معجزه شرقی ( اعظم شکر کار ) - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
زمان کنونی: 16-09-1395،05:39 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 58
بازدید: 1668

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
ارسال: #1
معجزه شرقی ( اعظم شکر کار )
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آخرین ویرایش در 24-05-1392 11:26 ق.ظ توسط Friga
[عکس: Untitled_2.jpg]


نام کتاب :معجزه شرقی

نویسنده :اعظم شکرکار

نشر : معتبر

چاپ : 1383


صفحه : 392
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-01-1392 10:54 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل اول


در زیر ستاره باران شب در کوچه های غریب اما آشنا با من . قدم بر می دارم . در دریای افکارم شناور بودم که با صدای قهقهه مستانه سه جوان مست که دختری از وحشت مدام جیغ می کشید و کمک می خواست . یکی از آنان با گرفتن جلوی چشمانش او را وادار به سکوت کرد . آرام آرام پیش رفتم یک از جوانها مرا دید قدمی پیش نهاد و مرا تهدید کرد تا از آنجا دور شوم با گفته او د و جوان دیگر دست از دختر کشیدند و به من خیره شدند . دخترک از فرصت استفاده کرد و با لباسی نیمه برهنه از ان مکان گریخت . من ماندم و سه جوانک مست آنان که از گریز دختر به شدت عصبانی بودند به سویم حمله ور شدند پس از زد و خورد هر سه آنها از ان محدوده گریختند . نزدیک های صبح با گامهای خسته و افکاری پریشان که دست به گریبانم بودند کلید انداختم و وارد خانه شدم با ورود به منزل چراغ ها را روشن و خانه را از تاریکی مطلق رهانیدم یک راست به طرف اتاق خواب رفته و با لباس روی تخت دراز کشیدم . پس از رفع خستگی از جا برخاستم . کشوی میز توالت را بیرون کشیدم بلیت هواپیما را به همراه پاسپورت و مدارک دیگر از کشور خارج ساختم . روی تخت نشستم و به آنها چشم دوختم .
با خودم گفتم
-تو در کجای راهی ؟ بیست هشت سال از عمرت گذشته است . و هنوز نمیدانی به کدامین سرزمین تعلق داری .به گذشته برگشتم تقریبا هفت ماه قبل شبی که از بیمارستان با من تماس گرفتند و اطلاع دادند پدر و مادرم در راه بازگشت از مارسی به پاریس تصادف کرده اند و هم اکنون در بیمارستان بستری اند . خوب به یاد دارم چگونه با شتاب فراوان خود را به آنجا رساندم . اما افسوس که دقایقی قبل از رسیدن مادرم زندگی را بدرود گفته بود .پدرم دکتر رابرت کسی که به عنوان بهترین جراح مغز و اعصاب در پاریس معروف بود و جان بسیاری از مردم از نجات داده بود اینک خود در بستر مرگ افتاده و از دست هیچ کس کاری بر نمی آمد . پدر در لحظات پایانی حیات خویش با کلماتی منقطع و نفسی بریده . رازی را برایم فاش کرد که تا ان روز را ان بی خبر بودم
-مارک پسرم فرزند مهربانم . احساس می کنم وقت ان رسیده که به تو بگویم یک ایرانی هستی . من و سارا ان زمان که دو سال بیشتر نداشتی تو را از والدین حقیقی ات در ایران ر بودیم . سپس به پاریس آمدیم تا آنها دیگر تو را نیابند .
پدر بعد از سرفه خشک گفت
-این آدرس را که می گویم یادداشت کن
ان چنان در بهت و سرگردانی غوطه ور بودم که یارای هر گونه حرکتی از من سلب شده بود . پرستاری که کنارم ایستاده بود متوجه تحیرم گشت و به سرعت آدرس را برایم یادداشت نمود و در جیب پالتویم نهاد انگاه به آرامی از اتاق خارج شد . پدر ادامه داد
-از مادرت زهرا و پدرت دکتر کیومرث اریا از طرف من و مادرت سارا عذرخواهی کن و بخواه تا ما را ببخشند
در پی این کلام با لبخند کم رنگی که بر لبانش نشست . دیده از جهان فرو بست . یک هفته پس از مراسم خاکسپاری آنان . به همراه جوزف و راسل دو دوست صمیمی دوران دانشکده به رتق و فتق امور برای خروج از کشور پرداختم . سپس با کمک ماریا نامزد جوزف به یکی از استادان زبان فارسی معرفی شدم . از دکتر بیژن خسروی خواهش کردم تا در کمترین زمان ممکن فارسی را به من بیاموزد با کمک و مساعدت فراوان این مرد شصت ساله توانستم فارسی را در عرض شش ماه بیاموز م . تعجبی نداشت . من فارسی را نمی دانستم در صورتی که انگلیسی . المانی . ایتالیایی . اسپانیایی . یونانی و فرانسه که زبان مادریم به شمار می آمد را خیلی خوب و روان صحبت می کردم در این مدت جوزف خسروی خواهش کردم تا در کمترین زمان ممکن فارسی را به من بیاموزد با کمک و مساعدت فراوان این مرد شصت ساله توانستم فارسی را در عرض شش ماه بیاموزم . تعجبی نداشت . من فارسی را نمی دانستم در صورتی که انگلیسی . المانی . ایتالیایی . اسپانیایی . یونانی و فرانسه که زبان مادریم به شمار می آمد را خیلی خوب و روان صحبت می کردم در این مدت جوزف و راسل لحظه ای مرا تنها نمی گذاشتند . و در کاری یاری رسان من بودند .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-01-1392 10:55 ق.ظ
 
ارسال: #3
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
هفته قبل از پرواز در شرکت ساختمانی که با مشارکت من و پدر راه اندازی شده بود و خود مدیر عامل ان بودم حضور یافتم و راسل را به عنوان مدیر عامل شرکت در غیاب خود به مهندسان و کارمندان معرفی نمودم انگاه از راسل تقاضا کردم در اول هر ماه نیمی از سود شرکت را به حساب بانکی ام که بعدا در ایران افتتاح خواهم نمود واریز کند تا بتوانم از ان استفاده کنم
هفت ماه تمام در دوگانگی محسوس دست و پا زدم و اینک قرار است فردا صبح به همه چیز به پایان برسد و من به کشورم باز گردم . کشوری که ان را تنها بر روی نقشه جغرافیا دیده بودم . کشورم ایران
در فرودگاه تنها جوزف و ماریا به همراه امیلی حضور داشتند امیلی یکی از دختران دانشکده ما بود که چندین بار خود شخصا به من پیشنهاد ازدواج داده بود اما من رغبتی به ازدواج با او نداشتم . امیلی تنها دختر سمج دانشکده و یگانه دختری بود که از چهره عبوس من نترسید . و سعی داشت خود را به من نزدیک کند در اخرین لحظات پس از اینکه من و جوزف از آغوش هم بیرون امدیم . امیلی از غفلتم بهره برد و پس از بوسیدن گونه ام پلاک زیبایی را به گردنم آویخت .پلاک به صورت یک قلب بود که حرف a بر روی ان حک شده بود با انکه از عمل او به شدت ناراحت شدم چیزی نگفتم چرا که اخرین دقایق حضورم بود از او تشکر کردم ولی در عمق چشمان ابی امیلی اندوهی ژرف به وسعت دریا مشاهده می شد


هواپیما که بر زمین نشست نگاهی به عکس خود روی پنجره هواپیما انداختم . با خود زمزمه کردم . به ایران خوش آمدی .
عکس درون پنجره قرار گرفتم نگاهی به اطراف افکندم . زمین فرودگاه از بارانی که احتمالا تا ساعتی پیش می بارید خیس بود در بعضی جاها چلد های کوچک آب به وجود اومده بود صدای مرد مسنی که یک قدم عقب تر از من ایستاده بود مرا به خود آورد و گفت
-عجله کن جوان وقت برای تماشا بسیار است . راه را بند آوردی . با یک عذرخواهی کوتاه به زیر امدم . در سالن فرودگاه استقبال کنند گان با شاخه های گل در پشت شیشه انتظار رسیدن مسافر شان را می کشیدند . تند و پر شتاب از سالن خارج شدم و خود را به محوطه آزاد فرودگاه رساندم . یک راننده تاکسی از اتومبیل ش پیاده شد . و به زبان انگلیسی دست و پا شکسته ای از من خواست در اتومبیل ش سوار شدم با انکه آدرس منزل مذکور در جیب پالتویم بود اما تصمیم گرفتم ابتدا به هتل بروم . راننده به دشواری توانست بگوید
-ایا شما به هتل می روید ؟
وقتی با زبان فارسی گفتم
-بلی .
آنچنان متعجب شد که قابل وصف نبود از درون اینه نگاهی به من افکند و گفت
-آقا شما زبان ما را می دانید ؟
-بله ...من ایرانی هستم
راننده بدجوری شوکه شده بود حق با او بود . بالاخره طاقت نیاورد و گفت
-از چهر تان که بگذریم . چرا لهجه دارید ان هم با این غلظت شما به سختی کلمات را تلفظ می کنید
-چون فقط شش ماه است که زبان فارسی یاد گرفته ام
راننده از حیرت دهانش باز مانده بود اما تا رسیدن به هتل دیگر چیزی نپرسید با خستگی مفر طی که روح و جسمم را می ازرد در اتاق هتل به خواب رفتم با صدای ضربه های پیاپی که به در می خورد از خواب بیدار شدم . نگاهی به ساعت مچی ام انداختم . نه شب را نشان میداد با تانی از جا برخاستم و در را گشودم خدمه هتل بود گفت
-آقا شام را اورده ام
از جلوی او کنار رفتم غذا را به سرعت روی میز کنار پنجره چید و با همان سرعت از اتاق خارج شد با دیدن غذا اشتهایم را به دست آوردم . با عجله شروع به خوردم نمودم پس از صرف شام از پنجره به بیرون نظر افکندم . خیابان ها مملو از جمعیت بود و صدای بوق های پی در پی اتومبیل ها موجب سلب آسایش و آرامش می شد

پایان فصل اول
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-01-1392 10:55 ق.ظ
 
ارسال: #4
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل دوم



صبح پس از گرفتن دوش و صرف صبحانه از هتل خارج شدم در حالی که آدرس را با خود همراه داشتم ان را به راننده تاکسی نشان دادم پس از دیدن آدرس گفت
-سوار شوید
با تشکری کوتاه در اتومبیل جای گرفتم . پس از رسیدن به مقصد و پرداخت کرایه به آدرس روی کاغذ و خانه ای که روبرویش قرار داشتم نگریستم . درست آمده بودم . چندین زن میانسال با حجاب چادر کنار در خانه روبرویی تجمع کرده و با نگاهی تیز و کنجکاو سراپای مرا می نگریستند . دستم را روی زنگ فشردم . یک بار ...دوبار ...کسی در را باز نکرد . یکی از زنان از سایرین جدا شد و کنارم آمد و گفت
-آقا شما با کی کار دارید ؟ منزل چه کسی را می خواهید ؟
گفتم
-منزل آریا . ..دکتر کیومرث آریا
زن گفت
-خدا رحمت شان کند آقای آریا که خیلی سال قبل فوت کردند
اه از نهانم بر آمد . زن که تازه متوجه شده بود که به شوک سنگینی وارد شده با پوزش گفت
-نمیدانست که من از فوت ایشان بی اطلاعم . البته خانم شان در قید حیاتند و هم اینک همراه پسرش برای دید و بازدید عید نوروز به کرج نزد خواهر آقای دکتر رفته اند . تنها کسی که هم اکنون در منزل حضور دارد نوه خانم آریا شهرزاد هستند که بنا به عللی از همراه شدن با مادر بزرگ شان صرف نظر کرده و در خانه ماندگار شده اند . همین یک ساعت پیش برای خرید میوه و مایحتاج دیگر از خانه خارج شده ولی حالا باید پیدایش بشود ببخشید شما با خانم آریا چه نسبتی دارید ؟
مانده بودم که چه بگویم که زن به ان سوی خیابان نگاه کرد و گفت
-اون جاست داره میاد
مسیر انگشت زن را دنبال کردم چشمم به دختر جوان افتاد کنار در خانه به انتظار آمدنش ایستادم و در همان حال از زن همسایه به خاطر راهنمایی هایش تشکر کردم . دختر چشم بر زمین دوخته و نایلونی خریدش شانه های نحیف ش را به جلو خم کرده بود او که در بدو امر متوجه حضور او نشده بود با دیدن من در جلوی خانه جا خورد . اما به روی خود نیاورد
با تعجب دیدگان خمارش را به من دوخته و با لحنی خشک گفت
-امری بود ؟
در همان حال با کلید در را گشود . سپس نگاهی به من کرد که ساکت او را نگاه می کردم
-کاری داشتید ؟
-ببخشید خانم من باید با شما صحبت کنم . در ضمن چون میدانم کسی منزلتان نیست و به دلیل چشمان کنجکاو و آزار دهنده همسایگان تان خواهش می کنم با من همگام شوید در طول مسیر صحبت هایم را خواهید شنید
-شما کی هستید . با من چکار دارید ؟
-اگر با من همراه شوید متوجه خواهید شد
شهرزاد نایلون خریدش را در حیاط خانه نهاد و پس از قفل کردن در به زنان همسایه که با حیرت ما را می نگریستند چرخید و با اشاره به من گفت
-ایشان یکی از اقوام دور ما هستند و هم اکنون از خارج بازگشته اند
شهرزاد با این کلام اتش کنجکاوی را در آنان خاموش کرد . وقتی شانه به شانه هم از خیابان خارج شدیم . سرش از بلند کرد و به صورتم را نگریست و بعد مأیوسانه گفت
-آقا خواهش می کنم حرف بزنید شما چه کسی هستید ؟ و خانواده ما را از کجا می شناسید ؟
-قول می دهید آرام باشید و بتوانید خودتان را کنترل کنید ؟
-مگر بناست که من چه چیز غیر منتظره ای را بشنوم ؟
-می دانید ؟ ...من ...من
-شما چی ؟ چرا حرف تان را نمی زنید ؟ مطمئن باشید رفتار غیر معقولی نخواهم داشت
-مطمئن باشم ؟
-من ....یعنی مادربزرگ شما ...مادر من است ...بیست و شش سال قبل مرا از والدین حقیقی ام ر بودند . .من ...همان فرزند گمشده خانم زهرا سعیدی و آقای کیومرث آریا هستم
در ان میان پلک های دختر روی هم افتاد و در استانه سقوط بر روی زمین بود که او را گرفتم راه اتومبیلی را که از کنار ما رد شد سد کردم و گفتم
-آقا خواهش می کنم کمک کنید حال خانم بهم خورده
اتومبیلی متوقف شد . شهرزاد را روی صندلی عقب خواباندم . خود کنار راننده نشستم . با رسیدن به بیمارستان و معاینه دکتر معلوم شد که چیز مهمی نیست . فقط فشارش پایین آمده است که با یک سرم حل می باشد سرمی به او وصل کردند . آرام آرام به سوی تخت رفتم . روی صندلی کنارش نشستم . چشم و ابرویی سیاه با موهای قیرگون که چندین تار از آنها از زیر روسری اش بیرون زده بود یک نقاشی جادویی که تا ان زمان ندیده بودم چشم باز کرد . ابتدا مرا به جا نیاورد . اما پس از لحظاتی اه بی صدایی سر داد و من با بالا و پایین رفتن قفسه ای سینه اش ان را احساس نمودم . تلاش کرد برخیزد که با گذاشتن دستم روی شانه اش او را به خوابیدن مجدّد تشویق کردم . چشم به من دوخت و گفت
-متاسفم همیشه پیش خودم فکر می کردم خیلی قوی هستم . اما معلوم شد این گونه نیست . لطفاً عذرخواهی مرا بپذیرید . در همین ابتدای امر شما را به زحمت انداختم
-خیر اصلا چنین نیست . در این جا من هستم که باید از شما پوزش بطلبم
شهرزاد با لبان کوچک خوش فرمش لبخندی زد و گفت
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-01-1392 10:55 ق.ظ
 
ارسال: #5
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-هیچ می دونستین خیلی بامزه صحبت می کنین به نظرم خیلی جالبه که یه نفر ایرونی باشه اون وقت زبان فارسی را با این غلظت بگه
لختی به سکوت گذشت تا این که باز به سخن در آمد و گفت
-می توانم از تخت بیام پایین ؟ سرم تموم شده
به سویش رفتم و سوزن را از بازویش بیرون کشیدم در ان سر پرستاری وارد شد و با دیدن سرم خالی گفت
-می توانید تشریف ببرید حسابداری
از پرستار تشکر کردم و با پرداخت صورت حساب از بیمارستان خارج شدیم . ظهر شده بود گرسنگی آزارم می داد به شهرزاد پیشنهاد کردم به رستوران برویم و ناهار را بخوریم .
-باشه قبول می کنم چی از این بهتر
با چرخش نگاه متوجه رستورانی در ان طرف خیابان شدم شهرزاد به من گفت
-این رستوران آدم پول دار ها ست . من و آرمین وقتی با هم برای خرید یا تفریح بیرون میایم زمانی که به این رستوران می رسیم قدم هامون کند می کنیم تا بتوانیم افرادی را که پشت میزها نشسته اند تماشا کنیم
-مگر مردیم که آنجا می نشینند چه تفاوتی با سایرین دارند ؟
در این جا شهرزاد سکوت اختیار کرد و من دیگر چیزی نپرسیدم . با ورود به رستوران چندین تن از افرادی که در آنجا حضور داشتند با نگاه ما را تا رسیدن به صندلی های مورد نظرمان دنبال کردند . در میان ان همه چشمان کنجکاو و سیاه احساس عذاب می کردم گویی شهرزاد فکرم را خواند که لبخندی زد و گفت
-لطفاً ناراحت نشید آقا . این طبیعی ه . اونا فکر می کنند شما توریست هستید و برای گردشگری اومدید و من راهنمای شما هستم
حرفی نزدم و پس از صرف نهار هر دو از رستوران خارج شدیم . شهرزاد گفت
-برای آرمین تعریف می کنم که بالاخره برای یک بار هم که شده به این رستوران مدرن پا گذاشتم
-در بین صحبت ون الان دومین باریست که از شخصی به اسم آرمین نام می برید اون کیه ؟
-ایشون عموی من و برادر کوچکتر شماست
-ولی بخاطر ندارم که شما او به عنوان عمو یاد کرده باشید
-آرمین فقط پنج سال از من بزرگتر ه . او خودش از من خواست عمو خطابش نکنم به قول خودش اون طوری احساس پیری می کنه
شهرزاد همان گونه که در کنارم قدم بر می داشت گفت
-می توانم یه چیزی بگم ؟
-البته
-شما ناراحت نمی شید ؟
-خیر
-به نظر شما نه تنها به عموها و عمه و یا حتی مادر تان شباهت ندارید بلکه فرم استخوان بندی اندام و همچنین موهای بور و چشمان ابی تان شبیه اروپایی ها ست
-متاسفم که خیلی صریح حرف می زنم ولی شما هیچ شباهتی با ایرونیا ندارید
-شما حرفاتون رو زدید و من هم شنیدم من نمیدونم چگونه شما به چنین نتیجه ای رسیدید ولی حالا من سوالی از شما دارم اگر بپرسم ناراحت نمیشید و ان را توهین به خودتون تلقی نمی کنید ؟
-قبل از اینکه شما را ملاقات کنم از خلال گفته های زن همسایه فهمیدم شما با مادربزرگ تان یعنی مادر من زندگی می کنید می توانم بپرسم چرا ؟ مگر شما خودتون خونه و خانواده ندارید ؟
چهره شهرزاد ناراحت شد و گفت
-تمامش کن . خواهش می کنم باعث نشو که احساس تنفر در وجودم زنده بشه
-احساس تنفر ؟ احساس تنفر از چه کسی ؟
-تو
-من ؟
با صدای بلند شروع به گریه کرد به سرعت بازویش را گرفتم و به ان طرف خیابان و داخل پارک بردم او با عصبانیت بازویش را از دستم رها نمود و گفت
-پانزده سال پیش یکی از دوستان پدر بزرگ که در فرانسه به تدریس مشغول بود با پدربزرگ تماس گرفت و گفت
-از جا و مکان شما اطلاعاتی کسب کرده و وقتی پدر بزرگ عزم سفر کرد پدرم با او همراه شد تا دو نفری بهتر بتوانند به امور رسیدگی کند اما ..اما متاسفانه هواپیما در راه دچار سانحه شد و ان دو کشته شدند مادرم که غصه دوری از پدر زجرش می داد پس از شش ماه در یک روز بهاری دار فانی را وداع گفت .من که در پنج سالگی هم پدر را از دست دادم هم مادرم را
-حالا علت ناراحتی شما را درک می کنم و از صمیم قلب متاسفم هر چند خیلی دیر است ولی تسلیت م را بپذیر
-دیگه تسلیت یا تاسف شما هیچ دردی را دوا نمی کنه
سپس اهی عمیق کشید و ادامه داد
-من شمّه ای از زندگی ام را برای شما بازگو کردم حالا نوبت شماست از خودتون بگید . در این بیست و شش سال چه کردید ؟
من نیز کنار او روی نیمکت نشستم و همان طور که چشم به گلهای سرخ و زرد درون باغچه داشتم تمام سرگذشتم را تعریف کردم وقتی از سخن گفتن باز ایستادم هوا تاریک شده بود به علت سردی هوا افراد اندکی در پارک باقی مانده بودند . با موافقت شهرزاد هر دو به راه افتادیم وقتی به خانه رسیدیم او در را گشود
خانه در تاریکی و سکوت مطلق غوطه ور بود پس از ورود به ساختمان و زدن کلید برق ناگهان بانگ تولدت مبارک و شاداب اش طنین انداز شد . اما تنها لحظاتی کوتاه ادامه داشت



پایان فصل دوم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-01-1392 10:55 ق.ظ
 
ارسال: #6
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل سوم




اما همه افراد حاضر در خانه با دهانی نیمه باز من و شهرزاد را می نگریستند .مردان حاضر در مجلس چشمان پر از خشم و غضب خود را به من دوخته بودند با بی هوش شدن یکی از خانم ها دو تن از مردان جوان حاضر در مجلس به سویم حمله ور شدند . ابتدا با گرفتن دست جلوی ضربات آنها را می گرفتم . شهرزاد مانند انسان بهت زده ما سه نفر را می نگریست . و تنها با حرکات دست از ان دو می خواست مرا رها کنند . گویی قدرت تکلم از او سلب شده بود یکی از مردان که گوشه ی سالن ایستاده و مسن تر از همه به نظر می رسید .با پی بردن به تلاش شهرزاد جهت خاتمه بخشیدن به این جنگ به سوی شهرزاد رفت و خطاب به او گفت
-فکر نمی کردم دختر هرزه ای باشی
سپس آنچنان سیلی محکمی به گوشش نواخت که حتی من نیز سوزش ان را روی صورتم احساس کردم . با دیدن این صحنه تصمیم گرفتم مقابله به مثل کردم . هر چند تعداد آنها زیاد بود اما با توجه به دورهای رزمی که دیده بودم توانستم از عهده شان بر ایم . با فریاد یکی از زنان که ما را دعوت به سکوت می کرد همه دست از کتک کاری برداشتیم و به او چشم دوختیم . او زنی بود تقریبا پنجاه و پنج ساله زن با گامهای آهسته نزدم آمد به صورتم زل زده بود چنان با تحیر مرا نگریست که گویی آنچه را که می دید نمی توانست باور کند . شهرزاد در میان گریه گفت
-مادربزرگ این مردی که جلوتون ایستاده همان کسیه که شما سالها در فراقش اشک ریختین
زن از پشت موج اشک نگاهم می کرد دست لرزان و چروکیده اش را پیش آورد و آرام دکمه بالایی پیراهنم را گشود و سپس خال برجسته پایین گردنم را با انگشتانش لمس کرد من مانند یک مجسمه ایستاده بودم و حرکتی نمی کردم . زن با صدای بلند شروع به گریستن کرد . گویی توان ایستادن نداشت مقابل پایم خم شد .و بر زمین نشست . در ان بین چشمم به شهرزاد افتاد که با چشمان اشکبار ما را زیر نظر داشت نگاه ملتمسم را به او دوختم و از او استمداد جستم . رمز نگاهم را فهمید و با اخمی تصنعی با اشاره دستها از من خواست مادرم را از زمین بلند کنم به خواسته او عمل کردم و دقایقی بعد هر دو در آغوش هم فرو رفته گریه می کردیم . نمیدانم چه مدت در آغوش هم بودیم که مادر مرا از خود جدا کرد و گفت
-بگذار تو را ببینم
سپس با حسرت نگاهی به قد و بآلایم انداخت اه پر سوزی از سینه پر کشید و گفت
-دیگه مرد شدی
صدای مردانه ای خطاب به مادر ما را به خدا ورد
-مادر نمی خوای بعد از ان کتک کاری جانانه که با هم داشتیم ما را به یکدیگر معرفی کنی ؟
هر دو همزمان به سوی صدا برگشتیم . یکی از جوانانی بود که با هم گلاویز شده بودیم . مادر لبخندی زد و گفت
-بیا جلو آرمین بیا تا با یکدیگر اشناتون کنم
مادر ادامه داد
-این برادر کوچک تو آرمین ه
هر دو همدیگر را بغل کردیم . و صورت هم را بوسیدیم . مادر سپس به ان مرد مسن که شهرزاد را سیلی زده بود اشاره نمود گفت
-این هم شاهین برادر ارشد توست . این دو مرد جوان جوان هم فرزندان او هستند . به نامهای سهیل و منصور
هر سه به نوبت مرا در آغوش گرم شان فشردند . سهیل برادر بزرگتر از برخوردی که در بدو امر با من داشت عذرخواهی نمود بعد از ان مادر رو به زنی که تقریبا چهل ساله می نمود و چهره ای سرد و بی روح داشت کرد و گفت
-شهین نمی خوای بازگشت برادرت رو به او تبریک بگی ؟
شهین که بغض کرده بود همراه با گریه گفت
-اون برادر من نیست . فکر نمی کنید دیگه وقت اون رسیده که حقایق را برای نوه تان بگید . این که این مرد هیچ نسبتی با هیچ کدوم از ما نداره چرا حاشا می کنی مادر ؟ اون از خون و رگ ما نیست اون یه اجنبیه . یه اجنبی که باید برگرده به جایی که بهش تعلق داره اون باعث شد تا برادر و پدرم کشته بشن . می فهمی مادر ؟ می فهمی ؟ اون حق نداره این جا بمونه . اون به این سرزمین تعلق نداره اون باید ...
-خفه شو ....
صدای رعد آسای مادر او را به سکوت دعوت نمود . قضیه در ابتدای ورود م لو رفت . در این بین فهمیدم که پدرم یک مرد خارجی بوده و دکتر کیومرث پدر واقعی ام نیست ولی مادر ... ؟ آیا او هم مادرم نبود ؟ پس من که بودم ؟
سکوت مرگ آوری با هق هق شهرزاد شکسته شد او با تنفری اشکار گفت
-مادربزرگ یعنی حرفهای عمه شهین حقیقت داره ؟ یعنی من باید بپذیرم که پدر و پدر بزرگ بخاطر یک فرد بیگانه کشته شدند ؟ کسی که عموی من نیست و هیچ نسبت خونی با ما ندارد ؟
دیگر تحمل ندارم سرخورده و ناراحت به سمت در رفتم . مادر دستپاچه شد و جلو آمد و گفت
-کجا ؟
چشمان نمناک م را به او دوختم و گفتم
-هتل بعد از گرفتن بلیط هم راهی فرانسه می شوم دوست ندارم در این جا باعث ناراحتی و عذاب کسی باشم . نگران من نباشید من تا حالا در غربت با مشکلی مواجه نشدم از این پس هم گرهی در کارم نخواهد بود شما با خیالی آسوده به زندگیتان بپردازید
مادر با نگاهی ملتمس گفت
-ولی من قسم می خورم که تو فرزند منی ....من حتی شناسنامه تور ا دارم می توانی خودت ببینی
به صورتش نگریستم جوی باریکی از اشک بر گونه استخوانی اش روان بود . خود را در بغلم انداخت گفت
-نمی ذارم بری . من تازه تو رو پیدا کردم گمشده ی سالیان دراز عمرم را یافتم
شانه هایش را فشردم گفتم
-خواهش می کنم خودتونو کنترل کنید نگران من نباشید در پاریس همه چی دارم کم بودی احساس نمی کنم به نفع همه است که من برگرد
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-01-1392 10:56 ق.ظ
 
ارسال: #7
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-نه ..نه ...من نمی ذارم تو بری . بله شهین راست می گه تو برادر تنی او ن ها نیستی ولی من مادر حقیقی تو هستم و حالا به عنوان یک مادر اجازه خروج از این منزل را به تو نمی دم . لااقل تا قبل از شنیدن سرگذشت من تو باید به صحبت های نگفته مادرت گوش کنی فهمیدی ؟
-بله مادر . ولی حرف های گذشته چه سودی برای شما داره ؟
-اگر هیچ نفعی نداشته باشه حداقل تو را برای ساعتی نزد من نگه می داره و همین برام کافه
روی مبلی در همان نزدیکی نشستم . سایر افراد نیز روی مبل های متعددی که در سالن قرار داشت نشستند و مادر که می ترسید از دستش بگریزم کنارم نشست . نگاهش را به عمق چشمانم دوخت و پس از گذشت دقایقی گفت
-به خاطر دارم بیست و یک ساله بودم دوران اوج و شکوفایی یک دختر . خواستگاران زیادی داشتم که همه را رد می کردم . تک فرزند خانواده بودم و مادرم را در سن هیجده سالگی از دست داده بودم در ان زمان ما در اهواز زندگی می کردیم .و پدرم راننده یک شرکت ساختمان سازی آلمانی به نام گرانیت بود شرکت در سر بندر واقع بود و پدر اکثر اوقاتش را در آنجا می گذارند . از کارش راضی بود .در ان بین همیشه از یکی از مهندسان خیلی تعریف می کرد .او را مغایر با دیگران می دانست در حقیقت توماس و پدر دو دوست صمیمی شده بودند .عصر یک روز بهاری برای دیدار دوستی از خانه خارج شدم که صدای بوق اشنای اتومبیل پدر مرا به خود آورد از ماشین پیاده شده به طرف من که چند متر از خانه درو شده بودم آمد . لبخندی به لب آورد و گفت
-زهرا جان کجا دخترم ؟
-می خوام به دیدن مینا بروم مدتهاست به من اصرار می کنه به دیدارش برم
پدر بازویم را گرفت و آرام گفت
-گوش کن دخترم آقای توماس را یادت هست . همون که درباره اش برات صحبتی کردم
-بله پدرم
-الان توی ماشینه . قرار بود امروز بره تهران که بعد با هواپیما برای دیداری کوتاه با خانواده اش به کشورش برگرده . ولی به خاطر نقص فنی اتومبیل از قطار جا ماند . می خواست بره هتل که من برای شام دعوتش کردم تا به پاس محبت هاش کاری کرده باشم . تو کمک می کنی ؟
-اخه چه جوری ؟
-تو توی خونه بمون و تدارک یه شام مفصل را بده قبوله ؟
-قبول
برای انکه پدر ناراحت نشود . به رویش لبخند زدم و جواب مثبت دادم اما با اکراه به درون خانه قدم نهادم . پس از تعویض لباس یک راست به آشپزخانه رفتم و تمام وقتم را آنجا گذراندم . از ملاقات با یک مرد خارجی به شدت هراس داشتم . همان طور که سرگرم انجام امور بودم پدر به درون آشپزخانه آمد و در حالی که استین ها را برای گرفتن وضو بالا می کشید گفت
-به چیزی احتیاج نداری ؟
-نه همه چیز توی خونه هست
پدر به سویم آمد بوسه پر محبتی بر پیشانی ام نواخت و گفت
-متشکرم که تقاضا م رو قبول کردی
ادامه داد
-خودت میدونی که چقدر از این که بیگانه ها متنفرم . اما عزیزم باور کن اون با همه فرق داره . جون خوبیه خیلی هم مهربونه و فداکاره . همین دیروز یکی از کارگران ایرونی را از محاصره اتیش نجات داد
پدر که سکوت من را دید گفت
-لعنت خدا بر شیطان نمازم دیر شد
به سوی دستشویی رفت پس از گرفتن وضو از آنجا خارج شد دقایق دیگر گذشت و من همچنان به حرفهای پدر فکر می کردم تا اینکه سایه بلند مردی را روی کابینت آشپزخانه مشاهده نمودم . به فراست دریافتم که سایه متعلق به توماس است چون بارها سایه پدر را در همان نقطه دیده بودم با وحشت به طرفش چرخیدم . او که از دیدن چهره هراسانم حسابی جا خورده بود با کلامی مخلوط از دو زبان فارسی و آلمانی حرفهایی زد که بعلت غلظت لهجه و اضطراب شدیدی که بر او مسئولی شده بود متوجه شان نمیشدم . او که سردرگمی مرا دید به سختی توانست یک کلمه را ادا کند و ان نام پدرم بود به سوی اتاق پذیرایی دویدم او نیز از پی ام روان شد . پدرم در سجده نماز بود خیالم آسوده گشت با اطمینان از سلامت او با خشم به سوی مرد جوان نگریستم او که از نگاهم فکر م ار خوانده بود با زحمت بسیار گفت
-جواد ...جواد ..و ساکت شد
گویی کلمات فارسی را به سختی در حافظه جای داده از یادش رفته بود دوباره پدر را نگریستم . چرا هنوز در سجده بود ؟
بار دیگر ترس با تمام ابعادش وجودم را بر گرفت آرام صدایش کردم . جوابی نداد . با پاهایی لرزان به سویش خیز برداشتم آرام تکانش دادم با اشاره دستم پدر روی زمین افتاد . جیغ کوتاهی کشیدم و نگاه ملتمسم را به توماس دوختم . او با یک حرکت سریع و دور از انتظار پدر را از زمین جدا کرد و به راه افتاد . من هم دنبالش دویدم در بیمارستان دو پرستار به کمک او آمدند . با آوردن بران کارد پدر را یک راست به طرف اتاقی بردند درحالی که پزشکی من نبض او را در دست داشت . پس از گذشت دقایقی پدر را به اتاق عمل بردند . همان جوان آلمانی کنارم آمد و دستش را روی شانه ام نهاد .او قصد داشت مرا از اضطراب رها کند اما من به حمایت یک مرد اجنبی نیازی نداشتم با اکراه شانه ام را پس کشیدم . او که از برخورد من متحیّر شده البته سر خورده شده بود از من دور گشت . به طرف ایستگاه پرستاران رفت پس از این که با آنان کلامی صحبت کرد بدون این که به من نگاهی بکند بیمارستان را ترک کرد . دو ساعت و نیم از زمان ورود پدر به اتاق عمل می گذشت که در باز شد و پزشک پیر از آنجا خارج شد . در خود فرو رفته بود به طرفش دویدم با عجله گفتم
-دکتر ...دکتر حال پدرم چطوره ؟
-متاسفم ..او زیر عمل دوام نیاورد و تمام کرد
با شنیدن این کلام زانوانم به لرزه افتاد مجبور شدم روی زمین مقابل پای دکتر بنشینم جراح پیر خم شد بازوانم را گرفت و مرا بلند کرد و گفت
-قوی باش دخترم از قدیم گفته اند مرگ حق است
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-01-1392 10:56 ق.ظ
 
ارسال: #8
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
با حضور همسایگان و چندین تن از دوستان قدیمی پدر .جسد ش را از پزشکی قانونی تحویل گرفتیم و از آنجا راهی گورستان شدیم . زمان دفن پدر .خودم را روی جسد ش انداختم و مانع مراسم تدفین شدم چرا که تنها پناهم در این دنیا او بود در این هنگام دستان نیرومندی مرا از نعش جدا کرد با تقلای زیادی می خواستم بازوانم را از محاصره ی دستان رها کنم اما موفق نمی شدم او که گویی از جوش و خروش و بی تابی من خسته و عصبی شده بود به سرعت مرا به طرف خود چرخاند و در یک لحظه دست سنگینی را آنچنان روی گونه ام فرود آورد که گریستن از یادم رفت . با بهت به او خیره شدم او کسی نبود جز توماس همان جوان آلمانی . در پشت چهره پوشیده از محاسن یورش قیافه انسان رقیق القلبی دیده میشد نمی دانم ان لحظه در نگاهش چه خوندم که او را همدرد خود یافتم تکیه گاهی استوار که می توانست به اسانی بدن لرزانم را به آرامش برساند . مثل اینکه پدر را پیش رو داشتم که آنطور بی اختیار در اغوشش جای گرفتم توماس همپای من گریست . گریه او مرا آرام می کرد .وقتی مردم برای عرض تسلیت قدم پیش می گذاشتند هر دو کنار هم ایستاده بودم و با حالتی غریبانه به آنها چشم دوختیم . در پایان این من بودم که از امدنشان تشکر می کردم . وقتی همه از گرد گور پراکنده شدند خورشید افق پنهان شد . هنوز سیل اشک روی گونه هایم جاری بود . او مقابلم قرا ر گرفت و با اشاره دست نشان داد قصد رفتن دارد و مایل است تا با او همراه شوم توجهی نکردم و حضورش را نادیده گرفتم . او که از بی اعتنایی سخت برآشفت بازویم را چسبید و نگاه عصبی اش را به چشمان وحشت زده ام دوخت و با لهجه آلمانی کلماتی را به فارسی ادا کرد گفت
-تو باید همراه من بیایی ...تو مجبوری ....
همان طور که بازویم را گرفته بود مرا به طرف اتومبیلش می کشاند هر چه تقلا کردم هر چه با صدای بلند کمک خواستم کسی نبود ترسیدم . توماس که از صدای فریاد م کلافه شده بود دستش را جلوی دهانم گرفت و مرا داخل اتومبیل پرت کرد .انگاه در را بست و خود را کنارم جای گرفت می خواستم در را بگشایم و فرار کنم اما نذاشت .او که تلاش دید یقه لباسم را به چنگ گرفت و صورتش را مقابلم قرار داد به طوری که نفس گرمش را روی گونه ام به خوبی احساس می کردم به آلمانی چیزی گفت که نفهمیدم.ولی انقدر ترسیده بودم که دیگر صدایم در نیامد . همچنان آرام بر جایم میخکوب شدم انقدر که از تعدی اجنبیان به دختران و زنان شنیده بودم باعث شد که ساکت بشم . از ترس چشمانم را بستم تا نبینم مرا به کجا می برد . خود را به خدا سپردم . زمانی که اتومبیل با ترمز شدیدی ایستاد در استانه بی هوشی بودم با دلهره دیده گشودم اما به علت تاریکی هوا چیزی مشخص نبود . او با عصبانیت عجیبی پیاده شد و در سمت مرا باز کرد زیر بغلم را گرفت و پس از گشودن در خانه مرا به درون پرتاب کرد و پس از خروج خود از منزل در را به شدت به هم کوبید . تازه ان زمان بود که متوجه شدم در خانه خودم هستم . با دیدن جای خالی پدرم بغضم ترکید . و ساعت ها گریه کردم . یک هفته گذشت در عرض این یک هفته حتی به داخل حیاط هم سرک نکشیدم . اما پس از یک هفته و پایان مراسم عزاداری .مجبور به ترک خانه شدم . پنج ماه متوال گذشت . یک روز سر درآوردم که دیگر هیچ پولی در خانه برایم باقی نمانده است .موجودی ام در بانک نیز تمام شده بود به فکر فرو رفتم که از این پس با شکم گرسنه چه باید بکنم با توکل به خدا از خانه خارج شدم عطیه خانم زن همسایه را دیدم که با لبخندی مرموز به سمتم آمد . با لبخندی متقابل جوابش را دادم و سلام کردم او نیز گفت
-کم پیدایی خانم . خبری ازت نیست
منتظر پاسخ نشد و گفت
-نه روز پیش یه آقای خارجی آمد در خونه ما و قدری پول بهم داد تا به تو بدم . گویا در خونه شما آمده ولی تو خونه نبودی
با تعجب گفتم
-پول ؟ ؟
-بله همان موقع بعد از رفتن ان آقا امدم در خونه ات اما هر چی زنگ زدم . کسی در رو باز نکرد . فکر کردم حتما رفتی سر مزار پدر مرحومت
عطیه خانم راست می گفت . من صدای زنگ را می شنیدم اما بدان توجهی نمی کردم . می ترسیدم همان مرد آلمانی باشد عطیه خانم که سکوتم را دید به سمت منزل شان رفت و باز هم آمد و مقداری وجه نقد به دستم داد و گفت
-بگیر اون مرد با لهجه مخصوص خودش تاکید کرد که بگم این پول پنج ماه گذشته پدر مرحوم شماست گویا پس از مرگ ایشون شرکت موظف است تا حقوق ماهیانه اون مرحوم را به شما که تنها بازمانده او هستین پرداخت کنین
از زن همسایه تشکر کردم .به خونه بازگشتم .در یکی از همان روزها تصمیم گرفتم کاری برای خودم دست و پا کنم تا از تنهایی رهایی یابم . با این فکر از منزل بیرون آمد . اما به شدت با شخصی که جلوی در ایستاده بود برخوردم . سر بلند نمودم تا چهره او را ببینم از دیدن توماس زبانم در دهانم قفل شد به سرعت به خانه بازگشتم . قصد بستن در را داشتم که مانع گردید با یک حرکت انی در را گشود از ترس عقب عقب رفتم تا این که به اولین پله رسیدم . و همان جا روی پله نشستم او با خونسردی تمام در را بست و پیش آمد خود را در استانه بی هوشی می دیدم . قدرت فریاد زدن از من سلب شده بود مقابلم ایستاد و نگاه سرد و بی روحش را به من دوخت . دیگر راهی جز التماس و خواهش برایم نمانده بود به پایش آویختم و گریه کردم او همچنان ایستاده و به من زل زده بود دیگر قادر به حفظ خودم نبودم از هوش رفتم و چیزی نفهمیدم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-01-1392 10:56 ق.ظ
 
ارسال: #9
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
وقتی به خودم آمدم که قطرات درشت آب را روی صورتم احساس نمودم چشم گشودم او را دیدم که با مهربانی دیده به من دوخته نبود دیگر از ان چهره عبوس خبری نبود . او روی پله ها نشسته بود و سرم را روی زانوانش نهاده و مشغول آب پاشی به چهره ام بود وقتی لبخند آرامش را دیدم دیگر این پایم نبود که می لرزید بلکه قلبم بود در ان زمان برای اولین بار عشق را تجربه کردم . ما حاصل ورود عشق بر قلبم اشکی بود از گوشه چشمم که او همان جا محو ش نمود . با زبان فارسی شیرینی گفت
-من به خاطر تو زبان فارسی را در عرض پنج ماه یاد گرفتم
با شوق گفت
-ببین چه خوب حرف می زنم
سرم را از روی پایش برداشتم و او بلافاصله را جمع نمود لبخندی زدم و گفتم
-در مقابل ؟
-تو هم باید زبان آلمانی را فرا بگیری و ...البته همسرم شوی
زیباترین کلامی که پس از ماه ها شنیده بودم همین بود .او سکوتم را دلیلی بر موافق تم دانست و ما خیلی زود به عقد یکدیگر درآمدیم .
توماس در مدت آشنایی با پدر تمایلش را در خصوص گرایش به دین مبین اسلام مطرح ساخته و به دور از چشم دیگر کارکنان خارجی حاضر در شکرت مسلمان شده بود ما پس از ازدواج درخانه پدرم زندگی مان را آغاز نمودیم . توماس و من هر دو عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم او هرگز کاری نکرد تا من رنجشی از او به دل بگیرم .او هر روز جذاب تر و زیباتر از روز قبل می شد من به وجودش افتخار می کردم .توماس با ان چشمان ابی روشن و موهای طلایی طرف توجه خیلی از دختران بود .اما هرگز موفق نمی شدند چرا که توماس دل در گرو من داشت نسبت به دیگران بسیار بی تفاوت بود دو سال از ازدواج مان می گذشت که سامان به دنیا آمد با تولد او زندگی ما رنگ دیگری به خود گرفت و شادی مان مضاعف کردید یک سال پس از تولد سامان . توماس برای دیداری مجدد از پدر پیرش به تهران رفت .تا از آنجا با هواپیما به طرف آلمان پرواز کند .اما در فرودگاه به ضرب گلوله چندین ناشناس از پای درآمد . گویا متوجه تغییر دین او شده بودند به هر حال من برای همیشه سیاه پوش شدم . مرگ او کمرم را خم نمود . از اینکه سامان را برایم به یادگار نهاده بود از خدای خود شاکر بودم توماس یک مرد واقعی بود که هرگز از یادش نبردم
در اینجا چشمان مادر لبریز اشک شد شهرزاد به سرعت لیوان آب به دستش داد و همزمان جعبه دستمال کاغذی را به طرف من و مادر گرفت تازه در ان هنگام بود که فهمیدم گونه هایم از اشک خیس شده است چشمان او هم سرخ شده بود معلوم بود که گریه کرده
مادر بعد از خوردن کمی آب گفت
-دوباره بی کس شدم تنها تفریح م ان بود که سر مزار پدر و توماس بروم .که البته با خواهش و التماس بسیار توانسته بودم جسد او را از پزشکی قانونی بگیرم . ماهها سپری شد .من که نسبت همه چیز بی تفاوت شده بودم حتی سامان . متوجه لاغری و رنجوری سامان شدم .گویی برای اولین بار بود که او را می دیدم . به سرعت او را بغل کردم و به سوی مطب دکتر متخصص اطفال که یک خیابان بالاتر از ما بود راه افتادم .کلی منتظر شدم تا منشی اجازه ورود داد . از قرار معلوم اخرین مراجعه کنند بودم دکتر با خشم بهم گفت البته بعد از معاینه سامان
-شما نامادری این بچه هستید ؟
انگاه بدون این که به من نگاه کند شروع به نوشتن نسخه کرد . دیگر تحمل شنیدن کنایه از دکتر را نداشتم . همان طور که اشک می ریختم کودکم را در آغوش گرفتم و قصد خروج داشتم که صدای او مرا بر جا میخکوب کرد
-خانم ...شما از لحاظ روحی وضعتون از این بچه بدتر است ...ایا مشکلی در زندگی تان وجود دارد ؟
-نه ...
با شتاب نسخه را گرفتم و از در مطب خارج شدم . از آنجا یک راست به داروخانه رفتم پس از گرفتن دارو دکتر را در خیابان منتظر خود یافتم . اخم کرده و با خشم نگاهش کردم . او با لبخند کوتاهی گفت
-استدعا می کنم این گونه با نفرت به من ننگرید و اخم تان را باز کنید
سپس جدی گفت
-شما همسر آقای مهندس توماس کلاین هستید چون شمارا بارها با هم دیده بودم که از این خیابان دوشادوش هم عبور می کردید و میدانم که مرگ او باعث تمام این کج خلقی ها شما نسبت به فرزند تان شده و من مرگ همسر تان را از صمیم قلب به شما تسلیت می گویم
باز زخم دلم سر باز کرد . اشکم جاری شد .بدین ترتیب دکتر ما را به خانه رساند . در مسیر برایم حرف زد . که امید به خدا را از دست ندهم. از ان رو بعد از کسب اجازه هر دو سه روز یک بار به منزل ما می آمد و با سامان یک و نیم ساله به بازی مشغول می شد .بلکه بتواند روحیه افسرده او را تغییر دهد . در این میان موجه شدم که او نیز همسرش را از دست داده و به همراه سه فرزند خود زندگی می کند چهار ماه گذشت تا این که دکتر موفق شد خواسته اش را به زبان بیاورد . سرنوشت دوباره برنده شد . من و دکتر در یک شب زمستانی سرد با هم پیوند زناشویی بستیم . در حالی که یاد و خاطره توماس چشمانم را بیش از پیش اشک باران کرده بود . برای دومین بار به خانه بخت رفتم . فرزند ارشد دکتر . شاهین چهار ده ساله بود و پس از او شهین و شهروز . که دو قلو بودند . هر دو دوازده ساله و زیبا . از هیچ کوششی برای آنها فروگذار نشدم . کیومرث نیز کودکم را همچون سه فرزند خود دوست داشت . بچه ها هم همین طور . در این میان کیومرث برای کنفرانس به تهران هم می آمد .من نیز با بچهها در اهواز می ماندم . برای این همه با هم باشیم قرار شد که به تهران برویم. زندگی خوبی داشتیم تا این که یکی از دوستان و همکاران قدیمی کیومرث بنام دکتر رابرت همراه همسرش سارا برای شرکت در کنفرانس به ایران آمدند . آنها به رغم میانسال بودن شان صاحب فرزندی نشده بودند .به تنهایی زندگی می کردند .دو هفته ای میهمان ما بودند در عرض این مدت مدام به بچه ها می رسیدند . از صمیمیت قلب رابطه ای دوستانه میان دکتر و سارا و من و کیومرث تصمیم گرفتیم با هم به پیک نیک برویم . هوای بسیار خوبی بود وقتی به مکان مورد نظر رسیدیم . آنجا مملو از جمعیت بود بچه ها دوان دوان به سوی پدرشان رفتند و از او خواستند تا با استفاده از طناب محکم یک تاب برای آنها ببندد . وقتی آنها از ما دور شدند سارا گفت
-شما خانواده خوشبختی هستید من به شما غبطه می خورم تو صاحب چهار فرزند زیبا هستی در صورتی که من حتی از داشتن یکی محرومم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
16-01-1392 10:57 ق.ظ
 
ارسال: #10
RE: معجزه شرقی "اعظم شکر کار"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سارا نمی دانست که ان سه بچه های من نیستند . چرا که من محبت م را میان هر چهار نفر مساوی تقسیم نموده بودم . من که فقط لبخند زدم . سامان را که در میان چمن ها در حال بازی بود در آغوش گرفتم و فشردم .صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم از دکتر و همسرش خبری نبود من و کیومرث فکر کردیم که حتما جایی رفته اند با مهیا کردن صبحانه برای بچه ها به اتاق سامان رفتم تا او را از خواب بیدار کنم در ضمن لباسش را عوض کنم اما او نبود . کیومرث متوجه رنگ پریده ام شد .با نگرانی گفت
-چی شده ؟ چرا رنگت پریده ؟
بادست به تخت خالی فرزندم اشاره کردم او هم رنگش پرید در اتاقی که دکتر و خانمش در آنجا بود را باز کردم گفت
-چمدان های آنها هم نیست .
با شتاب هر چه تمام تر خود را به اتومبیلش در پارکینگ خانه رساند . من همان جا کنار فرزند دو ساله ام نشسته و زار می زدم .
کیومرث با قدم های سست آمد و گفت
-چرخ ها ماشین پنچر شده . باز هم بیرون از خانه رفت وقتی برگشت پکر و در خود فرو رفته بود از نگاهش خواندم که تنها یادگار توماس را از دست داده ام . همان جا میان دستان کیومرث از حال رفتم . پانزده سال گذشت . پانزده سالی که جز اشک اه برای من چیزی همراه نداشت در عرض پانزده سال من و کیومرث صاحب پسری شدیم که نامش را آرمین نهادیم . آرمین ده سال بود که یکی از دوستان کیومرث اطلاع داد در پاریس ردی از سامان پیدا کرده . کیومرث و شهروز که حالا ازدواج کرده و دختری پنج ساله داشت برای یافتن او به تکاپو افتادند .ان زمان شاهین در گیرودار فرزندان خود بود که هر دو سرخک گرفته بودند .و چون مریم همسرش به تنهایی قادر به پرستاری از آنها نبود . شاهین مجبور گشت از همراهی پدر باز ماند و شهروز با او همراه شود اما افسوس .
هواپیما در راه دچار سانحه شد و من دو عزیز را با هم از دست دادم . این بود که از جستجو دست کشیدم تا به امروز ...
حالا پس از بیست و شش سال دوباره سامان را پیدا کردم اما این پسر نامهربان قصد ترک مادر مصیبت زده را دارد .اما این را هم بهتر است بدانی که من این خانه را نفروختم تا شاید روزی تو باز گردی و بتوانی به آسانی منزل حقیقی ات را پیدا کنی .اگر در ابتدای ورود ت بچه ها با تو ان رفتار ناپسند را داشتند . بدین دلیل بود که آنها هرگز تصور نمی کردند عموی گمشده شان می تواند چهره ای این چنین متفاوت با سایر افراد خانواده داشته باشد . من و فرزندان کیومرث پس از ان حادثه ناگوار که برای کیومرث و شهروز اتفاق افتاد تصمیم گرفتیم تو را عمو یا دایی واقعی بچه ها جلوه دهیم تا از کشته شدن پدربزرگ شان و شهروز کینه ای به دل نگیرند ...من و فرزندان کیومرث با هم عهد بسته بودیم تا نوه ها و آرمین در مورد ازدواج اولم چیزی ندانند . ..امیدوارم عمل نسنجیده ای آنان را ببخشی
در پی این کلام مادر اشک را ا ز گوشه چشم پاک کرد . سکوتی محض بر همه جا سایه افکنده بود آرام سر بلند کردم گویی همه به گذشته کشیده شده بودند از روی مبل برخاستم و مقابل پای مادر به زمین نشستم و دست لرزانش را بوسیدم . چشمان اشک بارش را به من دوخت و گفت
-خدا را سپاس می گویم که یک بار دیگر توماس را مقابلم قرار داد .تو و او مثل سیبی هستید که از وسط به دو نیم کرده باشند .



پایان فصل سوم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
17-01-1392 09:52 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان