معجزه شرقی ( اعظم شکر کار ) - صفحه 5 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
زمان کنونی: 13-09-1395،03:57 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 58
بازدید: 1666

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
ارسال: #41
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 15



یک شنبه بعد از تعطیلی از شرکت یه راست به منزل مادر رفتم . قبل از اینکه دستم را روی شانسی زنگ فشار بدم صدای فریاد گونه آرمین و مادر را شنیدم . صدا هر لحظه نسبت به قبل رساتر می شد . گویی هر دو به سمت حیاط روان می شدند . مادر با التماس گفت
-آرمین ...ارمین ...خواهش می کنم بخاطر یک دختر خودت رو بدبخت نکن . دنیا که به آخر نرسیده ثریا نشد یکی دیگر . این کارا چیه که می کنی ؟ فکر نمیکنی با این رفتاری که در پیش داری موقعیت خانواده و فامیل از بین می ره ؟ پسر یه کمی هم به فکر شهرزاد باش . آخر او چه گناهی کرده که باید به اتش ندانم کاری تو بسوزه . او دختر بدبختی است که هر ان امکان آمدن خواستگار هست ولی با حضور یک معتاد در خانه می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند
صدای مادر در نعره های وحشتناک آرمین گم شد
-تو همیشه تو فکر همه هستی غیر از من انگار که من از همان اول هم زیادی بودم
سپس با یک حرکت در را گشود تا وارد خیابان شود . که جلویش ایستادم خیلی آهسته به او گفتم که به داخل خانه برگردد
آرمین خشمگین گفت
-برو بابا تو دیگه چی می گی ؟ هر کی ندونه گمان می کنه تو از یک شهر مذهبی اومدی نه از جایی که مردمانش در دنیا به عیاشی و بوالهوسی مشهورند
با وجود خستگی که در تنم بود ولی حوصله چرندیات آرمین رو نداشتم به همین دلیل با غضب دستم را روی سینه اش نهادم و او را به داخل هل دادم . آنقدر ناتوان بود که حتی نتوانست از سقوط خود جلوگیری کند و پس از قدری عقب عقب رفتن روی زمین افتاد مادر هاج و واج ایستاده بود و ما را نگاه می کرد .سلامش کردم با صدای لرزانی جواب داد . نگاهم از او به روی شهرزاد کشیده شد که او با پاهای لرزان روی پله ها ایستاده بود برای جلوگیری از خم شدن زانوانش به نرده ها تکیه کرده بود . رنگش سفید شده بود . بی شک مشاجره بین آرمین و مادر او را ترسانده بود
نگاهم را از او گرفتم و به مادر گفتم
-لطفاً شما بروید داخل ساختمان من و آرمین حرفهای با هم داریم که باید گفته بشه
هنگامی که مادر و شهرزاد به داخل رفتند . به سوی آرمین رفتم که روی زمین نشسته بود او با دلخوری صورتش را به جهتی دیگر چرخاند دستم را به طرفش دراز کردم او را نادیده گرفت
-آرمین دستم را بگیر و بلند شو
وقتی دیر زمانی گذشت و واکنشی نشان نداد کنارش نشستم ولی او با سرعت دور از باوری از یک معتاد از جایش برخاست و عزم رفتن کرد . جلوتر از او به در خانه رسیدم خوشبختانه کلید به در بود ان را قفل کردم و در جیب پیراهنم گذاشتم . سپس به آرمین گفتم
-خوب اگر می خوای بری بیرون دو راه بیشتر نداری . یا کلید را از من می گیری و یا از روی در می پری توی کوچه که البته می دانم توان انجام این کار را نداری . چون تو یک معتاد بدبختی که حتی برای پریدن از روی یک مانع یک متری دچار مشکل و خستگی میشی
با ختم کلامم زهر خند تمسخر آمیزی روی لبهایم نشاندم بلکه به این طریق او را به خود آورم .
آرمین تکانی به خود داد و به سویم حمله کرد این آغاز پیروزی بود مشت ها و ضربات آرمین به دلیل ناتوان بودنش کم جان و بی رمق بود در مقابل ضربات من بر بدن او آنقدر محکم تا چند دقیقه مثل مار به خودش پیچید از درون ناراحت بودم ولی چاره ای جز این نداشتم او باید می فهمید که چقدر ضعیف شده بلکه دست از این مواد لعنتی بر میداشت .متاسفانه آنطور که من پیش بینی می کردم نشد و با چندین مشت من از پا درآمد و نقش بر زمین گشت دوست داشتم برخیزد و به جنگ با من ادامه دهد .ولی چنین نشد و در حالی که نفس نفس می زد با لبخندی میزد با لبخندی که خشمم را به درجه اعلا می رساند گفت
-تو فکر می کنی من احمقم ؟ نخیر . میدونم که میخوای منو به جنب و جوش بندازی ولی من خر نیستم که خودمو درگیر این بازی مسخره بکنم
با این حرف او انگار دنیا را بر سرم کوبیدند . با خشم و غضب فراوان او را از یقه لباسش گرفتم و بلند نمودم .سپس محکم به دیوار چسباندم اما همچنان می خندید . خنده ای عصبی و این بیشتر مرا تحریک به کتک او می کرد . آنقدر او را زدم که خودم از نفس افتادم . با صدای گریه شهرزاد و لحن توبیخ کننده اش به خودم آمدم او در حالیکه پله ها را دو تا یکی می کرد به سوی مان آمد و خود را میان من و آرمین قرار داد و او را در پناه خویش گرفت . آرمین به آرامی سر خورد و روی زمین افتاد .نگاهم را از چشمان پر شرر شهرزاد دزدیدم و به سوی اولین پله رفتم مادر مثل افراد ماتم زده کنار در هال چمباتمه زده بود آرمین تقریبا نیمه بی هوش بود . شهرزاد در حالیکه سر آرمین را در آغوش داشت می گریست او سعی میکرد مقداری آب به او بنوشاند زمانی که مطمئن شدم آرمین تا حدودی حالش مناسب شده به طرفش رفتم و کلید در خانه را روی دامن شهرزاد انداختم و با تمسخر به آرمین گفتم
-از صمیم قلب برات متاسفم . تو اون قدر بدبخت و ذلیل شدی که با حمایت یک زن از مهلکه جان سالم به در بردی نه از زور بازوی خودت و این برای یک مرد از مرگ سخت تر و وحشتناک تره
سپس با افسوس نگاهی کوتاهی به او کردم و با کلیدی که از زمان سکونتم داشتم در خانه را گشودم و خارج شدم . به این امید که حرفهایم روی آرمین تاثیر گذاشته باشد
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
25-11-1392 12:11 ب.ظ
 
ارسال: #42
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
یک ماه گذشت ان روز به علت خستگی صبح دیرتر از حد معمول از خواب برخاستم .مجبور شدم قید صبحانه را بزنم تا بتوانم به موقع به سر کار برسم . هنگامیکه ماشین را در پارکینگ اختصاصی شرکت پارک کردم با عجله به سوی در ورودی ساختمان دویدم که به شدت با خانمی برخورد نمودم . آنقدر از این رویداد ناراحت شدم که به چهره زن نگاه نکردم آرام گفتم
-خانم لطفاً منو ببخشید . متاسفانه اشتباه بزرگی را مرتکب شدم
زن خنده ریزی کردو گفت
-حالتون چطوره آقا سامان می بینم که پانزده دقیقه تاخیر ورود داشتید آیا همیشه این وضع است یا امروز استثنا ؟
با کمال حیرت سرم را بلند کردم نگاهم به نگاه ثریا درهم آمیخت
-شما این جا چکار می کنید ؟
-برای کار آمدم
-کار ؟
-بله و خوشبختانه مرا پذیرفتند
-می شود بپرسم برای چه کاری ؟
-منشی گیری . اگر به یاد داشته باشید قبلا دو منشی در این شرکت کار می کردند ولی با ازدواج یکی از آنها یکی دیگر دست تنها مانده و من هم اکنون به جای خانم بهتاش و همکار جدید خانم سهرابی از فردا صبح به طور رسمی کار را آغاز می کنم
-که این طور یافتن شغل جدید رو تبریک می گویم
-متشکرم و خدا نگهدار تا فردا
-خداحافظ
ثریا دستی در هوا تکان داد و رفت
آبدار چی شرکت با یک فنجان قهوه ترک وارد اتاقم شد . همانطور که مشغول کار بودم با او گفتگو کردم . که چند ضربه به در خورد با گفتن بفرمایید خانم سهرابی وارد شد و گفت
-جناب رییس فرمودند که تا دقایقی دیگر به دیدنشان بروید
-چشم می روم
پس از خروج منشی و آقا قادر . من نیز بیرون رفتم و به طرف اتاق مدیر عامل رفتم . چند ضربه در زدم و آنگاه وارد شدم . داشت با تلفن صحبت می کرد با دست اشاره کرد که بنشینم وقتی مکالمه اش تمام شد گفت
-جناب کلاین یک ماموریت نابهنگام واسه ات دارم
-امر بفرمایید
-باید بروید اهواز . مامورییتون ده روز طول می کشه گروه اعزامی متشکل از شما و آقایان مسرور و نیک نژاد هستند یعنی در اصل سه تن از مهندسین زبده و کار کشته این شرکت . شما فردا صبح با بلیت هایی که از قبل رزرو شده برای انجام یک پروژه سنگین وابسته به شرکت نفت اهواز به آنجا می روید . پس از اتمام ماموریت به تهران باز می گردید و درست فردای ان روز پول هنگفتی از جانب شرکت نفت به حساب بانکی شرکت ما واریز می شود البته من مقیدم که 3-2 پول دریافتی را به حساب شما واریز کنم چرا که کار اصلی را شما کرده اید در ضمن باید به عرضتان برسانم نیمی از پول که در نظر گرفته می شود صرف شرکت می گردد
مثل این که آقای احمدی تمام گفتنی ها را بازگو کرده باشد از روی مبل چرمی خویش برخاست و مرا به بلند شدن ترغیب کرد سپس دستم را به گرمی فشرد و گفت
-لطفاً همین حالا شرکت را ترک کره و به منزلتان بروید و تمام وسایل مورد نیاز را برای ده روز اقامت جمع کنید
با شنیدن این خبر ان قدر خوشحال شدم که این خوشحالی از چشمان تیز بین مدیر عامل دور نماند
-می بینم که خیلی خوشحال شدید . آیا قبلا از این شهر دیدن کرده اید ؟
-خیر اولین باره که به این شهر سفر می کنم
آقای احمدی چند بار سرش را تکان داد آنقدر استرس داشتم که نمی توانم آرام بگیرم . بنابراین به سمت خانه مادر رفتم . این ساعت مادر تنها در خانه بود . از دسته کلیدی که داشتم در را باز کردم و بی صدا وارد شدم . صدای برخورد درهای کابینت به گوش می رسید فکر کردم باز هم مثل همیشه مادر در آشپزخانه است . به گمان این که مادر است سلام بلندی گفتم . ولی جوابی نیامد . در یک ان تصمیم گرفتم بی صدا به آشپزخانه بروم .فکر کردم حتما دزدی آمده خانه . مادر وسایل برقی زیادی در آشپزخانه داشت . همه هم گران قیمت بودند . اشتباه می کردم .
شهرزاد پشتش بهمن بود و متوجهم نگشت . اما بعد از لحظاتی سنگینی نگاهم را حس کرد و به عقب برگشت . با دیدن من جیغ کوتاهی کشید . من نیز به سرعت آنجا را ترک کردم . شهرزاد با یک بلوز قرمز آستین حلقه ای همراه با دامن بسیار کوتاهی به تن داشت که پاهای خوش تراشش را با سخاوت به نمایش می گذاشت . از آشپزخانه خارج شدم تا او به اتاقش برود و لباسش را عوض کند . وقتی بار دیگر او را دیدم معذب بودم . جواب سلامم را با لحنی ملامت بار گفت
-شما که منو از ترس کشتید . چطور این قدر بی صدا وارد شدید آیا هنوز کلید این خانه را دارید
-بله
سپس دسته کلید که همراهم بود بالا گرفتم تا او آنها را ببیند در ادامه حرف هایم گفتم
-ترس شما بی مورده بود من که در آغاز ورود م با صدای بلندی سلام گفتم آیا شما نشنیدید ؟
-نه نشنیدم
-چرا ؟ موضوعی برای تفکر پیدا کرده اید ؟
-حواسم نبود . در ضمن دیگر مرا استنتاق نکنید غریبه
عصبانی شدم و گفتم
-من غریبه نیستم شما بهتر است این قدر روی نقاط ضعف من انگشت نگذارید چون به ضرر تان تمام می شود فهمیدی ؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
25-11-1392 12:12 ب.ظ
 
ارسال: #43
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-مثلا چه کار می کنی ؟
در این هنگام مادر با در دست داشتن یک جعبه شیرینی وارد شد و به من اجازه بیان پاسخم را نداد و گفت
-سلام پسرم . خسته نباشی . اتفاقی افتاده که این وقت روز آمدی خونه ما ؟
-سلام . شما هم خسته نباشید . نه مگر قراره اتفاقی بیافته
-آخه تو همیشه این وقت روز در شرکت بودی ؟
-حالا که نیستم رییس فرمودند من و دو تن دیگر از همکاران شرکت را ترک کنیم
-آهان فهمیدم . حتما می خواهی بروی ماموریت ؟
-درست حدس زدید
و چون لبخندی گوشه لبم دید گفت
-از تو چشمای ابی ات می خونم چیزی می خوای بگی
-حق با شماست
-خوب بگو گوشم با توست
-نه شما باید حدس بزنید
-تو منو دیوانه کردی من چی رو باید حدس بزنم ؟
سپس انگار چیزی یادش آمده باشد دستش را روی قلبش نهاد و گفت
-اه خدای من . تو . تو می خوای برای انجام ماموریت بری اهواز ؟ اره ؟
سرم را چند بار بالا و پایین کردم مادر آرام روی یک از صندلی های آشپزخانه نشست و سر را میان دو دستش گرفتم . زیر لب حرفی می زد که من و شهرزاد متوجه آنها نمی شدیم .
-کی میری ؟
-فردا صبح با اولین پرواز
-سفرت چقدر طول می کشه ؟
-ده و یا چهارده روز
مادر با سر انگشت اشک از گونه پاک کرد و گفت
-ما حالا در اواخر فصل بهار هستیم . در این وقت از سال اهواز گرمای وحشتناکی دارد و تو باید لباسهای تابستانه برداری البته کرم ضد افتاب را نباید فراموش کنی
-مادر لطفاً این قلم آخر را از وسایل مورد نیازم کم کن چون پوست من به تمام کرمها حساس است
-ولی پوستت خراب میشه
-چاره ای نیست . گفتم که حساسیت دارم
مادر آهی کشید سر میز ناهار تنها من و مادر و شهرزاد حضور داشتیم . آرمین از کارگاه تماس گرفت و گفته بود که برای ناهار نمی اید . مادر گفت
-خدا رو شکر مثل این که سرش به سنگ خورده و کم کم داره عاقل میشه . چند روز پیش خودش کنارم نشست و برای اولین بار با من درد دل کرد و گفت
مادر نمیدونی وقتی با هر ضربه سامان به این طرف و ان طرف پرتاب می شدم چقدر از خودم متنفّر می شدم . و با خود می گفتم :آرمین به خودت نگاه کن ببین چقدر حقیر و پستی اوج این احساس زمانی بود که سامان به من گفت تو این قدر بدبخت شدی که با حمایت یک زن از مهلکه جان به در بردی . نه از زور بازوی خودت و این برای یک مرد یعنی از مرگ هم سخت تر . وقتی سامان رفت نشستم و کلی با خودم فکر کردم .دیدم ثریا ارزش ان را ندارد که زندگی ام و یا حتی خانواده ام را به خاطر او از هم بپاشم . حالا چند روز متوالی است که او با کمک و مساعدت سهیل و منصور هر روز در کارگاه نجاریش می ماند تا بتوان کم کم این سهم مهلک را از بدنش خارج کند آرمین نمیداند که ما از این تصمیم او با خبریم
آنقدر شاد شدم که حد نداشت با هیجان گفتم
-چه کسی این خبر را به شما داد ؟
-سهیل
-اه خدایا چقدر خوشحالم . انگار می خواهم بال در بیاورم
مادر اشک شادی از چشمانش را زدود و گفت
-خدا رو شکر دیگه از اون ادمهای فاسد خبری نیست
-منظور تان فرهاد و رضا هستند ؟
-بله کیانوش ان چنان زهر چشمی از فرهاد و دار دسته اش گرفته که دیگر جرات نزدیک شدن به این جا و آرمین را ندارند . فرهاد که چنین دید دیگر هرگز نیامد ولی دو سه تا تلفن زد و یه جورایی تهدید کرد که اصلا به ان اهمیتی ندادیم . زیرا هیچ غلطی نمی تواند بکند
-کیانوش کیه ؟
-پسر عموی فرهاد . یک دنیا تفاوت میان او و فرهاد است کیانوش در نیروی انتظامی است هر چه قدر که فرهاد پست است او پسری خوش برخورد از هر لحاظ متین است
-شما چگونه با هم آشنا شدید ؟
-از قرار معلوم یک بار فرهاد آمده در خانه ما او تعقیبش می کند البته خدا رو شکر آرمین خانه نبود و در ضمن چند روزی هم بوده که فرهاد را برای همیشه کنار گذاشته بوده . وقتی که فرهاد مایوس از در خانه ما می رود کیانوش زنگ در را می زند و از شهرزاد که برای رفتن به دانشکده قصد خروج داشته سوالاتی می کند به شهرزاد می گوید که بهتر است دور فرهاد را خط بکشیم و او را هرگز به منزل راه ندیم . چرا که پسر نابابی است .باعث بدبختی خانواده و آرمین می شود . کیانوش یک راست از اینجا به منزل عمویش می رود و پس از کتک کاری با فرهاد به او می گوید که باید برای همیشه خانه آرمین و دوستی با او را فراموش کند بدین ترتیب همه ما از شر او خلاص شدیم .
-که این طور این همه اتفاقات گوناگون رخ داده و شما مرا از هیچ کدام آنها باخبر نساختید ؟
-من فکر می کردم لزومی نداره مزاحم کار و زندگی ات شویم. در ضمن مسئله خاصی هم نبوده . خواهش می کنم به دل نگیر



پایان فصل 15
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
25-11-1392 12:12 ب.ظ
 
ارسال: #44
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 16


مادر گفت
-یک خبر ناب و دسته اول به تو بدهم که هنوز به کسی نگفته ام راستی سفرت چقدر طول می کشه ؟
-ده یا چهارده روز
مادر با گفتن حیف شد . کنجکاو م کرد . تا خواستم بپرسم چی شده شهرزاد از روی صندلی اش بلند شد .
چشمان مادر برقی زد همان طور که سعی داشت آهسته صحبت کند سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت
-آخه قراره پنج شنبه شب همین هفته برای شهرزاد خواستگار بیاد
قاشق از دستم افتاد با بهت گفتم
-خواستگار ؟
-اره حالا حدس بزن چه کسی ؟
با لکنت زبان گفتم
-ن...ن....نمیدونم شما بگویید ؟
-کیانوش
نتوانستم بر خود مسلط شوم ناراحت و عصبانی از جا بلند شدم .و گفتم
-ولی شهرزاد هنوز داره درس می خونه در ضمن ....
-کیانوش با تمام خواسته های شهرزاد موافقت کرده
با نیش خندی به طرف مادر برگشتم
-پس همه حرفهای اساسی زده شده و در حقیقت پنج شنبه یک مهمانی خانوادگی برگزار خواهد شد ؟
منتظر کلام مادر نشدم و از خانه بیرون آمد . ظهر بود سوار ماشین شدم و حرکت کردم بغضی سخت گلویم را می فشرد . به خانه که رسیدم یک راست به حمام رفتم نمیدانم چرا هر وقت بغضی داشتم به حمام می رفتم .بهترین خلوتگاه من بود .که هیچ کس راهی به ان نداشت . حدود یک ساعت و نیم .زیر دوش آب سرد ایستادم .زمانی که از آنجا خارج شدم . همه چیز را از دست رفته یافتم . مثل یک تکه چوب بی احساس چمدانم را بستم .بعد که همه وسایلم را آماده کردم . به فکر فرو رفتم .با خود اندیشیدم شهرزاد چگونه این تصمیم احمقانه را گرفته .آیا نمی دانست که من دوستش دارم ؟ من که تمام عشق و احساسم را در نگاهم ریختم . و یک جا تقدیمش کردم . او که یک دختر غربی نبود تا بدون هیچ ترس یا مشکلی جلو بروم و او را در آغوش بگیرم و با بوسه ای بر گوشه ای لبش یا نجوا به او بگویم عزیزم دوستت دارم . او که یک دختر شرقی بود و با دخترهای غربی فرسنگها فرق می کرد .چرا چنین شد.چرا خوشبختی از بین رفت ؟ بدون این که شامی بخورم روی تخت افتادم
صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم . صبحانه مختصری خوردم با تماسی تلفنی آژانس خبر کردم و ماشین زود آمد و چمدان رو روی صندلی عقب گذاشتم و خود نیز در صندلی جلو نشستم .
وقتی به سالن انتظار فرودگاه رسیدم سعید و بهروز دو تن از همسفرانم را یافتم که در تریا کنار هم نشسته بودند . سعید که مرا دید از جا برخاست و اشاره کرد که به سمت آنها بروم . از آنها تشکر کردم همان جا در سالن انتظار روی صندلی نشستم . در ان صبح گاهی حال و حوصله صحبت کردند نداشتم .بالاخره شماره پرواز ما اعلام شد هر سه کنار هم راه افتادیم . هنگامی که هواپیما اوج گرفت نگاهی به ساعت کردم . من سکوت کرده بودم ولی در عوض سعید و بهروز همش حرف می زدند . ان قدر حرف زدند که اعصاب من خراب شد . مهمانان دار هواپیما که برای یک پیرمرد آب می برد بر اثر تکان شدید هواپیما لیوان را روی سر من ریخت من هم آنچنان فریادی سرش زدم که نگاه همه مسافران به سمت ما کشیده شد . او که دختری جوان و بی نهایت زیبا بود در حالی که اشک را در چشمانش مخفی می کرد به آرامی عذرخواهی کرد و از آنجا دور شد
بهروز که کنارم نشسته بود آرام به پهلویم زد و گفت
-دوست من تو مرد بی احساسی هستی من او را زیر نظر داشتم مرد حسابی دختر به ان زیبایی چندین بار رفت و آمد و بلکه تو نیم نگاهی به او بی اندازی ان وقت تو این گونه او را از خود می رانی ؟
سعید نیم خنده ای کرد و گفت
-شرط می بندم که دیگر هرگز مقابل سامان ظاهر نگردد
واقعاً هم چنین بود تا زمانی که هواپیما روی باند فرودگاه اهواز بر زمین نشست . دیگر او را ندیدم . به محض قرار گرفتن روی اولیه پله هواپیما در یافتم که حق با مادر بود هوا آنقدر گرم بود که مثل جهنم بود از پشت شیشه در میان استقبال کنند گان دو مرد که یکی از آنان راننده شرکت و دیگری راهنما بود با پلاکارتی که راننده به دست داشت به استقبال ما آمده بودند .بعد از سلام و احوالپرسی کردند به سمت در خروجی رفتیم ..پاترولی کنار درب خروجی پارک بود همگی سوار ماشین شدیم .راننده با مهارتی خاص ان را از میان دو دستگاه ماشین دیگر بیرون کشید و با روشن کردن کولر تا حدودی از گرما هوا کاست
راهنما که کنار راننده نشسته بود به ما خوش آمد گویی کرد و گفت که در بهترین هتل شهر برای ما سه اتاق رزرو شده و از این بابت هیچ مشکلی وجود ندارد و ما یک راست به سمت هتل رفتیم . و فردا صبح زود کارمان را آغاز می کنیم . من حواسم به شهری بود که پدر و مادر زندگی عاشقانه شان را در ان آغاز کرده بودند . مکانی که پدرم در آنجا دفن بود و ...اصلا زادگاه من ..شهری که در ان دیده گشوده بودم
به هتل که رسیدیم همه پیاده شدیم . پس از مراحل معمول هر کدام از ما کلید اتاقمان را گرفتیم . و راهنما مرا را تا دم اتاق راهنمایی کرد و گفت که فردا به دنبال ما می اید تا مار ا به محل کارمان راهنمایی کند . پس از ان خداحافظی کرد و رفت

پایان فصل 16
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
25-11-1392 12:13 ب.ظ
 
ارسال: #45
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 17

غروب که شد تصمیم گرفتم گشتی در شهر بزنم تا شاید آدرس خانه مادر را پیدا کنم . همان طور که در ان محله می گشتم و به شماره پلاک ها نگاه می کردم .نگاهم روی یکی از خانه ها ثابت ماند که در ان بر اثر گذشت زمان به تدریج رنگش را از دست داده بود آنقدر کهنه شده بود که با یک لگد از جا کنده می شد . کلیدی که از چندی پیش از مادر گرفته بوم در قفل گذاشتم و آرام ان را چرخاند م . در یک لحظه مسیر نگاهم عوض شد . متوجه تعدادی زن و کودک شدم که مقابل منزل شان ایستاده و به من و ان خانه متروک نگاه می کردند . انگار همه منتظر دیدن صاحب ان خانه بودند که مات و مبهوت این منظره مرا می نگریستند .بدون شک بچه ها خانواده را خبر کرده بودند . قفل در به حدی زنگ زده بود که بعد از کلی کلنجار رفتن در با صدای ناب هنجاری باز شد قدم که به درون حیاط نهادم آنجا را غرق در خاک یافتم .از قرار معلوم ان خانه شده بود محل زیست گریه ها چرا که حدود هشت تا بچه گربه ول می خوردند و میو میو می کردند از حیاط گذشتم و پا به درون ساختمان نهادم همه جا را غبار گرفته بود . خانه خالی از هر نوع وسیله ای بود نه فرش ...
منزل آنقدر خاکی بود که از گردو غبار در فضای گرفته خانه سرفه های شدیدی به من دست داد . همان طور که یکی یکی از اتاق ها را نگاه می کردم .در یکی از اتاق ها یک تختخواب کوچک نوزادی دیدم . حدس زدم متعلق به کیست . همان طور که اشک در چشمانم پر شده بود دستی به ان کشیدم .پر از خاک بود . تصمیم گرفتم تمیز ش کنم . هنگامی که کارم به پایان رسید . تختخواب مثل روز اول برق می زد .
کمد کوچکی که کنار اتاق بود توجهم را جلب کرد .کلیدش به قفل بود خیلی راحت ان را باز کردم . چیز قابل توجهی در ان نبود . فقط چند تکه کاغذ بود که هنگام نهادن ان ها درون کمد ناگهان عکس کوچکی از بین شان افتاد خم شدم ان را برداشتم . عکس دختر بچه ای بود به سن هفت الی هشت ساله خیلی زیبا . وقتی خوب نگاه کردم خنده ام گرفت .ان عکس مادرم بود . ان را در جیب پیراهنم گذاشتم . پس از قفل کردن دوباره در ساختمان از حیاط هم گذشتم و وارد خیابان شدم. حالا تمام همسایه ها مرا زیر نظر داشتند .
با قدم های بلند قصد خروج از ان خیابان را داشتم که ناگهان با ترمز شدید ماشین از حرکت ایستادم . به خاطر نور نتوانستم ان را بشناسم . آرام از کنار ماشین گذشتم که صدایی تقریبا آشنا مرا به خود وارد . با تعجب به پشت سرم نگاه کردم . حالا فهمیدم که یک زن است . به علت تاریکی هوا نتوانستم چهره اش را تشخیص بدهم . هر دو به هم نزدیک شدیم . وقتی تونستم ان را بشناسم .او کسی نبود جز همان مهمان دار هواپیما که بر سرش فریاد کشیده بودم ابتدا سلام کرد و من هم با خوش رویی جوابش را دادم او گفت
-شما این وقت شب این جا چکار می کنین ؟
جوابش را ندادم خنده ملیحی کرد و گفت
-خب فهمیدم . نمیخواهی پاسخی بدهی
نگاهش کردم
-عذر می خواهم نباید در امور خصوصی تان دخالت می کردم
-می شود یک لطفی در حق من بکنید ؟
-البته هر چی که باشد
-می توانید مرا به هتل برسانید ؟
-حتما فقط اگر اجازه بدهید به خانواده ام خبر بدهم که نگران من نشوند
-ان وقت ممکن است به شما اجازه ندهند
-نه این طور نیست . که شما فکر می کنید
رفتن و بازگشت او چند لحظه طول نکشید که آمد و سوار ماشین شد .در را برایم گشود و گفت
-دوست دارید گشتی در شهر داشته باشیم ؟
-بله به شرطی که مزاحم شما نباشم
-نیستید
-شما دارید لطف می کنید و مرا به گردش می برید در صورتی که هنوز نام یکدیگر را نمیدانیم
-اشکال نداره اول من خودمو معروفی کنم ؟
-خواهش می کنم
-اسم من افسون بیست و چهار ساله در این شهر با پدر و مادرم زندگی می کنم در ضمن با کار و شغل من هم آشنایی پیدا کرده اید
-بله من هم سامان هستم
از گفتن نام خانوادگی احتزار نمودم و گفتم
-مهندس راه و ساختمان هستم و برای انجام پروژه سنگین به اهواز اومده ام
-جدی می گویید ؟
-بله
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
25-11-1392 12:13 ب.ظ
 
ارسال: #46
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فکر می کنم ان دو نفر در هواپیما دوستان شما بودند درسته ؟
-بله ...شما بومی این جا هستید ؟
-بله ریشه اصلی ما در همین خاک است
افسون دیگر چیزی نگفت و من هم سوالی نکردم .مناطق دیدنی شهر را به من نشان داد من هم از او دعوت کردم شام را با هم در یک رستوران صرف کنیم .افسون هم پذیرفت .مقابل یک رستوران شیک و ایستاد و گفت
-این جا غذا ش هم خوبه هم مکانش نسبت به جاهای دیگر ساکت و دنجه
هنگامی وارد شدیم . چند نفر مشتری که نشسته بودند نگاه متعجب شان را به من دوختند . وقتی به کنار میز مورد نظرمان رسیدیم صندلی را پیش کشیدم و افسون روی ان نشست . انگار چنین کاری را نداشت . گونه هایش گل انداخت و آرام تشکر کرد .پاسخش را دادم روی صندلی مقابلش نشستم . آهسته صدایش کردم
-شما چشمای بی نهایت زیبایی دارید اینو میدونستید ؟
مات مات بودم . نمیتوانستم جوابش را بدهم
-می دونی تو این دوره زمونه خیلی دخترا هستند وقتی عاشق می شن آنچنان خوددار هستند که به ان مرد هیچی نمی گن .ولی من با زن های دیگر فرق دارم .رک و پوست کنده حقیقت را می گویم . مهم نیست که دیگران چه فکری می کنند
حرفهایش به دلم نشست . صداقت در چشمانش می درخشید
-چشمای شما هم به غایت زیبا هستند
آرام خندید و تشکر کرد .در همان لحظه پیشخدمت غذا را روی میز چید و رفت . هنوز چند لقمه نخورده بودم که دو مرد انگلیسی بودند وارد رستوران شدند . افسون سرش پایین بود و متوجه آنها نشد . اما وقتی برای یک لحظه سرش را بالا آورد و ان دو را دید خنده ی کوتاهی کرد و گفت
-می بینی چقدر خوش تیپ و با کلاسند .اما اگر خوراک خوک جلوی شان بگذارند به آنها بیشتر مزه می ده تا جوجه کباب یا هر غذای دیگر
من فقط نگاهش کردم حرفهایش در مورد انگلیسی ها اصلا اهمیتی نداشت . وقتی مرا بی تفاوت دید گفت
-چرا غذاتون نمیخورین
جوابش را ندادم برای عوض کردن صحبت کردن گفتم
-افسون تو یه مکانی رو یادت رفته به من نشون بدی
-خب ...حالا اون مکان کجاست .که تو میدونی و من نمیدونم ؟
-قبرستون
-مسخره ام می کنی ؟
-نه
-میشه به من بگی برای چی می خوای بری اونجا ؟
-میخوام اگر بشه دیداری با پدرم داشته باشم
-مگه پدرت اینجا تو این شهر دفنه ؟
-اره افسون تو میدونی اصلیت من کجاییه ؟
-تهرانی هستی دیگه
سرم را چند بار تکان دادم و گفتم
-من آلمانی ام
با شنیدن این کلام لقمه توی گلوش گیر کرد و به سرفه افتاد لیوان نوشابه را به دستش دادم وقتی از سرفه افتاد به من گفت
-سامان خواهش می کنم راستشو بگو
بی هیچ حرفی شناسنامه ام را نشانش دادم اسم پدر و مادر را دید گفت
-وای چه جالب پدرت آلمانی و مادرت ایرانیه .پس با این حساب تو دو رگه ای .ولی از قرار معلوم تمام و کمال به پدرت رفتی می دونم
این چشمای ابی و درخشان و این موهای طلایی نمیتونه از ان یک شرقی باشه
-اگر این طور چرا خودت نفهمیدی که من یک بیگانه ام
-راستشو بخوای تو هواپیما که دیدمت با خودم گفتم صد در صد خارجی هستی و برای گشت و گذار به خوزستان اومدی . اما وقتی دیدم خیلی زیبا و سلیس فارسی را صحبت می کنی گمان بردم ایرانی هستی
-آخه من فریب یه دوساله که دارم در ایران زندگی کنم
-یعنی تا دو سال پیش خارج بودی ؟
-بله و فقط در عرض دو سال بوده که شروع به فارسی صحبت کردن
-چه زبان و بدون لهجه صحبت می کنی من اول متوجه نشدم
افسون دوباره به شناسنامه ام نگاه کرد و گفت
-محل تولد .اهواز .شما قبلا اهواز زندگی می کردید ؟ حالا فهمیدم حتما اون خونه قدیمیه که خیلی وقته کسی نمیاد سراغش به شما تعلق داره .برای همین بود که داشتی از ان محل گذر می کردی ؟
جوابش را فقط با لبخند دادم . از رستوران که بیرون اومدم افسون مرا به هتل رساند همان موقع سعید و بهروز هم از یک تاکسی بیرون آمدند در یک ان مرا دیدند که سر گرم گفتگو با افسون بودم که داشتیم بر سر ساعت رفتن به گورستان بحث می کردیم . هر دو در حالی که می خندیدند به سوی مان آمدند .افسون منتظر رسیدن آنها نشد و با ماشین چند متری از ما فاصله گرفت .بهروز با ان چشمان پر لبخندش مرا نگریست و با طعنه گفت
-یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم
سعید هم گفت
-بابا خیلی کلکی تو چه وقت از او آدرس و شماره تلفن گرفتی که ما نفهمیدیم ؟
-به طور اتفاقی هم دیگر را دیدیم
-اره جون خودت تو گفتی و من هم باور کردم


پایان فصل 17
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
25-11-1392 12:13 ب.ظ
 
ارسال: #47
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 18

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم .با انکه به خودم و طرز عمل کردم در ارتباط با کارم اطمینان داشتم نگاهی به ساعت روی دستم انداختم شش و نیم بامداد را نشان میداد برخاستم و وارد حمام شدم پس از اصلاح صورت دوش گرفتم لباسم را عوض کردم با عوض کردن کیف سامسونتم را برداشتم .
رستوران هتل نسبت به دیشب خیلی خلوت بود دستور صبحانه مفصلی دادم و گارسون مشغول چیدن میز شده بود که سرو کله بهروز و سعید هم پیدا شد برخاستم و با هر دو دست دادم . سپس هر سه دور یک میز نشستیم . پیش خدمت مجبور شد که صبحانه را به سه نفر تبدیل کنه
دقایقی بعد راننده به دنبال مان آمد او پس از سلام قرار شد ما را به شرکت نفت ببرد . پس از رسیدن به شرکت به درون رفتیم .ان روز با پنج نفری که همگی از افراد بلند پایه شرکت نفت بودند صحبت کردیم . پس از ان برای متراژ زمین مورد نظر رفتیم و پس از ان به هتل باز گشتیم . حالا هر کدام از ما باید روی یک قسمتی از این پروژه کار می کردیم . و در پایان با ارائه ان به شرکت به تهران بر می گشتیم . بدین ترتیب چهار روز اقامت نان گذشت . ان روز پنج شنبه بود از صبح دلم بی قرار بود دلم به کار نمی رفت .دلهره داشتم . هر دقیقه به ساعت نگاه می کردم . امشب همان شبی بود که مادر وعده اش را داده بود شب خواستگاری کیانوش از شهرزاد بالاخره لحظه موعود رسید و زنگ تلفن اتاقم به صدا در آمد . با شتاب فراوان گوشی را برداشتم
صدای شاد مادر شاد به گوشم رسید
-الو .سلام پسرم حالت چطوره ؟
-سلام مادر من خوبم شما چطورید ؟
-همه خوبند . اهواز چه خبر ؟
-هیچ می خواستی چطور باشه داره از آسمون آتیش میباره
مادر آهی کشید
-دو خبر خیلی خوب برات دارم
-راست میگویید ؟
-اره یکی این که آرمین برای همیشه از شر مواد لعنتی رهایی پیدا کرد .دوم اینکه امشب مراسم نامزدی شهرزاد برگزار شد
با سستی روی تخت خواب ولو شدم . دریک لحظه چشمانم پر از آب شد . برای این که مادر بویی نبرد . نفس های عمیقی کشیدم . مادر از همه جا بی خبر از مراسم ان شب سخن می گفت .وقتی حرفهاش تمام شد به آهستگی تبریک گفتم . و سراغ شهرزاد را گرفتم
مادر با لحنی اندوهناک گفت
-از وقتی مهمانان رفتند در اتاقش خود را زندانی کرده ولی صدای گریه اش مشهود است
-کسی حرفی به او زده ؟
-قبل از این که مهمان ها بیایند منصور رفت در اتاقش و حسابی با او دعوا کرد ما هیچکدام نفهمیدیم موضوع چیست . پس از خروج منصور از اتاق شهرزاد و بعد از رفتن خانواده داماد شهرزاد یک ریز گریه می کند . هیچ جوابی هم نمی دهد
-می شود گوشی را به شهرزاد بدهید ؟
-ولی اون اتاق شه
-خب صدایش کنید شاید آمد
-باشه یک لحظه گوشی را نگه دار
پس از لحظات تقریبا طولانی صدای بغض الود شهرزاد گفت
-سلام
-سلام شهرزاد .....حالت چطوره ؟
-خوبم
-تبریک می گویم ... امیدوارم ...امیدوارم خوشبخت بشوی
-....
-شهرزاد مادر می گفت داری گریه می کنی درست شنیدم ؟
-اره
-چرا ؟ میشه به من هم بگی ؟



25-11-1392 12:14 ب.ظ
 
ارسال: #48
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ناگهان صدای گریه اش بلند شد .بعد هم ارتباط قطع شد .من هم مانند شهرزاد به تلخی گریستم .دو روز از ان ماجرا می گذشت .
در یک غروب دل گیر به پارک ساحلی شهر رفتم .به نرده های ان تکیه دادم و به رودخانه کارون نگاه کردم . نگاه از کارون گرفتم و به سمت نیمکت های پارک رفتم و نشستم .در افکار گوناگون بودم که صدای زنانه ای مرا به نام خواند افسون بود
-تو چطور منو پیدا کردی ؟
افسون لبخندی زد و سلام کرد .با شرمندگی سلام کردم
-رفتم هتل دیدم دوستان تان دارند بیرون می روند جلو دویدم . بعد از این که آشنایی دادم سراغ ترا گرفتم گفتند آمده ای این جا
-که این طور
افسون که مرا بی حال دید کنارم نشست و گفت
-چی شده ؟ مثل این که از چیزی ناراحتی ؟
-بله
-خوب بگو شاید بتوانم برطرفش کنم
-متاسفانه دیر آمدی و کار از کار گذشته است
-پس موضوع را به من بگویید تا از بار غم تان کاسته شود
-قابل عرض نیست
قدری سکوت کردیم . افسون با حواس پرتی گفت
-ای وای . دیدی چی شد ؟
-چی شد ؟
-هیچی دیگه . اومده بودم دنبالت با هم برویم بهشت اباد
-کجا ؟
-ای بابا قبرستان . باید این طور به تو بگم
-حالا یادم آمد من در تهران نیز به قبرستان رفته ام . در آنجا به گورستان عمومی شهر بهشت زهرا می گویند . درست گفتم ؟
-اره حالا بلند شو . و گرنه شب میشه ...
وقتی به آنجا رسیدیم جمعیت کثیری در حال آمد و رفت به این مکان بودند . گفتم
-افسون ما باید به قسمتی برویم که مردگان سال 1350 شمسی در ان دفن هستند
-1350 ؟
-خوب اره پدرم 1350 کشته شد
-با این حساب باید دور بزنیم چون این جا مردگان سالهای 1371 به بعد دفن شده اند
افسون دور زد و ما به اوایل بهشت زهرا باز گشتیم . ماشین را در گوشه ای پارک کرد و گفت
-بیا باید این جا ها رو بگردیم . وقتی به کنارش رسیدم
افسون به گوری اشاره کرد و گفت
-نگاه کن این متوفای سال 1348 است حالا باید یک مقدار برویم جلو ...
من می دویدم و در همان حال به سال مرگ متوفی ها نگاه می کردم کم کم از سال 1348 خارج و وارد سال 1349 شدیم
افسون که به نفس نفس افتاده بود گفت
-سامان تو خیلی تند می روی دیگر از نفس افتادم من همین جا منتظر ت میمانم تا برگردی . فقط خواهش می کنم عجله کن چون هوا داره تاریک می شه و من هیچ خوشم نمیاید شب این جا بمانم
با اطمینان به او دادم با سرعتی بیش از پیش شروع به دویدن کردم با چشم سالهای حک شده روی قبور را نگاه می کردم وقتی به متوفاهای سال های 1350 رسیدم تمام بدنم می لرزید . قدرت گام برداشتن نداشتم هوا کم کم رو به تاریکی می رفت بنابراین به خود تکانی دادم آرام آرام گورها را پشت سر گذاشتم . زمانی که مردگان سال بعد رسیدم ناامید به درختی تکیه کردم . صدای بوق ماشین افسون نگاهم را به ان سو کشید . او به سرعت از ماشین پیاده شد و گفت
-چی شد ؟ بالاخره پیدایش کردی یا نه ؟
-نه
-صد در صد اشتباه کردی و از اسمش رد شده ای
-آخه مگه چنین چیزی میشه ؟
-حالا که شده ؟
-بیا یک دور دیگه با هم بگردیم شاید پیدایش کنیم
با بی میلی پذیرفتم و در جهت مخالف شروع به گشتن کردم . که صدای افسون بلند شد . از مسافتی دور با دست اشاره می کرد که به سمتش بروم . افسون به انگشت به یکی از مزار ها اشاره کرد . خم شدم . تا نام متوفی را درست ببینم . چرا سنگ مزار از وسط نام به دو نمی شده بود آه خدایا . پس ان مزار پدرم بود . کسی که سالها تنها در این خاک خفته بود . بی انکه خود بخواهم قطره ای اشک درست بر اسم پدرم افتاد و گوشهای از نامش را پر رنگ کرد . توماس کلاین . متولد 1934 میلادی مطابق با 1315 شمسی . مرگ در سال 1350 بی توجه به افسون خم شدم و مزار پدرم را بوسیدم . سپس با خودم زمزمه کردم
-پدر معذرت میخوام که دست خالی به دیدارت امدم . فردا باز هم به دیدنت میایم . این بار دسته گل زیبایی برایت خواهم آورد فرصت های زیادی خواهیم داشت تا با یکدیگر صحبتی کنیم . ولی حالا دیر وقت است باید رفت . پس همین حالا به تو پدر خوبم شب بخیر می گویم تا فردا



25-11-1392 12:14 ب.ظ
 
ارسال: #49
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سپس در حالی که اشکها را از گونه هایم پاک می کردم به طرف افسون رفتم او هم گریه می کرد . قدری با او حرف زدم تا آرام شد . نگاهی به ساعت کردم خیلی دیر شده بود هر دو به سمت ماشین رفتیم . و سوار شدیم . وقتی به هتل رسیدیم . با عرض تشکر از افسون خداحافظی کردم . و به درون رفتم .سعید و بهروز در لابی نشسته بودند . با دیدن آنها از روی بی حوصلگی دستی تکان دادم و یک راست به سمت پله ها رفتم . از ان روز به بعد همیشه نزدیک غروب با خرید دسته گلی به مزار پدر می رفتم و قدری در کنارش می نشستم حالا پدر همه اعضای خانواده را می شناخت و من خوب می فهمیدم که پدرم هم مثل من شهرزاد را دوست دارد چرا که هر وقت نامی از او می بردم نسیمی خنک بر من وزیدن می گرفت . بدین منوال روز آخر اقامت در اهواز سپری شد ان روز من و سعید و بهزاد با تحویل پروژه مان که تقریبا بسیار خوب بود به شرکت نفت اسباب خرسندی معاونین و روسا را فراهم کردیم . ان روز از طرف شرکت همه ما برای صرف ناهار به آنجا دعوت شدیم . مهمانی خوبی بود . در پایان از همه به گرمی خداحافظی کردیم . و به هتل باز گشتیم . سعید و بهروز به بازار بزرگ رفتند تا اخرین خرید های خود را انجام دهند . من نیز تصمیم گرفتم ان شب افسون را برای شام به هتل خودمان دعوت کنم و همچنین برای جبران زحماتش که برای این مدت من کشیده بود هدیه ای که تهیه کرده بودم بهش بدهم . شب ارامی بود هدیه را به افسون دادم و او با خوشحالی ان را گرفت و با تشکر زیاد گفت
-می توانم بازش کنم ؟
-البته
وقتی کادوی ان را باز کرد چشمش به ان پارچه حریر خوش رنگ افتاد لحظه ای مات مرا نگاه کرد ان را روی سینه اش نهاد و گفت
-این زیباترین هدیه ای است که تا بحال دریافت کرده ام این پارچه خیلی گران قیمت است من از شما بسیار متشکرم
-قابل شما رو نداره
افسون که این چنین دید در میان شادی اشک هم ریخت و گفت
-سامان می خواهم حقیقت زندگی ام را برای تو بازگو کنم می دانی من ..من به تو دروغ گفتم که با مادر و پدرم زندگی می کنم من با عمو و زن عمویم زندگی می کنم پدر و مادرم خیلی سال قبل از هم جدا شدند هر کدام به راهی رفتند . مرا به عمو و زن عمو سپردند البته آنها آدم های بدی نیستند ولی خب خیلی وقتها دلم هوای پدر و مادر واقعی خودم را می کند من هیچ خواهر و برادری ندارم اما حالا اعتراف می کنم که تو را به اندازه ی ان برادری که می توانستم داشته باشم دوست دارم . تو می توانی مرا با خوشبختی پیوند دهی . من همیشه مهربانی ها و صفای بی ریا تو را به خاطر می سپارم
با این که از سرگذشت افسون ناراحت شدم اما برای این که او عذاب نکشد گفتم
-اوه لطفاً لفظ قلم حرف نزن خواهر کوچولو
افسون از کلمه خواهر کوچولو به خنده افتاد . من هم خندیدم و گفتم
-نه افسون از شوخی گذشته من هم تو را مثل یه خواهر دوست دارم پاک و ساده
سپس دستها را به هم زدم و گفتم
-خوب حالا که این طوره بهتره آدرس همدیگر را داشته باشیم گوش کن افسون دلم می خواد اگر روزی روزگاری گذرت به تهران افتاد حتما به خونه ما بیایی
-تو هنوز فکر می کنی اروپا تشریف داری ؟ یعنی چی که من بیام خونه تو ؟
-منظورت را فهمیدم به همین علت آدرس خانه مادرم را می دهم حالا دیگر اعتراضی هست ؟
سرش را چند بار تکان داد به نشانه نه سپس از جا بلند شد و گفت
-من دیگه باید برم
تا کنار درب هتل افسون را همراهی کردم ماشین را تا زمانی که برد دیدم خارج شد با چشم تعقیب کردم . سپس به هتل بازگشتم و یک راست به اتاقم رفتم


پایان فصل 18
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-12-1392 11:53 ق.ظ
 
ارسال: #50
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b]فصل 19



هنگامی که هواپیما ما در فرودگاه بر زمین نشست یاد زمانی افتادم که تازه به ایران آمده بودم با اندوه وارد سالن شدیم . پس از تحویل گرفتن ساک های مان یک راست به سمت درب خروجی رفتیم . سعید و بهروز که تقریبا هم مسیر بودند پس از خداحافظی از من تاکسی گرفته و رفتند . من که مسیرم درست در جهت مخالف ان دو بود منتظر ماشین بودم که صدای منصور مرا به خود آورد با بهت بهش نگاه کردم پس از سلام و احوالپرسی گفتم
-این جا چه کار می کنی ؟
-هیچی دیشب رفته بودم خونه مادر بزرگ که به من گفت امروز صبح به تهران برمی گردید من هم اومدم پیشوازتون
-پس باید از تو تشکر کنم ؟
نگاهی عمیق به چشمانم کرد و گفت
-اومدم باهات صحبت کنم
-در مورد ؟
-شهرزاد ...
اخمی کردم دیگر چیزی نگفتم . منصور بی توجه به من گفت
-لطفاً این قیافه را به خودتون نگیرید . من می دانم که شما شهرزاد را دوست دارید
فریاد زدم
-این طور نیست
-هست . البته شهرزاد هم شما رو دوست داره ولی ...ولی نمیدانم با تکیه بر کدام مدارک اون حماقتی محض رو انجام داد
آنقدر ناراحت بودم که بی توجه به محیط اطرافم یقه منصور را گرفتم و با خشم گفتم
-بهتره دست از سر من برداری . چون برخلاف نظر تو نه شهرزاد را دوست دارم و نه اون منو . دیگه هم در این مورد نمیخواهم چیزی بشنوم متوجه شدی ؟
منصور یقه ای را از دستانم بیرون کشید و گفت
-شما هر دو احمقید . چون دستی دستی دارید خودتان را بدبخت می کنید
-برخلاف گفته ات این تویی که احمقی چون اگر شهرزاد کوچکترین دلبستگی به من داشت هرگز به کیانوش جواب مثبت نمیاد
-اون به خاطر ثریا خودش را کنار کشید و با توجه به برخی از مسائل پیش آمده یقین حاصل کرد که شما هم به ثریا علاقه مندید
-ولی این حقیقت نداره
-من میدونم اما متاسفانه شهرزاد آنقدر اسیر توهّمات و خیالات شده بود که برای هضم این گونه موارد دچار اشکال شد و برای هر رفتار شما در قبال ثریا یک قصه ساخت
-مثلا ؟
-مشغول به کار شدن ثریا در شرکتی که شما در ان کار می کنید
-خوب این مسئله چه ربطی به من داره ؟
-شهرزاد گمان می کند شما به دلیل علاقه وافر تان به ثریا از مدیر عامل خواسته اید تا او را در شرکت به عنوان منشی استخدام کند
-اه خدای من . اون اشتباه کرده من حتی روحم از این جریان خبر نداشت
-بله من تمام رو میدونم ولی این شهرزاد است که زیر بار حرف حساب نمیرود شما باید با او صحبت کنید
-بی فایده است . مطمئنا شهرزاد نمیپذیرد که اشتباه کرده
نفس عمیقی کشیدم . پس از قدری تامل رو به منصور گفتم
-گوش کن منصور دیگه برای هر گونه توجیهی دیر شده . حالا شهرزاد نامزد کیانوش ه و من نمیتونم از او بخواهم نامزدیش رو به هم بزنه . در ضمن یک مسئله مهم دیگه ای هم هست من هنوز مسلمان نشده ام . پس شهرزاد نمیتونه روی من حساب باز کنه
-اما من مطمئنم که دیر یا زود این اتفاق می افتد و شما مسلمان می شوید
-شاید ولی من نمیتونم برا این اساس یک زندگی تازه تشکیل شده را به هم بزنم
منصور با شتاب مقابلم قرار گرفت و گفت
-آخه من چطور باید به شما تفهیم کنم ؟ شهرزاد برای فرار از عشق یک طرفه اش . البته بنا به تصور خودش می خواهد ازدواج کند تا بدین وسیله از شما دور باشد . دلیل دوم این که نمیخواهد یا اصولا دوست نداره جشن ازدواج شما و ثریا حضور داشته باشه . خب حالا خودت محاسبه کن . آیا ازدواج نمیتونه بهترین راه حل برای این مشکلات باشه ؟ ...شهرزاد نمیتونه کیانوش رو خوشبخت کنه او قلبش را نزد تو جا گذاشته .پس چطور میتونه مردی دیگر را به سر منزل سعادت برسونه ؟ کیانوش مرد خوبیه .و لایق یک زندگی پر از مهر نه ان چیزی که شهرزاد قراره در آینده برای اون بسازه یک زندگی یخی و سرشار از بی مهری .کیانوش انقدر دلباخته شهرزاد شده که تصور می کنه نامزدش هم به همان اندازه اونو دوست داره
حرفی برای گفتن نداشتم . منصور بسیار خوب صحبت می کرد سرم را پایین انداختم گفتم
-حالا چه کاری از دست من ساخته است ؟
منصور با خوشحالی دو قدم بلند برداشت و مقابلم ایستاد و گفت
-با شهرزاد صحبت کن . قانعش کن که این ازدواج به صلاح هیچ یک از شما سه نفر نیست . و بدین طریق هر یک دچار مشکل می شوید سامان ما باید این زندگی را قبل از شروع از ویرانی در سالهای بعد نجات دهیم . هیچ کدام از ما دوست نداریم . شهرزاد چندی بعد با داشتن دو فرزند کارش به طلاق و جدایی بکشد . موافقی ؟
-موافقم
هر دو به روی هم لبخند زدیم . منصور دستش را بر پشتم نهاد و گفت
-بیا بریم ماشین را چند متر ان طرف تر پارک کرده ام
بعدازظهر همان روز پس از اصلاح صورت به حمام رفتم . آنگاه با برداشتن سوغاتی های هر یک از افراد خانواده رهسپار منزل مادر شدم . آرمین در را به رویم گشود با دیدن او که سرحال بود جانی دوباره گرفتم . هر دو گرم هم دیگر را بغل کردیم . مادر که از ساختمان بیرون آمده بود ما را نگاه می کرد . وقتی به او رسیدم خود را در آغوشش رها کردم و بوسه ای بر موهای خاکستری اش زدم . هر سه با هم به داخل ساختمان رفتیم . آرمین یک راست به آشپزخانه رفت و با یک سینی حاوی لیوان های شربت از آنجا بیرون آمد . با لبخند به پیش آمد . بعد از نوشیدن شربت در مورد مسافر تم صحبت کردم
از مادر پرسیدم
-شهرزاد خونه نیست ؟
[/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-12-1392 11:53 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان