معجزه شرقی ( اعظم شکر کار ) - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
زمان کنونی: 16-09-1395،07:32 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 58
بازدید: 1669

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
ارسال: #11
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل چهارم



با صدای زنگ در همه به یکدیگر نگاه کردند . سهیل دکمه آیفون را فشرد و گفت
-نسیم و نسترن هستند
شهین با گفتن چه عجب به سوی در رفت تا از آنها استقبال کند هر دو خوشحال و خندان وارد شدند و بدون انکه متوجه من شوند با سلامی بلند به سوی شهرزاد رفتند .یکی از آنها با گفتن شهرزاد جون تولدت مبارک او را در آغوش کشید و به گرمی بوسید .اما دیگری به تک بوسه ای سرد اکتفا نمود و با گفتن تولدت مبارک از او فاصله گرفت و با چشم کنجکاو اطراف را زیر نظر داشت . مثل اینکه حضور شخصی غریبه را احساس نموده باشد بالاخره با گردش نگاه متوجه من شد و با چشمانی فراخ مرا نگریست مات مرا نگاه می کرد که مادر هر دو را نزد خود فرا خواند و گفت
-عزیزانم یک لحظه بیایید تا شما را با یک نفر آشنا کنم
هر دو متعجب به طرف مادر بزرگ شان آمدند . شهین بی مقدمه جلو آمد در حالی با نگاهی پوزش خواه مرا می نگریست به مادر گفت
-مادر اجازه می دی من مراسم معارفه را به جا بیارم ؟
مادر که متوجه لحن عذر خواهانه او شده بود با خوشحالی گفت
-چی از این بهتر البته که اجازه می دم
مادر کنار رفت و شهین گفت
-این آقا ...این آقا برادر منه
دو دختر با دهانی باز به من نگاه کردند
شهین ادامه داد
-قبلا مادر بزرگ برای شما گفته که ایشان وقتی دو ساله بوده اند ر بودند شدند حالا پس از بیست و شش سال دوری از خانواده و مملکت به ایران باز گشته اند
سپس به دختران گفت
-نمی خواهید ورود دایی تان را به ایشان تبریک بگویید ؟
هر دو با گامهای نامطمئن جلو آمدند انکه با شهرزاد برخورد گرمی داشت دارای پوستی گندمگون و قدی بلند بود همراه با چهره ای معصوم با صدای لرزان گفت
-میدانید با تمام حرفهای که از مادر بزرگ شنیده ام و همچنین مقدمه چینی مادر باور کنید که گیج شدم .که نمی دانم چه بگویم . بنابراین تنها به خوش آمد گویی اکتفا می کنم و به معرفی خود می پردازم . من نسیم صبایی هستم نوزده ساله و فرزند بزرگ خواهر تان شهین
با احترام سر خم کردم و گفتم
-از آشنایی با شما خوشوقتم . شما خیلی خوب حرف می زنید و مختصر و مفید
در حالی که صورتش سرخ شده بود از من فاصله گرفت .خواهرش که نسترن بود او برخلاف نسیم دارای پوستی سفید و اندامی گوشت الود بود
گفت
-هیجده ساله هستم و خواهر نسیم ضمنا ورود تان را به ایران و مهمتر از ان خانواده حقیقی تان تبریک می گم
پس از تعارفات معمولی بین ما من و نسترن شاهین از فرصت بهره جست و به سوی شهرزاد رفت و در حالی که او را در آغوش می کشید گفت
-من یک عذرخواهی به تو برادر زاده ی خوشگلم بده کارم . امیدوارم از اینکه روی تو دست بلند کردم مرا ببخشی
سپس گونه او را بوسید شهرزاد نیز بروی انگشتان پایش بلند شد و صورت عمویش را بوسید و بدین وسیله به همه فهماند که از او دلگیر نیست .با این حرکت همه سر شوق آمدند .ارمین با خنده گفت
-چرا ساکت نشسته اید مثل این که قرار جشن تولد شهرزاد را بگیریم ها ...
انگاه همه برای بر پایی جشن که نیمه کاره رها شده بود به تکاپو افتادند . شاهین در حالی که شور و اشتیاق جوانان او را سرحال اورده بود با خوشحالی گفت
-در این مجلس افرادی حضور دارند که تو هنوز با آنها آشنا نشده ای
-خوب پس با این حساب اگر ما را به هم معرفی کنی واقعاً از تو متشکر می شوم ..
-چشم . پس لطفاً چند لحظه اینجا باش تا من بیام
با رفتن او فرصت اندکی پیش آمد تا به اطراف نظری بیاندازم مادر و شهین با شور وافر در تدارک چیدن میز شام بودند سهیل و منصور به همراه آرمین مشغول جمع اوری تنقلات و انتقال آنها از میز شام به میز دیگری بودند ولی در ان میان از سه دختر جوان خبری نبود به احتمال قوی برای تعویض لباس به طبقه دوم رفته بودند
شاهین به همراه زن و مردی میانسال و دو کودک نزدم بازگشت زن همانی بود که در بدو ورود من و شهرزاد بی هوش گشته بود شاهین به زن اشاره کرد و گفت
-ایشون خانم مریم شکوهی همسر بنده اس
به احترام سری فرود آوردم .خانم مریم نیز مانند سایر افراد ورود م را به ایران تبریک گفت پس از رفتن او شاهین به مرد میانسالی که همراه دو کودک بود اشاره کرد و گفت
-ایشان هم آقای صبایی . سعید صبایی . همسر شهین هستند . همچنین این دو کودک نرگس و نیما دو قلو های شهین و آقا سعید هستند هر دو هشت ساله
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:53 ب.ظ
 
ارسال: #12
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مرد به گرمی دستم را فشرد که احساس خوشی به من دست داد سپس به هر دو کودک اشاره کرد تا به من سالم کنند و صورتم را ببوسند .من نیز متقابلاً صورتشان را بوسیدم رو بوسی های خانوادگی بین ایرانی ها مایه تحکیم دوستی بین فامیل می شود نیما با لحنی کودکانه گفت
-من یک دوست دارم که چشمانش مثل ابیه .من همیشه آرزو می کنم یک روز که از خواب بیدار می شوم چشمهای من هم ابی شده باشن
با این حرف من و شاهین و آقا سعید کلی خندیدیم . صدای مادر که مرا نزد خود فرا می خواند باعث گشت از ان جمع صمیمی جدا شوم مادر با لبخندی دلنشین به زنی که کنارش نشسته بود اشاره کرد و گفت
-عزیزم ایشون خانم کتایون افشاری خاله شهرزاد هستند این خانم هم دختر شان ثریا افشاری و هم سن شهرزاد است متاسفانه همسر خانم کتایون آقای شاهرخ حضور ندارد و برای انجام ماموریت به شهرستان رفته اند
مادر و دختر برخوردی گرم داشتند . من از این بابت بسیار خشنود بودم ان شب همه افراد خانواده در منزل به گرد هم آمده بودند قلبم لبریز از نور بود .
سهیل خیلی زود باب دوستی را با من گشود .در مقابل منصور برادر کوچکترش با ان قد بلند و چشمان تیز میشی رنگ کاملا مرموز به نظر می رسید .تنها به صحبتهایی که میان من و برادرش و آرمین گفته بودند سهیل رشته ریاضی و منصور رشته حقوق را برگزیده بود با آنها مشغول گفتگو بودم که شهرزاد و نسیم و نسترن هر سه زیبا و خوش لباس از پله ها به زیر آمدند و یکراست به سوی ثریا که تنها مانده بود رفتند . نسترن که متوجه سنگینی نگاهم شده بود با نگاهی دلبرانه به سویم برگشت و با زدن لبخندی زیرکانه توجه مرا به خود جلب کرد از گستاخی او سخت متعجب شدم . به فراست دریافتم شهرزاد تمام ماجرا را برای آنها بازگو کرده و حالا هر دو دختر جوان به خوبی میدانند که من دایی واقعی شان نیستم
لیوان نوشیدنی را روی عسلی کوچکی که کنارم بود نهادم و با یک عذرخواهی کوچک از پسرها از سالن خارج شدم . به احتمال قوی پسرها متوجه عکس العمل نسترن نشده بودند .چرا که سهیل و آرمین مشغول بحث بودند . منصور که در این مجادله شرکت نداشت به گونه ای ایستاده بود که نمی توانست حرکات نسترن را زیر نظر داشته باشد آرمین شاد و شنگول آمد و کنارم ایستاد و گفت
-چی شده مرد خسته شدی ؟
-نه
-پس چی پسر فراری ؟
لبخندی محو زدم . و چیزی نگفتم . او که سرحال و شاداب به نظر می رسید سر شوخی را گشود و گفت
-ااااا.....تورو خدا یه پسر دو ساله چطور سر همه رو کلاه گذاشت و رفت خارج .ببینم کسی توی فرودگاه به توی جغله شک نکرد ؟ پلیس کجا بود که به جرم خروج غیر قانونی از مملکت به دستت دست بند بزنه و بندازدت زندون ؟
به طرفش برگشتم .چشمها و لبهایش با هم می خندید . با دست راست پس گردنش را چسبیدم . او التماس کنان گفت
-این تن بمیره دست از سرم بردار . بابا من ابرو دارم اگر ثریا منو با این شکل ببینه پیش خودش چه فکری می کنه ؟
در پی این کلام آرمین از شر و شور افتاد . رازش فاش شد و من به احساس قلبش پی بردم . او خاطر خواه ثریا دختر خاله شهرزاد گشته بود از اینکه ناخواسته باعث اشکار شدن رازش شدم از خودم شرمنده بودم نمی دانستم چه بگویم که او محکم به پشتم کوبید و با آهنگی آرام گفت
-اشکالی نداره بالاخره نوبت تو هم میرسه .که عشق در وجود ت ریشه کنه بلایی به سرت میارم که با زبون خودت اسمش رو بگی
به چشمانش نگریستم .بازم حالت شیطنت به خود گرفته بود خندیدم و گفتم
-اما من راز نگهدار هستم . نترس به کسی چیزی نمی گم جز به ثریا
سرخ شد و گفت
-ان وقت من می دانم و تو
سپس هر دو زدیم زیر خنده . تا پایان میهمانی هر گاه نگاهم به شهرزاد می افتاد دستخوش هیجان می شدم . کت و دامن موزی رنگی پوشیده و موهای پر پشت و سیاهش را به حالت باز روی شانه ها رها کرده بود . موها تا قوس کمر ادامه داشت گردنبند طلای او روی گردن بلند و سفیدش برقی گیرا داشت . اصلا متوجه من نبود .با نسیم دختر عمه مهربانش سرگرم گفتگو بود . صدای مادر که همه را به صرف شام دعوت می کرد مرا به خود آورد .آرام دست بر شانه اش نهادم . به سویم برگشت و با نگاه خسته ای گفت
-کاری داری عزیزم ؟ چیزی می خواهی ؟
-نه مادر ارگ اگر اجازه بدی یه مقداری پیاده روی کنم احساس خستگی می کنم
-برو پسرم ولی زود برگرد می خواهیم شام رو بکشیم
-شما منتظر من نمانید و شام تان را بخورید . در حال حاضر اشتهایی به صرف شام ندارم
می خواستم از در خارج شوم که صدای نسترن در گوشم پیچید
-من هم می توانم همراه شما باشم ؟
از آنجا که قصدم از بیرون رفتن چیزی دیگری غیر از پیاده روی بود در جواب گفتم
-متاسفم کاری خصوصی پیش آمده که مجبورم به تنهایی بیرون بروم
نسترن که به شدت رنجیده بود بی هیچ کلامی از کنارم عبور کرد به طرف ثریا رفت . با ورود به خیابان اصلی یک تاکسی گرفتم از راننده خواستم مرا به بازار برساند . تمام ان خیابان را چندین بار رفتم و امدم ولی هنوز نمی دانستم چه چیزی به عنوان هدیه تولد برای شهرزاد تهیه کنم .در یکی از دفعات چشمم به گالری طلا فروشی ان طرف خیابان افتاد . فکری چون برق از مخیله ام گذشت .به ان طرف خیابان رفتم و از پشت ویترین به قطعه های طلای درون ان چشم دوختم .دست بند زیبایی توجهم را به خود جلب کرد به داخل گالری رفتم و از فروشنده خواستم تا ان دست بند را قیمت گذاری کند .خدا خدا می کردم پولم کافی باشد . پس از گفتن قیمت شادی به چهره ام بازگشت . دست بند طلا را خریدم . و پس از کادو پیچ کردن ان با خیالی آسوده به طرف خانه حرکت کردم . آرمین در را گشود با چهره ای بشاش گفت
-عجله کن جشن شروع شده
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:53 ب.ظ
 
ارسال: #13
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
وقتی به داخل ساختمان رسیدم همه به گرد میز ایستاده بودند و همراه شهرزاد عکس های یادگاری می گرفتند . مادر با دیدن من و نگاهی اجمالی به دیگر اعضای خانواده از شهرزاد خواست که شمع ها رو خاموش کند . با خاموش شدن شمع ها همه به افتخارش هورا کشیدند .سپس هر کسی به نوبه ی خود هدیه اش را تقدیم نمود .وقتی مقابل شهرزاد قرار گرفتم .و کادویش را مقابلش نهادم همه ساکت شدند .گویی هیچ کس از من انتظار خرید هدیه را نداشت
مادر با مهربانی گفت
-پسرم کسی از تو توقع هدیه را نداشت
بدون انکه به مادر بنگرم از شهرزاد خواستم هدیه ایم را بپذیرد .با دستانی لرزان در جعبه را گشود . دست بند را برداشت و به دانه های ریز و سبز رنگی که در ان به کار رفته بود نگاه کرد .زیر چشمی نگاهش کردم . او با لبخند گیرائی گفت
-این خیلی زیباست از لطفتون متشکرم
اولین بار نبود که به جنس زن می نگریستم اما شهرزاد معصومیت نگاهی داشت که در هیچ یک از دختران دیگر ندیده بودم احساس کردم در ان لحظات اولین معجزه شرقی رد زندگی ام رخ داد و من به مفهوم عشق واقعی پی بردم .عطسه نیما مرا بخود آورد با حواس پرتی گفتم
-قابل شما رو نداره .روی دستتان ببندید ببینید چطور است
شروع به تلاش کرد اما به خاطر لرزش دستانش موفق نمیشد .هر بار از دستش می گریخت
آرام گفتم
-می خواهید کمک تان کنم ؟
نگاه مضطربش را به من دوخت و سکوت کرد .سکوتش دلیل بر موافقتش دانستم . اما هنوز گامی بر نداشته بودم که نسترن پیش دستی کرد به سوی شهرزاد رفت تا خود دست بند را روی دستش ببندد در این هنگام لجن خشن ولی آرام منصور او را از رفتن باز داشت . نسترن که رنگ پوستش به قرمزی می زد نگاه غضبناکش را متوجه منصور نمود منصور خونسرد و بی خیال لبخندی زد که باعث شد تمام تشویق ها و نگرانی ها از وجودم رخت ببندد .میز را دور زدم و کنار شهرزاد قرار گرفتم . دست بند را از دستش گرفتم . افزودم
-دستت رو در هوا نگه دار
در حال بستن دست بند روی دستش فلاش خیره کننده ی دوربین عکاسی نگاهم را به ان سو کشاند . منصور بود که با لبخند مرموزی چشمکی شیطنت بار روانه ام نمود و از ان محل دور شد . دست بند که روی دست شهرزاد قرار گرفت . گویی درخشش ان بیشتر شد . با خودم گفتم
-واقعاً که این دست بند برازنده ای دست توست
نیمه های شب بود که میهمانان برخلاف اصرار های فراوان مادر خانه را ترک گفتند . و به قول خودشان خانه را برای من و مادر خلوت کردند . تا آنطور که دوست داشتیم .با یکدیگر صحبت کنیم . پس از رفتن آنها من و مادر در کنار هم نشستیم . او چشم از من بر نمیداشت و با تحسین مرا می نگریست . با مهربانی خاصی گفت
-از خودت برایم بگو توی این سالها چکار می کردی ؟
-من به تفصیل آنچه را که حادث شده بود برایش بازگو کردم .پس از ختم گفتار م مادر با شوق گفت
-خوب پس راه پدرت را رفتی و مانند او مهندس شدی
انگاه سکوت کرد . سپس از جایش بلند شد و سالن را ترک کرد پس از لحظه ای آمد و در حالی که آلبوم قدیمی در دستش بود یک به یک عکس ها را نگاه کردم در حالی که چشمانم از تعجب گرد شده بود من و پدر شباهت فوق العاده ای به هم داشتیم . نگاهم از آلبوم به سوی مادر کشیده شد . گویی به گذشته برگشته بود .با سوالی کردم از زمان قدیم بیرون آمد
-مادر ...پدر چند سالش بود که کشته شد ؟
-فقط سی و پنج سال
بعض داشت خفه ام می کرد . به سرعت مادر را ترک کردم به حیاط پناه آوردم . نسیم خنکی به صورتم می خورد . تا حدودی اروم می کرد با انکه بیست و شش هفت سال تمام با نام دیگری خطاب شده بودم ولی تصمیم گرفتم خیلی سریع با نام جدیدم مانوس بشم .
با شنیدن اسم سامان به عقب برگشتم . شهرزاد را نگاه کردم گفت
-خواهش می کنم به خاطر حرفهای که امشب زدم .باعث ناراحتی شما شدم مرا ببخشید میدونید فوت پدر بزرگ . پدر و مادرم ضربه ای سختی بر من وارد کرد . همیشه توی ذهنم شما را مقصر می دانستم . تا این که دیدم تان و در ان بین مشخص شد که عموی واقعی من نیستید بعد از شنیدن این حرفها از زبان عمه شهین انکار ..عقده ای دلم سر باز کرد
شهرزاد نفس عمیقی کشید و در حالی که اشک از گونه اش می زدود گفت
-حالا دوست دارم شما مرا ببخشید ....ایا این کار را می کنید ؟
-البته ...البته که می بخشم . من باید وضعیت شما را درک می کردم و زود ناراحت نمی شدم
دستش را میان دستانم گرفتم و گفتم
-تمامش کنید حالا چرا مثل بچه ها گریه می کنید خدا را شکر که در دیدار اول همه کینه ها و بغض ها شکسته شد و همه به نوعی آسوده شدیم
او با حرکات سر حرفم را تایید کرد . با مهربانی خاصی شب بخیر گفت و برای استراحت به اتاقش رفت . پنج روز بعد سهیل و منصور سر زده به منزلمان آمدند . سهیل حین نشستن روی مبل با هیجان وافری همه افراد خانواده را نزد خود فرا خواند گفت
-عکس های تولد شهرزاد چاپ شده اند بیایید تماشای شان کنید
منصور تمام عکس ها را در یک آلبوم جمع اوری کرده بود که به محض دیدن شهرزاد ان را تقدیم او نمودند . شهرزاد با هیجان شروع به دیدن آنها نمود و درباره ی هر کدام نظری می داد وقتی به صفحه های اخر رسید هیجان و شادیش یک باره فرو کش کرد . سپس با لحنی معترض منصور را مخاطب قرار داد و گفت
-ولی عکس ها کامل نیستند
منصور لبخندی زد و به حالت تسلیم دو دستش را بالا گرفت و گفت
-بی تقصیر م . بله میدونم یه عکس چاپ نشده
آرمین که در مدت بحث شهرزاد و منصور عکس ها را دیده بود ان را به طرفم گرفت و با شادمانی گفت
-ولی در عوض عکس ها چاپ شده از کیفیت بالایی برخورد دارند
با نگاهی اجمالی دانستم همان یک عکس چاپ نشده عکس من و شهرزاد است با انکه بسیار ناراحت شدم اما خود را خونسرد جلوه دادم و در پیرامون این موضوع صحبتی به میان نیاوردم


پایان فصل چهارم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:53 ب.ظ
 
ارسال: #14
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل پنجم


هفت ماه گذشت یک روز تنها در منزل تنها در منزل به سر می بردم . تصمیم گرفتم تماس تلفنی با جوزف داشته باشم .چند بوق آزاد زد . اما کسی گوشی را بر نداشت . پس از مدتی گوشی را نا امیدانه روی تلفن نهادم . این بار تصمیم گرفتم با شرکت تماس بگیرم . شاید راسل از او و ماریا اطلاعی داشته باشد . خوشبختانه منشی گوشی را برداشت . خود را معرفی کردم از او خواستم تا ارتباطم را با راسل برقرار کند . راسل پس از خوش و بش های فراوان با هیجان شروع به صحبت کرد .مرا در جریان امور شرکت قرار داد . از او راجع به ماریا و جوزف پرسیدم . متاسفانه اطلاعی از آنها نداشت . فقط در این حد می دانست که ازدواج کرده اند و زندگی مشترک را آغاز کرده اند . پس از مکالمه نسبتا طولانی با هم داشتیم . ضمن خداحافظی از او خواستم که اگر اخباری از جوزف دریافت کرد حتما با منزلمان در ایران تماس بگیرید .پس از قطع ارتباط سکوت دل گیری خانه در بر گرفت . پلاک اهدایی امیلی را از گردن گشودم و روی میز تحریر اتاقم نهادم . به حمام رفتم . چرا احساس خوبی نداشتم . اتفاق ناگواری برای جوزف رخ داده است . از حمام که بیرون امدم یک راست به اتاقم رفتم . از دیدن شهرزاد در آنجا یکه خوردم . لباس بیرون تنش بود احتمال دادم تازه از دانشکده باز گشته باشد در یک لحظه تصمیم گرفتم غصه پنهان را به او منتقل کنم به همین جهت اخم کردم و گفتم
-شما در اتاق من چه می کنید ؟
شهرزاد که حسابی ترسیده بود با صدای لرزانی گفت
-متاسفم قصد فضولی نداشتم در اتاقتون باز بود خواستم ببندم که ...
-کی چی ؟
وحشت زده نگاهم کرد و گفت
-متوجه شدم یک گنجشک از پنجره باز وارد اتاق تان شده داخل شدم تا ان گنجشک را پرواز دهم خواستم باز گردم که متوجه پلاکت ون شدم
سپس پلاک را به طرفم گرفت و گفت
-پلاک زیبایی دارید
دستش آشکارا می لرزید . ان را باز پس گرفتم و با نگاه از او خواستم اتاق را ترک کند . شهرزاد به سرعت برق از کنارم گذشت و از اتاق خارج شد . به اطراف نگریستم . شهرزاد کیفش را در اتاقم جا گذاشته بود . ان را برداشتم و به طرف اتاقش رفتم . با پشت دست ارام بر در کوبیدم . صدای ظریفش بغض الود به گوش رسید
-بیا تو
وارد اتاق شدم
اولین بار بود که به آنجا می رفتم . تعجب در نگاهش موج می زد کیف را به سویش گرفتم
-تو اتاقم جا گذاشته بودی
از روی تخت بلند شد کیف را از من گرفت و به جا رختی آویزان کرد و در همان حال گفت
-اگر کاری دیگری ندارید لطفاً بفرمایید بیرون
لحن آمرانه بود . غرور م را جریحه دار کرد صورتم از خشم سرخ شد . اما سکوت کردم . چیزی نگفتم چرا که حق با او بود من مسبب ناراحتی اش بودم هم اکنون او بود که انتقام می گرفت


****

کم کم از بیکاری خسته شدم به دنبال یافتن شغلی مناسب هر صبح از خانه خارج و تا تنگ غروب به هر سو سرمی کشیدم .تا اینکه عاقبت پس از دو ماه تلاش مستمر در یک شرکت ساختمانی معتبر شغل دلخواه را یافتم . در پایان پس از خواندن تعهدنامه و امضای ان منشی جوان با لبخندی مهربان تبریک گفت . تشکر نمودم و دختر جوان گفت
-جناب رییس فرمودند از شنبه سر کار خود حاضر باشید
انقدر از یافتن کار خوشحال بودم که با تشکر آنجا را ترک کردم . به مناسبت پیدا کردم کار جدید یک جعبه شیرینی همراه با دسته گلی مخصوص برای مادر به خانه رفتم . مادر در آشپزخانه مشغول تهیه شام بود آرمین هم طبق معمول در فوتبال غرق بود به اطراف اصلا توجهی نداشت . از شهرزاد هم خبری نبود او بیشتر اوقات خود را در اتاقش محبوس می کرد . از روبرو شدن با من به شدت هراس داشت اکثر اوقات به دلیل برخوردی که با او داشتم از خودم متنفّر م شدم . مادر دلیل گوشه گیرائی هایش را نمی دانست . گاهی نزد من درد دل می کرد می گفت
-نمیدانم چرا شهرزاد این طوری شده خیلی افسرده شده انگار از چیزی رنج می برد گمان کنم باز هم دلتنگ مادر و پدرش شده اخر او هنوز آنها را فراموش نکرده من نمی دانم با این روحیه حساس او چه کنم
من در مقابل این حرفها چیزی برای گفتن نداشتم . مادر با دیدن گل و شیرینی پی به اصل ماجرا برد و با خوشحالی مرا در آغوش کشید و بهم تبریک گفت و آرمین هم دستم را فشرد و برای پیدا کردن کار بهم تبریک گفت
صبح روز شنبه خانه را به قصد شرکت ترک کردم . ان روز اولین روز کاری من در ایران محسوب می شد . سوز سردی هم می وزید . هنگامی که به شرکت رسیدم یک راست به سراغ خانم سهرابی منشی شرکت رفتم و او که حسابی در کار خودش غرق شده بود متوجه من نشد . با صدای صبح بخیرم یکه ای خورد . بعد لبخندی زد و گفت
-اه ...آقای مهندس شما هستید . متاسفم که متوجه حضورتون نشدم
-لازم به عذر خواهی نیست
خانم سهرابی از پشت میز بلند شد و با کلیدی در اتاقی را با ز کرد و گفت
-از هم اکنون این اتاق متعلق به شماست امیدوارم از کار کردن در شرکت ما هیچگاه خسته نشوید
-متشکرم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:54 ب.ظ
 
ارسال: #15
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
وقتی منشی اتاق مرا ترک کرد رفتم روی صندلی ام نشستم . دلم برای شرکت خود در پاریس و ریاست م در آنجا تنگ شده بود من رییس بودم در صورتی که در این جا بیش از یک مهندس ساده به شمار نمی امدم . هر چه بود بهتر از بیکاری بود . دقایقی از دوازده ظهر گذشته بود که آقا قادر آبدار چی شرکت وارد اتاقم شد و گفت
-آقا در این ساعت همه افراد برای صرف ناهار در رستوران شرکت حاضر می شوند لطفاً شما هم تشریف ببرید
ضمن بلند شدن گفتم
-متشکرم که با خبرم کردید
-چون شما تازه وارد هستید وظیفه داشتم به اطلاع تان برسانم با اجازه
-خواهش می کنم بفرمایید
او رفت . من هم در اتاقم را بستم . و به طرف رستوران رفتم همین که وارد رستوران شدم اکثر کارکنان شرکت که قبل از من آمده بودند برگشتند و مرا نگریستند . نگاه برخی از آنها بی تفاوت و بعضی دیگر با کنجکاوی خاصی که از دیدن یک فرد خارجی به آنان دست می داد . همراه بود . من به چشم آنها یک بیگانه بودم . مثل روز اشکار بود که یک سرو گردن از بقیه بلندتر هستم و موهای روشن و طلایی با دیدگان ابی ام حسابی به چشم می آمد . در یک ان آرزو کردم ای کاش هرگز به ایران سفر نمی کردم بالاخره یک جایی پیدا کردم و نشستم . پس از لحظاتی جوانی آمد و کنارم نشست و از آنجا بود که با هم دوست شدیم . نامش سینا حکیمی بود . حدوداً سی سالش می شد . به عنوان کارمند استخدام شده بود . سینا از آقای احمدی مدیر عامل شرکت به عنوان مردی متین و درستکار یاد کرد

ساعت سه بعدازظهر شرکت تعطیل شد و همه به خانه هایشان رفتند . حدود نیم ساعت در خیابان معطل شدم تا این که یک تاکسی مقابلم ایستاد و به خانه که رسیدم . کلید انداختم وارد شدم وقتی در هال را گشودم . موجی از هوای مطبوع به صورتم خورد . هنوز دم در ایستاده بودم که شهرزاد از اتاقش خارج شد گیج خواب بود متوجه من نشد . پس فرصت اندکی داشتم تا خوب تماشایش کنم خسته و کسل به نظر می رسید . او را مخاطب قرار دادم و گفتم
-سلام خانم خواب الود
آرام پاسخم را داد و یک راست به آشپزخانه رفت و از آنجا سرکت کشید و گفت
-چایی می خوری ؟
-اگر زحمتی نیست ممنون می شم
کیفم را کنارم روی مبل گذاشتم و همان جا روی مبل نشستم . او با سینی چای بازکشت ان را مقابلم گذاشت و خود به اتاقش رفت پس از رفتن او و نوشیدن چایم به اتاقم رفتم و در حال تعویض لباسهایم زنگ تلفن به صدا درآمد . گوشی را برداشتم با شنیدن صدای جوزف خوشحال شدم با هم حدود یک ساعت حرف زدیم . در پایان از او خواستم آدرسم را یادداشت کند که برای تعطیلات کریسمس همراه ماریا به ایران بیایید . از این که پس از مدتها او را می دیدم خوشحال بودم . پس از قطع تماس شهرزاد اجازه داخل شدن به اتاقم را گرفت وقتی به داخل آمد گفت
-ببخشید که مزاحم تان شدم . مادر بزرگ خونه نیست و به منزل عمو شاهین رفته آرمین هم هنوز از سر کار برنگشته . از تنهایی خسته شدم دوست دارم در خیابان قدم بزنم شما کاری ندارید ؟
-چرا ؟
چشمانش غزال گونه اش را با تعجب به من دوخت
-اگر دو دقیقه بیرون باشی چراش را بهت می گویم
او بیرون رفت و من به سرعت تغییر لباس دادم و از اتاق بیرون امدم و گفت
-شما هم می خواهید بیرون بروید ؟
-بله
-خوبه حالا که این طوره با هم بریم
-خب پس بزن بریم
دوست داشتم به گونه ای کدورتی که خودم درست کرده بودم را از بین ببرم . از حیاط که بیرون رفتیم . شهرزاد گفت
-فرانسه که بودید اسم شما چی بود ؟
-مارک برای چی می بپرسی ؟
چشمان پر شیطنت را به من دوخت و گفت
-پس پلاکی که توی گردن تونه حتما هدیه یکی از دوستان تونه درسته ؟
-بله
-و حتما این دوست شما یک دختر خانم بوده درست گفتم ؟
رو ترش کردم و جوابش را ندادم و سرش را پایین انداخت و گفت
-متاسفم نباید فضولی می کردم
سپس لبش را با دندان گرفت و سکوت اختیار کرد . پس از سکوتی کوتاه به او نگریستم فهمیدم که هنوز در فکر پلاک است . و ناراحت که چرا این سوال را از من پرسیده .
-شهرزاد ؟
نگاهش را به چشمانم دوخت . دستش را در دست گرفتم و چند ضربه ملایم به ان نواختم و گفتم
-خواهش می کنم موضوع پلاک را فراموش کن . تو چقدر زود رنجی دختر اگر می بینی از منزل تا این جا ساکت مانده ام به دلیل ناراحتی نبود که از تو به دل گرفته باشم . بلکه به بازی های روزگار فکر می کنم . حالا از تو می خواهم اخم هایت را باز کنی . و با من حرف بزنی
هوای سرد بیرون و قهوه ه خانه ای که چند قدمی ما بود هوس خوردن قهوه داغ را در وجود مان زنده کرد . وارد آنجا شدیم . بلافاصله دستور دو فنجان قهوه دادم و سپس هر دو بدون هیچ ناراحتی مقابل هم نشسته و از پشت شیشه صاف قهوه خانه بارانی را که آرام آرام بر زمین فرو می ریخت تماشا کردیم .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:54 ب.ظ
 
ارسال: #16
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تقریبا یک ماه قبل از شب کریسمس ورود جوزف و ماریا به ایران تصمیم گرفتم اتومبیلی خریداری کنم تا در وقت رفت و آمد راحت باشم . ان رو پس از گرفتن سه ساعت مرخصی از مدیر عامل با برداشت نیمی از حساب جاری ام در بانک به نمایشگاه اتومبیلی رفتم و مدتها قبل ماشین دلخواهم را در آنجا یافته بودم امور مربوط و به خرید اتومبیل را انجام دادم و با شتاب زیادی خود را به شرکت رساندم .چرا که ساعت مرخصی ام رو به اتمام بود ظهر در رستوران با سینا مواجه شدم . او را در جریان خرید اتومبیل قرار دادم خوشحال شد و گفت
-پس شیرینی اش کو ؟
-فرصت نکردم فردا حتما با یک جعبه شیرینی وارد شرکت می شوم و بلافاصله ان را تقدیم تو می کنم
-امیدوارم
پس از پایان ساعت اداری من و سینا به سوی پارکینگ حرکت کردیم سینا با دیدن ماشین سوت بلندی کشید و گفت
-پسر چه خوشگله .چه رنگی هم داره
سپس سرش را از پنجره به درون ماشین برد و گفت
-خوش رکاب هم هست
انگاه به طرف من که پشت سرش ایستاده بودم برگشت و گفت
-این ماشین عروسکه ....فکر می کنم خیلی براش پول دادی
-تقریبا حالا بیا با هم گردشی در شهر داشته باشیم
چشمانش برقی زد و گفت
-با انکه خیلی دوست دارم اما نمی توانم اول اینکه می ترسم مزاحمت شوم دوم این که خانمم امروز برای شام خانواده برادر رو دعوت کرده شاید در خانه چیزی کم و کسر باشه خودش که درگیر پخت شامه نمی تونه برای تهیه از منزل خارج بشه
گفتم
-اولا که مزاحم نیستی . گردش مان کوتاه می کنیم تا تو به مهمانی برسی . حالا سوار شو بیش از این وقت تلف نکن
در پی این کلام هر دو سوار ماشین شدیم سینا با نگاهی تحسین انگیز به ماشین کرد . روبروی بیمارستان سینا از من خواست که نگه دارم . سینا پیاده شد تا از پدر مریض ش احوالی بپرسد . چشم به در بیمارستان دوخته بودم که با منظره دور از باوری مواجه شدم . شهرزاد با مرد جوانی هم کلام شده بود پس از طی مسافتی هر دو در یک ماشین نشستند و دور شدند . با دیدن این صحنه لبهایم خشک شد . می خواستم دنبالشان بروم که متوجه خروج سینا شدم . بدین ترتیب نتوانستند آنها را تعقیب کنم . پس از رساندن سینا راه خانه در پیش گرفتم . آهسته حرکت می کردم مدام در اندیشه شهرزاد و ان مرد جوان بودم . وقتی به خانه رسیدم بی هیچ شوقی از خرید ماشین جدید وارد شدم . مادر به گمان این که ماشین خریده ام با لبخند به استقبال شتافت . اما چهره متفکر و ناراحتم لبخند از لبش پر کشید . با نگرانی گفت
-چی شده ؟
-هیچی مگه قراره چیزی بشه ؟
-نه ولی با ورود تو به خانه صدای اتومبیل شنیدم گمان کردم که بالاخره از تاکسی گرفتن خسته شدی و برای خودت ماشین خریدی
-اشتباه نکردی همین حالا ماشین توی پارکینگ منزل پارک شده
-راست می گی ؟
-بله
-پس چرا این قدر ناراحتی ؟
-خسته ام مادر فقط همین
مادر دستم را گرفت گفت
-پس بیا با هم ببینیم
-خسته ام مادر لطفاً اجازه بدید استراحت کنم در ضمن من دو ماهی میشه که از پشت شیشه نمایشگاه همیشه نگاهش می کردم امروز پس از خروج از شرکت با ان کلی در خیابان گردش نمودم
مادر با خوشحالی گفت
-بد جنس حالا نمی خوای با ماشین ما در شهر بگردونی ایرادی نداره ولی لطفاً وقتی وارد خانه می شوی سگرمه هایت را باز کن چون این قیافه همه را می ترساند
لبخندی اجباری زدم و با گفتن ببخشید از او جدا شدم و از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم . پشت پنجره نگاه کردم مادر تازه به حیاط آمده بود که ارمین هم سر رسید . سپس هر دو به پارکینگ رفتند . انقدر خسته بودم که با لباس روی تخت افتادم . تمام حواسم پی شهرزاد و مرد غریبه بود . چه قدر راحت با او صحبت می کرد . ایا ان مرد از من برایش آشنا تر بود ؟ در همین اثنا تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم . صدای شهرزاد بود
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:55 ب.ظ
 
ارسال: #17
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-الو .سلام . آرمین تو هستی ؟
خشک گفتم
-خیر ...
از این برخوردم شوکه شد دوباره گفت
-حرفتون بزن تو الان کجایی ؟
-آرمین خونه است ؟
به تندی گفتم
-جواب سوالم را ندادی ؟
اه بلندی کشید و گفت
-خواهش می کنم این قدر لجاجت نکن روبروی دانشگاه منتظر ت هستم
بدون هیچ کلامی دیگر قطع کرد . خسته از کار و خشمگین از دست او بلند شدم و وارد حیات شدم . صدای مادر و آرمین که به تعریف در مورد ماشین مشغول بودند نزدیک شدم . هر دو با دیدن من تعجب کردند آرمین سلام کرد مادر با تعجب گفت
-کجا می خوای بری ؟
-دنبال شهرزاد نگران نباشید زود بر می گردم
-ولی شهرزاد
جمله اش را قطع کرد م
-تلفن زد .گفت روبروی دانشگاه منتظر است
آرمین که عجله ای مرا دید در خانه را گشود . با نگاه از او تشکر کردم . او لبخندی زد و دستی تکان داد . پس از خروج از خانه پایم را روی گاز فشار دادم .در اندک زمانی به محل رسیدم . به علت هوای سرد به کیوسک تلفن تکیه داده بود و دستها را زیر بغل زده بود .کنارش ایستادم . به دلیل تاریکی مرا نشناخت . با نگاهی زود به روبرو خیره شد . از اتومبیل پیاده شدم . صدایش کردم مرا که دید لبخندی زد و گفت
-اه ببخشید .نمی دونستم شما هستید
به ماشین اشاره کرد و گفت
-با این اتومبیل نشناختم مبارک باشه
-متشکرم
در ماشین را گشود و سوار شد . من نیز سوار شدم . ماشین را به حرکت درآوردم . این بار آهسته حرکت کردم . از سکوت شهرزاد رنج می بردم . زیر چشمی نگاهش کردم با کمال تعجب متوجه شدم به آرامی گریه میکند
-چی شده ؟
-هیچی
-پس چرا گریه می کنی ؟
این بار با عصبانیت پرسیدم . ان شب برای اولین بار از اینکه هنوز غریبه به شمار میام کلافه شدم . شهرزاد که به ستوه آمده بود گوش هایش را با دست پوشاند و با فریاد گفت
-بس کن دیگه حوصله ات را ندارم
دست برد تا از ماشین پیاده شود قبل از این که کار احمقانه ای بکند دستش را گرفتم خیلی سعی می کرد تا دستش را از حصار انگشتانم بیرون بکشد . اما موفق نشد . من که از تلاش های اون خسته شده بودم ماشین را یه گوشه نگاه داشتم از ماشین پیاده شدم باید از کار او سر در می آوردم . در سمت او را گشودم و یقه ی لباسش را گرفتم و او را بیرون کشیدم . ترسیده بود و این اولین موفقیت برای من بود . کوتاه نیامده و با چهره کاملا خشن به او نگریستم . در ان هوای برفی عرق روی پیشانیش نشسته بود گفتم
-برای عمل جنون امیزی که قصد انجامش را داشتی چه توضیحی داری ؟
سرش را پایین انداخت فریاد زدم
-من جواب می خوام نشنیدی ؟
باز هم سکوت کرد
-تو چرا حرف نمی زنی ؟
سپس با پوز خندی که بوی حرص می داد گفتم
-باشه حالا فهمیدم تو تمام گفتی ها تو برای اون مرد جوان می زنی درسته ؟ همونی که با هم از بیمارستان خارج شدید
سرش را بلند کرد و با نفرت به من نگاه کرد و گفت
-اشتباه می کنی آقا . اینجا پاریس نیست . من جزو دختران شهر شما نیستم
-جدی ؟ ولی من خودم دیدم
-برام مهم نیست تو چی دیدی
کلمه تو را انقدر محکم ادا کرد که هر شنونده ای را به این باور می رساند که اگر می توانست دلش می خواست با ان محکم توی صورتم بکوبد . بی هیچ حرفی به او خیره شدم . وقتی متوجه نگاهم شد پشتش را به من کرد و نگران آشفته بود
-معذرت میخوام که بلند صحبت کردم دست خودم نبود مدتیه که به اعصابم فشار اومده
-موضوع چیه ؟ حرف بزن دختر تو که منو کشتی
شهرزاد سکوت کرد شانه هایش را گرفته و به شدت تکانش دادم گفت
-چه فایده ای از گفتن . وقتی از دست هیچی کسی کاری ساخت نیست .
پایم لرزید چه اتفاقی افتاده بود ؟ به دهانش چشم دوختم به این معنی که منتظر ادامه حرفش هستم و او رمز نگاهم را فهمید و گفت
-دوستم داره می میره . اون ..اون خیلی برای من مهمه . من و سیما از دوران دبستان با هم بودیم . سیما برای من فراتر از یک دوسته . مثل یک خواهر می مونه .او همیشه مرا به صبر و بردباری دعوت می کرد .سیما مثل من پدر و مادرش را از دست داده . با خانواده برادرش زندگی می کند . الان مدت دو ماه که در بیمارستان بستری شده
-مگر بیماری او چیه ؟
-هنوز دکتر ها متوجه نشدن . می گن بیماریش ناشناخته است . البته تمام اینا حرف های است که خانواده می گن . اما من احتمال می دم دکتر متوجه بیماریش شدن ولی نمی خوان به خانواده اش بروز بدن . چرا دکترا کاری از پیش نمی برن و سیما رو در مون نمی کن . کاوه برادرش و نامزدش مهران به هر دری زدند سیما را نزد حاذق ترین دکتر ها بردن اما نتیجه نگرفتن
-وقتی دکتر به درد بیمارش پی نبره و مریض رو معالجه نکنه که دکتر نیست ...من خودم ترتیب خروج او را از کشور میدم تا به فرانسه بره من مطمئن هستم که اونجا پزشکان و بیمارستانهای از امکاناتی بیشتر برخورداند
شهرزاد با هیجان چند قدم برداشت مقابلم ایستاد سرش را بالا اورد و معصومانه به صورتم نگریست بخاری که هنگام حرف زدن از دهانش بیرون می زد روی چهره م پخش می شد
-تو واقعاً این کار را می کنی ؟
-بله
شهرزاد از من فاصله گرفت و دور خود چرخی زد و با خوشحالی رو به اسمان گفت
-اه خدایا متشکرم ....برای همه چیز متشکرم

پایان فصل پنجم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:55 ب.ظ
 
ارسال: #18
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ششم


فردای ان روز پس از تعطیلی شرکت همراه شهرزاد به بیمارستان رفتیم برای انجام کاری که قصدش را داشتم در وهله اول بایستی با دکترش صحبت می کردم پس از رسیدن به طبقه دوم به اتاق دویست و شش وارد شدیم مرد میانسالی کنار تک تخت درون اتاق نشسته و چشم به دختر بیمار رنگ پریده دوخته بود دختر جوان گویی در حال احتضار بود که خونی در بدن نداشت شهرزاد با نوایی بغض الود سلام داد مرد که تازه به خود اومده بود متوجه حضور ما شد بو به پا خاست پس از مراسم معارفه که توسط شهرزاد صورت گرفت کاوه برادر سیما کنار من قرار گرفت و تک صندلی موجود در اتاق را برای شهرزاد خالی گذاشت .شهرزاد به سیما نزدیک شد و کنارش نشست . دست لاغر او را در دست گرفت . روی گونه اش نهاد .در این هنگام دکتر کهنسال وارد اتاق شد پس از معاینه سیما از اتاق خارج شد . به دنبالش رفتم . او را مخاطب قرار دادم و گفتم
-ببخشید آقای دکتر
-بله جانم ؟
-می خواستم اگر می شه درباره همین بیماری که تازه معاینه کردید با شما صحبت کنم
-سراپا گوشم
-من خیلی عذر می خوام اما فکر می کنم شما می دونید بیماری خانم سیما کرمانی چیست . اما نمیدانم چرا می خواهید از دیگران پنهان کنید ؟
دکتر به من خیره شد
-شما خیلی باهوش هستید
-می شه به من هم بگید ؟ مطمئن باشید درز پیدا نمی کنه
-قول میدید ؟
به نشانه رعایت سکوت دستم را پیش برده و دستش را فشردم در همان حال گفتم
-قول میدهم قول مردانه




***
در راه بازگشت پکر بودم تمام هوش و حواسم پی حرفهای دکتر بود صدای فریاد گونه شهرزاد مرا به خود اورد
-مواظب باش ...
در یک لحظه به خودم امدم فرمان را به سمت چپ کشاندم . تا به زنی که داشت از عرض خیابان رد می شد نزنم .خوشبختانه یار با ما بود . و تصادفی رخ نداد .شهرزاد که به شدت رنگش پریده بود با عصبانیت گفت
-چرا حواست رو موقع رانندگی جمع نمی کنی ؟ می خوای هر دومون رو به کشتن بدی ؟
در برابر شراره های خشم بی امان شهرزاد تنها کلامی که گفتم
-متاسفم
متأسّف بودم که نمی توانستم به سیما کمک کنم دکتر گفته بود که خروج سیما از کشور نه تنها مشکل گشا نیست بلکه باعث تسریع بیماری اش که از دوری از خانواده و وطن به او دست میداد نیز می شود . او گفته بود که متاسفانه سیما حدود پنج سال پیش طی سفر کوتاهی به امریکا بر اثر تصادف نیاز به خون پیدا کرده و در ان بین خون الوده به او تزریق کرده و بدین شکل ویروس ایدز را در بدن خود پیدا می کند . اینها حرفهای دکتر بود که فقط به من و البته به خانواده اش گفته بود . ولی جز من و خانواده کس دیگری این را نمی دانست حتی شهرزاد که صمیمی ترین دوستش بود از ان روز به بعد شهرزاد به جهت قولی که بهش داده بودم دیگر نگران نبود همیشه خوشحال به من می نگریست . و مرا منجی سیما می دانست . اما اطلاع نداشت که امروز و فردا کردن من جهت اماده شدن مدارک سیما به خاطر چیست ؟ روز دوشنبه بعد از ساعت اداری به دیدن سیما به ملاقات او رفتم با صدای شیون و گریه زاری به سرعت گام هایم افزودم . صدا از درون اتاق دویست و شش بود هنوز وارد اتاق نشده بودم که شهرزاد با چشمانی گریان مقابلم قرار گرفت .با تنفر نگاهی کوتاهی به من کرد و رفت . نگاهش همه چیز را خواندم . سیما زندگی را ترک کرده بود با شتاب وارد اتاق شدم آقا کاوه در گوشه ای از اتاق کز کرده بود مرد جوانی که بی گمان نامزد سیما بود خود را روی جسد انداخت بود و سر کوچک سیما را در بغل داشت و نوازش می کرد .چندین پرستار سعی داشتند او را از جسد جدا کنند . ولی موفق نمی شدند با دیدن مهران و غم او اشکم روان شد . به هر زحمتی که بود او را از سیما جدا کردم . زمانی به طرفم برگشت و خود را در آغوشم رها کرد .های های گریه کرد او را شناختم . مهران همان مرد جوانی که همراه شهرزاد کنار بیمارستان دیده بودم .من نیز هم پای او اشک می ریختم . اما سعی در دلداری دادن مهران داشتم



همه استادان دانشکده و همکلاسان دانشکده سیما و شهرزاد در مراسم تشییع جنازه سیما حضور داشتند .ان روز من نیز شرکت کردم علاوه بر من شهرزاد .مادر و آرمین نیز حضور داشتند .جدا کردن مهران از جسد به خاک خفته سیما صحنه ای بود که هیچگاه از یادم نخواهم رفت . چندین مرد قوی هیکل که همگی از اقوام او بودند از درون گور او را بیرون کشیدند در این میان ان قدر شهرزاد ان قدر گریست که از پای درآمد و بی هوش شد آرمین او را بغل گرفت و به راه افتاد .از میان جمعیت گذشت و او را زیر سایه درختی نشاند . مادر نیز به جمع مان پیوست .در حالی که اشک از درون چشمش خشک نمی شد . مدام طلب آب می کرد .دختری جوان یک لیوان آب دست مادر داد او چند قطره آب به صورت شهرزاد پاشید . چشمانش تکانی خورد .اما چشم باز نکرد .یکی از اقوام گفت
-فشارش افتاده او را به بیمارستان برسانید
درنگ را جایز ندانستم و او را بغل زده و به سوی ماشین حرکت کردم .ارمین در را گشود و با نگرانی گفت
-سامان تو زحمتکش را بکش خوبیت نداره که همه ما مراسم را ترک کنیم آنها را تنها بگذاریم . تو شهرزاد را به بیمارستان ببر من و مادر می مانیم . این طور بهتر است .
با تکان سر به او فهمانم که با حرفش موافقم . آرمین در را بست و دستی تکان داد . به سرعت گورستان را ترک کردم و به سوی اولین بیمارستان که سر راهم بود رفتم . پرستار خیلی خونسرد سرمی به او وصل کرد و در تمام مدت بی هوشی او پشت پنجره ایستادم . دقایقی بعد که شهرزاد به هوش آمد انقدر ناراحت بود که حتی از نگریست به من خودداری می کرد او من را مقصر می دانست . صدای گرهی آرامش را می شنیدم بدون هیچ حرفی او را ترک کردم تا به راحتی عقده دلش را بیرون بریزد
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:55 ب.ظ
 
ارسال: #19
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شب از نیمه گذشته بود خواب به چشمانم نبد آهسته به حیاط رفتم . روی نیمکتی که در ان نزدیک بود نشستم .آسمان را نگریستم . هنوز چشم به آسمان داشتم که صدای باز شدن در هال نگاهم را به ان سو کشید . شهرزاد بود . او از حضور من اگاه نبود . در حالیکه لباس خواب نازکی پوشیده بود دلم گواهی بدی میداد به جهتی که او حرکت می کرد دویدم . او خود را به آخر باغ رساند و پشت به من داشت . قطعه تیغی در دستش بود خدایا یعنی او قصد خود کشی داشت ؟ آهسته حرکت کردم .درست در همان لحظه ای آخر که تنها یک قدم با او فاصله داشتم تیغ را روی رگ دستش نهاد تا ان را ببرد و با نوک انگشتان پا دستش را کوبیدم . تیغ از دستش رها شد و بین چمن ها افتاد . شهرزاد با دیدن من یک قدم عقب رفت .گوی حضور مرا باور نداشت . دستم را بالا بردم تا سیلی محکمی بر گونه اش بزنم اما دستم در هوا ماند .نه چنین کاری از من ساخته نبود .اشک از چشمان شهرزاد جاری گشت .برای دلجویی از او بازویش را گرفتم او با حرکتی سریع بازویش را از دستم بیرون کشید به من خیره شد و گفت
-دست از سرم بردار . دیگه نمی خوام ببینمت . تو یک پول پرست خودخواه هستی . که با حرفهای دروغین باعث شدی من به تو اعتماد کنم و مهران و کاوه از تلاش و کوشش جهت آوردن دکتر دیگری برای معاینه سیما باز دارم .من احمق به آنها گفتم که تو فکر های خوبی در سر داری .
دیگر کارد به استخوانم رسیده بود او چه می گفت ؟ دیگر تحلم را از دست دادم و با خشمی اشکار گفتم
-کار سیما تمام شده بود سعی نکن مرگ او را به من نسبت بدهی
-عذاب وجدان داری اره ؟ هر کسی که جای تو بود حالا همین که وضعیت را داشت هر چند که همیشه واقعیت تلخه . اما باید باورش کرد
رو به آسمان کردم . از خدا خواستم که به من نیروی بده تا بتوانم خشم را کنترل کنم
شهرزاد به آرامی از کنارم عبور کرد و مرا با افکار زجر الود تنها گذاشت .صبح با خستگی در شرکت حاضر شدم .
در راه بازگشت به خانه در ترافیک ماندم کلافه شده بودم از پسرکی که سر چهارراه دسته گل می فروخت دسته گل قشنگی خریدم و به منزل که رسیدم کلید انداختم و دو لنگه در را باز کردم مادر که مشغول هراس باغچه بود پشت به من داشت با صدای ماشین به عقب برگشت و با مهربانی گفت
-خسته نباشی پسرم
-سلام مادر شما هم خسته نباشید
با برداشت دسته گل از درون ماشین و قفل کردن در های ماشین خود را به مادر رساندم با نواختن بوسه ای بر پیشانی اش گلها را به او تقدیم کردم .مادر پس از گرفتن دسته گل با تشکر گفت
-برو داخل عزیزم .من هم کارم تمام شده الان می ایم و در حین نوشیدن دو فنجان قهوه با هم صحبت می کنیم ...
از میان کاج ها گذشتم خود را به درون ساختمان رساندم هیچ صدایی نمی آمد . غیر از من و مادر کسی در منزل نبود . آرمین که در کارگاه ش مشغول بود .شهرزاد .. برایم اهمیتی نداشت او در این وقت روز در کجا به سر می برد . پس از ان برخورد ناروایی که با من داشت .تصمیم گرفتم از این به بعد هرگز روی خوش به او نشان ندهم دلم میخواست رفتارم با او درست مثل زمانی که در پاریس با هر زن یا دختری بودم در پیش می گرفتم .نمی خواستم از خودم ضعف نشان بدهم .با صدای باز و بسته شدن در نگاهم به ان سو کشیده شد مادر با لبخند به درون خانه آمد و با گفتن
-عجب هوای سردی است
یک راست به آشپزخانه رفت بعد از لحظه ای همراه با سینی چای روبرویم نشست . نگاهش مستقیم بر چشمانم شد و گفت
-چیه تو فکری ؟
-داشتم به این فکر می کردم که تا چند ماه دیگه جوزف و ماریا می ان دیدارها تازه می شه اما ...تنها مسئله ای که فکرم را مشغول کرده که شما خیلی به زحمت می افتید
-اتفاقا بسیار خوشحال میشم با دوستان صمیمی پسرم در خارج آشنا بشم . مطمئن باش که به عکس با پذیرایی از دوستانت نه به زحمت می افتم نه به دردسر ..حالا از تمام حرفها که بگذریم می خواهم چیزی از تو بپرسم .ولی می ترسم باعث رنجش تو بشم
-بپرسید اطمینان داشته باشید که من دلگیر نمی شوم
او در حالی که به شدت معذب بود گفت
-گوش کن عزیزم .می دانم که تقریبا تمام این بیست و هشت سال عمرت را در خارج بوده ای بالطبع به دین مسیح گرویده ای ولی ....ولی هر چه باشد تو مسلمان زاده ای ...البته ..البته می دانم که تو مقصر نیستی ولی بهتر نیست درباره دین ما اطلاعاتی به دست اوری و با رای خودت و با علم به اینکه دین اسلام یک دین کامل الهی است به جمع ما بپیوندی ؟
مادر حرف می زد من سکوت کرده بودم .مادر اهی کشید و گفت
-راستش را بخواهی از این که فرم زندگی ات با ما متفاوت است و گاهی اوقات به کلیسا می روی رنج می برم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:56 ب.ظ
 
ارسال: #20
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-مادر من حال شما را درک می کنم چون خودم هم از وضعیت خسته شدم . ولی ایا به نظر شما درست است که من بدون هیچگونه احساس واقعی و بدون رضایت و خواسته قلبی به جمع مسلمانان وارد شوم ؟ از شما خواهش می کنم مرا در تصمیم گیری آزاد بگذارید تا با اعتماد به نفس کامل و رضایت قلبی بتوانم دین اسلام را جایگزین دین مسیحیت کنم
مادر چای را نوشید و گفت
-با نظرت موافقم . هر گاه که خودت بخواهی اجباری در کار نیست
سخنان مادر به اتمام رسید در حال برخاستن از روی مبل نگاهی به ساعتش کرد و گفت
-خدایا مردم از دلشوره ساعت از هفت گذشته و معلوم نیست چه زمانی این دختر دلش رضایت می دهد که از کنار مزار سیما برخیزد
خیلی نگران هستم مدتهاست که رفتارش تغییر کرده قبلا این طور نبود . ولی حالا نه تنها به درس و دانشگاه اهمتی نمی دهد بلکه دانشگاه را فقط برای از خانه گریختن انتخاب می کند
-حتما در یک فرصت مناسب با او صحبت می کنم
-متشکرم
صدای زنگ تلفن مرا از روی مبل بلند کرد ساعت از نه شب گذشته بود
-بفرمایید
-اه سلام داداش . مثل این که خیلی نگرانم بودی ؟ چون فکر می کنم با اولین زنگ گوشی را برداشتی
-معلوم هست تا این وقت شب کجایی ؟
آرمین که حسابی جا خورده بود گفت
-تو چت شده ؟ هیچ وقت با من به تندی حرف نمی زدی ؟ اتفاقی افتاده ؟
از لحنش می دانستم که از شهرزاد خبری ندارد به همین دلیل گفتم
-نه مادر نگران ته . نگفتی کجایی . و از کجا تماس می گیری ؟
-هنوز توی کارگاه هستم . یکی از مشتریان آمده و می گوید پنج شنبه همین هفته عروسی پسر شه و سرویس خوابی را سفارش داده که تا دو روز دیگه می خواهش .من هم به حرمت موی سفیدش قول دادم که حتما آماده باشد . حالا مجبور بیشتر در این جا بمانم . سهیل هم این جاست و به مادر بگو که نگران ما نباشد .اگر کاری نداری تماس را قطع کنم
-نه فقط مواظب خودت باش
-داداش جوری حرف می زنی انگار بچه ام
-بعضی وقتها بزرگ ها بیشتر به مراقبت نیاز دارند
آرمین خداحافظی کرد و تماس قطع شد . گوشی را گذاشتم . به مادر گفتم
-آرمین بود
-اه خدایا شکر لااقل از دلشوره این یکی خلاص شدم .چی می گفت
-هیچی انگار تو کارگاه کار دارند بنابراین بیشتر آنجا می ماند انگار سهیل هم پیشش بود .
پس از دقایقی مادر گفت
-پس شهرزاد کجاست ؟ غیر ممکن است تا کنون در بهشت زهرا مانده باشد . او از تاریکی می ترسد . خدایا چه کنم ؟
با تمام نگرانی که من و مادر داشتیم . یک ساعت دیگر هم گذشت . مادر اشک می ریخت . با دیدن اشک های مادر و صدای هق هق اش خشمم به درجه اعلا رسیده بود . اگر شهرزاد را می یافتم . می دانستم با او چه کنم
-مادر شما ادرسی از دوست یا آشنایی نداری که بتواند یک سرنخ برای من باشد ؟
مادر می لرزید با صدای نجوا گفت
-نه شهرزاد ادم کم روییه به همین دلیل با هیچ کس رابطه صمیمی نداشته . غیر از دوستش سیما



پایان فصل ششم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:56 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان