گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
زمان کنونی: 21-09-1395،01:27 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: KHANʘ‿ʘMI
آخرین ارسال: KHANʘ‿ʘMI
پاسخ: 52
بازدید: 1489

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
ارسال: #11
RE: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
کاش می شد دوباره باشی
کنار این تن خسته
مثه مرحم بشی
واسه این دل شکسته
کاش می شد دوباره واشه
اون دوتا چشم خیسه بسته
کاش می شد دوباره پیدا
اون نگاه ناز شیدا
کاش می شد دوباره واشه
اون لبای سرخ بسته
کاش می شد دوباره سر بدی فریاد
تا بدونم که هـنـوز، نرفتم از یــاد
کاش می شد دوباره شونت
تکیه گاه ناله هام شه
حضور سبز وعاشقت
سنگ صبور گریه هام شه
کاش می شد؛اما نمیشه این مرام روزگاره
رفتنت همیشگی بود ، دیگه برگشتن نداره
موندن من دیگه اینجا
فایده ای نداره
مثه رویایی که
توی هیچ ذهنی ، جایی نداره
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 03:56 ق.ظ
 
ارسال: #12
RE: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
اينك
من، انسان
زاده ي پرورگار
در غبار انديشه و عصيان
مي زنم طرحي بر اندام سياه تن...
آري...
كنون كه برون از ترنمم
سرد مي شوم...
يا از براي خودم مرهمي كه نه،
درد مي شوم...
مي خواهم از تمام وجودم زنم به مرگ...
مي خواهم از براي خودم همدمي شوم
پيوسته و سياه و كمي هم سكوت...
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 03:56 ق.ظ
 
ارسال: #13
RE: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
عشق در اوج اخلاصش ،
به ایثار رسیده است
و در اوج ایثارش ،
به قساوت !
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 03:56 ق.ظ
 
ارسال: #14
RE: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
از پشت شيشه هاي سردو نمناك اتاق
دوباره قطره هاي با ران
صداي شرشر باريدنش
وقلب پر بهانه اسمان براي گريستن
تو را به ياد من مي ارد
به ياد خنده ها و گريه هامان
به ياد بازيهاي بچگيمان
به ياد سادگيمان
وامروز من درگوشه اي از اين جهان به تو مي انديشم
با اين كه مي دانم تو در انديشه من نيستی
نه از براي اينكه تو فراموش كاری
فقط به خاطر اينكه جهان جاي دلتنگي است
نمي دانم چرا مي گويند قلبها را به هم جاده اي است
شايد فاصله قلبهامان پر سنگلاخ وكوهست
و چه زيبا بود انگاه كه دل مجنون تيشه اي شد

براي برداشتن كوههاي ره قلبشان
و نمي دانم چرا در كوير فاصله هااز من دوری
شايد خورشيد سوزان وجودم تو را از عشق ترساند!
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 03:56 ق.ظ
 
ارسال: #15
RE: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
چنان فشرده شب تیره پا که پنداری

هزار سال بدین حال باز می ماند

به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب

خروس ایه آرامشی نمی خواند

چه انتظار سیاهی

سپیده می داند ؟
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 03:56 ق.ظ
 
ارسال: #16
RE: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
خوابيدي بدون لالائي و قصه

بگير اسوده بخواب بي درد و غصه

ديگه كابوس زمستون نمي بيني

توي خواب گلهاي حسرت نمي چيني

ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه

جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

ديگه بيدار نمي شي با نگروني

يا با ترديد كه بري يا كه بموني

رفتي و ادمكها رو جا گذاشتي

قانون جنگل و زير پا گذاشتي

اينجا قهرن سينه ها ا مهربوني

تو تو جنگل نمي تونستي بموني

دل تو بردي با خود به جاي ديگه

اونجا كه خدا برات لالائي ميگه

ميدونم ميبينمت يه روز دوباره

توي دنيايي كه ادمك نداره
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 03:57 ق.ظ
 
ارسال: #17
RE: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خواندم از لابتناهی

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو به من می رسد از دور

دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی

وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 03:57 ق.ظ
 
ارسال: #18
RE: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
وقتي براي اولين بار ديدمش، 5 سالش بود... كنار پدرش كه نابينا بود نشسته بود و پدرش ارگ مي زد و مردم پول مي دادن...
بعد از مدتها كه باز چند روز پيش ديدمش، 14 يا 15 ساله بود... اما انگار... چقدر پير شده بود اين دختر... هنوز هم كنار پدرش نشسته بود و پدرش همون آهنگ رو مي زد...
*****
راحت زندگي مي كنيم و باز از روي عادت و يا ناشكري غر مي زنيم و گله مي كنيم... درحالي كه خيلي ها از روي فقر ...
پ.ن: به خودت نگاه كن... تو يه دختر يا پسر 15 يا 16 و بالاتر ساله... اينقدر غرور داري كه حتي صبح ها بعد از بيدار شدن از خواب به خدا سلام نمي كني چه برسه به...
ديگه داره حالم از اين دنيا به هم مي خوره...
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 03:57 ق.ظ
 
ارسال: #19
RE: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
از خانه بدر ، از كوچه برون، تنهايي ما سوي خدا مي رفت.

در جاده ، درختان سبز، گل ها وا، شيطان نگران: انديشه رها

مي رفت.

خار آمد، و بيابان ، و سراب.

كوه آمد و ، خواب.

آواز پري : مرغي به هوا مي رفت؟

- ني ، همزاد گياهي بود، از پيش گيا مي رفت.

شب مي شد و روز.

جايي، شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت.
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 03:57 ق.ظ
 
ارسال: #20
RE: گاهي بايد نوشت حتي به زبان كودكانه
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست

با ابرها و نفس دودهایش

تاریک و سرد و مه آلود کرده ست

و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست

من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت

پوشاندم از چشم او سایه ام را

با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم

اینجا و انجا گذشتم

هر جا که من گفتم ، آمد

در کوچه پسکوچه های قدیمی

میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا

از ترک ، ترسا ، کلیمی

اغلب چو تب مهربان و صمیمی

میخانه های غم آلود

با سقف کوتاه و ضربی

و روشنیهای گم گشته در دود

و پیخوانهای پر چرک و چربی

هر جا که من گفتم ، آمد

این گوشه آن گوشه ی شب

هر جا که من رفتم آمد

او دید من نیز دیدم

مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم

چون دو تذرو جوان می چمیدند

و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان

حتی بگو باد دامان ایشان

می شد نهیبی که بی شک

انگار گردنده چرخ زمان را

این پیر پر حسرت بی امان را

از کار و گردش می انداخت ، مغلوب می کرد

و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند

نومیده و مرعوب می کرد

در چار چار زمستان
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 03:59 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  بحث با زبان شعر yari 1 303 04-09-1390 02:08 ق.ظ
آخرین ارسال: yari

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان