میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده" - صفحه 6 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
زمان کنونی: 20-09-1395،04:16 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 61
بازدید: 2595

 
 
رتبه موضوع:
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
ارسال: #51
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بله و خیالتون راحت باشه به خوبی ازش مراقبت می کنم. اگر امری ندارید خداحافظ.خواهر جان از تو ممنون.ترانه عجله کن باید برگردیم.
ترانه گونه ی آصفه را بوسید و از او جدا شد.خانم واحدی با ناامیدی سر تکان داد و گفت:ستاره است دیگه،کاری نمی شه کرد.آن شب اشتیاق غریبی داشت، گویا مهمان عزیزی را پذیرا خواهد شد. از شوکت خواست برای ورود او همه چیز آماده کند. با مادر تماس گرفت و اطمینان حاصل کرد کودک تا دو سه روز آینده به دنیا خواهد آمد. عصر فردا زودتر از همیشه راهی خانه شد. دوست داشت هنگامه را هم با خود به خانه می برد اما او مدرسه می رفت از یک ماه قبل که مدارس باز شده بود نیمی از روز را در مدرسه سپری می کرد. از زمانی که مدرسه می رفت بیشتر وقتش با ترانه می گذشت. در راه خانه نگاهش مواج از عشق بود. دست ترانه را محکم در دست گرفته بود طوری که هر کس آنها را با هم می دید گمان می کرد عشق آن مادر نسبت به فرزندش در صورت و نگاهش خوانده می شد. ترانه در پوست نمی گنجید. آن شب که با آصفه بود تازه فهمید مادر داشتن چه لذتی دارد. و او مادر داشت اما نداشت و لذت مادر داشتن را تا آن زمان نمی دانست. شوکت بهترین غذا را برای آن مهمان کوچک تدارک دیده بود او هم چون آصفه به طرف آن دختر کوچک جذب شده بود. زمانی که با هم تنها شدند ترانه با اشتیاق به اتاق او نگاه کرد و گفت : اینجا خیلی قشنگه.
به جلد کتابی که در دست داشت نگاه کرد و گفت : آره عزیزم اینجا اتاق خواهرم بود.
- پس اتاق شما کجاست؟
- می دونی ترانه ، من و فرشته چند سال جدا از هم زندگی می کردیم.
با کنجکاوی گفت : چرا؟
کتاب را در قفسه نهاد و گفت : من پیش مادرم بودم و اون پیش پدر.
سرش را تکان داد و گفت : پس بابا و مامان شما هم با هم قهر بودند؟
- نه عزیزم. شرایط اینطور اینجاب می کرد ...
- حتماً تقصیر مادرت بود.
لبخند زد و گفت : اون ها با هم قهر نبودند. فقط یک مدت جدا از هم بودند. مثل تو و پدرت که حالا با هم قهر نیستید ولی کنار هم نیستید.
- من بابا رو خیلی دوست دارم. خودش گفته بعد از این سال برمی گرده این جا و کار می کنه. اون همیشه می گه " تو عشق منی " خاله شما هم عشق داری؟
در نگاهش پرده ای اشک نشست ، سوزش آن را احساس کرد. صدایش آرام شده و سرش را با تانی تکان داد. با سماجت پرسید : عشق شما کیه؟
با اندوه گفت : یک نفر که فراموشم کرده و تو!
با شادی گفت : من هم عشق شما هستم؟
گونه اش را به صورت او چسباند و گفت : دیگه دنیای من شدی. کودکانه خندید و گفت : خاله ، ترانه یعنی چی؟
تامل نکرد و بلافاصله گفت : یعنی تو ، " عشق و محبت " ، ترانه یک سروده ی زیبا مثل صورت تو. شعر نگاه تو ترانه است.
- شعر نگاهم رو کی گفته؟
- همون که اولین شعر خلقت رو گفت و ترانه ی انسان ساز رو سرود.
از چهره ی درهم و متفکر او دریافت مفهوم گفته هایش را درک نکرده است.
خواست برای او توضیح بدهد که ترانه پرسید : مامان یعنی چی؟
به صورت پر اندیشه ی او نگریست و گفت : مادر که معنی کردنی نیست. مادر یعنی از خودگذشتگی ، یعنی فداکاری. مادر یعنی عاشق به مفهوم واقعی. یعنی این که هرکس آدم بزرگی می شه مادر خوب داشته. مادر یعنی ایمان و استواری.
مطمئن بود که ترانه مفهوم گفته هایش را نفهمیده است.
اما ترانه با سوالی که پرسید او را به شک انداخت. پاهایش را از تخت آویزان کرد و گفت : مامان من هم این معنی رو می ده؟
خواست جوابی بدهد که ادامه داد : ولی مامان من که از این معنی های خوب نمی ده. اون هیچ وقت با من نیست. از من بیزاره. من می فهمم که مادرم از این ها نیست. اما شما مامان نیستی و اینها هستی.
با لذت گونه ی او را بوسید و گفت : از این حرف ها نزن. دیگه باید بخوابی.
لباس او را عوض کرد و او را روی تخت گذاشت. ترانه روی تخت ایستاد و به حرکات او چشم دوخت. وقتی دید آصفه با آن همه دقت لباس های او را جمع می کند بغض کرد. دست ها را دور گردن او انداخت و با صدای بلند شروع به گریه کرد. علت گریه ی او را نمی دانست. به موهای او دست کشید و سعی کرد او را آرام کند. وقتی خواست سر او را از روی سینه اش بردارد ، ترانه خود را به او فشرد. با حیرت گفت : ترانه چی شده؟ نکنه دلت برای مادرت تنگ شده؟
چشم های گریان و زیبایش را به او دوخت و گفت : من هیچ وقت مادر نداشتم.
درگیر احساسات شد. او را در آغوش فشرد و با او گریه کرد. وقتی به خود آمد ترانه در آغوشش به خواب رفته بود. و به آرامی او را روی تخت خوابانید و به صورت معصوم او چشم دوخت. قطره اشکی که گوشه ی چشمش می درخشید را گرفت و گفت : کاش هیچ وقت از کنارم نمی رفتی. سرش را بین دو دست گرفت و به آرامی گریست. خویش را باخته بود. ترانه آن قدر معصوم بود که او را سرگردان می کرد. او که هیچ وقت نمی توانست کودکی را در خویش بپروراند و صدای " مادر " گفتن را بشنود. آن چنان به ترانه وابسته شده بود که تنها در کنار او حامد را به فراموشی می سپرد. غرق در اندیشه بود که صدای ترانه را شنید : ما ... مان ، مامان ... ما ...
به طرف او برگشت. عرق کرده بود و سرش به آرامی تکان می خورد. دستانش را که به سویش دراز شده بود ، بی طاقتش کرد.
او را در بغل گرفت و گفت : عزیزم آروم باش من اینجا هستم.
ترانه آن چنان آرام شد که گویا در خوابی ابدی فرو رفته! آن شب احساس لطیف مادر بودن او و تجربه ی فرزند داشتن را تجربه می کرد. با اندیشیدن به اینکه همیشه کمبودی در زندگی اش خواهد داشت. احساس کرد می سوزد. روز بعد تا بعدازظهر با هم بودند و پس از تعطیل شدن هنگامه از مدرسه به خانه ی واحدی می رفتند. سفر ستاره بیش از آنچه گفته بود به طول انجامید و هرچه می گذشت ترانه آصفه را مادر می دید. پس از آن انتظار رسیدن به ترانه و با او بودن برایش نعمت عظیمی بود. در کنار او خوشبختی را می چشید. حتی کمبود حامد را هم احساس نمی کرد. پس از سه رو با اصفهان تماس گرفت ، فرشته مادر شده بود. مادری که پسرش تمام آرزوهای پدر و مادر را برآورده کرده بود. پدر آن قدر ذوق کرده بود که در صدایش هیجان مشخص بود. آمدن فرهود زندگی آن ها را رونق بخشیده بود. دلش گرفت اما همین که ترانه " مامان " صدایش کرد همه چیز را فراموش کرد. از شنیدن این نام لذت می برد. لحظه های با او بودن برایش اوج سرمستی بود. او کودکی را از آن خود می دانست که در عین مادر داشتن او را نداشت. هرچه به زمان بازگشت ستاره نزدیک می شد ، اندوه در صورت آنها هویدا می شد. ستاره باز هم شب های با هم بودن آن ها را از آن ها می گرفت. ترانه را آن قدر به خود نزدیک می پنداشت که کم کم باورش می شد که آن کودک حق مسلم اوست و ستاره بین خودش و ترانه ی کوچک تفرقه انداخته بود. آن شب وقت خواب ترانه با کنجکاوی پرسید : چرا شما هنوز مامان نشدی؟
لبخند زد و گفت : من که مامان تو شدم.
- غیر از من هیچ بچه ای نداری؟
- من که ازدواج نکردم.
- بعد از این که شوهر کردی بچه دار می شی؟
بغض گلویش را گرفت. پشت به او کرد و گفت : من هیچ وقت بچه دار نمی شم.
ترانه دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت : مامان؟
با صدای لرزانی گفت : جانم؟
- اگه مامان و بابا طلاق گرفتند ، من هم می یام پیش شما.
عنان اختیار از کف داد. آغوش گشود و در میان گریه گفت : کاش هیچ کس تو رو از من نمی گرفت. آن وقت می تونستم حامد رو هم پیدا کنم. کاش مال من بودی.
با لحن کودکانه ای گفت : مامان گریه نکن. هستم! به خدا مال شما هستم!
سرش را روی صورت او خم کرد و گفت : عزیزم کاش می شد!
ترانه آرام بود تا او عقده اش را از هم جدا کرد و این بار ترانه دیگر آن دختر آرام و بی صدای همیشه نبود. او مادرش را می خواست. آن چند شب طعم مادر داشتن را چشیده بود. در مقابل ستاره گریه می کرد تا او را داشته باشد اما ستاره بی توجه به درخواست او به کارش می پرداخت. آصفه آن چنان در وجود ترانه خود را گم کرده بود که او را جزئی از زندگی اش می پنداشت. هر بار که ترانه را در آغوش می گرفت احساس مادری در وجودش شکوفا می شد. آن چنان غرق در وجود ترانه می شد که می پذیرفت ترانه همه ی زندگی اش شده است. ترانه را هنگامی پیدا کرده بود که حامد را از دست داده بود. آن مرد که تمام زندگی اش بود را نمی توانست داشته باشد و ترانه هم چیز دیگری در زندگی بود که او آن را می خواست. اما هیچ وقت نمی توانست داشته باشد. می خواست مادر باشد ، می خواست برای یک نفر ترانه ی لالایی را زمزمه کند ، با گریه های کودکی گریه کند و برای لبخندهایش شادمانی کند. حامد را نداشت و انتظار نامعقولی داشت آن هم این که ترانه را داشته باشد. اگر ترانه را به دست می آورد حتی برای این که حامد رهایش کرده بود غصه نمی خورد. تمام زندگی اش را که روزی حاضر بود برای حامد فدا کند ، حالا می خواست برای داشتن ترانه فدا کند. پدر ترانه و همسر ستاره را ندیده بود اما با تعریف های که ترانه از پدرش کرده بود مشتاق بود او را ببیند ، شنیده بود که باز هم باز می گردد و ستاره این بار هم از خبر آمدن او خوشحال نشد. این بار که آمد ترانه آن قدر برایش از پرستارش گفت که او را هم مشتاق دیدن آصفه کرد. نمی دانست آن زن کیست اما می توانست تصور کند زنی است که توانسته ترانه را به خود معطوف کند و دخترش عاشقانه او را دوست بدارد. ستاره با آن که از آمدن همسرش خوشحال نشد اما سعی کرد آرام تر باشد. ترانه هر شب که به خانه بازمی گشت برای پدر از آصفه می گفت و پدرش چندین بار تعریف پرستار دخترش را از زبان ستاره شنیده بود. با خود می اندیشید : زنی که توجه ستاره را جلب کند حتماً جذابیت ویژه ای دارد. مرخصی این بار طولانی بود و او می توانست مدت بیشتری با ترانه باشد. آن روزها کار ستاره سبک تر بود و عامل اختلاف با زود رفتن او به خانه بروز نمی کرد. سعی داشت به همسرش بفهماند که کار او را از زندگی غافل نمی کند ، با آن که در آن چند روز خوب توانسته بود خانه و کار را سامان بدهد اما خودش و همسرش خوب می دانستند که این مدت کوتاه است و باز هم با درگیر شدن ستاره در یک مجموعه ی جدید از ترانه و او غافل می شد. همه چیز خوب پیش می رفت. آصفه هرشب که به تخت می رفت به زحمت فکر حامد را از خود دور می کرد. اما آن روزها بیشتر به ترانه می اندیشید و خوشحال بود که آن کودک او را از اندیشیدن به حامد باز می دارد. آن روز بعدازظهر در انتظار تاکسی گوشه ی خیابان ایستاده بود. غرق در خود بود که در آن سوی خیابان اتومبیلی توجهش را جلب کرد. به صورت اتفاقی به مردی که از آن پیاده شد نگریست. گرچه به خوبی نتوانست
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:08 ق.ظ
 
ارسال: #52
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صورتش را ببیند اما چیزی از ذهنش گذشت که تمام وجودش را لرزاند. او حامد بود. زیرلب نالید، حامد؟ تاکسی مقابل پایش توقف کرد اما او غرق خود بود. خوب که دقت کرد زنی را هم در اتومبیل او دید اما نمی توانست صورت او را تشخیص بدهد.قلبش شروع به زدن کرد. دیوانه وار سر تکان داد و گفت: خودشه! اتومبیل ها با سرعت در حال رفت و آمد بودند.خود را باخت و به آن سوی خیابان دوید دیگر نمی توانست به زنی که در اتومبیل بود فکر کند فقط می خواست بداند او حامد است یا نه؟ هنوز به نیمه ی خیابان نرسیده بود که اتومبیل حرکت کرد . به دنبال آن دوید و چند بار فریاد کشید اما بی نتیجه بود. باور نکردنی بود. آرزو داشت اشتباه دیده باشد. آن مرد همراه زنی بود. به یاد گفته های زن مستاجر خانه ی فراست افتاد. از عروس عروس خانواده ی فراست حرف زده بود. نمی خواست که باور کند که آن زن درست گفته است. به حامد می اندیشید و تمام خاطرات او محاصره اش کرد. به خانه ی واحدی که رسید چیزی از خدا نمی خواست جز آنکه آن دیدار یکبار دیگر تکرار شود و فقط بتواند او را برای شاید آخرین بار ببیند. آنقدر در فکر بود که بچه ها متوجه تغییر حالت او شدند. هنگامه در حالی که اشتباهش را پاک میکرد گفت:« خاله چی شده؟» صدای او را نشنید زمانی به خود آمد که ترانه لباسش را کشید و گفت:خاله؟ به صورت پرابهام ترانه را نگریست و گفت: نقاشی ات تموم شد؟ هنگامه دفتر مشق خود را به سوی او گرفت و گفت: خیلی قشنگ نوشتم اینطور نیست؟ امروز هم ستاره گرفتم. دفترش را ورق زد و مهر ستاره ای که معلم پای دفترش زده بود به او نشان داد. دستی به سر او کشید و گفت: آفرین عزیزم عالیه. هنگامه دست زیر چانه گذاشت و گفت: خاله می دونی من آخر هفته به دنیا آمده ام؟
- بله می دونم خانم خوشگله مادرت گفت که پنج شنبه تولد شماست من هم یک هدیه خوب برایت گرفته ام.
با سماجت گفت: خاله چیه؟
دفتر او را بست و گفت: لذت هدیه اینه آدم نمی دونه یه! اگه من بگم مزه اش میره.
ترانه سرش را جلو آورد و گفت: خاله توی گوشم بگو. قول میدهم به هنگامه نگم.
صورت او را بالا آورد و گفت: قشنگی هدیه من اینکه حتی تو هم ندونی چیه، وقتی هدیه ام رو دادم خودت می بینی!
ترانه سرش را به علامت موافقت تکان دادو به کشیدن نقاشی اش مشغول شد. آن شب بار دیگر فقط به حامد می اندیشید. دیدن آن مرد که او را حامد پنداشته بود نمی گذاشت بخوابد. چقدر دلش برای او تنگ شده بود. تا آن روز سعی کرده بود که او را فراموش کند اما آن روز وقتی او را به همراه یک زن دید قلبش گرفت. او حامد را برای خود می خواست و دوست داشت حامد متعلق به او باشد همان طور که خواهان ترانه بود. یکبار دیگر به گذشته پرداخت. از روزهایی که با حامد بزرگ شده بود تا آخرین لحظه که قول داده بود به یادش بماند. حامد نمی توانست او را رها کرده باشد. فکر این که آن زن همان عروس خانواده فراست باشد اشکش را در می آورد.
خانم بهروان هر بار که با او تماس می گرفت در مورد حامد می پرسید و او مجبور بود دروغ بگوید و عنوان کند که هنوز به دیدن حامد نرفته است. مادر از ابهامی که در فته های آصفه بود و تردیدی که داشت می دانست اتفاقی افتاده است اما نمی توانست از او بخواهد که باز گردد. به همراه خانم واحدی که در خانه مانده بود روز قبل از جشن تولد خانه را به زیبایی آذین بست. خانم واحدی سلیقه اش را تحسین کرد و از او خواست همه جا را به سلیقه خودش تزیین کند. با اشتیاق این کار را انجام میداد. ترانه که باز هم فرصت مناسبی به دست آورده بود و خود را با آصفه تنها می دید گفت: مامان تولد من هم این کارها رو می کنی؟
ابرو باد را روی دسته مبل گذاشت مقابل او زانو زد و گفت: آره عزیزم، اگر بتوانم همهی شهرو چراغونی می کنم.
ترانه وسیله ای رو برداشت و گفت: هنگامه که خوشبخته مامان خوب داره بابای مهربون داره.
- تو هم که داری! سرش را خم کرد و گفت: من که مامان خوب ندارم.مامان ستاره هیچ وقت رو نمی خواست همیشه میگه اگر بابات این قدر بچه بچه نمی کرد هیچ وقت خودم رو اسیر تو مزاحم نمی کردم.خاله من خیلی بدم؟ مزاحم مامان شدم؟
آهی کشید و گفت: نه عزیزم برای من مقل دنیایی.
- مامان گفته اگر بابا بره طلاق از دست من راحت میشه گفته بابا من رو نمی خواد. من خیلی بدبخت هستم این طور نیست؟
اصفه بی قرار و با حسرت او را در آغوش گرفت و گفت: نه عزیزم هر وقت دیدی مامان ناراحته بیا پیش خودم. من به اندازه ی تمام مادرهای دنیا دوستت دارم.
ترانه با زیرکی گفت: پس بابا چی؟ پیش از آنکه جوابی بشنود ادامه دا: معلومه دیگه! وقتی مامان بره طلاق بعد بابا هم میتونه بیاد پیش ما اون وقت عروسی می کنید.
از این برنامه ریزی او به خنده افتاد. تا آن زمان پدر ترانه را ندیده بود و از این گفته خنده بر لبش نشست. او حامد را داشت و در خیالش با حامد زندگی می کرد. هیچ وقت مردی حتی پدر ترانه هم می توانست برای او حامد بشود. اگر مجبور میشد تا آخرین لحظه برای دیدار دوباره ی حامد تلاش می کرد. زمانی می توانست به او فکر نکند که حامد را با همسرش ببیند و خود حامد از او بخواهد که فراموشش کند. ترانه که او را متفکر دید گفت: خاله شما عروسی نمی کنی؟ ترانه داشت او را ناراحت می کرد. آصفه بی آنکه جوابش را بدهد رو برگرداند. آصفه بادکنکی را آویزان کرد، تمی خواست به سوال ترانه جواب بدهد. ترانه از انتظار چیزی نمی دانست ترانه حامد او را نمی شناخت هیچ کس غیر از خودش نمی دانست چقدر به حامد علاقه دارد. ترانه دستش را گرفت و گفت: اگر عروسی کنی دیگه دوسم نداری؟
با بغض گفت: همیشه دوستت دارم م فهمی؟ اگر هم ازدواج کنم غیر از تو هیچ بچه ای رو دوست نخواهم داشت.
ترانه لبخند کودکانه ای زد و گفت: کاش من بابا و مامان نداشتم اما نه من بابا رو دوست دارم فقط مامان ستاره رو نداشتم تا شما مادرم باشی.
هنگامه با اشتیاق وارد سالن شد کیف مدرسه اش را به مستخدم داد و از دیدن آن جا به هیجان آمد. با شوق دست ها را دور گردن آصفه حلقه کرد و صورت او را بوسید. دور خودش چرخید و گفت: اینها مال منه؟
ترانه گفت: آره! خاله گفته برای من هم این کارها رو می کنه.
خانم واحدی زودتر از همیشه او را مرخص کرد و هنگام خداحافظی به او گفت: فردا شب منتظرت هستم فردا را استراحت کن که برای شب سرحال باشی، تو که می دونی هنگامه چقدر به تو وابسته شده. کیفش را برداشت و گفت: سعی می کنم. بچه را بوسید و از خانه ی واحدی خارج شد. راه بازگشت به خانه را غریبانه پیمود. آن شب بی خواب تر از همیشه تصویر حامد را مقابل خویش نهاده بود و به آن چشم دوخته بود آن شب بیش از همیشه به حامد نیاز داشت. او را خواست تا از غصه هایی که می کشید برای او بگوید. دیرتر از همیشه بود اما خواب به چشمانش راهی نداشت. نفهمید چه زمانی به خواب رفت زمانی که بر خواست حال خوبی نداشت، تمام بدنش کرخت و سست بود. حالت غریبی داشت. سرش چون توپ سنگین بود. تن تب دارش را به زحمت بلند کرد. اتاق دور سرش می چرخیدو او به دور خاطرات قدیمی می گشت. شوکت رنگ پریده او را دلیل کم خوابی و ضعف می دانستو سعی کرد با خوراندن مقدار زیادی غذا و نوشیدنی آن را برطرف کند اما آصفه احساس خوبی نداشت. شوکت چون پرستاری دلسوز به مراقبت از او پرداخته بود و اصرار داشت دکتر به دیدنش بیاید اما آصفه امتناع ورزید. چشمانش سرخ شده بود و نگاهش غم بیگانه را در خویش جای داه بودبعد از ظهر احساس بهتری داشت. و تنها عاملی که او را آزار می داد دلشوره می داد. صدای فریادی را در درنش می شنید که او را از چیزی می ترساند.دوست داشت در مهمانی شرکت کند اا حال روحی و جسمی اش بیمارتر از آن بود که بتواند در مجلس شرکت کند. هدیه ای را که برای هنگامه خریده بود با دقت کادوپیچ کرد و با خود می اندیشید فردا می تواند هدیه را به او تقدیم کند. ساعت از هفت گذشته بود اما هنوز خانه را ترک نکرده بود. زنگ تلفن به صدا در آمد. با صدایی گرفته گفت: بفرمائید.
خانم واحدی بود و علت نیامدن او را پرسید. به آرامی گفت: اصلا حالم خوب نیست از صبح سرگیجه دارم فکر نمی کنم بتونم بیام.
- اما هنگامه چی؟ اون به همه گفته شما می آیید.
- خودم هم دوست دارم بیام اما حالم خیلی بده.
پیش از آنکه خانم واحدی پاسخ بدهد هنگامه گوشی را از مادر گرفت و گفت: خاله مگه قول ندادی زودتر از همه بیایی؟
- چرا عزیزم اما حالم خیلی بده شما جشن رو بگیرید من هم اگر بهتر شدم فردا می یام و هدیه ات رو می دهم. یک چیز خیلی قشنگ گرفته ام. هنگامه با دلخوری گفت: هدیه ی تولد را امشب می دهند.من هم کیک رو نمی برم تا فردا که اومدی بعد جشن می گیریم.مهمانها هم تا فردا صبر کنند.
- عزیزم این که درست نیست.
- بدون شما هم نمیشه. اگر می آیید به مهمانها بگم. می دونید چقدر از شما برای آنها تعریف کردم؟
آصفه کوتاه آمد و گفت: باشه عزیزم. اما من زیاد حالم خوب نیست.قبول پیش از آنکه حرفی بزند ارتباط قطع شد. خود را برای رفتن آماده ساخت. شوکت اصرار داشت در آن جشن شرکت نکند.خودش هم نگران بود اما نمی خواست دل کوچک هنگامه را بشکند. مقابل آینه به خودش نگاه کرد. زیبا بود اما صورتش رنگ پریده بود. هنوز از خانه خارج نشده بود که اتومبیلی به دنبالش آمد. خانم واحدی خواسته بود که او را به سرعت به آنجا برساند. بی هیچ حرفی در اتومبیل قرار گرفت. در تمام طول راه سکوت اختیار کرده بود. افکارش را نمی توانست متوقف کند. توقف اتومبیل باعث شد به خودش بیاید. پیاد شد و از راننده تشکر کرد. زنگ را فشرد. مستخدم در را باز کرد. پله ها را بالا رفت صدای موزیک آرام « تولدت مبارک» به گوشش رسید. گفت و گوی مهمان ها باعث شد در را باز کند. هنگامه به جانب او دوید و ترانه به دنبالش آمد. صورت گلگون هنگامه را بوسید و زمزمه کرد: تولدت مبارک.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:08 ق.ظ
 
ارسال: #53
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دست ها را دور گردن آصفه حلقه کرد و گفت:اگه شما نمی اومدی من هم تولد نمی گرفتم.
نگاهش به ترانه افتاد که کمی عقب تر ایستاده بود و نگاهش می کرد او را بغل گرفت و بلند شد. چون همیشه همیشه منزلگاه امن خود را به دست آورد و خندید.
هنگامه دستش را کشید و گفت:خاله کجات درد می کنه؟ خانم واحدی به آن ها نزدیک شد و صدای آصفه را شنید: سرم درد می کنه. ترانه به سرعت پیشانی او را بوسید و گفت: دیگه خوب می شه. او را به خود فشرد و زمزمه کرد: عزیزم فدات بشم. خانم واحدی از روی زرد او فهمید که واقعا بیمار است. از او تشکر کرد که امده است با هم به جمع پیوستند. تعریف های ترانه و هنگامه مهمانان را مشتاق دیدار او کرده بود. ورود او جمع را متوجه ساخت و نگاه ها به جانب او متمایل شد. با روی باز ان ها را پذیرفت اما هر لحظه که می گذشت احساس می کرد محیط برایش غیر قابل تحمل می شود. انتظار حادثه ای جدید را می کشید.
ستاره با او دست داد و گفن؟ مثل این که رنگت خیلی پریده.
گفت: دیشب حالم خیلی خوب بود صبح سر درد و سر گیجه گرفتم.
_چیزی نیست از ضعیفیه. تو دیگه خیلی به بچه ها اهمیت می دهی. مردی در حالی که دست های خیس از آبش را به هم می مالید به آن ها نزدیک شد. نگاه آصفه برای لحظه ای به او افتاد و چشمانش تار شد. نامه بنویس همیشه منتظرت می مونم.من تو و بچه های ما بهار زندگی می آصفه ... کلمات در ذهنش می گذشت و هر جمله چون پتک بر سرش کوبیده می شد. ترانه به طرف ان مرد رفت و با شادی گفت؟ بابا بریم. زود باش. مرد به یک قدمی او رسید و خواست حرفی بزند که دهانش باز ماند.
411
نگاهش به صورت آصفه ثابت ماند. آصفه دیوانه وار سر تکان داد. تمام سالن آن هایی که ان جا بودند دور سرش چرخیدند و جند ثانیه بعد او نقش زمین شد.
همه به طرف او دویدند. هنگامه و ترانه شروع به گریه کردند. خانم واحدی با دستپاچگی گفت: زنگ زدم گفت حالش خوب نیست نباید اصرا می کردم.
ترانه انگشت سرد او را نوازش کرد و گفت: خاله خاله آصفه؟ با یاری دیگران او را به یکی از اتاق ها بردند و با کوشش خانم واحدی و همسرش به هوش آمد. ترانه با نگرانی پشت در منتظر بود در ان جمع پدر را نیافت. به دنبال او رفت و او را در گوشه ای از ایوان یافت. کت پدر را کشید و گفت: بابا حال خاله ام خوب می شه؟
مرد که به او نگریست نگاه کودکش را چون چشم های خود غرق اشک دید. اغوش گشود و گفت: آره عزیزم خوب می شه ترانه به صورت پدر دست کشید و گفت: شما چرا گریه می کنی؟
سرش را ب شانه ی کوچک او نهاد و سکوت کرد. در جواب دخترش چه باید می گفت. چه طور باید برای او می گفت که آن زن روزی تمام زندگی اش بوده است. هنوز باور نمی کرد کسی که که دیده بود هومن باشد. او چرا می گریست؟ ناباور بود و نمی توانست بپذیرد. دخترش در تمام مدتی که حرف می زد از آصفه ی او می گفتو او این موضوع را نفهمیده بود. چه طور می توانست بپذیرد که آصفه را از دست داده است با ترانه به جمع پیوست. دلش برای دیدن آصفه پر می کشید. از همسرش در مورد آصفه پرسید. ستاره بی ان که متوجه حالت همسرش و نگاه او شود گفت: به هوش اومده فکر می کنم ضعیف شده باشه. سر به زیر انداخت و بی کلام در گوشه ای نشست. دقایقی بعد
412
آصفه به همرا خانم واحدی از اتاق خارج شدند. با صدایی محزون رو به جمعیت کرد و گفت: متاسفمکه بزم شما رو بر هم زدم نباید این اتفاق می افتاد.
خانمی از میان جمع گفت: حالا که بهتر هستید؟
سرش را با تواضع خم کرد و گفت: بله خانم واحدی لطف زیادی به من کردند. ترانه دستش را گرفت خم شد و صورت او را بوسید و گفت: چیزی نبود عزیزم الان بر می گردم. به دنبال راه فرار بود. باید می رفت اما به این سرعت نمی توانست عذر بخواهد. به طرف دستشویی رفت و در را بست سرش را مقابل آینه بلند کرد بغض گلویش را گرفت. چه قدر دلش می خواست گریه کند. غمی به اندازه ی تمام سال های امید و انتظار بر دلش سنگینی می کرد و چشمه ای به وسعت این غصه ی این داغ بر دلش پنهان بود. سعی داشت خودش را کنترل کند. با ناباوری می گفت:اون دیگه به من تعلق نداره و باید ... فراموشش ... توانست جمله اش را تمام کند از دستشویی خارج شد. مهمانان با دیگر به حال خود بازگشتند. هنگام غذا بی میل بود و تنها با غذایش بازی می کرد. کمی دور تر نیز مردیهر بار سر بلند می کرد و او را در این حال می دید می خواست از ان جا فرار کند. بغض گلویش را می گرفت. او همان مردی بود که تمام سال ها طعم تلخ انتظار را به کام او آشنا کرده بود. حامد هنوز باور نداشت او همان هومن باش. هومن چند سال قبل که پا به پای او می دوید و با او می خندید. پسری که روزها و شب هایش را در او خلاصه می کرد و آصفه ای که فقط چند روز با او بود. آصفه ای که بود و نبودش را با او قسمت کرده بود و حالا امده بود تا تمام هستی اش را به او ببخشد اما دیگر قادر نبود. آصفه باید روح و جسم خویش را با بی تفاوتی می سپرد و می رفت که از ان همه سنگینی غم خلاصی یابد.
413
تمام توجه حامد به او بود و او سعی می کرد هیچ توجهی نسبت به او روا ندارد. ترانه به خوبی می فهمید که پدرش چون همیشه نیست. آصفه بیمار بود و دل ترانه برایش می لرزید. بریدن کیک در کمال شادی صورت گرفت. آصفه لبخند می زد و چهره اش می گریست. بغضی به اندازه ی ناباوری از حقیقت گلویش را در خویش می فشرد. از جشن جز صدای خنده ها و چهره ای شادب چیزی نمی فهمید. هنگام خداحافظی که رسید اتوموبیلی منتظرش بود. ترانه نمی خواست آن شب او تنها بماند رو به مادر کرد و گفت: مامان من هم با خاله برم؟ حامد به ان ها پیوست و منتظر شنیدن پاسخ شد. ستاره به هسرش نگاه کرد. به زحمت گفت: ترانه جان حال خانم بهوران خوب نیست.
نفس که چون حناق د گلویش گیر کرده بود بالا اورد و گفت؟ حضور ترانه باعث بهبودی من می شه. حامد سر بلند کرد و نگاهش کرد. آصفه قدرت نگاه کردن به او را نداشت با عجله سر به زیر انداخت و گفت: ستاره جان اگر مشکلی نیست ترانه با من بیاد. شما هم راحت ترید.
هیچ کس جز حامد متوجه کنایه ی درد آلود او نشد. ستارهبه دخترش نگاه کرد و گفت: اگه قول بده اذیت نکنه ایرادی نداره. ترانه با ذوق کودکانه به دنبالش روان شد. در تمام مدت راه سکوت بود و یاد اوری گذشته. سکوت بود و ناباوری حقیقت. ترانه با ان که کودک بود اما غم غریب همراهش ره به خوبی درک می کرد. شوکت منتظرش مانده بود. به بستر پناه برد و سر ترانه را در اغوش گرفت. این بار ترانه بود که موجب آرامش او می شد. ترانه سکوت کرده بود و خود را به او سپرده بود. در گوشش زمزمه می کرد:تو ترانه ی من هستی خدایا تو بچه ی حامدی؟
414
باور نمی کنم اون جا داشتم دق می کردم چه قدر دیر گذشت اون تمام هستی من بود. اون مردی بود که نمام نعلقاتم به اون تعلق داشت. اون مرد من بود. ناگهان به خود امد. صورت ترانه را بیت دو دست گرفت در میان اشک هایش گفت: اون دیگه به من تعلق نداره. اون مال من نیست.
ترانه بغض کرد و گفت: حاله چی شده؟
دیوانه وار او را تکان داد و گفت چرا نمی گی مامان؟ م باید مادر تو می شدم می فهمی؟
ترانه با صدای بلند گریست و گفت: مامان؟
او را به خود فشرد و گفت؟ مامانم. عزیزم. فدای مامان گفتنت. ترانه زندگی بی رحمه. روزگاری بی وفاست. باور نمی کنم اون هم بی وفا باشه. به مادرم چی بگم؟ فرشته و فرهنگ؟ ترانه ی من!
ترانه با دستان کوچکش صورت او را نوازش کرد و گفت: تز بابا ناراحتی؟
سرش را برگرداند و گفت: از خودم از حماقتم. فکر می کردم منتظر می مونه اما اشتباه می کردم..
کودک سر به سینه ی او گذاشت و گفت: وقتی شما حالت بد شد بابا گریه میکرد و به من می گفت که خوب میشی.
خود را از روی تخت رها کرد و گفت:دیگه هیچ وقت خوب نمی شم! زخم دل هیچ التیمی نخواهد داشت کاش اون قدر بزرگ بودی تا همه چیز رو درک کنی. کاش می فهمیدی جمله ی (منتظرت می مونم) یعنی چی؟ خدایا این چه سرنوشتی بود؟ به خود آمد و گفت: تموم شد همه چیز تموم شد. دیگه چنین مردی تو زندگی من نیست. فراموشی نعمت بزرگیه. ترانه را به خود نزدیک کرد و گفت: اما ستاره لایق پدرت نیست.
415
حامد ارزش بیتر ستاره رو داشت.
ترانه متفکرانه نگاهش کرد و گفت: بابا هیچ وقت شکایت نمی کنه. دهانش گشوده شد و باز هم به جانب داری از او گفت: اون تنها مرد با محبت زنرگی من بود که نامهربانی کرد. بخواب عروسکم. بخواب که دنبا وفا نداره. لالالالا گل نرگس خداوند امان از کس نداره. لالایی لالالالا ... ترانه در اغوش او به خواب رفت.او را روی تخت گذاشت و خودش از اتاق خارج شد. حیاط را برگزید و دران سوز سرد به قدم زدن پرداخت. اشک های گرمش به گونه نرسیده از شدت سرما یخ می بست و او در زمهریر اشک هایش را گرم می کرد و اما دیگر امیدی نبود تا بر ان امیدوار باشد. صبحانه را بی میل خوررد. لقمه در دهان ترانه می گذاشت و جنان با حسرت به او نگاه می کرد که هر کس او را می دید برایش دلسوزی می کرد. کودکی که در تمام این مدت همدم تنهایی اش گشته بود نیز از وجود حامد سرچشمه می گرفت و به همان علت آن چنان به او وابسته شده بود. از ترانه خواست بعد از ظهر زمانی که هنگامه به خانه باز می گردد به خانه ی واحدی بروند. با ترانه مشغول گفت و گو بود که زنگ در به صدا در امد. شوکت پس از گذاشتن گوشی گفت: خانم با شما کار دارند.
با حیرت گفت: با من؟
شوکت سر تکان داد و گفت بله. مانتو را بر تن کرد و به جانب در رفت بلافاصله در را گشود اما دیدن قامت حامد او را راست کرد و کلام در دهانش ماند.
مرد به آرامی نگاهش کرد و گفت: سلام خانم بهروان.
به زحمت گفت:سلام بفرمایید.
جرات کرد و مستقیم به چهره اش نگاه کرد و گفت: آمدم دنبال ترانه.
416
قول داده بودم با هم بریم پارک.
قدمی به عقب گذاشت و گفت: الان حاضرش می کنم.در را به خارج هل داد و خواست به حیاط باز گردد که مرد به آرامی گفت: آصفه؟ کلام آرامش باعث شد پشت در تامل کند. حامد جلوتر آمد و گفت: آصفه من ... می دونم چی فکر می کنی؟ اما ... .
به سرعت گفت: ترانه تا چند دقیقه ی دیگه حاضره.
و آن گاه به درون امد. رنگش زرد شده بود و تنش به یک باره تب کرده بود. ترانه با دیدن او گفت: مامان کی بود؟
دست او را گرفت و گفت: بلند شو لباست رو بپوش پدرت اومده دنبالت.
با شادی گفت: بریم پارک؟
_آره عزیزم.
_شما هم می آیید؟
مکث کوتاهی کرد و گفت؟ نه من برم خونه خاله پیش هنگامه. برگرده تنهاست.
_پس من چی؟
کفش های او را پوشانید و گفت: تو با پدرت هستی. اگه خواستی امروز با اون باش. موهای بلند او را کنار زد و گفت: بریم پدرت منتظره. ترانه با دستان کوچکش دست او را گرفت و به راه افتاد. حامد بین در منتظر ایستاده بود. با دیدن ترانه که به طرفش می دوید قدمی به جلو گذاشت و برای او آغوش گشود. آصفه سعی میکرد خونسرد باشد اما دست هایش می لرزید. حامد کودکش را بغل کرد و گفت: منتظرم نبودی؟
ترانه به پرستارمهربانشنگریست و گفت: خاله ببین چه قدر بابام خوبه. سرش را عقب کشید و گفت: می دونم عزیزم مواظب خودت باش.
417
حامد به او نزدیکتر شدو گفت: اگه دوست داری با ما بیا.
ترانه از این که پدر به ان راحتی با آصفه سخن می گفت خشنود شد و گفت: بابا راست می گه زود برمیگردیم.
صورت او را بوسیدو گفت: نه بهتره تنها باشید. نفس های گرم او حامد را از خود بی خود کرد. و اگر حضور ترانه مانع نمی شد چون گذشته با هم بازی دوران کودکی اش برخورد می کرد. پس از رفتن پدر و فرزند با ناراحتی مشغول مطالعه شد اما هیچ چیز او را از اندیشه ی حامد غافل نمی کرد. حامد به او قول داده بود پدر بچه هایش باشد و او پدر ترانه تمام هستی او بود اما او نمی توانست بای یکبار فرزندی که حاصل عشق او بود و با دیگری قسمت شده بود (دخترم) بخواند. آرزو می کرد کودک بود و به سادگی (مامان) گفتن ترانه او را (دخترم9 خطاب می کرد. شوکت دریافته بود آصفه دختر پر شور و منتظر قبل نبود. به اندازه ی چند سال شکسته بود و صبح همان شب فروغ چشمانش را شنیده ها و دیده هایش را در تولد هنگامه کور کرده بود. برای رها شدن از آن همه خیال راهی منزل واحدی شد.
سال نو نزدیک می شد و او برای دیدن خانواده اش مشتاق تر ازهمیشه به انتظار نشسته بود. فرهود را ندیده بود اما دلبسته ی او شده بود. چون فرزند فرشته بود. در خانه ی واحدی به انتظلر هنگامه نشست. هنگامه چون همیشه خسته از مدرسه با گشت. دیدن آصفه باعث خوش حالی اش شد مادر به او گفته بود که ممکن اسن پرستار نتواند ان روز به دیدنش بیاید. کنار آصفه نشست در کیفش را گشود و هدیه ای را به طرف آصفه گرفت . گفت: این مال شماست.
با حیرت گفت: به چه مناسبت؟
هنگامه پلک ها را بر هم زد و گفت: هدیه است دیگه مامان می گه هدیه دادن مناسبت نمی خواد.
418
گفته هر کس رو دوست داری بگذار بفهمه که دوستش داری. شما هم دیشب به من هدیه دادی.
دستی به سر او کشید و گفت: عزیزم دیروز تولد تو بود من به این مناسبت هدیه گرفتم.
با تمنا گفت: حالا نمی گیری؟ من رفتم هدیه خریدم جون دیشب شما با اون حال اومدی تولد من!
برای آن که دل او را نشکند گفت: ممنون دخترم. با او به بحث و گفت و گو نشست. بی اختیار سوالاتی غیر مستقیم از ستاره و همسرش پرسید و هنگامه بی ملاحظه هر آن چه در مورد زندگی خاله می دانست برایش بازگو کرد. در نظر همه ی اطرافیان حامد بی گناه و ستاره مجرم دعواهای آن ها شناخته شده بود. عقل و قلبش در نزاعی نا برابر به مجادله پرداخته بودند در ذهنش فرار از حامد فرار از جایی که او بود و هر جایی که او را به حامد مرتبط می ساخت شکل رفته بود و قصد داشت یکبار دیگر از تقدیر بگریزد و همان گونه که از ابتدا تا هجده سالگی با ان چه بود مبارزه کرد. ماندن و ناظر زندگی تلخ یا شیرین کرد تمام لحظه های زندگی اش بودن آزارش می داد و تصمیم داشت هر چه زودتر خود را از بند تعلقاتی که او را به تهران کشانده بود برهاند و بازگردد. نمی داسنت این موضوع را چگونه عنوان کند اما در یافته بود که ماندن در ان جا برایش نقدور نیست. با خودش درگیر بود که زنگ به صدا در آمد. برای تحویل گرفتن ترانه به حیاط رفت. قلبش گواهی می داد ترانه منتظر نگاه اوست و در تمام لحظه هایی که به رفتن می اندیشید نمی دانست چگونه می تواند از ترانه دل بکند. ترانه در حق (مادر) صدایش می کرد و تمام لحظه های انتظارش را پر کرده بود. وقتی در را گشود و او را پشت در دید نفس راحتی کشید.
419
حامد خود را نمایان ساخت و گفت: باز هم سلام! فکر نمی کردم امروز باز هم شما رو ببینم اما ترانه آن قدر اطرار کرد که مجبور شدم بیارمش. ترانه با خنده ای که بر لب نشانده بود وارد شد و گفت: خاله من اومدم. دست روی شانه ی کوچک او گذاشت و گفت: خوش اومدی منتظرت بودم. بدو که هنگامه هم تنهاست. ترانه بی آن که از پدر خداحافظی کند به سوی خانه دوید و باز هم او ماند و حامد. برای چند لحظه دست و پایش را گم کرد و به دنبال وازه ای بود که خودش را رها کند. حامد او را نجات داد و گفت: ترانه خیلی به شما وابسته شده تو ... معذرت می خوام شما برای اون از مادرش عزیزتر شدید.
سعی کرد خونسرد باشد نفس عمیقی کشید و گفت : اون هم فقط یک بچه ی معمولی نیست که مجبور باشم پرستارش باشم.
سرش را جلوتر آورد و گفت: واقعا؟
سر بلند کرد و با بحتیاط به صورت خامد نگاه کرد. هیچ تغییر خاصی در چهره اش مشاهده نکرد. فقط صورتش کمی لاغر تر شده بود. تداخل نگاهش باعث شد سر به زیر بیندازد. حامد بی قرار گفت: آصفه چرا می ترسی نگاهم کنی؟
با جدیت پاسخ داد: آقا اگه کاری ندارید مرخص بشم.
دریافت که دیگر نمی تواند او را چون گذشته نسبت به خود مطمئن سازد. به او حقداد اما طاقت نیاورد و گفت: من توضثح می دهم تو هم باید گوش کنی.
در را هل داد م گفت: ببخشید بچه ها منتظرم هستند. بلافاصله در را بست و دودید تا مجبور نباشد یک بار دیگر با او روبرو شود. در آن زمان تنها تصمیم رفتن بود که به او آرامش می بخشید. دیگر نمی توانست بماند باید هرچه زودتر باز می گشت.
420
آن طور که شنیده بود حامد پس از تعطیلات عید به تهران منتقل می شود تا نوروز یک ماه بیشتر نمانده بود و ماندگار شدن حامد در تهران به معنای دیدار مکرر و شکنجه های روحی برای او بود. قصد کرد همان شب با خانم واحدی مسئله ی رفتن را عنوان کند تنها عاملی که او را برای رفتن بی میل می کرد دو چشم مشتاق کودکانی بود که حتی به صدای او هم عادت کرده بودند.. برای آن که میزان وابستگی آن ها را به خود بسنجد غروب در زیر درختان عاری از برگ و در هوایی که پس از چند روز باران آرام گرفته بود گفت: بچه ها با پرستار جدید چه طورید؟ هر دو دست از بازی کشیدند و با حیرت به او چشم دوختند. ترانه مفهوم گفته ی او را درک نکرد اما هنگامه با احتیاط گفت: خاله عینی چی؟ از آن ها به اندازه ی خرد کردن چند برگ در زیر پایش دور شد. در هوایی که بیشتر بهاری بود تا زمستانی او لبریز از خزان بود.
زمزمه کرد: من باید برم.
ترانه بی آن که منظور او را بفهمد گفت: من هم بیام؟
سرش را به درخت گذاشت و گفت؟ تنها اومدم که تناه نباشم اما باید تنها بازگردم.
هنگامه گفت:پس ما چی؟ تنها بمونیم؟ بغض گلوی ترانه را گرفت. مبهوت به او نگریست. آصفه دریافت که ترانه آرامشش را از دست داده است گفت: برای دیدن شما باز هم میام. ترانه جان جدایی از تو برام خیلی سخته ولی چاره ای ندارم.
بغض فرو خورده ی ترانه ترکید و دوید. به دنبال او رفت. هنگامه همان جایی که ایستاده بود میخ کوب شد. شنیدن این مطلب برای ترانه به منزله ی دیدن کابوی های شبانه گریه های تنهایی و تنهایی لحظه هایش بود. آصفه به او رسید. دستش را برای گرفتن او دراز کرد اما
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:08 ق.ظ
 
ارسال: #54
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ترانه فریاد کرد:تو میخواهی بری؟به من دروغ گفتی که همیشه می مونی؟تو مامان نیستی چون مامان که بچش رو رها نمی کنه،دیگه دوستت ندارم.مامان ستاره به من دروغ نمی گه وقتی نمیاد قول دروغ نمیده که میاد.اما شما قول دادی کنارم بمونی مگه نه؟
روی زمین نمناک نشست و شروع به گریه کردن کرد.دیدن اشکهای ــــــ دل کوچک ترانه را به درد آورد.پیش آمد و دستها را دور گردن او حلقه کرد.با اشتیاق او را به خود فشرد و سر در آغوش کوچک او کرد و گفت:کاش بزرگ بودی تا می فهمیدی.اون قدر که وقتی برای تو از بی وفایی گفتم حق می دادی که فرار کنم.وقتی برات از تنهایی گفتم میتونستی کمکم کنی.صورت او را بالا آورد و گفت:ترانه ی من تنهایی تو رو هرکس می تونه پر کنه اما من چی؟به مادرم قول دادم این جا دنبال گمشده ای بگردم.گشتم اما نبود وقتی پیدا شد که باور نمی کردم.ترانه اگر بی وفا نبود اگر به قولهایش پایبند می موند هیچ وقت از هم جدا نبودیم.تو جلوی همه «مامان» صدام می کردی ومن برای احساسات مادر گونه ام دنبال خلوتگاه نمی گشتم.
ترانه سر بر شانه او گذاشت و گفت:من بدون شما می میرم.
-نه عزیزم پدرت بعد از عید برای همیشه کنار تو می مونه.دیگه تنها نیستی،تو وپدرت می تونید با هم خوشبخت باشید.
ترانه با لحن آمرانه ای گفت:به کی بگم مامان؟اگر بابا برگرده اینجا،مادرت هم بیشتر پیش شماست.امشب به مامان می گم که می خواهی بری.خودم تصمیم دارم به خاله ات موضوع رو بگم،حالا بلند شو بریم پیش هنگامه.برخاستند و به جانب خانه رفتندوتا زمانی که آصفه عزم رفتن کرد.هر سه گرفته و اندوهگین بیشتر به خود می اندیشیدند.
آصفه نیم ساعت دیر تر از همیشه آنان جدا شد تا شاید بتواند خانم واحدی را ملاقات کند اما موفق نشد.بچه ها را ترک کرد و به خانه بازگشت.برای اولین بار احساس دلتنگی می کرد.پس از تماس با پدر ومادر کنار شوکت نشست و با او به صحبت پرداخت لحن اندهگین کلامش برای شوکت تازگی داشت.مدتها بود که آصفه را تا آن اندازه درهم ندیده بود.از زمانی که به ترانه وابسته شده بود کمتر در خودش فرو می رفت.نمی دانست چه پیش امده که باعث اندوه او شده است.به خودش جرات داد و گفت:اتفاقی افتاده؟
روزنامه ای را که روی میز بود ورق زد و گفت:چطور مگه؟
چند روزه مثل گذشته نیستید،برای ترانه مشکلی پیش اومده؟اگر اتفاقی افتاده خوشحال میشم کمک کنم.
با انگشتانش به بازی پرداخت و گفت:هیچ کس نمی تونه به من کمک کنه.
شوکت با عجله پرسید:دوست دارید حرف بزنید؟می دونم نمی تونم کمک زیادی به شما بکنم اما درددل کنید سبک می شوید.
شانه هایش افتاد و گفت:باید برگردم اصفهان.
شوکت سرش جلوتر آمد و گفت:چرا؟خدایی نکرده اتفاقی برای دکتر و خانوادش افتاده؟
به علامت منفی سر تکان داد و گفت:خودم دیگه نمی تونم بمونم.
-مگه نمی خواستی دنبال حامد بگردی؟تو که می گفتی اطمینان داری اینجاست،خسته شدی؟
پلک هایش به هم خورد و گفت:دل شکسته شدم.
کمی جابجا شد، خودش را به او نزدیک کرد و گفت:چی شده خانم؟گمشدت پیدا شد؟
به صورت خمیده و پرچین او نگریست و گفت:مردی که این چند ماه دنبالش بودم پدر ترانست.
برق چشمهای شوکت باعث شد بگوید:همه چیز تموم شد. پیرزن با ناباوری گفت:واقعا؟یعنی شوهر ستاره خانم همان شخصی که شما دنبالش بودید؟
سرسنگین خود را فرو آورد و گفت:آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم – یار درخانه و ما گرد جهان می گردیم.
-باور نمی کنم،تو خیلی با اطمینان از حامد صحبت می کردی چطور امکان داره؟
سعی کرد از ریزش باران نگاهش جلوگیری کند و گفت:دیگه هیچ چیز مهم نیست نمی تونم ببینم که...
-می فهمم دخترم!
لحن آرام و اطمینان بخش شوکت او را از خود بی خود کرد.شروع به گریه کرد.پیرزن گویا طاقت دیدن آن نگاه بارانی را نداشت.او را در بغل گرفت و گفت:تو جوان هستی،فرصت زیادی داری چرا گریه می کنی مادر؟هزار تا بهتر از حامد هم لیاقت دل تو رو نداره.
با این گفته آتش گرفت و گفت:فقط اون دل من رو می شناخت.
صورت او را بالا گرفت و گفت:اگر دلت رو می شناخت به تو خیانت نمی کرد.
با این که دلش پر بود نمیتوانست از حامد بدگویی کند،سکوت کرد تا قلب ناآرام هم آرام گیرد اما باور نداشت،عقل او را سرزنش می کردتمام روزهایش را در بند جملات حامد کرده بود.از خود گذاشته بود تا او را به دست آورد و نتیجه از دست دادن وجود خودش و دست نیافتن به او بود.آن شب را به زحمت سپری کرد و بی خوابی شب قبل باعث شد نتواند صبح زود برخیزد.خود را برای رفتن حاضر کرد و به شوکت قول داد ظهر برای خورن غذا باز میگردد.پیرزن از این که دختر جوان او را امین خود دانسته بود خوشحال بود و قصد داشت به هر ترتیبی که می تواند به او کمک کند تا با این درد کنار بیاید.هنگامه مدرسه بود و ترانه نیم ساعت قبل از آمدن او آمده بود.با دیدن او به آغوشش دوید و گفت:فکر کردم دوباره مریض شدی.بر موهای شانه کرده او بوسه زد و گفت:چقدر قشنگ شدی،کی موهاتو بافته؟
گونه های ترانه گل انداخت و گفت:بابا صبح بافت.
با شنیدن نام "بابا" برخاست و گفت:میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
ترانه به آرامی گفت:شما که می خواهی من رو تنها بگذاری،دیشب که به بابا گفتم از خونه رفت بیرون و دیر وقت برگشت.
بلافاصله پرسید:به بابا چه گفتی؟
ترانه پایش را روی زمین کشید و گفت:به بابا گفتم مامان خوبم دیگه دوستم نداره.
مقابل او نشست و گفت:عزیزم تو باید موقعیت من رو درک کنی.حیف که نمی تونی بفهمی.
ترانه رو برگرداند و گفت:من فقط می دونم دیگه دوستم نداری.
قلب آصفه از گفته ی او گرفت.او را در اغوش گرفت و با بغض گفت:چون دوستت دارم باید برم.
خدمتکاران خانه تا حدودی متوجه تغییر رفتار او و بچه ها شده بودند.آمدن هنگامه و بی تابی او برای رفتن دلش را لرزاند.پس از خورانیدن غذا به آن دو عزم رفتن کرد.بچه ها را به دست زن خدمتکار سپرد و به آن ها قول داد تا دوساعت دیگر باز گردد.از منزل واحدی خارج شد و کوچه را به سرعت پیمود.ظهر بود وهوا نیمه گرم می نمود.خیابان خلوت بود و می دانست باید منتظر بماند.گوشه ای ایستاد و چشم به آسفالت دوخت در اندیشه غرق بود که اتومبیلی مقابلش ایستاد.سربلندکرد و به سرنشین آن نگریست.حامد با لبخند گفت:بفرمایید بالا.
باحیرت گفت:چی؟
مرد شیشه را تا انتها پایین کشید و گفت:خواهش می کنم بیا بالا.من باید حرف بزنم.توضیح می دهم اگر قانع نشدی میتونی دیگه گوش نکنی.
چهره درهم کشید و گفت:آقا خواهش می کنم ایجاد مزاحمت نکن من عجله دارم.با تغیر از اتومبیل پیاده شد.مقابل او ایستاد و گفت:آصفه من هستم حامد!
بلافاصله روبرگرداند و گفت:نمی شناسم.
حامد صورتش را پیش آورد و گفت:نمی شناسی؟کوچه بهار،ده سال دویدن ها،ده سال باهم بودن،ده سال به خاطر هم بودن!حالا یادت اومد؟
سعی کرد خونسرد باشد،آسمان به یکباره گرفت و خاکستری شد.دستش را مشت کرد و گفت:چیزی یاد نمی یاد.؟
فریاد کشید:یادت نمیاد؟دروغ میگی؟خوب هم یادت هست.
این بار باضعف گفت:یکبار گفتم. شما رو نمی شناسم
خشمگین در عقب اتومبیل را گشود و از پشت پاترول موتوری را روی زمین گذاشت.با حیرت به حرکات او چشم دوخت و فراموش در حضور چندین نگاه رهگذر قرار دارد.حامد کلیدی را به طرف او گرفت و گفت:این رو هم نمی شناسی؟
کلید کوچک را در دستش فشرد.به موتور نزدیک شد.چقدر برایش آشنا بود.آن را روشن کرد و با احتیاط روی آن نشست.حامد کنارش ایستاد و گفت:حالا یادت اومد؟
بی آنکه به چهره ی منتظر او بنگرد و به سوالش پاسخ بگوید حرکت کرد.حامد با حیرت به موتور که از مقابلش عبور کرد نگریست و زمانی به خود آمد که آصفه دیگر در کنارش نبود.در مقابل دیدگان حیرت زده ی عابران سوار شد و با سرعت او دیگر آن دختری نبود که وارد آن شهر شده بود تا حامد را پیدا کند،برای لحظه ای خودش را همان هومن هجده ساله تصور کرد و این فکر باعث شد که با سرعت از خیابان های آشنایی که بارها با آن موتور طی کرده بود بگذرد.غرق در گذشته بود و می دانست دیگر راه ماندن نیست.خاطرات زمان گذشته یک به یک از مقابلش می گذشت و او با چشمانی گریان به جاده می نگریست.در آن محیط خلوت هر کس موتور و موتور سوارش را مشاهده می کرد برای دقایقی رد عبور او را با نگاه دنبال می کرد.زمانی توقف کرد که مقابل منزل دکتر محمدی رسید.از موتور پیاده شد و با دقت به ان نگاه کرد.چقدر دلش برای آن روزها تنگ شده بود.با اندوه به طرف خانه رفت.خواست زنگ را بفشارد که اتومبیل حامد وارد کوچه شد و کمی عقب تر پارک کرد.مرد باعجله پیاده شد و به دنبالش دوید.آصفه به در تکیه کرد.آن زمان حامد درست مقابلش بود چون گذشته از نگاه کردن به چشمهای او هراسید و گفت: با من چکار داری؟چرا آزارم می دهی؟
حامد با تمنا گفت:باید به حرفهام گوش کنی میخوام با تو صحبت کنم.
فریاد کشید:من هیچ حرفی ندارم چون شما رو نمی شناسم اگر مزاحم بشی به پلیس زنگ می زنم.
صورتش را نزدیک تر آورد و گفت:تهدیدم می کنی؟چطور انکارم میکنی؟به پلیس زنگ می زنی که مزاحمت شدم؟ با التماس گفت:آصفه من مزاحمت شدم؟
سرش را بالا گرفت و گفت:دست از سرم بردار چرا نمیزاری به درد خودم بمیرم؟
-درد تو مرگ منه فراموش کردی؟
با خشم به او نگریست و گفت:اون عهد گذشت.ول کن من رو،برو به ستاره و ترانه برس.
دستش را روی صندلی موتور گذاشت و گفت:ستاره برای من تو نمی شه.
با عصبانیت گفت:اگر من نمی شد الان مادر ترانه نبود اگر من نمی شد با اون انس نمی گرفتی،همسر قانونی ات نبود،اگر من نمی شد...چرا دروغ گفتی،تو فریبم دادی !
حامد با شنیدن این جمله سست شد و گفت:فریبت دادم؟ من آصفه؟من که لحظه لحظه های عمرم در تو خلاصه می شد؟من که سرگشته ی نگاهت شدم،من که به دختر چند روزه دل بستم و عاشق شدم،من آصفه؟
دستهایش را پایین انداخت و گفت:آره تو؟تویی که تمام لحظه هام رو پر کردی و یکدفعه از ذهنم خالی شدی.تو حامد ویرانم کردی .دیگه نمی تونم!اشکهایش بار دیگر جاری شد.
حامد با التماس گفت:آصفه دیوانم نکن!من حرفهایی برای گفتن دارم،من هم فریب خوردم.ستاره اونی نبود که دنبالش بودم.هیچ کس برای من آصفه نمی شد،صورتش را آنقدر پیش آورد که آصفه هراسید از گرمی نفسهایش سست شود.
دستش بی اختیار بالا آمد و با شدت صورت او را به عقب راند اما جرات نکرد به او بنگرد،فریاد کشید:منم فکر می کردم هیچ کس حامد نمی شه اما حالا می پذیرم وقتی ستاره جای من رو پر کرد یه نفر هم می تونه جای تو رو برام پرکنه،فهمیدی؟به صورت او نگریست اما حیرت زده دستش را نگاه کرد.گونه ی او مجروح شده بود وآصفه با دید انگشتر دریافت تیزی روی انگشتر خراشیده اشت.گویا این مسئله برای حامد مهم نبود.
وقتی به صورتش دست کشید و آن راسرخ از خون دید،دستش را به او نشان داد و گفت:به سرخی خونم دروغ نگفتم.
فریاد کرد:گفتی!برو دیگه حاضر نیستم یکبار دیگه چهره ات رو ببینم.تا ماه آیده هم برمیگردم اصفهان.در کیفش به دنبال کلید گشت و ادامه داد.دیگه توی زندگی من هیچ ردپایی از تونیست حالا برو راحتم بزار
حامد مستاصل به او و حرکاتش که ناموزون می نمود نگریست و گفت:تو حق نداری با من این کارو بکنی،تو نمی تونی...
با خشم فریاد کشد:نمی تونم چی؟ترکت کنم؟چطور تو توانستی اما من نمی تونم؟به همون سادگی که از من گذشتی می تونم از تو بگذرم.وارد خانه شد و در را بست.
حامد به در کوبید و آمرانه گفت:من از تو نگذشت فهمیدی؟اما از خودم می گذرم،تو برو من هم همین امروز می رم.
پشت به در کردو به آن تکیه داد.اشکهایش بی مهابا جاری شد.چقدر دلش میخواست چون گذشته در را به روی بگشاید و در آغوش او آرام بگیرد.زمانی که از روی پله برخاست در را به آرامی گشود و با احتیاط بیرون را نگاه کرد.هیچ اثری از او نبود حتی موتور را هم ندید.شانه هایش افتاد خموده شده بود.کیفش را روی زمین کشیدو وارد شد.شوکت گویا تمام صحنه را دیده بود.او را در آغوش گرفت و گفت:آروم باش عزیزمهمه چیز درست می شه.سربر شانه های او نهاد و گفت:دیگه چیزی نیست که درست بشه.به او کمک کرد تا بنشیند.لیوان قند آب را به زور به او خورانید و او را برای خوردن غذا ترغیب کرد.تمام وجودش پر بود ازغم.لبریز از اندوهی که قابل وصف نبود.به اصرار شوکت چند قاشق غذا به دهان برد گویا گوشت مرده را زیردندان می فشرد.ذهنش خالی شده بود وهیچ چیز نمیتوانست او را به حال عادی باز گرداند.صورتش را آب زد مقابل آینه به چشمهای سرخ و متورم خویش نگاه کرد.برای لحظه ای اندیشید که باید به او فرصت حرف زدن می داد اما به خودش اطمینان داد که اشتباه نکرده است و زمزمه کرد:اون هیچ حرفی نداشت که بزنه.شوکت خواست او را از رفتن به خانه واحدی منصرف سازداما با سماحت گفت:بچه ها منتظرم هستند.شوکت کیف و مانتویش را آورد و گفت:میخواهی زنگ بزنم بگم نمی آیی؟مقنعه اش را درست کرد و با صدای گرفته گفت:ترانه نگران میشه.شوکت با تاسف سرتکان داد و گفت:هر طور دوست داری.از او خداحافطی کرد و با دلهر ه خارج شد.قلبش به شدت می تپید و دلشوره عجیبی به جانش افتاده بودسعی کرد او را فراموش و بهتر دید به بازگشت و دیدار دوباره ی خانواده بیندیشد.فرهود به جمع آنها اضافه شده بودو دلش میخواست او ببیند.نمی توانست از فکر حامد بیرون بیاید.وقتی به منزل واحدی رسید با تامل زنگ را فشرد.هوا ابری بود و باران نم نم می بارید.در میان پله ها هنگامه را دید که به او می نگرد.با نگاهش به دنبال ترانه بود تا او راببیند و ارام بگیرد اما اثری از او ندید.به سرعت خود را به هنگامه رساند و سراغ ترانه را گرفت.دخترک با نگرانی گفت:عمو حامد اومد دنبالش خیلی هم ناراحت بود.
با تشویش پرسید:حرفی نزد؟
چیزی نگفت خاله ستاره اصلا پایین نیامد.
بازوی او را گرفت و گفت:مگه با ستاره بود؟
هنگامه گفت:بله،رفته محل کار خاله ستاره،اون هم خیلی عصبانی بود فکر میکنم با هم دعوا کرده بودن.با نگرانی دست هنگامه را گرفت و گفت:بیا عزیزم،حتما می خواستند با هم به گردش بروند.
هنگامه ایستاد با اطمینان به صورت او نگاه کرد و گفت:عمو خیلی عصبانی بود،هیچ وقت اینطور نمی شد.
برای انکه خود را از دلهره برهاند گفت:بیا ببینم چقدر از تکالیفت رو انجام دادی.هنگامه در اتاقش را گشود.به میز تحریر اشاره کرد و گفت: ترانه نقاشی اش رو تموم نکرد.آصفه دست روی شانه او نهاد و گفت:تو مشقهایت رو بنویس من بعد به ترانه زنگ می زنم.هنگامه خود را نوشتن سرگرم کرد ما آصفه نمی توانست خود را سرگرم کند.روی صندلی ترانه نشست و به نقاشی نیمه تمام او نگریست.با دیدن نقاشی بغض راه گلویش را مسدود کرد.آن را برداشت و به تصویری که ترانه کشیده بود با دقت نگاه کرد.بالای سر زنی که در نقاشی ترانه بود خواند:مامان آصفه! رو به هنگامه کرد و پرسید:این رو تو بالی نقاشی اش نوشتی؟ هنگامه به طرف او رفت و به نقاشی اشاره کرد و گفت: ترانه گفت بنویسم من هم گفتم که شما "مادرش" نیستی اما گفت بنویس.شما ناراحت شدی؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:09 ق.ظ
 
ارسال: #55
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
روبان قرمز موهای او را سفت کردو گفت:نه دختر گلم برو درست رو بخون. هنگامه به ارامی گونه ی تب دار او را بوسید وگفت:چشم! نوعی دوگانگی در وجودش پدید امده بود و امید داشت هر چه زود تر ترانه با او تماس بگیرد.می دانست که حامد را با ان حرفها عصبانی کرده است ومی هراسید او به حماقت دست بزند حامد راخوب می شناخت.نزدیک دو ساعت گذشته بود اما از ترانه اش خبری نبود. باران می بارید واو پشت پنجره انتظار می کشید. خانم واحدی که تماس گرفت در مورد ترانه چیزی به او نگفت گوشی را گذاشت ترانه سررسید. در ان هوای دلگیر ناگهان در را دید که باز شد و ترانه با حالتی اشفته وارد شد. باوحشت از اتاق بیرون رفت و خودرا به ایوان رسانید. مو های ترانه خیس شده بود وچشمانش بارانی بود . بادیدن اصفه از پله ها بالا دوید. هنگامه هم بیرون امد وبا دیدن ترانه دست اصفه راگرفت وگفت:خاله چی شده؟


پیش از انکه اصفه پاسخ بگوید ترانه به اغوشش پرید وبا گریه گفت:خاله بابا!


قلبش کرزید. سر او را بالا اورد وگفت: چی شده ؟بابا چی؟ترانه حرف بزن.


موهای اشفته اش راکنار زد و گفت:بابا دعوا کرد.


با عجله پرسید: باکی؟


-بامامان ستاره!مامان قهر کرد ورفت،خاله بابا هم می خواد بره.


با نگرانی گفت:کجا بره؟


ترانه سر به زیر انداخت و گفت:خودش می گه می خوام برم بمیرم. دیگه من رو دوست نداره سرم فریاد کشید.

هنگامه گفت:خاله ستاره کجاست؟عمو می دونه تو امدی اینجا؟
سرش رابه علامت منفی تکان داد.هنگامه به پرستارش که رنگ به صورت نداشت نگاه کردو گفت:به مامان زنگ بزنم؟برای لحظه ای تصمیم خود راگرفت ترانه را با خود به داخل بردو گفت:نه عزیزم بگو لباسهای ترانه رو عوض کنند،خودت هم مواظبش باش تا من برگردم.هنگامه جان شما دیگه بزرگ شدی مگه نه؟دختر هفت ساله متفکرانه گفت:خاله چند دقیقه صبرکن!
مانتویش راپوشید سفارش بچه هارا به مستخدم کرد. هنگامه با چتری سیاه به او نزدیک شد وگفت:بارون می یاد.
به صورت پر محبت او نگریست وگفت:ممنون عزیزم،دیگه سفارش نمی کنم من سعی می کنم زود برگردم .به کسی حرفی نزنید تا بیام!
بچه ها سر تکان دادند و او از سالن خارج شد.ترانه به دنبالش دوید وگفت:خاله زود برگرد.بانگاهش او رامطمئن ساخت واز خانه بیرون امد. فاصله ی منزل واحدی تا خانه ی ستاره رادوید حال خودش را نمی فهمید. به محض ان که به خانه رسید نفس عمیق کشید.در نیمه باز حیاط رانگاه کرد و وارد شد.قدم هایش در زیر باران کند شد گویا توان رویارویی بااورا نداشت.برای لحظه ای تصمیم گرفت که باز گردد اما یاد اوری نگاه ترانه اورا واداشت تا داخل شود.دستگیره ی در ورودی را چرخاند و در راباز کرد. سالن ورودی نامنظم بود. بااحتیاط و بی انکه صدایی ایجاد کند وارد شد وبه اطراف نگریست. هیچ صدایی نمی امد. با وحشت به درون اتاق ها سر کشید . در اتاق ترانه باز بود وارد شد و به طور اختصار انجا را نگاه کرد. در اشپز خانه و حمام هم کسی نبود،تنها اتاق خواب ستاره مانده بود خود را به انحا رساند وگوشش رابه در چسباند . صدای برهم خوردن چیزی به گوشش رسید. به ارانی در راگشود واز پشت قامت حامد رادید که مشغول بستن چمدان بود. مرد که متوجه امدن شخصی شده بود گفت: گی شد برگشتی؟ترسیدی از حقوقت محروم بشی؟ نترس هرچی دادگاه بگه تقدیم می کنم. چون دید پاسخی نیامد گفت:ترانه تویی؟چند ثانیه سکوت کردو ان گاه به طرف در برگشت.دیدن اصفه در چار چوب باعث تعجبش شد اما خیلی زود خود رایافت وپشت بر او کرد.چمدان را از روی تخت برداشت وچند قدم به طرف در امد.انتظار داشت اصفه کنار رود اما او هم چنان دست ها را مقابل در گرفته بود وبا صورت سرخ و باران زده اش اورا می نگریست. مقابل او ایستاد و بی انکه نگاهش کند گفت:برو کنار می خوان برم.


با عجله پرسید: کجا؟


-قبرستان


یکی از دستها رااز دیوار برداشت وگفت:ترانه از ترس نزدیک بود سکته کنه. این بازی ها چیه حامد؟


سرش را بلند کرد ومستقیم به او نگاه کرد وگفت:تو که گفتی حامدی نمی شناسی؟دستانش می لرزید و زبانش قفل شده بود. حامد در ادامه گفت:وقتی من رو نمی شناسی مطمئنا من هم اشنایی قبلی با شما ندارم. خواهش می کنم بگذار بروم.


دهان باز کردو با اعتراض گفت:بله نمی شناسم مگه تردید داری که حامد من نیستی من به عنوان اصفه شما رو نمی شناسم .اما وقتی هومن بودم تمام لحظه هام با تو پر می شد می فهمی ؟حامد منم هومن برای تو اصفه نیستم چون نخواستی باشم.

چمدان را روی زمین گذاشت و نگاهش رابه زمین دوخت. اصفه از بین در کنار رفت وارد شد ولبه ی تخت نشست. تخت دو نفره بوی عطر همیشگی ستاره را می داد. با حسرت به عکس ها نگاه کرد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:09 ق.ظ
 
ارسال: #56
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
حامد حرف داشت ان قدر که از ستاره متنفر بود و به ترانه عشق می ورزید .انقدر که تمام ان دو شب را بیدار مانده بود و حرفهایی را که می خواست به او بزند زمزمه کرده بود اما حالا که وقت گفتن بود زبانش بند امده بود . می خواست به او بفهماند که دروغ نگفته است اما سکوتش مانع میشد . با دسته چمدان به بازی پرداخت و به دنبال کلمه ای بود که با ان اغاز کند. دختر جوان منتظر شنیدن بود اما از ان سکوت خسته شد و گفت : باور نمی کردم.
این گفته حامد را برای گفتن ترغیب کرد . به سوی او امد و گفت : باور نمی کردی چی؟ می دونم درباره من چی فکر میکنی . صورتش را جلوتر اورد گفت : به خدا من به تو دروغ نگفتم از وقتی گفتی که فریبت دادم دارم دیونه می شم باور نمی کنم دروغ گو خطابم کرده باشی چرا اومدی؟
ناصافی روی تخت را صاف کرد و گفت : به خاطر ترانه خیلی ترسیده بود.
با تمنا گفت : فقط به خاطر ترانه ؟
اتش درونش شعله کشید و گفت : پس به خاطر تو ؟ یا به خاطر خودم ؟ به کدوم علت جز نگاه نگران ترانه؟
کنارش نشست و زمزمه کرد : به من نگاه کن .
اصفه نمی توانست چشم به چشم او بیفکند . حامد تکرار کرد : به من نگاه کن . باز هم سرپیچی کرد و سر پایین امده را بالا نیاورده با اندوه گفت : هومن؟
اصفه به این گفته واکنش نشان داد . نیروی غریبی سرش را به طرف او برگرداند. حامد صورتش را جلو اورد و گفت : می ترسی نگاهم کنی ؟
دختر جوان با دیدن نگاهش به گذشته پرتاب شد. به زمانی که از طوفان نگاه او ارام میشد و زورق عشق را فقط با تصور حرف های زیبای او به سوی اینده می راند . به خود امد روبرگرداندهمان نگاه ساده بار دیگر سرگشته اش کرد . انقدر که از او برای جدایش توضیح خواست و گفت : حامد چرا با من این کار رو کردی ؟ می دونی چقدر دنبالت گشتم ؟ روی تخت بیمارستان فقط یاد تو بود که باعث فراموشی درد میشد. حامد نگاهش کرد منتظر شنیدن ادامه حرف هایش بود . اصفه بار دیگر با اندوه گفت : چرا ؟ چون فهمیدی هیچ وقت نمی تونم بچه دار بشم ؟ چون فهمیدی مثل ستاره نمی تونم برای تو ترانه ای بیارم این معامله رو کردی؟ اما من از تو چیز زیادی نمی خواستم ، فقط منتظر بمونی. حتی به نامه هام جواب ندادی . همون وقت که نامه هایم بی پاسخ ماند باید می فهمیدم پای ستاره ای در بین بوده . تو خیلی زودتر از وقتی که من فکر می کردم فراموشم کردی روزهایی که گمان می کردم فقط به خاطر تو شب می کنم تو بیاد دیگری بودی . ای کاش به من می گفتی فقط در یک جمله می نوشتی تا این چهار سال درد انتظار رو نکشم. فقط می فهماندی که فراموشم کردی و ان وقت فقط با درد خودم می ساختم. تو می دونی چه بلایی سرم اوردی ؟ ساختن با درد تنهایی و فراموشی است سخت بود اما نه سخت تر از جستو جوهای من نه سخت تر از اینکه بفهمم اون بچه که عشق و زندگی من شده فرزند تو بوده . می دونی با من چه کردی ؟ حامد سر به زیر انداخته بود و در خفای نگاه عاطفه سعی داشت اشکهایش را پنهان کند . اصفه که از سکوت او رنجیده بود و ان سکوت را مهر تاییدی بر گفته هایش می دانست گفت : چرا جواب نمی دهی ؟ تو حامد من نیستی می دونم که همه چیز تموم شده . این خط کوتاه دیدار رو با پاکن فراموشی پاک می کنم و از اینجا می روم.
این جمله شوک شدیدی برای حامد بود ، زمزمه کرد تو نمی تونی درکم کنی . اگر رفتی مطمئن باش من هم از این دنیا می روم . چرا همه گناها رو به گردن من می اندازی؟ تو و من باید تاوان این روزها رو از مادرم طلب کنیم.
با حیرت به چشمهای شفاف او نگاه کرد و گفت : مادرت اشک این بار به چشمان اصفه دوید و با صدای بلند شروع به گریه کرد. حدس زدم خانم فراست تا چه اندازه با او مخالف بوده است.
حامد بی طاقت شد برخاست و در چمدان را گشود. چند دست لباس را بیرون اورد و پس از ان کیف کوچکی را خارج کرد از درون ان چند نامه بیرون کشید و به طرف او گرفت . حامد نامه های دیگر را برداشت ، کنار او نشست و به یکی از نامه ها اشاره کرد با صدای ضعیف گفت : باز کن . نامه را با دقت باز کرد و برگه ای را از درون ان خارج کرد با حرکت پلک های حامد دانست باید ان را بگشاید.
با احتیاط تای ورق را باز کرد و به متن نامه نگریست زمزمه کرد : چقدر شبیه خط منه.
حامد با قاطعیت گفت : بخون ، بلند بخون . برگه را صاف کرد و خواند:
به نام خالقی که انتهای اشنایی را فراق نامید.
حامد عزیزم سلام ، اینک که این نامه را می نگارم در اوج خوشبختی هستم.
اصفه با حیرت نگاهش کرد گفت : این رو من ننوشتم .
حامد به ان اشاره کرد و گفت : ادامه بده. سرش را تکان داد و خواند :
روزگار هیچ گاه ان طور که از دریچه چشمان ما پیداست نبوده و من اینک دنیا را از نگاه مهربان دیگری می نگرم.
اصفه از خواندن نامه دست کشید و به حامد نگاه کرد . قاطعیت او باعث شد ادامه بدهد: امیدوارم مرا بی وفا نخوانی چون با هم بودن ، پس از ان گذشته تاریک درست نیست ، نامزد من در مورد گذشته چیزی: نمی داند و من......
با خشم رو به حامد کرد و گفت : این رو من ننوشتم . سکوت حامد باعث شد بار دیگر به خواندن مشغول شود: و من دوست ندارم او از گذشته ما اگاه گردد. حامد میدانم که این کار را دلیل بر بی وفاییم می پنداری اما مطمئن باش با هم نبودن ما به نفع هر دوی ماست . خواهش میکنم با نامه هایت ازارم نده و بگذار در کنار مردی که خوشبختی اش را در من میبیند خوشبخت شوم. این اخرین نامه ایست که برایت می نگارم زیرا ادامه این رابطه با وجود مردی که وارد زندگی من شده درست نیست، تو هم دنبال ستاره بخت خودت برو کسی را برگزین که شایسته ات باشد جز خوشبختی برایم نخواه که جز این چیزی برایت نمی خواهم .
قربان شما اصفه پرتمنا و هومن بی ریا
پس از خواندن نامه با حیرت به حامد چشم دوخت و منتظر توضیح او شد. حامد اه عمیقی کشیدو گفت : ببین چه حالی پیدا کردی ؟ حالا تصور کن یک نفر که برای دیدارت لحظه شماری میکنه هر شب با رویای تو به ارامش می رسه فقط به خاطر دیدار دوباره ات با همه روزگار نبرد میکنه و پی در پی نامه می نویسه با این که نامه هاش بی جواب می مونه اگر با این همه اشتیاق از جانب محبوب چنین نامه ای به دستش برسه چطور سرگردان میشه. دختر جوان هنوز وضعیت را درک نکرده بودو در نگاهش هزاران پرسش موج میزد. حامد بغض را فرو خوردو گفت : تو جا خوردی همون طور که وقتی نامه به دست من رسید اواره شدم. اصفه سرش را تکان داد و گفت : حامد من این نامه را ننوشتم اصلا سر در نمی اورم موضوع چیه به خاطر خدا حرف بزن.حامد به سقف اتاقش چشم دوخت و گفت : هیچ وقت مادرم رو نمی بخشم وقتی تو رفتی تمام ذکر من نام تو بود. مادر بعد از اینکه موضوع عشق و علاقه ما رو به هم دریافت به مخالفت پرداخت . اولین بار که نامه نوشتم حسابی سرزنشم کرد و حرف هایی در مورد تو زد که اگر به احترام مادر و فرزند نبود بی جوابشان نمی گذاشتم . وقتی فهمید به هیچ صورت نمی تونه نظرم رو تغییر بده با چهره دیگری وارد شد. خودش نامه بعدی ام را پست کرد و بعد هم گفت که تا دو روز اینده نامه به دست تو می رسد اما غیر از سه نامه اول بقیه نامه ها بی پاسخ بود .هر روز که از دانشکده برمی گشتم می پرسیدم : نامه نرسید؟
با زیرکی گفت : نه پسرم حتما سرش شلوغه و یا فراموش کرده و به گفته های مادر دلخوش بودم تا اینکه لیلا و لیلی رفتند خارج مامان هم تصمیم گرفت با من و پدر بره پیش اونها . پدر موافقت کرد اما من مخالف بودم . برایش قابل قبول نبود که من تنها اینجا بمانم . وقتی مطمئن شد قصد رفتن ندارم این نامه را برایم اورد و گفت : امروز رسیده. با اشتیاق رفتم داخل اتاقم تا باز هم با یاد تو خلوت کنم . با چنان شوری نامه را باز کردم که قابل توصیف نبود. اما همان جمله اغازین نامه ازار دهنده بود . باور نمی کردم نامه از سوی تو باشه بی انکه بخواهم گریه می کردم . مادر که خودش را بی خبر نشان میداد نامه را برداشت و خواند و با گریه من شروع به گریه کرد و در پایان گفت : عزیزم حق داره به هر حال فکر کرده و دیده زندگی بازی نیست.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:09 ق.ظ
 
ارسال: #57
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
به اون حق بده تا امروز باتوبوده چون باور کرده بود یک پسره حالا که حقیقت رو فهمیده و توهم این موضوع رو می دونی دیگه نمی تونه باتو باشه. داشتم دیوانه می شدم یک هفته نرفتم سر کلاس شب وروز کارم گوشه اتاق نشستن بود. بعداز یک هفته سعی کردم با واقعیت کنار بیام. مادر خیلی سعی داشت کمکم کنه حرف می زد و امیدوار می کرد.حرف رفتن قطعی شده بود.اصرارشان برای بردن بی فایده بود تا اینکه ستاره از خارج برگشت.تحصیلات هنر را تمام کرده بودوامده بود یکی از اقوام دور مادر بود.بالاخره گفته های مادر باعث شد برای اینجا ماندن باستاره ازدواج کنم.دوسال ازمن بزرگتر بود و هیچ نقطه مشترکی نداشتیم در دوران عقد حرفی برای گفتن نداشتم گویا او هم فقط به خاطر شغل و خانواده اش تن به ازدواج داده بود از بچه بیزار بود و من عاشق بچه. پدرومادرهم رفته بودند و کسی ناظر زندگی از هم پاشیده ما نبود. اشکها قطره قطره از چشمان آصفه فرو می چکید و به حرفهای حامد گوش میکرد.حامد در دنباله گفت:به هیچ قیمت حاضر نبودم اینجا بمونم ودر کنار ستاره باشم.ماموریت میرفتم تا خودم را سرگرم کنم فقط به دنبال راهی بودم که به یاد تو نیفتم.تا اینکه ترانه متولد شد.یک ماه بیشتر نداشت که مادرش بچه رو به دست پرستار سپرد و مشغول کار شد.زندگی با ستاره اعصابم رو به هم ریخته بود.بچه ی یک ماهه مادر میخواست.مادری که خودش قادر به سیر کردن بچه اش بود اما از شیر خشک استفاده میکرد. همه چیز برایم عادی شده بود.اختلاف من و ستاره اغلب بر سر ترانه بود که هر بار با قهر کردن ستاره و تنها ماندن من با یک بچه ی کوچک تمام می شد.یک روز یکی از دوستانم از من جزوه ای خواست که مجبور شدم برگردم خانه قبلی. با رفتن پدرومادر مستاجر جدیدی انجا بود و من وستاره در محلی نزدیک به محل کار ستاره خانه گرفتیم.به دنبال جزوه رفتم انباری و تمام جعبه ها را باز کردم،جزوه را پیدا نکردم اما در انجا چیزهایی دیدم که مجنونم کرد. ده ها نامه ی باز نشده از اصفهان و چندین برگه که خط تو در انها جعل شده بود.آصفه من تازه انجا فهمیدم که چه اتفاقی افتاده،من هم فریب خوردم. صدای گریه آصفه بلند شد ان قدر که حامد سربرلبه ی تخت گذاشت و زمزمه کرد:خواهش میکنم گریه نکن. من امدم دنبالت اما نبودی. با چشمان باران زده به او نگریست. حامد ادامه داد:با ستاره دعوا کردیم.بی علت بود. با مادر تماس گرفتم و توضیح خواستم. گریه کردو گفت فقط به خاطر خوشبختی من دروغ گفته و این کار را کرده. همان روز بلیط گرفتم برای اصفهان و امدم باچنان اشتیاقی که قابل توصیف نبود.درتمام راه به جدایی از ستاره و بودن باتو فکر میکردم.تصمیم نهایی رو گرفتم. ستاره علاقه ای به بچه نداشت وچون می دانستم موضوع رو درک می کنی مطمئن بودم ترانه ام رو قبول می کنی. تا زمانی که رسیدم روبروی دانشکده باور نمکردم باز هم تو رو ببینم. در بین دانشجو ها به دنبالت گشتم امانبودی.باذوق رفتم دفتر دانشکده و سراغت را گرفتم.آصفه من به این خاطر یک باردیگه ستاره را تحمل کردم چون از اصفهان نا امید برگشتم.دفتردار پس از پیدا کردن نامت گفت بیمار بودی برای معالجه به خارج رفتی در مورد بیماری و زمان بازگشت پرسیدم مرد با نا امیدی گفت:امیدی به بازگشت تو نیست. کمی جابجا شد و با تمنا گفت:تو بودی چیکار میکردی؟ پیرمردی با دیدن حال زارم گفت چی شده؟ جواب دادم:همه ی هستی ام و تنها دارایی ام به یغما رفت.میدانی چه گفت؟دستم را فشردو گفت:برای داشته ها افسوس خوردن فایده نداره به فکر داده های حال اینده باش. حامد سکوت کرد و انتظارداشت با توضیحات خویش آصفه را قانع کرده باشد. دختر زخم خورده و سرگشته اشکهایش را که بی مهابا فرو میریخت زدود،به ارامی برخاست و گفت:به حرف اون مرد گوش کن.از داده ها ستاره و ترانه رو داری و من از داده ها خاطره ی داشته ها رو حفظ کردم. حامد من راضی نیستم به خاطر من... در مقابل او ایستاد و گفت به خاطر تو چی؟چطور از تو بگذرم حالا که خودت برگشتی حالا که می تونم به دستت بیارم حالا که می تونم به وعده ی خودم عمل کنم. پشت براو کردوقصد رفتن کرد. حامد باوحشت دست روی شانه ی او نهاد. به طرف مرد برگشت و به نگاه پرتمنای او نگریست. ترسید باز هم مقابل او خویش راببازد. به ارامی زمزمه کرد حامد بگذار برگردم.- تو نمیتونی... – ما نمیتونیم باهم باشیم به سرنوشت اعتقاد داری تقدیر مارو باهم نمیبینه.به او نزدیک شد و گفت نگو آصفه!بدون تو می میرم.اگر یک روز به جدایی عادت کردم به این دلیل بود که فکر می کردم در هیچ کجای دنیا نیستی اما حالا اینجایی کنارمن و حالا که فرصت برای دستیابی هست می خوام به دستت بیارم. خودش را عقب کشید و سعی کرد بی انکه لرزشی در صدایش باشد صحبت کند و گفت نه حامد ما نمی تونیم. ستاره این وسط چی میشه؟من حاضر نیستم به خاطرمن یکی دیگه نابود بشه. نمی تونم روی خرابه ی یک زندگی خانه بنا کنم. حامد قول می دهم دیگه در خلوت خودم هم سرزنشت نکنم. برای من همان باشی که به خاطرش این همه سال انتظار کشیدم اما بگذار برگردم.حامداز تقدیر نمیشه گریخت.این رو بفهم.واقعیت چیزی نیست که مادراون غرق شدیم در حال حاضر با زمان فاصله گرفتیم با چیزهایی که تو داری و می خواهی انکارش کنی حامد تو ستاره رو داری به عنوان یک همسر وترانه که فرزند همان زنه دیگه باید فراموش کنیم تو زندگی ات رو داری ومن هم تمام نقشه هایی که برای زندگی کشیدم به فراموشی بسپارم و تصور می کنم همه خیاله.
حامد از کوره در رفت و گفت خیال نیست ما کنار هم هستیم اینکه ما باهم هستیم وباهم باشیم واقعیته فقط تو باور کن اگر بپذیری که من هستم و میشه ما شد همه چیز تموم می شه. سرش را باناامیدی تکان داد و گفت نه حامد این امکان نداره مابا این وضعیت نمی تونیم کنارهم باشیم.مرد خشمگین اورا به سوی تخت هل داد به صورتی که آصفه با شدت روی تخت افتاد و سرش به لبه ی ان اصابت کرد اشکهایش بار دیگر جاری شد.حامد نادم از عمل خویش خود را به پای او انداخت درمقابل او شکست وزانو زد. درمیان اشک هایی که بی اختیار جاری می شد گفت تو حق نداری ترکم کنی آصفه به خدا قسم اگر رفتی همه چیز تموم می شه و دیگه هیچ اثری از حامد نمی مونه به محض این که پا از خونه بیرون بگذاری خودم رو راحت می کنم.تو همان قدر که فرشته نجات من هستی می تونی عزرائیل هم باشی. دختر ناگریز دستها را مقابل صورت گرفت و ناله کرد حامد درست نیست به خدا من نمی تونم خودم رو راضی کنم رقیب ستاره باشم- چرا درک نمی کنی؟به کی قسم بخورم که دیوانه وار دوستت دارم حتی حالا که به من تعلق نداری نگاه نگران توملک مرگ منه. –اما عزیزمن این وسط ستاره چی میشه؟دستهارا مقابل صورت برداشت وبه شانه های حامد که از شدت گریه می لرزید نگاه کرد با صدای ارامی گفت حامد تو همه هستی ام هستی خودم می دونم حالا که دوباره دیدمت دیوانه میشم می دونم بدون تو بعداز این همه انتظار دق می کنم اما... حامد قامت خموده اش را بلند کرد برق صراحت در نگاهش اشکار بود پشت براوکردوگفت حالا که باور نمی کنی ثابت میکنم من امروز به ان دنیا می پیوندم دیدار به جهنم!نپرس چرا جهنم من به این دلیل که قتل نفس می کنم و تو چون در محکمه عدل الهی عامل قتل هستی.آصفه ازان همه جدیت هراسید.برخاست و خود را مقابل او رساند در چهره ی حامد امادگی برای انجام عملی شوم هویدا بود ان قدر نگاهش مطمئن بود که تن آصفه را لرزاند با وحشت گفت حامد می مونم هر کاری بخواهی انجام می دهم چهره حامد بی انکه تغییری کند به صورتش نزدیک شد حامد با تحکم در گوشش زمزمه کرد قسم بخور که فردا می ایی محضر! جا خورد صورتش را عقب کشید و گفت این طوری نمیشه باید به پدر ومادرم خبر بدهم باید... حامد دستش را بالا اورد وگفت به خالق قسم اگر فردا بیایی محضر بزرگترین مراسم عروسی رو هر جا که بخواهی برگزار می کنم باالتماس گفت همین فردا؟حامد با اشتیاق دستش را گرفت و گفت فقط صیغه ی محرمیت یک عقد ساده بعد هر چی تو گفتی.ان چنان با التماس به آصفه چشم دوخت که دختر جوان نتوانست بیش از ان صبر کند و لبخند زد لبخندی که نمی دانست در ان چه پایان شومی نهفته است .حامد ان چنا ذوق زده شد که مبهوت به او خیره شد گمان می کرد رویایی شیرین است و رویایی که او حاضر بود تمام عمر در ان باشد و بیدار نشود. اوج سعاد کوتاهتراز قله ای بود که دو جدایی یافته ی عشق بر بام ان قرار داشتند.هردو زمان را به دست فراموشی سپرده بودندو در مخیله ای هیچ کدام اندیشه ی کودکی که با نگرانی به شیشه باران زده چشم دوخته بود وجود نداشت هیچ یک زبان باز نمی کرد ان سکوت سنگین اما دلنواز در میان انها ملودی عشق می نواخت حامد بی خبر از تمام دنیا گشته بود و جهان راباتمام عظمت در دو چشم باران زده ی آٌصفه می نگریست وآٌصفه مست باده ی پیوند خویش را در اینه ی نگاه حامد می دید دور از چشمان خیس انها زنی باخشم متن فیلم نامه را می خواند وسعی می کرد با اندیشیدن به زن داستان که از زندگی اش برای حفظ شغل گذشته بود خویش را سرگرم کند .ان زن در نگاه دیگر خود او بود واو به ان علت ان نقش را دوست داشت چون خودش بود او از ترانه ی زیبای زندگی اش دست کشیده بود ومردی را که چند سال سعی داشت به او بفهماند زندگی داستان و فیلم نامه نیست به فراموشی سپرده بود.ساعتی بعد آٌصفه دخترک کوچک را به خاطر اورد.حامد در ان لحظات ستاره ای نمی شناخت که دنبالش باشد او خورشید زندگی اش را یافته بود و نور ان خورشید انقدر خیره کننده بود که مجالی برای اندیشیدن به ستاره نمی ماند.آصفه را تنها حق مسلم خویش می دانست که زمانی تقدیر بینشان جدایی انداخته بودهوای ابری رو به تاریکی می نهاد آصفه پس از ساعتی بار دیگر به دنیای اطراف بازگشته بود.بااصرار حامد را مجبور کرد که به منزل واحدی بروند هردو غرق در اندیشه ی اینده به خیابانی که خیس بود از باران و اسمانی خاکستری بوداز عظمت ابر می نگریستند ترانه کوچک با دیدن پدرش دوید ودر اغوش اوارام گرفت حامد گونه های دخترکش را بوسه باران کرد وگفت عزیزم معذرت می خوام. به صورت پدر دست کشید گفت فکر کردم دیگه دوستم نداری.اورا به خود فشرد نگاهی گذرا به آصفه افکند و گفت تو دومین امید من تو ی این دنیایی هنگامه کنار آصفه ایستاد و گفت خاله چی شده بود؟ دست روی شانه ی اونهاد و گفت چیزی نیست عزیم خاله ستاره کمی ناراحت شده و رفته بیرون عمو قراره بره دنبالش برگرده.ترانه باشنیدن این جمله گفت مامان ستاره کجاست؟ حامد اورا زمین گذاشت و گفت نمی دونم زودتر اماده شو تا باهم دنبالش بگردیم .ترانه باگفتن چشم از پله ها بالا دوید.هنگامه نیز از انها جدا شد و به دنبال ترانه رفت بار دیگر ان دو ماندند وحرفهایی که در هیچ زمان جرات برزبان راندن به خود نداده بودند.حامد تنها راه گفتن را سکوت می دانستو آصفه سر به زیر اندخته بود وبه برگهایی که زیر پایش افتاده بودند می نگریست مرد که وقت را اندک دید گفت باید ستاره رو پیدا کنم نمی دونم کجا دنبالش بگردم کاش این طور نبود.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:09 ق.ظ
 
ارسال: #58
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اون هم انسانه، با روحیه ای متفاوت سعی کن درکش کنی، خواهش می کنم دیگه مقابل ترانه بحث نکنید در روحیه اش خیلی اثر می گذاره. برگی را از شاخه جدا کرد و گفت: فردا رو از خانم واحدی اجازه بگیر و ساعت نه منتظرم باش.
چشم در چشم او دوخت و گفت: امشب دیوونه می شم.
حامد دستانش را گشود و گفت: کاش هر ساعت یک دقیقه می شد
-حامد فردا همه چیز تموم می شه؟
-تازه شروع می شه، غم و غصه و جدایی وانتظار پایان می پذیره و زندگی رو آغاز می کنیم. من آشنایی دارم که می تونیم بریم اونجا. حاج آقا خیلی خوبه. من و ستاره رو اون عقد کرد.
دستها را که از سوز سرما سرخ شده بود در جیب کرد و گفت: پس اونجا نمی تونیم بریم، یکبار دیگه تو رو ببینه حتما" می شناسه.
حامد بی تفاوت شانه بالا انداخت و گفت: اون در مورد زندگی من و ستاره همه چیز رو می دونه. وقتی تصمیم به طلاق گرفتیم به جای مشاوره رفتیم پیش حاج آقا احمدی. خیلی خوب حرف می زنه. ستاره رو قانع کرد که اشتباه می کنه ولی برای ستاره هیچ چیز جز کارش مهم نیست.
پیوستن ترانه به آنها باعث شد سخنان خود را نیمه تمام بگذارند. ترانه به همراه حامد آنان را ترک گفت و آصفه منتظر خانم واحدی شد تا برای روز بعد اجازه ی ترخیص بگیرد. آن شب سخت ترین شبی بود که می گذراند و حتی زمانی که در بیمارستان به خود می پیچید آن طور منتظر گذر زمان نبود و سر انجام سپیده دمید. با آن که شب خوبی را گذرانده بود اما احساس سستی نمی کرد برای دقایقی به دعا نشست و برای آینده و زیبا ماندن روزهای بعد دعا کرد. یک ساعت زودتر از
447
آمدن حامد حاضر بود. شوکت با آن که می دانست ازدواج آنها با مشکل روبرو خواهد شد و در آن میان آصفه قربانی خودخواهی ستاره و علاقه حامد می گردد اما از سویی به لبخند های آصفه که در اوج شادی سیر می کرد لبخند می زد. با آن که به او اصرار کرده بود موضوع را به خانواده اش اطلاع دهد اما آصفه تمایلی به این کار نداشت. به حامد نیز اطمینان داد که نباید در آن زمان خانواده اش چیزی می فهمیدند. شوکت برایش لباس آماده کرد و نکاتی را به او گوشزد کرد. مشغول صحبت بودند که حامد رسید. آصفه فقط شناسنامه اش را برداشت و از خانه خارج شد. دیدن دوباره ی حامد با آن لباسها واقعا" ذوق زده اش کرد. حامد به سراپای او با دقت نگاه کرد و گفت: شبیه نو عروس ها شدی. حامد می ترسید. در هنگام رانندگی سرش را به طرف او برگرداند. گویا وحشت داشت تمام آنچه در حال وقوع بود خوابی شیرین بیش نباشد. آصفه سرخ شده بود و تمام بدنش سرد بود. تا کنون نشنیده بود دختری به آن سادگی به عقد مرد دلخواهش در آید. حامد مقابل دفتر ازدواج پا روی ترمز گذاشت و توقف کرد. رنگ آصفه پریده بود و دستانش می لرزید. حامد بی توجه به حال او پیاده شد و در را برایش باز کرد. دیدن چهره ی نگران آصفه متحیرش کرد و گفت: آصفه چی شده؟
گردنش را کج کرد و گفت: حامد هنوز هم دیر نشده، بیا برگردیم، به دلم افتاده که سر انجام خوبی نداره.
چهره در هم کشید و پاسخ داد: من که سر در نمی آورم. خطا که نمی کنیم. کار غیر شرع و عرف که نیست حلال خداست.
با وحشت گفت: اگر ستاره بفهمه....
دستش را روی دستگیره گذاشت و گفت: ستاره حق انتخاب داره یا
448
می مونه و کنار من زندگی می کنه و حضور تو رو هم هر وقت از موضوع با خبر شد تحمل می کنه و یا اینکه اسمم رو از برگ دوم شناسنامه اش خط می زنه، تو نگران آینده نباش. فکر حالا باش که قلب من مثل توپ بالا و پائین می ره. بار دیگر لبخند بر لبش نشست و ادامه داد: آصفه مثل اینکه اولین باره می خوام زن بگیرم. بیشتر از این هیجان زده ام نکن و پیاده شو.
آصفه با تانی پیاده شد و به همراه او از پله ها بالا رفتند. هیچ چیز در آن زمان نمی توانست از شادی اش بکاهد. حتی دیدن آنهایی که برای جدایی آمده بودند. کنار حامد روی صندلی قرار گرفت می دانست حضور پدر برای او که اولین بار به عقد مردی در می آمد لازم بود اما او پدر شناسنامه ای خود را از دست رفته می دانست. چقدر دلش می خواست مثل زمانی که فرشته و سرهنگ به عقد یکدیگر در آمدند همه کنارش بودند اما خوب می دانست برای با حامد بودن بهایی سنگین خواهد پرداخت. حاج آقا احمدی خیلی زود حامد را شناخت و از این که او را همراه دیگری می دید کمی حیرت کرد. اما توضیحات حامد او را قانع کرد و خطبه ی عقد جاری شد. زمانی که عاقد از او جواب خواست تنها کسی که در کنارش دید حامد بود به لبخند او اطمینان کرد و زمزمه کرد: بله! امضای عقدنامه برای حامد آن قدر لذت بخش بود که دستانش می لرزید اما همه چیز تمام شد و زمانی که بار دیگر از پله ها پایین می آمدند آصفه زوجه ی شرعی و دائمی حامد گشته بود. هنگامی که اتومبیل از مقابل دفتر عبور می کرد اصفه سر برگداند و یکبار دیگر آن مکان مقدس را از نظر گذراند. مرد مشتاق و شتابزده پرسید: تاریخ عروسی کی باشه؟ می دونم باید بریم اصفهان اما امیدوارم خیلی زود همه چیز تموم بشه.
449
آصفه جرات کرد و برای اولین بار به چهره ی همسرش خیره شد، گویا تمام عمر منتظر چنین لحظه ای بوده، حامد که او را متوجه خود دید گفت: چیه تو هم باور نمی کنی؟ مثل من خیال می کنی خواب می بینی؟ زبان گشود و گفت: یعنی همه چیز تموم شد؟ دیگه متعلق به من هستی؟
حامد مقابل آبمیوه فروشی توقف کرد و گفت: من همیشه متعلق به تو بودم، آصفه تو دیگر زن من هستی. وای خدای من چقدر منتظر این روز بودم. چقدر آرزو داشتم هر بار به جای ستاره تو کنارم باشی و با تو حرف بزنم، ترانه از ابتدا تو رو «مامان» صدا کنه و...
بغض گلوی آصفه را گرفت و گفت: هیچ ترانه ای نمی تونه بچه من باشه. من هیچ وقت بچه ای نخواهم داشت. می دونم تو خیلی بچه دوست داری اما متاسفم حامد. دلم می خواست خوشبختی تو رو کامل کنم اما نمی تونم. سرش را به پنجره ی اتومبیل گذاشت و تکرار کرد: نمی تونم!
دست سرد او را در دست گرفت و گفت: هیچ وقت از تو کاری که نمی تونی انجام بدهی نمی خواهم. همین که کنارم هستی کافیه، همین که گرمای وجودت رو حس می کنم، همین قدر که کنار من نفس می کشی برای من ادامه ی حیاته. ترانه من می تونه متعلق به هر دوی ما باشه. اون عاشق تو شده، «مامان» صدات می کنه تو هم برای همیشه مادرش می شوی.
سرش را به طرف او برگرداند و گفت: اگه ستاره قصد جدا شدن از تو داشته باشه ترانه رو از ما می گیره حامد ترانه بچه ی ماست این طور نیست؟
-نگران نباش خوب می دونم هر وقت قصد جدا شدن داشته باشه
450
ترانه رو می گذاره و خودش می ره. اون به خاطر شغلش نمی تونه ترانه رو نگه داره و اگر کار به دادگاه بکشه حضانت بچه به من واگذار می شه. چون هیچ نوع سوء اخلاق و پیشینه ندارم. از نظر مادی هم می تونم تامینش کنم. تو به این چیز ها فکر نکن فقط به من بگو چی می خوری؟
لبخند ملیحی زد و گفت : هر چی شما امر کنی!
پایش را روی گاز گذاشت و گفت: پیش به سوی درکه!
آصفه به خویش جرات داد و گفت: ستاره دیشب برگشت خونه؟
با بی قیدی گفت: رفته بود سر صحنه ی فیلم. با ترانه رفتیم دنبالش. برگشت خونه باز هم مجبور شدم عذر خواهی کنم.
آصفه با آن که خودش این صحبت را آغاز کرد اما تمایلی به ادامه نداشت. برای لحظه ای ستاره را عامل جدایی خویش از حامد می دانست و از او متنفر شد. سعی کرد با گفتگو در مورد مسائل جانبی زندگی خود را از اندیشیدن به ستاره باز دارد. تفریح در آن مکان زیبا برای هر دو لذت بخش بود. پس از صرف غذا عزم بازگشت کردند. در راه جعبه ای شیرینی گرفت و با حامد به خانه بازگشت. شوکت با بی صبری منتظرش بود. با دیدن او آغوش گشود و صورتش را بوسه باران کرد. او اولین و تنها کسی بود که به آنها به خاطر وصلت تبریک گفت. به بهانه خرید آنها را تنها گذاشت و از خانه خارج شد. آصفه به طرف اتاقش رفت حامد نیز به دنبالش روان شد. خانه ی محمدی را از آخرین باری که دیده بود بی هیچ گونه تغییری یافت
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:10 ق.ظ
 
ارسال: #59
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
لبه ی تخت آصفه نشست و به قامت او که در حال در آوردن مانتویش بود چشم دوخت. چقدر تغییر کرده بود و زیبا شده بود. وقتی روسری اش را برداشت گیسوان بلندش رها گردید حامد با حیرت و اشتیاق گفت: خدای من!
بر حیرت او لبخند زد و گفت: فکر می کردی مثل اون وقت ها موهام رو پسرانه کوتاه می کنم؟ به طرف او رفت کنارش نشست و افزود :می دونم چی فکر می کردی. انتظار داشتی با همان قیافه ی آشنا مقابلت ظاهر بشم اما شما که نگذاشتی. اگر اون قدر عجله نمی کردی وقت می کردم حداقل موهایم رو کوتاه کنم که این قدر تعجب نکنی.
با احتیاط موهای او را لمس کرد و گفت: برای من موی کوتاه و بلند فرقی نمی کنه . لباسهات هم مهم نیست تنها چیزی که برای من اهمیت داره خودت هستی. آصفه اگر به من جواب منفی می دادی دق می کردم.سر به شانه ی مردانه ی او گذاشت و گفت: من هم اگر بعد از اون دیدار بر می گشتم اصفهان دیگه زندگی برام مفهومی نداشت. نمی دونی شب تولد هنگامه چقدر جا خوردم وقتی تو رو کنار ستاره دیدم قلبم شکست. فقط آرزو داشتم زمان زودتر بگذره و برگردم چرا مادرت با من این معامله رو کرد؟ من هیچ وقت در حق اون بدی نکردم. تو نمی دونی وقتی نامه هام بی جواب می ماند چقدر گریه می کردم. من تو رو با تمام وجود دوست داشتم و دوست دارم . مادرت هم به این علاقه ی من ایمان داشت چطور تونست این قدر بی رحمی کنه؟
صورت او را نوازش کرد و گفت: تو رفتی اما اون منو می دید که چطور توی این دوری پرپر می زنم، وقتی چنین نامه ای رو از طرف تو برای من که تنها پسرش بودم و به خوبی از علاقه ام به تو خبر داشت جعل کرده چطور توقع داری نامه هایی که برای تو می نوشتم پست می کرد. می دونم اشتباه کرد اما به خاطر من اون رو ببخش، فکر می کرد با این کارها می تونه عامل جدایی ما بشه اما آصفه فاصله اگر دور دنیا باشه و فقط قلب ها به هم نزدیک باشه به آدم آرامش می بخشد. تا وقتی اون نامه رو ندیده بودم هر بار که نامه هام بی جواب می ماند خودم رو قانع می کردم درس و مشکلات نگذاشته جواب نامه ام رو بدهی واینکه تو نمی تونی فراموشم کنی باعث آرامش من می شد. حالا هم مثل اون روزها فقط به تو فکر می کنم. آصفه من طاقت انتظار ندارم دو روز دیگه باید برگردم شهرستان ، کار آخرم رو به پایانه و هرچه زودتر باید تمامش کنیم . اما برای سال تحویل می تونم برگردم .
سرش را از روی شانه او برداشت و گفت: به مامان قول دادم سال تحویل برگردم اصفهان دلم برای اونها خیلی تنگ شده.
با اشتیاق گفت: من هم می آیم ، به ستاره می گم مرخصی ندادند و نمی تونم با اون باشم بعد می تونیم بریم اصفهان.
با رضایت لبخند زد و گفت: خیلی خوبه کاش ترانه هم با ما می اومد . حامد بلند گفت: وقتی ازدواج کردیم یکبار دیگه می رویم اصفهان . من و تو و ترانه با هم خواهیم رفت. هر بار که می آمدم مرخصی آرزو داشتم زودتر تمام بشه و برگردم فقط دیدن ترانه باعث آمدنم می شد.حالا نمی دونم چطور باید برگردم.
با ناراحتی گفت: فقط دو روز دیگه اینجایی؟
سرش را با ناراحتی خم کرد و گفت : بله اما هفده روز دیگه بر می گردم تا با هم بریم اصفهان و در مورد مراسم صحبت کنیم.
پا روی پا انداخت و گفت: حالا گرفتن مراسم چندان ضرورتی نداره می تونیم به جای جشن بریم سفر.
قاب عکس او را از روی میز برداشت . دست روی آن کشید و گفت:
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:10 ق.ظ
 
ارسال: #60
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
چرا ضرورت نداره؟ مگه خانم بهروان چندتا بچه داره؟ اون هم به هر حال آرزو داره، اگه دوست داشته باشی بعد سفر می رویم هر کجا که تو بخواهی.
در آن لحظات که آنها برای آینده برنامه ریزی می کردند ستاره بی خبر از اتفاق روی داده تصمیم گرفته بود از آن روز بیش از همیشه به خانواده اش بپردازد. صحبت های شب قبل حامد در او تاثیر کرده بود و او را به اندیشه واداشته بود. آن رو زودتر از همیشه به خانه بازگشت هنوز لباس عوض نکرده بود که حامد به همراه ترانه به خانه بازگشت. برای اولین بار ترانه را به محض ورود در آغوش گرفت و با روی باز از همسرش استقبال کرد. حامد با حیرت به او نگریست اما سخنی بر زبان نیاورد. ستاره به سرعت لباس ترانه را عوض کرد خودش را هم برای رفتن آماده کرد.
حامد با دیدن آنها پرسید: قراره جایی بریم؟
در حالی که روسری اش را مرتب می کرد گفت: باهم می رویم رستوران، زودباش آماده شو.
نگاهی به ساعت انداخت و گفت: حالا؟
ستاره کیفش را برداشت دست ترانه را گرفت و گفت: نترس به حساب من!
حامد با آن حیرت کرده بود اما خوشحال شد. برای او که ستاره را همیشه عصبی و ناراحت دیده بود آن رفتار تازگی داشت نگاه محبت آمیز او در آن شب قلب حامد را لرزاند اما سعی کرد اشتیاق خود را پنهان کند. برای ترانه با مادر بودن تازگی داشت اما ستاره تصمیم خود را گرفته بود و می خواست به خانواده اش برسد. روز بعد به محل کار نرفت و روز خود را با حامد ترانه گذراند. با یک تماس آصفه را از غیبت دخترش آگاه ساخت و گفت: امروز می خواهیم با هم به گردش برویم. آصفه برای نخستین بار احساس حسادت کرد. خودش نیز از آن احساس شرمنده شد اما از سویی به خودش حق داد که حامد را فقط برای خودش بخواهد. حامد حالا شوهرش بود و در آن هنگام بیش از همیشه برای او دلتنگ بود. تمام روز احساس خستگی می کرد. آن شب گذشت و حامد پس از جدا شدن از ستاره و خداحافظی با او که برای اولین بار او را بدرقه می کرد به سوی خانه محمدی به راه افتاد. از دیدن دوباره آصفه احساس لذت می کرد در میان اشک و آه آصفه از او جدا شد و قرار گذاشتند با تلفن در مورد سفر به اصفهان با هم صحبت کنند. پس از رفتن حامد صورتش را شست و راهی منزل واحدی شد. ستاره خودش ترانه را آورده بود. تعریف های ترانه از گردش روز قبل ناراحت کننده بود. گرچه سعی داشت لبخند بزند. اما باز هم حسادت بر وجودش چیره شد. زمانی که ترانه با شوق از رفتار مادر که این بار با پدرش ملایم شده بود می گفت دلش می خواست گوشهایش را بر روی آن حرف ها ببندد. حرفهایی که حقیقت تلخ زندگی او بود. با شنیدن آنها به خاطر می آورد که حامد جرئی از زندگی ستاره است و جدا شدن از آن جزء به آن سادگی نبود. برخلاف روز های دیگر آن هفده روز خالی از لطف نبود. لحظه های انتظار را برای دیدار دوباره به خوبی تحمل می کرد. به پدر و مادر قول داده بود قبل از سال تحویل با آنها باشد. حامد به ستاره و تنها فرزندش گفته بود که سال جدید نمی تواند با آنها باشد و غیر از آصفه هیچ کس نمی دانست که او در آن مدت کجا خواهد بود. آصفه آن شب بی تاب آمدن حامد بود. هرآنچه برای سفر مورد نیاز می دید برداشته بود و از خانم واحدی اجازه ترخیص گرفته بود. فرصت داشت روز های اول سال جدید را با خانواده باشد. صبح زودتر از همیشه برخاست. گرچه به شوکت اصرار کرد با او همراه شود اما پیرزن قبول نکرد. خود را برای رفتن آماده می کرد. ساعتها به کندی می گذشت. هدیه ای را که برای حامد گرفته بود در میان لباس ها گذاشت و سعی کرد خود را سرگرم کند تا گذشت زمان را احساس نکند. سرانجام انتظار پایان یافت و زنگ خانه فشرده شد با عجله از پله ها پائین دوید و به سمت در رفت. حامد را که مقابل خود دید لبخند زد. حامد بی آنکه منتظر کلامی از سوی او باشد وارد شد و گلهایی را که در دست داشت به سوی او گرفت. گلها را با شوق گرفت و به صورت گل انداخته ی حامد نگاه کرد. حامد دور او چرخید و گفت: وای خانم شما نمی دونید نامزد من کجاست؟
آصفه سرش را میان گلها کرد و آنها را بوئی و گفت: فکر کنم اشتباه اومدین.
حامد چون کودکان ذوق کرده گفت: مگه شما منتظر من نبودید؟
آصفه رو برگرداند و گفت: کسی که من منتظرش هستم همیشه سلام می کند و وارد می شود.
_ فکر نمی کنید قصور به خاطر ذوق زدگی بود؟
لبخند زد و گفت: اگر به این علت بود بخشیدم حالا چرا اینجا ایستادی؟
به دنبال او راه افتاد و گفت: برای رفتن آماده شدی؟
_ بله، هرچی لازم دیدم برداشتم. دو دست لباس هم برای تو گرفتم مجبور نباشی از فرهنگ قرض کنی.
_ فرهنگ؟
_ شوهر فرشته است دیگر!
_ حامد با یادآوری فرشته لبخند زد و گفت: همیشه وقتی از اون تعریف می کردی به اون حسودی ام می شد. فکر می کردم وقتی فرشته می آید فراموشم می کنی. آصفه به یاد روز هایی افتاد که همیشه سعی داشت از آنها فرار کند اما این بار که حامد آنها را به خاطرش می آورد تا به او بفهماند از ابتدا به او علاقمند بوده است خوشحال شد. مقابل او نشست. شوکت به خوبی از آنها پذیرایی می کرد زن از آن همه اشتیاق آصفه و محبتی که حامد به او داشت می ترسید. از عاقبت این وصلت می هراسید اما برای انتظاری که آصفه تا آن روز تحمل کرده بود ارزش زیادی قائل می شد. او نیز حامد را ایده آل هر دختری می دید. عشق حامد و وابستگی آصفه برای او قابل فهم نبود. آصفه هیچ گاه از گذشته برای شوکت حرف نزده بود فقط آن قدر گفته بود که حامد را از کودکی دوست داشته است. به آنها حق انتخاب و زندگی می داد. به توصیف هایی که آصفه از همسر حامد کرده بود به پایان آن پیوند تردید داشت و می توانست روزهایی نازیبا برای آصفه تصور کند. آرزو داشت پایان آن زندگی چون ابتدایش زیبا باشد. یک ساعت بعد هر دو پیر زن را ترک کردند و با اتومبیل حامد راهی اصفهان شدند. در بین راه تمام وجود آنها در هم خلاصه شده بود. آصفه پس از لطیفه ی کوتاه حامد گفت: در مورد ستاره و ترانه چه توضیحی باید به مادر بدهم؟
لبخند از لب حامد محو شد و گفت: نمی دونم من که نمی تونم در این مورد حرفی بزنم. مطمئنم مادرت هر دوی ما را به خاطر کاری که کردیم سرزنش می کنه. فکرش رو هم نمی کنه که من...
آصفه برای آنکه از ناراحتی او بکاهد گفت: فکرش را نکن. خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم هیچ حرفی در مورد گذشته ی تو به اونها نزنم. می دونم مامان سکته می کنه اگه بدونه تو قبلا ازدواج کردی و قبل از اینکه ستاره رو طلاق بدی با من ازدواج کردی، اون نمی تونه هیچکدوم از این دلیل های مارو بپذیره پس بهتره فعلا هیچ حرفی نزنیم.
حامد نگاه از جاده گرفت و گفت: من واقعا متاسفم. می دونم مادرت منتظره ما مثل یک زوج که برای اولین بار طعم پیوند رو تجربه می کنه به دیدنش بریم، تو که چیزی نگفتی؟
دستش را روی لبه پنجره نهاد و گفت: حتی نمی دونه ما عقد کردیم. بفهمه کمی ناراحت میشه ولی چاره ای نیست. فقط به او گفتم که محل زندگی جدیدت را پیدا کردم.
حامد با شوق گفت: پس می خواهی غافلگیرش کنی؟ چقدر از دیدن من حیرت می کنند اما اگر بفهمند...
به میان حرف او آمد و گفت: اون چیزی نمیفهمه. ما هیچ حرفی در این مورد نمی زنیم. ما با هم نامزد هستیم و قراره به انتخاب اونها هر موقع که بخواهند با هم ازدواج کنیم. تو درس می خوندی و چون پدر و مادرت از ایران رفته بودند خونه ات را عوض کردی. فکر همه چیز رو کردم، وقتی از ستاره جدا شدی دیگر همه چیز حل خواهد شد. پدر و مادر که حالا قصد تهران آمدن را ندارند، در این مدت و بعد از عروسی فرصت داریم در مورد ستاره تصمیم بگیریم.
_ پس ترانه چی؟
مکث کرد و آن گاه گفت: فکر اونجا رو هم کردم، پدر و مادر می دونند که من هیچ وقت مادر نخواهم شد وقتی تو از ستاره طلاق بگیری ترانه به ما تعلق می گیره و ما می تونیم عنوان کنیم چون بچه دار نمی شویم ترانه رو به عنوان فرزند پذیرفتیم. مثل خیلی ها که بچه دار نمی شوند و از بچه های بی سرپرست مراقب می کنند. بچه های بی پدر و مادر...
حامد ناراحت شد، نمی خواست در مورد ترانه آن طور تصمیم گرفته شود گفت: اما ترانه بی پدر و مادر نیست اون بچه ی منه. تمام زندگی من!
آصفه چهره در هم کشید و گفت: من هم این موضوع رو خوب می دونم، تو هم بهتره بدونی اون بچه بیشتر از چیزی که تو فکرش رو می کنی برای من عزیزه. منظورم این بود که به این صورت پدر و مادرم رو قانع کنم. آصفه سکوت کرد و سرش را به پنجره گذاشت.
مرد دریافت که او را رنجانیده است دست روی دست او نهاد و گفت: معذرت می خواهم، یکدفعه ناراحت شدم. من نباید با تو اینطور حرف می زدم.
سر برداشت و گفت: می فهمم.
حامد از سرعت اتومبیل کم کرد و گفت: پس بفهم که ناراحتی تو دیوانه ام می کنه خواهش می کنم لبخند بزن.
به طرف او برگشت و گفت: باید برای ترانه هدیه بگیرم. به اون و هنگامه قول دادم از اصفهان سوغاتی می گیرم.
_ برای خودت خرج تراشیدی؟
_ برای ترانه حاضرم جون هم فدا کنم. به شرط آنکه برای همیشه به من تعلق بگیره.
حامد منظور او را به خوبی درک می کرد و احساس او را می فهمید. آصفه هر قدر هم که خوب بود یک انسان بود. با عواطف و علایقی شبیه دیگر آدم ها. او هم می توانست حسادت کنه برای زندگی و آینده اش نگران باشد. می دانست که در مقابل او نباید از ستاره حرفی بزند. آصفه با آنکه به حرفهایش گوش می کرد اما ترجیح می داد به جای آنکه از ستاره بشنود خودش را به گونه ای دیگر سرگرم کند. حامد در فکر بود که آصفه به آرامی گفت: چه موقع از ستاره جدا می شی؟ این سوال کمی سریع مطرح شد، حامد کمی جا خورد و پاسخی نداد. نمی دانست چه باید بگوید. آصفه بار دیگر گفت: تو قول دادی! این طور نیست؟
سرش را تکان داد و گفت: بله قول دادم و به قولم وفا می کنم اما باید به من فرصت بدهی، من تصمیم دارم خیلی زود جشن ازدواج بگیرم. خرداد هم به تهران منتقل می شوم، تو باید درک کنی که من بی دلیل نمی تونم عذر ستاره رو بخوام. آصفه اون چند سال شریک زندگی من بوده گرچه شریک قابلی نبود اما مادر ترانه است. ترانه همان قدر که به من تعلق دارد به او هم تعلق داره، خوب می دونی حق مادر به گردن فرزند چندین برابر پدره. درسته برای ترانه مثل بقیه مادری نکرده اما آصفه ترانه در وجود ستاره رشد کرده، ستاره نه ماه او را حمل کرده، من که ی دلیل نمی تونم بهانه بگیرم.
فریاد کرد: یعنی چی؟ من که نمی تونم تو رو با ستاره قسمت کنم. این همه انتظار نکشیدم که وقتی بر می گردی بار هم من باشم که در انتظار دیدنت بسوزم. می فهمم مادر ترانه است اما این دلیل نمی شه.
حامد با حیرت به او گریست. شنیدن آن حرفها از زبان آصفه سخت بود. آن قدر که اتومبیل را گوشه ی جاده پارک کرد و گفت: آصفه چی شده؟ مگه شک داری که اون مادر ترانه است؟
با خشم به او نگاه کرد و گفت: نه شک ندارم هنوز هم فرصت داری برگردی پیش مادر ترانه. هنوز هم تا خانواده ام چیزی نفهمیدند می تونی عید رو با ستاره ات باشی. به هر حال همسر اولت بوده، او مادر بچه ات هم هست و تردیدی در این نیست.
حامد مستاصل از برخورد او گفت: یعنی چه؟ تو که خوب می دونی من نسبت به تو چه احساسی دارم. چطور این حرفها رو می زنی؟ در اتومبیل را باز کرد، از آن پیاده شد و در مقابل نگاه در ماندهی حامد به آن طرف تپه ای که روبرویشان قرار داشت رفت.
حامد از اتومبیل خارج شد و به دنبال او از آن تپه بالا رفت. او را دید که رو یزمین نشسته و در آن هوای سرد دستها را بغل گرفته است. از تپه پایین رفت. کنار او نشست و صورتش را بالا آورد. آصفه با شرم نگاهش کرد و گفت معذرت می خوام.
معصومیت آن نگاه بار دیگر حامد را آرام کرد و گفت: چی شده؟ چرا این طوری حرف می زنی؟
_ حامد من می ترسم!
با حیرت گفت: ترس؟ از چی؟
_ از اینکه ستاره قصد جدا شدن نداشته باشد.
حامد روی زمین نشست و گفت: به من نگاه کن! به چشمان او چشم دوخت حرف من رو قبول داری؟ به من می تونی اطمینان کنی؟
_ البته!
بلافاصله نتیجه گیری کرد و گفت: پس به من اعتماد کن. اگر به تو بگم تو تنها صاحب قلب من هستی و هیچ شریکی نداره قبول می کنی؟
قلب آصفه تند زد و گفت: بله!
_ پس قبول کن حرفهام رو. من حتی اگر سالها هر دوی شما را به عنوان همسر داشته باشم تو تنها صاحب من هستی. ستاره برای من مثل یک رهگذره. اگر روزی از صفحه ی زندگی ام خارج بشه هیچ وقت برای تصاحب دوباره اش تلاش نمی کنم اما برای رضایت خاطر تو حاضر در صفحه ی روزگار تمام زندگی ام را قمار کنم. می فهمی چی می گم:
سرش را تکان داد، حامد برای آرام کردن او گفت: آصفه جان از نظر شرعی و قانونی زن رسمی من نام گرفته، من فعلا به کدوم علت این نام رو از ستاره بگیرم. اون می دونه من چقدر به ترانه وابسته هستم اگر کوچکترین اتفاقی بیفته ادعا می کنه که ترانه رو می خواد. اما وقتی من به تهران منتقل شوم با مسئله ی کار اون مشکل پیدا کنم و آن وقت می تونم در یک موقعیت هم از ستاره طلاق بگیرم و هم ترانه رو بدست بیاورم.
برخاست و مانتویش را تکانید و گفت: نمی دونم چرا حسود شدم! فکر می کنم ستاره عامل جدایی دوباره ی ما می شه.
حامد بلند شد. دوشادوش او به راه افتاد و گفت: دیگه هیچ دستی قادر نیست بین ما جدایی بیندازه.
آصفه قانع شد و سعی کرد دیگر به ستاره فکر نکند. دیدار دوباره ی خانواده پس از یک سال او را به وجد آورد. دیدن حامد همراه آصفه خانم بهروان را ذوق زده کرد. گرم گفت و گو بودند که فرشته و همسرش بلافاصله پس از آنکه موضوع بازگشت او را شنیدند به آنجا آمدند. فرهود کوچک آن قدر زیبا و شیرین بود که آصفه نمی توانست او را از خود جدا کند. وقتی فرشته گفت: دیگه از دست این کوچولو خسته شدم.
با ناراحتی بلند شد و از سالن بیرون رفت. حامد از فرشته و دیگران عذر خواست و به دنبال او رفت. آصفه سر را میان بالش فرو کرده بود و گریه می کرد.
دست روی شانه ی او نهاد و گفت: چی شد آصفه؟
صورت پر اشکش را به سوی او گرفت و گفت: اون از دست فرهود خسته شده و ناله می کنه و من تا آخر عمر باید به خاطر نداشتن یک فرهود بسوزم.
سر او را میان دست ها گرفت و گفت: با این کارت همه رو ناراحت کرد ی عزیزم من درک می کنم چی می گی اما دوست ندارم فرشته و یا مادرت در مورد ناراحتی های زندگی آینده ی ما چیزی بدونند تازه فراموش کردی ما ترانه رو داریم.
_ اگر ستاره ترانه اش را به ما نداد؟
_ آروم باش آصفه. هر مشکلی راه حلی داره، چرا این قدر خودت را با این فکر ها اذیت می کنی؟ ما هنوز هم ازدواج هم نکردیم که تو اینقدر بچه بچه می کنی، اگر خدا خواسته بود ما هم صاحب بچه می شدیم ولی حالا که خواست خالق چیز دیگری است چرا با تقدیر می جنگی؟ تو با اون اعتقاد راسخ همیشه برای من امیدوار کننده بودی.
با نا امیدی سری تکان داد و گفت: این چه سرنوشتی بود؟ هجده سال تمام مثل زندانی های مجرم از خود و از سرنوشتم فرار می کردم تا حقیقت رو انکار کنم. با گفته های تو آرام شدم و بعد راهی سفر شدم. طوری بیمار شدم که همه از سلامتی دوباره ام ناامید شدند کاش همان وقت مرده بودم.
حامد با عصبانیت گفت: بس کن آصفه. من باید برای اینکه هیچ وقت بچه ای نداریم سرزنشت کنم که نمی کنم. چون دلیل برای این کار نمی بینم. چرا این طوری شد؟ دیگه داری کلافه ام می کنی. عزیزم اگر من بچه نخواهم تو چی می گی؟
بار دیگر صدای گریه اش اوج گرفت و گفت: دروغ می گی! تو به اندازه ی تمام وجودت بچه دوست داری.
به آرامی دست او را نوازش کرد و گفت: نه وقتی تو رو به تموم دنیا ترجیح دادم از وجود خودم هم گذشتم، آصفه من فقط تو رو می خوام می فهمی؟ خواهش می کنم دیگه در این مورد با من بحث نکن. اول زندگی اینطور غصه می خوری من رو هم ناامید می کنی. بلند شو بریم پیش بقیه! دست او را گرفت تا به او کمک کند. آصفه زمزمه کرد: خیلی لوس شدم نه!
حامد خندید و گفت: می دونی این قدر دوستت دارم لوس می شی! با او به میان جمع بازگشت. حضور دوباره ی او باعث خشنودی بقیه شد. زمان تحویل سال هر دو تنها از خدا خوشبختی طلب می کردند. دکتر محمدی از نگاه حامد و سخنان در پرده آصفه توانست حدس بزند که آنها چیزی را پنهان می کنند اما به خوبی آصفه را می شناخت و میدانست نباید از او چیزی بپرسد. گردش در اصفهان موجب شادی روح آصفه شد و کمتر فرصت فکر کردن به مسائل را یافت. دیدار دوباره ی نوید خاطره ی تلخ بیماری را به خاطرش آورد. با یادآوری گفته های او لبخند بر لبش نشست. حامد هم از او خوشش آمده بود. وقتی با هم تنها شدند گفت: آصفه فکر می کنم نوید خیلی شلوغ باشد. با احترام گفت: خیلی هم فهمیده است وقتی من بیمار شدم حرفهای اون باعث آرامش و به دست آوردن دوباره ی روحیه ام شد. درنگ کردو گفت: اگر یک موضوع را بگم قول می دهی ناراحت نشی؟
_ چرا ناراحت بشم؟ بگو!
نوید قبلا از من خواستگاری کرده.
چشمانش برق زد، آصفه به خوبی متوجه ناراحتی او شد، حامد با کمی مکث گفت: چی؟ نوید از تو خواستگاری کرده؟ چه موقع؟
با خونسردی گفت: وقتی بیمار شدم همه دورم عزا گرفته بودند حرفهای نوید خیلی موثر بود قبل از سفر آلمان از من قول گرفت سلامت برگردم اون هم منتظر بمونه.
با نگرانی گفت :خب؟
من همان شب به او گفتم که خودم منتظر دیگری هستم. او هم قبول کرد. از آن شب به بعد خیلی راحت با من حرف می زند و چندین بار هم گفت که دوست داره من هرچه زودتر به آرزوم برسم. ندیدی وقتی ما رو با هم دید چقدر خوشحال شد؟ مثل یک برادر دوسش دارم.
حامد کلافه گفت: فقط یک برادر؟
لبخند زد و گف: حسودی می کنی؟ وای!
حامد با ناراحتی گفت: چطور حق داری به ستاره حسودی کنی اما من نمی تونم نگران این باشم که یک نفر قبلا از همسر من خواستگاری کرده.
با بی قیدی گفت: اون موضوع فرق داره.
حامد لبخند زد و سکوت کرد. زمانی که قصد باز گشت داشتند حامد حلقه ای تهیه کرده بود در مقابل حاضران به دست آصفه کرد و پس از آن راهی شدند. دکتر در زمان خداحافظی در گوش آصفه زمزمه کرد: عزیزم هر وقت مشکلی پیدا کردی به خودم زنگ برن.
پیشانی او را بوسید و گفت: هر چیز هر چند کوچک! می دونی که چقدر دوستت دارم.
دستها را دور گردن پدر حلقه کرد و گفت: من هم دوستتون دارم.
فرشته به آن ها نزدیک شد و گفت: آصفه خانم هر وقت تو می آیی من دیگر صاحب پدر و مار نیستم. از دکتر جدا شد و صورت فرهود را بوسه باران کرد و گفت: اگر عرضه داری نگهشون دار. و همه بر گفته اش خندیدند و آنها در میان اشک و امید به دیداری نزدیک ترک گفتند. تا عید غدیر فقط چهل رو زمانده بود. مراسم در آن روز با شکوه هر چه تمام تر انجام می شد. دکتر و فرهنگ مسئولیت کارهای مراسم را به عهده گرفته بودند و حامد با خیالی آسوده می رفت تا در کنار آصفه زندگی جدیدی را شروع کند. آصفه غرق در شادی بود و هیچ چیز نمی توانست در آن لحظات برایش آزار بخش باشد. زمانی که بار دیگر به دیدن هنگامه رفت قلبش می لرزید. خانم واحدی و همسرش وصلت مبارکش را تبریک گفتند و در مورد او توضیحاتی خواستند. هیچ یک نمی دانستند شوهر پرستار بچه ها همان مردی است که در تمام گناهان بی گناه می ماند و در مقابل ستاره صبور بود و ناملایمات زندگی ستاره را به خاطر فرزندش تحمل می کرد. ستاره نیز به او تبریک گفت و با خشنودی صورتش را بوسید. در آن هنگام برای لحظه ای هراسید. چطور توانسته بود بین حامد و ستاره قرار بگیرد؟ به خود امید داد که ستاره نمی توانست خوشبختی را برای تنها هستی خود به ارمغان آورد. ترانه را به خود برای گردش بیرون برد. خیابان ها خلوت بود و هنوز ز دود و بوق خبری نبود. پارک همیشگی را که آن اطراف بود برگزید. زمانی که از ترانه علت ناراحتی اش را پرسید، دست آصفه را که حلقه درون آن می درخشید بالا آورد و گفت: اگر عروسی کنی دیگه دوستم نداری؟
صورت او را که حالا بیش از همیشه دوست داشتنی می نمود بوسید و گفت: عزیزم من همیشه دوستت دارم. حالا بگو چی دوست داری بگیرم بخوری؟
بغض گلوی کوچک ترانه را فشرد و گفت: فقط دوست دارم بچه ی شما باشم!
آصفه بی تاب او را در آغوش گرفت و گفت: منم می خوام اگر مادر باشم فقط مادر تو باشم. اشکهای ترانه جاری شد و گفت: پس چرا عروسی کردی؟
نتوانست انکار کند. او را به خود فشرد و گفت: به خاطر این که مادر تو باشم.
اشکهای ترانه روی گونه اش ماند. با حیرت به او چشم دوخت. نمی توانست عکس العمل ترانه را تصور کند اما زمزمه کرد: من برای اینکه مادر تو باشم می خوام با پدر ازدواج کنم.
ترانه ابتدا مبهوت نگاهش کرد و پس از چند دقیقه به خوشحالی دست ها را دور گردن او انداخت و صورتش را بوسید. از اینکه موضوع را به ترانه گفته بود پشیمان شد. ترانه فقط چهار سال داشت و ممکن بود همه چیز را خراب کند. در گوش او نجوا کرد: در مورد این موضوع به هیچ کس نباید حرفی بزنی حتی به مامان ستاره و اگر فقط یه نفر از این موضوع چیز بفهمه هیچ وقت دیگه نمی تونم کنار تو باشم و باید بروم می فهمی؟
ترانه چون بزرگسالان لحظاتی تامل کرد و آن گاه گفت: می فهمم مامان. بابا فقط باید یه مامان برای من بگیره و اگر مامان ستاره بفهمه شما هم مادرم شدی باز با پدر دعوا می کنه، من به هیچ کس حرفی نمی زنم حتی به هنگامه خود را به او نزدیکتر کرد. صورت سرمازده ی او را با حسرت در آغوش گرفت. در آن لحظه به این می اندیشید چطور بعد از این مدت ترانه را برای همیشه به دست بیاورد؟ تا آن زمان هیچ کس در مورد عقد آن ها چیزی نمی دانست. هرچه به عید غدیر نزدیک تر می شد اشتیاق آصفه نیز فزونی می یافت. تماس های پی در پی حامد از محل کارش او را به زندگی امیدوار می ساخت. بار دیگر از واحدی برای رفتن اجازه خواست و حتی آنها را برای جشن دعوت کرد. می دانست که هیچ یک نمی توانند در جشن حضور پیدا کنند بنابراین با شادی تمام راهی اصفهان شد. سه روز پیش از مراسم همه چیز آماده بود و حامد نیز خود را رسانده بود. خانم بهروان با تلاشی دور از وصف به کارها می پرداخت. سالن بزرگی که تهیه کرده بودند از بهترین مجتمع ها بود. آصفه آن شب در لباس سپید عروسی خود را در کنار مردی می دید که برای بودن با او هفت سال از هفت خوان گذشته بود. هنوز هم نمی توانست باور کند آن جمع مشتاق برای او به پایکوبی می پردازند. مادر در جشن هیچ چیز نمی فهمید و هر بار از نگاه کردن به لبخندی که روی لب های آصفه بود احساس رضایت می کرد. از اقوام حامد هیچ کس در جشن حضور نداشت. پدر و مادر و خواهر ها همه خارج از ایران بودند و حامد خوشحال بود که هیچ کس جز خودش شاهد آن جشن نبود. فرهنگ و نوید مثل دو برادر دورش بودند و هر چه نیاز داشت فراهم می کردند. نوید در فرصتی مناسب خود را به عروس نزدیک ساخت و گفت: تبریک عرض می کنم.
سرش را بلند کرد و به صورت زیبا و خندان او نگریست. نوید ادامه داد: می دانستم بالاخره پیدایش می کنید. مطمئن بودم که آن همه علاقه او را هر کجای دنیا که بود جذب می کرد. خوشحالم که خوشحال هستید. سرش را با تواضع خم کرد و در مقابل لطف او به گفتن" متشکرم" اکتفا کرد. پایان مراسم ابتدای زندگی مشترک آنها بود. اتاقی که در هتل رزرو شده بود توسط فرشته و خواهر های فرهنگ به زیبایی تزئین شده بود. زمانی که برای گردش در شهر راه افتادند. حامد مقابل مسجدی توقف کرد. گلدسته ها را نشان داد و گفت: سوگند به این مکان مقدس هیچ وقت در علاقه ام نسبت به تو خللی وارد نخواهد شد. آصفه نیز دستانش را بالا آورد و گفت: به حق این خانه امیدوارم زندگی مان تا زمانی ادامه پیدا کنه که در اوج سعادت هستیم. حامد به راه افتاد. قلبش را به آصفه سپرده بود. خود را از مدتها قبل محتاج او می دانست و مطمئن بود که دیگر راهی برای گریز نخواهد داشت. تقدیر این بار روی خوش به آن ها نشان داده بود و حامد از این واقعه در پوست خود نمی گنجید. ستاره و هر آنچه به او مربوط می شد در آن زمان از صفحه ی ذهنش پاک کرده بود و فقط می توانست و می خواست به آصفه و زندگی با او فکر کند. دو هفته ی تمام اصفهان را به هرآنچه که به نظرشان زیبا می آمد زیر پا گذاشتند و سرانجام عزم رفتن کردند. خانم بهروان آن چند روز چون پروانه دور وجود دخترش و حامد می گشت و اولین بار بود که از تنهایی آصفه نمی هراسید. می دانست که این بار حامد را در کنار او دارد. در راه بازگشت حامد نمی گذاشت که آصفه با یادآوری آنچه انتظارشان را می کشید خود را ناراحت کند. با او صحبت می کرد و از زیبایی های زندگی می گفت. به حرف های او با صدای بلند می خندید. حامد آن روز بی آنکه به ستاره و ترانه اش سری بزند تهران را ترک کرد. آصفه در مقابل شوکت می نشست و انتظار می کشید. سرانجام بعد پس از آن همه صبر انتقالی او به تهران امضا شد و به شهری که تمام هستی اش در آن بود منتقل گشت. ستاره گرچه از آمدن حامد خشنود بود. اما از سویی نگران وضعیت کاری خود نیز بود. می دانست حامد با بیرون ماندن او در شب به سختی مخالف است و مجبور بود به خاطر او برخی قسمت ها را که باید در تاریکی شب می گرفت را روز انجام بدهد. ترانه از آمدن پدر غرق شادی بود. او تنها کسی بود که در شادی حامد و آصفه شریک بود. حامد سعی داشت خود را میان ستاره و آصفه قسمت کند. فکر می کرد با انتقال به تهران می تواند آسوده زندگی کند اما حالا مجبور بود هر بار به بهانه ای به ستاره دروغ بگوید یا ساعتی آصفه را برای رفتن به خانه ی ستاره مجاب کند. احساس خوبی نداشت. نمی دانست چگونه برنامه ریزی کند که هم آصفه راضی شود و هم ستاره از موضوع چیزی نفهمد. آصفه سعی داشت حسادت را در خود خفه کند اما نمی توانست. هر شب از آنکه تنها بماند و منتظر روزی باشد که ستاره در محل کار باشد و او بتواند با حامد باشد دیوانه می شد. این که ستاره دیر وقت به خانه باز می گردد و کنار همسر و فرزندش بی دغه دغه ی او خواب شیرین را تجربه می کند آزارش می داد اما چاره ای جز صبر نبود. حامد نیز دلیلی برای راندن ستاره نمی یافت . از زمانی که منتقل شده بود ستاره سعی داشت زودتر به خانه بازگردد. روز های تعطیل را با او ترانه بگذراند و کاستی های زمان غیبت را به گونه ای پر کند. رفتارش با حامد تفاوت زیادی کرده بود. سعی داشت به خواسته های شوهرش احترام بگذارد و طوری برخورد کند که جای هیچ گونه اعتراضی نماند. بیشتر از همیشه به ملاقات ترانه می رفت و خود را فبل از اینکه ترانه به خواب رود بر بالین او حاضر می کرد. روز ها به سرعت می گذشت و حامد تنها زمانی می توانست به دیدن آصفه برود که مطمئن بود همسرش دیر تر از همیشه به خانه باز می گردد و یا نیمه شب مجبور است در محل کار حاضر شود. تنها کسی که در آن میان صدمه می دید آصفه بود. او برای دستیابی به حامد روز های سختی را گذرانده بود و حال که می توانست تمام لحظه هایش را با او بگذراند ستاره مانع این کار می شد. هر چه می گذشت تنفر او از ستاره افزون می شد. گفته های ترانه در مورد تغیر رفتار مادر بر این احساس دامن می زد. ترانه برایش از پدر و مادر می گفت. او نیز به سوی محبت های مادر جذب شده بود و چون گذشته با کینه از او حرف نمی زد. آصفه می هراسید رفتار های ستاره بار دیگر ترانه را از او جدا سازد. به بهانه های مختلف او را به خانه اش می برد و خودش را وقف او می کرد. "مادر" گفتن ترانه او را به دنیای زیبای فرزند داشت پرتاب می کرد و زمانی آن چنان تلخ به این آرزو که او هیچ وقت کودکی نخواهد داشت گریه می کرد که ستاره دنبال دخترش می آمد. زندگی روی زیبای خود را به حامد کرده بود و او زیبایی ها را از دریچه ی دو نگاه تماشا می کرد. ستاره را به عنوان همسر خویش پذیرفته بود و آصفه تداعی عشق و زیبایی های زندگی اش بود. گرچه آصفه سعی داشت همسری و عشق را با هم به او ارزانی کند اما حامد خود را درمقابل ستاره موظف می دید. ستاره از برخورد های گذشته نسبت به او ابراز پشیمانی می کرد و به گونه ای سعی در جبران داشت. آصفه با دیدگانی منتظر به در چشم می دوخت و می نشست تا شاید حامد از در بیاید. حامد بار ها به آصفه وعده یبا هم بودن تمام لحظه ها را داده بود اما تا آن زمان نتوانسته بود به وعده اش عمل کند. آن روز نیز بار دیگر کنار او نشست و مقابل اعتراض او گفت: خانم عزیز من چطور به ستاره بگم که دیگر در زندگی من نقشی نداشته باشد؟
بغضش را فرو خورد و گفت: حرف اول تو این نبود. قرار ما از اول با هم بودن بود. نه اینکه من چشم انتظار تو باشم و اینقدر به در نگاه کنم که شوکت مجبورم کنه که به تخت بروم. حامد من با این وضع نیم تونم زندگی کنم. من شوهر دارم اما ندارم. خانم واحدی سراغ همسرم رو میگیره و حالش رو می پرسه من حتی نمی دونم تو کجایی و چطوری.
_ می فهمم عزیزم اما به من بگو که برای تاخیر یا غیبت چه بهانه ای بیاورم. مشکل دیگه ی من ترانه است. شب هایی که ستاره نیست مجبورم کنار ترانه باشم می ترسم با او هم به اینجا بیایم هر چی باشه باز هم بچه است و فکرش را کردی اگه به ستاره حرفی بزنه چه اتفاقی می افته؟
_ چرا از ستاره می ترسی؟
دستهایش را بالا آورد و گفت: موضوع ترس نیست، تو خودت را جای ستاره بگذار. طاقت داری من بروم یک زن دیگه بگیرم و مجبور باشم به تو دروغ بگویم تا بتونم عادلانه خودم را قسمت کنم. ستاره هم یک زنه و در مرحله ی اول یک انسانه. هیچ کس از رقابت آن هم در زندگی مشترک خوشش نمی یاد. چطور تو برای آن که با من باشی اینطور به نیامدنم اعتراض می کنی اما ستاره برای زندگی مشترک حقی نداره؟
مستاصل تر از همیشه گفت: حامد دارم دیوانه می شم، تنهایی توی این خونه پوسیدم اگر شوکت نبود تا حالا کارم به تیمارستان کشیده بود.
می فهمم آصفه اما چاره چیه؟ از وقتی برگشتم ستاره خیلی تغییر کرده، زودتر از همیشه برمی گرده، طبق خواسته های من عمل می کنه و در کارها از من نظرخواهی می کنه حتی برای ترانه هم مثل یک مادر زحمت می کشه من چه حرفی دارم که بزنم، کمی بداخلاق هست اما رفتارش با من خیلی عوض شده تو به من بگو چه کنم.
با ناامیدی سر به زیر انداخت و سکوت کرد. حامد برای رهانیدن او از آن حالت گفت: تو چقدر بد شدی؟ اصلا فایده نداره بلند شو بریم گردش.
پا روی زمین کشید و گفت: حامد اصلا حوصله ندارم. من می ترسم اگر پدر و مادر هوس تهران آمدن بکنند و من رو تنها ببینند چه جوابی به اونها باید بدهم.
تا اون وقت خدا بزرگه که یک فکر تازه دارم. به ستاره می گم یه هفته ماموریت دارم و با هم هستیم! الان رو عشق کن چه کار به فردا داری.
لبخند زد و برای یک هفته تعطیلی حامد برنامه ریزی کرد. اشتیاق او حامد را ناراحت کرد و گفت: کاش همیشه با هم بودیم آن قدر که خسته می شدیم.
آصفه دست ها را در هم گره کرد و گفت: تو شاید! اما من هیچ وقت از تو خسته نمی شم. برای با تو بودن تاوان سختی پرداختم که حالا سعی می کنم از نتیجه اش بهترین استفاده رو بکنم.
_ کاش از اول ستاره ای در میان نبود، وقتی تو رفتی روح و احساس من هم با تو همراه شد همه چیزم رو بردی اما مادر نمی خواست باور کنه. می خواست برداشته های من چیزی اضافه کنه. اون خوب می دونست تا وقتی به تو امیدوار باشم، منتظر می مونم، حتی با ندادن نامه های تو نمی توانست سردم کنه، یادمه! اولین بار که ستاره مقابلم نشست تا حرف بزنه چشم بستم تا نگاهم به نگاهش نیفته، انتظار داشتم از بی تفاوتیه من رنجیده باشه و جواب منفی بده گویا برایش من مهم نبودم یا شاید فکر می کرد من هم فیلم بازی می کنم، ستاره کارگردان خوبی بود با آن که هیچ علاقه ای در ابتدا به او نداشتم اما خوب می توانست هر طور که می خواهد بازی ام بده. هنوز یادم هست شب عروسی وقتی کنارش نشستم مقابل همه گفت: حامد بازیگر خوبی خواهد شد. حق با اون بود چون به هر طرف که اراده می کرد بازی ام می داد. شاید فکر می کرد شدت علاقه ام که باعث سکوتم می شه ولی خودم خوب می دانستم که ستاره کسی نبود که من می خواستم به همین خاطر نسبت به رفتارش بی تفاوت بودم. زمانی که می خواست ترانه را به دنیا بیاورد گفتم: اسمش را بگذاریم آصفه. بی تفاوت به آن همه اشتیاق من گفت: اگر پسر بود؟
با شوق کودکانه گفتم: هومن! مستقیم نگاهم کرد و گفت: اگر دختر بود ترانه اگر پسر بود هومن.
با ناراحتی گفتم: اما دوست دارم اسم دخترم آصفه باشد.
گفت: پس اسم پسر را من انتخاب می کنم.
خواهرش می گفت بچه احتمالا پسر خواهد بود و من با این فرض قبول کردم اگر دختر بود اسمش را ستاره انتخاب کنه. برخلاف تصور ترانه متولد شد. با خودم گفتم که توی خانه آصفه صدایش می کنم اما زبانم نمی چرخید، شاید هنوز باور نمی کردم که دیگه وجود نداری. آصفه چرا زندگی، این همه فراز و فرود داره؟ چی می شد من هم مثل بقیه از دختر مورد علاقه ام خواستگاری می کردم و بدون این همه دردسر زندگی ام رو آغاز می کردم؟
_ حامد من بار ها سعی کردم از تقدیر بگریزم اما نتوانستم. هیچ پایی نیست که بتواند از دام سرنوشت رهایی پیدا کنه. تمام عذابهای زندگی من و تو به گردن بزرگتر هاست اگر فرشید با من معامله نمی کرد و بهانه ی ماندن در ایران را پسر خواستن عنوان نمی کرد هیچ وقت این اتفاق ها نمی افتاد. حامد از مادر تو هم راضی نمی شوم چطور دلش آمد با من چنین کاری بکنه؟ من که جز احترام و محبت چیزی به او تحویل نداده بودم؟
سر به زیر انداخت و گفت: مادرم به تصور خودش به من کمک می کرد.
_ به چه قیمت؟ نابودی من؟
یادآوری گذشته بار دیگر هر دو را ناراحت ساخت. حامد برخاست و شاخه گلی را از دورن گلدان به طرف او گرفت و با التماس گفت: یادآوری خاطرات تلخ گذشته اعصاب هردوی ما رو ناراحت می کنه، بهتر نیست در مورد یک موضوع دیگر صحبت کنیم؟
سر خم کرد و گفت: وقتی به گذشته ها فکر می کنم اون خاطره ها آزارم می ده هنوز هم اثراتش در زندگی ما هست و مانع با هم بودن ماست.
حامد مقابل پای او نشست، گل را روی پایش گذاشت و گفت: می ترسم عمرم مثل عمر این گل کوتاه باشه آخر هم حسرت یک زندگی آزاد ولی دغه دغه با تو را به گور ببرم... حامد احساساتم رو تحریک نکن، حق با تو بود بهتر بود در یک مورد دیگه با هم حرف بزنیم. اصلا بگو ببینم چه موقع مرخصی می گیری؟ دستها را بر هم کوبید و گفت: این هفته که فکر نمی کنم اجازه ی مرخصی بدهند اما هفته ی بعد حتما می تونم. یک هفته ی کامل دربست در اختیار شما هستم.
_ کاش همیشه در اختیار من بودی و هر وقت سر بلند می کردم مقابلم بودی.
_ خواهش می کنم شروع نکن و روز خوبمان رو خراب نکن. معذرت می خوام. برخاست، مانتوی او را روی دوشش انداخت و گفت: بلند شو بریم.
_ حامد حوصله ندارم.
_ خانم جان من از شما حوصله نخواستم در خواست یک گردش دو نفره کردم.
_ شوخی نکن.
_ روبروی آینه استاد و موهایش را مرتب کرد و گفت: چشم نوکر شما هم هستم فقط بلند شو بریم. به خدا دلم اینجا پوسید.
آصفه لبخند زد و گفت: این بار فقط به خاطر دلت!
چرخید و گفت: هر چیه زیر سر این دله! شادی او در آصفه اثر کرد و به همراه او از خانه خارج شد.
روحیه ی افسرده ی آصفه شوکت را آزار می داد و قلب رئوف او موجب هراس پیر زن می شد، هر بار که خانم بهروان زنگ می زد به خاطر آصفه دروغ می گفت و آنچه آصفه از او می خواست به مادر آن دختر ستمدیده تحویل می داد. آصفه دیگر چون گذشته شاداب نبود حتی حضور توانه هم نمی توانست اشتیاق گذشته را در او زنده کند. هر لحظه به ستاره می اندیشید که می توانست به راحتی با حامد زندگی کند و چون غریبه ای با غربت آشنا مجبور به نظاره ی زندگی آنها بود، نمی توانست تماشاگر زندگی آن ها باشد، همسرش را برای خودش می خواست. به یاد ستاره که می افتاد در می یافت که چقدر تنهاست. حتی روز هایی که از حامد خبر نداشت آنقدر احساس ناامیدی نمی کرد. به ستاره حسادت می کرد، او حامد را داشت برای ترانه نام مادر را داشت. حامد متعلق به او نبود و نمی توانست برای هیچ ترانه ای ترانه ی مادری بخواند. فرهود کم کم می توانست سخن بگوید و بار ها صدای او را از پشت تلفن که فرشته را " ماما" صدا می کرد شنیده بود. تنها کاری که در آن لحظه می توانست بکند این بود که بغضش را در گلو خفه کند. خود را مایوس تر از همیشه می یافت. ترانه گرچه چون گذشته عاشق او بود اما آن روز ها از مادرش زیاد حرف می زد. هر بار که ترانه از ستاره می گفت نمی توانست طاقت بیاورد و نگاهش پر از اشک شد اما چاره ای جز صبر نداشت. آن روز به هنگامه در حل تکالیفش کمک می کرد و ترانه مثل همیشه مشغول نقاشی کردن بود. ترانه نقاشی اش را پس از تمام شدن به او نشان داد و گفت: قشنگ شده؟ برگه را از او گرفت. هنگامه نیز برای دیدن سرش را بالا آورد و با دیدن تصویر همیشگی گفت: ترانه تو چیز دیگه ای بلد نیستی که بکشی؟
به هنگامه رو کرد و گفت: عزیزم نقاشی ترانه خیلی قشنگ شده!
خاله اون همیشه یک زن و مرد با یک بچه می کشه. ترانه با خشمی کودکانه گفت: بله تو که این هم بلد نیستی بکشی؟
دست روی شانه ی او نهاد و گفت: ناراحت نشو عزیزم حالا بگو ببینم چی کشیدی؟
ترانه به سرعت ناراحتی اش را فراموش کرد. لبخند زد و گفت: این آقا بابا حامده. این هم من هستم، این خانم هم شمایی.
هنگامه با بی صبری گفت: ببینم تو که خودت مادر داری! خاله ستاره مگه مامان تو نیست؟
به طرف او برگشت و گفت: حسودی می کنی من دوتا مامان دارم؟
هنگامه گفت: خاله شما بگو هر کس فقط یک مامان داره!
قلبش با شنیدن آن گفته لرزید. گفته ی هنگامه او را به یک واقعیت تلخ می رساند. به او حق داد. ترانه در پایان هم متعلق به او نبود، چون در شناسنامه ی معقول جامعه نام ستاره در برگ شناسنامه ی او بود. زمانی به خود آمد که ترانه به زانویش کوبید و گفت: خاله مگه شما مامان من نیستی؟
بغض گلویش را فشرد. به خود فشار آورد که از ریزش اشک هایش جلوگیری کند. با اندوه گفت: من مثل مامان تو هستم. ترانه گرچه معنای مثل کسی بودن را نفهمید اما لرزش صدای آصفه را احساس کرد. آن شب برای آنچه به او تعلق نداشت و او هر لحظه آرزوی داشتن آن را داشت گریست. حتی گفته های شوکت هم نمی توانست او را آرام کند. آن روز ها گریه تنها چیزی بود که می توانست تا حدودی آرامش را به او باز گرداند. آن اشک های گرم آتش شعله ور درونش را زیر خاکستر امید و انتظار مدفون می کرد و هر بار که خود را مستاصل می یافت چاره ای جز گریه نمی دید. خانم واحدی به خوبی متوجه رحیه ی خسته ای او شده بود و بار ها از او خواسته بود که اگر مشکلی دارد به او بگوید و او هر بار به یک لبخند اکتفا کرده بود. جوابی نداشت که بر آن همه سوال بیان کند. واحدی می دانست که او معقول و منطقی است اما گمان کرد در امر ازدواج ناموفق بوده و شوهرش مردی نیست که او انتظار داشته است. هر بار که او را با همسرش دعوت کرده بود آصفه سر باز زده بود و خانم واحدی اطمینان حاصل کرده بود که او با همسرش مشکل دارد، حامد به خوبی تغییر روحیه ی او را حس می کرد و خود نیز در آتش یک اشتباه که تمام زندگی اش را دستخوش نابودی کرده بود می سوخت. او به خوبی شاهد بود که هر روز آن روحیه ی شاداب به تحلیل می رود و حسادت آصفه نیز برای او قابل احترام بود بیش از آن نمی توانست باعث آزار او شود. تمام تلاش خود را برای بازگرداندن و تقویت روحیه ی او به کار می گرفت. اما دل نازک آصفه با کوچکترین ضربه می شکست و حامد خود را در آن وضع مقصر می دانست. یک هفته با هم بودن نیز سپری گشت و از آن پس آصفه خود را بیش از هر زمانی افسرده می یافت. او که طعم با حامد بودن را یک هفته تجربه کرده بود به خود تلقین می کرد که سرانجام همه چیز پایان خواهد پذیرفت و او در آزادی کامل شوهرش را به دست خواهد آورد. آن شب حامد تا دیر وقت با او بود. در پایان بار دیگر توانست او را به زندگی امیدوار سازد. ماه دیگر هم گذشت و افزایش حجم کاری ستاره بار دیگر باعث قصور در وضعیت زندگی اش شد. گرچه سعی داشت به گونه ای بین کار و محیط خانواده تعادل برقرار سازد اما چون همیشه کار مدت زمان بیشتری او را مشغول می ساخت. حامد به خبر از آینده ی تاریک خود سعی داشت کمتر خود را به ستاره نزدیک سازد تا بتوتند به گونه ای او را از زندگی خود حذف سازد، آن شب حامد بار دیگر در اتاق آصفه را کوبید و وارد شد. او را دید که سر در میان بالش کرده بود و با صدای بلند می گریست. به سرعت خود را به او رسانید شانه های او را گرفت و او را بلند کرد. آصفه نگاه پر اشک خود را به او دوخت و به سختی لبخند زد.
مقابل پای او زانو زد و با وحشت گفت: آصفه چی شده؟ حرف بزن با من!
سرش را تکان داد و سعی کرد از ریزش اشک ها جلوگیری کند، در میان هق هق گریه خندید و گف: فکر نمی کردم امشب بیایی این کارهر شب من شده.
صورت او را نوازش کر و گفت: دلم دوباره پر کشید روی این بام.
سر به زیر انداحت و گفت: این بام همیشه به تو تعلق داره این تو هستی که دو جا مسکن گزیدی.
_ چرا گریه می کنی؟
مستقیم به نگاه او چشم دوخت. سعی کرد مفهوم کلامش را با تمام جزئیات بر قلب او حک کند زمزمه کرد:
اشک است غم گسار دل داغدیده گان
شبنم کند خنک جگر گرم لاله را
حامد با شرمندگی سر به زیر انداخت و گفت: دیگه چه کار کنم؟ خودم دارم دیوونه می شم.، هر لحظه فکر می کنم اگر ستاره بفهمه چه کار می کنه. خسته شدم آصفه! به خدا خسته شدم. او را رها کرد پشت بر او کرد و گفت: این قایم باشک بازی دیگر سوهان روحم شده، حالم خیلی گرفته است تو را که می بینم خودم را فراموش می کنم.
_ حامد خیلی دوست دارم که فراموش کنم که ستاره ای هم هست اما همین که یاد تو می افتم و می بینم به خاطر ستاره از من دور هستی عذاب می کشم.
_ می فهمم عزیزم. هر چه خدا بخواهد همان می شود.
با نا امیدی گفت: من هم به تقدیر اعتقاد دارم اما دیگر طاقتم تمام شده. به خدا نمی تونم. برو از شوکت بپرس من توی این خونه چی میکشم.
_ من چه کار کنم؟ بین دو نفر اسیر هستم که از یکی به خاطر عشق و علاقه و از دیگری بر حکم وظیفه نمی تونم جدا بشم.
با قاطعیت گفت: حامد من پیشنهادی دارم.
با اشتیاق نگاهش کرد و گفت: بگو؟
آصفه رو به روی او ایستاد و به چشمانش چشم دوخت و گفت: فکر می کنم بهتره زودتر همه چیز را تمام کنیم.
به حیرت منتظر شنیدن بقیه ی گفته ی او شد. ادامه داد: تو از ستاره به هر عنوان حکم شوهر بودن برای اون یا پدر بودن برای بچه اش نمی تونی حرفی از جدایی بزنی مخصوصا الان که ستاره سعی می کنه بیشتر وقتش رو صرف شماها بکنه، پس من اعتقاد دارم اگر... تامل کرد سر به زیر انداخت گویا قدرت نداشت مستقیم به چشمان او بنگرد و خواسته اش را بر زبان آورد.
حامد با بی صبری گفت: اگر چی؟
_اگر... از هم جدا بشیم هم تو از این دوگانگی رها می شی و هم من از این عذاب و سوهان روح، طلاق می تونه...
حامد با خشم بازوی او را گرفت و فریاد کشید: چی میگی آصفه؟ چطور دلت میاد؟ بعد از آن همه انتظار، بعد از...
اشک روی گونه ی آصفه لغزید و بغض گلوی حامد را فشرد هیچ یک جرات ادامه ی آن بحث را نیافت. حامد او را رها کرد و به خانه بازگشت.
ستاره با دیدن او گفت: کجا بودی؟ محل کارت هم نبودی؟
بی حوصله تر از همیشه گفت: کاری داشتی؟
حامد راستش ترانه وقتی برگشته خونه تنها مونده، فکر کردم تو این جا هستی. بچه پایش به پله گیر کرده و از اونجا افتاده پایین.
کت از روی دستش به زمین افتاد و به طرف اتاق ترانه دویدو سر پانسمان شده ی ترانه باعث وحشت او شد. ترانه را در آغوش گرفت و فریاد کشید: تو کجا بودی؟
ستاره به تخت ترانه نزدیک شد و گفت: سر صحنه بودم.
صورت ترانه را نوازش کرد و گفت: اصلا برای چی از خونه رفتی بیرون؟ اگر من نخواهم تو کار کنی تکلیف چیه؟
با ملایمت گفت: خدارو شکر چیز نشده به خیر گذشت.
حتما باید جنازه اش رو تحویل می گرفتی تا اتفاقی افتاده بود؟
ترانه را از آغوش او بیرون کشید و گفت: تو ناراحتی . بهتره کمی استراحت کنی.
دست کوچک ترانه را گرفت و گفت: مگه حقوق من کفایت خرده فرمایش های شما رو نمی ده که تا این موقع شب بیرون می مونی یا ساعت دو صفه شب می روی سر صحنه؟
ترانه با نگرانی به پدر چشم دوخت و با لحنی کودکانه گفت: بابا به خدا حالم خوبه، دعوا نکن.
حامد عصبانی تر از آن بود که بتواند خود را کنترل کند و با ناراحتی گفت: دعوا چیه عزیزم؟ اگر با سر افتاده بودی و مغزت تکان می خورد تکلیف چی بود؟ طلبکار کی مش دم؟ من زن نگرفتم که وقتی اومدم خونه بچه ام رو مجروح تحویل بگیرم.
ستاره با ناراحتی گفت: حالا مگه چی شده؟
_ دیگه می خواستی چی بشه؟ خانم من دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم. خسته شدم می فهمی ستاره؟ یا من و ترانه یا کار حق انتخاب با خودت! ترانه را روی تخت خوابانید و گفت: دیگه حرفی دارم.
با خشم مقابل همسرش ایستاد و گفت: یعنی چه دیگه حرفی ندارم؟
صورتش را نزدیک تر آورد و گفت: دیگه لازم نیست بروی سر صحنه!
_ حامد چرا بهانه می گیری؟ مگه می شه؟ آخه به چه علت؟
_ به علت رضایت من و مراقبت ترانه!
او را در حیرت نهاد و از اتاق ترانه خارج شد ستاره لبه ی تخت نشست و به تلخی گریست.ترانه سعی کرد مادر را آرام کند اما نتوانست. آن شب سپری شد و حامد صبح بی آنکه حرفی بزند خانه را ترک کرد. ستاره بلافاصله پس از رفتن او ترانه را به خانه خوهرش برد. آصفه با دیدن وضعیت ترانه با نگرانی در مورد او پرسید و ستاره بی آنکه در مورد مشاجره شب قبل با حامد حرفی بزند، ماجرای زمین خوردن ترانه را عنوان کرد. آصفه پس از شنیدن گفته های ستاره گفت: اگر این چند شب دیر بر می گردید خونه اجازه بدین من و ترانه با هم برم خونه هم شما نگران نیستید و هم من خوشحال می شم. ستاره سر به تواضع خم کرد و گفت: شوهرتون ناراحت نمی شه؟
_ اتفاقا خوشحال هم میشه اون عاشق بچه است.
ستاره زمزمه کرد: مثل حامد... همسر من علاقه ی عمیقی به ترانه داره. امیدوارم خدا یک بچه ی کو
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
07-02-1391 03:10 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان