فلسفه عشق - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

فلسفه عشق
زمان کنونی: 16-09-1395،01:36 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 2
بازدید: 122

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: فلسفه عشق
ارسال: #1
فلسفه عشق
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad

عشقبــازی کــار هر شیــّاد نیسـت
عشـق دام صیـد هر صیـاد نیســت
عشقبازی را بها ، جان دادن است
جان چه باشدعقل وایمان دادن است
عشقبــازی یعنــی از خود نیســتن
مردن ازخود تا که بی خود زیستن
عشقبــازی دل بخواهد پـاک پـاک
سینه خواهد تا کند صد چاک چاک
عشقبــازی فـارغ از کون و مکان
عشقبــازی فارغ از صوت و زمان
عشقبـازی جان و دل خون می کند
دیــده را از اشک جیـحون می کند
عشقبــازی کفـــر را ایـــمان کــند
عشقبــازی قهــر را احســان کــند
عشقبـازی سر و رمز کاف و نون
عشقبــازی مایــۀ سحــر و جنــون
عشقبــازی مُـــرده را احیـــا کــند
عشقبــازی قطـــره را دریـــا کــند
عشقبـازی خود قمار است ای پسر
بُرد و باختش همچو نار است ای پسر
عشقبــازی مظـهر بی باکی اسـت
عشقبــازی گنج زیر خــاکی اسـت
عشقبــازی ذوب گشـتن در صفــا
سوختــن گـه در وفــا گـه در جفــا
عشقبـازی بی خور و خواب آمدن
عشقبــازی تشنــــه از آب آمـــدن
عشقبـازی مرد خواهد چون خلیـل
طفــل خود قــربان کند بهــرِ جلیـل
عشقبـازی شهرت از مریم گرفت
زان مسیـح احیــا نمود و دم گرفت
عشقبــازی یوسف و در چـاه کرد
و از علــوم و ســرّ خود آگــاه کرد
عشقبــازی نـور و بیضـا و عصـا
عشقبــازی ( لن تـرانـی ) ای بســا
عشقبــازی در شب معراج عشـق
پیشکش شه می کند حـراج عشــق
عشق،ساعی را به حق دیوانه کرد
دل چو شمع و آه را پـــروانه کرد

شاعر : ساعی امند
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

03-05-1392 12:56 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: فلسفه عشق
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
جــز خـدا کس محـرم سـوزم نبـود
باللّه از عشقت شب و روزم نبود
کار دل عشق توبا خود بُردن است
بی تو باشم ، آرزویم مـردن است
دوسـت دارم با تـو باشـم هر زمان
هم چو سایه پر کشم در هر مکان
دوسـت دارم آن صــدای نــاز تــو
قــــهر ها و عشــــوه و آواز تـــو
دوســت دارم لحظــه های نـاب را
آن دو پلـک سـاکت بی خـواب را
دوســت دارم آن دل بشـکســته را
از همـه وز زندگــانــی خستــه را
دوســت دارم بنگــرم در روی تـو
قبــله ســازم آن خــم ابــروی تـــو
دوست دارم موج و ژرف و چشم تو
همچو دریا وقت طوفان ، خشم تو
دوســت دارم خنـده در لب های تو
گیســوانـت شـاهـد از شبــهای تــو
دوســت دارم سّـر و رازِ سینه ات
با هزاران زخــم دلِ بـی کینــه ات
دوســت دارم آن دل زنـدانیـــت
من فـــدای محنـت و قــربـانــیت
تا به کـی با این و آن افسـون کنی
گه شوی دلخون و گه دل خون کنی
تا بـه کــی دنبـال فــال حــافظــی
حافــظ خود را ز عشــقت نــافـذی
باللّه این اشـعار گفتن سهل نیسـت
شـب نخفتن کارِ هر نــا اهل نیسـت

شاعر : ساعی امند
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

03-05-1392 12:56 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان