میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده" - صفحه 3 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
زمان کنونی: 17-09-1395،11:52 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 61
بازدید: 2594

 
 
رتبه موضوع:
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
ارسال: #21
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
راه با همه ی زیبایی اش او را جذب نکرد . فقط یک کودک او را یاد حامد می انداخت . چشم از صورت دخترک بر نمی داشت . فرشته متوجه ی او شد و گفت : آصفه جان بچه خیلی دوست داری ؟
سر به زیر انداخت و گفت : حامد عاشق بچه است .
خانم بهروان نگاه عمیقی به صورت فرشته انداخت . هر دو سکوت کردند تا خلوت آصفه را برهم نزنند . راه برای آصفه طولانی می نمود و سکوتش نیز دیگزان را خسته کرده بود . هر یک از آنها از این سکوت بهره می جست و به آنچه اتفاق افتاده بود می اندیشید . اصفهان برای هر سه جذابیت خاصی داشت . نشانی منزل را به راحتی می شد پیدا کرد .
در یکی از محله های خوب و آرام شهر در محیطی نزدیک به دریاچه ی زاینده رود بود . دوست دکتر خانه ای ویلایی برایشان تهیه کرده بود . گرچه در آنجا احساس غربت می کردند اما آرامش خانه باعث می شد که احساس راحتی بکنند .
فرشته مثل کودکان این طرف و آنطرف می دوید تلاش خود را برای از فکر درآوردن آصفه کرده بود و در لحظاتی که کنار فرشته بود احساس تنهایی نمی کرد . آن شب با فرشته در اتاقی تنها نشست . فرشته آنقدر زیبا برایش سخن می گفت که آصفه را به آینده و زندگی امیدوار می ساخت . حرفهای او تاثیر زیادی در روحیه اش داشت و دلایل منطقی فرشته او را قانع کرد تا زمانی که آنجا هستند باید فقط به آینده امیدوار باشد . او را دعوت می کرد امید دعوت می کرد به آینده ای که حامد برایش ترسیم کرده بود باعث شد تصمیم خود را برای زندگی کردن بگیرد . برای لحظه ای دیده برهم گذاشت و آرزو کرد زمانی که چشم باز می کند همه چیز تمام شده باشد و بتواند نزد حامد بازگردد . اما زمان بین او و دیگران تفاوتی قائل نمی شد . شاید در گوشه ای از کره ی خاکی یک نفر بر خلاف آصفه آرزو داشت آن شب هیچ گاه به پایان نرسد . زمان بهتر می دید نه برای رفتن تعجیل کند و نه تاخیر . همان طور که همیشه گذشته بود می گذشت . خانم بهروان صبح او را برای بیدار شدن صدا کرد .
فرشته وقتی آنها از خانه خارج شدند در خواب بود . دانشگاه برای آصفه یاد آرزو هایی بود که با حامد برای رسیدن به آن تلاش کرده بود . رئیس دانشکده مردی میان سال با موهای کم پشت چوگندمی بود . دکتر محمدی برای حفظ آبروی آنها نامه ای از طرف دادگاه و شورای پزشکان گرفته بود تا برای ثبت نام آصفه مشکلی ایجاد نشود . وقتی خانم بهروان اجازه ی سخن گفتم پیدا کرد گفت : من برای ثبت نام دخترم اومدم .
دکتر از پشت عینک نگاهش کرد و گفت : خانم من رئیس دانشکده هستم نه مسئول ثبت نام .
- اما باید در مورد ثبت نام با شما صحبت کنم .
استاد با آن که متوجه منظور او نشده بود گفت : اسم داوطلب چیه ؟ منظورم دخترتونه .
- هومن بهروان .
عینک بزرگش را از چشم برداشت و گفت : هومن ؟ مگه داوطلب این خانم جوان نیست ؟
خانم بهروان گفت : بله . من برای ثبت نام دخترم اومدم . یعنی شما باید یک نامه بدید تا آصفه رو ثبت نام کنند .
استاد تکانی خورد و گفت : خانم من متوجه نمی شم . شما برای ثب نام این خانوم اومدین یا هومن بهروان ؟
خانم بهروان تمام مدارک را روی میز گذاشت و گفت : جناب رئیس آصفه و هومن یکی هستند . آصفه همون هومن البته الان دیگه نیست و آصفه است .
- می شه واضح تر صحبت کنید ؟
- ببینید رئیس آصفه به تازگی تحت عمل جراحی قرار گرفته . در مورد انسانهای دو جنسی چیزی شنیدید ؟ وقتی بچه به دنیا اومد فکر کردیم پسره اما دو سال بعد فهمیدم که اون دو جنسیه . قرار شد وقتی به سن قانونی رسید تحت عمل قرار بگیره و بعد عمل معلوم شد تمایل بدن اون به دختر شدن بیشتره . این هم نامه ی شورای پزشکان و یک نامه از دادگستری برای این که به حرفهام اطمینان داشته باشید .
مرد با دقت به خواندن آنها مشغول ضشد . پس از دقایقی برگه ها را لای پوشه گذاشت و گفت : اما این خانم دانشجوی داوطلب تهران هستند چرا اومده اینجا ؟
آصفه این بار لب باز کرد و با اندوه گفت : من و یکی از داوطلبای اصفهان تعویض جا کردیم .
- چرا جاتون رو عوض کردین ؟
سر به زیر انداخت و گفت : من 18 سال هومن بودم با پسرا بزرگ شدم خیلی ها با من آشنا بودند چطور بعد این همه سال می تونستم با این وضع با اونا زندگی کنم ؟
رئیس برخاست و گفت : نگران نباش دخترم نامه ای می نویسم بعد شما برو ثبت نام کن .
خانم بهروان به چهره نگران دخترش نگاه کرد و تشکر کرد . مرد نگاهی به صورت غم گرفته ی آصفه انداخت و نامه را به طرف او گرفت . سر بلند کرد و به دکتر نگریست . مرد میان سال چشمهای سیاهش را به او دوخت و گفت : امیدوارم موفق باشی .هر مشکلی که داشته باشی خودم با کمال میل حاضرم کمکت کنم .
تشکر کرد و از اتاق رئیس بیرون رفت . خانم بهروان کیفش را برداشت و گفت : خیلی ناراحته . واقعا نگران دخترم هستم . با دوستاش رابطه ای نزدیک داشت و جدایی از یکی شون خیلی برای دخترم سخته .
- فقط سرگرمش کنید . معلومه که روح حساسی داره و اگر نتونه با اوضاع جدید کنار بیاد مطمئن باشید احساس شکست می کنه . می تونید وقتش رو به هر ترتیبی پر کنید .
خانم بهروان بار دیگر تشکر کرد و از آنجا بیرون آمد آصفه را دید که سر بر دیوار نهاده و به سوی اتاق اطلاعات می نگرد . با گفتن " دیگه باید برگردیم " او را به خود آورده ثبت نام زیاد طول نکشید و فقط مجبور شد برای مسئول ثبت نام هم حرفهایی را که به رئیس زده بود بزند . فرشته با سلیقه میز نهار را چیده بود .
زمانی که آصفه بازگشت خواست به اتاقش برود که فرشته مقابلش ایستاد و گفت : ببین خاتم روانشناس من میل ندارم و خسته هستم و ... سرم نمی شه ، یک ساعته منتظر جنابعالی و خانم والده هستم . بیا بشین و بی سر و صدا غذات رو بخور . برای من هم ناز نکن چون برای پختن این غذا کلی زحمت کشیدم . اگر شوکت اینجا بود و می دید به این خوبی از عهده ی پختن غذا براومدم از خوشحالی سکته می کرد .
آصفه به ناچار پشت میز نشست ، اشتهایی به خوردن نداشت اما فرشته که نگاهش می کرد و میزی به زیبایی تزئین شده بود او را واداشت که غذا را امتحان کند .
فرشته که دید او مشغول شد گفت : خوشت اومد ؟
آصفه تشکر کرد . برای شاد کردن او توپی را که با خود آورده بود برداشت و گفت بلند شو بریم حیاط بازی کنیم . آصفه نگاهش کرد و گفت : الان ؟
- آره بابا ! تو چرا این قدر ناز می کنی ؟ یک هفته من رو آوردین مهمونی می ترسم از تنهایی دق کنم . کجایی دکتر ببینی دخترت رو تحویل نمی گیرن و داره افسرده می شه .
آصفه خندید و برای آنکه او را ناراحت نکند به همراهش بیرون رفت . فرشته آنقدر خوب با توپ بازی می کرد که آصفه را به وجد آورد . فرشته توپ را به طرف او پرتاب کرد و گفت : دیدی آصفه خانم ؟ خیال کردی این کارها فقط از پسرا بر میاد ؟
لبخند بر لب آصفه خشکید و سر به زیر انداخت . دست بر شانه ی او نهاد و گفت : چی شد آصفه ؟
به او نگاه کرد و گفت : من هم پسر نبودم اما به خوبی این بازی ها رو می کردم .
- متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم .
آصفه سر تکان داد و گفت : نه بابا ناراحت نشدم فقط یاد حامد افتادم چقدر با هم مسابقه می دادیم . فکر نمی کردم تو هم به این خوبی توپ بزنی فکر کنم تیم خوبی باشیم .
- اوه کجای کارام رو دیدی .
- کاش تو همیشه اینجا بودی .
- این دیگه دست من نیست . راستی آصفه موتورتو چیکار کردی ؟
آصفه گوشه ی حیاط نشست و گفت : دادم به حامد !
- مگه خودش موتور نداشت ؟ خب می آوردی اینجا لاقل بازی می کردیم . حوصلمون سر نمی رفت .
- موتورمو دادم به اون که همیشه جلو چشمش باشه .
فرشته خواست حرفی بزند که خانم بهروان صدایش کرد . پدرش پشت گوشی منتظر بود . شنیدن صدای پدر او را به وجد آورد . برای پدر هر چه در آنجا گذشته بود گفت و او را برای آمدن ترغیب کرد . دکتر هنوزم از رویارویی با سپیده می هراسید . از حرفهایی که آن شب در مقابل بچه ها به زبان آورده بود می هراسید . یادآوردی گذشته هنوز هم باعث عذابش می شد و حالا که از احساس قدیمی سپیده آگاه شده بود جرات نمی کرد به دیدن آنها برود ، فرشته برای دیدن پدر بی تاب بود آن سه روزی که آمده بود در مورد پدر چنین فکر کرده بود تصمیمی گرفته بود عملی به نظر نمی آمد ، سعی داشت حرفی به کسی نزند اما طاقت نیاورد و موضوع را برای آصفه گفت .
آصفه متحیر نگاهش کرد و پس از آنکه چهره ی مصمم فرشته را دید لبخند زد و گفت : فرشته این ممکن نیست .
فرشته دست ها را بهم کوبید و گفت : چرا ؟ ما باید این ناممکن رو حادث کنیم . من و تو از احساس و گذشته ی اونها باخبریم پس چرا کمک نکنیم که اونها خودشون هم به این باور برسند که هنوز هم همون احساس رو نسبت به هم دارند ؟ تو دوست نداری به واسطه ی اون همه عذابی که مادرت کشیده لطفی در حق او بکنی ؟ مادرت بین یک احساس گم شده و خودش تردید داره . مادر تو ازدواج کرد اما فقط در عقدنامه و شناسنامه اش نام شوهرش رو ثبت کردند . تو که بهتر از هر کس می دونی پدرت حتی برای تنها فرزندش هم پدری نکرد . تو که اون رو در سال فقط چند روز می دیدی چطور می تونستی از اون توقع محبت داشته باشی ؟ تو بارها برای داشتن پدر اما نبودنش شکایت کردی . حالا ببین مادرت از دو طرف تلاش می کرده که هم تو پدر داشته باشی هم خودش شوهر . مادرت مدتهاست که تنهاست و لذتهای زندگی رو تجربه نکرده . روحیات اون قابل ستایشه اما تو هم باید این موضوع رو بفهمی . کم کم افسرده می شه و تو نمی خواهی درک کنی چون فکر می کنی هیچ کس به اندازه ی تو سختی نکشیده . اما آصفه مادرت هم حق داره ، اون هم می تونه نسبت به آینده اش احساس امید کنه ، تو و اون حرکاتت نمی گذاره اون به چیزی غیر از تو فکر کنه و این باعث ناراحتی اون شده . تو نمی تونی برگردی من می دونم حامد فراموشت نمی کنه و منتظرت می مونه اما نخواه که مادرت به خاطر تو خودشو فراموش کنه و از احساسش بگذره .
- فرشته من هم دوست دارم مامان از این تنهایی بیرون بیاد وقتی تهران بودیم همیشه فکر می کردم باید یک فکری برای مامان بکنم اما حالا حس می کنم خودخواه شدم و فقط نگران خودم هستم . بودن تو و پدرت اینجا هم من و هم مادرم رو خوشحال می کنه اما می ترسم مامان قبول نکنه .
- فکرش رو کردم اون یک زنه و برای غرورش احترام قائله ما نباید طوری این مسئله رو عنوان کنیم که به غرورش صدمه ای بزنیم . من با پدرم صحبت می کنم فکر می کنم خانم بهروان برایمان مادر خوبی باشه و دکتر هم برای تو پدر ! حداقل اینکه دوستمون دارند و کنارمون هستند . پدرم همیشه نگران شما بود و من هرگز نمی تونستم علت این نگرانی رو درک کنم . وقتی از من خواست که به تو نزدیک بشم حس کردم بیشتر از اون که به فکر من باشه برای تنهایی تو نگرانه . به همین خاطر می تونم مطمئن باشم که ما می تونیم با هم کنار بیائیم .
آصفه دست روی دست او گذاشت و گفت : این عالیه ! ما هم بهترین خواهرها می شیم ! کاش این اتفاق بیفته ، فرشته اگر تو برگردی من از تنهایی دق می کنم . این چند روزه اگر نبودی گوشه ی اتاق خودمو زندانی کرده بودم . راستی هیچ فکر نکردی پدرت اگر با این عمل موافق کنه باید محل کارش رو انتقال بده و حداقل چند ماه طول می کشه تا موقعیت قبلی خودش رو پیدا کنه .
فرشته با شوخی دست روی سینه گذاشت و گفت : پایبند دلش باشه چند سال هم که طول بکشه صبر می کنه بابا برای محبوب شدن پیش خانم بهروان حاضره از شهرت و محبوبیت خودش به عنوان یک دکتر بگذره کافیه به احساسات گذشته اش بها بده و حرف بزنه . اشتباه پدرم از اول این بود که صبر کرده و صبر همیشه بهترین راه نیست . حداقل برای ابراز عشق . آصفه من مطمئنم که برای ابراز علاقه صبر جایز نیست . چون عشق ربودنی است باور داری ؟
به یاد حرف حامد افتاد . می دانست همه چیز را می داند به چشمان او نگریست و گفت : این در مورد حامد هم صادقه ؟ یعنی اون هم می تونه فراموشم کنه ؟
فرشته دریافت که او به دلداری و امید دارد گفت : در مورد حامد نه ! چون بارها گفته که دوستت داره حامد وقتی هم که همراه و هم بازی اون بودی به تو عشق می ورزید . علاقه ای که اون به تو داره یک احساس زودگذر نیست . حامد برای عهد های نبسته با تو هم ارزش قائله و به اونها احترام می گذاره .
- خوشحالم که اینو می شنوم وقتی فکر می کنم ممکنه این دوری باعث دوری من و حامد بشه واقعا احساس می کنم آخرین لحظه ی عمرمه . وقتی همه بفهمند که حامد بی وفا نیست امیدوارم می کنه . فرشته من واقعا دوستش دارم . تمام این سالها سعی کردم محبتم فقط یک عادت ساده باشه که به اون پیدا کردم اما نشد . اون شب وقتی اون حرفها رو زد فهمیدم مدتهاست این در وجودم بوده و فقط نیاز داشتم که بگه تا قبولش کنم . فقط به امید دیدن دوباره ی اونه که حاضر شدم دانشکده برم .
- می فهمم عزیزم . مطمئن باش اون هم یک چنین احساسی داره چون دیدی که در مقابل همه به خاطر جدایی از تو آن طور گریه می کرد . برای حامد اون لحظه مهم نبود که نگاهش می کنند فقط دل نگران تو بود و این شدت علاقه اش رو نشون می ده . این طور که من فهمیدم به مادرش قول داده بود برای بدرقه و خداحافظی هم نیاد اما دیدی که چطور با سوز نگاهت می کرد و تو برای حامد هم که شده باید سعی خودت رو بکنی که بهترین باشی . دوست ندارم در جلسه ی بعد که شما روبروی هم قرار گرفتید تو از اون چیزی کم داشته باشی، سعی کن از عهده ی کارات بر بیایی .
- فرشته حرفات خیلی قشنگه . وقتنی اینطور با اطمینان از احساس حامد حرف می زنی به زندگی امیدوارم می کنی . فکر می کنم چهار سال که بگذره همه چیز تموم می شه .
- خوشحالم که این رو می شنوم فعلا یک فکری به حال دو تا دلداده ی چند سال انتظار کشیده بکن ، به جای اینکه اینقدر غصه بخوری چه موقع این چهار سال تموم می شه بک فکری برای نقشه ای که کشیدم بکن آصفه خانم خیلی بی خیالی اگه من جای تو بودم ...
با لبخند گفت : فرشته جان لزومی نداره من خودم رو نگران کنم همیشه وقت خواستگاری خانواده ی داماد هستند که مورد پسند عروس خانوم واقع می شن یا نه ! برای دختر خانوم ها همیشه فرصت هست . این آقا داماده که دلش قرار نداره .
فرشته گفت : اشتباه نکن خانم ، اگر چه در این زمینه تجربه ای ندارم اما عزیز من این موضوع برای اونهایی مصداق داره که قراره در بک دیدار دیدن و پسندیدن همراه باشه ، آقا داماد هم می تونه دل به دریا بزنه و بگه « این نشد یکی دیگه » اما آصفه جان برای دو نفری که اطمینان دارند به هم علاقه دارند چه فرقی می کنه ؟ برای هر دوی اونها این لحظه ها یکسانه . همان قدر که آقا داماد هول شنیدن جواب مثبت رو داره عروس خانم هم دلهره ی « بله » دادن داره . من کر می کنم نگرانی زن ها حتی بیشتر از مردهاست . این رو که قبول داری ؟
- البته حالا به نظر تو باید چه کار کنیم ؟ ببین آصفه با پدرم صحبت می کنم البته تا جایی که بتونم مستقیم وارد بحث نمی شیم اما طوری حرف می زنم که بابا بفهمه اگر هنوز هم احساس قبل رو نسبت به مادرت داره من هیچ مخالفتی ندارم و سعی می کنم اون رو برای حرف زدن ترغیب کنم تو هم با مادرت در مورد آینده اش و این که تنهاست صحبت کن البته به طوری که بپذیره این طور که از تعریفهای خودش و پدرم شنیدم خیلی حساسه .
- باشه پس تو با دکتر حرف بزن من هم با مامان صحبت می کنم .
- این کارمون خیلی جالبه همیشه پدر و مادرها برای بچه هاشون قدم برمی دارند اینجا ما هستیم که برای آینده بزرگترهامون نگرانیم . دلم برای بابا خیلی تنگ شده یک هم برای شوکت خانم ، کاش زودتر فردا بشه .
- فرشته چرا اینقدر به شوکت خانم علاقه داری؟

ادامه دارد...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:55 ب.ظ
 
ارسال: #22
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آخرین ویرایش در 06-02-1391 11:03 ق.ظ توسط moderator
- نمی دونم شاید چون وقتی حرف می زنه احساس می کنم واقعا از روی دلسوزی نصیحتم می کنه . زن خوبیه ، با اینکه بیشتر از یک خدمتکار نیست اما پدر احترامش رو داره و من هم دوستش دارم.
آصفه روی تخت پرید پتو را روی صورتش کشید.فرشته پتو را کنار زد و گفت:یکدفعه چی شده؟
آصفه او را به طرف تخت خودش هل داد و گفت:بهتره زودتر بخوابی چون زمان سریع تر می گذره و کمتر فکر و خیال می کنی.لبخند زد و شب بخیر گفت.
خانه برای استقبال از دکتر مهیا شده بود.ساعت از شش بعد از ظهر گذشته بود که اتومبیل جلوی منزل انها توقف کرد.فرشته به طرف در حیاط دوید و گفت:بابا اومد.آصفه و خانم بهروان پشت سر او برای استقبال دکتر رفتند.
فرشته به سرعت در را باز کرد و پدر را دید که قصد فشردن زنگ را دارد.با دیدن او به اغوشش پرید،دکر صورت او را بین دو دست گرفت و گفت:فرشته من اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.مردی که قصد عبور از کوچه را داشت با حیرت به انها نگاه کرد.خانم بهروان از دکتر دعوت کرد که وارد شود.نیم نگاهی به صورت او انداخت و قدم به درون گذاشت.حیاط بزرگ و زیبای خانه را مرتب و زیبا دید.رو به انها کرد و گفت:مثل اینکه خونه ی قشنگیه.راضی هستید؟
آصفه با شادی یکی از شاخه های درخت تاک را کشید و گفت:عالیه،اینجا مثل خونه ی قبلی نمیشه اما دلگیر هم نیست.
نظر شما چیه؟
خانم بهروان دریافت که مخاطب او قرار گرفته است و باید جواب بدهد.گفت:جای خیلی خوبیه.من که راضی هستم.
کسی رو پیدا کردید که کارهای خونه رو بکنه؟
هنوز با کسی آشنا نشدم اما به زودی یک نفر رو استخدام می کنم،حالا چرا اینجا ایستادی؟
دکتر پشت سر آصفه وارد شد.فرشته با دقت و اشتیاق به پدر نگاه کرد.تازه بعد از یک هفته فهمید که تا چه اندازه به پدر وابسته است.صورت پدر باعث ارامش او می شد و به یاد فکری افتاد که قصد عملی کردن ان را داشت.
بعد از مادر هیچ گاه در حضور پدر جای خالی مادر را احساس نکرده بود.دکتر با دقت به اطراف نگاه کرد و گفت:فکر نمی کردم اقای فتحی تا این اندازه خوش سلیقه باشه.فرشته دورتر ایستاد و به چشمان پدر چشم دوخت.
حرکات پدر زیر ذره بین دو دختر قرار گرفته بود.آن غروب دلگیر نبود و زیبا می نمود.خانم بهروان متوجه حرکات دخترها شده بود و سعی می کرد کمتر مخاطب دخترها قرار گیرد.اما بچه ها زیرک تر از ان بودند که حال خانم بهروان را درک نکنند.هنگام خوردن غذا میز طوری چیده شد که دکتر و خانم بهروان مقابل یکدیگر نشستند.فرشته و آصفه زودتر روی صندلی ها نشستند تا چاره ای جز اجرای نقشه انها برای دکتر و خانم بهروان نماند.گرچه دکتر توجهی به رفتار دخترها نداشت اما تمام اندیشه اش نزد زنی بود که مقابلش نشسته بود.هر بار که سر بلند می کرد آن نگاه همیشه مغرور را در مقابل خودش می دید.فرشته تصمیم گرفت به گونه ای بحث را آغاز کند.پدر را مخاطب ساخت گفت:ما چند روز اینجا می مونیم؟دکتر قاشق را در ظرف ماست کرد و گفت:منتا یک هفته می تونم بمونم و شما هم فقط چند روز برای استفاده از تعطیلات فرصت داری.فراموش که نکردی دو هفته ی دیگر باید بری مدرسه.فرشته خانم یادت که نرفته امسال دیپلم می گیری و باید بیشتر به درس بپردازی تا بازی گوشی.
چرا بیشتر از یک هفته نمی مونیم؟
آصفه به تایید گفته های او گفت:بله دکتر شما که توی بیمارستان دولتی کار نمی کنید،وظیفه هم ندارید که پایبند قانون بیمارستان ها باشین.چون مطب شما جداست.می تونید تا هر وقت که بخواهید بمونید.
دکتر گفت:آصفه جان فرشته یکی دو هفته ی دیگه باید بره مدرسه.اول ها بیشتر به درس توجه داشت.
فرشته موقعیت را مناسب دید و گفت:چرا ما نمی اییم اصفهان زندگی کنیم؟
دکتر با تعجب گفت:تو که همیشه می گفتی غیر از تهران هیچ کجا صفا نداره.
درسته!من زادگاهم رو به همه جا ترجیح می دهم اما دلم اصفهانه چون آصفه اینجاست.آدم هم جایی احساس خوشی می کنه که دلش اونجا باشه حالا نظرتون چیه؟
دکتر جوابی نداد.شاید منتظر بود تا خانم بهروان از او بخواهد و یا حرف دخترها را تایید کند تا بی درنگ قبول کند اما سکوت خانم بهروان باعث شد تا جوابی ندهد.
آصفه بلند شد و گفت:فرشته جان به پدرت فرصت فکر کردن بده.بلند شو بریم که کلی حرف دارم.
فرشته لبخند زد و برخاست.تنها گذاشتن انها یعنی راهی برای آغاز کلام باز کردن.دکتر انها را مخاطب قرار داد و گفت:پس جمع کردن میز چی میشه؟
آصفه لیوان نوشابه اش راسر کشید و گفت:من و فرشته با هم غذا درست کردیم و میز رو چیدیم.مامان هم لطف کنه میز رو جمع کنه.
دکتر به خانم بهروان نگاه کرد و گفت:اما مادرت عادت به شستن ظروف نداره تو که بهتر می دونی.
فرشته به تمسخر گفت:پس شما چکار می کنید؟کمکش کنید زودتر تموم بشه.
من؟
به هر حال ما کار داریم خودتون یک جور با هم کنار بیاید،فعلا با اجازه.
به دنبال یکدیگر از اشپزخانه خارج شدند.دکتر لبخند زد و گفت:امان از دست بچه ها!شما برو بیرون استراحت کن.من اینا رو جمع می کنم و ظرف ها رو می شورم.
خانم بهروان ابرو در هم کشید،بشقابها را جمع کرد و گفت:فکر می کنم به اندازه ی اقایون از کار خونه چیز بدونم.درسته همیشه یک نفر همیشه توی کار خونه کمکم کرده اما این چند وقتی که به خاطر آصفه مجبور بودم کمتر با کسی رفت و امد داشته باشم ،یاد گرفتم که چطور کارهای خونه ام رو بکنم.باور نداری تماشا کن.بلافاصله مشغول شد.دکتر دستکش ها را برداشت و گفت:فقط من می دونم که دختر یکی یدونه ی تیمسار بهروان از عهده ی هر کاری بر میاد.اما من در این مورد تجربه ی بیشتری دارم.من ظرفها رو می شورم شما هم میز رو جمع کنید.
زن به خنده گفت:هر چی کار سخته مال سپیده بدبخته.
دکتر لبخند زد و مشغول شستن شد،نیم ساعت بعد هر دو فارغ از کار مقابل یکدیگر نشستند.خانم بهروان گفت:فکر می کنم خیلی کار خونه کردی.چون خوب از عهده اش بر می ایی.
دکتر دستش را زیر چانه گذاشت وگفت:این دو سال که بهار رو از دست دادم همه کاری رو تجربه کردم.درسته یک ساله شوکت خانم همه ی کارهای خونه رو کرده اما قبل از اون درست وقتی که که بهاره مرد خودم این کارها رو می کردم.بهاره زیاد به کار خونه علاقه نداشت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 11:03 ق.ظ
 
ارسال: #23
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
و بیشتر مستخدم ها کارخونه میکردند. راستی بچه ها کجا رفتند؟
خانم بهروان برخاست و بشقابی برداشت. میوه ها را از داخل ظرف داخل بشقاب چید و گفت: نمی دونم باز هم با هم خلوت کردند میوه ها رو می برم بدهم بخورند. از آشپزخانه خارج شد و به سراغ دخترها رفت. در را گشود و آن هارامشغول گفت و گو دید وارد شد میوه ها را روی میز گذاشت آصفه با دقت به صورت مادر نگاه کرد وگفت: خسته نباشید روی لبه تخت نشست و گفت: من که کاری نکردم ظرفها رو دکتر شست آصفه سیب را برداشت و گفت: چه جالب دکتر هم از این کارها بلده ؟
فرشته به پهلوی او زد و گفت: چی خیال کردی بابای منه دیگه خانم بهروان خندید و گفت: بخورید که الان تلویزیون فوتبال داره آصفه جان همون بازی که دوست داشتی ببینی آصفه آرام شد سر به زیر انداخت و گفت هر وقت فوتبال داشت یا حامد می اومد اونجا یا ما اونجا بودیم. فرشته بلند شد و گفت: لوس شو خیال کردی فقط آقا حامد برای دیدن مسابقه خوب همراهیه؟ بلند شو تا ثابت کنم من هم از فوتبال چیزهایی می فهمم آصفه به دنبال آنها رفت. دکتر داشت تلویزیون می دید فرشته کنترل را برداشت و کانال را عوض کرد در مقابل نگاه پدر گفت: الان فوتبال داره ایراد نداره ما ببینیم؟ خانم بهروان ظرف تخمه را مقابل آنها گذاشت و گفت: این هم تخمه آصفه روی مبل کنار فرشته نشست و گفت: یادش به خیر همیشه با حامد در مورد بازی توافق داشتیم . دکتر گویا با شنیدن این حرف چیزی به خاطر آورد و گفت: آره راستی حامد از خانه بیرون رفت . وقتی برگشت چمدان ها را روی زمین گذاشت . یکی از آنها را باز کرد و نامه ای را به طرف آصفه گرفت و گفت: راستی یادم نبود دیروز حامد اومد مطب آصفه آن را از دست دکتر کشید وبلند شد . بی آنکه حرفی بزند به طرف اتاقش رفت دکتر به دخترش و خانم بهروان نگاه کرد اما سخنی نگفت آصفه بی تابانه به پاکت نگاه کرد آن را پاره کرد و نامه را بیرون کشید . چندین نفس عمیق کشید تا بتواند آرامش یابد. برای لحظه ای قبل از خواندن نامه حامد را در مقابل خودش تصور کرد و با دیدن لبخند او برای خواندن تشویق شد تای نامه را باز کرد نگاهش که به خط حامد افتاد دیده را برای لحظه ای روی هم گذاشت تا حرفهای او را به خاطر بیاورد . اطمینان داشت که باید از جانب حامد مطمئن باشد و این نامه نشان می داد که حامد به یاد اوست و به همین سرعت برای او نامه نوشته بود چشم گشود و زمزمه کرد:
به نام یکتا خالق عشق
به آسمان نقره ای صبح آبی سلام می کنم به گلهای آفتابگردان لبیک می گویم که نوید آمدن می دهند و به تو ....به توی ای مفهوم زندگی سلام می گویم . هومن عزیزم برادر مهربان آن قدر دلتنگ شده ام که تصور آن در مخیله ی هیچ عاقلی نمی گنجد آن قدر حسرت خوردم که جام حسرت را دیگر برای نوشیدن جرعه ای نیست. برادر عزیز و ای همه کس وجودم من هنوز هم در باورم نمی گنجد که تنها شده ام و تو را در هرگوشه ی کوچه و خیابان خانه و راه رفت و آمد می بینم. با همان لبخند و همان نگاه و اما تو دیگر هومن نبودی تو وقتی رفتی تنها یک برادر نبودی که هیچ برادری قادر به ربودن قلب نیست که هیچ برادری قادر به بردن روان نیست. آصفه ی من این که رفت دیگر هومن نبود بادی وزنده از آن سوی کشور عشق بود که تنها عضو با ارزشم را ربود تنها گل امید بخش را با خود همراه کرد. آصفه ی عزیزم و شریک مهربانی و غم هایم بعد از تو هیچ چیز رنگ محبت نمی دهد. اما من به یاد آخرین لحظه ی وداع به خود وعده ی دیدار می دهم. آصفه عزیزتر از جانم آن قدر رفتن تو سخت بود که خود را برای لحظه های فراموش می کنم و تمام وجودم آصفه می شود آن طور که همیشه تو دوست داشتی مادر به من دستور داد که فراموشت کنم و من خود را فراموش کردم که حالا آن قدر به تو اندیشیده ام که من هم تو شدم. لیلی پیغام فرستاد که آصفه رفت و هومن مرد اما به لیلی مجنون سوگند آصفه گرچه رفت اما هر رفت را بازگشتی است و هومن گرچه مرد اما اولین قانون مرگ یادبود است . یادش به خیر با هومن بودن و به امید با تو بودن ای خود عشق آصفه ی گلم دیگر نمی دانم چه بنویسم که قلم هیچ گاه قادر به نگارش احساس نخواهد بود که دلتنگی ام سرسنگ فرود آید آن را تکه تکه خواهد کرد اما من بر برگ یاس ها نام تو را نوشتم از روزی که تو رفتی بوته ی وجودم بوی آصفه می دهد. چهارسال گرچه چهار قرن می گذرد اما می گذرد پس در لحظه ها به یاد خواهم ماند که در بازگشت بیگانه نباشم و تو قلم بر دست بگیری که دیگر نمی توانم طاقت بیاورم . دست نوشته ات گرچه تسلای دل نیست اما آرامش رفته را باخواهد گرداند.
به امید دیدار
دیگر طاقت نداشت برگه ای برداشت و شروع به نوشت کرد سوزنده و پر از غم و توام با امید.
این نامه که از حامد رسیده بود امیدوارش کرد. بارها و بارها آن را خواند و پس از ساعتی به میان جمع بازگشت . نیمه دوم بازی بود فرشته کنارش نشست و گفت: اتفاقی که نیفتاده ؟ درگوش او زمزمه کرد حق با تو بود حامد همیشه عاشق می مونه . فرشته لبخند زد و به صفحه ی تلویزیون چشم دوخت. خانم بهروان دوست داشت موضوع را بداند اما می هراسید دخترش را به گذشته برگرداند. دکتر آن شب کمتر صحبت می کرد و شبهای دیگر هم این وضع ادامه داشت . دخترها سعی می کردند در موقعیت های مختلف آنها را در مقابل هم قرار داده و یا با تنها گذاشتن آنها را به صحبت کردن وادارند. پنج روز بیشتر از آمدن دکتر گذشت و فرشته هنوز هم سکوت کرده بود. وقتی دکتر اعلام کرد روز جمعه قصد بازگشت دارد دخترها به هم نگاه کردند. در ذهن هر دوی آنها یک چیز بود . اگر بازهم سخنی به میان نمی آمد شاید دیگر هیچ فرصتی برای گفتن پیش نمی آمد. فرشته پس از سکوت طولانی گفت بابا بریم کمی بگردیم؟ اصفهای جای دیدنی زیاد دارد.
دکتر گفت: آماده شو آصفه جان آماده باشید تا راه بیفتیم.
فرشته با اشاره ی چشم و ابرو به او فهماند که با این پیشنهاد مخالفت کند و او نیز دریافت و گفت: من می خوام کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم شما فرشته رو ببرید گردش من برای بازدید از دیدنی های این شهر چهارسال فرصت دارم.
شما چطور؟
خانم بهروان مکث کوتاهی کرد و گفت: من هم کنار آصفه می مونم . برای گردش همیشه فرصت هست دکتر دخترخودش را مخاطب ساخت و گفت: پس کمی عجله کن که به تاریکی نخوریم. دیدنی ها توی روز جلوه ی بیشتری دارند. گرچه شبهای سی و سه پل معروفه فرشته در کمتر از یک ربع آماده شد و به همراه پدر از خانه خارج شد. دکتر نمی دانست چگونه سر صحبت را با دخترش باز کند دلش می خواست از فرشته در مورد یک هفته ای که نبود بپرسد دختر خودش شروع به صحبت کرد و گفت: تهران چه خبر بود؟
دکتر شیشه ای اتومبیل را پایین کشید و گفت: همه چیز امن و امان بود فقط دل من بی قرار بود.
برای کی ؟
خب معلومه برای فرشته ی زمینی خودم من نمی دونم بدون تو چه کار کنم. این یک هفته توی خونه نبودی دست و دلم به کار نمی رفت خونه اصلا صفا نداشت بیچاره شوکت خانم راه می رفت و می گفت: خونه شده قبرستان
راستی حالش خوب بود؟
آره فقط دلش برای تو تنگ شده بود مثل من .
پس اگر من برم می خواهید چه کار کنید؟
قراره کجا بری؟به پدر نگاه کرد و لبخند زد و گفت: جایی که همه دخترها یک روز خواهند رفت.
دکتر روی زانویش کوبید و گفت: یک هفته از هم دور بودیم هوایی شدی ؟
بابا شما که قصد نداری من رو برای همیشه توی خونه نگه داری ؟
این دور از انصافه.
لحن فرشته پدر را به خنده انداخت و گفت: نه عزیزم تو هر وقت که موقعیت مناسبی پیش اومد برو من هیچ حرفی ندارم اما فرشته خانم حالا خیلی زوده که این حرفها رو بزنی تو تازه هفده سالته ...اما برای شما دیر هم شده یادتون رفته پنجاه سالتونه ؟
اشتباه نکن جانم من چهل و هفت سالمه .
شنیده بودم خانم ها روی سن و سال حساسیت دارند نمی دونستم شماها هم....
تو سه سال من رو پیر کردی انتظار داری ساکت بمونم؟
نه خیر من کی این حرف رو زدم خواستم به شما یادآوری کنم که من موندنی نیستم دیر یا زود باروبندیل خودم رو جمع می کنم و می رم بهتره قبل از رفتن من یک همدم مناسب برای خودتون پیدا کنید.
دکتر توقف کرد و گفت: این هم چهل ستون برو که وقت طلاست فرشته از این که در این موقع حساس که حرفش را به زبان آورده بود به آنجا رسید دل خور شد اما سکوت کرد و پیاده شد . آثار زیبا و کهن جذابیت زیادی برای هر دو داشت . دکتر سالها قبل سفری به آن شهر داشت اما شهر با آن روزها تفاوت زیادی پیدا کرده بود هواسایه روشن غروب بود که کنار آب رسید. پدر بسته ای چیپس را به دست دخترش داد و گفت: من برای خودم بستنی خریدم اون هم میوه ای تو هم چیپس خودت رو بخور.
بسته را باز کرد و به پدر تعارف کرد . دکتر چند تکه برداشت و به آن چشم دوخت غروب زیبایی بود که دکتر را دلتنگ می کرد. آه بلندی کشید و برای لحظاتی چشم بر هم گذاشت.
فرشته به آب دست زد و گفت: آب هنوز گرمه مثل قلبهای منتظر . دکتر آن طور حرف زدن را از فرشته ندیده بود . دخترش به شعر علاقه زیادی داشت اما تا جایی که دکتر به خاطر می آورد فرشته تا آن روز آن قدر ادبی حرف نزده بود.
دکتر به خنده گفت: یک هفته اومدی اینجا عاشق پیشه شدی چشمم روشن.
چون یک هفته با کسی زندگی کردم که یک عمر به یک عشق کهنه فکر می کرده.
منظورت سپیده است ؟
چه خوب متوجه شدین.
فرشته با تو خیلی راحتم و این خوشحالم می کنه اگر تو فقط یک هفته با سپیده زندگی کردی من خودم یک عمر یاد اون رو به یدک کشیدم.
اشتباه کردین بابا ندونستن سخت نیست اما نگفتن سخته چون اگر حرف نزنی یک روز پشیمان میشی . نباید سکوت می کردین وقتی که به خودتون اطمینان داشتید لحظه هایی که بین گفتن و نگفتن تردید داشتین باید فکر می کردین که پریدنی در کاره خودتون گفتید سپیده پردنده ای نبود که به دام هر کس بیفته شما که می دونستید هرلحظه امکان پرواز هست نباید سکوت می کردین نباید صبر می کردین وقتی که عاشق شدین یا حداقل فهمیدین که به اون علاقه دارین حتی اگر به طرف مقابلت تردید داشتی باید حرف می زدی اگر اطمینان داشتی که اون از سنگه باز هم باید زبان باز می کرد که حالا یک عمر پشیمان نباشی.
تو چه خوب حرف می زنی فرشته .
بابا من این احساس رو که شما سپیده و آصفه از اون حرف می زنید درک نکردم اما تاجایی که می دونم همه ی آرزوها علاقه انتظار شوق و امید همه از عشق سرچشمه می گیره بعضی ها از شدت عشق متنفر می شن . گرمای این آب مال خورشید بوده آفتاب همیشه یک نماده طلوع عشق هرچه به شب نزدیک تر بشه آب سرد میشه مثل قلب شما.
دکتر ظرف بستنی را زمین گذاشت و گفت: اما من هنوز هم گرم هستم اطمینان دارم بازهم سکوت می کنید با وجودی که اطمینان داری ؟
بهاره؟ فرشته ؟
کدوم فرشته ؟ فرشته شما من هستم که در مقابلتون نشستم و می خوام که حرف بزنید فردا برای گفتن دیره مثل همون شبی که فرشید از شما خواست در مورد سپیده با هم صحبت کنید اگر فقط یک روز زودتر حرف می زدین همه چیز تمام می شد شاید شما گرم بمونید اما خانم بهروان همیشه گرم نمی مونه بابا اون یک زنه و تحمل نداره فقط از سپیده دم تا غروب گرمه اگر عجله نکنید سرد می شه .
مادرت همیشه عزیز بود..... اما مادرم رفت مامان رفت قبل از اون که خودش بدونه شوهرش تمام این سالها به زن دیگه ای فکر می کرد.
نه فرشته اشتباه نکن من از وقتی مادرت وارد زندگی ام شد سعی کردم فقط به چشم یک دوست که قصد همکاری داره به سپیده نگاه کنم. بعد از این که با مادرت ازدواج کردم دیگه به خودم اجازه ندادم در مورد سپیده حداقل با توجه به احساسات گذشته فکر کنم. در حق مادرت در اون چندسالی که باهم زندگی می کردیم خیانت نکردم اما فکر می کنم مادرت می دونست که تمام تلاش من برای خانواده ی بهروان از یک احساس قدیمی سرچشمه میگیره فرشته جوابی نداد وقتی پدر هم ساکت شد گفت: عشق اندیشه و راههای منطقی نمی فهمه وقتی به سراعت اومد دیگه نباید تامل کنی احتیاط خوبه اما نه همیشه و همه جا سپیده هر روز طلوع کرده و می کنه اما کجاست چشمی که ببیند. پدر تا دیر نشده بگو سخته اگر بتونی و حرف نزنی الان برای گفتن موقعیت خوبیه همین امشب بگو فردا بگو من حاضرم به خاطر شما اصفهان زندگی کنم . به خاطر تنها نبودن شما حاضرم تمام عمر کنارتون بمونم اما برای شما همدم خوبی نیستم هیچ وقت نمی تونم حرفهای شما رو بشنوم وقت سپیده از سپیده باید با خود سپیده گفت. حالا هرچه دوست دارید من تابع امر شما هستم . من با خانم بهروان و آصفه مشکلی ندارم از بودن در کنار اون ها احساس رضایت می کنم اگر مشکل شما مادرمه اون دوسال پیش رفت و به شما حق می دهم که تردید داشته باشید اما شما شانس موفقیت دارید. فقط با گفتن یک احساس قدیمی با یک درخواست همه ی گذشته رو به دست خواهید آورد.
دکتر متفکر سرتکان داد و گفت: اگر قبول نکرد؟
خانم بهروان از گذشته فقط غرورش رو به یادگار نگه داشته باید طوری این مسئله رو عنوان کنید که گویا در همان سالهای قبل هستید طوری که اون بتونه موضوع رو درک کنه شما موفق خواهید شد اگر واقعا از خودتون و احساستون حرف بزنید . مطمئین باشید قبول می کنه این درخواست نه تنها به غرورش لطمه نمی زنه بلکه به اون اعتبار می بخشد خواهش می کنم تامل نکنید.
به دکتر نگاه کرد و در چشمان پدر درخشش یک تصمیم را دید پدر خواست حرف بزند می خواست پس از آن همه سال بگوید و این فرشته را خشنود می کرد. دکتر دیگر تمایلی برای گردش نداشت برای حرف زدن بی تاب بود و فقط آن جفت گوش قدیمی را می خواست بلند شد لباس را تکانید و گفت: برگردیم؟
فرشته مقابل پدر ایستاد و گفت: برمیگردیم که شما حرف بزنید –که من حرف بزنم.
در تمام طور راه بازگشت هر دو سکوت کرده بودند . فرشته حرفی نمی زد تا پدر برای گفتن واژه ها را در ذهن حلاجی کند. آصفه منتظر بود با دیدن فرشته سرتکان داد. فرشته از کنار او گذشت و با صدای آرامی گفت: من همه ی حرفهام رو زدم دیگه به مادرت بستگی داره.
همه باردیگر دور هم جمع شدند. دکتر هنوز آرام و سربزیر بود. چون روزهای قبل آرام بود و این آرامش برای سپیده جذابیت داشت . او را به یاد روزهای گذشته می انداخت آصفه و فرشته باردیگر فصه قدیمی شام و ظرف شستن را اجرا کردند گرچه این بار دکتر به خوبی می دانست منظور از این تنها گذاشتن چیست وقتی برای برچیدن میز برخاست خانم بهروان نیز بلند شد . دکتر لرزش بشقابها را در دستش احساس کرد.
خانم بهروان بشقابش را مقابل اوگرفت . دکتر دستش را برای گرفتن دراز کرد اما نگاهش بر صورت سپیده ثابت ماند. بشقاب با صدای بلندی که از شکستن خود ایجاد کرده بود او را متوجه کرد. خم شد تا خرده ها جمع کند. زن نیز کنارش نشست دیگر جمع کردن خرده ها بهانه ای برای یک کلام بهانه ای برای گفتن یک سخن کهنه اما هر بار به طریقی تازه.
دکتر زمزمه کرد: معذرت می خواهم.
زن با زیرکی گفت: برای شکستن بشقاب ؟
دکتر می دانست که صبر دیگر جایز نیست پاسخ داد: برای بشقاب و برای سکوت.
سکوت؟
سکوت این سالها سکوت در برابر تو
متوجه نمی شم.
تمام این سالها تاوان صبر بود که پس می دادم. تاوان انتظار و امید بیجا فرشته راست می گفت عشق ربودنی است . فرشید اگرچه دیر وارد میدان شد اما خیلی زود میدان را تصاحب کرد...گذشته رو وسط نکش.
اما گذشته است که آینده رو می سازه اگر من اون همه تردید نمی کردم اگر سکوت نمی کردم حالا این همه رنج نمی کشیدم. این همه در مقابل تقدیر نمی شکستم . من به سرنوشت اعتقاد دارم فکر می کنم تقدیر از اول این طور برای ما میخواست اما حالا چی ؟ اگر امروز هم بگذره گذشته محسوب میشه و دیگه نمیشه به آینده هم امیدوار بود. پس حالا مهمه حالا می فهمم که اگر حماقت نمی کردم اگر سکوت نمی کردم....
زن متحیر نگاهش می کرد دکتر واضح داشت گذشته را برایش به تصویر می کشید آن حرفها از دهان دکتر بیرون می آمد و خانم بهروان را متعجب ساخته بود دکتر متوجه حیرت او شد و گفت: چرا عجیب به نظر می رسه؟ اول فکر می کردم باید شرم کنم اما حیا و شرم همه جا خوب بود غیر از وقتی که دلم برای یک نفر می تپید. غیر از زمانی که می دونستی شرم باعث این همه دوری می شه. سپیده دیگر نخواه که صبر کنم و شرم مانع از گفتن بشه . دیگه نمی تونم دکتر با دقت به صورت خانم بهروان نگاه کرد تمام گذشته را در صورت او مرور کرد. سپیده همان سپیده گذشته بود فقط چین هایی که فرشید به صورتش انداخته بود او را کمی شکسته تر نشان می داد. زمزمه کرد: سپیده من تو رو می خوام. می خوام که به مالکیت من دربیایی این حرفها رو سالها پیش هر شب پیش خودم تکرار می کردم تا بتونم حرف بزنم اما آن قدر خجالت می کشیدم که خودم رو مجبور می کردم بازهم صبر کنم . حالا دیگه نمی خوام. من دوست دارم روح تورو با چاقوی جراحی خودم بشکافم . کاری که سالها قبل تمام امیدم بود. گرچه خودم پزشک هستم اما تو تنها کسی هستی که روح من رو آرامش می دهد فقط تو.
اما بچه ها؟
کدام بچه ها؟ در نظر تو بچه هستند اون قدر بزرگ بودند که به خاطر ندارم یک احساس از علایق خودشون بگذرند. فرشته امروز طوری حرف می زد که دریافتم دیگر بچه نیست. چیزهایی که در ذهن اونها می گذره برای من و تو قابل فهم نیست. هردو راضی هستند. همه ما منتظریم تا تو هم موافقت کنی و بتونیم یک زندگی رو با هم شروع کنیم. حاضری با تمام گذشته فرشید هومن و ناراحتی هات وداع کنی و تنها به ساعد آصفه فرشته و آینده فکر کنی؟ حاضر هستی به مردی بله بگی که خودش رو عامل تمام بدبختی های تو می دونه و قصد داره جبران کنه ؟ مردی که نمی توانست بفهمد یک دختر مغروره ولی اون هم می تونه دل ببنده فقط باید در مقابلش اعتراف کرد. تا اون هم حرف بزنه . این من بودم که باید این چیزها رو می فهمیدم افسوس که خیلی دیر فهمیدم. دیر فهمیدم که عشق یک پدیده نیست که دنبال علت و معلول لگردم اول آزمایش و برسی کنم اگر مشکلی نداشت قبولش کنم. سپیده عشق آزمایش و عکس چیزهایی دیگه نمی فهمه. چیزی بالاتر از این حرفهاست . عشق قدرت الهی داره چون از جانب خداست من تقصیر گناهم رو به خاطر سکوتم و حتی عشق خاموشم به گردن میگیرم اما قصد برگشت دارم می خوام اگر گناهی کردم توبه کنم. پذیرنده توبه می پذیره اما تورو...نمی دونم . به اندازه ی بیست سال خاموشی حرف دارم. به قدر بیست سال انتظار اشک دارم. بهاره همیشه به من می گفت: توی چشمات انتظاره شاید می دونست و خودم باور نداشتم. بعد از تو سعی کردم فراموش کنم اما نشد.سعی کردم خاموش کنم این شعله رو اما خاکسترش از خود شعله داغ تر بود. هر شب مشق فراموشی رو با خودم تکرار می کردم اما این تکلیف برای من سنگین بود. حالا تو تکلیف روشن کن فقط بگو حاضری بقیه ی عمر رو برای من بودن بله بگی ؟
سپیده سرخ و سفیدشد مثل دخترانی که به اولین خواستگار جواب می دهند لبش لرزید و به آرامی گفت: خیلی منتظر موندم بیشتر از آنچه فکرش رو بکنی اما حالا دیگه دلم نمی خواد گذشته رو تداعی کنم.
نفس در سینه دکتر حبس شد. سپیده سر به زیر انداخت و گفت: به خاطر تمام گذشته جوابم مثبته به دلیل او علاقه ی قدیمی به خاطر خودم و خودت بله رو می گم.
دکتر سرخ شد عرق کرد و خندید هر دو برخاستند نگاهشان رنگ محبت داشت و قلبشان لبریز بود از وفا . دکتر دستکش ها را به دست کرد و کنار ظرفشویی ایستاد. خانم بهروان کنارش ایستاد و مشغول آب کشیدن شد. دکتر می هراسید سرش را به عقب برگرداند. می هراسید تمام آن احساس زیبا خوابی شیرین باشد. رویایی که بازهم نهایت آن کابوس باشد. وقتی از شستن فارغ شدند . زن نفس بلندی کشید و گفت: فکر می کنم خواب می بینم وقتی به دکتر نگاه کرد او را دید که با تکه ای از بشقاب شکسته قصد بریدن دستش را دارد با وحشت گفت: چه کار می کنی؟
به تکه ی شکسته نگریست و گفت: من هم می ترسم خواب باشه . می خوام دستم رو ببرم وقتی درد و احساس کردم و باهم تو کنارم بودی یعنی بیدارم خواهش می کنم این کارو نکن من قول می دهم کنارت بمونم دکتر نشست و به قامت سپیده چشم دوخت و گفت: باید با آصفه صحبت کنم.
بریم به بچه ها بگم که ....که ....
بلند شد دنبال کلمه نگرد اونها خودشون ببینند می فهمند با کوبیدن چند ضربه به در اجازه ی ورود یافتند . دیدن هر دوی آنها کنار هم گل لبخند را بر لب دخترها نشاند.
دکتر گفت: ما....
فرشته برخاست و گفت: بله شما تبریک عرض می کنم.
آصفه نیز به مادر نگاه کرد و گفت: من هم تبریک میگم داشتن یک پدر برای من که هیچ وقت طعم داشتن پدر رو احساس نکردم غنیمته .
دکتر به فرشته نگاه کرد و از او خواست که بیرون برود. فرشته با تمسخر گفت: به هر حال پدر و دختر گاهی اوقات بد نیست با هم صحبت کنند من هم با مادر برم شاید حاضر بشه حرفهام رو بشنوه.
خانم بهروان دست او را کشید وگفت: آره عزیزم خیلی حرف دارم که بزنم.
خروج آنها دکتر را واداشت که آغازگر مکالمه باشد. به اتاق نگریست و گفت: ببین آصفه فکر می کنم با تو بهتر از فرشته میشه صحبت کرد حرف هم رو بهتر می فهمیم. به هر حال تو چندین سال با پسرها بزرگ شدی.
به کنایه گفت: بله به لطف شما این تجربه نصیبم شد.
ببین عزیزم دوست ندارم در مورد گذشته حرفی بزنم چون مادرت این طور خواسته اما از آینده باید گفت هرچند هیچ کس از فردای خودش خبر نداره من دوست ندارم با تکرار حرفهای کهنه خودم و تورو عذاب بدم . من به اندازه ی فرشته دوستت دارم و می خوام یک حقیقت رو بگم. می دونی آصفه وقتی فرشته به من می گه پدر هیچ احساسی در من زنده نمی شه چون از ابتدا این کلمه رو گفته و هر دو به اون عادت کردیم اما اگر تو ....اگر تو به من پدر بگی خیلی خوشحال می شم . همیشه دوست داشتم سپیده رو توی خونه خودم ببینم اما وقتی با فرشید ازدواج کرد سعی کردم فراموشش کنم که نشد هر وقت تورو می دیدم حس می کردم چون فرزند اون هستی باید نسبت به تو هم پدر باشم نمی دونی چقدر دوست داشتم یکبار پدر صدام کنی همیشه فکر می کردم هومن برای من مثل سپیده عزیزه و حالا مطمئن هستم که آصفه عزیزتر اگر تو حاضر نباشی من همین فردا با فرشته از اینجا می رم. فکر نکن شوخی می کنم مادرت رو دوست دارم درست اما تو رو هم مثل فرشته دوست دارم نمی خوام حضورم رو به عنوان یک مزاحم بپذیری و چون بین من و مادرت احساسی بوده قبولم کنی اگر قرار شد با سپیده زندگی کنم می خام که تو از من راضی ترباشی چون رضایت تو برای من خیلی مهمه چند شب قبل وقتی گفتی تمام گناهات تمام سختی هات بر گردن منه و گفتی که جنایتکار هستم دیگه نمی دونستم چطور باید خودم رو راضی کنم یا حداقل به تو بگم که اشتباه می کنی این چند شب بیش از آنکه به سپیده یا حتی فرشته فکر کنم حرفهای تو آزارم می داد. می دونم که مادرت خیلی برات عزیزه و فرشته هم گفت که تو با ماندن ما مخالفتی نداری اما تا وقتی خودت عنوان نکنی راضی نمی شم. اگر سرت رو به عنوان نه تکان بدی قول می دهم از اینجا برم و هیچ وقت برنگردم .آصفه دستها را از زیر چانه برداشت و گفت: دکتر من هیچ وقت سایه ی پدرم بالای سرم احساس نکردم. هیچ وقت نتونستم به موجودی به نام پدر امیدوار باشم چون نبود از اول کسی نبود که من به این نام صداش کنم. فرشید چون اسمش توی شناسنامه نبود من کسی رو می خواستم که با خنده هام بخنده و برای غصه هام ناراحت بشه فرشته اگر راحت به مادر من بگه مامان به این دلیله که از اول به این کلمه عادت داشته معنای مادر بودن رو می فهمه اسم مادر برای او غریب نیست اما من چی بگم؟ هیچ وقت به کسی نگفتم پدر چون نبود تا بگم حالا به این سرعت....
دکتر دست او را به آرامی گرفت و گفت: می فهمم اجازه می دهی دخترم خطابت کنم؟
آصفه احساس کرد این مرد می تواند تکیه گاه خوبی باشد می تواند روزهای گذشته را جبران کند.
لبخند زد . دکتر به صورت گندمی او نگریست و گفت: دخترم من شاید نبونم عقده این چند سال بی پدری رو جبران کنم اما دوست دارم بفهمی که تمام سعی ام رو برای این کار می کنم. می خوام بفهمی همون قدر که برای فرشته پدر هستم برای تو هم باشم. قول می دهم تمام گذشته ات رو جبران کنم.
آصفه گره روسری اش را کمی کشید و گفت: داشتن پدری مثل شما واقعا عالیه طعم پدر داشتن این قدر لذیذه که نمی دونم چی بگم. حالا من از کی به معنای واقعی صاحب پدر می شم؟
دکتر با خشنودی گفت: از همین فردا یک محضر و خطبه ی عقد و یک صیغه محرمیت به عنوان پدر برای تو همه چیز رو حل خواهد کرد.
چندین ضربه به در خورد آصفه با گفتن بفرمائید فرشته را برای داخل شدن دعوت کرد.
دستها را به کمر زد و گفت: خوب بابای من رو تصاحب کردی ها آصفه به دکتر نگاه کرد و گفت: از بی عرضه بودن شماست.
نه خیر تو اینجا به پدرم نشستی حرف زدی من هم مادرت رو گروگان گرفتم یک معامله ی متقابل.
حاضرم اما فرشته خانم فکر نمی کنی زیاده روی کرده باشی ؟ اصلا هر دو مال تو باشند حالا بلند شو بیا یک کم با من حرف بزن حوصله ام سر رفت.
آقای دکتر خانم سپیده بهروان آن قدرها که فکر می کنی صبور نیست و هر لحظه امکان داره با این برخوردها جواب بله اش رو پس بگیره. فرشته و آصفه حرف تازه ای برای گفتن نداشتند و اما آن شب سپیده تا دمیدن سپیده از آینده و گذشته با ساعد حرف زد. یادآوری خاطرات گذشته و بازگوکردن احساساتی که تا آن روز از هم مخفی کرده بودند و هر دو را به وجد آورد زمانی به خود آمدند که سپیده دمیده بود و آنها هنوز هم مشغول صحبت کردن بودند.
چند روز بعد دکتر در یک محضر با سپیده عقد کرده و آصفه را برای همیشه به عنوان دختر خوانده پذیرفت. جشن کوچکی که برپا شد با پایکوبی دخترها لذت بخش بود. برای سپیده دیگر تردیدی نبود که می دانست با وجود ساعد و در کنار او می تواند به تمام گذشته ی تاریکش را با فرشید فراموش کند فقط به آینده ی خودش و دخترها بیندیشد . ثبت نام فرشته و دایر کردن مطب دکتر در شهری مثل اصفهان به سادگی امکان پذیر نبود اما با تلاش دکتر همه چیز تمام شد. دکتر به معنای واقعی یک پدر بود و آصفه به خوبی آن را می فهمید. و تازه دانسته بود تمام آن سالها از داشتن چه نعمتی محروم مانده است او که همیشه با ثروت شهرت و قیافه ی پدر زندگی کرده بود حالا پدر داشتن را تجربه می کرد. سپیده ی بهروان غرق در شادی بود و سعی می کرد تمام توانش را برای خوشبخت کردن خانواده اش به کار گیرد. دانشکده مکان مناسبی بود و آصفه در آن احساس آرامش می کرد. تنهایی را وقتی احساس می کرد که حامد را در اندیشه اش جستجو می کرد. نامه ای که از حامد رسیده بود باعث شادی اش شد جواب نامه را نوشته بود اما تا آن روز نامه ی دیگری از حامد دریافت نکرده بود.
امتحانات ترم اول با موفقیت به پایان رسید. در دانشکده همه او را آرام و کم حرف یافته بودند و این با هومنی که در تمام سالهای تحصیل پسری شلوغ و بازیگوش بود فرق داشت. تنها شباهت آصفه و هومن در دوران تحصیل هوش آصفه بود که در تمام سالهای تحصیل از آن بخوبی بهره برده بود. هوش و درس خوبش همیشه او را از بند گرفتاریهایی که حاصل شیطنت او و حامد بود رهانده بود . ترم اول کمتر با کسی صحبت می کرد و حتی در گاهی موارد که از او نظر می خواستند سکوت می کرد . در کلاسهای درس به طور مدام شرکت می کرد و این نظم و وقت شناسی او برای همه قابل تقدیر بود چهار ماه بود که از حامد خبری نداشت . تلفن هایش پاسخ داده نمی شد و سومین نامه ای هم که برای او نوشته بود بی پاسخ مانده بود. دلشوره و نگرانی او را آرام نمی گذاشت و سعی داشت به هر ترتیبی که بود از حامد خبری بگیرد. در اصفهان با هیچ کس آشنا نبود و اقوامی هم در تهران نداشتند که به واسطه ی آنها بتواند از حامد خبر دار شود. هر بار که زنگ می زد تلفن قطع می شد. هر روز را به امید فردایی که در آن از حامد نامه ای به دستش برسد می گذراند. حامد بی وفا نبود و این تنها چیزی بود که باعث آرامش او می شد. خودش را قانع می کرد که حجم درس و مشکلات نمی گذارد نامه بنویسد اما گه گاهی که با خودش خلوت می کرد اندیشه ها نازیبا به ذهنش هجوم می آورد. آیا حامد با آن همه علاقه ای که به او ابراز کرده بود وقت برای نوشتن یک نامه برای او نداشت تا دلشوره ی او را از بین ببرد و بتواند به آینده امیدوار باشد؟بیشتر اوقات با خودش خلوت می کرد و کمتر در جمع حاضر می شد. دکتر گاهی به سراغش می رفت و با او حرف می زد و برایش از پایان گرفتن ان روزها می گفت هر بار که دکتر با او صحبت می کرد یا فرشته با اطمینان در مورد حامد حرف می زد کمی آرام می گرفت با این وجود هیچ دلیل موجهی برای کوتاهی از نامه نوشتن حامد نمی یافت. انتظار به پایان رسید و در نیمه های ترم دوم بود که از حامد نامه رسید. برای گشودن نامه بی قرار بود همان عطر مورد علاقه ی حامد از درون آن به مشام می رسید. آب دهانش فرو داد با بی تابی آن را گشود و شروع به خواندن نامه ی حامد نمود:
به نام یکتا خالق عشق
سلام بر تو که بی وفا شدی و فراموشم کردی . به تو که حتی پاسخ نامه هایم را نمی دهی من نمی دانم در آنجا چه می گذرد اما در اینجا چیزی برایم جز ملال نمانده است . جز تنهایی و وحشت از اینکه مبادا فراموشم کرده باشی . از خواندن دست کشید و با حیرت گفت: من که سه تا نامه نوشتم اون به نامه هام جواب نداد. سرش را به علامت تعجب تکان داد و باردیگر مشغول خواندن شد. فرشته ی کوچک زندگی ام چرا غریبه شدی با کسی که دلش برای دیدن تو پر می کشد. هومن یار دیرینه ام نمی دانم چه می کنی و چرا به نامه هایی که فرستادم جوابی ندادی برادر همیشه بهارم بی خبرم گذاشتی و نمی دانی یاس کوچک دلم منتظر آن است که نامه هایت را برایش بخوانم تا آرام بگیرد. آن نامه ای که به دستم رسید تا مدتها دیوانه و آواره ام کرد. هومن جان نمی دانم چرا فراموشم کردی؟ چرا با دست نوشته ای قلبم را شاد نمی کنی؟ عزیزتر از جانم قصد شکایت ندارم که مبادا چین بر صورت زیبایت بیفتد اما تو که از نازکی دل حامد باخبری چرا هر روز و هر لحظه آن را می لرزانی ؟ این درد دل برادری برای برادرش بود و حالا تو بخوان آصفه ی بهارم به یاد بهاری زندگی من وای تمام آینده و گذشته ام . آصفه ی مهربان گذشته مرا دربادرها کردی و بادردهایم تنها گذاشتی و خبری از مرغ پرشکسته ی دلم نمی گیری. ای تنها مفهوم فرداهایم نامت را بر دریا نوشتم که آرام گیرم اما باد وجودت وزیدن گرفت و تمام دریا را مواج کرد و در لابه لای لالا یی موجها نام تو بود که به گوش می رسید. لیلا و همسرش از ایران رفته اند و لیلی نیز در اندیشه ی رفتن مادر را ملول و نگران کرده . آن قدر که او نیز از پدر میخواهد تا نزد دختر هایش برود و آرام بگیرد و به همین دلیل این نامه را خودم برایت پست می کنم. اگر تمام زیبایی ها در آن سوی مرزهایی که متولد شده ام برایم به تصویر بکشند چشم من به دنبال نگاه آشنایی است در همین دشت هایی که می شناسم. آصفه گران بهاتر از جانم نمی دانم چطور این روزهای بدون تو بودن گذشت اما یکسال به زودی تمام می شود. مرغ عشق مهاجرم گرچه از دوری تو سرگشته هستم اما می دانم که دیر زمانی در کنار تو آرامش را خواهم یافت. تو نمی دانی چه حرفهای بر دلم سنگینی می کند اما قلم چه می تواند بکند که محدودیت واژه آزارم می دهد. چه بگویم از آن همه دردی که تحمل کردم که تو خوب تر از من درد دوری را احساس کردی . ظریف قلب تو توانش اندک است و ازارم می دهد که با حرفهایم نگرانی را در وجودت احساس کنی . آینده ی زیبا را به تماشا خواهیم نشست که من همیشه منتظر بازگشت نسیم بهاری عمرم هستم . همسر آینده و شریک حال و گذشته ام مرا امید دیدار به زندگی مشتاق کرده است و می دانم که می دانی انتظار را به زیبایی تو ترجمه می کنم . گل همیشه بهارم به امید آن روز که از انتظار جز ردپایی بر جای باقی نمانده باشد. و من وتو با اشک شوق وصال آن را نیز پاک گردانیم.
به امید دیدارت با روزهای بی تو می سازم.
نامه تا چند دقیقه او را مبهوت ساخت. زمانی به خود آمد که صدای زنگ ساعت شماطه دار اندیشه اش را بر هم زد نامه ی حامد تغییرات زیادی را در او به وجود آورده بود. کمتر تنها می ماند و با دیگران بیشتر صحبت می کرد فرشته تمام این روزها را می دید و تنها کمکی که می توانست به او بکند تسلای دل بی تابش بود که با حرفهای فرشته به آینده امیدوار می شد. بیش از یکسال و اندی از آخرین دیدار او و حامد می گذشت و زمانی که با خود تنها می شد روزهای آخر را که با حامد گذرانده بود به خاطر می آورد و لحظات خویش را با یاد و خاطر او قسمت می کرد. دکتر آن طور بود که روز اول له او قول داده بود گاهی از خانم بهروان بیشتر به مسائل آصفه رسیدگی می کرد. سعی داشت روزهای از دست رفته ی بی پدری او را پر کند. در طی چند ماه که او وارد زندگی آنها شده بود زندگی آنها را به کلی متفاوت کرده بود. آصفه که تمام آن سالها گوشه ای می نشست و با هیچ کسی هم صحبت نمی شد با حضور دکتر و فرشته کمتر با خود خلوت می کرد. جمع خانوادگی که دکتر آن را به وجود آورده بود آصفه را به خانه پیوند می داد و در آن احساس امنیت می کرد . تنها عامل نگرانی اش حامد و دوری از او بود و چیزی دیگری نیز باعث آزارش بود دردی که گاه گاهی در ناحیه ی شکم احساس می کرداو را نگران کرده بود. قبل از آن که همه چیز مشخص شود آن دردها را احساس می کرد اما حالا که دارو مصرف نمی کرد بازهم آن دردها به سراغش می آمدند روزهایی که می گذشت برای آصفه سخت بود و دردی که حالا بیشتر به سراغش می آمد ناراحتی اش را بیشتر می کرد. در دانشکده آرام و صبور بود و این چهره آرام خیلی ها را مجذوب خویش کرده بود تابستان اولین سال گرم بود آن قدر که ترجیح می داد در خانه بماند. دکتر رونق کاری اش را در آن شهر خوش قدم بودن سپیده و دخترش می دانست. خلوت او با سپیده لذت بخش بود . شبیه زوج های جوانی که پس از مخالفت بسیار به هم رسیده بودند. با اشتیاق حرف می زدند. دکتر در نگاه سپیده خوشبختی را می دید. آصفه انتظار می کشید و دم نمی زد با شروع سال دوم و بازگشایی دانشکده و سرگرم شدن با کتابهای مختلف روان شناختی اندیشیدن به حامد کمتر آزارش می داد. سعی می کرد تا جایی که می تواند خودش را آرام کند . فرشته تغییرات نظام آموزشی را نمی پسندید و کلافه بود استاد یوسفی از برجسته ترین استادان شناخت روان و درمان بیماریهای روحی بود با آن که بیش از سی و پنج سال نداشت اما به خوبی از عهده ی کارهایش بر می آمد برای تمام دانشجویان بیشتر حکم مشاور را داشت و تمام دانشجویان در مورد او نظر مساعدی داشتند آصفه چندان توجهی به او نداشت و در اولین روزهای درس او را در زمره دیگر دانشجویان می دید اما هرچه می گذشت در مورد او کنجکاوتر می شد زمانی که آصفه تحقیق خود را در مورد شناخت روحیات مردها ارائه کرد دکتر را به وجد آورد تا آن زمان هیچ دختری به آن خوبی نتوانسته بود به حالتهای روحی و روانی جنس مخالف بپردازد. اما آصفه با مهارت کامل و با تجربه ای که از برخورد با پسرها داشت به خوبی تمام حالات و رفتارهای آنها را در سنین نوجوانی به صورت نوشته تقدیم استاد کرد. استاد جوان با خواندن آن تحقیق تازه متوجه دانشجوی آرام کلاس خود شد . در پس آن آرامش چیزی را می دید که قادر به شناخت آن نبود آصفه به صحبت کردن با استاد تمایلی نداشت و زمانی که استاد از او خوبه دیدنش برود سعی داشت بهانه بیاورد.
جواب سوالهای دکتر را کوتاه و مختصر می داد . یوسفی برای آنکه نسبت به او کنجکاو شده بود. پرونده او را مطالعه کرد چیز زیادی نفهمید می دانست که اهل اصفهان نیست اما از خودش نمی توانست چیز زیادی بپرسد. یوسفی از معدود استادانی بود که دانشجویان با او رابطه ای عمیق و عاطفی برقرار می کردند و بیشتر به چشم یک مشاور و راهنما ظاهر می شد . طرفداران زیادی در بین دانشجویان داشت در طول آن دوسال با تمام دانشجویانش یکبار را در مورد مسائل خصوصی آنها صحبت کرده بود اما آن دختر آرام وکم حرف از جواب دادن به سوال هایش طفره می رفت. اواخر ترم چهارم بود که متوجه استاد شد و دانست که آن مرد را نسبت به خود حساس کرده است . چنین چیزی را نمی خواست. استاد همیشه در بین دانشجویان ساده ظاهر می شد. زیبایی خاصی نداشت اما مهربان بود و به خوبی با مشکلات کنار می آمد . از نظر دانشجویان او عیبی نداشت و قابل پسند بود. آصفه در تمام دانشکده فقط با مریم ارتباط برقرار کرده بود . در مورد مریم همه چیز می دانست اما مریم در مورد زندگی او هیچ چیز نمی دانست لهجه ی آصفه نشان می داد که اهل تهران است برای خاموش کردن آتش کنجکاوی مریم گفته بود پس از قبولی در دانشکده ی اصفهان با تمام خانواده به آنجا آمده است و پس از تمام شدن درسش به تهران بازمی گردد. مریم در مورد یوسفی و علاقه اش به او خبر داشت اما اصفه اجازه نمی داد در این مورد صحبت کند. در طول یکسال دوم هیچ نامه ای از حامد به دستش نرسید گرچه چندین نامه برای او نوشته بود. پایان گرفتن سال دوم باعث شد برای مدتی از درس و دانشکده و همین طور یوسفی دور باشد . آن زمان درد شکم بیشتر به سراغش می آمد دفعات بیشتر و طولانی تر داشت که خودش را نگران کدره بود. لازم نمی دید حرفی بزند و چون قبل از آن که حقیقت روشن شود آن درد را داشت نمی توانست دلیل خاصی برای آن پیدا کند . فکرهای گوناگونی به سراغش می آمد به دو خواستگارش جواب منفی داده بود و خانم بهروان اصرار داشت در مورد نفر سوم بیشتر فکر کند اما بی فایده بود خانم بهروان دلیل قانع کننده ای برای آن نمی یافت . آصفه به اصفهان عادت کرده بود . دکتر تا حدودی به روحیات او شناخت پیدا کرده بود و مطمئن بود پای شخصی در میان است که باعث رد کردن آنها شده است دکتر و خانم بهروان در مورد حرفهایی که حامد زده بود چیزی نمی دانستند و فقط فرشته بود که از رابطه آنها خبر داشت . دکتر از همسرش خواست تا با آصفه صحبت کند و در مورد جواب منفی او توضیح بخواهد. پسر همکارش را تائید کرد و حس می کرد دخترش با او خوشبخت خواهد شد . فرشته گرچه سال قبل در آزمون سراسری نتیجه ی مطلوب را کسب نکرده بود اما این سال هم قصد داشت خود را آزمایش کند. آن روزها بیشتر وقت خود را در کلاس و یا کتابخانه می گذراند اما با حادثه ای که برایش روی داده بود توجهی به درس نداشت . خانم بهروان با آنکه متوجه رفتار فرشته شده بود اما سعی داشت خانه ای آرام برای بچه ها ترتیب دهد. زمانی که از موضوع خواستگار فرشته باخبر شد تصمیم گرفت با آصفه صحبت کند . پس از آنکه آصفه اجازه ی ورود داد قدم به اتاق او گذاشت . آصفه را مشغول نوشتن دید. دفتری که در مقابل او بود تنها همدم و رازدار آنروزهایش بود دکتر و خانم بهروان می دانستند آصفه هرگاه فرصت کند به سراغ آن دفتر می رود و هرآنچه برایش حادث می شود در آن می نویسد. خانم بهروان بالای سر دخترش ایستاد و گفت: هنوز هم مشغول نوشتن هستی ؟ تو که یک ماه پیش ترم رو تموم کردی خیلی دلم می خواد بدونم توی این دفتر چی می نویسی.
با نوک قلم به صفحه ی سفید دفتر اشاره کرد و گفت: سفید همیشه پاک ترین رنگ خداست اما من بیهوده برگه های سفید دفترم رو با یک مشت مزخرفات سیاه می کنم.
عزیزم هرکسی حق داره از آینده و گذشته چیزی برای خودش یادگار داشته باشه این دفتر شاید روزهای بعد تو رو به یاد امروز بیندازه و آن وقت می بینی که زمان چقدر سریع می گذره.
من دوست ندارم هیچ وقت به یاد این روزهای تلخ بیفتم. شیری را که مادر با خود آورده بود نوشید از نگاه مادر فهمید که برای گفتن مطلبی دچار تردید شده است با جدیت گفت: در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست اگر خیره گوش می کنم.
نفس بلندی کشید و گفت: خیر که هست نمی دونم چه طور بگم چی شده باز هم یک خواستگار جدید؟
سرش را تکان داد و گفت: پسر یکی از همکاران دکتره پدرت خیلی از اون تعریف می کنه و می گه شناخت هم روی خودش و خانواده اش داره ساعد که خیلی از اون تعریف می کنه اجازه خواستند....
اجازه لازم نیست من که به شما گفتم قصد ندارم یعنی حالا به این موضوع فکر نمی کنم.
چرا دخترم؟آصفه تو موقعیتهای خوبی داری که استفاده نمی کنی دخترم تو خیلی جوونی و آینده رو خیلی دور می بینی اما تقدیر به میل من و تو عمل نمی کنه من سعی کردم در این مورد دخالت نکنم و تصمیم گیری در این مورد رو به عهده ی خودت بگذارم . اما این طور که پیداست تو اصلا به این موضوع فکر نمی کنی .
من به ازدواج خیلی فکر کردم.
نتیجه ؟
این که بازهم صبر کنم.
برای چی ؟ تو با این کارت حق فرشته را هم نادیده می گیری.
چه ربطی به فرشته داره؟
چرا مربوط نیست یک آقای مهندس خانواده دار اسیر فرشته زمینی ما شده .
با خوشحالی گفت: مامان راست میگی؟
بله این طور که فهمیدم فرشته بدجوری توی گلوی اون گیر کرده اما....
چی شده ؟ فرشته راضی نیست؟
اشتباه نکن فرشته خانم در این مورد سرخ و سفید شدن و تنها دلیلی که موافقت نکرده تو هستی اون فکر می کنه چون تو بزرگتر هستی باید اول تو ازدواج کنی حق هم داره به هر حال خانواده ی اون پسر هرچه قدر هم خوب باشند باز هم می خواهند بدونند چرا فرشته که کوچکتره زودتر ازدواج می کنه .
چه ربطی به من داره؟
وقتی می گم هنوز جوونی قبول نمی کنی . تو که نمی فهمی مردم چه فکرهایی می کنند و چه حرفهایی می زنند اگر بپرسند چرا آصفه ازدواج نمی کنه چی جواب بدم؟
کمی جابجا شد و گفت: شما بگو نامزد داره.
دروغ بگم؟
چرا دروغ؟
کدوم نامزد؟
گرم شد و زمزمه کرد : شما حامد رو فراموش کردین؟
زن رنگ به رنگ شد و گفت: اما آصفه!
مامان چی ؟
حامد چهارسال منتظر تو نمی مونه خودت که خانم فراست و بهتر می شناسی هیچ وقت به حامد اجازه ی ازدواج با تو رو نمیده .
با اطمینان گفت: اما من می دونم که حامد منتظرم می مونه ....
روی کدوم اصل ؟دخترم تو با چه حسابی اطمینان داری که حامد این همه مدت به خاطرت صبر می کنه . از کجامعلوم همین حالا توی دانشکده با کسی نامزد نکرده باشه؟
احساس سرما کرد و با خشم گفت: امکان نداره. حامد توی نامه اش نوشته خودش نوشته که منتظرم می مونه برخاست و بین کتابهایش به جست و جو پرداخت و دونامه را از بین آنها پیدا کرد و مقابل مادر نها. خانم بهروان با کمی تردید آنها را باز کرد و مشغول خواندن شد. تنها آرزویش این بود که مادر هنوز هم به گفته های حامد اعتماد داشته باشد.
خانم بهروان پس از خواند دونامه لبخند زد و گفت: مثل این که حق با تو بود نفس راحتی کشید خانم بهروان نامه ها را به طرفش گرفت و گفت: خودت با فرشته صحبت کن.
سرش را با رضایت تکان داد. پس از رفتن مادر بازهم مشغول نوشتن شد. هر آنچه در آن روزها اتفاق می افتاد می نوشت تا روزی همه را در اختیار حامد بگذارد. آن دفتر تنها چیزی بود که راز دردهای شکم او را می دانست و با تمام احساسات اصفه آشنا بود. پس از تمام کردن صفحه برخاست و به طرف اتاق فرشته رفت واو را مشغول مرور درسهای گذشته دید خواست بازگردد و در فرصتی دیگر به دیدن او برود که فرشته سرش را بلند کرد و گفت: مطمئنی خورشید از شرق طلوع کرده ؟
در را بست و گفت: تو چی فکر می کنی؟
من که حدس می زنم ساعت پنج بعدازظهر از اتاق طلوع کرده حالا چرا نمی شینی.
نمی خواستم مزاحم درس خوندن تو بشم. فرشته کتابی را که مقابلش بود بست و گفت: اگر مشکل درس خوندن بنده است بی خیال درس. می دونی چند وقته به اتاقم نیومده بودی تا با هم حرف بزنیم؟
گفتم که دوست نداشتم مزاحم درسهات بشم.
تو دیگه از مزاحمت حرف نزن که خودت می دونی چقدر دوستت دارم.
آصفه لبخند مرموزی زد و گفت: خبرهای تازه تازه شنیدم. فرشته متوجه منظور او شد صورتش کمی رنگ گرفت و گفت : در چه مورد؟
به آرامی به گونه ی او زد و گفت: که فرشته من نمی دونه ؟
به به فرشته خانم این رسمش بود ؟ آقای مهندس و خواستگاری و ...من که آدم نبودم بیایی خودت بگی تقصیر منه که آب هم می خورم به تو می گم.
ببین آصفه من چند بار خواستم که با تو صحبت کنم می خواستم قبل از اینکه مادر چیزی بفهمه موضوع رو به تو بگم اما هر دفعه گفتی برای بعد هر وقت خواستم حرف بزنم و تو نظر بدهی گفتی وقت نداری و همیشه دیدم سرت توی کتابه من هم که نمی خواستم به خاطر خودم مزاحم تو باشم.
آصفه دید حق با اوست آن روزها فرشته چندین بار خواسته بود با او حرف بزند اما آصفه آن قدر مشغول خودش بود که فراموش کرده بود. گفت: حالا بی خیال این حرفها اصل موضوع چیه ؟ دوست ندارم توی چند جمله خلاصه کنی و تحویلم بدی که اومده خواستگاری کجا تورو دیده ؟
فرشته آن دختر را دوست داشت و می دانست تنها کسی که به احساسش احترام می گذارد آصفه است . گرچه این روزها توجهی به فرشته نداشت و بیشتر در خودش فرو رفته بود . حالا که او خودش آمده بود تا بشنود فرشته با اشتیاق حرفهایی را که نتوانسته بود به خانم بهروان بگوید می توانست برای آصفه بگوید. با اشتیاق گفت : چند ماه پیش داشتم از کلاس برمیگشم هوا نسبتا تاریک شده بود داشتم راه خودم رو می رفتم که دیدم مرد جوانی به سرعت روی زمین نشست . فکر کردم برایش اتفاقی برایش افتاد. کمی نزدیک شدم و دیدم با قلمی که در دست داشت روی برگه ای علامت گذاری می کرد. خنده ام گرفت و نتوانستم خودم رو کنترل کنم کنجکاور شدم بدونم توی اون برگه چیه که اون طور مجذوب آن شده بود و حتی فراموش کرد آنجا پیاده روئه . بالای سرش ایستاده و به برگه نگاه کردم . ابتدا متوجه نبود اما یک باره سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. شرمنده شدم اما از کارش خنده م گرفته بود با سرعت روی برگه خط کش می گذاشت و خط می کشید. بلند شد لباسش را تکانید و گفت: چی خند
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 11:04 ق.ظ
 
ارسال: #24
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
و انتظار برای همه سخت بود. فرشته و فرهنگ زمانی که موضوع را شنیدند به دیدن آصفه رفتند و همه آن روز برای منفی بودن بیماری آصفه دعا کردند اما بر خلاف تصور همه جواب عکس و آزمایش ها گویای خبری ناخوشایند بود. دکتر محمدی آن روز زود تر از همیشه مطب را تعطیل کرد. خانم بهروان و آصفه برای رفن به بیمارستان آماده بودند. دکتر جمالی در مقابل آصفه و مادرش گرم و صمیمی برخورد کرد و سعی کرد بهانه ی معاینه ی جدد آصفه توسط همکارش با دکتر محمدی تنها صحبت کند. آنها را به اتاق کناری که به وسیله ی در بزرگی به اتاق خودش متصل بود و لوازم پزشکی آن را پر کرده بود فرستاد. مقابل دکتر نشست. محمدی از ان نگاه و تامل او فهمید که برای گفتن تردید دارد. شنیدن خبر بیماری گرچه سخت بود اما باید می شنید. نگاهی به عکس ها انداخت و گفت: نظر تون چیه دکتر؟
جمالی بیهوده قلم را بر روی کاغذ حرکت داد و گفت: شما و من نقطه ی مشترکی داریم و آن هم شغل ماست. پس نمی تونم در مقابل یک همکار دروغگوی خوبی باشم. دوست داشتم که به شما بگم که دخترتون مشکلی نداره اما...
محمدی سرش را نزدیک برد و گفت: خواهش می کنم واضح صحبت کنید من متوجه نمی شم اگر دخترم مشکلی داره با صراحت عنوان کنید مثل این که در گفتن تردید دارید. بله من متوجه حساسیت همسر شما نسبت به دختر خانم شدم اما حقیقت رو باید با شما در میان بگذارم و متاسفانه باید اونها هم با این حقیقت روبرو شوند. همون طور که ملاحظه می کنید غده ای در شکم دختر شما مشغول رشد و تکثیره. محمدی با وحشت گفت: سرطانیه؟
در این مورد نمی تونم نظریه درستی داشته باشم من این عکس رو به دو تا از همکارانم نشون دادم چیزی شبیه کیست می مونه. - - خب در این صورت با یک عمل جراحی می تونیم برش داریم. - - گفتم شبیه کیست از جهتی که رشد اون باعث حجیم شدن شکم خانم شده مثل اینکه جنینی در بدن مادر رشد کنه اما خیلی وحشتناکه. دختر شما باید هر چه زود تر باید عمل بشه و متاسفانه باید به عنوان کنم این عمل در کشور ما انجام نمی شه. هیچ دکتر حاضر نیست...
شما باید کاری بکنید!
دکتر محمدی من می دونم که شما نگران دخترتون هستید. غده های سرطانی خیلی وقته که مورد مطالعه قرار گرفته اما این یک مورد استثنائیه. از نظر عملکرد شبیه کیست می مونه اما به خطرنتکی غده های سرطانی و شاید بدتر-!—
---یعنی این عمل اینج-ا غیر ممکنه؟
دکتر قصد نا امید کردن شما رو ندارم اما تنها چهار مورد این عمل در تهران و با حضور دکترهایی که در دانشکده های عالی جهان درس خوندند انجام شد اما شانس زنده بودن بیمارها فقط بیست درصد بود و هر چهار نفر بلافاصله بعد از عمل از بین رفتند، یک مورد دیگه این که....
محمدی با امیدی دست روی دست نهاد و گفت: همسرم دق می کنه اگر بفهمه... دکتر هیچ راهی نیست؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت: متاسفانه خیر. حتی برای پیشگیری از این غده ها و کاهش سرعت رشد اون ها راهی پیدا نشده. البته بد نیست که یک نکته رو عرض کنم. آلمان تنها جایی که این عمل رو انجام داده و البته چند تا از این عمل ها رضایت بخش هم بود. چهره ی محمدی از هم باز شد گفت: یعنی ممکنه دخترم سلامتی خودش رو به دست بیار؟
جمالی با دقت عکس را نگاه کرد و گفت: این عمل ها عوارض زیادی داشته است منظورم از رضایت بخش بودن اینه که فرد رو از مرگ نجات خواهد داد. بیمارستان های اونجا غده ها رو خارج می کنند یعنی عمل رو با کمی سخت گیری البته اگر هنوز دیر نشده باشه انجام می دهند اما تضمینی برای آینده و سلامتی نمی دهند. ممکنه به بخش هایی از شکم آسیب برسه و البته بستگی به محل قرار گرفتن غده داره. پیشنهاد می کنم یک بار دیگه از اعضای داخلی عکس برداری بشه. هر هفته یک عکس بگیرید تا میزان رشد غده ها در هر هفته مشخص بشه اما باید عرض کنم شما وقت زیادی ندارید، غده رشد سریعی داشته و احتمال هر خطری هست. محمدی با نا امیدی برخاست و زیر لب گفت: جواب سپیده رو چی بدم؟ جمالی به احترام او بلند شد و گفت: بهتره عجله کنید اگر پیشرفت غده به سرعت فعلی پیش بره هر لحظه دختر شما رو به مرگ نزدیک می کنه. صراحتم رو ببخشید اما مرگ به دختر شما خیلی نزدیکه....
حرف در دهان دکتر جمالی نیمه تمام ماند زمانی سپیده با درماندگی گفت: دکتر دخترم چه بیماری داره؟ خواهش می کنم حرف بزنید. محمدی به طرف او رفت و گفت: سپیده آروم باش تا بگم.
اشک در چشمهای زن حلقه زد و گفت: غده ی سرطانی؟
حالت مبهوت او باعث شد تا جمالی بگوید: خانم آروم بگیرید، غده اش سرطانی نیست فقط باید هر چه زود تر عمل بشه تا مانع پیشرفت و تکثیر سلولهای بیماری بشیم. آصفه از نگاه اشکبار مادر و چهره ی در هم پدر دریافت که بیماری اش ساده نیست. دس مادر را گرفت و گفت:
مامان چی شده؟
دکتر محمدی سعی کرد به گونه ای مانع گفتن موضوع به آصفه شود اما همسرش در میان گریه گفت: عزیزم می گن تو غده ی سرطانی داری.
آصفه بی حرکت شد. احساس کرد تمام عضلاتش منقبض شد. اتاق سفید دور سرش چرخید و در آغوش مادر گریست. آن شب خانه پر شور دکتر محمدی به عزا خانه مبدل شده بود. فرشته و فرهنگ هم به جمع آن ها اضافه شده بود و گریه های گاه و بی گاه فرشته روحیه آصفه را ضعیف تر کرد. پاسخ تمام عکس ها نا امید کننده بود و غده با سرعتی زیاد در حال پیشرفت بود. رشد و تکثیر این غده باعث نگرانی پزشکان شده بود. تیم پزشکی هر لحظه را غنیمت می شمردند. خبر زود تر از تصور میان خانواده ی فرهنگ پیچید. در میان جمع همه به آه و اشک می پرداختند و دلسوزی ها برای آصفه آزار بخش بود. آن شب در جمع صمیمی خانواده ی فرهنگ آمده بودند تا حال آصفه را بپرسند. خانم بهراوان که آصفه را در میان جمع ندید گفت: دخترم هر روز ضعیف تر می شه. می ترسم از دست بره. گریه بار دیگر امانش نداد و فرشته نیز با او همراه شد. آه و ناله و همدردی دیگران نیز بلند شد. در آن میان تنها نوید بود که حرفی نمی زد. زمانی که صدای گریه ها بلند شد و دکتر سرش را میان دو دست گرفت نوید به تنگ امد و گفت: واقعا از شما بعیده. به جای این که به آصفه خانم روحیه بدین در تضعیف روحیه اش موثر هستید. با این کار ها نه تنها به او کمک نمی کنید بلکه اون خودش رو می بازه و تمام امیدش را از دست می ده. خواهش می کنم بفهمید که اون دختر به قدر کافی ناراحت هست. دکتر شما به خانمتان بگوئید نا امیدی در تشدید بیماری موثره. آخه چرا سعی نمی کنید به جای گریه و زاری دلداری اش بدین؟ الان بیش از همه چیز به امیدواری از سوی شما نیاز داره. وقتی شما که باید اون رو هم از این حالت در بیارید این طور شیون می کنید چطور انتظار دارید اون دختر مظلوم که الان بیش از هر چیزی به امیدواری از سوی شما نیاز داره با درد و بیماری اش کنار بیاد. با این کار نه تنها با اون همدردی نمی کنید بلکه عامل مثبتی هم در تشدید بمیاری هستید. من نمی فهمم چرا سعی نمی کنید با حرکات و صحبت های خودتون اون رو به زندگی امیدوار کنید. آصفه با این وضعیت خودش هم باور می کنه که به سلامتی اش امیدی نیست و اگر اون امیدش رو از دست بده از همین حالا باید همه چیز رو تموم شده تصور کنید. اون دختر فقط بیست سال داره و این شما هستید که باید در تقویت روحیه اش موثر باشید من فکر می کنم به جای این همه آه و زاری بیشتر به اون فکر کنید. اصلا می دونستید این سه روز دختر شما سر کلاس درس حاضر نبوده در صورتی که داخل محوطه ی دانشکده قدم می زده؟ دکتر محمدی شما بهتر از هر کس می دونید که حالا فقط تنها داروی موثر برای چنین بیمارانی تقویت روحیه است. درک می کنم که ضربه ی سنگینی بوده اما چرا به جای شیون و ناله سعی نمی کنید به طریقی به اون کمک کنید. شما قصد کردید که اون رو برای معالجه به آلمان ببرید اما با این رفتار دختر شما هیچ امیدی به بهبودی نداره. دعا کنید و سعی کنید دلداری اش بدین. خانم سجادی پس از پایان صحبت های نوید خواست حرفی بزند که آصفه وارد شد. گویا تمام حرف های نوید را به گوش شنیده بود. با نگاهی حاکی از مهربانی از او قدرشناسی کرد. گفته های مرد جوان تاثیر زیادی در سپیده داشت. بیش از آن که از بیماری اش بگویند برای دختر جوان از سلامتی دوباره سخنها می گفتند. گرچه آز گفته های دو پهلوی پدر پذیرفته بود موفقیت عمل فقط پنجاه درصد برای زنده ماندن بیشتر نیست با این وجود شادی و نشاط فرشته و فرهنگ در او بی تاثیر نبود و کمتر به بیماری اش می اندیشید. در آن لحظات بیشتر از همیشه به وجود حامد نیاز داشت.امتحانات پایان سال سوم نیز آغاز شد و با در نظر گرفتن وضعیت، استادانی حاضر شدند مدتی زود تر امتحانات او را برگزار کنند. تمام کادر دانشکده حتی استادانی که با او درس نگذرانده بودند در مورد بیماری او می دانستند و هیچ یک به سلامتی دوباره ی او امیدی نداشتند. در این میان یوسفی بیش از دیگران ناراحت بود. تا چند روز نمی توانست خود را قانع کند که آن دختر را فراموش کند. امیدی به بهبودی او نبود، پس از پایان گرفتن امتحانات ویزای سفر به آلمان آماده بود. دکتر، سپیده و آصفه مسافران این راه بودند. اما بیشتر آنان که از وضعیت آصفه با خبر بودند تا حدودی اطمینان داشتند و که دکتر و همسرش بی آصفه باز می گردند. صورت آصفه هر روز پریده رنگ تر می شد، هر چه از وزن بدنش کم می شد در عوض بر حجم شکمش افزوده می شد که این مسئله آزار بخش بود. دکتر برای وا از دانشکده یک ترم برگه ی ترخیص گرفت. اما استادان و حتی مدیر دانشکده اطمینان داشتند که دختر جوان هرگز پس از این سفر قدم به دانشکده نخواهد گذاشت. یک هفته به سفر مانده بود که خانم سجادی آن ها را به منزلش دعوت کرد. آصفه گرچه بیمار و اندوهگین بود اما نیرویی غریب او را به طرف آنها می کشید. فرشته بیشتر از هر زمان دیگری با او می ماند. آن شب هیچ کس برای لحظه ای از تصور سلامتی دوباره لبخند بر لب نشست. پس از خوردن غذا خواست در جمع کردن و شستن ظرف ها به دیگران کمک کند اما اجازه ندادند. به حیاط منزل سجادی رفت و لب باغچه ی آن نشست مهتاب در آسمان امیدوارش می کرد و آن نور رنگ پریده او را شاد می ساخت. با دست مشغول کناز زدن آب حوض بود که صدایی توجهش را جلب کرد: در این شب مهتابی دعا کنید. صاحب صدا آشنا بود. به نگاه او نگریست. نوید ادامه داد: فقط توکل کنید و امیدوار باشید من اطمینان دارم که شما همرا پدر و مادرتون از این سفر باز می گردید. کمی دور تر نشست و به حرکت امواج آب که آصفه درست کرده بود نگریست. زمزمه کرد: روح پر تلاطمی دارید.
آصفه به آب خیره شد و گفت: اما محتاج آرامش هستم.
مطمئن باشید که به اون می رسید.
امیدوارم.
همیشه امیدوار باشید. اجازه می دهید من هم امیدوار باشم؟ آصفه سر بلند کرد تا قسمت پنهان کلام او را از چهره اش بخواند.
نوید گفت: اگر منتظر بمونم قول می دهید که سلامت باز گردید؟ نسبت به او بی تفاوت نبود اما با وجود حامد فراموشکار نمی توانست به هیچ کس بیندیشد. به آب چشم دوخت و گفت: یک نگاه دیگه پیش از شما انتظار رو تجربه کرده. نگاهی که شاید همین حالا در زیر این آسمون تیره تقاضای با من بودن می کنه. آصفه وقتی این حرف رو می زد خودش نیز اطمینان نداشت که گفته اش حقیقت داشته باشد اما ادامه داد: من باید سلامت برگردم به خاطر خودم هم که زنه نباشم باید به خاطر اون زندگی کنم. - - بوسفی؟
نگاهش کرد و گفت: شما در اون مورد می دونید؟
نوید سرش را تکان داد و گفت: درست حدس زدم؟
نه، بخاطر یوسفی نه. یک نفر دیگه در پانصد کیلو متری اینجا از من تعهد بازگشت گرفته.
تهران؟
سرش را تکان داد و گفت: می دونم باید بخاطر اون هم که شده برگردم. حامدی توی تمام صحنه های زندگی اش من رو سهیم می دونه. اگر برگردم البته سالم باید برم تهران. توی نامه ی حامد آهنگ جدایی و درد فراق موج می زنه. بوی نامه اش عطر امید داره البته با حسرت آمیخته.
زمزمه کرد: پس من چی؟
جا بجا شد و گفت: دنبال کسی بگردید که برای تقسیم احساسش دچار مشکل نباشه. دنبال کسی باشید که در مرکز قلبش فقط نام شما باشه. حامد نمی دونست و نمی خواست که من در مورد خودم با کسی حرف بزنم. من به عنوان آصفه ده روز با اون بودم اون فقط ده روز بود که آصفه رو کشف کرده بود اما نیمه ی گمشده ی وجود من در تمام سالهای کودکی و نوجوانی با نام دیگه همراهش بود. می دونم که منظورم رو درک نمی کنید اما خواهش می کنم به کسی بگید دوستت دارم که فقط چشم انتظار شما باشه و شما چشم انتظار اون.
به عنوان یک برادر همیشه برای من عزیز هستید.
هیچ وقت برادر نداشتم البته بعد از آمدن به اینجا من حالا جز به حامد به هیچ کس دیگه فکر نمی کنم. تنها کسی که باید به خاطرش سلامت برگردم حامده. با این که از اون خبری ندارم اما می دونم دور از من به من فکر می کنه.
نوید با نا امیدی گفت: باید حدس می زدم که خود شما اسیر کسی دیگه هستید اشتباه کردم.
مستقیم به صورت او چشم دوخت و گفت: چون فکر می کردید من می تونم آینده با شما باشم خواستید که امیدوار باشم؟
نوید فهمیده تر از ان بود که در ان موقعیت به خاطر خودش به چیزی جز سلامتی آصفه فکر کند. نباید به پاسخ منفی او خرده می گرفت و باز هم با احساسی که نسبت به او داشت امیدوار بود سلامت باز گردد. بلند شد و گفت: نه من همیشه برای سلامتی شما دعا می کنم و دوست دارم با توکل به خدا به معجزه و سلامتی تون امیدوار باشید و مطمئن باشید برای خالق هیچ کاری غیر ممکن نیست. امیدوار باشید که عمل با موفقیت انجام می شه. پشت بر او کرد و ادامه داد: من در نیایش نمازها تا بازگشت شما فقط خواهان سلامتی ات هستم. امیدوار باشید حداقل به خاطر حامد! به راه افتاد که به میان جمع باز گردد.
آصفه برخاست و گفت: نوید؟ بازگشت و نگاهش کرد. سر به زیر انداخت و گفت: شما مثل یک دوست برام عزیز هستید. در این مدت فهمیدم که قلب شما بیش از آن چه تصور می کردم وسعت داره. من دوستتون دارم اما نه طوری که حامد رو دوست دارم. به چشم یک برادر...
چند بار سر تکان داد و گفت: می فهمم فقط سلامتی دوست عزیزی رو از خدا طلب می کنم! به سالن باز گشت. سبک شده بود و حالا می دانست دختر جوان آن قدر امید دارد که برای سلامتی اش امیدوار بود. آصفه پس از آن گفت و گو احساسی حاکی از تقدس و تکریم نسبت به نوید در خود می دید. آن جوان را دوست داشت اما حامد تنها مرد زندگی و آینده ی او بود، می دانست که فقط به حامد تعلق دارد و به خاطر اوست که با پدر و مادر همراه شده است. روز های آخر به سرعت سپری شد و مسافران در میان اشک با یک دیگر وداع کردند. بی تابی فرشته ، آصفه و خانم بهروان را تحت تاثیر قرار داده بود. علاقه ی او به خانم بهروان آن قدر زیاد بود که نمی توانست از آغوش جدا شود. خانم سجادی و شوهرش به همرا نوید برای بدرقه آمده بودند. هیچ یک از آن ها در مورد آینده ای که در پیش بود خبری نداشتند و فقط آمده بودند تا روحیه مسافران را تقویت کنند. دست تقدیر چون همیشه بی دخالت واسطه ای رقم می زد و گریزی از آن نبود. دو خواهر آن قدر پا به پای هم گریستند که خانم سجادی از ترس به هم خوردن حال آصفه به آن وضعیت پایان بخشید. نوید رو بروی آصفه ایستاد و با اقتدار کفت: امیدوارم همیشه امیدوار باشید و توکل کنید. در نگاه و لحن کلامش آرامشی بود که آصفه آن را می فهمید. زمانی که خود را روی صندلی هواپیما یافت دانست که با وطن وداع کرده است. زیر لب گفت: بدرود وطن! و اندیشید: شیاد آخرین باری باشه که به آن خاک مقدس می نگرد.
برلین شهری زیبا و بزرگ می نمود. خستگی راه آنها را برای یک خواب دو ساعته دعوت کرد هتل و کارکنان آن برای دختر جوان جذابیت ویژه ای داشت. با دیدن آن ها به خوبی می فهمید که با ان ها فرق دارد. پوست سفید، موهای طلایی و چشم های روشن آنها نشان می داد که غربی هستند و آصفه برای آن ها که چشم سیاه و ابروهای کمانی شرقی را کمتر دیده بودند دختری زیبا جلوه می کرد. زیر نظر بهترین پزشکان آلمان به معالجه پرداخت. ضایعات بیماری بر دیگر نقاط بدن بی تاثیر نبود . دکتر محمدی به خوبی می فهمید که حال جسمی آصفه بد می شود و قوای او به تحلیل می رود. وخیم بودن اوضاع را هر بار پشت دروغی پنهان می کر تا بیش از آن باعث ناراحتی سپیده نشود. مادر شب و روزش را وقف او کرده بود. بیماری دختر جوان برای ان ها یی که در هتل بودند روشن شده بود و هر یک سعی داشتند به گونه ای او را خوشحال کنند و در شاد کردن او موثر باشند. آصفه
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 11:04 ق.ظ
 
ارسال: #25
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
گرچه زبان آن ها را به خوبی نمی فهمید اما بودن آن ها برایش غنیمت بود. دو ماه بود که در برلین ساکن شده بودند اما پزشکان تا آن روز نظریه قطعی در مورد جراحی و برداشتن غده به آن ها نداده بودند. محمدی این امروز و فرداها را نتیجه ناامیدی پزشکان می دانست و تصمیم گرفت بیش از آن آصفه را با مصرف دارو و قرار گرفتن زیر اشعه لیزر آزار ندهد. وقتی دکتر معالج باز هم او را به صبر فرا می خواند. تاب از کف داد و فریاد کشید: تا کی؟ تا چه موقع؟ اگر مطمئن باشم دخترم با این شیوه ی درمانی معالجه می شه حاضرم تموم عمرم صبر کنم اما شما حتی نظر قطعی در مورد بهبودی اون ندادید.
مرد سرش را به علامت تاسف تکان داد. دکتر ناامید و سرخورده در خیابان های شلوغ و پر زرق و برق برلین می اندیشید. چطور می توانست بار دیگر به چشمان منتظر و مشتاق آصفه و سپیده پاسخ منفی بدهد. قدم هایش برای بازگشت به هتل سست بود اما می دانست چاره ای جز رویارویی با حقیقت ندارد. پس از ساعتی راه هتل را در پیش گرفت. صاحب هتل و آن هایی که دکتر را می شناختند از آن چهره ی درمانده و زخم دیده دریافتند باز هم پاسخ عکس و آزمایش منفی بوده است. صاحب هتل او را به نوشیدن نوشابه دعوت کرد. دکتر احساس کرد نیاز به گفت و گو دارد. مقابل او نشست و باز هم از گرفتاری اش گفت. مرد در مقابل دیدگان پر اشک او متاثر گشت و گفت: اینجا اصلاً روابط به این خوبی نیست. راستش من واقعاً به این احساسات شما تبریک می گم. گرچه همه گفتند امیدی نیست اما من باز هم دعا می کنم مسیح دخترتون رو به شما برگردونه.
محمدی برخاست و گفت: فقط باید منتظر یک معجزه بود.
به طرف اتاق راه افتاد. پایش برای بالا رفتن از پله ها بالا نمی رفت اما مجبور بود این بار حقیقت را عنوان کند. سپیده منتظر بود و چشم به در داشت. از نگاه دکتر دریافت تلاش پزشکان باز هم بی نتیجه بوده است. محمدی سراغ آصفه را گرفت. خانم بهروان به اتاق دیگر اشاره کرد و گفت: تازه خوابیده. امشب حالش بهتر بود. غذا رو به خوبی برد. دکترها چی گفتند؟
محمدی خواست به گونه ای صحبت را عوض کند اما نگاه سپیده مانع شد و مجبور گشت حقیقت را عنوان کند. به آرامی گفت: باز هم بی نتیجه بود.
- دیگه دارم دیوونه می شم. حالا تکلیف چیه؟
محمدی استوار و محکم گفت: سپیده من دیگه تحمل ندارم. امشب خیلی فکر کردم. ما تا دو هفته دیگه بر می گردیم.
زن برآشفت و گفت: پس آصفه چی؟ مگه قرار نبود عمل بشه. برگردیم که پرپر شدن گلم رو ببینم؟ برگردیم که برای دخترم به جای لباس عروس کفن آماده کنم؟ ساعد من می میرم اگر آصفه نباشه. من باید برگردم اما با آصفه سالم. تا هروقت که لازم باشه اینجا می مونم.
دکتر با خشم گفت: چرا نمی فهمی؟ بمونی که چی بشه. سه ماهه به تمام بیمارستان های اینجا مراجعه کردم. بهترین ها رو بالای سر اون آوردم. سپیده حتی جرات عمل کردن دخترم رو ندارند. اونا فکر می کنند اگر آصفه عمل بشه زودتر از بین می ره. بزرگترین دکتر حتی حاضر نیست در مورد این بیماری چیزی بشنوه می گه حاضر به قبول این عمل نیست.
تو انتظار چی داری؟ اینجا بمونی و برگردی فرقی به حال آصفه نمی کنه. اینجا موندن یعنی هر لحظه آصفه رو به مرگ نزدیک تر کردن.
سپیده اختیار از کف داد و به طرف او هجوم برد. بر سینه اش کوبید و فریاد کرد: نه! آصفه نمی میره. نمی گذارم برای اون اتفاقی بیفته. دخترم زنده می مونه. باید زنده بمونه ساعد.
مرد به آرامی دست های او را گرفت. به صورت پر اشک او نگاه کرد و گفت: آرام باش عزیزم. این داروها آصفه رو ضعیف تر می کنه. قامت بلند اما رنجور آصفه در مقابل آن ها ظاهر شد. صورت دختر جوان را هاله ای نور پوشانده بود. به آرامی گفت : حق با پدره. من دوست دارم توی وطن خودم بمیرم و خاکسپاری بشم.
سپیده اختیار از کف داد. دخترش را در آغوش گرفت و با صدای بلند گریه کرد. گریه ی یک زن و مرد برای دختری که از زندگی اش چیزی جز سختی به خاطر نداشت سخت بود. دکتر تمایلی به پنهان کردن اشک هایش نداشت. آن دختر را به اندازه ی فرشته دوست داشت. حالا دیگر آصفه و فرشته برای او فرقی نداشتند و سعی می کرد دخترش را از مرگ نجات بدهد. صورت رنگ پریده ی آصفه را نوازش کرد و گفت : اگر خواست خدا باشه زنده می مونی. تلاش ما بی فایده است فقط باید توکل کنیم.
آصفه به یاد نوید افتاد. آن شب هر سه تا دمیدن سپیده به نیایش پرداختند. گویا بر دل و جان هر سه الهام شده بود که مرگ برای دختر جوان زود است و باید خالق را به جوانی او قسم بدهند. پس از ادای فریضه به خواب رفتند. هنوز ساعت هشت نشده بود که تلفن به اتاق وصل شد اما هیچ یک برای برداشتن آن اقدامی نکرد. نزدیک ساعت یازده بود که در اتاق با شدت کوبیده شد. دکتر از جا برخاست و در را گشود. در مقابل خویش صاحب هتل را دید که هیجان زده به او می نگرد. مرد با خوشحالی و با همان لهجه ی غلیظ آلمانی به او گفت: از بیمارستان تماس گرفتند. مثل این که خبر خوبی داشتند. تلفن رو چند بار وصل کردم اما کسی جواب نداد. فکر می کنم اتفاق خوبی افتاده چون دکتر بیمارستان خوشحال بود و عجله داشت که با شما جرف بزنه. گفت هر چه زودتر با هم برید بیمارستان.
دکتر دیگر سر از پا نمی شناخت. او را به خود فشرد و پی در پی صورتش را بوسید. راه هتل تا بیمارستان برایشان طولانی بود. پله های بیمارستان را به سرعت طی کردند. در چهره ی دختر جوان برق امید و ایمان موج می زد. دکتر با خوشحالی به آن ها تبریک گفت و اعلام کرد : جراحی که قبلاً این عمل ها رو انجام داده موافقت کرد به همراه تیم پزشکی اش دختر شما رو عمل کنه.
سپیده از شوق گریه کرد و دکتر دست آصفه را به گرمی فشرد. مرد آلمانی با دیدن شادی آن ها گفت: چهار سال پیش این دکتر به همراه یک تیم پزشکی که البته یک همکار زن در راس این ها قرار داره عمل رو انجام دادند. گرچه به قطع عضو منجر شد اما اون مرد الآن مثل گذشته زندگی می کنه فقط از داشتن پا محروم شده. دکتر کارین قول داده بود که دیگه این عمل رو انجام نده. شب قبل یک بار دیگه به دیدنش رفتم و وضعیت رو توضیح دادم. قبول کردم عمل رو انجام بده اما باید بگم این عمل امکان نداره با صد درصد موفقیت انجام بشه.
سپیده به سرعت گفت: فقط پلک بزنه و نفس بکشه برای من کافیه.
محمدی مقصود او را به دکتر فهماند. ساعتی بعد با آن ها همراه شد تا به دیدن جراح معروف جوی کارین بروند. کارین مرد میانسال اما با روحیه ای جوان هنوز طراوت سال های جوانی اش را حفظ کرده بود. گرچه خشم و جدی می نمود اما برای آن ها که فقط حاضر به شنیدن نفس های دخترشان بودند آن مرد فرشته ی نجات بود. دکتر محمدی و دیگران با دقت به دهان کارین چشم دوخته بودند. پس از دقایقی زنی تقریباً چهل و پنج ساله با روپوش آستین کوتاه سفید رنگی به آن ها پیوست. کارین در مقابل او بلند شد و گفت : همکارم هستند. من عمل قبل رو با همکاری ایشون انجام دادم. زبان هم رو می فهمید چون ایرانی هستند.
سپیده با خوشحالی به طرف او رفت و با تمنا گفت : اگر به دخترم کمک کنید و نجاتش بدین همه ی زندگی ام رو به شما تقدیم می کنم فقط خواهش می کنم کمک کنید دخترم زنده بمونه. گویا زن توجهی به حرف های او نداشت. در صورت او خیره مانده بود و سعی داشت مطمئن شود او خودش است. دقایقی بعد با ناباوری قدمی به طرف خانم بهروان برداشت، شانه های او را گرفت و به نگاه او چشم دوخت. سرش را به علامت حیرت تکان داد و زمزمه کرد : س ... سپیده؟
دکتر محمدی و آصفه به صورتش نگاه کردند. زن پزشک با صدای بلند تکرار کرد : سپیده تو هستی؟
خانم بهران ابرو در هم کشید و گفت : بله، شما؟
زن پلک زد و گفت : سپیده من هستم، فراموشم کردی همسر جاوید ...
ادمه ی جمله در دهان او ماند. سپیده آغوش گشود و گفت : مرجان باور نمی کنم.
مرجان در آغوش او زمزمه کرد : هنوز هم مثل گذشته هستی.
سپیده او را کمی از خود دور کرد و با دقت به صورتش خیره شد. در آن لحظه های نامیدی دیدن یک دوست تاثیر زیادی در روحیه ی همه آن ها داشت. مرجان پس از احوال پرسی با محمدی به آصفه چشم دوخت. آن ترکیب چهره شباهت زیادی به سپیده داشت. از آنان دعوت کرد بنشینند. محمدی با خشنودی به همسر جاوید اشاره کرد و گفت : سرهنگ چی کار می کنه؟ حالش خوبه؟
مرجان دفتر بزرگش را روی میز گذاشت و گفت : الآن دیگه سرهنگ نیست اما حالش خیلی خوبه. باور نمی کنم باید دختر سپیده رو عمل کنم. اگر می دونستم بیمار مورد نظر تویی حتمآً اقدام می کردند.
کارین و دکتر و آصفه از دیدن آن صحنه رضایت داشتند. مرجان بهترین عضو گروه کارین بود و در تمام این مدت او حاضر به تکرار عمل جراحی نمی شد و کارین به خوبی می دانست بدون آن زن موفق ایرانی نمی تواند از عهده ی عمل برآید. مرجان بی آن که سوالی در مورد بیماری آصفه بپرسد گفت : خب سپیده خانم بگو ببینم این دخترخانم زیبا که جز سکوت کاری نمی کنه چند سال داره؟
سپیده نظری از محبت به دخترش افکند و گفت : تقریباً بیست سال.
کارین به زبان مادری گفت : برای این سن غده خیلی خطرناکه آسیب پذیری سلول ها چون در سن رشد قرار داره بیشتره.
مرجان به زبان همکارانش گفت : باید هر چه زودتر عمل بشه. شاید همین فردا بعد از ظهر. امشب یک تخت آماده کنید از همین حالا بستری بشه و تحت مراقبت قرار بگیره. به زبان فارسی رو به سپیده کرد و گفت : نگران نباش عزیزم اون زنده می مونه.
خانم بهروان با اشتیاق گفت : چه زود حاجت روا شدم. آصفه هم چنان سکوت اختیار کرده بود و به مرجان می نگریست. آثار زیبایی گذشته هنوز در چهره اش نمایان بود و آرایش ملایمی که داشت صورت او را جوان تر نشان می داد. آصفه باورش نمی شد به این سرعت همه چیز مهیا شود. آن شب در بیمارستان به فردا و فرداها می اندیشید. شاید آن شب آخرین شب زندگی اش بود و امکان داشت باز پس از عمل چشم را برای دیدن دنیا بگشاید. زمان بود که همه چیز را مشخص می کرد. در هتل دکتر و همسرش مشغول نیایش بودند و تماس فرشته با آن ها شادی را دو چندان کرد. صبح زودتر از هر روز برخاستند. کارکنان هتل می دانستند که دختر جوان را بستری کرده اند. همه برای دکتر و همسرش دعا کردند و پیرزنی که خدمتکار آن جا بود در گوش خانم بهروان زمزمه کرد : مطمئنم یک بار دیگه دخترت رو می بینی. خانم بهروان به آرامی گفت : فقط دعا کنید.
آصفه به اتاق عمل برده شد. خانم بهروان و دکتر محمدی پشت در اتاق عمل منتظر ودند. چهار ساعت بود که آصفه را به آن جا برده بودند و آن روز سپیده بار دیگر زیباترین مرد زندگی اش را ملاقات کرد. سرش را بین دو دست گرفته بود که صدایی توجهش را جلب کرد. سرش را بلند کرد و دید مردی خوش قامت با محمدی مشغول صحبت است، آنقدر صمیمانه دست یکدیگر را فشردند که با حیرت برخاست و به جانب آن ها رفت. هنوز نتوانسته بود چهره ی آن مرد که در آن دیار غربت آشنا بود را نظاره کند. مقابل همسرش قرار گرفت و به آن مرد چشم دوخت. آن دریای آبی جفت نگاه گذشته برای لحظه ای مبهوتش کرد. مژه های بلند و فرخورده ی مرد به هم خورد و زمزمه کرد : سپیده این توئی؟
زن سرش را با ناباوری تکان داد و قدمی به جانب همسرش برداشت. به شانه های او تکیه کرد و متحیر به آن چهره ی زیبا چشم دوخت. دکتر دستش را مقابل صورت او تکان داد و گفت : سپیده حالت خوبه؟
سرش را تکان داد و گفت : جاوید؟ ساعد فکر کنم ...
مرد سرش را پیش آورد و گفت : بله من هستم، یادت هست.
بار دیگر بر خود مسلط شد و جاوید از روزهای گذشته هم زیباتر می نمود. به دکتر نگریست و گفت : بعضی چهره ها هیچ وقت فراموش شدنی نیستند.
جاوید با زیرکی گفت : از شدت عشق و یا تنفر؟
محمدی با حسادت به سپیده و جاوید نگریست. دوست نداشت سپیده آن قدر تحت تاثیر زیبایی او قرار بگیرد اما سپیده فقط حیرت کرده بود و از دیدن او خشنود بود. با اطمینان گفت : تابلوی نقاشی و دیدن یک اثر زیبا همیشه در ذهن می مونه. ربطی به عشق یا تنفر نداره. چون من بین این دو احساس چیز دیگری کشف کردم. توانایی خالق اثری هنری بیش از خود اثر قابل ستایشه.
مرد دست ها را در جیب شلوارش کرد و گفت : در مورد دخترت از مرجان شنیدم، راستی حال پسرت چطوره؟ اسم خوبی داشت، ماهان؟ نه هامان!
دکتر محمدی گفت : هومن!
- بله هومن. چند سال پیش فرشید رو دیدم برای تجارت اومده بود اینجا. سراغ شماها رو گرفتم گفت خبر نداره.
خانم بهروان زیر لب گفت : اون هیچ وقت از ما خبر نداشت.
- نگفتی هومن کجاست؟
دکتر که تامل سپیده را دید و دانست که او برای پاسخگویی درمانده است. چگونه می گفت آصفه همان هومن است و آن وقت مجبور بود تمام گذشته را برای جناب سرهنگ گذشته توضیح بدهد. دکتر محمدی با کمی درنگ گفت : پسرش فوت کرد.
جاوید سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : متاسفم. راستی چرا با فرشید نیستی؟ حتماً آقای دکتر از خانم اجازه گرفتند که در این راه طولانی در این مدت با تو همراه باشند. خانم دکتر محمدی باید زن جالبی باشه که اجازه داده شوهرش با یک عشق قدیمی مسافرت کنه. زن ها در این موارد حسود هستند.
محمدی برآشفت و خواست سخنی بگوید که سپیده گفت : جاوید من و ساعد چند ساله با هم ازدواج کردیم.
بی تفاوت گفت : تبریک عرض می کنم دکتر جان. اگر ناراحت شدی معذرت می خوام، تو خیلی خوشبختی که به سپیده رسیدی. این دختر حاصل ازدواج شما نمی تونه باشه درسته؟
محمدی مکث کرد و گفت : این دختر فرشیده، امیدوارم سلامت بیرون بیاد. سپیده نگران نباش مرجان در کارش استاده. حتمآً حالش خوب می شه.
یادآوری وضعیت آصفه زن را مشوش کرد و بار دیگر به در بسته ی اتاق عمل چشم دوخت. تا آن لحظه هیچ خبری از وضعیت دخترش نداشت و سرانجام زمانی که پرستار خارج شد همه به سویش دویدند.
خانم بهروان با نگرانی گفت : حال دخترم چطوره؟
جاوید به آلمانی منظور او را به پرستار فهماند. پرستار با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و چیزی گفت : بهروان رو به شوهرش کرد و گفت : چی می گه؟
جاوید به جای دکتر گفت : می گه هنوز هیچی معلوم نیست، باید صبر کرد. طول راهرو را بارها پیمود تا سرانجام دکتر کارین خارج شد. عرق های پیشانی را پاک کرد و لبخند زد. نفس ها از سینه خارج شد. دقایقی بعد مراجان نیز بیرون آمد. جاوید پیش از دیگران گفت : نتیجه؟
به جانب سپیده رفت و گفت : نگران نباشید در جراحی بعد همه چیز مشخص می شه.
خانم بهروان با ناراحتی گفت : باز هم عمل؟
- این بار خوب پیش رفتیم، حدسیات ما در مورد غده درست بود. اگر بدنش تا ده روز مقاومت کنه و مشکل خاصی پیدا نکنه عمل دوم به احتمال هشتاد درصد با موفقیت انجام می شه، البته بیست درصد احتمال وقوع هر حادثه ای هست. نمی تونم امید داشته باشم که موفقیت کامل داشته باشم. در این مورد حتماً آسیبی به عضوهای دیگه هم می رسه که امیدوارم زیاد جدی نباشه. در میان گفته های او جسم نیمه جان آصفه در حالی که روی تخت افتاده بود از اتاق بیرون آمد. دکتر محمدی و خانم بهروان به هم چشم دوختند. جاوید بالای سر او رفت و به دختر جوان چشم دوخت. آصفه به آرامی چشم باز کرد و زمزمه کرد : پدر؟
چهره ی زیبا اما غریب جاوید باعث شد در چهره ی او دقیق شود. توانایی نگاه کردن بیش از آن را نداشت و از حال رفت. دو مرد تخت او را به سوی بخش ویژه بردند. مرجان گفت : دختر شجاعیه. این ده روز باید در بیمارستان بستری بشه. اگر به امید خدا خللی در دستگاه گوارش و اعضای داخلی پیش نیامد، عمل دوم رو انجام خواهیم داد. خیلی خسته هستم. بهتره برگردیم خونه.
جاوید نیز سرش را تکان داد و گفت : بله. حتماً دکتر و خانم بهروان هم خسته هستند.
محمدی بلافاصله گفت : نه! از لطف شما ممنون، ما باید برگردیم هتل.
جاوید دست روی شانه ی او گذاشت و گفت : این چه حرفیه؟ فکر کردی بعد از این همه سال اجازه می دهم برگردی هتل، مطمئن باش تا دو ماه حتی بیشتر توانایی پذیرایی بی دغدغه از مهمون رو دارم. لیندا خوشحال می شه شما رو ببینه. علاقمند شده به دیدن آصفه بیاد.
سپیده زمزمه کرد : لیندا؟
مرجان با افتخار گفت : دخترمه، دوست داره شما رو ملاقات کنه. راه بیفتید که دیگه نمی تونم روی پا بایستم. دکتر محمدی بار دیگر گفت : من بهتر می بینم که ما در هتل اقامت داشته باشیم.
خانم بهروان که دیدن یک آشنای قدیمی در آن دیار غربت خشنودش کرده بود، گفت : ساعد فکر می کنم بهتره پیشنهاد مرجان رو قبول کنیم.
جاوید لبخند زده و گفت : حق با سپیده است. مطمئن باش گرسنه نمی مونی.
محمدی مجبور به پذیرفتن بود اما برای رفتن و با جاوید بودن رضایت نداشت. او از آن جفت نگاه آبی که هربار ممکن بود قلبی را طوفانی کند وحشت داشت. حتی به سخن گفتن سپیده با جاوید نیز حساسیت نشان می داد اما چاره ای جز پذیرفتن دعوت نداشت. او و جاوید به طرف هتل رفتند تا با هتل تسویه حساب کنند. مرجان اعتقاد داشت تا زمانی که آن جا هستند باید در خانه جاوید باشند. وقتی با سپیده وارد خانه شد
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 11:05 ق.ظ
 
ارسال: #26
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آنجا را خالی دید .قاب عکس بزرگی که روبه روی خانم بهروان قرار داشت تصویر دختری بود که بی شباهت به مرجان نبود . وقتی فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت به قاب اشاره کرد و گفت: اون عکس لیندا نیست؟ مرجان گفت: بله .الان مدرسه است .تا یکی دوساعت دیگه با دوستانش بیرون نره باید بر گرده .
خیلی شبیه خودته ! هیچ شباهتی به سرهنگ جاوید نداره .
مرجان به تصویر خودش خیره شد و گفت : خوشحالم که شبیه پدرش نیست.
با حیرت گفت : چرا ؟ قیافه شوهرت که...
مرجان حرف او را قطع کرد و گفت : دردسرسازه .
چی؟ زیبایی جاوید .شوخی می کنی ؟
مرجان سر تکان داد و گفت : نمی دونی چقدر به خاطر زیبایی جاوید دچار مشکل شدم حتی برای مدتی اون رو از دست دادم .
اگر بپرسم چه اتفاقی افتاده ناراحت نمی شی؟
وقتی قرا بود لیندا متولد بشه خیلی دعا کردم شبیه پدرش نباشه .چون به خاطر زیبایی جاوید خیلی صدمه دیدم .چشمان مشتاق سپیده او را به گفتن واداشت . با کمی تامل گفت : وقتی از ایران اومدیم من تازه دکترام رو گرفته بودم و چون اینجا با کسی آشنا نبودم چند ماهی کار نداشتم .شغل جاوید در ایران و قبل از انقلاب کاربرد داشت .مشکلات بسیاری داشتیم .همه چیز از پیدا کردن خونه شروع شد. هر دو به دنبال یک منزل استیجاری که قیمت مناسب و کرایه کمی داشته باشه می گشتیم در حومه ی شهر یک خونه اجاره کردیم .آپارتمان شلوغی نبود . نمی دانستم صاحب خانه که یک زن جوان بود به چه دلیل اون خونه ی بزرگ را باقیمتی اندک در اختیار ما گذاشت .من دنبال کار بودم و جاوید بی تفاوت نسبت به این مسئله برخورد می کرد .دنبال شغلی مثل شغل قبلی اش بود که پیدا کردنش در آلمان غیر ممکن بود .مدتی بعد حتی تمایلی برای خارج شدن از خانه و دنبال کار گشتن نشان نمی داد.اما باور کن چند ماهی که ما در خانه ی آن زن بودیم جاوید همیشه پول داشت . یک روز وقتی خسته از اون همه تلاش بیهوده به خانه بازگشتم.زن صاحب خانه را دیدم که پیش از من خارج شد. آپارتمان به او تعلق داشت اما دلیل نداشت که در آن موقع در خانه ی من باشد . با حیرت وارد خانه شدم جاوید مشغول دیدن تلویزیون بود . اهنگی را که پخش می شد با صدای بلند می خواند.گفتم: اون زن چکار داشت؟
با خونسردی گفت : برای گرفتن پول اینجا اومده بود.
اما هنوز که آخر هفته نشده .
نمی دونم می گفت پول می خواد اما من ندادم چون نداشتم که تقدیم کنم .
قبول کردم .اما وقتی در گنجه را باز کردم چند بسته اسکناس داخل آن بود. پس از مشاجره جاوید گفت : اون زن همان روز اول که برای دیدن خونه اومدیم از من خوشش اومده بود و به این خاطر خونه اش رو با نصف قیمت به ما داد که با من رابطه داشته باشه . من فقط یک ماه اول به اون کرایه دادم .از ماه بعد از من پول نمی گرفت و به خاطر این که با من رابطه داشته باشه گاهی به من پول هم می داد.
خشمگین و ناراحت از خانه بیرون رفتم .همه چیز به ،این موضوع ختم نشد. شغل جاوید قیافه اش شده بود. با زن های ثروتمند و بزرگ زاده بیرون می رفت .وقتی آنها رو دیوانه ی خودش می کرد برای هر ساعت با اونها بودن مقدار زیادی پول می گرفت . وقتی مطمئن می شد که زن ها اورا برای آینده انتخاب می کنند به زور من را با خودش می برد رستوران و به هر ترتیبی بود به آنها می فهماند که همسرش هستم .داشتم دیوانه می شدم اما چاره ای نبود .درگیری من و زن صاحب خونه به بیرون رفتن ما از واحد مسکونی او منجر شد.برای خرج هایی که داشتیم به پول نیاز بود.کرایه خونه ، خوراک و پوشاک پول لازم بود و کم کم مجبور شدم به کارهای جاوید عادت کنم . کافی بود به کسی نگاه کنه و بعد همه چیز تمام بود. مثل سگ های ولگرد که دنبال طعمه می افتند دنبال جاوید راه می افتادند و اکثرشان زن هااز خانواده ی اشراف و دختران اصیل بودند که برای رسیدن به جاوید از هر چیزی می گذشتند.سپیده شاید باور نکنی اما یک دختر پانزده ساله آنقدر به جاوید علاقه مند شده بود که برای با اون بودن حاضر شد تمام ثروت پدرش رو به جاوید ببخشه. اعتراض من بی فایده بود و مجبور بودم به آن وضع عادت کنم .پس از هشت ماه بالاخره توی بیمارستان مشغول شدم .به علت پیشرفت کارم خیلی زود پذیرفته شدم آن قدر که بیمارستان قرارداد دائمی با من امضا کرد .همه چیز خوب پیش رفت.خرج تمام زندگی را به راحتی پرداخت می کردم و حتی مقداری پس انداز داشتم که هر ماه زیاد می شد امام جاوید دست بردار نبود .با زن ها بودن و پول
گرفتن از آنها براش عادت شده بود .به این کار معتاد شده بود و من هیچ راهی برای رهایی از این مشکل پیدا نمی کردم .دوسال بعد صاحب خانه ای شدیم و جاوید با پول هایی که گرفته بود اتومبیل زیبایی خریده بود .هربار که با یک زن بیرون می رفت تا وقتی که بر می گشت دیوانه می شدم و عذاب می کشیدم .خانم بهروان کمی جابه جاشد . به یاد روزهایی افتاد که درآن زمان جاوید برای با او بودن حاضر بود از همه چیز بگذرد .سپیده باور نمی کرد در آن کشور برای هر لحظه با جاوید بودن آن مقدار پول خرج میشد. مرجان از زن هایی می گفت که به خاطر خودشان گدایی عشق می کردندو برای این کار از همه چیز می گذشتند. به آرامی گفت: زن های بی اراده ای هستند . مرجان که از آنها کینه ای عمق به دل داشت گفت: من از گوشه و کنار در مورد ایران اطلاعات جمع کردم . سپیده با آن که خیلی عوض شده شده اما فکر می کنم شما خوشبخت هستید که حداقل توی خیابان ها امنیت دارید . اینجا خیلی از مردها به خانواده ها تعلق ندارند.زیبایی نمی تونه به کسی متعلق باشه و هر کس دنبال زیبا رو ها برود همه چیز رو زیر پا می گذاره . زن ها مثل مرد ها دنبال هوس های خودشون هستند گاهی از مردها بیشتر جنایت می کنند. حاضر بودم برای اینکه جاوید مال من باشه و مردم بفهمند که مرد زن دار به خانواده تعلق داره برگردم اما جاوید قبول نمی کرد. روزگار سختی داشتم حاضر بودم گرسنه بخوابم اما جاوید کنارم باشه ، روزها کار کنم اما شبها با جاوید باشم ، حداقل به حضورش تکیه کنم . وقتی من از غصه خودم را با کار سرگرم می کردم جاوید به عیش و نوش خودش مشغول بود . هر چه می گذشت فاصله ی ما از هم بیشتر می شد آن قدر که کمتر به خانه می آمد.بدون جاوید زندگی من بی معنا بود. قبل از این که با جاوید اشنا بشم موقعیت های خوبی برای ازدواج داشتم اما هیچکدام مثل جاوید نتوانست من رو اسیر کنه.به همین خاطر نمی خواستم از اون بگذرم.خانه بی جاوید مثل قبرستون بود و مجبور بودم برای اینکه خودم را از تنهایی در بیاورم با کار مشغول شوم . زمانی واقعا احساس خطر کردم که اون زن موطلایی وارد زندگی ما شد. بی شرم بود آن قدر که می آمد در خانه ام و سراغ شوهرم رو از خودم می گرفت دیگه طاقت نداشتم . این بار علاقه دوطرفه بود و جاوید هم به سوی اون زن کشیده شده بود. به خاطر آرزوهای بربادرفته ام گریه می کردم روزهای روشنشان برای من مثل شب تیره بود .وقتی گوشی تلفن را برمی داشتم و آن زن سراغ شوهرم را می گرفت نفسم بند می امد . طاقتم تمام شد و آن روز که زن موطلایی تماس گرفت و فریاد کشید : چرا از زندگی جاوید کنار نمی ری؟ اون دیگه به تو تعلق نداره و به خاطر اون رسم و رسوم مسخره باید بعضی شبها به خونه ات بیاد ،داشتم سکته می کردم .مشاجره سختی بین من و جاوید درگرفت گفتم :برو تا هر زمان که می خواهی به این کارت ادامه بدی پیش من برنگرد از خونه ام برو بیرون.بلند شد و در مقابل چشمهای پر تمنای من لباس هایش را برداشت و رفت.
مجبور بودم در آن دیار غربت هر طور شده به کار بپردازم .شش ماه بود که از جاوید خبر نداشتم .تا اینکه یک روز در راه بازگشت با آن زن اورا دیدم . بی آنکه حرفی بزنم ، از مقابل او گذشتم . با حیرت نگاهم کرد اما من آن مرد را نمی شناختم . من به دنبال جاوید خودم بودم .در محیط کار یکی از پزشکان به من پیشنهاد ازدواج داد .سپیده نمی توانستم بپذیرم گویا هنوز منتظر بودم تا بازگردد و او هم بازگشت.پس از بیست ماه در خانه ام را کوبید . با لباس خواب بلند شدم و پرسیدم : کیه ؟
صدایش آشنا بود . لباس پوشیدم و در را باز کردم . خودش بود . منتظر مانده بودم. بی هیچ حرفی به بستر پناه برد. بازگشت دوباره اش خوشبختی بود و آن صورت زیبایش که در هم و پشیمان بود باعث شد او را ببخشم.من دوستش داشتم و می دانستم نمی توانم فراموشش کنم . لیندا معجزه کرد آن قدر که پدرش را به کار واداشت . وقتی از سرکار بر می گشت ، لیندا رو در آغوش می گرفت و به چشمهای اون خیره می شد ، گاهی می گفت : از این چشمها خجالت می کشم یکبار دیگه گذشته رو تکرار کنم . حق با او بود . با آن که سراغش می آمدنداما در کم تر از یک سال تمام روابطش را قطع کرد . خانه ای دور از مرکز شهر خرید و هر سه به آنجا رفتیم .خدا را شکر کارش خوبه و از اون روز های سخت خبری نیست. گاهی فکر می کنم بدترین دوران زندگی ام روگذروندم و اون کابوس حالا تمام شده ، خوشحالم که لیندا از نظر قیافه شبیه پدرش نیست اما از جاوید مغرورر تر و سرکش تره .سپیده لبخند زد و گفت : چشمهای تیزی داره ،برق نگاهش توی عکس هم پیداست. مرجان برخاست و گفت: بیا با هم بریم طبقه بالا! باید یکی از اتاق ها رو برای شما آماده کنم .غذا هم که جاوید از بیرون می گیره.مشغول تمیزکردن اتاق بودند که در باز شد و دختر جوان و خوش پوشی مقابل آنها ظاهر شد . خانم بهروان به قامت بلند دختر چشم دوخت و دخترک به مادر نگریست . مرجان قدمی پیش گذاشت . دختر به خانم بهروان اشاره کرد و گفت: مهمان داریم ؟
مرجان لبخند زد و گفت: همان خانمی بودند که دیشب در موردش صحبت کردیم.
لیندا پیش آمد . دستش را دراز کرد و گفت : لیندا هستم از آشنایی با شما خوشحالم . لبخند زد و دستان سپیده را فشرد .لیندا به مادر نگریست و گفت : پدرم از شما زیاد تعریف می کرد.
دستان سپیده سرد شد اما سعی کرد گفته ی او را نشنیده بگیرد. گفت: فارسی خوب صحبت می کنی .
شانه هایش را بی قیدی بالا انداخت و گفت : گر چه علاقه ای به زادگاه مادرم ندارم اما زبان مادری رو باید یاد گرفت .بازگشت جاوید و محمدی جمع آنها را کامل کرد . لیندا وابستگی غریبی به پدرش داشت.برای هر کاری از او کسب اجازه می کرد و کافی بود پدر از
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 11:05 ق.ظ
 
ارسال: #27
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
كاري خوشش نيايد.خانم بهروان بي تاب ديدن دخترش بود و براي رفتن به بيمارستان لحظه شماري مي كرد.دكتر محمدي غمگين بود.نگاهش را به نگاه سپيده گره زده بود تا مبادا چشمان جاويد در آن نگاه اثر كند.به همسرش اطمينان داشت اما از جاويد مي هراسيد.وقتي جاويد پيشنهاد كرد:من و سپيده و ليندا باهم به بيمارستان مي آئيم محمدي بلافاصله گفت:نه من و سپيده با هم به ديدن آصفه مي رويم.خانم بهروان از برخورد همسرش ناراحت شد.وقتي براي پوشيدن لباس به اتاق رفت دكتر محمدي نيز به دنبالش رفت.بي تفاوت نسبت به محمدي لباس پوشيد و دكتر متوجه حركتات او شد.
مقابلش ايستاد و گفت:مثل اينكه ناراحتي؟
سرش را تكان داد و گفت:نگران آصفه هستم.
نه از چيز ديگه اي ناراحتي اتفاقي افتاده؟
گفتم كه چيزي نيست.
محمدي باتمنا گفت:سپيده خواهش مي كنم نگو كه از من دلگيري.روي تخت نشست و گفت:من نميفهمم چرا جاويد اين طور برخورد مي كني.حتي در صحبت كردن با اون رعايت ادب رو نمي كني.ساعد در حالي حاضر ما مهمان جاويد و مرجان هستيم.دوست ندارم اين طور با جاويد برخورد كني.
روي صندلي نشست.دستش بي اختيار در هوا تكان داد و گفت:
دست خودم كه نيست مي ترسم.
از چي؟
از جاويد،از نگاهش،از كلامش،از برخوردش.
باحيرت گفت:چرا ساعد؟
محمدي باصداي آرامي كه در آن نگراني موج مي زد زمزمه كرد:
سپيده من براي با تو بودن سالها انتظار كشيدم مي ترسم جاويد....
جاويد چي؟
نگاه جاويد،قيافه اون من رو مجذوب مي كنه.بي اختيار ساكت مي شم،مي ترسم گرغتار نگاهش بشي.
با لحن آرامتري گفت:اشتباه مي كني ساعد،آخه عزيز من چطور فكر مي كني من به مردي متمايل مي شم كه يك روز حتي حاضر به ديدنش نبودم.تو خوب از گذشته و احساس من باخبري.من يك كلمه صحبت كردن از زبان تو رو با دنياي جاويد عوض نمي كنم.همان طور كه تو نسبت به من وفادار موندي مطمئن باش منهم وفادار هستم.من يك تار موي تو رو با ده ها جفت چشم آبي و صدها چهره زيبا عوض نمي كنم خواهش مي كنم اين فكرهاي مسخره رو از خودت دور كن.جاويد الان زن داره و يك دختر كه خودت ديدي به اندازه تمام عمرش به اون وابسته است. اون مرد خوبيه اما براي من هيچ كس دكتر ساعد محمدي نيست.
محمدي با خوشحالي به همسرش نگاه كرد هزارها تشكر در نگاهش موج مي زد باملايمت گفت:وحشتم بي دليله.بلندشو كه دلم براي آصفه خيلي تنگ شده.
سپيده اگر اتفاقي براي دخترم بيفته نمي دونم چه كار بايد بكنم تازه مي فهمم چقدر دوستش دارم.فكر مي كنم از تو بيشتر به اين دختر عزيزدردونه وابسته شدم.
زمزمه كرد:نذر كردم اگر آصفه سلامت برگرده ايران و زنده بمونه يك گوسفند قرباني كنم.
سپيده ما برمي گرديم دلم گواهي مي ده كه با آصفه برمي گرديم.لبخند اميدوار دكتر سپيده را براي رفتن ترغيب كرد.بيمارستان در آن ساعت از روز شلوغ بود.ليندا نيز براي ديدن دختر شرقي كه تعريفش را شنيده بود با آنها همراه شد.زماني كه مرجان اجازه ي ملاقات داد.سپيده اشك چشم را پاك كرد.گونه هاي لاغر آصفه را بوسيد و كنارتخت او نشست.
دختر جوان زمزمه كرد:باور نمي كنم شما را يكبار ديگه مي بينم.
سپيده با پيشاني بلند او دست كشيد و گفت:عمل سختي بود اما عزيزم تو خوب طاقت آوردي،من مطمئن هستم كه خوب خواهي شد.
به سختي سرش را بالا آورد و گفت:مامان وقتي از اتاق عمل اومدم بيرون يك مرد غريبه بالاي سرم بود.زيبا و هم سن پدر بود.نمي دونم چرا لبخندش اون موقع به دلم نشست.اول فكر كردم خواب مي بينم يا مردم و اينها همه خيالاته اون مرد آرام نگاهم كرد.
خانم بهروان ليوان آب ميوه را به طرف او گرفت و گفت:يادت هست در مورد سرهنگ جاويد برات حرف زدم؟آصفه بااشتياق سر تكان داد.عزيزم خود جاويد بود الان هم اينجاست.چند دقيفه ي ديگه اون هم براي ديدنت مي ياد.سر او را كمي بالا آورد.
در اتاق گشوده شد.دكتر محمدي همراه جاويد و ليندا وارد شدند.در چشمان دكتر بي اختيار اشك نشست.آن دختر حالا جزئي از زندگي اش شده بود. و حالا او را چون فرشته و گاهي بيش از او دوست داشت.انگشتان خوش فرم او را بوسه زد و صورت به صورت دخترش نهاد. آصفه پيشاني مهربان پدر را بوسيد و گفت:نمي دونيد چقدر خوشحالم كه دوباره شما رو مي بينم.دكتر اشكهاي گوشه چشم او را گرفت و بامحبت نگاهش كرد.جاويد گلها را درون گلدان گذاشت و بالاي سر او ايستاد.زيبايي جاويد براي لحظه اي آصفه را مبهوت كرد.حق با مادر بود.تا آن روز مردي به زيبايي او نديده بود.با اين كه جاويد پنجاه سال داشت اما هنوز زيبايي قابل ملاحظه اي داشت آن قدر كه در نظر اول هر بيننده متوجه او مي شد.زمزمه كرد:سرهنگ جاويد؟
مرد باخوشحالي گفت:آره دخترم.خوشحالم كه حالت خوبه.مطمئنم عمل دوم هم باموفقيت انجام مي شه.
با نااميدي زمزمه كرد:يكبار ديگه؟
ليندا لب به سخن گشود و گفت:يكبار براي هميشه.به دنبال صاحب سخن سرش را كمي بالا آورد.قدمي پيش نهاد و گفت:سلام آصفه من ليندا هستم.مادر و پدر زياد از شما تعريف كردند مشتاق ديدنت شدم.
پلك هايش را به هم زد و گفت:تو بايد دختر سرهنگ جاويد باشي.
لينداسرش را تكان داد ديدن دختر جوان او را به ياد فرشته انداخت.رو به مادر كرد و گفت:از فرشته چه خبر؟
خانم بهروان گفت:ديروز زنگ زد.خيلي نگرانت بود.گفتم عمل كردي.مي گفت داره از نگراني ديوونه مي شه.لبخند زد و گفت:مي خواستيد سفارش كنيد دست نگه داره.فرهنگ بيچاره گناه نداره كه مجبور باشه با يك زن ديوانه زندگي كنه.گفته اش بر لب ملاقات كنندگان لبخند نشاند.
مرجان بالاي سرش ايستاد و گفت:حال مريض ما چطوره؟
سرش را به سوي او چرخاند و به نگاه مهربان آن زن لبخند زد.مرجان گفت:ديگران بيرون.مي خوام محل جراحي رو معاينه كنم.جاويد و دكتر زودتر از ديگران خارج شدند.سپيده بار ديگر دخترش را بوسيد و از اتاق بيرون رفت.مرجان با نگاه به دخترش فهماند كه بايد بيرون منتظر باشه.چهره معصوم آصفه باعث علاقه ي غريبي گرديده بود كه ليندا دوست داشت در كنار او بماند.با نگاهش تمنا كرد كه بماند اما مرجان در آن لحظات به عنوان يك پزشك گفت:بيرون باش تا معاينه تموم بشه.سرش را به علامت تسليم حركت داد خواست خارج شود كه آصفه گفت:از نظر من ايراد نداره.اگر مادرت اجازه مي ده بمون.با خوشحالي به مادر نگريست.مرجان اين بار كوتاه آمد و در حضور او به معاينه پرداخت.ليندا با دقت به حركات مادر و عكس العمل هاي آصفه مي نگريست.وقتي دريافت كار پايان گرفته گفت:دوست دارم پزشك بشم.
مرجان بر شانه اش زد و گفت:كار من جالبه يا مريضم دوست داشتني؟
به آصفه نگريست و گفت:هر دو!
مرجان وضعيت پزشكي او را يادداشت كرد و گفت:چه عجب دختر مشكل پسند ما از يك نفر خوشش اومد؟
ليندا كنار تخت نشست اما مادر دست او را گرفت و ادامه داد:درسته از بيمارم خوشت اومداما بايد وضعيت اون رو درك كني.الان نياز به استراحت داره فردا باز هم مي توني بيايي.
باسماجت گفت:من كه فردا مدرسه هستم.قول مي دم فردا تمام بعدازظهر اجازه بدهم اينجا باشي.
برخاست و از آصفه خداحافظي كرد.سپيده بار ديگر با دنيايي غم و اميد دخترش را ترك گفت.در مدت معيني كه كارين مشخص كرده بود وضعيت متابوليسم و ديگر عوامل داخلي بدن واكنش صريحي كه نشان گر عكس العمل سلول ها باشد نشان نداد و اين براي همه جاي خوشحالي داشت.در مدتي كه در بيمارستان بستري بود در انتظار بازگشت لحظه شماري مي كرد.ليندا هرروز بعدازظهر را با او مي گذارند و با توصيف هاي آصفه به زادگاه مادرش علاقمند شده بود هر بار كه حرف ايران و بازگشت مي شد،آصفه باچنان هيجاني برايش از وطن مي گفت كه آن دختر را مفتون مي كرد.مرجان با اين بيمار خصوصي بسيار مدارا مي كرد و سعي مي نمود كادر بيمارستان و ندانستن زبان آلماني را براي او مشكلي ايجاد نكند.در آن ميانه مردي با چشمهاي سبز روشن خود در روز بيش از چهار مرتبه به اتاق او مي رفت تا دارو ها و تزريقات مورد نياز را انجام دهد.آن مرد جوان آلماني بي اختيار و بي هيچ آشنايي قبلي به سوي آن دختر سياه چشم شرقي متمايل مي گرديد.با اين كه از ميان گفته ها فقط سلام و تشكر را در مي يافت اما احساس غريبي به او داشت.شباهت او براي آن مرد جالب بود و آصفه را به ياد روزهاي زيباي زندگي اش مي انداخت.سه روز پس از اولين عمل براي دادن دارو كه رفت بالاي سر او ايستاد و به او نگاه كرد به طوري كه دختر جوان دريافت اين ملاقات بيش از هر ديدار ديگري به طول انجاميده است.به او نگاه كرد و از او خواست اگر حرفي دارد عنوان كند.مرد لحظه اي به او نگاه كرد و بي آنكه حرفي بزند از اتاق خارج شد.آصفه منظور او را نفهميد و روي تخت دراز كشيد.در ملاقات بعدي زودتر از هميشه كارش را انجام داد و به محض ورود مرجان از اتاق خارج شد.پزشك باكنجكاوي نگاهي به او انداخت و به آصفه گفت:حرفي با تو زده؟سرش را تكان داد و گفت:چيزي نمي گه اگر هم گفته من نفهميدم.-اونكه ناراحتت نمي كنه؟اگر مشكل داري مي تونم عذرش رو بخوام و يك نفر ديگه رو به اتاقت بفرستم.
من با اون مشكلي ندارم.تا امروز هم حرف يا حركتي از او نديدم.به
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 11:05 ق.ظ
 
ارسال: #28
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
هر حال دختر هر چیزی که باعث ناراحتی ات شد بگو تا سریع پی گیری کنم. کارین میگه زیاد به تو برسم. آصفه دستش را زیر سر گذاشت. خاله مرجان می تونم سوالی بپرسم؟
مرجان بااحتیاط گفت: هر سوالی که بپرسی جواب می دهم.
چرا اینقدر به من توجه می کنید؟ شما هیچ نسبتی با من و خانواده ام ندارید تا جایی که میدونم یک آشنایی قدیمی بین شما و مادر هست و شما به خاطر این آشنایی تا این اندازه با من مهربانید؟
مرجان به چشمهای او چشم دوخت و گفت: می دونی عزیزم زمانی که با مادرت بودم خوب یادم هست. مادرت برای من خیلی عزیزه با اینکه دوستی ما در گذشته خیلی دیر شروع شد و زود تمام شد اما همان مدت کافی بود که مادرت رو بشناسم. تنها خاطره ی خوبی که از دوستی های جاوید دارم آشنایی با مادرت بود. جاوید وقتی ایران بودیم زیاد مهمانی می رفت. جوان بود و از زیبایی بهره ی زیادی داشت وقتی با اون ازدواج کردم مجبور شدم با رفتارش بسازم و طوری که می خواست برخورد کنم. رفتن به مهمانی و برپا کردن مهمانی از کارهایی بود که جاوید دوست داشت و من با وجودی که می خواستم ادامه تحصیل بدهم و کار هم می کردم مجبور بودم برای خاطر جاوید هم که شده توی مهمانی ها شرکت کنم. وقتی برای اولین بار مادرت رو دیدم از اون خوشم اومد به طرفش جذب شدم نمی دونم چرا بین اون همه زن و دختر نگاه مادرت به دلم نشست. آشنایی و رفت و آمد با خانواده ی مادرت برایم جالب بود گرچه فهمیده بودم جاوید قبل از من بارها از سپیده تقاضای ازدواج کرده بود.
آصفه کمی جابه جا شد و گفت: پس شما می دونستید؟
بله بعد از چند دفعه شرکت در مهمانی ها از گوشه و کنار شنیدم که جاوید برای رسیدن به مادرت خیلی تلاش کرده است. برخورد مادرت با من بعد از این که به جاوید جواب منفی داد برایم جذاب بود. ما در مورد مسائل زیادی با هم تفاهم داشتیم. به سپیده مثل یک خواهر نگاه می کردم. خواهری که می فهمید و عاقلانه رفتار می کرد. تو در مورد گذشته شاید چیزی زیادی ندونی اما اعتبار مادرت خیلی مهم بود. با این حال سپیده بی توجه به موقعیت خانوادگی با هر کس که می خواست رفت و آمد می کردو برای اون پدر تیمسارش فقط یک افتخار بود و دیگر چیز زیادی نمی توانست باشد. من در ایران فامیل زیادی نداشتم محبتی که سپیده به من داشت اون قدر بود که نمی خواستم باور کنم اون با فرشید ازدواج کرده. در مورد ازدواج اول فکر می کنم مادرت اشتباه کرد این طور که شنیدم پسرش رو هم از دست داده. رنگ آصفه پرید. مرجان بی آنکه متوجه شود ادامه داد: وقتی فهمید نمی تونه بچه دار بشه روحیه اش رو از دست داد خیلی سعی کردم به اون کمک کنم و تقریبا موفق هم شدم چون زمانی که هومن به دنیا اومد مادرت خیلی خوشحال بود. وقتی از ایران اومدیم خیلی به یادش بودم و دوست داشتم رابطه ها رو حفظ کنم اما به خاطر پدرت فرشید و همین طور مشکلاتی که اینجا پیدا کردم از مادرت غافل شدم. زمانی که فهمیدم قراره دختر سپیده رو عمل کنم خوشحال شدم. حالا هم امیدوارم در عمل بعد موفق شویم تا خوشحالی سپیده رو ببینم. آصفه به صورت مصمم مرجان لبخند زد. پزشک معالج آن لحظات بیش از آن که به حرفه اش بیندیشد به علاقه و احساسش فکر می کرد. بعدازظهر لیندا با یک دسته گل و کتاب به دیدنش رفت. با خوشحالی آن ها را گرفت و به کتاب نگریست. به فارسی ترجمه شده بود و او می توانست در اوقات بیکاری آن را
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 11:05 ق.ظ
 
ارسال: #29
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مطالعه کند. حضور لیندا را در آن لحظات بیش از مطالعه دوست داشت.آن دختر پانزده ساله، جذاب بود و با آنکه همه چیز برایش بی اهمیت بود به آصفه توجه داشت رابطه خوبی با او برقرار کرده بود. دختر نوجوان گویا پس از مدتها کسی را یافته بود که اورا می فهمید و این باعث تمایل غریبی می شد که او هر روز زودتر از همیشه از مدرسه خارج شود و خود را به بیمارستان برساند. پس از آنکه گل هارو درون گلدان گذاشت کنار آصفه نشست و گفت: بهتر هستی؟ قصد کرد بلند شود. لیندا به یاریش شتافت. بالش ها را کمی بالا آورد و سر او را روی آنها گذاشت آصفه با محیت به او چشم دوخت و گفت : من خیلی خوشبخت هستم که حتی اینجا توی یک کشور غریب همراهی مثل تو دارم. لیندا تو خیلی شبیه فرشته هستی فقط اون صورت ملایم تری داشت در عوض پر جنب و جوش تر بود. فرشته مثل پسر بچه ها از دیوار راست بالا می ره و با این که ازدواج کرده هنوز مثل بچه هاست.
آصفه شنیدم آقای محمدی پدر واقعی تو نیست

آصفه با ناراحتی سر تکان داد و گفت: این حقیقت نداره. حتماً باید عامل تولد من باشه؟ باید ثمرۀ یک ازدواج باشم تا فرزند اون مرد خوانده بشم؟مردم باید ببینند مادرم وقتی با اون ازدواج کرد صاحب من شد؟این رو قبول ندارم. دکتر محمدی از یک پدر واقعی به من نزدیک تره . این چند سال که با اون بودم تمام کمبودهای دوره ی پدر داشتنم رو جبران کرد. بیشتر از پدر خودم که فقط اسمش توی شناسنامه ی منه دوستش دارم . فرشته درسته خواهر ناتنی من محسوب میشه اما به اندازه تمام دنیا دوستش دارم و محمدی درسته در تولد من نقشی نداشته اما من حضورش رو در تمام لحظه های زندگی احساس کردم . تا وقتی پدر و مادرم طلاق نگرفته بودند حضور محمدی برای من یک معما بود. در تمام صحنه های زندگی ما بود. و به هر ترتیبی که می توانست مشکلات من و مادرم رو حل می کرد. با وجودی که خودش یک دختر داشت علاقه غریبی به من نشان میداد . دوست داشتم برای همیشه با من باشه به فرشته حسادت می کردم و سرانجام... لیندا گفت: دکتر باید خیلی خاطر مادرت رو می خواسته که بعد از این همه سال باز هم از اون خواستگاری کرد، خیلی جالبه یک مرد پس از آن همه سال باز هم به یک نفر علاقمند باشه. عواطف و احساسات شما من رو ذوق زده می کند. اینجا هر کس احساس کرد دیگه نمی تونه زندگی کنه. به راحتی از همه چیز می گذره و طلاق میگیره . زن ها به راحتی مرد دیگری رو توی زندگی شون می پذیرند و هنوز یک ماه از جدایی قبلی نگذشته ازدواج می کنند . حالا که تو این طور در مورد کشورت حرف می زنی واقعاً علاقمند شدم که اونجا رو ببینم. اینجا بعضی از بچه ها حتی نمی دونند پدرشون کی هست. اغلب اون ها حاصل یک هوس زودگذر هستند. بیشتر بچه هایی که مثل من پدر و مادر دارند اغلب مهاجر های کشورهای مثل ایران و یا خانوادهایی که خیلی به زندگی معتقد هستند.

آصفه زمزمه کرد: خوشحالم که توی کشوری مثل ایران زندگی می کنم. لیندا قوطی نوشابه را به طرف او گرفت و گفت : کاش اینجا می موندی.
- من باید برگردم دلم برای کشورم ، فرشته و تمام آشنایانم تنگ شده
لیندا سرش را تکان داد و سخنی نگفت . هنگام خروج او آن مرد پرستار وارد شد داروی او را به دستش داد و شاخه گلی کنار او
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 11:05 ق.ظ
 
ارسال: #30
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
گذاشت. آصفه متوجه نشد. اما زمانی که او را ترک کرد چشمش به شاخه گل افتاد. با حیرت آن را برداشت و نگاه کرد. به دسته گل لیندا نگریست و زمزمه کرد: خاله مرجان هم که چیزی دستش نبود. به یاد آن مرد افتاد گل را بوئید و لبخند زد. گل را درون گلدان نهاد کتابی که لیندا برایش آورده بود را برداشت و برای مدتی کوتاه به جلد آن چشم دوخت. آن را گشود و مشغول خواندن شد. آن قدر برایش جالب بود که از زمان غافل گشت. وقتی به خود آمد که آن مرد دارو را برایش آورد. آصفه بی تفاوت نسبت به او به خواندن ادامه داد. آن مرد در صورت او به دنبال گمشده خود می گشت. به دنبال دختری که مدتها قبل با هم آشنا شده بودند و آن دختر او را ترک کرده بود. آصفه شباهت زیادی به آن دختر نداشت اما آن مرد در صورت او چیزی می دید که او را به یاد آن دختر می انداخت. آصفه زیر چشم حرکات او را در نظر گرفت. مرد دارو را به طرفش گرفت و با اشتیاق به او نگاه کرد. زمانی که آصفه قرص را خورد آن مرد لبخند زد و زیر لب چیزی گفت آصفه متوجه گفته او نشد اما دریافت آن جوان به یاد چیزی افتاده است. سعی کرد حرکات او را بی تفاوت بپندارد. پس از رفتن او آصفه برای لحظاتی به او اندیشید و چون چیزی در مورد او نمی دانست به خواندن کتابش پرداخت. متوجه نشد چه زمانی به خواب رفت.
روزها برای او که عادت به خوابیدن نداشت به سختی می گذشت. مرجان به همراه تیم پزشکی دکتر کارین با نگرانی منتظر واکنشی از جانب عضوهای درونی آصفه بودند. ده روزی که بین دو عمل تعیین شده بود سپری گشت. سپیده بهروان و دکتر محمدی شبها را به دعا و روزها را به امیدواری می گذراندند. صبح آن شب تیره که قرار بود عمل جراحی صورت گیرد همه چیز مشخص می شد. در خانه ی جاوید همه ی آنها که جمع بودند در نگاهشان نگرانی موج می زد. لیندا کنار آنها نشسته بود و برای اولین بار پس از پانزده سال به در خانه ی حامی انسان کوبید. تا آن روز برای خودش چیزی قابل توجه درخواست نکرده بود و کمتر فرصت راز و نیاز داشت اما آن شب هنگام خواب به دعا پرداخت. خانم بهروان بی تاب بود و تنها حرفهای مرجان آرامش را برای مدت کوتاهی به او بازمی گرداند. محمدی در هنگام خواب به او امید داد که عمل با موفقیت انجام خواهد شد اما خانم بهروان طاقت انتظار را نداشت. تمام لحظه های رشد دخترش را در مقابل می دید. کابوسهای وحشتناکی که در آن شب به سراغش می آمد آرامش را از او می گرفت. نیمه های شب با وحشت فریاد کشید. دکتر محمدی بلافاصله برخاست. برق را روشن کرد و به سوی او رفت. سر او را بلند کرد و گفت: سپیده چی شده؟
اشکهایش جاری شد و گفت: خواب دیدم دنبال تابوت آصفه می دویدم. اما آصفه در تابوت نبود. کنار قبری کنده شده جسد پرخونش را دیدم. ساعد تمام بدن دخترم غرق خون بود. من می ترسم اون... نباید برای دخترم اتفاقی بیفته.
شانه های او را که از شدت گریه تکان می خورد گرفت و گفت: آروم باش سپیده. فقط یک خواب بود همین. مطمئن باش حال آصفه خوبه و هیچ اتفاقی نمی افته. به خدا توکل کن.
در میان هق هق گریه گفت: ساعد اگر آصفه سالم از اتاق عمل بیرون نیاد دو تا جنازه رو دستت می مونه. من بعد از دخترم زنده نمی مونم.
دکتر با نگرانی لیوان آب را به دست او سپرد. پشت بر او کرد و با صدای محزونی گفت: من باید چکار کنم؟ سپیده تو داری من رو می کشی. من از مرگ خودم نمی ترسم. این قدر که برای تو و آصفه نگرانم به فکر خودم نیستم. باید صبر کرد و امیدوار بود. من موقعیت تو رو درک می کنم اما تو با این کارها من رو دیوانه کردی واقعا درمانده شدم. ما هر کاری که لازم بود و می تونستیم برای دخترمون انجام دادیم بقیه اش دیگه دست ما نیست. تو که نمی تونی از تقدیر فرار کنی. گریز از چیزی که دست سرنوشت توی دفتر زندگی ما نوشته ممکن نیست. اگر خواست خدا باشه زنده می مونه و اگر... بقیه ی حرفش را نگفت.
زن با حالت درمانده گفت: تو می گی چی کار کنم؟ دست خودم که نیست. تو بهتر از همه از آینده و گذشته ی آصفه باخبری. اون کم عذاب نکشیده و گناهی هم مرتکب نشده که چنین چیزی تاوانش باشه. اگر آصفه از اتاق عمل بیرون بیاد دیگه چیزی از خدا نمی خوام. کمکم کن ساعد.
دکتر به او کمک کرد تا بخوابد آنگاه زمزمه کرد: خدا خواسته ی یک مادر دل شکسته رو ندیده نمی گیره.
حاضرم یک عمر دخترم بدون پا زندگی کنه و خودم پاهای آصفه باشم اما اون زنده بمونه.
تو هم فقط به کرم خدا امیدوار باش. تا دمیدن سپیده وقت زیادی نیست. اگر می بینی بی خواب هستی بلند شو وضو بگیر و نیایش کن. فکر می کنم بهترین وسیله ی آرامش باشه.
زن برخاست و به نیایش پرداخت. احساس امید می کرد. مرجان قبل از همه به بیمارستان رفت و دیگران نیز ساعتی بعد راهی بیمارستان شدند. آصفه در چهره ی هر یک از آنها چیزی می دید که گاه امید و گاه اندوه به سراغش می آمد. اتاق عمل آماده بود و مرجان به همراه همکارانش برای عمل عجله داشتند. وضعیت روحی و جسمی آصفه مشکل چندانی نداشت، اما در نظر پزشکان احتمال یک درصد را هم نمی شد نادیده گرفت. آصفه در میان اشک و دعای آنها به اتاق عمل رفت. جدایی او از مادر صحنه ی تلخ و دردناک را به جا گذاشته بود. تمام کادر بیمارستان که در آنجا حضور داشتند با دیدن وضعیت خانم بهروان با نگاه های سرشار از همدردی برای آن دختر آرزوی سلامتی کردند. در لحظه ی آخر که برانکارد به سمت اتاق عمل رانده می شد آصفه چنان با سوز می گریست که قلب دکتر را می لرزاند. چندین بار بر دستهای پدر و مادر بوسه زد گویا اطمینان داشت که هرگز از آن اتاق با آن دستگاههای مجهز بیرون نخواهد آمد. آرام کردن سپیده به سختی انجام گرفت. مرجان به او اطمینان بخشید که تمام تلاش خود را برای بازگرداندن آصفه به زندگی انجام می دهد. کارین با اینکه اطمینان چندانی به موفقیت صددرصد نداشت اما با دیدن آن مادر سعی کرد فقط او را دلداری بدهد. خانم بهروان پس از پایان حرفهای دکتر کارین گفت: فقط نگاهم کنه و پلک بزنه برای من کافیه. صدای نفس کشیدن اون به من زندگی دوباره می ده اگر فقط قلبش دوباره بطپه همه چیز رو مدیون شما هستم. کارین بعد از مرجان وارد اتاق عمل شد. ساعتها به کندی می گذشت و لیندا با بی صبری و اشتیاق به آن پدر و مادر نگران نگاه می کرد. آن روز را به مدرسه نرفته بود تا در کنار خانم بهروان بماند. بی تای های دکتر برای دختری که به مرد دیگری تعلق داشت برایش باور کردنی نبود می دید که دکتر برای دختری که فقط چهار سال را با او گذرانده بود می گریست و دعا می خواند. دکتر چشم به در اتاق عمل دوخته بود و منتظر بود کسی
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
06-02-1391 11:06 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان