معجزه شرقی ( اعظم شکر کار ) - صفحه 4 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
زمان کنونی: 17-09-1395،03:14 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 58
بازدید: 1670

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
ارسال: #31
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b][b][b]فصل 11



روز بعد هر چهار نفری آماده رفتن بودیم ماشین را از پارکینگ خارج نمودم به سوی مقصد حرکت نمودیم پس از رسیدن به مکان مورد نظر و ایستادن . همگی در کنار هم راه افتادند پس از عبور از باغ بزرگی توسط دربان به داخل سالن راهنمایی شدیم . از دور منصور را مشاهده کردم . که با مرد شیک پوشی مشغول صحبت است کت و شلوار سرمه ای واقعاً برازنده منصور توجه همه را با خود جلب کرده بود منصور در حالی که دست در بازوی مرد جوان زده بود هر دو به طرف مان آمدند . منصور لبخند ملیحی بر لب آورد و رو به مرد جوان گفت
-ایشون مایکل ستاره مجلس امشب ما هستند
سپس به طرف ما اشاره کرد و یکی یکی به معرفی ما پرداخت .در پایان همه با او دست دادیم .به جز شهرزاد .ماریا و شهرزاد دسته گلهای اهدایی را به سوی داماد گرفتند . برای بار دیگر ازدواج شان را تبریک گفتند . داماد که جوانی خوش رو و مهربان بود در حالی که بسیار خوشحال به نظر می رسید .به دو تن از مستخدمین اشاره کرد و آنها دسته گلها را گرفتند . به گوشه ای از سالن انتقال دادند . سپس مایکل ما را به سوی یک میز خالی برد . روی میز چند نوع میوه و شیرینی دیده می شد . او با گفتن لطفاً بنشینید و از خودتان پذیرایی کنید ما را تنها گذاشت . تا به بقیه مهمانان تازه از راه رسیده برسد وقتی همه در جاهای خودمان نشستیم . نفس عمیقی کشیدم .و با دستمال پیشانی ام را از عرق خشک نمودم هوای داخل سالن به شدت گرم بود بوی انواع مدل عطرهای زنانه به مشام می رسید . چندین زوج در وسط سالن مشغول رقص بودند .ماریا خود را به جلو میز کشاند و آهسته گفت
-چه جشن آرام و مناسبی
حرفش ار تایید کردم . در این هنگام پیش خدمت جلو آمد و بطری نوشیدنی همراه با چهار لیوان روی میز نهاد از آنجا دور شد جوزف خندید گفت
-دیگه کم کم داشتم ناامید می شدم
او در یکی از بطری ها را باز کرد و در سه لیوان مقداری ریخت زمانی که لیوان را به لب بردم تا اندکی بنوشم نگاهم به شهرزاد افتاد که با انزجار به من نگاه می کرد لبخند مهر امیز زدم بلکه او را سر مهر بیاورم ولی چنین نشد . شهرزاد با خشم از روی میز بلند شد و با پوشیدن پالتوی خود که به صندلی اش آویزان بود از در سالن خارج شد . جوزف و ماری مرا نگریستند . با رمز نگاه از من خواستند تا او را باز گردانم . با گام های بلندی خود را به بیرون رساندم . باران شدید شروع به باریدن کرده بود که قدرت دید را مختل می کرد از فاصله نه چندان دور او را دیدم که با عجله قصد گذر از باغ را داشت .خود را به او رساندم و سعی کردم در این باره توضیح بدهم . اما او تلاش می کرد به هر طریق ممکن از مقابلم عبور کند . هنگامی که دید نمی تواند از سدی که درست کردم بگذرد . به طرف یکی از درختان بید رفت و پشت به من به درخت تکیه کرد . دستها رو روی سینه به هم قلاب کرد .این نشانه ای بود در اوج عصبانیت شهرزاد آرام آرام جلو رفتم و مقابلش ایستادم او که چنین دید سرش را پایین انداخت هر دو سکوت اختیار کرده بودیم زیر چشم نگاهش کردم باران با شدت هر چه بیشتر بر سر و رویمان می ریخت .
گفتم
-معذرت می خوام
شهرزاد سکوت کرده بود من که سکوت را دلیلی بر رد عذرخواهی نهاده بودم پشت به او کردم با لحنی معترض گفتم
-شهرزاد تو رو خدا منو درک کن . من بیست و شش سال تمام در اروپا زندگی کردم و در تمام این سالها درست مثل بقیه شهروندان پاریسی عمل کرده ام . تو فکر کردی من اون چه چی بودم ؟ یک راهب ؟ نخیر خانم . اشتباه نکن . من هم مانند تمام جوان های دیگر بعد از پایان ساعات کلاسم با یکی دو دختر و پسر به رستوران رفته ام . پارک .سینما . ***** های آنچنانی . روزی نبوده که در خلال اون یک گیلاس مشروب نکشیده باشم بالا . من با خیلی دخترهای زیبا و خوش پوش به دنس رفتم و رقصیده ام
همان طور که در طول صحبت هام پشتم به شهرزاد بود تا راحت تر بتوانم حرف بزنم . ناگهان در ان لحظه به سویش برگشتم و ادامه دادم
-اه لعنتی من از کجا باید می فهمیدم که مسلمان زاده هستم . این اعمال در دین مان حرام است . گناه محسوب میشود .زمانی که برای یاد گیری زبان فارسی نزد استادی به نام بیژن خسروی می رفتم . او خیلی از نکات و رسم و رسومات ایرانیان را برایم تشریح کرد من وقتی از پلکان هواپیما بالا می رفتم تا به ایران بیایم با خود عهد بستم که 180 درجه با ان مردی که در پاریس بودم متفاوت باشم . ...در ضمن بهتر است بدانی من تاکنون سه بطری نوشیدنی برای خود تهیه نمودم من نمی توانم به یک باره عادات گذشته ام . را ترک گویم . این کار زمان می برد . می فهمی ؟
سپس چند قدم به شهرزاد نزدیک تر شد م زمانی که تنها یک قدم با او فاصله داشتم از حرکت باز ماندم . با دست چانه اش را گرفتم و سرش را بالا آوردم
-شهرزاد خواهش می کنم مرا ببخش . امروز ....امروز بعد از چیزی قریب به یک سال هوس نوشیدنی را به اتفاق دوستانم کردم ولی حالا به تو قول می دم که دیگه هرگز این هوس در من زنده نشود
شهرزاد با بغض گفت
-متاسفم . من برخلاف آنچه پنداشتی خجالت را می فهمم و احساست را درک می کنم اگر دیدی من ناراحت شدم به خاطر مادر بزرگ اون مثل تخم چشمهایش بهتون اعتماد داره من می توانم قسم بخورم که هرگز به فکرش هم خطور نکرده که پسرش بخواد لب به این زهر ماری بزنه مادر بزرگ همیشه در نبود تو میگه
[/b][/b][/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
24-05-1392 07:17 ق.ظ
 
ارسال: #32
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b][b][b][b][b][b][b]در این هنگام برقی در آسمان جهید و به فاصله اندکی صدای غرّش سهمگین رعد در فضا اکنده شد . شهرزاد از روی ترس و بی اختیار جیغ کوتاهی کشید آنگاه یک قدم فاصله را طی نمود و در آغوشم فرو رفت انقدر از این عمل شوکه شده بودم که حدی نداشت . تنها کاری که در ان لحظه کردم دستانم را به دور کمرش حلقه نمودم و با جملات تسکین بخشی تلاش کردم او را از این ترس بی خورد باز دارم .پس از گذشت دقایق کوتاهی شهرزاد بی انکه مرا بنگرد آرام از من جدا شد و با صدای لرزان گفت
-معذرت می خوام ....نمی دونم چطور شد که
با لبخندی اطمینان بخش پاسخ ش را دادم
-مهم نیست معمولا هر کسی در زندگی از یه چیزی می ترسه و ترس شما هم معطوف به رعد و برقه
در این لحظه هر دو سکوت کردیم که صدایی از پشت سر ما را مخاطب قرار داد با تعجب از روی سر شانه ام به عقب نگریستم منصور با لبخندی شادمانه در حالی که چتری را بالای سرش گرفته بود ما را نگاه می کرد پس از اینکه توجه ما را به خود جلب کرد گفت
-آقا سامان لطف کنید اگر گفتمان تان به پایان رسیده دختر عموی مرا به درون راهنمایی کنید چرا که آب از لباسش سرازیر شده است
سپس به سوی مان آمد و چتر خود را به ما داد و باعجله ما را ترک کرد تا زیاد خیس نشود من نیز با تسلط بر رفتارم و خونسردی کامل دست به زیر بازوی شهرزاد نهادم تا او را به درون ببرم که در یک ان چهره اش را دیم صورتش تا بنا گوش قرمز قرمز شده بود و به احتمال زیاد از این که منصور ما دو نفر را تنها دیده . شرم داشت سرم را نزدیک برده و کنار گوشش زمزمه نمودم
-خواهش می کنم بر خودت مسلط باش بین ما اتفاق خاصی نیفتاده تو این طور قرمز شدی
-سعی می کنم
آنگاه هر دو به سوی سالن جشن رفتیم . هنگامی که بر سر صندلی هایمان نشستیم . جوزف بی انکه به شهرزاد متوجه شود چشمکی دوستانه زد . من هم لبخندی زدم . شهرزاد محو تماشای زنان و مردان در سالن شده بود که جوزف دست ماریا را کشید و با هم وسط سالن رفتند . تا رقصی آغاز کنند . منصور نزدیک آمد و خیلی راحت روی یکی از صندلی ها نشست و به شهرزاد گفت
-چه خبر از دانشکده ؟ درسها خوب پیش میره ؟
-ای بد نیست
-راستی دیروز مهران را دیدم
-جدی می گی ؟
-مهران گفت که به تو سلام برسانم و در ضمن یک وقتی را تعیین کنید تا دیداری داشته باشید
-کجا دیدیش ؟
-بهشت زهرا
-تو اون جا چیکار می کردی ؟
-سالگرد فوت مادر یکی از دوستانم بود
-که این طور
-منصور ؟
-بله ؟
-اون ...مهران ...حالش چطور بود ؟
-از لحاظ جسمی خوب ولی روحی متاسفانه خیلی پریشان و افسرده بود
شهرزاد دیگر سوالی از او نکرد . بدین ترتیب منصور مرا مخاطب قرار داد شهرزاد ناراحت بود از دست منصور که بی خیال همه چیز بود و مشغول صحبت شده بود حرص می خوردم که چگونه شادی کوچک ما را با سخنانش بر هم زده بود ساعت از یازده شب نگذشته بود که با اصرار شهرزاد به خانه باز گشتیم . ولی منصور از آمدن با ما سر با ز کرد گفت با ماشین دوستش به خانه باز می گردد و میانه راه جوزف گفت
-باید از شهرزاد تشکر کنم که موجی پیش آورد تا به منزل برویم
در حین رانندگی پرسیدم
-چرا ؟
-چون ماریا هنوز میلی به رقصیدن داشت در حالی که من پاهایم داشت از شدت درد منفجر می شد حالا منتظرم که می رسیم خونه تا یک خواب راحت داشته باشم
وقتی به منزل رسیدیم آرمین در را برایمان گشود و با لبخندی کوتاه از ما استقبال نمود و گفت
-جلوی پای شما شاهین و مریم خانم رفتند خانه شان هر چه منتظر شما ماندند پیدا تان نشد
-آمده بودند شب نشینی ؟
-نه آمده بودند برای روز جمعه جوزف و ماریا را به خانه شان دعوت کنند البته همه دعوت داریم . اما خوب مهمانی به افتخار این دو نفر گرفته می شود
وقتی مکالمه خود و آرمین را برای جوزف و ماریا بازگو کردم انقدر خوشحال شده بودند که رو در روی من و آرمین و شهرزاد یکدیگر را بوسیدند آرمین و شهرزاد با چشمانی فراخ شده و متعجب ان دو را می نگریستند . من که اوضاع را چنین دیدم با چند سرفه مصلحتی ان دو را متوجه موقعیت شان نمودم سپس همگی به سوی ساختمان حرکت کردیم


پایان فصل یازده
[/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
24-05-1392 07:17 ق.ظ
 
ارسال: #33
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b]فصل 12



روز جمعه کلید اتومبیل را به آرمین سپردم تا همه را به منزل شاهین ببرد . سپس در جواب مادر که پرسید
-مگر خودت نمی ایی ؟
-چرا می ایم ؟ فقط یک مقدار کارهای عقب مانده دارم که باید آنها را انجام بدهم . بعد از ان خدمت می رسم
بدین ترتیب همه رفتند . من تنها ماندم . به اتاقم رفتم و مشغول آماده سازی یکی از پروژه های در دست اجرا شدم . کارها رو به پایان بود که زنگ در خانه به صدا در آمد . با تعجب از اینکه چه کسی می تواند باشد گوشی اف اف را برداشتم
-کیه ؟
-منم آقا سامان ثریا
با گمان این که برای دیدن شهرزاد آمده گفتم
-متاسفم ثریا خانم . شهرزاد منزل نیست . همراه با خانواده رفتند خونه عمو شاهین
-خبر دارم . ما خودمون هم اون جا دعوت داریم . ولی ...ولی می خواستم با شما صحبت کنم البته به طور خصوصی
گوشی اف را گذاشتم و دکمه ان را فشردم . آشفته شده بودم . یعنی ثریا با من چه کار داشت . صدای گشوده شدن در سالن آمد . ثریا با دستپاچگی سلام کرد جوابش را دادم . به سالن اصلی راهنمایی اش کردم . برای لحظاتی او را ترک کردم آنگاه با دو فنجان قهوه به سویش بازگشتم او با تبسمی کوتاه تشکر کرد و گفت
-چرا زحمت کشیدید راضی نبودم به دردسر بیفتید
-خواهش می کنم چیز قابل توجهی نیست
فنجان را مقابلش روی میز نهادم و خود نیز با فاصله معین کنار او روی مبل نشستم
-خوب بفرمایید من حاضرم
-من نمیدونم از کجا شروع کنم راستش .موضوع مورد ارمینه
-خوب ؟
سکوت کرد
-لطفاً ادامه دهید
-من بیشتر ها به آرمین علاقه داشتم ولی نمی دونم .نمیدونم چطور شد که اتش این اشتیاق بعد از چیزی حدود دو سال رو به خاموشی و سردی گذشت
-چرا ؟ آیا از او مورد منفی دیده اید ؟
-نه
-آیا او را مرد
-خواهش می کنم ادامه ندهید . اون مرد بسیار خوبیه فقط من
-شما چی ؟
ثریا به گریه افتاد گفت
-نمیدونم چرا یک هو عاشق کس دیگری شدم باور کنید من دختر بو الهوسی نیستم که هر روز در پی یک عشق تازه باشم اما ..
-اون مرد کیه ؟ آیا اشاره ای هر چند کوتاه در این باب از او مشاهده کرده اید
-نه
-پس عشق تان یک طرفه است ؟
-نمیدونم
تا حدودی عصبی شدم و با غیظ گفتم
-پس شما چه میدونید اصلا ...اصلا این حرف ها چه ربطی به من داره چرا برای من می گید .شما یا باید با یک روان شناس صحبت می کردید تا راه حل درست پیدا کنید . یا به مرد مورد علاقه تان تا با گفتن جواب قطعی شما را از این بلا تکلیفی رها کند تا شما راه زندگیتان را با اطمینان انتخاب کنید در مسیر ان پیش بروید
-من دومین راه حل را انتخاب کردم حالا آمده ام تا از علاقه شما به خودم با خبر بشم
بهت زده به ثریا نگاه کردم . قادر به تکلم نبودم که آرمین رنگ پریده و مات رو برویم سبز شد . گویا با استفاده از کلیدی که به همراه داشت در خانه را گشوده و به درون آمده بود تا مرا با خود ببرد . گویی در یک لحظه آرمین نیروی فراوان یافت که با چندین گام بلند خود را به ثریا رساند و بی محابا سیلی سختی به روی خود گونه اش نشاند در همان حال صدای رعد آسای آرمین در گوشم پیچید
-فکر نمی کردم این قدر پست باشی . پس منو تو آب نمک خوابوندی که اگر سامان رو نتوانستی به دست بیاری اونوقت به سوی منو باز گردی ؟ لعنت به تو ..لعنت به تو
[/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
24-05-1392 07:18 ق.ظ
 
ارسال: #34
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b]مثل این که عقده ای دل آرمین هنوز پا بر جا بود که به سوی ثریا خم شد و حلقه نمودن موهایش به دور دست او را از زمین بلند کرد
درنگ نکردم باید کاری میکردم با هر رنجی بود او را از دست آرمین نجات دادم .ارمین با فریاد تمام حرف هایش را به ثریا می زد .ثریا هم با صدای بلند گریه می کرد .من هم بغض کرده بودم و نمی توانستم حرفی بزنم . ثریا با سرعت خانه را ترک کرد .
آرمین که اشک هایش سرازیر شده بود گفت
-سامان تو از شدت علاقه من به ثریا اگاه نیستی . باور کن این اشک ها و گریه کردن ها به خاطر ان نیست که او را از دست داده ام . بلکه به این دلیل است که به او سیلی زدم من چگونه می توانستم عزیزترین موجود زندگیم را آزار دادم ؟ خدا کند مرا ببخشد . کاش
صدا زنگ تلفن ما را به خود آورد .گوشی را برداشتم مریم خانم بود شاکی بود که چرا هنوز در منزل هستیم . با عذرخواهی خبر دادم که تا دقایقی دیگر به پیش آنها می رویم .
به آرمین گفتم
-بسه دیگه مرد پاشو صورتت را بشور .تا من لباسم را عوض می کنم سرخی چشمت رفته باشد پاشو ببینم ..پاشو ..
بدین ترتیب او را ترغیب به برخاستن کردم . در میان راه یک جعبه شیرینی همراه یک دسته گل خریدم و هر دو راهی شدیم سهیل خود به استقبال مان آمد و در را به رویمان کرد . پس از سلام و احوالپرسی نگاهم به دیگر حیاط افتاد نرگس و نیما مشغول بازی بودند که با دیدن مان دوان دوان خود را به ما رساند . هر دو را بوسیدم نیما گفت
-عمو من شیرینی ها رو ببرم ؟
جعبه شیرینی را دستش دادم و با گام هایی پرشتاب خود را به ساختمان رساند نرگس گفت
-پس من چی
تبسمی کردم و دسته گل را به او دادم .خوشحال شد . به سرعت از آنجا دور شد
سهیل گفت
-آقا سامان راضی به زحمت نبودیم . شما خودتون گلید
-خواهش می کنم قابلی نداشت
منصور از ان سوی حیاط آمد هر چهار نفر به دخل ساختمان رفتیم . مریم و شاهین به استقبال آمدند . پس از انجام مراسم هر یک از ما روی مبلی ولو شدیم . آرمین کنارم نشسته و سر در گریبان بود جوزف و ماریا در آلبوم خانوادگی غرق شده بودند و شاهین رو به ما گفت
-دیر کردید ؟
-متاسفانه کارم یک مقدار طول کشید لطفاً عذرخواهی مرا بپذیرد
شاهین خندید گفت
-شما هنوز با ما رو در بایستی دارید ؟ ای بابا ول کن این حرفها رو از خودت چه خبر ؟
-خوبم ممنون . خیر قابل عرضی نیست جز سلامتی
در این هنگام مادر ثریا کتایون خانم از اتاق بیرون آمد و نگران گفت
-چه کار کنم هر چی زنگ می زنم خونه کسی گوشی را بر نمی داره یعنی کجا رفته ؟
من و آرمین هر دو از جا بلند شدیم . عرض ادبی کردیم . کتایون خانم که متوجه ورود ما نشده بود با خوش رویی پاسخ مان را داد
مادر گفت
-شما که این قدر زود دلواپس می شوید چرا همراه تان نیاورید ؟
-آخه گفت کار واجبی داره که باید انجام بده ولی من ماندم که چرا گوشی رو بر نمی داره ...یعنی ممکنه رفته باشه بیرون ؟
من و آرمین همزمان به سوی هم نگاه کردیم . مریم خانم با سینی چای و قهوه وارد شد و رو به مادر ثریا گفت
-شما نگران نباشید بالاخره هر جا باشه پیداش می شه ماش الله بچه که نیست واسه خودش خانمی شده
همه مشغول بودند که زنگ زدند . دخترها که بیرون بودند در را گشودند سهیل گفت
-بفرمایید ثریا خانم هم آمدند دیگر نگران نباشید
پس از گذشت دقایقی نسترن به درون آمد و با گفتن این که ثریا پیش ماست فعلا قصد داخل شدن نداره . سالن را ترک کرد آرمین با ناراحت گفت
[/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
24-05-1392 07:18 ق.ظ
 
ارسال: #35
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b]-من مطمئنم اون قدر از من دلخوره که دوست نداره منو ببینه به خاطر همین نیومد تو
-دست بردار اون حالا از روی تو خجالت می کشه . در ضمن دخترا بیرون اونم مونده پیششون
بعد از صرف ناهار و گذشت ساعتی به حیاط رفتم .بعد از ظهر خوبی بود . من به ایوان رفتم و روی پله ها نشستم . در همین حین دستی روی شانه ام قرار گرفت . سهیل بود
کنارم نشست و گفت
-از چیزی ناراحتی ؟
-نه
-پس چرا این قدر ساکتی ؟
-دارم بازی بچه ها را نگاه می کنم ببین چطور دارند هم می دوند
-شما هم که بچه بودید از این بازی ها داشتید ؟
-نه بچه که بودم عاشق دو چرخه سواری و والیبال بودم
-حالا چی ؟
-متوجه منظورت نمیشم ؟
-حالا چی والیبال رو دوست داری ؟
-بله خیلی زیاد
-حال شو داری یه دست بازی کنیم ؟
-اگه تورو توپش رو دارید اره چرا که نه
-عالی شد فقط باید تور از انباری بیرون بیاوریم . ولی توپ در اتاق منصور است
با رفتن سهیل من هم از جایم بلند شدم . به آنسوی حیاط رفتم . لحظاتی بعد منصور و سهیل با تور و توپ آمدند . تور را وسط حیاط برپا کردند .نسترن و ماری به درختی تکیه دادند و پرحرفی جوزف را گوش می کردند . و گاه خنده ریزی می نمودند . نسترن در تابستان سال در کلاس های تقویتی زبان رفته بود
حالا انگلیسی را خیلی خوب می فهمید . با سوت منصور هر سه به سوی مان آمدند
سهیل گفت
-هر چه تعداد بیشتر بازی گرمتر است
جوزف گفت
-بهتر نیست دختر ها هم شرکت داشته باشند ؟
ماریا با ذوق گفت
-خودم می رم راضیشون کنم
سپس به سوی ساختمان دوید در همان حال گفت
-مارک . آرمین داره میاد بیرون . خودت راضیش کن
در ان بین منصور گفت
-بهتر یار گیری کنیم
بدین ترتیب من و سهیل دو گروه تشکیل دادیم . افراد گروه من عبارت بود از جوزف ماریا .نسترن . ثریا
سهیل هم آرمین .منصور . نسیم .شهرزاد . نرگس و نیما هم توپ جمع می کردند . هر گاه توپ به نقطه دوری پرتاب می شد ان دو می رفتند و توپ را می آوردند . بازی به اوج خود رسیده بود گروه ما دو بر یک از تیم سهیل جلو بود اخرین ست بازی بود هر کدام از افراد دو گروه سعی داشتند مهارت خود را به نمایش بگذارند . جوزف برای زدن سرویس به ان سو رفت و پس از پرتاب به درون زمین بازگشت و در جای تعیین شده مستقر شد . توپ درس جلوی پای آرمین به زمین افتاد بدون این که او کوچکترین واکنشی در قبال ان داشته باشد فقط به ما نگاه می کرد . بدین ترتیب فریاد اعتراض شهرزاد بلند شد
-عمو خواهش می کنم یه خورده دقت کن الان چندین باره که داری ...
آرمین با خشم بی امان به سمت شهرزاد برگشت و گفت
-خفه شو ...حوصله شنیدن حرف اتو ندارم . اصلا ...اصلا حوصله هیچ کدومتون ندارم
آنگاه در یک لحظه از نظر ها ناپدید شد . و از خانه بیرون رفت .شهرزاد با دهان باز به عمویش. نگاه کرد دختر ها به سوی او رفتند . دوستشان را در حلقه خود گرفتند . حالا شهرزاد و ثریا هم پای هم می گریستند .نسیم .نسترن با بغض از ان دو می خواستند قدری آرام باشند . سهیل با ناراحتی گفت
-آقا سامان حقیقت رو بگو . آرمین و ثریا امروز با هم مشاجره داشتند ؟
در سکوت نگاهش کردم . دوست نداشتم کس دیگری از این موضوع چیزی بداند . منصور آرام روی بازویم زد گفت
-اگر دلت نمی خواد نگو ولی این گریه تأثر امیز ثریا و ان رفتار ها و حرکات ضد و نقیض آرمین خود گویای این حقیقته که حتما اتفاق ناخوشایند میان ان دو رخ داده



پایان فصل 12
[/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
24-05-1392 07:18 ق.ظ
 
ارسال: #36
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b]فصل 13


صبح با کسالتی وصف نشده به شرکت رفتم .نیمه های روز بود که صدای فریاد های دو زن و یک مرد از سالن شنیده میشد بدان توجهی نکردم و به کارم ادامه دادم . آقا قادر با زدن چند ضربه ملایم به درب اتاق ان را گشود و وارد شد . با گفتن خسته نباشید فنجان قهوه را مقابلم نهاد از او تشکر کردم و گفتم
-آقا قادر جناب رییس در شرکت هستند یا برای بازدید ساختمانهای نیمه کاره رفته اند ؟
-خیر در اتاقشان هستند
وقتی او از اتاقم خارج شد سرو صداها تقریبا خوابیده بود پس از خوردن قهوه مشغول کار شدم پس از اتمام نقشه ان را برداشتم و از اتاق بیرون امدم . باید ان را برای بازبینی نهایی نزد مدیر عامل می بردم با نواختن چند ضربه به در جناب رییس اذن دخول داد آقای احمدی مدیر عامل شرکت ناراحت در مبلش فرو رفته بود اول فکر کردم تنهاست ولی وقتی چشمانم را در اتاق گردش کرد . متوجه دختری شدم که کنار شوفاژ نشسته بود بی توجه به من به آقای احمدی گفت
-بابا ...بابا خواهش می کنم اجازه بده برگردم سر خونه و زندگیم . من ...من فرزاد دوست دارم هر چقدر که اون بد باشه باز هم شوهر منه تازه اون حق داره که
-بس کن دختر . تو پیرم کردی .تو اون شوهر احمقت و اون مادر دیوانه ات امروز توی شرکت واسه من ابرو نذاشتین
-ولی و...بابا
آقای احمدی گفت
-فعلا چیزی نگو
بدین ترتیب دختر ساکت بماند آقای مدیر عامل به نظارت بر نقشه مشغول شد . پس از چندی آقای احمدی نگاه قدردانی به من دوخت و گفت
-این نقشه هیچ عیب و ایرادی نداره واقعاً عالی ست . متشکرم
-خواهش می کنم وظیفه بود
نقشه را برداشتم و از آنجا خارج شدم ظهر در رستوران شرکت سینا در کنارم نشست و گفت
-سامان تو فهمیدی ان سه نفری که توی شرکت داد و بیداد راه انداخته بودند چه کسانی بودند چه هدفی داشتند ؟
-منم مثل تو بی خبرم .فقط میدونم که اونها از اقوام جناب احمدی بودند
-چطور ؟
-وقتی رفتم توی اتاق رییس به این موضوع پی بردم
سینا لب گشود تا سوالی بپرسد که گفتم
-خواهش می کنم تمامش کن آخر به من و شما چه ربطی داره ؟ بهتر نیست در مورد مسائل دیگر گفتگو کنیم ؟
به این ترتیب از بحث خانواده رییس خارج شدیم .دو هفته تمام از قهر کودکانه آرمین و شهرزاد می گذشت البته هر دو در حضور ماریا و جوزف خود را شاد نشان میدادند ولی میان آنها هنوز صلح نشده بود اخلاق آرمین دقیقا از روزی که منو و ثریا را تنها در منزل دیده بود به گونه ای باور نکردنی عوض شده بود با آوردن دوستان قدیمی به خونه باعث عصبانیت مادر می شد .نام یکی از دوستان قدیمی اش فرهاد بود که اصلا از او خوشم نمیاد . به قول منصور قیافه اش به بچه های خلافکار شباهت داشت یک روز مادر با خشم سر آرمین فریاد گفت
-که با وجود دختر جوان در خانه نباید هر که از راه می رسد به اینجا دعوت کنی
آرمین با لحنی که تا حالا از او ندیده بودم با پوز خندی به مادر گفت
-راستی من می بینم بیش از دو هفته است که دو نفر تو این خونه ماوا گرفته اند که نه تنها هم زبون ما بلکه مسلمان هم نیستند
مادر خواست چیزی بگوید که آرمین گفت
-اه بله فراموش کردم این دو از دوستان نزدیک آقا سامان است از قرار معلوم در این خانه به روی هر کسی باز است جز دوستان من حالا که این طوره من می رم و دیگه پشت سرم را نگاه نمی کنم
در پی این کلام به اتاق رفت و پس از چندی با جامه دانش از آنجا خارج شد مادر جلویش دوید و گفت
-کجا ؟
-می خوام برم تا همه از شر من و مزاحمت هام راحت بشن
با آرامش جلویش را گرفتم و گفتم
-آرمین مشکلت چیه با من حرف بزن
نگاه پر از خشمش را به من دوخت و با انزجار مرا به کناری هل داد و از هال گذشت . مادر با گریه از من خواست که جلوش را بگیرم
-صبر کن کجا داری می ری ؟
او بی اعتنا به من راه خود را ادامه میداد دستم را روی شانه اش گذاشتم با عصبانیت زیاد به سویم چرخید و سیلی محکمی روی گونه ام زد . من هم متقابلاً به او سیلی زدم . گویی منتظر یک تلنگر بود که اشکش جاری شود خود را در آغوشم انداخت و های های گریه کرد بعد از لحظه ای گفت
-می خوام برم شمال ....تو این مدت بدجوری داغون شدم مدتی آنجا می مانم بعد بر می گردم . در ضمن از حرفهای که زدم معذرت می خواهم نمی دانم چطور شد ..
-اشکالی نداره .کی بر می گردی ؟
-نمیدونم شما نگران من نباشید . در ضمن از دوستانت از جانب من خداحافظی کن . گمانم پنج روز دیگر بیشتر این جا نیستند حالا هم که خانه نبودند تا از آنها خداحافظی کنم
-اره نیستند به اتفاق شهرزاد به پارک رفتند
آرمین خم شد و ساکش را برداشت و رفت .
[/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
24-05-1392 07:19 ق.ظ
 
ارسال: #37
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b]بالاخره روز پرواز جوزف و ماریا فرا رسید . هر دو غمگین بودند ان روز همه خانواده دور هم جمع شده بودند . جوزف و ماریا دور بین عکاسی را به من داد تا از همه عکس بگیرم . دختر ها به همراه هم گریه می کردند .مریم خانم هم به شدت غمگین بود مادر با گفتن این که چرا گریه می کنید انشاالله آنها باز هم به ایران سفر می کنند دختران را از گریه باز داشت .جوزف گفت
-بله ما برای جشن ازدواج مارک به ایران خواهیم آمد . اما من و ماریا دوست داریم که شما هم سفری به فرانسه داشته باشید مطمئنا ما خوشحال می شویم
پس از رد و بدل تعارفات معمولی هر دو سوار ماشین شدند و به سمت فرودگاه رفتیم .ماریا کیفش را گشود و با دستمال اشک هایش بیرون بیاورد که فریاد ش بلند شد . پا روی ترمز گذاشتم . ماشین با صدای وحشتناکی ایستاد . به سویش برگشتم
-چی شده ؟
-برگرد خونه
جوزف عصبانی گفت
-چرا برگردیم خونه که چی بشه ؟
-هدیه ای برای شهرزاد گرفته بودم که یادم رفته بهش بدم
-این که مهم نیست بده مارک تا او به دستش برسونه
-نه من دوست دارم خودم هدیه ام را بهش بدم
-ولی ممکنه دیر بشه و به پرواز نرسین
در هنگام یک تاکسی چند قدم جلوتر از ما ایستاد و شهرزاد از ان پیاده شد و به سرعت به طرف مان آمد ماریا خوشحال هم به سوی او رفت . هر دو یک دیگر را در آغوش گرفتند با هم مشغول صحبت شدند . سرم را بیرون بردم و گفتم
-لطفاً سوار بشید . بقیه حرف ها رو داخل ماشین هم می شه زد و گرنه به پرواز نمی رسید
هر دو با شتاب سوار ماشین شدند .
از شهرزاد پرسید م
-برای چی دنبال ما آمدی ؟
-برای ماریا هدیه گرفته بودم ولی انقدر شلوغ شد که فراموش کردم ان را به ماریا بدم
-که این طور
سپس هر دو هدیه های شان را به هم دادند . در فرودگاه جوزف دستم را گرفت و گفت
-مارک خواهش می کنم ما را فراموش نکن و به ما سر بزن خودت که بهتر می دونی که روابط ما دو نفر از د و دست فراتر بود و بسیار بهم نزدیک بودیم
-حتما می ایم فقط باید کارها یک مقدار سبک شود منظورم کار در شرکت است
-بله می دانم ولی سعی خودت را بکن
-چشم
در این هنگام ماریا و شهرزاد نیز از هم جدا شدند و ماریا کنار جوزف ایستاد و شهرزاد هم کنار من .جوزف نگاه خیره ای به ما کرد و گفت
-چقدر شما برازنده ای هم هستید . مارک بنا به گفته سهیل دست و پا چلفتی نباش و کار را یکسره کن و گرنه رقیبان او را خواهند ربود
-از هشداری که دادی متشکرم
ماریا با اخم گفت
-شوخی که نمی کنه . راست می گه دختر زیباییه . مسلما خواستگاران فراوانی داره
-مطمئن باشید نمی گذارم دست هیچ کدومشون به اون برسه
-اگر نمی خوای پس عجله کن تا دیر نشده
در پایان هر دو خداحافظی کردند و به سوی سالن ترانزیت رفتند . زمانی که هواپیما اوج گرفت هر دو بی صدا به سمت ماشین رفتیم . کادوی ماریا انقدر کوچک بود که در مشت شهرزاد جا می شد .
-به ماریا چی هدیه داد ی ؟
-یک جفت گوشواره طلا
-حالا چطور شد که از میان ان همه چیز گوشواره را پسندیدی ؟
-یک مرتبه که با هم به خیابان رفته بودیم او چشمش به یک جفت گوشواره افتاد با هیجان خاصی گفت که خیلی زیباست من هم حرفش را تایید کردم . چند روز بعد برایش خریدم .دوست دارم ببینم ماریا برای من چی خریده
شهرزاد جیغ کوتاهی کشید و با حیرت گفتم
-چی شده ؟
شهرزاد از درون کادو یک جفت گوشواره خارج کرد . دیگر به راحتی میشد حدس زد که هر دو به هم گوشواره یک شکل هدیه داده اند . شهرزاد که به شدت می خندید گفت
-منو باش که فکر می کردم زرنگی کردم نگو ماریا قبل از من دست بکار شده
-از کجا فهمیدی شاید بعد از تو خریده ؟
-نه اینو نگاه کن
فیش خرید را جلوی دیدگانم گرفت و با صدای ملایم گفت
-تاریخ خرید را نگاه کن من دو روز بعد خریدم
به خانه رسیدیم . شهرزاد پیاده شد با تعجب به من که قصد خارج شدن از ماشین را نداشتم نگاه کرد و گفت
-مگه نمی خوای بیای خونه ؟
-نه یه جایی کار دارم به مادر بگو نگران نشه . شب بر می گردم
سری به علامت تایید تکان داد و با کلید که همراه داشت وارد خانه شد . نفس راحتی کشیدم به سوی مقصد حرکت کردم





پایان فصل 13
[/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
24-05-1392 07:19 ق.ظ
 
ارسال: #38
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b][b]فصل 14


نگران آرمین بودم یک هفته از رفتن او به شمال می گذشت در تمام این مدت تنها یک بار با منزل تماس گرفته بود او حتی زحمت دادن شماره ویلا را به مادر نپذیرفته بود ماشین را گوشه ای پارک کردم با دسته کلید ماشین در منزل مجتبی دوست آرمین رو زدم . زنی با پوشش چادر در را گشود
-سلام خانم
-سلام فرمایشی داشتین ؟
-ببخشید آقا مجتبی تشریف دارند ؟
-بله شما ؟
-سامان هستم
چهره زن نشان میداد که دارد فکر می کنم برای همین گفتم
-برادر آرمین هستم دوست صمیمی آقا مجتبی
-بله معذرت میخوام چند لحظه تشریف داشته باشید
زن به درون خانه رفت و بعد آقا مجتبی با حوله ای که بر سر داشت از قرار معلوم تازه از حمام آمده بود جلو در آمد و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم
-آقا مجتبی شما خبر ندارین آرمین با چه کسانی به شمال رفته ؟
-نه مگر رفته شمال ؟
-بله
-کی ؟
-حدوداً یک هفته است
-ولی تا اونجا که من از رفقای مشترکمون خبر دارم همگی در تهران هستند و از شهر خارج نشده اند
-پس با کی رفته ؟
-نمیدونم ولی تازگی ها از چندین دوست جدید اسم برد می گفت از همکلاسی های دوران ابتدایی هستند
-تو آنها را نمی شناسی ؟
-نه اما یک بار از نزدیک دوتا شون دیدم یک بار آنها اسمش فرهاد بود یک دیگه هم رضا ...البته ...
مجتبی حرفش را خورد و چیزی نگفت
-چیزی می خواستی بگی ؟
-هیچ فقط خواستم بگم اخلاق و قیافه هاشون معمولی نبود می فهمی که چی می گم
-بله می فهمم
ناراحت از او خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم هیچ کس از آرمین خبری نداشت .مادر در را به رویم باز کرد در حال قفل کردن ماشین بودم که مادر با صدای خسته گفت
-چه خبر تونستی بفهمی با چه کسانی به شمال رفته ؟
-نه همه دوستانش در تهران هستند فقط ..
مادر با نگرانی گفت
-فقط چی ؟
-یه حدس های زدم که البته به نفع مان نیست
-چه حدس هایی ؟
-همان طور که گفتم هنوز حدس و گمان است پس بهتره در موردش کنجکاوی نکنید . تا بعد ببینم چه میشود .
با هم از پله ها بالا رفتیم . مادر یک راست به آشپزخانه رفت تا برایم شامی مهیا کند من هم به حمام رفتم و سرو رویی تازه کردم از آنجا که خارج شدم مادر مشغول چیدن غذا روی میز بود لقمه ای اول را که بر دهان گذاشتم ساعت دیواری یازده ضربه نواخت . مادر رو ی صندلی نشست و مرا نگاه کرد
-مادر خیلی خسته شدی شما بروید استراحت کنید
-نه خسته نیستم
در همان حال خمیازه ای کشید
خندیدم و گفتم
-مگه مجبوری بنشینی . بلند شو برو اتاقت راحت بخواب
-اگه به چیزی احتیاج داشتی چی ؟
-مادر بچه که نیستم . اگر به چیزی احتیاج داشتم خودم بر میدارم شما بروید
با تانی از جا برخاست و به اتاقش رفت . با خروج او دوباره مشغول خوردن شدم در حالی که فکر آرمین لحظه ای رهایم نمی کرد
پس از صرف شام و جمع اوری ظروف از روی میز و شستن آنها به اتاقم رفتم .پس از تعویض لباس روی تخت افتادم . فکرم در همه جا دور می زد و به شدت نگران آرمین بود نمی دانم ساعت چند بود که به خواب رفتم . حدود یک ماه گذشت .همه افراد خانواده نگران آرمین بودند بعد از چیزی قریب یک ماه و دو روز آرمین برای دومین بار به خانه زنگ زد و گفت که سه روز دیگر شمال را به مقصد تهران ترک خواهد کرد . آرمین از بردن اسم دوستانش صرف نظر کرد و فقط با گفتن شنبه صبح به تهران خواهد آمد تماس را قطع کرد
[/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
24-05-1392 07:19 ق.ظ
 
ارسال: #39
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b]ان روز در شرکت بودم که تلفن اتاقم به صدا در آمد . نقشه را به کناری گذاشتم . تلفن را پاسخ گفتم
صدای آرمین بود
-سلام داداش چطوری ؟ خسته نباشید
-تشکر . تهرانی ؟
-بله همین یک ساعت پیش رسیدم
-خب به سلامتی . خوش گذشت ؟
-جای شما خالی . عالی عالی بود
اندکی سکوت کرد گفتم
-با کی رفته بودی سفر ؟
آرمین معترض گفت
-هنوز نیومده باز جویی ها شروع شد ؟
-نه فقط محض کنجکاوی پرسیدم
-فعلا مزاحم نمی شم . امروز عصر در منزل منتظر ت هستم .
-حتما
-خداحافظ
-به امید دیدار
گوشی را سر جایش گذاشتم .بعد از تعطیلی شرکت با ماشین به سمت خانه رفتم . آرمین کنار در خانه ایستاده بود و با جوانی مشغول صحبت بود کاری که همیشه از ان متنفّر بود . با پیچیدن ماشین به کوچه پس از گفتاری کوتاه از هم خداحافظی کردند . جوان که از کنارم گذشت به دقت براندازش کردم . تا کنون او را در جمع ندیده بودم . پس از سلام گرمی که به بین من و آرمین انجام شد . در را برای ورود ماشین باز کرد . پس از ان هر دو از پله ها بالا رفتیم . در حالی که در مورد دوستان آرمین سوال در مغزم بود

***


عید نوروز با همه شکوه از راه رسید . مادر و شهرزاد با کمک هم خانه را تمیز کرده بودند مادر سبزه کاشت و من با اشتیاق به کار او نگاه می کردم . آرمین تا حدودی مراسم را برایم تعریف کرد . برای هر یک از اعضای خانواده هدیه ای تهیه کردم .مادر ماهی هم خریده بود
زمان تحویل سال هر چهار نفر مان کناره سفره هفت سین نشسته بودیم و منتظر آغاز سال نو بودیم . نگاهی به مادر کردم که قران به دست گرفته بود . و زیر لب دعا زمزمه می کرد . در این هنگام گوینده تلویزیون آغاز سال جدید رو اعلام نمود . پس از ان چشم ازش برداشتم . به مادر و آرمین که همدیگر را در آغوش کشیدند . و سال نو را تبریک گفتند .در یک لحظه نگاهم به شهرزاد افتاد که با تمام وجود مرا می نگریست . همین که نگاهش کردم به سرعت سرش را به طرف دیگر چرخاند . و پس از برخاستن از کنار سفره خود را در بغل مادر پنهان کرد . بعد از شهرزاد نوبت من شد مادر را با تمام وجودم در بغل گرفتم . و بعد هم آرمین را بوسیدم و عید را بهش تبریک گفتم . به شهرزاد هم از فاصله تقریبا سه متری فرا رسیدن سال نو را تبریک گفتم .ان روز هنگام صرف نهار که سبزی پلو با ماهی بود خیلی خوشحال بودیم
[/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
25-11-1392 12:11 ب.ظ
 
ارسال: #40
Cvp: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b][b][b]عصر که شد ابتدا خانواده شاهین بعد از ان هم شهین به جمع ما پیوستند . تا پایان شب هم پیش هم بودیم . .
دو ماه دیگر هم گذشت . در این فاصله خانه مناسب و زیبایی در بهترین نقطه شمال شهر برای خود خریدم . و با اسباب و لوازم گوناگون و لوکس زندگی آنجا را به مکانی قابل زندگی تبدیل کردم
این روزها سخت نگراّن آرمین بودم . در دو ماه اخیر کاهش وزن کرده بود احساس می کردم معتاد شده و خود را در ورطه ای نابودی کشانده است . اما مدرکی برای اثبات ان نداشتم . روز سه شنبه تازه از سر کار برگشته بودم که صدای زنگ تلفن مرا به ان سوی سان کشاند . با صدای که ناشی از خستگی بود گفتم
-بفرمایید ؟
-سلام خسته نباشید منم شهرزاد
-سلام حالت چطور ؟ اهل خونه خوبن ؟
صدایش گرفته بود
-همه خوبن بجز ....و سکوت کرد
-امری بود ؟
-می خواستم ..می خواستم اگر باعث زحمت نیست چند دقیقه وقتتون رو بگیرم
-خواهش می کنم من کاری ندارم دوست داری قرارمون یک جایی غیر از خونه باشه ؟
-نه . گفتم که زیاد نمی مونم همون خونه خوبه
-باشه پس منتظر ت هستم
-متشکرم خداحافظ
-خدا نگهدار
بعد از قطع شدن به اتاق خواب رفتم و لباسم را عوض کردم سپس به آشپزخانه رفتم و میوه و چای را درست کردم . در همان موقع با خودم گفتم
-چه میشد در بازگشت از کار روزانه و خستگی تو از من پذیرایی می کردی نه من از تو ؟
در افکارم بودم که صدای زنگ خانه به گوشم رسید با استفاده از دکمه اف اف رو زدم سپس به سمت پنجره رفتم و از آنجا او را زیر نظر گفتم . سرش را به زیر انداخت بود و آرام آرام در حیاط راه می آمد .هنگامی که پشت در هال رسید به ان سو رفتم و در را باز کردم
-سلام
-سلام بفرمایید داخل
با دست مبلی را به او تعارف کردم آرام نشست و به من که هنوز ایستاده بودم نگه می کرد با لبخندی شیرین گفت
-میشه لطفاً یک لیوان آب به من بدهید ؟
-بله حتما
لیوان آب را به سویش گرفتم . با تشکری کوتاه گرفت و محتوی لیوان را خورد . روی مبل مقابلش نشستم
-خوب بفرمایید ؟ من حاضرم
-در مورد ارمینه ....من و مادر بزرگ خیلی نگرانش . این روزها رفت و آمد های مشکوکی داره
-چطوره ؟
-نمیدونم فکر می کنم داره واسه خودش گرفتاری درست می کنه . دیگه اون آرمین سابق نیست . نه حرمت خانواده رو داره نه دوستای قدیم . حتی به کار کردن هم بهایی نمیده . مدتی که خیلی تند خو و بد اخلاق شده به همه بد و بیراه می گه ولی یه چیزی هست که بیش از هر کاری دیگریش برای من سخت و سنگینه
-چی ؟
-سعی می کنم . یعنی حدس می زنم معتاد شده باشه ...
خودم از چندی پیش حدس های زده بودم اما حالا نمی خواستم شهرزاد را دچار ترس کنم .
-مطمئنا تو اشتباه می کنی
شهرزاد با گریه گفت
-من مطمئنم هم اکنون به اینجا آمده ام تا شما برای این مشکل چاره ای پیدا کنید . اگر به عمو شاهین بگم بدون شک عمو او را به پلیس تحویل میده اما من دوست ندارم اسم عمو آرمین رو به عنوان یک معتاد سر زبون ها بیارن . دلم نمی خواد او را در جایی دیگه ببینم . من میخواهم عمو آرمین رو چون گذشته ببینم . مثل همیشه شاد و سرحال .
-دقیقا از کی این طوری شده ؟
با دستمالی اشک هاش را پاک کرد و گفت
-دست از موقعی که از ان سفر لعنتی بازگشت . خواهش می کنم با او صحبت کنید . راهنمایی اش کنید . که دست از این کار احمقانه بردارد
-ببینم به کارگاه می ره ؟ تن به کار میده ؟
-می ره ولی خیلی زود بر می گرده . به همین خاطر می گم که معتاد شده . آخه نای کار کردن نداره و سریع خسته میشه
او ساعتی در خانه من ماند و آنگاه هر دو به خانه مادر باز گشتیم . تا من با آرمین صحبت کنم . مادر در را به رویمان گشود . با دیدن او جلو رفتم و پیشانی اش را بوسیدم . . تقریبا سه هفته ای می شد که به خانه آنها نرفته بودم . در شرکت انقدر کار سرم ریخته بود که وقت سر خاراندن هم نداشتم . وقتی هم به خانه می رسیدم تقریبا بی هوش می شدم .
صدای مادر غمگین بود
-سامان به دادم برس آرمین از دست رفت
-شما نگران نباشید مادر من باهاش صحبت می کنم حالا کجاست ؟ خونه است ؟
-نه بیرون با یکی از همون دوستای جدیدش
هر سه کنار هم نشستیم . که هر چه منتظر شدیم ارمین نیامد . ساعت دیواری ده ضربه نواخت به سرعت از جایم بلند شدم مادر شتابان گفت
-کجا ؟ مگر نمی خواهی با آرمین صحبت کنی ؟
-متاسفم منتظر یک تلفن فوری هستم . بنابراین ناچارم به منزل باز گردم . ولی مطمئن باشید با آرمین صحبت می کنم اگر کاری ندارید بروم
-نه مادر خدا به همراهت . مواظب خودت باش اروم رانندگی کن
-حتما خداحافظ
-خدا نگهدار
امکان دیدار با آرمین انطور که پیش بینی می کردم برایم میسر نشد تا هفته بعد



پایان فصل 14
[/b][/b][/b][/b][/b][/b]
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
25-11-1392 12:11 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان