میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده" - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
زمان کنونی: 21-09-1395،11:36 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 61
بازدید: 2596

 
 
رتبه موضوع:
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
ارسال: #11
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دعوتها را بپذیرد و مادر هم که سرگرمی دیگری جز رفتن به مهمانی ها را نداشت.تا قبل از گرفتن دیپلم کمتر با آنها همراه می شدم اما پس از آن باور کردم که بزرگ شدم و باید پدر و مادر را همراهی کنم. آن روزها که تقاضای ازدواج را بی هیچ تحقیقی رد می کردم پدر می دانست که این دختر مرموز و مغرور عاقبت هم دردسر می سازد به همین دلیل اصرار داشت که پای مرا به زندگی بند کند تا کنجکاوی در مورد مخالفها کاهش یابد و کمتر وقت رفت و آمد با افراد مختلف را داشته باشم. معین زیاد حرف می زد و از خودش تعریف می کرد. من بی اهمیت نسبت به آن همه امتیلز که او برای خودش قایل می شد تبسمی کوتاه می کردم و بی آنکه جوابی به حرفهایش بدهم بیرون را نگاه می کردم. دست بردار نبود، هفته ی بعد پدرش میزبان بود و باز هم بی هیچ دلیلی جشن بزرگی برگزار شد. در همان مهمانی عده ی زیادی حضور داشتند. جاوید مثل گذشته سرحال نبود. از آن لبخند که دخترها را به طرفش جذب می کرد خبری نبود. تمایلی برای صحبت کردن با دیگران نشان نمی داد زمانی که روبرویم نشست با صدای آرامی گفت:" تبریک عرض می کنم."
با حیرت پرسیدم:" برای چه؟"
یعنی خودتون نمی دونید؟
چی رو باید بدونم؟
آقای معین اطهر! گردش توی پارک. رفت و آمد به منزل شما! باز هم بگید نمی دونم. خنده ام گرفته بود. دیگر نتوانستم خود را کنترل کنم و با صدای بلند خندیدم. توجه اطرافیان به ما جلب شد. نگاهش کردم و گفتم: معین اطهر؟ چه خیالبافی بامزه ای! از او جدا شدم حق با جاوید بود مثل اینکه معین موضوع را خیلی جدی گرفته بود. آن شب پدرش از پدرم خواسته بود که اجازه شرفیابی بدهد. کمی جا خوردم اما جوابم همان بود که به دیگران داده بود. دیدار بعد که با جاوید داشتم او را سرحال دیدم. با شادی گفت:فکر می کردم جواب شما منفی باشه مطمئن هستم آن قدر خودتون رو کوچک نمی کنید که به معین اطهر رضایت بدین.
با تمسخر گفتم:"به نظر شما من به چه کسی رضایت می دم.مکث کوتاهی کرد و گفت:نمی دونم شاید به یک مقام لشکری یا کشوری. به هر حال شما دختر تیمسار بهروان هستی و باید با کسی ازدواج کنی که امکان پیشرفت داشته باشه.مثل جاوید؟
به چشمانم خیره شدو گفت: فکر می کنم منظورم رو فهمیده باشید.اشتباه نکنید من اهل ذهن خونی نیستم اما بد نیست بدونید که مقام لشکری و گشوری هم همان جوابی رو از من میشنوه که معین اطهر شنید. سرش را بلند کرد پلکهایش بهم خورد. او را در سردر گمی رها کردم. قصد نداشتم او را ملعبه دستم کنم. صراحت گفتارم باید به او می فهماند که اشتباه می کند اما او نمی خواست این را بفهمد قصد داشت با رفتارش من را متوجه خودش کند و من هم قصد داشتم به همان طریق به او بفهمانم که در مورد من اشتباه می کند. تابستان آن سال همزمان با عمیق شدن رابطه من و آصفه فعالیتم در گروه آنها نیز بیشتر شد. آشنایی با فاتح عبدالهی موثر بود تا بتوانم به آنچه آنها ایمان داشتند معتقد شوم. من در مقابل ساعد هم چون دیگران بودم با این که اغلب همرا ه و همقدم من می شد و پدر بیش از هر کس به او اطمینان داشت اما کمتر حرف می زد. نسبت به گذشته بیشتر در جلسات ما شرکت می کرد اما هنوز همان آرامش را حفظ کرده بود. او هم مثل قبل به مبارزه و هیجان علاقمند بود. سعی می کرد همپای گروه عمل کند. فعالیتهای من در ابتدا باعث ناراحتی پدر شد، او برای شغل و موقعیت خودش نگران بود اما پس از مدتی محافظه کاری هایم به او اطمینان داد که نگرانی اش بی مورد است. پائیز آن سال سرمای هوا بیداد می کرد. آن روز به همراه ساعد به مسجد رفتیم تا در مورد انجام عملیات بعدی صحبت کنیم. هنگام بازگشت روحانی مسجد هدیه ای به طرفم گرفت و گفت: دخترم دلم می خواد هر دفعه که اینجا می آیی از این استفاده کنی. ذوق زده آن را باز کرده، چادری برای قامت من دوخته شده بود. همه نگاهم کردند آن را با شادمانی سر کردم و به ناظران گفتم: چطوره؟ همه تایید کردند. آصفه با علاقه نگاهم کرد و فاتح گفت: خیلی متین تر به نظر می رسید. از این تعریف شاد شدم هیچ یک از آن تحسین ها به دلم ننشست اما حرف فاتح مرا برای استفاده از آن مشتاق کرد.ساعد متوجه حال من شد با این که او هم خوشحال بود اما پس از تعریف فاتح چهره اش در هم رفت. دلیلی برای ناراحتی اش نمی دیدم. هوا تاریک شده بود که از مسجد بیرون رفتیم. اندکی وقت به شروع حکومت نظامی مانده بود. ساعد از همیشه ساکت تر بود. آن دانشجو حس غریبی در من بوجود می آورد که خودم هم نمی توانستم درکش کنم. خیابانها را به سرعت گذشتیم. هنوز تا خانه راهی مانده بود که باید از خیابانهای عریض می گذشتیم. در حال عبور بودیم که صدایی توجهمان راجلب کرد: ایست! صبر کنید. هر دو به عقب برگشتیم. فاصله ی زیادی تا خانه نداشتیم. سه نفر پشت سرمان بودند. ماشینی هم جلویمان بود. ساعد قصد توقف داشت اما فریاد کشیدم: واینسا بدو! اطاعت کرد هر دو وارد کوچه ای شدیم آنقدر دویدیم که نفسمان بند آمد. اتومبیل به دنبالمان بود. شخصی که درون آن بود فمان ایست می داد. چادری که به سر داشتم بیشتر جلب توجه می کرد. گوشهایم کر شده بود و می گریختیم. ساعد هم بدنبالم می آمد گویا خودش را فراموش کرده بود و از من تبعیت می کرد وارد کوچه ای عریض شدیم اما نتوانستیم خارج شویم. قصد کردم راهی برای فرار پیدا کنم که یکی از آن ها شلیک کرد زمانی که به خودم آمدم نقش زمین بودم. به پای راستم نگاه کردم، غرق خون بود. ساعد وحشت زده به عقب برگشت و بالای سرم رسید. چند نفر از اتومبیل پیاده شدند و به طرفمان آمدند. وحشت کرده بودم و نمی توانستم حرکت کنم، پیکان سفیدی هم مقابلمان توقف کرد مردی که از آن پیاده شد نسبت به دیگری برتری داشت همه به او احترام گذاشتند. ساعد حالت عجیبی پیدا کرده بود فریاد کشید: دیوونه ها! پنج نفر محاصرمان کردند و جلو آمدند. ساعد به طرف شخصی که دیگران به او ادای احترام کرده بودند رفت و یقه ی او را گرفت. همه ی اسلحه ها به طرف او برگشت. درد می کشیدنم و زبانم نمی چرخید که حرف بزنم. بی رمق و نگران به ساعد نگاه کردم. برای اولین بار بود که صورتش را آن طور می دیدم. خشمگین به صورت آن مرد کوبید و گفت: احمق ها این سپیده بهروان تنها دختر تیمسار بهروانه. وای به حالتون اگر جناب تیمسار چیزی بفهمه. مرد که گویا با شنیدن نام تیمسار ترسیده بود با صدای آرمی گفت: خدای من دختر تیمسار بهروان، به طرفم آمد. قصد داشت به پایم نگاه کند دست دراز کرد. اما ساعد او را با خشم کنار زدو گفت: یک آمبولانس خبر کن. سربلند کرد ساعد فریاد کشید: با تو هستم احمق مگه نمی بینی پاش
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:51 ب.ظ
 
ارسال: #12
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
داره خونریزی می کنه.
ملتمسانه نگاهم کرد و گفت:الان حکومت نظامیه..خانم بهروان کمی طاقت بیارید تا شما رو به خونه برسونم..
خون زیادی از پایم جاری بود و حس می کردم توان را از دست می دهم..
ان مرد به ساعد رو کرد و گفت:من نمی دونستم اقا کمک کنید من معذرت می خوام..
با خشم گفت:با معذرت خواهی خونریزی پای او قطع می شه؟باید تیر رو از پاش خارج کرد..
-اما اینجا بیمارستان نیست..برو ماشین رو اماده کن..
با سماجت گفت:می خواهید چکار کنید؟اگر برای خانم بهروان اتفاقی بیفته ..نگاه ساعد باعث شد ان مرد سکوت کند...به دیگران دستور داد تا اتومبیل را اماده کنند و یک نفر را برای گرفتن وسایلی که ساعد خواسته بود به بیمارستان فرستاد..ساعد کمک کرد تا در اتومبیل قرار بگیرم..حال خودم را نمی فهمیدم و می فهمیدم که خونریزی توانم را گرفته است.نگرانی ساعد قابل احترام بود..سربازی که شکلیک کرده بود با ترس جلو امد و به او گفت:اقا حالا چی می شه؟
ساعد گفت:دعا کن فقط اتفقی نیفته و اگر نه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
جوان قدمی به عقب گذاشت و نگااهم کرد..سعی کردم به او لبخند بزنم تا ارام گیرد اما در ان حال نمی توانستم..درد امانم را بریده بود..ساعد بالا امد به سرعت شلوارم را پاره کرد و روی زخم را تمیز کرد..با احتیاط و کمی وحشت عمل می کرد..مردی که به بیمارستان رفته بود دیر کرده بود و ساعد منتظر بود.سعی داشت دلداری ام بدهد..دیگر طاقت نداشتم..چشمانم تار شده بود..ساعد چاره ای نداشت..شال گردنش را بالای زخم بست و ب ارامی گفت:سپیده طاقت بیار..تو که شاهد بودی من یک بار دیگه هم این کارو کردم..تو که نمی ترسی؟
به زخمت لبخند زدم و گفتم:دکتر مادرم برای من خیلی ارزو داره..
زمزمه کرد،می دونم فقط سعی کن حرکت نداشته باشی این پسره ی دیونه معلوم نیست کجا رفته..با احتیاط پایم را لمس کرد ..از درد جیغ کشیدم..
هراسان پرسید:طاقت نداری؟سپیده تو باید به من اطمینان کنی..تو که نمی ترسی؟
به زحمت گفتم:چرا خیلی می ترسم..
به زخم عمیقی که روی پایم ایجاد شده بود نگاه کرد :باید تحمل کنی..
درد داره اما تو طاقت می اری..حال او برایم غریب بود..تا ان روز ساعد را در ان حال ندیده بودم..زمانی که وسایل رسید دیگر حال خودم را نمی فهمیدم..به سرعت شیشه ها را پوشاند و مشغول شد..
دستش می لرزید و عرق کرده بود..سعی می کرد با اطمینان عمل کند اما می دیدم که به زحمت خودش را کنترل می کند...مجبور شدم دلداری اش بدهم اما تاب حرف زدن نداشتم اشکم جاری شد..
به صورتم نگاه کرد و گفت:دیدی که من یک بار دیگه هم این کارو کردم..خواستم لبخند بزنم اما جای تیر بر اثر تماس دستش تیر کشید..
جیغ کشیدم .داروی بیهوشی نبود..مقداری گاز استریل در دهانم گذاشت تا درد را تحمل کنم..زمانی که پایم را خراشید از درد بی حال شدم..وقتی که چشم باز کردم عرق پیشانی ام را پاک کرد..پایم را کمی تکان داد و با همان شال پر خون رویش را بست..سرم روی شانه ام افتاد.پیاده که شد خیال انها راحت شده بود..بیهوش بودم و دیگر چیزی نمی فهمیدم..وقتی که چشم باز کردم روی تخت خودم بودم بالای سرم پدر و مادر و خانواده محمدی را دیدم..خانم محمدی موهای روی پیشانی ام را عقب زد و گفت:خدارو شکر..به هوش اومد..
سرم را به زحمت تکان دادم و نگاهم بر چهره ی ساعد خیره شد..ایا او همان مردی بود که انقدر عصبانی شده بود یا همان مردی بود که ان طور با احتیاط عمل می کرد..؟مثل همیشه خجول بودم لبخند کم رنگی روی صورتم نشست..مادر پیشانی ام را بوسید و گفت:اگه برای تو اتفاقی بیفته من دق می کنم.ساعد جان تو دخترم راا از مرگ نجات دادی..حرف که گوش نمی کنه..هر چی می گم دست از این کار ها بردار گوش نمی کنه پدرش هم دیگه سراغ نمی گیره که با دخترش با این دسته چه کار می کنه..من بیچاره نمی دونم چیکار بکنم..شما به اون بگید دست از این کارها بر داره...
خانم محمدی به پسرش نگاه کرد و گفت:به کی این حرف ها رو می زنید؟این پسر خودش با اون بوده من که حریف این نمی شم..ساعد گفت:مامان شما که با کارهای من مخالف نبودین..
بله اما اگر این کارها یک چنین عواقبی داشته باشه دیگه حاضر نیستم یک بار دیگه به اون گروه ملحق بشی..اگر برای سپیده اتفاقی می افتاد یا اگر تو همراهش نبودی چی؟
گفتم:حالا که به لطف اقای دکتر خطر از سرم گذشت..ساعد این بار از شنیدن نام دکتر ناراحت نشد و به گرمی لبخندی زد..با خشنودی گفتم:راستی می خواهند یک عملیات بزرگ رو طراحی کنند..
مادر گفت:حتما به پیشنهاد جنابعالی درسته؟
لبخند زدم و گفتم:تقریبا..
ساعد گفت:فکر های سپیده خانم واقعا جالبه..از تعریف او خوشحال شدم .هر کس موضوع تیر خوردنم را شنیده بود به دیدنم امد..سرهنگ جاوید چندین بار به دیدنم امد هر بار از دیدن او سرباز می زدم اما او سمج تر از این حرف ها بود..یک روز وقتی به دیدنم امد دسته گلی را به طرفم گرفت و گفت:حال مریض ما چطوره؟
با خونسردی گفتم:بهتر شدم..
نگاهم کرد..در چشمانش سوالی بود که به نظرم زیبا نمی امد قصد داشت از من حرف بکشد..
گفتم:چرا نمی نشینید؟
با تمسخر گفت:چه عجب یک بار به من تعارف کردی بنشینم و عذرم رو نخواستی..
چون در حال حاضر لطف کردید و برای ملاقات اومدین..
شرمنده نکن سپیده خانم وطیفه بود..حالا وضعیت پات چطوره؟گفتم:رفتنی بودم اما به لطف خدا و حضور ساعد از خطر نجات پیدا کردم..
با سردی گفت:اقای دکتر کجاست؟
با خوشحالی گفتم:فکر می کنم تا چند دقیقه ی دیگر بیاید..این چند روزه خیلی زحمت کشید..
جاوید شانه بالا انداخت و گفت:شاید او هم احساس وطیفه می کنه..
راستی می خواستم بپرسم قصد ادامه تحصیل ندارید؟پدرتون که تمایل داره برای ادامه به اروپا برید..
لبخند زدم و گفتم:اون پدرمه و خواست اونه اما دوست دارم همین جا بمونم تحصیل بکنم و چه نه..
-اخه این جا چی داره؟فعلا هم که یک عده دیوانه به عنوان مبارز و مخالف جامعه رو به هم ریختند و هرج و مرج می کردند..هدف اون ها چیه؟هیچی..هر روز چند نفر دستگیر می شه اما لعنتی ها حرف نمی زنند..البته هر کی زیر دست من بیاد یا لب وا می کنه یا شهادتین می خونه..همه زندانی ها می دونند که جاوید تمایلی به سکوت نداره..
گفتم:شده کسی زیر شکنجه بمیره اما حرف نزنه؟
بله خیلیها مردند اما حرف نزدند..
سرهنگ جاوید حرف این ها چیه..برای چه هدفی مبارزه می کنند که حاضرن از جون خودشون بگذرن حتما هدف مقدسیه..
چه هدفی خانم..اون ها از کسی پیروی می کنند که اصلا ایران نیست..چطور می شه به حرف اون ها اطمینان کرد حرف خنده داری می زنند می خوان یک حکومت دو هزار و پانصد ساله رو تهدید کنن..به زودی این سر و صدا ها می خوابه و یک نفس راحت می کشیم..
ساعد همان موقع اجازه ورود گرفت .با دیدن جاوید نگاهی به من انداخت..با او دست داد..سرهنگ او را مخاطب ساخت و گفت:اقای دکتر چه خبر؟شنیده ام که جون سپیده خانم را شما نجات داده اید؟تما توقع تشکر دارید درسته؟
ساعد با متانت گفت:بهترین تشکر برای من سلامتی خانم بهروانه..
اوه بله..راست می گفتند وضع دانشگاه هاهم به هم ریخته .فکر نمی کنی بهتره یک فکر اساسی کنید؟
ساعد با تامل گفت:من با این شورش های کوچه و خیابون کاری ندارم.قصد من ادامه تحصیله و هر جا که بتونم این کارو می کنم..هدف من تحصیله و هیچ تشابهی با انها ندارم..
یعنی برای شما اینده کشور مطرح نیست اینکه چه اتفاقی می افتد؟
ساعد با خونسردی شانه ها را بالا انداخت و گفت:زمانی من به فکر کشور می افتم که چیزی به عنوان ساواک نداشته باشیم وقتی سازمان گسترده ای مثل ساواک در کشور هست چرا من ناراحت باشم؟شما در عرصه ی بگیر و ببند فعالیت درخشانی دارید و امثال شما هم زیاد هستدن دیگه به نظر من نیازی نیست .من اگر مرد جنگم باید از پس مباحث پزشکی بر بیایم..
جاوید لبخندی زد و پس از مکث کوتاهی گفت:سپیده خانم سوالی داشتم.
گفتم:بفرمایید..
من شنیدم روزی که شما مجروح شدین چادر به سر داشتین درسته؟.
رنگ از صورتم پرید.ان روز من در مقابل مردی که دنبالم بود و قصد داشت به هر ترتیبی که شده توجهم را جلب کند نبودم .من داشتم به سرهنگ جاوید مردی که اسمش رعب اور بود جواب می دادم..تامل کردم و با پریشانی به ساعد نگاه کردم..او هم نگران بود اما صورتش ارام تر از من بود..بی انکه بخواهم گفتم:بهتره این رو از اقای دکتر بپرسید..
جاوید با حیرت گفت:از ساعد؟به طرف او برگشت..
دیدم که لب های او شروع به لرزیدن کرد و گفت:خب..خب چطور بگم..
جاوید گفت:میشه کمی واضح حرف بزنید؟
ساعد نفس عمیقی کشید و گفت:راستش من از سپیده خانم خواستم که چادر به سر کند..
شما خواستی؟
بله اون به من گفت که با یک دختر انقلابی اشنا شده و می خواد در مورد اون دختر اطلاعات کسب کنه..تعجب کردم اما دیدم اگر تنهایش بگذارم به طرف اون ها جذب بشه بهتر دیدم خودم در جریان قرار بگیرم و بدونم این دختر چه طور ادمیه..از اول خواستم که با هم به دیدن اون دختر برویم..قبول نمی کرد اما مجبور به اصرار و تهدید شدم که سپیده خانم قبول کرد با من ب دیدن او برویم..راست می گفت دختر خوبی بود اما چون با ما فرق داشت من صلاح ندیدم که سپیده خانم تنها به دیدنش برود..پرچه خانم بهروان اصرار داشت از کارهای اون سر در بیاره مجبور شدم که پیشنهاد کنم که برای از بین رفتن هر شک و تردیدی چادر به سر کنه تا هیچ مشکلی براش پیش نیاد..درست نبود که سپیده خانم با این وضعیت و با نام دختر تیمسار بهروان به دیدن اون دختر می رفت چون ممکن بود خطری تهدیدش کنه..
برق عجیبی در چشمان جاوید درخشید و گفت:شما هنوز با اون دختر رفت و امد دارید؟
ساعد به سرعت گفت:ما فقط یکی دو بار او رو دیدیم این طور که شنیدیم خودش و دوستانش به دست ساواک افتادند..
سر به زیر انداختم از این که مجبور شدم ساعد را به دروغ وادار کنم..
ناراحت شدم..جاوید پس از ساعتی ما را ترک کرد..وقتی تنها شدیم گفتم:دکتر معذرت می خوام ترسیدم اگه خودم حرف بزنم همه چیز روشن بشه..وقتی جاوید اون طور نگاهم کرد و واب خواست حالم بد شد..هر لحظه منتظر بودم یک نقطه ضعف بگیره و تموم..
لبخند زد و گفت:باور نمی کردم به این خونسردی بتونم در مقابل سرهنگ جاوید پاسخگو باشم..
به هر حال ممنون راستی از بچه ها چه خبر؟
بچه ها؟
فاتح اصفه عباس و بقیه.
لخنش به یک باره عوض شد و با سردی گفت:خبر خاصی ندارم یعنی از روزی که تو تیر خوردی نرفتم مسجد..
چرا؟نمی گی فاتح نگران می شه؟
با تغییر گفت:به جهنم که ناراحت می شه .از تو که مهم تر نیست.با تمسخر ادامه داد:اوه فراموش کردم که برای تو خیلی مهمه..من احمق فکر می کنم که می تو نم.. سکوت کرد..
با حیرت نگاهش کردم..دقایقی بعد به ارامی گفت:متاسفم نباید ناراحت می شدم .امروز به فاتح خبر می دهم که چه اتفاقی افتاده اون حق داره بدونه..به طرف در رفت و چیزی گفت که به خوبی نشنیدم..برایم عجیب بود که ساعد ان طور با من صحبت کند..تا اون روز چنین برخوردی از او ندیده بودم..ان روز گذشت..هفته ی بعد که به انجا امده بود جاوید هم تازه رسیده بود..صدای زنگ تلفن بلند شد..مادر گوشی را برداشت به طرفم امد و در گوشم زمزمه کرد فاتح عبدالهی را می شناسی؟
با خوشحالی گفتم:اون زنگ زده؟
مادر سر تکان داد..به طرف اتاقم رفتم و گفتم:از اونجا صحبت می کنم..
جاوید با حیرت رفتنم را تماشا کرد بی توجه به حیرت او در اتاق را بستم گوشی را برداشتم و گفتم:بفرمایید..
الو خانم بهروان
بله
من فاتح هستم می خواستم حالتون رو بپرسم..ببخشید که نتونستم زنگ بزنم..اتفاقی افتاده؟
خندیدم و گفتم:نه چیزی نشده فعلا که حالم خوبه خیلی زود هم بر می گردم..
عجله نکنید..من نگران شما شدم پیشنهاد می کنم تا هر وقت که لازم می بینید استراحت کنید و توی خونه بمونید خودمون از عهده کار ها بر می ایم جای نگرانی نیست..این رو به دکتر هم بگو..فقط مطمئن باشم که خطر رفع شده؟
مطمئن باشید که چیزی نشده سپید بهروان را که می شناسید؟فقط یک جراحت جزیی بود..
خوشحالم که سلامت هستید..دیروز کار پخش اعلامیه ها و ندارها با موفقیت انجام شده داریم طرح یک عملیات گسترده رو می ریزیم گرچه به کمک شما نیاز داریم اما تا وقتی سلانتی تون رو به دست نیاوردین مرخص هستید..بچه ها همه سلام می رسانند مخصوصا اصفه خانم که می خواست بیاد به دیدنتون اما من صلاح ندیدم..
ممنون از قول من از همه تشکر کنید واقعا خوشحال شدم که تماس گرفتید..این چند روزه فکر شما ها هستم که به کجا رسیدید..
فقط به فکر خودتون باشید..همه چیز خوب پیش رفته و مشکل خاصی نیست..بهتره با خیال راحت استراحت کنید .دیگه نمی خوام مزاحمتون بشم .از قول من به دکتر هم سلام برسونید..خداحافط تا بعدا..گوشی را گذاشتم.برای مدت کوتاهی به تلفن نگاه کردم..
تماس فاتح خیلی خوشحالم کرد نسبت به او احساس خاصی داشتم حسی امیخته از احترام و یزرگی داشت..ایده ها و گفته های فاتح به قدری جالب بیان می شد که حتی می تونست موافقان رژیم را هم تحت تاثیر قرار بدهد..با خرسندی نزد دیگران بازگشتم..همه منتطر شنیدن سخنی از جانب من بودند.به ساعد اشاره کردم که به دنبالم بیاید گوشه ای ایستادم دست بر هم کوبیدم و گفتم:مزده بده..
گفت :برای چه کی بود؟
کار دیروز با موفقیت انجام شده..
لبخند زد و گفت:کی بود؟
فاتح عبدالهی..زنگ زد و حالم را پرسیدووو این خبر رو داد..
لبخند از لب هایش محو شد و گفت:فقط همین را گفت؟
منظورت چیه؟
حرف دیگه ای نزد؟مثلا؟سر تکان داد و گفت:هیچی خوش حال شدم این رو شنیدم بهتره تا جاوید شک نکردخ بریم پیش خانواده ات..
شادی ام پس از برخورد ساعد از بین رفت..جاوید با دیدنم گفت:می شه به ما هم بگید کی بود؟
گفتم:یک دوست عزیز..
بلافاصله پرسید:می شه بپرسم این دوست عزیز خانم بود یا اقا؟
گفتم:اقا بود.از ایران رفته بود و حالا قصد برگشتن داره..
چند ساله است؟
فهمیدم که حس حسادتش بر انگیخته شده گفتم:تقریبا هم سن و سال شماست..
خیلی خوبه..
جاوید ابرو در هم کشید و سکوت کرد..ساعد گویا از ان حالت لذت می برد و با یک لبخند مرموز گفت:اوه بله..مدتی که با هم دوست بودیم واقعا روزهای خوبی بود..
جاوید را با دنیایی خیال باطل رها کردم تا با ساعد صحبت کند و خودم به دوستانم اندیشیدم..ان شب با ناراحتی ما را ترک کرد..جاوید حسادت می کرد و این احساس را به خوبی نمایان می کرد..قصد داشتم که به او بفهمانم که در مورد من اشتباه می کند اما او قصد فهمیدن نداشت..احساسم نسبت به جاوید هیچ اساسی نداشت گاهی او را به خاطر تلاشش و ان زیبایی خیره کننده می
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:52 ب.ظ
 
ارسال: #13
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ستودم وگاهی از او بیزار می شدم.روزها به هفته رسید وکم کم پایم بهبود یافت.پدر تصمیم گرفت به مناسبت بهبودی ام جشن مفصلی بر پا کند یک هفته قبل از جشن جاوید یکبار دیگر به دیدنم آمد.وقتی فرصت پیدا کرد گفت:راستی دوستتون برگشت؟
در چشمانش انتظار والتماس موج می زد برای اولین بار دلم به حالش سوخت وگفتم:کدوم دوست؟
همونی که از خارج تماس گرفت.
تکانی به خودم دادم وگفتم:بله.بایک خانم زیبای اروپایی.واقعا زن زیبایی داره.
با شادی گفت:یعنی مجرد نیست؟زن گرفته؟
-بله،پس انتظار داشتید تا این سن مجرد مونده باشه؟همه که مثل شما بی خیال نیستن جناب سرهنگ!
درست انگشت روی نقطه حساس گذاشتم آه بلندی کشید وگفت:اگر اون چشم های مغرور به من هم جواب بله می داد من هم تا الآن دست به کار شده بودم.
به تمسخر گفتم:وای خدا سرهنگ جاوید عاشق شده.جناب سرهنگ نگفته بودین که اسیر شدین،حالا این خانم کی هست که دل سنگ شما رو اسیر خودش کرده؟
سر به زیر انداخت وگفت:سپیده خانم خیلی زیرک هستید همه دیگه فهمیدن که من...
باور کنین که من چیزی نمی دونم.خیلی بی انصاف هستید بعد از این همه رفت وآمد چطور تونستین پنهان کنید.حد اقل برای مراسم دعوتمون کنید.
سرش رو بالا گرفت ونگاهم کرد.نمی توانستم هیچ وقت به آن چشم های آبی نگاه کنم.برای پایان دادن به آن موضوع ادامه ندادم.حرفی دیگر نزد.ترسیدم اگر ادامه برهم جاوید همانجا اعتراف کند وخیلی ساده همه چیز را فاش کند.در جشنی که بر پا شد همه حضور داشتند.تعریف هایی که از فاتح کرده بودم همه را مشتاق دیدار او می کرد.مادر فکر می کرد نسبت به آن جوان احساس جدیدی پیدا کرده ام وقصد داشت به هر ترتیبی که شده مرا مجبور کند که اعتراف کنم که به فاتح دل بسته ام.آن شب یک هفته از تماس من وفاتح می گذشت.مشتاق دیدن او و دیگران بودم.آصفه چندین بار با من تماس گرفته بود و حالم را پرسیده بود.بین او و فاتح رابطه ی نزدیکی برقرار بود،نمیتوانستم نام خاصی برای آن پیدا کنم.آصفه حالت عاشقان را داشت ولی رفتارش با فاتح خیلی معمولی بود،صحبت های او و فاتح خیلی خلاصه وبه اندازه یک صحبت معمولی با هم حرف می زدند.اما آصفه وقتی از فاتح حرف می زد نگاهش برق عجیبی داشت.جاوید آن شب سعی داشت در شب جشن بیشتر با من صحبت کند.دختران زیادی در آن مجلس حضور داشتند که به یک اشاره جاوید حاضر بودند هر اری بکنندهنوز هم تعجب می کنم که جاوید چطور بین آن همه چهره های زیبا از خانواده های اصیل دل به سپیده بهروان بسته بود.پس از جشن به بستر پناه بردم،خسته بودم اما فکر به آینده باعث می شد خواب به چشمانم نیاید.خودم هنوز هم نمی دانستم از زندگی وآینده چه می خواهم.سه روز بعد با اجازه مادراز خانه خارج شدم و با احتیاط خود را به مسجد رساندم هنوز وارد نشده بودم که ساعد از مسجد خارج شد با حیرت نگاهش کردم وگفتم:
سلام تو اینجا چی کار می کنی؟
کمی تامل کرد وگفت:من اومده بودم سری بزنم وخبری بگیرم._
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:52 ب.ظ
 
ارسال: #14
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
چه خبر؟
بریم تا بگم.
اما من می خوام بچه ها رو ببینم دلم برای آصفه و دیگران تنگ شده باید با فاتح حرف بزنم، فکر می کنم با یک عملیات تازه...
برای این کارها وقت داریم فعلاً بریم بعد یک سر می آئیم اینجا!
صبر کن ببینم چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
نه.
دروغ می گی، چشمات داد می زنه که دروغ می گی.
بیا تا توی راه برات توضیح بدم. این چادر رو هم از سرت دربیار.
نگاهش کردم. کلافه گفت: نمی خوام یکبار دیگه توی ماشین عمل جراحی کنم و توی تخت بیام ملاقات.
چادر را به سرعت داخل کیفم گذاشتم و دنبالش راه افتادم. ابتدا سکوت کرده بود و حرفی نمی زد. خسته شدم می دانستم که موضوعی پیش آمده که آن طور سردرگم است گفتم: حالا بگو چی شده؟
ایستاد، روبرویم قرار گرفت و گفت: فاتح رو گرفتن!
نفسم بند آمد و با ناراحتی گفتم: چی؟ فاتح رو گرفتن؟ رنگ از چهره ام پرید و منتظر جواب شدم.
گفت: بله اون رو گرفتن.
گفتم: کی؟ کجا؟
صبح وقتی داشته می رفته مسجد.
چطور ممکنه، اون که بی احتیاطی نمی کرد.
حالا که شده باید فکر بکنیم.
دست جاوید افتاده و فکر نکنم هیچ راه نجاتی داشته باشد.
با ناراحتی به خانه بازگشتیم. نمی توانستم به مادر یا دیگران حرفی بزنم. با ساعد تنها در اتاقم نشستم تا برای رهایی فاتح فکری بکنم. پس از ساعتی با خشنودی گفتم: فهمیدم؟ ما باید اون رو به هر ترتیبی که شده آزاد کنیم.
اما این امکان نداره. بدبختی اینه که به دست جاوید افتاده می دونی سپیده شاید اگر تو از جاوید بخواهی... مطمئن هستم که اون به خاطر رضایت تو حاضره از فاتح بگذره. بگو یکی از دوستهای خانوادگی ات بوده و یک زمانی با هم رابطه داشتید.
سر به زیر انداختم و گفتم: من اگر کوچکترین چیزی از جاوید طلب کنم اون بزرگترین خواسته اش رو عنوان می کنه و مجبورم خیلی راحت تقاضای ازدواجش رو قبول کنم، اون سعی داره به هر ترتیبی که شده نظرم رو جلب کنه و اگر من چنین چیزی بخوام در عوض باید به ازدواج با اون تن بدهم.
به جای آنکه دلداری ام بدهد گفت: و اون وقت سر فاتح بی کلاه می مونه. درسته.
از حرفش عصبانی شدم با خشم گفتم: واقعاً که، فکر نمی کردم تا این اندازه کودن باشی.
فریاد کشید: بله من کودن هستم من احمق هستم اگر نبودم که حالا اینجا نمی نشستم تا پا به پای تو برای آزادی فاتح عبدالهی غصه بخورم و نقشه بکشم، من ابله باور نمی کنم، نمی خوام قبول کنم که فاتح...
بین حرفش پریدم و گفتم: تو فکر می کنی بین من و فاتح چیزی هست؟
زمزمه کرد: نیست؟ چطور توقع داری فکر کنم بین شما چیزی نیست در حالی که برای اون این طور غصه می خوری و به خودت فشار می یاری.
کلافه شدم، در آن موقعیت به جای اینکه یاری ام بدهد سوهان روحم شده بود با خشم گفتم: برو بیرون! از اینجا برو تا مامان رو صدا نکردم.
اما سپیده...
من رو به اسم صدا نکن تو حق نداری من رو به نام بخونی فهمیدی؟ برو بیرون.
نگاهم کرد، نمی دانم چرا نمی توانستم با ساعد قاطع باشم در را باز کردم و گفتم: مگه نشنیدی چی گفتم برو و دیگه هم اینجا نیا! باور کن اگر یکبار دیگر به دیدنم بیایی هر بلایی که سر خودم آوردم تو باعثش هستی.
خانم بهروان چند دقیقه صبر کن!
ساعد از اتاق من برو بیرون!
با ناچاری آنجا را ترک کرد. سردرگم خودم را روی تخت انداختم و برای اولین بار به خاطر رنجاندن یک مرد گریه کردم. نمی دانستم به خاطر حرفی که او زده بودم ناراحت بودم یا به خاطر برخوردی که با او داشتم. حتی نمی توانستم بفهمم که برای ساعد گریه می کنم یا برای فاتح، اما بیش از آنکه به فکر فاتح باشم از حرفهای ساعد رنجیده بودم. با خودم به مبارزه پرداختم من نباید در مقابل آن دکتر جوان کوتاه می آمد. نزدیک ظهر بود که مادر صدایم کرد و گفت: گوشی را بردار.
تلفن را برادشتم و گفتم: بفرمایید.
الو سپیده؟
خواستم گوشی را بگذارم که گفت: سپیده خانم متأسفم، می دونم که نباید با شما اون طور حرف می زدم. زنگ زدم که عذرخواهی کنم. می شنوی؟
جوابی ندادم.
با صدای آرامی گفت: سپیده داری گوش می کنی؟ من راه حل آزادی فاتح رو پیدا کردم فقط به ملایمت تو بستگی داره. اجازه می دهی بیایم دیدنت؟
تأمل کردم، گفت: من که عذرخواهی کردم، این طور نیست؟
با ناچاری گفتم: منتظرت هستم.
صدایش لرزید و گفت: ممنون!
گوشی را گذاشتم. پس از تماس ساعد تمام ناراحتی ام را فراموش کردم. بهتر دیدم برخورد قبل را فراموش کنم. نیم ساعت بعد در اتاق را کوبید و با اجازه وارد شد. تصمیم گرفتم همه چیز را نادیده بگیرم و حرفی از ناراحتی ساعتی قبل بر زبان نیاورم. مقابلش ایستادم و گفتم: دکتر همیشه تو سلام می کردی چی شده که سلام کردن رو فراموش کردی؟
جوابی نداد.
در را بستم و گفتم: چیه؟ این قدر وحشتناکم که تا من رو دیدی زبونت بند آمد؟
قدمی به جلو گذاشت و با صدای آرامی گفت: خودم هم نفهمیدم چی گفتم. نمی دونم چرا اون حرف ها رو زدم. با بی خیالی گفتم: در مورد چی حرف می زنی؟
وقتی گفتم فاتح و...
اجازه ندادم یادآوری کند گفتم: اوه بی خیال! حالا چه خبر؟
با احتیاط نگاهم کرد و گفت: باور کن منظور بدی نداشتم.
لبخند زدم و گفتم: می دونم! گاهی وقتها پیش می یاد.
به او تعارف کردم بنشیند. پس از یک تأمل کوتاه گفت: ببین حالا که فکرش رو کردم دیدم تنها شانس ما اینه که فاتح به دست جاوید افتاده. جاوید آشناست و ما از طریق اون می تونیم محل زندانی شدن فاتح رو بفهمیم و راه نجات اون رو پیدا کنیم.
چه طوری؟
باید در مقابل سرهنگ جاوید کمی ملایم باشی، منظورم رو که می فهمی
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفت: من به جاوید زنگ می زنم، نه بهتره، تو این کار رو بکنی. برای شام دعوتش کن.
من؟ اما؟
می دونم که سخته اما چاره ای نداریم مجبوریم از راه احساس عمل کنیم. جاوید رو شب دعوت می کنی ما بحث رو به سیاست و این جنگ و جدال ها می کشانیم بعد تو اظهار تمایل کن که دوست داری محل کار اون رو ببینی و با زندان و عملکرد اون آشنا بشی، می دونم که دوست نداری اون رو متوجه خودت کنی اما این تنها شانس آزادی فاتحه! همه می دونند که جاوید چه احساسی نسبت به تو داره و نمی تونه این درخواست رو ندیده بگیره.
سوءاستفاده از احساساتش درست نیست.
اما این تنها شانس ماست. باید اصرار کنی و بخواهی که محل کارش رو ببینی، مطمئن هستم اون در مورد فاتح چیز زیادی می دونه فاتح یک زندانی سیاسیه و چون بارها از دام رهیده، جاوید خوب اون رو به خاطر داره و تو می تونی با استناد به همین آشنایی به دیدن فاتح بری، باید طوری خودت رو مشتاق نشان بدی که تردید نکنه. ما به دیدن فاتح خواهیم رفت و بعد با در نظر گرفتن محل زندانی شدن اون نقشه فرارش رو می کشیم. حاج آقا می گفت فاتح خیلی چیزها می دونه که اگر لب باز کنه کار تمومه ولی فاتح حرف نمی زنه.
فکر خیلی خوبیه. فکر می کنم عملی باشه. اما من در مقابل جاوید...
با صراحت گفت: نمی تونی کوتاه بیایی اما برای آزادی فاتح مجبوری. گوشی را بردار و با جاوید تماس بگیر.
با محل کار او تماس گرفتم. دقایقی گذشت تا ارتباط برقرار شد. باور نمی کردم با آن سرعت بتوان با او صحبت کنم اما زمانی که خودم را معرفی کردم خیلی راحت صدای جاوید را شنیدم.
الو خانم بهروان شما هستید؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: فکر نمی کردم به این سرعت موفق به شنیدن صدای شما شوم.
با صدای بلند خندید و گفت: سپیده خانم درست حدس زدید اما این در مورد شما صدق نمی کنه؟ چون من خودم همیشه منتظر شنیدن صدای شما هستم. برای این که خودم رو از انتظار بیرون آورم جواب شمارا می دهم.
می خواستم بگم امشب اگر کار خاصی ندارید افتخار بدین و بیایید منزل ما.
خبریه؟
آره خواستگاریه!
به سرعت گفت: چی؟
گفتم: شوخی کردم جناب سرهنگ. یک مهمانی دوستانه است خانواده ی آقای محمدی هم دعوت هستند.
مزاحم نباشم.
اختیار دارید شما مراحم هستید.
صدایش مرتعش شد و گفت: سپیده خانم خودتی؟
گفتم: بله من سپیده بهروان هستم هنوز نشناختید؟
کمی تعجب کردم، حتماً می یام.
خوشحالم که این رو می شنوم منتظرتون هستم خداحافظ.
گوشی را که گذاشتم خنده ام گرفته بود. گفتم: بیچاره جاوید!
ساعد در مقابل خنده من ابرو درهم کشید و گفت: چرا با اون بازی می کنی؟
با تعجب گفتم: منظورت کیه؟
جاوید رو می گم چرا با صراحت به اون نمی گی که چه احساسی داری. تو حق نداری اون رو آزار بدی و با استفاده از احساساتش این طور شادی کنی، اگر به اون علاقه نداری چرا این موضوع رو نمی گی؟ درسته کمی خشنه اما اون هم آدمه و احساس داره، نمی تونی احساسش رو به بازی بگیری ممکنه به خاطر همین برخوردها ضربه بخوره. خواهش می کنم یا جوابش کن و یا...
سکوت کرد. به فکر فرو رفتم حق با او بود من نباید عاطفه یک مرد را به شوخی می گرفتم. قصد داشتم آن قدر به بازی ادامه بدهم تا او از رفتارم بفهمد که هیچ تمایلی به اون ندارم و کنار برود. ساعد آن چنان محکم آن حرفها را بر زبان آورد که از خودم خجالت کشیدم. گفتم: تو که خبر داری یعنی همه دیگه از سردی من فهمیدند که هیچ تمایلی به جاوید ندارم. درسته زیباست اما من با دیدن اون بیشتر به سوی خالقش جذب می شم تا مخلوق. سعی کردم این رو بفهمه اما چه کنم که خودش نمی خواد این موضوع رو قبول کنه. اون تا به حال هیچ نقطه ی مشترکی با من پیدا نکرده اما هنوز هم سعی می کنه که از راههای دیگر خودش رو به من نزدیک کنه. اون اگر صریح به من بگه که مقصودش از این ارتباط چیه من رو هم از دوگانگی رها می کنه و می تونم به اون بگم که نسبت به خودش چه احساسی دارم، خیلی ساده جواب منفی می دهم اما چه کنم که اون می خواد با رفتارش به من ثابت کنه که به من علاقمند شده و من هم سعی دارم از همین راه به اون بفهمونم که هیچ احساسی نسبت به اون ندارم تا وقتی که حرف نزده من نمی تونم چیزی بگم.
ساعد دید که حق دارم و چاره ای جز این ندارم. زمانی که جاوید برای شام آمد همه گرم گفت و گو بودیم. برای دقایقی مبهوت نگاهش کردم همه به او خیره شدند. تا امروز هم هیچ صورتی به زیبایی چهره جاوید ندیدم. در اکثر مواقع با لباس نظامی یا خیلی ساده در مجالس شرکت می کرد اما آن شب در آن کت و شلوار میشی رنگ چنان جلوه ای داشت که هر کس را متوجه خودش می کرد. زمانی به خودم آمدم که با صدای بلند سلام گفت. پدر با خشنودی پاسخش را داد و دیگران نیز به احترام او برخاستند. برای اولین بار از خودم متنفر شدم. من با تماسم باعث آن همه تغییر در او شده بودم. پس از تماس من به خانه رفته بود و مرتب تر از همیشه به دیدنمان آمد. ساعد متوجه احساسم شد. بی آنکه بخواهم تحت تأثیر آن قیافه ی زیبا قرار گرفتم و با لبخند از او استقبال کردم. هر بار که او را می دیدم سعی داشتم مستقیم به صورتش نگاه نکنم اما آن شب واقعاً نمی توانستم چشم از آن چهره بردارم. نگاهم گرچه طولانی نبود اما کافی بود تا باز هم زیبایی هایش را تحسین کنم. یکباره سر بلند کرد و دید که نگاهش می کنم. لبخند ملیحی زد. با پریشانی موهای روی صورتم را کنار زدم و سر به زیر انداختم. جوان ها کنار هم نشستند. من و ساعد دو طرف او قرار گرفتیم. عطر خوشبویی که استفاده کرده بود پسندیدم. خوش پوش و خوش سلیقه بود. دریافتم که در مقابل جاوید من هم خودم را باخته ام و با سپیده بهروان فاصله گرفته بودم. به راحتی تحت تأثیر قرار گرفتم و چشم به دهانش دوختم تا حرف بزند. خودم را سرزنش می کردم اما حالا وقتی به آن شب فکر می کنم می بینم که هر کس جای من بود همان حال را پیدا می کرد. وقتی به خودم آمدم که به یاد فاتح افتادم. مردی که مقابلم نشسته بود جاوید با آن چهره ی زیبایش بود، اما چهره ی دیگرش جناب سرهنگ بود که در مورد کارهایش زیاد شنیده بودم. سکوتم او و ساعد را متحیر کرده بود. جاوید که دوست داشت حرف بشنود گفت: امشب خیلی ساکت هستید! اصلاً مهمون نواز خوبی نیستید.
به خودم مسلط شدم و گفتم: داشتم فکر می کردم.
به چی؟
شغل شما!
کمی جابجا شد و گفت: شغل من؟
بله می دونید فکر می کنم باید جالب باشه.
ساعد به تأکید بر گفته ام گفت: بله حداقل از تشریح قلب و ریه خیلی بهتره. هر روز با هزار نفر آدم که هر کدوم یک دردی دارند سر و کله زدن کار سختیه.
جاوید که دید شغلش مورد توجه قرار گرفته است گفت: دکتر جان کار ما هم بی شباهت به کار شما نیست، تنها تفاوت کار من و شما اینه که ما منفصل می کنیم و شما متصل می کنید، ما شکنجه می دهیم و زندانی ها رو به قدری می زنیم که تمام وجودشون خرد می شه و شما کارهای مارو ترمیم می کنید.
گفتم: مطمئنم کار شما لطف دیگه ای داره. راستی چطور می فهمید که چه کسی رو دستگیر کردید؟ یا چه کسی رو باید بگیرید؟
بعضی ها واقعاً مشخص هستند که ریگی به کفش دارند، از حرکاتشان یا برخوردشون می شه چیزهایی فهمید. بعضی ها که احساس می کنند زرنگتر هستند رو هم بالاخره گیر می اندازیم، با یک تحقیق ساده می شه فهمید که چه کسی رو باید گرفت. اگر به کسی شک کنیم و این شک به یقین تبدیل بشه دیگر کارشون با کرام الکاتبین خواهد بود.
یعنی می میرند؟
بستگی به خودشون داره، اگر حرف بزنند و کمک کنند شانس زنده موندن دارند به شرطی که جاسوس ما شوند عده ای هم که از همون اول تصمیم به قتل شون گرفته می شه، حتی اگر حرف هم بزنند باز هم باید از بین بروند.
چرا؟
چون نمی تونیم به همه ی اونها اطمینان کنیم.
تا حالا کسی هم داشتید که با وجود شکنجه حرف نزده باشه؟
هر کس زیر دست من بیاد اگر لب باز نکنه دیگه برای ابد لال می شه یعنی تموم.
چه جالب پس در حال حاضر کسی نیست که حرف نزده باشه.
مکث کوتاهی کرد و گفت: پنج صبح امروز یکی رو گرفتند که تا حالا حرف نزده.
کی هست؟
این طور که ما فهمیدیم اسمش فاتح عبدالهی و بچه ی تهرانه خیلی هم شروره تا به حال چند بار از دست مأمور ها فرار کرده.
به زحمت شادی ام را از شنیدن نام فاتح پنهان کردم، ساعد گفت: هنوز حرف نزده؟
تا وقتی که من اومدم نه، آخه زیر فشار شکنجه بیهوش شد.
کنترلم را از دست دادم و خواستم حرفی بزنم که جاوید گفت: برق به اون وصل کردیم شاید لب باز کنه.
با هراس گفتم: برق؟
لبخند زد و گفت: البته این شکنجه ها مال اونهایی است که ادعا می کنن به هیچ قیمتی حاضر به حرف زدن نیستند. این یکی از اون دسته است. خیلی سمج و جون سخته. اگر این طوری ادامه بده یا توی این دو روزه تموم می کنه یا بالاخره زبون باز می کنه.
با نفرت به جاوید نگاه کردم سعی کردم خشم خودم را پنهان کنم به سختی گفتم: اگر بمیره!
خب مرده دیگه!
ساعد که دید قادر به ادامه دادن نیستم گفت: کاش می شد ما هم می تونستیم به نحوی کارت رو ببینیم. خیلی دوست دارم ببینم چطوری یک نفر رو به زبون می آورید.
خشمم را فرو خوردم و گفتم: سرهنگ جاوید من می تونم بیام و اونجارو ببینم؟
گویا خوشحال شد بلافاصله گفت: البته! اگر این قدر مشتاق هستید فردا صبح می تونید بیایید.
واقعاً!
بله اما باید بگم خیلی جرأت می خواد ساعد شاید تحمل کنه اما شما...
فکر کردید می ترسم؟ حالا که این طور شد فردا صبح ساعت نه می یام.
به ساعد رو کردم و گفتم: شما هم می آیید؟
خندید و برای آنکه هر گونه تردیدی را از بین ببرد گفت: من هم می یام که اگر حالتون به هم خورد بالای سرتون باشم.
با تمسخر گفتم: حتماً نباید دکتر بود تا به آدمی که از ترس غش می کنه کمک کرد یادم باشه فردا جعبه ی کمکهای اولیه با خودم بیارم که اگر ساعد از هوش رفت کمکش کنم. حتماً اونجا آب هست که چند قطره اش رو به صورت دکتر بپاشم درسته؟
جاوید گفت: بله ما اونجا آب از همه نوع داریم آب سرد، گرم و جوش و منجمد!
آقای محمدی گفت: جوونها خلوت کردند.
ساعد گفت: پدرجان بزرگترها که سرشون گرمه و محل ما نمی گذارند بهتر دیدیم خودمون به فکر خودمون باشیم. باز هم خوبه سرهنگ جاوید اینجاست وگرنه من و سپیده خانم باید غاز می چراندیم این طور نیست؟
گفتم: بله واقعاً جناب سرهنگ لطف کردند که دعوت ما رو قبول کردند.
لبخند ملیحی زد و سرش را بعنوان احترام خم کرد. طبق قراری که با جاوید گذاشته بودیم صبح روز بعد همراه ساعد به محل کارش رفتیم. به محض آنکه خودم را معرفی کردم بدون هیچ سؤالی ما را به طرف اتاق جاوید راهنمایی کردند. زمانی که وارد شدیم به تمام قد ایستاد و خوش آمد گفت. در آن یونیفرم هم جذابیت ویژه ای داشت. با او به گفت و گو نشستیم. پذیرایی گرمی از من و ساعد به عمل آمد. وقتی خواستیم به دیدن زندانیان برویم گفت: من می ترسم حالتون به هم بخوره.
خندیدم و گفتم: نگران من نباشید بیشتر به فکر آقای دکتر باشید. به همراه او تمام قسمتهای زندان را دیدیم. اصرار داشت که از دیدن زندانیان منصرف شوم اما وقتی اصرارم را دید مرا به یکی از طبقه های پایین برد. اتاقی تاریک و وحشتناک بود که جاوید عنوان کرد یکی از اتاق های شکنجه است.
گفتم: اینجا چقدر وحشتناکه!
از اینجا بدتر هم هست.
ساعد با زیرکی گفت: اون زندانی که در موردش صحبت می کردید هنوز اینجاست؟
فاتح؟
به یاد او افتادم و گفتم: بله چقدر دوست دارم نتیجه ی شکنجه ها رو ببینم.
دو طبقه ی دیگر پایین رفتیم. دو مرد قوی هیکل روبروی اتاق ایستاده بودند. طبقه ی زیرین نمناک بود و نفس کشیدن در آن مشکل بود حال عجیبی پیدا کردم اما سعی داشتم خونسرد باشم. وقتی در اتاقی که فاتح در آن زندانی بود را گشود برای دقایقی چشمانم را بستم. نور زیادی در آن اتاق می تابید. برای چند دقیقه مبهوت به اطراف نگاه کردم. دو مردی که بالای سر فاتح بودند مقابل جاوید ادای احترام کردند وقتی چشمم به فاتح افتاد، نزدیک بود سکته کنم. صورت سفیدش به لخته ای خون شبیه شده بود. تمام گوشتهای بدنش را با آتش سوزانده بودند و استخوان ها از زیر آن نمایان بود. به جاوید نگاه کردم در آن تاریکی و روشنایی متوجه نگاه نفرت بارم نشد.
با صدای بلندی گفت: حرفی نزده؟
یکی از آنها گفت: تا حالا که لال بوده اما اگر حرف نزنه زنده از اینجا بیرون نمی ره.
جاوید به دست خود سطل آبی سرد به صورت او پاشید. وقتی فاتح چشم باز کرد نزدیک بود همه چیز را خراب کنم اما نگاه ساعد باعث شد خودم را کنترل کنم. جاوید با افتخار چانه او را بالا آورد و گفت: می بینی سپیده خانم این همون جوون دیروزیه اگر وقتی دستگیر شد می دیدیش باور نمی کردی همون باشه اون می تونه دوباره به همون روز بیفته اما بستگی به خودش داره اگر حرف بزنه...
فاتح که گویا متوجه حضور ما شده بود چشمان بی رمقش را به سوی ما چرخاند و لبخند تلخی زد. این لبخند جاوید را خشمگین کرد و دستور داد که به کارشان ادامه دهند. سنگینی ضربه هایی که بر بدن فاتح فرود می آمد را بر بدن خودم احساس می کردم وقتی یکی از آنها او را نقش زمین کرد. عنان اختیار از کف دادم و فریاد کشیدم: دیگه کافیه نزن!
همه به طرفم برگشتند. جاوید فرمان ایست داد و آن دو از کار دست کشیدند تحمل آن وضع دیگر ممکن نبود از آن اتاق بیرون دویدم و در را به شدت به هم کوبیدم. گریه امانم را برید باور نمی کردم تحت تأثیر آن محیط قرار بگیرم اما دیدن جاوید و فاتح در آن حالت از خود بیخودم کرد. جاوید و ساعد به دنبالم آمدند و ساعد مقابلم ایستاد و گفت: حالت بد شد؟
گفتم: بریم دیگه نمی تونم اینجا بمونم.
جاوید لیوان آب را به طرفم گرفت و گفت: من که گفتم نبینی بهتره خودت اصرار کردی. اینکه چیزی نبود.
حالم از او به هم خورد. سر به زیر انداختم. دستمالی را به طرفم گرفت با اکراه گرفتم و اشکهایم را پاک کردم. به همراه ساعد از آنجا خارج شدم. هر دو سکوت کردیم تا آنچه در ذهنمان بود آشکار نشود. پس از آنکه از روبروی زندان دور شدیم گفت: چطور دلشون می یاد، بی رحم هستند مثل حیوان.
با یادآوری آنچه دیده بودم گفتم: فاتح چقدر تغییر کرده بود تمام بدنش مجروح بود. باید یک کاری بکنیم امشب خودم دست به کار می شم.
تو؟ بهتره صبر کنی.
می ترسی؟ باید هرچه زودتر اقدام کنیم.
بله اما نباید بی گدار به آب زد، به این سرعت که نمی شه باید روی یک نقشه ی حساب شده کار کنیم می دونی اگر نقشه عملی نشه چه اتفاقی می افته؟
فریاد کشیدم: اگر می ترسی همین حالا برو. چقدر صبر کنیم اون قدر که فاتح زیر شکنجه بمیره؟ گفتم که می ترسی...
صورتش را جلو آورد، مقابلم ایستاد و در مقابل چشمان متحیرم فریاد کشید: نمی ترسم، چرا نمی فهمی؟
زمزمه کردم: آرومتر.
چند نفری که آنجا بودند به طرفمان برگشتند سر به زیر انداخت و گفت: من فقط یک بار به معنای واقعی ترسیدم، می دونی چه موقع؟
سر تکان دادم، گفت: وقتی تو تیر خوردی. اون موقع بود که من ترسیدم.
چرا؟ تو یک بار دیگه هم این کار رو کرده بودی دلیلی برای ترس وجود نداشت.
نگاهش حالت غریبی پیدا کرد و گفت: اون موقع مرگ یا زندگی عباس مهم نبود اما اگر برای تو اتفاقی می افتاد من...
برای اولین بار بود که می خواست از خودش بگوید. در آن حال دوست نداشتم بشنوم گفتم: باید هرچه زودتر یک کاری بکنیم همین حالا باید به حاج آقا و بچه ها خبر بدهیم و راه چاره ای پیدا کنیم.
به طرف مسجد همیشگی رفتیم. همه آنجا بودند. آصفه را در آغوش گرفتم. گفت: شنیدی چی شده؟
رو به بقیه ی آنها کردم و گفتم: فاتح رو دیدم هنوز نفس می کشه اما اگر عجله نکنیم هیچ امیدی نیست باید یک گروه برای آزادی اون داوطلب بشن. نقشه ی محل زندانی شدن فاتح را به همراه ساعد ترسیم کردیم. قرار شد عباس و صابر بقیه کارها را انجام بدهند. عباس قول داد که هر اتفاقی افتاد به من خبر بدهد. آصفه مضطرب بود.
نگرانی بچه ها و دیدن وضعیت فاتح شب را بر من حرام کرد. کابوس می دیدم و نمی توانستم بخوابم. در طول شب چندین بار از خواب پریدم. پدر با در گرفتن مبارزات و هرج و مرجی که در کشور ایجاد شده بود کمتر وقت رسیدگی به خانواده را داشت. دیدن فعالیت ساواک باعث ترس او شده بود و سعی داشت من را هم متوجه کند اما من نمی توانستم پس از آن همه تلاش پایم را کنار بکشم. صبح روز بعد سستی شب قبل همراهم بود. ساعد سعی داشت با حرفهایش امیدوارم کند. به زیبایی صحبت می کرد و در آن لحظه فقط حرفهای او بود که باعث آرامشم می شد. سه روز بعد عباس تماس گرفت و خبر آزادی فاتح را برایم شرح داد. باور نمی کردم جان او نجات پیدا کرده باشد با این که یکی از بچه ها گروهشان زخمی شده بود اما توانسته بودند فاتح را از آن زندان تاریک نجات بدهند. زمانی که ساعد از دانشکده بازگشت موضوع را با آب و تاب برایش تعریف کردم، هرچه از عباس شنیده بودم برای او گفتم. یک هفته ی بعد توسط جاوید به خانه اش دعوت شدیم، پدر با خشنودی پذیرفت. پدر جاوید را جوانی لایق و زیرک می دید، پست حساس و امکاناتی که جاوید با تلاش خودش در آن سن به آن رسیده بود نشان از همت او می داد. برای اولین بار بود که به خانه اش رفتم. با این که تنها زندگی می کرد و غیر از مستخدم ها کسی در آنجا نبود خانه اش به زیبایی تزئین شده بود. قسمت پذیرایی به بخش های مختلفی تقسیم شده بود که برای هر گروه سنی یک محیط در نظر گرفته بود. آقای محمدی در آن جشن دعوت نشده بود و من ترجیح می دادم ساعد در آن مهمانی باشد. در آن جا با شخص اول ساواک آشنا شدم. مردی که قیافه اش وحشت آور بود، چهره ای نامتناسب و عجیب داشت. چشمان گرد و درشت، صورت چاق و پهن و بینی بزرگی که زشتی صورتش را دو چندان کرده بود. جاوید آن میهمانی را بیشتر به جوانان اختصاص داده بود چون اغلب مهمانان دختران و پسران جوان بودند. دخترها هر کدام به گونه ای خودشان را آراسته بودند. با خونسردی گوشه ای نشستم و متوجه شدم که به محض ورودم صحبتهای در گوشی شروع شد. صدایشان را نمی شنیدم اما از رفتارشان فهمیدم که منظورشان من هستم. یکی از آنها با صدای بلند گفت: وای جاوید عاشق این شده، چه بد سلیقه! متوجه شدم که انگشت خود را به طرف من گرفته و به من اشاره می کند. خودش ادامه داد: نمی دونم این دختره جز اسم و رسم و ثروت پدرش چی داره که جاوید این قدر به این علاقمند شده. جناب سرهنگ واقعاً که گل کاشته. دوستش به پای او کوبید و او را به سکوت دعوت کرد. غرورم جریحه دار شد، بی آنکه بخواهم با صدای بلند گفتم: سرهنگ جاوید چند لحظه بیایید اینجا!
همه متوجهم شدند. جاوید با یک لبخند به طرفم آمد و با لحنی که آمیخته با شوخی بود گفت: امری دارید اعلی حضرت؟
به آن دختر اشاره کردم و گفتم: مثل این که این خانم از شما سؤالی دارند لطف کنید به ایشان جواب بدین. بهتره سؤال رو از زبون خودش بشنوی.
جاوید به طرف او برگشت و گفت: شما خانم فهیمی؟ بفرمائید!
با خشم نگاهم کرد و گفت: قبل از اینکه بپرسم جوابش رو پیدا کردم. سوءتفاهم بود جناب سرهنگ!
جاوید مقابلم نشست. از اینکه در مقابل همه به من ابراز علاقه کند هیچ ترسی نداشت. نگاهی به اطراف انداخت و گفت: نظرت در مورد اینجا چیه؟
متوجه شدم که همه نگاهم می کنند. گفتم: غیر از شما کس دیگه ای اینجا زندگی نمی کنه؟ درسته.
سرش را به علامت مثبت تکان داد. گفتم: پس سلیقه ی شما رو تحسین می کنم.
کف دستانش را به هم کوبید و گفت: خوشحالم که اینجا رو پسندیدی.
لبخند حسرت و تمسخر را بر لب دختران جوان دیدم. بی تفاوت نسبت به آنها گفتم: جناب سرهنگ سؤالی دارم.
بفرمائید!
اون جوون بالاخره چی شد؟ اسم خوبی داشت.
فاتح؟
تأمل کرد میوه ای برداشت و گفت: اگر بگم فرار کرده چه می کنی؟
خودم را متحیر نشان دادم و گفتم: شوخی می کنید این غیرممکنه. چه طور ممکنه یک نفر با اون وضع بتونه از اون زندان چند متری و اون آدمها فرار کنه. او که نمی تونست حرکت کنه.
بله اما یک نفر که فکر می کنم آشنا هم بوده به گروه اونا کمک کرده که راه فرار رو پیدا کنند، ما هنوز داریم در مورد این موضوع تحقیق می کنیم. باور کن اگر یک بار دیگه گیر بیفته بی معطلی می کشمش. شب بعد از اون روزی که شما اومدین زندان به کمک چهار نفر فرار کرد یکی از بچه های مارو هم کشتند. اما بی خیال اینها هیچ کاری نمی توانند بکنند، یک عده جوان بی کار و مفت خور ریختند توی خیابون ها و این طوری قصد دارند خودشون رو سرگرم کنند.
جاوید را یکی از مردهای میان سال صدا کرد. عذر خواست و از من جدا شد، همان دختر نزدیکم آمد و گفت: مغرور بی مزه.
لبخند تمسخری نثارش کردم و گفتم: سرهنگ جاوید برای من با بقیه ی مهمان های این مجلس فرقی نمی کنه، برای من مهم نیست که دیگران چی فکر می کنند اما به علاقه اش احترام می گذارم.
حرف دیگری نزد. زمانی که به خانه برگشتیم پدر از خوبی های جاوید می گفت. علاقه ی خاصی به آن مرد خودساخته اما وحشی یافته بود. گفته هایش و همفکری که با پدر داشت همه باعث نزدیک شدن آن ها می شد. تابستان که رسید خیابان ها باز هم شلوغ شد. پدر دیگر نمی گذاشت به سادگی از خانه خارج شوم و قصد داشت فعالیتهایم را محدود کند اما من نمی توانستم. مادر فقط در صورتی اجازه می داد از خانه بیرون بروم که ساعد هم همراهی ام می کرد. آن روزها بود که فهمیدم بالاخره حدسم نتیجه بخشیده بود و بین آصفه و فاتح رابطه ی عمیقی ایجاد شده است. آنها می توانستند زوج خوشبختی باشند و خودشان هم این را فهمیده بودند. فاتح آن روز از من خواست که به طور جدی با آصفه صحبت کنم و جواب قطعی از او بگیرم. از شنیدن این حرف خوشحال شدم و گفتم: بالاخره تصمیم درست را گرفتید.
با صدای آرام گفت: خانم بهروان از نظر من شما قابل ستایش هستید و می دونم که باید به اندازه ی خودم پا را از گلیم دراز نکنم، می دونم که شما نمی تونید به من متعلق باشید اما آصفه خانم دختر خوبیه. به قول آقای دکتر شما پرنده ای نیستید که بر دام هر کس بنشینید و من هم فکر می کنم دام آینده ی من برای شما جای مناسبی نیست اما با آصفه خانم می تونم خودم و اون رو خوشبخت کنم.
لبخند زدم و گفتم: این بهترین خبری بود که توی این مدت شنیدم، مطمئن باشید که آصفه هم این فکر رو داره و می تونید مطمئن باشید که جواب «بله» می گیرید.
آصفه با شنیدن این موضوع با خوشحالی پذیرفت که آخر هفته فاتح و خانواده اش به خانه شان بروند. همه چیز زودتر از آنچه تصور می کردم به پایان رسید و ماه بعد آن ها د ر کمال آرامش و به دور از هر مشکلی به عقد یکدیگر درآمدند. ساعد از این ازدواج خوشحال بود او فقط یک سال دیگر به درسش ادامه می داد و پس از آن می توانست از دانشگاه فارغ التحصیل شود. جاوید بعد از دو سال آشنایی بالاخره خواسته اش را در میان گذاشت. آن شب کمی دیر به خانه رفتم پدر و مادر مشغول گفت و گو بودند. پدر از همیشه ساکت تر بود و مادر هر بار که نگاهم می کرد لبخند می زد، فهمیدم که موضوعی پیش آمده است، زمانی که در اتاق تنها شدم روزنامه های صبح و عصر را مطالعه کردم تا شاید بدانم مبارزات تا کجا پیش رفته است گرچه در تمام آنها خبر از سرکوبی مخالفان می داد اما من اطمینان داشتم که مردم دست بردار نیستند. مادر ساعتی بعد به دیدنم آمد، مقابل او بلند شدم و گفتم: چیزی می خواهید؟
گفت: می خوام کمی با هم حرف بزنیم.
در چه مورد؟
در مورد تو و آینده ات.
نشستم و گفتم: گوش می کنم.
مادر کنارم نشست و گفت: می خواهی چه کار کنی؟
فعلاً که کار خاصی ندارم.
تا کی می خواهی همین طور باشی.
گفتم: بله؟
ببین سپیده هر گل تا یک روز عزیزه و رنگ و بویی داره، تو هم مثل گل می مونی تا امروز هر کس گفته برای خواستگاری بیاد گفتی نه.
در چه مورد حرف می زنید؟
یعنی تو نمی فهمی؟ منظور ازدواجه دوست ندارم کسی رو به تو تحمیل کنم اما تو خودت خوب می دونی که دیگه بچه نیستی. درسته تو دختر تیمسار بهروان هستی اما...
مادر حرفتون رو واضح بزنید.
سپیده سرهنگ جاوید از تو خواستگاری کرده. با پدرت در این مورد حسابی حرف زده و پدرت هم می خواد نظرت رو بدونه.
پس بالاخره حرف خودش رو زد اما شما خوب می دونید که من از جاوید خوشم نمی یاد.
مگه اون چه عیبی داره؟ قیافه اش که مثل تابلوی نقاشی می مونه، شغل و موقعیت خوب اجتماعی داره، درس خونده و خارج رفته است تو دیگه چی می خواهی؟
من از شغل اون خوشم نمی یاد با چشم خودم دیدم که اون چه بلایی به سر انسانها می یاره.
خب تو می تونی این موضوع رو به خودش بگی مطمئنم به خاطر تو به همه نوع کاری دست می زنه نظر پدرت هم مساعده، به هر حال هر چی باشه تو دختر ما هستی و ما هم چیزی جز خوشبختی تو نمی خواهیم.
اما مامان من هیچ وقت نمی تونم جاوید رو به عنوان شوهر خودم قبول کنم.
به چه دلیل؟
نمی دونم هنوز...
تو منتظر کی هستی؟ صدراعظم یا شاید خود شخص اول مملکت؟ پسر تاجر و مالک و فلان و فلان که ایراد داشت جاوید یک پسر بی پدر و مادره تمام این موقعیت رو با تلاش خودش به دست آورده پس این ثابت می کنه که اون لیاقت خوشبختی رو داره و همین طور می تونه یک نفر رو هم خوشبخت کنه حالا چرا اون یک نفر تو نباشی؟
گفتم: مامان جواب من همون بود که شنیدی به پدر هم این رو بگو.
آخه از جاوید بهتر کی؟ تا چند وقت پیش فکر می کردم به اون پسر فاتح علاقمندی اون هم که چند وقت پیش زن گرفت. هر کی گفته تو جواب منفی دادی شاید هم منتظر ساعد هستی؟
این گفته ی مادر تکانم داد، بلافاصله گفتم: نه نه این طور نیست ساعد؟ گفتم که نه. اما حالا که اصرار دارید در مورد جاوید فکر می کنم ولی مطمئن باشید که جوابم همونی بود که دادم.
مادر از اتاقم خارج شد. گفته هایش کمی سنگین بود. باور نمی کردم یک روز آن طور گرفتار شوم اما زمانی که در مورد ساعد اندیشیدم فهمیدم که به خودم هم دروغ می گویم.
من مغرور بودم و نمی خواستم بپذیرم که آن پسر کم حرف را به دیگران ترجیح می دهم. اما ای کاش می فهمید، نمی توانستم حرفی بزنم و از احساسم با کسی بگویم او هم این را نمی فهمید و کم کم دانستم که هیچ تمایلی نسبت به من ندارد حتی نمی خواست همراهی ام کند و...
گفته های زن قطع شد چرا که دکتر محمدی از جا برخاست و گفت: نه دروغه! این حقیقت نداره.
خانم بهروان نگاهش را به او دوخت و گفت: احساس من دروغ بود، علاقه ای که فکر می کردم دو طرفه است دروغ بود.
حامد، هومن و فرشته متحیر به آن دو چشم دوختند دکتر با تمنا نگاهش را به آنها دوخت و گفت: تمام این سالها خودم را کنار کشیدم چون فکر می کردم اون سپیده بهروانه و من نباید خودم رو به اون تحمیل کنم، دوستش داشتم آن قدر که بعد از ازدواج هم نتونستم فراموشش کنم. می خواستم همراهش باشم حرف بزنم و بگم که اون رو برای خودم می خوام اما اون نمی خواست هر بار به هر دلیلی از شنیدن حرفهایم طفره می رفت درسته؟
خانم بهروان با قاطعیت گفت: کدوم حرفها؟ منتظر بودی تا من بگم که منتظر تو هستم و تمام آنها را به خاطر تو جواب منفی می دهم، این رو می خواستی.
دکتر به آنها پشت کرد و گفت: می ترسیدم از تو مطمئن نبودم، نه مثل معین بودم که به راحتی بتونم از تو بگذرم نه مثل فاتح که به اون سرعت نظرم رو عوض کنم و نه حتی مثل جاوید بودم که بر خواسته ام پافشاری کنم و طاقت شنیدن «نه» داشته باشم. من حتی شجاعت سالک رو هم نداشتم.
همه به طرف خانم بهروان برگشتند. زن لرزید، لبهای مرتعش خود را تکان داد و آه کوتاهی کشید. به آرامی به طرف دکتر رفت و گفت: تو چی گفتی؟ سالک؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت: بله حتی مثل سالک هم شهامت نداشتم... اما...
تو اون رو از کجا می شناسی؟ این موضوع رو هیچ کس نمی دونست.
تو فکر می کردی من از تو دورم اما من از خودت به زندگی تو نزدیک تر بودم. در تمام صحنه ها همراهیت ات می کردم.
دکتر سکوت کرد. هومن با بی صبری گفت: سالک دیگه کیه؟ این کجا بود؟
دکتر سر به زیر انداخت تا سپیده سخن بگوید و سپیده به آرامی آغاز کرد؛ آن شب دیر شده بود که برمی گشتم. به پدر قول داده بودم که قبل از حکومت نظامی به خانه برگردم، یک ساعت تا حکوت نظامی مانده بود. سر به زیر انداخته بودم و مشغول قدم زدن بودم که ناگهان صدای ترمز شدید اتومبیلی را شنیدم. سربلند کردم و به آن طرف خیابان نگاه کردم. ماشین رفته بود اما یک نفر روی زمین افتاده بود به طرف او دویدم وقتی بالای سرش رسیدم صورت خون آلودش را به من کرد و ناله ای کوتاه سرداد. خیابان خلوت بود او را صدا کردم اما جوابی نداد. بلافاصله به کمک یک اتومبیل او را به بیمارستان رساندیم. مجبور بودم قبل از حکومت نظامی برگردم. مسئولان بیمارستان با تردید نگاهم می کردند. هیچ شباهتی بین من و آن مرد نبود.
یکی از آنها پرسید: با شما نسبتی داره؟
گفتم: بله، اما من خودم نمی تونم اینجا بمونم باید برگردم خونه. خواهش می کنم هر کاری از دستتون برمی یاد برای اون بکنید تمام هزینه ی درمانش رو خودم می پردازم.
اما خانم برای ما مسئولیت داره.
گفتم که هرچی شد خودم تقبل می کنم و مسئولیتش رو خودم به عهده می گیرم فقط خواهش می کنم عجله کنید، من نمی تونم بمونم چون به مشکل برمی خورم اما فردا صبح برمی گردم.
وقتی از جانب آنها مطمئن شدم بلافاصله به خانه برگشتم. پدر و مادر به خاطر دیر رفتن ملامتم کردند، حرفی از آنچه اتفاق افتاده بود نزدم و به اتاقم رفتم. آن شب در تمام مدت چهره ی خون آلود آن جوان مقابلم بود، صبح زود برخاستم و از خانه خارج شدم. بیمارستان خلوت بود، به طرف بخش رفتم و سراغ آن مرد را گرفتم. پس از کمی پرس و جو به اتاق دکتر وارد شدم مقابلم ایستاد و گفت: خانم شما همراه اون مرد بودید؟
گفتم: بله.
اما با اون نسبتی ندارید درسته؟
بله توی خیابون افتاده بود حالش هم بد بود. من هم مجبور شدم بیاورمش اینجا.
کمک به این آدمها اشتباهه.
چرا؟
خانم محترم شما نباید با این آدمها رفت و آمد داشته باشید اون الکل مصرف می کنه و خیلی خطرناکه.
اما اون خیلی جوونه.
بله اما دهانش بوی گند می ده. احتمالاً در یک دزدی و شرارت زخمی شده.
برایم گران بود که بشنوم آن جوان معتاد به مصرف الکل بود.
گفتم: می تونم اون رو ببینم؟
البته اون حق داره ناجی خودش رو ببینه.
پس با اجازه.
خواستم از در خارج شوم که گفت: خانم اتاق 102.
به طرف آنجا راه افتادم وقتی در را گشودم با حیرت دیدم که آماده ی خارج شدن از اتاق است با دیدن من کیف دستی اش را به زمین انداخت و از در بیرون دوید. کیف را برداشتم و دنبالش رفتم. وقتی وارد خیابان شد مقابلش قرار گرفتم. گفتم: صبر کن می خوام کیفت رو پس بدهم. جا گذاشتی توی بیمارستان.
برای دقایقی نگاهم کرد. چشمان جذاب و گیرایی داشت قدمی به جلو گذاشت و کیف را از دستم بیرون کشید. وقتی بار دیگر نگاهم کرد لبخند زدم.
گفت: شما دیشب من رو بردید بیمارستان درسته؟
راه افتادم و گفتم: بله اول فکر کردم تموم کردین اما بعد که نالیدی دیدم می شه امیدوار بود.
کاش هیچ وقت من رو به بیمارستان نمی بردی؟
ایستادم و گفتم: چرا؟
کاش می مردم خسته شدم از این زندگی.
اگر یک سؤال بپرسم ناراحت نمی شی؟
بفرمایید.
دکتر گفت که مشروب مصرف می کنی درسته؟
سکوت کرد و آن قدر ادامه داد که تکرار کردم: درسته؟
گفت: بله از درد بی کسی. کاری که ندارم. خدا لعنت کنه سلیمان رو. یک شب که خسته بودم گفت بیا بریم یک لیوان نوشیدنی بخوریم و از همون جا شروع شد.
چرا از بیمارستان فرار کردی؟
پول نداشتم که هزینه ی اونجا رو بدم.
من این کار رو می کنم. تو گرسنه نیستی؟
سر به زیر انداخت. گفتم: بریم یک چیزی بخوریم.
با حیرت گفت: شما حاضری با من غذا بخوری؟
گفتم: بله مگه دوست نداری یا شاید گرسنه نیستی.
با خوشحالی گفت: چرا با من بیایید. یک دوست دارم که طباخی داره اونجا یک دست کله پاچۀ حسابی مهمون من.
اما...
می دونم چی می خواهید بگید؟ نگران نباشید با هم حساب داریم.
ماشینی که روبرویمان ایستاد را سوار شدیم و به آدرسی که او گفت رفتیم. نمی دانم چطور شد که با او همراه شدم. با آن که دکتر گفته بود با او صحبت نکنم من همراهش شده بودم و با او به رستوران می رفتم. محله های پایین شهر بود اما آن روزها مثل حالا نبود. امکانات کم، با خیابانهای کثیف و باریک. مقابل یک کوچه پیاده شدیم و همراهش به راه افتادم حق با او بود آن مرد با او آشنا بود. آن صبح زیبا هوا خوب بود وقتی از خوردن دست کشیدیم. زودتر برخاستم مقابل پیش خوان بلافاصله پول میز را حساب کردم. خواست مانع شود اما قبول نکردم و گفتم: به حساب من.
وقتی از آنجا خارج شدیم گفت: شما آبروی من رو بردین.
با حیرت گفتم: چرا؟
آخه مگه شما نمی فهمید که زشته یک مرد با یک خانم باشه و میز غذا را خانم حساب کنه.
بیا بابا. کی این حرفها رو زده؟
لبخند زد و گفت: شما هنوز خودتون رو معرفی نکردید.
نگاهش کردم و گفتم: به من یاد دادند که تا وقتی طرف مقابلم رو نشناختم خودم رو معرفی نکنم.
با خشنودی گفت: من سالک هستم بی پدر و مادر و بی خانمان. خونه ام گوشه ی خیابونه و زندگی ام هم به هر ترتیبی که هست می گذره حالا شما بگید کی هستید؟
سعی کردم خودم را مختصر معرفی کنم تا زیاد خودش را با من غریبه احساس نکند. گفتم: من سپیده بهروان هستم. کار خاصی ندارم و الان هم در خدمت شما هستم.
با دقت به سراپایم نگاه کرد به لباس های گران قیمتم اشاره کرد و گفت: پدر و مادر ندارید؟
گفتم: چرا پدرم تیمسار بهروانه.
با حرص گفت: واقعاً پدر بی فکری دارید!
از تعبیرش رنجیدم و گفتم: یعنی چه؟
چطور به شما اجازه داده صبح به این زودی از خونه بیایید بیرون یا شب قبل اون ساعت تنها توی خیابون باشید من اگر یک دختر یا یک خواهر هم سن و سال تو داشتم اجازه نمی دادم اون وقت شب بیرون بمونه.
بی دلیل که نبوده حتماً کاری داشتم.
به هر حال باید جسارت زیادی داشته باشد.
خندیدم و گفتم: دیگه باید برگردم خونه حتماً مادرم تمام مستخدم ها و دنبال من فرستاده.
می تونم باز هم شما رو ببینم؟
البته. این شماره تلفن منه هر وقت خواستید به من زنگ بزنید خودم به دیدنتون می یام.
شماره را روی تکه کاغذی نوشتم و به دستش دادم. گفت: خانم شما خیلی خوبی.
قدمی از او دور شدم و گفتم: می دونی چقدر دوست دارم دفعه بعد که همدیگر رو دیدیم یک جا مشغول کار باشی.
سر به زیر انداخت و گفت: خداحافظ.
حرکت کرد چند قدم که دور شد به عقب نگاه کرد برایش دست تکان دادم. وقتی دور شد برای دقایقی رفتنش را تماشا کردم و آن گاه به طرف خانه به راه افتادم. آن روز به سالک فکر می کردم او مردی بود که با تمام آنهایی که دیده بودم فرق داشت. تمام پسرهای جوانی که من تا آن روز با آنها روبرو شده بودم اشراف زاده بودند و با این دسته از مردم فرق داشتند. دیدن سالک تأثیر عجیبی در من گذاشت من که همیشه با امثال جاوید و ساعد راه رفته بودم دیدن او برایم غریب بود. سالک می توانست نادیدنی هایی که تا آن روز مقابلم بود و من بی تفاوت از کنارشان گذشته بودم نشانم بدهد. دوست داشتم باز هم او را ببینم و با او برخورد داشته باشم. در نگاهش غم و رنج موج می زد و من در آن هفته ای که او را دیده بودم بیشتر در مورد او فکر می کردم. تا آن زمان لب به مشروب نزده بودم. پدرم گاهی برای خوشایند مهمانهایش یک گیلاس می نوشید. دوازده روز بعد بار دیگر سالک را دیدم. زنگ زد و از من خواست که به دیدنش بروم. برای رفتن مردد بودم. تمام آن چند روز به او فکر می کردم نمی دانستم چطور بار دیگر با او روبرو شوم. پدر برای دیدن دوستانم اصرار داشت و من به هیچ عنوان نمی توانستم به مادر بگویم که به دیدن پسری می روم که بی توجه به همه چیز لب به مشروب می زند بیکار است و در خیابان ها می گردد. اگر پدر چیزی می فهمید حسابی عصبانی می شد به همین دلیل مجبور بودم رابطه ام را با او پنهان کنم. به هر حال چاره ای نداشتم دعوتش را قبول کرده بودم به دیدارش رفتم. زمانی که او را دیدم لبخند روی لب داشت و از بار قبلی که او را دیدم مرتب تر بود. صورتش را اصلاح کرده بود و به خوبی می شد متوجه زیبایی اش شد. زمانی که به او رسیدم با صدای آرامی گفت: سلام خانم فکر نمی کردم بیایید.
به تبسمش پاسخ دادم و گفتم: سلام سالک خیلی دوست داشتم باز هم تو را ببینم.
سر به زیر انداخت و گفت: من هم همین طور. اما با خودم مبارزه کردم تا زمانی که کار مناسبی پیدا نکردم سراغت نیام.
خب؟
می خواستم بگم که بالاخره موفق شدم و کار پیدا کردم.
با خوشحالی گفتم: واقعاً؟
گویا شرمگین شد و گفت: بله سعی کردم خودم رو عوض کنم.
نمی دونی چقدر خوشحالم کردی.
بهتره بریم یک جای دیگه اینجا وسط خیابون درست نیست مارو با هم ببینند.
به دنبالش راه افتادم احساسی جدا از گذشته داشتم. من می خواستم به او کمک کنم. سالک می توانست با کمک من عوض شود، با هم به گفت و گو نشستیم و او از خودش گفت. تصور می کردم مرا تا خانه همراهی کند. وقتی از او دعوت کردم که بالا بیاید، گفت: نه فعلاً درست نیست خانواده ات من رو ببینند می تونم حدس بزنم پدرت در مورد من چی فکر می کنه و چقدر باعث سرزنش شما می شم.
نگاهی غریبانه و با حسرت به خانه مان انداخت و گفت: باز هم دوست دارم شما رو ببینم، از نظر شما که ایرادی نداره؟
گفتم: نه! هر وقت خواستی به من زنگ بزن می تونم باز هم به دیدنت بیام.
سالک لحظه های خالی مرا پر کرده بود. دیگر نمی توانستم به آنهایی که از خانواده ی خودم بودم و فقط ظاهری آراسته داشتند توجه داشته باشم. مردی که با او آشنا شده بودم با بقیه تفاوت داشت. به هر حال پدر و مادر و بقیه متوجه حالم شده بودند. سکوت و اندیشه ام برای آنها جای تعجب داشت. اما آنها در مورد سالک چیزی نمی دانستند. رفت و آمدهای من و سالک بیشتر شده بود، آن روز که کنارش نشسته بودم گفتم: هوای شهر چقدر کثیف شده.
لبخند تلخی زد و گفت: تو که در این هوای پاک زندگی می کنی از آسمون آبی می نالی پس اگر اون طرف شهر زندگی کنی چی می گی؟ تو که هوای پاک شمیران رو هم نمی پسندی چطوری می تونی اون جا زندگی کنی.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:52 ب.ظ
 
ارسال: #15
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شانه بالا انداختم و گفتم:« مگه فرقی می کنه؟ اسمون همه جا ی تهران مثل همه.
اشتباه می کنی اگر دوست داری می تونم تو رو یه جایی ببرم که بتونی تفاوت آب و هوا رو با اینجا بفهمی. دنبالم بیا. من بارها خانه شما رو دیدم حالا بد نیست تو هم یکبار با من بیایی تا ببینی امثال من کجا زندگی می کنند. اولین باری بود که پس از نوزده سال به خیابان های ناشناخته شهر قدم می گذاشتم. همه چیز انها برای من عجیب بود باور نمی کردم این قسمت شهر با این مردم بیچاره توی شهری زندگی می کنند که من بی دغدغه و با امکانات رفاهی در ان زندگی می کردم. تفاوت فاحشی بین من و آنها بود که هر کس در نظر اول متوجه آن میشد. خانه ها بیشتر به زاغه شبیه بود و مردانی ژنده پوش که از مقابلم می گذشتند با تعجب نگاهم می کردند و طلب پول داشتند. بچه های کوچک با پاهایی برهنه روی خاکهامی دویدند و هیچ کس نبود تا آنها را منع کند. هنوز هم خودم را در آن موقعیت گم کرده بودم. سالک با خشنودی شاهد نگاه های من به آنها بود می دید که با چه حیرتی به آنها نظر دارم. قصد داشت مرا با آن طرفش شهری که در ان زندگی م کردم آشنا کند و تا حدودی هم موفق شده بود. کنار راه می آمد و با صدایی آرام برایم ازآنها صحبت میکرد. صدایش در گوشم بود: این بچه ها شبها از گرسنگی نمی توانند بخوابند غم نون نداری که درد اینها رو بفهمی ؛ الان اینها رو می بینی و دلت به حال اونها می سوزه اما به محض اینکه باز هم به همون محله خوش آب و هوا و اعیان نشین برگشتی همه چیز رو فراموش می کنی. این بچه ها از پدر داشتن فقط یاد گرفتند به ارواح خاک پدرشون قسم بخورند و مادری که مجبوره خودش و وجودش رو بگذاره تا این بچه ها زندگی کنند.با خودم فکر کردم : بکارت استعداد این بچه ها در نبود امکانات به هیچ دستی دریده نمی شه و هیچ وقت نمی فهمند گوشه ی یک زاغه ی سیاه و بدون برق از گرسنگی مردن یعنی چه؟ احساس تهوع می کردم .گفتم: اینجا یک لیوان آب که پیدا میشه؟
به کافه ای که در ان نزدیکی بود اشاره کرد ، ساعت از شش بعدازظهر گذشته بود و در ان ایام تابستان هوا هنوز روشن بود. وقتی روبروی مغازه رسیدیم صدای موسیقی و صدای خواننده ای که آواز می خواند به گوش می رسید. بالای مغازه نوشته بود: کافه و تریا یاور. نگاهش کردم. با سر اشاره کرد که وارد شوم. کلاهم را تا روی چشم ها جلو کشیدم و در را باز کردم هیچ کس متوجه ورود ما نشد. چراغها خاموش و روشن می شدند و همه مشغول به خودشان بودند. افراد گوناگون با لباس های مختلف مشغول رقص و آواز بودند. در آن جا هم دیدم که یکباره همه نگاهم کردندو من با آنها تفاوت داشتم ؛ حتی لباس هایم ، کفش هایم و کلاهی که به سر داشتم برای آنها مایه ی حیرت بود. طوری نگاهم می کردند که می فهمیدم هیچ شباهتی با آنها ندارم. سالک دستم را کشید و خواست که گوشه ای از آن سالن بنشینم. مقابل او قرار گرفتم هوا گرم بود و در آن فضای دود گرفته احساس ناراحتی می کردم. زمانی که کلاهم را برداشتم. موهایم روی شانه ام ریخت. آنها را کنار زدم و دیدم که سالک به صورتم خیره شده است.
گفتم: اینجا چه خبره چقدر شلوغه.
گفت: بله این جا این رستوران ها رونق زیادی دارد. مردی که لباس تمیزی به تن نداشت به طرفمان امد پرسید چه می خوریم. سالک نمی توانست در مقابل من لب به مشروب بزند. گفت: هر چی شما بخوری من هم می خورم.
تقاضای چای کردم، مرد با چشمان دریده نگاهم کرد و لبخند زشتی زد. به آنهایی که در وسط مشغول رقص بودند نگاه کردم . بی پروا به کارشان ادامه می دادند. تا آن روز در چنین محافلی قدم نگذاشته بودم حتی رقص و ساز و آوازی که ما گوش می کردیم چیزی شبیه به آنچه آنها می شنیدند نبود. زنی با موهای بلند و طلایی به میزمان نزدیک شد در مقابل چشمهای متحیرم دستها را بر شانه سالک گذاشت. به طرف زن برگشت و گویا از دیدن او خوشحال شد چون بلافاصله بلند و از او دعوت کرد که کنار ما بنشیند. زن صندلی کناری م را پیش کشید و در مورد من از سالک توضیح خواست.
سالک با افتخار گفت: سپیده خانم شما رو با زیبا اشنا می کنم و آن زن واقعا زیبا بود.
گفتم:خوشبختم.
به سالک لبخند زد و گفت: شما حال نمی کنید؟
با حیرت گفتم: بله؟
با صدای بلند خندید به طوری که اطرافیان متوجه ما شدند ، زیبا ادامه داد: اگر سلیقه ی من رو می پسندید انتخاب کنم.
بهت زده گفتم:متوجه منظورتون نشدم.
با تمسخر گفت:آهای بچه ها این دختر خانم پولدار چقدر شوته. اوه مادمازل منظورم اینه که چی میل دارید؟
خشمگین برخاستم همه با صدای بلند به حرف و حیرت من خندیدند. تقریبا تمام آنهایی که آنجا بودند به طرف ما نگاه می کردند موهایم را کنار زدم و گفتم» خانم بهتره مراقب حرف زدنت باشی برو با امثال خودت شوخی کن.
از پشت میز کنار امدم و خواستم دور شوم که دستم راگرفت و گفت: دختر نباید این قدر نازک نارنجی و لوس باشه دوستهای من از این قشر آدمها خوششون نمی یاد. این دستهای ظریف تا حالا به اب خورده؟
دستش را کنار زدم و با خونسردی گفتم:نه جانم این دستها به اب نیازی نداشته هر وقت خواستم چند تا دست جلو اومده تا من دست به اب نزنم. با این جمله فاصله طبقاتی ام با انها را مشخص کردم. قصد نداشتم خودم را بالاتر از آنها بخوانم اما چاره ای نبود به من توهین کرده بود ومی خواستم به هر ترتیبی شده تلافی کنم.
با تمسخر گفتم:خیال کردی خیلی کارت درسته؟ خانم عزیز این برخورد شما یک نوع بی شرمی و وقاحته!
سالک مداخله کرد و گفت: سپیده خانم خواهش می کنم ، اروم باش زیبا منظوری نداشت.
گفتم :بله درک می کنم.
زیبا نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: اون قدرها هم که فکر می کردم نازک نارنجی و بی دست و پا نیستی خوشم اومد.
گفتم: برای من اهمیت نداره که خوشت اومده یا نه دیگه باید برگردم خونه مادرم نگران میشه.
به طرف در حرکت کردم ناراحت بودم و دوست داشتم هر چه زودتر خارج شوم اما او فریاد کشید : بله برو مادرت نگران نشه. شیر خشکت دیر شده یا جات خیسه؟ اگر تو هم مثل من حسرت یک شب اسوده خوابیدن رو یک موکت رو داشتی حالا اینجا روبروی من نمی گفتی که بی شرم هستم.
به طرفش برگشتم و گفتم: تو حق نداری با من این طور صحبت کنی.
جلوتر آمد و گفت: این فقط یک استقبال بود ، سالک تو براش توضیح بده.
سالک گفت: معذرت می خوام نمی خواستم ناراحتت کنم اما اینجا زیباست که دستور می ده اون هم اول امتحان می کنه بعد با کسی هم صحبت می شه.
زیبا لبخند ملیحی زد و گفت : قابل اعتممادی بیا با هم لبی تر کنیم. دستم رابالا بردم و گفتم : باشه برای بعد دیگه باید برگردم خونه. سالک به دنبالم آمد و گفت : صبر کن بریم.
خیر خودم می تونم بر گردم.
چند قدمی از آنجا که دور شدم دیدم پشت سرم حرکت می کند. دستم را گرفت و با التماس گفت :خواهش می کنم ناراحت نشو به خدا قصد نداشتم در مورد من اینطور فکر کنی می دونم. سر به زیر انداخت و گفت : یک چیزی بگم ناراحت نمی شی؟
نه،
حدس زدم قصد دارد او هم حرفهای زیبا ر ا تحویل بدهد اما با صدای ارامی گفت: امشب برای اولین بار دیدم که چقدر زیبا هستی. از تو ببخشید شما...
اجازه ندادم حرفش راتمام کند گفتم : از تعریفت ممنون فعلا خداحافظ. دوست نداشتم احساساتش را تحریک کنم. منظورم این نبود که او را متوجه خودم کنم. فقط می خواستم به او بفهمانم که راه رااشتباه رفته است. وقتی به خانه بازگشتم مادر حسابی داد و بیداد کرد. نگران شده بود و می خواست بداند علت آن همه تغییر احوالم چیست. حتی پدرم را هم تحریک کرده بود که در مقابل حرکاتم پاسخ بخواهد. دیدارهایم با گروه و حتی ساعد کمتر شده بود ان قدر که همه متوجه تغییر حالم شده بودند. اما تنها اندیشه ام سالک بود. در دیدار بعد از من خواست که به ملاقات زیبا برویم. گر چه تمایلی برای این کار نداشتم اما اصرار او باعث شد بپذیرم. در همان مکانی که برای اولین بار او را دیده بودم مقابلم نشست این بار با استقبال گرمی از جانب او روبه رو شدم. سفارش مشروب داد سر به زیر انداختم تا مجبور نباشم نگاهش کنم.
گفت: از خودت پذیرایی کن.
گفتم : بله؟
به گیلاس ها اشاره کرد . گفتم : از لطفتون ممنون همین که شما مصرف می کنید کافیه. چشمانش حالت غریبی گرفت سر به زیر انداخت و زمزمه کرد:
ما تاک سبزه رو را از درد سرخ کردیم
ورنه شراب باشد درمان درد مستی
آنچه خواند متاثرم کرد . ادامه داد : می دونم در مورد من چی فکر می کنی ، یک دختر بی شرم و بی عفت که عصمتش رو در دایره ی تحقیر گذاشته و طلب کمک می کند. سکوتم نشانگر تایید گفته هایش بود. خودش ادامه داد. اما این طور نیست. تو و امثال تو سختی نکشیدید غم نون شب نداشتید که حال من رو درک کنید گر چه در باور تو نمی گنجد اما بگذار تا بدونی ، می خوام حرف بزنم تا حداقل از بار گناهم با اعتراف کم بشه.
گفتم : اشتباه تو همین جاست چرا بدترین راه رو برای مبارزه با مشکلات مالی ات انتخاب کردی ،چرا باید در سن بیست سالگی مثل زن های سی ساله باشی ، نمی تونی بگی که این اخرین و بهترین راه بود و ...
حرفم رابرید و با تغییر گفت : تو هیج وقت موقعیت من رو درک نمی کنی ، اگر مجبور بودی یک هفته زودتر از تموم شدن ماه کرایه ی سقف بالای سرت رو بپردازی ، مادری داشتی که حتی خودش هنگام دفع نتونه از جاش تکون بخوره و مجبور باشی قاشق قاشق غذا توی دهانش بگذاری اگر برای فاسد نشدن خواهرت کار کنی و از عفت خودت بگذری که اون عصمت داشته باشه هیچ وقت به من خرده نمی گیری. تمام دردها رادر غالب حرفهایش در لفافه تحویلم داد. او از دردهایی میگفت که حتی برای یک بار هم به آنها فکر نکرده بودم اصلا تا ان روز به یک چنین چیزهایی فکرنکرده بودم. گفته های زیبا مرا متوجه دنیای دیگری از زندگی کرد. پس از ان دیدار ناراحت بودم و سالک قول داد دیگر به دیدن زیبا نرویم. روزهای بعد می گذشت سالک برایم حکم همراهی عزیز را پیدا کرده بود او را مثل ساعد می توانستم دوست قابل اعتمادی ببینم. پس از یک ماه باز هم به دیدم آمد و گفت که در این مدت لب به مشروب نزده.
با خوشحالی بالا پریدم و گفتم : واقعا با اراده هستی سالک نمی دونی چقدر خوشحال شدم.
با شرمندگی گفت : فقط به خاطر تو بود. سالم ان روز طور دیگری بود می خواست حرفی بزند اما به هر دلیلی سکوت می کرد. دهان را برای گفتن باز می کرد اما عاملی مانع شد که او راز دل بگوید. یک هفته ی دیگر گذشت و ان شب در آن تاریکی آخرین باری بود که او را دیدم. داشتم از مسجد باز می گشتم ساعد گفته بود که بعد از من می آید. به خیابان اصلی که رسیدم او را مقابلم دیدم. پدر مقدار زیادی پول به من داده بود که در بانک بگذارم اما فراموش کرده بودم. وقتی همراهم شد متوجه شدم که مثل هر بار نیست. دستپاچه بود و از چیزی می هراسید. گفتم : چیه ؟ حالت خوب نیست؟
خوبم. سپیده؟
طوری ناممرا صدا کرد که نگاهش کردم و گفتم : بله. من می خوام حرفی بزنم. خب بگو.
اخه می ترسم.
از چی؟
اینکه ناراحت شوی.
بانگرانی گفتم : چیزی شده کارت رو از دست دادی؟
نه ،فقط می خوام یک شب بیام خونه شما.
با حیرت گفتم : برای چی؟
می خوام بیام از پدرت اجازه بگیرم که..
که چی؟
یعنی تقاضا کنم اجازه بده خدمتگزار خودش و خانواده اش باشم.
مبهوت نگاهش کردم. سر به زیر انداخت و به ارامی گفت : بیام خواستگاری.
ازکی؟
با کمی درنگ گفت : از تنها دخترش.
پشت به او کردم و گفتم : اینکار لزومی نداره.
اخه بدون...
بدون چی؟ تو که منظورت من نیستم خدای من یعنی تو فکر می کنی – این غیر ممکنه.
چرا ؟ من لایق شماو خانواده ات نیستم؟
منظورم این نیست اما..
اما چی ؟ می دونم که هم سطح شما نیستم کار درست و حسابی که لایق شما باشه ندارم. پدر و مادرم سرهنگ و تیمسار نیستند که بیان خواستگاری تنها دختر تیمسار بهروان.
منظورم چیز دیگه است.
برای اولین بار بر سرم فریاد کشید : جز این چی می تونه باشه؟ که فکر می کنی هم شان من نیستی که پول فراوان ندارم اما نگاه کن! در کیفش را باز کرد. مقدار قابل توجهی پول درون آن بود. لبخند زد و گفت : این پول ها رو پس انداز کردم که فکر نکنی خیلی هم بدبخت هستم. سپیده من می خوام اون قدر کار کنم که بتونم با افتخار نامت روببرم. داماد پدرت بشم و...
تاب نیاوردم من هم کیفم را گشودم و مقابلش گرفتم با دیدن آن همه پول اشک در چشمش نشست وگفت : که چی ؟ وقتی تو قبولم نداری ، تو نپذیرفتی که می تونم عوض بشم. وقتی قبل از هر حرفی پول پدرت رو نشون می دی دیگه ! چه انتظاری از پدر و مادرت داشته باشم. چطور باید به اونها بگم که برای تنها دختر تمیسار بهروان پسر بی سر و پایی مثل من خواستگاری می کند. با این پیشنهاد تو سر افکنده می شی. چون نمی تونی به اسمون جولی مثل من اعتنا کنی.
گوش کن سالک..
چی رو باید گوش کنم اینکه حماقت کردم؟ ابله بودم که فکر می کردم سپیده بهروان دختر تمیسار بهروان ما رو لایق دونسته ؟ به چی گوش کنم. می خواهی بگی اشتباه کردم و تمام اون حرفهای قشنگ شعار بود. اره می تونم بفهمم که من نمی تونم ایده ال زندگی تو باشم اینها رو بشنوم؟
با خشم فریاد کشیدم : بس کن واقعا که احمقی چرا گوش نمی منی؟ من قصدم این نبود که تو دچار احساسات بشی نمی خواستم تو به من علاقه مند بشی می فهمی؟
اما شدم! قرار نبود بله هیچ چیز قرار نبود اما چرا زودتر نگفتی؟
چی رو باید می گفتم ؟ چراهمه شما انتظار دارید من حرف بزنم. من از کجا می دونستم که تودر مورد من چه فکر می کنی. چطور باید می فهمیدم که با رفتارم تو رو متوجه خودم کردم و تو به غلط تصور کردی...قطره اشکی به روی گونه های سالک نشست.نمی توانستم شاهد گریه کردن او باشم. آن مرد که گمان می کردم در حق او خدمت کردم چون او راا ز آن گذشته ی تلخ جدا کردم در مقابل چشم های من گریه می کرد. پشت بر او کردم و به سختی گفتم : برو ! به خاطر خودت و من برو. آن وقت شب در ان خیابان خلوت اسیر چنگالش شدم تردید بر قلبم نشست اما او هیچ نظر سوئی نداشت. در میان گریه گفت : کجا برم؟ تو بگو هر کجا که گفتی گورم رو گم می کنم و می روم. اما چرا نمی خواهی بفهمی سپیده من بدون تو ، فقط می تونم به اون دنیا برم.
دستش را پس زدم و گفتم : مثل این که نمی فهمی من چی می گم. پدر و مادرم به هیچ صورت نمی تونند قبولت کنند ، سالک من به سرهنگ جاوید و معین و دیگران هم نمی تونم فکر کنم اونها هم در آینده ی من جایی ندارند. تو چطور می تونی بیایی خانه ی ما و از پدرم چنین تقاضایی بگنی سرهنگ جاوید با آن رتبه ی عالی و ان ثروت چشم گیر هم نمی تونه من رو اسیر کنه. تو چطور جرات می کنی با پدرم در مورد من حرف بزنی ؟ من به معین پسر اطهر سرمایه دار شهر جواب منفی دادم من..
فریاد کشید : بسه دیگه ! با این حرفها چی رو می خواهی به من ثابت کنی . اینکه در مقابل تو ارزشی ندارم ؟ اما سپیده خودم این رو می دونم ، خواستگارهای پول دار ودرجه یک داشتی درست اما من هم آدم هستم من هم دل دارم من هم می تون زندگی کنم اینها حرفهایی بود که خودت گفتی یادت نمی یاد ؟
-احساست برای من قابل احترامه.
قبل از انکه حرفی بزنم به پایم افتاد و گفت : پس نگو! به خاطر خدا به من رحم کن و قبولم کن سپیده من بدون حضور تو می میرم. تو باید کمکم کنی می دونی چقدر زحمت کشیدم ؟ به خاطر تو از همه بریدم دنبال کار رفتم و این چند ماه مثل برده کار کردم تا تو راضی بشی و حالا...اشک مجال صحبت کردن را از او گرفت دیگر تا آن روز حتی برای یکبار هم نتوانسته بودم در مورد سالک آن طور که خودش می گفت فکر کنم. نمی دانم او در من چه دیده بود که ان طور بر خواسته اش اصرار می کرد.
به ارامی گفتم : سالک خواهش میکنم فراموش کن. باور کن من به هیچ ترتیبی نمی تونم به این خواسته تن بدم. این رو می فهمی؟ برای من پول مهم نیست. موقعیت اجتماعی و کار دهن پر کن ارزش نداره.
سر بلند کرد و گفت : پس چرا قبولم نمی کنی .
با ملایمت گفتم : آخه نمی تونم ، باور کن من نمی تونم تو رو به عنوان شوهر اینده ام بپذیرم. اصلا نمی تونم چنین احساسی داشته باشم.
اما چرا؟
باور کن نمی دونم! اما همین قدر می دونم که قلب من برای تو نمی لرزه ، سالک من تمام این چند ماه فقط به چشم یک دوست نگاهت کردم فقط می خواستم مفید باشم. این رو بفهم و خواهش می کنم از اینجا برو. اگر بخواهی باز هم به دیدنت می یام اما...اگر واقعا به من علاقه داری این فکر رو فراموش کن.
بلند شد با دو دست صورتش راپاک کرد و گفت : خداحافظ. این مدت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. امیدوارم هر جا که هستی خوشبخت باشی.
رفت و من دور شدن او را نظاره کردم. سرش زیر بود و شانه هایش افتاده بود.روی سکو خانه ای نشستم و گریه کردم. آسمان پرستاره بود وماه می درخشید. وحشتزده به ساعت نگاه کردم. حکومت نظامی شروع شده بود نمی توانستم منتظر ساعد بمانم.اصلا در ان لحظات نمی توانستم فکر او باشم. خوشبختانه توانستم خودم را به خانه برسانم. مادر با تعجب نگاهم کرد و خیلی سعی داشت علت نااحتی ام را بداند اما حرفی نداشتم که بزنم. به اتاقم رفتم و تا نیمه های شب به حرفهای سالک فکر کردم. می دانستم دیگر به دیدنم نخواهد امد اما هرگز تصور نمیکردم به این زودی عکس او رادر حالی که مجروح شده بود و جان داده بود به عنوان مجهول الهویه ببینم. هیچ کس نمی دانست او چگونه کشته شده است. سعی کردم خبری بگیرم اما هیچ کس خبری نداشت. مرگ سالک ضربه سختی بود که به تنهایی قادر به تحمل ان نبودم اما من نمی توانستم با هیچ کس در مورد او حرف بزنم. اما...خانم بهروان به دکتر رو کرد و گفت : دراین مورد سالها سکوت کردم و تو چطور؟
دکتر سر به زیر انداخت و گفت : وقتی می گم به من توجه نداشتی نمی خواهی باور کنی من سعی داشتم همیشه همراهت باشم---سالک؟ چه کسی با تو در این مورد حرف زده تا جایی که یادمه هیچ کس در این مورد چیزی نمی دونست.
دکتر به بچه ها که مشتاق شنیدن بودند نگاه کرد و گفت : آن شب داشتم به خانه باز می گشتم با سپیده در مسجد بودیم او زودتر از من خارج شد و علت تغییر رفتارش در ان مدت باعث شد کنجکاوی کنم و دنبالش راه بیفتم. متوجه خودم نبودم و داشتم به راهم ادامه می دادم که دیدم سپیده روبروی مردی غریبه ایستاد. خیلی صمیمی با هم بخورد کردند. جوان قد بلند و خوش قواره ای بود. لباس های ساده به تن داشت که نشان می داد از مردم عادی است . دیدن آنها متحیرم کرد آن جوان نه از اشنایان مشترک ما بود و نه با خانواده های ما هماهنگی داشت. قصد تجسس نداشتم اما برخورد دوستانه سپیده باعث شد به دنبالشان بروم تا بفهمم ان مرد کیست. حرکات اوبرایم عجیب و دیدنی بود بی انکه بخواهم دنبالشان راه افتادم و کمی عقب تر ایستادم. به طوری که بتوانم آنهاراببینم . وقتی دست سپیده را گرفت و او هم ممانعت نگرد وجودم آتش گرفت. آن جوان چه نسبتی می توانست با سپیده داشته باشد که آن طور آرام در مقابلش ایستاده بود و او بی پروا حرف می زد. آن جوان تحریکم کرد که از سپیده در موردش توضیح بخواهم اما خودم را کنترل کردم و منتظر عکس العمل او شدم. گفته هایش را نمی شنیدم فقط تغییر حالت و چهره شان بود که باعث تعجب من می شد. وقتی روی زمین نشست و آن طور که به پای سپیده افتاد فهمیدم که این مرد بیش از آن چه فکر می کنم به سپیده نزدیک است. با حیرت دیدم که سپیده هم کنارش روی زمین نشست و با او گریه کرد. دیگر تاب دیدن نداشتم. مبهوت و متحیر به آنها چشم دوختم و دقایقی بعد ان جوان را دیدم که شکسته و گریان سپیده را ترک کرد. نمی دانستم چه باید بکنم. اگرمشکلی برای سپیده پیش می آمد خودم را نمی بخشیدم می دانستم که سپیده در مورد اوحرفی نخواهد زد. حدس زدم گوشه گیری و سکوتش مربوط به آن جوان است. حسادت کرده بودم و باید خودم را آرام می کردم. به دنبال آن مرد رفتم. بی اختیار دلم به حالش سوخت. طوری شکسته بود که هر کس را متوجه خود می کرد. مقابل یک کافه ایستاد سر به زیر داشت که وار شد یقه ی کتم را بالا زدم کلا هم را جلو کشیدم و وارد شدم. ان محیط نا اشنا بود و تا خانه فاصله زیادی داشت. نمی توانستم به خودم بقبولانم که سپیده با مردی از این دست رابطه داشته باشد. نزدیک میز آن مرد نشستم. بوی سیگار فضای آنجا را پر کرده بود و زنهایی بی پروا پایکوبی می کردند. هر کس در گوشه ای با کسی مشغول بود. آن مرد اماتوجهی به اطرافش نداشت سر را بین دو دست گرفته بود. اتش کنجکاوی و حسد داشت وجودم رامی سوزاند.زنی زیبا و قد بلند با لباسی فرنگی پشت او ایستاد. آن جوان متوجه آن زمان شد و با نگاهی پر از اشک به او نگاه کرد. صدای زن را شنیدم . چی شد قبولت نکرد ؟ سرش را به شدت تکان داد. گوشهایم را تیز کردم. زن کنارش نشست ، صدای او را شنیدم که گفت : زیبا نباید این طور اسیرش می شدم کاش هیچ وقت با اون آشنانشده بودم. زنی که زیبا خطاب شده بود گفت : نه به سپیده قول دادم دیگه هیچ وقت لب به مشروب نزنم –چرا ردت کرد . پول ها رو نشون دادی؟ نیمی از گفته های آنها را نشنیدم اما آنچه به گوشم رسید این بود : خیلی بیشتر از این پول توی کیف اون بود. ریبا اون دختر تیمساره ! از گفته های انها چیزی نفهمیدم گمان می کردم او قصد خرید چیزی را از سپیده داشته است اما چه چیزی ؟ که آن مرد آن طور گریه می کرد وقتی در کیفش را باز کرد پول ها را روی میز گذاشت و گفت : با این پول حتی می تونم یک خونه ی درست و حسابی برای اون بگیرم اون عزیز کرده است زیبا.سر بلند کردم و به اطراف نگاه کردم. چهار نفری که پشت میز گناری نشسته بودند با سر به یکدیگر اشاره کردند و او را نشان دادند . متوجه حرکت آنها شدم یکی از انها قوی هیکل بود و قیافه ی زیبایی نداشت با صدای خشنی گفت : اینجا نه ! بیرون یک جای دنج. حالا باید صبر کنیم. صدای آنها آرامتر شده بود و دیگه چیزی نمی شنیدم. نیم ساعت بعد ان مرد جوان بلند شد و گفت : بدون سپیده همه چیز برای من تموم شده. شنیدن نام سپیده و این جمله از دهان آن مرد غریبه که در ان محیط رفت و آمد داشت خونم را به جوش آورد. وقتی خارج شد با احتیاط خودم را به آن زن رساندم و گفتم : هر چه قدر پول بخواهید می دهم فقط به من بگو مشکل این جوان چی بود . نگاهی تحقیر امیز به سر تا پایم انداخت و به طعنه گفت :عاشق دختری از قشر تو شده بود ،حالا جواب رد شنیده احساس می کنه دنیا رو سرش خراب شده گفته اش چون پتک به سرم کوبیده شد. این مرد به سپیده دل بسته بود. سوالی بود که نمی توانستم جوابی برایش داشته باشم. نمی توانستم برای خودم توجیه کنم که دختر تیمسار بهروان به این محیط آمده باشد. دسته ای پول مقابلش گذاشتم. آن چهار نفر هم دیگر پشت ان میز نبودند. با عجله بیرون رفتم و سراغشان را گرفتم. بر سرعت قدم هایم افزودم. من ان مرد را دیدم که داشت می رفت اما معلوم بود که حال عادی ندارد و در خودش غرق شده بود. دو نفر از مردانی که در رستوران دیده بودم پشت سرش حرکت می کردند. با احتیاط به راهم ادامه دادم . او وارد کوچه ای باریک شد خودم را پشت دیواری پنهان کردم و دیدم که دو نفر جلویش و دو مرد پشت سرش ایستادند. کیف را دور گردنش انداخت و گفت : چی میخواهید ؟
هر چهار مرد به اونزدیک شدند. یکی از آنها با خشونت گفت : اون کیف رو بده من. سالک که دریافت دزد هستند قصد فرار کرد اما همین که خواست از حلقه آن چهار نفر بگذرد صدای ناله اش را شنیدم یکی از انها تیغه چاقویش را در پهلوی او فرو کرد. خواستم به طرفش بروم و کمک کنم که باز هم برق چاقو را دیدم که بر بدنش فرو نشست و سالک با شدت به زمین افتاد. مرد قوی هیکل بند کیف را کشید و پس از آنکه آن را به چنگ آورد ضربه ای دیگر به او زد. یک لحظه از نظرم دور شدند. او به خون غلطیده بود. به طرفش دویدم تا کمکش کنم. چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد. گفتم : صبر کن الان می برمت بیمارستان. هیچ وسیله ای همراهم نبود. او را به دوش گرفتم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که سرش روی شانه ام افتاد. او را زمین گذاشتم و بالای سرش نشستم خون از سه جای بدنش جاری بود. برایم مهم بود که او را بشناسم و بدانم چرا ان طور در مورد سپیده حرف می زد. پرسیدم : تو با سپید چه کار داشتی ؟
چشمانش برقی زد و به زحمت گفت : می شناسی اش؟
سرم را تکان دادم و گفتم : من همیشه همراهش هستم.
لبخند تلخی زد و گفت : من هم عاشق..اون شدم.
حرفش باعث ناراحتی ام شد شانه هایش را گرفتم و گفتم : خواهش می کنم حرف بزن.
چند نفس عمیق کشید و گفت : دیوانه و اواره ام کرد و حالا...امشب که از خودم گفتم...
چی گفت ؟ نه !
گفت که قبولم نمی کنه اما من به اون مدیونم اگر اون رو دیدی بگو..با تمام ناراحتی هنوز لطفش را فراموش نکردم ، حداقل وقتی چشم روی هم می گذارم...وقتی می میرم دهانم بوی گند الکل نمیده ، حداقل وقتی مرد م می دونم این..چند ماه اخر با عزت زندگی کردم . همه رو به سپیده مدیونم. به اون بگو تا لحظه ی آخر یادش بودم بگو که سالک..اگر یک عمر در فلاکت بود با دیدن سپیده آفتاب زندگی اش طلوع کرد. بگو بعد از دیدن او دوباره متولد شدم...از دهانش خون خارج شد و دیدم که زیر لب زمزمه کرد خدایا شکر. سرش روی دستانم افتاد. جرات حرکت دادن او را نداشتم اگر مرا بااو می دیدند جرم قتل به گردنم می افتاد با نا امیدی او را روی زمین گذاشتم و به همان کافه برگشتم . ان زن هنوز آنجا بود بادیدنم گفت : پیداش کردی؟ چاره ای جز دروغ گفتن نداشتم سرم رابه علامت منفی تکان دادم و از او خواستم هر چه می داند در مورد سالک و سپیده برایم بگوید و او وقتی پول ها رو دید هر چه می دانست برایم تعریف کرد. دو روز بعد خبر مرگ او را در روزنامه خواندم. خانم بهروان سر بر زانو گذاشت آنچه شنید از زبان مردی بود که تا ان روز گمان می کرد به او بی توجه است و هیچگاه نمی توانسته برای احساسش ارزش قائل شود. تمام آنهایی که به سپیده ابراز علاقه کرده بودند روی این خواسته پا فشاری کرده بودند و سپیده عادت داشت تقاضای ها را بشنود و به آنها جواب منفی بدهد اما دکتر هیچ گاه حرف نزده بود. دکتر پس از ازدواج با فرشید خودش را در مشکلاتی که برای سپیده به وجود آمده بود مقصر می دانست. با خود اندیشید : آیا دکتر مقصر بود ؟ فرشته به هومن نگاه کرد و زمزمه کرد : موضوع یک عشق در میان بوده ! حامده به خودش اجازه نمی داد اظهار نظری بکند. هومن بیش از دیگران مشتاق شنیدن بود. به مادر نزدیک شد دست روی دست او گذاشت و گفت : جاوید چی شد؟ و به دکتر نگاه کرد و آن گاه ادامه داد : در مورد جاوید به فکر کردن نیازی نداشتم از اول می دانستم که جوابم منفی است یک هفته پس ازخواستگاری جاوید به مادرگفتم که جوابم منفی است ؛ فکر می کردم با شنیدن این جمله از زبان پدرم قبول کند اما چنین نشد. برایش پیغام فرستادم که او نمی تواند مرد زندگی من باشد و بهتر است برای خودش همسر دیگری انتخاب کند. دو روز بعد که پدر به او جواب منفی داد با خودم تماس گرفت و گفت ، مایل است هر چه زودتر همدیگر را ملاقات کنیم. دلیلی برای ملاقات نیافتم اما مجبوربودم درخواستش را قبول کنم. موضوع را به مادر گفتم او اعتقاد داشت اگر باهم صحبت کنیم ممکن است نظرم عوض شود. به دیدن او رفتم. محل آرام و مناسبی را برای صحبت کردن انتخاب کرده بود. وقتی به آنجا رسیدم دیدم که روی صندلی نشسته و منتظر است برای اولین بار از گفتن حقیقت در مقابلش واهمه داشتم در تمام طول راه به این فکر می کردم که چطور میتوانم به چشمان ابی اش نگاه کنم و به او جواب منفی بدهم . روی صندلی نشسته بود. به طرفش رفتم تا همه چیز را تما م کنم. فاصله ی بین کم شد و او با چند قدم خودش را به من رساند. مثل همیشه زیبا بود و حالا فکر می کنم آن روز برای آنکه بتواند مرا تحت تاثیر قرار بدهد لباس هایش هم جذابیت داشت. از نگاه کردن به صورت زیبایش گریختم. بی مقدمه گفت : پدرت به من از جانب خودش جواب منفی داد یا تو؟
گفتم : جناب سرهنک شما تنها کسی هستید که پدرم حاضربه تائیدتان است مطمئن باشید. آنچه شنیدید از زبان خودم بود چون پدرم به شما علاقه ای ویژه داره.
بی پروا گفت : تو چطور؟ من نیازی به علاقه پدرت ندارم من میخوام که تو به من علاقه مند شوی.
به خودم جرات داد و گفتم : متاسفم!
چرا ؟
چی چرا؟ چرا جواب منفی دادی؟
روی صندلی نشستم و اندیشیدم. مقابلم قرار گرفت و گفت : حرف بزن تا قانع شوم.
دلایل من خودم رو قانع کرده نمی دونم برای شما مفیده یا نه.
به من نگاه کن ! متوجه منظورش نشدم. تکرار کرد :توی صورت من نگاه کن!
سر بلند کردم و با دقت به صورتش نگاه کردم. واقعا که قیافه اش بی نظیر بود تا این ساعت از عمرم چهره ای به وجاهت و زیبایی او ندیدم.
گفت : قیافه ی من چطوره؟
گفتم : این که پرسیدن نداره ، به نظر من عالیه.
نظر تو چیه؟
نگاهش تا عمق وجودم نشست و گفتم : در این مورد استثنا نیستم من به زیبایی شما معترفم. قدرت خالق در چهره شما به خوبی نمایش داده شده.
وضع مالی ام را چطور دیدی؟
خیلی خوب. اونقدر که هر کس رو راضی نگه داره.
شغلم چطور؟ به نظرت یک سرهنگ نمی تونه مرد دلخواه یک زن باشه. یعنی قدرت من برای تو ارزش نداره؟
من چنین حرفی نزدم. بااین سن به این موقعیت رسیدن نشانه ی لیاقت شماست.
بلافاصله گفت: پس چرا قبولم نمی کنی؟
سر به زیر انداختم او را ست می گفت هر چیزی که می گفتم بهانه بود. چون جاوید همه چیز داشت ، همه ی آنچه می توانست دهانم را ببندد در او بود.گرچه جلوه خوبی در محیط کار نداشت ااما بیرون از محیط کار مردی رمانتیک و موقر بود اما چیزی که من می خواستم نداشت من از زندگی پول و مقام نمی خواستم. پدرم ان قدر پول داشت که هیچ نیاز مالی نداشتم افتخار پدر هم برای من کافی بود. دختر تیمسار بهروان بودن برای مردم خیلی اهمیت داشت.
باید حرفی میزدم پس از درنگی کوتاه گفتم: حتما دلیلی دارم که نمی تونم شما رو بپذیرم.
دوست دارم اون دلیل رو بشنوم.
من ازشغل شما متفرم. دیدم اون روز توی محیط کار چطور یک انسان رو ازار می دادین. تا سه روز حالم خوب نبود. برای من قابل قبول نیست که یک نفر اون قدر سنگ دل باشه که بتونه یک انسان رو به اون حال بیندازه.
لبخند زد و گفت : مشکل تو این بود؟ خب زودتر می گفتی این که کاری نداره. من خیلی زود شغلم رو عوض می کنم.باور کن توی همین چند ماهه ترفیع می گیرم و از اون محیط خارج می شم میدونم کخ حق داری به هر حال هرکسی جای تو بود و یک زندانی رو با اون حال می دید نظر بهتری نداشت. من حاضرم به خاطر تو شغلم رو عوض کنم. باز هم حرفی داری؟
نمی دانستم چگونه مجابش کنم که این فقط نمی تواند علت جواب منفی من باشد. پس از کمی تامل گفت : حالا راضی شدی؟
انتظار داشت موافقت کنم اما با قاطعیت گفتم : نه!
با حیرت گفت: دیگه چرا؟
گفتم :ببینید جناب سرهنگ من دوست ندارم که مرد زندگی ام مورد توجه همه باشه زیبایی خیره کننده ی شما همه جا بحث داغ مجالس و خانم هاست. اصلا مسبب آشنایی با شما به خاطر تعریف هایی بود که از قیافه ی شما شد به خاطر دارید ؟ دوست ندارن همسرم همیشه هر جا مورد اشاره دیگران باشه.
این دیگه خیلی عجیبه! همه دوست دارن شوهرشون زیبا باشه تا بتونند به اون فخر یکنند و شمت...اخه این چه حرفیه ؟ شغلمو می تونم عوض کنم. با قیافه ام چه کار کنم. اگر خودم رو بسوزونم حاضر هستید جواب مثبت بدهید؟
نه! من دوست دارم یک قیافه عادی داشته باشید و شما که نمی تونیذ قیافه تون دو عوض کنید پس بهتره نظرتون رو در مورد من تغییر بدین شما بهانه گیری می کنید. من که نمی فهمم چی میگید.
شما از من خواستید که اینجا بیام و حرفهای شما رو بشنوم و شما هم علت مخالفت من رو بفهمید ، وقتی نه شما قابل قبول من هستید و نه حرفهای من رو می فهمید بهتر نیست به این بحث خاتمه بدهیم؟
از جا بلند شدم و او بالافاصله برخاست و گفت : نه سپیده ما باید با هم حرف بزنیم تو نباید احساساتم رو ندیده بگیری.
گفتم : ببینید اقا ! شما برای من قابل احترام هستید در این مدت هم از اشنایی با شما خیلی خوشحالم اما درخواست شما رو برای ازدواج نمی تونم بپذیرم.
تو هر چی که بگی من حاضرم قبول کنم.
من هر چی بخواهم بدون ازدواج با شما بدست میارم و نیازی به شماندارم جناب سرهنگ. من برای پول و مقام نمی خوام شوهر کنم.
تو حق نداری بعد از این مدت به من جواب منفی بدهی. باید زودتر می گفتی تو احساسات من رو به بازی گرفتی . خانم سپیده بهروان غرور شما نباید به احساسات من لطمه بزنه. رنجیده خاطر گفتم : اینکه شمادر مورد من چی فکر می کنید و نسبت به من چه احساسی دارید شنیدم و اما این که می پرسید چرا زودتر در این مورد حرف نزدم! چی رو ؟ ایا تا این مدت شما حرفی زده بودین که من هم جوابی بدم؟ شما می خواستید با رفتارتون علاقه ی خودتون رو به من نشون بدین و من هم سعی می کردم به همین وسیله شما رو متوجه اشتباهتون کنم. شما حرفی نزدید و طبیعتا من هم جوابی ندادم پس باز هم قصور از جانب شما بوده و به من ربطی نداره. شما به عنوان یک دوست خانوادگی همیشه برای من محترم هستید.
با ناراحتی گفت : این حرف آخرت بود؟
گفتم: در این مورد اولین و اخرین حرفم بود. خواهش می کنم دیگه در این مورد صحبت نکنید.
سپیده حتی اگر صد سال هم بگذره احساس من عوض نمیشه اما حالا که تو با این صراحت جوابم می کنی می روم.
پس می تونم بروم؟
رو بگرداند گفت : برو به سلامت!
با رنجش خاطر از او جدا شدم وقتی به خانه بازگشتم مادر منتظرم بود در مورد گفت و گویم با جاوید پرسید بی حوصله گفتم : فکر می کنم مجاب شد که دست از سر من برداره و دنبال زندگی خودش باشه و یک نفر دیگه رو برای زندگی اینده اش پیدا کنه. مادر متحیر نگاهم کرد به اتاقم رفتم و در را بستم. سعی کردم حرفهای جاوید را فراموش کنم اما با آن سرعت ممکن نبود. دیدارهای ما کمتر شده از روزی که جواب منفی به او داده بودم حتی اگر همدیگر را می دیدم سعی می کردم از او فرار کنم طوری نگاهم می کرد که قلبم می لرزید. سرد نبود وطوری حرف می زد که می خواست به گونه ای به من کنایه بزند.
جواب منفی دادن به جاویدبرای همه جای تعجب داشت در هر مجلسی که می رفتم حرف من و او بود و به گونه ای بحث را به او می کشاندند تاعلت مخالفتم را با او بدانند. دخترها اصرار داشتند بدانند به چه علت قبول نکرده ام برای آنان جاوید مرد اینده بوده و هر یک از انها ارزو داشت سرهنگ به یکی از آنها اشاره کند تا خود را در اختیار او بگذارد و همه چیزش را در مقابل عشق جاویدا به او بدهد. جاوید سعی داشت حرفها رانا دیده بگیرد اما همه ی انها را نمی شد نشنیده گرفت همه می دانستند که هیچ یک از ما مشکل خاصی نداریم. دو ماه بعد از آخرین باری که او را دیدم خبر جالبی از پدر شنیدم . با دلخوری نوشیدنی اش را سر کشید و گفت : راستی گفتم سرهنگ جاوید عقد کرده؟ با حیرت و شادی گفتم : واقعا؟ مادر به سردی نگاهم کرد و گفت : خیال کردی برای سرهنگ ناز کنی قحطی دختر اومده ، خیلی ها دهانشون برای اون باز بود. اون بیچاره هم اسیر تو شده بود پسر به اون خوبی رو رد کردی حالا خیال کردی دیگه ازدواج نمی کنه؟ بی توجه ه حرفهای مادر گفتم : حالا این دختر خانم کی هست؟
پدر گفت : این طور که شنیدم دکتراش رو از آمریکا گرفته و تازه برگشته ایران. خانواده دار هم هست.
مادر آهی کشید و گفت : هر کسی آرزو داره یکی مثل جاوید دامادش بشه افسوس..
گفتم : مامان چه حرفیه می زنید؟امیدوارم خوشبخت باشند نمی دونید چقدر دوست دارم این خانم دکتررو ببینم. قسمت ما هم این بود. پدر که هیچ گاه در این موارد دخالت نمی کرد از سر میز برخاست و گفت : یعنی اگر تو جواب مثبت می دادی قسمت تو نبود آره؟ با حیرت به پدر نگاه کردم شنیدن این جمله از زبان پدر کمی عجیب بود. حرفی نداشتم که پاسخش بدم. دیدم سکوت کمی طولانی شد. گفتم : جاوید اگر من رو می گرفت بیچاره می شد. با این شدت مخالفتی که اون با ضد رژیم ها داره حسابی خودش رو می باخت وقتی می فهمید که مار توی استینش پروزش داده/ مادر بی آنکه جوابی بدهد از غذاخوری خارج شد پدر هم حرفی نداشت که با من بزند. اوضاع کشور به هم ریخته بود و درگیر مسائل دولت بود. بهتر دیدم او را تنها بگذارم. دو هفته ی بعد بود که با همسر جاوید اشنا شدم.شبیه ایرانی ها نبود اما زیبایی چندانی هم نداشت. چهره اش جذابیت خاصی داشت که نمی توانستم برای ان نامی پیدا کنم لبخندش گیرا بود و نگاهش باعث آرامش می شد. تحصیل کرده بود و موقعیت خوبی داشت. وقتی جاوید همراه او وارد شد لبخند زدم. مرجان به حاضرین و دیگران به او معرفی شدند. وقتی جاوید و مرجان مقابلم قرار گرفتند صدای زمزمه هایی که بلند شد شنیدم. بی توجه برخاستم و با مرجان دست دادم. جاوید به حرکاتم نگاه می کرد. رو به او کردم و گفتم : جناب سرهنگ یادتونه گفتم سلیقه تون عالیه؟ امروز ثابت کردین که حق با من بود فکر نمی کنم غیر از خانم مرجان کسی دیگه ای برازنده ی شما باشه. به زحمت لبخند زد و دور شد. جاوید وقتی همسرش را به حاضران معرفی کرد گفت : می تونی هر جا که دوست داری بشینی و با هر کسی که خواستی صحبت کنی. با لبخند به طرفم آمد و گفت : اجازه می دهید؟
خودم را کمی جمع و جور کردم و گفتم : این مایه افتخاره. بفرمایید. مرجان از هر نظر برازنده جاوید بود. این دختر با آنکه سالها از ایران دور بوده اما در مورد کشورش همه نوع اطلاعاتی داشت. صحبت کردن با مرجان باعث حیرت حاضرین شده بود. پدر با آنکه در باطن ناراحت بود اما برخورد صحیحم با مرجان را تحسین کرد. از موضوعات مختلفی صحبت کردیم ، با آن که از خانواده ای متمول و اصیل بود درس خوانده آمریکا بود اما فخر و مباهات نمی کرد و خیلی ساده و معمولی بادیگران برخورد می کرد و ایناخلاق او باعث می شد که دیگران را به طرف خودش جذب کند.هنگام صرف غذا یکی از پسرهای مجلس در مقابل مجلس روبرویم ایستاد و گفت : اسیر شدین خانم بهروان. مرجان متحیر به او نگاه کرد. پسر خنده ای کرد و گفت : تا بود جاوید دست از سرت بر نمی داشت حالاهم خانم مرجان. مرجان با نگاهش توضیح خواست. دستش را گرفتم و گفتم : بلند شو خانم دکتر که دیگران نمی تونند ما رو با هم ببینند. لبخند ملیحی زد و از ان جوان دور شد. صحبت کردن با مرجان خالی از لطف نبود. وقتی در مورد تحولات اخیر جامعه برایش گفتم صدایش آرام شد در گوشم گفت : به نظر من این مدرم حق دارند در مورد حکومت و کشورشون تصمیمم بگیرند این تلاشها رو خیلی جدی پی گیری کردم و امیدوارم به نتیجه برسه. متحیر نگاهش کردم و سعی کردم بدون آنکه او را متوجه کنم در مورد جاوید برایش بگویم با حرفی که زد تصور کردم از شغل جاوید خبر ندارد.
گفتم :شما با چنین عقایدی چطور همسر سرهنگ شدین شاید از شغل او آگاهی ندارید؟ چرا اتفاق خوب می دونم که افسر ارتشه و هم چنین یکی از اعضای اصلی ساواک. اما این دلیل نمیشه محسنات او را ندیده بگیرم . جاوید بیرون از حیطه کاری مردی خوب و ایده آله . من هم شوهرم را برای خونه می خوام چه فرقی می کنه که چه شغلی داشته باشه گر چه شغل جاوید واقعا از نظر دولت خوبه. برای مرجان که دکتر بود و تحصیلات عالیه داشت و مدت زیادی رادر خارج از ایران به سر برده بود شغل جاوید فرقی نداشت. سرهنگ جاوید از نظر تمام دوستان مردی خوب و مورد اطمینان قلمدادم شد و به مرجان حق می دادم که شغل او را نادیده بگیرد. د موقعیتی که یا فتم و جاوید را تنها دیدم به حسن سلیقه اش آفرین گفتم . انتظار داشتم خوشحال باشد اما با صراحت گفت : اینکه مرجانه اگر دریا رو هم به من بدهند با تمام مرجان ها و صدفهایش باز هم برای من سپیده نمیشه. گفت و گو رادر آن مورد بی نتیجه دیدم. آن شب احساس رضایت می کردم وقتی خبر ازدواج جاوید را به ساعد دادم عکس العمل خاصی نشان نداد و خیلی عادی با این مسئله برخورد کرد. مبارزات کم کم شکل جدی تری به خودش گرفته بود ان سالها ی پرهراس و آن محیط خفقان آور همه را کلافه کرده بود. هر روز به هر علتی عده ای درخیابان کشته و عده ای هم دستگیر می شدند. بگیر و ببند های ساواک افزایش یافته بود و هر کس را به این دلیل که قیافه اش مشکوک بود به زندان می انداختند. من هم از ان فرصت بهره می بردم و بی آنکه هیچ کس متوجه شود به فعالیتم ادامه می دادم. در همان روزها بود که فاتح و آصفه ازدواج کردند. در جشن انها من وساعد تنها کسی بودیم که با انها فرق اشتیم و غریبه مجلس بودیم. وقتی بر می گشتیم شادی زائ الوصفی وجودم راگرفته بود. دیدن یک دختر به عنوان عروس در آن لباس ساده و زیبا جذابیتی دیگر داشت.در تمام مجالس که من شرکت کرده بودم هر کس سعی داشت به گونه ای خودنمایی کند اما مجلس آنها آن قدر بی ریا بود که برایم باور کردنی نبود. ساعد در راه پرسید : چطور بود ؟ یقه ام را صاف کردم و گفتم : عالی بود می دونی چقدر خوب میشه که تمام مراسم به این سادگی و زیبایی برگزار بشه ؟ من که خیلی خوشم اومد.
دوست داری تو هم به همین سادگی ازدواج کنی؟
با خوشحالی گفتم : معرکه می شد اما...
پس تو هم مشکل من رو داری.
مگه قصد ازدواج داری سوالم را واضح اما پر هراس بر زبان آوردم.
گفت : بعد در این مورد صحبت میکنیم.
صحبت می کنیم؟
کمی تامل کرد و با دستپاچگی گفت : اره دیگه. ینی خیلی زود می گم. سر به زیر انداخت و به خیابان چشم دوخت بی انکه بخواهم حسادت در وجودم شککل گرفت دوست داشتم یحث رادر ان مورد ادامه بدهم. اضطراب تمام وجودم را گرفت اما سکوت ساعد باعث شد سوال هایم را برای خودم نگه دارم. در ان روزها و هیجانهایی که پیش آمد مشغولیت من هم بیشتر شده بود و گروه فعالیت گسترده ای را اغاز کرده بود. مهمانی ها با آن که هنوز باشکوه قبل برگزار می شد اما تمام صحبت در مورد وضع موجود در جامعه بود و هر کس نظری می داد. هر اتفاقی که می افتاد پنهان می کردم تا مبادا پدر مانع رفت و آمدم با گروه فاتح شود. ان روز وقتی دیر به خانه برگشتم پدر گفت : سپیده بهتره دیگه دست از این کارها برداری می ترسم بلایی سر خودت بیاری می دونی اگه---
-اگه چی بابا ! نزدیک دو ساله که من به این کار ادامه می دهم و هنوز یک نفر چیزی نفهمیده.
به هر حال احتیاط شرط عقله. خودت که می بینی چه وضعی اینجا درست شده ، امیدوارم این درگیری ها سرانجام خوبی داشته باشه نگرانی پدر قابل درک بود همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه فرشید ...سکوت کرد. بچه ها به دهانش خیره بودند تا ادامه ی صحبتها ی او را بشنوند اما زن گویا صحنه های تلخ گذشته را به خاطر می آورد نمی توانست ادامه بدهد. برخاست و به طرف دستشویی رفت . زمانی که برگشت صورتش خیس بود و همه از نگاه او فهمیدند که گریه کرده است. هومن به خودش جرات داد و گفت : با فرشید چطور آشنا شدی؟ زن سکوتش را فرو خورد و گفت : با اون؟ بهتره در این مورد دکتر محمدی حرف بزنه چون او در این مورد اطلاعات بیشتری داره. همه منتظر شنیدن بودند دکتر گویا می هراسید و یا از گفتن حقیقت شرم داشت. فرشته به سوی پدر رفت. هزاران پرسشی که در ذهن هومن بود در نگاهش جمع کرد و چشم در چشم پدر دوخت. دکتر باید به تمام ان سوالات پاسخ می گفت. فرسته با بی تابی دست پدر را گرفت و گفت : کاش می گفتی! دکتر چاره ای جز سخن گفتن نداشت شروع به گفتن از گذشته کرد : زندگی مثل همیشه می گذشت. در روزهایی که من بین عقل و احساس گیر کرده بودم و به دنبال چاره ای بودم تا به سپید بفهمانم که او را برای اینده می خواهم فرشی پیدایش شد. من و او سالهای نوجوانی را با هم گذرانده بودیم. فرشید وقتی دیپلم گرفت در ایران احساس کوچکی میکرد قصد داشت به جایی برود که به راحتی و به دور ازدغدغه بتواند تحصیل کند. به نظر او ایران عقب مانده بود و می خواست به اروپا برود ، با اصرار او خانواده اش قبول کردند و همراهش به اروپا رفتند. از او خبر نداشتم تا اینکه برای استراحت چند هفته به ایران آمد. د ردبیرستان دوستان صمیمی بودیم. آن شب وقتی روبروی خانه ایستاده بودم برای لحظه ای تردید کردم که او همان نوجوان پاک و بی آلایشی بود که خوب می نوشت و صدای زیبایی داشت؟ زمانی که با همان صدای اشنااسمم را صدا کرد فهمیدم اشتباه نکرده ام. پدر و مادرم از دیدن او خوشحال شدند . اراسته بود و ازز یبایی بی بهره نبود . قیافه اش از قبل بهتره شده بود و تغییر زیادی کرده بود. آن شب حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم. گمان می کردم که تحصیل می کند چون به همین بهانه از ایران رفت اما کفت که درس را کنار گذاشته و با پدرش مشغول تجارت است. از خودش و پیشرفت هایی که حاصل کرده بود صحبت کرد. سال اول دانشکده را رها کرده بود و به کار پرداخته بود. در کارش موفقیت زیادی حاصل کرده بود. فرشید در شعر و ادبیات سررشته داشت و تصور نمی کردم به دنبال اقتصاد رفته باشد. طی سه سالی که از ایران رفه بود پیشرفت قابل ملاحظه ای داشت و ثروت زیادی جمع کرده بود. مادرش را همان جا از دست داده بود. وابستگی او به مادرش زیاد بود و زمانی که از مرگ مادرش گفت گریه می کرد. مرگ مادرش متاثرم کرد. صبح روز بعد دیرتر از همیشه برخاستم اما فرشید هنوزخواب بود وقتی از اتاق خارج شدم پدر سلامم را پاسخ داد و گفت : دیش باورم نمی شد این همون فرشیده شیطون و لاغره. چقدر تغییر کرده ؟ گفتم : بله خودم هم جا خوردم. مادر گفت : این طور که پیداست از کارش خیلی راضیه و اب و هوای اونجا حسابی بهش ساخته طوری از اومدن به ایران حرف می زنه که گویا اومده پیک نیک.
گفتم : مامان خواهش می کنم جلوی خودش از این حرفها نزنید. پدر بر شانه ام کوبید و گفت : پسرم بیدارش کن که از گرسنگی ضعف کردم. وقتی به اتاق برگشتم بیدار بود. ان روز را با او سپری کردم شب منزل تیمسار بهروان دعوت بودیم و مان
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:53 ب.ظ
 
ارسال: #16
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تعجب دیدم که فرشید چهره تغییر داد و در تایید حرفهای سپیده گفت حق با شماست سپیده خانم! به عقیده من هم این نظام نمی تونه نه جوابگوی مردم باشه، گرچه کار آسانی نیست اما باید به اون خاتمه داد. کار نشد نداره و اگر اداکه بدیم فکر می کنم خیلی زود به نتیجه برسیم.
سپیده با خوشحالی گفت: فعالیت گسترده ای در سطح کشور آغاز شد، که اگر تمام کشور با هم متحد شوند می شه به نتیجه ی مطلوب رسید فرشید به او چشم دوخت و گفت: اتفاقاً ما ایرونیای مقیم اروپا هم با این فعالیت هاه موافق هستیم و من به شخصه در گردهمایی هایی که بر پا می شه شرکت می کنم. استقبال خوبی در این زمینه شده و باید این مبارزات ادامه پیدا کند.
سپیده با شادی گفت: پس شما هم در این زمینه فعالیت دارید؟ فرشید د رمقابل چشمان بهت زدهام گفت: بله. و من برای ساعد در این مورد حرف زدم و توضیح دادم.
سپیده گفت: پس چرا به من چیزی نگفتید دکتر؟
دستپاچه و سرگردان گفتم: وقت نشد. سپیده با گفتن " دوست خوش ذوقی دارید" عزم رفتن کرد. به فرشید فهماندم که از شنیدن دروغهایش ناراحت شدم وقتی سپیده تنهایمان گذاشت با خونسردی گفت: قلب خانم ها را به هر ترتیبی که هست باید به دست آورد. منظورش را به خوبی درک نکردم اما متوجه شدم علاقه ی زیادی به رفت و آمد با تیمسار پیدا کرده. یک ماه بعد از آمدنش گفت که می خواهد باز هم اینجا بماند. با خوشحالی از او دعوت کردم در خانمان بماند اما گفت: ساعد جان دیگه خیلی مزاحم شدم باید یک خونه خوب اجاره کنم. خیلی زود مقدمات کار فراهم شد و او براحتی با چند تماس و تلگراف به پدرش پیغام داد که قصد دارد مدت بیشتری ایران بماند. تصویر درستی از او در ذهن نداشتم. یعنی بعد از حرفهای ضد و نقیضی که در مقابل سپیده گفت نمی توانستم به او اطمینان کنم، فهمیدم که بیشتر قصد جذب سپیده را دارد. هر چه می "ذشت از من دورتر می شد و رابطه اش با تیمسار بهروان بیشتر می شد. با آن که دیگر مهمان ما نبود اما دوباره سرزده و بی انکه به من حرفی بزند به دیدن تیمسار رفته بود و در این دیدارها خوب می دانستم سپیده مخاطب او خواهد بود. فرشید کمتر د رمورد تمایلاتش حرف می زد. سعی داشتم کنار سپیده باشم تا مثل گذشته توجه او را جلب کنم اما فرشید در همان مدت کوتاه تمام آرزوهایم را خراب کرد. آن قدر به خانواده ی آقای تیمسار نزدیک شده بود که احساس خطر کردم و دریافتم اگر تاخیر کنم سپیده را از دست خواهم داد. فرشید بیش از آنچه تصور کنم خودش را به خانواده تیمسار نزدیک کرده بود و تیمسار هم برای او احترام خاصی قائل بود. حتی سپیده را هم به طور قابل ملاحظه ای تحت تاثیر حرف هایش قرار داده بود.
سه ماه از آمدن...
سه ماه از آمدن او به ایران گذشته بود اما در این مدت مرا از سپیده و تیمسار دور کرده بود. آن قدر سریع بین آنها نفوذ کرده بود که دیگر راهی برای نزدیکی به آنها نمی دیدم. از خر راهی که وارد می شدم در اول راه او را می دیدم که به خط پایان نزدیک می شد. مغز اقتصادی و شاعر پیشه ی فرشید سپیده را جذب کرده بود . آن شب مهمان تیمسار بودیم. در اتاق سپیده مشغول گفت و گو بودیم که فرشید تنهایمان گذاشت. نمی دانستم چه بگویم اگر باز هم سکوت می کردم دیر می شد. باید حرفی می زدم سر به زیر انداختم و گفتم: مثل این که دوست من برایتان خیلی عزیز شده، سال آخر دانشکده بودیم و لفظ "دکتر" بین همه مصطلح بود و رایج شده بود. با کرنش خاصی سر کج کرد و گفت: آقای دکتر دوستتون خیلی خوبه. خواستم حرفی بزنم که فرشید وارد شد با چهره ای شاداب به طرف سپیده رفت، دست روی شانه اش نهاد گفت: پدر دلش برای من تنگ شده و دوست دارد برگردم، این حرکت فرشید تنم را به لرزه وا داشت. سپیده بر خلاف تصورم گفت : یعنی قصد بازگشت داری؟
فرشی گفت: پدر اصرار زیادی داشته اما من گفتم که حداقل دو ماه دیگه بر میگردم. برای آنکه به رفتن او را ترغیب کنم گفتم: شاید مشکلی پیش امده بهتر نیست برگردی؟ آخه تجارت و کارخونه... لبخند زد و گفت: بی خیال دکتر جان، علاوه بر کار آدم به سرگرمی هم نیاز دارد، حرفی برای پاسخ به گفته اش نداشتم. آن شب اصرار کردم که به خانه ما بیاید. برای اولین بار شهامت یافتم که او از آنجه پنهان کرده بود بگویم، احساسم را در خطر ربودن می دیدم. شب هنگام که در اتاق تنها شدیم قصد کردم به او بفهمانم که سپیده را برای زندگی آینده در نظر گرفتم. هومن نگاهی به مادش انداخت که از شنیدن این حرف چهره اش باز شد. با دسته مبل به بازی پرداخت. به دکتر نگاه کرد تا بتواند ادامه ی صحبت هایش را بشنود. صدای محزون دکتر را شنید مقابل فرشید نشستم و گفتم دیگه از تنهایی خسته شدم.
گفت: من هم این احساس را دارم، یعنی راستش می خوام که زن بگیرم.
چه خوب!
فکر می کنم وقتش هم رسیده که ما هم شریک زندگی مون را پیدا کنیم. بله تازه دیر هم شده، تو حاضری در حق من برادری کنی؟
در چه مورد؟
می دونی که مادرم فوت کرده، پدرم هم ایران نیست و من اینجاست که عاشق شدم حاضری برای من بری خواستگاری؟ خشنود شدم زیرا می توانستم آنچه مدت هاست پنهان کردم با او بگویم.
گفتم: به به مبارک باشه حالا کی هست؟
قول می دی به من کمک کنی؟
البته هر کس که باشه خودم حاضرم برات برادری کنم.
پس حاضری مادرت رو راضی کنی که فردا شب بریم خونه ی تیمسار بهروان؟
برای لحظه ای سایه ای هولناک از مقابلم گذشت. چند بار چشم بر هم زدم، سعی کردم بگویم که حرفش خنجری بر قلبم زده است. قفل بر دهانم زده بودند.
گفت: چی شد؟
دهانم را باز کردم چند نفس عمیق کشیدم تا تمام احساسم را در خودم خفه کنم، پس از مدت کوتاهی گفتم: خونه ی تیمسار؟
بله خودت گفتی هر کس که باشه حاضری پیش قدم بشی؟ راستش علاقه عجیبی به سپیده پیدا کردم من اونجا خیلی ازاد هستم اما هیچ کدوم از دخترهایی که تا حالا دیدم مثل سپیده نیست. نمی دونم در وجود این دختر چی هست که با وجود اون همه مشکل پسندی من تونسته تمام وجودم را تسخیر کنه. نمی دونم چرا هر وقت نگاهش می کنم آروم می گیرم. نگاهش حالت عجیبی داره. هر چه او بیشتر می گفت کمتر می شنیدم آن لحظه نمی دونم با چه احساسی درگیر شده بودم که نه پلک می زدم و نه عقلم کار می کرد. زمان یه خودم آمدم که فرشید گفت: نشنیدی؟
سرم را چند بار تکان دادم و گفتم: معذرت می خوام متوجه نشدم گفتی تو کی رو در نظر گرفتی؟
بغض راه گلویم را گرفت تا آن را به سختی فرو دادم و گفتم: اول تو! بعد من هم فکر به حال خودم می کنم.
لبخند زد و گفت: متشکر ساعد، نمی دونی چقدر خوشحال شدم پتو را روی سرش کشید و گفت شب بخیر!
حرفی نداشتم که بزنم. با آمدنش همه ی زندگی ام را ربود. می خواستم گریه کنم تا راحت شوم.
خانم بهروان کمی جا به جا شد. همه متوجه او شدند، فرشته با لحنی زیبا گفت: ماجرای یک عشق! دکتر دخترش را مخاطب ساخت و گفت: اما یک طرفه عزیزم. عشقی که اگر دو جانبه بود تداوم زیادی می یافت. اگر همون قدر که من سپیده را می خواستم او هم نیم نگاهی به من می انداخت می دید که همه جا همراهش هستم. سپیده فکر می کرد من باید همراهش باشم چون دختر تیسمار بهروان بود، اون وظیفه ی من می دونست که به یاری اش بشتابم در حالی که من برای آرامش خودم با اون همراه می شدم. اگر سپیده این رو می فهمید حالا بعد از بیست و چند سال این جا نمی نشستیم و این طور افسوس بخوریم. حالا پس از این همه سال خودمون را سرزنش نمی کردیم . بیست سال صبر کردم و باور نمی کردم هیچ وقت بتونم با سپیده در این مورد حرف بزنم حالا هم چون می دونیم هیچ کاری از من بر نمی یاید جز حسرت خوردن این جرفها را می زنم. اون باور نداشت و تلاش من بی فایده بود من ... زن تمام قد ایستاد و گفت: حقیقت نداره، تو جی می خواستی؟ که من مقابلت زانو بزنم و محبت گدایی کنم؟ بم وقتی از شرم سرخ می شی اون لحظه را با تمام جاوید و اطهرها نمی فروشم؟
کرد به دفاع از علاقش گفت: نه! من به یک حرکت ساده دل خوش می کردم. اگر می گذاشتی بفهمم اگر اون قدر مغرور نبودی با همه چیز کنار می اومدم و به خاطر تو از خودم می گذشتم اما تو سپیده نمی خواستی من رو ببینی هر بار که زبان باز می کردم تا حرف بزنم بهانه تراشی می کردی، چطور در اون ظرایط می تونستم باور کنم دختری که حاضر به شنیدن حرفهام نیست برای احساسم ارزشی قائل باشه، از خودم مطمئن بودم وقتی با یک نفر مشغول حرف زدن می شدی از حسادت گوشهایم سرخ می شد. جاوید و کنایه هایش آزارم می داد اما چاره ای نبود تو دختر مغروری تیمسار بهروان بودی و من در بین اون آدمها که دورت می چرخیدند چطور می تونستم نمایی داشته باشم. در مدتی که با فاتح رفت و آمد داشتیم تا وقتی که اون ازدواج کرد هر لحظه منتظر بودم کی خبر خواستگاری فاتح از تو را برایم بیارند. از جاوید مطمئن بودم که با وجود آن قیافه جذاب نمی تونه قلبت را اسیر کنه اما با فاتح بودن و از اون حرف زدن دیوانم می کرد. بعد از دو سال طول کشید تا بفهمم خوشبختی که با سپیده می خواستم در کنار بهاره هم می شد پیدا کرد. روزها طول کشید که بفهمم به بهاره هم میشه عشق ورزید اما همون لحظه ها هم سایه ی گنگ علاقه ام به تو مانع بود. من در زندگی تجربیات زیادی به دست آوردم اما گذشته ام رو فراموش نکردم. با اومدن بهاره حال و هوای زندگی ام رنگ بهتری گرفت اما نمی تونستم سپیده را فراموش کنم هر بار که به دیدنش می رفتم همان احساس قدیمی به سراغم می امد و تا مدتها خودم را به خاطر مشکلاتی که سپیده داشت سرزنش می کردم. زمانی که فرشته به دنیا آمد انتظاری نا به جا داشتم، می خواستم دخترم شبیه سپیده باشه. توی نگاه او دنبال خط امتداد وسعت نگاه سپیده بودم. بعد از تولد هومن تازه فهمیدم که سپیده را از دست دادم وقتی هومن را بغل گرفت و از فرشید شکایت کرد دنیا برایم تنگ شده بود و نمی توانستم نفس بکشم. در مورد خودم و سکوتم اشتباه کرده بودم و سپیده داشت تاوان سکوتم را پس می داد . زندگی خودم مشکلی نداشت زندگی که با بهاره و فرشته داشتم لبریز از محبت بود، اما سپیده هم زندگی من بود، زندگی او را خاطرات و احساس گذشته به زندگی من مربوط می ساخت. آن شب که فرشید خواست به خانه ی تیمسار برویم تا صبح نخوابیدم. گریه امانم نمی داد. صبح که بیدار شدم چشمانم سرخ و متورم بود. من بودم و یک دنیا ناباوری و فرشید هنگام خوردن صبحانه لبریز از اشتیاق بود. نگاهم که بر او می افتاد تب میکردم بغض راه گلویم را می گرفت و تنها امیدم به سپیده بود که جواب منفی بدهد. ان روز فرشید خیال می کرد در دنیای دیگری سیر می کند من هم خودم را در جهنم احساس می کردم، نم یتوانستم به دانشکده بروم . فرشید که از آینده حرف می زد حالم بد می شد تصور قرار گرفتن سپیده و فرشید در کنار هم مابوس بودف گفته های دکتر خانم بهروان را متوجه خود کرد. بیست و چند سال را با خیالی بیهوده گذرانده بود و تازه می فهمید چقدر اشتباه کرده است. تازه می فهمید آن مرد هم احساسش را می فهمیده و غرور او اجازه گفتن نداده است. دکتر با آن که حرف می زد متوجه خانم بهروان بود. هنوز هم مشتاق بود بتواند افکار سپیده را بخواند. خانم بهروان متوجه نگاه دکتر شد آه کوتاهی کشید دکتر ادامه داد: همه ی موضوع را برای مادر تعریف کردم نمی دانید چقدر سخت بود از مادر چنین چیزی بخواهم. بارها فکر کرده بودم چظور به مادر بگویم که سپیده را برای آینده در نظر گرفته ام و حالا در مقابلش نشسته بودم تا از او بخاهم که برای فرشید او را خواستگاری کند. من ناچار از خودم می گذشتم چون خیال میکردم تنها کسی که برای سپیده بی اهمیت است من هستم. مادر برای دقایقی نگاهم کرد و سری تکان داد. پسرش را به خوبی می شناخت و او هم احساسم را درک کرده بود. زمانی که حرفم را تمام کردم با حیرت نگاهم کرد. تردید را در چشمانم می دید اما اصرار فرشید باعث شد قبول کند شب هنگام راهی خانه ی تیمسار شدیم . خانه ای که سه سال به ان دل بسته بودم و فکر می کردم وجودم را دز انجا گم کرده ام. مادر قبلا با خانم بهروان صحبت کرده بود . چون قبل از آنکه حرفی بزنیم آمادگی شنیدن موضوع را داشتند. پس از حرفهای مقدماتی پدر با کمی پیچ و تاب موضوع را گفت و آنچه در این مدت در مورد فرشید فهمیده بود به زبان آورد. عرق سردی کرده بودم و حس می کردم صورتم غرق آتش است. سپیده با دقت به حرفهای پدر گوش می کرد و در پایان از آنچه می ترسیدم به سرم آمد. آقا و خانم بهروان با خوشحالی از این موضوع استقبال کردند و سپیده بود که باید حرف آخر را می زد. برخاست و گفت: دکتر نظر شما در مورد دوستتون چیه؟ به هر حال آشنایی شما مربوط به قبل بوده و این می تونه کمک بزرگی باشه. آقا فرشید می گه در ایران می مونه و کارش رو همین جا اداکه می ده، هر خواسته ای هم که ما عنوان می کردیم پذیرفته اگر شما تاییدش کنید قبول می کنم. حرف سپیده ناامیدم کرد مطمئن شدم او در مورد من هیچ احساسی ندارد. نظر سپیده هم مساعد بود، در تمام این مدت از فرشید جز اقتدار و استقلال عمل چیزی ندیده بود، دهانم خشک شده بود. فرشید دستش را روی دستم گذاشت. در نگاهش التماس و انتظار موج می زد. سرم را به زحمت تکان دادم و گفتم: من هم در مورد فرشید همان قدری میدونم که شما می دونید اون در زندگی چیزی نداره که مخفی کنه، مناسب و ایده ال.
سپیده با حیرت گفت: پس تاییدش می کنی؟
سرم را که سنگین شده بود تکان دادم. فرشید و سپیده آن شب در مقابل چشم من نامزد شدند، جز آنکه بغضم را فرو بخورم و جلوی ریزش اشکم را بگیرم کاری نمی توانستم بکنم. بعد از عقد سپیده تصمیم گرفتم فراموشش کنم. انها خیلی زود با هم ازدواج کردند. فرشید قول داده بود که برای همیشه به ایران بازگردد. سه ماه اول ازدواج آنها حرف سپیده و فرشید داغ مجالس یود. جاوید در وجود فرشید به دنبال یک برتری می گشت که سپیده چگونه او را بر خودش ترجیح داده؟ بعد از هشت ماه هیچ کس باور نمی کرد فرشید زیر قرارش بزند و قصد رفتن کند. دختر مغرور بهروان با هیچ کس از تصمیم فرشید نمی گفت. چندین ماه بحث و گفت و گوی آنها ادامه داشت سپیده حاضر به ترک وطن نبود و فرشید هم ادعا می کرد نمی تواند اینجا بماند. بارها پس از ازدواج به دیدن آنها رفتم فرشید غیر از من هیچ آشنای دیگری نداشت اما هیچ یک از انها حاضر نمی شدند در مورد اختلافی که با هم داشتند صحبت کنند. تا این که فرشید ناگهانی و بدون اطلاع ایران را ترک کرد. غیر از من و خانواده ام هیچ کس در این مورد چیزی نمی دانست و تازه وقتی فرشید رفت ما فهمیدیم که دختر جوان در ان چند ماه چه کشیده است. نو عروس زیبا در دامی گرفتار شده بود که من خود را برای رهایی او از آن دام مسئول می دانستم. خودم را باعث عذابی که سپیده می کشید می دیدم و می دانستم آن شب اگر من به سپیده در مورد فرشید اطمینان نمی دادم او قبولش نمی کرد. فرشید یک تاجر موفق بود و در ایران هم می توانست به همان اندازه موفق شود اما بهانه تراشی می کرد. سپیده از سفر ناگهانی فرشید و روشن شدن موضوع باری دیگران رنج نی کشید. دختر مغرور بهروان چطور می توانست نگاه ترحم آمیز دیگران را تحمل کند؟ در یکسالی که با هم زندگی کرده بودند فرشید هر گونه آزادری را از سپیده گرفته بود و آن دختر فعال را از ادامه ی همکاری اش با گروه منع کرده بود. زندگی با فرشید برای او همیشه آزاد بود و کسی به او امر نمی کرد ه بود مثل زندان بود. در گیرودار رفتن فرشید بود که حال سپیده بدتر شد، حالت تهوع و سرگیجه ی او باعث نگرانی خانواده اش شده بود اما این موضوع مربوط به باردار شدن او بود. وقتی موضوع را به مادرش گفتم گریه مرد. دو ماه از رفتن فرشید گذشته بود و هیچ اطلاعی در مورد وضعیت او نداشتیم. سپیده به بدبختی هایش گریه می کرد. گرچه در مقابل دیگران حتی پدر و مادرش حرفی نمی زد اما من مستقیم در زندگی اش رفت و آمد داشتم این موضوع را می فهمیدم. زیر آن نگاه همیشه مغرور گود شده بود. رفت و آمدم به خاطر مشکل سپیده به خانه ی تیمسار زیاد شده بود و حوادث زیادی روی داده بود. ترغیب سپیده برای فعالیت دوباره در گروه بی فایده بود. بعد از چند ماه فرشید به ایران بازگشت. با زیرکی تمام رفتنش را توجیه کرد در مقابل سپیده اظهار ندامت کرد و از او خواست که همراهش برود. وقتی سپیده به خانه ای که فرشید برایش گرفته بود قدم گذاشت مادرش خوشحال شد. خانم بهروان تصور می کرد همه چیز تمام شده است. ده روز از او خبری ندارند و کسی جواب تلفن را نمی دهد. مشغول خوردن نهار بودیم که در باز شد. چیزی که می دیدم تصویر سیاهی از یک صورت
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:53 ب.ظ
 
ارسال: #17
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
زیبا بود. سپیده با صورتی خون آلود و صدمه دیده وارد شد. تیمسار و همسرش به جانب او دویدند. همه گمان می کردند که سپیده تصادف کرده است اما وقتی سپیده گفت که فرشید این بلا را به سرش آورده خون جلوی چشمهای تیمسار را گرفت. دیدن تنها دخترش در آن حالت از جان دادن سخت تر بود. گریه های همسرش او را برای رفتن به منزل فرشید ترغیب کرد. اما پدرم رویارویی آنها را در آن وضعیت مناسب ندید. من سپیده را حتی پس از ازدواج با فرشید سرزنش نمی کردم، احترامی که برای او قائل بودم آن قدر بود که نه فقط به فکر رهایی او باشم و دیدن چهره ی او در آن وضعیت برایم دشوار بود. احساسات گذشته یکبار دیگر بر من غالب شد و به سرعت خودم را به خانه ی فرشید رساندم. با دیدنم صورتم را بوسید. وقتی فهمید سپیده را در آن وضعیت دیده ام قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت: تقصیر خودش بود.
با ناراحتی گفتم: یعنی چی؟ فرشید می دونی چه کار کردی؟ خدای من تو روی اون دست بلند کردی؟
من فقط به اون گفتم که بچه نمی خوام.
کنترلم را از دست دادم و فریاد کشیدم: دیوونه مگه دست اونه. اون بچه الان هست ودر وجود سپیده داره شکل می گیره. باید این رو بفهمی. اون الان برای خودش یک انسان محسوب می شه.
اما من بچه نمی خوام. می خوام سپیده رو با خودم ببرم، دو تا شرط دارم که اگر سپیده قبول کنه با هم خوشبخت هستیم، اول اینکه با من بیاد خارج و دوم اینکه قبل از سفر این بچه رو از بین ببره، اینجا برای من مثل قفس می مونه. این رو می فهمی؟
فرشید تو اینجا بزرگ شدی زادگاه تو همین جاست. حالا که باید بمونی چرا این طور برخورد می کنی؟ فرشید به خاطر سپیده هم که شده باید برگردی.
من مجبور نیستم اینجا بمونم.
اما تو به سپیده قول دادی!
اون وقت فقط می خواستم با من ازدواج کنه حتی اگرنا شدنی ها را هم می خواست قبول می کردم. اگر می گفت بریم توی دهاب زندگی کنیم حاضر بودم برم اما حالا نه!
تو زنت رو دوست داری؟
خودت می دونی که به اون علاقه دارم، به همین دلیل اصرار دارم با من بیاد.
تو که می دونی اون حاضر به اومدن نیست.
اون باید با من بیاد البته بدون بچه! باید بچه رو از بین ببره.
این قتل عمده تا چند وقت دیگه بچه اش به دنیا می یاد.
اون مجبور نیست این چند وقت رو صبر کنه فقط باید اون بچه رو از بین ببره. سپیده باید با من بیاد من شوهرش هستم و اون باید از من اطاعت کنه.
فرشید اون برده ی تو نیست.
من این حرف رو نزدم همون که گفتم.
حرف زدن با او را بی فایده دیدم، برخاستم و او را ترک کردم. وقتی موضوع را برای خانواده ی بهروان گفتم مادرش فرشید را نفرین کرد. حرف آخر سپیده این بود که نه با فرشید می رود و نه بچه اش را از بین می برد.
خانم بهروان در ادامه ی صحبتهای دکتر گفت: من نمی توانستم بروم، بچه را هم نمی خواستم از بین ببرم. گویا بخت با من یار بود چون فرشید یک ماه بعد از ایران رفت باز من ماندم و تنهایی. آن کودک به دنیا آمد اما یک ماه زودتر و بی جان. او مرده متولد شدو این ضربه برای من سخت و باورنکردنی بود. تلگراف پدرم فرشید را مجبور کرد بازگردد. دکتر با تاسف گفت که من نمی توانم بچه دار شوم. من قادر به نگهداری بچه در بدنم نبودم و اگر بچه ای از من متولد می شد ناقص بود. فرشید با خوشحالی پیشنهاد کرد که برای معالجه به خارج برویم. پدر ومادرم قبول کردند اما من باز هم حاضر به رفتن نشدم. اصرار پدر و مادرم مجبورم کرد که با فرشید حداقل برای درمان راهی شوم. در آنجا خیلی خوب رفتار می کرد. زندگی موفقی داشت اما من دلتنگ خانه ی خودم بودم. متخصصها پرونده ام را بررسی کردند. جواب همه یکی بود. من نمی توانستم بچه ای سالم داشته باشم. این جواب باعث تندخویی ام شد. کج رفتاری هایم باعث شد فرشید مرا به ایران باز گرداند. مادر که ناامید شده بود سعی می کرد دلداریم بدهد. در پایان آن همه اشک گفت: اگر خدا بخواد تو همین جا بچه دار می شی. فرشید پس از یک هفته بار دیگر ایران را ترک کرد. از جدایی وحشت داشتم، غرورم اجازه نمی داد به طلاق فکر کنم. چه شده بود آن همه اعتماد به نفس؟ چهار ماه بعد این بار مهربان شده بود و مثل چند ماه اول صحبت می کرد. وقتی از خانه خارج شد برای خالی کردن چمدانش به اتاق رفتم. در بین لباسهایش عکسی دیدم که نفسم بند آمد. تصویر یک زن اروپایی با چشمان آبی و موهای طلایی. پشت آن به زبان انگلیسی کلمه ی لیزا نوشته شده بود. آنچه می دیدم حقیقت داشت. وقتی فرشید برگشت در مورد آن زن از او توضیح خواستم. پس از چند دقیقه گفت: بله من و لیزا تازه با هم آشنا شدیم. احساس شکست می کردم با صدای بلند گریه کردم. سعی داشت آرامم کند. دستانش را برای نوازش پیش آورد اما بر او پشت کردم. بعد از یک ساعت مرا راضی کرد تا حرفهایش را بشنوم و گفت: دلم بچه می خواد، فقط یک پسر! یک پسر سالم. اگر برام بچه ای به دنیا بیاری که سالم باشه البته پسر هم باشه قول میدم که برگردم و اون زن رو رها کنم.
می دونستم که دروغ می گوید. او همان مردی بود که مرا برای باردار شدن سرزنش کرده بود. خواسته اش عملی نمی شد. دکتر گفته بود بچه هایی که از من متولد می شوند فقط سی درصد شانس سالم بودن دارند و او پسری می خواست سالم! با آنکه از بچه خوشش نمی آمد اما به پسر بچه ها علاقه داشت. او که بار قبل برای از بین بردن بچه صورتم را زخمی کرده بود حالا برای بازگشت یک پسر می خواست. این امکان نداشت. به دامان مادر پناه بردم، خودش هم آرام نبود اما سعی داشت دلداریم بدهد. پدر با فرشید صحبت کرده بود و از او خواسته بود که بازگردد. اما فرشید نه حاضر به برگشت بود و نه حتی حاضر می شد طلاقم دهد. گفته بودکه همسر و زندگی اش را دوست دارد. بار دیگر رفت و من ماندم. دو مرتبه ی دیگر به ایران آمد. نامه هایی از لیزا در وسایلش دیدم اما چه می توانستم بکنم. با آنکه دریافته بودم مسئولیت پذیر نیست و به قولش عمل نمی کند باز هم خواستم امتحان کنم. بازگشت او زمانی رخ می داد که برایش پسری به دنیا بیاورم. دو سال گذشته بود، از همه بریده بودم و در کنج اتاقم می نشستم. زمانی از ازدواج با فرشید پشیمان شدم که جاوید به دیدنم آمد. لبخند روی لبش بود. زیر لب با حسرت آه کشیدم. چقدر چهره اش زیبا بود. از اینکه مرا در آن وضعیت میدید خودم را سرزنش کردم. انتظار داشتم سرزنشم کند و به خاطر زندگی ام، کنایه بزند اما نکرد. مقابلم نشست و سلام کرد. پاسخش را دادم بغض راه گلویم را گرفت. نزدیک تر شد و گفت: هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز تو رو با این وضعیت ببینم. سپیده چی شده؟ چرا به این روز افتادی؟ چی شد اون همه اعتماد به نفس؟ اون غرور ستودنی که جاوید رو شکست داد کجاست؟ فرشید؟ خدایا هیچ وقت فکر نمی کردم قبولش کنی. همیشه فکر میکردم منتظره دکتر ساعد محمدی هستی. جاوید تنها کسی بودکه در آن لحظات برایش حرف زدم. اشک به چشمهایم دوید. گفت: همیشه خیال می کردم به ساعد یک طور دیگه نگاه می کنی، این که همیشه کنارت بود و به افکارت علاقه مند به من اطمینان داد جایی در زندگی ات ندارم. اما این که چطور شد به فرشید جواب دادی... آن قیافه زیبا که همیشه از رویارویی با آن گریخته بودم در آن لحظات باعث آرامشم شد. به او چشم دوختم و گفتم: خیلی صبر کردم اما نیامد، به فرشید هم به این دلیل اعتماد کردم چون ساعد تاییدش کرد. من ساعد رو تحسین می کنم اما اون... نمی دونم! فرشید تمام روزهامو سیاه کرد. فکر اینکه از اون جدا بشم؟ سرهنگ اون عاشق یک زن شده، یک مو طلایی فرنگی، سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت: سپیده من می خوام کمک کنم، در مورد تو از خیلی ها شنیدم می خوام که به دیدن مرجان بری درسته اون جراح بیماری های غدد، اما می تونه به تو هم کمک کنه دوستانی داره که از هر نظر قابل اعتماد هستند. سپیده من قصد ترحم ندارم خواهش می کنم قبول کن و به دیدن مرجان برو! سرش خیلی شلوغه اما خودش پیشنهاد کرد که به دیدنت بیام. همیشه فکر می کردم باید یک جوری تو رو به خودم متوجه کنم اما الان فقط می خوام متوجه خودت باشی! فقط بشی همون سپیده بهروانی که سرهنگ جاوید رو از پا درآورد. به زحمت لبخند زدم، یادآوری گذشته باعث شد کمی به خودم بیام. هنگام رفتن آدرس محل کار و شماره تلفن مرجان را در اختیارم گذاشت و گفت: سپیده گر چه الآن هر دوی ما توی یک وضعیت دیگه هستیم اما می خوام بدونی هنوز هم تحسینت می کنم، کمی به فکر خودت باش، خواهش می کنم به دیدن مرجان برو. دیدار با مرجان در روحیه ام تاثیر زیادی داشت. طوری با من حرف زد که به یاد خودم افتادم و تصمیم گرفتم به طور جدی خودم را مداوا کنم. فرشید گرچه از تحت درمان قرار گرفتنم استقبال نکرد اما اطمینان داد اگر برایش پسری به دنیا بیاورم برگردد. وقتی خواستم از آن زن حرف بزنم گفت: باور کن فقط یک رفت و آمد دوستانه است. اونجا این روابط عادیه سپیده. اصلاً نگران نباش. اما دروغ می گفت نامه هایی که به زبان لیزا نوشته بود قابل خواندن نبود اما یکی از نامه هایی که قصد پست کردن داشت را به طور اتفاقی می خواندم نامه آنقدر عاشقانه نوشته شده بود که به یاد اولین روزهای زندگی ام با فرشید افتادم. سه ماه بعد برای بار دیگر باردار شدم، به خدا روی آوردم. ساعد به دلیل شغلش و احساس مسئولیتی که می کرد بیشتر به دیدنم می آمد. با بهاره عقد کرده بود با اینکه برای مراسم نرفتم اما دلم می خواست او را ببینم. بی آنکه او را دیده باشم به او حسادت می کردم که قرار است با ساعد زندگی کند. در تمام مدت مرجان با جدیت به معالجه ام پرداخته بود و با کمک دوستان متخصص قصد یاری داشت. جاوید از اینکه حاضر به مداوا شده بودم خوشحال بود.ساعد در بیشتر مواقع به دیدنم می آمد. به دستور مرجان نباید هیچ کاری می کردم، استراحت مطلق به من داده بودند. تنها آرزویم این بودکه بچه ام سالم باشد. اگر پسری به دنیا می آوردم و ناقص بود چگونه می توانستم فرشید را برگردانم ؟ فرشید دو ماه قبل از وضع حمل آمد. گرچه احساس خاصی به من نداشت. در هر دیدار از هم دورتر می شدیم، تصمیم گرفتم بعد از تولد فرزندم با او بروم تا شاید به این وسیله او را به زندگی اش پیوند بدهم. در کمال تعجب دیدم که دیگر تمایلی به بردن من ندارد.
به او گفتم که بعد از تولد بچه همراهش خواهم رفت.
با تامل گفت: نه! اونجا نمی تونه محیط مناسبی برای تربیت هومن باشه.
نگاهش کردم خواب را بهانه کرد. با سماجت گفتم: اما من تصمیم دارم با تو بیایم.
نگاهم کرد و گفت: من بعد از هومن قصد برگشت دارم وقتی پسرم به دنیا بیاید می یام اینجا. چه لزومی داره که تو رو با خودم ببرم؟
چاره ای جز پذیرفتن نداشتم. ساعد به دیدنم می آمد و باعث آرامشم می شد، روزهایی که به فرشید نیاز داشتم ساعد بود که حالم را می پرسید. آن روزهای پر هیاهو ناراحتم می کرد. خیابانهای شهر شلوغ شده بود و شبها هم به گونه ای تظاهرات انجام می شد. علاقه زیادی برای شرکت در آنها داشتم اما مخالفت فرشید با این کار و همچنین استراحتی که ساعد و مرجان به من داده بودند اجازه این کار را نمی داد. فرشید یکبار دیگر به خاطر موقعیت شغلیش رفت و تنهایم گذاشت. زمان تولد هم کنارم نبود. تولد بچه معجزه خدا بود. دکترها با تعجب و اعتقادی راسخ موضوع را به من تبریک گفتند. مرجان در زمان زایمان ایران نبود. تولد بچه نه تنها خوشحالم نکرد بلکه با یادآوری حرفهای فرشید تعادل روحیم را از دست دادم.این بار هم ساعد به یاریم آمد و خیلی ساده گفت: این مشکل رو به مرور زمان حل می کنیم. فرشید قول داده اگر فرزندش پسر بود برگرده، ما هم به همه عنوان می کنیم که بچه پسر. وقتی اومد و موندگار شد با گذشت زمان با این مسئله روبه رو می شه و چاره ای هم جز قبولی نداره. اما افسوس...
دکتر ادامه داد و گفت: بله. افسوس هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر پست باشه که وقتی هم فهمید بچه اش پسره البته طبق حرف ما زیر قولش بزنه تا ...
هومن تعادل خود را از دست داد با خشم بلند شد و گفت: تا چی؟ انتقام بگیری؟ در چند قدم خود را به دکتر رساند و به چشمهای خسته دکتر خیره شد. حامد و فرشته مبهوت به او نگاه کردند.
هومن با فریاد گفت: لعنتی! می دونی من توی این مدت چی کشیدم؟
دکتر به آرامی گفت: هومن جان...
حرف او را برید. یقه پیراهن دکتر را گرفت و گفت: من هومن نیستم! هیچی نیستم تو خیلی احمقی دکتر! همه بدبختی های من زیر سر تو بوده.
چرا؟
می خواستی ازمادرم انتقام بگیری؟ چون سپیده رو به دست نیاوردی...
هومن باور کن من...
تو چی؟ دکتر تو خیلی پستی! چطور تونستی روح و زندگی ام را نابود کنی. هیجده سال تمام یک شب آسوده نبودم این رو می فهمی؟ دکتر را به شدت تکان داد. دیگر هیچ چیز نمیدید. تمام دردها را به خاطر آورده بود و می خواست خودش را رها کند.
خانم بهروان فریاد کشید: هومن بس کن! اما او نمی شنید. دکتر را با یک حرکت روی زمین انداخت. زن دیگر نفمید چه میکند.زمانی به خود آمد که هومن پس از خوردن آن سیلی به چشمهایش نگاه کرد. دست بالا آمده اش رانگاه کرد و نگاهش پر از اشک شد، دست هومن را گرفت و خواست سخنی بگوید که هومن با شدت دستش را پس کشید و بیرون دوید. خانم بهروان با تمام وجود گریه می کرد. فرشته سعی داشت او را آرام کند. از حامد خواست که به دنبال هومن برود. پسر جوان هنوز هم گیج بود کوچه را به دنبال او دوید. هومن خواست از خیابان بگذرد که حامد مقابلش ایستاد. طوری گریه می کرد که صورت حامد را نمیدید. آینده اش را در مقابل تار می دید. دست حامد را بر روی شانه اش احساس کرد. حامد زمزمه کرد: هومن جان گوش کن.
حال خودش را نمی فهمید سرش را با شدت تکان داد و فریاد کشید: نه ! نه دیگه!
حامد سر او را میان دو دست گرفت اشک خودش نیز بر روی گونه افتاد. هومن با دیدن صورت حامد لبش را گزید و به هق هق افتاد.حامد سر بر شانه او نهاد و گفت: من بدون تو می میرم. چطور باور کنم که دیگه... گریه او هومن را به سکوت واداشت. او را به طرف سکویی که مقابل یکی از خانه بود برد. حامد می توانست او را آرام کند. تنها کسی که هومن در آن لحظات به خاطرش حاضر بود سکوت کند حامد بود. همیشه هنگام ناراحتی آغوش حامد پناهگاهش بود ودر آنجا آرام می گرفت. هر دو بی صدا گریه می کردند. تصور جدایی که در راه بود و برای شبهایی که قرار بود کیلومترها از هم دور باشند بی تاب بودند. حامدمی دانست هومن وضع روحی خوبی ندارد. بنابراین سعی کرد خودش را آرام کند تا بتواند با او حرف بزند. باید به گونه ای او را به آینده امیدوار می ساخت. علاقه اش به هومن از شب قبل رنگ دیگری پیدا کرده بود. با صدای آرامی گفت: دکتر منظور بدی نداشته! فقط کمک.
هومن به آسمان پرستاره شب نگاه کرد و گفت: با این پیشنهاد شب و روزم را سیاه کرد.
تو باید عذرخواهی کنی.هومن اون تمام این سالها مثل یک پدر کنارت بوده.
من نمیخوام. من همین وضع رو دوست دارم. دختر بودن یعنی همه چیز تموم.من باید از تو و تمام آینده زیبایی که در اینجا می تونستم داشته باشم وداع کنم. یک زندگی جدید بی تو غیر ممکنه. من بدون تو این زندگی رو نمی خوام. فقط می خوام با تو باشم. می فهمی؟
حامد سرتکان داد. دخترکی به همراه پدرش در آن وقت شب از مقابلشان گذشت. صدای کودک را شنید: بابا اینا رو ببین. پدرش دست او را کشید و گفت: بیا عزیزم فکر میکنم دیوونه هستند.
نگاهی به یکدیگر انداختند و خندیدند. هومن اشکهایی راکه همراه باخنده فرو می افتاد پاک کرد و گفت: ما شکل دیوونه ها هستیم؟ حامد گفت: انتظار داشتی چه بشنوی؟ ساعت دو نصفه شب گوشه خیابون با این وضعیت.
لبخند از لبش محو شد و گفت: اما من اگر این وضع ادامه پیدا کنه دیوونه می شم. مامان می گفت اگر یک روز این موضوع آشکار بشه باید از اینجا بریم. دست حامد را با التماس گرفت و گفت: اما من نمیتونم می فهمی؟ نمی تونم از خاطراتم دل بکنم حامد بدون تو...
مامی تونیم با هم باشیم.
این ممکن نیست!
چرا! ما باید با هم باشیم. بدون هم ناقص هستیم. اگر یک روز، دو روز یک سال یا ده سال هم از هم دور بیفتیم باز هم عاقبت مال هم هستیم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:53 ب.ظ
 
ارسال: #18
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
هومن متوجه منظور او نشد. در نگاهش از او پرسید که این حرف چه معنایی دار، پسر جوان موضوع را فهمید و گفت: هر کس حق انتخاب داره هر زن و مرد عاقبت یک نفر را تشکیل خواهند داد. هومن با حیرت نگاهش کرد آنچه حامد داشت بر زبان می آورد برای او باور نکردنی بود. حامد سکوت کرد آسمان را نشان داد و گفت: شب قبل تا صبح به این موضوع فکر کردم که چطور باهم و کناهم بمونیم. تو شاید برای مدتی از من دور باشی اما آینده به من ، تو و بچه های ما تعلق داره. تازه متوجه حرف های حامد شد. لبخند زیبایی بر لبش نشست. حامد شهامت پیدا کرد تا گفته اش را ادامه بدهد. صورت آؤام هومن را بین دو دست گرفت و به چشمهای او خیره شد. هومن برای اولین بار بی آنکه بخواهد دختر بودن راتجربه کرد. نگاهش طوری می درخشید که حامد نمی توانست از صورت او چشم بر دارد.
برق عشقی بود که حامد را جذب می کرد. چطور تمام این سالها این برق و روشنایی را ندیده بود. قلب حامد لرزید و نگاهش طوری به صورت هومن دوخته شد که هومن مثل دختر بچه ها سرخ شد. گویا پس از آن همه سال یک نفر او را می فهمید و داشت با زبان نگاهش او را به آینده امیدوار می ساخت. نگاه حامد یک باره عوض شده بود و به جای آن محبت بی اندازه که همیشه نسبت به هومن که برادر می پنداشت عشقی زیبا جایگزین می شد. طنین صدای حامد همه چیز را از خاطر هومن برده بود و می خواست همان گونه بنشیند و به حامد چشم بدوزد. نگاهش می لرزید اما جرات برگفتن از صورت حامد را نداشت. حامد دست سردش را فشرد و گفت : همیشه در زندگی برای من عزیز بودی و حالا می خوام طوری به من عشق بورزی که احساس کنم تنها عامل زندگی ما به خاطر هم بودنه. تو امروز یه دختری و من حق دارم برای آینده شریک انتخاب کنم. از نظر دیگران شاید خیلی زود باشه که این حرف رو اینجا این وقت شب بر زبان بیارم اما من قسم می خورم هیچ کس جز تو که فقط یک روزه دختر شدی نمی تونه در زندگی من حضور داشته باشه. هومن ما به هم تعلق داریم مادرم یا هیچ کسه دیگه نمی تونه منکر این بشه. من و تو از هم جدا نیستیم. این همه سال خاطره رو هیچ کس نمی تونه از ذهن ما پاک کنه.
دیشب که خوابیدی خیلی فکر کردم هر قدر بیشتر در صورت تو دقیق می شدم بیشتر به این می رسیدم که در تمام این سالها هم تو دختر بودی و من نفهمیدم. نگاهت که همیشه می لرزید. لبهات که می خواست حرفی بزند و دستهات که همیشه یخ می کرد می خواست این رو به من بفهمونه اما من هیچ وقت نمی تونستم در مورد تو شک کنم.
می خواستم اسن حرف ها رو یک روز دیگه بزنم، اما هومن امشب ترسیدم. از این که یک روز من به جای دکتر محمدی افسوس بخورم. من نمی تونم هومن.
اشک روی گونه های حامد لغزید. هومن حالا دیگر از هیچ چیز هراسی نداشت تمام آن مدت می ترسید حامد باورش نکند و حالا که حامد آن گونه او را می خواست هومن بی تاب بود. احساس می کرد آن نیمه شب تنها شبی است که او این گونه آسوده خاطر است. سر بر شانه های لرزان حامد گذاشت. در آن مدت هیچ گاه نمی دانست چگونه باید در مقابل یک دختر برخورد کند و حالا خودش یک دختر بود و باز هم نمی دانست با حامد که این گونه آرامش را به او بازگردانده بود است چطور برخورد کند. برای حامد هیچ چیز مهم نبود، حرفهایی که به هومن گفته بود را باور داشت و آن دختر را با تمام وجود می خواست. هومن نیاموخته بود در مقابل پسرها چطور حرف بزند چون همیشه با آنها بود نمی دانست در مقابل حرفهای که حامد به او گفته بود چه بگوید به دنبال واژه ای بود تا بر زبان بیاورد می خواست حرفی بزند که دخترها در این موقع به زبان می آورند اما نمی توانست و حامد هم چیزی از او نمی خواست او هومن را فقط به خاطر همان حالت دوست داشت. حامد او را راضی کرد که باز گردد. هومن در آن لحظات هیچ چیز جزصدای آرام حامد را که در گوشش زمزمه می کرد و برایش از آینده می گفت نمی شنید. از مادر گریانش عذر خواست. صورت تب دار دکتر محمدی را بوسید. خانم بهروان به اصرار فرشته آنچه مانده بود این طور گفت: دخترم به عنوان پسر معرفی شد. دکتر محمدی این بار هم یاری ام کرد و دو شناسنامه برای هومن گرفت. یکی به نام هومن و دیگری به نام آصفه ی بهروان. فرشید حتی نبود تا من هنگام گرفتن شناسنامه نام خانوادگی او را برای فرزندم انتخاب کنم. در روزهای اول مشکلی نداشتم. بلافاصله تلگرافی برای فرشید زدم که پسری برایش به دنیا آوردم و باید باز گردد. دو هفته بعد برگشت. باور نمی کرد که آن بچه ی سالم و سر حال را من به دنیا آورده باشم. سالم بودن هومن یک معجزه بود. حتی حاضر به بغل گرفتن او هم نشد و به جای تبریک گفت: این پرونده را خیلی ها مطالعه کرده بودند واقعا عجیبه که این بچه سالم به دنیا اومده. گفتم خوشحال نیستی؟
چرا!
پس بهتره هر چه زودتر مقدمات بازگشت به ایران رو فراهم کنی.
صدای فریاد از خیابان بلند بود. هر روز تعداد کشتگان بیشتر می شد اما مردم می دانستند که روزهای آخر است و باید پایداری کنند. فرشیدبه جای آن که پاسخ بدهد بلند شد و از اتاق هومن خارج شد. ناراحت شدم. برای با دوم این موضوع را به او گوشزد کردم.
با کمال وقاحت گفت: متاسفم نمی تونم!
اما ... تو خودت گفتی اگر بچه یک پسر سالم .... حرف در دهانم ماند.
کنارم نشست و گفت: سپیده جان این فقط یک بهانه بود من چون فکر می کردم تو نمی تونی یک بچه ی سالم به دنیا بیاوری این پیشنهاد رو کردم.
با عصبانیت گفتم: حالا که دیدی هیچ کاری از خدا بعید نیست. صدای فریاد که از خیابان می آمد بلند تر شده بود.
دستم را گرفت و گفت: عزیزم من نمی تونم برگردم اینجا. من چطوری باید توی یک شهر شلوغ و پر آشوب زندگی کنم.
همان طور که دیگران زندگی می کندد در ضمن این سر و صدا ها بالاخره تموم میشه. فرشید تو مسئولیت سرت نمیشه. تو دیگه به خودت تنها تعلق نداری. من و این بچه از کار تو مهم تر هستیم می فهمی؟
به هر حال من نمی تونم برگردم اینجا. اما برای تو و هومن از هیچ چیز دریغ نمی کنم خودت شاهدی که هر ماه اون همه پول برای تو می فرستم....
فرشید من محتاج پول نیستم. بیشتر از اینها توی خونه ی پدر زیر دستم بود.من یک گدا نیستم که با پول از سر تو باز بشم فرشید من زن تو هستم و تو در مقابل من و هومن مسئول هستی، من تورو به خاطر پولت نمی خوام. هومن حق داره پدرش رو ببینه، اون پدر می خواد فرشید نه پول. تو چطور میخ واهی اون بچه هر شش ماه یکبار تو رو ببینه و قبول کنه که تو پدرش هستی؟
سپیده من پدر این بچه هستم اسم من به عنوان پدر توی شناسنامه ی هومن ثبت شده. پس تو نمی تونی من رو انکار کنی و برگشتن من به اینجا هم غیر ممکنه.
من متوجه نمیشم تو گفتی که پسر می خواهی خب این پسر! هومن را به طرفش گرفتم.
ختی نیم نگاهی هم به او نینداخت و گفت: اگر ده تا بچه ی دیگه هم به دنیا بیاری برای من فرقی نمی کنه چون حاضر به برگشتن نیستم.
برای تداوم زندگی حاضر به هر کاری بودم پیشنهد کردم ما به آنجا برویم.
دستپاچه شد و گفت: فعلا امکان بردن شما نیست. چند ماه صبر کن هم هومن بزرگتر بشه هم من امادگی یدا کنم.
فرشید تو چت شده؟ تا چند وقت پیش التماس می کردی من هم بیام اما حالا ...
گفتم که فعلا موقعیت مناسب نیست.
یعنی چی مناسب نیست. من با تو ازدواج کردم چون می خواستم یک نفر کنارم باشه. تو خونه ی پدروم به این اندازه تنها نبودم فرشبد دارم دیوونه میشم می فهمی؟ من شوهر نکردم که روز و شبم یکی بشه تا ببینم تو کی می آیی.
سپیده من خسته هستم.
حرفهایش مرا به تردید وا داشت چاره ای نبود باید به تنهایی عادت می کردم و حرفی هم به گسی نمی زدم. مادرم به اندازه کافی غصه می خورد. درست نبود من هم برایش درد و دل کنم. آن روزها برای افراد حکومتی سخت بود. یک ماه بعد همه چیز تمام شد. آن سرو صداها خوابید. پیروزی انقدر لذت بخش بود که برای چند روز مشکلاتم را فراموش کردم. این پیروزی برای خیلی ها گران بود.
جاوید و همسرش بلافاصله ایران را ترک کردند بیشتر ان هایی که می شناختم و با ما رفت و آمد داشتند بلافاصله به کشور های دیگر پناهنده شدند اما پدر خودش را در این پیروزی سهیم می دانست و قصد رفتن نداشت. فرشید با آنکه قول داده بود پس از تولد هومن باز گردد اما نیامد.
مادر اصرار داشت که من هم نزد فرشید بروم اما نمی توانستم به او بگویم فرشید تمایلی برای بردن من و فرزندم ندارد و پدرم که از رفتار فرشید خسته بود گفت: فرشید یا زن و بچه ت را می بری کنار خودت و یا این که طلاق سپیده رو می گیرم. با زیرکی دست پدر را بوسید و گفت: پدر این چه حرفیه، شما می دونید که سپیده رو بیشتر از هر کسی توی این دنیا دوست دارم همین طور پسرم هومن رو.
درست نیست که چنین حرفی بزنید.من به سپیده هم گفتم موقعیتم طوری نیست که بتونم اونها رو با خودم ببرم. مشکلی دارم که باید حل بشه. کنترلم را از دست دادم و به اتاق هومن رفتم.
دنبالم آمد. وقتی علت ناراحتی ام را پرسید گفتم: من که می دونم مشکل تو چیه؟ فکر نمی کنی اون زن مو طلایی فرنگی مشکل زندگی ما باشه؟
به وضوح دیدم که رنگش پرید و گفت: نه! من که گفتم دیگه با اون هیچ ارتباطی ندارم.
دروغ می گی؟ برای اولین بار پس از هفت ماه هومن را در آغوش گرفت و به او نگاه کرد. لبخند زد و گفت: چقدر نازه. سپیده به جون هومن من دیگه با اون زن کاری ندارم. دارم به جون هومن قسم می خورم باورکن دروغ
نمی گم.هومن در همان لحظات کوتاه پدرش را شیفته ی خود کرد. طوری که در آن چند روز او را بغل می گرفت و با او حرف می زد. وقت رفتن گفت: من به خاطر هومن هم که شده
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:54 ب.ظ
 
ارسال: #19
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
زودتر بر می گردم. روزها و شبها می گذشت. در همه ی مجالس فرزندم پسرس زیبا معرفی می شد. هر کس او را پسر می خواند قلبم فرو می ریخت. هر چه بزرگتر می شد بر مشکلاتم افزوده می شد. هومن پنج سال داشت اما شاید در آن پنج سال سه ماه هم کنار پدرش نبود. فرشید به هومن علاقه ی خاصی پیدا کرده بود و این باعث وحشت من بود. از اینکه یک روز مجبور شوم و به او بگویم هومن دختر است می ترسیدم. عکس العمل فرشید را نمی توانستم حدس بزنم. هر شب کابوس می دیدم خواب و خوراک نداشتم. دیگر تمایلی به شرکت در مهمانی نداشتم. ساعد و بهاره با هم ازدواج کرده بودند و در آن زمان طفلی داشتند به زیبایی یک فرشته. هر چه هومن بزرگتر می شد بی تابی من هم زیاد می شد هومن و فرشته هم بازی های خوبی برای هم بودند. ساعد بعد از اینکه با بهاره ازدواج کرد تنهایم نگذاشت. همسرش زنی متین و موقر بود. بهاره آنقدر ظریف بود که فکر می کردم همیشه خجالت می کشد. دکتر در مقابل همسرش هم با من و هومن مهربان بود و لطف زیادی به ما داشت. بهاره هیچ وقت به رفتار دکتر ایراد نمی گرفت. فرشید باز هم سنگ دل شده بود. علت تغییر رفتارش را نمی دانستم وقتی بر می گشت آرامش نداشتم. هر بار به بهانه ای من و هومن را آزاز می داد. نمی توانستم موضوع را برای کسی بگویم. هیچ کس نمی توانست مشکل ما را حل کند. هر بار که می آمد هومن از او فرار می کرد. هر قدر هومن بزرگتر می شد من از فرشید نفرتم بیشتر می شد. مشغول بحث با او بودم. این بار تصمیم داشتم به هر قیمتی که شده با او بروم تا بدانم چه می کند و علت آن پنهان کاری ها چیست. داشت فریاد می کشید که هومن صدایم کرد. با او بحث می کردم و متوجه فریاد هومن نشدم. فرشید عصبانی بود به طرف حمام هجوم برد. آیا او هومن را می دید. آنچه در تمام آن مدت پنهان کرده بودم آشکار می شد و فرشید آن موقع در وضعیتی نبود که موضوع را برایش توضیح دهم. به دنبالش دویدم و التماس کردم که او را اذیت نکند. مرا به طرفی هل داد و پشت در حمام فریاد کشید: خفه شو پسر! شنیدی؟
هومن به جای آنکه آرام بگیرد از شدت ترس به گریه افتاد. هومن گریه می کرد و فرشید با فریاد به در حمام لگد می کوبید. جلو رفتم تا فرزندم را از آن زندان نجات دهم به طرفم حمله کرد و با لگد به صورتم کوبید. خون از دهانم جاری شد با دیدن این صحنه خانه را ترک کرد. به طرف حمام رفتم هومن عریان گوشه ی حمام ایستاده بود و می لرزید. اشک از چشمهایش جاری بود و از شدت ترس سکسکه می کرد. با دیدن او قلبم آتش گرفت. او را در آغوش گرفتم و همپای او گریه کردم. در میان گریه گفت: مامان من پدر نمی خوام. اصلا برای چی میاد اینجا، دوست ندارم هیچ وقت برگرده. او را آرام کردم. از آن پس از وحشتی که از دیدن پدرش داشت او را آزار می داد وقتی می فهمید پدرش به زودی باز می گردد شبها بی خواب می شد در مقابل فرشید نمی توانست خودش را کنترل کند و گاهی از ترس خودش را خیس می کرد. دو سال طول کشید تا این حالت به مرور از بین برود. هر چه بزرگتر می شد نگرانی ام بیشتر می شد. یک روز هومن و پسر همسایه مشغول بازی بودند و چون بعضی اوقات که می ترسید خودش را آلوده می کرد خودش را خیس کرده بود زن همسایه که برای شستن او از خدمتکار کمک گرفته بود دقایقی بعد سراسیمه به دیدنم آمد و در مورد هومن توضیح خواست. با اشک همه ی موضوع را برایش گفتم. قول داد که در این مورد با کسی حرف نزند اما من می ترسیدم که موضوع از زبان او یا مستخوم خانه اش به فرشید برسد. تغییر محل دادیم. از وقتی که هومن وارد دوازده سالگی شد مشکلاتم افزایش یافت. این بار هم دکتر به کمک شتافت. قرصهایی را برایم تهیه می کرد که از ترشح هورمون زنانه در او جلوگیری می کرد. داروها موثر بود. هر روز که می گذشت هومن در مورد وضعیت خودش سوالات بیشتری می کرد و هر بار مجبور بودم به طریقی او را از دانستن موضوع منصرف کنم. این عمل باعث افسردگی و گوشه گیری او می شد. با کسی حرف نمی زد و از زمانی که فرق خودش را با همبازی هایش که پسر بودند فهمیده بود از آنها کناره می گرفت. تنها کسی که می توانست او را به بازی تشویق کند حامد بود. به او گفته بودم که نباید مقابل هیچ کس لباس عوض کند و او که حالا ترس مرا می فهمید خودش را از هم سالانش غیر از حامد کنار می کشید. حتی با دخترها هم رابطه ای صمیمی برقرار نمی کرد. داروهایی که به او می دادم موثر بود اما کافی نبود. وقتی هومن پانزده ساله شد فرشید بعد از یک سال و نیم به ایران آمد. حاضر به دیدن او نبودم. او تمام زندگی ام و سال های جوانی ام را به بازی گرفته بود. نمی دانم چرا نمی توانستم به جدایی از او فکر کنم. شاید می ترسیدم غرورم زیر سوال برود. دکتر محمدی پیشنهاد کرد که حقیقت را به فرشید بگویم اما نه آن طور که بود. برایم در مورد افراد دوجنسیتی صحبت کرد این راه مناسبی بود که هومن را یک دوجنسی معرفی کنم و به فرشید بگویم باید عمل شود تا معلوم گردد تمایل او و دستگاه بدنش برای چه نوع زندگی آمادگی دارد. فرشید این بار بر خلاف همیشه مهربان شده بود گرچه هومن حاضر به رویارویی با او نبود اما تلاش فرشید و یک حس گمشده باعث شد هومن پدرش را بپذیرد. آن قدر به هومن توجه داشت که باز هم ترسیدم بگویم. او را پسرم خطاب می کرد و از من می خواست که برای ادامه تحصیل به کالج برود حتی پیشنهاد کرد من هم برای همیشه با او بروم. نمی توانستم دیگر قبولش کنم پانزده سال زندگی ام را باخته بودم و حالا بعد از آن همه مصیبت آمده بود و اصرار می کرد که همراهش بروم. هومن به خوبی از وضعیت خودش آگاهی داشت و مخالفت می کرد. دیدار آنها با صمیمیت تمام شد و باز هم نتوانستم به فرشید حرفی بزنم. سرزنش های هومن نگرانی خودم و فکر برخورد فرشید آزاربخش بود. مادر و پدرم را هم که از دست داده بودم و دیگر تکیه گاهی نداشتم. فقط دکتر بود که فراموشمان نمی کرد و به ما سر می زد در تمام مشکلات با او مشورت می کردم تا شاید راه حلی برای نجات پیدا کنم. همه چیز با ترس توام بود تا این که دو روز قبل همه چیز آشکار شد. خانم بهروان سر به زیر انداخت. هومن سر بر زانوی مادر نهاد تا باز هم دست نوازش او را برسر خود احساس کند و آرام بگیرد. فرشته برخاست و گفت: همه خسته هستید دو سه ساعت بیشتر تا صبح نمونده بهتره این مدت رو کمی بخوابید تا فردا در این مورد حرف بزنیم. از پیشنهاد او استقبال شد، دقایقی بعد دکتر همه را به اتاقها راهنمایی کرد. خواب به سراغ هیچ کدام نمی آمد فقط فرشته بود که از دیگران فراغت خاطر بیشتر ی داشت و فقط به رابطه ی پدرش و خانم بهروان در آن سالها فکر می کرد. هرگز در آن مدت نتوانسته بود علت علاقه ی پدرش را به هومن و نگرانی اش را از وضعیت خانم بهروان درک کند، اما حالا می دانست پدر تمام این همه سالها که خودش را در گرفتاری های سپیده مقصر می دانست فقط به خاطر احساس گناه نزد آنها نمی رفت. آن شب هم وقتی از گذشته حرف می زد نگاهش می درخشید. خانم بهروان و هومن در اتاق فرشته به صحبت نشستند. زن که برای لحظه ای آشکار شدن حقیقت انتظاری طولانی کشیده بود فرزندانش را در آغوش فشرد و زمزمه کرد: آصفه. دخترم! هومن با آن نام غریبه بود اما آن را دوست داشت. سر بلند کرد و گفت: مامان آصفه و فاتح چی شدند، خانم بهروان سر تکان داد و گفت: فرشید همه ی آشناها رو از من گرفت پدرت...
اون پدر من نیست! او یک آدم بی مسئولیت و بی اراده است. اگر مسئولیت پدر شدن را درک می کرد هیچ وقت همسرش رو ترک نمی کرد خانم بهروان پشت بر او کرد. پتو را روی سرش کشید. فرشته دست آسفه را گرفت و گفت: آصفه اسم قشنگیه، می تونم به این نام صدات کنم؟
هومن فکر کرد که مادر به خواب رفته است. سر بر زانوی او گذاشت و گفت: من می ترسم! همیشه از آشکار شدن این موضوع می ترسیدم. فرشته موهای کوتاه و سیاهش را نوازش کرد و گفت: بی جهت می ترسی همه چیز حل می شه
همه به زودی موضوع رو می فهمند. عابدی شکایت کرده، مردم با این موضوع ها غریب هستند و این موضوع خیلی سر و صدا می کنه.
چه عیبی داره؟ تو در موقعیت قرار داشتی که این بهترین راه بوده است. مادرت برای تداوم زندگی و این که تمام این سالها تو پدر داشته باشی حاضر شد دروغی بگه که سالها در بند باشه، تو که گذشته ی اون رو شنیدی من که حق می دم تا حالا سکوت کرده باشه. آصفه جان معذرت می خوام که این حرف رو می زنم اما پدرت مرد درستی نیست تو باید آروم بگیری.
چطوری؟ من خیلی زود بعد از دادگاه باید از اینجا برم. از این شهر و این مردم! اگر یک روز اینجا بمونم و قرار باشه با پوشش دخترونه جلوی مردم ظاهر بشم دیونه می شم. چطور باید در مقابل نگاه مردمی باشم که این مدت یک پسر نگاهم می کردند اما اگر از اینجا برم چطور با تنهایی هام کنار بیام. فرشته من حامد رو به اندازه ی تمام زندگی ام دوست دارم بدون حامد می میرم. مامان می دونه اگر یک روز اون رو نبینم مریض می شم. این مدت خیلی عذاب کشیدم. سعی کردم دلبسته ی حامد نباشم اما نشد! فرشته من می دونستم یک دخترم اما دلم رو پیش حامد گذاشتم، حالا چطور باید از این همه تعلق بگذرم
من هم وقتی مادرم رو از دست دادم فکذر می کردم آخرین روزهای عمرم باشه، شوکت می گه وقتی دخترش وقت زایمان رفت فکر می کرده بدون دخترش یک روز هم زنده نمی مونه اما الان مدتهاست که من با مرگ مادر کنار اومدم و شوکت با از دست دادن دخترش. زن خوبیه، حرفهایی که می زنه خیلی خوبه. می گه قانون زندگی همون طور که تولد داره مرگ هم در پی داره.آصفه وقتی مامان مرد خیلی تنها شدم من می دونستم که مادر رو برای همیشه از دست دادم ولی تو می دونی که این جدایی دائمی نیست. این طور که مادرت می گه فقط برای یک مدت چهار ساله! می دونم چه احساسی داری. علاقه ی تو به حامد قابل ستایشه ولی بعد از سه سال یا بیشتر بر می گردی. مردم یک موضوع رو فقط تا یک مدت معین سر زبون دارند و کم کم فراموش می کنند. تو هم می تونی تحصیلات دانشگاهی رو توی یک شهر دیگه بگذرونی اگر جای خودت رو با یک دانشجوی تهران عوض کنی مشکل نخواهی داشت. حداکثر تا چهار سال دیگه بر می گردی. حامد هم منتظرت می مونه.
تو مطمئنی که من می تونم؟
آره عزیزم اگر بابا هم راضی باشه ما هم می آئیم که تنها نباشی. فرشته امشب دلم برای مامان و پدرت خیلی سوخت. وقتی به یاد خودم و حامی می افتم تازه می تونم رنجی که مادرم این همه سال کشیده بفهمم سخته. خیلی سخت!
ــ هومن؟ دختر یک روزه سر بلند کرد فرشته بلافاصله گفت: معذرت می خوام هنوز هم به نام جدیدت عادت نکردم بهتره بخوابی. ساعت از چهار هم گذشته تا ببینیم فردا چی پیش می یاد. سر بر بالش نهاد و چشم ها را بست. اولین باری بود که خود را این قدر از حامد دور می پنداشت. در اتاق مجاور پسر جوان چشم بر سقف دوخته بود و برای آینده نقشه های زیبا می کشید. تصویری از آصفه در کنار خودش در ذهن داشت. با اینکه شب قبل را هم بیدار مانده بود نمی توانست بخوابد. برخاست و به حیاط رفت. به آرامی پشت پنجره ی اتاقی که هومن در آن قرار داشت ایستاد و آنجا را نگاه کرد.آصفه غلطی خورد احساس کرد او هم بیدار است اما نتوانست برای بیرون آمدن صدایش کند. نا امید به اتاق برگشت. آن شب با همه سختی اش سپری شد و باز هم خورشید آسمان را زینت داد. ساعتی از روز گذشته بود که برخاستند، گرچه قصد داشتند نگرانی خود را پنهان کنند اما در صورت همه نگرانی موج می زد. به اصرار دکتر، حامد و هومن خود را معرفی کردند و موضوع نادری که پرونده ی هومن داشت بلافاصله مورد بررسی قرار گرفت. روز بعد به دادگاه رفتند. آقای عابدی و چند تن از بچه های باشگاه و همین طور خانم و آقای فراصت نیز حضور داشتند. فرشته به اصرار پدر در خانه مانده بود. دکتر به عنوان شاهد گفته های آنها در دادگاه حضور یافته بود. قاضی پس از ورود و مطالعه سطحی پرونده گفت: آصفه بهروان هجده ساله با نام مستعار هومن به جرم زیر پا گذاشتن قوانین عرف و شرع در اینجا حاضر شده درسته؟
برخاست و به دیگران نگاه کرد. در نگاه آشنایان وحشتی را که مدتها خودش به تنهایی تجربه کرده بود دید. نگاه مادر آرامش از دست رفته را به او باز گرداند. قاضی بار دیگر به سخن آمد و گفت: شما آصفه ی بهروان هستی؟ هومن و یا آصفه؟
مدتها او را هومن خوانده بودند و هنوز به نام جدید عادت نکرده بود. سرش را تکان داد و گفت: بله من هستم.
دخترم می دونم که این موضوع کمی عجیبه و در واقع کاری که شما کردی یک کار غیر معمول و خلاف محسوب می شه، تو حتما برای این عملت دلیلی داشتی درسته؟
به عابدی نگاه کرد از او کینه ای به دل نداشت و از سویی بر روشن شدن حقیقت توسط او خشنود بود. به آرامی گفت: من خودم دلیل این که چرا باید هومن باشم روتازه فهمیدم.
قاضی به اطرافیان نگاه کرد و گفت: یعنی تو نمی دونستی یک دختری؟
چشمان پر حسرتش را به مادر دوخت و گفت: چرا اینکه یک دخترم می دونستم. خیلی وقت بود فهمیده بود فقط ظاهرم پسره و با تمام همبازی های خودم فرق دارم اما این که چرا باید نقش یک پسر رو بازی می کردم و نمی دونستم. بارها مادرم رو بخاطر دروغی که گفته بود سرزنش کردم اما حالا دیگه به اون لیراد نمی گیرم یک زن تا حد مرگ می تونه برای زندگی و شوهرش فداکاری کنه اما چه سخته مردی که به خاطرش از خودش می گذره اون قدر پست باشه که این فداکاری رو نفهمه و پس از به دنیا آمدن کودک قول و قرارش رو فراموش کنه. آقای عابدی حق دارد، من یک دخترم شرع و عرف رو ندیده گرفتم و همه چیز رو زیر پا گذاشتم اما آیا به مادرم به خاطر دختر به دنیا آوردنش ایراد می گیرند؟ در حال حاضر به این جرم اینجا هستم که یک دخترم و پدرم فرشید از مادر برای بازگشت و با هم زندگی کردن دختر نمی خواست.بهانه ی پسر می گرفت و مادر برای حفظ زندگی اش دروغ گفت. مادرم رو به این دلیل تنها می گذاشت که فرزند نمی خواست. به اینجا علاقه نداشت به قول خودش ایران برای او قفس بود، بچه دست و پایش را می بست و اگر قرار بود بچه ای داشته باشد یک پسر از مادرم می خواست و مادرم... به زن نگریست نگاه مادر پر اشک بود اما او را برای گفتن ترغیب کرد و ادامه داد. اما مادرم... برای زندگی تلاش کرد، دروغی به بزرگی یک عمر بدبختی ام تحویل فرشید داد که برگرده، برای تداوم زندگی اش و برای آن که بچه اش پدر داشته باشد و با طلاق غرور خودش رو نشکنه گفت که دخترش یک پسره. اون می خواست فرزندش به یک جفت دست مردونه تکیه کند، پدر می توانست آغوش محکمی برای من و مادر باشه اما نبود و حالا من به این جرم اینجا نیستم که چرا مادرم دروغ گفت چون مجبور بود. جرم این نیست که به خودم و تقدیر خیانت کردم اگر من مجرم هستم به این دلیله که یک دخترم و پدر پسر می خواست درسته؟ قاضی حرفی نزد. یعنی آن لحظات خودش نیز تحت تاثیر حرفهای آن دختر که داشت از خودش و مادرش دفاع می کرد، قرار گرفته بود وقتی به چهره ی حاضرین نگاه کرد همه ی آنها را با بی صبری منتظر دید تا بدانن سرانجام چه می شود. خودش نیز برای تصمیم گیری نیاز به زمان داشت با صدای بلند ختم جلسه را اعلام کرد و جلسه ی بعد را سه روز بعد مشخص کرد. همه قصد ترک سالن را داشتند که صدای محزون زنی توجه همه را جلب کرد. سپیده بود که احقاق حق می کرد. قاضی بر جای نشست و از او خواست که حرفش را بزند. زن تامل نکرد صورت آصفه را در آغوش گرفت و گفت: جناب قاضی این دختر منه. این دروغ رو من گفتم و اگر مجرمی در این جا باشه من هستم. اما به نظر شما مردی که به همسرش دروغ بگه. با وجود زن و فرزند به یک زن دیگه توی دیار غربت دل بسپاره، تمام وعده هاش رو فراموش کنه مجرم نیست؟ و من قصد دارم از این مرد جدا بشم. تمام این سالها سعی کردم با این وضع کنار بیایم. به خاطر فرشید از خود و تمایلاتم گذشتم. به خاطر فرشید یک عمر را با ترس زندگی کردم. یک عمر ناراحتی خودم و دختر رو تحمل کردم اما آقای قاضی دیگه نمی تونم، من هیچ وقت حضور فرشید رو به عنوان شوهر در زندگی ندیدم. من به قدر کافی پول داشتم و برای آنکه خودم رو تامین کنم شوهر نکردم. فرشید در سال شاید یک ماه هم کنار ما نباشه و من نمی خوام خودم اسم شوهر و فرزندم نام پدر رو یک بکشم. چون تمام این سالها من مثل یک بیوه بودم و هومن یتیم بود. ما از زندگی دنبال پول فرشید نبودیم. فکر می کردم اگر فرشید بفهمه برایش پسری بدنیا آوردم بر می گرده و کم کم موضوع رو به اون می گم و اون هم چون به خاطر باقی زندگی دروغ گفته بودم می توانست من رو ببخشه اون حتی به قولش هم وفا نکرد. چطور تحمل کنم؟ به خدا دیگه صبرم لبریز شده حالا که همه فهمیدند تمام این سالها هومن یک دختر بوده بگذار بفهمند که اون یتیم هم هست.
قاضی به آصفه نگاه کرد و گفت: خانم شما می تونید همین امروز دادخواست طلاق بنویسید. فکر می کنم خیلی زود بررسی بشه و اگر شوهر شما هم راضی به این کار نشد طلاق به صورت غیابی انجام می شه اما فراموش نکنید روز سه شنبه دادگاه بررسی موضوع طلاق شما نیست، فقط بری تصمیم گیری در مورد دخترتون اینجا جمع می شیم، شما هم برای گفتن حرفهای زیادی دارید که باید روز سه
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:54 ب.ظ
 
ارسال: #20
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شنبه برای دادگاه عنوان کنید.زن آرام گرفت.جلسه پایان پذیرفت.آصفه به اطرافیان نگاه کردآقای فراست قدمی پیش گذاشت و گفت:«خانم بهروان من واقعا متاسفم.اگر شما قبول کنید به آقای محبی زنگ بزنم و از اون بخوام روز سه شنبه از شما توی دادگاه دفاع کنه البته به توضیحات دیگری هم نیاز هست.»
خانم بهروان سرتکان داد و گفت:«از لطف شما ممنون خواهش می کنم این کار رو بکنید.آصفه دنبال حامد بود اما او را در میان جمع ندید.مطمئن بود در تمام مدت سنگینی نگاه او را احساس کرده بود.از خانم فراست سراغ او را گرفت زن اینبار چون همیشه مهربان نبود با ترحم نگاهش کرد و گفت:حامد رفت خونه.زمزمه کرد:رفت؟صدای او را شنید:هومن جان به هر حال الان همه چیز فرق کرده من از تون خواستم برگرده خونه.خودت باید بفهمی که دیگه....چشمهایش سیاهی رفت.خانم فراست را بخوبی میشناخت و حساسیتی که به حامد داشن با خبر بود.حق را به او دادهمه چیز عوض شده بود و حالا حامد اگر با او حرف می زد یعنی رابطه اش با یک دختر جوان.آن هم دختری که سالهای عمرش را با پسرها بزرگ شده بود.احساس شکست کرد اما حرفی نزد.فرشته تنها همدم تنهایی اش بود.خانم بهروان پس از این همه سال تصمیم به جدایی گرفته بود.داغ دار روزهای از دست رفته اش بود که همان روز از فرشید پیغام رسید که باز می گردد.او بازمی گشت و این بار هومنی وجود نداشت که بترسد و سپیده حالا دیگر از این که فرشید موضوع را بفهمد واهمه ای نداشت.تاریخ بازگشت یک روز پس از دادگاه بود و این همه را خوشحال کرد.آصفه بیش از آن که به حکم دادگاه فکر کند به حامد می اندیشید.دو روز بود که او را ندیده بود و گویا خودش را گم کرده بود.بدون حامد خود را ناقص می دید به اصرار دکتر محمدی آن مدت را در خانه او گذرانده بودند.دکتر می دانست اهل محل از همه چیز با خبر شده اند و درست نبود که هومن با آن وضعیت به خانه برود و فرشته سعی داشت،آصفه را تسلی بدهد.اما تمام حواس آصفه به حامد بود و در تمام مدت بی حرف کنار فرشته می نشست و فقط نگاهش میکرد.سه شنبه امد و همه راهی دادگاه شدند.فرشته باز هم در خانه ماند.این بار قاضی مهربانتر بود.همه ی حاضرین سکوت کردند تا تمام حقیقت روشن شود.سپیده قرار بود هرچه تمام آن سالها پنهان کرده بود بگوید.اقای محبی تمام حرفهای او را شنیده و قصد دتشت با دفاعی تاثیر گذار دادگاه را به نفع آنها تغییر بدهد.دیدن آهو آصفه را متغیر کرد.آهو در گوشش زمزمه کرد:آصفه یا هومن برای من فرقی نمی کنه،حتی به عاصفه هم اجازه خواهم داد ذهنم را بخونه.لبخند بر لبش نشست .قاضی از زن خواست برخواست و سخن بگوید تا از خود دفاع کند.سپیده به همه حاضرین نگاه کرد و شروع کرد.واقعیت من هستم،حقیقت این ماجرا خود من هستم.هومن و آصفه هر دو یک نفرند.آصفه تمام این سالها مجبور بود خودش را پشت نام هومن مخفی کند چون اگر او هومن نبود فرشید را از دست رفته فکر می کردم.آصفه گم نشده بود بلکه از ترس فرشید در سینه من پنهان شده بود.فرشید از مردی تنها قامت و قیافه ی مردانه را داراست.در اتاق به آرامی باز شد و مردی خوش پوش با قیافه ای ناآشنا وارد شد موهای جوگندمی اش نشان از سن او داد.قاضی برای لحظه ای به او نگاه کرد.اما گفته های خانم بهروان وادارش کرد از آن صورت چشم برگیرد.خانم بهروان به عابدی نگریست و گفت:آقای عابدی می دونم که چی فکر می کنید اما آیا شما هم در این شرایط حاضر به شنیدن هستید؟می خواهید از زنی که گذشته اش را به مردی باخته بود تا با او همراه شود اما از آن مرد فقط یک ردپای 5ماهه در تمام وجودش بود من و فرشید فقط 5مه با هم خوشبخت بودیم.او به خوبی از من و تمایلاتم اگاهی داشت و در هنگام ازدواج تمام شرایط من رو برای با هم بودن قبول کرد اما خیلی زود همه چیز ر فراموش کرد.آنهایی که از گذشته ی من خبر دارند می دونند از بین اون همه مرد که حاضر بودند بخاطر من از همه چیزشان بگذرند فرشید را انتخاب کردم.دختر تیمسار بهروان به مردی «بله»گفت که هیچ وقت تصور نمی کرد آنطور زندگی اش را به بازی بگیرد.فرشید رو انتخاب کرد چون خوب حرف می زد و ادعا می کرد به عقایدم احترام می گذارد.برای کارهایم تحسینم می کرد اما خیلی زود همه چیز عوض شد به من قول داد که به ایران برگرده اما فقط 5 ماه به قولش وفا کرد.ساز رفتن کرد. من موندم وتنهایی.من موندم و یک دنیا امید وانتظار.اون قدر مغرور بودم که حرفی نزنم.وقتی فهمید قرار کودکی به جمعمان اضافه بشه سرزنشم کرد و به صورتم سیلی زد.صبر کردم چون هنوز به او امیدوار بودم.وقتی فهمید تولد بچه و به دنیا آوردن یک بچه سالم برای من محاله بهانه اگرفت.التماس کردم برگرده اما قبول نکرد.مطمئن شد که نمی تونم بچه سالمی له دنیا بیاورم گفت:وقتی برمی گردم که یک پسر سالم برایم به دنیا بیاری.خداوند به من لطف کرد و کودکی سالم به دنیا آوردم.اما اون بچه پسر نبود.دختری که تمام هستی من بود.صدای بلند و مردانه ای جمع را بهم ریخت.همه به انتهای سالن نگریستند.مردی با قدمهایی بلند اما لرزان خود را به زن رسانید و نگاهش کرد.نگاهش پر از ناباوری بود.
قاضی متحیر فریاد کشید:آقا شما نظم دادگاه رو به هم ریختید.اما مرد نمی شنیدد.برای لحظه ای به فرزندی نگریست که او را «پسرم »خطابش کرده بود دیگر نتوانست صبر کند و گفت:سپیده خودت هستی؟
زن سر تکان داد.
-اینجا چه کار می کنی؟هومن کاری کرده؟من متوجه حرفهای تو نشدم.
قاضی و دیگران فرشید را شناختند.سپیده ساکت بود و لبق باز نمی کرد.
به طرف آصفه رفت.مقابلش ایستاد و گفت:پسرم اینجا چکار می کنی؟هومن مادرت چرا این حرفها را می زنه.
با تمام وجود فریاد کشید به تنگی تمام دلتنگی هایش و به محزونی تمام اشکهایش،فریاد کشید:من هومن نیستم می فهمی؟تا امروز برای تو هومن بودم برای تو هومن شدم که برگردی اما نیومدی دیگه هومن نیستم.امروز به این دلیل اینجام چون هومن نیستم از اول هم نبودم اما تو...به خاطر تو هومن شدم که گفتی برای هومن پدری می کنی،به مادرم قول دادی اگر برای تو پسر به دنیا بیاره بر گردی و هیچ وقت تنهایش نگذاری اما دروغ گفتی. با این همه دروغ طاقت شنیدن دروغ نداری؟ من هم تمام این سالها به تو دروغ گفتم، به خودم و به همه!
مرد مبهوت به همسرش نگریست و گفت: سپیده این چی می گه؟
اشکهای روانش را از چهره پاک کرد و گفت: حقیقت داره فرشید من و هومن از همه چیز گذشتیم که با تو باشیم تو رو داشته باشیم ولی تو از هیچ چیز برای با ما بودن دل نکندی.
فرشید با تأثر گفت: اما حالا برگشتم پیش تو هومن.
- اون هومن نیست فرشید! پسر نیست می فهمی؟ اسمش آصفه است، دختری که برای پدر داشتن و با پدر بودن هجده سال عذاب کشید و نقش پسرها رو بازی کرد اما پدرش برای با اون نبودن بهانه می آورد تو خواستی که اون پسر باشه چون فکر می کردی تولد یک بچه سالم غیرممکنه برای من شرط گذاشتی خیلی زود فهمیدم این شرط بهانه ای برای رفتن و با آن زنک فرنگی بودن بود. فرشید خیلی نامردی، به اندازه ی تمام بدبختی های من و تمام سختی های آصفه. انتظار داشتم برای سالم بودن بچه ام خوشحال باشی لطف و عنایت خدارو شکر بگی اما حتی وقتی به دروغ هم گفتم پسره بغلش نکردی چون برای با ما نبودن بهانه می گرفتی.
اتاق دادگاه به صحنه های یک فیلم تبدیل شده بود. حاضرین بی آنکه خود را سرزنش کنند بر مصیبت هایی که یک زن و دخترش برای تداوم زندگی تحمل کرده بودند می گریستند. مرد باور نداشت. در دادگاه با دفاعیات آقای محبی خانم بهروان و آصفه تبرئه شدند. فرشید هنوز هم به اتاق دادگاه و افرادی که داشتند از او و زندگی اش حرف می زدند با حیرت نگاه می کرد. زمانی به عمق فاجعه پی برد که دادگاه از او خواست با توافق کامل از همسرش جدا شود. تمنا کرد که سپیده او را ببخشد و فرصت دیگری به او بدهد. فرشید این بار آمده بود تا آنها را با خود ببرد اما سپیده دیگر راضی نمی شد. دکتر محمدی گفته های خانم بهروان را در مورد رفتار فرشید تأیید کرد. حالا فرشید بود که برای با سپیده بودن تلاش می کرد.
مقابل نگاه حاضران مقابلش ایستاد و گفت: سپیده تو تقاضای طلاق دادی؟ باور کردنی نیست. من این بار اومدم که با هم برگردیم. می خوام که هومن و تو هم با من بیائید. سپیده قول می دهم دیگه تنهات نگذارم به خاطر دروغی که گفتی سرزنشت نمی کنم اما... ببین سپیده در مقابل همه تعهد می دهم که برای آصفه پدر بشم، همونی که تو می خواهی.
خانم بهروان روی برگرداند و گفت: نه فرشید دیگه نمی تونم. سالها به حرفات اعتماد کردم جز بدبختی چیزی نصیبم نشد حالا فکر می کنم کاری که می کنم درسته. آصفه باید به درسش ادامه بده. اون دانشگاه قبول شده، من قصد دارم برای مدتی از تهران دور باشم اما این دور شدن اون قدر نیست که از ایران خارج بشم. تو و من خیلی وقته برای هم غریبه شدیم شاید از همون روزهای تولد آصفه، وقتی دروغم رو باور کردی اما به قولت عمل نکردی، بهتره همین جا تمامش کنیم. حتی اگر من هم قبول کنم آصفه حاضر نیست با تو زندگی کنه. تمام سالهای زیبای زندگی اش رو تو خراب کردی. تو هم برگرد به همون جایی که این سالها در اونجا احساس خوشبختی می کردی.
آن طرف تر به آصفه نگاه کرد. سپیده حالا دیگه غیر از او هیچ چیز نداشت. همه چیز آن روزها تمام شد. ماندن در آن محیط دیگر قابل تحمل نبود، فرشید این بار برای همیشه ایران را ترک کرد. با توافق آصفه اصفهان برای اقامت در مدت تحصیلات دانشگاهی انتخاب شد، هومن همان روز از بین رفت و آصفه جای خود را برای رفتن به اصفهان با یک دانشجو عوض کرد. در آن چند روز حامد را ندیده بود. خودش را هم گم کرده بود، احساس پوچی می کرد و به یک نفر نیاز داشت که برایش حرف بزند آن یک نفر همیشه حامد بود اما خانم فراست به پسرش اجازه ی دیدن او را نمی داد. صلاح نمی دید پسرش با یک دختر رابطه ای صمیمانه ای داشته باشد و آصفه دختری بود که تا آن ساعت اوقات خودش را با پسرها گذرانده بود و این برای خانم فراست خوشایند نبود. فرشته تنها کسی بود که سعی داشت حال و هوای آصفه را عوض کند اما آصفه آن قدر به خودش مشغول بود که گاهی حرفهای فرشته را هم نمی شنید. خانه به سرعت فروخته شد و فقط منزلی که به دست مستأجر سپرده بودند برای زمانی که بازگشتند باقی ماند. خانم بهروان می دانست که یک روز باید بازگردد اما به آن خانه نمی توانست برود چون همه تقریباً از موضوع هومن و آصفه باخبر شده بودند. دکتر محمدی چون همیشه پشتیبان او و آصفه بود. روزهای بی سر و سامانی تلخ می گذشت و آن روز سیاه که آصفه باید از همه چیز دل می کند و راهی می شد رسید. باید با همه تعلقاتش وداع می کرد. دکتر محمدی به وسیله یکی از دوستانش برای آنها خانه ای در اصفهان خریده بود. خانم بهروان با حسرت به حیاط بزرگ و اشرافی خانه اش نگاه کرد آن خانه دیگر جای او نبود و باید برای همیشه آنجا را ترک می کرد. منتظر آصفه بود که بیاید تا راهی شوند. آقا و خانم فراست برای خداحافظی آمده بودند اما از حامد خبری نبود فرشته به اصرار پدر همراه آنان می رفت تا در این چند روز باقی مانده از تعطیلات کنار آصفه بماند تا او کمتر تنهایی را احساس کند. از آن خانه ی بزرگ فقط چند چمدان وسایل شخصی برده می شد. هنوز از آصفه خبری نبود. در اتاقش را بسته بود و هنوز بیرون نیامده بود. برای اولین بار باید لباس هایی را می پوشید که با آن ها غریبه بود. مانتو و شلوار زیبایی که به سلیقه فرشته خریده شده بود مقابل خودش گرفت. همه ی آن روزها منتظر بود تا بالاخره همه چیز روشن شود. و او آزاد شده بود اما حالا که می خواست حقیقت را باور کند به لباسها طوری نگاه می کرد گویا قصد فرار از آنها را دارد. باید برای همیشه با آن لباس های پسرانه وداع می کرد، هنوز تردید داشت. از پنجره به حیاط نگاه کرد و حامد را دید که وارد شد. ذوق زده آه بلندی کشید و لباس ها را پوشید. با خودش غریبه شده بود، قیافه اش در آن لباس ها تغییر زیادی کرده بود. مادر صدایش کرد. وقتی پا روی اولین پله گذاشت اشک در چشمانش جمع شد. همه به طرفش برگشتند و نگاهش کردند. جلو آمد. سخت بود لحظه ی وداع با تمام چیزهایی که آنها را زیبا می پنداشت. نگاه متحیر حامد عذابش می داد. نمی دانست چه بگوید تا فضای اطراف را عوض کند. دکتر گفت: عزیزم دیر شده کمی عجله کن. خانم فراست را بوسید و برای خداحافظی با آقای فراست تنها سرش را تکان داد. آهو و پدرش نیز برای وداع آمده بودند. آصفه در آغوش آهو احساس دختر بودن را تجربه کرد و دقایقی بعد خودش را مقابل حامد دید، خواست حرفی بزند اما اشک مجال گفت و گو را نداد، هیچ کس در آن ساعت حال او را نمی فهمید. به طرف سالن دوید. حامد تمام حرفهای مادر را فراموش کرد، چطور می توانست در مقابل گریه ی آصفه سکوت کند؟ فراموش کرد که هومن مرده و حالا این آصفه است که می گرید. به دنبالش دوید خانم فراست خواست از رفتن او ممانعت کند اما حامد وارد سالن شده بود. با مشت به در کوبید، وقتی در را باز دید خود را به داخل اتاق انداخت. صدای گریه آزارش داد به طرف او رفت و اختیار از کف داد. چطور می توانست نسبت به او بی تفاوت باشد؟ آغوش او همیشه جایگاه آرامش یافتن هومن بود با تردید به او نگاه کرد، آیا برای آصفه هم همین طور بود؟ آصفه سر بر سینه او گذشت و با صدای بلند گریه کرد. حامد نیز بی آنکه از گریستن هراسی داشته باشد پا به پای او گریه می کرد. اندیشید ندیدن نگاه مهربان آصفه، نشنیدن صدایش که او را مسخره می کرد یا با محبت برایش حرف می زد و ندیدن لبخندها و حتی اشکهایی که حامد آنها را دوست داشت قلبش را فشرده می کرد. آن لحظه تنها صدایی که در آن اتاق به گوش می رسید صدای گریه ی دو همدم بود. دو شریک غم و شادی و دو یار دیرینه که حالا دست سرنوشت می رفت تا آن ها را از هم جدا سازد و رخنه ای عمیق بین آنها ایجاد کند. سرنوشت پای گریزشان را بسته بود، فرار از تقدیری که از ابتدا پای پرونده هایشان رقم خورده بود امکان نداشت. آصفه زبان گفتن نداشت و حامد تاب شنیدن! او که هر روزش را با آصفه به شب رسانده بود چطور می توانست به آن سادگی از او بگذرد؟ با غربت و جدایی هر دو نامانوس بودند. حامد با دیدن وضعیت درهم و مشوش روح خسته ی آصفه در گوشش زمزمه کرد: همیشه منتظرت می مونم، فقط وقتی به تو نمی اندیشم که دیگه توی این دنیا وجود نداشته باشم. تو هم فراموشم نکن، حتی لحظه هایی که به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کنی در خاطر داشته باش که یک نفر این جا تمام لحظه هاش با یاد و خاطره ی تو می گذره. آصفه من از حالا می تونم آینده رو ببینم. تو برای من هومن بودی برای من یادآور یک محبت پاک و خالص هومن یعنی تمام گذشته و خاطرات خوب و به یاد موندنی. هومن یعنی یک دوست، همراه و برادر و آصفه... یعنی خود عشق! یعنی تو! آصفه من به آینده امیدوارم به روزی که برگردی و با هم شروع کنیم. در این مدت که تو نیستی به انتظارت خواهم نشست و چشم به در می دوزم تا شریک زندگی ام برگرده. می تونی منتظرم بمونی؟
آصفه اشک لغزانش را که بر روی گونه بی تاب فرو افتادن بود گرفت و گفت: حامد به هر چیزی که تو به اون اعتقاد داری، به این اشک، به چشم های گریان خودمون و به من و تو که در این جدایی بی تقصیریم قسم می خورم که همیشه به یادت بمونم. حامد من برمی گردم. وقتی به دیگری فکر کن که هومن دیگه نباشه و آصفه هم زیر خاک باشه.
حامد لبخند زد و او را به تبسم واداشت. با صدایی محزون اما پرشوق گفت: این لباس ها خیلی به تو می یاد. شبیه این خانم های باکلاس شدی.
- اما من دوست ندارم برای تو فرقی بکنم می خوام شبیه خودم باشم هومن یا آصفه. فقط می خوام شبیه عشق بشم شبیه انتظارت. حامد تو صبر می کنی درسته؟
حامد دستش را با اطمینان فشرد و گفت: هیچ وقت نمی تونم به غیر از تو به کسی فکر کنم هومن من الان که این حرف رو می زنم نوزده سالمه اگر پنجاه سال بعد هم این دوری ادامه داشته باشد صبر می کنم و منتظرت می مونم که برگردی.
آصفه دیگر مطمئن بود که برای حامد هر کجا که باشد فرقی نمی کند او به قولش پایبند بود و این برای دختر جوان کافی بود. برخاست و در آینه نگاه کرد. حامد با خنده گفت: هنوز قشنگی فقط چشمهات قرمز شده. آصفه آه کوتاهی کشید و به همراه او از اتاق خارج شد. حامد قول داد که نامه بنویسد و جواب نامه هایش را بدهد. آصفه می خواست مطمئن شود که در زمانی هم که از او دور است حامد فقط به او تعلق دارد و عهدهای بسته شده را فراموش نمی کند، اتومبیلی که به راه افتاد حامد یک قلب بود. قلبی همان لحظه نزد آصفه به ودیعه گذاشته شد و این گوهر گران بهادر امن ترین نقطه ی وجود آصفه جای گرفت در راه کمتر حرف می زد و بیشتر می شنید. فرشته خوب می فهمید که آصفه حال خوبی ندارد و برای تغییر روحیه ی او به گفتن لطیفه می پرداخت. او همسفر خوبی بود. خانم بهروان به سرعت جاده را می پیمود و به گذشته می اندیشید. دکتر هفته آینده برای بردن دخترش می آمد. اولین باری بود که به اصفهان می رفتند. رستوران بین
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:54 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان