فرشته نجات من - صفحه 4 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

فرشته نجات من
زمان کنونی: 20-09-1395،10:32 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 38
بازدید: 1653

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: فرشته نجات من
ارسال: #31
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نزدیک پنجره م شد. شیشه رو دادم پایین و دیدم که مسعود بود.
مسعود با عجب گفت: ترانه؟!
سریع گفتم: سالمی؟..چیزیت که نشده؟
مسعود خنده ای کرد و گفت:تو کی رانندگی یاد گرفتی؟
- بلد بودم...خیر سرم گواهینامه هم دارم...فقط استفاده نمیکردم.
مسعود – عجب!...داشتی منو زیر میکردی آ
از روی شرمندگی لبخندی زدم وگفتم: ببخشید ، مسعود میشه یه خواهشی کنم؟
مسعود – بگو؟
به ماشین اشاره کردم و گفتم: ترتیبه اینو میدی؟..دو ساعته دنبال جای پارکم.
مسعود نیشش باز شد و گفت:پیاده شو ببینم، تا همینجا هم خودتو رسوندی باید خدارو شکر کرد!...روز دیگه ای نبود بخوای گواهینامه داشتنتو به رخ ما بکشی!؟...از دست رفته بودی!
از ماشین پیاده شدم و گفتم: ببخشید اجازه نگرفتم
مسعود – دفعه ی آخرت باشه
سوئیچ رو با حرص به سمتش گرفتم و گفتم: یه خراش بیفته میفهمم آ
و سریع بدون اینکه بزارم جوابی بده راهم رو کشیدم و رفتم. داخل سالن که رفتم بیشتر مهمون ها رسیده بودن ولی هنوز عروس داماد نیومده بودن. تعجب نمیکردم اگه مریم اینا هم رسیده باشن. خیلی طول دادم تا خودمو رسوندم.
- سلام سیما..
سیما با دیدن من از جاش بلند شد و با تعجب گفت: ترانه !....چرا اینقدر رنگ پریده ای تو؟...خیلی دیر کردی دیگه داشتیم نگران میشدیم.
- بعدا برات تعریف میکنم...ببینم دوستای منو ندیدی که اومده باشن؟
سیما – نه ، فکر نکنم اومده باشن...برو مانتو اینات رو اون پایین در بیار
و به سمت پله ها یی که اون سمت سالن بود اشاره کرد. از پله ها پایین رفتم. چند تا دختر ریخه بودن جلوی آیینه وهر کدوم مشغول یه کاری بودن. یکی داشت موهاش رو جمع میکرد...اون یکی داشت رژ لبش رو پررنگتر میکرد... بین دخترا نسرین رو دیدم.
به سمتش رفتم و به پشتش زدم.
- چطوری خواهر داماد؟
نسرین به سمتم برگشت و با لبخند گفت: سلام،کی اومدی؟...چقدر ناز شدی ترانه...شالت رو بردار موهات رو ببینم...
شالم رو از سرم انداختم و گفتم: تو که نازتر شدی ووروجک
این اولین باری بود که از شینیون موهام خوشم اومده بود. خودمم به آیینه نگاهی انداختم و گفتم: همچین بد نشده نه؟
نسرین که داشت ریمل میزد از تو آیینه به من نگاه کرد و گفت: آره خیلی قشنگه، کجا رفتی؟
ابروهام رو بالا پایین دادم و گفتم : همونجایی که عروس خانم رفتن...
نسرین که کارش تموم شده بود به سمت من برگشت و گفت: پس محبوبه جون فکر کن دیگه ماه شده...
لبخندی زدم و برای تایید سرم رو تکون دادم. مشغول درآوردن لباسام شدم. خودم رو مرتب کردم و از آیینه نگاهی به خودم انداختم. لباسم بدک نبود. یه پیراهن یاسی که بالا تنه ش یه جلیغه ی بنفش صورتی داشت. کلا لباسم تریپ دخترونه بود و به سنم میخورد. برای اینکه خودی هم نشون بدم و قدم روکمی ببرم بالا به خودم رحم نکردم و کفش پاشنه داری پوشیدم که طول پاشنه ش اندازه طول دستم بود. البته دیگه زیادی اغراق بود...ولی حداقل یه 7 سانتی قدم رو بالاتر برده بود. کوتوله بودنم بد دردیه.
داشتم مانتو و وسایلم رو جاسازی میکردم که گوشیم به صدا دراومد. مطمئن بودم که خود مریم هست.
- سلام، کجایی؟
مریم – ما رسیدیم...دو ساعته دارم دنبال تو میگردم...کجایی؟
- تو سالن یه سری پله میبینی که میاد به سمت پایین؟... من اونجام. بیاین اینجا لباساتون رو عوض کنین.
مریم – یاسی کجایی؟...باشه اومدیم...
بعد از چند لحظه دیدم که بچه ها پیداشون شد. مریم با هیجان به طرفم اومد و گفت: خیلی خوشگل شدی دختر...نمیدونی کیا اومدن!
یاسمین – آره ناز شدی...
- مرسی بچه ها، مگه کیا اومدن؟
مریم در حالی که مانتوش رو داشت درمیاورد گفت: حدس بزن
یاسمین – بزار کمکت کنم...یکیش خیار خودشه
مریم لبخند کشداری زد و گفت: ترانه در جریانه...امروز صبح بهت گفتم که همش میگفت منم میخوام بیام...منم میخوام بیام...تو هم که گفتی اشکال نداره...ولی ترانه شانس آوردیم که نیما خونه نبود وگرنه اگه اونم میومد دیگه اسی و اینا حالیش نبود...چه معنی داره اسی تو عروسی هم بیاد؟
و بلند خندید. یاسی مانتوش رو کند و به مریم گفت: بیچاره داداشت که کاری باهاتون نداشت...
- یاسی راست میگه، به قول شادمهر اهل دله
مریم – این جمله احیانا از من به شادمهر نرسیده؟...ماشالا همه این جمله رو نقل قول میگیرن!...گفتی شادمهر یاد خودش افتادش
- چطور؟
مریم – خیار من شادی جونم آورده...عین من میمونه که بی تو هرگز اونم بی شادی هرگز...
یه لحظه هیجان زده شدم. یعنی اونم امشب اینجا بود؟... با تعجب به مریم گفتم: دروغ میگی؟
مریم – نه بابا ، دروغم کجا بود!...اتفاقا با اونا اومدیم...
یاسمین – آره با ماشین شادمهر اومدیم...نذاشتن من ماشین بیارم..
- الان کجا هستن؟
مریم – نشستن یه گوشه منتظر ما، میگم اگه امروز سپهر، رفیق قدیمی ای چیزی اینجا پیدا نکنه اسممو عوض میکنم.
- داشتم به همین موضوع فکر میکردم...حوصلشون سر نره..
مریم – نه بابا، من باشم و حوصله ی کسی سر بره؟
یاسمین – بریم بالا ؟..من آماده م
به بچه ها نگاهی کردم وگفتم: خوب به خودتون رسیدین آ...نکنه سپی جونت اومده اینقدر جوگیر شدی
مریم – جوگیر؟...کی اونو تحویل میگیره!
- تو که راست میگی!
با بچه ها تو سالن داشتیم دنبال پسرا میگشتیم.
مریم – فکرکنم غریبی بهشون فشار آورد در رفتن
همین موقع بادیدن صحنه ای چشمام شد چهار تا!...به پشت مریم زدم و گفتم: اون سپهر نیست که داره با امیر از خنده ریسه میره؟
مریم با دهان باز به اون جایی که بهش نشون دادم خیره شده بود.
یاسمین – مریم ، مطمئنی که سپهر تو رو هم قبلا نمیشناخت؟
به سمت پسرا رفتیم. شادمهر رو از پشت شناختم ،کنار سپهر ایستاده بود و داشت باهاشون میخندید. سرفه ای کردم و گفتم: احوال آقا امیر و دوستان؟
همه به سمت ما برگشتن. سپهر سری تکون داد و سلام کرد. شادمهر هم با لبخند بهم سلام داد. داشتم فکر میکردم چقدر کت مشکی بهش میاد. زیر کتش هم یقه گرد پوشیده بود که با چشماش ست بود. موهاش هم کج انداخته بود که این یکی دیگه بدجور بهش میومد. سپهر هم کم خوشتیپ نشده بود. وقتی چشمم به موهاش افتاد همینطور موندم. فکر کنم اینم نقشه ی مریم بود. باید ازش میپرسیدم که چجوری راضیش کرد تا موهاش رو کوتاه کنه!
امیر- سلام ترانه خانم، چطوری؟..کی امدی؟...از مسعود یه چیزایی شنیدم...
- چی شنیدی؟
امیر قیافه ای گرفت و گفت: با ماشین اومدی؟
مریم ضربه ای بهم زد و گفت:آره؟!
همه تعجب کرده بودن.
- آره ، خیلی تعجب داره؟...من گواهینامه دارم بابا
امیر – آره، از مسعود شنیدم نزدیک بود زیرش بگیری..
چشم غره ای رفتم و گفتم: اون خودش یدفعه جلوی ماشین ظاهر شد...من داشتم راهم رو میرفتم...
برای اینکه بحث رو عوض کنم ادامه دادم: شما هم دانشگاهی های منو میشناسی ؟
امیر با تعجب گفت: پس هم دانشگاهی های تو هستن؟!...این سپهر خله که از دوستان راهنمایی من بود. چون قیافه ش اصلا عوض نشده تونستم بشناسمش...
همون لحظه شنیدم که مریم آهسته زیر گوشم گفت: فقط مونده دوست دوره ی دبستانش رو پیدا کنه!
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:12 ب.ظ
 
ارسال: #32
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
امیر ادامه داد: آقا شادمهر هم همین الان شناختم...خیلی آقا هستن...
شادمهر لبخندی زد و گفت: آقایی از خودتونه..
جرئت نداشتم زیاد به شادمهر نگاه کنم. از وقتی که بهش گفته بودم به خاطر مسعود اون کار رو کردم کمی ازش خجالت میکشیدم. فکر کنم دیگه مسعود هم شناخته باشه. امیر حتما بهشون معرفیش میکنه. زیرچشمی به شادمهر نگاه کردم. حواسش به من نبود ولی یکدفعه باهام چشم تو چشم شد. فوری به سمت امیر برگشتم وگفتم: ما میریم بشینیم...
و دست مریم و یاسی رو گرفتم و داشتیم برمیگشتیم که سپهر یدفعه گفت: صبرکنین ما هم بیایم...
و در حالی که به مریم اشاره میکرد رو به امیر کرد و گفت: ایشون رو بهت معرفی نکردم..
اومد و دست مریم رو گرفت و گفت: نامزد من هستن...
همه با تعجب داشتیم به سپهر نگاه میکردیم. بیچاره مریم سرخ و سفید شد. یکی بیاد این سپهر رو جمع کنه الان دست مریمو میگیره میبره محظر عقدش میکنه!...شادمهر که خنده ش اومده بود یه لحظه برگشت تا کسی قیافه ش رو نبینه. منم که همینجوری به سپهر خیره شده بودم. مریم دستش رو از دست سپهر بیرون آورد و کاملا با تهدید جوری که فقط سپهر بفهمه گفت: عزیزم ، بیا دیگه بریم بشینیم...
امیر مشغول تبریک گفتن بود و ما هم با تعجب داشتیم نگاه میکردیم که سپهر چقدر جدی داره تشکر میکنه. به یاسی که نگاه کردم خنده ای کرد و گفت: مریم فقط یکی مثل سپهر رو لازم داشت!
از امیر جدا شدیم و یه گوشه ی سالن رفیم تا کسی چشمش زیاد به ما نیفته. میزایی که تو سالن چیده شده بودن میزای گردی بودن که صندلی ها دورش چیده شده بودن. همه روی صندلی ها نشستیم. همون لحظه مریم رو به سپهر کرد و گفت: مبارکه، بعد این همه مدت ما رو قابل ندونستی جشن نامزدیت دعوت کنی؟
سپهر پوزخندی زد و گفت: میخواستم اگه باهم بودیم بهمون شک نکنن...به شادمهر هم گفتم که بگه نامزد یک از شماها هست...ولی قبول نکرد. میدونی که چقدر بچه مثبته
همون لحظه به شادمهر نگاه کردم. شادمهر با دستش زد پس گردن سپهر و گفت: من روحمم خبر نداشت تو میخواستی همچین کاری بکنی!!..چرا داستان میسازی...مریم خانم شما که دیگه باید سپهر رو شناخته باشین ، کاراش همیشه غیر منتظره هست...
در همون لحظه اعلام کردن که عروس و داماد دارن میان. همه به سمت در سالن برگشتیم...چون خیلی گوشه نشسته بودیم زیاد دیده نمیشد بنابراین به بچه ها گفتم: اشکال نداره من یه لحظه برم؟
سپهر – نه خواهش میکنم...
بقیه هم موافقت کردن. از لای میزها رد شدم و به نزدیک در رسیدم. خاله هام رو دیدم که جلوی در ایستاده بودن. به سمتشون رفتم و سلام کردم. اصلا ندیده بودمشون. همون لحظه عروس داماد از در وارد شده بودن. خدایا ، چقدر به هم می اومدن. یه لحظه یاد امروز صبح محبوبه افتادم و خنده م گرفت. کسی از پشت سر صدام کرد. به پشت برگشتم و مسعود رو دیدم. مسعود سوئیچی رو جلوم نگه داشته بود.
مسعود – احیانا شما دیگه به این احتیاج ندارین؟
لبخندی زدم و تشکر کردم. سوئیچ رو انداخت توی دستم و گفت: خیلی به هم میان نه؟
- آره ، اینا از اول هم برای هم ساخته شده بودن...
مسعود – ما چطور؟
باز این بچه پررو شروع کرد!
خودم رو به نشنیدن زدم و گفتم: من میرم محبوبه رو ببینم...
و سریع از مسعود دور شدم. محبوبه اینا بعد از اینکه به مهمون ها خوش آمد گفتن و احوال پرسی کردن به سمت صندلی هاشون رفتن .منم سریع خودم رو بهشون رسوندم. محبوبه وقتی منو دید با بیحالی گفت: ترانه همش دنبالت میگشتم...
کنارش رفتم و گفتم: چطوری؟..(به پدرام نگاه کردم) ...دیگه گریه نکرد که؟
پدرام خندید و گفت: یه چند باری نزدیک بود ولی براش قاقالی لی خریدم زود یادش رفت...
محبوبه – ترانه هنوزم استرس دارم...خوب شدم راستی؟
با تعجب گفتم: من اولین نفری بودم که تو رو دیدم و اولین نفری بودم که گفتم ماه شدی!
محبوبه لبخندی زد و انگار خیالش راحت شده بود بعد نگاهی به من انداخت و گفت: راستی اصلا متوجه ی تو نشدم ، چقدر خوشگل شدی!
با حالت بچگانه ای گفتم:شما لفط داری...من دیگه میرم، خوشبخت بشین...
محبوبه – حالا بودی؟...
- آخه دوستام اونجا نشستن...زشته تنهاشون بزارم...
از محبوبه و پدرام جدا شدم و به سمت بچه ها رفتم. نزدیک میز که رسیدم دیگه خوندن اهنگ شروع شد و همه داشتن آماده ی رقصیدن میشدن. سریع روی صندلی نشستم.
مریم – میگم میگفتی ما هم میومدیم تبریک میگفتیم.
- اشکال نداره موقع رفتن بگین...
سپهر – خب خانما بریم مجلس رو گرم کنیم...
مریم با تعجب گفت: بشین سرجات بینم
سپهر – مری میخوای بهمون شک کنن؟...شادمهر اصلا بیا ما دوتایی بریم..
به شادمهر نگاه کردم. خیلی تو خودش بود...جدیدا خیلی کم حرف شده بود. رو به سپهر کرد و گفت: تو برو من پشتتم...
یاسمین خندید و گفت:آره آقا سپهر شما برین ما هواتونو داریم..
سپهر – تنهایی؟...مریم زشته پاشو...
مریم – نکنه جدی باور کردی من نامزدتم؟
شادمهر – سپهر همیشه تو توهمه...
سپهر – مگه چه عیبی داره؟
همین لحظه کسی از بالای سرم گفت: به من افتخار میدی؟
همه به سمت صدا برگشتن. مسعود بود که اومد و کنارم ایستاد. با همه سلام علیک کرد و رو به من گفت: ترانه ، پاشو برقصیم
- دوستان معرفی میکنم...ایشون..
یکدفعه چشمم به شادمهر افتاد . اگه بفهمه پسرداییم هست چی فکر میکنه؟!..نکنه فکر کنه که من هنوزم دوستش دارم!
مسعود که دید من موندم گفت: پسر داییش هستم..
موهای بدنم سیخ شد. جرئت نکردم به قیافه ی شادمهر نگاه بندازم. همه دوباره جدی تر سلام احوال پرسی کردن ولی صدایی از شادمهر نشنیدم.
مسعود ادامه داد: خب؟...نمیای؟؟
با حواس پرتی گفتم: تو که میدونی من زیاد رقص نمیکنم...
بعد دستم روگرفت و من رواز صندلیم بیرون کشید.
مسعود – البته اگه دوستات ناراحت نشن....شما هم بیاین دیگه
سپهر – شما برین...ماهم پشت سرتون داریم میایم.
اون وسط فقط مریم من رو درک میکرد. داشت با ناراحتی بهم نگاه میکرد و آرام گفت: برو ترانه..
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:13 ب.ظ
 
ارسال: #33
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بازم جرئت نکرده بودم که به قیافه ی شادمهر نگاه کنم. مسعود دستم رو گرفت و من رو دنبال خودش کشید. خلاصه با زور مجبور شدم کمی برقصم. زیاد اهل رقصیدن نبودم مخصوصا با اون کفشی که من پوشیده بودم که دیگه باید میرقصیدم. روبه روی مسود در حال رقصیدن بودیم که دیدم سپهر هم به زور مریم رو با خودش آورده بود و مجبور به رقصش کرد. مریم چی میکشه از دست این سپهر!
خواننده هم که بس نمیکرد. چهار پنج تا اهنگ روداشت پشت سر هم میخوند. دیگه خسته شدم وبه مسعود گفتم که دیگه نمیتونم. سریع از بین اون همه جمعیت بیرون اومدم و خودم رو به یه جای خلوتی رسوندم. رو یه صندلی خالی نشستم و کفشام رو کمی درآوردم. پاشنه ی پام قرمز شده بود. دیگه عمرا برقصم. جونم دراومد.
مریم اینا هنوز وسط بودن. یاسمین هم باهاشون داشت میرقصید. خیالم راحت شد که تنها نمونده. از شادمهر خبری نبود. تصمیم گرفتم برم سمت میزی که نشسته بودیم ولی خیلی میترسیدم. وقتی به سمت میز رفتم اثری از شادمهر نبود. با اینکه تعجب کردم ولی خیالم راحت شد که باهاش روبه رو نشدم. روی صندلی نشستم و از خستگی سرم رو روی میز گذاشتم. چند لحظه ای گذشت که یکدفعه صدای شادمهر رو شنیدم.
شادمهر – خسته شدی؟
سرم رو سریع بالا آوردم. شادمهر داشت با اخم بهم نگاه میکرد.
- کجا بودی؟
شادمهر – مهمه؟
تعجب کرده بودم. چرا اینجوری با من حرف میزد؟!
- دوست نداری نگو!
شادمهر – پس پسردایی ای که به خاطرش خودت روانداخته بودی جلوی ماشین اون آقا بودن؟
سرم پایین انداختم و گفتم: آره، ولی اون مال گذشه بود...
شادمهر- با هم که خیلی خوب هستین!
دیگه داشت حرص منو درمیاورد. اصلا به اون چه!
آهنگ قطع شد و بچه ها به سمت میز برگشتن. شادمهر دیگه حرفی نزد. سپهر در حالی که داشت مینشست بلند گفت: جات خالی شادمهر...خیلی خوب بود..
مریم – آره... فقط بیشتر از 10 بار پای منو لگد کردی!
یاسمین خندید و گفت: سپهر موقع رقصیدن تو یه دنیای دیگه هست!
سپهر به اون دو تا خنده ای کرد و بعد رو به من گفت: ترانه خانم...شما زود کم آوردی!
- کفشم اذیتم میکرد... زیادم اهل رقص نیستم
مریم – شما چرا اینقدر ساکتی؟...شما هم اهل رقص نیستی؟
شادمهر لبخندی زد و گفت: چرا میرقصم، منتها ...
مریم سریع وسط حرفش گفت: بلند شین با ترانه کمی برقصین
فقط همین مونده بود! باز مریم میخواست الطافش رو نثار من کنه.
- مریم جان، من دیگه با این پا نمیتونم برقصم...
مریم – بیا کفشم رو بهت قرض میدم...
دیگه داره شورشو در میاره آ..
- لازم نیست...دیگه حال ندارم...
شادمهر – مریم خانم ، بیخیال ...منم اینجا نمیونم برقصم
خواننده دوباره شروع کرد به خوندن. سپهر هم که کم نمیاورد هر آهنگی که شروع میشد دست مریم رو میگرفت و به زور میبردش وسط. اینا خیلی زود چایی نخورده با هم پسرخاله شده بودن آ!!!!...یاسمین هم گاهی همراهیشون میکرد.
منم به خاطر اینکه میترسیدم با شادمهر تنها بمونم مدام میرفتم پیش خالم اینا و فامیلای دیگه!خلاصه اینکه جشن تا حدودی به خاطر حرفای شادمهر و مسعود داشت کوفتم میشد!
دیگه داشتیم به آخرای جشن نزدیک میشدیم و کیک رو هم بریدن و پخش کردن. بعد هم رقص پایانی و عکس های خانوادگی. بچه ها بلند شدن و آماده ی رفتن شدن..منم میخواستم باهاشون برم. دورمیز بودیم و داشتیم بلند میشدیم که گفتم:من، مریم و یاسمین رو میرسونم...دستتون در نکنه...
مریم با وحشت گفت: ترانه؟...به نظرت به قیافه ی من میخوره که از جونم سیر شده باشم؟
سپهر – خودمون میبریمشون دیگه!
- نه لازم نیست، نترس به یاسی میگم رانندگی کنه...
مریم – بعد خودت چجوری میری خونه؟
- اونو دیگه یه کاریش میکنم...
همه آماده شدیم و با پسرا به طرف عروس و داماد رفیم تا بچه ها تبریک بگن. محبوبه که دیگه خیالش کاملا راحت شده بود با لبخند گفت: ممنون که اومدین، واقعا خوش حال شدم که ترانه رو تنها نذاشتین
- محبوبه جون کاری نداری؟
محبوبه که با تعجب داشت به دوستام نگاه میکرد مخصوصا به پسرا گفت: بیاین با ما یه عکس بگیرین دیگه!...عکس جالبی میشه...
پدرام هم حرف محبوبه رو تایید کرد. به بچه ها نگاه کردم. با روی باز موافقت کردن. کنار عروس داماد ایستادیم. سپهر که قشنگ رفت کنار مریم و دستشو دورش انداخت. یاسمین هم کنار من ایستاد. شادمهر هم طرف دیگه ی من ایستاد. چه عکسی بشه این عکس!
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:13 ب.ظ
 
ارسال: #34
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پایین بودیم و داشتیم از سرما میلرزیدیم.
سپهر – خب دیگه، ترانه خانم خیلی خوش گذشت... ممنون که ما رو هم راه دادین
خندیدم وگفتم: خواهش میکنم...ممنون که اومدین
مریم – دیگه من بیجا بکنم با تو عروسی برم، همه پاهام گرفته!
سپهر – میخواستی باهام نرقصی
مریم – کی بود که کشون کشون به زور منو میبرد وسط!
شادمهر – شما خسته نمیشین اینقدر باهم دعوا دارین
رو به من کرد و گفت: خیلی زحمت دادیم
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: خواهش میکنم...
بعد از اینکه با پسرا خداحافظی کردیم به سمت ماشین حرکت کردیم.
مریم – این که خر منه!
- اگه دقت کنی الاغه
سوئیچ رو دادم به یاسمین و همه سوار ماشین شدیم. بعد از اینکه یاسمین هم به خونشون رسید گفت: میخوای برسونمت... من خودم با آژانس برم خونه؟
- نه بابا، دیگه اونقدرا هم اوضاع من بد نیست
یاسمین هم رفت و من موندم با یه ماشین اونم تو تاریکی شب. نمیدونم چجوری اما با کلی بدبختی خودمو رسوندم خونه. موقع داخل بردن ماشین هم آیینه بغل ماشین رو ناقص کردم. جدی باید یاسی یه چند جلسه ای برام میذاشت.
***
بازم پنجشنبه بود و من سر خاک مادر پدرم نشسته بودم. داشتم روی سنگ قبرشون رو تمیز میکردم. حال و هوای غمگینی پیدا کرده بودم. قبلش بازم کمی گریه کرده بودم. یاد مادر و پدرم که بیفتم محاله گریه نکنم.
- خیلی دوستشون داشتی نه؟
سرم رو بالا آوردم و با تعجب به اون مرد نگاه کردم. پدر شادمهر بود!
از زمین بلند شدم و گفتم: شما!
مرد به قبر پدر ومادرم نگاهی انداخت و گفت: سلام..
جواب سلامش رو دادم و با تعجب گفتم: شما همیشه میاین و به قبرشون سر میزنین؟
مرد تکونی خورد و سریع گفت: گاهی اوغات
- خیلی عجیبه، اینقدر به پدرم نزدیک بودید؟
مرد – شاید...میتونم یه سوالی بپرسم؟
- بفرمایید؟
مرد – تو پسر منو چند وقته میشناسی؟
سرم رو انداختم پایین و بعد از لحظه ای فکر کردن گفتم: فکر کنم یه سالی بشه!
باید حقیقتی رو بهت بگم. به نفعت نیست که زیاد به پسرم نزدیک بشی...چون اون داره بهت عادت میکنه واین اصلا خوب نیست.
- متوجه ی منظورتون نمیشم!
مرد – فقط همینی که گفتم رو یادت باشه....شاید بعدا خودت بفهمی منظورم چی بود. از پسرم دوری کن...
خیلی بهم برخورده بود. با ناراحتی گفتم: ببخشیدآقا ، ولی من اصلا قصد نزدیک شدن به پسرتون رو ندارم...شما هم اگه تذکر دیگه ای ندارین که به من بدید میتونین برین...
پدر شادمهر بعد لحظه ای بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه گذاشت و رفت. با حرص نشستم. اعصابم خیلی خرد شده بود. یعنی منظورش چی بود؟!
چند روز بعد تو دانشگاه مریم بهم گفت: شرمنده م ، تروخدا از دست من ناراحت نشی ترانه
با تعجب بهش گفتم: چرا باید ناراحت بشم؟...چی شده؟
مریم – راستش...راستش...من..
همون لحظه یاسمین وارد جابیکاری شد و گفت: بچه ها من دیگه امروز کلاس ندارم. کاری ندارین؟
مریم – چرا؟
یاسمین – لغو شد..
مریم آهی کشید و گفت: خوش به حالت،نه برو به سلامت...ترانه خانم خودشون ماشین آوردن...دیگه خوش به حالمون شده
مریم راست میگفت . بعد از اون شب چند روزی حسابی با یاسمین تمرین کردم تا اینکه تونستم کمی از ترسم کم کنم.
بعد از اینکه یاسمین رفت مریم یادش اومد که داشت چیزی بهم میگفت: داشتم میگفتم...ترانه قول میدی دعوام نکنی؟
- د بگو ، جون به لبم کردی!
مریم سرش رو انداخت پایین و گفت: دیروز که تو نبودی شادمهر یه سوالایی ازم پرسید منم بهش جواب دادم
- چه سوالایی؟
مریم آروم گفت: درمورد خودکشی کردنت...آخه میدونی گفتم یه جورایی به اونم مربوط میشه
- چی؟!...مریم به نظرت از چه نظر به اون مربوط میشه؟؟
مریم – تو مگه دوسش نداری؟...اونم باید یه حقیقت هایی رو بدونه
با اخم گفتم: خوبه خودت داری میگی من دوسش دارم... از کجا معلوم اونم به من حسی داشته باشه ...در ضمن خودم نمیتونم این حقیقت ها رو بهش بگم؟
یکدفعه یاد حرف پدر شادمهر افتادم که گفت اون داره بهت عادت میکنه. یعنی این میتونه واقعیت داشته باشه؟!
سریع گفتم: حالا چی گفتی بهش؟
مریم – راستش اونطوری آ هم حقیقتو نگفتم...
- یعنی چی؟
مریم – خیلی نمک فلفلشو زیاد کردم...
- مریم زودتر بگو چی گفتی؟
مریم سریع گفت: گفتم با مسعود قراره ازدواج کنی
و به همون سرعت از جاش بلند شد. با دهان باز گفتم:چی؟!
مریم – ترانه ، دیگه خیلی داره کشش میده...خواستم تحریکش کنم
بازم این مریم خواست مثلا به من لطف کنه!
- مریم من نخوام تو به من کمک کنی کی رو باید ببینم؟
مریم لبخندی کشداری زد و گفت: منو
حالا شادمهر با خودش چی فکر میکنه؟...که من دارم ازدواج میکنم؟...مریم کار رو خراب تر کرد. اصلا بیخیال ، چه اهمیتی داره...از کجا معلوم که اصلا براش مهم باشه!
تو کلاس داشتم با مدادم بازی میکردم که یکدفعه از دستم افتاد. همه به سمت من برگشتن! الان اگه مریم از روی صندلی می افتاد بگو یه نفرم نگاه میکرد!
استاد به سمتم برگشت و بعد به بچه ها نگاه کرد و گفت: نمیدونم چرا دخترا خوابن همیشه تو کلاس!
پسرا هم که فقط منتظرن استاد یه حرفی درمورد ما بزنه هر هر بخندن. با اعتماد به نفس کامل به استاد گفتم: ببخشید استاد ولی من به هیچ وجه عادت ندارم نشسته بخوابم...
همونجا بود که نه تنها دهن پسرها و بلکه دهن استاد به طور کامل بسته شد. فقط دنبال سوژه میگردن که ما رومسخره کنن!
بعد از کلاس مریم پشتم زد و گفت: ایول ، خیلی حال کردم...
پوزخندی زدم و گفتم: باید یه بار من جواب اینو میدادم...حرفای نا مربوط زیاد میزنه
داشتیم از ساختمون خارج میشدیم که شادمهر جلومون ظاهر شد. رو به مریم کرد و گفت: ببخشید مریم خانم ، سپهر بیرون باهاتون کار داره
مریم با تعجب گفت: چرا خودش نیومد؟
شادمهر – من داشتم میومدم داخل گفت بهتون بگم
مریم تشکر کرد و هر دو حرکت کردیم که شادمهر گفت: ترانه ، چند لحظه...
مریم بهم اشاره کرد که تو بمون. منم با تعجب براش ابروم رو بالا دادم. بعد مریم با عجله رفت. به سمت شادمهر برگشتم و گفتم: کاری داری؟
به چهره ش که دقت کردم متوجه شدم که کمی رنگش پریده و موهاش نامرتبه که البته بازم بهش میومد. شادمهر آرام گفت: میشه بریم یه جای دیگه؟
با هم به جابیکاری رفتیم. منتظر بودم تا حرفشو بزنه. ظاهرش خیلی به هم ریخته به نظر میومد. کمی نگرانش شدم که شاید مریض شده باشه .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:13 ب.ظ
 
ارسال: #35
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
- حالتون خوبه؟
جوابی نداد. داشت عرض و طول کلاس رو بالا و پایین میرفت. به سمتش رفتم و با نگرانی گفتم: مشکلی پیش اومده؟
یکدفعه جلوی من ایستاد و تو چشم هام نگاه کرد. موهای بدنم سیخ شد اینقدر حرکش سریع بود که چند قدم رفتم عقب. با تعجب گفتم: آخه چی شده؟
سرش رو انداخت پایین و با صدای خیلی آرامی گفت: راستش...فقط میخواستم بدونم حقیقت داره؟
- چی حقیقت داره؟!
شادمهر – اینکه...اینکه داری ازدواج میکنی؟
یه لحظه موندم که بهش چی بگم! نمیدونستم در مقابل هر جوابی که بخوام بدم دقیقا چه عکس العملی نشون میده!.. بعد از اینکه فکرام رو کامل کردم تصمیم گرفتم که حقیقت رو بهش بگم.
- نه!
شادمهر یه قدم عقب رفت و با تعجب گفت: چی؟!...نه؟
- نمیدونم چی شنیدی...یا اینکه از چیزایی که از من دیدی چجوری داستان ساختی...اما هر فکری که تا الان کردی همش الکیه...ازدواجی هم درکار نیست!
شادمهر که مشخص بود کمی گیج شده دستاش رو انداخت داخل موهاش و چند دقیقه همونجوری موند. وقتی دستاش رو آورد پایین دیگه کاملا موهاش به هم ریخته شده بود.
یه سوال تو ذهنم بود. یعنی شادمهر هم به من علاقه داره که ازدواج کردنم براش مهمه؟! اگه اینطور نیست پس مشکلش چیه؟! چند لحظه ای منتظر موندم اما هیچ حرفی نزد.دیگه خسته شدم و با کلافگی گفتم: اگه کارت تموم شد من دیگه برم..
به سمت در حرکت کردم تا برم که یکدفعه جلوم پرید و به در چسبید.
- چی شده؟!...ترسیدم!
همینطوری ذل زده بود به من! رفتارش خیلی عجیب بود. پایینو نگاه کردم وگفتم: شادمهر ؟...میشه بگی چی شده؟...در غیر اینصورت برو کنار تا من رد بشم
تا به حال اینجوری ندیده بودمش. کمی از در فاصله گرفت و به من نزدیک شد. باز هم با صدای خیلی آرومی گفت: ترانه...تو دیگه از...از مسعود خوشت نمیاد؟
با تعجب به صورتش نگاه کردم. حالت عجیبی داشت. منم با صدای آرامی گفتم: اون مال گذشته بود الان دیگه نه
شادمهر در حالی که سرش پایین بود گفت: اون شب که رفتم پیش پدرم ،با هم خیلی بحث کردیم ... دعوای بدی بود...پدرم کلی سرزنشم کرد که چرا باهات بودم و اینکه باید ازت دوری کنم...منم سردرنمیاوردم که مشکلش با تو چی هست...ترا نه من...بهش گفتم که...که...
منتظر موندم تا جمله ش رو کامل کنه اما همونجا وایستاد و ادامه نداد.
با کلافگی گفتم: من متوجه نمیشم؟...چی بهش گفتی؟
شادمهر سریع گفت: که نمیتونم تورو ول کنم
منظورش از این حرف چی بود؟...چرا درست حسابی نمیگفت تا من کاملا متوجه بشم. صدای ضربان شدید قلبم رو داشتم میشنیدم. به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: شادمهر داری سربه سرم میزاری؟...میشه واضح بگی که ...
شادمهر – ترانه من تو این مدت خیلی با خودم کلنجار میرفتم که احساسم واقعی هست یا نه...خیلی روزای بدی بود...وقتی مریم گفت که داری ازدواج میکنی دیوونه شدم...باید مطمئن میشدم که دروغه ...همین بین بود که فهمیدم یه احساسی بهت دارم... میخوام بدونم... که تو هم میتونی منو دوست داشته باشی؟
احساس کردم که رنگم باید از شدت هیجان پریده باشه. شادمهر داره باهام شوخی میکنه؟...میتونم دوستش داشته باشم؟...چه سوال مسخره ای ...اون تو این مدت خبر نداشت که من داشتم چی میکشیدم. ازش فاصله گرفتم و روی یه صندلی نشستم. چی باید بهش میگفتم؟... قلبم داشت از تو دهنم بیرون میومد از بس که استرس داشتم. به سمتم اومد و بالای سرم ایستاد.
- این سکوتت رو باید چی معنی کنم؟
زبونم بند اومده بود. بازم هیچ حرفی نزدم. سرم رو پایین انداخته بودم و زمین رو داشتم نگاه میکردم. همیشه این لحظه رو تو ذهنم میکشیدم ولی فکر نمیکردم روزی تخیلم واقعیت پیدا کنه!...درست مثل فیلم ها و کتابایی که میخوندم. جلوم زانو زد و با التماس داشت به چشمام نگاه میکرد. چقدر نگاه کردن بهش سخت بود! همون لحظه فکر کردم چقدر جالب میشه که مثل فیلم های خارجی یه جعبه ی کوچیک از داخل جیبش بیرون بیاره. چشمام گرد شد. یه جعبه از تو جیبش بیرون آورد. خدای من!...در جعبه رو باز کرد. توش یه حلقه بود! به طرفم گرفت و گفت: با من ازدواج میکنی؟... دید که جوابی نمیدم محکم در جعبه رو بست و پرت کرد یه گوشه و با عصبانیت گفت: اصلا به درک، بلد نیست جواب بده به آدم!
شادمهر – ترانه؟؟...حالت خوبه؟
یه لحظه به خودم اومدم. آخه خاک......تو این موقعیت وقت خیال بافی بود؟ فکر کردم اگه بیشتر از این طولش بدم عین خیالم عصبانی بشه و بره.
با گیجی گفتم: چی پرسیدی؟
شادمهر که خنده ش گرفته بود با تعجب گفت: خودت چی فکرمیکنی؟...ترانه فقط بهم بگو آره یا نه؟
بازم گیج بودم. خب معلومه آره...حالا چجوری بگم؟!...دیگه بیخیال خجالت و از این حرفا شدم. سریع گفتم: آره
شادمهر که باورش نمیشد گفت: دوباره بگو...
با شیطنت گفتم: همون یه بار بست بود
شادمهر یدفعه از جلوی من بلند شد و دستشو مشت کرد و محکم کوبید به دیوار. از ترس با صندلی عقب کشیده شدم. از جام بلند شدم و با ترس گفتم: چی شد؟!
فکر کنم با اون شدت ضربه ای که زد مشتش خورد شد!...
یه لحظه فکر کردم نکنه باید میگفتم نه!
شادمهر خنده ای کرد و گفت: دیوونه شدم ترانه
این یکی روحق داشت...
ادامه داد: درست شنیدم نه؟...پس بیا بریم با پدرم صحبت کنیم...
با ناراحتی گفتم: ولی پدرت اصلا از من خوشش نمیاد...یه روزم که سر خاک بودم اومده بود میگفت از پسر من دوری کن...به نفعته!...نفهمیدم منظورش چیه!!
شادمهر به طرفم اومد و با تعجب گفت: کی؟
- چند روز پیش...
شادمهر – ترانه باهام میای تا بفهمیم مشکلش چیه؟...باور کن من اصلا حرف پدرم برام مهم نیست...من فقط به تو فکر میکنم...من... هر روز ...هر ساعت...هر دقیقه دارم به تو فکر میکنم...داری دیوونه م میکنی...
باورم نمیشد که این حرفا رو دارم از دهن شادمهر میشنوم. به نوعی داشتم خرکیف میشدم.
با قیافه ی مظلومانه ای گفتم: خب بریم...!
شادمهر نیشش تا بناگوش باز شد. اینقدر دوست داشتم یکی بزنه تو صورتم تا بفهمم خوابم یا بیدار!
شادمهر – پس بلند شو...
یه لحظه ترسیدم اگه بلند بشم تعادلم رو از دست بدم. به خاطر همین به شادمهر گفتم: تو برو من الان میام..
شادمهر با تعجب گفت: مشکلی داری مگه؟
- نه ، برو میام
شادمهر هم قبول کرد و از کلاس بیرون رفت. به دستام که نگاه کردم کاملا داشتن میلرزیدن. صندلی روگرفتم و آهسته بلند شدم. تونستم روی پام وایستم. یعنی حقیقت داشت؟...باورم نمیشد...دلم میخواست همونجا بشینم و گریه کنم.آروم از کلاس خارج شدم. شادمهر رفته بود. در کلاس رو بستم و برگشتم که یکدفعه
- پخ
مریم مردم آزار با خیارش جلوم ظاهر شده بودن. دستم رو گذاشتم رو قلبم و با حرص گفتم: ای مرضِ درد بی درمون...سکته کردم
بعد رو به سپهر گفتم: جمع کن این نامزدتو بابا
سپهر خندید و گفت: اتفاقا من خودم بهش پیشنهاد اینکار رو دادم..
چپ چپ بهشون نگاه کردم و با حرص گفتم: به خدا جفت همین.
مریم – چه خبر؟...شادمهر باهات چیکار داشت؟
با عجله گفتم: مریم من باید جایی برم...(خطاب به سپهر) ...اگه میتونی تو برسونش...
و سریع راه افتادم که یدفعه دوباره برگشتم به سمتشون و به مریم گفتم: یدونه بزن تو صورت من...
مریم با تعجب گفت: چیکار کنم؟!
- هیچی فقط یدونه بزن...
مریم لبخند شیطانی ای زد و گفت: خودت خواستی آ
سپهر – کمکت کنم؟
مریم چپ چپ بهش نگاه کرد و گفت: اگه تو کمکم کنی که صورتش صاف میشه!
با عجله گفتم: مریم بجنب
همون لحظه مریمم نامردی نکرد ...هنوز ب آخر بجنب رو درست نگفته بودم ، چنان خوابوند تو صورتم که هفت تا جدمو دیدم.
از شدت درد دو تا دستمو گذاشتم رو صورتمو به سپهر گفتم: سپهر صورتم سرجاشه؟
سپهر که داشت میخندید با سر گفت آره . با کینه به مریم نگاه کردم. اماده ی فرار کردن بود..
- اخه دختره ی...تو مگه طلب داشتی از من ... سپهر اگه بهت کمک میکرد به خاطر تو که کلم رفته بود!!
مریم – به من چه خودت گفتی!
وقتی یادم افتاد که به خاطر چی به مریم گفتم بزنه تو صورتم از هیجان بیخیال دردش شدم و سریع ازشون خداحافظی کردم و رفتم. از ساختمون دانشگاه که خارج شدم هوا دیگه تقریبا تاریک شده بود. یعنی شادمهر کجا رفته بود؟...به سمت ماشینش رفتم ولی اونجا هم نبود. به سمت ماشین خودم رفتم و با تعجب دیدم که کنارش ایستاده. بهش نزدیگ شدم و گفتم: اینجایی؟!
شادمهر خندید و گفت: سوئیچ
- من خودم رانندگی میکنم...
شادمهر – شبه، خطرناکه...سوئیچ ماشین خودمو دادم به سپهر تا مریم رو برسونه
آقا فکر همه جا هم کرده!
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:14 ب.ظ
 
ارسال: #36
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
از داخل کیفم سوئیچ رو بهش دادم و سوار ماشین شدیم. شادمهر به سمت خونه ی پدرش حرکت کرد. وقتی رسیدیم فهمیدم باید خیلی وضعشون خوب باشه. شادمهر روبه روی در بزرگی ایستاد. با زدن بوق کسی در رو از داخل باز کرد. یه پیرمرد بود که فکر کنم اونجا کار میکرد. شادمهر داخل رفت و جلوی در وایستاد. پیرمرد کنار شیشه ی ماشین اومد و با دیدن شادمهر لبخندی زد و گفت: سلام آقاجان...خوش اومدید...خیلی خوش حال شدم که بازم اینجا اومدید..آخرین باری که رفتید گفتم که دیگه اینورا پیداتون نمیشه!
بعد چشمش به من افتاد و گفت: مهمون هم که دارین آقاجان
با لبخند سلامی کردم. با تعجب داشت به من نگاه میکرد.
شادمهرلبخندی زد و گفت: چطوری حاج حسین؟..آره مهمون دارم...بابا خونه هست؟
حاجی – آره رئیس همین الان از بیرون اومدن...
اوف رئیس!...باورم نمیشد !...شادمهر خیلی پسر ساده ای بود. خوشتیپ بود و همیشه به خودش میرسید ولی دیگه بهش نمیخورد که تا این حد وضعشون خوب باشه!...تشکر کرد و به حرکت افتاد. حیاط بزرگی داشت ...باید یه مسیری رو میرفتیم تا به خونه برسیم. جاده ای بود که دو طرفش رو درختای کاج پوشونده بود. حیاط خیلی باصفایی بود. مقابل یه خونه ی ویلایی بزرگ ایستادیم. شادمهر ماشین روخاموش کرد و گفت: بهتره پیاده شیم.
از ماشین پیاده شدیم. صدای پارس کردن سگی میومد. رو به شادمهر کردم و گفتم: سگتون کجاست؟...امیدوارم بسته باشه
شادمهر خنده ای کرد و گفت: آره نگران نباش...
با هم به سمت خونه راه افتادیم. وارد خونه که شدیم کفم برید! خونه ی بزرگی بود که سرتاسر سرامیک بود و خیلی شیک چیده شده بود. خودمرو کنترل کردم و قیافه م رو عادی نشون دادم. شادمهر به سمتم برگشت و گفت: ترانه ، چند لحظه صبر میکنی تا من برم و ببینم پدرم کجاست؟
- باشه ،حتما
شادمهر از پله ها بالا رفت. داشتم با حیرت به اطراف نگاه میکردن. یعنی واقعا رئیسِ این خونه با پدر من دوست بود؟!..روی دیوار ها تابلوهای نقاشی زیبایی وصل بود. کاملا مشخص بود که تابلو ها اصل بودن و بهای سنگینی براشون داده شده بود. روی مبلی نشستم و منتظر شادمهر و پدرش شدم. چند لحظه بعد پیداشون شد. شادمهر جلوتر از پدرش پایین اومد. از جام بلند شدم. شادمهر اومد و کنارم ایستاد. پدرش وقتی من رو دید چهره ش خشمگین شد و گفت: این اون دختری بود که گفتی؟...منو باش فکر کردم....
و سریع برگشت تا بره. شادمهر داد زد: تا دلیلتون رو نگید من راضی نمیشم
پدرش ایستاد و به سمت ما برگشت. هنوز همون خشم توی چشماش موج میزد.
شادمهر- مگه شما نگفتید که با پدرش دوست بودید؟...پس چرا مخالفت میکنین؟...من یه دلیل منطقی میخوام..
رئیس با صدای بلند گفت: پسره ی احمق...من حتما یه چیزی میدونم که میگم...
شادمهر کوتاه نیومد و گفت: اونچیزی که میدونید رو چرا نمیگید؟
رئیس به ما نزدیک شد و با جدیت گفت: چون شما با هم خواهر و برادرین...
این جمله که از دهن پدر شادمهر بیرون اومد. سکوت سنگینی به وجود اومد...دیگه نه صدایی از شادمهر بیرون اومد و نه از پدرش!انگار کسی دیگه نفس نمیکشید. من برام غیر قابل باور بود!...با لکنت گفتم: شوخی میکنین؟
شادمهر خیره به پدرش با تعجب گفت: آخه چطوری؟
رئیس که خیلی عصبانی بود با خشم گفت: بهتره اونو دیگه از خانواده ی کسی که دوستش داری بپرسی...
و سریع به سمت پله ها رفت و بعد از آخرین پله ناپدید شد. شادمهر به سمت من برگشت. چهره ش دقیقا مثل چهره ی من شده بود علامت سوال.با بی حالی گفتم: این حتما دروغه
شادمهر – آره و باید مطمئن بشیم...ترانه...باید بریم از خانوادت بپرسیم
با ترس گفتم: نکنه پدرت واقعا راست میگه!
شادمهر سریع گفت: راه بیفت...باید بریم.
به سمت خونه ی خاله افسانه، مادر محبوبه حرکت کردیم. باید از اون میپرسیدم. میدونستم که داییم هیچوقت واقعیت رو بهم نمیگه. اخلاقش دیگه دستم بود. با عجله وارد خونه شدیم. به سمت شادمهر برگشتم و گفتم: بهتره تو نیای..
شادمهر - منم بخشی از این داستان هستم!...دیگه باید خانوادت موضوع ما رو متوجه بشن...
اون راست میگفت به خاطر همین قبول کردم و از پله ها بالا رفیم. خونه ی خالم آپارتمانی بود. با عجله زنگ در رو زدم. خالم در رو باز کرد. ظاهرا تنها بود. با تعجب به من و شادمهر نگاه کرد.
- سلام خاله، باید صحبت کنیم...
خالم- ترانه ؟...ایشون کی هستن؟
شادمهر – اجازه بدین بیایم داخل... توضیح میدیم
داخل رفتیم. روی مبل نشستم. وقتی عصبی هستم حتما باید یه جا بشینم. شادمهر هم کنارم نشست. خالم با تعجب به سمت ما اومد و گفت: خب؟!
- میشه بشینید؟
با همون بهتی که توی چهره ش بود روبه روی ما نشست و به ما خیره شد. برای اینکه اول بفهمه اون مردی که با خودم خونه ش آوردم کی هست شادمهر سریع همه چیز رو بهش توضیح داد. لبخندی روی لب خالم نشست و گفت: خب به سلامتی...باید به داییتم بگیم..
- خاله مسئله چیز دیگه ای هست...
خالم – مشکل کجاست؟
- قبل از اینکه بیایم اینجا ، پیش پدر شادمهر بودیم...اون چیز خیلی عجیبی به ما گفت...
خالم – عجیب؟...چی؟!
شادمهر – گفت که ما با هم خواهر برادریم...
همین که شادمهر این جمله رو گفت رنگ خالم پرید و دسته ی مبل رو فشار داد. با نگرانی گفتم: حالتون خوبه؟
خالم با ترس گفت: میتونم بدونم اسم پدرتون چیه؟
شادمهر – شهروز خسروی
با شنیدن این اسم خالم وا رفت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:14 ب.ظ
 
ارسال: #37
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
با شنیدن این اسم خالم وا رفت. چشمام رو اشک پوشوند. اگه خالم اینطوری رنگش پرید پس حتما حقیقت داره.
شادمهر – ما باید واقعیت رو بفهمیم...لطفا بگید...
خالم – ترانه جان، یه لیوان آب برام میاری؟
سریع بلند شدم و لیوانی روپر آب کردم و داخلش چند تا قند انداختم . درحالی که داشتم آب رو هم میزدم به سمتشون رفتم. خالم چشماش رو بسته بود. به سمتش رفتم و لیوان رو بهش دادم. لیوان رو گرفت و کمی ازش خورد. دوباره رفتم وکنار شادمهر نشستم. خالم بعد از چند تا سرکشیدن لیوان رو روی میز گذاشت. نفسی بیرون داد و گفت: هیچوقت فکر نمیکردم این روز برسه!...روزی که مجبور بشم خاطرات تلخ گذشته رو به زبون بیارم. مطمئنید که میخواین بدونید؟..این ضربه ی خیلی بدیه..
نفسم گرفت. دیگه مطمئن شدم حقیقت داره و محبت بین من و شادمهر تنها یه محبت خواهر برادری بود! هر دوتامون موافقت کردیم و خالم برامون تعریف کرد.
خالم – اون سال ها که مادر ترانه هم سن و سال خودش بود ...کار اشتباهی میکنه و عاشق کسی که باید نمیشد میشه...من از مادر ترانه چهار سالی بزرگتر بودم...تقریبا ما به هم نزدیک تر بودیم...ساناز خیلی سربه هوا بود...آخرش هم همین موضوع کار دستش داد...یه روز اومد و بهم گفت: افسانه من عاشق شدم ولی فکر نکنم بابا اجازه بده که اون بیاد جلو
- برای چی؟!..مگه کی هست؟
ساناز – شریک بابا رو یادت میاد که باعث شد ورشکست بشن؟...پسر اونه...
با تعجب گفتم: ساناز!..باید فراموشش کنی...امکان نداره...بابا سایه ی اون مرده رو با تیر میزنه
ساناز- ولی من خیلی دوستش دارم...اونم همینطور
- اسمش چیه؟
ساناز با ذوق گفت: شهروز
هردوتامون میدونستیم که بابا به هیچ عنوان راضی نمیشه. روزی هم که ساناز بهش گفت بابا بدجور داغ کرد و به هیچ عنوان راضی نشد. یه روز ساناز تو اتاق نشسته بود و سرش رو گرفته بود لای دستاش و داشت گریه میکرد. به سمتش رفتم تا دلداریش بدم.اونموقع بود که فهمیدم بدجور خاطرخواه شهروز شده . خواب و خوراک درست حسابی هم نداشت. وقتی پیشش نشستم سرش رو گذاشت روی شونه م و بهم گفت : افسانه ، میخوام فرار کنم...
با وحشت از روی شونه م بلندش کردم و گفتم: تو غلط میکنی...من نمیزارم..
دوباره اشکش دراومد و گفت: من فکر میکردم که تو منو دوست داری...افسانه تو بهترین خواهر من هستی...من همه ی جیک و پوکمو بهت میگم!...خواهش میکنم کمکم کن.
خیلی دلم برای ساناز سوخته بود. داشت از دست میرفت. تصمیم گرفتم بهش کمک کنم تا به شهروز برسه. یه روز جوری که بقیه ی خانواده نفهمن با هم رفیم تا شهروز رو ببینیم. قبلا چند باری دیده بودمش. وقتی منو دید داشت بهم التماس میکرد که بهشون کمک کنم تا بتونن مخفیانه عقد کنن منم به خاطر ساناز قبول کردم و شاهد عقدشون شدم. هیچکسی بو نبرده بود که ما چیکار کردیم. شبش به ساناز کمک کردم تا بتونه از خونه بره و با شهروز فرار کنه میدونستم آخرش همه ی کاسه کوزه ها سر من میشکنه ولی من ساناز رو خیلی دوست داشتم و به خاطرش هر کاری میکردم.شهروز پسر خوبی بود و میتونست خوشبختش کنه. پسر زبر و زرنگی بود.
اون شب ساناز با شهروز فرار کرد. مامان و بابا وقتی فهمیدن که منم بهشون کمک کردم بدجوری منو تنبیه کردن. تا یک ماه خبری از ساناز نداشتم تا اینکه یه نامه از طرفش بهم رسید. خدارو شکر خودم اول اون نامه رو دیدم.
نامه رو که باز کردم خبر داده بود که حامله شده...نوشته بود وقتی شهروز موضوع حاملگیش رو فهمید به سرش زده بود و حسابی عصبانی شده بود. ساناز بچه ش رو میخواست ولی شهروز اصلا دوست نداشت که بچه ای داشته باشن...شهروز داشت ساناز رو عذاب میداد ...عشق اونا به یه نفرت تبدیل شده بود. ساناز بچه ش رو به دنیا آورد.
هیچوقت روزی رو که با یه بچه اومده بود خونه یادم نمیره. بابا نمیخواست دیگه ریخت ساناز رو ببینه. اونقدر به پاش افتاد و اونقدر التماس کرد که بابا به رحم اومد. ساناز از شهروز جدا شده بود. دیگه نمیتونست اخلاق گندشو تحمل کنه. یادمه که اسم پسرشو امیرحسین گذاشته بود.
بعد از اون باز هم مشکلات پشت سر هم روی سرش خراب میشد. یه روز که داشتم به باغچه آب میدادم پیشم اومد و گفت: افسانه حالا چیکار کنم؟
- چی شده؟
ساناز – یه نامه از طرف شهروز اومده...گفته که میخواد بچه رو ازم بگیره...
وقتی این موضوع رو با پدرم در میان گذاشتیم خیلی عصبانی شده بود ولی چه فایده دادگاه حق رو به پدر داده بود. اونموقع وضع شهروز خیلی خوب شده بود مثل اینکه با یه سرمایه گذاری تونسته بود حسابی موفق بشه. به خاطر همین دادگاه حق رو به پدر داد چون تشخیص داده بود که شهروز امکانات مناسب تری رو میتونه برای بچه ش فراهم کنه.
اونروز ساناز با تمام وجود داشت برای پسرش گریه میکرد. حسابی بهش عادت کرده بود. برادرمون محمود یه دعوای درست حسابی با شهروز گرفته بود ولی اینا بازم باعث نشد که ساناز پسرش رو پس بگیره. خواهرم خیلی افسرده شده بود...همیشه شهروز رو نفرین میکرد. با پیدا شدن پدر ترانه فهمیدیم که هنوز بختش بسته نشده بود. ظاهر شدن کامران تو زندگی ساناز بهترین اتفاق زندگیش بود.ساناز هنوز جوونیشو داشت و میتونست یه همسر عالی باشه ولی یاد پسرش هیچوقت از ذهنش پاک نشد...موقعی که ساناز دوباره ازدواج کرد من امیر رو حامله بودم. بعد از ازدواج مادر و پدرت هم که تو اومدی و این باعث شد تا ساناز کم کم امیر حسین رو بتونه فراموش کنه.
وقتی حرف های خالم تموم شد قطره ی اشکی رو از گوشه ی چشمش پاک کرد و با ناباوری گفت: این واقعا باورنکردنیه که شما دوتا تو دنیای به این بزرگی عاشق هم شدین
به شادمهر نگاهی کرد وگفت: یعنی تو واقعا امیر حسینی؟
از روی ناراحتی آهی کشید با چشم های اشک آلود بلند شد و به اتاق رفت.از ناراحتی نفس کشیدن برام سخت شده بود. پس حقیقت داشت. اسم واقعی شادمهر ، امیر حسین بود...و اینکه اون برادر من بود! هردو تامون از یه مادر بودیم. شک خیلی بزرگی بود. تحملش برام سخت بود. سریع از روی مبل بلند شدم و به سمت در رفتم.
شادمهر صدام کرد: ترانه ؟!
با بغض به سمتش برگشتم و گفتم: به تنهایی نیاز دارم...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:14 ب.ظ
 
ارسال: #38
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
توی مسیر همه ی فکرم حرف هایی بود که خاله م زده بود. چند بار نزدیک بود تصادف کنم. فکر کنم سه چهارتا چراغ قرمز هم رد کردم. آخر سر هم ماشین رو یه گوشه نگه داشتم و سرم رو روی فرمون گذاشتم و آرام اشک ریختم.
اون شب از فکر و خیال خوابم نبرد. فرداییش دانشگاه نرفتم. حوصله ی هیج جا و هیچ کس رو نداشتم. روی تختم دراز کشیده بودم که صدای زنگ در بلند شد. با بیحوصلگی به سمت آیفون رفتم. محبوبه بود. در رو باز کردم و روی مبل نشستم. وقتی محبوبه داخل خونه اومد با دیدن قیافه ی من گفت: چرا اینقدر بهم ریخته ای؟..
بهش سلام کردم و گفتم که بشینه.
- یعنی میخوای بگی که از هیچی خبر نداری؟
محبوبه سرش روپایین انداخت و با ناراحتی گفت: راستش چرا، مامان همه چیز رو بهم گفت...
- تو میدونستی؟
محبوبه - نه منم تازه شنیدم...ببینم همونی که عروسی اومده بود...همون..
نذاشتم ادامه بده و سرم رو به منظور تایید تکون دادم.
محبوبه – الان حالت چطوره؟...تونستی قبول کنی؟
بغض بدی گرفته بودم. نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و بیرونش دادم. بدبختی تا کی؟..تازه داشت زندگی برام شیرین میشد که یه روز هم نگذشته ازبین رفت و مثل زهر تلخیش همه ی وجودم روگرفت.
محبوبه که دید دارم گریه میکنم، اومد کنارم نشست و منو بغل کرد ولی هیچ حرفی نزد. فکرکنم فهمید که هیچ راهی نمیتونه وجود داشته باشه تا من از این خواب بیدار بشم.

***

تا یه مدت تنهایی دانشگاه میرفتم. زیاد با مریم و یاسمین صحبت نمیکردم. اونا موضوع رو از زبون محبوبه فهمیده بودن چون من حتی از فکر کردن بهش هم بدم میومد چه برسه که بخوام تعریفش کنم. بعد از کلاس ها سریع میرفم خونه و شادمهر رو هم کم میدیدم. چند بار سعی کرد که باهام صحبت کنه ولی من قبول نمیکردم. دوست نداشتم شادمهر برادرم باشه..این موضوع خیلی برام سخت بود. روبه روی تلویزیون نشسته بودم و با بیحوصلگی داشتم فیلم تماشا میکردم. تقریبا خوابم گرفته بود که تلفن خونه به صدا دراومد. خاله افسانه م بود
- سلام خاله ، خوب هسین؟
خالم- مرسی عزیزم ، میخواستم حالت رو بپرسم...
با بیحالی گفتم: بد نیستم ، ممنون
خالم – ترانه... از اونوقع اصلا با امیر حسین صحبت کردی؟
چقدر این اسم برام غریبه بود.
با بغض گفتم: خاله لطفا بگین شادمهر...
بعد از لحظه ای مکث با ناراحتی گفت: ببخشید عزیزم...با شادمهر صحبت کردی؟
با همون بغض گفتم: نه...نمیتونم
خالم – ترانه ...راستش...من خیلی به داییت اصرار کردم..
- منظورتون چیه؟
خالم – ترانه تو واقعا دوسش داری؟
بغضم ترکید و شروع به گریه کردن کردم. با ناله گفتم: بیشتر از اونی که فکرشو بکنید
خالم – ترو خدا گریه نکن...ترانه جان...عزیزم..
خاله م هم داشت گریه ش میگرفت.
ادامه داد: فرداحتما بیا خونه ی داییت، حتما بیا..
دلیلش رو نپرسیدم و قبول کردم. حتما بازم میخواستن دلداریم بدن. دیگه بسته این دلسوزی های بی اندازه
داییم روبه روم نشسته بود ومن داشتم زمین رو نگاه میکردم. خاله افسانه با داییم فقط تو اتاق بودن. به بقیه گفتن که بیرون از اتاق سیما منتظر بمونن. با بیحوصلگی گفتم: اتفاقی افتاده؟
داییم خیلی ناراحت به نظر میومد و همش به خاله افسانه نگاه میکرد. خاله افسانه سرش رو پایین انداخت و به داییم اشاره کرد که زودتر حرفش رو بزنه. بالاخره داییم به حرف اومد: ترانه جان ، من شنیدم که تو شادمهر رو واقعا دوست داری...
آهی کشیدم و گفتم: بله، فکر میکنم همون عشق خواهر برادری باشه...
داییم مکثی کرد و گفت: نه اینطور نیست.
با تعجب سرم رو بلند کردم و تو چشم های داییم نگاه کردم.
- منظورتون چیه؟
داییم – باید حقیقتی رو بهت بگیم...ولی قبلش باید یه قولی بهمون بدی...
با تعجب گفتم:چه قولی؟
خاله م ادامه داد: اینکه اول خوب به حرف هامون گوش کنی و بعد قضاوت کنی
کمی ترسیده بودم. منظورشون رو متوجه نمیشدم.
- میشه زودتر برید سر اصل مطلب
داییم – وقی مادر و پدرت با هم ازدواج کردن با یکی از دوستان پدرت خیلی صمیمی بودن. پدرت و دوستش مثل دوتا برادر بودن. میدونی که پدرت تو بچگی مادر وپدرش رو از دست داده بود...این دوستش هم که اسمش سعید بود از دوستان پرورشگاهی پدرت بود...سعید برای تحصیل به خارج از کشور میره و همونجا با یه دختر خانم اینگیلیسی که هم دانشگاهیش بود ازدواج میکنه و بعد از تحصیلاتشون به ایران برمی گردن. مادرت با خانم سعید که اسم خارجیش جین بود خیلی صمیمی بود و یه جورایی از خواهر به هم نزدیک تر بودن. وقتی جین ایران اومده بود کم و بیش فارسی بلد بود و مسلمان شده بود. به خاطر همین دوست داشت که یه اسم فارسی هم داشته باشه....برای همین از همه خواست تا ترانه صداش کنن...
وقتی این اسم رو شنیدم نفسم گرفت. منظور داییم ازاین حرفا چی بود؟
خاله م ادامه داد: ترانه حامله شده بود ولی...سر زا از دنیا رفت. سعید خیلی افسرده شده بود چون عاشق زنش بود. اسم زنش رو روی بچه ش گذاشت. تصمیم گرفت که جسد زنش رو جایی که به دنیا اومده بود دفن کنه...درواقع این خواسته ی خود جین بود به خاطر همین بچه رو سپرد دست...
- صبر کنین...من دارم اشتباه میگم؟...یعنی میخواین بگین...اون دوتا مادر وپدر من هستن؟...
خاله م با ناراحتی گفت: داری درست میگی ترانه...اونا مادر و پدر واقعیت بودن...
خیلی گیج شده بودم. یعنی گذشته من اینقدر پیچیده بود و من خبر نداشتم . دستم رو انداختم لای موهام و با حالت عصبی گفتم: سعید...یعنی پدرم؟...سر اون چه بلایی اومد؟
داییم – هواپیمایی که پدرت داشت مادرت رو باهاش میبرد سقوط میکنه و همه کشته میشن...حتی یه مسافر هم از اون سقوط جون سالم به در نمیبره...
با بغض گفتم: یعنی جسدشون هم...
خاله م – هواپیما کاملا از بین رفته بود...هیچی ازش باقی نمونده بود...
سرم داشت گیج میرفت. از جام بلند شدم و گفتم باید برم جایی..
اما خودم هم نمیدونستم که دقیقا کجا قراره برم.
داییم سریع گفت: ترانه؟
سرجام ایستادم تا حرفش رو بزنه..
داییم – تو چشم های سبز مادرت رو داری...
خیسی اشکی که از چشمم جاری شد رو حس کردم. از اتاق خارج شدم و سریع بدون توجه به سوال های بقیه از خونه بیرون رفتم. تو ماشین نشسته بودم و بدون فکر رانندگی میکردم. نمیدونستم به کی باید پناه ببرم. اما مدتی نگذشت که مقصدم رو پیدا کردم.
جلوشون نشسته بودم و داشتم از بیرحمی زندگی گلایه میکردم. احساس کردم که زمین و زمان به من بدهکارن...
دستم رومحکم به زمین کوبیدم و به قبراشون نگاه کردم.
- بهم بگین...دقیقا از کی باید شکایت کنم؟... تو این زمان کوتاه خیلی چیزا روفهمیدم که انتظار داشتم شما ....وقتی که بودین بهم میگفتین... چرا هروقت ازتون میپرسیدم چشمام به کی رفته بهونه های الکی برام میاوردین؟...چرا نگفتین مادری داشتم که چشم های منو داشت؟...چرا نگفتین پدری داشتم که موقع برگردوندن مادرم به خاکش از دنیا رفت؟...فکر میکردین که اگه بفهمم ازتون بدم بیاد؟...شما که منو میشناختین!..من همیچین دختری نبودم!...خدایا از دست تو هم ناراحتم ...چرا باید دوبار مادر و پدرم رو از دست بدم؟...چرا زندگی من اینقدر پیچیده هست؟..ای خدا
از ته دلم داشتم گریه میکردم که سایه ی کسی رو کنارم دیدم. شادمهر بود ..فکر کنم خاله م بهش همه چیز رو گفته بود. کنارم نشست و با نگرانی داشت بهم نگاه میکرد. با دیدنش کمی آروم شده بودم. بهم لبخندی زد و درحالی که اشک چشماش رو پوشونده بود گفت: فکر کنم باید برات خیلی سخت باشه...طاقت بیار ترانه ،من همیشه کنارت میمونم...نمیذارم دیگه غصه بخوری...حالا میشه گریه نکنی؟
به خاطرش از گریه کردن دست کشیدم. هردوتامون به قبرها خیره شده بودیم.
شادمهر – میدونی سخترین چیز برای من تو این داستان چی بود؟
بهش نگاه کردم و گفتم: چی بود؟
شادمهر اشکی که از چشماش پایین اومد رو پاک کرد و گفت: اینکه چندین بار بالای قبر مادرم اومدم و چندین بار براش فاتحه خوندم در حالی که نمیدونستم کسی که این زیره کسی هست که به خاطرش از برف متنفر بودم.





چهارسال بعد

دستش تو دستم بود علاوه بر اون یه دست کوچیک دیگه هم توی دست دیگم بود که آروم و قرار نداشت. دستش رو تکون دادم و به دختر بچه ای که کنارمون بالا و پایین میپرید با لبخند اشاره کردم. خندید و به سمتش رفت و اونو در آغوش گرفت. بوسیدش و بهش گفت: آخه تو چرا اینقدر شیطونی میکنی ناناز بابا؟
با شیطنت بچگانه گفت: بابایی اسمم ناناز نیستش..سانازه
ساناز رو از دست شادمهر گرفتم و گفتم: دخملم راست میگه...دفعه ی آخرت باشه بهش میگی ناناز
شادمهر – دخملت باید بدونه ناناز یعنی خیلی ناز
- این دیگه تیکه کلام همه تون شده عاملشم مریم خانمه!
ساناز خودش رو تو بغلم تکون داد و گفت: چرا نرسیدیم؟...ساناز خسته شده...
شادمهر – اوناهاش بابایی...
بالای قبر مامان و بابا رسیدیم. ساناز رو پایین گذاشتم و گفتم: آخه نیست من تو بغل تو بودم واسه همین خسته شدی نه دخترم؟
ساناز خنده ای کرد و کنار قبر مامان بزرگ و بابا بزرگش رفت. با شادمهر جلوی قبرشون نشستیم و فاتحه ای خوندیم. گلایی که براشون خریده بودیم رو روی قبرشون گذاشتیم.
- ساناز...اون گلای مریم رو نچین...مامان بزرگ ناراحت میشه آ
شادمهر به من لبخندی زد و گفت: بزار یدونه بچینه...چی میشه مگه؟
و بعد دستش رو دور شونم انداخت و گفت: میدونی ترانه ، هیچ فکر نمیکردم پدرم بد از اون کاری که با مادرم کرد هنوز هم اونو فراموش نکرده باشه...هرپنجشنبه میاد و بهش سر میزنه...
- پدرت قدر مادرت رو ندونست...الانم عذاب وجدانه که اذیتش میکنه
شادمهر آهی کشید و گفت: حق با تویه
به ساناز نگاه کردم که داشت با انگشت دستش دوبیت شعری که روی سنگ قبر مامان بابا نوشته شده بود رو دنبال میکرد.
- راستی میدونی مریم بهم چی گفت؟...سپهر چیزی بهت نگفته؟
شادمهر با تعجب سرش رو تکون داد و گفت: نه حرفی نزده!..چی شده؟
خنده ای کردم و گفتم: میگه سپهر گفته ساناز رو باید از الان عقد پسرشون بکنیم!
شادمهر با تعجب گفت: آرش؟!..من عمرا دختر نازنینم رو به پسر اونا بدم!...از دیوار راست بالا میره اون بچه!
- وقتی اون دو تا مادر وپدرش باشن توقع داشتی از دیوار راست بالا نره؟!
شادمهر خنده ای کرد و به ساناز گفت: دختر بابا..بیا بغل بابا
ساناز فوری از جلوی قبر مادربزرگش بلند شد و به سمت آغوش پدرش رفت. شادمهر سرش رو بوسید و گفت: همیشه از برف بدم میومد...چون فکر میکردم مادرم تو یه روز برفی از دنیا رفته...ولی نمیدونسم درواقع پدرم باید از برف بدش بیاد. چون مادرم، پدرم رو تو یه روز برفی ترک کرده بود...ترانه بهم قول بده هیچوقت منو ترک نمیکنی؟
سرمو گذاشتم روی شونه ش و گفتم: مگه دیوونه م؟...من زندگیم رو دوست دارم. فرشته ی زندگی من پیشم باشه و من بزارمشو برم؟



پایان
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:15 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان