مردی با چهار همسر - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

مردی با چهار همسر
زمان کنونی: 16-09-1395،06:13 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 1
بازدید: 87

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: مردی با چهار همسر
ارسال: #1
مردی با چهار همسر
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
روزي روزگاري مرد ثروتمندي بود که چهار همسر داشت. مرد بيشتر از همه عاشق همسر چهارمش بود و هميشه برايش گران قيمت ترين هدايا و بهترين غذاها را فراهم مي کرد. او عالي ترين ها را براي همسرش مي خواست.
همسر سومش را هم خيلي دوست داشت و به داشتن او افتخار مي کرد اما هميشه از اين مي ترسيد که روزي اين زن او را ترک کند.
مرد همسر دومش را هم خيلي دوست داشت اين زن بسيار صبور و هميشه با محبت مراقب او بود. مرد به او اعتماد زيادي داشت و هر وقت با مشکلي مواجه مي شد از او کمک مي خواست.
همسر اول مرد به او بسيار وفادار بود و نقش مهمي در نگهداري ثروت او بازي مي کرد، با اين وجود او همسر اولش را دوست نداشت. اگرچه اين زن عميقا عاشقش بود اما مرد، کمتر به اين زن توجه مي کرد.
روزي مرد احساس کرد بيمار است و فهميد فرصت زيادي براي زندگي کردن ندارد. بنابراين از چهارمين همسرش پرسيد: من تو را از همه بيشتر دوست داشتم و براي تو بهترين هدايا را گرفتم و بيشتر از همه مراقب تو بودم، حالا که دارم مي ميرم، آيا در کنارم مي ماني؟ به من کمک مي کني؟
زن چهارم پاسخ داد: نه، به هيچ وجه. و بدون گفتن کلمه اي ديگر رفت. پاسخ او درست مثل يک چاقوي تيز در قلب مرد فرو رفت.
مرد غمگين از همسر سومش پرسيد: من در تمام زندگيم تو را دوست داشتم. حالا که دارم مي ميرم کنارم مي ماني؟ آيا به من کمک مي کني؟
همسر سوم پاسخ داد: زندگي هم چنان زيباست. وقتي تو بميري، من دوباره ازدواج مي کنم. قلب مرد شکست و يخ زد.
سپس از همسر دومش پرسيد: من هميشه موقع مشکلات به سراغ تو مي آمدم و تو هميشه به من کمک کردي. حالا که دارم مي ميرم آيا از من حمايت مي کني؟ به من کمک مي کني؟
همسر دوم پاسخ داد: من متاسفم الان نمي توانم کمکت کنم. نهايتا مي توانم با تو تا مزارت بيايم. اين جواب درست مثل اين بود که به مرد صاعقه بزند و مرد احساس تباهي کرد.
بعد صدايي آمد که مي گفت: من با تو مي مانم و با تو مي آيم. مهم نيست که تو کجا مي روي. مرد به دنبال صاحب صدا گشت.
همسر اول مرد بود. او خيلي نحيف بود، چون مرد به او خيلي رسيدگي نکرده بود. مرد گفت: من بايد وقتي فرصتش را داشتم بهتر از تو مراقبت مي کردم.
حقيقت اين است که همگي ما چهار همسر در زندگيمان داريم.
چهارمين همسر ما بدن ماست، مهم نيست که چه قدر زمان براي رسيدگي به آن صرف کرديم، وقتي ما مي ميريم او ما را ترک مي کند .
همسر سوم ما: دارايي، موقعيت و ثروت ماست، وقتي ما مي ميريم همه ي آن ها به ديگران تعلق پيدا مي کند.
دومين همسر ما خانواده و دوستان ما هستند مهم نيست چه مدت زماني با ما بوده اند، بيشترين کاري که آن ها قادرند براي ما انجام بدهند اين است که با ما تا سر مزار بيايند.
اما اولين همسر ما روح و روان ماست. که اغلب اوقات در پي ثروت و قدرت و موقعيت از آن غافل شده ايم. تنها روح ما است که هر جا مي رويم ما را همراهي مي کند.
بنابراين همين حالا روحت را تقويت کن و پرورش بده، چرا که اين بزرگ ترين هديه اي است که در اين دنيا به تو پيشکش شده.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

04-01-1392 10:09 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان