معجزه شرقی ( اعظم شکر کار ) - صفحه 6 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
زمان کنونی: 15-09-1395،08:13 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 58
بازدید: 1667

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
ارسال: #51
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b]-چرا ولی تو اتاق شه از وقتی نامزد شده آنقدر بد اخلاق شده که کسی نمیتونه باهاش دو کلام صحبت کنه که میزنه زیر گریه . دختره انگار برگشته به دوره پنج سالگی اش
-میتونم برم پیشش ؟
-از نظر من اشکال نداره ولی اول از خودش اجازه بگیر
-پس با اجازه
-برو پسرم . شاید تو تونستی سر عقل بیاریش
از پله ها بالا رفتم مقابل اتاقش ایستادم با پشت دست چند بار به در ضربه زدم . صدای شهرزاد خسته به گوشم رسید
-آرمین خواهش می کنم دست از سرم بردار
-منم سامان . میتونم بیام تو ؟
-چند لحظه صبر کنید ...
بعد از گذشت دقایقی در بار شد آرام از در گذشتم . وارد اتاقش شدم . بر خلاف همیشه در اتاقش باز بود و من درون ان را می دیدم بسیار کثیف و نامرتب بود . آهسته سلام کرد . همان گونه جوابش را دادم . با دست به صندلی اشاره کرد و گفت
-لطفاً بنشینید
-متشکرم
خودش هم روی تخت خوابش نشست . لحظاتی در سکوت تماشایش کردم . سرش را پایین انداخت لبش را به دندان گرفت
-اهواز خوش گذشت ؟
از جیب شلوارم دستمالی در آوردم . به طرفش گرفتم . متعجب نگاهم کرد . به لبش اشاره کردم و گفتم
-بگیر لبت داره خون میاد ...
به سرعت دستمال را از دستم گرفت و روی لبش گذاشت . من همچنان حرکات شتاب الودش را زیر نظر داشتم . هنگامیکه خون بند آمد .
-اهواز خوش گذشت
-اول تو به سوالم جواب بده . چرا این تصمیم احمقانه را گرفتی ؟ می دونی با این کارت چه به روز خودت و من آوردی ؟
-خواهش می کنم تمامش کنید . من تصمیم گرفتم که به نفع هر چهار نفرمون باشه
-کیانوش که داره برای به دست آوردن من لحظه شماری می کنه از طرفی شما هم به هیچ دغدغه ای به وصال یار می رسید . پس دیگه مشکل چیه ؟
با عصبانیت از روی صندلی برخاستم و گفتم
-تو اشتباه می کنی شهرزاد . من ثریا را دوست ندارم . برداشت تو اشتباه بوده
-دیگه نمیخواد نقش بازی کنی . خود ثریا همه چیز را برای من شرح داده . حالا نه تنها من بلکه همه اعضای خانواده فهمیده اند . که تو و ثریا همدیگر را دوست دارید . و می خواهید به زودی با هم ازدواج کنید
-اینها همش دورغه . شهرزاد تو چرا باور کردی ؟
-نه دروغ نیست . در ضمن نمیخواد دچار عذاب وجدان بشوی چون آرمین همان لحظه که تصمیم گرفت اون سم لعنتی رو از تنش بیرون بریزه برای همیشه ثریا رو به دست فراموشی سپرد
ان روز پس از کلی بحث به حالت قهر خانه ی مادر را ترک نمودم در حالی که نه مادر و نه آرمین . از موضوع بحث ما دو نفر سر در نیاوردن و من اطمینان دارم که شهرزاد هم در باب کلمه ای به آنها نخواهد گفت
[/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-12-1392 11:53 ق.ظ
 
ارسال: #52
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b][b][b]تمام اصرار ها و التماس های من بی نتیجه ماند و شهرزاد به عقد کیانوش در آمد . با اصرار مادر حاضر به شرکت در مراسم عقد کنان شهرزاد شدم . دلم نمیخواست کسی کوچکترین حدسی در رابطه با من و شهرزاد به ذهنش راه دهد . بعدازظهر شیک پوش تر از همیشه به خانه مادر رفتم . وقتی رسیدم بی هوا در گوشه ای نشستم . و به حرکات دیگران نگاه می کردم . از شهرزاد خبری نبود . گویا داماد او را به آرایشگاه برده بود . غرق در افکارم بودم که صدای تلفن مثل چکش بر اعصابم فرود می آمد برای آنکه بیشتر از ان زنگ نخورد گوشی را برداشتم . صدای نسیم در گوشم پیچید
-سلام آقا سامان
-سلام بفرمایید
-آقا سامان به دایی شاهین بگید بیاید آرایشگاه دنبال ما . همین الان کیانوش تماس گرفت و گفت ماشینش در راه جوش آورده و نمیتونه به موقع خودش رو برسونه
-باشه بهشون می گم
-متشکرم خداحافظ
-لطفاً اسم آرایشگاه رو بگید مثل این که یادتون رفت
-اه ببخشید . آرایشگاه ...لطفاً آدرس رو یادداشت کنید
-بگید متوجه می شم
بدین ترتیب آدرس را از نسیم گرفتم . سپس به دنبال شاهین رفتم . تابه او بگویم اما نبود . مادر و آرمین که متوجه حرکات من بودند گفتند
-سامان دنبال کی می گردی ؟
-شاهین نسیم تماس گرفت و گفت شاهین بره دنبالشان
مادر گفت
-وا .....چرا شاهین ؟ پس کیانوش کجاست ؟
-ماشینش جوش آورده
-ای وای ....حالا چه وقت این برنامه بود من شاهین رو فرستادم بره کیک از قنادی بگیره
آرمین گفت
-خب پس با این حساب زحمت آوردن عروس میافته گردن سامان
-من ؟
-اره مادر چه اشکالی داره . زود باش . زود باش پسرم . الا نه که مهمونا برسن
ناخواسته به راه افتادم در حالی که ناراحت بودم . ماشین را با صدای وحشتناک از حرکت انداختم با دسته کلید به شیشه سالن زدم زن جوانی با چادری رنگی در را باز کرد با دیدن من هیجان زده شد و گفت
-بفرمایید آقا امری دارید ؟
سعی کردم به چشمان وقیح ش نگاه نکنم
-لطفاً به عروس خانم و همراهشون بگید آمده اند دنبالشون
-اوه لطفاً فامیلتون
-کلاین
سپس غضبناک را به زن دوختم . حساب کار دستش آمد پرده را کنار زد و به داخل سالن رفت . لحظاتی بعد از ان شهرزاد از سالن خارج شد با تعجب به شهرزاد که کاملا در پوشش چادر فرو رفته بود نگریستم . نسیم بی خیال همه چیز به سرعت رفت و در صندلی عقب نشست . بدبختانه سطح آرایشگاه از خیابان با چندین پله از هم جدا می شد و این برای شهرزاد مشکل بود او ابتدا سرش را کمی بالا آورد و زمانی که فهمید نسیم در کنار او نیست . ناچار از من کمک خواست با لحنی غمزده گفت
-آقا سامان میشه به من کمک کنید
ناخودآگاه در کنارش قرار گرفتم با صدای مرتعش گفتم
-دست تو بده
از زیر چادر به گونه ای که حتی دستش را هم نمیدیدم دستش را در میان دستم گذاشت و من آرام آرام او را به پیش می بردم . وقتی از پله ها به زیر آمد در جلو را برایش باز کردم و کمکش کردم تا سوار شود . آنگاه خود هم سوار شدم . نسیم انگار به ما شک کرده بود با تعجب ما را نگاه می کرد . برای این که از نگاه های او راحت شوم عینک دودی ام را به چشمانم زدم . ماشین های دیگه موقعی که از کنارم رد می شدند بوق می زدند و تبریک می گفتن .دیگر چیزی به رسیدن مان نمانده بود که نسیم من من کنان گفت
-آقا سامان میشه بوق بزنید . به سلامتی ما داریم عروس می بریم
بی آنکه جوابی بهش بدهم دستم را روی بوق گذاشتم و یک لحظه هم بر نداشتم . خشمم رو روی بوق ماشین خالی کردم . هنگامی که به منزل رسیدیم . گروه کثیری از همسایگان از منزل ها بیرون آمده بودند . در را برای پایین آمدن شهرزاد باز کردم خواستم او را کمک کنم که صدای مردی از پشت سرم گفت
-لطفاً اجازه بدهید این یک قلم کار کوچک رو خودم انجام بدم
[/b][/b][/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-12-1392 11:54 ق.ظ
 
ارسال: #53
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آخرین ویرایش در 16-12-1392 11:55 ق.ظ توسط moderator
با بهت به مردی با جثه ای ریز و قدی که شاید فقط پنج سانتی متر از شهرزاد بلند تر بود چشم دوختم . یعنی او چه کسی بود ؟ آیا داماد او بود ؟ یعنی ممکن بود که این انتخاب شهرزاد باشد . و مرا پس زده باشد .
مرد که مرا در سردرگمی دید لبخندی زد و گفت
-من کیانوش بهزادی هستم
سپس خنده بلندی کرد و گفت
-آقا شما چرا ماتت ون برده ؟ عروس خانم باید ماتش ببره
پوز خندی زدم و با کنایه امیزی که می دانستم شهرزاد هم می شنوند گفتم
-اوه . عروس خانم حتما ماتش برده که شما رو انتخاب کرده
روی کلمه ای مات تاکید بخصوصی کردم . مرد که حرف مرا تمجیدی برای خود فکر کرد گفت
-صد در صد
از خشم داشتم منفجر می شدم . ولی چیزی نگفتم . فقط لبخند زدم .
-راستی هر چند که شما خودتون رو معرفی نکردید ولی شما از قبل معرفی شدهاید . می خواستم بگم از آشنايی با شما خر سندم
او را نمونه بی ریایی و راستی دیدم . دلم به حالش سوخت . برگشتم با صمیمیت باهاش دست دادم و رو بوسی کردم و به او تبریک گفتم . موقع رو بوسی تا حد زیادی خم شدم تا صورتش را ببوسم . بی هیچ کلام دیگری از آنها دور شدم . دیگر شهرزاد و کیانوش را ندیدم . ماننده مرده ای متحرک ایستاده بودم . به شهرزاد که پای سفره عقد نشسته بود نگاه می کردم . این اولین مراسم عقد مسلمانان بود که میدیدم . چیزی از ان دست گیرم نشد . فقط زمانی به خود امدم که شهرزاد بله را گفت و شهین و مریم خانم با هلهله نقل بر سر و روی عروس و داماد ریختند . طاقت نیاوردم و با سرعت خارج شدم . مادر هم در پی من از اتاق خارج شد . به آشپزخانه رفت بی آنکه مهلت حرف زدن بدهم جعبه کادویی کوچکی را از جیبم خارج کردم و در دست مادر گذاشتم . به او گفتم که ان را به دست شهرزاد برساند
-کادویی چیه ؟
-برای چی می پرسی ؟
-خوب معمولا هدایای هر کسی رو با صدای بلند عنوان می کنند میخوام بدونم که اشتباه نشه
-سکه طلا
-آفرین پسرم خوب چیزی گرفتی
تشکرات مادر را به جواب گذاشتم و به سرعت از خانه خارج شدم . به منزلم بازگشتم . در حالی که با خودم فکر می کردم او با این عمل هم خودش و هم من را بدبخت کرد
دقیقا سه هفته پس از عقد شهرزاد ثریا به خواستگاری مرد میانسالی که قصد خروج از کشور را داشت پاسخ مثبت داد و همه را در حیرت فرو برد
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-12-1392 11:54 ق.ظ
 
ارسال: #54
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
در جشن حنا بندان شهرزاد شرکت نکردم . در خانه ماندم . که تلفن های مادر جهت حضور در جشن به حد نهایت رسید تلفن را از پریز قطع کردم تا دیگر صدایش در خانه نباشد .ان شب بعد زا چیزی حدود چهار ماه به سراغ مشروب رفتم .دوست داشتم تمام افکار از ذهنم پاک بشه
به علت مصرف بیش از معمول همان جا روی کاناپه خوابم برد . نزدیکی ظهر بود که با صدای زنگ خانه از خواب پریدم . با بی حالی به ان سو رفتم در را گشودم .هنوز چشمانم خوب نمیدیدم با سیلی محکمی که بر گونه ام فرود آمد خماری از سرم پرید . وقتی حواسم سر جایش آمد شاهین را دیدم که خشمگین نگاهم می کرد
-فکر نمیکردم تا این حد احمق باشی یعنی ثریا تا این اندازه برای تو مهم بود که به خاطرش خودت را به این روز بی اندازی ؟
انقدر خندیدم که اشک در دیدگانم جمع شد .
در دل گفتم
-تو احمقی نه من تو احمقی که حرف شهرزاد را باور کردی و گمان بردی من طالب ثریا هستم
گلویم از تشنگی می سوخت گیلاس را پر از نوشیدنی کردم و ان را بر لب نهادم شاهین با عصبانیت ان را از دستم گرفت و به گوشه ای پرتاب کرد با این عملش فریاد زدم
-تو این جا اومدی که چی بشه ؟ چی از جون من می خوای ؟
-تو باید امشب به جشن شهرزاد بیایی
-برای چی ؟
-لعنتی تو فکر می کنی که کیانوش بعدها به شهرزاد زخم زبون بزنه که عمویت در عروسی شرکت نکرد
-عمو ؟
-بله عمو . ما به تمام اقوام کیانوش گفته ایم که تو عموی شهرزاد هستی
-این به من ربطی نداره
-چرا اتفاقا خیلی هم ربط داره
-یعنی شما می گویید من به عنوان عمو در جشن آنها شرکت کنم
-بله
سرم را بالا و پایین کردم و گفتم
-باشه من به عنوان عمو در این ضیافت شرکت می کنم حالا تنهایم بگذار .
شاهین خوشحال شد در حالی که بسوی در می رفت
-حالا که تصمیم داری در جشن حاضر شوی بهتره دیگه لب به این زهرماری نزنی چون اگر کسی نزدیکت بشه ...
-شاهین ؟
-به طرفم چرخید و نگاهش را به من دوخت
-یادت باشه من امشب میام ولی فقط به عنوان عمو ...اینو فراموش نکن
سرش را به ارامی تکان داد و رفت . با رفتن او دوباره اندکی نوشیدم و باز به فکر فرو رفتم


پایان فصل 19
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-12-1392 11:55 ق.ظ
 
ارسال: #55
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 20


شب پس از اصلاح صورت به حمام رفتم بعد از ان کت و شلوار جدیدی که تازه خریده بودم پوشیدم و کروات زیبایی را که ماریا از پاریس برایم آورده بود را بستم . سپس سوار ماشین شدم و یکراست به گل فروشی رفتم و دسته گلی را که سفارش داده بودم گرفتم و به طرف تالار رفتم . تالار را غرق نور دیدم . آرمین و شاهین به همراه دو تن از اقوام داماد کنار در ایستاده بودند ارمین قبل از شاهین مرا دید به سویم آمد یک تای ابرویش را بالا برد و با لبخند گفت
-به به چه خوش تیپ حتی جناب داماد هم به پای تو نمیرسد چه خوب کردی که آمدی کتایون خانم باید بفهمد از دست دادن ثریا برای تو مسئله بسیار ناچیزیه
پوز خندی زدم و سکوت کردم . شاهین نیز خوشحال شد از آمدن من . مرا به درون دعوت کرد اما من به داخل نرفتم . همان جا کنارشان ایستادم . هنوز ساعتی از حضورم نگذشته بود که مادر با چادر کنارمان آمد با اعتراض گفت
-شما سه نفر چرا داخل نمیشوید مثل افراد غریبه این بیرون ایستاده اید ؟ دخترم که جز شما چند عمو کسی رو نداره . پس نگذارید احساس تنهایی بکند . او حالا به وجود شماها نیازمند است
شاهین گفت
-چشم حالا خدمت می رسیم
او با کلام شاهین به درون رفت شاهین به من و آرمین گفت
-برویم داخل . تمام مدعوین حضور دارند و دیگر نیازی به ماندن نیست
در یک لحظه تمام بدنم خیس عرق شد . من نمیتوانستم شهرزاد را در کنار مرد دیگری ببینم . سرم را رو به آسمان کردم و گفتم
-اه خدایا تو کمکم کن تا بر خود مسلط شوم
ابتدا شاهین بعد آرمین بعد هم من وارد شدیم با ورود ما سه نفر به سالن پذیرایی نگاه تمام اقوام داماد به روی ما سه نفر ماسید . پس از چندی پچ پچ های در گوشی شروع شد . شاهین با لحن خنده داری گفت
-پسرهای خوب و سنگینی باشید گمان کنم در این مجلس چند تایی خواستگار پیدا کنید . خودتان که بی عرضه هستید لااقل بگذارید شاید دختران به خواستگار شماها بیایند
من به لبخندی اکتفا کردم . اما آرمین به قهقهه افتاد . دقایقی از حضورمان نگذشته بود اما هنوز شهرزاد را ندیده بودم . به همین دلیل احساس راحتی کردم در همان حال آرمین به پهلویم کوبید و گفت
-تورو خدا نگاه کن همه دخترا میخت شدن
-حسودی ؟
-چرا که نه هیچ کس به من توجه نداره
-مقصر خود تی اگر خودتو اون طور بدبخت نمیکردی حالا با اون تیپ و اندامی که داشتی طرف توجه دخترا بودی
-اره حق با توئه من اشتباه کردم ...................ا سامان بلند شو عروس و داماد می خواهند برقصند
از روی صندلی بلند شدم . با گرفتن رد نگاه آرمین کیانوش را دیدم که دستش را دور کمر شهرزاد حلقه کرده چشمانم را بستم جهت نگاهم را تغییر دادم بی گمان شهرزاد مرا ندید چرا که درست پشت به من ایستاده بود . از حرفهای آرمین فهمیدم که شهرزاد رضایت نمیدهد تا رقصی را با داماد آغاز گر باشد در یک ان تصمیمی جنون امیز گرفتم قبل از این که رایم برگردد با گام های بلند در حالی که سد مستحکم میهمانان را می شکستم جلو رفتم و خود را به شهرزاد رساندم او در لباس عروسی و آرایش ملایم براستی که یک پرنس زیبا شده بود با دیدن من لحظاتی مات شد کیانوش با لبخندی گفت
-خوب شد که آمدید آقا سامان شاید شما برادرزاده تان را نصحیت کنید نرم شود و دلش به حال من بی نوا بسوزد و یک دور با من برقصد
-کیانوش خان برادر زاده من دختری بسیار خجالتی است اجازه بدهید یک دور با عمویش برقصد قول می دهم بعد از این شرم و حیّا را کنار بگذارد و با شما ...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-12-1392 11:56 ق.ظ
 
ارسال: #56
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
کیانوش ذوق زده گفت
-بله متوجه منظور تان شدم استدعا می کنم چه کسی به دختر از عمو نزدیک تر ؟
شهرزاد با دهانی باز نگاهم می کرد جرات یک کلام مخالفت را نداشت نگاهم از او دزدیدم و رو به کیانوش که سعی داشت میهمانان را کنار بزند گفتم
-کیانوش خان لطفاً از گروه ارکستر تان بخواهید یکی از آهنگهای ملایم را بنوازد
صدای آرام ولی خشمگین شهرزاد گفت
-شما خیلی کینه ای هستید
-متاسفانه دیر فهمیدید خیلی دیر ....
نگاه پر از خشمم را به او دوختم
-ولی من با شما نمیرقصم
-اه چه دختر نجیبی . اما بهتره فراموش نکنی تک تک اعضا خانواده من و ترا به عنوان عمو و برادر زاده به اقوام همسرت معرفی کرده اند اگر تو از رقصیدن با من بپرهیزی شک آنان را بر انگیخته ای . تو که نمیخواهی مراسم عروسی برهم بخورد می خواهی ؟
سرش را بلند کرد چشمان زیبایش را حلقه ای اشک پر کرده بود
-پس باید منتظر عواقبش از جانب عمو شاهین و سایرین باشید
پوز خندی زدم دستم را به سویش دراز کردم . با ترس دست لرزانش را در دستم نهاد . ما دو نفر رقص را آغاز کردیم که هر چند برای من شیرین بود اما شهرزاد مثل بید در میان بازوانم می لرزید . در حین انجام رقص یک بار نگاهم به منصور افتاد که گوشه ای تنها ایستاده بود وقتی فهمید که اون را نگاه میکنم لبخندی غمگین زد و لیوان نوشیدنی اش را بالا گرفت و سرش را به نشانه ای احترام اندکی خم کرد . در حالی که حلقه ای اشک نگاهش را تار می نمود . پس از او نگاهم به شاهین و آرمین افتاد که با حیرت مرا می نگریستند . شاید انتظار این کار را نداشتند . آهنگ که به پایان رسید . همه برای ما دست زدند . شهرزاد از شدت استرس در استانه بی هوشی بود آرام بازویش را گرفتم و او را به سوی مبلی که برای او اختصاص داشت بردم و نجوا کردم
-از این که یک دور با من رقصیدی متشکرم . هیچ وقت این لحظات به یاد ماندنی را فراموش نمیکنم
آنگاه دست در جیبم کردم و سرویس جواهری که از قبل برای او هدیه گرفته بودم تقدیمش کردم . سپس بدون آنکه نسبت به اعتراضات گسترده ای شاهین توجه کنم جشن را ترک کردم . شاهین خشمگین بود گفت
-سامان تو که هنوز شام نخوردی یه ریزه صبر کنی شام آمده است
-متاسفم باید بروم . نمیتونم شلوغی را تحمل کنم . سرم به شدت درد می کنه
در ماشین نشستم و شاهین گفت
-سامان اگر بر تو خشم گرفتم مرا ببخش . قصد بدی نداشتم میدانی وقتی تو و شهرزاد را دست در دست هم دیدم حس کردم ...
-مهم نیست چی حس کردید . همان طور که بین همه شایع کردید من به عنوان عمو با او رقصیدم و در جشن شرکت کردم . باور کن منظور خاصی نداشتم . فقط می خواستم اضطراب را از او دور کنم . شب بخیر
-شب بخیر . اروم رانندگی کن مواظب جاده باش
-حتما خدا نگهدار
-خداحافظ . امیدوارم هر چه زودتر جشن عروسی تو را راه اندازی کنیم
از پیچ کوچه گذشتم .چهره ام از اشک خیس شده بود یک خیابان مانده به خانه از حرکت ایستادم و به خانه خیره شدم . از ان شب به بعد ان مکان منزل مشترک شهرزاد و کیانوش می شد . از سر درماندگی اه بلندی کشیدم درست یک خیابان بعد از ماشین پیاده شدم و به خانه م پا نهادم . بی حوصله بودم .نگاهم بی هدف روی لوازم درون خانه به گردش دادم . یادم آمد که تمام اسباب و لوازم را با شور و شوقی فقط برای راحتی شهرزاد تهیه کردم . خوابم نمیرفت . ترسی موهوم به دلم چنگ می زد . با نگاهی به ساعت فهمیدم سه ساعت از ورود م به خانه می گذرد آنقدر بی تاب بودم که دوباره از خانه خارج شدم . باران به شدت می بارید . تا سر خیابان که رسیدم تمام لباس های خیس شد. باران نرم نرمک می بارید و از شدت دقایقی پیش کاسته شده بود یاد اخرین لحظات حیات پدر و گفتگوی او با من و یاد ان شب زیبا که شهرزاد از ترس غرّش رعد بی اختیار در آغوشم بود اه که چه لذتی می توانست داشته باشد بوسه بر چهره شرم الودش به هنگام جدا شدن از من شب به نیمه رسیده بود قصد برگشت داشتم که صدای تصادف ماشین و خرد شدن شیشه هایش مرا به خود آورد ابتدا گمان کردم دچار توهم شدم اما هنگامی که کشیده شدن چرخهای ماشین را بر روی آسفالت شنیدم فهمیدم که اشتباه نکرده ام . به سرعت به مکان مورد نظر رفتم. جمعیت کثیری در خیابان دور ماشین آراسته شده ای که بدون شک به عروس و داماد شور بخت تعلق داشت گرفته بودند . جمعیت را کنار زدم . با رسیدن به ماشین و دیدن چهره خون الود داماد موی بر اندامم راست شد . او کسی جز کیانوش نبود به مردمی که اطرافش را گرفته بودند کمک کردم تا از میان ماشین درهم کوبیده شده بیرون کشیده شود نبضش را به دست گرفتم ولی دیگر برای هر کمکی دیر شده بود سرش با شدت هر چه تمام تر به شیشه خورده بود و در جا فوت کرده بود به مردم اهمتی ندادم به سوی شهرزاد رفتم لباس سفیدش به رنگ قرمز در اومده بود بوی بنزین فضای ماشین را گرفته بود به احتمال زیاد چند لحظه دیگر منفجر می شد . شهرزاد را روی دست گرفتم بیش از چند قدمی دور نشده بودم که صدای انفجار بلند شد . به عقب برگشتم ماشین به ان زیبای به کوهی از اتش تبدیل شده بود جمعیت که با صدای ترکیدن ماشین روی زمین خوابیده بودند به پا خاستند . بعد از ان هر کدامشان انجام کاری را بر عهده گرفتند . چندین نفر با آوردن خاک های باغچه خانه شان سعی در خاموش کردن ماشین داشتند . چند نفر دیگر جسد کیانوش را در گوشه ای نهادند . چند نفر دیگر به خانه های شان رفتند تا هر کدام تماسی با اتش نشانی . بیمارستان . پلیس داشته باشند . با کمک یکی از همسایگان پریشان و حال شهرزاد را روی تشک ماشین خواباندمش و با سرعت به راه افتادیم . در میان راه ماشین های پلیس را دیدم که اژیرکشان به سوی محل حادثه می رفتند . بعد از ان هم ماشین های اتش نشانی و آمبولانس



پایان فصل 20
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-12-1392 11:56 ق.ظ
 
ارسال: #57
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 21



در بیمارستان هر کدام از پرستاران به سویی می رفتند و کاری مختص به خود انجام می دادند . دو تن از افراد پلیس هم دقایقی بعد خود را به بیمارستان رساند و پس از طرح سوالاتی از من آنجا را ترک گفتند حالا نیم ساعتی می شد که شهرزاد را به اتاق عمل برده بودند و من تنها در خود فرو رفته بودم . ناگهان صدای فریاد گوش خراش یک زن تکانم داد رو برگرداندم مادر بود که همراه شاهین و شهین . آرمین و سهیل و منصور آمده بودند . مادر دوان دوان جلو آمد دو دیده نگران را به من دوخت تنها چیزی که در چشمانش خوانده می شد بهتی بود که سراسر وجودش را در برگرفته بود قدرت تکلم نداشت . بی صبرانه منتظر پاسخی از من بود
مردان به کنار پرستاران رفته و با یکی از آنها گفتگو می کردند شهین نیز به دیوار تکیه داده و گریه می کرد چندین خبرنگار هم آمده بودند . نمیدانم چه کسی آنها را خبر کرده بود . به گفته های دو افسر پلیس که چند ساعت پیش بیمارستان را ترک نموده بودند گویا ماشین کیانوش با سرعتی حیرت اور به پیش می رانده که پس از در رفتن فرمان از دست کیانوش ماشین به شدت با دیوار خانه ای برخورد کرده و با توجه به کمربند ایمنی را نبسته کیانوش سرش به شیشه جلوی ماشین می خورد و در انی جان خود را از دست می دهد ولی شهرزاد از ترس سرعت زیاد ماشین محکم به صندلی چسبیده بوده از مرگ حتمی نجات می یابد . پزشکان انجام عملی فوری را روی مغز او ضروری یافتند . ولی یک معما چرا سرعت زیاد ؟ ان هم سرعتی بیش از حد که منجر به مرگ راننده شود . ببیشتر به مغزم فشار آوردم . ناگهان خاطره ای دور به سرعت در ذهنم جان گرفت . فرهاد بود بعد به یاد صدای گاز ماشینی افتادم که هرگز ان را در صحنه حادثه ندیده بودم . اه بله . ماشین دومی هم وجود داشته .کمی بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که سرعت زیاد کیانوش باید برای فرار از مهلکه باشد مهلکه ای که برای شهرزاد و کیانوش برنامه ریزی شده بود .لابد کیانوش برای فرار از دام می خواسته با ماشین فرار کند که باعث تصادف شده .
هر چه فکر می کردم نقش فرهاد بیشتر می شد . در این میان در رفتن فرمان ماشین از دست کیانوش نیز به کمک فرهاد اومده بود حتما او به گمان این که هر دو کشته شده اند . با شتاب فراوان از صحنه گریخته تا هیچ نشانی از خود بر جای نگذارد
از یک چیز مطمئن بودم و ان این که اگر خبر نگاران در روزنامه صبح فردا خبر زنده ماندن شهرزاد را اعلام می کردند . فرهاد دست به هر عملی میزد تا شهرزاد را از بین ببرد تا او نتواند عاملان قتل را لو بدهد . می بایست فکری به حال خبرنگاران می کردم . صدای سوزناک مادر و شهین در گوشم نشست و مرا از افکار م خارج کرد . نگاهی به ساعت کردم .دو ساعت و نیم از ورود شهرزاد به اتاق عمل می گذشت . منصور آرام آمد و مقابلم ایستاد چشمانش هاله ای از غم گرفته بود و گفت
-به نظر تو چی میشه ؟
همان گونه که به دیوار تکیه داده بودم دستها را از پشت سر به هم قلاب کرده و گفتم
-چی ؟ چی میشه ؟
-چه میدونم مرگ کیانوش شهرزاد ؟ می دونی اگه شهرزاد به هوش بیاد و بفهمه که کیانوش مرده به مرز جنون می رسه
خشمگین از حماقت خود و سیاه روزی شهرزاد با فریاد گفتم
-به جهنم بذار بفهمه . فکر کردی چی میشه ؟ اصلا از کجا معلوم زنده بمونه ؟
با انگشت به خبرنگاران اشاره کردم و گفتم
-اون افراد نازنین روی می بینی ؟ از خواب نازشون زدن تا ببیند نتیجه عمل چی میشه . فردا که بشه هر کدوم از اینا تو مجله شون محشری بپا می کنن . فکر کردی جون شهرزاد براشون مهمه ؟
-معلومه که نه . برای اونا مهم نیست که قاتلان با شنیدن خبر سلامتی شهرزاد برای کشتن او به تکاپو می افتن تا تنها شاهد حادثه را از بین ببرن
همه بیمارستان با سخنان من در سکوت فرو رفت . هیچ کس حرفی نمیزد . از ساختمان خارج شدم و به محوطه آزاد بیمارستان رفتم . روی نیمکتی نشستم . به حوادث می اندیشیدم . ناگهان قامت مردی میان من و نور چراغ حائل شد .سر راست کردم شاهین بود کنارم نشست گفت
-منظورت از قاتلها چی بود ؟ مگه اونا بر اثر سرعت زیاد و بی احتیاطی کیانوش ضربه ندیدند ؟
-چرا
-خوب ؟
-سرعت زیاد کیانوش برای فرار از دست فرهاد و دارو دسته اش بوده
-آخه فرهاد چرا باید دست به چنین عمل بزنه ؟
-فرهاد قبل از کیانوش خواستگار شهرزاد بوده و چون شهرزاد با جواب منفی و صریح غرور او را شکسته . فرهاد تصمیم به انتقام می گیره .
-ولی فرهاد در جشن عروسی حضور داشت
-حضور داشت . ولی نیم ساعت قبل از خداحافظی عروس و داماد از فامیل آنجا را ترک گفت
صدایی از پشت سر
شنیده شد هر دو به سوی صاحب صدا برگشتیم . منصور بود . درست پشت نیمکت ما ایستاده بود .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-12-1392 11:57 ق.ظ
 
ارسال: #58
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-خبرنگاران رفتن . قبلش ازت معذرت بخوان ولی نمیدونستن کجایی به همین دلیل به ما گفتن که از طرف اونا از شما عذرخواهی کنم و اطمینان بدم که فردا در روزنامه ها نوشته خواهد شد که عروس و داماد نگون بخت بر اثر حادثه در نیمه شب جان باختند
به طرف شاهین برگشتم و گفتم
-ولی این کافی نیست ما باید طوری رفتار کنیم که همه اقوام کیانوش گمان کنند که شهرزاد هم مانند کیانوش در تصادف کشته شده
-اما این امکان نداره
-چرا امکان داره ما باید پلیس را در جریان بذاریم تا هر طور که خودشون صلاح میدوند از تنها شاهد ماجرا دفاع کنند ما که نمیتونیم بدون دلیل فرهاد را به دام بیندازیم . پس مجبوریم تا بهبودی شهرزاد و شهادتش صبر کنیم
شاهین با تکان سر موافقتش را اعلام کرد . به منصور گفت که بهتره هر چه سریعتر به درون بیمارستان برویم به احتمال زیاد تا دقایقی دیگر شهرزاد از اتاق عمل بیرون میاید . در ضمن هوای این جا خیلی سرده
-همیشه همین طوره بعد از بارش برف و باران هوا به یک باره سرد می شه عجله کن مرد سرما می خوری ها
نای بلند شدن نداشتم شهین که متوجه بی حالی من شده بود زیر بازویم را گرفت و بلندم کرد گفت
-خون دادی ؟
-اره شهرزاد به خون نیاز داشت معطلی هم جایز نبود
منصور که حرف ما را گوش می کرد گفت
-خدا کنه شهرزاد قدر این همه محبت و از خودگذشتگی تو رو بدونه
با سر حرف او را تایید کردم . هر دو به سالن پا گذاشتیم . ارمین جلو آمد و گفت
-شهرزاد را از اتاق عمل بیرون آوردند اون زنده است
نفس راحتی کشیدم . هنوز چند قدمی نرفته بودم که میان دستان شاهین از حال رفتم . دیگر چیزی نفهمیدم
صبح که بیدار شدم . روی تختی در بیمارستان بستری شده بودم . پرستار جوانی در حال نصب سرم دیگری به دستم بود وقتی دید چشمانم باز است گفت
-صبح بخیر حالتون چطوره ؟
-خوبم
سعی داشتم برخیزم که پرستار دستش را روی سینه ام گذاشت و مرا دوباره خواباند و گفت
-لطفاً دراز بکشید حال شما خوب نیست فشار تان هنوز پایین است
-ولی من ...
-گوش کنید آقا دیروز متاسفانه بیش از حد معمول از شما خون گرفته شده هر چند که خودتان مقصر بوده اید اما به هر حال کاریست که شده حالا خواهش می کنم لجبازی نکنید و بگذارید این سرم هم به شما تزریق بشه
-بهتره شما گوش کنید دختر خانم ...
-خانم پرستار
-ببینید دختر خانم . من عجله دارم باید بیمارم را ببینم و از حالش با خبر شوم
-ولی من نمی گذارم من در برابر شما مسئول شم همین جا باشید تا من بروم و خبری از بیمارستان برای شما بیاورم
-نام و نام خانوادگی بیمارتون لطفاً
-شهرزاد ...شهرزاد اریا
دقایق به کندی می گذشت خبری از پرستار نشد . سوزن را از دستم کشیدم و از تخت پایین امدم سرم گیج می رفت . مدام حالت تهوع داشتم . آرام آرام از اتاق خارج شدم از دور فرد نظامی مسلحی را دیدم که کنار در اتاقی کشیک می داد بی گمان ان اتاق شهرزاد بود هنوز به آنجا نرسیده بودم که صدای پرستار آمد
-آقا ..اقا لطفاً برگردید به اتاقتون
بی انکه به سویش برگردم به راه خودم ادامه دادم . اما او سرسخت تر بود . جلویم ایستاد بی حوصله تر از ان بودم که با او بحث کنم . با دست او را به کناری هل دادم به گونه ای که از ترس همان جا ماند . صدای گریه پرستار بلند شد . نگهبان جلوی در اتاق به من اجازه ورود نداد در این هنگام دکتر معالج شهرزاد از راه رسید . با دیدن من گفت
-جناب کلاین میشه بفرمایید این جا چه کار می کنید ؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-12-1392 11:57 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان