معجزه شرقی ( اعظم شکر کار ) - صفحه 3 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
زمان کنونی: 20-09-1395،08:32 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 58
بازدید: 1671

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
ارسال: #21
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل هفتم


در اخرین لحظه که قصد ترک خانه را داشتم مادر با ناامید گفت
-شاید رفته باشد خانه خودش
-خانه خودش ؟
-بله خانه ای که تا پنج سالگی به همراه پدر و مادرش در آنجا زندگی می کرد
ته قلبم روشن شد . با دستپاچگی آدرس را گرفتم و با در دست داشتن کلید منزل شهرزاد به را افتادم خانه را یافتم و به سرعت از ماشین بیرون پریدم .بدون این که زنگ خانه را فشار بدهم با کلید ان را گشودم آهسته صدایش کردم .اما جوابی نشنیدم .نیمی از حیاط خانه در خاموشی بود و نیمی دیگر با نور کم جان لامپ روی ایوان تقریبا روشن بود . ساختمان با هشت پله از حیاط مرتفع تر بنا شده بود در نیمه باز بود از در هال گذشتم و وارد ساختمان شدم .ساختمان از دو طبقه تشکیل شده بود در طبقه اول سالن پذیرایی بزرگی به چشم می خورد در حال جستجو بودم که صدای پایی از پشت سرم شنیدم تا خواستم به عقب برگردم برخورد شیئی را با سرم احساس کردم و پس از ان چیزی نفهمیدم .وقتی چشم گشودم خود را در بستری یافتم . کسی در اتاق نبود .ولی صدای گفت و گوی آرامی از ان سوی در به گوش می رسید . با تانی از جا برخاستم .هنوز سرم گیج بود .در اینه میز توالت چهره خود را دیدم .کنار شقیقه ام خراش ایجاد شده بود در همین هنگام در باز شد و شهرزاد به درون آمد چشمان پف کرده و متورمش خبر از بی خوابی او داشت . وقت مرا دید لبخند زد و گفت
-حالت چه طوره ؟
-خوبم
-متاسفم که اون اتفاق افتاد . می دونی فکر کردم دزد آمده در تاریکی هم تشخیص چهره ات دشوار بود امیدوارم منو ببخشی
-تو چه اصراری داری که من حرفت را باور کنم ؟
شهرزاد خود را به نادانی زد و گفت
-در چه مورد ؟
-در مورد این که می خوای به من بفهمونی زننده ضربه سرم تو بوده ای
در حین این جمله به چشمانش نگریستم . تا حرفاش رو بخونم . شهرزاد خیلی تند و سریع نگاهش را از من گرفت و به طرف پنجره رفت با یک حرکت ان را گشود گویی احساس خفگی می کرد به هوای تازه نیاز داشت . چند قدم را طی کردم و شانه به شانه اش در کنار پنجره ایستادم . گفتم
-شهرزاد اون مرد کی بود ؟
او با سرعتی غیر قابل باور بسویم برگشت و دهان گشود تا حرفی بزند که با اشاره دست از او خواستم که سکوت کند .
-بگو که اشتباه کردم و او یک مرد بود . من در یک لحظه قامت او را دیدم ضربه ای که به سرم اصابت کرد انقدر سنگین بود که مرا بی هوش کرد ان وقت تو با این جثه ای ظریف ان دل نازک که از مرگ یک جوجه می ترسی می خوای باور کنم که ضارب تو بودی ؟ نه . من احمق نیستم .
شهرزاد میان دو راهی گیر کرد . نمی دانست حقیقت را بگوید یا نه برای رهایی او جلو رفتم و شانه اش را بدست گرفتم و با آهنگ ملایم گفتم
-ببین شهرزاد من از ان دسته انسانها نیستم که بدون در دست داشتن کوچکترین مدرکی کسی را متهم کنم ؟ بی انکه به اصل موضوع پی بردم باشند . مرا زیر مشت و لگد خود گرفتند . خب ..خب من میخواهم بگم مثل آنها فکر نمی کنم . من بی مورد به کسی سوءظن پیدا نمی کنم نمیدانم تا چه حد موفق شدم منظورم را برایت روشن کنم برای من بگو ان مرد کی بود ؟ آیا هنوز در خانه حضور داره یا نه ؟
شهرزاد با چند قدم کوتاه از من دور شد روی صندلی میز آرایش نشست و گفت
-کامران دایی ام بود .تازه از خارج برگشته . چهار سال قبل برای کار به ژاپن رفت و حالا پس از گذشت این چند سال به ایران آمده تا زندگی جدیدی را بنا کنه دیشب در پی تماس تلفنی که با هم داشتیم اصرار داشت که هر چه زودتر منو ببینه به همین منظور اینجا باهم قرار ملاقات گذاشتیم
-چرا تا حالا در مورد این آقا . کسی به من چیزی نگفته ؟
-چون تا این ساعت موردی پیش نیومده بود که بخوام از او برای شما حرفی بزنم
-چند وقته که به ایران برگشته ؟
-سه روزه
-چند سال شه آیا ازدواج کرده ؟
-سی و پنج سال داره و هنوز ازدواج نکرده
شهرزاد لبخندی زدو گفت
-ولی حالا قصدش رو داره یعنی اومده که ازدواج که ...
-خوب از تمامی این حرفها که بگذریم نگفتی الان این جاست یا نه ؟
-نیست . رفته
-چرا ؟ فکر کرد من مرده ام و فرار را بر قرار ترجیح داد ؟
-نخیر آقا اون ترسو نیست .شما فکر کردید که چه کسی شما را به طبقه دوم و این تخت رساند ؟
نکنه می خوای بگی که من ؟
قصد مشاجره نداشتم .از او خواستم که سریع حاضر شود تا به خانه باز گردیدم .وقتی از پیچ کوچه عبور کردیم ..مادر را آزار و پریشان کنار در مشاهده کردم . با دست محکم روی پیشانی ام کوبیدم تازه یادم آمد که او را بی خبر گذشته بودم با رسیدن به منزل مادر هراسان جلوی ماشین دوید و با دیدن شهرزاد که صحیح و سالم در کنارم نشسته بود نفس آسوده ای کشید .
دختر جوان که با آغوش باز مادر روبرو شد بود آرام در ان جای گرفت و به نرمی لب بر گونه مادر نهاد و نگاه از ان صحنه بر گرفتم و پس از اندک زمانی با گفتن شب بخیر نگاه گرم مادر بر روی خودم دیدم . آهسته جوابم داد
-خستگی توی صورتت بیداد می کنه . برو بخواب عزیزم
-مادر آرمین به منزل برگشته ؟
-بله ولی در مورد گم شدن شهرزاد چیزی به او نگفتم فقط وقتی پرسید چه قدر خونه ساکته .به او گفتم شما با هم رفته اید بیرون کمی گردش کنید
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:57 ب.ظ
 
ارسال: #22
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سرم را به علامت تایید تکان دادم .به سوی اتاقم رفتم .هنوز چند قدم نرفته بودم که شهرزاد صدایم کرد .بی انکه به طرفش برگردم ایستادم
-از اینکه نگرانم بودی و به دنبالم آمدی متشکرم
تشکر ش را بی جواب گذاشتم و به اتاقم رفتم .در را روی خودم بستم .در حالی که خودم را در اینه نگاه می کردم لبخندی زدم


***


ان روز خانواده شاهین و آقای صبایی مهمان مان بودند خانه شلوغ بود در چشمان مادر برق شادی می درخشید . آرمین و سهیل مشغول بازی شطرنج بودند منصور مثل همیشه در گوشه ای نشسته بود و کتابی می خواند مریم خانم و شهین در آشپزخانه به مادر کمک می کردند من هم روی مبل روبروی تلویزیون نشسته بودم و تلویزیون نگاه می کردم نیما و نرگس دوقلوهای شیطان شهین مدام در مقابل تلویزیون بازی می کردند برنامه ای که پخش می شد باب میلم نبود منصور که متوجه بی حوصلگی من شده بود به سراغم آمد و با زدن ضربه آرام به پایم مرا خطاب قرار داد و گفت
-موافقی بریم بیرون ؟
-فکر خوبیه
-از آنجا که من گردش دسته جمعی را به تفریح ترجیح میدم از نظر شما بهتر نیست این پیشنهاد را به همه بکنیم ؟
-چرا موافقم
منصور رو به همه گفت
-لطفاً همه ساکت شوید
با سکوت همه منصور گفت
-من و سامان با کمک هم نقشه ای طرح ریزی نموده ایم نقشه مان اینه که بعد از صرف ناهار همگی برای گردش و هواخوری بریم بیرون ...چطوره می پسندید ؟
مادر اخمی کرد و گفت
-توی این هوای سرد ؟ نه جانم من نیستم
شهین و مریم و همسرانشان از مادر تبعیت کردند و با گفتن این که هوای سرد بیرون خوب نیست خود را کنار کشیدند . نرگس و نیما که کمی دلخور شده بودند روی مبل نشستند .این حرکت آنها به نظرم بامزه آمد در حالی که لبخندی بر لبم بود گفتم
-خوب اگر کسی با پیشنهاد مان موافق نیست . من و منصور و نیما و نرگس تنهایی می رویم چطور ؟
هر دو با خوشحالی پذیرفتند
هنوز در این مورد صحبتی نشده بود که صدای اعتراض آرمین و سهیل و دخترها بجز شهرزاد بلند شد . در پایان به این نتیجه رسیدیم که پس از صرف ناهار ما جوان تر ها به تجریش و دربند برویم . در این بین متوجه شدم شهرزاد قصد آمدن ندارد . اون هنوز عزادار دوستش بود از غم اندوه ش نسبت به سیما کاسته نشده بود این حرکت شهرزاد از چشم دو نفر دیگر پنهان نماند . منصور و نسیم . منصور که متوجه عکس العملی منفی شهرزاد در خصوص گردش شده بود و مرا می پایید انتظار داشت که من او را راضی به آمدن کنم ولی من خودم را سرگرم گفتگو با آرمین کردم .تا این وظیفه بر دوش من نیفتند . من مردی نبودم که برای رسیدن به مقصود از کسی خواهش یا تمنا کنم . نسیم که چنین دید خود به تنهایی بالا رفت و پس از لحظاتی طولانی پکر پایین آمد و یک راست به سوی مادر رفت . بعد با او صحبت کرد . هاله ای از ناراحتی و اندوه صورت مادر را پوشاند . چشمانش را بر من ثابت کرد . با نگاه از من خواست که شهرزاد را از تصمیمش منصرف کنم . نمی خواستم قبول کنم .مادر متوجه نارضایتی من شده بود گفت
-مگر به من قول نداده بودی با او صحبت کنی ؟ خوب حالا وقتش است سامان من به تو التماس می کنم خواهش مادرت رو رد نکن
بی انکه پاسخی بدهم از پله ها بالا رفتم . چند ضربه به در زدم هنوز جوابی نشنیده بودم که در را گشودم و وارد شدم . روی تخت خوابیده بود عروسک بزرگی را در بغلش می فشرد و اشک گونه هاش را خیس کرده بود با دیدن من جا خورد به سرعت از روی تخت برخاست و نشست . سپس دستی به صورتش کشید .هرگز فکر نمی کرد که من قدم به اتاقش بگذارم بی انکه از او اجازه بگیرم . روی صندلی میز تحریش نشستم و آرام گفت
-شما کاری با من دارید ؟
-بله می خواستم از شما خواهش کنم دعوت مان را بپذیرید و همراه مان بیایی
دوباره چشمه اشکش خروشان شد و گفت
-چطور ....آخه چطور دلم راضی کنم همراه شما به گردش بپردازم و دوستم سیما زیر خروار ها خاک به خواب ابدی رفته ؟ نه ...من ...نمی توانم ...من قادر نیستم چنین کاری زشتی رو مرتکب بشم
-ببین شهرزاد من حال تو را در ک می کنم .ولی چه می شه کرد ؟ زندگی همینه دیگه . یکی میاد یکی میره . ما نمی توانیم با تقدیر مبارزه کنیم . شهرزاد مادر خیلی نگران تو این قدر خود خواه نباش ...مادر را اذیت نکن ...او وقتی متوجه شد که تو ناراحتی از عالم زده میشه و کمی به فکر او هم باش . اون دیگر پیره .نباید ناراحتش کرد
در پی این کلام از جا بلند شدم و کنار پایش زانو زدم و دستهایش را گرفتم و نگاه تب دارش را به من دوخت . دستانش را فشردم و گفتم
-شهرزاد می فهمی من چی می گم یا نفهمی ؟ ..مطمئن باش که الان من هم با اصرار مادر به اتاقت امدم تا تو را به رفتن ترغیب کنم . مادر فکر می کنه اگر گردش کنی به چیزی دیگر فکر نمی کنی .کمتر به سیما فکر می کنی او تمام امیدش را به من بسته که با جواب بله تو نزدش باز کردم . من تمام گفتنی ها را گفتم .حالا خود دانی . ولی بدان همه خصوصا نسیم خیلی دوست دارد که تو او را در این گردش همراهی کنی . هر چه سریع تر تصمیمت رو بگیر . چون ما به زودی حرکت می کنیم . در ضمن شام هم بیرون صرف می کنیم باور کن خوش می گذره
در پایان اتاقش را ترک کردم تا او تصمیمش را بگیرد .از روی پله ها چشمم به منصور افتاد که مثل این که می خواست از نگاهم موفقیت با شکست را بخواند . ولی در نگاهم چه بود که او سرحال از جا برخاست و به شهین گفت
-عمه جان اگر غذا حاضر است لطف کنید هر چه سریع تر ناهار ما را بدهید میل کنیم اخر عجله داریم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:57 ب.ظ
 
ارسال: #23
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سفره ناهار به همان سرعتی که پهن شده بود جمع شد شاهین که دید حتما می خواهیم برویم سویچ ماشین را به آرمین داد و گفت
-حالا که همه با هم قصد رفتن دارید مطمئنا در یک ماشین جا نمی شوید نیمی با ماشین سامان و نیمی هم با ماشین من برید . آرمین تو را برای نشستن پشت رول انتخاب کردم چون سهیل و منصور هر دو تند می روند و این باعث ناراحتی من و وحشت مادرشان می شود
رو به من گفت
-سامان تو از همه بزرگتری من همه را اول به خدا بعد به تو می سپارم . مراقب همه باش خصوصا نرگس و نیما اونا خیلی شیطونن
-شما نگران نباشید من نمی گذارم هیچ اتفاقی بیافتد
شاهین تشکر کرد و دیگر هیچ نگفت . همه با شور برای حرکت آماده شدند من نگران غرور پایمال شده ام بودم به پله ها چشم دوخته بودم . آیا او می آمد . در اتاقش گشوده شد و او زیباتر از همیشه و خوش لباس تر از همه وقت از پله ها پایین آمد . با دیدن او نفس آسوده ای کشیدم .به نرگس و نیما که مدام می پریدن دستور حرکت صادر کردم . همگی وارد حیاط شدیم . از سهیل خواهش کردم تا در را برای ماشین ها باز کند . سهیل پذیرفت و به سوی در خانه رفت تا در را باز کند که با کسی سینه به سینه شد سرم را از درون پنجره بیرون آوردم با کمال تعجب ثریا و مادرش و کتایون به همراه مرد جوانی به درون آمدند . شهرزاد با صدای بلندی که از شادی می لرزید مرد جوان را مخاطب قرار داد و گفت
-سلام دایی جون ...
به سویش دوید و مرد او را در آغوش کشید و فشرد و احوالش را پرسید . از ماشین پیاده شدم به سوی مرد جوان رفتم . با دیدن من صورتش گلگون شد از شرم سرش را پایین انداخت با لبخندی گرم گفتم
-چه طوری آقای فراری ؟
-ممنون مرد . تو چه طوری ؟ امیدوارم ضربه زیاد محکم نبوده باشه
با این سخن هر دو سخت یکدیگر را در آغوش فشردیم او که مرا انقدر نزدیک به خود میدید آرام در گوشم گفت
-منو بخشیدی ؟
از او جدا شدم و در حالی که دستانم را روی شانه اش گذاشتم گفتم
-بله شما حق داشتید من اشتباه کردم باید مجازات می شدم چون هم بدون دعوت آمده بودم همه به خلوت انس دایی و خواهر زاده تجاوز کرده بودم
-خوب خدا رو شکر
سپس به افراد داخل حیاط نگاه کرد و گفت
-اینجا چه خبر است ؟ قرار است جایی بروید ؟
-بله یک گردش دست جمعی ؟ خوشحال می شویم اگر همراهی مان کنی
-مطمئنی مزاحمت مان نیستم ؟
-البته در ضمن به اندازه کافی جا هست
در این هنگام من و کامران بسوی دیگر حیاط که همه دور هم جمع شده بودند رفتیم . کتایون نیز مانند مادر حاضر به آمدن با ما نشد . به همراه مادر و شهین و مریم و بقیه وارد خانه شدند . بدین ترتیب من پشت فرمان قرار گرفتم منصور کنارم نشست بر روی صندلی عقب نیز اول کامران سپس شهرزاد و نسیم قرار گرفتند .در ماشین آرمین هم سهیل . نسترن و ثریا به همراه نرگس و نیما نشستند . هنوز حرکت نکرده بودیم که آرمین ناراضی پیاده شد و در حالیکه چهره از عصبانیت قرمز شده بود به طرفم آمد وقتی کنارم قرار گرفت یک دستش را روی طاق ماشین و دست دیگر را روی تکیه قرار داد و خیلی آرام و کلافه گفت
-سامان این بی انصافیه . اتومبیل ما افراد ش بیشتر است
-خوب آرمین جان این که ناراحتی ندارد ما نیما را هم می بریم خوبه ؟
-نیما و نرگس
-ولی آخه ...
-خودت که می بینی . نسترن به اندازه دو نفر انسان بالغ وزن داره . تو باید قبول کنی هم نیما و هم نرگس
خم شدم و به افراد نگاه کردم تا با نگاه نظر آنها را جویا بشم . چشمم به منصور افتاد در حالی که به شدت قرمز شده بود
-سامان قبول کن . نیما پیش من می شینه
نسیم هم گفت
-نرگس هم کنار من می شنیه
بدین طریق نرگس و نیما دوان دوان به ماشین من آمدند . از خم کوچه که گذشتیم منصور نوار کاستی را از جیب درآورد و درون ضبط گذاشت . آهنگ سوزناکی بود . به درون اینه نگاه کردم نرگس به شیشه چسبیده و شعر کودکانه ای را برای خود زمزمه می کرد .نسیم و شهرزاد نیز به آرامی مشغول صحبت با یکدیگر بودند .صدای کامران مرا از عالم خیال بیرون کشید
-خوب آقا سامان تعریف کن در این سالهای دوری از مملکت چه می کردی ؟
-زندگی ..زندگی می کردم
منصور لبخندی زد در حالی که مدام با موهای نیما ور می رفت گفت
-راستی چند روز پیش از مادر بزرگ شنیدم که قرار است دوستان ظرف چند روز اینده به ایران بیان . خبرها درست رسیده یا نه ؟
نسیم که صحبت های را با شهرزاد قطع کرده بود و به سخنان ما گوش می کرد با هیجان گفت
-چند نفرند ؟
-دو نفر یعنی در واقعاً یک زن و شوهر
-وای خدای من دو تا مهمان خارجی ...چه جالب . من هیچ وقت فکرش را نمی کردم که با دو نفر خارجی رو برو شوم راستی آقا سامان آنها زبان ما را می دونن ؟
-نه ولی شما از طریق انگلیسی می توانید با اونا صحبت کنید
نسیم با دلخوری گفت
-اما متاسفانه من چندان به زبان انگلیسی مسلط نیستم
سپس بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشد گفت
-خیلی بد شد و گرنه در مدت اقامتشون می تونستیم با هم دوست شیم
منصور لبخندی شیطنت امیز زد و گفت
-دختر عمه شما هنوز با ما صمیمی نیستید اونوقت می خواهید با دو نفر بیگانه دم خور شوید ؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:58 ب.ظ
 
ارسال: #24
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بعد نگاه متعجب ش را به شهرزاد دوخت و گفت
-این دیگه از عجایب خلق ته
شهرزاد آنچنان به خنده افتاد که اشک از گونه اش سرازیر گشت در این میان نسیم که از خجالت سرخ شده بود سرش را به زیر انداخت سکوت اختیار کرد منصور نیز پس از نگاه خیره ای به او برگشت و راست روی صندلی اش نشست . کامران که متوجه اوضاع نسیم شده بود سر صحبت را با من گشود گفت
-به نظر شما بهتر نیست تا قبل از آمدن دوستانتون یه مقدار از اونا برای ما بگین ؟ اگر با شناخت قبلی با آنها روبرو بشیم راحت تر می توانیم از اونا استقبال کنیم ....اصلا چطور از اول آشنایی تون با اونا برای ما صحبت کنید ؟
-جوزف از سال اول دبیرستان با من همکلاس شد این دوستی تا پایان تحصیلات دانشگاه ادامه پیدا کرد او یک مرد واقعی است که در زندگی به چیزی جز شرافت و دوستی اهمیت نمی دهند . در مملکت غربی چنین جوانانی کم یاب هستند اما خوشبختانه دوست من این گونه بود .ماریا انقدر شیفته اش شد که خود شخصا به جوزف پیشنهاد ازدواج داد می دانید اگر جوزف را به اراده خود می گذاشتند بی گمان تا اخرین دم حیات مثل راهب زندگی می کرد و هیچ گونه شکایتی نداشت ولی ماریا انقدر زیر گوشش زمزمه های عاشقانه سر داد که بالاخره جوزف تصمیم به ازدواج با او گرفت .البته ناگفته نماند که خود جوزف نیز کم کن از ماریا خوشش آمد و خواستار ش شد .انها با هم نامزد بودند قرار ازدواج شان را برای پس از اتمام تحصیلات شان نهادند
-بالاخره شما در مراسم ازدواج شان حضور داشتید ؟
-متاسفانه خیر آنها سه ماه پس از خروج من از کشور ازدواج کردند
-اه که این طور ...
به مکان مورد نظر که رسیدم آنجا را مملو از جمعیت یافتم نیما با دیدن جمعیت حاضر با خنده ای پر سرو صدا گفت
-مادر بزرگ به ما میگه مگه دیوانه ایم که تو این هوا بیایم بیرون و سرما بخوریم حالا کجاست که ببینه چقدر دیوانه وجود داره
نسیم چشم غره ای به او رفت و آرام گفت
-خجالت بکش نیما صدا تو بیار پایین فکر کردی تو بیابانی که این طور هوار می کشی ؟ فکر می کنی مردم صدا تو نمی شنوند ؟
نیما با اخم گفت
-مگه من چی گفتم ؟ حرف مادر بزرگ را تکرار کردم
این بحث ادامه پیدا نکرد در همین جا خاتمه یافت . عصر خوب و ارومی بود همه سر حال و شاداب بودند حتی شهرزاد و من از این بابت خوشحال بودیم . نگاهم را میان جمع گرداندم نگاهم در یک لحظه روی چهره منصور ثابت ماند .اه ..خدایا ...چطور تا بحال متوجه نشده بودم نگاه او به نسیم یک نگاه عادی نبود . عاشقانه بود .مثل نگاه جوزف به ماریا بی گمان جمله ای کنایه آمیزش در ماشین از روی حسادت بود از فکر شان خارج شدم به آنها نگریستم .سرگرمی جالبی بود بی انکه آنها متوجه بشن زیر نظر گرفتم شان .نسیم در برابر سنگینی نگاه منصور معذب بود ولی کاری نمی توانست بکند . وقتی نگاهش را روی افراد حاضر در جمع گردش کرد وقتی متوجه من شد لبخند روی لبانم را دید صورتش ان چنان سرخ شد که گمان بردم تمام خون بدنش مستقیما به صورتش هجوم اورد شهرزاد که کنار او نشسته بود با ثریا صحبت می کرد در یک لحظه متوجه او گشت . سپس با حیرت از او پرسید
-نسیم چی شد ؟ چرا این طوری می لرزی ؟ سرد ته ؟
او با صدای مرتعش گفت
-اره فکر می کنم از سرما باشه می ایی یک مقدار قدم بزنیم ؟ این طور گرمم میشه
شهرزاد موافقت کرد و هر دو به راه افتادند . قدمهای نسیم کند و نامطمئن بود حق با شهرزاد بود نسیم می لرزید . شهرزاد را صدا کردم به سویم آمد از جا برخاستم و کلید ماشین را بهش دادم
-بیا بگیر نسیم را ببر داخل ماشین بخاری ان را هم روشن کن که گرمش بشه
شهرزاد برگشت و به نسیم که چند متر جلوتر رفته بود نگریست و وقتی نگاهش را به سویم گرفت چشم ها و لبانش می خندیدند گفت
-جدا نمی دونم چی بگم خیلی از شما متشکرم
-تشکر لازم نیست زود باش برو
-باشه
-برو دیگه چرا ایستادی ؟
وقتی به نسیم رسید دستش را در دست فشرد و همگام با هم به حرکت در آمدند .از این که شهرزاد با من مهربان شده بود خیلی خوشحال شدم ساعت تقریبا ساعت نه بود که برای صرف شام وارد رستوران شدیم . همان رستورانی که در اولین ملاقات با شهرزاد آنجا رفته بودیم . من و کامران به اتفاق هم دو میز مجزا را به هم وصل کردیم تا همه با هم روی یک میز بنشینیم . وقتی همگی روی صندلی ها نشستند . جوانکی آمد و گفت
-خانم ها و آقایان چی میل می کنید ؟
سهیل گفت
-چی دارید ؟
-رستوران درجه یک است همه چیز موجود است
هر کدام از بچه ها یه نظری دادند رستوران خلوت بود با فریادهای ما شادی و سر و صدا به پا شده بود پیرمردی که مسئول رستوران بود ما را تماشا می کرد گاه هم لبخندی می زد .شهرزاد همه را به سکوت دعوت کرد بعد با صدای گیرائی گفت
-گوش کنید بچه ها ابتدا باید دید چه کسی دست به جیب می شود دایی کامران یا آقا سامان ؟
با اصرار فراوان توانستم کامران را راضی نمایم که من پول را حساب کنم شهرزاد در ادامه حرفش با بیرون دادن نفس بند شده از سینه اش با بیانی طنز گونه رو به سایرین گفت
-اه خیالم از جانب دایی ام راحت شد حالا هر چقدر که دوست دارید دسر و بستی و غذا سفارش بدید چون صورت حساب به عهده ای این مرد اجنبی است
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:58 ب.ظ
 
ارسال: #25
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
با انگشت ظریفش به من اشاره کرد با ختم کلام او همه به خنده افتادیم . در مجموع ان شب شب بسیار خوبی بود در راه بازگشت کامران و ثریا در میانه راه از ما جدا شدند و پس از تشکر ات فراوان به خانه خود رفتند . در این بین صدای آرام نسیم بهگوش میخورد
-آقا سامان می دونم که خیلی زحمتتون دادیم ولی ای کاش ما را هم به منزل خودمان می رساندید اطمینان دارم که پدر و مادر منتظر مان هستند
-شما مطمئن هستید ؟
-بله
نگاهی به عقب انداختم نرگس و نیما هر کدام روی پاهای نسیم و شهرزاد به خواب رفته بودند
-هر طور که مایلید ولی از نظر شما بهتر نیست خواهر تان نیز همره شما بیاید ؟
-چرا ...ولی آخه ...
منصور با اشاره از من خواست تا توقف نمایم . سپس همان گونه که درب ماشین را باز می کرد
-پس من بقیه راه را با آرمین می ایم تا نسترن بتواند همراه تان باشد
با خروج منصور نسترن به ماشین من آمد . در میان باقی مانده همه سکوت کرده بودند . با توقف کامل ماشین مقابل منزل آقای صبایی من و نسترن همزمان از ماشین پیاده شدیم .او به سوی خانه رفت تا در را بگشاید من در عقب را باز کردم نرگس را از روی پای نسیم برداشتم تا در پیاده شدن به او کمک کنم . آقای صبایی و شهین که پس از ورود نسترن متوجه بازگشت ما شده بودند به حیاط آمدند . نرگس را به شهین دادم و سپس نیما را هم از آغوش شهرزاد جدا کردم و به دست آقای صبایی دادم . همه آنها پس از تشکر داخل منزل شدند و در خانه را بستند . به طرف ماشین رفتم شهرزاد را پیاده یافتم . گفتم
-چرا پیاده شد ی0
-پاهام بی حس شده نیما از اول راه روی زانو هام خواب بود تا این جا گفتم یک مقدار پیاده روی کنم بلکه از این حالت خارج بشوند
-دوست داری یک گشتی این اطراف بزنیم ؟
-نه ...نه ...حس می کنم دیگه پاهام خوب شدند
اشکار بود که شهرزاد از تنها بودن با من می ترسد بی انکه خود بخواهم لحن خشنی به خود گرفتم و گفتم
-پس لطفاً هر چه زودتر سوار شو باید به منزل برگردیم
او نیز اطاعت کرد و آرام روی صندلی نشست .در را محکم کوبیدم .او همچنان ساکت بود .پایم را روی پدال گاز فشردم ترس را در چهره اش دیدم اما اهمیتی ندادم . به خانه که رسیدیم از ماشین پیاده شدم و با کلیدی که داشتم در را باز کردم شهرزاد از ترس از ماشین تکان نمیخورد ماشین را پر سر و صدا به حیاط بردم .در ماشین را برای خروجش باز کردم خود عقب تر ایستادم . مثل پرنده ای که از دام رهیده باشد بسوی ساختمان پر گشود
با دیدن مادر تمام خستگی ان روز از تنم دور شد . براستی نعمتی بود .پس از خوش و بش با شهرزاد پله ها را به پایین آمد سرش را بلند کرد و به چشمانم نگریست گفت
-خسته نباشی ؟
-تشکر
-خوش گذشت ؟
-بله مادر خوب بود ولی افسوس که شما همراه ما نبودید
-اشکالی نداره فرصت بسیار . سامان ؟
-بله
-از چیزی یا کسی ناراحتی ؟
-نه
-به من دروغ نگو چشمای ابی ات مثل یک دریا متلاطمه . خسته و کلافه است
-بله ناراحتم
-از چه موضوعی ؟
-اصرار نکنید جوابی نمی شنوید .راستی مادر چقدر خونه ساکته همه رفته اند ؟
-بله رفتند . نیمه شبه مگر قراره تا صبح این جا باشند ؟ حالا طفره نرو و بگو ببینم چته
-متاسفم گفتم که جواب نمیدم با اجازه
-اخلاق و رفتار ت به پدرت رفته . او هم وقتی از چیزی یا کسی ناراحت بود به ستوه می آمد ماشین را پر سر و صدا پارک می کرد انگار برایش مهم نبود که صبح زود است یا نیمه شب .کار خودش را می کرد بی انکه به کسی اهمیت بدهد


پایان فصل 7
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:59 ب.ظ
 
ارسال: #26
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 8



دو روز باقی مانده به سرعت سپری شد و لحظه ای دیدار فرا رسید . براساس گفته کارمند اطلاعات فرودگاه هواپیما ساعت نه صبح روز یک شنبه به زمین می نشست . روز شنبه در شرکت نزد آقای احمدی رفته و از او تقاضای دو روز مرخصی کردم که خوشبختانه موافقت نمود بدین طریق روز یک شنبه پس از اصلاح به حمام رفتم . در حال سشوار بودم که مادر در حمام را باز کرد و گفت
-عجله کن والا سر ساعت حاضر نمی شوی
در کمتر از ده دقیقه لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم
-مادر ؟
-بله ؟
-توی خونه چیزی کم نداری از بیرون تهیه کنم ؟
-نه مادر برو به سلامت
-پس فعلا خداحافظ
-در امان خدا
هنوز از سر کوچه نگذشته بودم که با شهرزاد مواجه شدم مقابلش ایستادم او با خوشحالی گفت
-تشریف می برید استقبال ؟
-بله همراهی ام می کنی ؟
-من ؟
-بله
-ولی آخه مادر بزرگ نمی دونه
-همین جا منتظر ت می مونم تا تو بری و برگردی . فقط خواهش می کنم عجله کن
-چشم
رفت و برگشت او زیاد طول نکشید . با قرار گرفتن او روی صندلی به حرکت درآمدم ابتدا به گل فروشی رفتم و دو دسته گل تهیه کردم . زمانی که دوباره پشت فرمان نشستم . نگاهی به ساعت کردم با توجه به گذر زمان پای روی گاز گذاشتم . سرعت سرسام اور بود شهرزاد مدام جاده را نگاه می کرد .با صدای لرزان گفت
-چه خبر ته ....آهسته تر
ولی گوش من بدهکار نبود دوباره گفت
-گفتم آرامتر ...این همه عجله برای چیه ؟ من مطمئنم به موقع می رسیم
به صورتش نگریستم .از این که تا این حد ترسیده بود دلم به حالش سوخت و سرعتم را کم کردم . وقتی رسیدیم نیم ساعتی به فرود هواپیما مانده بود شهرزاد روی صندلی نشست و من نیز به سمت بوفه رفتم و پس از خرید آب میوه به نزدش امدم . اما او نبود . با چشم اطراف را نگاه کردم نبود .عصبی و کلافه روی صندلی نشستم . هر دو آب میوه را کنار دستم گذاشتم . پس از گذشت لحظاتی آمد . قدمهایش سست بود با بی حالی کنارم نشست .از دستش دلخور بودم بی انکه نگاهش کنم گفتم
-کجا رفته بودی ؟
-احساس کردم حالم خوب نیست .رفتم تو هوای آزاد شاید بهتر بشم
-خوب حالا بهتر شدی ؟
-ای همچین تقریبا
با تعجب به سویش چرخیدم . نیم رخش به من بود . رنگش به شدت پریده بود
-باز جای شکرش باقی است که حال نداری و انقدر پر گویی می کنی
شهرزاد جوابی به کنایه ام نداد . نفس اسوده ای کشیدم و گفتم
-حالا چطوری ؟ اگر حالت خوب نیست یک فکری
-خوبم متاسفم که نگرانتون کردم
-مهم نیست بعضی وقتها پیش میاید
آب میوه را به سویش گرفتم
-این رو بخور بدن تو به ویتامین نیاز داره
-متشکرم ولی در حاضر چیزی از گلویم پایین نمیره
-ولی باید بخوری
-دستوره ؟
-من کی به تو دستور دادم ؟
بدون انکه منتظر جوابش بمانم هر دو آب میوه را درون سطل زباله انداختم و شروع به قدم زدم کردم ساعتی بعد من و جوزف در آغوش هم بودیم . از جدایی ها شکایت می کردیم . صدای ماریا مرا به خود آورد او به رسم زبان غیر مسلمان پیش آمد و بی محابا صورتم را بوسید . من نیز چاره ای جز این نداشتم .بدون شک آنان هنوز به رسم و رسومات ایرانیان آگهی نداشتند . پس از جدا شدن از ماریا او را به سوی شهرزاد رفتم او فقط چند گام با ما فاصله داشت . با اشاره به او گفتم
-خانم شهرزاد از بستگان نزدیک من هستند
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:59 ب.ظ
 
ارسال: #27
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
جوزف سری به احترام خم کرد دستش را برای آشنایی بیشتر پیش برد ولی شهرزاد نگاهی ملتمس را به سوی من انداخت . من که در ان حال و هو نبودم متوجه منظور او نشدم . بی خیال ان دو را نگریستم . شهرزاد که بی فایده دید نگاه کردن به من را دست جوزف را به گرمی فشرد . در همان حال متوجه نگاه های شهرزاد شدم . به زبان فرانسه به جوزف یاد اور شدم یک گام فاصله را از شهرزاد حفظ کند . و تنها با فشردن دست اکتفا کند . هر چند برای جوزف این تعبیر تعجب برانگیز بود اما بدان رضایت داد . به چشمان من نگریست و گفت
-دوست عزیز باید خیلی چیزها از این سرزمین با تمدن کهن به من و ماریا بیا موزی
ماریا هم جلو آمد و هر دو یکدیگر را بوسیدند . شهرزاد نیز در همان حال دسته گل را به سوی ماریا گرفت و به زیان انگلیسی به هر دو خوشامد گفت
و ماریا با کلمه مقسی از او تشکر کرد پس از ان هر چهار نفر به سوی در خروجی حرکت کردیم . من و جوزف به همراه ماریا در یک خط قدم بر می داشتیم .ولی شهرزاد پشت سر ما در حرکت بود جوزف با چرخش سر به عقب برگشت و خیلی تند و سریع رویش را برگرداند و آروم بر بازویم کوبید و گفت
-دختر زیبایی است
من جوابی ندادم ماریا در ادامه حرف جوزف گفت
-چهره ای نمونه یک زن شرقی تمام عیار است چشمان درشت و مشکی و مخمور همراه ابروان بلند و کشیده .اگر امیلی بداند که یک دختر شرقی جای او را در قلبت گرفته به سرعت نور به حرکت در میاید و خود را به اینجا می رساند تا پرنسس تو را ببیند
-خودتان که مطلع هستید در قلب من عشقی برای امیلی وجود نداشت تا دیگری بخواهد جای او را بگیرد
جوزف گفت
-امیلی بیچاره برای فرار از تنهایی خود بالاجبار به خواستگاری فرانسیس جواب مثبت داد ولی متاسفانه با همسرش اختلاف پیدا کرد و از این رو به مشروب پناه آورد تا اندکی از حزن و اندوه خود بکاهد
ماریا می خواست قضیه را کش بدهد که به عنوان کردن برخی از آداب رسوم مردم ایران زمین ان را از اعمال بعضی کارها در حضور جمع بر حذر داشتم . آنان که با سخنان من امیلی را به فراموش سپرد .با تکان سر موافقت خود را مبنی بر به رسمیت شناختن قوانین اسلامی اعلام کردند . پس از ان نگاهی به شهرزاد انداختم . با علم به اینکه او به زبان فرانسه اگاه نیست خطاب به جوزف و ماریا گفتم
-لطفاً از این پس با من به زبان فرانسه و با شهرزاد به زبان انگلیسی صحبت کنید . در ضمن از بردن نام امیلی و توضیحاتی راجع به او به انگلیسی جدا احتراز کنید
هر دو در حالی که سری به علامت مثبت تکان می دادند به شهرزاد خیره شدند . درون ماشین شهرزاد کنار من نشست و جوزف و ماریا روی صندلی عقب نشستند . جوزف تماشای نیم رخ شهرزاد شده بود چرا که از اینه او را زیر نظر گرفته بودم بی اختیار عرق سردی روی پیشانی ام نشست و به زبان فرانسه گفتم
-جوزف یکی دیگر از رسومات ایرانیان این است که چشمانت را درویش کنی
جوزف که متوجه منظورم نگشته بود پرسید
-یعنی چی ؟
-یعنی این که به زن نامحرمی خیره نگاه نکنی
-زن نا محرم دیگه چیه ؟
-یعنی هر مردی فقط اجازه داره به همسر و یا مادر و خواهر خودش خیره بشه
جوزف اخمی تصنعی کرد و گفت
-اوه ...تو میخوای بگی که تا بحال به چهره اش نگاه نکرده ای ؟
-چرا ولی دزدانه
جوزف با صدای بلندی خندید و گفت
-چرا دزدانه ؟ اگر به او علاقه داری پس چرا بهش پیشنهاد ازدواج نمی دی ؟
-نمیشه
مادر وارد بحث شد و گفت
-آخه چرا ؟
-اینجا حتی برای ازدواج قاعده و قانون مختص خودشان را دارند خیلی از آنها این است که به زن مسلمان اجازه ازدواج با مرد غیر مسلمان را نمی دهند
-اه خدای من چه بد ؟
جوزف گفت
-این که مشکلی نیست خوب تغییر دین بده و مسلمان شو
-به این راحتی هم که تو می گی نیست . خودت که بهتر می دونی بهتر از هر کس دیگر به اخلاق من واقفی . همیشه عقلم بر من نهیب می زند که برای هر چیزی باید دلیل قابل قبولی وجود داشته باشد و من هیچگاه حتی کوچکترین مسائل را بدون دلیل و مدرک نمی پذیریم
-بله هنوز کله شقی ها یادم نرفته
به خانه که رسیدیم همگی پیاده شدیم . در را با کلیدی که همراه داشتم باز کردم با صدای بلند مادر را فرا خواندم مادر با چادر رنگی از ساختمان خارج شد و مسیر پله ها را در پیش گرفت .
سپس شروع به احوالپرسی با دوستانم مشغول شد . در این میان من نقش مترجم را داشتم . حرفها هر دو طرف را باز گو می کردم . همه به سالن پذیرایی رفتیم .شهرزاد با یک عذر خواهی کوتاه به زبان انگلیسی از ما جدا شد . تا برای تعویض لباس به اتاقش برود .جوزف و ماریا با هیجان وافری به اطراف نگاه می کردند از سبک خانه و مدل تزیین وسایل تعریف می کردند . ماریا که عاشق شرق و قالی های منحصر به فرد ایرانیان بود در حالی که احساساتش گل کرده بود از روی مبل بلند شد و روی قالی نشست و با انگشتانش فرش را نوازش کرد و به جوزف گفت
-جوزف از سر مبل بلند شو و مثل من بر روی قالی بنشین تا ببینی که چه قدر نرم است
جوزف که همیشه مبادی آداب بود با سرزنش به ماریا گفت
-ماری بس کن . بلند شو روی مبل بنشین رفتار تو کاملا بچه گانه است
ماریا که احساس کرد شخصیتش زیر سوال رفته با قیافه ای اخمو برخاست مادر با سینی قهوه وارد شد . به هر کدام از ما یک فنجان قهوه داد پس از گذشت لحظاتی شهرزاد به جمع مان افزود شد .ماریا از او خواست که کنارش بنشیند . شهرزاد هم قبول کرد هر دو به آرامی شروع به صحبت کردند متاسفانه انقدر تن صدایشان آرام بود که من از گفته هایشان چیزی دست گیرم نشد . ساعتی بعد هر دو در اوج صمیمیت گرم برخاستند و سالن را به قصد طبقه دوم ترک کردند . جوزف چشمکی دوستانه زد و گفت
-چه قدر با هم صمیمی شدند
لبخندی زدم و گفتم
-چیه دوست قدیمی از اینکه برای چند لحظه همسرت ازت جدا شد ناراحتی
-نه تازه خیلی هم خوشحال شدم زنان بعضی اوقات موجودات غیر قابل تحمیلی می شوند
مادر که از مکالمه ای ما کنجکاو شده بود گفت
-سامان دوستت داره چی می گه ؟
-جوزف معتقد ه زنان موجودات لطیف و حساسی هستند که نباید آزار شان داد
گل لبخند بر روی لبان مادر شکوفا شد .با سر گفته ام را تایید کرد با این حرکت مادر انقدر خندیدم که اشک به دیده آوردم . در حالی که هم مادر هم جوزف با قیافه ای کاملا بهت زده مرا نگاه می کردند


پایان فصل هشتم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:59 ب.ظ
 
ارسال: #28
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 9


شب کریسمس در منزل غوغایی بود باور نکردنی . من در این شب همه افراد فامیل را به مهمانی مفصل دعوت کرده سالن پذیرایی مملو از جمعیت بود ماریا و جوزف در اوج شادمانی بودند از این که شاهد این همه مهربانی در میان اعضای یک خانواده بودند به وجد اومده بودند در ان شب زیبا و فراموش نشدنی درخت کاجی تدارک دیده بودم که با کمک همه اعضای خانواده تزیین شده بود شاهین با لحن شوخی گفت
-ببین تور و خدا مثل این که همه ما مسیحی هستیم که دور یک درخت کاخ حلقه زده ایم و شادی می کنیم
ثریا گفت
-چه اشکال داره آقا شاهین که انسان از کوچکترین وسیله برای برپایی جشن و شادی استفاده کنه . حالا ..چه کاج باشه چه نباشه . در ضمن قرار نیست هر کس که این شب را جشن میگیره از دین خودش هم روی گردان باشه
به سمت برگشت و گفت
-آقا سامان به نظر شما حرف درستی زدم ؟
-بله مطمئن باشید که حرف تان درست است
پس از صرف شام که با شوخی و خنده برگزار شد . دخترها دست به کار شدند با عجله میز را جمع کردند در این میان نگاهم روی نسیم و منصور ماسید نسیم مشغول جمع اوری ظروف بود منصور هم سعی داشت در این راه کاری برای او انجام دهد . مدام زیر لب حرفهای به نسیم می زد که صورت او را به زنگ هلو در اومده بود گویی جوزف متوجه آنها شده بود که آرام به پهلویم زد و با سر به آنان اشاره کرد و با لبخندی زیرکانه گفت
-فکر میکنم خبرهایی باشد تو این طور حس نمی کنی ؟
درحالی که سعی می کردم خود را نا اگاه جلوه بدهم با تعجب گفتم
-نمیدانم شاید اره ...شاید هم نه
-من مطمئنم که بله
شهرزاد با فنجان های چای و قهوه را در میان همه به گردش درآورد ان شب او زیباتر از همیشه به نظر می رسید یک دست کت و دامن ابی ملایم پوشیده بود در مجاورت شعله های شومینه صورتش گلگون گشته بود
صدای شاهین که همه را به سکوت دعوت می کرد مرا از عالم خیال بیرون کشید او با کمی مقدمه چینی در مورد ازدواج و اینکه هر دختر و پسری باید روزی تشکیل خانواده بدهد با کسب اجازه از مادر گفت
-در این شب می خوام با اجازه از تمام بزرگتر ها و کوچکتر ای حاضر یک مجلس خواستگاری راه بیندازم
ول وله به پا شد ترس با تمام ابعادش بر وجودم افتاد . آیا ممکن است شاهین شهرزاد را برای سهیل خواستگاری کنه ؟
شاهین گفت
-البته من از جانب مادر برای این کار وکیل شده ام
رو به پدر و مادر ثریا گفت
-جناب آقای افشاری و خانم محترم خودتان به خوبی در جریان هستید که ازدواج یک سنت الهی است و بالاخره دیر یا زود هر جوانی باید زندگی مشترک را آغاز کنه . از آنجا که برادر کوچکم ارمین خواستگار ازدواج با ثریا خانم هستند همچنین با شناخت دیرینه ای که هر دو خانواده از هم دارند آیا شما به خواستگاری او جواب مثبت می دهید ؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 10:00 ب.ظ
 
ارسال: #29
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نفسی به راحتی کشیدم . به آقای افشاری چشم دوختم . او مانده بود گفت
-راستش را بخواهید من نمی دانم چه بگویم من به نوبه خودم در همین نشست نخست آرمین را تایید می کنم میدانم که جوان خوبی است ولی باید نظر دختر را هم پرسید . چون اوست که می خواهد یک عمر با ایشان زندگی کنند
همه به انتظار سخنی از ثریا بودند من به وضوح شاهد لرزش دستانش بودم ثریا ابتدا نگاهی به من کرد و فرصت تفکر خواست و به سرعت از سالن خارج شد . شهرزاد نیز او را همراهی کرد . هر دو به حیاط رفتند . آرمین قرمز شده بود در سکوت مطلق به سر می برد . ماریا کنارم نشست و پرسید
-مارک آنها در مورد چی صحبت می کردند ؟
-در مورد ازدواج ؟
-ازدواج چه کسانی ؟
-آرمین و ثریا
-اه مارک خواهش می کنم حرف بزن قرار نیست که من مدام سوال کنم
-برادرم شاهین از آقای افشاری ثریا را برای آرمین خواستگاری کرد
-پس چرا ثریا ناراحت شد ؟
-نمی دانم
-افسوس
-ببینم برای چی افسوس می خوری ؟ لابد به این دلیلی که نمیدانم چرا ثریا ناراحت شد
-نخیر آقا افسوس من به این خاطر است که ثریا دست رد به سینه آرمین زد به نظر جوان لایقی می اومد این طور نیست ؟
-چرا ولی تو از کجا می دانی که ثریا جوابش منفیه ؟
-از نگاه بی روحش به آرمین
در این هنگام شهرزاد پکر و در خود فرو رفته بدون ثریا وارد سالن شد . همه نگاه ها به او دوخت شد . شهرزاد با بعضی سنگین رو به آرمین گفت
-متاسفم ثریا حاضر به ازدواج با تو نیست . او گفت برای هم مناسب نیستیم و من نمی توانم آرمین را خوشبخت کنم
همه افراد حاضر در سالن وا رفتند . هیچ کس انتظار چنین پاسخی از جانب ثریا نداشت. گویا از قبیل ان دو براساس محبتی نهانی که میان شان بود برای هم نامزد شده بودند ..همه پیشاپیش می دانستند که نظر ثریا مثبت است . در ان بین سنگین نگاهی را بر خود احساس کردم سر بلند نمودم متوجه نگاه نفرت بار شهرزاد شدم که به رویم ماسیده بود وقتی مرا محو خود یافت حالت نگاهش را تغییر داد و مهربان شد .جوزف و ماریا از چهره همه خانواده به اصل ماجرا پی برده بودند . آرمین تکیه و درخود فرو رفته کا پشنش را روی دوش انداخت و با یک عذرخواهی سالن را ترک کرد .تا قدری پیاده روی کند
جوزف کنارم آمد و گفت
-بلند شو بریم
-کجا ؟
-همراه آرمین . اون الان ناراحته . دوست داره کمی تنها باشه تا کمی فکر کنه
جوزف اخمی کرد و دستم را می کشید گفت
-اخر مرد اون در چنین شرایط روحی چه فکر عاقلانه ای می تونه بکنه ؟ آرمین حالا بیش از هر زمان دیگری نیاز به هم صحبت داره پاشو ...پاشو تا نرفته بیرون بهش برسیم
هنوز در هال را نگشوده بودم که شهرزاد صدایم کرد او را محبت نگریستم که لطف کرده و پالتویم را برایم آورده بود با تحویل ان گفتم
-متشکرم
-خواهش می کنم زودتر حرکت کنید تا به او برسید

پایان فصل نهم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 10:00 ب.ظ
 
ارسال: #30
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
[b][b][b][b]فصل ده


من و جوزف در طرفین آرمین شروع به قدم زدن کردیم . آرمین با بغض گفت
-شما چرا زحمت کشیدید ؟ من فقط اومدم بیرون یک هوایی بخورم و خیلی زود به خانه برگردم
من چیزی در پاسخ آرمین نگفتم ولی جوزف با نهادن دستش به روی شانه او . اوج همدلی اش را نشان داد .ارمین دست جوزف را در دست گرفت و درحالی که اشک شوق از ان همه صمیمیت در چشمش می جوشید به من گفت
-سامان به جوزف بگو بی نهایت او را دوست دارم چرا که مرد فهمیده ایه و موقعیت مرا درک می کنه به همین دلیل بود که با من همراه شد تا تنها نباشم
ان شب هر سه با هم مسافت زیادی را پیاده روی کردیم . و زمانی که به خانه باز گشتیم . که سال نوی میلادی آغاز شده و البته همه میهمانان منزل ما را ترک کرده بودند . با کلید در را گشوده و هر سه بی صدا وارد شدیم . صبح با صدای پیاپی که به در اتاقم می خورد بیدار شدم
صدای مادر گفت
-سامان ...سامان ...تا کی میخوابی ؟ منصور زنگ زده با تو کار داره مگر تلفن را کشیده ای ؟
روی تختم نشستم . دستی به صورتم کشیدم .بی انکه جواب مادر را بدهم گوشی را به تلفن وصل کرده و گوشی را برداشتم
-الو ...سلام منصور
-سلام آقا سامان . صبح بخیر . سال نو مبارک
-صبح شما هم بخیر متشکرم . و همچنین خب چه خبر ؟
-شما چه خبر . دیشب توانستند آرمین رو اروم کنید ؟
-ای تقریبا
-آقا سامان من خیلی نگران آرمین هستم . می دونید چیه ؟ اون پسر کله شق و یک دنده ای . هیچ کس اونو به خوبی من نمی شناسه . از شما تقاضا دارم مواظبش باشید یک هوی بلایی به سر خودش نیاره
-عجب . یعنی تا این حد وضعش خرابه ؟
-بیشتر از اون چه فکرش رو بکنی
کمی سکوت کرد . سپس منصور با لحنی شاد که با دقایقی قبل فرق داشت گفت
-راستی خوب گوش کن ببین من چی می گفتم .رفیق . دیشب که بیچاره آقای جوزف و خانمش با اون اخلاق گند ثریا شب کریسمس زهرمار شد حالا به تلافی شب پیش می خوام شما رو دعوت کنم عروسی یکی از رفقای مسیحی ام . مایکل خیلی اصرار کرده که حتما شما در جشن عروسی اش شرکت داشته باشید
-اون از کجا ما رو می شناسه که برای عروسی دعوتمون کرده ؟
-وقتی که پیش اون از شما صحبت می کرد متوجه شد که مسیحی هستید خیلی از خودش اشتیاق نشون داد تا با شما از نزدیک آشنا بشه
منصور که متوجه سکوت من شده بود گفت
-مایکل مرد خوب و مهمون دوستیه . باور کنید از دیدنت ون ذوق زده میشه حالا دیگه میل خودتون ...خب فعلا کاری نداری ؟
-نه
-خداحافظ
-منصور ؟
-بله ؟
-هیچی
-بگو
-منصرف شدم
-نمی دونم چرا هر کی با من رفیق میشه بعد از یک مدت کوتاه و حرف زدن با من منصرف میشه
سپس خنده کوتاهی کرد و تمامش را قطع کرد .نفس عمیقی کشیدم . از تخت پایین امدم .کلام اخر منصور هنوز توی گوشم بود دعوت منصور را به جوزف و ماریا اطلاع دادم .از شدت خوشحالی می خواستند بال در بیاورند . جوزف گفت
-درسته هم کیش و هم مذهب خود مونه .ولی جشن شان دیدن داره
انگاه با شیطنت گفت
-مارک دعا کن نوشیدنی هم باشه . فکر می کنم با این قوانین سخت و سفت حاکم در منزلتان و همچنین اجتماع دیر زمانی است که چیزی ننوشیده ای درست است ؟
-نه
چشمان جوزف از تعجب گرد شد و گفت
-یعنی چی نه ؟
-این که هر وقت اراده کنم چند بطری بدست می ارم
-چگونه
-قرار نشد کنجکاوی کنی
ماریا حرف ما را قطع کرد و گفت
-مارک شهرزاد را هم با خود می بریم تا از نزدیک با مراسم ازدواج ما آشنا بشه . چه طور است ؟
جوزف گفت
-عالی ست
-از حالا برای خودتون نقشه نکشید . چون ممکنه قبول نکنه . بخصوص اگر بفهمه که احتمال وجود مشروب هم هست
جوزف نگاهی کوتاه به شهرزاد کرد و گفت
-خوب بهش نمی گیم . ما که تمام صحبت های مان را به زبان فرانسه ادا می کردیم
جوزف و ماریا لبخندی پیروزمندانه زدند و به یکدیگر نگریستند . نگاهم از روی ان دو کشیده شد روی شهرزاد . که با لذت داشت صبحانه رو می خورد ان روز اخرین روز مرخصی من بود . به همراه جوزف و ماریا تمام شهر را گشتیم . و پس از ان به رستوران رفتم بعد از صرف ناهار به سینما رفتیم . جوزف و ماریا دوست داشتند از نزدیک با سینمای ایران آشنا بشند . شهرزاد از دعوت ما صرف نظر کرد با گفتن این که می خواد در خانه بماند و کمک به مادر کند و به امور درسی خود برسد .
یک روز قبل از روزی که قرار بود به جشن عروسی بریم . بعد از خروج از شرکت یک راست به بازار رفتم و یک لباس زیبا برای شهرزاد تهیه کردم تا او را غافل گیر کنم .یه لباس ابی تیره خریدم که خیلی زیبا بود . ان را کادو کردم و تو اتاقش گذاشتم . روی میز تحریش . جوزف و ماریا هم خانه نبودند . گویا برای خرید بیرون رفته بودند . آرمین هم طبق معمول سر خود را با کارگاه کوچک تجاری اش گرم کرده بود ابتدا به حمام رفتم و پس از دوش آب گرم به اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم . با صدای ضربه ای به در بیدار شدم
-بفرمایید تو
شهرزاد بود گویا زمانی که من خواب بودم از دانشگاه برگشته بود
-سلام
-سلام کاری داشتی ؟
-می خواستم بدون اون پیراهن اهدایی را شما خریداری کردید ؟
-تو این جوری فکر کن
خوشحال شد و گفت
-از لطفتون متشکرم ولی میشه بفرمایید به چه مناسبت ؟
-منصور از طرف دوستش من و جوزف و ماریا را به جشن عروسی اش دعوت کرده ...من ...من دوست دارم تو هم با ما همراه شوی دلم می خواهد با مراسم ازدواج مسیحی ها از نزدیک آشنا بشی
-ولی من نمی تونم
-چرا ؟
-آخه ...اخه مادر بزرگ تنهاست
-مثل این که فراموش کردی که دیشب از آرمین خواستم فردا زودتر از همیشه تعطیل کند و به خانه باز گردد
شهرزاد خواست دوباره اعتراض کند که گفتم
-خواهش می کنم دیگه نه نیار . نیازی به ماندنت نیست
لبخند دلنشینی زد و با رضایت تشکر کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد



پایان فصل ده
[/b][/b][/b][/b]



24-05-1392 07:16 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان