میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده" - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
زمان کنونی: 15-09-1395،03:53 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 61
بازدید: 2590

 
 
رتبه موضوع:
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
ارسال: #1
میخواهم زندگی کنم "فاطمه حاجی بنده"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آخرین ویرایش در 05-03-1391 11:43 ب.ظ توسط moderator
نام کتاب : میخواهم زندگی کنم

نام نویسنده : فاطمه حاجی بنده

ناشر : نشر پاسارگاد

سال چاپ : 1384

تعداد صفحات : 495 ص
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:48 ب.ظ
 
ارسال: #2
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بسم آن گل واژه ای بی عیب و نقص
- بازم دیر کردی ؟
- متاسفم اما . . .
همیشه همین رو می گی ، عجله کن داره دیر می شه . به راه افتاد و دوستش او را دنبال کرد . سکوت بین راه حامد را خسته کرد و گفت :
امروز چرا دیر اومدی ؟
سرش را بلند کرد و گفت : تو که می دونی تا شیرم رو نخورم مامان نمی گذاره بیام بیرون .
- مگر تو بچه ای ؟
با ناراحتی گفت : برای مامان بله !
حامد بر سرعت قدم هایش افزود و گفت : سریع بیا که حوصله فریاد های عابدی رو ندارم . همراهش به فکر فرو رفته بود دوست داشت با حامد حرف بزند و از آنچه در تمام مدت آزارش داده بود سخن بگوید اما نمی توانست . حامد بهترین و عزیز ترین فرد زندگی اش بود با این که تمام روز و شبهایش با او می گذشت اما حامد هنوز هم در مورد او چیزی نمی دانست . نزدیک باشگاه برای لحظه ای ایستاد . حامد با تعجب گفت : پس چرا نمی آیی ؟
خندید و گفت : می خوام خودم رو برای فریاد های آقای عابدی آماده کنم .
بیا بابا . هر چی دیر تر فریاد بیشتر .
با هم وارد باشگاه شدند بچه های دیگر آماده بودند و پشت در سالن منتظر ایستاده بودند . خبری از آقای عابدی نبود با خشنودی گفت : مثل این که به خیر گذشت هنوز نیومده .
حامد گفت : شانس آوردیم زود باش ! حامد لباسهای رزم را از داخل ساک بیرون آورد ، همراهش به او توجهی نداشت . حامد ضربه ای به پهلویش زد و گفت : خیلی تو فکری اتفاقی افتاده ؟ دکمه های بلوزش را باز کرد و حامد دید مثل همیشه لباس ها را زیر بلوزش پوشیده است . خم شد بند کفشش را محکم کرد و گفت : چیزی نشده
- مطمئن باشم ؟
- تا حالا به تو دروغ گفتم ؟
- بر منکرش لعنت ! حامد تن عریانش را با لباس پوشاند . هومن گفت : مطمئن باش چیزی نشده من که دیگه حاضرم . حامد نگاهی به سراپای او انداخت و گفت : تو همیشه حاضری . چند دقیقه صبر کن من شلوارم رو عوض کنم . هومن با یکی از بچه های باشگاه مشغول صحبت شد و حامد به فکر فرو رفت . هومن یک سال از او کوچکتر بود اما بدلیل بیماری که حامد داشت یک سال از درس عقب افتاده بود و هر دو در یک مقطع درس می خواندند . هومن تک فرزند خانواده ای اصیل بود . حامد پدر دوستش را زیاد ندیده بود فردی که در چهل و چند سالگی هم چنان جذاب و خوش پوش و خوش گذران بود . حامد دوستش را نسبت به پدر سرد یافته بود به او حق می داد که با وجود دیدار های کوتاه مدت که هر چند ماه یکبار اتفاق می افتاد از پدرش دور شده بود برای لحظه ای به خود اندیشید و احساس کرد نسبت به دوستش برتری دارد . او پدری داشت که در تمامی لحظه های کودکی و نوجوانی و حتی حالا که می توانست به خودش تکیه کند کنارش بود و یاری اش می کرد . غرق در افکارش بود و متوجه فریاد عابدی نشد . هومن به پایش زد و گفت : حالا بگو ببینم تو خوابی یا من ؟
حامد نگاهش کرد و گفت : عابدی اومد ؟
بله . بیا که الان یک فریاد دیگه روی سرت خراب می شه . با هم به سالن رفتند . ساعت تمرین بی هیچ اتفاقی سپری شد . سکوت در باشگاه حاکم بود و گاه فریاد عابدی و یا ناله ی یکی از بچه ها سکوت را می شکست . اخلاق عابدی مانع از هر گونه حرف یا شوخی در محیط باشگاه بود . بلافاصله پس از تمام شدن وقت قانونی کلاس خارج شدند . هوا رو به تاریکی می رفت و در آن هوای بهاری مه غلیظ آسمان را فرا گرفته بود . موتور هایشان را شب قبل در حیاط باشگاه قفل کرده بودند و پیاده باز گشته بودند . حامد قفل موتورش را باز کرد و به ساعت نگاه کرد .
هومن گفت : از هشت هم گذشته اما فکر می کنم اگر عجله کنیم برای دیدن مسابقه برسیم .
حامد گفت : بازی هشت و نیم شروع می شه ، اگر سریع حرکت کنیم می رسیم .
هومن با یک حرکت روی موتور پرید و آن را روشن کرد . با سرعت از خیابانها گذشتند و از پیچ کوچه عبور کردند . موتور ها مقابل منزل حامد خاموش شد . پسر جوان کلید خانه را بیرون آورد و گفت : تا یک ربع دیگر منتظرت هستم با مامان بیا !
هومن گفت : تو نمی آیی ؟
لبخند کوتاهی زد و گفت : ما که دیشب اونجا بودیم . زود بیا منتظرتون هستم .
از او جدا و مقابل خانه بعدی ایستاد . شاسی زنگ را فشرد . صدای مادر را شنید : بفرمائید .
کیف را از روی موتور بر داشت و گفت : منم هومن !
دیر کردی عزیزم بیا بالا . در گشوده شد هومن نفس عمیقی کشید و وارد شد از پله ها بالا رفت . مادر در آن خانه بزرگ منتظرش بود به محض دیدن او گفت : چقدر دیر آمدی ؟
- کیف را به دست مادر داد و گفت : تمرین طول کشید .
حتما خسته هستی صبر کن یک چیزی بیارم بخور حالت بهتر بشه .
با اندوه مادرش را نگاه کرد و گفت : حامد گفته بریم اونجا منتظره .
- مادرش زنگ زد و گفت : تنها هستیم بریم اونجا ! مادر به سوی آشپزخانه رفت و با یک لیوان شربت خارج شد . لیوان را بدست هومن داد و گفت : بخور عزیزم !
نگاهش مهربان نبود که به صورت مادر دوخت . مادر را دوست داشت به اندازه تمام روز ها و شبهای زندگی و به اندازه تمام اشکهایی که با او همدردی می کرد . اما کینه ای دیرینه نسبت به او داشت . زخم عمیقی بر دل داشت که مادر را سبب آن می پنداشت . زخمی که التیام پذیر نبود . به خاطر می آورد که چه روز ها و شبهایی را که از سرنوشت خویش گریخته است و از مادر دور شد سعی داشت از حقیقت زندگی اش فرار کند یکبار دیگر متوجه مادر شد باز همان برق عشق مادری وادارش کرد شربت را بنوشد . به سمت حمام رفت و گفت : می رم دوش بگیرم برگشتم آماده باشید که برای شروع مسابقه برسیم . مادر با ترحم به فرزندش نگاه کرد چقدر دوست داشت هومن هم مثل دیگران بود مثل حامد و یا حتی فرشته آزادی جنسی داشت اما دیگر امکان نداشت . چگونه می توانست پس از آن همه مدت حقیقت را فاش کند . هومن باید صبر می کرد تا سرنوشت برایش تصمیم بگیرد . پس از این همه سال آن زن نمی توانست حقیقت را باز گو کند اشک را در چشمانش احساس کرد برخاست تا برای رفتن آماده شود . ربع ساعت بعد هر دو در منزل آقای فراست بودند . حامد منتظرشان بود . دو مادر با یکدیگر دست دادند . هومن سراغ آقای فراست را گرفت و حامد گفت : بابا خونه نیست امشب بیمارستان می مونه ! همه در مقابل صفحه تلویزیون نشستند . در همان لحظه بر صفحه تلویزیون زمین فوتبال نمایان شد و بازیکنان وارد زمین بازی شدند . همه سکوت کردند . صدای گوینده که اسامی بازیکنان را اعلام می کرد تنها صدای میان جمع بود . خانم فراست برخاست و با ظرف میوه بازگشت آن را روی میز گذاشت و با اشاره سر تعارف کرد که بخورند . لحظه های بسیاری نفس در سینه ی آنها حبس می شد و گاه با باز دم عمیقی نفس را به بیرون می دادند . هنگام پیشروی تیم مورد علاقه آنها فریاد های حامد و هومن به جلسه ی کوچکشان هیجان می بخشید . زمانی که تیم حریف گل مساوی را زد هومن فریاد کشید : اصلاً معلوم نیست چه کار می کنند شماره ی نه خطا کرد . حامد گفت : صبر کن جانم بازی نود دقیقه است . پنالتی که نصیب تیم آنها شد به گل تبدیل شد و هومن با رضایت در پایان بازی گفت : با اینکه پر افت و خیز نبود اما جالب بود . خانم فراست از پدر هومن پرسید . هومن سکوت کرد تا جواب مادرش را بشنود . تمام این سالها مادر هم چون او حقیقت زندگی اش را پنهان کرده بود . صدای مادرش را شنید : شما که می دونید آدمهای تاجر یک جا بند نمی شوند . هر روز از یک جا صداش رو می شنوم گاهی شرقه گاهی غرب . کارش سنگینه و زیاد فرصت نمی کنه به ایران بیاد . خیلی دوست داره چند روزی برگرده اما مشغله ی کاری اش زیاد و مجبوره دنبال یک فرصت دیگه باشه .
خانم فراست گفته او را تائید کرد و گفت : البته حق با شماست این هم مشکل آدمهای سرمایه داره دیگه . آقا فرشید یکی از سرمایه گذاران موفقه حق داره این قدر سرگرم کار باشه که نتونه چند روز برگرده و به خانواده اش سری بزنه . در آن جمع غیر از هومن هیچ کس متوجه رنگ پریده ی خانم بهروان هنگام حرف زدن از شوهرش نشد . مادر در تمام سالها وانمود کرده بود که زنی است خوشبخت و خیلی ها به او حسادت می کردند اما هیچ کس به درستی از بطن زندگی آنها آگاه نبود . شوهرش را در میان جمع مردی خانواده دوست معرفی می کرد در حالی که فرشید سالها بود که آنها را فراموش کرده بود و سراغی از آنها نمی گرفت . جز دروغ چاره ای نبود و برای حفظ موقعیت و غرور مجبور به تظاهر بودند . هومن همراه مادر بار دروغ را تحمل می کرد و حرفی نمی زد . پدر ش آن قدر ثروت داشت که می توانست بی هیچ مشکلی در ایران تا آخر عمر روزگار بگذراند اما پسر جوان حاضر بود گرسنه بخوابد ولی در کنار پدر باشد . عقده ی محبت پدر روی دلش سنگینی می کرد و گاهی که خویش را می باخت مادر را سرزنش می کرد . گر چه خودش به خوبی می دانست مادر هم در آن میانه گناهی ندارد جز ساختن با مردی که عیاش و خوشگذران بود تمام آن سالها دوست داشت پدری بود تا معنای محبت پدر را بفهمد اما او پدر داشت و نداشت . خودش نمی دانست باید برای داشتن آن مرد به خود افتخار کند یا مثل خیلی ها بگوید که از پدر بودن فقط عنوانش روی فرشید بود . زمانی که به خانه باز گشت بی آنکه به مادر نگاهی کند به اتاقش رفت . زن لیوان شیر را روی میز گذاشت و قرص را به طرف او دراز کرد . . . با سردی به مادر نگاه کرد .
صدای او را شنید : هومن جان قرصت رو بخور .
روی بر گرداند تا چهره مادر را نبیند .
تکرار کرد : بخور عزیزم . با خشم برخاست . قادر به کنترل کردن خویش نبود قرصها را گرفت و به طرف در پرتاب کرد ، فریاد کشید : خسته ام کردی ، قرص نمی خورم داری دیونه ام می کنی چرا دست از سرم بر نمی داری ؟
مادر سر به زیر افکند و گفت : لجبازی نکن .
مقابل مادر نشست حالت تدافعی به خود گرفت و گفت : دیگه قرص نمی خورم فرقی نمی کنه چه اتفاقی می افتد من می خواهم خودم باشم نه چیزیکه شما می خواهید
اما عزیزم تو که می دونی من برای خودت می گم .
با تمسخر گفت : بله می فهمم . این قرصهای لعنتی رو به خورد من می دی برای خودمه ؟ نمی گذاری یک شب با آرامش بخوابم چون به فکر منی این طور نیست ؟ اما . . . طاقت نیاورد و گریست .
بار ها این مشکل را با هومن پیدا کرده بود . هومن برخاست دستها را مقابل صورتش گرفت و از اتاق بیرون رفت . مادر به دنبالش رفت و گفت : برو تو هم از من فرار کن .
در میان گریه گفت : از خودم فرار می کنم از چیزی که هستم و شما می خواهید نباشم .
مقابل او ایستاد و گفت : من که نمی خواهم تو عذاب بکشی . فقط یک مدت دیگر صبر کن هومن سرش را به دیوار تکیه داد و با صدای بلند گریست . تاب دیدن گریه ی فرزند را نداشت . سر او را در آغوش گرفت و گفت : این همه صبر کردی فقط این چند ماه رو هم صبر کن ! سر بلند کرد و گفت : همیشه همین رو گفتی ، از وقتی خودم رو شناختم به من دروغ گفتی اصلاً چرا نمی گذاری من خودم باشم چرا به زور تحمیل می کنید اونی بشم که شما می خواهی ؟ نباید با حامد بگردم و به فرشته نزدیک نشم . من با خدم غریبه ام مادر . من کی هستم ؟
چشمان خیس از اشک مادر به سکوت دعوتش کرد . تنها کسی که تمام این سالها را با او مانده بود و به خاطر او مانده بود مادر بود . چشمان درمانده ی مادر خلع سلاحش کرد . در آغوش مادر گریست . زن زیر گوشش نجوا کرد : قول می دهم همه چیز درست بشه . این دفعه که فرشید برگشت همه چیز رو به اون می گم . قول می دهم عزیزم ! گونه مادر را بوسید و آرام گرفت .
هنگام خواب به آینده اندیشید . به فردا هایی نا معلوم که در پیش بود اما طلوع و غروبش معلوم نبود . فکر این که روزی حقیقت آشکار شود آزارش می داد . به فرشته اندیشید . او را دوست داشت اما ای کاش می توانست همه چیز را به او بگوید . گرایشی که به آن دختر داشت بری خوش نا معلوم بود و حامد ! تنها کسی بود که هومن به خاطرش حاضر بود تمام عمرش را در آن وضع باقی بماند . به خاطر حامد می توانست از خودش بگذرد تا بتواند در کنار او باشد . حامد همه چی او بود . لبخند های حامد برایش دنیایی دیگر بود نمی توانست به جدایی از او فکر کند ، چشم بر هم گذاشت تا ساعت هشت به دیدار او برود . صبح وقتی برخاست اثری از ناراحتی شب قبل در چهره اش نبود . دعا کرد که همیشه وضع به همین صورت باقی بماند و حقیقت برای همیشه پنهان شود . آن روز شاد بود و خودش هم علت آن نشاط را در نمی یافت . مادر با کمی تأمل صبحانه را آماده کرد و به همراه هومن مشغول شد . هر روز خودش بود و او که دور میز می نشستند و به تنهایی در سکوتی آزار دهنده صبحانه می خوردند . از نگاه مستقیم به چشمان فرزندش می هراسید . نگاه هومن فریاد می کرد و او را سرزنش می کرد . در نگاه فرزندش نا رضایتی را می دید اما چاره ای جز تحمل نداشت . نگاه هومن دلیلی برای آن همه دروغ می خواست و او قادر نبود علت را برایش بگوید نمی دانست تا چه زمان می تواند از حقیقت بگریزد اما از آشکار شدن موضوع می ترسید . نگاه هومن قلبش را می لرزاند و او پاسخی برای آن همه سوال و اعتراض نداشت . هومن که مادر را آرام دید گفت : مامان نمی ریم خونه ی دکتر محمدی ؟ دلم برای فرشته تنگ شده . تکه نانی بر داشت و گفت : چرا عزیزم هر وقت تو بخواهی می رویم – مامان چرا فرشته باور نمی کنه کاش همیشه بچه می موندیم تا حداقل از این پرده ای که بین ما کشیده شده خبری نباشه . من دوستش دارم اما اون نمی فهمه . فرشته مغروره و حاضر نیست غرورش رو بشکنه . هر دوی شما بزرگ شدین و اون حالا تو رو به چشم یک مرد جوان . . . اما . . . مادر با نگاهش او را ساکت کرد . مادر هیچ وقت حاضر به شنیدن حقیقت نبود حتی زمانی که هیچ گوشی صدایشان را نمی شنید ترجیح می داد در آن مورد صحبت نکند . حرف را عوض کرد و گفت : امشب بریم خونه دکتر ، خانم بهروان سر تکان داد و گفت : پس زود برگرد . از سر میز بلند شد . خداحافظی کرد و هنوز در سالن را باز نکرده بود که صدای زنگ بلند شد با گفتن « حامد اومد ، از مادر جدا شد و پله ها را به سرعت طی کرد . در را گشود . حامد دست دراز کرد و گفت : سلام .
دست او را به گرمی فشرد و گفت : سلام دیر که نکردم ؟
نه اما اگر مثل هر روز طولش بدی و وقت تلف کنی باید قید ساعت اول رو بزنیم . با موتور بریم ؟
نه من هم نیاوردم .
هومن در را بست و با او به راه افتاد حامد دوست داشت بری آن همه سوال جوابی بیابد و می دانست تنها کسی که باید به سوالهایش جواب بدهد هومن است که او هم حاضر به شنیدن سوال هایش نبود . حامد قصد نداشت او را خسته کند با اتوبوس به مدرسه رفتند . در بین مسیر جزوه ها را بار دیگر مرور کردند . در راه بازگشت حامد گفت : راستی لیلی امشب می یاد اونجا . دوست داری بچه اش رو ببینی ؟
لبخند زد و گفت : خیلی دوست دارم اون رو ببینم اما امشب به مادر قول دادم بریم خونه دکتر محمدی .
حامد خندید و گفت : راستش رو بگو نکنه اسیر فرشته شدی که این قدر می روی اونجا .
خجالت بکش فرشته مثل خواهرمه .
آقا هومن مثل خواهرته اما می تو نه . . . بس کن حامد . می دونی اگه به گوشش برسد ناراحت می شه . اولا به گوشش نمی رسه در ثانی مگه عاشقی جرمه ؟
هومن گفت : حرف توی دهن من نگذار نکنه تو خبریه که این قدر سراغش رو می گیری ؟
حامد با حیرت نگاهش کرد و گفت : من ، نه بابا . تا تو هستی من چه کاره ام ؟
با لحن جدی تری گفت : حامد بدون شوخی اگر دوستش داری . . . – بس کن بس ! شوخی کردم .
هومن گفت : دیگه به من بر چسب نزن که خوب گیرت می اندازم .
- چشم اصلاً غلط کردم خوبه .
اشکالی نداره این بار غلطت رو به خاطر دوستی مون می بخشم . حامد به شانه اش زد و گفت : عجب رویی داری تو دیگه !
با خشنودی گفت : کم آوردی آواز بخون .
حامد که خود را در بند یافت گفت : بنده همیشه در مقابل تو کم می یارم .
پس از این به بعد با هم قد خودت شوخی کن .
حامد لبخند زد . چقدر او را دوست داشت . هومن جزیی از وجود او بود آن قدر که حتی او را گاهی از پدرش بیشتر دوست داشت . در تمام صحبتهای او نام « هومن » به گوش می رسید . در هر مجلس آنقدر از هومن می گفت که همه را شیفته دیدار او می کرد . مادرش نیز آن پسر را دوست داشت . آن قدر که عادت کرده بود هر روز او را ببیند . خانم فراست با آن که سخت گیر و منضبط بود اما برای رفت و آمد های حامد زیاد سخت نمی گرفت زیرا به هومن اطمینان داشت . او را مثل پسرش دوست داشت و لیلا و لیلی هم از این علاقه با خبر بودند . هر بار که خواهر های حامد از علاقه برادرشان به او می گفتند هومن سرخ می شد و سر به زیر می افکند . حامد با آن که تمام سالهای نوجوانی اش را با او گذرانده بود اما تا آن روز پیش نیامده بود که هومن را با لباس آستین کوتاه ببیند . هومن تمام بدنش را می پوشاند و همیشه زیر لباس هایش لباس رزم می پوشید . می دانست که در این موارد نمی تواند از هومن توضیح بخواهد کنجکاوی اش را پنهان می کرد و حرفی نمی زد . با نزدیک شدن به زمان امتحان کنکور وقت آزاد آنها کمتر شد . هومن با آنکه استعداد زیادی در حل مسائل ریاضی داشت اما بر خلاف تمایل مادرش به ادبیات روی آورده بود . به شعر علاقه عجیبی داشت و گاهی اوقات خودش نیز شعر می گفت . حامد در طول دوران دبیرستان از او خواسته بود تغییر رشته بدهد اما هومن دوست داشت در ادبیات ادامه تحصیل بدهد . هومن استعداد های زیادی داشت که خودش نیز به آنها افتخار می کرد . مادر در خانه منتظرش بود . هومن سوال غریبی در ذهن داشت که نمی توانست از هیچ کس برای آن پاسخ بخواهد . دکتر محمدی دوست خانوادگی انها بود و هومن او را در تمام صحنه های سخت زندگی دیده بود و حضور به موقع و مفیدش را احساس می کرد . برای آن همه دل سوزی و فداکاری دلیلی موجه نمی یافت این دیدار ها پس از مرگ همسرش بیشتر شده بود . زمانی که بهاره را از دست داد روحیه ی خوبی نداشت و خودش نمی توانست تسلای دل فرشته باشد . در یک ماهی که فرشته در منزل آنها بود به هم آن قدر نزدیک شده بودند که هومن می هراسید همه چیز را برای فرشته اعتراف کند . احساس مادر را نسبت به آن دختر نمی فهمید . طوری به فرشته نگاه می کرد گویا به فرزند خودش می نگرد و او این را در نگاه دکتر محمدی نیز خوانده بود . آن مرد را دوست داشت و هیچ گاه از حضور او ناراحت نمی شد . هومن می دانست گذشته ی آنها به گونه ای به هم مربوط است . دکتر تنها کسی بود که تمام آن سالهای بی پدری کنارشان بود و خود فرشید هم زمانی که باز می گشت به دیدار او می رفت و با حضور او در کنار خانواده اش مخالفتی نداشت . فرشید می دانست آن مرد در مقابل خانواده ی او احساس مسئولیت می کند به همین خاطر با خیالی آسوده آنها را تنها می گذاشت . به همراه مادر از خیابانهای پر ترافیک گذشتند دوست داشت رانندگی کند اما مادر اجازه نداد و گفت : وقتی تصدیق گرفتی این ماشین مال تو اما حالا درست نیست رانندگی کنی می فهمی که ؟ با لبخند مادر را امیدوار ساخت . دکتر با خشنودی از آنها استقبال کرد او مردی میان سال و جذاب بود با دکتر دست داد و وارد شد . فرشته با خوشرویی با آنها روبرو شد . به هومن که نگاه کرد لبخند زد . هومن متفکرانه به تابلوی نقاشی جدیدی که روی دیوار نصب شده بود نگاه کرد می دانست کار فرشته است اما برای آنکه حرفی زده باشد گفت : این تابلوی جدید خیلی قشنگه . محمدی به دخترش نگریست و گفت : بله فرشته خانم هنرمنده ، حالا هم به خط و نوشتن رو آورده تازه رفته توی یک کلاس خوشنویسی ثبت نام کرده .
هومن فرشته را مخاطب قرار داد و گفت : نستعلیق ؟
با تواضع گفت : یک چیزی بین نستعلیق و شکسته نستعلیق !
پس می خواهی بزنی رو دست میر عماد آره ؟
نه بابا کی رو با کی مقایسه می کنی . تا کجا پیش رفتی ؟
دکتر میان حرف آنها آمد و گفت : هومن جان همه ی حروف رو خوب می نویسه اما توی حرف « ی » کمی ایراد داره ببین می تونی کمکش کنی ؟ به هر حال تو خودت این کاره هستی
عمو جان اشتباه نکنید من فقط با قلم بازی می کنم ، اما بهتره یک قلم و دوات بیارین تا « ی » رو تمرین کنیم . فرشته برخست و به اتاقش رفت . دقایقی بعد با چند نوع قلم و دوات هایی با رنگهای مختلف برگشت آنها را مقابل هومن گذاشت و روبروی او نشست . هومن با ظرافت خاصی چندین بار حرف « ی » را نوشت و از فرشته خواست که مانند او عمل کند . دختر جوان چندین بار سعی کرد اما خم « ی » برایش مشکل بود هومن که خسته شده بود به سرعت دست او را گرفت و حرف « ی » را به زیبایی نوشت . فرشته با تعجب به دست او نگاه کرد . هومن بلافاصله دستش را بر داشت و گفت : معذرت می خوام !
فرشته به پدر نگاه کرد او را خونسرد و عادی یافت . با ناراحتی از جمع جدا شد و به اتاقش رفت . هومن نمی خواست او را از خود برنجاند . نمی توانست با فرشته حرف بزند و چاره ای جز صبر نداشت خانم بهروان درد فرزندش را در یافت و گفت : هومن جان ناراحت نباش . خواست پاسخی بدهد که دکتر گفت : من برای فرشته توضیح می دهم . ابرو در هم کشید و گفت : نه دکتر خواهش می کنم من نمی خوام چیزی بدونه .
باشه عزیزم فقط ناراحت نباش . اما او نمی توانست . برایش قابل توجیح نبود که حتی صحبت کردن با فرشته دردسر ساز باشد اما خود را آرام کرد و گفت : اون که چیزی نمی دونه پس حق داره . به خانه که بازگشت خواست از مادر در مورد خودش توضیح بدهد اما مادر چون همیشه بهانه آورد و برای خواب از او جدا شد . دلش نمی خواست با پرسیدن مادر را برنجاند . خود را قانع کرد که باز هم تحمل کند . هنگام خواب باز هم درد شکم به سراغش آمد . دکتر علت درد های گاه و بیگاه او را مصرف قرصهای ضد هورمون می پنداشت و او مجبور بود به خاطر خودش برای حفظ گذشته و آینده همه چیز را تحمل کند . قرص دیگری از داخل کشو بر داشت و پس از نیم ساعت به خواب رفت . حامد روز بعد کنارش بود و هر دو مشغول مطالعه کتب درسی بودند . هر چه به تاریخ امتحان نزدیک تر می شد بر تلاش خود می افزودند تا از این امتحان سر بلند بیرون بیایند . کلاسهای فشرده ی تست آنها را خسته می کرد و تنها تفریح آنها شرکت در کلاسهای کاراته بود . لیلا خواهر حامد به دلیل تحصیلات عالیه در چگونگی تست زدن به آنها کمک می کرد . یک ماه بیشتر تا تاریخ امتحان نمانده بود . آن جلسه کلاس کاراته هر دو را خسته کرد . در راه بازگشت حامد با کنجکاوی پرسید : راستی هومن پدرت کی بر می گرده ؟
هومن با بی تفاوتی شانه ها را بالا انداخت و گفت : نمی دونم ، یعنی مهم نیست .
منظورت رو نمی فهمم .
من موقع رفتن هم اون رو ندیدم چطور باید از تاریخ اومدنش با خبر باشم ؟
واقعا وقتی می رفت اون را ندیدی ؟
نه اما زیاد مهم نیست چون برای اون من و مامان اصلاً اهمیت نداریم . پروژه جدیدش اون قدر بزرگ بود که حتی وقتی داشت فکر می کرد هم نباید مزاحم کارش می شدیم . من اصلاً نمی دونم برای چی هر چند وقت یکبار بلند می شه می یاد ایران ؟ بر نگرده خیلی بهتره ما هم راحت هستیم .
حامد با ناراحتی گفت : این چه طرز صحبت کردنه ؟ تو داری در مورد پدرت حرف می زنی نه از یک غریبه .
مهم نیست اون فقط اسم پدرو یدک می کشه اون شاید دقیقاً ندونه من چند سالمه یا چه درسی می خونم اما یادشه در چه روزی و در چه ساعتی در فلان بانک فلان قدر پول پس انداز کرده . وقتی از ما حرف می زنه انگار از یک بیوه زن و یک بچه یتیم صحبت می کنه .
حامد با خشم گفت : هومن ! این چه حرفیه . تو حق نداری در مورد پدرت این طور نظر بدهی و پشت سرش حرف بزنی من اصلاً انتظار نداشتم این قدر بی فکر باشی .
هومن با ناراحتی گفت : سر من فریاد نزن . زندگی من به خودم مربوطه و تو حق نداری به من ایراد بگیری . دوست دارم این طور حرف بزنم اصلاً تو در مورد اون چی می دونی ، این قدر که با ثروتش می شه چند تا کاخ ساخت و هفت نسل بعد از خودش در رفاه زندگی کرد . فقط می دونی وقتی بر می گرده یک شرکت یا کارخونه به لیست دارایی اش اضافه شده تو همین قدر می دونی پس حق نداری من رو سرزنش کنی اصلاً دیگه لازم نیست با من بیایی . نیم نگاهی به صورت متحیر حامد انداخت و به راه افتاد . او راست می گفت حامد در مورد او چیزی نمی دانست با آنکه اغلب با هم بودند اما کم پیش می آمد هومن از پدرش صحبت کند . فهمید که زیاده روی کرده است به دنبال او رفت و گفت : هومن صبر کن .
بی آنکه به او توجهی کند به راهش ادامه داد . دوید تا به او رسید و گفت : ناراحت شدی ؟
- پاسخی نداد .
حامد تکرار کرد : از من ناراحت شدی ؟
به او چشم دوخت و گفت : من از تو نخواستم که همراهم بیایی و زخم زبون بزنی تو که چیزی در مورد پدرم نمی دونی چرا حرف می زنی ؟ برای لحظه ای تصمیم گرفت با حامد از اسرار خود و خانواده بگوید ، می خواست از چیزی که تمام مدت آزارش می دهد سخن بگوید اما پشیمان شد . حامد دستش را گرفت و گفت : معذرت می خوام . به چشمان زیبای او چشم دوخت حامد لبخند زد و گفت : معذرت می خوام باشه ؟
لبخندی که بر لبان هومن نشست او را مطمئن ساخت که دیگر ناراحت نیست . هر دو به راه افتادند در نزدیکی پارم حامد ایستاد و گفت : هومن می ئونی چیه ؟ تو خیلی شبیه دختر ها هستی . زود رنج و احساساتی . تو اگر دختر می شدی بهتر بود .
رنگ هومن پریده بود و تمام بدنش سرد شده بود . دیگر قادر به حرکت نبود . سر بلند کرد و به حامد نگاهی کرد . پسر جوان با وحشت به صورت بی رنگ او چشم دوخت و با ناراحتی پرسید : چی شده ؟ هومن جان حرف بزن .
درد را با تمام توان تحمل کرد . حامد از آن حالت او ترسید . به سرعت مقداری آب برایش آورد و با نگرانی گفت : باید بریم بیمارستان .
نام بیمارستان گویا هومن را متوجه خود کرد سر تکان داد و در حالی که لبش را می گزید گفت : نه حالم خوبه بیمارستان لازم نیست .
اما تو . . .
گفتم که بهتر شدم کمک کن برگردم خونه . زیر بغل هومن را گرفت و در راه رفتن به او کمک کرد می خواست علت تغییر حال او را بفهمد اما وضعیت هومن او را از پرسیدن سوال منصرف کد . خانم بهروان با دیدن هومن جیغ کوتاهی کشید و پرسشگرانه به حامد چشم دوخت . بی تامل او را به اتاقش برد و کمک کرد تا روی تخت دراز بکشد . مادر هومن با دکتر تماس گرفت . ساعتی بعد دکتر محمدی بالای سر هومن بود و مشغول معاینه ی او شد . حامد وحشتزده به دکتر نگاه می کرد . محمدی با خونسردی گفت : نگران نباشید یک شوک عصبی خفیف بود زیاد مهم نیست .
حامد گفت : اما سابقه نداشت ، حالش خوب بود . دکتر نگاهی سرشار از ملامت به زن انداخت و گفت : حالا دیگه خیلی بهتره . جای نگرانی نیست . تازه خوابیده بگذارید استراحت کنه . برخاست و با اشاره به مادر هومن فهماند که می خواهد با او سخن بگوید . حامد کنار تخت نشست و به چشمان بسته ی او خیره شد .
دکتر مقابل خانم بهروان نشست و گفت : این قرصا خیلی قوی هستند . چرا تموم نمی کنی این ماجرا رو ؟ داری بچه ات رو دیونه می کنی . این قرصها روی همه ی اعضای بدن از جمله مغز اثر می گذاره . دیگه مصرف اونها برای هومن خطرناکه این بازی باید هر چه زود تر تموم بشه . هومن داره قربونی خود خواهی پدرش می شه چرا حقیقت رو نمی گی ؟ تا کی می خوای منتظر بمونی ؟ یک روز چشم باز می کنی که دیگه خیلی دیر شده . این قرصها عوارض جانبی هم داره . هر بار با هزار دردسر و کلی و پول تهیه اش می کنیم تازه این مشکلات رو به دنبال داره . داروی غیر مجاز با این قیمت بی دلیل ممنوعیت نداره .
زن سر بلند کرد و با استمداد گفت : می گی چه کار کنم ؟ آخه چطور بعد از این همه سال توضیح بدم که . . .
که چی ؟ مگه فرشید در حق هومن پدری کرده ؟ به خدا این وضع برای هومن خطرناکه . از چی می ترسی تو ؟ - از اینکه همه بفهمند اون وقت من می مونم و یک دنیا غم – چرا از تقدیر فرار می کنی ، توی مرگ و تولد و موجودیت هر موجود حکمتی هست این رو که قبول داری ؟
البته اما دکتر من نمی تونم حرف بزنم ، از فرشید از مردم سرزنش هومن می ترسم .
بالاخره چی ؟ فک می کنی تا کی می تونی این موضوع رو مخفی کنی . چرا نمی فهمی سپیده . . .
زن سر بلند کرد و نگاهش کرد . دکتر پس از درنگی کوتاه گفت : معذرت می خوام . اما این موضوع بیشتر از همه برای هومن خطرناکه . یک روز همه چیز مشخص می شه و هر چی بگذره برای هومن سخت تر می شه . باز گویی موضوع رو عقب نینداز . هومن بیشتر از این نمی تونه تحمل کنه داریم در حقش ظلم می کنیم .
هومن همه چیز منه . زندگی من اونه . به خاطر اون تا حالا صبر کردم خدا لعنت کند فرشید رو .
- فرشید باید بدونه . چرا فکر می کنی با این کار داری به اون لطف می کنی ؟ به خدا اون برای هومن پدر نیست اصلاً برای اون مهم نیست که هومن باشه یا نباشه . بالاخره باید حرف بزنی هومن سرزنشت می کنه .
- بله من از همین می ترسم . از اینکه یک روز به من خرده بگیره و فکر کنه به خاطر خودم دروغ گفتم . اما به خدا این همه سال فقط به خاطر هومن بود که تحمل کردم . من نمی خواستم اون بدون پدر بزرگ بشه .
- می فهمم اما بهتره این بار همه چیز رو تموم کنی ، دیگه مخفی کردن درست نیست . این درد شکم به خاطر مصرف این قرصهاست . می دونی برای آینده اش چقدر ضرر داره ؟
- دکتر خودم تصمیم دارم این بار حقیقت رو بگم باید کمکم کنی .
- خوشحالم که این رو می شنوم هر کاری که بتونم می کنم . دیگه باید برم فرشته خونه تنهاست .
- ممنون که اومدی .
محمدی با صدای آرامی گفت : خواهش می کنم .
لبهای زن لرزید و گفت : مراقب فرشته باش .
بی آنکه پاسخ بدهد آنجا را ترک کرد . پس از رفتن دکتر به اتاق فرزندش رفت .
حامد را مخاطب قرار داد و گفت : تو رو هم نگران کردیم . بهتره برگردی خونه .
حامد با اصرار گفت : نه کنارش می مونم تا بیدار بشه .
خانم بهروان که دید قصد رفتن ندارد گفت : پس به مادرت زنگ می زنم و می گم که اینجا هستی .
حامد تشکر کرد و خانم بهروان از اتاق بیرون رفت . ربع ساعت بعد هومن چشمهای نافذ و درشت خود را باز کرد و گفت : متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم .
چشمان مضطرب حامد او را وا داشت که بگوید : ترسیدی ؟
پسر جوان گفت : خوشحالم که حالت خوبه !
هومن که همه چیز را بخاطر آورده بود گفت : خیلی سعی کردم اما درد زیاد فشار آورد .
حامد دست او را در دست گرفت و گفت : تو عزیز ترین کس زندگی من هستی ، هومن نمی تونم بدون تو زندگی کنم .
هومن بی آنکه بخواهد شروع به گریه کرد و زیر لب گفت : دوستت دارم حامد .
خم شد و پیشانی عرق کرده ی او را بوسید و گفت : بهتره فعلاً بخوابی دوباره می یام .
نه دوست دارم با تو حرف بزنم .
اما تو که حالت خوب نیست .
حامد خودت می دونی که تو اینجا باشی حالم خوب می شه . دست او را نوازش کرد و گفت : هومن چی شد ؟ از ترس نزدیک بود سکته کنم .
چیز مهمی نبود . یک درد ساده ی شکم .
چطور چیزی نیست . تو اون لحظه حتی نمی تونستی حرکت کنی . دکتر رفتی ؟
دکتر محمدی در جریانه .
اما باید به یک متخصص مراجعه کنی ؟ نمی تونی بی تفاوت باشی . می خوای با هم بریم یک آزمایش . . .
نه . نه حالم خوبه گفتم که چیزی نیست .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:49 ب.ظ
 
ارسال: #3
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
هومن شاید آپاندیس باشه.
نه بابا دو ساله که این درد رو دارم.البته تازگی ها بیشتر شده.حامد با ناراحتی گفت:دو ساله مریض هستی و حالا به من می گی؟
هومن خواست برخیزد که باز هم درد به سراغش آمد.درد را پشت لبخند پنهان کرد و گفت:خودت مریضی.روی من عیب نگذار حامد خان.من تازه اول جوونی امه.
هومن شوخی نمی کنم.باور کن باید جدی پیگیری کنی.
اما من هم شوخی نمی کنم باور کن اصلا مهم نیست.
هی بگو مهم نیست اگه خدا نکرده...
باز که حرف خودت رو می زنی؟زبونت رو گاز بگیر.دستی دستی بنده رو به کشتن دادی.چرا باور نمی کنی کخ چیزی نیست؟
تو که به خاطر حرف من ناراحت نشدی؟
کدوم حرف؟
حامد تامل کرد و آنگاه گفت:که گفتم شبیه دختر ها هستی.حامد متوجه وضعیت او نشد.
هومن پس از مکث کوتاهی گفت:نخیر تازه مگه دختر بودن بده؟خیلی هم دوست دارم دختر باشم تازه اگه دختر بودم...
بله!پس تو به خاطر حرف من ناراحت نیستی؟
گفتم که چند وقته دچار درد شکم می شم.
هومن تا امروز فکر می کردم هیچ چیزی رو از هم مخفی نمی کنیم.اما تو بعد از این همه مدت باید به من بگی؟اونم اگر توی پارک نمی فهمیدم که درد داری باز هم حرف نمی زدی.
باور کن به خاطر اینکه نمی خواستم ناراحت بشی.
تو بهتر از هرکس از علاقه ی من نسبت به خودت واقفی.تو که می دونی بدون تو زندگی یعنی هیچ!
زیر دیپلم حرف بزن که بنده از این واژه ها چیزی سرم نمی شه.
هومن به خدا اگه تو دختر بودی من حالا ازت خواستگاری کرده بودم.
مطمئن نباش که من به تو جواب مثبت می دادم.من اگر دختر بودم هزار تا خواستگار داشتم گرچه حالا هم دخترها دلشون برای من لک می زنه.
- به به !چقدر جنابعالی خودپسند تشریف دارین.بیچاره اونی که قراره زن تو بشه.
ولی با تمام این خودخواهی ها اگر دختر بودی خودم می اومدم خواستگاری.
- حامد حرف ها می زنی ها؟اگه بنده دختر بودم تورو از کجا می شناختم؟
- همسایه بودیم دیگه مثل حالا!
زیاد به خودت مطمئن نباش چون اگر دختر بودم اون قدر غرور داشتم که به همه توجه نکنم.
دست شما درد نکنه حالا شدیم همه کس؟
خوبه نه تو دختر شدی ونه بنده خواستگار.اصلا سن من اجازه ی این حرفهارو نمی ده.ببین دهنم هنوز بوی شیر می ده.هومن لبخند زد و گفت:خیلی خسته شدم می خوام بلند بشم.حامد گفت:نه عزیزم دربست نوکرتم.تا هر وقت بخواهی اینجا می نشینم و فک می زنم اما تو استراحت کن-چرا دستپاچه شدی؟-تو که خبر نداری اگه تو تب کنی من می میرم.
این دیگه دروغه!
با ورکن!می خواهی ثابت بکنم.
هومن با خشنودی گفت:نه بابا باور کردم.مطمئنم که دوستم داری.
هومن فکر اینکه یک روز من از تو جدا بشم دیونه ام می کنه
می خواهی برات شعر بخونم؟
از کی؟
دوست داری شعر خودت رو بخونم؟
نه بابا اونا که شعر نیست.اگه همه ی شاعرا مثل من باشند که کلی
دیوونه داریم.
به خودت توهین نکن.
چشم حالا که شما فرمودین توهین نمی کنم از حافظ بخون.
حامد برخاست ازمیان کتابها دیوان حاقظ را برداشت وپس از خواندن
حمد سوره ای کتاب را باز کرد وزمزمه کرد:
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار نداشت در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دت من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند
محتسب شیخ شد وفق خود از دیار ببرد
قصه ی ماست که در هر سرباز بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
حامد سکوت کرد و هومن مصراع آخر را تکرار کرد و گفت:به حافظ عقیده دارم می دونی گاهی اوقات فکر می کنم خیلی کوچیکم.
حافظ حرف عجیبی داره.گاهی وقتا فکر می کنم ضمیرم رو می خونه چون وقتی بازش می کنم شعری می یاد که متناسب به حالات من باشه.حافظ بیشتر از چیزی که ما فکر می کنیم عاشق بوده.
حامد سکوت کرد و پاسخی نداد.به جلد دیوان چشم دوخت برای لحظه ای خود را فراموش کرد و به هومن اندیشید.هومن که از سکوت او خسته شد گفت:چی شده؟مثل اینکه حال تو از من بدتره.
سرتکان داد و گفت:نه حالم خوبه.فکر می کردم اگر یک روز اتفاقی بیفته که ما از هم جدا بشیم...فکرش هم آزار بخشه.
هومن لرزید.او با این اندیشهکه مدتها مبارزه کرده بود و می دانست که روزی باید با حامد غزل خداحافظی را بخوانیم.
هیچ وقت نمی توانست صحنه ی جدایی از حامد را در زهن به تصویر بکشاند.
حامد دریافت که با گفته اش باعث ناراحتی او شده است خندید و گفت:من دیوونه ام.کدوم دوستی قادره این دوستی پاره کنه و بین ما جدایی بیندازه؟اگر ما خواستیم زن بگیریم سراغ دو تا خواهر می ریم که حتی زندگی آینده هم باعث جدایی ما نشه.هومن زمزمه کرد:دست تقدیر عاقبت این کار را می کنه.
حامد احساس کرد دوستش نیاز به استراحت دارد.نفس عمیقی کشید و گفت:خیلی خسته ات کردم،دیگه می روم اما باز به دیدنت می یام. هومن سر تکان داد و گفت:حامد تو خیلی خوبی.نمی خواد خودت رو به دردسر بیندازی.
ابرو در هم کشید و گفت:مگه چند تا برادر دارم؟در گشود و گفت:هومن هیچ وقت نمی توانم از تو بگذرم.علاقه ای که من به تو دارم خالصه!فعلا خداحافظ.
از اتاق خارج شد و هومن تنها ماند.باز هم افکار گوناگون به مغزش هجوم آورد.حامد نمی توانست تصور کند روزی پنجه های قوی تقدیر آن پیوند عمیق را می شکافد و جدایی بین آنها می افتد. هومن با خود احساس می کرد که جدایی نزدیک است و حضور تنهایی را احساس می کرد.چشم بر هم نهاد تا از آن اندیشه رهایی یابد.زمانی که چشم گشود فرشته را بالای سرش دید که با دسته گلی در دست نگاهش می کنه.خواست از جا بر خیزد که دختر جوان به او اشاره کرد راحت باشد.لبه ی تخت او نشست و گفت:چی شده؟
هومن با خشنودی گفت:سلام فکر نمی کردم بیایی.
فرشته گفت:اونقدر نگران شدم که یادم رفت سلام کنم.
هومن مستقیم به صورت او نگاه کرد و گفت:نمی دونستم برای تو هم اهمیت دارم.
این چه حرفیه هومن؟معلومه که برای من مهم هستی از وقتی فهمیدم حالت بد شده حال خودم رو نمی فهمم.
چرا؟
سوتل هومن او را به اندیشه واداشت پس از درنگ کوتاهی لبخند زد و گفت:چون برام عزیزی.دوستت دارم.
هومن علی رغم ناراحتی بلند شد دست او را در دست گرفت و گفت:پس دیگه از من ناراحت نیستی؟
فرشته به دست او نگاه کرد هومن بلافاصله دست گرم و خوش حالت او را رها کرد و سر به زیر انداخت.فرشته صورتش را به او نزدیک کرد و گفت:دوستت دارم مثل یک برادر؟
هومن زمزمه کرد:فقط یک برادر؟
دوست داری چی بشنوی؟هرچی دوست داری بگو تا تکرار کنم.هیچی!خیلی خوشحالم فکر می کردم هنوز هم ناراحت هستی.فرشته باور کن دست خودم نیست خیلی چیزهاست که باید بگم اما نباید حرف بزنم.باید حقایقی رو برای تو و حامد فاش کنم که خودم باورشان ندارم من چه کار باید بکنم؟چیزی هست که اگر بگم هم تو رو از دست می دهم هم حامد رو.
من این رو نمی خوام من می خوام وضع به همین صورت باقی بمونه و هیچ چیز عوض نشه.
فرشته شاخه گلی را برداشت به طرف او گرفت و گفت:می دون یهومن!دست هیچ نامحرمی تا امروز دست من رو لمس نکرده به خاطر همین...
می فهمم باور کن نمی خوام ناراحتت کنم.باز هم معذرت می خوام.حالا من رو بخشیدی؟
فرشته شاخه گلی را به دست او داد و گفت:هومن من هنوز هم نمی دونم چرا ما این قدر به هم نزدیکیم.از وقتی خودم رو شناختم تو و مادرت در زندگی ما حضور داشتید پدرم همیشه نگران حال شماست.من تورو دوست دارم هومن!باور کن خودم هم نمی دونم چرا!
هومن لبخند زد و گفت:خوشحالم کردی فرشته!
دختر جوان نگاهی به دیوان حافط انداخت و گفت:چرا شاعر ها به حافط ارادت خاصی دارند؟
اولا من شاعر نیستم بعد هم حافظ توی این همه شاعر یک چیز دیگه است.
هر کس از شعر حافظ یک چیزی برداشت می کنه و حسن شعر ها همینه.
هر کس فراخور فهم خودش شعر ها رو معنی می کنه.
به نظر تو عارف بوده یا عاشق؟
هومن لختی اندیشید و گفت"تا عاشق نباشی عارف نمی شی و تا وقتی دنبال عرفان نباشی از عشق چیزی سرت نمی شه.من به عشق امروز کاری ندارم اما به این کلمه مقدس خیلی ارزش می گذارم.فرشته چیزی که ما امروز اسمش رو گذاشتیم عشق با عشقی که حافظ رو این طور دیوانه کرده خیلی فرق می کنه.گاهی وقتا فکر می کنم چطور می شه یک نفر می شه حافظ عام و خاص پسند در صورتی که ما این همه شاعر داشته و داریم!حافظ فکر می کنم به خاطر عشق و عرفانه که اینقدر طرفدار داره.ذات انسان فطرت طلبه و دنبال یک روح برتر می گرده جسم هم که همیشه دوست داره از یه نفر بگه و به یک نفر علاقه نشون بده و برای کسی حرف بزنه.فرشته فکر می کنم روح و جسم انسان طالب یک چیز هستند یک منبع اتصال اما راه پیدا کردن رو همه کس تشخیص نمی ده و پا توی بیراهه می گذاره.حافظ عشق و عرفان رو به قدری زیبا توی شعرش به کار برده که نمی شه این دو تا رو از هم جدا کنی.هیچ کس نمی تونه ادعا کنه که حافظ فقط عاشق بوده یا فقط عارف بوده.ترکیب این دو تا مضمون باعث شیفتگی انسان شده.من که ...هومن از گفتن بازماند قدرت تحلیل گرایی او بالا بود و به خوبی می توانست در مورد موضوعاتی که در آنها اطلاعات داشت توضیح بدهد.
دکتر محمدی چند ضربه به در اتاقش زد و وارد شد.مادرش پشت سر او قدم به اتاق گذاشت.خواست به احتران دکتر برخیزد اما دکتر اجازه نداد و گفت:خوب مشغول هستید؟
فرشته نگاهی به هومن انداخت و گفت:حافظ شناسیه!
دکتر به هومن رو کرد و گفت:من حالا با حافظ کاری ندارم می خوام حال تو رو بدونم و بیماری تو رو بشناسم.
هومن گفت:بهتر شدم.دیگه درد ندارم.راستی دکتر علت درد چیه؟
گاهی وقتا ناراحتم می کنه.
دکتر نگاهی به فرشته انداخت و گفت:به خاطر مصرف داروهاست.
فرشته ابرو در هم کشید و گفت:هومن مگه دارو مصرف می کنی؟
دکتر به جای هومن پاسخ داد:آره عزیزم.هومن ضعیفه و قرص آهن و ویتامین مصرف می کنه فشارش پایینه و نیاز به دارو داره.
- پس چرا به من چیزی نگفتید؟
چیز مهمی نبود.هومن فرشته را مخاطب ساخت و گفت:اصلا جای نگرانی نیست.
مطمئن باشم.
هومن لبخند زد و گفت:مطمئن باش.
دکتر از آنها خواست تا بیرون باشند تا هومن را معاینه کند.هومن بی هیچ اعتراضی خودش را د راختیار دکتر گذاشت و دکتر پس از معاینه ی کای گفت:هومن جان من کمی نگران وضع تو هستم به مادرت هم گفتم باید به این بازی خاتمه بده.اشک در چشمان هومن حلقه کرد.دکتر صورت او را بین دو دست گرفت و با محبت نگاهش کرد و گفت:این بار اگر مادرت باز هم سکوت کنه خودم همه چیز رو می گم.من نمی گذارم قربانی پدرت بشی.
هومن با صدای آرامی گفت:دکتر من می ترسم!
هومن جان اول و آخر همه معلوم می شه هرچی بگذره موضوع بدتر می شه و گفتن او به پدرت و حتی دیگران سخت تر!من نمی تونم ببینم روز به روز تو ضعیف می شی در حالی که پدرت یک جای امن این زمین در حال خوش گذرونیه!باید بفهمی که از تقدیر نمی شه فرار کرد.
هومن چشم برهم گذاشت و زمزمه کرد:کاش همه چیز تموم بشه.دکتر دست روی شانه ی او گذاشت و گفت:این بار تموم می شه قول می دهم!
مشغول خداحافظی از فرشته و دکتر بود که حامد به همراه خانواده اش به دیدن او آمدند.حامد نگاه مختصری به چهره ی فرشته و سپس هومن انداخت و لبخند زد.هومن بلافاصله متوجه او شد.آقای فراست و همسرش در پذیرایی مشغول صحبت با خانم بهروان شدند.حامد به اتاق هومن رفت و گفت:بهتر شدی؟
هومن کنار او نشست و گفت:می بینی که شدم هومن همیشگی!
با کنایه گفت:بله ملاقات کننه ای مثل فرشته خانم اینجا بود می خواستی بهتر نشی؟
باز شروع کردی؟
هومن خان من که احمق نیستم.حالا مگه من خواستم فرشته رو از دستت بگیرم که مخفی می کنی حداقل به من چیزی نمی گی موضوع رو پنهان نکن.
هومن با اصرار گفت:چرا حرف مفت می زنی؟گفتم که بین من و فرشته چیزی نیست.
حامد به گلهای گلدان اشاره کرد و گفت:ببخشید آقا به نظر شما گل سرخ نشانه ی چیه؟منظور اینه که وقتی فرشته خانم مغرور برای جنابعالی گل سرخ می یاره و ...
مراقب حرف زدنت باش حامد خان!فرشته فقط کمی خجالتیه.
به به چه مدافع خانم هم شده تحفه چیزی؟
هومن با ناراحتی گفت:خیلی هم دلت بخواد مگه چه عیبی داره؟
حامد با خنده گفت:ببخشید به عشق تو توهین کردم.
هومن این بار خشمگین شد و گفت:مثل اینکه نمی فهمی من چی می گم؟بین من و فرشته هیچ چیز جز رابطه خواهر و برادری نیست.
اون همبازی دوران بچگی منه!اگه قراره اونو تحویل نگیرم باید چون بزرگ شدم با تو حرف نزنم!
اقا جان من پسرم و فرشته خانم یک دختر!تازه شوخی کردم چرا ناراحت شدی؟خیلی هم دلت بخواد که فرشته بیاد دیدنت.هرچیزی لیاقت می خواد ما که از این شانس ها نداریم.
هومن متفکرانه به حامد نگاه کرد و گفت:نکنه تو براش نقشه کشیدی؟خیلی داری در مورد اون حرف می زنی؟
- نه بابا برای تو گل سرخ می یاره من به اون فکر کنم-گفتم نکنه جنابعالی رو اسیر خودش کرده....نه جانم!اصلا شوخی کردم حالا خواهرت چی می گفت؟
هومن که او را خلع سلاح کرده بود گفت:چیز خاصی نمی گفت در مورد حافظ بحث می کردیم!
چشمم روشن!نکنه چون دو تا کلمه کنار هم می گذاری و به اصطلاح یک چیزاهایی رو به نام شعر تحویل می دهی به حافظ توهین کرده باشی؟
من غلط می کنم که مقدسات جنابعالی اهانت کنم داشتم از حافظ تعریی؟ف می کردم حالا چه خبر از درس؟تا کجا پیش رفتی؟
من که اصلا وقت نکردم بخونم!مگر می شه تو مریض هستی من بتونم به چیزی غیر از تو فکر کنم؟در ضمن من مطمئنم که تو قبول می شی.
- کی گفته؟
من می گم و اطمینان دارم.راستی هومن شهرستان هم شرکت کردی؟
آره بابا اتفاقا قصد دارم اونجا بزنم.
چرا؟
هومن با صدای آرامی گفت:نمی دونم!اما بد نیست یک مدت از
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:49 ب.ظ
 
ارسال: #4
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تهران دور باشم.
حامد گفت : پس من هم هر جایی که تو بزنی می زنم. حتی توی روستاهای سیستان و بلوچستان.
هومن خندید و گفت : من میخواهم یک مدت از دست تو راحت باشم اون وقت تو هم می خواهی به دنبال من بیایی ؟
من نمیدونم تو سنگ هم به من بزنی با دست از سرت بر نمی دارم . هومن بع بازوی او کوبید و گفت : خوشم میاد از روحیه ات.
حامد با محبت به دوستش نگاه کرد. هر بار که حامد رنگ محبت می گرفت هومن با تمام وجود جدایی را احساس می کرد. از روشن شدن حقیقت در نزد فرشته و حامد می ترسید با فرشته می توانست کنار بیاید اما پاسخی برای سوال حامد نداشت . پسر جوان را لز صمیم قلب دوت داشت اما نمی توانست حرفی بزند. اگر حامد او را محکوم مرکد که تمام آن سالها به او دروغ گفته وفریبش داده هومن دیگر نمی توانست زنده بماند زنده بماند.یک ماه باقی مانده به امتحان با سرعت گذشت.آن شب حامد در کنار هومن بود. تمام جزوه ها و کتابهای درسی را مطالعه کرده بودند. حامد مطمئن بود که می تواند در یکی از بهترین رشته های دانشگاهی انتخاب شود. آن شب در مورد آینده سخن می گفتند و هر بار که هومن برای آینده نقشه کی کشید خانم بهروان با نا امیدی سرتکان می داد . صبح فردا با دمیدن سپیده هر دو ه همراه آقای فراست خانه به قصد محل واگذاری رساند و سپس حامد را به دانشکده رساند. برای هر دوی آنها آرزوی موفقیت کرد و از آنها جدا شده جلسه ی امتحات که به پایان هومن پدر حامد را دید که منتظرش ایستاده است . با او به سراغ حامد رفتنند. هر دو از برگزاری آزمون راضی به نظر می رسیدند. زمانی که آقای فراست برای گفتن نوشیدنی از اتومبیل پیاده شد حامد شیشه را پایین کشید و گفت : کباب شدم تو گرمت نیست همیشه آستین بلند میپوشی و زیرش هم لباس به تن میکنی ؟
هومن آب دهانش را فرئ داد و گفت : این طوری راحت تر هستم مگه نشنیدی دکتر محمدیمی گفت : فشتر من پایینه و خیلی زود سرما میخورم. به خاطر همین ترجیح میدهم گرما رو تحمل کنم اما توی تخت نیفتم . گفته های آنها پس از بازگشا آقای فراست قطع شد.
مادرها هر دو منتظر بودند. چهره های خندان دو جوان را مطمئن ساخت که می توانند به آینده امیدوار باشند. در نگاه خانم بهروان اندوهی بود که غیر از هومن هیچ کس متوجه آن نبود. او مادر را خوب می شناخت و می دانست او نیز از برملاش شدن حقیقت می هراسد و سعی دارد به گونه ای از آن بگریزد . هومن هیچ گاه نمی توانست تا زمانی که خو او را برای گفتن حقیقت اقدام نکند چیزی از مادر بپرسد.
بار ها سعی کرده بود علت آن همه دروغ را از مادرش بپرسد اما خانم بهروان هر بار گونه ای از جواب دادن طفره رفته بود و گاهی هومن دیده بود که مادر را وقتی متهم می کرد . مادر با تمام وجود می گریست . از رفتن هومن به دانشگاه می ترسید. آن سالها موفق شده بود همه را فریب بدهد و هیچ کس متوجه وضع هومن نشود اما تا چه زمان می توانست به این بازی ادامه دهد . از فرشید این گونه آسنده خودش و هومن را نابود کرده بود. بیزار بود هر چه می گذشت از او بیشتر از قبل متنفر میشد. فرشید زندگی اش را تباه کرده بود و تمام این سالها خانم بهروان از هراس َ آشکار کردن حقیقت با او ساخته بود اما دیگر نمی توانست تحمل کند .برای حامد و هومن در آن لحظات هیچ چیز
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:49 ب.ظ
 
ارسال: #5
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
جز قبولی در آزمون مهم نبود اما خانم بهروان با نگرانی در مورد آینده ی هومن به شهر دیگری برود تا در آنجایی که هیچ کس آنها نمی شناسند و از گذشته ی آنها بی خبر است هومن را آزاد بگذارد که آن گونه که می خواهد زندگی کند اما فرشید و حضورش در زندگی باعث شده بود باز هم بماند و تحمل کند. آینده برای خانم بهروان تیره بود اما نمی خواست در آن زمان شادی هومن را خراب کند و باز هم او با نگاهش بگوید که این شادی موقتی است و به زودی همه چیز تمام می شود. دکتر محمدی تازه از بیمارستان بازگشته بود و فرشته آخرین امتحانش را داده بود. امتحانات پایان ترم با تمام سختی هایش به خوبی گذرانده بود. زمانی که دکتر روبروی دخترش نشست گفت: امتحان رو چه کار کردی؟
فرشته کنار پدر نشست و گفت: خوب بود.
یعنی چی خانم مهندس؟
یعنی می خوام آقای دکتر مطمئن باشند که اگر همین طوری درس بخونم پله پله تا ...
تا کجا؟
فرشته خندید و گفت: تا نا کجا!
به به! می بینم که شاعر هم شدی فرشته خانم. هومن داره اثرات خودش رو می گذاره ها.
راستی امروز هومن کنکور داشت نمی دونم چه کار کرده؟
دکتر با اطمینان گفت: من که می دونم قبول می شه.
فرشته با صدای آرامی گفت: بابا نمی دونم چرا از یک چیزی می ترسم! وقتی می روم به دیدن هومن نمی دونم چرا از نگاه هومن می ترسم یا شاید اون از نگاه من فرار می کنه. یک حس آشنا نسبت به او دارم.
چه حسی؟
فرشته متفکر سر تکان داد و گفت: نمی دونم شاید همون احساسی که شما نسبت به اون داری.
من؟
فرشته گفت: از رفتار شما سر در نمی یارم. شبی که هومن به من خط یاد می داد به یاد دارید؟
خب؟
و شما هم دیدید که هومن خیلی راحت دست من رو گرفت. کمک کرد که خط بنویسم.
بله.
چه ساده می گویید بله! شما که این قدر روی انتخاب دوستها و رفت و آمدهای من حساسیت دارید پس چرا از رفتار اون ناراحت نشدین؟ نمی دونم چرا هومن یک جوری باعث آزار من می شه.
دکتر به چشمان مهربان فرشته چشم دوخت و گفت: فرشته جان می خواهم یک خواهش ازت بکنم.
در چه مورد؟
ببین دخترم دوست دارم به هومن نزدیک تر شوی اون خیلی تنهاست و به همزبون نیاز داره. سعی کن کارهای هومن رو ندید بگیری. اون دستت رو گرفت و ...
فرشته با حیرت گفت: اما پدر ...
می فهمم چی می گی اما عزیزم تو که می دونی من چقدر دوستت دارم و توی این زندگی غیر از تو هیچ کس رو ندارم. پس من هم برای حرف های خودم دلیل دارم. هومن خیلی تنهاست و به کمک ما احتیاج داره.
فرشته از گفته های پدر دانست که پشت حرف های پدر حقیقتی نهفته است.
با کمی تأمل پرسید: پدر هومن مشکلی داره؟
دکتر به صورت دخترش نگاه کرد و گفت: فرشته جان من نمی تونم در مورد این موضوع حرف بزنم.
پدر، هومن مریضه؟ اون دارو مصرف میکنه و من فکر می کنم شما دروغ گفتید که اون ویتامین مصرف می کنه. خواهش می کنم حقیقت رو به من بگید. مریضی اش خطرناکه؟
اون مریض نیست فرشته یعنی کاش مریض بود چیزی هست که اگه مشخص بشه زندگی هومن به هم می ریزه. اون در وضعیت خوبی به سر نمی بره باید به اون کمک کرد. عزیزم دلم می خواد موضوع رو برات بگم اما اجازه ندارم. هومن اگر می خواست کسی چیزی بفهمه خودش برات توضیح می داد. سعی کن بیشتر از گذشته در کنارش باشی اگر اون از تو و حامد مأیوس بشه چه اتفاقی می افتد فقط امیدوارم هومن و سپیده موضوع رو بفهمند و با این موضوع کنار بیایند. بیشتر برای خود هومن نگرانم کاش می شد مصرف قرص ها رو تموم کنم اما ...
فرشته دانست که پدر چیزی می داند که به قیمت سنگینی هم نباید آن را فاش کند. بی آنکه بخواهد دلش هوای دیدن هومن را کرد به پدر پیشنهاد داد که به دیدن او بروند.
دکتر با خشنودی پذیرفت. در آن خانه چیزی بود که گر چه دکتر را می رنجاند اما نمی توانست از آن دل بکند. هر لحظه برای دیدن سپیده بهروان بی تاب بود اما مگر می شد پس از این همه سال و این همه پنهان کاری حالا حرفی زد. چگونه می توانست به سپیده حقیقت را بگوید و به او بفهماند بیش از خود نگران زندگی اش است. پس از مرگ بهاره رابطه اش با سپیده بیشتر شده بود و وابستگی فرشته به هومن باعث شادی اش بود به این طریق از قبل می توانست سپیده بهروان را ملاقات کند. هنوز هم نمی توانست لب باز کند و با سپیده سخن بگوید آن روزها که هر دو جوان بودند سپیده بی اعتنا از کنار او گذشته بود و حالا که هر دو صاحب فرزندی بودند دکتر چگونه می توانست از خودش برای سپیده بگوید. خود را مجبور می دید که به سپیده و تنها فرزندش کمک کند و اشتباهی که سپیده در انتخاب فرشید کرده بود را جبران کند. عامل بدبختی سپیده و مشکل هومن او نبود اما نمی توانست به آن سادگی آنها را فراموش کند. سهم خودش را می فهمید؟ دکتر در طول راه به این موضوع می اندیشید و فرشته سعی داشت افکار پدر را به هم نریزد. انعطاف فرشته هومن را نگران ساخت. نزدیک به دو سال بود که فرشته از او کناره می گرفت و آن شب با آن صمیمیت کنارش نشست و بی دغدغه با هم صحبت کردند. هومن می هراسید دکتر محمدی حقیقت را برای فزشته گفته باشد اما دکتر به او اطمینان داد که فرشته چیزی نمی داند. او و حامد منتظر نتیجه ی کنکور بودند و تنها سرگرمی آنها کلاس کاراته بود. عابدی با آنکه سخت گیر بود اما با جدیت تلاش می کرد تا دانش آموختگان را موفق کند. سرانجام در اوایل شهریور نام هر دوی آنها در روزنامه های کثیر الانتشار به چاپ رسید. هومن روانشناسی قبول شد و حامد در رشته مهندسی پذیرقته شده بود. هر دو سرمست از این پیروزی برای برپایی جشن بزرگی تلاش می کردند. همۀ دوستان آشنایان برای حضور در جشن قبولی آنها دعوت شدند اما فرشته آن شب نتوانست در جشن شرکت کند. دکتر به هومن اطمینان داد که فرشته خودش برای عرض تبریک خواهد آمد. در میان حاضران در جشن دختر زیبایی توجه هومن را به خود معطوف داشته بود. هومن دوست داشت او را بشناسد. زمانی که حامد آنها را برای آشنایی به هم نزدیک کرد دختر جوان که گویا از هومن یک سال کوچک تر بود با وقار و متانت گفت: من آهو هستم! دختر آقای محبی. وکیل خانوادگی پدر حامد آقای محبی بود و هومن چندین بار او را دیده بود اما این دختر را برای اولین بار ملاقات می کرد. گرایش خاصی نسبت به او که از بقیه کناره می گرفت یافته بود و دلش می خواست با او حرف بزند. آقای محبی از وکلای خوب محسوب می شد و درآمد بالایی دریافت می کرد. در میان مهمانانی که به خانه ی فراست دعوت شده بودند آهو تنها کسی بود که هومن دوست داشت با او صحبت کند. برای صحبت کردن با او از آقای محبی اجازه گرفت. آقای محبی با خشنودی گفت: پسرم آهو هم از هم صحبتی با شما خوشحال می شه این طور نیست؟
آهو با صدای آرامی گفت: البته!
کنار آهو نشست و گفت: اگر بپرسم چند سال داری فکر نمی کنی خیلی فضولم؟
آهو خندید و گفت: هفده سالمه!
هومن نمی دانست چه بگوید با دخترها زیاد برخورد نداشت و فرشته تنها کسی بود که هومن می پسندید، تمام آن سال ها که خودش را شناخته بود از دخترها کناره گرفته بود و از حرف زدن با آنها می ترسید. حالا هم که آهو روبرویش بود و منتظر شنیدن حرفهایش او دست و پایش را گم کرده بود. آهو که سکوت او را طولانی دید گفت؟ قراره روانشناسی بخونید؟
هومن پلک زد و گفت: این رشته رو بیشتر دوست دارم اگر هم بشه روانشناسی کودک می خونم.
به بچه ها علاقه دارید؟
هومن خندید و گفت: بله اما نه به اندازه حامد! هر دو به حامد نگاه کردند که با شیرین زبانی در میان مهمانان نشسته بود و حرف می زد.
آهو نگاهش کرد و گفت: پس چهار سال دیگه اصلاً نمی شه کنار شما نشست!
با حیرت گفت: چرا؟
اگر روانشناسی بخونید اون وقته که ذهنم رو بخونید و دیگه ...
هومن خندید و گفت: مگه در ذهن شما چی می گذره؟
آهو به اطرافش نگاه کرد خیلی ها متوجه او بودند. از آن نگاه ها بیزار بود هر بار که جایی می رفت همه خریدانه نگاهش می کردند.
هومن گفت: فکر می کنم ذهن شما پر باشه از چیرهایی که می ترسید فاش بشه!
آهو لبخند زد و گفت: بله!
با صدای آرامی گفت: چیز خاصی ذهن شما رو مشغول کرده؟
آهو گفت: می خواهید حرف بکشید از من؟
هومن که حالا از صحبت کردن با او راضی به نظر می رسید گفت: نه! فقط کنجکاو بودم.
آهو گفت: شاید اگر دختر بودین می گفتم در ذهن من چی می گذره اما حال نمی تونم حرف بزنم.
کاش تله پاتی بلد بودم.
آهو خندید و گفت: خوب شد بلد نیستید پشیمان می شدید.
هومن ابرو در هم کشید گفت: دیگه دارم می ترسم!
آهو با صدای آرامی گفت: روانشناس ترسو به درد نمی خوره باید شجاع باشید و بجنگید.
هومن با مهربانی گفت: خوب شد شما پسر نیستید؟
من از این که دختر هستم راضی ام اما از نگاهی که دیگران به من می کنند ناراضی ام.
هومن می خواست علت نارضایتی او را بداند اما فهمید که آهو دیگر در این مورد جوابی نخواهد داد. متفکرانه سر تکان داد و گفت: گر چه خیلی کنجکاوم کردی اما اگر روزی روانشناس شوم و تونستم افکار کسی رو بخونم مطمئن باش از ذهن شما صرف نظر می کنم. آهو به زیبایی لبخند زد.
هومن با نگاهش به دنبال حامد گشت. او را دید که با یکی از دخترهای فامیل مشغول صحبت بود. هومن آشنای خاصی در آن جشن نداشت یعنی او از اقوام مادر کسی را نمی شناخت و پدر هم که ایران نبود. مادرش تک فرزند بود و پدرش هم تک فرزند خانواده بود. نه عمو و دایی و نه خاله و عمه ای داشت که در جشن شرکت کنند اما حامد مهمانان زیادی داشت و خواهراش هم در آنجا بودند. هومن به طرف حامد رفت سر در گوش او کرد و گفت: خوب خلوت کردی ها! ببینم این خانم چشمت رو گرفته؟ حامد بی توجه به حضور دختر جوانی که در کنارش بود گفت: نه جانم! هاله خانم در مورد رشته ی بنده و این که چطور درس خوندم که این رشته قبول شدم سؤال پرسید. همین باور کن مثل فرشته خانم منظوری نداره. هاله با حیرت به آنها نگاه کرد اما از صحبت های آنها چیزی نفهمید.
مهمانی با شکوه بر پا شد و هنگام خداحافظی همه ی مهمانان برای آنها آرزوی موفقیت کردند. آهو در هنگام وداع گفت: می خواستم بگم اگر روزی تونستید ذهن رو بخونید اجازه می دم که شما ذهنم رو بخونید تا جایی که فهمیدم قابل اعتماد هستید! هومن لبخند زد و از او خداحافظی کرد. پسر لیلی نا آرامی می کرد. حامد زمانی که با هم تنها شدند گفت: می دونی چقدر امشب بقیه بر تو حسادت کردند؟
نه برای چی؟
اوه هومن خان جنابعالی داشتی با آهوی گریز پای جمع صحبت می کردی، می دونی اون دختر چقدر خواهان داره؟ پسرها با حسرت نگاهت می کردند و غبطه می خوردند. آقای محبی این یک دختر رو به اندازه ی تموم زندگی اش دوست داره. می گه رمز موفقیت من آهوئه. آقای محبی تمام ثروتش رو به نام آهو کرده چه جالب! بله دیگه، واسه ی همین می گم شانس آوردی، خیلی ها به اون دختر توجه دارند در صورتی که اون به کسی کاری نداره و مشغول کار خودشه. برای من مهم نیست دیگران در مورد اون چی فکر می کنند.
به نظر من دختر خوبی بود و همین کافیه!
چشم فرشته خانم روشن! چقدر جاش خالی بود تا جنابعالی رو که با آهو خلوت کرده بودین می دید.
بس کن حامد. اگر فرشته هم توی جشن شرکت می کرد به اندازه ی آهو خواهان پیدا می کرد راستی خیلی ناراحت شدم که نیومد بی معرفت یک زنگ هم نزد.
حامد به نگرانی هومن لبخند زد باورش شده بود که هومن فرشته را دوست دارد اما نمی توانست تصور کند که او را چگونه می خواهد. فرشته یا هیچ کس نمی توانست باعث جدایی آنها شود. هومن آن شب به دور از افکار تلخ هر شب به آینده ای زیبا اندیشید هنگامی که به کلاس کاراته رفتند همه به آنها تبریک گفتند. چند روزی از اعلام نتایج گذشته بود که فرشته زنگ زد. هومن گوشی را برداشت و گفت: بفرمائید.
فرشته با اشتیاق گفت: تبریک می گم!
فرشته تویی؟
چه عجب یک زنگ به من زدی! بعد از پنج روز تازه فهمیدی؟
نه همون شب فهمیدم به هر حال معذرت می خوام که نتونستم بیام حالا تو می آیی اینجا؟
الان؟ اما مامان خونه نیست!
نگران نباش مادرت هم می یاد اینجا، قبلاً به اون خبر دادم.
الان خونه تنها هستی؟
آره غیر از شوکت کسی خونه نیست اون هم تا یک ساعت دیگه می ره.
باشه پس من راه می افتم و می یام. فعلاً خداحافظ.
گوشی را گذاشت مقابل آینه ایستاد. اگر فرشته می فهمید که هومن هومن نیست چه اتفاقی می افتاد؟ از تصویر خودش در آینه این سؤال را پرسید. بی آنکه جوابی بشنود خودش را مرتب کرد و از خانه خارج شد. به دیدن حامد رفت و به او خبر داد که شب را مهمان دکتر محمدی است. حامد می خواست حرفی بزند که هومن گفت: باز می خواهی شروع کنی؟
حامد لبخند زد و گفت: برو به سلامت خوش بگذره.
هومن موتور را روشن کرد و با سرعت حرکت کرد. ترافیک خیابان سنگین بود و او فرصت نداشت که توقف کند. از راههای فرعی عبور کرد و مقابل منزل دکتر توقف کرد. زنگ را فشرد اما بی آنکه کسی بپرسد که کیست در باز شد. وارد شد و انتظار داشت دکتر یا فرشته را در آستانه ی ورود به خانه ببیند. اما کسی برای استقبال پیش نیامد. در سالن را باز کرد و با صدای ترکیدن چندین بادکنک و خاموشو روشن شدن چراغ ها قدمی به عقب گذاشت. با نگاهش به دنبال فرشته گشت خانه به زیبایی تزئین شده بود و او متحیر به داخل رفت. چشمش به تابلویی افتاد که روی دیوار نصب شده بود آن را با صدای بلند خواند: هومن عزیز دانشجوی آینده تبریک عرض می کنم. تازه متوجه موضوع شد. با شوق فرشته را صدا کرد. روی کیک خم شد و هنوز به آن دست نزده بود که فرشته با صدای بلند گفت: آهای دست نزن!
به طرف او برگشت و با دیدن او در لباس زیبا به طرفش رفت. با هیجان او را درآغوش گرفت. فرشته به یاد گفته های پدر افتاد و بی آنکه در برابر او مقاومت کند گفت: تبریک می گم!
هومن گفت: من واقعاً نمی دونم چی بگم حسابی شوکه شدم. فرشته لبخند ملیحی بر لب آورد و گفت: تو نمی خواد حرف بزنی، من باید تبریک بگم که گفتم.
هومن خندید به تابلو اشاره کرد و گفت: این کار توئه و فکر می کنم برای نوشتن حرف «ی» خیلی زحمت کشیدی. چون عالی شده.
اینها دیگه اغراقه.
باور کن حقیقت رو می گم باورم نمی شه هنوز تو این همه زحمت رو به خاطر من کشیدی.
زیاد ازم تعریف نکن که خجالت می کشم حالا باید منتظر بابا و مادر تو باشیم. نمی دونم الان کجا هستند. با هم رفتن بیرون.
برای چی؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:50 ب.ظ
 
ارسال: #6
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فرشته صدایش را پایین آورد و گفت:قول دادم حرف نزنم اما نمیتونم رفتند برای تو هدیه بخرند.
هومن گفت:دکتر محمدی خیلی خوبه اگر پدرم نیست حداقل اون هست که بجای پدرم به فکرم باشه.
فرشته شمعها را روشن کرد و گفت:تو را خدا این شب رو خراب نکن.پدرت الان معلوم نیست کجای این زمین به فکر خودشه و تو اینجا نشستی غصه اون رو میخوری؟هنوز به غیبت اون عادت نکردی؟
هومن نشست و گفت:فرشته اگر پدر نداشتم حرف دیگه ای بود.اما اسمش اینه که پدر داری اما در واقع نداشته باشی.هر شش ماه یکبار باید و توی زندگی ات سایه بیندازه و بره.سخته که همه بتو حسادت کنند و تو خودت چیزی نداشته باشی که دیگران به اون حسادت کنن.فرشته گاهی فکر میکنم کاش پدرم هیچ پولی نداشت اما اینجا کنار من و مادر بود.فرشته گفت:بی خیال بابا!چرا میزنی تو ذوقم؟برای تدارک این جشن کوچک سه روزه که دارم زحمت میکشم.
هومن سربلند کرد و گفت:ممنون.
قبول نیست مثل این آدمهای مرده از من تشکر میکنی.نه یک لبخندی نه یک...باشه اقا هومن این هم مزد زحمت ما.
هومن که دید باعث ناراحتی او شده خندید چراغها را خاموش کرد و گفت:توی این تاریکی اگر راست میگی از جات تکون بخور.بی خیال بابا!پدرم نیست که نباشه شماهارو دارم کافیه.فرشته برخاست تا بدنبال او بگردد اما پایش به لبه میز گیر کرد و موقعی که هومن متوجه این موضوع شد که فریاد فرشته بلند شد.با وحشت چراغها را روشن کرد و بطرف فرشته دوید.خواست به او در بلند شدن کمک کند اما فرشته ممانعت کرد و گفت:چیزی نشد!هومن با ناراحتی گفت:معذرت میخوام.تو را خدا اینطوری اخم نکن مثلا جشن گرفتم.فرشته بلند شد مقابل هومن نشست و گفت:خیلی خوشحالم.کاش منهم قبول بشم.
هومن گفت:امیدوارم تو هم قبول شوی.خواست حرفی بزند که صدای زنگ بلند شد.فرشته به هومن اشاره کرد و گفت:بیا غافلگیرشون کنیم.هومن کنار کلید ایستاد و گفت:فقط تو مراقب باش که دوباره زمین نخوری فرشته لبخند زد کلید برق را زد.چراغها هم زمان خاموش شد.دکتر محمدی و خانم بهروان در سالن را گشودند و با حیرت به اتاق و خانه ی تاریک چشم دوختند.خانم بهروان گفت:فکر میکنم رفتند بیرون دکتر به حیاط بازگشت و نگاهی به اطراف انداخت.بار دیگر پا به درون سالن گذاشت.خواست حرفی بزند که چراغها روشن و بار دیگر خاموش شدند.وقتی چراغها روشن شد هومن و فرشته با صدای بلند گفتند:خوش اومدین.
دکتر گفت:فکر کردم رفتید بیرون.خانم بهروان به هومن رو کرد و گفت:کی اومدی؟
هومن گفت:تازه رسیدم شما کجا بودین؟
-بیرون!بگذار برسم بعد شروع به پرسیدن بکن.
همه دور میز جمع شدند و هومن کیک را برید.دکتر محمدی قبل از خوردن کیک گفت:الان برمیگردم.زمانی که وارد شد دستگاه کامپیوتر را روی میز گذاشت و گفت:این هم هدیه ی مادرت!
هومن در جعبه را گشود و گونه ی مادر را بوسید.دکتر به او نگاه کرد و گفت:خوشت میاد؟
هومن با خنده گفت:کی از داشتن این کامپیوتر پیشرفته بدش میاد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:50 ب.ظ
 
ارسال: #7
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خیلی خوب که این رو گرفتید.
فرشته گفت: از این به بعد به خاطر این دستگاه هم شده هر روز می یام اونجا.
هومن گفت: بیچاره دکتر رو مجبور می کنی یکی هم برای تو بخره! فرشته به پدش نگاه کرد و گفت:من هم کامپیوتر می خوام.
دکتر گفت: به چه کار تو می یاد؟ هومن می تونه از این دستگاه برای درس استفاده کنه تو برای چی می خواهی؟
فرشته گفت: برای بازی خوبه حداقل حوصله ام سر نمی ره.
دکتر به بازوی دخترش کوبید و گفت: تو هنوز بزرگ نشدی.
فرشته با صدای آرامی گفت: از وقتی مامان رفته من همیشه تنها هستم شوکت که صبح تا شب به کارهای خونه می رسه شما هم که همیشه مشغول کار خودتون هستید. به هومن هم نزدیک نیستم کاش اونها می اومدند اینجا و با ما زندگی می کردند. دکتر زیر چشمی به خانم بهروان که حرفهای دخترش را می شنید نگاه کرد، آه بلندی کشید و حرفی نزد. هومن متوجه گذشت زمان نبود، شب از نیمه گذشته بود که متوجه خود شد. صبح روز بعد باید به کلاس کاراته می رفت. به اصرار دکتر و فرشته شب را در آنجا سپری کردند. صبح دیرتر از همیشه برخاست به سرعت به خانه تا برای رفتن به کلاس آماده شود وقت زیادی نداشت و می دانست حامد را نگران کرده است. لباس های کلاس کاراته را برداشت و با تاکسی خودش را به باشگاه رساند. سالن تعویض لباس خلوت بود و هیچ کس در آنجا نبود. حامد در سالن باشگاه منتظرش بود. دلشوره غریبی داشت. می دانست که هومن شب قبل را در منزل دکتر گذرانده است اما علت تأخیر او را نمی دانست. مشغول صحبت با یکی از بچه ها بود که فریاد عابدی بلند شد. با نگرانی قدمی به جلو گذاشت. زمانی که برای بار دوم صدای عابدی بلند شد بچه ها از سالن خارج شدند و به اتاق تعویض لباس رفتند. همه با حیرت به بدن نیمه عریان هومن چشم دوختند. عابدی با خشم فریاد کشید: تو... یک ... تو یک دختری... تو پسر نیستی؟ بچه ها هم چنان مبهوت به هومن چشم دوختند. زمانی که دست عابدی بلند شد و بر صورت هومن فرود آمد، تازه متوجه اوضاع شدند. عابدی تکرار کرد: تو دروغ گفتی... تو یک دختری، صدای پچ پچ بچه ها بلند شد و با چشمان خیره به صورت وحشتزده ی هومن نگاه کردند. حامدجمعیت را کنار زد. عابدی چانه ی هومن را بالا آورد و دست بلند کرد تا بار دیگر بر صورت او فرود بیاورد، اما دستش در میان آسمان گرفته شد. به عقب برگشت و به صورت حامد چشم دوخت، خواست به او نیز ضربه ای بزند، اما حامد پیش دستی کرد و با مشت به صورت او کوبید. عابدی او را به سوی بچه ها هل داد و گفت: تو هم شریک اون هستی، از هردوی شما شکایت می کنم. حامد چاره ای نداشت بی آنکه حال خود را بفهمد با لگد به شکم او کوبید و اورا نقش زمین کرد. لباس هومن را از روی زمین برداشت، دست او را گرفت و با سرعت او را از میان جمع متحیر بیرون برد. در میان سالن بی آنکه حرفی بزند، کمک کرد تا او لباسش را بپوشد. آن چه دیده و شنیده بود کابوس می پنداشت. هومن بی آنکه سخن بگوید می گریست. پارک خلوت بود. هومن به طرف شیر آب رفت صورتش را زیر آب گرفت. هق هق گریه اش حامد را به خود آورد. کنارش نشست و گفت هومن جان آرام باش. به چشمان پر اندوه حامد چشم دوخت و گفت: شنیدی عابدی چه گفت؟ حامد دست او را گرفت وگفت: شنیدم اما باور نکردم.
با خشم دستش را از دست او بیرون کشید و گفت: حالا من می گم تا باور کنی – اما... – می خواهی ثابت کنم یک دخترم؟ برو از مادرم و دکتر بپرس.
هومن خواهش می کنم.
فریاد کشید: من هومن نیستم. تنهام بگذار. برخاست و به راه افتاد. حامد دنبالش دوید و گفت کجا می ری؟
بی آنکه به جانب او برگردد گفت: باید برم، باید از تهران، شاید از ایران برم دیگه نمی تونم اگر بمونم همه می فهمند که تمام این مدت حقیقت را مخفی کردم. من نباید بمونم چون آبروی مامان می ره. حامد مقابلش ایستاد و فریاد کرد: حرف بزن ببینم موضوع چیه؟ من که اصلاً نمی فهمم.
هومن به آرامی گفت: نشنیدی عابدی چی گفت؟
ـ عابدی بی خود گفت! حرف مفت زد.
ـ نه حامد حق با اون بود من یک دخترم.
حامد به تندی نگاهش کرد و گفت: آخه چطور ممکنه. حرف مفت نزن هومن که قاه قاه می خندم.
چشمه ی اشک هومن خروشید و گفت: تو قاه قاه بخند، من هق هق گریه می کنم.
حامد با ناباوری گفت: یعنی تمام این مدت من با یک دختر بودم و نمی فهمیدم؟ چطور ممکنه تمام عشق و زندگی من یک دختر بوده باشه؟
هومن اختیار از کف داد و با صدای بلند شروع به گریه کرد. حامد نمی توانست باور کند، شانه های او را گرفت و گفت: هومن جان بگو دروغ بود، بگو عابدی شوخی می کرد حرف بزن. هومن سرتکان داد و گفت: حامد من دروغم. حقیقت همانی بود که عابدی گفت. تمام این سالها دروغ گفتم به خودم به تو به همه... اما چرا؟ به کدوم دلیل؟ نمی دونم فقط باید برگردم خونه وسایلم رو جمع کنم و از اینجا برم. به راه افتاد. حامد حرفی برای گفتن نداشت. مقابل خانه ایستاد و هومن به تمام سراپای او چشم دوخت. حسرتی که در نگاه هومن بود بی تابش کرد. باور نمی کرد تمام این سالها با یک دختر هم قدم بوده است. هومن هم پای او می دوید بهتر از او سوارموتور می شد، حتی تک چرخ می زد. زمانی که هومن در خانه را با ناراحتی به هم کوبید متوجه خودش شد. هومن پله ها را با سرعت بالا رفت. دیگر چیزی نمانده بود که به خاطرش بماند. هیچ کس در خانه نبود. یادداشت مادر را خواند:
هومن جان رفتم خرید. عزیزم غذا روی گاز گرمه، گرسنه نمون، زود بر می گردم. «قربانت مامان»
هومن زیر لب گفت: کدوم هومن؟ آه بلندی کشید، یادداشت مادر را پاره کرد و دیوانه وار تکه کاغذ ها را بر سرش ریخت. در آینه به خودش نگاه کرد. تمام این سالها با وحشت از افشای رازش به سر برده بود و حالا که عابدی همه چیز را برملا ساخته مجبور بود از تمام گذشته اش فرار کنه. مجبور بود حامد را با تمام علاقه اش رها کند و برود. هنوز نمی دانست به کجا خواهد رفت. گمان نمی کرد با این سرعت موضوع روشن شود. چمدانش را برداشت. لباسها و آنچه را لازم می دید داخل چمدان پرت کرد و با بی نظمی آنها را روی هم گذاشت. وقتی به شناسنامه عکس دارش نگاه کرد آه بلندی کشید. سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند. پول را از داخل کمد برداشت آن قدر بود که چند شبی را در هتل بگذراند، به یاد مادر افتاد به
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:50 ب.ظ
 
ارسال: #8
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
قصد داشت به هر ترتیبی که شده باز هم از حقیقی بگریزد .از آینده و جدایی می هراسید .بارها از مادر شنیده بود که اگر حقیقت آشکار شود از آنجا می رود .بارها به مادر گفته بود که نمی تواند از حامد جدا شود اما حالا خودش سعی داشت بگریزد و به چشمان پرسشگر حامد نگاه نکند. درآن لحظات تمایل داشت برود تا حامد را نبیند از سرزنش حامد بیش از دیگر مسائل می ترسید .برای پاسخ دادن به هیچ کس هراسی نداشت اما از نگاه حامد می ترسید . تصمیم گرفت اورا از خودش براند تا جایی برای دلبستگی نماند .نمی توانست پاسخگوی حامد باشد بهتر دید طوری برخورد کند که برود . در انتهای کوچه چمدان را به زمین گذاشت و به عقب برگشت .حامد نیز ایستاده بود .با چهره ای معقول و درهم مقابل حامد ایستادو فریاد
کشید: برای چی دنبالم می آیی؟ می خواهی شاهد شکستن غرورم باشی؟
حامد با خونسردی گفت :می یام چون چند ساله که هر جا رفتی باهات اومدم.
اما در حال حاضر همراه نمی خوام فهمیدی؟
حامد سرش را به علامت منفی تکان داد .با خشم گفت :حالا من می گم تا بفهمی ! من از تو از خودم و از همه متنفرم بهتره دنبال من نیایی شنیدی چی گفتم ؟
حامد با همان خونسردی گفت : شنیدم اما قبول نکردم .
چرا نمی فهمی حامد؟ گفتم ازت متنفرم و نمی خوام دیگه ببینمت .
حامد با اطمینان گفت : دروغ می گی ! تو همونی هستی که می گفتی بدون من نمی تونی زندگی کنی تو خودت گفتی می خواهی همیشه با هم باشیم . خودت گفتی که ...
دروغ گفتم می فهمی دروغ گفتم !
حامد ابرو درهم کشید و گفت : نه هومن داری دروغ می گی !خودت هم خوب می دونی که داری دروغ میگی .من اگر به همه ی دنیا با تردید نگاه کنم اگر از خودم متنفر باشم اگر از همه ی دنیا نفرت داشته باشم تورو دوست دارم و می دونم که در مقابل تو احساسم خالص و بکره .می فهمی هومن ؟ حامد چمدان را برداشت و با صدای آرامی گفت: هر جا که باشیم با هم می ریم.چمدانش را از دست او بیرون کشید و گفت : احمق چرا درک نمی کنی ؟ امروز مگه نشنیدی عابدی چی گفت ؟ اون حقیقت رو گفت و توهم باید باور کنی همون طور که من سعی دارم باور کنم و برای جدایی های آینده فکری بکنم .
-اما من نمی تونم هومن! به خاطر خدا بفهم که نمی تونم ،من دوستت دارم بگم عاشقی بد دردیه و من عاشق توام می گذاری دنبالت بیام؟
هومن فریاد کشید :چرا نمی فهمی دیوونه ؟ توعاشق هومنی تودل بستهی هومنی .پسری که این همه سال هم بازی و همراهت بود اما من اونی نیستم که تو فکر می کنی ،من یه دخترم می فهمی حامد ؟ یک دختر ! همیشه از این روز می ترسیدم و بالاخره هم مجبور شدم باور کنم که اگر سال ها از حقیقت فرار کنم باز هم مجبورم کوتاه بیام .حالا خواهش می کنم برو. از اینجا برو بگذار با خیال راحت برم .حامد برو فراموش کن که یک نفر رو به این نام می شناسی .هومن تو مرد همین امروز توی باشگاه حالا من موندم و خودم.حالا من موندم و ...
عابدی تا حالا همه چیز را رو گفته تو باید بری و فراموش کنی همون روز که من ... روبرگرداند تا اشک چشمش حامد را سست نکند اما زمانی که بار دیگر به حامد نگریست اورا دید که از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد . اختیار از کف داد. حامد تمام زندگی او بود و حالا چگونه می توانست به این سادگی از او دل بکند و برود . سردر آغوش او گذاشت و گریست . حامد هنوز هم باور نکرده بود . هومن ظرافت زنانه داشت .زیبا و احساساتی بود اما حامد نمی توانست باور کند این دختر که این گونه در آغوشش زار می زند همپای قدیمی اوست . بارها اندیشیده بود که رفتار هومن شبیه دختر هاست اما حالا که زمان پذیرفتن بود باور نمی کرد . سر در گوش هومن کرد و گفت : اگر بریم همه جا با هم میریم تو هیچ کجا تنها نمیروی . من نمی تونم هومن .، به خدا نمی تونم قبول کنم ! سر اورا بالا آورد و گفت : بگذار بیام هومن .هومن با همان نگاه آرام شد حامد باورش داشت حتی حالا که پذیرفته بود اوپسر نیست می خواست همراهش باشد بعد از این که از زبان عابدی و خود هومن شنیده بود که او یک دختر است . شانه به شانه او حرکت کرد .حامد می ترسید بپرسد و هومن را برنجاند وهنوز گل باور را در ذهن نکاشته بود و سعی داشت با تیشه ی ناباوری اش نهال شنیده هایش را تبر بزند تا همه چیز همان جا تمام شود و بتواند از آن کابوس رهایی یابد . از خیابان ها گذشتند ،مقابل در هتل هر دو ایستادند ودقایقی بعد در یکی از اتاق ها اقامت کردند.هوا تاریک شده بود . هر دو خسته و ناگریز به گریز می اندیشیدند.
خانم بهروان با پاکتهای میوه وارد خانه شد . در سالن را گشود و به اطراف نظری انداخت .اثری از هومن ندید با خود گفت : مثل این که هنوز برنگشته .پاکت ها را روی میزآشپزخانه گذاشت و بیرون آورد .روی مبل نشست و به سقف خیره شد .هر بار که تنها می شد افکار گوناگون احاطه اش می کرد .ترس از فرشید آینده ی هومن و پاسخ به تمام کسانی که تمام سالها هومن را پسر پنداشته بودند برای او آرام و قرار نگذاشته بود. مستخدم های خانه را بیرون کرده بود تا مبادا کسی از ماجرا بویی ببرد .زنی که در هفته دوبار می آمد تا خانه را تمیز کند را بارها امتحان کرده بود تا ببیند او چیزی در مورد هومن نفهمیده است با این که هنوز هیچ کس غیر از محمدی از موضوع خبر نداشت اما زن می دانست که تا آخر عمر نمی تواند این موضوع را مخفی کند. از اتفاقی که در باشگاه روی داده بود خبر نداشت ولی دلش برای هومن شور می زد .هنوز برنگشته بود و مادر را نگران کرده بود .مانتویش را از تن بیرون آورد و خواست آن را آویزان کند نگاهش به یادداشت هومن افتاد .آن را برداشت و زمزمه کرد :مادر عزیزم سلام... همه چیز زودتر از آن که تو... برگه از دستش افتاد و همان جا نشست . مبهوت به اطراف نگریست و گفت : نه امکان ندارد . ناباورانه یادداشت را برداشت و آنرا تا پایان خواند . با نگرانی به اتاق هومن دوید .در کمد ها باز بود و هومن چند تا از لباس هایش را با خود برده بود .روی تخت او نشست و با صدای بلند گریه کرد . متوجه گذشت زمان نبود و نمی دانست تنها فرزندش در کجا به سر می برد .زمانی به خود آمد که صدای زنگ در بلند شد .با خشنودی گفت : خدایا هومن برگشته .گوشی را برداشت و پرسید : کیه هومن جان تویی؟
صدایی نه صدای هومن گفت :
لطف کنید چند دقیقه بیائید پایین
- شما؟
- از اداره آگاهی خدمت رسیدیم .
چشم ها را روی هم گذاشت و گفت : پلیس ؟ بله بیائید پایین .صورت گریانش راشست و از پله ها پایین رفت .در را باز کرد و در مقابل خود مردی را با لباس نظامی دید. کنار او مردی دیگری هم ایستاده بود که دور دهان و بینی اش خون چکیده بود سربرگرداند و کمی آنطرف تر پدر حامد را در اتومبیل نظامی دید. با وحشت و نگرانی پرسید : چی شده ؟
مرد گفت : شما خانم بهروان هستید ؟
بله و شما چرا اینجا اومدین ؟
- باید برای چند دقیقه با ما به اداره پلیس بیائید .
- چرا باید بیام ؟
مردی که همراه او بود با خشم گفت : از دخترت نپرسیدی؟
دخترم ؟
مرد با فریاد گفت : خانم عزیز بازی تموم شد من عابدی هستم مربی کاراته هومن. شخصی که همراهش بود او را آرام کرد و گفت : پسر شما خونه نیست ؟
عابدی او را مخاطب قرار داد و گفت: جناب سروان این خانم پسر ندارد همون طور که گفتم همه رو فریب دادند.
سروان گفت : آقا شما ساکت باشید من به وظیفه ام آشنا هستم و می دونم چه کار باید بکنم .شما خانم فرزندتون خونه است ؟
خانم بهروان سر تکان داد و گفت : نه خیر آقا وقتی من برگشتم خونه نبود نمی دونید چه قدر نگرانش هستم .
- شما اطلاع ندارید کجا رفته ؟
- آقا چرا نمی فهمید می گم از بچه ام خبری ندارم .
- به هر حال شما باید با ما به اداره بیائید ببخشید خانم ولی چار ه ای جز این نیست .
- اما ..... آخه چرا ؟
- براتون توضیح می دم .
خواست حرف دیگری بزند که مادر حامد از خانه خارج شد ، خانم بهروان با نگرانی بالا رفت تا لباس بپوشد .دقایقی بعد در اتومبیل کنار خانم فراست نشست .گفت و گوی کوتاهی بین آنها ردو بدل شد . خانم فراست می ترسید سخن بگوید همه چیز برایش غیر عادی بود باور نمی کرد عابدی از پسر او به جرم ضرب شتم شکایت کرده باشد .
هومن را هنوز نمی دانست به چه جرمی محکوم کرده اند اما باور نداشت حامد آن بلا را سر عابدی آورده باشد ،برای آن زن همه چیز غیر عادی بود با آن که همیشه او فرمانروای خانواده فراست بود اما آنچنان خود را باخته بود که همسرش حیرت کرده بود . در ذهن دو مادر تنها چیزی که مشترک بود نگرانی از وضعیت فرزندانشان بود . خانم فراست در تمام آن سالها مدیر خانواده بود .همسرش احترام زیادی برای او قائل بود و هوش و کیاست او برای همه مشخص بود . در موارد گوناگون با سیاست و تدبیر برنامه ریزی می کرد و همواره افکارش مورد پسند قرار می گرفت . دختر ها و حتی حامد برخلاف حرف مادر حرف نمی زدند و نظریات او را با میل می پذیرفتند.هیچ کدام جرات مخالفت با اورا نداشتند . خانم فراست حتی در کوچکترین مسائل بچه ها نظر می داد و برای آنها راه حل ارائه می کرد.علاقه زیادی به حامد داشت و همین باعث می شد کمتر به او فشار بیاورد و گاهی در مقابل حامد کوتاه می آمد .اما حامد خودش هم می دانست مادر همیشه حرف آخر را در خانه می زند . خانم فراست در مورد دختر ها سختگیری بیشتری داشت اما حامد گاهی در مقابل تمایلات او ایستادگی می کرد خانم فراست دریافته بود پسرش خواهان استقلال است به همین علت کمتر به او ایراد می گرفت . تا هنگام وارد شدن به اداره آگاهی هم چنان بین آنها سکوت بود . خانم بهروان سردرگم و ناراحت روی صندلی نشسته بود و هر لحظه منتظر بود دستبند به دستش بزنند و برای آنچه به صلاح خود و فرزندش انجام داده بود مجرم شناخته شود ، از برخورد دیگران با این موضوع هراس داشت .در ذهن تصویر خانم فراست را زمانی که می فهمید هومن یک دختر است تداعی می کرد .او مانده بود و یک دنیا خیال پر اندوه و نگرانی از وضعیت هومن با آن گذشته ی سخت و آینده نامعلوم . سرنوشت هومن چه می شد ؟ این سوال زن را تا مرز دیوانگی می کشاند.عابدی با نفرت و انزجار به او نگاه کرد و خانم بهروان می دانست آن مرد برای اتفاقی که افتاده بود دلیل می خواست . همه منتظر نشسته بودند تا به پرونده رسیدگی شود و در آن میان خانم بهروان با چشمان مات و دستانی سرد به آینده ی تنها فرزندش می اندیشید.
اتاق هتل به زیبایی تزئین شده بود .دو تخت یک نفره در گوشه ی اتاق کنار هم چیده شده بود و گوشه ی اتاق میز کوچکی با دو صندلی بود که روی میز با یک گلدان سبز رنگ و گلهای سرخ تزئین شده بود. پرده های تور اتاق به زیبایی آنجا کمک کرده بود اما هیچ یک از وسایل اتاق غیر از تلفن که گوشه ی اتاق بود هومن را خشنود نکرد به وسیله آن می توانست صدای مادرش را بشنود.دلش گرفته بود و نگران بود. حامد بی آنکه حرفی بزند به حرکات ناموزون او چشم دوخته بود و هنوز هم نمی توانست بپذیرد که تمام این سالها با یک دختر هم قدم بوده است . حتی یکبار هم به پسر بودن هومن شک نکرده بود. هومن بی ملاحظه کنارش نشست و سعی کرد با خیره شدن به صورت حامد بفهمد در ذهن مغشوش او چه می گذرد.حامد متوجه پرده اشکی که روی دیدگان او کشیده شد گشت .
هومن با بغض گفت : می دونم از من متنفر شدی ، می دونم می خواهی یه طوری از اینجا فرار کنی .
حامد با ملایمت گفت : این چه حرفیه ؟ من خودم خواستم که با تو باشم و فراموش کردی
-اما پشیمون می شی و برمی گردی .از وقتی که اومدیم این جا یک کلمه هم حرف نزدی ....
چی بگم ؟ من هنوز
هنوز باور نکردی درسته ؟
هومن چرا ؟ چرا این همه سال دروغ گفتی .حیرت می کنم چطور تو هجده سال نقش یک پسر رو بازی کردی در حالی که پسر نبودی و هیچ کس نفهمید که تو فریبشان می دی !
بغض هومن ترکید و گفت : فریب؟من چه کسی رو فریب دادم غیراز خودم ؟ فقط دروغ گفتم تا از خودم فرار کنم از این که چی هستم و می خوام چی با شم .
حامد صورتش را به او نزدیک کرد و گفت : به خاطر کدام دلیلی ؟
- نمی دونم !
با حیرت گفت : نمی دونی ؟
- قسم بخورم که نمی دونم ؟
با تریدی نگاهش کرد .هومن نمی خواست حامد به او شک کند اگر حامد اورا سرزنش می کرد از خودش متنفر می شد. برایش سخت بود که حامد حرفهایش را باور کند سرش را روی تخت گذاشت و در میان گریه فریاد کشید : نمی دونم . به خدا نمی دونم چرا باور نمی کنی ؟ هیچ کس قبول نمی کنه که من خودم نمی دونم به چه جرمی این همه سختی کشیدم هیچ کس باور نمی کنه من بدون اینکه خودم خبر داشته باشم چرا باید نقش پسر رو بازی کنم این همه سال تظاهر به پسر بودن می کردم . ایرادی نداره تو هم باور نکن تو هم فکر کن دروغ می گم . تو هم ...
حامد نمی توانست شاهد اشکهای او باشد .سر اورا بلند کرد اشکهای گرم اورا پاک کرد و گفت: باور می کنم تو هر چی بگی باور می کنم فقط اینجا مقابل چشم من گریه نکن .هومن من طاقت دیدن این اشکها رو ندارم ، من نمی تونم ببینم اینجا جلوی چشمهای من زار می زنی .
هومن مستقیم به چشمهای حامد نگاه کرد .پر از سوال بود چشمهای حامد اما نمی پرسید،زمزمه کرد :هیچ چیز نمی دونم .مامان می گفت چون پدرم پسر می خواست من باید پسر می شدم پدرم برای تقدیر و خواست خالق اهمیتی نمی گذاشت .خیلی وقتها همین سوال هاکه تو از من کردی از مادرم پرسیدم اما گریه کرد.هر بار که به یاد پدرم می افتاد گریه می کرد.یادته چند وقت پیش در مورد پدر از من پرسیدی ؟من هیچ وقت پدر نداشتم،حامد اون حتی نبود تا نام خانوادگی اش برای من بمونه .من با نام خانوادگی مادرم شناسنامه گرفتم .خیلی هنر کنه در سال دو هفته تا سه هفته می یاد و هر بار هم که می خواد بیاد مامان غصه می خوره هنوز نمی دونم مادر چرا این همه سال تحمل کرده ، چرا از مردی که فقط برای تفریح به خانواده اش سری می زنه جدا نشده . هر بار که پدر بر میگرده تا زمانی که دوباره از ایران می ره مادر پیرتر و افسرده تر می شد. من تا حالا هیچ وقت از مادر در مورد پدرم نپرسیدم از اون می ترسم .هر دفعه که بر می گرده من سعی می کنم جلوی چشمش نباشم.با دیدن اون خودم رو می بازم اگر می فهمید من دختر هستم ، اگر می دونست که تمام این سالها فریب خورده مادرم رو اذیت می کرد . به خاطر مادر مجبور به سکوت شدم اما مامان قول داده که این بار حقیقت رو بگه ، قول داده که بگه و راحتم کنه اما... حامد من خیلی بدبختم .هجده ساله که دارم با یک موجودیت دیگه زندگی می کنم . هر دفعه می خواستم فریاد بزنم و بخوام که بگذارند خودم باشم اما هیچ کس باور نمی کرد ، مادرم رو محکوم می کردند و خودم مجرم شناخته می شدم .این بار مادر قول داده بود به قیمت طلاق گرفتن از پدر هم که شده حرف بزند و بگه تا راحت بشم،چند ساله از وقتی خودم رو شناختم منتظر بودم تا بالاخره حقیقت روشت بشه ، این همه سال فرار کردم تا کسی نفهمه پسر نیستم و حالا فرار میکنم چون خودم هم نمی دونم چرا نباید پسر باشم چرا از اول پسر شدم اگر قرار نبود باشم . حامد من خودم چیزی نمی دونم .از سیزده سالگی دارو مصرف کردم ، دکتر محمدی با هزار زحمت برام قرص ضد ترشح هورمون زنانه می گرفت ، باور می کنی من هم یک موش آزمایشگاهی مطیع بودم و هر چه به خوردم می دادند برای حفظ موقعیت می خوردم. جواب تمام این سوال ها ی من و تو پیش مادره، فقط اونه که می دونه چرا من قربانی شدم فقط اون و شاید دکتر محمدی خبر داشته باشند که من به کدام علت باید تاوان پس بدم. این درد لعنتی شکم رو که چند وقته گریبان گیرم شده تحمل کنم . من حتی در مورد حضور مثبت دکتر در تمام این سالها چیزی نمی دونم گاهی فکر می کنم اون به مادر مدیونه که این طور صادقانه کمک ما بوده اما کدوم دین؟ حامد چیزی نمی دونم باور کن من مثل یک کلاف سردرگم شدم .مامان بیچاره ی من پا به پای هومن گریه کرده و خندیده الان حتما نگرانم شده ، بی خبر با اون یادداشت تلخی که نوشتم حتما سکته کرده .چقدر نگران مادرم ! حامد گوشی تلفن را برداشت و شماره خانه ی شان را گرفت .کسی در خانه نبود و شماره ی منزل بهروان را گرفت .نبودن مادر ، هومن را نگران کرد اما چاره ای جز صبر نداشت .سرش را روی زانوی حامد گذاشت و به خواب رفت .
پسر جوان نمی توانست لحظه ای چشم بر هم بگذارد.به صورت معصوم هومن چشم دوخته بود و در فکر چاره ای بود تا بتواند اورا برای همیشه نزد خود نگاه دارداما این ممکن نبود. جدایی از هومن که تمام زندگی او بود آزارش می داد .پیشانی بلند و سفید هومن در تاریکی می درخشید. موهای کوتاه دو طرف صورتش ریخته بود.حامد نمی توانست باور کند این آخرین روز های با هم بودن است .تمام
آن سالها هومن را برای خود خواسته بود . اورا متعلق به خود می دانست گاهی که به آینده می اندیشید و تصور می کرد زنی در زندگی هومن خواهد بود که باعث دوری آنها از هم می شود دچار ناراحتی می شد آن موجود را که آرام روی زانویش سر گذاشته بود و به خواب رفته بود با تمام وجود دوست داشت و می دانست باید خودش را برای جدایی از او آماده کند نگاهش پر بود از محبت و فکری در ذهنش شکل می گرفت که گر چه ناپخته و عجولانه بود اما باعث آرامش حامد می شد .تصمیم خود را گرفت و میدانست باید هومن را هم از این تصمیم آگاه کند که اگر برای مدتی از هم دور شدند هومن فراموشش نکند و تنها به خاطر هم ، دوری را تحمل کنند. متوجه نشد چه زمانی به خواب رفت ،هومن که چشم باز کرد حامد رادید که تمام شب را نشسته تا او بتواند راحت بخوابد. عشقی که تمام آن سالها به حامد داشت می رفت تا رنگ دیگری پیدا کند ،با مهربانی او را روی تخت خوابانید و به آرامی از اتاق خارج شد، پیشخدمت را برای آوردن صبحانه صدا کرد.ظرف صبحانه را گرفت وارد اتاق شدو آن را روی میز گذاشت. حامد را دلش نمی آمد بیدار کند اما بدون او هم نمی توانست لب به چیزی بزند. حامد که بیدار شده پشت میز روبه رویش نشست و به محض آنکه به صورت پر اندوه هومن چشم دوخت به یاد شب قبل افتاده لبخندزد و با مهربانی گفت : هومن جان نگران نباش همه چیز درست می شه، بهتره صبحانه ات رو بخوری. هومن به آرامی گفت : دلم برای مامان تنگ شده این اولین باری بود که بی خبر از خونه اومدم بیرون ، قلب مامان ضعیفه و می ترسم اتفاقی براش افتاده باشه.
حامد گفت : پدر و مادر من هم نگران هستنداما می ترسم زنگ بزنم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:50 ب.ظ
 
ارسال: #9
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تو که مامان رو می شناسی اگر حکم کنه باید برگردم خونه کاش می شد خبری از آنها گرفت.می دونی که اگر اون طرفها برویم ممکنه اتفاقی بیفته هنوز نمی دونم چی شده شاید هم عابدی همه چیز رو گفته باشد.هومن باید صبر کنیم،وقتی...
وقتی چی؟مادرم تاحالا دیوونه شده اولین باره این قدر از هم دور شدیم من نگران مادرم هستم.
فایده نداره باید صبر کنیم سعی کن صبحانه ات را بخوری که ضعف نکنی.
هومن نگاهش کرد حامد گرچه سعی داشت خودش را خونسرد نشان دهد اما نگاه پراضطرابش از درون فریاد می کرد که او هم نگران است.
سعی کرد بیش از آن باعث آزار حامد نشد.به زحمت چند لقمه خورد و پشت پنجره ی اتاق به انتظار نشست.حامد به دنبال راهی بود که برای هومن حرف بزند باید به او می گفتکه طاقت دوری ندارد.کنا هومن نشست و گفت: هومن فکر می کنی چه اتفاقی بیفته ؟
هومن شانه بالا انداخت و گفت:نمی دانم فقط نگران مادرم هستم حامد دلم شور می زنه فکر می کنی تا الان فهمیده باشه که با عابدی درگیر شدیم؟من برای ا یادداشت گذاشتم و نوشتم که عابدی همه چیز را فهمیده همینطور بقیه بچه های باشگاه.خبر الان بین همه پخش شده و من دیگه نمی تونم برگردم.
می خواهی چه کار کنی؟
نمی دانم اما دیگه نباید اینجا بمونم ار آشناها موضوع رو بفهمند دیگه نمی تونم اینجا زندگی کنم.
حامد من همیشه از آینده می ترسیدم یک احساس موهووم و ناشناخته دارم.تا وقتی چیزی مشخص نشده بود از برملا شدن موضوع وحشت داشتم ،حالا از برخورد دیگران با این موضوع بعد از این که چطور باید خودم رو توجیه کنم و بعد هم رفتن و باز هم فرار کردن.
فرار؟
-حامد چطوری می تونم توی شهری زندگی کنم که آدماش 18سال من رو به چشم یک پسر دیده اند؟تقدیر برای من چی در نظر گرفته که اینطور آزارم میده.به خدا خسته شدم.از این دروغها،از این فرار از ترس همیشگی حتی از خودم که نمی دونم کی هستم!
حامد سر به زیر انداخت وچگونه می توانست سردرگمی او را بفهمد و کمکش کند.روز به سرعت سپری شد واما برای هومن لحظه ها به کندی می گذشت. با تاریک شدن هوا تصمیم گرفت به خانه بازگردد.اما حامد مخالفت کرد و شماره خانه را گرفت.ارتباط که برقرار شد صدای مادرش را شنید:بفرمایید!مطمئن شد آنها برگشتند خواست گوشی را بگذارد که خانم فراست گفت:حامد تویی؟
دیگر نمی توانست سکوت کند و گفت: الو مادر؟
با مهربانی گفت:سلام پسرم کجایی؟
لحن مادر او را واداشت بگوید:هتل هستم!
مادر که تمام شب قبل را در نگرانی گذرانده بود با تحکم گفت:هتل چه کار می کنی؟هومن هم انجاست؟
-بله مادر اینجاست!
هومن شاستی آیفن را ز تا گفته های خانم فراست را بشنود صدای او را شنید که گفت:حامد حرف بزن ببینم چه اتفاقی افتاده یک چیزهایی شنیده ام که اصلا باور کردنی نیست.تو مربی باشگاهت و مجروح کردی؟می دونی اون چی می گفت؟فریاد می کرد که هومن یک دختره وتمام این سالها درروغ گفته اصلا باورکردنی نیست و همه
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:51 ب.ظ
 
ارسال: #10
RE: میخواهم زندگی کنم (فاطمه حاجی بنده)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اصرار دارند تا هومن هرچه زودترپیدا بشه تا صحت حرفهای عابدی مشخص بشه.
مامان خانم بهروان؟حال اون چطوره؟
گوش کن حامد بهترهرچه زودتربرگردی خونه تو نباید خودت رو درگیراین موضوع می کردی عابدی ازشما شکایت کرده.
شکایت؟
اره،پدرت رو با سند ازاد کردم.اما خانم بهروان شب قبل توی بازداشتگاه بود.من که نمی دونستم باید چیکارکنم خودش هم که هیچ حرفی نمی زنه.امروز یعنی یک ساعت قبل حالش بهم خورد ازاداره ی پلیس زنگ زدند من هم که غیرازدکترمحمدی کسی رو نمی شناختم به اون زنگ زدم و خبردادم مثل اینکه حال خانم بهروان اصلا"خوب نیست.
هومن فریاد کشید:مادرم؟
خانم فراست که صدای هومن را شنید با تحکم گفت:حامد گوش کن چی می گم...
پسرجوان می دانست اگرمادر امر کند که بازگردد چاره ای ندارد به سرعت گفت:مامان فعلا"وقت ندارم خداحافظ!
گوشی را روی تلفن رها کرد.حال روحی هومن خوب نبود مادرهمه ی زندگی او بود.برخاست وسایلش را جمع کرد و گفت:باید بریم خونه ی دکتر؟
صبرکن ببینم هومن چی...
فریاد کشید:مگه نشنیدی حال مادرم به هم خورده اون طاقت دوری من رو نداره.
حامد آرام ترگفت:باشه می ریم فقط کمی آروم بگیر،یه اب به صورتت بزن تا تسویه حساب کنیم.دقایقی بعد ازهتل خارج شدند.فاصله ی هتل تا منزل محمدی را با تاکسی طری کردند.هومن دستپاچه و عصبی بود.دستش را روی زنگ گذاشت و فشرد.زمانی دست ازروی زنگ برداشت که فرشت سراسیمه مقابلش ایستاد و با ناراحتی گفت:
هومن توئی؟چی شده؟
هومن مضطرب گفت:مادرم...
مادرت چی؟
اینجاست؟
فرشته با سرعت گفت:نه،الان یک نفربه بابا زنگ زد،فکرمی کنم درموردت مادرت چیزی گفت چون بابام با عجله ازخونه رفت بیرون حالا چرا بیرون ایستادی؟.حامد به همراه هومن وارد شد.فرشته با حیرت به صورت منفعل و چشمان پراشک هومن چشم دوخت.علت حضورهومن و حامد را درآن ساعت نمی دانست و هنوز خبرنداشت چه اتفاقی برای خانم بهروان افتاده که پدربا آن وضعیت خانه را ترک کرد.زمانی که هومن نشست گفت:هومن اتفاقی افتاده؟
هومن نگاهش کرد نمی توانست حرف بزند.
فرشته لبخند شد و سعی کرد او را آرام کند.به او نزدیک شد و گفت:پسرخوب نصف عمرشدم دستت رو گذاشتی روی زنگ و بر نمیداری نمی گی من بدبخت توی خونه تنها هستم،شوکت که بیشترازساعت هشت اینجا نمی مونه،حالا اگه آروم ترزنگ می زدی نمی شد؟اقارو باش دانشجوشده اما هنوز فرهنگ زنگ زدن نداره.آقا هومن...
هومن بلند شد و با خشم شانه های اورا گرفت و تکان داد.فرشته با حیرت و وحشت گفت:آخه چی شده.هومن حرف بزن.
فریاد کشید:من هومن نیستم!
چی؟دیوونه شدی!
شانه های اورا رها کرد و نشست.با صدای بلند گریه کرد.فرشته به حامد چشم دوخت و ازاو خواست توضیح بدهد،حامد سربه زیرانداخت.
فرشته مبهوت گفت:هومن چرا درست حرف نمی زنی؟من که نمی دونم تو چی می گی...پسر...
هومن سربلند کرد به چشمان فرشته نگاه کرد طوری که او مجبورشد سکوت کند.هومن با ناراحتی گفت:من...من هومن نیستم.می فهمی؟
فرشته گفت:هومن تو چت شده؟پس تو کی هستی؟
هومن سررا میان دودست گرفت و گفت:هنوز هم می تونی به خودت افتخارکنی که دست هیچ نامحرمی دستت رو لمس نکرده،می دونی فرشته من...من یک دخترم.
فرشته آه کوتاهی ازحیرت کشید و گفت:چی؟پسرنیستی؟من که نمی فهمم چه اتفاقی برای تو افتاده.
هومن گفت:حق داری فرشته.خودم هم هنوز نمی دونم چی شده.
فرشته به حامد نگاه کرد شاید او بگوید که اشتباه شنیده است و هومن حقیقت را نمی گوید.
حامد به هومن نگاه کرد و گفت:من هم باورنمی کردم.
فرشته با دهان نیمه بازپس ازمکثی طولانی گفت:پس...تو یک دختری؟اما چطور ممکنه.
هومن با صدای بلند گریه کرد.دیگرنمی توانست خودرا کنترل کند.دیگرقادرنبود آن همه درد را تحمل کند.
فرشته با آن که هنوزهم به گفته های آنها تردید داشت به او نزدیک شد.دست روی شانه های او گذاشت.هومن سربرگرداند صورت پراشکش را روی دست فرشته نهاد و زمزمه کرد:فرشته باورمی کنی من یک دخترباشم؟
حامد بی تاب بود.پیش آمد مقابل پای هومن نشست،به چشمهای بارانی او خیره شد و گفت:هومن آروم باش هیچ اتفاقی نیفتاده همه چیزدرست میشه.دست فرشته را گرفت و گفت:دیگه چی درست می شه؟چطور آروم بگیرم،حامد جان می تونی دردم رو بفهمی من یک دخترم.هجده سال پسربودم اما نبودم.تنها آرزوم این بود که خودم باشم ازاون همه ترس فرارکنم ازآینده و گذشته فرارکنم اما حالا که همه چیزروشن شده مجبورم فرارکنم،مجبورم ازخودم بگذرم اما من نمی تونم و نمی خوام.چی کارباید بکنم که پسربمونم من نمی خوام یه دختر باشم اگه قرارباشه همه چیزعوض بشه چطور می تونم ازشماها جدابشم.باید راهی باشه که من اینجا کنارشما بمونم.
فرشته گفت:حتما"راهی هست اما چرا این همه مدت دروغ گفتی.من هنوزهم نمی تونم متوجه بشم پس پدرراجه به این حرف زد.
هومن برآشفت و گفت:پدرت به تو چی گفته؟
فرشته سرتکان داد و گفت:حرفی نزد.وقتی درمورد توازش توضیح خواستم گفت که نباید تنهات بذاریم باید به خواسته هایت احترام بگذارم.وقتی دلیل خواستم گفت تو تنهایی،باید کمک کنم،چیزی هست که اگرخودت بخواهی برای من حرف میزنی و درموردش توضیح می دی حالا منظورش رو می فهمم.فرشته من دارم دیوونه میشم.یک دنیا سوال دارم که هیچ جوابی نداره.پدرتو درمورد من وگذشته همه چیزرو می دونه درصورتی که من خودم نمی دونم.چرا این اتفاق افتاد.
فرشته با بی خبری سرتکان داد و گفت:من چیزی نمی دونم.پدرهیچ وقت دراین مورد برای من حرفی نزده بود.
هومن برخاست به طرف دستشویی رفت تا صورتش را بشود.هنوزخارج نشده بود که زنگ دربه صدا درآمد.فرشته که می دانست غیرازپدرباهمراهی خانم بهروان کسی نیست شاسی آیفن را فشرد و با بقیه منتظرآمدن آنها شد.وقتی دکترمحمدی دررا بازکرد هومن مادرش را دید که با رنگی پریده و حالتی غریب وارد سالن شد.با دیدن مادربه طرفش دوید.هومن درآغوش مادر ارام گرفت.هومن گفت:چی شده؟
خانم بهروان لیوان اب قندی را ازدست فرشته گرفت وگفت:عابدی ازتو و حامد شکایت کرده.روبه حامد گفت:پسرم با مادرت تماس می گرفتی نگرانت بود.حامد سربه زیرانداخت و گفت:نگران هومن بودم تازه به مادرزنگ زدم.خانم بهروان گفت:سه شنبه اولین جلسه ی دادگاه برگزارمیشه،پرونده ی هومن خیلی سریع مورد بررسی قرارگرفته و همه اصراردارند که موضوع هرچه سریع ترمشخص بشه،جناب سرهنگ می گفت چون این مورد استثناییه باید هرچه سریع تربه اون رسیدگی کرد.عابدی ازحامد به خاطر شکستن دندانش و ازتو به دلیل این که...چون می گفت ما فریبش دادیم وتو نقش پسروبازی کردی.
هومن مادررا مخاطب قرارداد و گفت:اماچرا؟من حتی خودم دلیل این کارو نمی دونم من نمی دونم چرا هجده سال به دروغ پسربودم چرا همیشه باید ازخودم و ازچیزی که بودم فرارکنم،من خودم هنوزنمی دونم کی هستم،دخترهستم اما تمام سالهای عمرم پسربودم.چرا مادر؟چطور باید بیام دادگاه و جوابگوباشم،من حرفی ندارم که بزنم چون چیزی نمی دونم اما تو مادر...تو همه چیزرو می دونی و باید به من بگی،سکوت دیگه کافیه.من باید جواب سوال های حامد و بدم.شانه های مادررا تکان داد و گفت:چرا؟به چه علت دروغ گفتی.تو مسئول تمام ناراحتی های من هستی.تموم این دردها رو به خاطرشما تحمل کردم.رو برگرداند و فریاد کشید:مامان چرا بدبختم کردی من هیچ وقت نمی تونم اون سالهای ترس رو فراموش کنم همیشه یک عقده،یه احساس گمشده،یه سایه ی هولناک ازگذشته با من همراهه.سایه ای وحشتناک و تو مادر...به طرف خانم بهروان برگشت و سخن دردهانش نیمه تمام ماند،چرا که رنگ صورت خانم بهروان سفید شده بود و چشمانش حالت عجیبی داشت،به خودش امد و فریاد کشید:مامان،مامان به خاطرخدا غلط کردم،حرف نزن فقط به من نگاه کن.
دکترودیگران دوراو جمع شدند.لیوان آب را به دست خانم بهروان دادن و پس ازپاشیدن چندقطره آب به صورتش خانم بهروان به خود آمد.سربه زیرانداخت و گفت:چی بگم هومن جان؟چطور باید برات بگم؟
هوم با نگران یگفت:فقط بگو بهترشدی!
دست اورا گرفت و گفت:فدای دل نازکت بشم.اره عزیزم حالم بهترشد.
فرشته با تلفن سفارش غذا داد.هنگام صرف غذا هیچ یک میلی به خوردن نداشتند اما ترجیح می دادند برای آنکه حرفی نزنند خود را با غذا مشغول سازند.پس ازغذا هومن و بقیه دورخانم بهروان نشستند.هومن مادررا مخاطب ساخت و گفت:این چندسال هرچی پرسیدم جواب ندادی حالا که حقیقت روشن مادر من باید بدونم چرا این همه سال مجبور به دروغ بودم.شما باید برای من توضیح بدی،همه چیزروبگو!قبل ازتولد من چه اتفاقاتی افتاده بود.دکترمحمدی همیشه کنارما بوده،نقش دکتردرزندگی من بیشترازپدرم بود چرا؟.حامد نگاهی به صورت فرشته انداخت.خانم بهروان با کمی تامل گفت:باشه حق داری بدونی امشب همه چیز رو می گم.اگربخواهی همین حالا همه چیزرو برات تعریف می کنم.حامد برخاست و فرشته نیزتبعیت کرد.حضورخود را درهنگام گفته های بهروان لازم نمی دیدند.هومن با ناراحتی گفت:چرا بلند شدید؟شما هم حق دارید بشنوید،تو حامد باید بدونی و باورکنی که من بی گناهم خودم هم نمی دونم چرا باید این همه سال با این وضع کناربیایم.حامد سرتکان داد و گفت:هومن شاید مادرت دوست نداره.خانم بهروان حرف اورا قطع کرد:نه پسرم تو و فرشته هم می تونید بشنوید و بدونید که من چاره ای جزدروغ نداشتم.خیلی سعی کردم حقیقت رو بگم اما وحشت ازآینده ی هومن مانع شد.شام هم بشینید و بشنوید حکایت زندگی سپیده ی بهروان رو.شاید با گفتن این حرفها آروم بگیرم.
آن روزها هفده سال داشتم،به قول دیگران زیبا و پرشوربودم.ازخانواده های اصیل و اشراف زاده-مادرم غرور بزرگان درباری را داشت.به هرحال یکی ازبزرگ زاده ها بود و پدربا همت و تلاش مضاعف خودش و ارثیه ی پدری تونسته بود به آن مقام برسد. مادربه من یاد داد که درمقابل همه باید مغرور بود.دختریک نجیب زاده نباید با همه کس هم صحبت می شد و به همه کس توجه می کرد.دختریک اشراف زاده باید خودش را بالاترازهمه بداند و درمقابل هرچشمی نباشد.اینها حرفهای مادرم بود و من تمام آن حرفها را یاد گرفتم که باید سخت و انعطاف ناپذیربود.ازهمان زمانی که خودم را شناختم مورد توجه قرار می گرفتم،زیبایی فوق العاده و چشم گیرنداشتم اما جذابیت صورتم برای دیگران خوشایند بود.درزمانی که دبیرستان می رفتم فخرفروشی نمی کردم و برای من مهم نبود که ثروت خانوادگی چقدره به هرحال من یاد گرفته بودم که با همه کس هم صحبت یا هم قدم نشوم.با همه دیرآشنا بودم و خیلی زود وقتی خسته می شدم می توانستم دل بکنم.با این حال دوستان زیادی داشتم.دغدغه چیزی نبود که داشته باشم و من به حضوردیگران اهمیت نمی دادم.اززمانی که دخترتیمساربهروان وارد جمع شد خیلی ها درموردش صحبت می کردند،درخانواده هایی که پسرجوان داشتند حرف سپیده بهروان زیاد گفته می شد اما من بی توجه به آن همه توجه به خودم فکرمی کردم.فکردرس و گرفتن دیپلم باعث می شد به حاشیه نپردازم.درماههای آخرتحصیل با دختری آشنا شدم که رفتارش برایم جالب بود.ازاشراف زاده ها نبود حتی با بقیه ی بچه ها هم فرق می کرد،زمانی که حجاب منع شده بود چادرسرش می کرد و می آمد دبیرستان.با وجود مخالفت مسئولان به کارش ادامه می داد و ازآنها باکی نداشت. پایداری او برای اثبات عقیده اش برای من جالب بود.وقتی که با اراده از عقیده اش دفاع می رکدبرایم جذابیت داشت و کم کم به طرف او کشیده شدم.عقیده اش برای من که همیشه پول و مال و اقتصاد و گاهی سیاست را درخانه شنیده بودم چیزتازه ای بود.ازطرف کادردبیرستان به طورغیرعلنی پیغام رسید که تماسم را بااو قطع کنم اما هرروز علاقه ی من به او بیشترمی شد و برای شنیدن حرفهایش کنجکاوی می کردم.درسخن گفتن مهارت خاصی داشت و آن قدر اطلاعات داشت که می توانست مخالفانش را قانع کند که به او ایراد نگیرند.چشمان با هوش او دفترومدیرمدرسه را می ترساند.برای من هشدارهای دفترودوستانم اهمیتی نداشتوکنجکاوی باعث می شد حرفهایش را بشنوم.زمانی که به من اطمینان پیدا کرد فهمیدم که با رژیم مبارزه می کنند.خودش و برادرش و تمام اعضای خانواده اش ضد رژیم بودند.پدربا این که مستقیم درامورکشور دخالت داشت اما پیش نمی آمد که درمورد سیاست حرف بزند.خصوصا آن روزها که مبارزها را می گرفتند.چیزهای زیادی ازاو یاد گرفتم.سال تحصیلی رو به پایان رفت اما من برای حفظ رابطه ام با او سعی داشتم به هرطریقی شده اورا ببینم.درآن روزها گروههای مخالف فعالیت گسترده ای راآغازکرده بودند.مهمان های پدرم دراین مورد زیاد حرف می زدند و درمجالسی که شرکت می کردم تا قبل ازآشنایی با آن دختربی نفاوت ازکنارآن حرفها می گذشتم.پدرم هیچ وقت درمورد کارش اظهارنظرنمی کرد،راضی به نظرنمی رسید اما شکایتی هم نداشت.گاهی که درمورد آن گروهک ها صحبت می کرد فکرمی کردم آنها را تشویق می کند اما اویک نظامی بود.دربین دوستان خانوادگی اقای محمدی با پدرم هم فکری بیشتری داشت.پسرش تازه وارد دانشکده پزشکی شده بود.خانم بهروان نگاهی به چهره ی منقلب دکترمحمدی انداخت و ادامه داد:پدرواقعا سعی داشت افکارش را پنهان کند اما بالاخره آن شب همه چیزرا فاش کرد.ما که افراد خانواده اش بودیم هنوزنمی دانستیم مخالف دولت بود یا موافق آن!آن شب پدردرراه بازگشت به خانه جوانی را روی زمین دیده بود.ازاتومبیل پیاده شده بود و به طرف او رفته بود.جوان که ازشدت درد چشم بسته بود گمان می کند پدرازدوستانش است تعدای اعلامیه را به طرف پدرمی گیردوخواهش می کند که ازآنجا فرارکند.پدرتحت تاثیرحرکت او قرارمی گیرد.برای پدرجالب بود آن دسته که به مبارزه می پرداختند جان خودشان را به راحتی می بخشیدند اما ازهدف دست برنمی داشتند.برای پدرحرکت او که برا یخودش تقاضای کمک نکرده بود و خواسته بود تا اعلامیه هابه دست دوستانش برساند کاری زیبا بود.دست اورا گرفته بود و آن جوان با دیدن یونیفرم پدرسعی درمخفی کردن اعلامیه ها کرده بود.پدرآن جوان را با خودش به خانه آورد.یادم هست که مادرم وحشت کرده بود و پدررا به خاطرآوردن او سرزنش می کرد.من ازنزدیک شاهد درد کشیدن او بودم اما جوان سعی داشت با گزیدن لب درد واقعی را مخفی کند،تیربه بازویش اصابت کرده بود و خون زیادی ازبازویش جاری بود.چاره ای نبود جزآن که ازاقای محمدی کمک بگیریم.مادرمی ترسید آقای محمدی عمل پدررا یک حرکت برخلاف رژیم حساب کند اما پدرجز به سلامتی آن جوان به چیزدیگری فکرنمی کرد.نیم ساعت بعد آقای محمدی و پسرش وارد شدند.به طور مختصرموضوع را اززبان پدرشنیدند.پدراز دانشجوی پزشکی خواست که تیررا ازبازوی او خارج کند.ساعد ترسیده بود اما چاره ای نداشت.مادرازعکس العمل آنها هنگام دیدن مجروح مبارز می ترسید اما هیچ یک ازآنها به پدرخرده نگرفتند.پدرم و اقای محمدی ازاتاقی که آن جوان درآن بستری بود خارج شدند مادرمی ترسید به محل زخم نگاه کند و من به خواست پدرکنارساعد ماندم تا تیررا بیرون بیاوریم.رنگ آن مرد پریده بود و عرق زیادی روی پیشانی اش نشسته بود.داشت دست و پا میزد.ساعد نگاهم کرد.می ترسید مشغول شود.زمزمه کردم:باید به اون کمک کنیم چاره ای نیست اگرهمین طور بازوش خونریزی کنه ازدست می ره.مشغول شد دستش می لرزید،کنارش ایستادم تا بتوانم کمکش کنم.وقتی پیشانی عرق کرده اش را پاک کردم گفت:اگر بمیره؟سپیده خانم می ترسم!
پنبه ی آغشته به الکل را روی زخم کشیدم و گفتم:باید سعی خودمون رو بکنیم که نجات پیدا کنه.این یک مبارزه و اگراتفاقی براش بیفته کسی چیزی نمی فهمه ولی باید به اون کمک کنیم.آرام ترشد و به کارش پرداخت.یک ساعت بعد با دستانی لرزان گلوله را ازبازوی او بیرون کشید.آن جوان ازشدت درد بیهوش شد.لبخند رضایت برلبهای ما نشست.گفتم:عالی بود.جواب نداد و با احتیاط روی زخم را پانسمان کرد.زمانی که ازاتاق خارج شدیم پدربانگرانی پرسید:تموم کرد؟ساعد گلوله را نشان داد و گفت:نزدیک بود من ازترس تموم کنم،واقعا"مشکل بود،من تا حالا یک چنین کاری نکرده بودم.مادرگفت:به خیرگذشت،آخه برای چی آوردیش خونه؟
پدربه آقای محمدی نگاه کرد و گفت:تحت تاثیرقرارگرفتم.وقتی من رو با دوستش اشتباه گرفت برای خودش کمک نخواست.خواست که اعلامیه ها رو به جای اون پخش کنم.واقعا"این بچه ها ازجون خودشون می گذرند،نمی دونم دنبال چه هدفی هستند اما هرچی هست برای اونها ازجون خودشون عزیزتره.خیلی جالب بود که ببینم یک نفرتوی اون وضعیت ازخودش بگذره و نگران چندتا ورق کاغذ باشه.
آقای محمدی گفت:من همیشه نسبت به اونها احساس خاصی داشتم.گفته ی اقای محمدی دیگران را برای نظردادن ترغیب کرد،اقای محمدی نگاهم کرد و گفت:سپیده خانم خیلی ساکتی؟برای ما حرف نمی زنی؟خجالت کشیدم که حرف بزنم.نمی دانم چه چیزی باعث شده که به آن حال بیفتم اما سعی کردم خوددارباشم با اطمینان گفتم:راستش من هنوزهم نفهمیدم این عده دنبال چی هستند اما حرفهای اونها واقعا"آدم رو تحت تاثیرقرارمی ده.وقتی فکرش رو می کنم می بینم حق با اونهاست.ما داریم به دولتی خدمت می کنیم که مردم رو برای بردگی می خواد.شدیم نوکروچشم و گوش خودمون رو به روی حقیقت بستیم.ازما بدبخت تر خودمون هستیم که باورنداریم به اندازه ی یک خارجی هم ارزش نداریم.این گروهها به نظرمن نه تنها نباید تنبیه شوند بلکه لایق پاداش هم هستند اونها با عقایدی که دارند و با نوع نگرشی که به حکومت دارند واقعا"می توانند برا یجامعه مفید باشند.ما خیلی ازخودمون دورشدیم و داریم فراموش می کنیم که انسانیم و خودمون حق نظردادن داریم درصورتی که هیچ کس برای نظرهای عامه مردم اهمیت قایل نیست.دوستی داشتم که برای اثبات حرفهایش حاضربود ازجان خودش مایه بگذارد و ما که طرفدار دولت هستیم آیا خودمون به افکاردولت اعتقاد داریم یا این سیاست دولت طوری هست که به خاطرش پافشاری کنیم؟آنچه می گفتم چیزی بود که بعدازآشنایی با دوستم به آن رسیده بودم ازحرفهایم استقبال خوبی شد.زمانی که به دیدن مجروح رفتیم بیداربود،صورتش رنگ پریده بود سعی کرد لبخند بزند نگاهم کرد و گفت:من هم تحت تأثیرقرارگرفتم.عباس به ما اعتماد پیدا کرد،خیلی چیزها گفت حرفهایی که تا آن روز نشنیده بودم و فکرمی کردم ارزش شنیدن ندارند.زمانی که عباس بهبود یافت رفت و آمد او به خانه ی ما زیاد شد.پدرکارش را حفظ کرده بود اما درباطن با اعمال دولت مخالف بود.او برای گروه عباس می توانست اطلاع رسان خوبی باشد.پدرخودش نمی توانست به دیدارعباس برود و من برای این کارنامزد شدم.درس و مدرسه ام تمام شده بود و اوقاتم را بی هیچ حرکتی سپری می کردم.شرکت درانجمن های آنها خالی ازلطف نبود و من باکمال میل برای آنها خبرمی بردم.ساعد سعی داشت دربرخی برنامه های گروه شرکت کند،شرکت او درجمع مبارزان نتایج مثبتی داشت اما دانشکده و حجم درس مانع ازآن می شد که ساعد چون من تمام وقتش را با گروه بگذراند.فاتح ازافراد فعال گروه بود. عباس،سبب آشنایی من و فاتح شد.پسری بود منطقی و تحصیل کرده که خیلی خوب ازعهده کارش برمی آمد.حرفهایش آنقدر درروحیه ی افراد گروه موثربود که آنها را برای هرحرکتی آماده می کرد.اعلامیه های آتشینی که او می نوشت و بین مبارزان پخش می کرد درانجام کارهای گروه موثربود.بارها ازدست ساواک گریخته بود و هیچ ردپایی ازخودش به جای نمی گذاشت.فعالیت ساواک درآن زمان بیش ازهمیشه شده بود.هرروز عده ی زیادی به زندان می افتادن و تحت ازارو شکنجه قرارداشتند. سرهنگ جاوید ازساواکیان معروف بود.رفت و آمد زیادی به خانه ی ما پیدا کرده بود که بی علت نبود.نام جاوید برای مبارزان شکنجه ی روحی بود.جاوید متخصص ابداع شیوه های جدید شکنجه بود.بلاهایی که او به سرمبارزان می آورد باعث مرگ بعضی ازآنها می شد.اعمال خشونت بارجاوید حیوان زبان بسته را هم به حرف زدن وا می داشت.جاوید برخلاف رفتارش قیافه ی جذابی داشت.آن چشمهای آبی و آن مژه های فرخورده خیلی ها را شیفته می کرد.مینیاتورکاملی بود که زیبایی اش قابل توصیف نبود برخلاف آن چهره ی به یاد ماندنی دلی ازسنگ داشت.جاوید آن قدرزیبا بود که بسیاری ازدختران جوان را مفتون خود کرده بود اما او خودش را اسیرکسی می پنداشت که بی خیال بود و قلبش برای آن نگاه آبی نمی لرزید.برای من بیشترشبیه تابلوی نقاشی بود که هنر دست هنرمندش را نشان می داد.به عقیده ی من خوک صفت بود اما فهمیدم جاوید هم می تواند عاشق باشد اون قدر هم که فکرمی کردم سنگدل نبود.بدترین انسان ها به روابط انسانی که می رسند مثل بقیه دارای احساس هستند.جاوید بارها دل شکسته بود با غرورش با حرفهایش و با بی اعتنایی هایش و حالا نوبت خودش بود که معنی بی اعتنایی را بفهمد.همیشه ازآن چشمهای آبی وحشت داشتم نه به آن دلیل که نگاهش ترسناک بود فقط می هراسیدم اسیرصورتش بشم و سیرتش را نادیده بگیرم.درکارها جدی بود و نرمش و انعطاف نداشت اما دربسیاری ازمواقع آن قدررمانتیک می شد که اگریکی اززندانی ها را برای ملاقاتش می بردی باورنمی کرد آن مرد چشم ابی و ان قیافه ی زیبا ساواکی سخت گیرزندان باشد.درابتدا متئجهش نبودم،اولین باردریک جشن دوستانه متوجه او دشم.دخترها با دست نشانش می دادند و آرزو می کردند جاوید مرد آینده شان باشد.اما من نمی دانم چرا درهمان نگاه اول ازاو خوشم نیامد.جذابیت چهره اش،پوست سفیدش و آن نگاه آبی همه می توانست باعث توجه شود اما درنگاهش چیزی بود که باعث می شد ازاو فرارکنم.سعی کردم تا می توانم ازاو و آن قیافه ی جذاب فاصله بگیرم،برخلاف میلم پیش آمد و خودش را معرفی کرد،خیلی زود خودم را پیدا کردم و بی تفاوت گفتم:خوشبختم.
پرسید:اون دخترها درمورد من حرف می زدند؟
سرتکان دادم و گفتم:حرف مفت می زدند.به نظرحرفهاشون مسخره بود کمی زیاده روی می کردند.
با تعجب نگاهم کرد سربه زیرانداختم تا تحت تأثیرچشمان آبی اش قرار نگیرم گفت:من حدس می زنم اونها درمورد حرف می زدند و فکرمی کنم زیبایی صورتم بازهم چشم یکی ازاونها رو گرفته،اون وقت شما می گویید مسخره بود؟
بلافاصله گفتم:این نظرشخصی من بود با اجازه!
خودم را رها کردم و به جمع دوستانم برگشتم فکرکردم ازحرفم رنجیده است اما برخلاف تصورم او را نسبت به خودم حساس کرده بودم.پدر برخلاف من ارتباط خوبی با جاوید برقرارکرده بود درمهمانی بعد او هم دعوت شد سعی کردم بی تفاوت بگذرم.ساعد محمدی را انتخاب کردم تا مجبورنباشم با جاوید هم صحبت شوم.حرفی نداشتم با ساعد بزنم اما بهتردیدم کناراو باشم تا درمقابل جاوید بنشینم و خودم را گم کنم.ساعد کم حرف و خجول بود می دانستم مهربان است.دل نازک بود و هنوزهم نمی دانم چطورشد که سراغ پزشکی رفت.ساعد تحمل دیدن بال و پرزدن پرنده ها را نداشت اما سراغ پزشکی رفته بود.اون ازخودش و احساسش کم می گفت.خانم بهروان سکوت کرد و به دکترنگاه کرد.دکترسربه زیرانداخت.حامد،هومن و فرشته نیزبه دکترنگاه کردند.خانم بهروان فهمیدکه رگبارنگاه آنها دکتررا ناراحت می کند شروع به صحبت کرد تا توجه آنها را به سوی خود جلب کند به ارامی گفت:دوست دارم امشب همه چیزرا بگم.ازخودم،تمایلاتم و احساسم و ...من آن شب سعی داشتم ازجاوید فرارکنم،خودم را نمی توانستم اسیرقفس چشمان جاوید کنم،فهمیده بود که قصد شکاردارد و من سعی می کردم تا می توانم به دانه های دام او طمع نکنم.می خواهم حقیقت را بگویم که رها شوم ازاین سردرگمی،ازاین همه انتظار!من درمقابل همان پسرآرام و کم حرف راحت تربودم تا جاوید.آن شب ساعد متوجه من شد برای آنکه خودم را مشغول کنم گفتم:با درس چه می کنید آقای دکتر؟
لبخند زد و گفت:چاره ای نیست و بایدساخت.قصد تمسخرنداشتم که گفتم:آقای دکترشما چه دردهایی رو درمان می کنید>گویا ناراحت شد چون گفت:لطف کنید من رو دکترصدا نکنید من رو ساعد صدا کنید خیلی بهتره این طوری احساس راحتی می کنم.
عادت نکرده بودم اشتباهاتم را قبول کنم،مادربه من یاد داده بود چون دخترتیمساربهروان هستم باید وقتی هم اشتباه می کنم انها رو نادیده بگیرم،به من یاد نداده بودند چطور درمقابل اشتباهاتم عذرخواهی کنم.بی آنکه بخواهم گفتم:قصد بدی نداشتم،اگرناراحت شدی معذرت می خوام.جمله ای به کاربردم که برای خودم هم عجیب بود.ازکنارش بلند شدم و به اتاقم رفتم.دیگردوست نداشتم به آن محیط بازگردم اما درست نبود مهمانان را تنها بگذارم.زمانی که ارام گرفتم پایین رفتم.دیگرهیچ تمایلی برای گفت و گو با ساعد را نداشتم با دخترها مشغول صحبت شدم بازهم حضورجاویدباعث شده بود که توجه دخترهای جوان به سوی او معطوف شود.بحث انها برای من خسته کننده بود هیچ تمایلی به شنیدن آن حرفها نداشتم.به نظربیهوده بود که درمورد شخصی که هیچ اشنایی با او نداشتم نظربدهم زمانی که سرمیزغذا قرارگرفتم بی اختیارسربلند کردم با حیرت دیدم که کنارجاوید نشسته و ساعد مقابلم بود.تمام اشتهای خود را ازدست دادم.همه با هم مشغول صحبت بودند جاوید ازفرصت بهره برد و گفت:من اون شب منظورشما رو نفهمیدم.قاشقم را به دهان نزدیک کردم و گفتم:چی؟اینکه من نظرم درمورد شما مساعد نبود؟
گفت:کمی عجیب بود-چرا چون قیافه ی زیبایی دارید فکرمی کنید برای اسیرکردن دیگران کافیه؟
با غرور گفت:کافی نیست؟
گفتم:شاید.البته یک استثنا داره-و شما استثنای قاعده ی من هستید؟-نظرمن خیلی مهمه؟
بله!
-چرا؟همیشه یکی قانون به تصویب می رسید اگرچه استثناءهم داشته باشد چندان مهم نیست-اما به هرحال عنوان می شه-سودی نداره که عنوان بشه.
برای من خیلی مفیده که بدونم-چرا؟
لیوان نوشابه اش را سرکشید و گفت:چون...اصلا"بی خیال!همه سرگرم خودشان بودند.تشنه ام بود خواستم آب بردارم که ظرف آب کمی دورتربود.انصراف دادم و فکرکردم بهتراست تحمل کنم اما همان لحظه لیوان ابی به طرفم گرفته شد.با تعجب نگاه کردم.ساعد دستش را جلوترآورد و گفت:مگه تشنه نبودین؟
بی هیچ واکنشی لیوان را گرفتم و خواستم آن را سربکشم که دیدم هم جاوید و هم ساعد متوجهم هستند.برای آنکه جاوید را برنجانم به ساعد لبخند زدم،بی آنکه بخواهم ساعد هم توجهم را جلب کرد و گفتم:ممنون!من آن شب دونفررا بازیچه ی دستم کردم البته غیرازمعین که نمی دانستم او هم متوجهم است.زمانی متوجه این موضوع شدم که پسازصرف غذا به من نزدیک شد و گفت:خوب روی جاوید و کم کردی!
با حیرت نگاهش کردم و گفتم:شما؟
با غرور پدرش را نشان داد و گفت:من معین پسرآقای اطهرهستم.اطهرازطرفداران پروپاقرص رژیم بود.یک مالک بزرگ و ثروتمند.
با خونسردی گفتم:چی به شما رسید؟خودش را جمع کرد و گفت:فکرمی کنه خیلی خوشگله...
به طرفش برگشتم و گفتم:نیست؟
معین نیم نگاهی به جاوید انداخت و گفت:چرا اما خیلی مغروره خوشم اومد!
ازچی؟
ازاین که به او کم محلی کردید.
من برای خوشایند شما این کارو انجام ندادم.-به هرحال برای من سود داشت-فکرمی کنم به اقتصاد علاقه ی زیادی دارید که درهرمورد سود و زیان رو درنظردارید.
گفت:من وکالت می خونم،البته باید ازحساب و کتاب سردربیارم.با این حرف موقعیت شغلی و تحصیلی اش را مشخص کرد.انتظارداشت با لحن بهتری صحبت کنم اما بی هیچ تغییرگفتم:موفق باشید.
ازاوجداشدم و نزد مادررفتم.برای مادرصحبت کردن من و جاوید مهم بود،به محض دیدنم ازجاوید پرسید.با خونسردی گفتم:چیزخاصی نگفت.یک نظریه و یک استثناء
مادرکه متوجه منظورم نشده بود گفت:دیدم داشتی با معین حرف میزدی،پسرخوبیه این طور نیست؟
شانه بالاانداختم وگفتم:نظرهمه یکی نیست!
مادردانست که معین را نپسندیدم.آن شب گذشت.سه روزبعد بود که احساس خستگی کردم.حوصله ام سررفته بود به آصفه خبردادم که می خواهم او را ببینم.این نام هومن را تکان داد با دقت بیشتری به گفته های مادرگوش داد.خانم بهروان گفت:دلم برایش تنگ شده بود. ایده های جالب و اعتقاداتش مرا به ذوق می آورد.با او تماس گرفتم باورنمی کرد بعدازاین مدت سراغش را گرفته باشم.خواستم که روبروی پارک منتظرم باشد.برای آماده شدن به اتاقم برگشتم.صدای تلفن بلند شد.مادرصدایم زد و گفت:با تو کاردارند.
با حیرت گفتم:کیه؟
معین اطهر!
کی؟
معین پسرآقای اطهر!
با تعجب گوشی را برداشتم و گفتم:بفرمائید...
صدای خودش بود که گفت:سپیده خانم؟
بله
نشناختید؟من معین هستم اگریادتون باشه چندشب قبل توی مهمانی همدیگه رو دیدیم.
بله امری دارید؟
الان چه کارمی کنید؟
گفتم:حوصله ام سررفته و بیکارم.
به سرعت گفت:پس منتظرم باشید خداحافظ.
خواستم حرفی بزنم که قطع شد.ازمادرجداشدم و به محض اینکه دررا بازکردم معین را دیدم که قصد درزدن دارد با حیرت گفتم: پروازکردید؟
خندید و گفت:نه بابا همین نزدیکی ها بودم.می خواهید برید بیرون؟
سرتکان دادم.گفت:پس سواربشید که من هم هوس بیرون کردم.گفتم:چرا باید با شما بیایم؟
مجبور نیستید.راستش...یعنی دعوت کردم که با هم یک گردش دوستانه داشته باشیم.
من فعلا"کاردارم متاسفم!
می تونم جایی که می رید برسونمتون.
چاره ای نبود سوارشدم.باید یک جوری اورا دست به سرمی کردم.صلاح نبود او با آصفه روبرو شود.مقابل پارک قصد پیاده شدن کردم.با سماجت گفت:اتفاقا"هوا خیلی خوبه.
من امروز همراه دیگه ای دارم.
باسرعت پرسید:یک آقا؟
خیریکی ازدوستان دوران تحصیل.
لبخند زد و گفت:فردابرای من وقت دارید تا با هم بریم گردش؟
ناچارخواسته اش را قبول کردم و گفتم:پنج بعدازظهرفردا.
با خوشحالی گفت:میام دنبالتون.
ازاتومبیل پیاده شدم نفس راحتی کشیدم و زمانی که ازرفتن او مطمئن شدم به راه افتادم.آصفه منتظربود.حرفهای زیادی برای گفتن داشتم.زمانی که ازعباس و آنچه اتفاق افتاده ود برایش گفتم خیلی خوشحال شد.درمورد گروهها و اهداف آنها برایم توضیح داد به قدی جالب حرف می زد که شیفته ی همکاری با آنها شدم.درپایان دیدارآن روزقرارگذاشتیم تا به دیدن دوستان او برویم.ازقولی که به معین داده بودم پشیمان شدم اما برای رهایی ازدست او چاره ای نداشتم.فردای آن روزبه سراغم آمد.با او بیرون رفتم.گویا ازاین رابطه خوشحال بود،تا آن روزتقاضای ازدواج را خیلی سریع و بی هیچ فکری رد کرده بودم و رابطه ی من و معین برای مادرجای خوشحالی داشت.درخانواده ی ما رسم بود که به هربهانه ی کوچک و بزرگ مهمانی هایی برگزارشود.پدریک مقام سیاسی بود و رفت و آمدهای زیادی داشت.پدربه دلیل موقعیت شغلی اش مجبور بود تمام آن
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-02-1391 11:51 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان