ماجرای عاشقی مترسک... - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

ماجرای عاشقی مترسک...
زمان کنونی: 15-09-1395،06:01 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda
آخرین ارسال: yalda
پاسخ: 1
بازدید: 205

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: ماجرای عاشقی مترسک...
ارسال: #1
11 ماجرای عاشقی مترسک...
پست‌ها: 158
تاریخ عضویت: 21 شهریور 1390
اعتبار: 28
حالت من: انتخاب نشده
زمانی یک مترسک ،میان کشتزاری،نگهبانی امین بود ،به یک حال نزاری.
شب و روز از وجودش ،پرنده پر نمیزد.ولی روزی به ناگه دو چشمان مترسک ،کلاغی را نشان کرد،همانند عروسک.
از اخطار مترسک ،گریزان نمیشد،به فریاد هوارش پریشان او نمیشد،نشسته بر درختی،نگاهش خیره مانده ،به یک طرز نجیبی…
کلاغ هر روز ه میکرد مترسک را نظاره ،تمام روزش آنجا به حسی پر اشاره .
مترسک چند روزی ،در این حیرت بجا ماند،دم آخر صدا زد،کلاخک را فرا خواند،از او پرسیدش آنجا به دنبال چه باشد،مبادا دانه ها را،ز شیرازه بپاشد.
زغن گفتش که من کلاغی دلشکسته ،غم نامردی ها حیاتم را گسسته.از روزی که دیدم تو هم تنهاترینی،دلم در بندت افتاد چرا که بهترینی...
مترسک در وجودش،گرفت احساس تازه،در آن تنهای اش دید ،رسیده انفاس تازه ،چه گرمای لطیفی ،به لطف همنشینش ،کلاغی عاشق او به حرف دلنشینش...
کلاغ آن روز تا شب زاحساسات خوذ گفت،از آن دلدادگی ها ،هر آن چیزی که شد گفت.
چو شب آمد وداع کرد ،الی وقت سحر گاه،مترسک غرق شادی که صبح آید به درگاه،از احوالات اینکه یکی دل بسته بر او ،نشسته شور و حالی ،همه پیوسته بر او.
هوا روشن که گردید ،کلاغ از راهش آمد،مترسک شادمان شد ،چرا که یارش آمد،به روی شانه ی خود نشانید آن همایش ،بدینگونه بسر شد...
همیشه عاشقی کرد ،زمان زیرو زبر شد،سر پاییز آن سال،کشاورز نگونبخت،برای جمع محصول،میان مزرعه رفت ولی آنجا نشانی ز محصولش ندید او ،مترسک را کلاغی در آغوشش بدید او...
به فریاد بلندی مترسک را ندا داد ،ز نیرنگ کلاغان ،نمودش دادو فریاد،که ای جاهل کجایی؟
سرت را گرم کردند،به یه عشق دروغین ،دلت را نرم کردند،همه غارت نمودند کلاغان سیه بال تمام حاصلم را در این اوضاع و احوال.
کلاغک پر زدو رفت ،مترسک غرق حیرت ،کشاورز آمد از راه ،به اوج خشم و غیرت مترک را درآورد ،زمین زد هیکلش را ،به روی خاک انداخت تمام پیکرش را.
نهیبش زد گر تو دلی در سینه داری مترسک را نه شاید وفاو کینه داری ؟
به آتش میکشم من ،قلم بر عشقو حالش میکشم من.
مترسک روی شنها به فکر فرو شد که احساسات پا کش ،چگونه زیرو رو شد ،به نام عاشق او را به سخره بر کشیدند ،تمتم دانه ها را ز سفره بر کشیدند .
مترسک یه نمادی ز قربانی عشق است در آن مسلخ که عاشق به مهمانی عشق است ،چو مهمانی بسر شد ،یکی را سر بریدند،دل معصوم و پاکش به زیر پا دریدن،همیشه در تنازع ،به کسانی طعمه کردند ،به ظاهر عاشقی هست،ولیکن لقمه کردن،دروغ و حلیه آنجا ،سلاحی خفته باشد،اسیر دام احساس همیشه گشته باشد!!!
















 غم قفس به کنار
 آنچه عقاب را پیر میکند
 پرواز زاغهای بی سرو پاست...
10-12-1390 11:11 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان