يك داستان باورنكردني واقعي! - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

يك داستان باورنكردني واقعي!
زمان کنونی: 20-09-1395،12:45 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mahzad
آخرین ارسال: mahzad
پاسخ: 5
بازدید: 408

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: يك داستان باورنكردني واقعي!
ارسال: #1
يك داستان باورنكردني واقعي!
پست‌ها: 567
تاریخ عضویت: 26 مهر 1390
اعتبار: 21
حالت من: انتخاب نشده
اين داستانو يكي تعريف كرده و قسم خورده كه واقعيه...
دوستم تعريف مي*كرد كه يك شب موقع برگشتن از ده پدري تو شمال طرف اردبيل، جاي اين كه از جاده اصلي بياد، ياد باباش افتاده كه مي گفت؛ جاده قديمي با صفا تره و از وسط جنگل رد ميشه!


اين*طوري تعريف مي*كنه: من احمق حرف بابام رو باور كردم و پيچيدم تو خاكي، ٢٠ كيلومتر از جاده دور شده بودم كه يهو ماشينم خاموش شد و هر كاري كردم روشن نميشد.


وسط جنگل، داره شب ميشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بيرون يكمي با موتور ور رفتم ديدم نه مي*بينم، نه از موتور ماشين سر در مي*ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاكي رو گرفتم و مسيرم رو ادامه دادم. ديگه بارون حسابي تند شده بود.


با يه صدايي برگشتم، ديدم يه ماشين خيلي آرام و بي*صدا بغل دستم وايساد. من هم بي*معطلي پريدم توش.


اين قدر خيس شده بودم كه به فكر اين كه توي ماشينو نيگا كنم هم نبودم. وقتي روي صندلي عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشكر، ديدم هيشكي پشت فرمون و صندلي جلو نيست!!!


خيلي ترسيدم. داشتم به خودم مي*اومدم كه ماشين يهو همون طور بي*صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نكرده بودم كه تو يه نور رعد و برق ديدم يه پيچ جلومونه!

تمام تنم يخ كرده بود. نمي*تونستم حتي جيغ بكشم. ماشين هم همين طور داشت مي*رفت طرف دره.

تو لحظه*هاي آخر خودم رو به خدا اين قدر نزديك ديدم كه بابا بزرگ خدا بيامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه*هاي آخر، يه دست از بيرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.


نفهميدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولي هر دفعه كه ماشين به سمت دره يا كوه مي*رفت، يه دست مي*اومد و فرمون رو مي*پيچوند.


از دور يه نوري رو ديدم و حتي يك ثانيه هم ترديد به خودم راه ندادم. در رو باز كردم و خودم رو انداختم بيرون.
اين قدر تند مي*دويدم كه هوا كم آورده بودم.


دويدم به سمت آبادي كه نور ازش مي*اومد. رفتم توي قهوه خونه و ولو شدم رو زمين، بعد از اين كه به هوش اومدم جريان رو تعريف كردم.

وقتي تموم شد، تا چند ثانيه همه ساكت بودند، يهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خيس اومدن تو،

يكيشون داد زد: ممد نيگا! اين همون احمقيه كه وقتي ما داشتيم ماشينو هل مي‎داديم سوار ماشين ما شده بود



09-12-1390 07:05 ب.ظ
 
ارسال: #2
RE: يك داستان باورنكردني واقعي!
پست‌ها: 219
تاریخ عضویت: 05 اسفند 1390
حالت من: انتخاب نشده
ولی فکر کنم این داستان توی فروم قبلا بود چون من خوندمش قبلا



09-12-1390 11:56 ب.ظ
 
ارسال: #3
RE: يك داستان باورنكردني واقعي!
پست‌ها: 567
تاریخ عضویت: 26 مهر 1390
اعتبار: 21
حالت من: انتخاب نشده
قديمي ولي واقعي .ميخواين حذفش كنم؟؟



11-12-1390 03:49 ب.ظ
 
ارسال: #4
RE: يك داستان باورنكردني واقعي!
پست‌ها: 219
تاریخ عضویت: 05 اسفند 1390
حالت من: انتخاب نشده
نه خب مونده بزارین بمونه



11-12-1390 04:42 ب.ظ
 
ارسال: #5
RE: يك داستان باورنكردني واقعي!
پست‌ها: 567
تاریخ عضویت: 26 مهر 1390
اعتبار: 21
حالت من: انتخاب نشده
باشه بمونه wink



14-12-1390 02:36 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان ضرب المثل آستين نو بخور پلو samaneh 0 135 27-12-1392 11:10 ب.ظ
آخرین ارسال: samaneh
  داستان ضرب المثل شغال مردگی Friga 0 103 30-06-1392 04:40 ب.ظ
آخرین ارسال: Friga
  داستان جالب “کلاه فروش” mahzad 0 360 16-12-1390 06:37 ب.ظ
آخرین ارسال: mahzad

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان