میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده" - صفحه 4 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
زمان کنونی: 14-09-1395،01:44 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 61
بازدید: 2589

 
 
رتبه موضوع:
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
ارسال: #31
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
از آن در بیرون بیاید تا او بتواند در مورد دخترش تحقیق کند و حال او را بپرسد. لحظه ها به تلخی می گذشت و هر دقیقه عمر سپیده را به نظر بلند تر از همیشه می کرد. خانم بهروان دیوانه وار راه می رفت و با خود حرف می زد. تلاش جاوید برای آرام کردم او بی نتیجه بود. لیندا برای او آب میوه گرفت اما زن ان قدر هراسان بود که حتی نمی توانست به آن نگاه کند. گویا در حال جان باختن بود و تنها یک خبر می توانست او را به زندگی بازگرداند. دو ساعت از اغاز عمل گذشته بود و هنوز هیچ خبری از کادر اتاق عمل نبود. فقط یک پرستار زن بی تفاوت به بی تابی های آنها در رفت و آمد بود و جوابی به پرسش های پی در پی آنها نمی داد. خانم بهروان با درماندگی انتظار می کشید و هر از گاهی دستان لیندا را در دستهای سرد خود می فشرد و هر بار چیزی زیر لب زمزمه می کرد. پس از سه ساعت سرانجام عمل به پایان رسید. جسم بی هوش آصفه از اتاق خارج شد و سپیده با دیدن چشمهای بسته آصفه از حال رفت. دیگران به طرف تخت دویدند و در انتظار شنیدن کلامی نفس ها در سینه ها حبس شد. آصفه بی هیچ حرکتی با آرامش کامل به خواب رفته بود. لیندا پس از چند لحظه آب دهان را فرو داد و گفت: مامان؟ مرجان سکوت کرد و دکتر محمدی وحشت زده به آصفه حمله برد. حال خود را نمی فهمید و جاوید سعی کرد او را از بدن آصفه جدا کند اما مرد چنان ضجه می زد که جاوید مجبور شد او را رها کند. پرستارها آمدند که او را از آصفه جدا کنند اما هیچ نیرویی در ان لحظه قادر به ارام کردن او نبود.
مرجان بی اختیار لبخند زد و با صدای بلند گفت: دکتر محمدی درست نیست بالای سر بیمار من این طور سر و صدا کنید. اون تازه از عمل بیرون اومده و در وقعیت خوبی قرار نداره. مرگ رو پس زده و به زندگی دوباره برگشته شما... محمدی سرش را بلند کرد. فریاد در گلو و اشک در خانه ی نگاهش خفه شد. مرجان با شادی کودکانه ای گفت: غده را خارج کردیم.
دکتر دیگر نمی شنید. به یاد سپیده افتاد و به جانب او دوید. جسم مدهوش او را روی دست بلند کرد. با نوک انگشتان به صورت او زد اما هنوز قادر به بیان کلمه ای نبود. پس از دقایقی با لکنت گفت: سپیده ببین آصفه رو... سپیده دخترمون زنده است. زن به آرامی چشم گشود و با دیدن آنها که لبخند بر لب داشتند به یاد آورد که آصفه را بی جان روی تخت دیده بود. محمدی زمزمه کرد: آصفه زنده است سپیده دخترم....
زن با ناباوری نگاهش کرد و گفت: ساعد دخترم از دست رفت دیگر هیچ وقت به من نگاه نمی کنه.
دکتر برای آرام کردن او صورتش را بین دو دست گرفت و گفت: سپیده عمل با موفقیت انجام شد. آصفه فقط بی هوشه. خیلی زود با ما حرف می زنه. یکبار دیگه صدای دخترمون رو می شنویم.
سرش را به آغوش همسرش فشرد و با حیرت و وحشت به تخت آصفه نگاه کرد. مرجان زیر بغل او را گرفت و با رضایت گفت: همه چیز تموم شد. دخترت باز هم زندگی می کنه. در آغوش لیندا از خوشحالی گریه می کرد. در ان لحظات شادی محسوسی در چهره ی تمام کسانی که ناظر این صحنه بودند دیده می شد.
آصفه پس از هشت ساعت به هوش آمد. پزشکان یک ماه بستری شدن در بیمارستان را پس از آن عمل وحشتناک ضروری می دانستند. وقتی پس از عمل برای اولین بار چشم گشود بالای سرش همان پرستار سفید پوش را دید. مرد با شادی چیزی گفت و از اتاق خارج شد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 11:06 ق.ظ
 
ارسال: #32
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دقایقی بعد کارین وضعیت او را مورد بررسی قرار داد. همه چیز باز هم زیبا شده بود. آن قدر که برق شادی در نگاه آنها دیده می شد. آن روز لیندا و آصفه پس از مدتها با هم در باغ بیمارستان به قدم زدن پرداختند. محمدی برای گرفتن دارو و به همراه جاوید بیرون رفته بود و مرجان در بیمارستان مشغول بود. سپیده در خانه تنها بود و به فضای سبز کوچک خانه چشم دوخته بود که جاوید وارد خانه شد. انتظار داشت همسر او را ببیند اما جاوید تنها بود. سراغ همسرش را گرفت و جاوید گفت: دکتر رفت بیمارستان سری به آصفه بزند. فکر می کردم تو هم اونجا باشی.
خانم بهرون با تامل گفت: من برگشتم خونه. لیندا گفت که کنار آصفه است. جاوید با دقت به خانم بهروان که سعی داشت به گونه ای از او بگریزد نگاه کرد و گفت: تو اصلا" تغییر نکردی مثل گذشته هستی.
خانم بهروان جا به جا شد و گفت: از اون روز هایی که تو می گی بیشتر از بیست سال می گذره چطور تغییر نکردم.
-تو به چند تا چین و چروک زیر چشم می گی تغییر؟ منظورم باطنت بود، هنوز هم مثل گذشته از من فرار می کنی گرچه به نظر من قیافه ات هم تغییر چندانی نکرده.
-اشتباه می کنی تو اگر از درون من خبر داشتی این طور ححرف نمی زدی تو هنوز هم به دنبال سپیده بهروان هستی اما فراموش کردی تیمسار بهروان چند سال قبل مرد و من هم اینک همسر دکتر ساعد محمدی هستم.
جاوید از این حرف خوشش نیامد با وسواس گفت: اگر سوالی بپرسم جواب می دی؟
خانم بهروان سرش را کمی خم کرد و گفت: بپرس! این کلمه را با
317
هراس به زبان آورد، نمی خواست جاوید باز هم با یک جمله او را به یاد گذشته بیاندازد با این حال نتوانست جواب منفی به او بدهد. جاوید بی توجه به به حال خانم بهروان گفت: تو رو نمی دونم اما حالا که فکرش رو می کنم می بینم ساعد از همون اول قبل از من و یا فرشید به تو علاقمند بوده چرا هیچ وقت حرفی نزد اون می تونست خیلی زودتر از این ها با تو حرف بزنه و من می دونم که پاسخ منفی نمی شنید چون پس از این همه سال قبولش کردی. خانم بهروان با آن که نمی خواست باز هم در آن مورد حرف بزند اما جاوید منتظر جواب بود. به خودش اطمینان داد که هنوز هم هیچ کس را مثل ساعد قبول ندارد. در جواب گفت: هزار بار گفت، با نگاهش گفت با رفتارش می گفت اما من نمی فهمیدم.
-حقیقت نداره تا جایی که من به خاطر دارم هیچ وقت نشنیدم که اون از تو خواستگاری کرده. تو خیلی خوب می فهمیدی که هر کس به چه منظوری با تو همراه می شه چطور متوجه رفتار ساعد نشدی؟
-من در برخورد با ساعد کور بودم. چون همه جا سعی می کرد کنارم باشه، چون همیشه می خواست مراقبم باشه این فکر به ذهنم می رسید که وظیفه ی اونه دنبالم بیاد و من رو از خطرات حفظ کنه. اون لحظه به لحظه که دنبالم می گشت به خاطر علاقه اش بود فکر می کرد به خاطر احساسی که به دختر تیمسار داشت باید از هر گزندی مصون نگهش می داشت اما هیچ وقت نمی خواستم باور کنم که تمام اون نگرانی ها به خاطر علاقه اش بود. به اون اجازه نمی دادم با نظراتم مخالفت کنه، اشتباهاتم رو عنوان کنه چون من دختر تیمسار بهروان بودم. تصوراتم همه اشتباه بود چون اون به حرفهام که اهمیت می داد به خاطر پدر تیمسارم نبود. وقتی دنبالم می آمد تا کمکم کنه به ثروت و
318
رسم خانوادگی ام کاری نداشت اون فقط به سپیده فکر می کرد. ساعد چون نمی خواست ناراحتم کنه با کار های من هر چند مخالف میل خودش بود موافقت می کرد. جاوید نمی خواست حرفهای او را که آن طور از شوهرش دفاع می کرد باور کند گفت: تو با ساعد خوب برخورد می کردی اما با من...من که حتی از علاقه ام با تو حرف زدم و قول دادم به خاطر تو از شغلم و زندگی ام بگذرم سرد برخورد کردی.
-تو مغرور بودی سرهنگ جاوید و من مغرورتر. فکر می کردی با اون نگاه همیشه خانمان برانداز ممن رو هم اسیر می کنی، اگر چه آسمان نگاه تو آبی بود اما وسیع نبود. فقط به اندازه ی یک قفس جا داشت که هربار پرنده ای زیبا رو به دام می انداخت و من پرنده ای نبودم که در دام هر شکارچی پای بگذارم. این رو باید می فهمیدی. قیافه ی تو برای دیگران این قدر جلوه داشت که همه باور کرده بودند مقاومت در برابر تو غیر ممکنه اما یادت هست یکبار دیگه هم گفتم هر قاعده یه استثناء داره.
جاوید بلفاصله و با یاد آوری گذشته گفت:و تو استثنای قاعده ی من بودی. من نمی خواستم استثنا باشم این تو بودی که بین من و دیگران یک فاصله گذاشته بودی چون تو مثل دیگران نبودی. تو با اینکه در عین گستاخی زیبا حرف می زدی می توانستی همه را به خود کنی. باورم نمی شد کسی بتونه در مقابل زیبایی هام کوتاه بیاد اما تو ثابت کردی هیچ چیز غیر ممکن نیست و یک دختر همان قدر که می تونه نازک دل و یا پاک باخته باشه قادره سنگ دل و بی رحم برخورد کنه. در تمام عمرم تو تنها کسی بودی که قربانی نگاهم نشدی. وقتی اینجا اومدم برای مدتی زندگی ام رو به خاطر همون قیافه ای که تو نسبت به اون بی تفاوت بودی باختم. سپیده به خاطر همین نگاه مرجان رو برای
319
مدتی از دست دادم ولی با همین قیافه هیچ وت تو رو به دست نیاوردم. اینجا صد ها نفر رو به دام نگاهم اسیر کردم ولی تو قبل از به دام افتادن مرا به دام انداختی. هیچ وقت نتونستم بفهمم که چرا قبولم نکردی گر چه ما با هم خوشبخت می شدیم.
-من الان هم خوشبخت هستم. بیش از آنچه فکرش رو بکنی. شوهرم و دخترام برای من به اندازه ی تمام دنیای به اصطلاح مدرن تو ارزش دارند. دوست ندارم اون رو با هیچ چیز عوض کنم. جاوید با ناراحتی گفت: اگر از روز اول با من ازدواج کرده بودی هیچ وقت نیاز به معاوضه نداشتی.
-گوش کن جناب سرهنگ همسرت خیلی فهمیده و با وفاست مطمئن باش هر کس جای اون بود خیلی پیش از امروز از تو جدا شده بود. مطمئن باش اگر من جای مرجان بودم اولین باری که تو رو با یک زن می دیدم بی هیچ تاملی بر می گشتم و دیگه هیچ وقت از تو نامی نمی بردم. سرهنگ جاوید از دیگران خوشبخت تری. چون مرجان رو داری. غرور من هیچ وقت اجازه ی دیدن صحنه هایی که زن تو دیده نمی ده. مطمئن هستم بی آنکه به تو حرفی بزنم پای برگ طلاق رو امضا می کردم اما مرجان صبور بود آن قدر به تو فرصت بازگشت داد. آن قدر که هدیه ای چون لیندا رو با تمام آزارهایت به تو ارزانی کرد.
جاوید با افتخار گفت: می دونی چرا این قدر لیندا رو دوست دارم؟
سپیده سرش را تکان داد: قاب عکس دخترش را برداشت به او چشم دوخت و گفت: به این خاطر که نگاهش مثل نگاه تو وحشی و سرگردونه. غرورش بی شباهت به تو نیست گاهی فکر می کنم اون بیشتر به تو شبیه بوده تا به مادر خودش. آصفه طبع ملایمی داره اما
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:47 ب.ظ
 
ارسال: #33
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دختر من دیوانه قدرت بدون نرمشه
خوشحالم که این قدر به لیندا علاقمند هستی.
سپیده تو چرا به من جواب منفی دادی؟
خانم بهروان انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت. با این حال سعی کرد جوابی بدهد.
با تأمل گفت: هنوز فراموشم نکردی؟
با قاطعیت گفت: من عاشق تو بودم....
زن به سرعت حرف او را قطع کرد و گفت: نبودی!
جاوید به دفاع از عاطفه اش گفت: بودم تو نفهمیدی چون مثل ساعد دورت نمی گشتم؟ چون بی قید و بند تو رو می خواستم؟ چرا فکر میکنی ساعد علاقه اش از روی هوس نبود اما من و عاطفم رو ندیده گرفتی. من هنوز هم نفهمیدم تو در وجود ساعد چی می بینی که این قد طرفدارش هستی آخه اون پسره بی دست و پا...
حرف او را قطع کرد. دستش را به نشانه تهدید بالا آورد و گفت: جاوید تذکر می دهم به شوهرم توهین نکن چون دیگه اختیار دست خودم نیست. نگاهش کرد و گفت: کاش... تو احساسم رو ندیده گرفتی به عشق من تردید داشتی.
خانم بهروان به تکذیب گفته ی او گفت: تو عاشق نبودی،اگر بودی مثل ساعد برخورد می کردی؛ حتی وقتی در مورد من نسبت به خودش تردید کرد با پای خودش اومد خواستگاری نه برای خودش بلکه برای فرشید. چون فکر می کرد با اون خوشبخت می شم. بعد از این که به قید همسری فرشید در اومدم دیگه فکر کردم تنهام می گذاره اما نقش اون در زندگی من بیشتر از فرشید بود، از زندگی ام بیرون نرفت چون خودش رو مسئول زندگی من می دونست. اون تماشاگر زندگی من بود. اما تماشاگری که از نظر من نسبت به حریفش برتری داشت. اون از دور به تماشای زندگی ام نشسته بود و در هر موقعیت که لازم می دید به یاری ام می آمد. برای بچه من مثل پدر بود. فرزندم بیش از آنکه پدرش رو ببینه ساعد رو می دید. هیچ وقت حرفی نزد که پایه های احساسم رو ضعیف کنه اما تو این کار رو کردی. جاوید این بار به تمسخر گفت:دیگه داره حسودیم می شه.
خانم بهروان دریافت جاوید هنوز هم به خاطر گذشته از او کینه به دل دارد. آرزو می کرد در آن هنگام ساعد زودتر بازگردد تا از بند سوالات جاوید رهایی یابد اما از او خبری نبود. جاوید پس از درنگ کوتاهی گفت: مرجان در این سال ها هیچ وقت نتونست احساسی که سالها قبل در همان مدت کوتاه پیدا کرده بودم در من القا کنه.
سپیده گفت: تو درک نکردی. اون زن برای نگه داشتن زندگی از خودش گذشت در حالی که می تونست از تو بگذره و هیچ کس هم بعد از اون روزها به اون ایراد نمی گرفت. تو باید خیلی بی احساس باشی که این موضوع رو نفهمیده باشی به نظر من مرجان قابل ستایشه، یکبار دیگه هم گفتم اگد من جای مرجان بودم و روزهایی که تو برای اون درست کردی می دیدم بلافاصله ترکت می کردم
- چون عاشق نبودی.
خانم بهروان با همین جمله او را قانع کرد و گفت: من عاشق نبودم چون شرایط زندگیت برام غیرقابل تحمل بود و تو عاشق نبودی چون با شنیدن جواب منفی دیگه تلاش نکردی به دستم بیاری. در این میان فقط مرجان عاشق بود و عاشق ماند. چون حتی فکر جدایی از تو برای اون ممکن نبود و تو چطور بعد از این همه سال این موضوع رو
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:48 ب.ظ
 
ارسال: #34
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
درک نکردی؟ همسر خوبی داری جناب سرهنگ گذشته.
جاوید برای پایان بخشیدن به حرفهای گفت: می دونم راستی آصفه چطوره؟ بهتر شد؟
خانم بهروان گفت: بعد از عمل دوم خیلی ضعیف شده بود اما این چند روزه حالش خیلی بهتره.
بی هیچ مقدمه ای گفت: تو چرا اینجا نمی مونی؟
خانم بهروان مدتی اندیشید و سپس گفت: تمام سالهای خوب جوانی ام اونجا گذشت وقتی همه قصد ترک ایران رو کردند من موندم و حالا پس از این همه سال...
من می تونم با کمک چند تا از دوستانم برای شما پناهندگی بگیرم و شوهرت هم می تونه با ضمانت مرجان جایی مشغول به کار بشه. آصفه و لیندا هم دوستهای خوبی برای هم هستند.
زن بلافاصله گفت: پس فرشته چی؟
ــ من متوجه نمی شم! فرشته چه ربطی به تو داره. اون از یک زن دیگه است. تو چرا این قدر به فکر اون هستی؟
با زیرکی گفت: آصفه هم از یک پدر دیگه است اما خودت این مدت شاهد رفتار ساعد با دخترم بودی حتی بیشتر از من مراقب حال اونه. تو چطور انتظار داری من تنها دختر اون رو ندیده بگیرم؟ باید عرض کنم این غیر ممکنه در ضمن آصفه ایران درس می خونه و فقط یک سال دیگه دانشکده اش تمام می شه. ما باید برگردیم تا اون درسش رو ادامه بده.
اگر مدارکش رو اینجا بیاوری بررسی می کنند... مشکل فرشته و درس آصفه نیست. مشکل خاک و آب وطنه. من زادگاهم رو دوست دارم و به هیچ قیمت حاضر به ترک اونجا نیستم. حتی اگر مطمئن باشم آینده ام اینجا خیلی بهتره. می دونم که فرشته منتظر بازگشت ماست، دلم برای او تنگ شده.
جاوید بلند شد و گفت: هیچ وقت گفته های تو رو درک نکردم و دلیل موجهی برای کارهات نداشتم.
به دکتر محمدی غبطه می خورم چون بالاخره تو رو به دست آورد. صدای زنگ باعث شد جاوید او را تنها بگذارد. محمدی وارد شد و با دیدن همسرش برای لحظه ای به او چشم دوخت. خانم بهروان با بی صبری گفت: نتیجه؟
محمدی که گویا از دیدن آنها ناراحت شده بود ابرو در هم کشید و گفت: خیلی زود بر می گردیم ایران. تا سه هفته ی آینده آصفه مرخص می شه و می تونیم برگردیم خونه. جاوید به میان حرف او آمد و گفت: الان از همسرت سوال کردم چرا اینجا نمی مونی؟ دکتر گفت اینجا؟ غیرممکنه من برای زندگی اینجارو انتخاب کنم. مطمئن باش اگر موضوع سلامتی دخترم در میان نبود به هیچ عنوان اینجا نمی ماندم. برای یک سفر کوتاه جای خوبیه اما برای من که به اون خاک و اون مردم دل بسته ام نمی تونم اینجا دوام بیارم. فقط امیدوارم هر چه زودتر دخترم بهبود پیدا کنه و بتونیم برگردیم. سپیده به اتاقی که در آن مدت آنجا استراحت کرده بود رفت. جاوید فرصت را غنیمت شمرد و گفت: دکتر فکر می کنم خیلی خوشبختی که همسری مثل سپیده داری. وقتی از تو صحبت می کنه انگار از تمام هستی اش حرف می زنه. طوری از تو و روحیات تو دفاع می کنه که دیگه کسی جرات نمی کنه حرف بزنه. من کمتر کسی رو دیدم که برای بچه ای که مال خودش نیست نگران باشه در صورتی که همسر تو دائم با دخترت فرشته در ارتباطه. الان به او گفتم چرا برای بچه ای که مال خودت نیست این قدر نگرانی گفت: آصفه هم از یک پدر دیگه است اما ساعد مثل دخترش و حتی بیشتر برای سلامتی اون تلاش کرده. کار هر دوی شما قابل ستایشه و داشتن چنین همسری مایه ی افتخاره.
محمدی با رضایت گفت: من برای بدست آوردن سپیده بهای سنگینی پرداخت کردم. در زندگی مشترکی که با همسر اولم داشتم مشکلی نداشتیم اما سپیده یک چیز دیگه است، همیشه برای بدست آوردنش صبر کردم و خداوند بالاخره به من لطف کرد. وجود سپیده و دخترها بزرگترین نعمت زندگی منه و با هیچ زبانی قادر به شکر گویی نیستم. متعاقب گفتن این جمله به سراغ سپیده رفت. او را در حال فکر دید. دیگر ناراحت نبود. می دانست همسرش در تمام شرایط به او تعلق دارد. مقابل او نشست و گفت: به چی فکر می کنی؟
به خود آمد و گفت: به زندگی! به تو و بچه ها! به چیزهایی که همه کس ندارند و خیلی ها اگر دارند قدر نمی دونند اما من به داشتن چنین سرمایه هایی افتخار می کنم. جاوید قصد داشت نظرم رو در مورد تو بدونه و فکر می کنم به خوبی فهمید که دکتر ساعد محمدی همه چیز من محسوب میشه.
مرد با شادی گفت: و اون باید فهمیده باشه سپیده بهروان تنها دارایی من از این دنیاست. ثروتی که با گرانبهاترین گنجها عوضش نمی کنم حتی یک تار مویش را! مرجان که به خانه بازگشت لیندا همراهش بود. وابستگی لیندا به آن دختر شرقی باعث شده بود بیشتر وقتش را در بیمارستان بگذراند و با او صحبت کند. به عقاید و عواطف آصفه علاقمند شده بود. می دید که آن دختر به هیچ کس وابسته نمی شود و به خوبی می فهمد چه کاری را باید انجام بدهد و با دیگران چگونه برخورد کند. لیندا با آن که از خانواده ی ایرانی متولد شده بود اما تا آن زمان هیچ تمایلی به زادگاه مادر نداشت و دوست نداشت در هیچ کاری به ایرانیان شبیه باشه اما از زمانی که با آصفه برخورد کرده بود دلش می خواست مثل او باشد و چون او رفتار کند. پدر برایش از ایران قبل از تحول عظیم انقلاب زیاد گفته بود. ولی لیندا هیچ ذهنیتی در مورد چند سال اخیر نداشت. بیمارستان را هیچ وقت دوست نداشت اما وجود آصفه باعث شده بود به شغل مادر هم علاقمند شود آن شب بی آنکه موسیقی تند و پرتحرک همیشگی را بشنود به خواب رفت. آن آهنگ بلند و گوشخراش را همیشه دوست داشت اما چند شب بود که به آن توجهی نداشت و ترجیح می داد موقع خواب فکر کند. برای دیدن سرزمینی که آصفه آن طور پرهیجان از آن برایش سخن می گفت لحظه شماری می کرد. اما می دانست اگر مادر را برای رفتن راضی کند در مقابل پدر مجبور است سکوت کند. آصفه آن روزها حضور پرستار سفیدپوش را بیش از همیشه احساس می کرد. آن مرد را در لحظه های مختلف نظاره می کرد حتی وقتی مشغول قدم زدن در محوطه ی بیمارستان بود حضور او را چون سایه به دنبال خودش احساس می کرد. آن مرد فقط با این کار آرامش می گرفت اما آصفه این موضوع را نمی فهمید او حتی زبان آصفه را هم نمی دانست، تا آن زمان با هم صحبت نکرده بودند اما مرد طوری نگاهش می کرد گویا با او حرف ها دارد. کم کم زبان یاد گرفته بود و در حد یک گفت و گوی معمولی می توانست آلمانی صحبت کند. با آن همه جاذبه ای که برلین داشت او دلتنگ کوچه های وطن بود. حضور مرجان و خانواده اش کمتر او را دلتنگ می کرد و با لیندا احساس راحتی می کرد. آن دختر گرچه شباهتی به جاوید نداشت اما جذابیت زیادی در صورتش بود که آصفه را به سوی او می کشید. تمایلات آنها با هم متفاوت بود با این حال به
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:48 ب.ظ
 
ارسال: #35
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خوبی با هم کنار می آمدند. آن مرد حتی از لیندا هم واهمه ای نداشت و گاه در حضور او به آصفه خیره می شد. تصمیم گرفت او را بشناسد. زمانی که مرجان به سراغش رفت آن مرد هم برای دادن دارو به دیدنش رفت. پس از رفتن او پرسید:این مرد هم آلمانیه؟ مرجان گفت: بله کارش خوبه و با دلسوزی برای میض ها کار می کنه خیلی ساکته هیچ وقت حرف نمی زنه تو چرا با اون حرف نمی زنی؟ آصفه لبخند زدو گفت: با این کلمه های دست و پا شکسته؟ مرجان گفت: زیاد هم بد حرف نمی زنی، فقط با لهجه ی ایرانی صحبت می کنی. آصفه خندید. می خواست بداند چرا آن مرد به او توجه داره؟ علاقمند شده بود او را بشناسد. از هیچ کس جز خود او نمی توانست سوال بپرسد. ترم دوم شروع شده بود او هنوز در بیمارستان بود. از حامد خبری نداشت و این تنها موضوعی بود که او را آزار می داد. هیچ کس یقین نداشت او پس از آن بیماری زنده بماند اما او روی تخت بیمارستان بود و به حامد می اندیشید. دیگر خطری تهدیدش نمی کرد روز بعد آن مرد به سراغش رفت. آصفه نم دانست چگونه باید صحبت کند اما می خواست حرف بزند. زمانی که او را دید با صدای بلند سلام کر. مرد به آرامی جوابش را داد. آصفه بدنبال جمله ی بعدی کمی تامل کرد و بعد گفت: می دونم خوب نمی تونم به زبان شما حرف بزنم...
مرد گفت: همین اندازه هم خیلی خوب پیش رفتید. آصفه از این تعریف خوشش آمد و در ادامه گفت: چرا این قدر ساکت هستی؟ هیچ وقت حرف نمی زنی و فقط نگاهم می کنی. اگر دوست داشته باشی من می تونم حرفهات رو بشنوم.دست در جیب کرد و عکسی بیرون آورد. نگاهش را به عکس دوخت و لحظاتی بعد آن را به طرف دختر جوان گرفت، آصفه عکس را گرفت و با دقت آن را نگاه کرد. دختری زیبا با موهایی تیره. مرد به آرامی گفت: می بینید چقدر شبیه شماست؟ آصفه گرچه هیچ شباهتی بین خودش و او ندید اما سر تکان داد. فقط رنگ موهای آن ها خرمایی بود این تنها شباهت بود. با تردید گفت: همسرتونه؟ مرد سر تکان دادو گفت: قرار بود خیلی زود عروسی کنیم اما فهمیدم که مریضه. قلب آصفه گرفت و گفت: چه نوع مریضی؟
مریضی شما را داشت هر روز لاغرتر می شد و شکمش بزرگتر می شد.
عملش نکردید؟
دکترها نتونستند کاری بکنند این چند وقت که تو اینجا هستس می ترسیدم تو هم...
الان کجاست؟
با صدای آرامی گفت: فقط یک هفته بعد از عمل زنده بود. فقط یک بار به هوش اومد، امیدوار شدم اما...اون مرد. آصفه با ناراحتی گفت: متاسفم، نباید ناراحتت می کردم. سرش را تکان دادو گفت: از وقتی شنیدم یک نفر دیگه هم قرار عمل بشه ترسیدم، خیلی دعا کردم که این یکی زنده بمونه و نمیره. حالا خوشحالم که سلامت هستی، من به نامزدم خیلی علاقه داشتم اون... خیلی خوب بود. وقتی گذاشتم خاک روی تابوت بریزند قلبم داشت می ایستاد. اما او لبخند به لب داشت. فقط می ترسیدم تو هم قربانی بشی اما حالا می بینم خطر رفع شده.آصفه لبخند زدو گفت: نظر لطف شما بود واقعا دلم می خواست بدونم. چرا این قدر برای تو مهم هستم. مرد با صمیمیت گفت: می خواهی برگردی ایران؟ با هیجان گفت: بله در کمتر از یک ماهه دیگه می تونم برگردم. چقدر دلم برای کشورم تنگ شده.
حق دارید اما افسوس...اگر می ماندی؟
باشادی گفت: در ایران چشم انتظاری دارم که آرزو داره من هر چه زودتر برگردم. امیدوارم شما هم راه زندگی و آینه رو انتختب کنی. مرد بلند شدو گفت: فقط خوشحالم که سلامتی ات را بدست آوردی. لبخند زد و از اتاق بیرون رفت. آن روز دلش به حال آن مرد سوخت و به یاد حامد افتاد. آیا نگرانش شده بود؟ آیا هنوز به یادش بود؟ نمی خواست به این موضوع فکر کند دلش می خواست حرفهای آخر حامد را به خاطر بیاورد و به آینده امیدوار باشد. روزهای نقاهت به سرعت می گذشت و هر روز که می گذشت امید به بهبودی او بیشتر می شد. شادی غریبی در وجودش احساس می کرد. گونه های زردش یکبار دیگر طراوت گرفته بود و کبودی زیر چشمهایش رنگ باخته بود. باز هم چون سالهای قبل باطراوت و شاداب بود. لیندا به او روحیه می داد. بیشتر وقتش را با او می گذارند. زمانی که آصفه از ایران حرف می زد با اشتیاق گوش می سپرد تا در مورد انسانهایی که به آنها تعلق داشت بیشتر بداند. کارین چند روز بعد با موافقت مرجان به او اجازه داد بقیه دوران نقاهت را در در خانه سپری کند.تا بتواند راه برود و آزادانه تر بتواند حرکت کند. روزهای سخت می رفت که پایان پذیرد و در آن میان تنها مرجان بود که می انیشید حقیقتی را که پس از آن عمل از آنها پنهان کرده بود چگونه بازگو کند؟ دو هفته بیشتر به زمان بازگشت نمانده بود. آصفه کم کم راه می رفت و لیندا او را برای گردش های کوتاه بیرون می برد. آن روز هم او را از خانه بیرون برد تا خرید کند و شهر را به او نشان دهد. محمدی به همراه جاوید بیرون رفته بود. مرجان فرصت داشت تا موضوع را به سپیده بگوید. دو ساعت از رفتن بچه ها می گذشت و مرجان به پختن غذا مشغول بود. خانم بهروان با جدیت به او کمک می کرد. زمانی که مرجان از کار دست کشید چیزی به بازگشت بچه ها نمانده بود. فرصت اندک را غنیمت شمرد و کنار سپیده نشست. دلش نمی آمد شادی مادری که فرزندش را دوباره گرفته بود برهم بزند اما چاره ای نداشت. باید حرف می زد. بالاخره زبان گشودو گفت: نمی دونی چقدر خوشحالم. این تنها عملی بود که عوارض زیادی نداشت. من فکر می کنم آصفه خیلی شانس آورد که عمل با این دصد موفقیت انجام شد.
خانم بهروان با تواضع گفت: البته همه به لطف تو بود.
این چه حرفیه؟ همه لطف خدا بود که به آصفه زندگی دوباره بخشید. من واقعا گیج هستم آن همه نگرانی و حالا... فکرش رو که می کنم قلبم از شادی می لرزه، دخترم بعد از اون عمل بهبودی کامل به دست آورد. مرجان با گوشه ی رومیزی به بازی پرداخت و گفت: سپیده موضوعی هست که باید از اون خبر داشته باشی. زن متوحش و رنگ پریده گفت: اتفاقی افتاده؟ غده باز هم...
نه ربطی به غده نداره چون به طور کامل برداشته شده و تمام سلو ل های آسیب دیده و بی مصرف برداشته شده، از این نظر مشکلی نیست.
پس چی شده؟
هیچ کدوم متوجه نشدند که آصفه با شادمانی باز می گردد تا برای مادر بگوید که چقدر راه رفته است و مشکلی پیدا نکرده است. مرجان به آرامی گفت: این موضوع رو باید زودتر می گفتم اما دوست نداشتم شادی شما رو برهم بزنم.
مرجان حرف بزن خواهش می کنم بگو.
مشکل مربوط به ازدواج آصفه است. دختر جوان گوش ها را تیز کرد و دست از باز کردن بند کفش کشید. صدای مرجان کمی بلند شد و گفت: مشکل آیندشه.
سپیده با فریاد گفت: من که نمی فهمم ازدواج چه ربطی به عمل جراحی داره. به آرامی وارد سالن شد پشت ستون ایستاد تا بهتر بتواند صدای آنها را بشنود مرجان گفت: این کمترین آسیب بود که بعد از این عمل وارد شد. با بی صبری گفت: چه آسیبی؟ احساس کرد ضربان قلبش شدت گرفت. مرجان قدمی به سوی ستون برداشت و گفت: برای همیشه از نعمت مادر شدن محرومه.
خانم بهروان با وحشت گفت: چی؟ یعنی نمی تونه بچه دار بشه؟
حتی احتمال یک درصد هم غیر ممکنه. سلول های تناسلی آسیب جدی دیده بود و اعظم آن ها پس از عمل برداشته شد. ما سعی کردیم فقط آسیب را متوجه همین بخش بکنیم تا مبادا فلج شدن و یا برداشتن کلیه صدمه ی بیشتری به آصفه بزنه اون دختر هیچ وقت مادر نمی شه تا...
صدای لرزان او مرجان را متوجه کرد. یعنی من هیچ وقت بچه ای نخواهم داشت؟ سعی کرد خونسرد باشد و گفت: کی آمدی عزیزم؟ پس لیندا کو؟ بی توجه به گفته های او رو به مادر کرد و گفت: خاله راست می گه؟
مادر فهمید که باید او را آرام کند خودش هنوز شوکه بود اما دخترش به تسلی نیاز داشت. به جانب او رفت و گفت: اینکه غصه نداره عزیزم. تو خودت بچه هستی و مهم اینه که سلامتی، بچه چه اهمیتی می تونه داشته باشه؟ اگر قرار بود این موضوع در نظر گرفته بشه تو الان زنده نبودی. برای من فقط سلامتی تو مهم بود که خدارو شکر مشکلی نداری. دیگر نمی شنید. به طرف حیاط رفت و در میان چمن ها نشست. خانم بهروان خواست به دنبالش برود اما مرجان مانع شد و گفت: تنها باشه بهتره. اندیشه های گوناگون به سراغش آمد، همه چیز را در نظر گرفت. پدر نیمی از دارایی خود را برای بیماری او از دست داده بود تا تنها او زنده بماند اما چطوری می توانست خوشحال باشد که فهمیده بود هیچگاه به موجودی زندگی نخواهد بخشید. اشک بی اختیار از گونه هایش لغزید. به یاد حامد و علاقه ای که به کودکان داشت افتاد. دیگر بهبودی طعم خوب قبل را نداشت. حالا دیگر نمی توانست شادمانی کند. لیندا در را که به هم زد او را دید که سر به زانو گذاشته است. به طرف او رفت و گفت: بیا رفتم فیلم رو گرفتم. باید ببینی تا بفهمی چی می گم معرکه اسن. سرش را به آرامی بالا آورد. با حیرت گفت: تو گریه کردی؟ چی شده آصفه؟
سرش را با ناامیدی تکان داد. لیندا فیلم را زمین انداخت و کنار او نشست و گفت: به من بگو چی شده؟ مگه کسی خونه نیست که اینجا
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:48 ب.ظ
 
ارسال: #36
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نشستی؟حرف بزن ببینم.
زمزمه کرد:چی بگم؟برو از مادرت سوال کن.
او را رها کرد و به طرف سالن دوید.مادر را دید که به خانم بهروان تسلی می بخشد با صدای بلند گفت: چی شده؟ همه عزا گرفتید! پاسخی نشنید. بار دیگر گفت: مادر چی شده؟ چرا آصفه گریه می کنه؟
مرجان به آشپزخانه رفت و لیندا به دنبالش روان شد. موضوع را به سرعت برای او شرح داد و از او خواست تا کنار آصفه بماند. گرچه ناراحت شد اما بهتر دید موضوع را کوچک کند تا دختر جوان را از آن حالت برهاند. به نزد او بازگشت وکنارش نشست. دست روی شانه ای او نهاد و گفت: فکر کردم ببینی چی شده که عزا گرفتید. برای بچه گریه می کنی؟ تو دیگه کی هستی. اینجا روزی چند تا بچه سر راه گذاشته می شه و تو عزای بجه گرفتی؟ آخه دختر تو هنوز شوهر نکردی که این طور برای بچه دار شدن گریه می کنی من واقعاً نمی فهمم این موضوع چرا این قدر ناراحتت کرده، تو که نازک نارنجی نبودی.
زمزمه کرد: حامد عاشق بچه هاست.
با لحنی توام با شوخی گفت: نگفتی عاشق هستی؟ عجب رازداری تو. حامد دیگه کیه؟ وای وای...
در میان گریه لبخند زد و گفت : لیندا اصلاً حوصله ندارم.
گفت: من چه کار کنم؟ مگه من خریدار حوصله ام؟ حالا بگو ببینم این حامد کیه و تا حالا کجا بوده که حرفی نزدی.
از حامد گفتن باعث شد درد را فراموش کند. مختصر توضیح داد که قرار است با حامد ازدواج کند و در پایان گفت:حامد عاشق بچه است. هیچ اتفاقی نیفتاده . آخه این موضوع این قدر هم مهم نیست که تو اینجا نشستی و زار بزنی. حالا مگه چی شده؟ این همه بچه! می خواهی فردا دو تا از گوشه ی خیابون بیارم خونه.
شوخی نکن لیندا.
شوخی نمی کنم. این همه بچه بی پرست و اون همه پدر و مادر بی فرزند. اگر هر خانواده یکی از بچه ها رو در آینده انتخاب کنه دیگه مشکلی نیست. هم بچه ها خانواده دار می شوند و امثال تو هم برای نداشتن بچه عزاداری نمی کنند. من که اینجا ندیدم کسی برای بچه دار شدن گریه و زاری کنه. خب نشد که نشد. این آقا حامد هم تورو می خواد مگه حالا یا وقتی با هم بودید بچه داشتید؟ پس خودت مهمی نه یک بچه فهمیدی؟
به گفته های او فکر کرد و حق را به او داد . تا زمان برگشت لیندا به او دلداری می داد. وداع چون همیشه سخت بود. مرجان آن روز به بیمارستان نرفت تا موقع رفتن با آنها به فرودگاه برود. لیندا اندوهگین بود و با کسی حرف نمی زد. هر چه زمان پرواز نزدیک تر می شد اشتیاق آصفه نیز افزون می گشت. فکر دیدن دوباره ی وطن قلبش را می لرزاند. خداحافظی در فرودگاه در کمال صمیمیت انجام شد.
جاوید صورت دکتر را بوسید وگفت: امیدوارم باز هم شما رو ببینم اما این دفعه که می آئید برای تفریح باشه.
محمدی با خشنودی گفت: جناب سرهنگ لطف زیادی به ما کردید نمی دونم چطور تشکر کنم.
دست روی شانه ی او گذاشت و گفت: دکتر جان من سالهاست سرهنگ نیستم این رو فراموش نکن.
دکتر خندید و گفت:عادت کردیم.
مرجان دست خانم بهروان را گرفت و گفت: نمی دونم چند وقت طول می کشه تا به نبودن شما عادت کنم.لیندا اندوهگین بود یرای دقایقی به صورت آصفه چشم دوخت . آن گاه گفت: من یک روز می یایم ایران.آصفه از او نگاه برگرفت و گفت: جناب سرهنگ خواهش می کنم یک سفر کوتاه هم به وطن داشته باشید. لیندا با ناراحتی گفت: دیدار به قیامت. جاوید دست دخترش را گرفت و گفت : عزیزم اینجا در حضور همه قول می دهم برای یکبار هم شده ایران رو نشان تو بدهم. وقت می گذشت و حرف بسیار بود. زمانی که در هواپیما نشست دلش لرزید، نمی دانست فرشته به فرودگاه می آید یا نه؟ امیدوار بود آنها را ببیند. بی تابی آصفه قابل درک بود و دکتر محمدی خود نیز برای دیدن فرشته اش بی قرار بود. فرودگاه ایران در آن لحظات برای مسافران بوی وطن را به مشام می رسانید. بوی وطن همه را مست کرده بود و شادی زمانی کامل شد که فرشته به طرفشان دوید.
فرهنگ به دنبال او فریاد کرد: اون طرف هستند. آغوش باز کرد. فرشته آن قدر مجذوب خواهر شده بود که دکتر و خانم بهروان را فراموش کرد. برای چند لحظه به صورت آصفه چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد: خواهرم! دختر جوان که در تمام لحظات دوری برای دیدن دوباره ی او صبر کرده بود به آغوش او پرید. بی توجه به دیگران شروع به گریه کرد. فرشته آن قدر از دیدن او ذوق زده شده بود که به سکسکه افتاد. می خندید و گریه می کرد. دکتر محمدی به اعتراض گفت: فرشته خانم ما هم اینجا هستیم. بر پیشانی پدر و صورت گلگون مادر بوسه زد. در تمام مدت که در راه برگشت به خانه بودند فرشته با هیجان از آنچه در آن مدت رخ داده بود تعریف کرد آصفه به دهان او چشم دوخته بود و با محبت به او می نگریست. فرهنگ و دکتر غرق در افکار خود بودند که به خانه نزدیک شدند. خانه به سلیقه فرشته تمیز شده بود. آرامش منزل آصفه را برای مدت کوتاهی مشغول کرد.خانم بهروان پس از مدت ها احساس رهایی می کرد .گویا از زندان آزاد شده بود و حالا در خانه اش در کنار خانواده ای گه تاب دیدن چشم گریان یکدیگر را نداشتند، آرام شده بود.
فرشته با بی صبری منتظر سخن گفتن آصفه بود وقتی در اتاق آصفه خود را با او تنها یافت گفت: بگو که دیگه طاقت ندارم حرف بزن چه خبر بود؟ مامان می گفت خونه ی سرهنگ جاوید هستید! بگو بدونم چطور آدمی بود؟
آصفه اولین گفته اش در مورد زیبایی او بود با اشتیاق گفت: حق با مامان بود من که بیست سال پیش او را ندیدم اما وقتی فکرش را می کنم می بینم با اون قیافه خیلی ها رو دیوانه کرده بود. فرشته قیافه اش محشر بود. باور نمی کنی وقتی حرف می زد فقط می خواستی به صورتش نگاه کنی اما حالت چشمهاش عجیب بود آن قدر که می ترسیدی بیش از چند ثانیه به چشماش بنگری.
وای آصفه کاش من هم آمده بودم
آصفه مانتویش را از تن خارج کرد و گفت: من متعجب هستم مامان چطور تونسته به جاوید جواب منفی بده. فرشته تا نبینی باور نمی کنی . مامان باید خیلی سنگدل بوده که به سرهنگ جواب رد داده. فرشته گفت: نه خیر خانم خیلی عاشق بوده که اون همه زیبایی رو ندیده گرفته.
وقتی برای اولین بار در حالت نیمه مدهوش دیدمش فکر کردم قیافه ملک های مرگ رو می بینم. فکر کردم خدا خیلی دوستم داره که یک نفر با اون قیافه رو بالای سرم فرستاده وای فرشته نگاهش آدم رو ذوق زده می کنه. بیچاره خاله مرجان به خاطر هیمن قیافه چقدر عذاب کشیده بود.
باحیرت گفت: چطور؟
مثل این که نمی فهمی. می گم قیافه اش طوری بود که آدم ناخودآگاه به طرفش جلب می شد. سرهنگ وقتی رفته بود هزار تا خاطرخواه پیدا کرده بود.کاش بودی و می دیدی، به نظر من به خاطر دیدن جاوید هم که شده
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:48 ب.ظ
 
ارسال: #37
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
یک بار برو آلمان. واجب شد با فرهنگ صحبت کنم. از خودت بگو. این مدت که بودی دلم پیش تو بود. آصفه تازه فهمیدم چقدر برای من عزیزی. اصلاً این جا بدون تو صفا نداشت. دست ها را بر هم کوبید و ادامه داد: می خوام به مناسبت سلامتی و بازگشت دوباره ی تو یک جشن مفصل بگیرم. نگاهش غمگین شد و گفت: لزومی نداره بالاخره یک مهمانی که باید بدیم. می دونی خانواده ی فرهنگ چقدر منتظر بازگشت شما بودند. فائزه چندین بار سراغت رو گرفت.
با شادی گفت: پسر فهیمه بزرگ شده؟
آره وای بلا شده مثل فرفره، تازه راه افتاد،
لبخند غریبی کنج لبش نشست و سر به زیر انداخت : فرشته از آن روحیه ی افسرده حیرت کرد و گفت: چیه آصفه؟ مثل اینکه حالت خوب نشده. عزیزم اگه خسته هستی استراحت کن.
دستش را پشت سرش گذاشت و گفت: نه حالم خوبه.
تو خیلی عوض شده ای آصفه ی من یک جا نمی نشست به من بگو چی شده؟
گفتم که چیزی نیست.
پس با یک جشن چطوری؟
سعی کرد لبخند بزند و آرام گفت: هرچی تو بگی.
برخاست و گفت: خونه ما!سرش را با رایت تکان داد و فرشته خارج شد.
روی تخت دراز کشید و به سقف اتاق چشم دوخت. بی اختیار قطره ای اشک از گوشه ی چشمش فرو چکید و باز هم به فکر فرو رفت. حالا دیگر آینده برایش مبهم بود آیا حامد حاضر بود او را با آن وضعیت بپذیرد؟ عکس العمل حامد را در مقابل نقص خود نمی دانست و خود می اندیشید. حامد با آن همه شور و اشتیاق چگونه می تواند با آن علاقه ی وافر به کودکان با این مشکل کنار بیاید. چندین ضربه ای که به در اتاقش خورد او را متوجه ساعت کرد. برخواست و با دیگران به خوردن مشغول شد.علاقه ای به غذا نداشت. اما می دانست مادر را آزرده می کند و به همین علت سعی کرد باعث رنجش آنها نشود. سپیده به خوبی در انتهای آن لبخند ساختگی غربت یک غم را نظاره می کرد.. دلش می خواست با دخترش صحبت کند و برای او تفهیم کند که این مشکل قابل حل است. اما خود باور داشت و بارها دیده بود که ازدواج هایی با نداشتن یک فرزند به طلاق منجر شده بود. دکتر محمدی گر چه خود را آرام تر از آنان نشان می داد اما سنگینی غم آصفه و نگاه سپیده را به خوبی درک می کرد. در آن میان تنها فرشته و فرهنگ سعی داشتند باصحبت و رفتار خود آنها را خوشنود کنند. آصفه نمی توانست در مورد مشکلی که بعد از عمل برایش پیش آمده بود با آنها صحبت کند به یاری فرشته و فرهنگ آن شب در خانه ی زوج جوان جشنی به مناسبت بهبودی آصفه بر پا گردید. دکتر و همسرش ساعت ها قبل به آن جا رفته بودند اما فرشته اصرار کرده بود آصفه دیرتر برود تا همه چیز برایش غیرمنتظره باشد. در خانه تنها بود و باز هم اندیشه های گوناگون به سراغش آمد. پس از آن همه وقت به سراغ گذشته رفت. انباری پر بود از وسایل بی مصرف و آصفه فقط با جعبه ای کار داشت که زمان ورود به اصفهان با خود آورده بود . تا آن روز حتی یک بار هم به سراغ آن ها نرفته بود. یاد آوری و دیدن آنها اندوهش را افزایش می داد. بعد از یک جست و جوی کوتاه جعبه را پیدا کرد. روی زمین نشست و به آرامی در آن را گشود. خاطرات گذشته صحنه به صحنه از مقابلش گذشت. تمام دست نوشته های حامد را در میان
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:48 ب.ظ
 
ارسال: #38
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
گریه زمزمه کرد. وقتی آلبوم عکس را گشود با دیدن عکس حامد دلش هوای روزهای گذشته را کرد. برای او حامد عزیزترین موجود زندگی اش بود و به این امید بازگشته بود تا حامد را بار دیگر ببیند. به عکس ها با احتیاط بوسه زد و در حالی که به عکس های او چشم داشت گفت: کاش گریه هام رو می دیدی، چرا این طور شد؟ حامد من که از زندگی چیز زیادی نمی خواستم اما هیچ وقت نتوانستم از تو بگریزم. می شنوی حامد،من لحظه به لحظه ام را با تو می خواستم اما تقدیر چشم دیدن من و تو رو کنار هم نداشت. سرنوشت نمی خواست و غربت رو نصیب من و حسرت را نصیب تو کرد. حامد به خدا دارم می میرم. دیگه نمی دونم باید چه کار کنم. مادر عذاب می کشه و دکتر برای من بی قراره. خودم سرگشته و زخم خورده به دنبال راه فرار می گردم. یک عمر موفق نشدم خودم رو فراموش کنم همه به چشم دیگه ای نگاهم می کردند اما خودم که می دونستم پسر نیستم خودم خبر داشتم اول و آخر باید حقیقت روشن بشه و فقط از این می ترسیدم که تو قبولم نکنی و حالا که مطمئنم تو رو به دست خواهم آورد مجبورم این همه فراق رو تحمل کنم. نمی دونی چقدر دلتنگ نگاهت، صدای خوبت و اون لبخند همیشه بر لبت هستم. حامد تمام این مدت فقط به خاطر تو مقاومت کردم اما از وقتی فهمیدم هیچ وقت برایت فرزندی نخواهم آورد اعتراف می کنم برای خودم مقاومت می کنم. روزگار روزهای من و تو رو به هم شبیه کرده و فقط همین موضوعه مه آرامم می کنه. طاقت دختری که هجده سال پسر بود اما در عین پسر بودن سرنوشت دختر نگاهش می کرد اندازه داره. می خوام برگردم کنار تو و با تو زندگی کنم. حاضرم در بیابان و کویر و کوهستان بی هیچ با تو باشم. می شنوی حامدم؟ اشکش را پاک کرد و آلبوم را ورق زد. چشمش به تصویر حامد که با فرزند لیلی همراه بود افتاد. قلبش گرفت و گفت: قبولم می کنی اگر هیچ وقت بچه ای برات نیارم؟ خودش جواب سوال خودش را داد: آره! اون من رو برای خودم می خواد نه برای بچه. حق با لیندا بود. حامد حتی بدون بچه هم با من زندگی می کنه. برای لحظه ای به سرزنش خویش پرداخت و گفت: نه! من حق ندارم خودم رو به اون تحمیل کنم. چرا تحمیل؟ من باید برگردم. حداقل برای حرف زدن و اگه نپذیرفت و با من کنار نیامد با این بدبختی بر می گردم. در مقابل عکسی از خانم فراست سرش را با ناامیدی تکان داد. آن روز جذبه زیادی داشت و آصفه می دانست خانم فراست تنها حاکم خانواده است. تصمیمهای او لازم الاجرا بود و تا جایی که به خاطر می آورد دخترها و همین طور حامد و پدرش حرف او را بی هیچ مخالفتی می پذیرفتند. آن زن به مسائل فرهنگی و اخلاقی توجه زیادی داشت و آصفه می هراسید آن زن با او مخالفت کند و نتوتند پسرش را در کنار دختری ببیند که بیش از هفده سال را با پسرها بزرگ شده بود. به خویش آمد و به ساعت نگاه کرد فاصله ی منزل تا خانه ی فرشته زیاد نبود و می توانست راه را پیاده بپیماید. برخاست و از انباری خارج شد. صورتش را در آینه قرمز دید به طرف دستشوی رفت و پس از آنکه صورتش آب زد بیرون آمد. لباس عوض کرد و در حال مرتب کردن خودش بود که صدای زنگ تلفن بلند شد. فرشته نگران شده بود و می خواست بداند چرا هنوز در خانه است. به او اطمینان داد که تا دقایقی بعد به آنجا می آید. خودش را که در آینه دید احساس رضایت کرد. هنوز هم باورش نمی شد با آن بیماری کنار آمده باشد. چهره اش که در هنگام بیماری تکیده شده بود مثل گذشته رنگ گرفته بود و این باعث شادی اش بود. در راه به یاد نوید افتاد. احساس نا آشنا داشت. چیزی شبیه هراس و اشتیاق او را برای رفتن دعوت می کرد. نوید و نگاهش او را به یاد حامد می انداخت. هر بار که سعی کرده بود از او بگریزد قلبش بی اختیار مخالفت کرده بود. زنگ را که به صدا در آورد در باز شد اما از فرشته و یا فرهنگ خبری نبود می دانست آنها خانه هستند اما نمی توانست بفهمد چرا برای استقبال نیامده اند. نباید خود را چون همیشه رنجیده نشان می داد. دلش نمی خواست زحمت های فرشته و فرهنگ را بی قدر دانی بگذارد. سعی کرد با رویی گشاده با مهمانان روبرو شود. خود را به پله ها رساند همه جا آرام بود و از پدر و مادر هم خبری نبود . در گشود و با فضایی تاریک روبرو شد. چشمانش گشادتر از همیشه به دنبال کلید برق بود آن را روشن کرد و ناآگاه جمعی را در مقابل دید که یک صدا فریاد کردند:« خوش اومدی» لبخند زد و به جانب مهمانان رفت. فرشته دست دور گردنش انداخت صورتش را بوسید و گفت: خوشت اومد؟ گونه ی او را کشید و گفت: هنوز هم بچه ای!
خانواده ی فرهنگ به طرف او رفتند و سلامتی دوباره اش را تبریک گفتند وقتی نوید مقابلش ایستاد. لبخند قدر دانی روی لبش نشست و تمام حرفهایی که به او امید دوباره بخشیده بود را بخاطر آورد. مرد جوان با صدای آرامی گفت: خوشحالم که سلامت برگشتی اطمینان داشتم که باز هم شما را خواهم دید. با احترام گفت: ممنون! حرف دیگری به خاطرش نمی آمد که بگوید. فهیمه با کودکش پیش آمد صورت گلگون او را بوسید و پسرک را در آغوش گرفت پسر کوچک شروع به گریه کرد. او را به مادرش سپرد و گفت: مثل اینکه من رو نمی شناسه.
خانم سجادی دست او را گرفت و گفت: بیا عزیزم حالا غریبی می کنه خوشحالم که دوباره برگشتی.آقای سجادی به خانم بهروان اشاره کرد و گفت: خدا مادرش رو حاجت روا کرد. خانم بهروان کارد را به دست آصفه سپرد و گفت: نذر کردم اگر با آصفه برگشتم ایران یک گوسفند قربانی کنم. ان شاءا... قبول باشه. خانم سجادی نوه اش را با دادن سیبی آرام کرد و گفت: دخترم حالا قصد داری چه کار کنی؟ دکتر محمدی به جای او پاسخ گفت: فردا باید بره دانشکده برای ترم جدید ثبت نام کنه. درسته یک سال و نیم عقب افتاده اما سال جدید جبران می کنه. حرف پدر را تایید کرد و در ادامه گفت: تصمیم گرفتم درسم رو ادامه بدم یعنی این بهترین راه بود که بود به نظرم می رسید. یک سال باقیمانده را هم بخونم و بعد اگر خدا خواست مشغول کار بشم.
امیدوارم موفق باشی اما این که فقط برنامه ریزی درسی بود برای زندگی آینده ات چه تصمیمی داری؟
همین بود دیگه!
نه عزیزم مقصودم ازدواجه.
خانم بهروان به سرعت گفتک اول درس بعد مسائل دیگه. فرشته به فرهنگ نگاه کرد و گفت: خواهرم که مثل من بیچاره عجله نداره تا خودش رو بدبخت کنه.
فرهنگ به دفاع از خودش گفت: دست شما درد نکنه فرشته خانم یعنی من جنابعالی رو بدبخت کردم؟
ــ سر شما درد نکنه. مگه دروغ می گم؟ آصفه الان خودش به تنهایی می تونه برای خودش تصمیم بگیره و در این امر آزاده اگر مثل من بیچاره و فهیمه پایبند شوهر و زندگی اش بود که به این سادگی حرف ادامه تحصیل رو نمی زد. نوید پس از این جمله به قیافه درهم فرهنگ لبخند زد و گفت: فرهنگ جان فرشته خانم شوخی می کنه. به هر حال ازدواج می تونه سرنوشت انسان رو عوض کنه.
همسر فائزه با زیرکی گفت: اه اه چاه نکن بهر کسی آقا نوید اول خودت بعد آصفه خانم!
نوید با شرمندگی سر به زیر انداخت و جوابی نداد. آصفه متوجه ناراحتی او شد با احتیاط گفت: من که قصد ازدواج ندارم اما هر وقت خواستید در این مورد تصمیم بگیرید در مورد خودم حرف بزنید به مجردهای مجلس کار نداشته باشید.
نوید به آرامی سر بلند کرد و با شادمانی به او نگریست. خانم سجادی بر اندیشه اش لبخند زد و به خود اطمینان داد که برادرش به آن دختر آرام علاقه مند شده است. به شوهرش نگاه کرد و گفت: به هر حال بزرگترها در زمینه ی ازدواج تجربه ی بیشتری دارند. من و سجادی چهار تا بچه رو به ثمر رساندیم و نوید هم جای بچه ی ماست که باید فکری به حالش بکنیم کم کم داره پیر می شه. انصاف نیست حالا که خودش حرف نمی زنه من هو وظیفه ی مادری رو در مقابل برادرم فراموش کنم. درسته شیرش ندادم اما شبها کنار تخت اون بیدار موندم و مثل یک مادر بزرگش کردم. نوید میوه اش را به دهان گذاشت و گفت: خواهر جان همه خوب خبر دارند که شما قبل از خواهری برای من مادر بودید. دکتر و دیگران به خوبی این موضوع رو می دونند اما... آقای سجادی به همسرش نگاه کرد و گفت: چی پسرم؟ به هر حال تو هم باید ازدواج کنی و من هم حدس می زنم خواهرت چه کسی رو برای تو در نظر گرفته. دکتر محمدی گفت: آقا مبارک باشه حالا به ما هم بگید بد نیست به هر حال ما دیگه غریبه نیستیم. خواهر های فرهنگ گویا از این موضوع با خبر بودند به یاری مادر شتافتند تا موضوع را همان جا عنوان کنند. پسر پنج ساله ی فائزه از مادر کیک خواست، آصفه رو به فرشته کرد و پیش از ادامه یافتن بحث ازدواج گفت: فرشته جان این کیک که تزئینی نیست برای خوردن اینجا گذاشتی. نه تنها دل بچه ها بلکه دهان بزرگترها رو هم آب انداختی. فرهنگ کارد را به سلیقه ی خودش تزئین کرده بود به طرف آصفه گرفت و گفت: دست شما رو می بوسه به هر حال صاحب این جشن شما هستید. آن را گرفت و قبل از شروع به دیگران تعارف کرد اما هیچ یک حاضر نشدند کیک را قطعه قطعه کنند. دکتر محمدی برای پایان تعارف ها گفت: دخترم کیک مال شماست ما چاقو بزنیم؟ شروع کن که طاقتم طاق شد. به آرامی کیک را برید و بین مهمان ها پخش کرد. در آن جمع گرچه نوید سعی داشت حضورش را کمرنگ جلوه بدهد اما خانواده اش برای نزدیکی او و آصفه تلاش می کرد. خانم سجادی تصمیم داشت همان شب در مورد آصفه با خانم بهروان صحبت کند. وقتی بار دیگر همه دور هم جمع شدند فهیمه که از شیر دادن کودکش فارغ شده بود گفت: دایی نوید امشب چرا این قدر ساکتی؟ نترس آصفه جان فکر نمی کنه خیلی پر حرفی. نوید با اشاره از او خواست که سکوت کند اما فائزه در ادامه ی سخنان خواهرش گفت: اتفاقا خانم ها مرد سنگین اما شوخ طبع رو دوست دارند. دایی، درسته یه کم شلوغه اما رفتارش عالیه.
خانم بهروان با محبت به نوید نگاه کرد و گفت: آنرا که عیان است چه حاجت به بیان است، آقا نوید مثل پسرم می مونه. آقای سجادی به سرعت گفت: پس مبارک باشه نوید فکر می کنم لیاقت دامادی... رنگ از روی آصفه پرید و جا به جا شد. خانم سجادی در ادامه ی سخنان همسرش گفت: جالب می شه فرهنگ و فرشته حالا هم نوید و آصفه! اگر این اتفاق بیفته عالیه. خانم بهروان کمی دستپاچه شد و سکوت کرد نظرتون چیه؟ به عقیده من که حرف نداره. شما که با من و خانواده ام آشنا هستید نوید رو هم که می شناسید فکر می کنم این قدر مقدمه چینی کافی باشه. می دونم که انتخابم برای نوید درست بوده البته نظر آصفه خانم اولین شرطه.
خانم بهروان زیر چشمی به دکتر نگاه کرد به زحمت گفت: آخه می دونید آصفه نامزد داره.
چی؟ همه با حیرت به آنها نگریستند. فهیمه زودتر از دیگران به سخن در آمد و گفت: شوخی می فرمایید؟
این بار فرشته بهتر دید جواب بدهد و گفت: آصفه بعد از تمام کردن دانشکده باید برگرده تهران چون اونجا منتظرش هستند یعنی از اول هم قصد بر این بود که بعد از فرغ التحصیلی اون همه برگردیم که من به خاطر ازدواج با فرهنگ ماندگار شدم اما خواهرم بر می گرده.
خانم سجادی ناراحت شد ابرو در هم کشید و با دلخوری گفت: فرشته جان چرا تا حالا حرفی نزدی؟
فرهنگ با تعجب به صورت نوید که آرام نگاه کرد گفت: به من هم نگفته بود.
فرشته دست آصفه را که سر به زیر انداخته بود گرفت و گفت: تا امروز موضوعی پیش نیامده بود که من در این مورد حرف بزنم. فکر می کردم خود شما باید فهمیده باشید که چرا من زودتر ازدواج کردم. به هر حال باید حدس می زدید که حتما موضوع شخصی در میان بوده که خواهرم رو مجبور کرده به خواستگار هایش جواب منفی بده.
دکتر محمدی گفت: بله ما هم با آصفه بر می گردیم. البته زمان رفتن هنوزمعلوم نیست، به هر حال حرفهای زده شده و یک دانشجوی مهندسی که فکر می کنم امسال از دانشگاه فارغ التحصیل بشه قبل از اومدن ما یه اینجا از دخترم تعهد گرفته که منتظرش بمونه. قرارهایی هم بین خودشان گذاشته شده که فکر می کنم درست نیست نادیده گرفته بشه. بیماری آصفه باعث شد چیزی حدود سه ترم از دانشکده عقب بیفته اما ما مطمئن هستیم که حامد صبر می کنه تا دخترم برگرده.
خانم سجادی سر به زیر انداخت و حرفی نزد اما از صمیم قلب دوست داشت آن دختر عروس برادرش شود. در تمام مدتی که با آن خانواده آشنا شده بود به این موضوع فکر کرده بود و حال که می دید تمام آرزوهایش بر باد رفته ناراحت بود. نوید که فضای خانه را یکباره در هم رفته احساس کرد گفت: البته من در این مورد خودم چیزهایی می دونستم. آصفه خانم قبل از رفتن به آلمان در این مورد با من حرف زده بود.
خانم سجادی متحیر به او نگاه کرد و دلش به حال برادرش سوخت. فهمید که او هم قبل از همه به این فکر افتاده است. نوید به آصفه که در آن جمع احساس ناامنی می کرد نگاه کرد و گفت: چند شب قبل از این که عازم سفر شوند آصفه خانم به من گفتند که به یک نفر دیگه قول ازدواج دادند و حالا هم من فقط به خاطر سلامتی شون خوشحالم این خودش بهترین هدیه است این طور نیست خواهر؟ من احساس شما رو درک می کنم و می دونم که دوست دارید هر چه زودتر هم ازدواج کنم و برای این کار آصفه خانم رو مناسب می دیدید من هم با این عقیده ی شما موافق بودم اما همانطور که شنیدید قبل از ما مرد دیگه ای از او قول گرفته و فکر می کنم وفای به عهد زیباتر از جواب مثبت گفتن به ما باشه. من می دونم که آصفه خانم لیاقت خوشبختی رو دارند و خودشون می تونند مرد زندگی اش رو خوشبخت کنه اما افسوس که اون مرد نیستم. این افتخار اگر چه نصیب من نشده ولی از سلامتی اون خوشحالم. فرشته دستانش را بالا آورد و بر کف زد. دیگران نیز از او پیروی کردند. خانم سجادی گرچه هنوز هم از شنیدن موضوع ناراحت بود اما به داشتن برادری چون نوید افتخار می کرد. هنگام خداحافظی نوید مقابل آصفه قرار گرفت و گفت: خدانگهدار. سر بلند کرد و گفت: به خاطر همه چیز ممنون.
نوید لبخند زد و به طرف اتومبیل رفت. آن شب احساس خوبی داشت دانشکده تغییر زیادی نکرده بود. برای ثبت نام در سال آینده مدارک پزشکی اش را به همراه برده بود. مدیر دانشکده با خوشحالی سلامتی اش را تبریک گفت. غرق اشتیاق برای ادامه ی تحصیل به دفتر اداری رفت. یوسفی به دانشکده ی دیگری منتقل شده بود و این عامل خوشنودی آصفه بود. تحصیل دوباره او را تا حدودی از هراس آینده دور کرد اما هر گاه فرصتی پیدا می کرد به حامد و آینده فکر می کرد. تمام هم دوره های او درس را تمام کرده بودند. با این حال از تاخیرش در درس ناراضی نبود و خود را در آن بی تقصیر می دید. در پایان ترم دوم شادی و غم توام به سراغش آمد. فرشته باردارشد. از این که فرزندی به جمع کوچکشان افزوده می شد خوشحال بود اما زمانی که می اندیشید هیچ گاه قادر به مادری یک کودک نیست و همیشه از داشتن فرزندی که از خون خودش باشد محروم بود قلبش می لرزید. خانم بهروان زمانی که موضوع را فهمید برای آصفه دلش گرفت و مجبور شد موضوع بچه دار نشدن او را به فرشته بگوید تا در مقابل آصفه رعایت موضوع را بکند. زمانی که فرشته موضوع را از دهان مادر شنید با صدای بلند شروع به گریه کرد. مادر را سرزنش کرد چرا موضوع را زودتر نگفته است. خان بهروان از او خواست به آصفه حرفی نزند و فرشته سعی می کرد موضوع بچه دار شدن خود را بی اهمیت جلوه دهد که باعث رنجش آصفه نشود. اشتیاق دکتر، انتظار مادر و بی تابی و هیجان فرهنگ از نگاه آصفه دور نمی ماند. فرشته نمی توانست موضوع آصفه را به همسرش بگوید و به فرهنگ حق میداد که در مقابل آصفه با آن ذوق و شوق از بچه حرف بزند. آصفه به خوبی می فهمید که فرشته سعی دارد هیجان خانواده را در مقابل او کم کند هر بار که فرشته موضوع را در مقابل او عوض می کرد بغض گلوی آصفه را می گرفت. دکتر هیجان پدربزرگ شدن را پنهان می کرد و مادرش به دوراز چشم او برای کودک فرشته به خرید می رفت. می دانست همه فقط به خاطر دل او خود را محکوم به سکوت می نمایند. آن روز فرشته پس از مدتها به اتاق خواهرش رفت. آصفه با شادی او را در آغوش گرفت و برآدگی شکم او را به خوبی احساس کرد. فرشته به آرامی روی تخت نشست به کتابها اشاره کرد و گفت: دیگه داره تموم می شه.
سرش را با رضایت تکان داد و گفت: بلاخره تموم شد گرچه خیلی طول کشید.
چرا طول کشید؟ تو مثل بقیه چهار سال رفتی دانشکده. اون یکسال رو هم حساب می کنی؟
چرا یکسال؟ من به حامد قول دادم بعد از چهار سال برگردم و حالا نزدیک شش ساله که اینجا هستم. دستانش را عقب گذاشت و به آن تکیه داد. آصفه به او نگاه کرد آه کوتاهی کشید. فرشته گویا دریافت که او را ناراحت کرده است. خود را کمی جمع کرد و گفت: تو قصد داری برگردی؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:49 ب.ظ
 
ارسال: #39
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
به سرعت گفت:بايد برگردم تو كه مي دوني حامد منتظره.تا دوماه ديگه مي روم تهران.
مامان و بابا چي؟با تو مي آيند.
اگر بخواهند به خاطر من بيايند اجازه نمي دهم چون تا وقتي بچه ات به دنيا نيامده مادر بايد كنارت باشد.تا شش ماه اول به ياري اون نياز داري،حداقل تا يكسال آينده اينجا كنار تو هستند بعد اگر دوست داشتند برگردند.
يعني تو زمان تولد بچه اينجا نيستي؟
آصفه چهره ي درهم كشيد و گفت:ترجيح مي دهم تهران باشم بايد هر چه زودتر حامد رو ببينم.اون حتما خيلي منتظر مونده اميدوارم بچه ات سالم باشه و مثل خودت شيطون.فرشته جان خيلي دلم مي خواد اون موقع كنارت باشم اما...
آصفه خيلي افسرده شدي.دختري كه من شناختم اين قدر غمزده نبود.چرا مثل اين آدمهايي كه كسي را از دست داده مي نشيني و عزا مي گيري؟
من اين قدرها هم كه مي گي ناراحت نيستم.فكر مي كنم اثرات همون عمل جراحي باشه.
بله اما تو به خاطر مشكلي كه بعد از عمل پيش اومد ناراحتي ولي عزيزم يك بچه نبايد اين قدر براي تو مهم باشه كه خودت رو هم فراموش كني.
صداي آصفه اوج گرفت:چرا؟چطور يك بچه و حضورش اين همه اثر داره كه همه اين قدر منتظر تولدش هستند.نبودش اثر بي اثر باشه.فرشته من خودم بارها شنيدم كه چه خانواده هايي كه به خاطر بچه از هم پاشيده شده.
اما حامد اين موضوع رو درك مي كنه...
فرشته من حامد رو مي شناسم كه عاشق بچه بود.هر وقت با من از آينده حرف مي زد براي من از بچه هايي كه هميشه دوست داشت متعلق به اون باشه حرف مي زد.مي فهمي؟
فرشته سرش را روي سينه خم كرد،دستش را روي قلبش گذاشت و گفت:يك چيز رو هيچ وقت فراموش نكن،عشق بالاتر از اين حرفهاست.مطمئن باش اگر حامد عاشق تو باشه كه هست از تو چيزي رو كه قادر نيستي به اون بدي طلب نمي كنه.
آصفه دستش را با عصبانيت بالا آورد و گفت:حرفهاي تو درست!اما فرشته غيرممكن ها حرف مي زني اما داشتن بچه براي يك مرد حق مسلمه.
فرشته لبخند زد و گفت:مشكل شما بچه است؟دعا كن اين دوقلو باشه بعد با هم تقسيم مي كنيم.يكي مال من و فرهنگ يكي هم براي تو و حامد.انتخاب هم با تو قبول؟
لبخند زد و گفت:ممنون اول بايد حامد رو پيدا كنم موضوع رو بگم بعد در مورد دوقلو هاي تو هم تصميم مي گيريم البته اگر دوتا باشند.
البته امكان داره حامد بفهمه هيچ وقت پدر نمي شه از پيوند با من منصرف بشه.با اطمينان گفت:اين غير ممكنه.
-اما اميدوارم زودتر همه مشكلات حل بشه.
امتحانات ترم آخر را با موفقيت به پايان رسانيد.او چهار سال روان شناسي خوانده بود اما وقتي فكر رفتن به تهران و ديدن حامد را مي كرد خودش محتاج تسلي مي شده.نمي توانست خودش را مجاب كند كه بدون حضور بچه هم مي شود زيبا زندگي كرد.
روزها به سرعت مي گذشت و آن روز كه دانشكده فارغ التحصيل
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:49 ب.ظ
 
ارسال: #40
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شد در خانه جشن کوچکی برگزار شد. دیگر تاب ماندن نداشت یک هفته پس از گرفتن مدرک به صحبت پرداخت. دکتر مشغول دیدن مسابقه ی فوتبال بود و خانم بهروان در آشپزخانه بود. از اتاقش خارج شد و در سالن نشست. پدر متوجه او نبود. غرق در تماشای بازی بود و آصفه بهتر دید سکوت کند تا پدر مسابقه را تماشا کند. خانم بهروان که او را مشغول دیدن تلویزیون دید کنار همسرش نشست و گفت: آصفه جان تو هم تماشا می کنی؟ می دونی چند وقته بازی ها رو ندیدی؟ قبلا بیشتر می نشستی و تلویزیون نگاه می کردی. فریاد دکتر آن ها را متوجه بازی کرد. گلٰ گل... زدند بابا. ناگهان به یاد آصفه افتاد و گفت: کی اومدی بابا؟ آصفه به آن همه هیجان او لبخند زد و گفت: یک ربعی هست. دکتر به مسابقه اشاره کرد و گفت: ده دقیقه ی دیگه این گل رو حفظ کنند بازی رو بردیم. خانم بهروان سر تکان داد و گفت: نود دقیقه این بیچاره ها دنبال توپ می دوند آقا بازی رو برده. دکتر پا روی پا انداخت و گفت: خانم این چه حرفیهٰ اینها که متعلق به خودشون نیستند برای یک کشور بازی می کنند - پول و جایزه هاش هم مال اونهاست - افتخارش مال ما! این طور نیست دخترم؟ آصفه سرش را تکان داد و گفت: حق با شماست اگر بعد از مسابقه کاری ندارید چند دقیقه با هم صحبت کنیم. عزیزم اگر حرفی داری همین الان بگو. این بازی به اندازه ی نشنیدن حرفهای تو ارزش نداره. نه عجله ندارم. بعد از مسابقه صحبت می کنیم. دکتر به صفحه ی تلویزیون خیره شد و با تفکر به دیدن بازی پرداخت. پس از پایان بازی تلویزیون را خاموش کرد و گفت: حالا گوش می کنم دخترم. گفتی که حرف داری. خانم بهروان به دخترش چشم دوخت. آصفه فهمید که باید حرف بزند. با انگشتانش به بازی پرداخت و گفت: درسم دیگه تموم شد.
دکتر به خشنودی گفت: به سلامتی مفق شدی.
گرچه خیلی دیر شده ولی من باید برگردم تهران.
خانم بهروان با بی تابی گفت: تهران؟
بلهٰ مامان شما که فراموش نکردید قرار بود تا تمام شدن درسم من اینجا باشم و بعد هم برگردیم.
دکتر گفت: بله اما...
اما چی؟ شما نگران فرشته هستید؟ من که از شما نخواستم همراهم بیائید.
عزیزم این چه حرفیهٰ من خوب یادم هست که اصفهان به عنوان حل تحصیل تو انتخاب شد و قرار بر این شد بعد از درس تو برگردیم. من حرفی ندارمٰ خودت می دونی که همین حالا حاضرم یک بار دیگر مطب رو در تهران باز کنم. از نظر من مشکلی نیست. فرشته هم به هر حال از عهده ی کارها بر میاد.
با اطمینان گفت: این قبول اما شما که نمی خوهید او رو وقت تولد بچه تنها بگذارید؟ شما تا چهار ماه دیگه طعم پدربزرگ بودن رو می چشید.
من گفتم باید برگردم اما هیچ اصراری ندارم شما در این ظرایط با من باشید. خوب می دونم که بی صبرانه منتظر تولد اون بچه هستید. فقط به خاطر من حرفی نمی زنید. من دوست ندارم فرشته در این موقعیت تنها بمونه. درسته می خواستیم با هم برگردیم اما الان موقعیت فرق می کنه و فکر می کنم فرشته تا یکسال به شما نیاز داره. من دیگه نمی تونم صر کنمٰ قرار بود فقط چهار سال از تهران دور باشم و حالا نزدیک شش ساله که اینجا هستم. فکر می کنم درست نیست بیشتر از این اینجا بمونم.
خانم بهروان با نارحتی گفت: این چه حرفیه عزیزم خودت می دونی تو هرجا که باشی من هم همراهت هستم. هیچ وقت دوست ندارم تنها باشی. هر وقت تو بخواهی بر می گردیم. فرشته هم برای دیدن ما به تهران میاد و آن وقت می تونیم نوه ی کوچکمان رو هم زیارت کنیم.
ـ مادر موضوع که بچه نیست، فرشته در حال حاضر بیش از هر زمانی به شما نیاز داره و درست هم نیست که در این وضعیت تنها بمونه. خود شما می دونید که من تنها زندگی کردن رو خوب بلدم.
هجده سال گرچه اطرافم شلوغ بود اما تنها بودم. پدر داشتم اما نداشتم و مادری که در تمام لحظه ها کنار من بود و شریک غمهایم می شد اما مادر را هم نداشتم چون فکر می کردم عامل بدبختی ام شده است. هر روز اشک می ریختم و تنها کسی که وجودش رو احساس می کردم حامد بود. اون منتظر مونده و من باید برگردم. دکتر گفت: تو از کجا این قدر مطمئنی که هنوز منتظرت مونده اگر...
سرش را به شدت تکان داد و گفت: امکان نداره. شما حامد رو نمی شناسید به همین خاطر فکر می کنید بی خبرم گذاشه چون فراموشم کرده. نه اون می خواسته راحت زندگی کنم و کمتر به فکرش باشم. من می دونم که هر لحظه انتظارم رو می کشه.
خانم بهروان گفت: اما اگر اشتباه کرده باشی چی؟ چطور بعد از شش سال یک بار هم به سراغت نیامده؟
به دفاع از حامد گفت: مادر شما هم تردید دارید؟ حامد هیچ وقت از من غافل نبوده. مطمئن هستم و مطمئن باشید که بی صبرانه منتظره. پسری که من ده سال زندگی ام رو با اون سپری کردم فراموش کار نیست. حرف من هم سر حامد نیست مقصودم از گفتن این موضع شما هستیدٰ می خواستم بدونم نظرتون چیه؟ مادر فرشته شما رو به آرزویی که دارید می رسونه. دیدن بچه ی فرشته برای شما خالی از لطف نیست. من که هیچ وقت نمی تونم بچه دار بشم. فرشته می تونه شما رو خوشحال کنه.
نگاهش غمگین شد. خانم بهروان برخاست. کنارش نشست و دست او را فشرد. نمی دانست چه باید بگوید اما می خواست حرفی بزند. در جستجوی جمله بود که دکتر گفت: آصفه من بدون تو اینجا زندگی نمی کنم اگر قرار شد برگردیم هم سه با هم بر می گردیم. با سماجت گفت: من حرف آخر رو می زنم و دوست دارم بپذیرید که دیگه می تونم روی پای خودم بایستم. من باید برگردم برای بازگشت زیاد انتظار کشیدم اما اگر بخواهید توی این وضعیت دنبالم بیائید مجبور می شم باز هم انتظار بکشم و اینجا بمونم. می دونم که شما اینجا رو دوست دارید و حداقل حالا ترجیح می دید کنار فرشته باشید. من خیال شما رو راحت کنم تا مطمئن شوید خیلی زود خودم رو پیدا می کنم و بعد با حامد برمی گردم اینجا! مادر من خودم باید دنبال حامد بگردم تا اون رو پیدا کنم. می تونم دنبال کار بگردم و سراغ حامد هم بروم. من باید با اون صحبت کنم و اگر حامد مثل گذشته نبود قول می دهم که برگردم و همه چیز رو فراموش کنم ولی شما باید اینجا بمونید. قول می دهم که به حرفم وفاداری بمونم.
خانم بهروان با نارحتی گفت: اما دخترم زندگی در تهران مشکله. درسته خونه هست و از نظر مالی مشکلی نداری ولی تنها توی اون شهر بی سروته... می فهمی که چی می گم؟
با شهامت گفت: مامان خواهش می کنم به من اطمینان کن. اگر با مشکلی روبرو شدم خیلی زود یک تصمیم عاقلانه می گیرم. من دیگه بچه نیستم و می تونم به تنهایی از عهده کارها بربیایم. دکتر به همسرش نگریست اما زن حرفی برای گفتن نداشت. از یک سو به دخترش حق می داد که برای بازگشت عجله کند و از سویی تنها گذاشتن فرشته در آن موقعیت درست نبود. آصفه مدتها برای رسیدن آن روز صبر کرده بود و حالا می خواست بازگردد تا یک بار دیگر سراغ حامد برود. خانم بهروان تا آن زمان از دخترش جدا نمانده بود و نمی توانست به سادگی بپذیرد که آصفه تنها به تهران بازگردد. به دنبال راه چاره می گشت تا هر دو دخترش را با هم و در کنار خود داشته باشد و این را می دانست که مقدور نیست. آصفه دریافت دوراهی انتخاب پدر و مادر را سردرگم کرده است. برای یاری آنان در تصمیم گیری گفت: شما به من حق دادی که برگردم و من هم به شما حق می دهم که نگران باشید اما خواهش می کنم این بار رو به من اجازه ی انتخاب بدین. دست مادر را گرفت و گفت: مادر خواهش می کنم. نگاه پرالتماسش را به دکتر دوخت و گفت: شما که نمی تونید با من باشید و من هم نمی تونم بیش از این صبر کنم پس بگذارید تنها بروم. خونه ای که دست مستاجر داریم خالی می کنیم و من زندگی می کنم... دکتر گفت: خحونه که مشکل نیست. خونه من چند ساله بی صاحب مونده، من نگران خودت هستم.
با تمنا گفت: بابا...
دکتر به همسرش اشاره کرد و گفت: هرچی مادرت بگه. اگر اون قبول کنه من حرفی ندارم چون روی حرفهای تو حساب باز کردم و می دونی به تو می شه اعتماد کرد ولی اجازه مادرت لازمه.
به جانل مادر رو کرد و گفت: شما که جواب منفی نخواهید داد درسته؟
خانم بهروان با ناامیدی گفت: آخه...
مامان گفتم که دیگه بزرگ شدمٰ قول می دهم خیلی زود بعد از پیدا کردن حامد اگر کار مناسبی پیدا نکردم برگردم. مثل این که چاره ای نیست. جواب منفی نمی تونم بردهم فقط باید قول بدهی که مراقب خودت باشی و همیشه با من در تماس باشی. ما هم بعد از تولد بچه سعی می کنیم بیائیم. دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: خودم همه ی کارهات رو درست می کنم تا سه هفته ی دیگه همه چیز آماده می شه. خونه که مهیاست اگر بخواهی سفارشت رو به همکارانم توی تهران بکنم. چون خیلی زود کمکت می کنند.
مه پدر! دوست دارم خودم کارم رو انتخاب کنم. مادرجان شما هم خیلی خوش بین هستید ها؟ تا چند وقت دیگه بچه به دنیا می یاد و هنوز سیسمونی اش آماده نیست می ترسم لخت از بیمارستان بیاد خونهٰ مادربزرگی این قدر بی خیال نمی شه. من باید یک هدیه ی خوب بخرم و به فرشته بدهم چون وقت تولد بچه که اینجا نیستم. حداقل از قبل ورودش رو خوش آمد بگم.
دکتر لبخند زد و گفت: هه رو عروسی ات جبران می کنیم.
تبسم کرد و به یاد حامد افتاد. زمزمه کرد: اول باید برم سراغ حامد خونه ی قبلی. نمی دونم کجاست. چند بار که زنگ زدم درست جوابم رو نمی دهند. بهتره بی خبر بروم که غافلگیرش کنم.
خانم بهروان لحظه ای به صورت دخترش چشم دوخت و از آن همه امید و اشتیاق هراسید. اندیشه ی این که حامد دخترش را با آن وضعیت نپذیرد آرامش را از او می گرفت. می دانست که این ضربه آصفه را از پا خواهد انداخت و تنها امیدوار بود حامد او را با همان وضعیت بپذیرد. دلش می خواست به آصفه بگوید در مورد نقصی که
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 02:49 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان