ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا
زمان کنونی: 13-09-1395،11:09 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: asroodi
آخرین ارسال: asroodi
پاسخ: 1
بازدید: 272

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا
ارسال: #1
13 ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا



 
حالت من: انتخاب نشده
[عکس: 123304.jpg]



روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت... های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.



12-11-1390 09:56 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  وقتی زندگی کردن رو فراموش کنیم ... asroodi 0 310 13-11-1390 12:29 ق.ظ
آخرین ارسال: asroodi

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان