میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده" - صفحه 5 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
زمان کنونی: 16-09-1395،07:37 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 61
بازدید: 2591

 
 
رتبه موضوع:
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
ارسال: #41
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پیدا کرده است برای حامد حرفی نزد اما میدانست آصفه صادق است وموضوع را خواهد گفت.در طی همان هفته نذری که برای بهبودی آصفه کرده بود برپا کرد.همه ی مدعوین برای سلامت و سعادت اوکه یکبار از مرگ گریخته بوددعا کردند. ان روزها خود را به حامد نزدیک تر می دید . تمام حرف هایش را در ذهن مرور کرد تا برای حامد بگوید نمی دانست اول از شادی ها بگوید یا غم دوری را شرح دهد. زمانی که فرشته از او پرسید:وقتی حامد رو دیدی فکر میکنی اولین خبری که بگی چی باشه؟لحظه ای اندیشیدوباناباوری گفت:فرشته میترسم بعداز اینکه اونرو دیدم حرف زدن رو فراموش کنم. فرشته بی اطمینان از اینده گفت:امیدوارم اون برای گفتن حرف داشته باشه .فکر نکنم قیافه اش تغییر کرده باشه،اخلاقش هم که تا وقتی یادم میاد خوب بود اما فرشته حقیقت اینه که من میترسم؟ ترس؟ برای چی؟-از پذیرفته نشدن!اگر حامد طردم کنه اگر قبولم نکنه از غصه میمیرم.با اطمینان خاطر گفت:اون پسر دیوانه ای که من دیدم تو وقت مرگ سراغش بری زنده میشه. خشنودازتسلی فرشته گفت:نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده برای همه چیز!به حامد خیلی امیدوارم که حتی بچه دار نشدنم رو ندیده بگیره ولی خانم فراست...اون فقط یه پسر داره وهزاران ارزو.وقتی از اینده ی حامد میگفت صورتش باز میشدواز ته قلب می خندید.دلم برالیلی ولیلا هم تنگ شده،حامد نوشته بود قراره از ایران بروند.خانم فراست با این که سعی میکرد بین بچه ها فرق نگذاره اما همیشه محبتش به حامداشکارتر بود. فرشته گفت برای یک مادر فرق نمیکنه که کدوم بچه هارو دوست داره،همه رو به یک چشم نگاه میکنه فقط محبتش اگر نسبت به یکی از بچه ها مشهودتره به خاطر رفتار خود بچه است.به شانه اش زدو گفت:مادرنشده فلسفه بافی می کنی؟ آصفه من باید یک چیز رو بگم.میدونی دلم میخواد وقتی چشم بازمیکنم بعداز عمل جراحی تو بالای سرم باشی،وابستگی که به تو پیداکردم زیاده،خیلی سالها تنها بودم اما از وقتی باتواشناشدم دیگه چنین احساسی نداشتم.دوست دارم کنارم باشی سر به زیر انداخت و گفت:تو که میدونی من نسبت به حامد چه احساسی دارم،هر لحظه امید داشتم این چهار سال زودتر بگذره تا زودتر به اون برسم اما مریضی و مشکلاتی که پیش اومد مدت جدایی مارو طولانی کرد.فکر میکنم صبرم تمام شده وباید هر چه زودتر برگردم.با این که خیلی دوست دارم پیش تون باشم اما مادر نگران اینده است و میخواهم به اون ثابت کنم که میتونم خودم از عهده ی کارهام بربیام.هر روز که میگذره احساس میکنم دیر شده و دیگه نباید صبر کرد. روحیه تو همیشه برای من قابل تحسین بوده. وقتی به گذشته فکر میکنم در می یابم((از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر)) این همه وفاداری تو برای من محترمه تو خیلی خوب با مشکلات روبه رو شدی این روحیه ات در من هم بی تاثیر نبوده.می تونم اعتراف کنم بیشتراز هر کس برای زندگی و اینده از تو الهام گرفتم. دختر جوان به صورت او نگاه کردوگفت:فرهنگ و دیگران چطورباور میکنند منوتو خواهر نیستیم. باخوشحالی گفت:آصفه رابطه ی ما بالاترازاین حرفاست. به عقیده مندوست بودن ودوست داشتن بهترازهمه داشتنه.دنیادردست وعمری بی دوست ارزش زندگی نداره. خانواده ی فرهنگ همیشه رابطه ی مارو تحسین می کنند تازه خبر ندارند که ما خواهر ناتنی هستیم.آصفه بالبخند گفت:ولی ماهردو حاصل یک عشق هستیم و به این علت ما این قدر به هم نزدیک هستیم.پدر مدتی روبابهاره مادرت عاشق بودومادرم گرچه همسر فرشید بود اما عشق رادرخانه ی دلش داشت و پنهان می کرد. همیشه به پدرومادر غبطه می خورم،پایبند ماندن به یک احساس قدیمی،به یک نوع فکرویک امیدواری باعث وصال شد حتی بعدازبیست سال.فرشته ما خوشبخت بودیم در سالهایی که هردو داشتیم وتواز من خوشبخت تر چون در زمان کودکی هم طعم مادر را چشیدی.در مورد بهاره مادرت خیلی شنیدم مامان گاهی از اون حرف می زد.این طورکه پدر میگه مادرت چیزهایی می دونست اما تظاهر به ندانستن می کرد. دستهای اورادردست گرفت و گفت:آصفه از تو خواهشی دارم.-بگو عزیزم. شش ساله که سر مزار مادرم نرفتم. اخرین باری که رفتم بهشت زهرا دیدن مادرم قبل از اومدن به اصفهان بود قول می دهی اگر رفتی تهران بری سر خاک مادرم و برای شادی روحش فاتحه بخونی؟زمانی که این درخواست رو میکرد اشک در چشمهایش حلقه زده بود. آصفه صورت اورا بین دودست گرفت وگفت :قول می دهم هر وقت که بتونم برم سرخاک مادرمون. سربه زانوی آصفه نهاد وگفت:من خوشبخت بودم،اگر مادرم رفت مادری به مهربانی مادرم با غمهایم گریه کرد و به شادی هایم خندید کاش زنده بود و می دید، آصفه وقت مرگ نگران من بود،می ترسیدبعداز اون نتونم زندگی کنم. دلم می خواد حالا بروم سراغش و بگم که چقدر خوشحالم. من می گم ،تمام حرف هایی که داری برای مادر می گم گرچه اطمینان دارم خودش شاهد زندگی ماست. دکتر انهارا صدا کرد. نگاه پرمحبت فرشته اورا ارام میکردواز اینکه اورا شاد میدید احساس رضایت میکرد. دکتر تدارکات سفر اورا می چید وآصفه به وضوح شاهد تلاش اوبود. دکتر به معنای واقعی پدر بود در طی ان شش سال برای آصفه تمام سالهای بی پدری را جبران کرده بود.نگرانی دکتر برایش قابل احترام بود وخودش را به اونزدیکتراز فرزند احساس میکرد.در ان چند سال زیادی به یاد پدرش فرشید نیفتاده بود، دوست نداشت حتی نام اورا بشنود.فرشته از مادرش و گذشته به نیکی یاد می کرد واو حتی از بردن نام پدر شرم داشت.سپیده به خوبی از احساس او اگاهی داشت و در مقابل او از فرشید و گذشته حرفی به میان نمی اورد. به یاری دکتر همه چیز مهیا شد وقت رفتن بود و فرشته با ناراحتی به بدرقه خواهرش رفت. دوست داشت زمانی که فرزندش متولد میشود اونیز در کنارش می ماند اما آصفه برای رفتن و دیدن حامد شتاب داشت. فرهنگ گرچه در مورد گذشته آصفه چیزی نمی دانست اما از ان همه اشتیاق او فهمیده بو جوانی که آصفه برای دیدنش ان طور بی تاب است در زندگی او نقش مهمی داشت است. خانم بهروان نگران بود اما دکتر به او اطمینان بخشید که آصفه به تنهایی می تواند زندگی کنم.خانم بهروان ترجیح میداد در ان سفر همسفر دخترش بود اما از سویی دیگر فرشته را نمی توانست تنها بگذاردو می دانست باید در حق فرشته در ان زمان که بیشتراز همیشه به او نیاز داشت مادری کند. فرشته تا ان لحظه برای مدت کوتاهی هم نتوانسته بود خانم بهروان را به چشمی جز نگاه مادری بنگرد.احساس مادر گونه اش خشم و عتاب و لبخند زیبایش همه برای فرشته تصویر مادر درصورت خانم بهروان بود،بهاره را در صورت سپیده باور کرده بود و زمانی که نگرانی خانم بهروان را به خاطر وضعیت خود میدید احساس شادمانی میکرد. آصفه بارسفر را بسته بود و مادر بی تاب بود.گرچه سعی داشت خود را خونسرد نشان دهد اما صدایش و نگاهش می لرزید. گویا هنوز به نرفتن آصفه امیدوار بود.تردید داشت دخترش را به تنهایی راهی کند. ترمینال پر بود از مسافرانی که مقصد جداگانه ای از هم داشتند.اتوبوسها صف کشیده بودند و راننده ها لیست مسافران رادردست داشتند. دکتر با چشمهای مضطرب به دخترش نگاه می کرد،هنوز به تصمیم آصفه و درست بودن ان اطمینان نداشت.اما می دانست اگر حرفی بزند باعث نگرانی همسرش خواهد شد.وقت خداحافظی پیشانی آصفه را بوسیدو گفت دخترمن نیاز به سفارش نداره ،تو خوب می دونی چقدر عزیز هستی پس بخند تا امیدوار بشم.این طور هم غمزده نگاهم نکن چون ممکنه مادرت پشیمان بشه،می بینی که به اندازه ی کافی نگران هست.فقط روحیه ی تو باعث ارامش ماست. می دونی که اونجا همه چیز اماده کردم.ازشوکت هم خواستم حسابی به تو برسه. اصلا خودت رو به زحمت ننداز فهمیدی؟ سرش را به شانه ی مردی گذاشت که پدر نبود اما پدر گونه رفتار میکرد.در تولدش نقشی نداشت اما نقش زندگی اش را به تصویر کشیده بودو در گوش مرد زمزمه کرد دوستتون دارم،به اندازه ی سال های بی پدری و این چند سال که جبران گذشته رو کردی من همیشه به یادتون هستم. مادرم رو به دست شما می سپارم و می دونم که نیازی به سفارش نیست،شماو اطمینانی که به شما دارم کافیه که با خیال راحت از شما دور شوم.از این که کمکم کردید ممنون. دکتر بغضش را فرو داد و گفت:برای یک پدر خدمت کردن به فرزند بالاترین لذته و فکر میکنم وظیفه است.وظیفه ای که من به هیچ قیمت از زیرش شانه خالی نمیکنم. مادر گریه را پنهان میکرد تا ان لحظه خودش را کنترل کرده بود. اغوش گشود و دختری را که سالها با عشق رشد داده بود در خویش فشرد. دیگر نتوانست خودداری کندوباصدای بلند گریست. اشک مادر را پاک کرد و گفت :قرار ما این نبود شما قول دادین که گریه نکنید.در میان گریه گفت:چطوری می تونم؟این همه سال را با من بودی من با گریه ات مردم و با خنده ات زندگی کردم،همیشه من بودم و تو وحالا من می مونم تنهایی. چرا تنها مامان ؟دکتر و فرشته اینجا هستند من هم که سفر اخرت نمی روم . خدانکنه دخترم. گریه شما ناراحتم میکنه و فکرم مشغول میشه. اشکها را پاک کرد و گفت:دیگه گریه نمیکنم فقط قول بده با من تماس بگیری هر روز هرخبری که شد به من زنگ بزنی و اطلاع بدهی از مادر جدا شدو گفت :قول می دهم. خانم بهروان با ان که سعی میکرد ارام باشد اما پریشانی اش را نمی توانست پنهان کند .لبش را گزیدو گفت:می دونی که بی خبری دیوانه ام میکنه.مادرجان نگران نباش.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:49 ب.ظ
 
ارسال: #42
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دیگر تامل جایز نبود وباید می رفت . فرهنگ و فرشته چمدان ها را برشتند و به دنبال او به راه افتادند . فرشته به تلخی گریه می کرد و آصفه به امید آینده او را امیدوار ساهت . مادر و پدر را به او سپرد از آنها جدا شد . نگاه مادر در آخرین لحظه او برای رفتن به تردید واداشت . فرهنگ به او اشاره کرد که اتوبوس حرکت خواهد کرد . به او رو کرد و گفت : آقای مهندس سفارش نمی کنم جان شما و جان فرشته . پدر و مادرم غیر از شما کس دیگه ای را ندارند ، مراقب فرشته هم باشید این روزها بیش از همیشه به شما نیاز داره ، تنهاش نگذارید ! از خانواده تون هم تشکر کنید و از قول من خداحافظی کنید .
فرهنگ گفت : آصفه خانم من به فرشته برای داشتن چنین خواهری غبطه می خورم ، گرچه شما در حق من هم خواهر بودین . مواظب خودتون باشید و اگر مشکلی پیدا کردید روی کمک من حساب کنید .
یکبار دیگر تمام آنها را در آخرین لحظه به خدا سپرد و سوار شد . داخل اتوبوس آرام و قرار نداشت . سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت : مراقب باشید . پدر مراقب مادرم باشی .
دکتر تاب از کف داد . از پله ها بالا رفت و در مقابل نگاه دیگران به طرف دخترش رفت . دست او را گرفت و گفت : آصفه ما هم زیاد اینجا نمی مونیم . حالا فقط مادرت نیست که طاقت دوری نداره ، آصفه جان بی خبرمون نگذار طاقت نمی یاریم که از تو بی اطلاع باشم . هر وقت احساس نگرانی کردی بگو خودم بیام تهران . به محض دیدن حامد با من تماس بگیر اگر مشکلی پیش آمد به خودم خبر بده سعی کن به مادرت حرفی نزنی .
سرش را در آغوش پدر فشرد و گفت : بابا به خاطر همه چیز ممنون . مادر حق داشت ، دکتر ساعد محمدی واقعا شایسته ی زندگی است و من به بودن با شما افتخار می کنم . دکتر محمدی گریه می کرد ، همه نگاهش می کردند اما او به غیر از دخترش به هیچ کس توجه نداشت .
زمزمه کرد : دیگه باید برم ، تو که مادرت رو می شناسی ، الان میاد بالا و دوباره بی قراری می کنه . برخاست و به راه افتاد . یکباره دیگر به عقب برگشت او را نگاه کرد و پیاده شد . آصفه سرش را به شیشه چسباند و گریست . اتوبوس حرکت کرد و دیگران تا دقایق اول متوجه او بودند . خانمی میان سال کنارش نشست . سعی کرد با او حرف بزند اما آصفه تمایلی به این کاز نداشت چشمها را برهم گذاشت و زمانی که انها را گشود از قم گذشته بود . آن جاده را شش سال قبل با مادر به سوی اصفهان طی کرده بود و حالا می رفت که به زادگاهش بازگردد و دنبال حامد بگردد . فکرهای زیادی داشت که باید به آنها جامه ی عمل می پوشانید . پیاده شدن از اتوبوس سخت نبود اما دیدن محیط آشنای قدیمی او را به یاد خاطرات قبل می انداخت . به یاد روزهایی که بی حامد سپری کرده بود . دوست داشت در همان لحظه ی ورود به سراغ حامد برود و به کوچه ی آشنای خویش سر بزند و به جایی که در ان قد کشیده بود و بزرگ شده بود بگوید که بازگشته است . اما نمی توانست به آن سرعت عمل کند تاکسی مقابل منزل دکتر توقف کرد و راننده چمدان ها را داخل حیاط گذاشت . کلید خانه را دکتر به او داده بود تا اگر شوکت برای خرید بیرون رفته بود پشت در نماند . به خاطر داشت که اخرین بار حرفهای زیبای حامد را در خانه ی دکتر شنیده است . شبی که حقیقت آشکار شد در همان خانه خوابیده بود . به طرف سالن رفت مقابل سالن چشمش به جفت کفشی افتاد که پشت در سالن رفت کنار هم قرار داشتند . به آرامی در را گشود و قدم به درون گذاشت خانه به زیبایی و تمیزی گذشته بود ، بوی غذا به مشام می رسید و او را به طرف آشپزخانه کشانید به در زد و پیرزن ناگهان با وحشت به طرف او برگشت . با دیدن او به خود آمد ، آب دهانش را فرو داد و گفت : آصفه خانم ؟ سرش را تکان داد . زن به طرفش رفت و گفت : ببخشید خانم که متوجه آمدنت نشدم ف دکتر خبر داده بود که شما می آئید . من قبل از رفتن دکتر همه کارهای اون و فرشته خانم رو انجام می دادم .
لبخند زدم و گفتم : خسته نباشید .
- ممنون دخترم . دکتر سفارش شما رو زیاد کرده ، صبر کنید یک نوشیدنی خنک بیارم گلویی تازه کنید حتما خیلی خسته شدی . آصفه حرفی نزد . خانم پیر که شوکت معرفی شده بود لیوان شربت را مقابل او گرفت و گفت : امیدوارم راحت اومده باشی . راستی دکتر گفته بود که ازدواج کرده شما حتما ...
- بله با مادرِ من ازدواج کرد .
- حدس می زدم . می دونی دخترم وقتی هم که اینجا بود نسبت به خانواده ی شما احساس مسئولیت می کرد . درسته من اون وقت مستخدم شبانه روزی نبودم اما دکتر در مورد شما زیاد حرف می زد . مادرتون رو دیدم . خانم خیلی خوبی هستند .
به یاد پدر افتاد و گفت : من باید به خانواده ام زنگ بزنم .
زن متواضعانه گفت : من رو شوکت صدا کن .
برخاست و جانب تلفن رفت . شماره ی منزل را گرفت و زمانی که ارتباط برقرار شد صدای مادر را شنید : الو !
به آرامی گفت : مامان سلام .
صدای زن لرزید و گفت : عزیزم تو هستی ؟ می دونی چقدر دلم برات تنگ شده .
خندید و گفت : من هنوز یک روز هم نشده که از شما جدا شدم اما برای من چند روز گذشته خب رسیدی .
- بله مشکل خاصی نداشتم . اتوبوس هم خیلی زود رسید اینجا .
- تنها که نبودی ؟
زمزمه کرد : من همیشه تنها بودم .
قلب مادر گرفت و با صدای مرتعش گفت : حالت خوبه ؟
- آره مامان . به خدا خوبم .
- انگار ناراحتی ؟
- نه مادرجان نگران نباش راستی پدر کجاست ؟ برگشته ؟ نه دخترم از خودت بگو .
- آخه چی بگم ؟
- فدات بشم مادر همه چیز مرتبه ؟
- بله . من همین حالا رسیدم خونه هنوز شهر رو درست ندیدم فقط چند ساعته که از اصفهان خارج شدم زنگ زدم خبر بدم که رسیدم و شما از نگرانی بیرون بیارم .
- کار خوبی کرد ، زنگ نزده بودی خودم تماس می گرفتم . الان کجا هستی ؟
به پیرزن نگریست و گفت : خونه دکتر هستم ، همه چیز مرتبه اصلا نگران نباشید . شوکت خانم تدارک همه چیز رو دیده جای شما خالی یک غذای خوب هم درست کرده . پیرزن تبسم کرد . صدای مادر را شنید : عزیزم مواظب خودت باش اگر مشکلی پیدا کردی حتما تماس بگیر .
- چشم مادر . دیگه کاری ندارید ؟
- نه عزیزم فقط سفارشها یادت نره . مواظب خودت باش من رو هم بی خبر نگذار .
- یادم می مونه ، به فرشته و پدر سلام برسون فعلا خداحافظ . باز هم زنگ می زنم .
پس از خداحافظی گوشی را گذاشت و از نگاه شوکت فهمید که حرفی دارد . گفت : چرا نمی شینی ؟ زن به آرامی گفت : حال فرشته خانم خوب بود ؟ با شوهرش که مشکلی نداره .
لبخند زد و گفت : خیلی خوب هستند .
- دختر نازنینیه ! دلم برای شیطونی هایش تنگ شده هنوز هم مثل اون وقتهاست ؟
- بدتر هم شده . داره مادر می شه اما خودش از بچه شلوغ تره .
پیرزن نشست و با صدای آرام اما لرزانی گفت : من هم یک دختر داشتم .
با حیرت گفت : مگه حالا ندارید ؟
- ازش یک قبر توی بهشت زهرا یادگار دارم .
با صدای بلند گفت : مرد ؟
اشک در گوشه ی چشمان زن خانه کرد و گفت : سر زایمان رفت . خودش رفت و یک بچه ی بی مادر باقی گذاشت . مثل فرشته ها قشنگ بود صدای خوبی داشت وقتی شعر می خوند می خواستی بشینی و گوش کنی .
به او نزدیک شد و گفت : بچه اش چی شد ؟
- نوه ام رو برده اند .
دست او را گرفت و گفت : کجا ؟
اشکهایش فرو غلتیدند و گفت : شوهرش رفت خارج بچه رو هم برد . من موندم و تنهایی .
به چشم های بی رمق شوکت نگریست . زن بغضش را فرو داد و گفت : بدخت بودم ، شوهرم که مرد تنها شدم .بیچاره دخترم اصرار کرد کار کنه . رفت توی شرکت .
سکوت کرد . آصفه با بی صبری گفت : چند سال داشت ؟
شوکت سر به زیر انداخت و گفت : دو هفته بود که دیپلم گرفته بود . ذوق می کرد که درسش تموم شده .
یاد آوری خاطرات زن را ملول ساخت و با صدای بلند شروع به گریه کرد .
شانه های او را گرفت و گفت : خانم قصد نداشتم ...
- نه دخترم . بعد از رفتن دکتر و فرشته خانم من خیلی تنها شدم . این خونه ی بزرگ رو به من سپردند و رفتند . دلم می خواد با یکی حرف بزنم اما دوست ندارم شما رو ناراحت کنم .
- نه بگو !
- یکی از کارمندای شرکت به اون علاقه مند شد و اومد خاستگاری . فکر کردم با این ازدواج دخترم رو از بدبختی نجات می دهم . ظریف بود و زیبا . من هم مادر بودم و برای دخترم آرزوها داشتم . نمی خواستم دخترم مثل کارگرها صبح تا شب کار کنه و جون بکنه . قبول کردم اما پدر و مادر پسره راضی نبودند . حق داشتند پسرشان مال و منال ، حسن و جمال و فهم و کمال داشت و دختر من جز خودش چیز دیگری نداشت . عروسی سر گرفت . پسر خوبی بود . چه فایده ؟ پدر و مادرش با بچه ام نمی ساختند . اونقدر آزارش دادند که دامادم عاصی شد . بلاخره پدر و مادر رو ترجیح داد و زمانی رو که دخترم رو اذیت کرد برگشت خونه . خودش نمی دونست حامله است . گریه می کرد و غذا نمی خورد . شوهرش وقتی موضوع رو فهمید آمد سراغش و برگشتند خانه . آزارهای پدر و مادرش دخترم رو دیوانه کرده بود . با آنها غذا نمی خورد و سعی می کرد زیاد تو دست و پای اونها نباشه . دامادم تا اندازه ای طرفداری همسرش رو می کرد وقتی کم می آورد
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:57 ب.ظ
 
ارسال: #43
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مي آورد به جاي اين كه طرف همسرش رو بگيره از خونه مي رفت بيرون.روزهاي آخر دخترم شده بود پوست استخوان.وقت زايمان هم طاقت نياورد و خودش رفت.سر به زير انداخت و با صداي آرامتري گفت:خانواده ي شوهرش بچه رو برداشتند و رفتند خارج.من اينجا موندم و داغ دخترم.هر شب جمعه مي رم سر خاكش و گريه مي كنم.بيچاره دخترم مثل فرشته ها معصوم بود.وقتي خاكش مي كردند مثل عروس بود هيچ كس باورش نمي شد صورتش شاداب شود.
آصفه به تلخي گفت:خدا رحمتش كنه.شوكت در ميان گريه تبسم كرد و بلند شد و گفت:خيلي حرف زدم و خسته شديد.بهتر غذاتون رو آماده مي كنم.به مبل تكيه كرد و به ديدن خانه پرداخت.در افكار خود غوطه ور بود كه پيرزن صدايش كرد.نگاه از خانه گرفت و برخاست.شوكت ميز را يك نفره چيده بود.با ديدن او يكي از ديس ها را روي ميز نهاد.پشت ميز نشست و با احترام به كارهاي او چشم دوخت.شوكت كه متوجه او شد و گفت:بفرمائيد.
-نمي دونم خوشتون مياد يا نه؟فرشته كه غذاهام رو دوست داشت.
ظرف آب را كمي عقب گذاشت و گفت:پس شما؟
دستانش را به هم ماليد و گفت:بعد مي خورم!
چرا حالا نمي خوريد؟
شايد دوست نداريد با من غذا بخوريد.سرش را تكان داد و گفت:دخترم اين چه حرفيه من هميشه تنها غذا مي خورم.- -چرا؟
خانم من خدمتكار هستم و شما صاحب خانه.درست نيست كه سر يك ميز با هم بنشينيم.هر چيزي سنت داره.
صندلي ديگري را پيش كشيد و گفت:من خوب سنت شكني مي كنم.بفرمائيد كه اين غذا بدجوري دلم رو آب كرده،بوي خوب و رنگ عالي اين غذا هر كس رو به اشتها مي اندازه.
آخه...
دست او را كشيد و گفت:اگر نخوري ناراحت مي شم.
از روي ناچاري لبخند زد و نشست.آصفه بشقابي ديگر برداشت و مقابل او گذاشت.پس از غذا به كار كردن او ديده دوخت و بار ديگر به انديشه فرو رفت.نمي دانست تمام آنچه در ذهنش براي آينده به تصوير كشيده است جز تصورات ناچيزي نيست و همه ي آنچه او براي آينده او را طوري ديگري مي نگريست.وقتي دريافت شوكت از كار فارغ شده رو به او كرد و گفت:من مي خوام توي اتاق فرشته زندگي كنم.دستانش را با دستمال پشمي كه آنجا بود خشك كرد و گفت:اما دكتر گفتند اتاق ديگه اي براي شما آماده كنم.من اتاق بالا را آماده كردم- -اما من دوست دارم توي اتاق فرشته زندگي كنم با خودش صحبت كردم.
خانم اتاق فرشته بعد از اينكه رفته دست نخورده است بايد تميز بشه.
با شادي گفت:تميزش مي كنيم.شما!؟
باافتخار گفت:بله من هم مي تونم كار كنم.
اما درست نيست.
بي تفاوت گفت:من به درست و غلط بودن كاري ندارم در نظر من اين درسته كه براي رسيدن به خواسته ام بايد تلاش كنم.من هم چون مي خوام در اتاق فرشته باشم خودم هم بايد كمك كنم.بهتر نيست از حالا شروع كنيم؟
پيرزن به اشتياق او نگريست و گفت:شما خسته ايد و نياز به استراحت داريد.
استراحت گاه من اتاق فرشته است كه نياز به نظافت داره.اگر حاضريد مشغول شويم من كه آماده هستم.
شوكت با او همراه شد و در كمتر از دو ساعت اتاق فرشته به زيبايي گذشته مرتب شد.پس از پايان كار روي تخت دراز كشيد و گفت:چقدر خسته شدم.
شوكت به ثمره ي تلاش خود با رضايت نگريست و گفت:شما خيلي خوب كار مي كنيد معلومه كه خيلي خسته شدين چيزي مي خورين بيارم؟
نه به چيزي نياز ندارم چقدر خوبه كه شما اينجا هستي.
در صورت شوكت غم نشست و با افسوس به او چشم دوخت.در نگاهش اشك لانه كرد.
آصفه با ديدن او گفت:اتفاقي افتاده؟
به خود آمد سرش را به زير انداخت و گفت:دخترمن هم مثل شما شاداب بود.
آصفه باخود فكر كرد:اگر بدونه چقدر از دست روزگار كشيدم اين حرف رو نمي زنه.شوكت به صورتش دست كشيد و گفت:دخترم وقتي مي خنديد گونه اش گود مي شد.ببخشيد كه ناراحت شدين با من كاري نداريد؟
گفت:نه فقط به من بگيد ساعت چند بيدار مي شيد؟
براي نماز كه بيدار مي شم ديگه خوابم نمي بره.
پس من رو هم صدا كنيد.
براي چي؟
بالش را به تخت تكيه داد و گفت:خب براي نماز.
تبسم كرد و گفت:چشم فعلا شب بخير استراحت كنيد امروز خيلي كار كردين.
دراز كشيد و گفت:شب بخير.شوكت آباژور كوچك و كم نور اتاق فرشته را روشن كرد و در را بست.آن شب بي آنكه فرصتي براي فكر كردن پيدا كند به خواب رفت.خسته تر از آن بود كه باز هم براي ديدن حامد دچار هيجان شود.زماني كه چشم گشود از تخت پائين آمد.شكوت را ديد كه روي سجاده اش نشسته و با صداي آرامي دعا مي خواند.براي لحظه اي به حالت زيباي او نگريست.و سپس به طرف دستشويي رفت.صبح زيبايي بود و در آن هواي زيبا هوس بيرون رفتن كرد.در هنگام صرف صبحانه شوكت پرسيد:امروز بيرون مي رويد؟لقمه اش را به دهان نزديك كرد و گفت:بله بايد به چند تا موسسه براي كار مراجعه كنم.شوكت ليوان چاي را مقابل او گذاشت گفت:مي تونم سوالي بپرسم؟
البته.
چرا شما برگشتيد تهران؟شما كه مي تونستيد به راحتي كنار دكتر زندگي كنيد،از نظر كار هم مشكلي نداشتيد براي شما شغل مناسبي پيدا مي كرد.


منظورتون رو مي فهم.اما من براي ديدن آشنايي اومدم.براي چند ثانيه به حاشيه ي قندان چشم دوخت و ادامه داد:بايد هر چه زودتر برم ديدن اون.بايد كار پيدا كنم بعد سراغش بروم.


اميدوارم موفق شوي.به هرحال خوشحالم كه الان هستي.بعد از رفتن دكتر من خيلي تنها شدم هيچ كس رانداشتم كه به من سر بزنه.وقتي فرشته و پدرش رفتند فكر نمي كردم زندگي تنهايي اين قدر
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:57 ب.ظ
 
ارسال: #44
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سخت باشه. اما فهمیدم انسان بدون یک همدم قادر به زندگی نیست. فضولی کردم و نگذاشتم بخورید.
گفت: نه! اتفاقاً حضور شما خیلی خوبه. حداقل تنها نیستم.
زمزمه کرد: تنهایی آدم رو پیر می کنه. غم غریب که در نگاهش به یادگار مانده بود حکایت از روزهای گذشته می کرد. از خانه که خارج شد پس از مدتها هوای زادگاهش را تنفس می کرد. آسمان شهر آبی بود و هنوز دود اتومبیل ها پاکی اش را دستخوش آلودگی نکرده بودند. قدم هایش را در کوچه های آشنا یه آرامی بر می داشت تا زیبایی خاطرات گذشته را احساس کند. روزهای بسیاری آن خیابان ها را طی کرده بود. نمی دانست چطور باید دنبال کار بگردد. برای دقایقی تصمیم گرفت از پدر کمک بخواهد اما منصرف شد و بهتر دید خودش برای ادامه بکوشد. روزنامه ای خرید و مشغول خواندن آگهی شد. زمانی که به خویش آمد ظهر بود به جانب خانه برگشت. بعد از ظهر به خواندن کتابهای فرشته پرداخت و در میان یکی از کتابها عکسی پیدا کرد. تصویر آن زن آشنا بود. او را در زمان حیات بسیار دیده بود. رابطه ی عمیقی که بهاره با مادرش داشت را به خاطر آورد. به یاد فرشته افتاد. پشت عکس را نگاه کرد که با خط فرشته نوشته شده بود: همه چیز در دنیا به دست می آید حتی زندگی بر باد رفته اما آنچه تنها بک روز تنها یک بار به انسان ارزانی می شود پدر و مادر است. هرکس در زندگی هزاران آشنا را غریبه و غریبه را به آشنایی می پذیرد و گاه منکر داشتن ها و ادعای نداشتن ها را می کند اما مادر را آنان که دارند منکر نمی شوند و آنان که ندارند مدعی داشتن نمی شوند و مادر تنها یک بار برای به ثمر رسانیدن پیر می شود و آن گاه که دریافت رسالتش را می تواند تمام شده بپندارد و یا به دیگری بسپارد راهی می شود که بازگشت از آن ناممکن است.» قولی را که به فرشته داده بود به خاطر آورد و هنگام غذا شوکت را مخاطب ساخت و گفت: فردا بریم بهشت زهرا می خوام برم سر خاک مادر فرشته و فاتحه بخونم. به فرشته قول دادم.
شوکت گوشه ی لباسش را به بازی گرفت و گفت: من هم بروم سر خاک دخترم.
بله. زیارت اهل قبور خیلی خوبه.
سکوت شوکت باعث شد به خوردن غذا بپردازد. چهار روز بود که بازگشته بود اما نه به دنبال کار رفته بود و نه به دیدار حامد. آن شب با خود اندیشید و تصمیم دیگری گرفت. اگر حامدرا می دید و ناگفتنی ها را بازگو می کرد دیگر برای پیدا کردن کار مشکلی نداشت و می توانست به دیدن دوست دکتر برود و از او کمک بخواهد. دکتر چندین بار با او تماس گرفته بود و از او خواسته بود به یکی از دوستانش در مرکز مشاوره مراجعه کند. به پدر اطمینان می داد که بالاخره کار پیدا خواهد کرد و قول داد اگر موفق نشد به دیدن دوست او برود مقابل آینه که ایستاد به خودش لبخند زد تغییر چندانی نکرده بود صورتش زیباتر از گذشته شده بود. دستی به موهایش کشید و گفت: عوض نشدم حامد هم این طوری بیشتر دوست داره فقط موهام بلند شده که در زیبایی صورتم بی تأثیر نبود. تصمیم خود را گرفته بود و قصد داشت به دیدن حامد برود فردای همان روز خانه را ترک کرد. کوچه هایی که در زمان کودکی آنجا بزرگ شده بود را طی کرد. خیابان عریض همیشگی را عبور کرد. قدم هایش سریع تر شد و نگاهش جست و جو گر شد. گویا حامد را در همان خانه می دید. با یادآوری گذشته لبخند بر لبش نشست. به حامد فکر می کرد و عکس العمل او
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:57 ب.ظ
 
ارسال: #45
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
را هنگام برخورد با خودش تصور میکرد.دوست نداشت از آشناهای قدیم کسی راببیند.نزدیک ظهر بود و خیابان ها خلوت بود.هر چه به خانه ی حامد نزدیک میشد از سرعت قدم هایش کاسته میشد.تمام حرفهایی که قصد داشت با حامد بگوید را مرور کرد.خانه ی خودشان را بدون هیچ تغییری دید.دلش میخواست داخل شود و یکبار دیگر آنجا را ببیند اما نمی توانست مقابل خانه ی آقای فراست نفس عمیقی کشید دستش را روی زنگ فشرد.در باز شد و او به سرعت وارد شد.انتظار هر برخوردی را از خانم فراست داشت میدانست ممکن است او را ناراحت کند اما برای دیدن حامد آمده بود و دیگر هیچکس نمیتوانست مانع دیدار آنها شود.حیاط بزرگ خانه ی فراست را از نظر گذراند.استخر خانه پر از آب بود و درختان هنوز هم سبز بودند.گوشه و کنار حیاط برایش زیبا بود.بسیاری از روز هایش را آنجا در کنار حامد شب کرده بود.لحظاتی بعد زنی نا آشنا در سالن را گشود روی ایوان ایستاد.آصفه به مغز خود فشار آورد تا بتواند اورا بشناسد اما آن زن را به خاطر نمی آورد او را تا بحال ندیده بود.فهمید که آن زن را برای اولین بار میبیند به طرف پله ها رفت و با رویی گشاده سلام کرد.زن متحیر نگاهش کرد و گفت:شما؟نمیدانست خودش را چگونه معرفی کند با کمی تأمل گفت:من با خانم فراست کار دارم.زن روبرویش ایستاد با دقت نگاهش کرد از وضع ظاهری آصفه دریافت که راست میگوید گفت:خانم فراست؟بی خبری زن او را آزرد و به سرعت گفت:صاحب این خونه هستند تا جایی که یادمه این خونه متعلق به خانواده فراست بود.بی تفاوت نسبت به نگرانی او گفت:صاحب این خونه از ایران رفته.این خونه دست ما اجاره است نزدیک به دوساله که ما اینجا هستیم و قبل از ما هم مستاجر دیگه ای اینجا بود.اینطور گه شنیده ام صاحب این خونه پنج سال پیش از اینجا رفته البته با تمام خانواده اش.
دستپاچه شد و گفت:با اهل خانواد؟
بله اینطور که شنیدم پولی که هر ماه مستاجر ها میپردازند به حساب آنها ریخته می شه.ما فقط از ایشان یک شماره حساب ارزی داریم.آقای بنگاه دار که می گفت با دختر و عروس و اهل و عیال رفتند.
سرش درد گرفت و زمزمه کرد عروس؟روی پله نشست و سرش را به حفاظ آن تکیه کرد.برای دقایقی خود را فراموش کرد و به روبرو خیره شد.
زن با نگرانی کنارش نشست و گفت:خانم چی شد؟حرف بزنید خانم؟
دستش را روی زانو گذاشت و به زحمت بلند شد.بی آنکه بتواند حرفی بزند به طرف در رفت.زن به دنبالش رفت و گفت:حالتون خوب نیست؟اگر میخواهید بیایید تو یک لیوان آب بخورید.سرش را که سنگین تر از پتگ شده بود به زحمت تکان داد و به زحمت لبخند زد.دیگر نمیتوانست حرف بزند.بغض راه گلویش را گرفته بود با صدای مرتعش گفت:معذرت میخوام!
پاهایش که سست شده بود به دنبال خودش کشید.برخلاف زمانی که برای رسیدن به آن خانه با سرعت حرکت میکرد قدم هایش را به زور برمیداشت نمیتوانست حرکت کند.اگر مجبور نبود از آنجا فرار کند می نشست و به اندازه ی بغض که گلویش را میفشرد گریه میکرد.پارکی که بارها با حامد به آنجا رفته بود انتخاب کرد.خود را کوچک دید.به زحمت خود را به استخر بزرگ پارک رساند روی سکویی در
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:58 ب.ظ
 
ارسال: #46
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نزدیکی آنجا بدن سنگین خود را رها کرد. زن گفته بود با دختر و عروس از ایران رفته اند وخانم فراست جز حامد پسر دیگری نداشت که عروس دیگری داشته باشد. زمزمه کرد: حامد... پس به این دلیل نامه نمی نوشت. اشکهایش بی اختیار جاری شد و او برای جلوگیری از باریدن آنها به شیر پناه برد صورتش را زیر آب گرفت. دیگر خودش نبود احساس می کرد پیر شده است و آثار حزن و شکستگی در چهره اش هویدا گردیده بود. برای لحظه ای سربرگرداند و این بار به سرعت برخاست و دوید. دختر بچه کوچکی روی دیواره باریک استخر رفته بود وقصد داشت به درون آب برود . پیش از آنکه با سر به درون استخر عمیق بیفتد او را در آغوش گرفت. کودک به جای آنکه بهراسد و گریه کند خندید و گفت: بریم آب. او را از کنار استخر دور کرد و گفت: شیطون می دونی اگر افتاده بودی چی می شد؟ مادرت کجاست؟
این بار لبخند از لبش رنگ باخت و گفت: مامان رفته کار!
صدایش بلندتر شد و گفت: تو تنها اومدی؟
پیش از آنکه او پاسخی بگوید زن جوان و خوش سیمایی که دست دختر شش ساله ی دیگری را در دست داشت به آنها نزدیک شد و با صدای بلند گفت: تو اینجا هستی؟ تمام پارک رو دنبالت گشتم.آصفه بچه را به زمین گذاشت و گفت: نزدیک بود با سر بیفته توی استخر.
زن متوجه او شد و گفت: ممنون که اینجا بودید. بچه ی خوب و آرومیه اما گاهی وقتها سر به هوا می شه . با آنها به طرف نیمکت پارک آمد. به دختر کوچک چشم دوخت و برای لحظه ای حس غریبی در وجودش رخنه کرد. دست کودک را رها کرد و سرش را بالا آورد . زن کنار او نشست و به دختر بزرگتر گفت: هنگامه جان با ترانه برو بازی کن اما زیاد از اینجا دور نشو. دختر بزرگتر که هنگامه معرفی شده بود. برخاست و دست کودکی که آصفه کنار استخر او را دیده بود گرفت. ترانه هنگام رفتن لحظه ای ایستاد و رو به او کرد و گفت: شما هم می آیی؟
لبخند زد و گفت: حالا تو برو من هم میام. پس از دور شدن آنان گفت: بچه های شیرینی دارید!
زن به قدم های آهسته ی بچه ها که دور می شدند نگریست و گفت: کوچیکه دختر خواهرمه. خواهرم سرش شلوغه . هر روز ترانه رو میاره می گذاره کنار هنگامه . اما الان دیگه نمی تونم اطمینان کنم چون من بعد از دو سال ترک کار دوباره مشغول شدم . آگهی پرستار بچه دادیم به روزنامه.
با این گفته اندیشه ی جدید از ذهنش گذشت و تکرار کرد:پرستار بچه؟ بله چندین نفر مراجعه کردند اما به هر حال دوتا دختر رو به هر کسی نمی شه سپرد.
ببخشید!شرایط پرستار چیه؟
به او نگاه کرد و گفت: شرایط خاصی نداریم . صبح ساعت هشت صبح تا هفت شب رو با بچه ها باشه، اخلاق و رفتارش خوب باشه و مشکل خاصی با بچه ها نداشته باشه.
لبخند زد و گفت: فکر می کنم جالب باشه من می خوام پرستار بچه باشم.
شما؟
بله ، روان شناسی خوندم. مشکلی هم ندارم و در این ساعتها می تونم در خدمت باشم.
با خشنودی گفت: این که خیلی خوبه . فکر می کنم به خوبی از عهده ی
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:58 ب.ظ
 
ارسال: #47
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
این کار برآئید.
از کی کارم رو شروع کنم؟
زن به اشتیاق او تبسم کرد و گفت: از همین فردا. من از شنبه دوباره کارم رو شروع می کنم. و فکر می کنم یکی دو روز زودتر به جمع ما اضافه شوید بهتر باشه. هم با روحیات بچه ها آشنا می شوید هم آنها به شما عادت می کنند. دست در کیفش کرد و قلم و کاغذی را بیرون آورد و برای دقایقی مشغول نوشتن شد. نوشته را یکبار خواند و آنگاه کاغذ را به طرف او گرفت و گفت: آدرس مستقیمه زیاد دچار مشکل نخواهید شد. منزل واحدی رو از هر کس که بپرسید نشان می ده. ساهت هشت هر روز منتظر شما هستیم البته فردا بهتره ساعت ده بیایید. معارفه با بچه ها زیاد وقت گیر نیست. ترانه و هنگامه به آنها نزدیک شدند.
واحدی برخاست و گفت: فعلا" با اجازه. دیدار ما فرداساعت ده! دستش را تکان داد و گفت: منتظرم باشید.
خدانگه دار. دست دخترها را گرفت و به راه افتاد. ترانه پس از چند ثانیه برگشت و به او نگریست. دستش را تکان داد. آصفه به او لبخند زد و دور شدن آنها را تماشا کرد. بهتر دید به جای فکر کردن به حامد به کار جدیدش فکر کند اما نمی توانست. به خانه که رسید شوکت همه چیز را مهیا کرده بود. در اولین سخن پرسید: آشناتون را ملاقات کردی؟
سرش را با ناامیدی تکان داد و نشست. شوکت خواست سوالی دیگر بپرسد که آصفه زودتر از او گفت: از اونجا رفته بودند، یعنی این طور که شنیدم رفتند خارج. اما کار پیدا کردم.
شوکت کیف را از روی مبل برداشت و گفت: به سلامتی کجا؟
با شادی زائد الوصفی گفت: توی یک منزل! فاصله ی زیادی تا اینجا نداره. با تاکسی هر روز بیست دقیقه فاصله داره.
بهتر نبود چند روز بیشتر صبر می کردید؟ فکر کنم بهتر بود حرف دکتر را قبول می کردید. راستی مادرتون تماس گرفت. با شنیدن این حرف جانب تلفن رفت و شماره گرفت. صدای مادر را شنید: بفرمایید؟
گوشی را به دست دیگرش داد و گفت: سلام مامان جان.
سلام عزیزم حالت خوبه؟ زنگ زدم شوکت گفت نیستی و رفتی بودی بیرون؟
آره رفته بودم محله ی خودمان.
مادر مضطرب گفت: حامد رو دیدی؟
تامل کرد و برای لحظه ای تصمیم گرفت موضوع را به مادر بگوید اما بهتر دید حرفی نزد در پاسخ گفت: وقت نکردم به دیدنش بروم. هنوز زوده. تا یکی دو هفته دیگه صبر می کنم. بعد سراغش می روم. مادر جان گوشی دستت باشه با ساعد صحبت کن. با من کاری نداری؟
نه مامان مراقب خودت باش به فرشته و فرهنگ سلام برسان.
خداحافظ عزیزم. فبل از اینکه جواب بدهد صدای دکتر را شنید. آصفه جان سلام.
احساس شعف کرد و با ذوق گفت: سلام بابا.
سلام عزیزم حالت خوبه؟
ممنون شما چطورید؟
خوبم دخترم فقط نگران تو بودم.
با خنده گفت: مطمئن باش از عهده ی کارها برمی یام.
راستی عزیزم یک فکر خوب کردم. ببین دخترم اگر موافقی خونه رو
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:58 ب.ظ
 
ارسال: #48
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اب اشتیاق گفت:اما من کار پیدا کردم.
صدای متحیر دکتر راشنید:کدوم مرکز؟
مرکز نیست بابا.
پس خصوصیه؟
نه بابا خونه است.
متوجه نمیشم این چه جور کاریه؟
لیوان را در دست گرفت و گفت:پرستار بچه شدم.
چی؟قرار شد از فردا پرستار دو تا بچه بشم دو تا دختر.
اما آصفه.....
پدر مطمئن باش کار خوبیه و من هم به اون علاقه دارم.
بهتر نبود شغلی مناسب با تحصیلات خودت پیدا میکردی؟
بی تناسب هم نیست.
دخترم جواب مادرت رو چی بدهم؟
با التماس گفت:یعنی انتخابم اینقدر بده؟پدر من فکر کردم وقتی من خودم هیچ وقت بچه دار نمی شم چه ایرادی داره از بچه های مردم لذت ببرم.عصبی شده بود از خودش ناراحت بود از حامد و از همه.
دکتر گویا حالش را فهمید برای پایان بخشیدن به آن بحث گفت:عزیزم هر طور دوست داری اما من هنوز هم روی حرفم هستم اگر بخواهی......
با صراحت گفت:یکبار گفتم نیاز به کمک ندارم.
دکتر به آرامی گفت حالت خوبه؟
داشت کلافه میشد به سرعت گفت:بله مطمئن باشید شیرم رو میخورم و میخوابم ا قول من فرشته رو ببوسید دلم برای او تنگ شده.
حتما دخترم!
حوصله ی ادامه دادن نداشت گفت:دیگه کاری ندارید؟
نه عزیزم فقط مواظب خودت باش.
حتما خداحافظ.صدای خداحافظ گفتن دکتر آرام بود.از انتخابش ناراحت شده بود و آصفه موضوع را به خوبی فهمید اما تنها راه فرار از فکر های باطل شروع به کار بود.کاری که تمام روزش را پر میکرد و ترجیح میداد این کار را در محیطی خانوادگی انجام دهد.آن شب تا دیر وقت بیدار بود نمی توانست بخوابد هر بار که به یاد حرف های آن زن می افتاد بغض میکرد و نزدیک بود قلبش از حرکت باز بماند.
باور نمیکرد حامد بی هیچ نشانی او را گذاشته باشد و از ایران رفته باشد.چطور میتوانست با وجود آن همه علاقه او را نادیده بگیرد و به همراه عروس دیگر راهی شود.به یاد خانم فراست که می افتاد نمی تونست فراموش کند که اختیار حامد به دست اوست و اگر او میخواست حامد مجبور به پذیرفتن بود گفته ی آن زن سرگردانش میکرد.عروس خانواده ی فراست به معنای ازدواج حامد و ازدواج او تمام شدن همه چیز بود.
نمی توانست و نمیخواست باور کند.باید باز هم به دنبال او می گشت تازمانی که از زبان خود حامد نمی شنید
که فراموشش کرده و به جای او دیگری را پذیرفته باور نمیکرد.حامد به او قول داه بود که منتظرش بماند و آصفه می ترسید تاخیرش باعث سردی او شده بود و آن زن راست میگفت.او نیز همراه مادرش و دیگر اعضای خانواده به همراه همسرش رفته بود.زمانی که فکر کرد حامد با دیگری ازدواج کرده اشک بی اختیار از چشم هایش جای شد و تا نیمه شب بی آنکه
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:58 ب.ظ
 
ارسال: #49
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بتواند خود را کنترل کند بر بخت خود می گریست . زمانی که شوکت برای نماز صدایش کرد به یاد نداشت چه ساعتی به خواب رفته است . با اینکه شب قبل را تا دیر وقت بیدار مانده بود اما با یاداوری اینکه به دیدن بچه ها خواهد رفت احساس نشاط می کرد. خود را زودتر از همیشه اماده ساخت از شوکت جدا شد و خانه را ترک کرد . رفتن اصفه به منزل دکتر شوکت را که هیچ کس را نداشت شاد کرده بود و می خواست به او کمک کند . برای او ارزوی موفقیت کرد . پیاده به راه افتاد . بهتر می دید قسمتی را که می تواند پیاده طی کند برود و فقط از خیابان اصلی برای سوار شدن استفاده کند. خیابان ها را زیر پا می گذاشت و تداعی خاطرات می کرد. باور داشت که دیگر هومن نیست هومن را همان روزی که به اصفهان عزیمت کرده بود به گذشته بخشیده بود. زمانی که زنگ ان خانه را میفشرد احساس خوبی داشت. زنی میان سال که معلوم بود از مستخدمه های ان خانه است در را باز کرد و از او برای داخل شدن دعوت کرد. واحدی و همسرش زوج خوشبختی بودند که حاصل ازدواج انها هنگامه بود. شادابی صورت هنگامه شادی بخش بود تازه شش سالگی را پشت سر نهاده بود و این بار او نیز با بازگشایی مدارس راهی مدرسه می شد . برخلاف او که انقدر شاد بود دختر سه ساله نیمه ارام و کم حرف بود. نگاهش غریب بود و صورت زیبایی داشت . اصفه بی انکه بخواهد از او خوشش امد. از گفته های خانم واحدی دریافت مادر ترانه زنی پرکار است. این طور که شنیده بود او تهیه کننده فیلم بود و پدر ترانه مهندس راه بود. تا جایی که به او گفته بودند ترانه بیشتر اوقات ا دیدن پدر و مادر محروم است . مادرش حتی بیشتر شب ها را با او نبود و پدر را هم کمتر از مادر می دید. ماموریت های پدر ترانه او را از کودکش جدا کرده بود. اطلاعات اندکی بود که خانم واحدی در همان روز اشنایی برایش گفته بود. ترانه را بیشتر در کنار خاله دید . دختر کوچک نسبت به خاله و شوهرخاله اش وابستگی بیشتری داشت . وقتی با دو کودک تنها شد سرش را خم کرد و گفت : من اصفه هستم قراره از امروز با هم باشیم .
هنگامه از روی صندلی برخاست و گفت : من هنگامه هستم و از دیدن شما خوشحالم . به او لبخند زد.ترانه پس از درنگی کوتاه گفت : من هم ترانه ام . در چهره اش غم عجیبی به چشم میخورد. اصفه به ارامی گفت : تو از اینکه من اینجا هستم ناراحتی ؟ ترانه چند قدمی به طرف او برداشت با احتیاط به چشمان او چشم دوخت و سرش را به علامت منفی تکان داد. دو دست او را در دست گرفت و گفت : پس لبخند بزن تا مطمئن باشم تو هم خوشحالی . لبخند ملیحی زد و گفت : به مامانم گفتم امروز شما می ایید اما جوابم رو نداد. هنگامه با انکه کوچک بود اما به خوبی درک کرد باید کمی احتیاط کند به طرف ترانه رفت و گفت : بس کن ترانه خانم که نمی تونه به این حرفها گوش کنه . ترانه دست روی زانوی او گذاشت و گفت : شما رو خانم صدا کنم؟
او را بلند کرد روی زانو نشاند و دست دیگرش را روی شانه هنگامه نهاد. با لبخند گفت : هر طور دوست داری صدا کن اما من تا چند وقت دیگه خاله میشم اگر دوست دارید زودتر خاله شما باشم . هنگامه لبخند زد و گفت : خاله خیلی خوبه.
ترانه رو به هنگامه نگاه کرد و گفت : خاله مثل مامان تو؟
هنگامه سر تکان داد و گفت : مثل مامان من برای تو و مامان تو برای من . یک خاله جدید . به مامان بگم خاله تازه پیدا کردم . اصفه لبخند زد و گفت : حالا چه کار کنیم ؟ ترانه دستش را کشید و گفت : بریم بازی . هنگامه با اصرار گفت : اول دفتر های من رو ببیند بعد بازی.
ترانه را راضی کرد تا ابتدا خواسته های هنگامه را براورده کند . دختر ها با اشتیاق از حضور او با هم صحبت می کردند . ترانه ارام تر بود و کمتر صحبت می کرد . اصفه ان روز حامد را فراموش کرد و سعی داشت فقط به بچه ها بیندیشد. روزها می گذشت و او به کارش علاقه مند شده بود . بچه ها چنان به او وابسته شده بودند که پس از رفتن او به خانه دکتر تماس می گرفتند تا باز هم با او صحبت کنند . برخورد خوب اصفه برای بچه ها جذاب بود . هر دو را به خود جذب کرده بود اما اصفه توجه بیشتری به ترانه داشت . میدید که دخترک کوچک یکباره ساکت می شد و او را صدا می کرد . گاهی در خواب گفته هایی را به زبان می اورد که اصفه از شنیدن انها حیرت می کرد . گاهی قسمتی از دعواهای پدر و مادرش را در خواب تکرار می کرد. با انکه سن کمی داشت اما با زیرکی به سوالها جواب میداد . در مورد خانواده اش حرفی نمی زد و سکوت می کرد . پس از دو ماه برای نخستین بار مادر ترانه را دید . ان روز زودتر از همیشه به منزل واحدی رسید . کلید را در قفل چرخاند و وارد شد به اتاق هنگامه رفت و او را در خواب دید . به سوی سالن باز گشت و در انجا به فکر کردن پرداخت . ترانه را با زنی قد بلند دید که وارد خانه شد. خود را به پنجره رسانید و زن را دید که میان حیاط با خشم روی دو زانو نشست صورت ترانه را بالا اورد و با تهدید به او چیزی گفت : کودک بیچاره با ناامیدی سرش را تکان داد. دست او را کشید و با خود به درون برد . اصفه با انکه حیرت کرده بود اما سعی کرد با احتیاط و ارامش ب انها روبه رو شود . روسری اش را کمی صاف کرد و ب طرف انها رفت . نگاه نافذ زن بر قامتش سنگین بود برای رهایی از ان وضعیت گفت: سلام شما باید خانم ستاره باشید . زن خندید و اصفه فهمید خنده اش ساختگی است. صدای ظریف او را شنید و شما اصفه خانم هستید پرستار ترانه . درست گفتم؟دست ترانه را گرفت اما از سردی ان حیرت کرد و به صورت کوچک او نگاه کرد . رنگ پریده به نظر میرسید . با دست راست با مادر اودست داد و گفت : خیای خوشبختم . تعریف شما رو زیاد شنیدم . به هر حال قشر هنرمند همیشه مورد توجه بود. به ساعتش نگاه کرد و گفت : نظر لطف شماست من دیگه وقت ندارم امروز ترانه رو زودتر اوردم چون زود باید می رفتم محل کار . باید یاد بگیره خودش بیاد و برگرده برای من سخته هر روز اون رو ببرم و بیاورم. شاید وقتی برگشتم باز هم شما رو ملاقات کنم . دست عرق کرده اش را به لباسش کشید و گفت : خوشحال میشم. این بار به ترانه رو کرد و بی هیچ نرمشی گفت : یادت نره چی گفتم .اذیت هم نکن . کودک سرش را با ترس خم کرد و گفت : چشم . ستاره رو برگرداند و در حالی که دستگیره در را به بیرون هل میداد گفت : خداحافظ. به ارامی گفت : خدا نگهدار از که مستخدم این کارها را می کند . گفت : این مستخدم ها کاری جز بازی برای ما نمی گذارند . بیا تا هنگامه بیدار نشده بریم توی حیاط و بازی کنیم یک ورزش خوب صبحگاهی . بی هیچ پاسخی به دنبالش راه افتاد . رفتار ستاره او را به فکر انداخته بود. برگ زردی را که در حال افتادن بود از شاخه جدا کرد و گفت : ترانه جان مادرت ناراحت بود؟
به سرعت گفت : نه . اما من دیدم توی حیاط با تو چطور صحبت می کرد توپ را به طرف او انداخت و گفت : گل بزنم ؟
با انکه کودک بود اما طوری برخورد می کرد که اصفه مطمئن شد او بیشتر از سن کوتاهش میداند. با ان حرف قصد داشت زمینه صحبت را عوض کند اما اصفه نمی توانست کنجکاویش را پنهان کند بار دیگر گفت : مامان ستاره امروز عصبانی بود حتما تو اذیت کرده بودی ؟ ترانه اینبار توپ را با نوک پا به جلو راند و گفت : نه به خدا.
با پدرم دعوا کرد.
مگه بابا برگشته؟
برگی که زیر پا داشت خرد کرد و گفت : دیروز اومده بود.
پس الان خونه است؟
سرش را با اندوه تکان داد و گفت : نه رفته نصف شب که مامان دعواش کرد رفت.
اخه.
چرا؟
ترانه بی انکه جوابی به او بدهد اهنگی را زیر لب زمزمه کرد: بابا چه مهربونه. قدرم رو خوب میدونه. و ادامه داد: مامان خوب نیست . او را به طرف خود کشید و گفت : این حرفی که زدی خوب نبود. مامانها همه خوب هستند مامان ستاره تو هم خوبه . دستش را از دست او بیرون کشیدو گفت : نخیر اون خوب نیست بابا رو اذیت میکنه هر وقت بابا از ماموریت برمی گرده مامان دعوا می کند .مامان رو دوست داری؟ با صراحت گفت : نه . کلامش انقدر محکم بود که اصفه را متحیر کردو به ارامی گفت : بابا رو چطور؟
گل لبخند بر لبش شکوفا شد و گفت : اره اون هم من رو دوست داره اما مامان ستاره دوست نداره . می گه من مزاحم هستم میگه من و بابا نگذاشتیم پیشرفت کنه.
خاله طلاق کجاست؟
تکان خورد و لرزید. ترانه به چشم هایش خیره شد و گفت : مامان می خواد بره طلاق . به بابا حرف بد میزنه . گفت باید بریم طلاق. من رو هم کتک زد. زد تو صورتم.
نگاه غمگین ترانه ازارش داد . او را در اغوش گرفت و گفت : ناراحت نباش عزیزم . دعوا نمی کردند.
معصومانه گفت : خاله چرا دعوا می کردند . هر وقت بابا میاد مامان دعوا میکنه . من که خواب بودم داد زد بیدار شدم. وقتی گریه کردم زد توی صورتم . اما بابا بغلم کرد بعد خوابیدم .خواست حرفی بزند که هنگامه با لباس خواب به حیاط رفت و گفت :
سلام خاله .
ترانه را بلند کرد و به طرف هنگامه رفت و گفت : اخ اخ میدونی صورت نشسته چقدر زشتت کرده .
ترانه موهایش را دست کشید و گفت : ببین موهام رو شونه کردم اما تو
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:58 ب.ظ
 
ارسال: #50
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نکردی، دیگه خوشگل نیستی. هنگامه رو به آصفه کرد و با تمنا گفت: خاله دیگه خوشگل نیستم؟
خم شد، پیشانی او را بوسید گفت:تو همیشه خوشگل هستی فقط برو صورتت رو بشور که زیباتر بشی بعد بیا موهات رو ببندم. به طرف دستشویی دوید و گفت:الان دوباره قشنگ می شم ترانه خانم. ترانه را به زمین گذاشت و مستقیم به صورتش چشم دوخت.آن روز تمام توجه اش به او بود و حرف هایی که درمورد پدر و مادرش گفته بود، به تدریج علت ترس و دلهره ی او را می فهمید. ترانه به کوچکترین صدا عکس العمل نشان می داد و اگر صدای کسی کمی بلند میشد با وحشت گوشه ای می ایستاد و لبش را می گزید. یک ساعت بیش از آمدن خانم واحدی ستاره آنجا بود گویا قصد ماندن داشت. خانم واحدی که به خانه رسید از دیدن خواهرش خوشحال نشد گویا می دانست هر بار ستاره منتظرش باشد اتفاق تازه ای افتاده است و باز هم مشکلی پیش امده بود.آصفه مشغول سرگرم کردن بچه ها بود. اما صدای دو خواهر را به خوبی می شنید ابتدا سعی کرد خود را سرگرم کند اما بی اختیار به گفته های آنان علاقه مند شد.صدای خانم واحدی را شنید:ستاره چی شده؟باز هم شوهرت برگشته و دعوا کردی؟
ستاره نیم نگاهی به بچه ها انداخت و گفت:بله این بار خسته شدم اون اصلا درکم نمیکنه وقتی دیروز برگشتم خونه کمی دیر شده بود دیدم منتظر نشسته.
دیر وقت یعنی ساعت چند؟
فکر کنم دو و نیم بود. دوباره شروع کرد و حرفهای همیشگی را تکرار کرد نمی دونم زودتر برگرد خونه،دوست ندارم ترانه تنها باشه این وقت شب درست نیست بیرون باشی. خانم واحدی به آصفه نگاه کرد.او سعی داشت در حل صفحه ی پازل به بچه ها کمک کند. او را بی تفاوت نسبت به گفته های خودشان دید رو به خواهرش کرد و گفت: فکر می کنم شوهرت حق داشته باشه. خواهر من درسته فاصله ی اینجا تا خونه ی شما فقط دو کوچه است اما ترانه هشت شب بر می گرده خونه،خودت نگران نیستی بچه ات اون موقع شب می یاد بیرون؟هر شبی که واحدی باشه او می بره اما بعضی وقتها که اون نیست ترانه خودش بر می گرده. قبول دارم سعی خودت رو می کنی که از خونه غافل نباشی اما هیچ فکر کردی این بچه از هشت شب تا وقتی تو بر می گردی چیکار می کنه؟ پدرش که نیست تو هم دیر وقت بر می گردی درست نیست بچه اون قدر تنها باشه که از ترس خوابش ببره. به فکر شوهرت نیستی به این بچه رحم کن.
تو هم که همیشه از اون طرفداری می کنی.
طرفداری یعنی چی؟شوهرت حق داره ناراحت بشه.شغل خودش ایجاب می کنه دور از تو و ترانه باشه تو هم که همیشه ی خدا سرکار هستی اخه خواهر من این بچه گناه داره.پدر و مادر می خواد درست نیست این طور تنها بمونه. ستاره جان چی می شد که از حجم کاری ات کم کنی و به بچه ات و زندگی ات برسی؟ستاره با ناراحتی گفت:از اول هم دید که من چه کاره هستم قبول هم کرد که من کار کنم.من این همه سال توی کشور غریب درس نخوندم که بیکار بگردم اون حق نداره به من ایراد بگیره.
حالا کجاست؟
خونه است. من تا زمانی که اونجاست برنمی گردم ترانه اگر دوست داشت می تونه بره کنار پدرش. این بچه هم شده مایه ی دردسر!
ترانه سرش را از روی پازل بلند کرد و زیر چشمی به صورت ب افروختهی مادر نگریست. آصفه ساعت را دید و عزم رفتن کرد. ستاره هنگام خداحافظی گفت: حیف که وقت نشد بیشتر با هم آشنا بشیم ترانه از شما زیاد تعریف می کنه. ترانه با همان معصومیت کودکانه گفت: شما که هیچ وقت گوش نکردی. با نگاه غضب الود او را خاموش کرد و به زحمت لبخند زد. آصفه نمی دانست چرا از این زن خوشش نمی آمد. قیافه ی جذابش،قد بلند و حتی صدای زیبایش به جای آنکه عامل دوستی گردد او را از ان زن دور می ساخت شاید به ان دلیل که او ترانه را دوست نداشت. تا یک هفته ستاره در خانه ی خواهرش بود و زمانی به خانه اش رفت که مطمئن شد شوهرش رفته است. رفتار او برای آصفه عجیب بود. دلش برای همسر او می سوخت که مجبور است با چنین زنی متکبر و مستبد زندگی کند، برای او سخت بود که خودش را توجیه کند آن زن پس از یک مدت حاضر به دیدن شوهرش نیست و زمانی که پدر ترانه باز می گردد از خانه بیرون می اید تا مجبور نباشد وظایف خود را در مقابل او انجام دهد. در آن هفته شاهد برخوردهای او با ترانه بود طوری با فرزندش صحبت می کرد که دل آصفه را می لرزاند. برایش قابل قبول نبود مادری آن طور فرزندش را تنبیه کند و او را از خود براند. او نمی توانست به ستاره خرده بگیرد. ترانه فرزند او بود. در طی آن هفته ترانه بی آنکه مادرش چیزی بداند از آصفه اجازه گرفت که به دیدن پدرش برود. قلب او برای آن موجود کوچک می تپید. ترانه بیشتر از سن و سالش می فهمید. با آن که نزدیک به سه سال با هنگامه تفاوت سنی داشت اما موقعیت را خوب درک می کرد و می دانست در مقابل مادر نباید حرفی بزند!از پدرش زیاد برای آصفه می گفت اما هربار که صحبت مادر به میان می آمد سکوت می کرد. خاله را بیش از مادر دوست داشت خانم واحدی به خوبی وضعیت خواهرزاده را می فهمید و این باعث شده بود بیشتر به او توجه نشان بدهد. برای آصفه باور کردنی نبود که ترانه از ساعت هشت شب تا دو بعد از نیمه شب در خانه ی بزرگ خودشان تنهاست. ستاره حتی مستخدم شبانه روزی هم نداشت که موجود کوچک در خانه احساس آرامش کند. آصفه بارها در روز ترانه را دیده بود که خسته و بی حال گوشه ای نشسته است علت را نمی دانست. بعد از ظهر آن روز هر دوی بچه ها خواب بودند که ناگهان صدای گریه ی ترانه بلند شد. خود را به او رسانید و او را آرام کند. دختر کوچک وقتی احساس آرامش کرد سر بر زانوی او گذاشت و گفت: خاله کاش شبها هم کنار من بودی. تا وقتی مامان بیاد من بیدار می مونم.
دست نوازش بر سر او کشید و گفت: چرا عزیزم؟
-می ترسم!کاش بابا اینجا بود و شبها بر می گشت خونه ولی نه!اگر اینجا بود مامان ستاره اذیتش می کرد. پیشانی عرق کرده ی او را دست کشید و گفت: مامان و بابا چرا دعوا می کنند؟
با قاطعیت گفت: مامان رو دوست ندارم همیشه بابا رو اذیت می کنه،می گه بریم طلاق بشیم. بابا جواب نمی ده ولی مامان فریاد می کشه تا بابا حرف بزنه.
تو ناراحت نباش عزیزم اونها قصد بدی ندارند زود با هم آشتی می کنند.
نه مامان آشتی نمی کنه وقتی بابا حرف می زنه در اتاقش رو می بنده.
سرش را از روی زانوی او بلند کرد و گفت:خاله شما بچه نداری؟یخ کرد زبانش را در دهان چرخاند و گفت:نه ولی کاش تو بچه ی من بودی.
بلا فاصله گفت:کاش من هم مامان نداشتم و شما مادرم بودی. قلبش لرزید.به آرامی گفت:هیچ وقت این حرف رو نزن.
من مامان رو دوست ندارم. اذیت می کنه. همه می دونند که تقصیر مامانه،از خاله بپرس.
دخترم پشت سر مادرت حرف نزن اگر هم مادر مقصر باشه شما حق نداری در مورد اون قضاوت کنی. مسائلی هست که شما و من نمی دونیم مادرت حتما برای حرفهایش دلیلی داره!ترانه با سماجت گفت: اون هیچ دلیلی نداره فقط بده.
دستش را روی دهان او گذاشت و گغت: عزیزم؟ قرار نشد پشت سر مامان ستاره حرف بزنی،حالا بلند شو بریم که هنگامه خیلی خوابیده باید صداش کنیم دیگه وقت بازیه.ترانه با شادمانی بلند شد اما آصفه را متحیر در وادی تردید رها کرد. هرچه می گذشت علاقه اش به ترانه افزایش می یافت. هر بار که می اندیشید خودش هیچ گاه جزئی از زندگی او شده بود و خانم واحدی می فهمید که بچه ها نیز به او علاقه زیادی پیدا کرده اند. ترانه آن کودک زودرنج و زود فهم تمام فکرش را به خود مشغول کرده بود آن قدر که کمتر فرصت می کرد به حامد بیاندیشد.تمام شبهایش که تا آن زمان با یاد حامد پر شده بود به ترانه تعلق گرفته بود. جای به حامد فکر کردن به ترانه و خلایی که خودش در زندگی آینده می توانست داشته باشد می اندیشید. نگاه غریب ترانه برایش هزار ترانه ی تلخ را زمزمه می کرد. علاقه ای که بین آنها پدید آورده بود در ترانه بیشتر مشهود بود آن قدر که برای دیدن او هر روز بی تاب بود و زمان خداحافظی بی قراری می کرد. وابستگی غریبی به آصفه پیدا کرده بود برای ستاره زنگ خطر بود اما زن جوان به آن توجهی نداشت. خانم واحدی می دید که ترانه چطور دور آصفه می چرخد و با عشق و علاقه ای به او نگاه می کند. هنگامه با آن که خودش از نعمت پدر و مادرش بهره مند بود گاهی به ترانه که تا آن اندازه مورد توجه آصفه قرار داشت حسادت می کرد و آصفه با درک این موضوع سعی داشت محبت را بین آنها یکسان تقسیم کند. اما سهم ترانه همیشه بیشتر از هنگامه بود. تمام گفته های ترانه با «خاله آصفه» شروع می شد. آن همه علاقه برای ستاره اهمیتی نداشت. اگر زمان کار خبر بیماری ترانه را می دادند ترجیح می داد اول کارش را تمام کند بعد به سراغ دخترش برود، به خوبی فهمیده بود که ترانه با او مشکلی نخواهد داشت. ستاره از مادر فقط به دنیا آوردن بچه را می دانست و نمی خواست چون دیگر هم جنسان خود وقت خود را برای بزرگ کردن بچه اش در چهار دیواری یک خانه پر کند. توقع او از خودش بالاتر از آن بود که به ترانه شیر بدهد یا حتی برای او لالایی خواب بخواند. اگر همسرش در تهران کار می کرد ترجیح می داد او در خانه بماند و به ترانه رسیدگی کند تا خودش با خیالی آسوده به کارش بپردازد.زمانی که خواهرش از او خواست زمان بیشتری را به بودن با دخترش اختصاص دهد شانه بالا انداخت و بی تفاوت گفت: وقت من بیشتر از این ارزش داره که در کنار این بچه ی کودن و بهانه گیر تلف بشه. آصفه ناراحت شد ترانه دیگر جزیی از زندگی او بود و هر کلامی در مورد ترانه را به خودش مربوط می ساخت. گاهی به مادر بودن و احساس مادری ستاره تردید می کرد. برایش قابل قبول نبود مادری آن قدر آسوده خیال باشد که صبح کودکش را با زور از خواب بیدار کند تا به دست پرستار بسپارد و شب هنگامی به خانه باز می گردد که دخترش از ترس گوشه ای خوابش برده باشد و تمام چراغ های خانه را برای آنکه نترسد روشن کند.شوکت هر شب پس از بازگشت آصفه منتظر بود تمام اتفاقاتی که به ترانه مربوط می شد از زبان او بشنود. به شنیدن از ترانه عادت کرده بود آصفه آن قدر برایش از آن کودک گفته بود که مشتاق دیدن او بود. پس از چهار ماه هنوز ستاره را نشناخته بود آن روز به بچه ها عصرانه می داد که از در وارد شد. به احترام او از جا بلند شد هر چه می گذشت از او بیشتر دوری می کرد و بر شدت کینه اش نسبت به او افزوده می شد. نمی دانست چرا نسبت به او چنین احساسی دارد.گمان می کرد ستاره بود که زندگی اش را به هم ریخته و ترانه را هم از او جدا می کند. آن قدر به آن کودک علاقمند شده بود که او را جای فرزندی که هرگز نخواهد داشت تصور می کرد هر روز که ترانه برایش در گوشه ای خلوت از رفتار مادر می گفت آرزو داشت می توانست آن کودک معصوم را برای همیشه از چنگال او برهاند . ستاره با کفش های پاشنه بلند و جدیدش به سوی او رفت و دست او را به گرمی فشرد، آصفه تنها به رسم ادب با او دست داد و لبخند زد. اگر به چشمهایش دقت می کرد می فهمید که از حضورش چندان راضی نیست. ستاره سراغ خواهرش را گرفت:آصفه در حالی که لقمه دهان ترانه می گذاشت گفت:دیگه باید برگردند. نگاه پر مهر ترانه به صورت آصفه برای اولین بار مادر را وسوسه کرد و نسبت به آصفه حسادت کرد. لبخند زد و گفت:ترانه جون دیگه برای مامان حرف نمی زنی؟لقمه را فرو داد و با شیرین زبانی گفت:خاله آصفه گفته شما خیلی کار دارید و نباید مزاحم شما بشم.بسته ای را از درون کیف بیرون آورد و گفت:اگه گفتی این مال کیه؟
مال من که نیست.شاید مال ترانه باشه.
هنگامه گفت:خاله من چی؟
پا روی پا انداخت و گفت:عزیزم این مال ترانه است قراره همین فردا پس فردا برم سفر از اونجا برات یک سوغات خوب می گیرم حالا این رو برای دختر خوبم گرفتم.ترانه رو به پرستارش کرد و گفت:خاله بگیرم؟
موهای لطیف او را نوازش کرد و گفت:آره عزیزم مامان برای شما هدیه گرفته.بلند شد و به سوی مادر رفت.ستاره او را بلند کرد و کنار خود نشاند،کادو را به دست او داد و گفت: مامان چند روزی باید بره سفر و ترانه قول میده دختر خوبی باشه،تو که ناراحت نمی شی من چند روز تنهات بگذارم؟
با معصومیت گفت:من که همیشه تنها بودم شما که هیچ وقتی با من نبودید.
لبخند از لب ستاره محو شد و خواست حرفی بزند که آصفه پرسید:قصد سفر دارید؟
روی مبل جابجا شد و گفت: یک سفر کاریه قراره یک فیلم بسازیم.
دنبال یک جای خوب می گردیم باید چند روز با تیم برویم شهرستان تا ببینیم چی می شه!
موفق باشید.
پیش از آنکه پاسخی بدهد خانم واحدی به جمع آنان پیوست از حضور ستاره دریافت که باز هم به او نیاز پیدا کرده که در آن ساعت به دیدنش آمده است.پس از معارفه ی معمول گفت:داشتم به آصفه خانم می گفتم یک مسافرت کاری پیش اومده باید بریم شهرستان.
خانم واحدی مانتو یش را از آویزان کرد و گفت:خب؟کمی تامل کرد و گفت:من که نمی تونم ترانه رو با خودم ببرم،توی خونه هم که شبها تنهاست،بهتر دیدم... اینجا بمونه درسته؟
ستاره ابروانش را گشود و گفت:بله مزاحم که نیست؟
-نه خواهر من مزاحم چیه؟کار ترانه دیگه از مزاحمت گذشته من باورم شده دوتا دختر دارم.
ستاره با تغیر گفت:اگر ناراحتی بگو! فکر کردم خوشحال بشی که ترانه و هنگامه چند شب با هم باشند.
ترانه که صبح تا شب اینجاست.شبها هم بمونه من که حرفی ندارم اما درست نیست این قدر بچه رو تنها بگذاری. ستاره تو علاوه بر تعهدات شغلی به زندگی و خانواده ات هم متعهد هستی،این بچه روزها اینجاست و حالا...
میان حرف او پرید و گفت: اگر ناراحتی یک مقدار پول هم به تو بدهم تا دیگه غرولند نکنی یا اینکه پرستار شبانه روزی برایش بگیریم.
خانم واحدی که دریافت خواهرش ناراحت شده گفت:ستاره این چه حرفیه، برای من هنگامه و ترانه هیچ فرقی ندارند، اگر هم حرفی می زنم به خاطر ترانه است.
با ناراحتی بلند شد و گفت: ترانه آماده شو برگردیم خونه. یک پرستار استخدام می کنم این چند شب کنارت باشه.ترانه با ناراحتی به پرستارش چشم دوخت و از او استمداد طلبید.
آصفه دریافت که باید به خاطر ترانه هم که شده مداخله کند.مقابل ستاره ایستاد و گفت: پیشنهادی دارم تامل کرد و به او نگریست.
با تردید گفت:من و مستخدم خونه تنها هستیم. یک پیرزن صبور و مهربانه.اگر اجازه بدین این چند شب ترانه بیاد خونه ما.اون همیشه دوست داشت خونه ام رو ببینه این طور نیست؟
ترانه چون کسانی که دنیایی را هدیه گرفته اند گفت:بله، مامان خواهش می کنم!
ستاره لبخند زد،کیفش را باز کرد و دسته چک خود را بیرون آورد و گفت:خیلی ممنون.فکر می کنم این طوری بهتر باشه چقدر بنویسم؟
با حیرت گفت:چی؟
خب مبلغ دریافتی برای این مدت دیگه؟
لبخند زد و گفت:خواهش می کنم دست بردارید من این کار رو به خاطر ترانه کردم.کار دل هم که پول جبران نمی کنه.با خشنودی گفت:ممنون من فردا بعد از ظهر با گروه عازم هستم.پس شما فردا شب ترانه رو با خودتون می برید خونه؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:59 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان