میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده" - صفحه 7 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
زمان کنونی: 17-09-1395،09:53 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 61
بازدید: 2593

 
 
رتبه موضوع:
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
ارسال: #61
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ستاره باخشم فرمان اتومبیل را گرفت و به طرف خود چرخاند و گفت: کدوم قبرستونی می روی؟ دور بزن اگر نه همین جا پیاده می شم. دور بزن حامد... حامد دستش را پس زد و ناگهان چشمش به مینی بوس افتاد که به سرعت از مقابل نزدیک می شد. به خود آمد فریاد کشید: نه! و ناگهان همه جا تاریک شد، دیگر چیزی نفهمید.
مصدومان حادثه که بیش از ده نفر بودند به بیمارستان انتقال یافتند. دو تن از جوانانی که در مینی بوس بودند وضعیت بدی داشتند و ستاره نیز در راه بیمارستان نفس های آخر را می کشید. حامد در وضعیت بدی قرار داشت. آمبولانس با سرعت زیادی به سوی بیمارستان رفت. ترانه و آصفه بی خبر از حادثه تلخی که روی داده بود با یکدیگر به گفت و گو نشسته بودند و آصفه چون همیشه او را برای خواب آماده می کرد. ترانه در آغوش او به خواب رفت. روی او را کشید و به آرامی از اتاق خارج شد. شوکت دیگر نمی دانشت چه طور باید او را از رابطه ی نزدیکی که با ترانه برقرار کرده بود منع کند. مشغول گفت و گو بودند که زنگ تلفن به صدا در آمد. آصفه گوشی را برداشت و به گفت و گو پرداخت. شوکت به تغییراتی که در چهره ی او ایجاد می گشت نگریست و ناگاه او را دید که نقش زمین شد. بلافاصله خودش را به تلفن رساند و از شنیدن آن خبر چنان متاثر شد که شروع به گریه کرد. با تلاش او آصفه به هوش آمد و ساعتی بعد خود را به بیمارستان رسند. دیدن جنازه ی ستاره شوک شدیدی بود که به او وارد شد. دویانه وار به سوی اتاق عمل دوید و سراغ حامد را گرفت. پرستار ها باتلاش تمام او را آرام کردند. سه ساعت بعد حامد از اتاق عمل خارج شد اما در حال اغما بود آصفه به دنبال تخت او دوید و با گریه خواهش کرد که بتواند کنار او بماند. بی تابی او باعث شد که اجازه ماندن بگیرد. خانم واحدی و همسرش صبح زود از ماجرا باخبر گشتند. هیچ کس نمی دانست چه کسی در آن موقع شب به آصفه خبر داده است. بی تابی آصفه باعث حیرت خانم واحدی شده بود. پرستار ها برایش گفتند که آن زن تا صبح چه وضعی داشته است. باور کردن مرگ ستاره برای خواهرش مشکل بود زمانی که جنازه را تحویل گرفتند تازه مرگ او را باور کرد. ترانه ی کوچ بی خبر از همه جا نزد شوکت بی تابی می کرد و سراغ آصفه را می گرفت. بالاخره پس از سه روز خانم واحدی موضوع ازدواج آصفه و حامد را دریافت. با ناباوری سراغ او رفت و در حالی که صدایش گرفته بود و چشمانش از شدت گریه سرخ شده بود فریاد کشید: بی چشم رو! چطور به خودت اجازه دادی به خواهرم خیانت کنی؟ چطور توانستی به مردی که زن و بچه داشت دل ببندی؟ بی حیا بی معرفت خواهر بی چاره ی من چه گناهی داشت؟ پرستار ها سعی داشتند او را آرام کنند اما قادر نبودند. سرانجام آصفه با حالتی شبیه مردگان در اتاق را باز کرد. در آن سه روز لب هیچ چیز نزده بود و از آن اتاق بیرون نیامده بود. سه شبانه روز بی آنکه چشم بر هم بگذارد به چشمهای حامد چشم دوخته بود شاید او چشم باز کند. خانم واحدی با ناباوری مقابل او ایستاد. دیدن او در آن وضع باعث شد سکوت کند. آصفه تلو تلو خوران خودش را به او رساند و قبل از آن که حرفی بزند در آغوش او از هوش رفت. این بار دلش به حال او سوخت. به کمک همسرش او را به یکی از اتاق ها برد و سعی کرد او را به هوش بیاورد. بالای سر او به گریه پرداخت. آصفه چشم گشود و به تلخی لبخند زد. خانم واحدی با گریه گفت: چرا آصفه؟ چطور تونستی؟ به زحمت نشست. نگاهی به آقای واحدی انداخت و گفت: چطور تونستم چی؟ چطور با نامزد خودم ازدواج کردم؟ چطور به مردی که از ابتدا به من تعلق داشت دل بستم؟ تا حالا شنیدی یک نفر هفت سال نامزد بمونه؟ واحدی ها با حیرت منتظر شنیدن ادامه ی گفته های او شدند. بی رمق گفت: من تمام سالهایی که اصفهان درس می خواندم، تمام کودکی و نوجوانی ام با حامد بودم. با هم رشد کردیم و بزرگ شدیم. همه از شدت علاقه ی ما به هم خبر داشتند. روز و شب ما با هم می گذشت. خانم واحدی حامد وقتی من برای ادامه تحصیل می رفتم اصفهان از من قول وفاداری گرفت چطور بی وفایی می کردم؟ رابطه ی ما از هر رابطه ای هم نزدیکتر بود. سرنوشت دست دراز کرد و بین ما حایل شده، حامد اینجا ادامه ی تحصیل داد و من اصفهان. قبل از رفتن قسم خوردیم که وفادار بمونیم و به عشقی که بین ما مقدس و پاک بود پایبند باشم من بر سر عهدم ماندم. حامد هم ماند اگر مادرش دروغ نمی گفت. می دونید چرا راضی شد با ستاره ازدواج کنه؟ چون مادرش گفته بود که من وجود ندارم، من بعد از یک مرحله سخت بیماری دوباره زنده شدم. حامد گمان می کرد من در هیچ جای دنیا وجود ندارم که به ازدواج با ستاره تن داد. وقتی برگشتم از همه چیز بی خبر بودم نمی دانستم ازدواج کرده، دنبالش گشتم اما اثری از او نبود. آن روز که در پارک با هم آشنا شدیم یادتان است؟ من از پیدا شدن او ناامید شدم که تصمیم گرفتم کار کنم. علاقه ام به بچه ها باعث شد کمتر به حامد فکر کنم. سعی داشتم فراموشش کنم. انتظار سخت بود اما من به امید دیدن دوباره اش تحمل می کردم. آن شب مظورم شب تولد هنگامه برای اولین بار بعد از هفت سال اون رو دیدم. به هم خوردن حالم به علت ناباوری و شوکی بود که به من وارد شد. تصمیم گرفتم که برگردم اما حامد به من گفت که بمونم و خواست که بمانم گفت اگر بروم کار احمقانه ای می کند. من باید می ماندم آن همه سال انتظارش را کشیده بودم. شما چه می کردید اگر تنها امید زندگی تان را با دیگری می دیدید؟ آصفه حقیقت را عنوان کرده بود و خانم واحدی جوابی نداشت که به او بدهد. همه چشم انتظار گشودن دوباره ی حامد بودند. مراسم هفتمین روز مرگ ستاره با حضور دوستان و آشنایان برگزار شد و آصفه تا آن روز از بیمارستان خارج نشده بود. ترانه بی آنکه بداند مادر و از دست دادن آن یعنی چه بر احوال آصفه می گرسیت. ده روز از حادثه تلخ تصادف گذشته بود اما حامد هم چنان در حال اغما بود. روز یازدهم بی تابی ترانه باعث شد او را برای دیدن آصفه و پدرش به بیمارستان ببرند. قوانین بیمارستان تا این عمل مخالفت می کرد. اما شنیدن احوال کودکی که در آن سن مادر را به خاک سپرده بود و پدر ار نیز از دست می داد باعث شد اجازه ی ورود بدهند. تمام کادر پزشکی از عمل دوباره قطع امید کردند و به همین علت به بستگان اجازه ی ملاقات دادند. صورت مجروح و پانسمان شده ی حامد ترانه را به وحشت انداخت به دامان آصفه پناه برد و در آغوش او گریست. آصفه سر بر شانه های کوچک ترانه گذاشته بود و با صدای بلند گریست. ناگهان متوجه حرکت خفیف سر حامد گردید. ترانه را از خود جدا ساخت و سرش را مقابل صورت حامد گرفت. دیگران نیز به تخت نزدیک شدند آصفه زمزمه کرد: حامدم! چشم باز کن. حامد من هستم آصفه، به خاطر خدا نگاهم کن. حامد قرار ما این نبود. حامد هشت سال چشم انتظاری بس نبود؟ به خاطر ترانه حامد با من حرف بزن. سوز گریه ی آصفه چشم ها را بارانی ساخت. حامد به آرامی چشم گشود. آقای واحدی با شادمانی بیرون دوید و دکتر را خبر کرد. دکتر با عجله خود را به اتاق او رسانید و با تاثر به آن سحنه نگریست. حامد خود را به زحمت انداخت تا سرش را به صورت آصفه نزدیک سازد. آصفه به آرامی زیر سر او را گرفت و بالا آورد. در میان گریه گفت: حامد جان من هستم؟ بگو جواب مادرم رو کی می ده؟ به بقیه چی بگم؟ به خاطر خدا حرف بزن دارم دیوانه می شم. صورت مجروح او را نوازش کرد و ادامه داد: حامد من هستم. آصفه ی تو! این پاداش هشت سال انتظار من نیست. حامد جان ببین ترانه هم اینجاست مگه قول ندادی با هم برویم اصفهان. من و تو و ترانه. لبهای حامد لرزید و بریده گفت:تر...را نه؟ ترانه جلو رفت. خود را به سینه ی پدر انداخت و گریه کرد. شاید فهمیده بود این آخرین دیدارش با پدر است. حامد دست روی دست او نهاد و دست دیگرش دست آصفه را نوازش کرد. دست کوچک ترانه را در دست آصفه گذاشت و گفت: آصفه ی من... عاقبت هم نتوانستم آرزوهات رو برآوده کنم. حامد جان آرزوی من سلامتی توئه. فقط چشمهات رو نبند که من می میرم. همه دورشان جمع شده بودند. حامد به زحمت دیگران را نگاه کرد و زیر لب با صدای آرامی گفت: ستاره؟
ترانه در میان گریه گفت: مامان رفته پیش خدا! از زیر خاک رفت. دستان بی رمقش را روی سر او کشید و گفت: آصفه نگذار ترانه ام... خاموش شد. ترانه ام... رو به دست او سپردم. قول بده آصفه که تنهایش نمی گذاری. مقابل همه...بگو آصفه، آصفه گریه می کرد طوری که شانه هایش می لرزید. صورت به صورت او نهاد و گفت: تا وقتی زنده هستم از ترانه جدا نمی شم. قول می دهم حامدم. تو هم قول بده که بمانی.
به سختی نفس ها را بالا آورد و گفت: عزیزم عاقبت هم از من جدا شدی، آصفه... بهار زندگی من... لبخند زد گویا چیزی به خاطر آورد. هومن دیروزم، هومن تنها یار دیرینه ی ...من! هیچ کس مفهوم گفته های او را نمی دانست. غیر از خودش و آصفه هیچ کس هومن را نمی شناخت. دستها را به زحمت دور گردن آصفه حلقه کرد. سرش را بالا آورد، پیشانی او را بوسید، آن گاه لبها را بر چشمهای بارانی او گذاشت و گفت: چشمی که تمام این سالها...به من... روشنی بخشیده نباید... بارونی بشه. دکتر دریافت دیگر امیدی نیست. خود را به آن ها نزدیک ساخت. جمعی با چشمان گریان به آن دو دلداده چشم دوخته بودند. خانم واحدی پا به پای آنها می گریست. حالا دیگر برای ستاره نبود که گریه می کرد می خواست حامد برخیزد و آصفه را از نگرانی بیرون بیاورد. امیدوار بود ترانه یکبار دیگر پدرش را در خانه ببیند. شوکت با صدای بلند بر احساسات پاک و بکر آصفه می گریست. آصفه لبها را بر پیشانی مجروح او گذاشت و آرام گرفت. حامد آخرین گفته ها را مقطع بر زبان می آورد. دوست... تت.... دارم. هومن...آصفه...آصفه...آ.... گرمای نفس او سرد گشت. آصفه با وحشت دست های او را از دور گردنش باز کرد. سر بر سینه ی او گذاشت. دکتر با ناامیدی سر تکان داد و آصفه از تمام وجود فریاد کشید: نه حامد... حالا نه.....خدا...! روی سینه ی او افتاد و با صدای بلند ناله سر داد. جدایی او از جنازه ی حامد به سختی صوت گرفت. روی زمین سرد اتاق حامد از هوش رفت. ترانه ی کوچک در آغوش او گریه می کرد و در آن لحظات هیچ کس نمی توانست آن موجود کوچک را که حامد به او سپرده بود از او جدا کند. زمای که حامد را در قبر سرد و تنها نهادند خاک ها را بر سر و صورتش می ریخت. همه با او زار می زندند. خانم بهروان به همراه دکتر، فرشته و فرهنگ آمده بودند تا خوشبختی او را نظاره کنند. درماندگی آصفه خانم بهروان را از خود بی خود کرد. زمانی که حقیقت زندگی او را دریافت بر آن همه صبر او غبطه خورد. پس از سپری شدن مراسم چهلم حامد، آن شهر را برای همیشه با دنیایی از اندوه ترک گفت و در حالی که ترانه را در آغوش داشت تنها عضو باقیمانده از وجودش را نزد حامد به خاک سپرد، آن قلب که سالها به عشق حامد تپیده بود کنار او دفن کرد و با دکتر و مادر راهی اصفهان شد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:11 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان