گــریــــه نــــکــــــن و تـــــا آخـــــر بــــخـــوان ! - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

گــریــــه نــــکــــــن و تـــــا آخـــــر بــــخـــوان !
زمان کنونی: 15-09-1395،10:00 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Maryam.....
آخرین ارسال: Maryam.....
پاسخ: 1
بازدید: 164

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: گــریــــه نــــکــــــن و تـــــا آخـــــر بــــخـــوان !
ارسال: #1
گــریــــه نــــکــــــن و تـــــا آخـــــر بــــخـــوان !
پست‌ها: 509
تاریخ عضویت: 20 آبان 1390
اعتبار: 42
حالت من: انتخاب نشده
گــریــــه نــــکــــــن و تـــــا آخـــــر بــــخـــوان !

در فروشگاه قدم میزدم که صحبت های پسرک با صندوق دار توجه مرا جلب کرد .
پسرک در حالی که عروسکی را محکم در بغل گرفته بود، سعی داشت تا صندوق دار را قانع کند که پولش برای خرید این عروسک کافی است .
اما صندوق دار میگفت : پسرم این پول کافی نیست. پسرک رو به من کرد و گفت : عمو ، آیا پولهای من کم ست ؟ به او گفتم : بله عزیزم . اما تو پسری ، این عروسک... است را برای چه میخواهی ؟
پسرک گفت : برای خواهرم ، او عاشق این عروسک است و میخواهم آنرا برایش هدیه بفرستم . پسرک ادامه داد : پدرم در بیمارستان کار دارد، او خیلی سرش شلوغ است . به او گفتم : پس خواهرت کجاست ؟
پسرک گفت: پدرم میگوید که او پیش خدا رفت و مادرت هم تا چند ساعت دیگر پیش خواهرت خواهد رفت . میخواهم عروسک مورد علاقه خواهرم را به مادرم بدهم تا آنرا به دستش برساند .
قلبم داشت می ایستاد . به پسرک گفتم : یک آرزو کن ، پسرک چشمانش را بست و و من در این فاصله دست در جیبم کردم و پول عروسک را دادم و به صندوق دار اشاره کردم که بقیه پول را هم به پسرک بدهد.
پسرک چشمانش را باز کرد . صندوق دار گفت : این هم باقی پول شما .
لایه ای از اشک جلوی چشمان پسرک را گرفت . رو به آسمان کرد و گفت: خدایا من دیشب دعا کرده بودم که تو به من پول کافی برای خرید عروسک بدهی ، اما به تو نگفته بودم که دوست دارم برای مادرم هم یک شاخه رز سفید بخرم . آخر او رز سفید دوست دارد و الان میتوانم با بقیه پولم برای بدرقه اش رز سفید بخرم .

فردای آن روز در روزنامه خواندم که یک دزد دختربچه کوچک و مادرش را به گروگان گرفته بود . او دخترک را کشت و مادر را زخمی کرد . مادر دچار مرگ مغزی شد و چند ساعت پیش درگذشت .

خود را به مراسم خاکسپاری او رساندم . دیدم که مادر در تابوت رز سفیدی در دست دارد و در دست دیگرش هم عروسک کوچکی است و من گریستم ...
















خدایا کفر نمی گویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم،
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی،
خداوندا تو مدیونی،
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار....!
13-12-1390 07:36 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان