فرشته نجات من - صفحه 3 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

فرشته نجات من
زمان کنونی: 13-09-1395،01:16 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 38
بازدید: 1648

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: فرشته نجات من
ارسال: #21
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شادمهر- آره دیگه
یاسمین – اگه هیچکدوم قبول نکردن چی؟
شادمهر – اونا مغرورتر از این حرفا هستن. الان میریم بهشون میگیم که چیکار باید بکنن. اونا هم اگه قبول نکنن پس باید از هم معذرت خواهی بکنن و بهتر
- پس بریم
هر سه تا به سمت مریم و سپهر برگشتیم. هر کدوم یک طرف کلاس مشغول وقت گذرانی بودن. وقتی صداشون کردیم به سمت ما برگشتن و پیش ما اومدن.
مریم – خب؟!
شادمهر – اول از همه بگید ببینم خانما کلاس دارین؟
یاسمین – آره، ساعت 4 کلاس داریم.
شادمهر – باشه پس بعد از کلاس میتونین دیرتر برید خونه؟
- آره مشکلی نیست
یاسمین – باشه
مریم هم با بیحوصلگی موافقت کرد.
شادمهر – قبل از اینکه برید میخوام مسابقه رو بهتون بگم که از چه قراره، صبر کنید. بهتره برای هیجان انگیز شدنش همون موقع بفهمید.
مریم – یعنی چی؟ از کجا معلوم شما به دوست جونت نگی؟
سپهر – شادمهر به من بگه؟ صد سال. من اونو میشناسم.
مریم – خوب فیلم بازی میکنی
سپهر – چی؟
شادمهر – شما به من اعتماد داشته باشید.
سپهر – از کجا معلوم دوستای خودت بهت چیزی نگن؟
مریم – اونا بدتر از دوست تو
شادمهر – خب پس حرفی نمیمونه
سپهر – لحظه شماری میکنم برای شنیدن معذرت خواهی
مریم – چه حس مشابهی
شادمهر – جلوی ساختمون بعد از کلاستون منتظریم.
- باشه، ما دیگه میریم.
سه نفری از کلاس خارج شدیم و به سمت کلاس اون ساعتمون حرکت کردیم.
یاسمین – وای چه خوشی بگذره...
مریم – بچه ها دوست دارید براتون بستنی بخرم؟
یاسمین با شک به مریم نگاه کرد و گفت: هان؟!
مریم – خب شما بگید دوست دارین چیکار براتون بکنم؟
- رشوه تو روز روشن؟
مریم – نه بابا، برای سرگرمی
یاسمین – آره جون عمت
مریم – پررو شدی آ؟ اصن بیخیال
منو یاسمین به هم نگاه کردیم و حسابی داشتیم تو دلمون به مریم میخندیدیم. سر کلاس بودیم اما من اصلا حواسم به درس نبود. همش داشتم مریم رو وقتی که گربه ،وای گربه! اون حتی نمیتونه به گربه نگاه کنه. معلوم نیست که شادمهر چه فکری تو سرش داره. بعد از مدتی طاقت فرسا کلاس تموم شد و ما سریع از کلاس خارج شدیم. اما انگار مریم هیچ علاقه ای نداشت که زودتر از کلاس خارج بشه و همش بهانه های الکی میاورد. مثلا میگفت با استاد کار داره یا اینکه یه جزوه ای رو باید از یکی از بچه ها بگیره. با هر زوری بود مریم رو راضی به رفتن کردیم و از ساختمان خارج شدیم. قیافه ی مریم دیدنی بود. معلوم بود که حسابی استرس داره.
داشتم به اطراف نگاه میکردم تا شاید اثری از پسرا پیدا کنم. که یکدفعه کسی از پشت سر ما رو صدا کرد.
- سلام
شادمهر و سپهر پشت سر ما بودن. به سمتشون برگشتیم.
شادمهر – چرا اینقدر طول کشید؟
- راستش مر..
تا خواستم مریم رو بهونه کنم یکدفعه درد شدیدی رو توی کمرم حس کردم. زیر لب طوری که بقیه نشنوند با حرص به مریم گفتم: ای بترکی، قطع نخاع شدم
مریم هم در حالی که مصنوعی داشت میخندید گفت: برای لال کردت خوب چیزی هست.
شادمهر گفت: چیزی شده؟!
- نه یه لحظه کمرم گرفت
سپهر درحالی که لبخند شیطانی ای داشت میزد گفت: شایدم یه نفر براتون گرفتش
- بله؟ نه بابا، چی داشتیم میگفتیم؟
شادمهر – اینکه چرا دیر کردین؟
یاسمین – کلاس کمی طول کشید دیگه. بیخیال
و زیر لب به مریم گفت: کمی حفظ آبرو کنی بد نیست آ دختره
مریم – خب بریم دیگه. کجا باید بریم حالا؟
سپهر- کمیسر شادمهر کجا باید بریم؟
شادمهر با حالت با نمکی گفت:یه جای خوب
و لبخند شیطانی ای زد.
مریم – بعله
سپهر – میترسی؟
مریم – نخیر
شادمهر – بریم دیگه. با ماشین من میریم.
به سمت ماشین شادمهر حرکت کردیم.
داخل ماشین نشسته بودیم و من داشتم به اینکه چی تو ذهن شادمهر میگذره فکر میکردم. در این میان یکدفعه شادمهر خطاب به سپهر گفت: اول بریم پیش سعید باهاش کار دارم.
سپهر با تعجب گفت: سعید؟ چیکارش داری؟ مو میخوای کوتاه کنی؟
شادمهر – شاید
سپهر- الان وقت گیر آوردی؟
با این حرف سپهر فهمیدم قضیه چیه. چقدر باید قیافه ی سپهر دیدنی باشه وقتی بفهمه اونی که قراره موهاش کوتاه بشه خودش هست. وقتی به آرایشگاهی که دوست شادمهر آرایشگرش بود رسیدیم گفت که پیاده بشیم.
مریم با تعجب گفت: ما هم بیایم؟!
شادمره – آره با دوستم هماهنگ کردم. مشتری ای نداره.
- خب ما که نمیتونیم بیایم !
شادمهر – باید بیاید. نگران نباشید بابا
یاسمین – بچه ها بیاین بریم دیگه
با تعجب به یاسمین نگاه کردم. یاسمین گفت: دیگه تا الان به آقای خسروی اعتماد نکردی؟
سپهر – اینا رو چرا میاری آخه ؟ اینم جزئی از نقشه هست؟
شادمهر- شاید...
بالاخره راضی شدم و وارد مغازه شدیم. دوست شادمهر به استقبالمون اومد و به گرمی احوال پرسی کرد. ما سه تا روی صندلی نشستیم و من خیلی هیجان زده بودم.
سپهر – اصلا از نگاه هات خوشم نمیاد شادمهر!
شادمهر – من خیلی عادی دارم نگاهت میکنم عزیزم؟ توهم زدی.
سعید دوست شادمهر که مشغول آماده کردن وسایل بود به سمت اون دو نفر برگشت و گفت: خب من آمادم
شادمهر به سپهر نگاه کرد و گفت: با تویه
شادمهر با تعجب سرش رو تکون داد و گفت: اینطور فکر نمیکنم !
سپهر با حالتی گنگ داشت به شادمهر نگاه میکرد.
سپهر – یعنی چی؟مگه تو نمیخوای موهاتو کوتاه کنی؟
شادمهر باز با تعجب گفت: من؟!
خیلی خوب داشت نقشه اش رو عملی میکرد. کم کم سپهر داشت ذهن شادمهر رو میخوند. یکدفعه خنده ی بلندی کرد و گفت: صبر کن ببینم! نکنه جزو مسابقه هست؟ نکنه من باید برای این مسابقه موهام رو کوتاه بکنم !
در این میان صدای مریم دراومد.
مریم – یعنی چی؟ اینم شد مسابقه؟ تو از کوتاهی موهات میترسی؟
سپهر – هه، نه!
مریم – این تقلبه !
شادمهر – جوجه رو آخر پاییز میشمارن. برو عزیزم. برو سعید منتظرته
سپهر – مرا باکی نیست رفیق ،فکر میکردم من رو بهتر ازاینا میشناسی!
شادمهر – می بینیم
سپهر پوزخندی زد و روی صندلی نشست و سعید پارچه ای دور گردنش بست و سپهر رو آماده کرد. سپهر خیلی خوش حال بود و داشت سوت میزد که برای یه لحظه صدای سوت زدنش قطع شد.
سپهر – صبر کن. این چیه؟
سعید – خب دستگاه برای تراشیدن موی جناب عالی
سپهر – چی؟!
شادمهر – مشکلی داری؟
سپهر – شادمهر؟!
شادمهر – سپهر
و داشت میخندید. سپهر یک دفعه از روی صندلی بلند شد و با خشم به سمت شادمهر رفت. در حالی که با خشم بهش نگاه میکرد گفت: داشتیم؟
شادمهر – چی رو؟ اوا اگه داشتیم که نمیگفتم برو بخر!
همه ی ما داشتیم با صدای بلند می خندیدیم. سپهر با خشم پارچه رو از دور گردنش دراورد و گفت: محاله
شادمهر – خب مریم خانم بیاید اینجا. سپهر آماده هست که معذرت بخواد
سپهر – اینم محاله
شادمهر – مریم خانم محاله؟
مریم – نخیر، شما باید معذرت خواهی بکنی آقا جون. چی فکر کردی؟ واسه من محاله محاله راه انداختی؟
سپهر داشت دندون هاش رو روی هم میفشرد و حسابی عصبی بود.
مریم – منتظرم
سپهر در حالی که از خشم قرمز شده بود گفت: دوست دارم سر تو قیافت رو ببینم. دست از سرت برنمیدارم.
مریم – یه جوری میگی انگار من این نقشه رو کشیده بودم!
سپهر با خشم از مریم چشم برداشت و به آرامی به سمت صندلی رفت. آنقدر عصبانی بود که به سعید گفت: حساب تو هم میرسم.
سعید – سپهر جان ریلکس ریلکس ریلکس تر.من فقط یه وسیله هستم. باور کن
سپهر – برو بابا حال نداریم.
شادمهر – خودت خواستی شازده. اینو یاد باشه.
سپهر از خشم دیگه جوابی نمیداد فقط گفت که زودتر تمومش کنید و ما هم خیلی مشتاق داشتیم نگاه میکردیم . حتما براش خیلی سخت بود چون موهای *** و بلندش رو ظاهرا خیلی دوست داشت. همه داشتیم توی دلمون به قیافه ی سپهر می خندیدیم. سپهر چشماش رو بسته بود و اصلا نگاه نمیکرد. وقتی سعید دستگاه رو روشن کرد کاملا لرزشی که توی بدنش به وجود اومد رو دیدم. بیچاره! برای یه لحظه خیلی دلم براش سوخت.
بالاخره کار سعید تموم شد و سپهرکاملا کچل شده بود. مریم حسابی داشت بهش میخندید.
مریم – امیدوارم غم آخرت باشه
سپهر – تو یکی حرف نزن که یه دفعه دیدی کنترلم رو از دست دادم آ
مریم – مثلا چیکار میکینی؟
سپهر – تو رو هم کچل میکنم
مریم – نه بابا تو جرئت داری به من دست بزن.
سپهر – حالا نوبت تویه
مریم خنده ای کرد و گفت: اگه منم بردم چی میشه شادمهر خان؟
شادمهر – مرحله ی بعدی میریم.
سپهر – بازم مرحله ای شد که!
شادمهر – چاره ی دیگه ای نداریم. یا هر دوتاتون از هم معذرت میخواین یا اینکه میریم مراحل بعدی
مریم – محاله
سپهر – محاله..
و با خشم به همدیگه نگاه کردن...
شادمهر – خب پس همینجا برای مریم خانم هم مسابقه رو اجرا میکنیم.
مریم – منم باید کچل کنم؟ ترانه واقعا خنگی!
- هنوز مشخص نشده که.چی میگی آخه؟
شادمهر – سعید جان زحمتش رو میکشی
مریم داشت با تعجب به سعید که وارد اتاق دیگه ای شد نگاه میکرد. بعد از چند لحظه سعید با یه سبد که روش پوشونده شده بود وارد شد.
مریم داشت با تعجب به اون سبد نگاه میکرد. اما من و یاسمین به خوبی میدونستیم که داخل اون سبد چی هست. سعید سبد رو پایین گذاشت و در اون لحظه که همه داشتیم به سبد نگاه میکدیم شادمهر گفت: خب شما باید چیزی که داخل سبد هست رو فقط توی دستت بگیری.
سپهر – بفرما. خداییش این عدالته؟
شادمهر- گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی
سپهر- تو هم که هی ضرب المثل تحویل ما میدی!
شادمهر – خب ،شروع کنید
مریم با تردید به سمت سبد رفت و خیلی آرام پارچه رو از روی سبد برداشت . اون چیزی که انتظار داشتم اتفاق افتاد. مریم جیغ بلندی کشید و از آرایشگاه بیرون رفت. همه با چشم های گرد داشتیم به مسیر خارج شدن مریم نگاه میکردیم.
سپهر – این چی میگه؟ از گربه میترسه؟
- گفتم که تا حد مرگ
داشتم به سمت در میرفتم تا دنبال مریم برم که اون رو لای در دیدم که پیداش شده بود و داشت با ترس داخل رو نگاه میکرد.
- مریم حالت خوبه؟
مریم – به حسابت میرسم ترانه. همش زیر سر تویه
- بابا بیا، ترس نداره. امتحان کن
و به سمت گربه ای که به طوسی میزد رفتم و اونو بغل کردم.
- ببین چقدر نازه
سپهر – این تقلبه. داری تحریکش میکنی!!
با تعجب به سپهر نگاه کردم و گفتم: چی؟!
سپهر – بذار خودش وارد عمل بشه
- خب بیا
گربه رو ول کردم داخل سبد و پیش یاسمین نشستم.
شادمهر – بیا داخل. باید سعی کنی وگرنه میبازی آ
مریم داشت میلرزید.
- مریم تو میتونی. بیا
سپهر – گفتم ساکت
مریم با ترس و لرز وارد آرایشگاه شد و خیلی آرام داشت به سمت سبد میرفت. تقریبا وسط راه بود که گفت: من نمیتونم.
در اون لحظه بود که سپهر هورای بلندی کشید.
سپهر – ایول میدونستم که کچل شدنم ارزش داشت.
مریم با خشم نگاهی بهش کرد.
شادمهر – پس متاسفانه میبازی
مریم – این عادلانه نیست.
شادمهر – باور کنید کچل شدن برای سپهر هم خیلی سخت بود.
مریم خیلی داشت حرص میخورد و یکدفعه گفت: اصلا حالا که اینطوره منم میتونم.
و به سمت گربه رفت و خم شد. داشت دستش رو دراز میکرد که گربه رو بگیره و همه ی ما هم نفس هامون رو کاملا حبس کرده بودیم و داشتیم به دست های مریم نگاه میکردیم. سکوت سنگینی ایجاد شده بود. میتونم بگم که دست های مریم کاملا میلرزید. فقط کمی دیگه مونده بود گربه رو بگیره که یکدفعه صدای جیغ های پشت سر هم مریم همانا و فرار کردن دوباره اش از آرایشگاه همانا
برای یه لحظه هنوز اون سکوت بعد از فرار مریم وجود داشت. که یکدفعه با بلند شدن صدای خنده ی سپهر همه شروع به خندیدن کردن.
- مریم نمیتونه. واقعا نمیتونه.همین که نگاهش هم کرد خیلی بود
شادمهر – پس گربه رو میبریم. برو بگو بیاد ترانه
وقتی اسمم رو از زبونش شنیدم یه لحظه همه احساسی که به شادمهر داشتم یادم اومد. اونقدر با مریم و سپهر مشغول بودیم که به طور کل فراموش کرده بودم کل روز رو با کی داشتم میگذروندم. ضربانم کمی بالا رفت. سریع از اونجا خارج شدم و به دنبال مریم گشتم. کنار ماشین ایستاده بود و داشت با کوبیدن پاهاش روی زمین حرصش رو خالی میکرد.
- مریم آروم باش، مسابقه برد و باخت داره دیگه
مریم – برو بابا حال نداریم.
- بچه ها منتظرن
چون میدونستم مریم الانه که بهم حمله کنه سریع از او دور شدم و به سمت آرایشگاه حرکت کردم. همه وقتی من رو دیدن شبیه علامت سوالِ سوالی بودن که مریم کجاست.
- الان میاد.
سپهر – حتم دارم داره خودشو آماده میکنه که دقیقا چجوری کلمه ی معذرت خواهی رو بگه
در همون لحظه مریم وارد شد. اول اطراف رو به خوبی نگاه کرد تا که ببینه اثری از گربه هست یا نه. وقتی مطمئن شد به شادمهر نگاه کرد و گفت: خب؟
شادمهر – متاسفانه باختین و...
مریم – باقی رو نمیخواد بگی
به سمت سپهر برگشت و گفت: مسواک گرون شده آ. ببندی بد نیست
سپهر – من خودم تو کار مسواکم. شما خودشو نگران نکن.
مریم – زمین رو نگاه کن.
سپهر – چی؟
مریم – تو چشمام نگاه نکن. نمیتونم بگم.
سپهر- الان تو نیستی که باید قانون بذاری آ
شادمهر- پایین رو نگاه کن
سپهر – نمیخوام! باید تو چشمام نگاه کنه و بگه. همین! وگرنه من راضی نمیشم.
مریم – خیلی خب بابا
همه به دهان مریم چشم دوخته بودیم. باورش خیلی برام سخت بود که مریم شکست رو پذیرفته باشه و از یه طرفی میترسدم که بازم مثل اوندفعه بخواد تلافی ای سر سپهر در بیاره و روز از نو و روزی از نو
مریم به تته پته افتاه بود و صداش خیلی پایین بود.
خیلی با صدای پایینی سریع گفت: معذرت میخوا..
سپهر – چی؟ نشنیدم؟
مریم – معذر..می..
سپهر – چی؟
مریم با عصبانیت یکدفعه داد کشید: معذرت میخوام
و سریع از آرایشگاه بیرون رفت.
جند لحظه بعد از بیرون رفتن مریم صدای خنده ی همه بلند شد. من که به شدت تلاش کردم تا جلوی خودم رو بگیرم اما طاقت نیاوردم و از همه بلندتر خندیدم.
چند دقیقه ای خندیدیم تا اینکه صدای یاسمین دراومد.
یاسمین – فکر کنم ناراحت شد!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: آخه تو که این مدت باهاش دوست بودی هنوز نشناختیش؟
سپهر – خب یکی از شرط های مسابقه بود و خودش قبول کرد! حق ناراحت شدن نداره
یاسمین – بهتره یکی بره ببینه حالش خوبه یا نه
- نه دیگه همه با هم بریم ، دیگه وقت رفتنه نه؟
و به شادمهر نگاه کردم. شادمهر سرش رو تکون داد و گفت: آره راست میگی
به سمت سعید برگشت و گفت: خب سعید جان ما دیگه میریم. ببخشید بهت خیلی زحمت دادیم.
سعید – اتفاقا خیلی خوش گذشت.
سپهر - بذار، من بعدا چشماتو در میارم. کچل کردن من برات جالب بود؟ پسره ی پررو
سعید – ایول میخواستم همینو بگم.از آرزوهام بود که تو رو کچل کنم.
سپهر- باشه دیگه، دارم برات. اگه تو با قیچی کچل میکنی منم روش خومدو برای کچل کردنت دارم.
سعید – به من چه؟ پیشنهاد شادمهر بود!
سپهر نگاه خشمگینی به شادمهر انداخت و گفت: شادمهر که کارش از کچل شدنم گذشته.شادی جون تو داری به مرحله ی شتافتن به دیار باقی نزدیک میشی گل پسر
شدمره – به جون تو همه ی بدنم در حال لرزیدنه. دیدی گوشی چجوری ویبره میره؟ همونجوری
و خنده ی تمسخر آمیزی کرد. سپهر هم برای تنبیه به سمت شادمهر حمله کرد ولی شادمهر خداحافظی سریعی از سعید کرد و با داد و فریاد از آرایشگاه خارج شد. در همون حال هم سپهر اونو دنبال کرد و از مغازه بیرون رفت. من و یاسی هم بعد از خداحافظی سریع از سعید به دنبال اون دو نفر رفتیم.
همین طور که داشتیم به دنبال اونها که هنوز در حال دنبال کردن هم بودن میرفتیم به یاسی گفتم: می گم آ،این مردم خیلی بدجور دارن نگاه میکنن.نه یاسی؟
یاسمین – آره! چرا؟
- اگه دقت کنی همین الان از یه آرایشگاه پسرانه بیرون اومدیم.اون دو تا منگل هم مثل بچه ها دارن داد و بیداد میکنن. انتظار داری بد نگاه نکنن؟
یاسمین – راست میگی آ اصلا حواسم نبود که داخل یه آرایشگاه پسرونه هستیم. الان دارن به چی فکر میکنن؟
- نگاه نکن دیوونه!...نمیدونم..میتونیم بریم ازشون بپرسیم. دوربینو آماده کن منم با میکروفون میرم گزارش بگیرم. میتونیم به صورت زنده هم پخش کنیم کل ملت بفهمن چطوره؟
یاسمین در حالی که میخندید گفت: وای چه سوژه ای بشه ولی!
- حالا این هیچی اون دو بار فرار کردن های مریم رو چی میگی؟ فکر کن داری از جلوی یه آرایشگاه پسرانه رد میشی یه دفعه میبینی یه دختر با داد و بیداد از اونجا بیرون میاد.
یاسمین در حالی که میخندید گفت: عجب صحنه ای ترانه.
- حالا کجا هست این مرمر؟
یاسمین – حتما رفته طرف ماشین، همونجایی که اون دو تا خل رفتن
- بریم دیگه
وقتی طرف ماشین رفتیم خبری از مریم نبود و شادمهر و سپهر هم نبودن. با تعجب به یاسمین گفتم: یعنی چی؟ الان اینجا بودن که!
یاسمین – آره! کجا رفتن؟
در همین موقع صدای سرفه ای از پشت سرمون شنیدیم و وقتی برگشتیم مریم رو دیدیم.
مریم – خوش میگذره؟
- جای شما خالی
مریم – ناراحت نباش الان پرش میکنم. بریم دیگه
یاسمین – کجا؟!
مریم – 13 به در! خونه دیگه!
- حالت خوبه مریم؟ فشار اینات که سرجاشه نه؟
مریم – برای چی باید سر جاش نباشه؟
یاسمین – به خاطر شک وارده
مریم – برو بابا. فقط زود بریم ، نمیخوام ریخت اون هوایی رو ببینم..
- کی رو؟ هوایی؟
مریم – بله ، همون که کل اسمش هوایی هس
یاسمین – منظورت آسمونی هست دیگه!
مریم – دیدم خیلی شاعرانه هست.گفتم هوایی. ایش آسمونی! چقدر هم بهش میاد
- مریم خانم فکر نمیکنم هوا با آسمون یه معنی رو داشته باشه!
سپهر و شادمهر از اونور ماشین پیداشون شد. با تعجب گفتم: شما تمام این مدت اینجا بودید؟
شادمهر قیافه اش رو کج کرد و گفت: یعنی واقعا متوجه نشدی؟
سپهر – این همه ماشین داشت تکون میخورد متوجه نشدید؟
یاسمین – نه! اونجا چیکار داشتید میکردید؟
شادمهر – داشتیم پنچر گیری میکردیم، باد لاستیک خالی شده بود
هرسه نفر ما یکدفعه کپ کردیم و من داشتم حرفایی رو که با بچه ها زدیم مرور میکردم که نکنه سوتی ای چیزی جلوی این دو نفر داده باشیم.
مریم – صداتون که در نیومد. یه سوتی چیزی میزدین ! شاید داشتیم این پشت یکی رو میکشتیم.
سپهر – خب اگه صدام در میومد منم نفله میکردی!
مریم – تو که همینجوریشم نفله ای
سپهر – الان تیکه انداختی؟
مریم – نه عزیزم ازت تعریف کردم.
- از این تعریف فحشی های مریم بود.
شادمهر – چطوره که بریم؟
مریم – آره ، بچه ها بریم.
شادمهر – کجا؟!
مریم – نمیدونم! شاید جایی به اسم خونه!
شادمره – منظورم این بود که من میرسونمتون دیگه!
مریم – نه دیگه راهمون جدا میشه، ممنون
- مریم راست میگه ، ما خودمون میریم.
سپهر – بذار خودشون برن، شاید بعضیا اذیت مشن ریخت من رو ببینن
مریم – ببینم این دوستتون به مادرش رفته یا پدرش که اینقدر باهوشه؟
شادمهر – شاید به من
سپهر – من ذاتا" باهوشم دختر جون. چشم بصیرت میخواست تا این موضوع رو کشف کنی...
- خب دیگه بسته ، جدا"حوصله ی مراحل بعدی این مسابقه رو ندارم. خداحافظ
و دست اون دو تا رو کشیدم و از ماشین دور شدیم. حتی اجازه ندادم که اون دو تا جواب خداحافظی رو بدن.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:10 ب.ظ
 
ارسال: #22
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مریم با حرص گفت: فکر کنم دستم داره درمیاد!..میشه ول کنی؟
یاسمین – آره ترانه ...باور کن ما هم داریم باهات میایم!
دستشون رو ول کردم و گفتم: اگه مریم رو نمیکشیدم تا فردا با اون پسره کل کل میکرد...بعدش هم خدا بزرگ بود که چند تا معذرت خواهی به هم بدهکار میشدن
مریم – نمیدونم چرا وقتی میبینمشون حس جواب دادنم بدجوری میاد.
یاسمین – فکر نکنم فقط با اون اینطوری باشی! در همه حالت تو جیغ جیغو هستی
مریم – دوست دارم...
- سس بزن بخور
مریم – چی رو؟
- همونی که دوست داری
مریم – بامزه شدی عزیزم
و آروم زیر گوشم گفت: امروز به تو یکی حسابی خوش گذشت نه؟
- برو بمیر بابا
داشتم تلویزیون نگاه میکردم. حسابی حوصلم سر رفته بود. امروز خیلی خوش گذشته بود . مدام داشتم به امروز غروب فکر میکردم. چقدر سرگرم شدیم واقعا...
کانال های تلویزیون رو یکی یکی میزدم ولی هیچ جا هیچی نداشت. تلویزیون رو خاموش کردم و به سمت آشپزخونه رفتم تا چیزی بخورم.
از طرفی اعصابم خیلی خرد بود چون فردا کلاس نداشتم. یه جورایی دانشگاه برام شده بود سرگرمی... توی این مدت خیلی تنبل شده بودم و اصلا درس نمیخوندم. عذاب وجدان بدی گرفته بودم و حس میکردم که قراره کلا" امسال همه ی درسام رو بیفتم. به خاطر همین کمی پای درس هام نشستم. با فکر اینکه مادر و پدرم تا دو روز دیگه خونه هستن خیلی خوش حال بودم. دلم حسابی براشون تنگ شده بود.
***
- دیگه داری میری رو اعصابم آ مریم!
مریم – منو باش به خاطر اینکه تنهایی اومدم پیشت دختره ی بی ذوق!
- حوصله ندارم ...
مریم – چرا؟
- دوست داشتم الان دانشگاه بودیم...
مریم – بازم داری مثل قبل میشی آ
- یعنی چی؟
مریم – من که میدونم برای چی دوست داری بری دانشگاه ...نگو به خاطر کسب علم اینقدر مشتاقی؟
تا دیدم باز میخواد موضوع شادمهر رو شروع کنه سریع بحث رو عوض کردم و گفتم: یاسی کجاست؟
مریم – همونجایی که دوست داری باشی...
- امروز کلاس داره؟
مریم – بله ، نمیدونستی واقعا؟
لبخندی شیطانی ای زدم و گفتم: دلم خیلی براش تنگ شده
چشمای مریم گرد شد و با تعجب گقت: اه گفتی آ!! آخرین بار کی بود دیدیمش؟!...بذار فکر کنم. آهان دیروز!
و نگاه خشمگینی به من کرد و گفت: نگو در مدت کمتر از 24 ساعت دلت برای دوستت تنگ شده...اونم کسی که هر روز داری میبینیش!
خودم رو به اون راه زدم و گفتم: آره، نمیدونم چرا!
مریم چشماش رو ریز کرد و گفت: بازم همون حس دو گوش مخملی داشتن من بهت دست داده عزیزم؟
با تعجب به بالای سر مریم نگاه کردم و گفتم:ای بابا! این یکی کی اتفاق افتاد؟
با گفتن این حرف، من شدم جری و مریم شد تام و مثل موش و گربه به جون هم افتادیم و دنبال هم میکردیم.
با صدای بلند گفتم: بابا حوصلم سررفته دیوونه، میخوام برم بیرون. اصلا دانشگاه نریم....بریم بیرون؟
مریم – یعنی میخوای بگی دلیل دیگه ای نداشت؟
لبخند کشداری زدم ودر حالی که سرم رو تکون میدادم گفتم: نه!
مریم – آره جون تو
داخل تاکسی نشسته بودیم. من داشتم بیرون رو نگاه میکردم و حسابی فکرم مشغول بود که مریم ضربه ای به من زد. به سمتش بگشتم.
مریم – کجا قراره بریم؟
- نمیدونم، بریم خرید؟
مریم – نه ، تو که میدونی از خرید بدم میاد!
- پس بریم کوه؟
مریم – بازم زده به سرت؟...الان ساعت چنده؟
- خب یازده
مریم – معمولا چه ساعتی میرن کوه؟!
- بیخیال بابا...راستی مگه چند روز دیگه تولد داداشت نیست؟ بریم براش کادو بگیریم؟
مریم – راست میگی آ! خوب شد یادم انداختی. این پسر اینقدر پررو هست. بگو چیکار کرده؟
- چی کار؟
مریم – یه تقویم از این ماه برای خودش نوشته . دورِ روزِ تولدش یه دایره ی قرمز کشیده و هر روز که بهش نزدیک میشه یه ضربدر میزنه . بگو کجا آویزون کرده؟
- کجا؟!
مریم – بالای تخت من!
در حالی که میخندیدم گفتم: داداشت اینقدر باحال بود من خبرنداشتم...
مریم – بچه مثلا خیر سرش رفته بود خارج تحصیل کرده بشه. بدتر زده به سرش. معلوم نیست اونجا چه بلایی سرش آوردن!
- آخه وقتی تو خواهرش هستی...از اون چه توقعی باید داشت. جفت هم هستین...
مریم – بامزه ، تصمیم گرفتم چیزی براش نخرم... همچین ضایع بشه
- گناه داره...بعد چهار سال برگشته ایران!
مریم – خب که چی؟
- میگم براش ساعت بگیر...
مریم ابروش رو بالا داد و گفت: نچ، زیادیش هست.
- چرا؟
مریم – پررو میشه بفهمه براش ساعت گرفتم.
- بعد چند سال یه هدیه ی درست حسابی باید براش بگیری
مریم – نه نمیخوام
با حرص به سمت پنجره برگشتم و گفتم: نگیر خب ، منت باید بکشم بره برای تولد داداشش کادو بخره
مریم – حالا ناراحت نشو میریم ساعتای دست فروش ها رو یه نگاهی میکنیم.
- از تو غیر ازاین انتظار نمیره که!
مریم – مگه من چطوری هستم؟
- هیچطوری عزیزم
با مریم داشتیم مغازه ها رو نگاه میکردیم که یکدفعه چشمم به یک ساعت فروشی افتاد. دست مریم رو گرفتم و اون رو به سمت ساعت فروشی کشوندم.
- ببین ساعتای مردانه ی قشنگی داره
مریم – من اصلا نمیفهمم! تو چرا اینقدر دوست داری که من براش ساعت بخرم؟
- آخه من همیشه دوست داشتم که یه داداش داشته باشم و روز تولدش براش ساعت بخرم
مریم قیافه اش رو مهربون کرد و به حالت مسخره گفت: اوخی ، تحت تاثیر قرار گرفتم...مسخره
قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم و گفتم: میل خودته ، دوس نداری نگیر
مریم – خیل خب بابا حالا بریم ببینیم چی داره
با هم به داخل مغازه رفتیم. مغازه ی نسبتا بزرگی بود و ساعت های قشنگی داشت.
- مریم میشه برای منم بخری؟!
مریم – پس بگو چه نیت شومی داشتی.
مشغول نگاه کردن ساعت ها بودیم که از پشت سر صدای آشنایی به گوشم خورد. خیلی آهسته به طوری که مریم متوجه نشه به پشت نگاهی انداختم و فهمیدم که حدسم درست بود. فورا به سمت مریم برگشتم و ساعتی رو به مریم نشان دادم و گفتم: این خیلی قشنگه ، همین رو بگیر
مریم در حال بررسی ساعت بود و داشت امتحانش میکرد و من در این حین همش حواسم به پشت سرمون بود.
- عجله کن دیگه! چرا معطلی؟
مریم – واقعا به نظرت این به دستش میاد؟
یکدفعه صدایی از اونطرف مریم گفت: شاید، بستگی به فرم دستش هم داره
هر دو به سمت صدا برگشتیم. آهی کشیدم. همه ی نگرانیم به واقعیت تبدیل شده بود. مریم با تعجب گفت: تو اینجا چیکارمیکنی؟!
با همون لحن حق به جانب همیشگیش گفت: معمولا توی انتخاب های مردونه یه مرد باید همراهتون باشه.
مریم – خیلی ممنون ، ما نیازی نداریم که شما اون مرد باشی، چیزی که تو بخوای انتخاب کنی به درد خودت میخوره
سریع برای اینکه از بحث جدیدی جلوگیری کنم گفتم: آقا ی آسمانی شما اینجا چیکار میکنید؟
مریم – حالا لازم نیست اینقدر احترام بذاری ترانه...همون سپر کافیه
سپهر – منظورتون سپهر بود نه؟
مریم – نه ! سپر
سپهر – فکر کنم یه ه رو جا انداختی آ
مریم – میدونم
دوباره احساس خطر کردم و بحث رو عوض کردم.
- از اینورا آقا سپهر؟
سپهر چشم از مریم برداشت و گفت: هیچی دنبال یه ساعت میگشتم مثل شما...
مریم – خب پس بفرمایید بگردید
سپهر – دارم میگردم
مریم – اونورا هم ساعت هست!
سپهر – ساعت های اینجا قشنگ تره
شنیدم که مریم آهسته زیر لب گفت: آره ارواح عمت
دست مریم رو کشیدم و گفتم: مریم اونور یه ساعت قشنگ به چشمم خورد.
با مریم به سمت دیگه ی مغازه رفتیم. اصلا حوصله ی یه دعوای دیگه رو نداشتم. نمیدونم چرا این دوتا نمیتونن یه بار که همدیگر رو میبینن دعوا نگیرن. با مریم مشغول دیدن ساعت ها بودیم که مریم با هیجان گفت: فکر کنم این ساعت خیلی به دستش بیاد ترانه
به ساعتی که مریم بهش اشاره کرد نگاه کردم . ساعت قشنگی بود. با مریم موافقت کردم و از فروشنده خواستیم تا برای دیدنش ساعت رو برامون بیاره.
مریم ساعت رو دور دستش انداخت و به من گفت: چی فکر میکنی؟
تا خواستم نظرم رو بدم سپهر در آنطرف مریم پیداش شد و گفت: ساعت قشنگی هست. میتونم امتحانش کنم؟
مریم ساعت رو از دستش بیرون آورد وگفت: ببخشید ما زودتر دیدیمش
سپهر فورا ساعت رو از دست مریم قاپ زد و گفت: فقط میخوام امتحان کنم.
و رو به فروشنده کرد و گفت: ببخشید شما که همین یه دونه رو ندارید نه؟
فروشنده – نه فکرمیکنم یه دونه دیگه هم ازش داشته باشم.
مریم – ای دزد
سپهر – قبل اینکه تواین ساعت رو ببینی من دیده بودمش
مریم – آره جون تو
اما سپهر بدون توجه به حرف مریم ساعت رو در دستش کرد و داشت با لبخند رضایت اون رو در دستش تکان میداد. بعد از اینکه ساعت رو حسابی امتحان کرد گفت: همونی هست که میخوام
مریم به سپهر چشم غره ای رفت و به فروشنده گفت: آقا میشه لطف کنید این ساعت رو برای ما آماده کنید. همین رو میخوام.
سپهر هم بلافاصله گفت: منم همین رو میخوام
دیگه کاملا متوجه شده بودم که سپهر مشکل داره. چرا باید همون ساعتی رو که مریم انتخاب کرده بود میخرید. تو فکر فرو رفته بودم که با صدای مریم به خودم اومدم. مریم آرام طوری که فقط من بشنوم گفت: ترانه میبینی چطوری حرص منو در میاره ؟
- بیخیال مریم، زود باش ساعتت رو بگیر زودتر بریم.
فروشنده – خانم ببخشید جعبه ی کادو هم میخواین؟
مریم به سمت فروشنده برگشت و گفت: بله
در این لحظه بود که باز هم سپهر به حرف اومد. خطاب به مریم گفت: میدونید این ساعت به هر کسی نمیاد.
مریم – حتما فقط به شما میاد نه؟
سپهر – دقیقا
مریم – بپا چشمت نزنن یه وقت
بعد از اینکه فروشنده ساعت رو داخل جعبه ی کادو گذاشت به ما داد.
- مریم بیا بریم ساعت دخترونه های قشنگی هم داره ، بریم ببینیم
مریم – چیه نکنه میخوای برات بخرم؟
لبخند معناداری برایش زدم.
مریم – کوفت ، زودتر بریم نمیخوام دیگه ریخت این پسره رو ببینم
- چیکارت داره مگه؟
با هم رفتیم طرف ساعتای دخترونه و داشتیم نگاهی بهشون مینداختیم که سر و کله ی سپهر بازم پیدا شد.
سپهر – به به خانم ها هنوز نرفتن؟ میخوای یه دونه برای خودتم بگیری مریم خانم؟
مریم – نخیر داشتیم فقط نگاه میکردیم. شما چطور؟
بعد از مکثی سپهر یکدفعه گفت: آره ، آره میخوام یدونه بگیرم.
مریم – یعنی الان من بخوام پیج گوشتی بگیرم تو هم میخوای نه؟
سپهر – خوب شد یادم انداختی ...
مریم خنده ی تمسخر آمیزی برای سپهر کرد و دست من رو کشید و به طرف دیگر مغازه رفتیم.اینقدر به اینطرف و اونطرف مغازه رفته بودیم که فروشنده داشت عصبانی میشد. فکر کنم فهمیده بود سپهر زیاد داره مزاحمت ایجاد میکنه. با اون حرکات مریم منم بودم همین فکر رو میکردم. وقتی دیدم اوضاع خطری هست سریع به مریم گفتم: بیا بریم مریم
مریم - مگه نمیخواستی ساعت نگاه کنی؟بیا نگاه کنیم. شاید برای خودم گرفتم
- تو برای خودت خرج کنی؟ بگو برای نیما نقشه کشیدی که بیاریش اینجا و سود کادوتو ازش بگیری نه؟
مریم – وظیفه ی نیما هست،پس چی فکر کردی؟
سپهر – ببخشید خانما میشه به من کمک کنید؟
یکدفعه هر دوتامون سیخ شدیم. این سپهر مثل جن میموند. یکدفعه پیداش میشد. مریم به سمت سپهر برگشت و گفت: ببینم این دوستت نیست بیاد جمعت کنه؟
سپهر – شادمهر؟اونکه الان باید دانشگاه باشه. بعد از کلاسش میخواست یه سر بیاد اونم ساعت میخواست.
با این حرف سپهر که شادمهر هم میخواست بیاد ته دلم خوش حال شدم ولی مطمئن بودم که حالا حالاها نمیاد. برای اینکه باز هم مریم با سپهر دهن به دهن نشه سریع دست مریم رو کشیدم و اون رو به سمت در خروجی بردم.
- خب دیگه خداحافظ آقا سپهر
سپهربا تعجب گفت: نمیخواستید ساعت انتخاب کنید؟
- نه ، باشه برای بعد...
با مریم سریع از مغازه خارج شدیم. مریم نفسی بیرون داد و گفت: از دستش خلاص شدیم. ولمون نمیکرد. من فکر میکردم تو دوست داری بمونی تا شادی رو ببینی.
- اولا شادی نه و شادمهر! دوما چرا باید بخوام ببینمش؟
مریم – نمیدونم! شاید به خاطر اینکه من ازش خوشم میاد!
- برو بابا، بیا زودتر بریم تا این پسره نیومده. میترسم برای تاکسی گرفتن هم نظر
ما رو بخواد که کدوم رو بهتره سوار بشه...
***

همینطور که دراتاق راه میرفتم داشتم با تلفن صحبت میکردم.
- الان کجایید؟
مادرم – تازه حرکت کردیم...تا شب میرسیم
- مواظب باشید ، زود بیاین خسته شدم از تنهایی
مادرم – باشه ، دیگه کاری نداری دخترم
- نه ، فعلا خداحافظ
تلفن رو قطع کردم. از ته وجودم احساس شادی میکردم. تا به حال نشده بود که اینقدر طولانی مادر و پدررم رو ندیده باشم. از طرفی دلم برای محبوبه هم تنگ شده بود. انگار نه انگار که این دختر دانشگاه داشت. همیشه بیخیال بود.
مرتب طول و عرض اتاق رو طی میکردم. از شوق اینکه الان میرسن خوابم نمیبرد. تقریبا ساعت 10 شب بود. تا الان باید میرسیدن! به مادرم زنگ زدم اما موبایلش خاموش بود. با محبوبه تماس گرفتم.
محبوبه – نمیدونم ما ازشون عقب تریم...
- یعنی نمیدونی کجان؟
محبوبه – فکر کنم نزدیکای تهران دیگه هستن...
- باشه ، خبری شد بهم بگو
حوصلم سر رفته بود. تلویزیون رو روشن کردم اما چون فکرم مشغول بود همش کانال عوض میکردم. اعصابم خرد شد و تلویزیون رو خاموش کردم. بلند شدم و مقابل پنجره رفتم. خبری ازشون نبود. به اتاقم رفتم. روی تختم دراز کشیدم . کمی سردرد داشتم به خاطر همین چشم هایم رو بستم.
روی تخت سیخ شدم. هنوز به مغزم نرسیده بود که آهنگ موبایلم رو عوض کنم. آخه این چه آهنگی بود من گذاشتم. نزدیک بود از ترس دیگه از خواب بیدار نشم. به ساعت نگاهی انداختم تقریبا 12 شب بود.
با خواب آلودگی گفتم : بله؟
صدای محبوبه از پشت تلفن اومد.
محبوبه – سلام ترانه
- سلام چطوری؟...پس کی میرسین؟
صدایی از محبوبه در نیومد.
- الو؟
محبوبه با صدایی گرفته پاسخ داد: ترانه راستش یه اتفاقی افتاده...
ضربان قلبم بالا رفت. با ترس گفتم: چی شده محبوبه؟..
بعد از مکثی گفت: ما تهران رسیدیم...
- بیمزه، خب به سلامتی.مامان اینا هم با شما هستن؟
محبوبه – ترانه راستش...
- چی شده؟
محبوبه – مادرت اینا ...
- مادرم اینا چی؟
محبوبه دیگه صداش از پشت تلفن در نمیومد. با صدای خیلی ضعیفی گفت: خودتو برسون این بیمارستانی که میگم...
و تلفن رو سریع قطع کرد.
- الو؟....الو؟
با بهت به گوشی خیره شدم. از روی تختم با شتاب بلند شدم و به سمت کمد رفتم. بعد از اینکه لباس پوشیدم سریع با آژانس تماس گرفتم. جلوی در آرام و قرار نداشتم. آژانس بالاخره رسید. آدرس بیمارستان رو دادم. بغض گلوم رو گرفته بود. از اضطراب دستام رو به هم میفشردم. هر چقدر با محبوبه تماس میگرفتم جواب نمیداد. به بیمارستان که رسیدیم سریع از ماشین خارج شدم و با بیشترین سرعت خودم رو به داخل بیمارستان رسوندم.
- ببخشید خانم تصادفی جدیدا داشتین؟....الان کجان؟
صدام داشت میلرزید. پرستار نگاهی به من کرد و گفت: امشب تصادفی زیاد بود. اسم بگید لطفا؟
- ترانه؟
به پشت سرم برگشتم. محبوبه بود. نفسم دیگه بالا نمیومد. دیوار رو گرفتم تا تعادلم رو حفظ کنم.
- چی شده محبوبه؟
خیسی صورتم رو حس کردم. اشک چشمام بی اختیار با دیدن محبوبه سرازیر شد. با صدای لرزانی گفتم: چرا قیافت اینجوریه؟ بگو، بگو که حالشون خوبه...
چهره ی گرفته و رنگ پریده ی محبوبه بود که حالم رو بد کرده بود. در پشت محبوبه خالم رو دیدم که داشت به طرف ما میومد. داییم هم به همراه او اومد. خالم در حالی که زار زار گریه میکرد در آن لا به لا اسم من رو میاورد.
به سمتم اومد و من رو در آغوش گرفت و گفت: عزیزم...
به داییم نگاه کردم. صدایی از او در نمیومد. سرش پاییم بود و چهره اش رو نمیدیدم. خودم رو از آغوش خالم بیرون آوردم. بغض درون سینه ام داشت خفه ام میکرد. راهروی بیمارستان رو طی کردم. پدرام و مسعود رو دیدم که در مقابل اتاقی ایستاده بودن. فقط به در اتاق خیره شده بودم و میخواستم هر چه زودتر به اون در برسم چون میدونستم پدر و مادرم حتما پشت اون در هستن. همین که داشتم به آن در نزدیک تر میشدم مسعود رو در مقابلم دیدم. هنوز به روبه رو خیره بودم. مسعود نمیذاشت که در رو ببنیم. آهسته سرم رو بالا بردم و به چشم هایش خیره شدم.
با صدای ضعیفی گفتم: برو کنار
مسعود – ترانه...
از مقابل مسعود به سمت دیگرش رفتم و به سمت در حرکت کردم. دوباره در مقابلم ایستاد.
مسعود – بهتره کمی صبر کنی
از شدت بغضی که حالا با تمام وجود در گلویم به حالت انفجار در اومده بود لب هایم میلرزید. با صدا و لب های لرزانم گفتم: گفتم برو کنار
مسعود از جایش تکان نخورد. با دستم او را کنار زدم و به سمت در دویدم. اشک هام پشت سر هم سرازیر میشد. در چهارچوب در ایستاده بودم. وقتی داخل اتاق رو نگاه کردم دیگر توانی برای داخل شدن نداشتم. پزشکا داشتن یک نفر رو احیا میکردند.همه دور تخت جمع شده بودن. نمیتونستم ببینم که اون کسی که روی تخت هست کیه. چند پرستار با عجله از اتاق خارج شدند.ناگهان در آن لا به لا سر پدرم دیده شد.اون شخص پدرم بود که داشت احیا میشد. به دنبالم مادرم گشتم اما اونجا نبود. یک پرستار به سمت در اومد و من رو داشت از جلو ی در کنار میزد.
پرستار – خانم شما نباید اینجا باشد...برید کنار
بغض گلویم بالاخره بیرون اومد و تبدیل به ناله زدن شده بود.
- میخوام مادر و پدرم رو ببینم...ولم کن...ولم کن
محبوبه از پشت من رو گرفته بود و من داشتم با زور خودم رو از دست های پرستار رها میکردم.
محبوبه من رو از اتاق دور کرد و من هنوز در حال ناله زدن بودم. با صدایی بلند داشتم گریه میکردم. صدای مسعود رو شنیدم که به محبوبه گفت: بهتره ترانه رو ببری بیرون از بیمارستان
- نمیخوام...میخوام همینجا باشم...
داییم به سمتم اومد و من رو در آغوش گرفت. احساس کردم که در آغوش پدرم هستم و همانطور در حسرت اینکه ممکن بود دیگر آغوش پدرم رو تجربه نکنم زار میزدم.
داییم – ترانه جان با محبوبه برو بیرون هوات عوض بشه
خلاصه با اصرار داییم و با زور محبوبه از بیمارستان خارج شدیم . بر روی نیمکتی نشستیم. داشتم میلرزیدم. محبوبه دستانش رو دور من گرفته بود و سرم رو ناز میکرد و آرام اشک میریخت.
- محبوبه ...چی شد؟ چرا اینطوری شد؟
محبوبه – ما ازشون عقب تر بودیم...ولی زیاد نه. با یه ماشین از اون سمت که با سرعت داشت میومد برخورد کردن. اون ماشین کنترلشو از دست داده بود...دو نفر بودن. دو تا پسر ...هر دوتاشون درجا مردن. وقتی ما رسیدیم آمبولانسم رسید و ما هم سریع اومدیم بیمارستان...
در حالی که اشک میریختم یکدفعه سریع خودم رو از محبوبه جدا کردم و گفتم:مامانم کجاست؟...اونو اونجا ندیدم!
محبوبه پاسخی نداد. همانطور به او خیره شده بودم. فقط داشت اشک میریخت. محبوبه رو تکانی دادم و گفتم: با توام...مامان کجاس؟
محبوبه فقط اسمم رو صدا کرد و من رو در آغوشش فشرد. در حالی که به شدت گریه میکرد گفت: خاله همونجا...
- دیگه ادامه نده...
دیگر اشکی نمی ریختم. فکر اینکه مادرم رو از دست داده باشم، فکر اینکه دیگه نتونم ببینمش شُک شدیدی به من وارد کرد. شُکی که باعث شده بود نتونم دردی رو که روحم متحمل میشد با اشک ریختن از بین ببرم. محبوبه بعد از چند لحظه مرا از آغوشش بیرون آورد و به چشمانم خیره شد.
محبوبه – ترانه حالت خوبه؟...ترانه؟ گریه کن...
نمیتونستم حرف بزنم. انگار حرف زدن رو فراموش کرده بودم. محبوبه پشت سر هم من رو تکان میداد. فقط به روبه رو خیره شده بودم. در این میان محبوبه سرش رو بالا آورد و به بالای سر من نگاه کرد.
محبوبه – پدرام؟
سریع به سمت پدرام برگشتم. قیافه اش گرفته بود. وقتی چشم هایش به من خورد سرش رو پایین برد. محبوبه از جایش بلند شد و به پدرام نزدیک شد.
محبوبه – چی شده؟
پدرام حرفی نزد و سرش رو تکان داد و چشم هایش رو محکم به روی هم فشرد. فقط یک کلمه گفت. یک کلمه که با شنیدن آن دنیا روی سرم خراب شد.
پدرام – رفت...
محبوبه از بی حالی روی زمین با زانو نشست. از جایم بلند شدم. میخواستم داخل بیمارستان برم. میخواستم پدرم، تنها کسی که امید به موندنش داشتم رو ببینم. نمیتونستم باور کنم اونم من رو تنها گذاشت. توان راه رفتن نداشتم. صدای محبوبه رو از پشت سرم میشنیدم.
محبوبه – ترانه؟ صبر کن...نرو
سرم داشت میترکید. دستم رو روی سرم گذاشتم. بعد از چند قدمِ دیگر با شدت روی زمین افتادم و دیگه هیچی نفهمیدم.
مثل یک مجسمه فقط ایساده بودم. نه سر و صورتم رو چنگ مینداختم و نه با صدای بلند ناله و زاری میکردم. فقط ایستاده بودم و به مراسم تشییع جنازه ی عزیزترین کسانم نگاه میکردم. احساس تنهایی همه ی وجودم رو گرفته بود. احساس بیکسی ولم نمیکرد. اطرافیانم تمام توجه شان به من بود. همه ی کسانی که در مراسم بودند به جای نگاه کردن به مراسم به من خیره شده بودند. مثل یک جسم بی جان شده بودم. رنگم از سفید هم گذشته بود. دوست داشتم با تمام وجود فریاد بکشم و بگم که منم دفن کنید. منم مرده م. روح من مرده. منم دفن کنید. اما صدایم درنمیومد. نه اشکی ،نه فریادی و نه بغضی. از درون داشتم خرد میشدم و این رو به خوبی احساس میکردم.
خاله هایم با صدای بلند گریه میکردند اما من صدایم در نمیومد. دریغ از یک قطره اشک. پدر و مادرم دفن شدند. من فقط ایستاده و به خاک هایی که پدر و مادرم در زیر آنها خوابیده بودند خیره شده بودم. صدای محبوبه را که در کنارم ایستاده بود میشنیدم.
محبوبه – ترانه چرا گریه نمیکنی؟ اینطوری دق میکنی...خواهش میکنم. خودتو خالی کن
بعد از چند لحظه مریم و یاسمین هم مثل محبوبه من رو وادار به اشک ریختن کردند. اونها هم در کنار من ایستاده بودند. اونها برای پدر و مادرم اشک میریختند اما من اشکی برای ریختن نداشتم. چه فایده؟ با گریه کردن که نمیتونم اونها رو که الان زیر خروار خاک مدفون شده بودن زنده کنم.
حس کردم که محبوبه از کنارم رفت. شاید میخواست با داییم صحبت کنه. چه اصراری بود که من گریه کنم؟ دق کردن برای من شیرین تر بود. دیگه هیچ انگیزه ای برای موندن تو این دنیای نامرد نداشتم. احساس کردم محبوبه دوباره کنارم اومد اما بعد از لحظه ای با شنیدن صدای مسعود فهمیدم که او نیست.
مسعود – چه جوری نمیتونی گریه کنی ترانه؟ باید همه ی غصه های وجودتو بریزی بیرون...
پاسخی ندادم. از همون لحظه که به هوش اومدم تا الان هیچ حرفی نزدم. توانایی حرف زدن رو از دست داده بودم.
مسعود – ترانه با تو هستم...
باز هم سکوت. دیگه تحمل اون همه سر و صدا رو نداشتم . دیگه تحمل ایستادن بالای قبر پدر و مادرم رو نداشتم. یکدفعه با سرعت از کنار مسعود ، مریم و یاسمین گذشتم و تا میتونستم از اونجا دور شدم. تحمل نگاه های دلسوزانه و خیره ی اطرافیان رو نداشتم. صدای پاهای کسانی رو در پشت سرم میشنیدم. باز هم مثل همیشه داشتن دنبالم میکردن. سرعتم رو زیاد کردم. صدای پاها سریع تر شد تا اینکه به من رسید و من رو از حرکت بازداشت. به روبه رویم نگاه کردم و مریم رو دیدم.
مریم – ترانه بیا بریم خونه ی ما...میدونم دیگه نمخوای اینجا باشی.
یاسمین هم اومد و در کنار مریم ایستاد.
یاسمین – ترانه بیا ، من میرسونمت
با علامت سر موافقت کردم و به همراه مریم و یاسمین رفتم.
مریم – یاسی برو به محبوبه بگو پس
یاسمین – شمارش رو نداری زنگ بزنی؟
مریم – من نه ، ترانه گوشیت کجاست؟
یاسمین – تو این اوضاع گوشییش کجا بود؟...من الان میرم میگم.
یاسمین سریع از ما دور شد. همرا ه با مریم ایستادیم تا منتظر یاسی بمونیم. یکدفعه مریم من رو در مقابل خودش قرار داد و با جدیت در چشم هام خیره شد.
مریم – گوش کن چی دارم میگم، یا گریه میکنی...یا اینکه به گریه میارمت
به مریم هیچ توجه ای نکردم. نگاهم رو از او برداشتم. مریم خیلی عصبانی بود. یکدفعه دو دستش رو روی شونه های من قرار داد و من رو تکانی داد.
مریم – با توام گریه کن...به لحظه ای فکر کن که مادرت موهات رو ناز میکرد. به لحظه ای فکر کن که مادرت با صدای آروم و از روی صلاحت تو رو نصیحت میکرد ولی تو با داد بهش جواب میدادی...به لحظه ای فکر کن که پدرت تو رو بغل میکرد ، به محبت هاشون به لحظه ای که باهاشون خیلی تند برخورد میکردی...به لحظه ای...
مریم داشت با شدت گریه این حرف ها رو میزد و من رو تکان میداد.
مریم – به لحظه ای فکر کن که در رو محکم براشون میبستی...به این فکر کن که دیگه نمیبینیشون...آخه من دیگه چی بگم؟...اگه من بودم الان از شدت گریه نمیتونستم نفس بکشم ترانه...تو احساس نداری؟
همین که مریم جمله ی آخرش رو با صدای نسبتا بلندی گفت، فهمیدم که دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و سیل اشک هام به راه افتاد. دست مریم رو گرفتم و از شدت گریه و بی حالی با زانو روی زمین نشستم. دست های مریم رو محکم گرفته بودم. نمیخواستم تنهایی گریه کنم. نیاز به دلداری داشتم. دوست نداشتم تو این مواقع تنها باشم. برای بیرون کردن دردهام به کسی نیاز داشتم. مریم روی نقطه ضعف من پا گذاشت و تمام بدی هایی رو که در حق پدر و مادرم کرده بودم به یادم آورد. شدت عذاب وجدان و احساس درد تنهایی بهم فشار آورده بود. مریم در مقابلم روی زمین نشست و من رو در آغوش گرفت و همینطور داشتیم با هم گریه میکردیم. صدای پاهایی که به طرف ما میدویدن رو میشنیدم. کسی دستش رو روی شونه ام گذاشت. به پشت برگشتم و محبوبه رو دیدم. یاسمین و مسعود هم پشت او ایستاده بودن. محبوبه در حالی که اشک میریخت لبخندی زد. او هم در کنار من و مریم نشست و من رو در آغوش گرفت.
همراه مریم به خونه ی مادربزرگش که با برادرش اونجا زندگی میکرد رفتیم. محبوبه خیلی اصرار کرد که پیش او برم ولی دوست نداشتم تا یه مدتی خانواده ی مادریم رو ببینم. با دیدن اونها داغ دلم تازه تر میشد.
داخل اتاق مریم یه گوشه خودم رو جمع کرده بودم. از فکر های توی سرم که در تنهایی به سراغم میومد متنفر بودم. برعکس خیلی از داغ دیده ها دوست نداشتم در این مواقع تنها باشم. با باز شدن در اتاق و ظاهر شدن مریم در چهارچوب در کمی خیالم راحت شد. مریم در حالی که سینی غذا در دستش بود به طرف من اومد. در کنارم نشست و گفت: ترانه بیا اینو بخور، خیلی وقته که غذا نخوردی
با بی حالی گفتم: اشتها ندارم.
مریم – یعنی چی که اشتها نداری؟من خودم بهت میدم...اگه نخوری به نیما میگم بیاد کمک آ
- مریم اذیت نکن، نمیتونم بخورم.
مریم قاشقی رو که آماده ی فرو کردن در دهان من کرده بود گذاشت داخل ظرف و سینی رو برداشت و روی میز گذاشت. در کنارم نشست و دستم را در دستانش گذاشت و گفت: ترانه نمیخوای تو مراسمی که خونه ی داییت گرفته شده شرکت کنی؟
- دیگه طاقت ندارم مریم، اونجا برم دق میکنم...
مریم – باشه عزیزم. آخه محبوبه با من تماس گرفت و گفت ترانه رو بیار اونجا. منم بهش گفتم که خوابیدی و اصلا حال نداری.
پاسخی ندادم. مثل همیشه با چشم هایی ماتم زده به روبه رو خیره شده بودم.
مریم – حالت خوبه؟
بعد از چند لحظه گفتم: باورم نمیشه
مریم – چی رو؟
به سمت مریم برگشتم و در چشم هایش نگاه کردم. جمع شدن اشک رو در اونها احساس کردم. در حالی که مریم رو تار میدیدم گفتم: یعنی دیگه نمیبینمشون؟
مریم با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و آرام گفت: طاقت بیار، دیگه باید واقعیت رو قبول کرد. یه روزی این اتفاق برای پدر و مادرت می افتاد. یه روزی این اتفاق برای همه میفته ترانه...
از مریم چشم برداشتم و به اشک هایم اجازه ی جاری شدن دادم. سرم رو روی شونه ی مریم گذاشتم و آرام گریه کردم.
خیلی زود مراسم سوم مادر و پدرم هم برگزار شد. مراسم در خانه ی داییم گرفته شد. با اینکه اصلا طاقت شرکت در این مراسم رو نداشتم اما باید میرفتم. صاحب عزا اصلی من بودم. در گوشه ی سالن روی یک صندلی ای به دور از همه نشسته بودم و وظیفه ام این بود که برای هر کسی که تسلیت میگه سری تکان بدم و تشکر کنم. داشتم فکر میکردم این تسلیت ها به چه درد من میخوره؟ گفتن اینکه غم آخرتون باشه چه بیهوده هست. مگه میشه که آدم زنده باشه و عزیزانش رو از دست نده؟
برای یک لحظه به یاد شادمهر افتادم. یعنی اون خبر داره که چه بلایی سرم اومده؟ اصلا براش مهم هست؟ خیلی دوست داشتم اون رو ببینم. ولی این خواسته ای محال بود. در همین فکرها بودم که مریم به طرفم اومد و گفت: ترانه اگه اذیت میشی میخوای از اینجا بریم؟
همین موقع سیما در کنار مریم ظاهر شد و گفت: ترانه بیا بریم تو اتاق من عزیزم
به همراه سیما به اتاقش رفتیم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:10 ب.ظ
 
ارسال: #23
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سیما – کمی روی تخت دراز بکش
- ممنون
روی تخت دراز کشیدم و دستم رو روی صورتم گذاشتم.
سیما – تنهات میذارم تا راحت باشی
و سریع از اتاق بیرون رفت. دلم میخواست بهش بگم منو تنها نذار، من از تنهایی متنفرم. چرا کسی نمیتونست این موضوع رو بفهمه. همیشه این ، تنهایی بود که به من صدمه زد. روی تخت جابه جا شدم و به سمت دیوار که تخت در کنارش بود برگشتم. هر کاری میکردم تا فکر تنها شدن از ذهنم بیرون بره. کم کم اشک هام جاری شد. صدای باز شدن در اومد. کسی وارد اتاق شده بود. حتما مریم بود. خیلی خوش حال شدم و به سمت در برگشتم. با دیدن مسعود از جام بلند شدم و نشستم.
مسعود – راحت باش
- فکر نمیکردم تو باشی
مسعود- حالت خوبه؟
- نه
مسعود – چی کار میتونم بکنم تا حالت خوب بشه؟
- هیچی، الان هیچی نمیتونه درد منو از بین ببره
مسعود پاسخی نداد. فقط قیافه ی ناراحتی به خود گرفت و به پایین زل زد. چند دقیقه ای به سکوت گذشت.
- تو اونجا بودی؟
مسعود – آره ، وقتی من رسیدم، هنوز مادر و پدرت رو بیمارستان نبرده بودن
نفسم برای یه لحظه بالا نیومد. بغض گلوم رو فشرد. با همون بغض گفتم: تو دیدیشون؟
مسعود بعد از چند لحظه گفت: چرا این سوال رو میپرسی؟
اشکی از چشمم جاری شد. با صدای لرزانی گفتم: فقط میخوام بدونم که درد کشیدن؟
مسعود نفسی بیرون داد و با صدای ضعیفی گفت: فکر نمیکنم اصلا فهمیده باشن
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و شروع کردم به گریه کردن. سرم رو در بین دستانم پنهان کردم تا مسعود صورتم رو نبینه.
مسعود – نباید میومدم اینجا، میشه گریه نکنی؟
سرم رو بالا آوردم و به مسعود نگاه کردم. التماس در چشماش موج میزد. برای اینکه ناراحت نشه کمی خودم رو کنترل کردم.
مسعود – اگه اینجا بودن من تو رو اذیت میکنه ، من دیگه میرم
و همون لحظه که مسعود به سمت در رفت مریم در رو بازکرد. مسعود معذرت خواهی ای کرد و از اتاق بیرون رفت. مریم به سمت من اومد و گفت: حالت خوبه؟
بعد از اون روز باز هم پیش مریم رفتم. واقعا بهش نیاز داشتم. وجود اون باعث میشد تا کمی دردم رو فراموش کنم. نیما هم از برادری برای من چیزی کم نمیذاشت. حسابی هوای من رو داشت. این خواهر و برادر خوب بلد بودن حال و هوای آدم رو عوض کنن. مادربزرگ مریم رو هم مثل مادربزرگ خودم میدونستم. خیلی خانم مهربون و خوبی بود و مثل یه مادر بهم میرسید. واقعا این روزها برای من سخت ترین روزهای عمرم بود. نفهمیدم که چطور گذشت و چطور تونستم تحمل کنم.
با این اتفاق حوصله ی زندگی کردن رو نداشتم چه برسه به دانشگاه رفتن به خاطر همین مریم برای من از دانشگاه مرخصی گرفت. با این وجود مریم دانشگاه میرفت و از هر جزوه ای که مینوشت برا من هم یدونه آماده میکرد تا از این ترم نیفتم. هرچند برای من دیگه دانشگاه یا بهتره بگم دیگه هیچی اهمیت نداشت. تقریبا دو هفته ای از اون ماجر میگذشت و مراسم هفتم هم برگزار شد.
یک روز که مریم از دانشگاه اومد بعد از عوض کردن لباس هاش کنارم نشست و گفت: امروز شادمهر اومده بود و سراغ تو رو میگرفت
با تعجب گفتم: خب؟
مریم – هیچی میگفت چرا چند روزی هست که نیومدی دانشگاه ، منم گفتم که چه اتفاقی برات افتاده...حسابی ناراحت شد و همش حالتو میپرسید.
- تو این چند روز همه چیز رو فراموش کرده بودم. همه ی احساساتم...دیگه چه اهمیتی داره
مریم – ترانه باید دیگه این حقیقت رو قبول کنی، زندگی هنوز ادامه داره
هیچکسی نمیتونست من رو درک کنه اما با این وجود دیگه کم کم داشتم باور میکردم که مادر و پدرم از زندگیم محو شدن. هر روز ، هر شب ، هر ساعت و هر دقیقه چشمام پر ازاشک بود. با این گریه کردن هام حسابی مریم اینا رو ناراحت میکردم.
- بهتره برم پیش محبوبه
مریم که در حال ظرف شدن بود یکدفعه شیر آب رو بست و به طرف من اومد و پشت میز در مقابل من نشست.
مریم – چی؟منظورت چیه؟
- خیلی مزاحم شما شدم...
مریم – به جون تو اگه یه بار دیگه همچین حرفی بزنی دیگه نه من نه تو
- ناراحت نشو مریم ، من که نمیتونم تا آخر عمرم پیش شما زندگی کنم...
مریم – بس کن ترانه
و از جاش بلند شد و به سمت ظرف ها رفت. نمیخواستم مریم رو ناراحت کنم بنابراین چند روز دیگر پیششون موندم. دیگه نمیتونستم اینقدر مزاحمشون بشم. روزی که از خونه ی مریم اینا رفتم قیافه ی مریم رو اصلا فراموش نکردم. خیلی از دستم دلخور بود.
جلوی در خونه ی خالم اینا بودم. بهشون اطلاع ندادم که دارم میرم اونجا. زنگ در رو زدم. با باز شدن در وارد شدم. محبوبه سریع از داخل خونه به حیاط اومد.
محبوبه – ترانه!
بوی غم ، بوی تنهایی ، بوی بیکسی همه جای خونه رو گرفته بود. بالاخره به خونه برگشتم. دو ماه گذشت ، باورم نمیشد!
گذشت زمان کمی دردم رو تسکین داده بود اما خاطرات چی؟اونا که هیچوقت فراموش نمیشن. هر قسمت خونه یه خاطره ای از اونها رو برام زنده میکرد. زمانی که به مسافرت رفتن نمیدونستم که اون خداحافظی ای که ازشون کردم آخرین خداحافظی من از اونها هست.هر کدوم از خانوادم ، خاله هام ، داییم ...اصرار داشتن که من برم و پیششون زندگی کنم. اما من قبول نکردم. باید با این مسئله کنارمیومدم. باید روی پای خودم وایمیستادم. باید تنهایی رو قبول میکردم و در کنار اون به زندگی ادامه میدادم.
خونه خیلی تاریک بود. چراغ رو روشن کردم. به سمت اتاقم رفتم و ساک لباس هام رو روی تختم گذاشتم. اتاقم خیلی سرد بود. روی تختم نشستم و بازم تو فکر فرو رفتم. یکدفعه گوشیم به صدا دراومد.
- سلام
مریم – سلام چطوری؟
- خوبم ، الان خونم
مریم – میخوای بیام پیشت؟
- نه بابا، عادت میکنم
مریم – فردا دانشگاهی دیگه نه؟
- فکر کنم دیگه باید بیام
مریم – تازه داری روش فکر میکنی؟ اینقدر کلاس نذار، با یاسی میایم دنبالت.
- باشه منتظرم
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم. اون رو یه گوشه ای انداختم و روی تختم خودم رو ولو کردم.
***
- وای یکی این گوشی رو خفه کنه
و سریع از روی تخت رو زمین پریدم. با تعجب به دور و برم نگاهی انداختم. برای یه لحظه یادم نمیومد که کجا هستم. کمی که فکر کردم دوباره همه چیز به یادم اومد. قلبم گرفت. دیگه مادر نازنینم نبود که منو از خواب بیدار کنه. دیگه پدر عزیزم نبود که باهام شوخی کنه و اگه دیرم شده باشه منو دانشگاه ببره. با بیحوصلگی و بغض خفیفی که در گلوم بود جواب تلفن رو دادم.
- الو
یاسمین – ترانه نمیای پایین؟
- چرا ، چرا الان میام
بعد ازاینکه گوشی رو قطع کردم سریع به سمت کمد لباسم رفتم. با عجله مقنعه ام رو سرم گذاشتم و کیفم رو برداشتم. نفهمیدم که چطوری از خونه خارج شدم. حتی صبحونه هم نخوردم.
سوار ماشین شدم. مریم مثل همیشه جلو نشسته بود. امروز دیگه مثل روزای قبل که دیر میکردم منو چپ چپ نگاه نمیکرد.
یاسمین – چطوری ترانه؟...خواب مونده بودی؟
- آره ، شرمنده
یاسمین – برای دانشگاه اومدن حسابی آماده ای دیگه؟
مریم – آماده؟...نمراتشو ندیدی مگه؟ خانم کولاک کرده
یاسمین – حسودیت میشه؟
مریم – چرا باید حسودی کنم؟ من که دیگه عادت کردم. خودت حسودی میکنی میخوای چهره ی منِ مظلوم رو خراب کنی. منی که نمیدونم حسادت رو با چه الفی مینویسن
یاسمین – حتما همون الف دو چشمه دیگه...
خلاصه اینقدر با هم دیگه بحث کردن و به هم توپیدند که آخر مریم گفت: ترانه ، یه دادی بزن حداقل ما بفهمیم زنده ای
- من زنده م
مریم – چه جالب هر وقت مردی خبرمون کن
یاسمین – مریم!
- شایدم مردم و خبر ندارم...
مریم پاسخی نداد. فکر کردم شاید با این قیافه ای که به خودم گرفتم و صدامم در نمیاد واقعا ناراحتشون کردم . برای همین از پشت به شوخی ضربه ای به مریم زدم وبا خنده گفتم: میخوام رانندگی یاد بگیرم
هر دو با تعجب با هم گفتند:واقعا؟!
مریم با تعجب به سمت من برگشت وبا خنده گفت: خب خدارو شکر. به امید خدا کی برای گرفن گواهینامه ی دومت اقدام میکنی عزیزم؟
یاسمین – امروز بریم تمرین؟
- امروز که بعد از دانشگاه دیر میشه . فردا که بیکاریم بریم...
وقتی به دانشگاه رسیدیم به سمت کلاس حرکت کردیم. در بین راه مریم به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: فکر کنم کمی زود رسیدیم نه؟
یاسمین هم به ساعتش نگاه انداخت وگفت: آره ساعت تازه 9 هست، چرا اینقدر زود رسیدیم عجیبه!
- ساعت چند شروع میشه؟
مریم – 10
- پس خیلی زود حرکت کردیم که...
یاسمین – بریم جابیکاری؟
مریم – نه بریم یه چیزی بخوریم
یاسمین – ترانه صبحونه خوردی؟
- راستش نه
مریم – پس بریم.
داخل سلف نشسته بودیم ومریم رفته بود تا چایی بگیره. با تعجب به اطراف نگاه میکردم. خیلی وقت بود که پام رو اینجا نذاشته بودم. فقط اون چند روز امتحانات بود که دانشگاه اومده بودم اما اصلا گذرم به اینجا نخورد. بعد از اینکه امتحانم رو میدادم سریع از دانشگاه خارج میشدم. حتی مریم و یاسی رو هم نمیدیدم. فقط یه بار بود که موقع برگشت شادمهر رو دیدم که اونم داشت از دانشگاه خارج میشد. اونموقع اصلا تو حال خودم نبودم و روحیه ی داغونی داشتم. خودم هم نفهمیدم که چطوری امتحاناتم رو نیفتادم. هر چند استاد هایی که مسئله ی مرگ مادر و پدرم رو فهمیده بودن خیلی بهم کمک کردن.
وقتی از در کلاس برگزاری امتحان خارج شدم یکدفعه شادمهر جلوی من ظاهر شد. بعد از اینکه سلامی بهش دادم تسلیت گفت. منم ازش تشکر کردم و به راهم ادامه دادم. با اون روحیه ای که داشتم نمیتونستم اصلا به شادمهر فکر کنم. تا یه مدتی هیچکسی برام مهم نبود. فکرکنم خیلی از برخوردم تعجب کرده بود. بعد از اون دیگه ندیدمش.
مریم – ترانه باز تو رفتی تو فکر؟ بخور دیگه
- کی چایی آوردی؟
مریم – چند لحظه پیش
یاسمین – بچه ها بیاین کیک آوردم.خودم درست کردم.
مریم – به چه مناسبت؟
یاسمین – تولد برادرزادم بود
مریم – اوخی ، چند سالش شد؟
یاسمین – امسال رفت تو 2 سال
- مبارکه
یاسمین – مرسی عزیزم
مریم – راستی ترانه یادته که با هم یه ساعت برای نیما گرفتیم؟
- آره!
مریم – بهش که دادم میدونی بهم چی گفت؟! گفت توقع نداشتم منو تا این حد تحویل نگیری، حالامنم چشمام از پررویی این پسر شده بود اندازه ی قابلمه، گفتم زشته بگم که پول این ساعت اندازه ی ارث بابات بود از طرفی خیلی هم عصبانی شده بودم. بگو چیکار کردم؟
- حتما پس گرفتی ازش
مریم قیافه ی غمگینی به خودش گرفت و با حسرت گفت: ای کاش اینکارو کرده بودم. ساعت رو از پنجره پرت کردم بیرون. فقط چون ارتفاع کمی زیاد بود به 40 قسمت مساوی تقسیم شد...
با دهن باز به مریم خیره شده بودم. با تعجب گفتم: مریم اگه تا الان به خل بودنت شک داشتم الان مطمئن شدم!
یاسمین – منم دقیقا همین رو بهش گفتم.
- داداشت چیزی نگفت؟
مریم – هیچی نزدیک بود منو دنبال اون ساعته از پنجره پرت کنه بیرون...بهش گفتم خیلی بهم برخورد، اونم گفت خیلی بیجنبه ای...اینقدر حسرت خوردم که نگو
- خلی به خدا
بعد از چند دقیقه مریم نگاهش به بالای سر من افتاد و چشم غره ای رفت و گفت: خیار
یاسمین هم با تعجب به سمتی که مریم نگاه کرده بود برگشت. من که حواسم نبود و فقط کلمه ی خیار رو شنیده بودم گفتم: الان خیار از کجا برات بیارم؟
مریم – لازم نیست بیاری، داره خودش میاد
- دارن خیار پخش میکنن؟
مریم خنده ای کردوگفت: عاشقتم
یکدفعه یاسمین گفت: منظورت سپهره؟
در همین لحظه سپهر جلوی ما ظاهر شد. به همه سلام کرد و پشت صندلی نشست.
مریم- خواهش میکنم میتونی بشینی، نه بابا جای کسی نیست
سپهر – یعنی میخوای بگی کس دیگه ای میخواد بیاد و اینجا بشینه؟
مریم – نه برای شما نگه داشته بودیمش
سپهر – خانم خسروی شما خوبید؟ خیلی وقته که ندیدمتون
- ممنون، ما قبلش هم خیلی همدیگه رو نمیدیدیم.
سپهر – یه جورایی که با هم آشنا شده بودیم، راستی تسلیت میگم...
- ممنونم
لیوان چاییم رو گرفتم و داشتم کمی ازش میخورم که با دیدن مریم کمی از چایی پرید تو گلوم. کمی سرفه م اومد به اندازه ای که فقط سپهر متوجه شده بود. با قیافه ی مزحکی داشتم به مریم نگاه میکردم تا شاید متوجه ی من بشه ولی انگار در رویای خودش به سر میبرد. آنقدرخودم رو کشتم تا اینکه سپهر به سمت مریم برگشت و با تعجب چند ثانیه ای به اون نگاه کرد اما مریم هنوز هم متوجه نشده بود. تا اینکه سپهر گفت: اتفاقی افتاده؟!
همون لحظه مریم به خودش اومد و خودش رو جمع و جور کرد و با هل گفت : نه چطور مگه؟
سپهر – هیچی، فقط احساس کردم الانه که با چشمات ساعتم رو متلاشی کنی...
و پوزخندی به مریم زد در حالی که ابروهایش را بالا داده بود با تعجب داشت نگاهش میکرد. مریم که تازه متوجه شده بود که چه کار احمقانه ای کرده بود با اعتماد به نفس گفت: چرا این ساعت رو خریدی؟
سپهر سرفه ای کرد و نگاهش رو از مریم برداشت و گفت: خب ازش خوشم اومد
تا مریم خواست حرفی بزنه سپهر بلند گفت : شادمهر هم اومد...
برای یه لحظه احساس کردم از هول چایی داشت دوباره داخل گلوم میپرید. به میز خیره شده بودم و اصلا سرم رو بلند نکردم تا اینکه صدای احوال پرسیش با بچه ها رو شنیدم. سرم رو بلند کردم.داشت به من نگاه میکرد. لبخندی زدم و سلام کردم.
شادمهر – خوبید؟...خوش حالم که میبینمتون
- خوبم، ممنون
کنار صندلی سپهر ایستاده بود.از چشماش میشد فهمید که چقدر برای من متاسف هست و کاملا واضح بود که نمیتونست چیزی بگه. دوباره به میز خیره شدم و باقی چاییم رو سر کشیدم.
شادمهر – سپهر تو اینجا چرا نشستی؟
سپهر – گفتی اینجا منتظرت بمونم دیگه!
شادمهر – پاشو بریم ، کلی کار داریم
سپهر از روی صندلی بلند شد. مریم با کنایه به سپهر گفت: بودید حالا؟
سپهر خنده ای کرد و گفت: ایشالا دفعات بعد بیشتر در خدمتتون میمونیم.
مریم از روی تمسخر خنده ای بهش کرد. اون دو نفر خداحافظی کردند و سریع از ما دور شدند. روز اول کمی قابل تحمل بود. به تدریج داشتم باز هم به دانشگاه رفتن عادت میکردم. مثل همیشه یاسمین و مریم با ماشین دنبالم میومدن و مثل همیشه غرغرهای مریم به خاطر دیر کردن من و مثل همیشه دعواهای مریم با سپهر و....تنها تفاوتی که وجود داشت زندگی من بدون مادر و پدرم بود. هر بار یه نفر میومد و پیشم میموند تا مثلا من تنها نباشم. گاهی محبوبه ، گاهی مریم و یاسمین ، گاهی خاله هام...
بعد از مرگ مادر و پدرم هر کاری که باید در رابطه با شغل و بدهی و چیزای دیگه ی پدرم انجام میشد رو داییم انجام داد. داییم خیلی هوای من رو داشت و از اینکه قبول نکردم تا باهاشون زندگی کنم همیشه من رو سرزنش میکرد.من دوست داشتم تنهایی به زندگیم ادامه بدم. پدر و مادرم هم برای من پولی پسنداز کرده بودن که با اون میتونستم زندگیم رو بچرخونم تا اینکه خودم بعد از گرفتن مدرکم کاری برای خودم پیدا کنم. آینده خیلی برام مبهم بود. نمیدونستم که میتونم از پس زندگیم به تنهایی بر بیام یا نه.
حتی مسعود هم بعد از اون اتفاق از خارج شدن از کشور منصرف شده بود. نمیدونم چرا ولی اصلا نسبت به این موضوع احساس خوبی نداشتم.
یه روز دلم خیلی گرفته بود برای همین تصمیم گرفتم که سر قبر پدر و مادرم برم. در حالی که چند شاخه گل رز دستم بود داشتم لابه لای قبر ها به دنبال قبر پدر و مادرم میگشتم. وقتی از دور قبرشون رو دیدم با تعجب به مردی که بالای قبر اونها ایستاده بود خیره شدم. داشتم فکر میکردم که شاید من جای قبرشون رو اشتباه گرفته بودم. به اطراف نگاهی انداختم و با تردید به طرفی که اون مرد ایستاده بود حرکت کردم. وقتی که نزدیک تر شدم مطمئن شدم که اشتباه نکردم.
با خودم فکر کردم که حتما از آشنایان هست. به کنار اون مرد رسیدم اما متوجه ی من نشده بود.
- سلام
اون مرد تکانی خورد و به سمت من برگشت. کمی ترسیده بود. از چهره اش مشخص بود که کمی گریه کرده. تقریبا همسن و سال پدرم بود. وقتی به خودش اومد لبخندی زد و جواب سلامم رو داد و گفت: من دیگه داشتم میرفتم...
و برگشت تا بره که من سریع صداش کردم و با تعجب گفتم: ببخشید من شما رو میشناسم؟
اون مرد به سمت من برگشت و گفت: راستش نه، شما باید ...
- من دخترشون هستم...
اون مرد با تعجب به من خیره شد و با اندوه گفت: حدس زدم که باید...
و طوری که ادامه ی حرفش را فراموش کرده باشد سکوت کرد و به من خیره شده بود. با تعجب به او نگاه کردم و بعد از لحظه ای گفتم: و شما؟
اون مرد با حواس پرتی چشم از من برداشت و به قبر ها نگاه کرد و گفت: من...من از دوستان پدرتون بودم. من واقعا بهتون تسلیت میگم، ببخشید من باید برم...
و بدون اینکه به من اجازه بده تا حرفی بزنم دور شد. تا به حال ندیده بودمش. با بیخیالی به سمت قبر پدر و مادرم برگشتم. با تعجب به قبر مادرم خیره شدم که روی آن چند شاخه گل مریم قرار داشت. به پشتم برگشتم اما اثری از اون مرد نبود. داشتم فکر میکردم که یعنی اون مرد این گل ها رو گذاشته بود؟! ،اون که گفت که از دوستان پدرم بود! شاید کسی از آشنایان یا دوستان مادرم اومده باشه و این گل ها رو گذاشته باشه. زیاد به این موضوع توجه نکردم و مقابل قبر پدر و مادرم نشستم. سه شاخه گل رز برای پدرم و سه شاخه ی دیگه برای مادرم گذاشتم. یک شاخه باقی مونده بود که دوست داشتم اون رو پرپر کنم. کم کم اشک داشت مهمان چشم هام میشد. با یادآوری اون روز های سخت نمیتونستم جلوی گریه کردنم رو بگیرم. همینطور که آرام گریه میکردم داشتم براشون حرف میزدم و از اتفاق هایی که در این مدت برام افتاده بود میگفتم.موقع رفتن از قبرستون احساس سبکی میکردم. همیشه با خودم میگفتم که ای کاش قدر این دو فرشته رو وقتی بودن بیشتر میدونستم.

***
مریم در حالی که با نگرانی داشت به من نگاه میکرد گفت: تو چرا امروز منتظر من نموندی؟
- خب گفتم چون یاسی امروز کلاس نداره، تو خودت میای دانشگاه دیگه!...بعدش من امروزصبح کلاس داشتم..باید از تو زودتر میومدم...یکی دو تا از کلاسامون با هم نیس یادت رفته؟
به خاطر عقب موندنم از دانشگاه خیلی از درسا رو برنداشته بودم. البته باید بگم مریم هم از خواهری کم نکرد و برای اینکه با من باشه اونم بعضی درسایی که من برنداشته بودم رو برنداشت.
مریم – خب منم باهات میومدم چی میشد؟!...
- به من نگفته بودی!حالا چی شد مگه؟
مریم – هیچی از این به بعد لطفا منتظر بمون...میدونی چقدر جلوی خونتون وایستاده بودم؟
روی نیمکت ، داخل حیاط دانشگاه نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم که یکدفعه سر و کله ی بیتا ، یکی از همکلاسی هامون پیدا شد.
بیتا – وای مریم جون ، وای ترانه جون!
صدای مریم رو شنیدم که آرام گفت: بازم این شیربرنج پیداش شد
اصولا مریم برای هرکسی یه نوع اسم میزاره. مثلا به کسایی که ازشون خوشش نمیاد میگه خیار یا به کسایی که زیاد به آدم میچسبن میگه سیم خاردار و به کسای هم که زیادی لوس و پررو هستن میگه شیربرنج!
میشه گفت برای من "شیربرنج" و "خیار" خیلی قابل درک تر هست ولی هنوز نفهمیدم که "سیم خاردار" رو بر چه اساسی انتخاب کرده!
بیتا وقتی به ما رسید یکدفعه خودش رو بین ما انداخت و روی نیمکت نشست. وقتی به قیافه ی مریم نگاه کردم احساس کردم که داره خودش رو به زور کنترل میکنه. داشت از حرکات بیتا خندم میگرفت. از همه بیشتر نمیتونستم خندم رو وقتی داره حرف میزنه کنترل کنم. نمیدونم چجوری توصیف کنم ولی وقتی میخواد حرف بزنه با ناز حرف زدنش به کنار سرعت حرف زدنش هم به کنار. وقتی این دو عامل کنار هم قرار بگیرن باید تصور کرد که واقعا چی میخواد در بیاد.
بیتا در حالی که داخل یه دستش گوشیش و داخل یه دست دیگش کلاه و شال گردنش و کیفش بود داشت یه دستی با گوشیش شماره ی جایی رو میگرفت. گوشی رو کنار گوشش گذاشت و منتظر بود تا مشترک مورد نظرش جواب بده.در همون حال به ما نگاهی کرد و شروع کرد به حرف زدن.
بیتا – ببخشید دوست جونا، باید حتما این تلفن رو بزنم. راستی شما فکر نمیکنید که با اینکه زمستونه ولی هوا چرا اصلا این موضوع رو نشون نمیده؟...داشتم فکر میکردم که چرا الکی کلاه و شالگردنم رو با خودم برداشتم و آوردم...اه چرا پس گوشی رو برنمیداری لعنتی، حقت بود دیگه بهت زنگ نمیزدم. راستی بچه ها یاسی کو؟ ..آه یادم نبود امروز کلاس نداره... سرما رو تازه دارم حس میکنم. نه مثل اینکه هوا سرده ، تازه دارم متوجه میشم...شما حالا چرا تو این سرما بیرون نشستید...اوف خوبه خودمم باهاتون نشستم آ...اصلا حواسم نبود. برنمیداری نه؟...به درک...
گوشی رو قطع کرد و ادامه داد: آدم نباید هیچوقت منت هیچکس رو بکشه...نمیدونم من چرا این موضوع حالیم نمیشه...اینقدر موضوع های زیادی هست که من اصلا تو مغزم نمیره...دیگه آمار این موضوع ها ازدستم رفته...حالا موضوع چیه؟...چرا اینجا نشستید؟...راستی چه خبر؟
و تقریبا میشه گفت بالاخره خفه شد. یادم رفت که بگم چقدر این بشر پرحرف هست. وقتی دوباره به مریم نگاهی انداختم کاملا متوجه ی تغییر رنگش شدم. از شدت حرص قرمز شده بود. مریم کلا با بیتا میانه ی خوبی نداشت. حین حرف زدن بیتا هم مدام داشت تکونش میداد تا ساکت بشه اما بیتا انگار که اصلا نمیفهمید.
مریم – عزیزم ، بزار من یه موضوع دیگه به اون موضوعات اضافه کنم. از روی دست من بلند شو
بیتا یکدفعه از جاش بلند شد و با شرمندگی گفت: وای مریم جون، ببخش اصلا اینقدر که حواسم برای تلفنی که میخواستم بزنم پرت بود که متوجه نشدم...
من که تازه متوجه شده بودم مریم چرا اونموقع داشت هی خودش رو به آب و آتیش میزد تا بیتا رو خفه کنه نمیتونستم جلوی خندیدنم رو بگیرم.
بیتا – ببخشید مریم جون، چرا بهم زودتر نگفتی عزیزم؟..تو میدونی وقتی موضوعی فکرم رو مشغول کنه...موضوعات دیگه رو اصلا متوجه نمیشم..منو به خاطر این موضوع ببخش عزیزم...
مریم که اصلا نمیتونست بیتا رو تحمل کنه از جاش بلند شد و گفت : من چند لحظه میرم داخل ساختمون کار دارم...میتونی با ترانه راجع به موضوعاتت صحبت کنی...
بعد آهسته طوری که فقط من بشنوم گفت: وگرنه اگه بمونم موضوعش میکنم...
از روی بیچارگی نگاهی به مریم انداختم ولی اصلا توجهی نکرد و به سرعت از ما دور شد. خب میگفت تا منم باهاش برم. نمیدونم چجوری قراره بیتا رو تحمل کنم. برای اینکه دوباره نزارم تا بیتا اندازه ی یه جزوه ی بیست صفحه ای برام حرف بزنه گفتم: بیتا جون منم باید این جزوه رو بخونم، ببخشید
و سریع سرم رو داخل جزوه کردم. بیتا هم لبخندی زد که یعنی باشه دیگه لال میشم. خوشم میاد درک بالایی داره. بیتا باز هم مشغول شماره گرفتن شد. تا اینکه طرف مقابل بالاخره برداشت.
بیتا - معلوم هست کدوم گوری هستی؟...من این چیزا حالیم نمیشه ، امروز باید ببینمت...باید بیای...یعنی چی که نمیتونی؟...اگه تو نمیتونی من میام. خونتی دیگه نه؟...
و همونطور که داشت حرف میزد از جاش بلند شد و با سر از من خداحافظی کرد و دور شد. نفس راحتی کشیدم. تصمیم گرفتم تا برم و مریم نامرد رو پیداش کنم. جزوه رو داخل کیفم انداختم و وارد ساختمون شدم. کل طبقه ی پایین رو گشتم اما خبری از مریم نبود. طبقه ی بالا رفتم و وارد راهرو شدم که با دیدن صحنه ای تصمیم گرفتم در جهت مخالف برگردم.
دختری به دیوار چسبیده بود و پسری هم در مقابلش ایستاده بود و کف دست چپش رو بالای سر دختر به دیوار چسبونده بود. در همون حال داشتن با هم حرف میزدن که دختر یکدفعه از زیر دست پسر خودش رو بیرون کشید. با دیدن مریم کپ کردم و سریع به سمت دیوار برگشتم. شانس اوردم که روی دیواری اطلاعیه ای چسبونده بودن. در حالی که به اطلاعیه خیره شده بودم طوری ایستاده بودم که اصلا چهره م دیده نمیشد. ترسیده بودم که نکنه مریم من رو دیده باشه. قلبم داشت تند تند میزد. هنوز مریم از پشتم رد نشده بود. پس کجا رفته؟...دیگه خیلی کنجکاو شده بودم و به سمت راستم برگشتم تا ببینم کجا رفتن. همین که برگشتم از ترس نزدیک بود بیفتم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:10 ب.ظ
 
ارسال: #24
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خودم رو زدم به اون راه که بهش میگن کوچه ی علی چپ. مثلا میخواستم موضوع رو ماست مالیش کنم برای همین با تعحب اول مریم رو نگاه کردم و بعد دقیق شدم روی مریم و گفتم: مریم؟...تویی؟...تو اینجایی؟...داشتم دنبالت میگشتم...راستش...
همون بین بود که قاطی کردم چی میخواستم بگم که یدفعه گفتم: راستی اون دختر پسره رفتن...
یک آن فهمیدم گند زدم در حد تیم ملی...
مریم که معلوم بود خیلی عصبانی هست دستم رو گرفت و با سرعت من رو دنبال خودش کشوند. یه لحظه به پشت مریم نگاه کردم. اون پسر سپهر بود که هنوز اونجا ایستاده بود و داشت به ما نگاه میکرد. مریم همینطور داشت با سرعت من رو دنبال خودش میکشوند تا اینکه به جابیکاری رسیدیم. وقتی داخل شدیم مریم دستم رو ول کرد و با عصبانیت به سمت یکی از تک صندلی ها رفت و با پا ضربه ای بهش زد به طوری که صندلی با شدت پرت شد و به زمین افتاد. احساس کردم ممکنه همون کاری که با صندلی کرد رو روی منم اجرا کنه. از ترس چند قدم رفتم عقب تر و با ترس گفتم: چیزی شده؟
مریم داشت با خودش حرف میزد: پسره ی بیشعور،چی فکر کرده؟...چطور به خودش این اجازه رو داده؟!... دلم میخواست با همون دستام خفه اش میکردم...از مادر زاییده نشده کسی که...
به سمت مریم رفتم و گفتم: میشه بگی چی شده؟
مریم به سمت من برگشت. ازعصبانیت نمیدونست چیکار کنه. روی یه صندلی نشست. مقابلش نشستم و با تعجب بهش نگاه کردم. البته باید بگم برای احتیاط از حوادث احتمالی صندلی رو به اندازه ی کافی عقب کشیدم.
مریم – داشتم میومدم اینجا که این خیار هم داخل راهرو پیداش شد. من اصلا ندیده بودمش...بعد صدام کرد و گفت کارم داره...تو هم که میدونی من اصلا از این پسره خوشم نمیاد...من گفتم که زودتر بگو باید برم...به اطراف نگاهی کرد دید خبری نیست هی به من نزدیک تر شد...اونقدر عقب رفتم که به دیوار خوردم...فکر کردم حتما میخواد باز انتقامی چیزی بگیره...تو که میدونی چقدر پررو و کینه ای هست...همچین چشماش رو برام ریز کرده بود...داشتم سکته میکردم... همون بین با خودم فکر کردم این که انتقام گرفته بود پس چه مرگشه!...یه دفعه وسطای فکرم بودم که گفت باهام دوست میشی؟!!...واقعا فکر نکرد که یکی ما رو ببینه چی فکر میکنه آخه!...لا اله ال..خیل خب اونجوری نکن..الان میخوای بگی بازم رفتم تو کار اذان...داشتم میگفتم...اونقدر عصبانی شده بودم که حد نداشت...اگه فقط دستش بهم میخورد نفله اش میکردم...سریع از زیر دستش بیرون اومدم و همچین نگاهش کردم که حاضر بود خودشو از اون پنجره ای که روبه روش وایستاده بودیم بندازه پایین...بعدم که یکدفعه تو رو دیدم ... گفتم الان چی فکر کردی...واقعا فکر کردی ما اینقدر منگلیم که نفهمیم تو ما رو دیدی؟! ...نزدیک بود بری تو دیوار هم سطح اطلاعیه بشی!
- خب میدونی...من خب...هل کرده بودم...بعد تو رو دیدم...بعد دیدم تو منو دیدی! ...یعنی نه تو منو ندیدی...اصلا من تو رو ندیدم...!
نفهمیدم چی گفتم!
مریم در حالی که یکی از ابروهاشو بالا داده بود و من عاشق این حرکتش بودم گفت: فکر کنم بیتا روت اثر گذاشته تو هم بند کردی به کلمه ی دیدن!... دلم میخواد عین خیار پوستشو بکنم...ببینم تو که فکر بد در مورد من نمیکنی؟
- برو بابا، هر کی تو رو نشناسه من تو رو میشناسم...
دیگه خیلی خودم رو کنترل کرده بودم. همینطور که من و مریم به هم خیره شده بودیم یکدفعه با صدای بلند خندیدم.
مریم – کوفت، این پسره خیلی پررو هست. وقتی یادش میفتم دلم میخواد...دلم میخواد...
- دلت میخواد باهاش دوست بشی؟
مریم – باز میرم تو کار اذان آ !!
- راستشو بگو ، ازش خوشت نمیاد؟
مریم –دیگه نمیخوام چشمم بهش بیفته
اونروز از یه طرف بیتا و از طرف دیگه سپهر حسابی رفته بودن رو اعصاب مریم. وقتی چهره ی مریم رو تو اون موقعیت برای خودم تصور میکردم نمیتونستم جلوی خندیدنم رو بگیرم. اما واقعا داشتم فکر میکردم این دو تا زوج جالبی میشن. از فکر کردن بهش حسابی خندم میاد. فکر کنم اگه با هم ازدواج کنن هر روز در حال گیس و گیس کشی باشن.
چند روز بعد تو دانشگاه با یاسی تو سلف نشسته بودیم و داشتیم به قضیه ی مریم میخندیدیم. اونروز مریم نتونسته بود دانشگاه بیاد.
یاسمین - واقعا برای سپهر ناراحتم، عاشق کی شده آخه!
- بیچاره ای کاش اول به خودم میگفت تا روشنش میکردم
یاسمین – باورکن باز میخواسته مریم رو دست بندازه...
در همین موقع کسی گفت: میتونم اینجا بشینم؟
هر دو به سمت صدا برگشتیم. شادمهر بود .
- خواهش میکنم، بفرمایید
صندلی رو بیرون کشید و نشست. داخل دستش یه سری کاغذ بود که روی میز گذاشت. از موقعی که اومده بودم دانشگاه اصلا خوب ندیده بودمش. کمی خوش حال شده بودم که اومده بود.
شادمهر – شرمنده ، بقیه ی میزا پر بود. باید اینا رو بکشم...
یاسمین – از این به بعد برید تو جا بیکاری ما...اونجا برای اینکارا عالیه
شادمهر – جابیکاری؟!...همون کلاسی که همیشه خالی هست؟...فکر خوبیه
و بعد با مداد مشغول اون کاغذهایی که روی میز گذاشته بود شد.انگار یک سری نقشه بود. من و یاسمین داشتیم با اشاره با هم صحبت میکردیم. درواقع چون شادمهر دوست سپهر بود کنجکاو شده بودیم که سپهر چیزی بهش گفته یا نه.
شادمهر که از سکوت ما متعجب شده بود گفت: چیزی شده؟
- نه!
شادمهر – وقتی داشتم میومدم دیدمتون که داشتین به چیزی میخندیدید، قضیه چیه؟
یاسمین – خب راستش...
- هیچی
و با خشم به یاسمین نگاه کردم که یعنی لطفا ببند.
شادمهر – حالا دیگه مطمئنم این موضوع یه جورایی به منم مربوط میشه، چی شده؟ خیلی کنجکاوم...
و ذل زده بود به من!...حالا بیا و جمعش کن!
همین موقع یاسمین سریع گفت: یعنی آقا سپهر چیزی به شما نگفته؟
از زیر میز با پا به یاسمین زدم که البته دور از چشم شادمهر نموند. شادمهر که گیج شده بود با تعجب گفت:نه، چی باید میگفت؟!
یاسمین که دیگه از ترس من جرئت نکرد حرفی در این مورد بزنه سریع گفت:هیچی...خب از ترانه بپرسین...
- یاسی فکر کنم کلاسمون الان شروع میشه عزیزم
کلمه ی عزیزم رو چنان با لهجه ی تهدیدآمیزی گفتم که فهمید بهتره دیگه اصلا حرفی نزنه.
- مسئله ی خاصی نیست. ما دیگه میریم تا شما راحت نقشه هاتونو بکشین...
و سریع دست یاسمین رو گرفتم و با هم بیرون رفتیم.
یاسمین – بهش میگفتی دیگه!
- آخه برای چی؟...شاید مریم یا سپهر دوست نداشته باشن...
یاسمین – فکر میکنم راست میگی، گاهی من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم شرمنده...
با یاسمین رفتیم سر کلاس و نشسته بودیم که بیتا یکدفعه جلوی ما ظاهر شد. بیتا روی صندلی جلویی ما نشست و گفت: باورم نمیشه مریم که بهترین دوست منه، بهم خبر نده؟...نمیفهمم ما که با هم تقریبا صمیمی هستیم!...شما هم بهترین دوستای من هستید چرا به من چیزی نمیگید؟...یعنی اینقدر از من بدتون میاد که منو قابل نمیدونید این موضوع ها رو با من در میون بزارید؟...من واقعا دوست داشتم از دهن خود مریم بشنوم که به مهدوی جواب مثبت داد....من فکر میکردم که مریم دیگه تا این حد من رو قابل بدونه که اینجور خبرا رو از دیگران نشنوم...از کسایی که غریبه هستن...آخه مریم...
- یه لحظه...با کی؟چی؟...همینطوری داری میگی یه ترمزی هم بگیری بد نیست آ...
هر چند که این جمله ی همیشگی من به بیتا بود ولی افسوس که بی تاثیر بود!
یاسمین – چی؟!...مهدوی، همون خواستگار مریم؟!
بیتا – مگه نمیدونستید؟ منو باش هی دارم خودمو به آب و آتیش میزنم نگو به شما هم چیزی نگفته...من گفتم که...
دوباره وسط حرفش پریدم و گفتم: بیتا فقط بگو از کی و چی شنیدی؟..همین دو کلمه رو بگو عزیزم
بازم از همون عزیزم ها گفتم که میدونستم برای هیچکی این دیگه بی تاثیر نیست.گاهی دلم میخواست زبونشو از ته حلقش بیرون بکشم. کمی خشن شدم! آخه دیگه داشتم از دستش کلافه میشدم. از یه طرفم معلوم نبود باز مریم چیکار کرده!
بیتا – از بهار ، پیشنهاد ازدواج کامیار مهدوی روقبول کرد.
عزیزمی که گفتم کار خودشو کرد! گفتته بودم که درک بالایی هم داره.
یاسمین – آخه چطوری؟...پس چرا به ما چیزی نگفت...
خیلی فکرم مشغول شده بود یه جوری بیتا رو از سرمون وا کردیم ولی تا خواستیم در این مورد با هم حرف و به مریم زنگ بزنیم استاد اومد. اصلا از درس چیزی نفهمیدم. تمام ساعت کلاس رو داشم به داستان مریم فکر میکردم. با یاسمین تصمیم گرفتیم که بعد از دانشگاه پیش مریم بریم.
داخل ماشین نشسته بودیم و با یاسمین داشتیم داستان میساختیم.
- فکر کن، به خاطر سپهر چه کلی بازی هایی که مریم درنمیاره!
یاسمین – نه بابا ، حتما از مهدوی خوشش میومده ولی به ما چیزی نگفته...میبینی تروخدا؟!
- شاید، برای جلب حسادت سپهر اینکار رو کرده نه؟
یاسمین – چه ربطی داره؟! اون که بهش پیشنهاد داد! میتونست همون موقع قبول کنه
- نه دیگه ، همون اول قبول میکرد که دیگه اسم مریم ،مریم نبود
یاسمین – خب منتظر میموند که سپهر دوباره پیشنهاد بده
- عمرا سپهر همون یدفعه هم بدبخت ریسک کرد که همچین کاری رو انجام داد
به خونه ی مریم رسیدیم. داداش مریم در رو برامون باز کرد.
یاسمین – ببخشید مریم خونه هست؟
نیما – سلام خوش اومدین، آره خونه هست...بفرمایید
وقتی مریم ما رو دید با تعجب گفت: فکر نمیکردم تا این حد من رو دوست داشته باشید که بیاین پیشم!
- بروبابا کی تو رو دوست داره
یاسمین – فقط بگو چرا به ما نگفتی دختره ی چشم سفید!
مریم – من که بهت گفتم! صبح کمی دلم درد میکرد دیگه گفتم نیام
- یاسی اونو نمیگه ، کامی رو داریم میگیم...
و پوزخندی برای مریم زدم. مریم هنوز هم متعجب و گیج به ما خیره شده بود.
مریم – میشه درست حرف بزنید؟..کامی دیگه چیه؟
یاسمین- اولا کامی چیزی نیست دوما عزیزم خودتی...
تازه داشتیم میرفتیم سر اصل مطلب که صدای در زدن اومد. نیما با یه ظرف میوه داخل اتاق شد. مریم با تعجب گفت: نیما من امروز بیرون نرفتم تا ببینم، میشه بگی آفتاب از کدوم طرف دراومد؟
نیما – زشته مریم جان، چرا اینقدر منو دست کم میگیری عزیزم...مثلا مهمون داری. من باید بهشون برسم؟
مریم – بله، شرمنده کردی به خدا ، آخه از بس از اینکارا کردی من کمی متعجب شدم!
- دستتون درد نکنه
یاسمین – بابا ما الان داریم میریم، لازم نبود
نیما – خواهش میکنم ، فعلا که هستید میل کنید
مریم – خدای من !...خیل خب حالا دستت درد نکنه، اومدی وسط حرف ما ...
بعد دستش رو با گیجی تکون داد و گفت: یادم نمیاد بچه ها برای چی داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم؟
نیما- کاری داشتی بگو خواهری
مریم فقط به نیما با تعجب و دهان باز خیره شده بود. نیما هم پوزخندی بهش زد و از اتاق خارج شد.
مریم – میدونید بچه ها آخرین باری که اینطوری با من حرف زده باشه رو اصلا به یاد ندارم!
یاسیمن – خب؟
- کامی رو بگو...
مریم – چه جالب الان من میخواستم این جمله رو به شما بگم...
یاسمین – باید شکنجت کنیم تا حرف بزنی ؟...چرا به ما نگفتی بهش جواب مثبت دادی؟
مریم – لعنت خدا بر ابلیس، به کی؟!
- اه ، مهدوی رو میگیم ...
چشم های مریم از تعجب شده بود اندازه ی نعلبکی.من؟! نه بابا...شایعه هست...شما که دوستای من هستین چرا خام این حرفا شدید؟...اگه چیزی میشد قبل از اینکه خبرگزاری دانشگاه...خانم؟...
- خودت نمیتونی حدس بزنی کی گفت؟
مریم – بعله، پس بگو...!
یاسمین- تازه اون گفت از بهار شنیده بنده خدا...
مریم – بهار؟!...اتفاقا...آه!! پس بگو...برای من شایعه درست میکنه دختره ی بیخود...بابا چند روز پیش باز این مهدوی اومده بود...یادتونه که گفتم بهش داداشم باید بیاد تا بهش جواب بدم. اونم مثل اینکه یه بار که نیما اومده بود دانشگاه فهمیده بود داداشمه...اومد بهم گفت جوابم چیه؟...منم گفتم قصد ازدواج ندارم ...تا جایی که یادم هست هیچگونه عملی ...چمیدونم حرکتی نکردم که نشون دهنده ی جواب مثبت باشه!...نمیدونم این دختره با اون مغز پوکش چرا همچین فکری کرد؟! آخه وقتی داشتم با مهدوی صحبت میکردم اون اطراف داشت کشیک منو میکشید فضول!
یاسمین- حالا هر چی...چرا همینا رو به ما نگفتی؟
مریم – صبر کن ببینم مثلا چرا باید این موضوع اینقدر مهم باشه؟...اون دختره بهار فکر نکرد اگه بیتا بفهمه...وای الان کل ملت ایران فهمیدن...خدای من امشب 20:30 پخش میکنه...
- آره...مریم دیدی چی شد؟...ای کاش ما هم اون دور و برا که مهدوی داشت ازت تقاضای ازدواج میکرد بودیم...اینطوری یه اسمی از ما میبردن...یه جارویی چیزی هم میدادن که اونورا رو پاکسازی کنیم راضی بودیم.
یاسمین – این بیتا نمیتونه جلوی دهنشو بگیره...دختر بدی نیستا...ولی ای کاش کمی استراحت میداد...
خلاصه حسابی چرت و پرت گفتیم تا اینکه قصد منزل رفتن کردیم.
نیما – حالا بودید؟...مریمو تنها نزارین میوفته همش به جون من...حوصلشو ندارم، این دختر درک نمیکنه مسوولیت خودش و چرخوندن زندگی دست منه که!
مریم – خوبه، پس داشتی پاچه خواری میکردی براشون..!
- با حقوق قبول میکنیم که از آبجیتون نگهداری کنیم...یه روز من یه روز یاسی
نیما – خدا خیرتون بده...قول میدم حقوقاتونم با سودش حساب کنم
و قیافه ی مظلومی به خودش گرفته بود. الحق که این دوتا با هم خواهر و برادرن. با یاسمین از مریم اینا خدافظی کردیم و راهی منزل شدیم. تقریبا روز خوبی بود به جز قسمتی که اونطوری شادمهر رو پیچوندم. دلم براش سوخت.
اگه میدونستم که فردا قراره چه اتفاقی بیفته عمرا اسم بهار رو جلوی مریم میاوردم.

من دیگه به التماس افتاده بودم. یاسمین که داشت گریه میکرد از بس حرص خورده بود. گاهی اوغات نمیدونم واقعا چجوری میشه مریم رو رام کنم. این دختر نمیتونه در هر زمینه ای به هیچ عنوان کوتاه بیاد.
من و یاسمین دو طرف مریم ایستاده بودیم و بقیه ی بچه های کلاسمون هم دورمون جمع شده بودن. دانشجو هایی که داخل حیاط یا ساختمون بودن هم کشیده شدن به محل دعوا که داشت میشد جنگ رستم و اسفندیار...
بهار که تو جواب دادن به مریم داشت کم میاورد قرمز شده بود. اولش خیلی آروم داشتند صحبت میکردن ولی نفهمیدم بهار به مریم چی گفت که مریم اونطور آتیشی شد. همون موقع بود که بهار و مریم کم کم صداشون بالا رفت و همه رو به محل دعوا کشوندند. فکر کنم دیگه همه فهمیده باشن وقتی مریم عصبانی بشه هیچکس رو نمیشناسه.
مریم و بهار مقابل هم ایستاده بودن و داشتن با صدای بلند با هم دیگه بحث میکردن...
شادمهر هم اونجا بود و میخواست یه جوری کمک کنه تا بحث تموم بشه ولی وقتی دید ما نتونستیم کاری بکنیم اونم فقط داشت نگاه میکرد.
مریم – فکر کنم جدیدا تو سازمان خبری دانشگاه استخدام شدی نه؟...تو دلت از یه جای دیگه پره چرا سر من خالی میکنی؟
بهار – چیه میترسی خواستگارات بفهمن داری ازدواج میکنی ...همه بپرن؟
مریم – ببین دختر جون کاری نکن دهنم بازبشه آ؟
دیگه داشتم گیج میشدم. وقتی جمعیت اطرافمونو دیدم اعصابم خرد شد و بلند گفتم: من نمیفهمم تئاتر خیابونی هست که همه جمع شدین؟...
بعد آروم به مریم گفتم:مریم بهتره بری یه جای خلوت تر باهاش حرف بزنی...
مریم هم بلند گفت: من دیگه هیچ حرفی با این دختره ی آب زیر کاه ندارم...
بهار – بگو کم آوردی، چیه فکر میکنی من نمیدونم اونروز تو راهرو چه غلطی داشتی میکردی؟
با این حرف بهار من و مریم هر دو تامون گچ کردیم. معلوم نبود این دختره دیگه از کجا میدونست؟ با دهن باز داشتم به مریم نگاه میکردم. مریم که خیلی نسبت به اون موضوع حساس بود به بهار نزدیکتر شد و با قیافه ای که من اگه طرف مقابل مریم بودم از دیدنش پودر میشدم گفت: چی؟!
بهار که تقریبا ترسیده بود کمی عقب رفت ولی کم نیاورد. مثل اینکه خیلی کینه از مریم داشت. با نفرت گفت: دلم میخواد سر به تنت نباشه
و یکدفعه افتاد به جون مریم افتاد. من داشتم همونجا پس میفتادم. یاسمین هم رفت تا این دو تا رو که به گیس و گیس کشی افتاده بودن از هم جدا کنه. من و یاسمین از یه طرف و دوستای بهار هم از طرف دیگه فقط داشتیم اینا رو میکشیدیم تا از هم جدا بشن. مریم رو ول کردم. اونجا بود که فهمیدم عامل اصلی این دعوا چی میتونست باشه. همون عامل هم بود که میتونست راه حل این موضوع باشه. سریع به سمت شادمهر رفتم و با عجله گفتم:سپهر کجاست؟
شادمهر که کمی به خاطر دعوا هول کرده بود با تعجب به من گفت: اینا چشون شده؟
میخواستم جواب شادمهر رو بدم که دیدم آقای مرادی نگهبان جلوی در دانشگاه از جلومون با عجله رد شد و به طرف مریم اینا رفت.
- وای، بدبخت شدیم...
سریع به شادمهر گفتم: هیچی فقط مریم کمی عصبانی شده
و لبخندی زدم و با عجله گفتم: نگفتی سپهر کجاست؟
شادمهر – سپهر؟!برای چی میپرسی؟! این چند روز اصلا ندیدمش چون نیومد دانشگاه...یه مشکلی براش پیش اومده...گفت دیگه امروز میاد
پس بگو چرا اصلا شادمهر هیچی نمیدونست!...نکنه سپهر افسردگی روحی گرفته بچه زده به دل کوه و دریا....!
از فکرش خندم اومد. شادمهر با تعجب به من نگاه کرد و گفت: دوستت و یکی دیگه دارن همدیگر رو ناکار میکنن !...خیلی آروم با این قضیه برخورد میکنی!
- من عادت دارم..
با بلند شدن صدای آقای مرادی سریع به پشت سرم نگاه کردم. خدای من!...بهار کاملا مقنعه ش در اومده بود! ...اما مریم کجا بود!...مریم که اونجا نبود؟!...کمی که دقت کردم دیدم که بهار داشت سر آقای مرادی داد و بیداد میکرد. به سمت اونها رفتم. خبری از مریم و یاسمین پیدا نکردم. برگشتم تا از بچه ها بپرسم که یدفعه شادمهر جلوم ظاهر شد.
شادمهر – سپهر اومده آ...
- چی؟!..کجاس؟
شادمهر – همین الان دیدمش که پشت مریم و یاسمین رفت داخل ساختمون
- چی؟! ...یعنی اون این همه مدت اینجا بوده؟
سریع به سمت ساختمون دویدم. وقتی وارد شدم از خلوت بودن سالن طبقه پایین متوجه شدم که بیشتر بچه ها یا کلاس دارن یا تو حیاطن. کمی نفس راحتی کشیدم. گفتم الان یه نبرد دیگه خواهیم داشت. هنوز وقت بود که یه جای آرومتر ببرمشون.
به پله ها که رسیدم صدای مریم روشنیدم که داشت ازبالا میومد. خدا رحم کنه. حالا یکی بیاد اینا رو جمعشون کنه. همون لحظه شادمهر هم پشت سرم پیداش شد. با هم پله ها رو بالا رفتیم . مریم و سپهر رو دیدم که جلوی یه کلاس داشتن باهم بحث میکردن. با عجله به سمتشون دویدم.
- خدایا؟!!....شما جلوی یه کلاس دارین اینطوری بلند حرف میزنید؟
من که ترسیده بودم داخل کلاس کسی باشه سریع رفتم و با ترس در رو باز کردم. نفس راحتی کشیدم. کسی داخلش نبود. در رو بستم و به اون دو تا نگاه کردم. مریم بیچاره امروز اینقدر که حرص خورده بود قرمز شده بود. از بس با بهار با صدای بلند بحث کرده بود دیگه حال بلند حرف زدن تا اون حد رو با سپهر نداشت. تقریبا داشتن ملایم تر با هم حرف میزدن.اون دو نفر اصلا حواسشون به ما نبود و داشتن تند تند باهم بحث میکردن.
سپهر – مثل اینکه عادت داری همه چی رو تقصیر اینو اون بندازی نه؟
مریم که دیگه حال نداشت گفت: گاهی اوغات دلم میخواد...
و مشتشو بالا آورد اما خودشو کنترل کرد. مریم که داشت به مشتش نگاه میکرد یدفعه چشمش به رو به رو افتاد و گفت: خدایا بازم این پیداش شد...مثل اینکه کامل ادبش نکردم.
بهار با عجله داشت به طرف ما میومد ولی شکر خدا بادیگارداش رو با خودش نیاورده بود و تنها بود. وقتی به ما رسید فقط به قیافش خیره شده بودم. فکر کنم گریه کرده بود چون پای چشمش همه سیاه شده بود. موهاش هم با چه وضعی مونده بود که هر چقدر تلاش کنم برای گفتن بازم قابل توصیف نیست.
به ما که رسید اول به سپهر و بعد به مریم نگاهی انداخت. پوزخندی زد و گفت: پس بگو چرا یدفعه غیبت زد...
مریم – خفه شو ، اصلا حوصلتو دیگه ندارم...
بهار – دروغ میگم مگه؟! ...اینقدر مظلوم خودتو نشون نده
مریم به سمت پله ها حرکت کرد و گفت: دیگه داری چرت و پرت میگی ...ترانه بیا بریم..
بهار داد بلندی زد و گفت: کجا؟...زندگی منو خراب کردی حالا داری در میری؟...تو باعث شدی...تو باعث شدی من سپهر رو از دست بدم...
تقریبا یه چند دقیقه ای همه سر جاشون میخ شده بودن. مریم با دهن باز به سمت بهار برگشت و باچشمای گرد بهش نگاه کرد. سپهر هم قیافش دیدنی بود. بنده خدا خشکش زده بود. شادمهر هم که شبیه علامت سوال شده بود. سرش رو با تعجب برای من تکون داد که مفهمونش این بود که قضیه چیه؟
بیچاره بهار حالت صورتش داد میزد که الان حاضره خودشو از پله ها پرت کنه پایین...
مریم خنده ای کرد و گفت: پس بگو...من میگم این دختره چرا ارث باباشو از من میخواد؟!...نگو فکر میکنه...
بعد کمی به بهار نزدیک شد و با حرص گفت: بدبخت، من اگه لیلی هم بودم اینقدر خودمو کوچیک نمیکردم...مال خودت
سریع از بهار دور شد و به سمت پله ها حرکت کرد. منم سریع دنبال مریم رفتم چون احتمال میدادم هر لحظه ممکنه از شدت حرصی که امروز خورده بود تعادلش رو از دست بده.
پایین پله ها یاسی رو دیدم. معلوم نبود این دختره کجا غیب شده بود؟!...
سپهر – مریم چند لحظه صبر کن...
بهار – نشونت میدم...
و صدای سریع پاهاشو که به طرف ما داشت میومد شنیدم. هر دو به سمت بهار برگشتیم. کاملا کنترل خودشو از دست داده بود.فکر کنم دیگه به آخر خط رسیده بود. با سرعت به سمت مریم اومد و بازم این دو نفر به جون هم افتاده بودن. سپهر و شادمهر به وحشت افتاده بودن. هر دو تا به مریم و بهار نزدیک شده بودن و سعی داشتن که آرومشون کنن. منم وسط مریم اینا افتاده بودم. تودلم فقط داشتم کلمه ی نجات رو تکرار میکردم. خدایا...!!
بهار – میکشمت...
مریم- ولم کن دختره ی وحشی...
شادمهر – ترانه بیا کنار تو...
این دیگه این وسط چی میگه!...شما دو تا که از لحاظ شرعی معذورین...فقط من بدبخت میتونم یه کمکی برای جدا کردنشون بکنم.
- بهار..ول کن...آخ
آخرش هم میدونستم که من این وسط قراره فدای کارای اینا بشم. من نمیفهمم چرا جلوی پله بودیم آخه!
یاسمین از پایین داد زد: ترانه مواظب باش....بچه ها!
دیگه کار از کار گذشته بود و من تعادم رو از دست دادم و دقیقا نمیدونم چند تا پله رو رد کردم ولی میدونم به آخرش رسیدم. خدا رو شکر از حال نرفته بودم. ولی همین افتادن من عاملی برای تموم شدن اون ماجرا شده بود.افتاده بودم کنار یاسمین .همه با وحشت داشتن پایین رو نگاه میکردن. بعد با عجله از پله ها پایین اومدن. حتی بهار هم ترسیده بود. با کمک یاسمین و با هزار تا بدبختی از زمین بلند شدم.همه بدنم درد میکرد. درد شدیدی هم توی سرم احساس میکردم.
شادمهر با وحشت داشت نگاه میکرد و مریم هم زبونش بند اومده بود. سپهر فقط دهنش باز مونده بود. بیچاره کپ کرده بود. بهار هم همین الان غش کرد.
مریم – اه این دختره ی بیخود چش شد؟!...ترانه این چند تاس؟
کمی سرم گیج میرفت. لبخندی زدم و گفتم: من حالم خوبه...
شادمهر- خون!...سرت داره خون میاد...
همه نفسشون بند اومده بود. دستی به پیشونیم زدم. واقعا داشت خون میومد. کم کم فهمیدم نه قضیه جدی هست چون سرگیجم شدیدتر شد و آخر سر هم فقط صدای جیغ شنیدم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:11 ب.ظ
 
ارسال: #25
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سر و صداهای عجیبی میومد! صدای گریه وداد و فریاد...اینقدر بلند بود که میتونستم تشخیص بدم هر کدوم متعلق به کی میتونه باشه.. خیر سرم مثلا مریضم!.صدای مریم رو شنیدم که میگفت: الان تو باید به جای ترانه روی اون تخت میخوابیدی...باید خودم با همین دوتا دستام پرتت میکردم. نگاه کن با دوست نازنینم چیکار کردی...
بهار- یه جوری حرف میزنی انگار فقط من مقصرم؟
مریم – کی به من مثل آمازونی ها حمله کرد؟
بهار – خودت یادت نیست قبل از اون چه بلایی سر قیافه ی من آورده بودی؟!
مریم – من نمیفهمم الان برای چی اینجا موندی؟
بهار- خب...کمی نگرانم...اصلا من دیگه میرم...
یاسمین با گریه گفت: بچه ها؟!...چرا به هوش نمیاد؟
دیگه تصمیم گرفتم چشمامو باز کنم تا هم از نگرانی در بیارمشون و هم بحث مریم و بهار رو که شده بود جنگ ایران و عراق تموم کنم. همین که پلکم تکون خورد همه ملت به خاطر دادی که یاسمین زد فهمیدن.
مریم که کنارم نشسته بود از ذوق خودشو روی من انداخت.
- آخ مریم دارم خفه میشم...
مریم از روی من بلند شد و با نگرانی گفت:دفعه ی آخرت باشه وقتی من دارم با یکی دعوا میکنم تو وسط ما بیفتی...
یاسمین که دست از گریه کردن برداشته بود با خوشحالی گفت: مریم آروم الان بیرونمون میکنن!...ترانه امروز واقعا متوجه شدم که چقدر برای من عزیزی...داشتم از ترس پس میفتادم...
لبخندی به یاسی زدم و چون حال حرف زدن نداشتم چشممو به معنای تشکر روی هم فشردم و باز کردم.
مریم – یاد اون لحظه که یدفعه از حال افتادی میفتم ، موهای بدنم سیخ میشه...
در این میان یدفعه بهار بین مریم و یاسمین پیدا شد. ظاهرا صورتشو شسته بود چون دیگه اثری از اون لکه های سیاه زیر چشمش نبود. موهاشم که خداشکر قابل توصیف شده بود.
با ناراحتی گفت: ترانه،میخواستم اگه از دستم ناراحتی عذرخواهی کنم...نمیخواستم این بلا سرت بیاد...
- اشکال نداره...
بهار – من دیگه میرم تا مزاحم بعضیا نباشم
به سمت در حرکت کرد و همزمان کسی که دنبالش میگشتم جلوی در ظاهر شد.پشت سرش هم سپهر اومد و جلوی بهار ظاهر شد. مانع بیرون رفتن بهار شد و گفت تا چند دقیقه صبر کنه.
شادمهر به کنار تختم اومد و گفت: خدارو شکر بهتری؟...دکتر گفت که ضربه ی شدیدی نبود...میتونی امروز بری
- ممنون..من میدونستم حالم خوبه...
مریم- آره جون تو ...پس چرا یدفعه غش کردی؟
سپهر با کنایه گفت: شاید تقصیر من بود که داشتم جلوش با یه نفر کشتی میگرفتم...
مریم – الان این یعنی چی؟...مگه تقصیر من بود؟...اول اون...
شادمهر – بچه ها!!... اینجا بیمارستانه و الان ما به زور اینجا هستیم...کاری نکنید ما رو بیرون کنن...مریم خانم یادتونه چجوری با خواهش و تمنا راهمون دادن؟!
با این حرف شادمهرهر دوتاشون ساکت شدن.
- تا کی باید اینجا باشم؟
در همین لحظه مردی با روپوش سفید رنگ که کاملا مشخص بود همون دکتره وارد اتاق شد و گفت: نگران نباش زیاد اینجا نمیمونی...شماها هم خلوت کنید....الان مرخص میشه....فقط یه نفر میتونه بمونه...اونم برای رسیدگی به کاراش...
مریم – من میمونم پس...
سپهر – کارت دارم...
مریم – من با تو هیچ کاری ندارم...
یاسمین که چند لحظه پیش تلفنش به صدا دراومده بود بعد از قطع کردن تلفن گفت: بچه ها من برام یه کار ضروری پیش اومده اشکال نداره من برم؟...ترانه ناراحت نمیشی..؟
- نه عزیزم...
سپهر خطاب به مریم گفت: گفتم دو دقیقه بیا...
مریم – من باید پیش ترانه بمونم...گفتم نمیام...
شادمهر – من میمونم...
با این حرف شادمهر یه لحظه ضربان قلبم بالا رفت. این قلبمم منو کشت، فوری هیجانزده میشه. از خدام بود مریم برای اولین بار حرف سپهر رو گوش کنه. زوم کرده بودم رو مریم.خدا رو چی دیدی شاید هیپنوتیزم شد.
مریم کمی به شادمهر نگاه کرد و بعد یدفعه به طرف من برگشت. یا خدا...اصلا از حالت چهره ش خوشم نیومد!...به سپهر نگاهی کرد و به شادمهر گفت:پس شما بمونید، من یه کارایی با دوستتون دارم...
سپهر – فکر کنم برعکس گفتی...زود بیا...فعلا ترانه خانم
از همشون خداحافظی کردم و داشتم تو دلم دعا میکردم که مریم باز معرکه اون بیرون راه نندازه.
بعد از اینکه دکتر معاینه م کرد از اتاق خارج شد. شادمهر در رو بست. نفسی بیرون داد و با خنده گفت: احساس میکنم یه وزنه 10 کیلویی رو از روم برداشتن...
لبخندی زدم و گفتم: ببخشید، زحمت دادم
شادمهر – آره والا، امروز به خاطر تو به جلسه م نرسیدم
- چی؟!جلسه؟
شادمهر – شوخی کردم بابا
حتما به خاطر ضربه ی سرم بود که کمی گیج میزدم!خسته شدم و سعی کردم که از جام بلند بشم و کمی بشینم.احساس میکردم از روم یه ترلی رد شده. راست میگن بدن وقتی گرمه چیزی حالیت نمیشه. تازه داشت علائم فرش شدن من از بالای پله ها روی زمین ظاهر میشد.
شادمهر – بزار کمک کنم...
- نه لازم نیست خودم میتونم...
اومد و بالشم رو برام درست کرد. منم با امداد های الهی بالاخره تونستم خودمو کمی بالا بکشونم. روی صندلی ای که کنار من بود نشست. برای یه لحظه از خواسته م پشیمان شدم. ای کاش مریم میموند. داشم از استرس میمردم.همینطور داشت به من نگاه میکرد. اونقدر خجالت کشیدم که سرم رو پایین انداختم. بالاخره سکوت شکسته شد و آقا حرف زد.
شادمهر – هنوز درد داری؟
- نه ، بهتره
شادمهر – اگه بدونی با چه وضعی اومدیم بیمارستان خانم کوچولو...از یه طرف بهار غش کرده بود. مریم خانم هم که نمیتونست از جاش تکون بخوره. یاسمین خانم فقط تونست تو اون وضع خودشو کنترل کنه...
بازم این گفت خانم کوچولو!ایندفعه دیگه از خیرش گذشتم.
به شوخی گفتم: شما که غش نکردی؟
شادمهر- همین الان از زیر سرم دراومدم...
- میگم چرا رنگتون پریده...
شادمهر – با اینکه با هم تصادف نکرده بودیم ولی نمیدونم من چرا اینقدرعذاب وجدان داشتم!...راستی خیلی وقته با هم تصادف نکردیم! دقت کردی؟
راست میگفت. بازم یاد گذشته من رو به خنده آورد.
شادمهر – خنده داره؟
- نیست؟!
خنده ای کرد اما زیاد طول نکشید. انگار یاد چیزی افتاد.
با قیافه ی حق به جانبی گفت:ببینم ،منو دست میندازی؟!
با تعجب گفتم: من؟!...کی؟
شادمهر – خبر داشتی نه؟!
فکر کنم یه جورایی فهمیدم منظورش چیه ولی خودم رو زدم به اون راه و گفتم:چی رو؟!
قیافه ای برام گرفت و گفت: خودمم؟!
با تعجب گفتم: اصولا میگن خودتی!
شادمهر خندید و گفت: اختیار داری...من به شما بگم خودتی؟!... حالا چی فکر میکنی؟
- خب...خیلی خوب نیست...یعنی میدونی چیه...سپهر باهات حرف زده؟
شادمهر – آره...گفت اون اصلا هیچوقت درموردش فکر نکرده!...خودش بهش پیشنهاد داده...
یه لحظه فقط همینطوری موندم. با تعجب گفتم:چی؟!...تو هم باور کردی؟!
شادمهر – خب آره...خودتم که امروز دیدی چیکار کرد
گیج شده بودم. با همان تعجب قبلی گفتم:ولی ...نکنه واقعا اونم از بهار خوشش میاد؟!
شادمهر اخمی کرد و گفت:بهار؟!...نه ،فکر نمیکنم...
فکر کنم هر دوتامون قاطی کرده بودیم.
- من گیج شدم، دقیقا کی و کی رو میگی؟!
شادمهر خنده ای کرد و گفت: اصلا بیخیال بزار خودشون تصمیم بگیرن...
باید موضوع روشن میشد.
- ولی مریم به سپهر پیشنهاد نداده...
شادمهر با تعجب گفت: من داشتم در مورد بهار صحبت میکردم!
تازه دوهزاریم افتاد.
با خجالت گفتم: فکر کنم بهتره همون کاری که گفتی رو بکنیم...
خیلی معذب بودم. پس کی میتونستم مرخص بشم؟!..
با فکر کردن به موضوع بهار و سپهر کمی حسرت خوردم. کاش شادمهر هم از من خوشش میومد. یه نشونه ای...یه چیزی!...هربار که میدیدمش نا امید تر میشدم. حسابی تو فکر رفته بودم. حیف پیشم بود ولی مال من نبود.اگه اونم من رو دوست داشت چقدر این لحظه ها قشنگ تر بود...
شادمهر – راستی...دوست ندارم ناراحتت کنم...بعد از اون حادثه تونستی راحت با خود کنار بیای؟...منظورم اینه که حالت خوبه دیگه نه؟
- راستش ظاهرا تونستم حالمو خوب نشون بدم...ولی از نظر روحی هنوز هم قبول کردنش برام سخته...بیشر از همه وجود مریم باعث شد که راحت تر بتونم با این قضیه کنار بیام...عزیزترین کسم بعد مادر و پدرم ...مریمه
شادمهر لبخندی زد اما چیزی نگفت. شاید فکر میکرد حرف زدن درباره ی این موضوع منو ناراحت میکنه ولی برای من برعکس بود همیشه دوست داشتم درباره ی مادر و پدرم با کسی حرف بزنم. اینطوری خیلی آروم میشدم.
- اتفاقا، بعد از اینکه مرخص شدم میخوام برم سر خاکشون...میشه از دکتر بپرسی میتونم برم یا نه؟!
شادمهر – باشه، سرمتم تقریبا تموم شده...
همین لحظه پرستاری وارد شد و به سمت ما اومد. به سرم نگاهی انداخت و گفت: سرمتون تموم شده، میتونی بری....درد که نداری؟
- چرا کمی سرم درد میکنه...
پرستار – الان به دکتر میگم...که بیاد ببینتت
چند لحظه بعد دکتر دوباره اومد ومعاینه م کرد و گفت که مشکل خاصی نیست و میتونم برم.
شادمهر وارد اتاق شد و گفت: خب تموم شد، من میرسونمت...
من در حالی که داشتم از تخت پایین می اومدم گفتم: کی گفت خرج بیمارستان رو حساب کنی؟!
شادمهر اخمی کرد و گفت: زودتر آماده شو...
حوصله ی بحث کردن باهاش رو نداشتم. بیخیال شدم و گفتم که بعدا باهاش حساب میکنم.
- من خودم میرم...لازم نیست منظر من بمونید...تا الانم ممنون که موندید...
شادمهر – طوری با من حرف میزنی انگار منو تازه دیروز شناختی!...گفتم که میرسونمت...
- آخه من میرم سر خاک...
شادمهر – خب؟!
لبخندی زدم و گفتم: قبول بابا
داخل ماشین بودیم.وقتی از بیمارستان اومدیم بیرون خبری از مریم اینا نبود هر چقدرهم که با گوشیشون تماس گرفتیم در دسترس نبودن. فقط داشتم دعا میکردم که بهار و مریم دوتایی با هم سپهر روبه قتل نرسونده باشن.
در طی مسیر هیچ حرفی نزدیم. وقی رسیدیم تشکر کردم و از ماشین خارج شدم. درو بستم و داشتم میرفتم که شادمهر سریع از ماشین پیاده شد و گفت: ترانه؟!
به سمتش برگشم ومنتظر موندم تا حرفش رو بزنه.
شادمهر - میشه منم بیام؟
با تعجب گفتم: دانشگاه کلاس نداری؟!
شادمهر – نه یه کلاس صبح داشتم...
با بیخیالی شونه هام رو بالا انداختم و لبخندی زدم.
- اگه دوست داری بیا...
با همدیگه بین قبرها داشتیم حرکت میکردیم که من یکدفعه با هیجان گفتم:داره برف میاد!
و آستینم رو که روش چند تا دونه ی سفید رنگ بود به شادمهر نشون دادم. شادمهر به آسمون نگاه کرد و گفت: آره!...برف دوست داری؟!
- مگه میشه آدم از برف خوشش نیاد؟!
شادمهر – من از برف خوشم نمیاد
- میتونم بپرسم چرا؟!
شادمهر – چون مادرم تو یه روز برفی مرد...
- واقعا؟!...
شادمهر – حالا ناراحت نکن خودتو...نرسیدیم؟!
به اطراف نگاهی کردم و گفتم: چرا ، اوناهاشن...
بالای قبر پدر و مادرم ایستادیم.
با حسرت گفتم: حیف ، یادم رفت براشون گل بیارم.
شادمهر – میگفتی میخریدیم...
- نه ، اشکال نداره، قول میدم دفعه ی بعد بیشتر براشون گل بیارم تا جبران بشه...خوشم نمیاد روی سنگ قبرشون خالی باشه...اینطوری خیلی همه چیز بی روح به نظر میاد.
فاتحه ای برای هردوشون خوندیم. زل زده بودم به سنگ قبراشون.شعر روی سنگ قبرشون روداشتم زیر لبم زمزمه میکردم.
ای نفس پاک منزل خاکت خجسته باد
تنها نه بر تو جور و جفای زمان برفت
خوردیم زخم ها که نه خون آمد و نه آه
وه این چه نیش بود که تا استخوان برفت
یه لحظه دلم بدجور گرفت. احساس سرمای هوا داخلم نفوذ کرد و باعث شد بلرزم. کمی دستمو به هم مالیدم.
شادمهر- سردته؟!...چرا لباس گرم نپوشیدی؟
- فکر کنم پالتوم تو دانشگاه جا موند!
شادمهر – بیا سوئی شرت منو بپوش...من دو تا لباس روی هم پوشیدم...گرمم
خنده ای کردم و گفتم: دوباره!؟
شادمهر با تعجب بهم نگاه کرد و بعد از لحظه ای اونم خندید و گفت: راست میگی...حالا اشکال نداره...بعدا با هم حساب میکنیم...
سوئی شرت رو ازش گرفتم. نمیتونستم رد کنم چون خیلی سردم بود. مریم به مغزش نرسید وسایلای منو با خودش بیاره!
- ممنون...راستی اگه ناراحت نمیشی...میشه از مادرت برام بگی؟
کمی مکث کرد و بعد گفت: راستش من خودم چیز زیادی ازش نمیدونم...حتی نمیدونم چه شکلی هست!...فقط میدونم روزی که برف میومد از دنیا رفت...اینا رو پدرم بهم گفته...به خاطر همین وقتی برف میاد یاد مادرم می افتم و کمبودش رو حس میکنم...
- نمیدونستم که مادرت فوت کرده...متاسفم...
شادمهر – اشکال نداره، به هر حال من که تا به حال ندیدمش تا بخوام به خاطرش ناراحت باشم...
- الان با پدرت زندگی میکنی؟
شادمهر – قبلا با هم زندگی میکردم...ولی یه مدتیه که من ازش جدا شدم و مستقل زندگی میکنم...
- با پدرت مشکلی داشتی که ازش جدا شدی؟!..یادمه گفته بودی یه شهره دیگه هست...
شادمهر – راستش نه، یه دعوای ساده ی پدر و پسری بینمون پیش اومد...یه جورایی میشه گفت با هم نمیسازیم...به خاطر همین ترجیح دادم تنها زندگی کنم...نه پدرم همینجا زندگی میکنه...الان چند ماهی هست که اومده اینجا
داشتم به حرفای شادمهر گوش میکردم که یکدفعه چشمم به چشم یه فرد آشنایی خورد.داشت به طرف ما میومد. همین طور ذل زده بودم. مطمئن بودم که قبلا دیده بودمش !....کمی که نزدیک تر شد شناختمش. همون مردی بود که چند وقت پیش
بالای قبر مادر و پدرم دیده بودم.
به ما نزدیک شد. شادمهر باتعجب گفت: به چی نگاه میکنی؟
با حواس پرتی گفتم: چی؟!..هیچی..راستش...
- شادمهر؟!
هر دو به سمت صدا برگشتیم. خودش بود...حالا دیگه مطمئنم همون مرد هست. خیلی تعجب کرده بودم اون شادمهر رو دیگه از کجا میشناخت؟!. همونطور با اخم داشت به شادمهر نگاه میکرد.
شادمهر- شما اینجا چیکار میکنید؟!
مرد تقریبا عصبانی بود. توی چهره ش یه نگرانی خاصی وجود داشت. به شادمهر گفت: بهتره من این سوال رو ازت بپرسم...!!
شادمهر – جواب من رو بدید...شما اینجا چه کاری دارید که اومدید؟!
مرد بدون توجه به سوال شادمهر گفت: این خانم رو از کجا میشناسی؟
شادمهر - هم دانشگاهیم هستن...
در همین میان گفتم : ببخشید شما همون آقایی هستید که چند وقت پیش اینجا همدیگه رو دیدیم؟!
و بعد رو به شادمهر کردم و گفتم: این آقا رو میشناسی؟!
شادمهر با تعجب گفت: دفعه ی پیش؟!
اون مرد یکدفعه دستپاچه شد و سریع خطاب به من گفت: حتما اشتباه گرفتید...
- نه من مطمئنم...
طوری به من نگاه کرد که اگه اون مرد عمو یا دایی من هم بود منکر این قضیه میشدم. کمی خودم هم شک کرده بودم...اما ته دلم مطمئن بودم که همون بود.
- میشه بگی این آقا کی هست؟
شادمهر بعد از لحظه ای با اخم گفت: پدرم
خیلی تعجب کردم. واقعا پدر شادمهر بود؟! پس بگو چرا اینقدر من رو یاد کسی مینداخت! پدر شادمهر که کلافه شده بود گفت: شادمهر!...زود باش بریم.
شادمهر سریع گفت: کجا؟!
اخمی کرد و گفت: گفتم با من بیا...
شادمهر – متاسفم، باید ایشون رو تا خونه شون برسونم...
ظاهرا پدر شادمهر خیلی عجله داشت. احساس کردم که دوست داره زودتر از اینجا فرار کنه.
- لطفا با پدرت برو...من خودم میرم...
شادمهر به پدرش با اخم نگاهی کرد و خطاب به من گفت: گفتم که نه! ...خودم میرسونمت.
هر دو به هم ذل زده بودند. پدر شادمهر سریع گفت: پس امشب بیا پیشم...
و بعد یه لحظه نگاهی به من انداخت و سریع از ما دور شد.
داخل ماشین مدام داشتم به پدر شادمهر و رفتار عجیبش فکرمیکردم. شاید از من خوشش نمیومد. نمیدونم چرا اونجوری به من نگاه میکرد. انگار ازم طلب کار بود!
شادمهر – به چی فکرمیکنی؟
- اون واقعا پدرت بود؟
شادمهر – آره ، میشه بگی دفعه پیش کجا پدرم رو دیده بودی؟
- بالای قبر مادر و پدرم ایستاده بود...
شادمهر - اصلا نمیفهمم اون مادر و پدر تو رو از کجا میشناسه؟!
برای منم خیلی عجیب بود! شادمهر من رو تا خونه رسوند. موقع پیاده شدن گفتم: بابت امروز ممنونم...
لبخندی زد و گفت: خواهش میکنم...تنهایی؟
- آره، دیگه عادت کردم...

دقیقا نمیدونم دهنم کی بسته شد ولی میدونم اگه یاسمین کمک نمیکرد نمیتونستم ببندمش!...اونقدر عصبی و شک زده شده بودم که که پاهام رو به صورت غیرارادی تکون میدادم.
سر کلاس نشسته بودیم که مریم دفترم رو برداشت و چیزی داخلش نوشت همون نوشته باعث شد که موهای بدنم سیخ بشه. از شانس بد رفته بودیم تو دهن استاد نشسته بودیم. یه حرکت میکردیم عین جغد گردنش رو میچرخوند و بهمون نگاه میکرد. تا آخر کلاس انگار یه قرن گذشت. هر دو دقیقه یه بار ساعتم رو نگاه میکردم تا اینکه جمله ی زیبا و دلنشین "میتونید برید، کلاس تموم شد" از دهن استاد بیرون اومد.
همین که استاد این حرف رو زد نفهمیدم وسایل هام رو چجوری جمع کردم و نفهمیدم که استاد زودتر بیرون رفت یا من! کیف و کتابم تو یه دست و آستین مریم هم که داشتم میکشیدمش تو یه دست دیگم بود. یاسمین هم دنبال ما با سرعت داشت می اومد.
مریم که سرخوشی از سرو روش میبارید خیلی خونسرد گفت: ترانه جان ، همین امروز گفتی میریم واسم یه مانتو بگیری نه؟...چون فکر کنم آستین این یکی از دست رفت...باور کن صیغه ی هم هستیم خواهر ...راحت باش...خدا دست رو برای همین مواقع ،جزئی از بدنمون قرار داده!
مریم خیلی شانس آورد که با یقه ی مانتو داشتم نمی کشیدمش البته اگه گوشش هم در دسترس بود که دیگه عالی میشد.
اصلا مغزم کار نمیکرد که کجا بریم تا عین بازرس ها من و یاسمین بتونیم سوال پیچش کنیم. نفهمیدم چی شد که سر از حیاط درآوردیم. مریم رو روی یه نیمکت انداختم و گفتم: عزیزم ، بنال
یاسمین هم کنار من ایستاده بود و هر دو با قیافه ی عاقل اندر سفیه به مریم ذل زده بودیم. بیچاره مریم هل کرده بود.
مریم – خب چرا منو اینجوری نگاه میکنین؟...مگه آدم کشتم؟
- اولا که دیر میای سر کلاس، دوما وسط کلاس تا مرز اون دنیا آدم رو میبری؟...این چه وضع گفتنه آخه؟...
مریم – خب...
یاسمین – من نمیفهمم ، تو که بهش گفتی نه؟!
- چی شد یدفعه نظرت برگشت؟
یاسمین – نکنه از لج باشه؟
- دقیقا کی قبول کردی؟...
یاسمین – پس چرا حرف نمیزنی؟
- د یه چیزی بگو...
مریم یه ابروش رو داد بالا و با خونسردی گفت: دیگه سوالی ندارین؟!...مطمئنید دیگه سوالی نیست؟...تعارف میکنید؟...
چپ چپ بهش نگاه کردیم به طوری که فهمید باید جواب مارو بده.
مریم – خب راستش ، اون روز که از بیمارستان رفتیم...خیار گفت دو دقیقه وایستا با بهار حرف بزنم الان میام. میدونست اگه منم میرفتم جنگ جهانی سوم شکل میگرفت...خلاصه یه ده دقیقه ای گذشت...دیدم بهار در حالی که بازم پای چشمش سیاه بود اومد سمت منو گفت:دختره ی بیخود ، حالم ازت بهم میخوره...امیدوارم تو خواب ببینی خیار دوباره بهت پیشنهاد بده...
- مریم!...میتونم بپرسم چرا هنوز میگی خیار؟..
مریم لبخندی زد و گفت: چون هنوز خیاره...داشتم میگفتم ...دفعه ی آخرت باشه وسط حرفم میپری!... جوابشو ندادم...چون از قدیم گفتن جواب ابله هان خاموشیست...فقط بهش چشم غره رفتم و آدم حسابش نکردم...اونم ناله کنان رفت...اه اه دختره ی بدبخت...تا به حال ندیده بودم یه دختر اینجوری خودشو کوچیک کنه!!...بعدش خیار...خیل خب...چرا اونجوری نگاه میکنی...از هل اسمش یادم رفت...آهان سپهر...اومد و گفت: بریم یه کافه ای چیزی...
منم گفتم: نه من گشنمه...به جز رستوران جای دیگه ای تو کتم نمیره...
اونم خنده ای کردو گفت: تو بگو چی آخه تو کتت میره؟!
منم از غیضش گفتم: اصلا همین جا حرفتو بزن...
سپهر – خیل خب بابا ، بریم رستوران
منم از خدا خواسته...خداییش کلی انرژیم به خاطر دعوا با بهار و غش کردن تو و اینا ازم رفته بود. واقعا دستم بود خود خیار رو هم میخوردم...گفتم اونجوری نگاه نکن ترانه!...دهه...تو رستوران بودیم...حسابی از خجالت شکمم دراومدم...راستی تا به حال احساس کردین غذای مفت چقدر خوشمزه تره...خیلی چسبید...همینطور که داشتیم غذا میخوردیم آقا به حرف اومد و کوفت کرد اون غذا رو به من.
سپهر – مریم...هنوز دوست نداری با من دوست بشی؟
چایی نخورده پسرخاله شد!
- چراکه نه سپی جون...همین دو دقیقه پیش نظرم برگشت...
خوشم میاد نخوابیده خواب پیشنهاد سپهر رو دیدم. کاش ضبط میکردم اون لحظه رو تا چشم بهار دربیاد...هرچند دیگه خودش میفهمه...
سپهر – دارم جدی صحبت میکنم...
جوابی بهش ندادم. میخواستم حسابی حالش رو بگیرم. اصلا یادش نبود به خاطرش به چه روزی افتاده بودم.
سپهر با حرص گفت: با توام؟!
- یه نهار بهم دادی آ
از اون لبخندای خیاری زد و گفت: هر چیزی یه خرجی داره...
با خودم فکر کردم چی میشه یذره گیرش بیارم. هم حال بهار رو میگیرم و هم خودم سرگرم میشم. باقی ماجرا هم که دیگه تعریف کردن نمیخواد...میتونین خودتون کاملش کنین...
حرف زدن مریم که تموم شد اول یه نظر به یاسمین انداختم دیدم که اونم دقیقا حالت قیافه ش مثل من هست. به مریم نزدیک شدم و گفتم: بلند شو...
مریم با تعجب گفت: چی شده؟!
- گفتم بلند شو...
با تردید بلند شد. یه دست بهش زدم دوباره روی نیمکت افتاد.
- تو خجالت نمیکشی؟...پس بگو جوون مردم رو سرکار گذاشتی...
یاسمین – که برای سرگرمی باهاش دوست شدی؟!
- الان میرم خودم بهش میگم..
و به سمت ساختمون برگشتم. مریم یدفعه گفت: عزیزم زحمت نکش امروز کلاس نداره...
- مریم حیا کن...با این کارت چی رو میخوای ثابت کنی؟...منکه میدونم دو روزهم نگذشته دیگه نمیخواین ریخت هم رو ببینید...شما دوتا مثل موش و گربه میمونین!
مریم – تو نگران نباش...من اصولا از پس موشا خوب برمیام...
یاسمین – ول کن ترانه ، بزار ببینیم چیکار میخواد بکنه...
رفتم کنار مریم نشستم. یاسمین هم نشست. با لبخند گفتم: چه صحنه ی زیبایی...مریم داره قربون صدقه ی سپهر میره...سپهر بهش میگه عشقم ...مریم بهش میگه عزیزم...سپهر واسه روز ولینتایم برای مریم از این عروسکای قرمز که تو دستش یه قلب قرمز هست میگیره...مریم تحت تاثیر قرار میگیره میپره بغلش...بعد..
مریم – ترانه!...لطفا ترمز کن...دیگه وارد جزئیات نشو...با این توصیفاتی که تو کردی یاد دخترای زیر 15 سال افتادم!...ولینتایم کیلویی چنده؟...عشقم؟!...تروخدا حال منو به هم نزن...دوستی ما در حد اینه که من جواب سلامشو بدم...
یاسمین – مریم خیلی هیجانزدم...ببینم سپهر فردا کلاس داره؟
مریم با خوش حالی گفت: اون داره ولی من ندارم...من دوست شدم شما رو چرا جو گرفته؟....بچه ها احساس نمیکنید هوا سرده..بریم داخل الان کلاس شروع میشه دوستان...
و سریع از جاش بلند شد و رفت. تصور دوستی مریم با سپهر برام خیلی مبهم بود ولی از یه نظرایی به هم می اومدن. ببینیم آخر این داستان به کجا میرسه...خدا به خیر کنه.
پنجشنبه بود. سر خاک پدرو مادرم نشسته بودم و داشتم براشون قرآن میخوندم. یه عالمه گل براشون گرفته بودم و بالای سنگ قبراشون چیده بودم. حتی چند تا گلدون هم دور قبرشون گذاشته بودم تا همیشه اطراف قبرشون پر گل باشه. تصمیم گرفته بودم که اطراف قبر مادرم هم وقتی بهار شد گل مریم بکارم چون عاشق مریم بود.
- امروز خیلی دلم گرفته ، چون هرچقدر میگذره بیشتر نبودتون رو حس میکنم. تا حالا هم نمیدونم که چطوری طاقت آوردم. اون دنیا چه شکلی هست؟...امیدوارم جاتون خوب باشه...حواستون به تنها دخترتون هست دیگه نه؟...میدونم که همیشه مراقبم هستین...خیلی دوستون دارم...خیلی...
و خیسی یه قطره اشک رو روی گونه م حس کردم. همین موقع کسی گفت: گریه کن، از گریه نکردن و تو دل نگه داشتن خیلی بهتره...
با تعجب به بالای سرم نگاه کردم. مسعود بود که کنارم ایستاده بود.
مسعود – سلام، میدونستم اینجایی...
- سلام،کی اومدی؟...تنهایی؟
مسعود – همین الان...آره ، تنهام
کنارم نشست و فاتحه ای برای پدر ومادرم خوند. بعد از اینکه فاتحه ش تموم شد به من نگاه کرد و گفت: چرا این وقت ظهر اومدی؟
- آخه کلاس نداشتم ، گفتم از فرصت استفاده کنم و بهشون سر بزنم.
مسعود – بعد از اینجا کلاس داری؟!
- آره ، دیگه الان باید برم...
مسعود – چرا تنها اومدی؟
- دوستام کلاس داشتن، تو از کجا میدونستی من اینموقع اینجام؟
مسعود – داشتم از اینجا رد میشدم ، هم میخواستم برم سر قبر یکی از دوستام و هم گفتم بیام اینجا که دیدم تو هم هستی...بهونه ای شد تا ببینمت. بی معرفت شدی نمیای به داییتم سر بزنی؟...ما به درک!
- این چه حرفیه؟...میام. من دیگه باید برم...مرسی که اومدی...
از جام بلندشدم. مسعود هم بلند شد و گفت: صبر کن، من ماشین دارم. میرسونمت
- مگه نمیخوای بری خونه؟...مسیرمون یکی نیست!
مسعود – اشکال نداره
تو مسیر ساکت بودم. مسعود هم به ظاهر فقط داشت رانندگی میکرد اما معلوم بود که همه ی حواسش به من هست.
مسعود – راستی خبر جدید رو شنیدی؟
- چه خبری؟
با تعجب گفت: محبوبه بهت چیزی نگفته؟
- نه!
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:11 ب.ظ
 
ارسال: #26
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مسعود – پدرام ازش خواستگاری کرده، قرار شد بعد از سال پدر و مادرت ازدواج کنن.
این دومین خبری بودکه من رو تو شک برد. البته یه شک هایی داشتم که این دو تا به هم علاقه دارن ولی از این تعجب کردم که محبوبه چرا به من چیزی نگفته بود!
- شوخی میکنی؟...پس چرا نامرد به من چیزی نگفت؟!
مسعود – حتما فکر کرد شاید ناراحت بشی.
- برای چی باید ناراحت بشم؟!
مسعود – بهتره ازخودش بپرسی.
به دانشگاه رسیدیم. مسعود داشت تا داخل دانشگاه میرفت.
- لازم نیست!...همین جلو پیاده میشم!
مسعود – حالا داخل برم چه اشکالی داره؟
جلوی ساختمون دانشگاه ایستاد. داشتم پیاده میشدم که گفت: ترانه؟...اگه مشکلی داشتی بهم بگو. اینقدر خودتو از ما دور نکن.
- باشه، فعلا خداحافظ
از ماشین پیاده شدم و منتظرموندم تا مسعود از دانشگاه بیرون بره. بعد از اینکه از در دانشگاه بیرون رفت به سمت ساختمون برگشتم.
- ترسیدم!...سلام
شادمهر جلوم سبز شده بود. با اخم جواب سلامم رو داد. تعجب کرده بودم به خاطرهمین پرسیدم: مشکلی پیش اومده؟
شادمهر با همون اخم گفت: برای شما مشکلی پیش نیومده؟
با تعجب گفتم: نه، چه مشکلی؟
شادمهر – هیچی، کلاست دیر نشه
و سریع از جلوی من رد شد و به سمت ماشینش حرکت کرد. معلوم نبود چش شده بود!
به سمت کلاس رفتم که تو مسیر یاسمین رو دیدم.
- سلام یاسی...مریم کجاست؟
یاسمین – سلام ترانه...کجا رفته بودی تو؟
- سر خاک...چطور؟
یاسمین – همه داشتیم دنبالت میگشتیم...
- همه یعنی کیا؟
یاسمین – من و مریم ...شادمهر هم چون مثل تو کلاس نداشت پرسیدیم تو رو ندیده...بنده خدا اونم دنبالت داشت میگشت...
- راست میگی؟...به مریم گفته بودم که میرم سر خاک!
یاسمین خنده ای کرد و گفت: مریم این روزا اینقدر به خاطر بعضیا فکرش مشغوله که دیگه اینجور چیزا یادش نمیمونه..
با خنده گفتم: حتما الانم پیش بعضیا جونش هست؟
یاسمین – دقیقا، بعضیا خوب بهش میرسن...
- مگه اینکه دستم بهش نرسه!...نو که میاد به بازار
یاسمین – کهنه میشه دل آزار
و هر دو با هم خندیدیم.
- حالا کجا هستن این دو تا کفتر؟
یاسمین – آخه این چه وضع مثال زدنه؟!
- مرغ عشق خوبه؟
و هردو خنده کنان به سمت کلاس رفتیم. وقتی وارد کلاس شدیم با صدای بلند گفتم: تروخدا نگاه کن...میخواین برم بگم بیان جمعتون کنن؟...این چه وضعشه؟!...مریم! بی حیا دستشو ول کن ببینم. باز تو چشم منو دور دیدی؟....استغفرال...توبه کنید
مریم قرمز شده بود. بیچاره هی داشت زیر لب بهم فحش میداد. کلمه ی خفه شو رو که خیلی واضح نسبت به بقیه ی فحش هاش فهمیدم چون آخر سر با داد این کلمه رو ادا کرد. وقتی نزدیک مریم و سپهر شدیم مریم با حرص گفت: ای خاک....داری دهن منو باز میکنی دیگه ترانه...پاک آبرومو داری میبری آ....این بدبخت که در فاصله ی یک کیلومتری من نشسته! ...خیر سرم میخوام کسی نفهمه
به اطراف نگاهی کردم و گفتم: اونا که خودشون مشغولن...کی حواسش به ما هست!
سپهر کمی صندلیش رو به ما نزدیک کرد تا بشنوه چی داریم میگیم.
- به به آقای آسمانی...خوب هستین شما؟
سپهر – به لطف شما...الان که اون حرفا رو زدید خیلی بهترم...احساس کردم واقعا دستش تو دستم بود....به جون مری یه لحظه شک کردم و به دستم نگاه کردم...
مریم- چندبار بهت بگم بهم مری نگو...!
سپهر – هر وقت تو بهم خیار نگفتی اونوقت...
مریم – از نظر من خیار خیلی بهت میاد!...اینطور نیست بچه ها؟
برای اینکه کمی سپهر روگیر بیاریم حرف مریم رو تایید کردیم.
سپهر – این شادمهر کجا هست؟... رفت جزوه برام بیاره آ...حالا شادی رو بیخیال، عزیزم امروز کجا بریم؟
مریم به حالت مسخره کردن گفت: عزیزم ، بزار بعد کلاس بهت میگم
یاسمین سوتی کشید و گفت: بابا یکی ما رو تحویل بگیره!
من اصلا حواسم به حرفاشون نبود. داشتم فکر میکردم شادمهر واقعا دیر کرده! سپهر به خاطر مریم بعضی درسا رو که با ما مشترکه و پاس نکرده بود طوری برداشته بود که با مریم بیفته. البته این کارشو وقتی با مریم دوست شد اعتراف کرد وگرنه ما اصلا نفهمیده بودیم. شادمهر هم تو بعضی ازدرسا با ما کلاس داشت.
حتی وقتی استاد هم اومد خبری از شادمهر نشد. تا پایان کلاس همش در رو نگاه میکردم تا شایدپیداش بشه اما نیومد. فکرم رو مشغول کرده بود. بعد از کلاس به اصرار سپهر مجبور شدیم بریم سلف تا یه چایی بزنیم بر بدن و بعدش خونه بریم . چون مریم حاضر نمیشد باهاش بیرون بره مجبورش کرد تا بیشتر دانشگاه بمونه. مریم هم گفت بی من و یاسمین هرگز!..دلم برای سپهر بیچاره میسوزه. چی کار میکنه با این اخلاق مریم!
هوا تقریبا تاریک شده بود. دور میز نشسته بودیم و سپهر هم همش سر به سر مریم میذاشت. مریم رو زیر نظر گرفته بودم تا بفهمم که نکنه جدی سپهر رو دوست داره. ولی مریم از من زرنگتر بود. اصلا سوژه دستم نمیداد.
همش منتظربودم تا شاید شادمهر پیداش بشه. به سپهر هم میگن دوست!...چشمام خشک شد روی گوشیش تا شاید اونو برداره و یه زنگی به شادمهر بزنه!
مریم- دیگه اجازه میدید ما رفع زحمت کنیم؟
سپهر – اختیار دارید ، شما صاحب خونه هستید...
مریم- بچه ها بلند شین بریم
سپهر – کجا؟...حالا نمیشه تو بمونی؟..
مریم چشم هاشو برای سپهر ریز کرد و گفت: همین مونده تا من با تو تنها بمونم...بعدش اگه با بهار زمین و زمان رو به هم دوختیم تعجب نکن..
سپهر- فعلا که بهار اینورا نیست.
یاسمین – مریم!
مریم با تعجب گفت: چیه؟
آروم کشیدمش طرف خودم و زیر گوشش گفتم: یذره عین آدم رفتار کن...الان میفهمه ازش میترسی.
مریم با تعجب گفت: کی گفته میترسم؟
- یذره بلندگوت رو کم کن...یعنی فکر نمیکنی اون الان یه همچین فکری درموردت میکنه؟
مریم که به لج افتاده بود گفت:اصلا هم اینطور نیست!
و بلند گفت: بچه ها شما برین من خودم میام...
قیافه ی سپهر اون لحظه دیدنی شده بود. تمام صورتش شده بود دهن. نیشش تا بنا گوش باز شده بود.
اگه کسی مریم رونشناسه من یکی خوب میشناسم. به لج درآوردنش بهترین شیوه برای کنترل کردنش هست. یادم باشه بعدا به سپهر بگم. خدا رو چی دیدی شاید این دوتا به یه جایی رسیدن!
با یاسمین از دانشگاه خارج شدیم و مثل همیشه یاسمین منو تا خونه رسوند. وقتی وارد خونه شدم فورا یاد محبوبه افتادم. بهش مسیج دادم فردا میخوام ببینمت بیا اینجا. چون کلاس هم نداشتم فرصت خوبی بود تا قضیه ی محبوبه رو بفهمم.
تو آشپزخونه بودم. نمیدونم چرا اونروز هوس کرده بودم کیک درست کنم. از وقتی که تنها زندگی میکردم مجبور شده بودم آشپزی کردن هم تجربه کنم. همیشه ی موقع آشپزی یاد مادرم می افتادم. چقدر بهم التماس میکرد که ترانه بیا آشپزی منو نگاه کن ، یاد بگیر پسفردا باید بری خونه ی شوهر هیچی بلد نیستی. همیشه با خاطره های مادر و پدرم دارم افسوس گذشته رو میخورم.
صدای زنگ خونه بلند شد. سریع به سمت آیفون رفتم و در رو باز کردم. محبوبه خانم درست سر موقع اومد ولی کیک من هنوز آماده نبود.
وقتی وارد خونه شد به سمتش رفتم و گفتم: سلام خانم خانما، ببخشید امروز که کاری چیزی نداشتی مزاحمت شده باشم؟
محبوبه قیافه ای گرفت و گفت: به خاطر تو، یکی از جراحی هام رو لغو کردم...اگه مریضم چیزیش شد تقصیر خودته.
- بیا بشین اینجا ببینم، برای ما دکتر هم شد!
محبوبه – خب؟...چه خبر؟...چراپیش بند پوشیدی؟
- داشتم کیک درست میکردم...آخه جشن داریم
محبوبه با نگرانی گفت: ترانه؟...نگو که تولدته...ببخشید اصلا حواسم نبود!
- تو هم زده به سرت آ...تولد من که اردیبهشته!
محبوبه – راست میگی آ...پس تولد منه؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: نمیدونم!...بزار فردا که دیدمت ازت میپرسم!...عاشق شدی؟
محبوبه یه لحظه تکونی خورد و گفت: چی؟...منظورت چیه؟
- منظورم اینه که چرا اینقدر حواست پرته!
دلم میخواست به خاطر ترسی که الکی داشت حسابی بهش بخندم اما داشتم خودم رو کنترل میکردم. رفتم روی مبل روبه روی محبوبه نشستم و گفتم: خب...چه خبر؟
محبوبه کاملا خودش رو زد به اون راه و گفت: هیچی!...سلامتی
- مطمئنی دیگه خبری نیست؟
محبوبه که دیگه شک کرده بود گفت: چرا اینقدر سوال میکنی ؟هان؟
- هیچی! گفتم شاید چیزی باشه که بخوای به من بگی...
نذاشتم جواب بده. میخواستم کمی بزارم تو خماری بمونه. سریع گفتم: بزار اول برم چایی بیارم...هوا سرده میچسبه...
وقتی چایی آوردم محبوبه بد جور تو فکر بود.چایی رو گذاشتم روی میز و گفتم: هل نکن...فقط پا بزن...
محبوبه از فکر بیرون اومد و با تعجب گفت: چی؟!
- دارم شنا یادت میدم تا غرق نشی
محبوبه - لوس...نگفتی مثلا چه خبری ممکنه باشه که من بهت بگم؟
سریع گفتم: نمیدونم، مثلا اینکه پدرام از من خواستگاری کرد.
بیچاری محبوبه همین که اسم پدرام رو شنید چایی پرید تو گلوش و شدید به سرفه افتاد. رفتم چند ضربه په پشتش زدم. همون موقع داشتم فکر میکردم الان چرا دارم پشتش میزنم؟!...چه ربطی داره!...
- برم آب بیارم محبوبه؟...
محبوبه که کمی سرفه کردنش کمتر شده بود با سر اشاره کرد که لازم نیست و کمی چایی رو فوت کرد و سر کشید تا گلوش نرم بشه. کم کم سرفه کردنش کمتر شد و بالاخره تموم شد.
لبخندی بهش زدم و گفتم: زنده ای عزیزم؟
محبوبه با بی حالی گفت: شاید پنجاه درصد...ترانه...راستش...میدونی. ..از کی شنیدی؟
- از مسعود
محبوبه – میدونستم...میخواستم بهت بگم..ولی...
- ولی چی؟...فکر کردی باهات قطع رابطه میکنم؟...یا اینکه میشینم زار زار گریه میکنم و میگم که چطور تونستی الان تو به فکر ازدواج و جشن باشی؟...تو هنوز من رو نشناختی؟... من دیگه مرگ مادر و پدرم رو تقریبا قبول کردم...مرگ یه چیز طبیعی هست که نباید مانع چیزی بشه...خودت مگه بهم نگفته بودی که زندگی ادامه داره؟....محبوبه حتی اگه بگی فردا داری ازدواج میکنی من هیچ ناراحت نمیشم!...به نظر من باید مراسم رو زودتر بگیرین...
محبوبه – آخه...
- بس کن...من خودم با خانواده صحبت میکنم...اونا هم باید حرف من رو قبول کنن...ممکنه دایی کمی مخالفت کنه...ولی اونقدر اصرار میکنم تا قبول کنه...
محبوبه لبخندی زد. قطره ی اشکی رو دیدم که از گوشه چشمش پایین اومد. بلند شد و به سمتم اومد و من رو در آغوش گرفت و گفت: ترانه...تو کی اینقدر بزرگ شدی و من نفهمیدم!
بعد از رفتن محبوبه تازه یادم افتاد که یک عدد کیک زبون بسته داخل فر گذاشته بودم. با عجله به سمت آشپزخونه رفتم. وقتی کیک رو درآوردم با یه دایره ی سیاه رنگ روبه رو شدم!...اینم از کیک درست کردن ما!
چند روز بعد سر کلاس نشسته بودیم و من شادمهر رو زیر نظر گرفته بودم. اونروزا رفتارش خیلی عجیب شده بود. دیگه مثل قبل با هم صمیمی نبودیم!...خیلی دلم گرفته بود. مریم ضربه ای بهم زد و آروم گفت: چته تو؟
با ناراحتی گفتم: هیچی
میدونستم تا مریم نفهمه چرا اینقدر پکرم ولم نمیکنه.
مریم – بهت میگم بگو چته؟...از صبح یه جوری هستی!
- راستش نمیدونم چرا شادمهر دیگه مثل قبل باهام رفتار نمیکنه...
مریم یه لحظه به شادمهر نگاهی انداخت و گفت: آره ، کلا اینروزا انگار اخلاقش عوض شده...فکرکنم مشکلی براش پیش اومده!
آهی کشیدم و گفتم: امیدوارم حل بشه پس...
مریم – نگران نباش از زیر زبون سپهر در میارم.
- چی میخوای بهش بگی مثلا؟
مریم – میپرسم مشکلی پیدا کرده یا نه...تا ترانه خانم از نگرانی در بیان
با نگرانی گفتم: یه وقت نگی من گفتم
یدفعه یاسمین گفت: مریم سپهر رو نگاه کن
به سپهر نگاه کردم. خدا شفا بده...این راستی راستی عاشق مریم شده؟...روی کاغذ برای مریم قلب کشیده بود گرفته بود سمتش!...به مریم نگاه کردم. مطمئن بودم الان داره زیر لبش به سپهر فحش میده. وقی به مریم نگاه کردم داشتم شاخ درمی آوردم. دهنم همینطوری باز مونده بود. مریم با چنان لبخندی داشت سپهر رو نگاه میکرد که اگه من به جای سپهر بودم قند که نه بلکه کله قند تو دلم آب میشد.
ضربه ای به مریم زدم و گفتم: میگم رو کاغذ براش بنویس "می توو" بیچاره بی جواب نمونه!
مریم که به خودش اومده بود گفت: بروبابا...همین مونده بهش رو بدم.
- دیدم چه جوری بهش اخم کرده بودی...بیچاره از شدت اخمت اونجوری خرکیف شده بود؟
مریم یکدفعه قرمز شد.
مریم- اذیت نکن ترانه...میدونی اونجوری آ هم که فکر میکردم پسر بدی نیست.
- نه بابا؟...خب حالا کارت رو انتخاب کردین؟
مریم اخمی کردو گفت: میزنمت آ...مافقط با هم دوستیم
بعد از کلاس همه با هم رفتیم جا بیکاری. اونروز من یه کلاس جدا از مریم و یاسمین داشتم ولی شادمهر تو اون کلاس با من بود. یه ساعتی تا شروع کلاس وقت داشتیم. از وقتی که مریم با سپهر دوست شده بود یه لحظه هم نمیشد که این سپهر رو من نبینم. حاضر بودم مریم با شادمهر دوست بشه تا اینهمه که سپهر رو میبینم کمی اونو ببینم. البه اینا همه مزاح هست. همون سپهر به درد مریم میخوره. صندلی ها رو به صورت گرد چیده بودیم.
سپهر – بچه ها بیاین صندلی بازی کنیم....من سوت میزنم شما بدویید
یاسمین – زرنگی؟...حتما موقعی که به نفع مریم هست سوتت رو قطع میکنی نه؟
مریم – یاسمین نکنه جدی میخوای بازی کنی عزیزم؟
یاسمین – نه فقط گفتم اگه یه همچین اتفاقی بیفته ، آقا سپهر حتما این کار رو میکنه
- راست میگه یاسی، سپهر اینقدر خاطر خواه مری جونش هست که ما رو میبینه جواب سلام نمیده...
سپهر – ترانه خانم این چه حرفیه؟...من جواب سلام نمیدم؟...من اگه جواب سلام مری رو ندم جواب سلام شما رو باید بدم.
مریم – باز گفتی مری، خیار؟
سپهر – باز گفتی خیار، مری؟
یاسمین خطاب به مریم گفت: این به او در
سپهر به سمت شادمهر که انگار روزه ی سکوت گرفته بود برگشت و گفت: چرا اینقدر نامیزونی؟...حالا چندتا غرق شده؟...اینقد غصه نخور خودم بهت چندتا قرض میدم
شادمهر پوزخندی زد و گفت: کپکت خروس میخونه مهندس
- دوست داری بهش بگم یه ذره مرغه بیاد بخونه؟
شادمهر – بیمزه...مریم خانم کمی روش کار کن...این چرا هنوز آدم نشده پس؟
مریم – والا دکترا که قطع امید کردن. گفتن فقط باید یه معجزه پیش بیاد
با این حرف مریم همه با صدای بلند خندیدیم. به ساعتم نگاه کردم و با عجله بلند شدم.
- بچه ها من کلاسم دیگه داره شروع میشه...فعلا، مریم میمونی دیگه نه؟
مریم – آره بابا، یادت رفته منم یه کلاس دارم؟
یاسمین – اگه مریم (اشاره کرد به سپهر) یه وقت از دست رفت من میمونم عزیزم.
- قربون دستت یاسی جون...من رفتم.
شادمهر – صبر کن منم بیام.
از جاش بلند شد و به سمتم اومد.
شادمهر – فعلا بچه ها
با هم از جابیکاری بیرون رفتیم و به سمت کلاس حرکت کردیم. کمی استرس داشتم. بدون اینکه حرفی بزنیم به کلاس رسیدیم. طبق معمول برای این استاد صندلی ته کلاس رو انتخاب کردم و سرجام نشستم که با کمال تعجب دیدم شادمهر هم اومد و کنارم نشست. معمولا میرفت و کنار دوستاش مینشست. خیلی معذب بودم. مخصوصا که کمی رفتارش عجیب بود و سرد برخورد میکرد. کنارم نشسته بود و به روبه رو خیره شده بود. بازم حرف نمیزد.دیگه داشتم کلافه میشدم.
خودم تصمیم گرفتم تا بفهمم مشکلش چیه.
- میتونم یه سوالی بپرسم؟
شادمهر به سمتم برگشت و گفت: حتما، بگو
- از دست من ناراحت هستی؟
شادمهر کمی مکث کرد و گفت: نه ...چرا؟!
- پس حتما اتفاقی افتاده؟
شادمهر با تعجب گفت: چرا فکر میکنی چیزی شده؟
با دستام ور رفتم و گفتم: نمیدونم، فکر میکنم از چیزی ناراحت هستی
شادمهر بعد از لحظه ای گفت: راستش...یادته که اون روز پدرم رو دیدیم؟...من رفتم و ازش پرسیدم که مادر وپدرت رو ازکجا میشناسه....اونم گفت که از دوستان پدرت هست...
- خب به منم بار اول همین رو گفته بود
شادمهر – ولی من شک دارم...فکر نمیکنم راست گفته باشه...
- من اونروز که پدرت ما رو با هم دید احساس کردم که از من خوشش نمیاد!...فکر کنم بهت گفته که از من دوری کنی نه؟
شادمهر – خب...دروغ بخوام نگم آره...دقیقا همین من رو به شک انداخت که داره دروغ میگه...چون چرا باید نسبت به دختر دوستش اینطور حسی داشته باشه؟!...یه وقت ناراحت نشده باشی...من اصولا زیاد به حرف های پدرم اهمیت نمیدم.
- نه ، ناراحت نشدم...بهتره با پدرت بهتر رفتار کنی...تا مثل من پشیمون نشی
شادمهر – ازدستم ناراحت نیستی؟
- نه برای چی؟..استاد اومد.
و با این حرف من دیگه تا آخر کلاس حرفی نزدیم.
توی خونه همش داشتم به حرف های شادمهر فکر میکردم. واقعا چرا پدرش از من خوشش نمیومد؟!...خیلی دلم گرفت. من که اصلا تا به حال اون مرد رو ندیده بودم! چرا باید به شادمهر اون حرف رو زده باشه؟
- دایی؟...بازم که شروع کردین!...دارم میگم من مشکلی ند ا ر م.
خونه ی داییم رفته بودم. میخواستم باهاش راجع به پدرام ومحبوبه صحبت کنم. چون تو خانواده، داییم بزرگ خاندان محسوب میشد حرف اونو همه قبول میکردن و روش حرفی نمیزدن. مثل همیشه داشت ساز مخالف میزد ومیگفت که امکان نداره تا سال مامان و بابا جشنی بر پا بشه.
با حرص گفتم: من نمیفهمم !...شما چرا کوتاه نمی یاین؟
یدفعه سیما گفت: بابا ، وقتی ترانه مشکلی نداره...شما چه مشکلی دارید؟
داییم – من نمیتونم قبول کنم ، الان تازه شاید 4 ماه شده باشه!...به نصف سال هم نرسیده...اگه 6 ماه گذشته بود میتونستم قبول کنم.
با تعجب گفتم: شما دارین مرگ مادر و پدرم رو با حساب کتاب محاسبه میکنین؟
داییم – ترانه؟...دایی..نگاه کن
- نه دایی، دیگه من هیچ حرفی نمیزنم...اصلا هر کاری که دوست دارین انجام بدید...فکرکنید که من اصلا وجود خارجی ندارم...وقتی برای حرف آدم هیچ ارزشی قائل نمیشید دیگه چه فرقی داره؟...این انگار که منو اصلا داخل آدم حساب نمیکنید!... شما الان به من بگین که از مرگ مادر و پدر من شما بیشتر ضربه خوردین یا من؟...منی که یه عمری باهاشون زندگی کردم و اونا جزئی از وجودم بودن...به نظرتون من بیشتر ضربه نخوردم؟
داییم – ببین دخترم درسته ولی...
- خب شما که میگید درسته ،دیگه چرا این حرفا رو میزنید؟...من مرگشونو با زمان محاسبه نمیکنم...مهم دل آدما هست که کی مرگشون رو باور کنه و من این باور رو پیدا کردم و میگم که هنوز هم میتونه شادی و خوش حالی ادامه داشته باشه ...باور کنین که اونها هم همین رو میخوان...
داییم معلوم بود که تحت تاثیر حرف هام قرار گرفته وگرنه اون قطره ی اشک از چشماش پایین نمیومد. با دستش اشکش رو پاک کرد و گفت:من....تسلیم شدم
همون موقع بود که خوش حالی توی چهره ی همه موج میزد. مسعود هم که روبه روی من نشسته بود طوری منو نگاه میکرد که دیگه واقعا داشتم قرمز میشدم. با اصرار اونها شام هم پیششون موندم تا اینکه مسعود من رو خونه رسوند.
داشتم میخوابیدم که گوشیم به صدا دراومد. مریم داشت زنگ میزد.
- بفرمیو
مریم با تعجب گفت: سلاملکم...ببینم بازم دوستات اومده بودن پیشت؟
- دوستام؟!...کیا رو میگی؟
مریم - گربه ها رو میگم...
- مسخره...بنال
مریم - خودت بنال...بی ادب...اینقدر گفتم با این دوستات نگرد...
- مریم!...بگو چیکار داشتی زنگ زدی عزیزم؟
مریم – این شد...نگاه کن با اون بفرمیو که گفتی یادم رفت اصلا چی میخواستم بهت بگم...آهان.. یاسی میخواد ازدواج کنه!
گوشی تو دستم خشک شد. چه خبره؟!...یاد سریالای ایرانی می افتم که آخرش همه به هم میرسن!...ماشالا دوستان همه بختشون باز شده!
مریم – ترانه؟...مردی؟
با تعجب گفتم: شوخی میکنی؟
مریم – نه بابا، بهش زنگ زده بودم...گفت همین الان برام خواستگار اومده...بابامم داره قبول میکنه...بنده خدا خودش دوست نداشت ازدواج کنه!
- پس فقط خواستگار اومده!...منو باش فکر کردم دیگه دارن دنبال سالن میگردن!
مریم – بهت میگم باباش قبول داره میکنه.مثل اینکه پسر دوست باباش میشه
- بیچاره ، یعنی برای باباش نظر یاسی مهم نیست؟
مریم – نه دیگه، تو خونشون حرف اول رو باباش میزنه!
- فردا میاد دانشگاه؟
مریم – معلوم نیست...
- تو هم فوری به من زنگ زدی؟...آخرشبی میخواستی حالمو بگیری؟
مریم - اگه نمیگفتم ، میگفتی منو آدم حساب نمیکنی...الان هم میگم اینجوری؟...تو دیگه کی هستی؟
فرداییش تو دانشگاه با بچه های کلاسمون تو سلف نشسته بودیم. یاسمین کنار من نشسته بود. خیلی پکر بود. فکر کنم باباش واقعا میخواد به زور شوهرش بده. عهد بوقه مگه؟...
مریمم که دیگه جدی از دست رفت. فقط من پیداش کنم. که برای سرگرمی با سپی جونش دوست شده؟!...به محض اینکه رسیدیم دانشگاه ما رو پیچوند و رفت.
تو سلف که بودیم پسرا و دخترا همه بلند داشتن در مورد برنامه ی کوهی که دانشگاه گذاشته بود حرف میزدن. برای جمعه ی این هفته قراره کل بچه های دانشگاه رو ببرن کوه. ولی چون جمعیت زیاده فکر کنم فقط بعضی رشته ها رو ببرن!
یاسمین – حالا تو میای ترانه؟
- معلوم نیست!..فکر نکنم حالشو داشته باشم...جدیدا اصلا حوصله ی بیرون رفتن رو ندارم...تو چطور؟
یاسمین – نمیدونم، احتمالش ضعیفه که منم برم. مریمم که فکر کنم باید از آقاشون اجازه بگیره!
- گفتی مریم، واقعا بهت نگفت کجا میره؟
یاسمین – چرا بابا، گفت چند لحظه میره یه جزوه ای رواز لیلا بگیره برگرده!...میبینی که الان لیلا اینجاست!
به سمت لیلا که یکی از هم کلاسی هامون بود برگشتم. اتفاقا جلوی ما نشسته بود و داشت با دوستاش حرف میزد. خیلی ناراحت شدم. احساس کردم جدی جدی سپهر داره دوستمو ازم میگیره!
داشتم بلند میشدم که برم پیداش کنم که دیدم جلوم ایستاده. خندید و گفت: شرمنده، ببخشید دیر شد...
یاسمین – ما رو قال میزاری نه؟
مریم – نه بابا ، نیما اومده بود. داشتم میرفتم بالا یدفعه دیدم نیما جلوی دانشگاه هست!...این پسره انگار دوربین مخفیه...یعنی رفتارش عین دوربین مخفیه...به صورته مخفیانه منو تحت نظر داره! شانس آوردم سپهر اونورا نبود. فکر کن هر وقت سپهر منو میبینه....بلند داد میزنه ...مریییییییییییی!...
- حالا چیکارت داشت؟
مریم صندلی کنارمون رو برداشت ،کشید بیرون و برعکسش کرد. بعد روش نشست و گفت: هیچی ، با من کار داشت.
و بعد لبخند معناداری زد.
- کوفت، خب بگو نمی خوام بگم دیگه!
همین لحظه صدای "یار"اومد.
- مرییییییییییییییی
قیافه ی مریم دیدنی بود. واقعا دیگه نمیدونست چجوری این سپهر رو درست کنه. من از وقتی که یادم میاد مریم خیلی بدش میومد که اسمشو نصف کنن!...شادمهر هم با سپهر اومده بود.
مریم به سمت سپهر برگشت و گفت: ای...آخه خیار من به تو در روز چند بار بگم؟
سپهر – تو خودت به من میگی خیار... من حرفی میزنم؟
بازم مثل همیشه همین بحث!
شادمهر – سلام...
همه با هم سلام علیک کردیم. شادمهر برای اینکه بحث رو عوض کنه گفت:شما میاین کوه؟
مریم – نه بابا...
سپهر – مگه دست تویه؟...باید بیای. تو که اصلا ما رو بیرون تحویل نمیگیری...اینجا هم نمیای؟
یاسمین – منم احتمالش ضعیفه بیام
- منم حالشو ندارم...
مریم – درنتیجه هیچکدام نمیایم...
سپهر که حالش گرفته شد گفت: یعنی چی؟...شما نیاین ما به کی بخندیم؟
یاسمین – دست شما دیگه درد نکنه!...ما شدیم اسباب خنده برای شما؟
سپهر – نه منظورم این بود که بدون شما خوش نمیگذره
شادمهر – اونجا که بیاین روحیه تون هم عوض میشه...حالا بیاین ، قول میدم خوش بگذره
و داشت مستقیم به من نگاه میکرد!
- راستش من اصلا حوصله شو ندارم
مریم –منم که بدون ترانه هرگز
سپهر – میگم مری تو ازدواج کنی ترانه خانمم سرجهازیته نه؟
مریم – آفرین..کی بهت گفت؟
سپهر چپ چپ نگاهش کرد و با تمسخر گفت: هیچکی
شادمهر – خب؟
مریم – خب؟
سپهر – میاین پس؟...نگو که به خاطر ترس از من نمیای؟...چند بار بهت بگم من لولو نیستم
مریم – من...؟..ترس از تو؟
بعله...تموم شد. سپهر کی رمز راضی کردن مریم رو فهمیده بود؟ نکنه یاسی بهش گفت! وقتی مریم راضی بشه یعنی ترانه و یاسمین در حال موت هم باشن باید ایشون رو همراهی کنن.
سپهر – چرا انکار میکنی؟...یعنی اینطور نیست؟
دیگه زیاد داشت نمک فلفل اضافه میکرد آ.
مریم – حالا که اینطور شد هر سه تامون میایم...
من و یاسمین همدیگر رو نگاه کردیم . هردوتامون میدونستیم که دیگه چاره ای نیست. با حرف مریم هر دو پسرا لبخند شیطانی ای زدن.
شادمهر – سپهر من به تو افتخار میکنم...با تجربه شدی.
سپهر لبخند کجی زد و با یه لحن بامزه ای گفت: کجاشو دیدی؟..کلید دخترا همیشه دست خودمه
مریم – کاری نکن منصرف بشم آ
مشغول حرف بودیم که احساس کردم یکی به ما خیره شده. بچه ها اصلا حواسشون نبود. به سمتش برگشتم دیدم که بهار هست. با دیدن قیافه ی بهار یاد خون آشام ها افتادم. احساس کردم اگه کارد میزدی خونش درنمیومد. به مریم نگاه کردم ولی اصلا حواسش نبود. کمی دقت کردم دیدم که خیلی ضایع کنار سپهر نشسته. امروز اصلا حواسشون رو تو نشستن جمع نکرده بودن. کم مونده بود سپهر دستشو بندازه دور مریم!...دیدم سپهر دیگه داره جو گیر میشه . یدفعه سرفه ای کردم که همه فکر کردن چیزی پریده بود تو گلوم.
مریم – تو چت شد؟..آدامست پرید؟
شادمهر – میرم آب بیارم...
وقتی برگشت که بره همونطوری خشکش زد. یاسمین داشت میزد پشتم که با دیدن شادمهر اونم به همون سمتی نگاه کرد که شادمهر خیره شده بود. مریم و سپهر هم به اون سمت برگشتن. وقتی به مریم نگاه کردم دیدم لبخند شیطانی ای روی لبش اومد. همون موقع بود که احساس خطر کردم.
بهار به ما نزدیک شد.فقط داشت به مریم نگاه میکرد. شادمهر که دید سرفه ی من بند اومده سرجاش نشست. همون لحظه قیافه ی بهار تغییر کرد و لبخندی زد.
بهار- مریم جان؟...میخواستم فقط بپرسم که شما میخواین بیاین کوه؟
اصلا به سپهر نگاه نمیکرد!...ما رو هم که اصلا داخل آدم حساب نکرد.مریم هم کم نیاورد. با لبخند گفت: آره عزیزم...تو که مشکلی نداری؟
بهار –نه عزیزم ، خوش حال میشم.
وفوری راهش رو کشید و رفت. همه با دهان باز داشتن به مسیری که بهار رفت نگاه میکردن.یکدفعه همه به سمت مریم برگشتن. هنوز همون لبخند مسخره رو داشت. مریم گفت: میدونید بچه ها، فکر کنم نقشه ی قتلم رو کشید.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:11 ب.ظ
 
ارسال: #27
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بالاخره آخر هفته رسید. خیلی وقت بود کوه نرفته بودم. مریم اینقدر اصرار کرد و حتی از تهدید هم استفاده کرد که من و یاسمین به اجبار قبول کردیم. چون داییم گفته بود هر کاری میکنی باید به منم بگی، بهشون گفتم.
از بدشانسیِ من، دریغ از یک لحظه مخالفت کردن با این موضوع! هنوز جمله م رو کامل نگفتم داییم گفت حتما برو!...دیگه واقعا بهانه ای وجود نداشت.
مریم میخواست نیما رو هم بیاره. به قول خودش دیگه میخواست دوربین نیما رو علنی کنه. میگفت وقتی به سپهر گفتم که داداشمم دارم میارم اینقدر حالش گرفته شد. مریمم که عاشق حال گرفتن از سپهر بود. موندم سپهر باز فکر نکرد که مریم جدی ازش میترسه؟ یادم باشه به مریم بگم! امیدوارم فقط مشکلی پیش نیاد . یذره ریسک هم کرد که نیما رو داشت میاورد.
وسایل هامو جمع کرده بودمو حسابی تریپ کوهنوردی زده بودم. رفتم و جلوی در منتظر یاسی اینا موندم که با دیدن ماشین مسعود که جلوی در خونه ایستاد غافل گیر شدم. مسعود از ماشین پیاده شد و گفت: شنیدم داری میری کوه!
به سمتش رفتم و گفتم: آره، حالا تو اینجا چیکار میکنی؟
مسعود – دوست نداری منم بیام؟
همین رو کم داشتم. اگه مسعود با من کوه بیاد اونروز کاملا برام زهرمار میشه. با ترس گفتم: واقعا میخوای بیای؟
مسعود خنده ای کرد و گفت: من دیگه پیر شدم، فقط میخوام برسونمت.
کمی خیالم راحت شد.سریع گفتم: ممنون من با یاسی اینا میرم الان میخوان بیان دنبالم...
مسعود- خب بهشون زنگ بزن، من که هستم...میرسونمت. دستور از بالاست
تو گفتی و منم باور کردم. به یاسمین زنگ زدم.
- سلام یاسی، من با مسعود دارم میام...اشکال نداره؟
یاسمین – مریم بهت نگفت؟...مثل اینکه با ماشین داداشش دارن میان...به منم گفت که دیگه ماشین نیارم.
- خب پس اول میان دنبال تو...تو بهش بگو
بعد از اینکه صحبتم با یاسمین تموم شد سوار ماشین مسعود شدم و حرکت کردیم. مدتی گذشت تا اینکه مسعود یه آهنگ بیکلام گذاشت. آهنگ قشنگی بود. ویلن و پیانو بود و به آدم آرامش میداد.
مسعود – قشنگه نه؟
- آره، تو از اینجور چیزا هم گوش میدادی؟
مسعود – اختیار داری...ترانه یه سوالی بپرسم؟
- خب بگو
مسعود – چشمهای سبز تو به کی رفته؟
با تعجب گفتم: نمیدونم، شاید به خانواده ی پدریم!
مسعود – فکر نمیکنم...مگه پدرت کی رو داشت؟
- چه سوالایی میپرسی!...نمیدونم ، پدرم هیچ وقت درست بهم توضیح نداد.اونطور که میگفت از بچگی پدر و مادرش رواز دست داده بود...هیچوقت نگفت که چشم های من میتونه به کی رفته باشه!...
یه مدت بود که این موضوع برای منم سوال شده بود. تو خانواده ی مادریم که کسی چشم رنگی نبود. فقط پدرام چشم هاش به عسلی میزنه. خانواده ی پدریم هم که اصلا وجود خارجی ندارن. پدرم میگفت که هیچ خواهر و برادری هم نداشت.
دیگه حرفی نزدیم . کلا جو بین من و مسعود خیلی سنگین بود. بالاخره به مقصد رسیدیم.
مسعود – اون دوستات نیستن؟..
به مسیری که مسعود بهم نشون داد نگاه کردم. مریم و یاسی کنار ماشین بودن و نیما داشت وسایل رو از ماشین بیرون میاورد. به سمتی که مریم داشت نگاه میکرد نگاه کردم. سپهر بود. کنار ماشینی که فکر میکنم برای شادمهر بود ایستاده بود و داشت برای مریم شکلک در میاورد. مریم هم پوزخندی بهش زد . خدا به خیر بگذرونه!
مسعود ماشین رو نگه داشت و گفت: میخوای منم بیام؟
در کمال صداقت: نه ، لازم نیست...برو به کارات برس
مسعود – انتظار داشتم بگی بیا
لبخندی زدم و گفتم: کاری نداری؟...
مسعود هم سری تکون داد و گفت: نه مراقب خودت باش.
سریع از ماشین پیاده شدم و نفس راحتی کشیدم. به سمت مریم اینا رفتم.
- به به ، گفتیم نمیاین!
به سمت سپهر برگشتم و گفتم: مگه مریم گذاشت؟
یکدفعه شادمهر از ماشین پیاده شد و خیلی سرد بهم سلام گفت. این چرا برای من قیافه میگیره؟! جوابشو دادم و سریع به سمت مریم و یاسی رفتم.
شادمهر هم با اون اخلاقش! همه دست به دست هم دادن امروز رو برای من خراب کنن.
مریم – دیگه تنها تنها میای؟
- خودمم نمیدونستم مسعود داره میاد دنبالم!..
مریم – من گفتم قراره باهات بیاد کوه!
- نزدیک بود بیاد...
یاسمین – راستی ترانه...دیدی که بیتا یه مدت با بهار رفیق شده؟...همیچین ما رو دید انگار صد سال سیاه ما رو نمیشناسه!!!...
مریم – اومده بهم گفته...حیف که بهار امروز مریض بود نتونست بیاد وگرنه حالتو میگرفت
- بهار با بیتا؟...شوخی میکنی؟...عمرا کسی بتونه یه ساعتم بیتا رو تحمل کنه!..همون بهتر که مریض شد...انقدر نگران بودم باز امروز دعوا کنین...بعد منم به جای پله ها از بالای کوه بیفتم پایین!...
با این حرف من همه با صدای بلند خندیدیم.
یاسمین – بلا به دور...
مریم یدفعه گفت: سپهر رو میبینی؟...اگه امروز بدبختم نکنه اسممو عوض میکنم. همین موقع نیما اومد.
نیما – سلام ترانه خانم...خوش حالمون کردین که اومدین
- ممنون...همچنین
مریم – خب نیما نگفتی ...به کدوم یکی از دوست دخترات گفتی که بیان؟
نیما – دیگه آمارشون از دستم در رفته... چندتاشونو که بیشتر ازشون خوشم میومد گلچین کردم...حالا معلوم نیست بیان یا نه!
مریم- معلوم نیست یعنی چی؟...من رو اونا حساب باز کرده بودم تا از دستت راحت بشم.
نیما – ببینم دوست پسری چیزی داری؟
یدفعه رنگ من ومریم و یاسمین با هم پرید چون همون لحظه نیما داشت به سپهر که عین جغد به ما خیره شده بود نگاه میکرد.آروم به مریم گفتم: سپهر چرا اینقدر شوت میزنه؟...
همین که من این حرف رو زدم نیما یدفعه به سمت سپهر حرکت کرد. مریم دیگه داشت پس می افتاد.
مریم – بچه ها بدبخت شدم!...نکنه فهمیده باشه؟!
اما سپهر همونجور داشت با لبخند به نیما نگاه میکرد. یدفعه مریم با عجله به سمت نیما دوید. منو یاسی هم پشت سر مریم!...مریم جلوی نیما پرید و گفت: نیما کجا؟!
نیما با تعجب به مریم نگا کرد و گفت: چته عین گربه میپری جلوی آدم؟
همین لحظه یکدفعه سپهر پیداش شد.
سپهر- به به آقا نیما؟!
بیچاره مریم سر جاش میخ شده بود. منو یاسمین هم داشتیم با چشم های گرد به سپهر نگاه میکردیم.
نیما کمی سپهر رو با دقت نگاه کرد و گفت: اسفندیار؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:11 ب.ظ
 
ارسال: #28
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بالاخره آخر هفته رسید. خیلی وقت بود کوه نرفته بودم. مریم اینقدر اصرار کرد و حتی از تهدید هم استفاده کرد که من و یاسمین به اجبار قبول کردیم. چون داییم گفته بود هر کاری میکنی باید به منم بگی، بهشون گفتم.
از بدشانسیِ من، دریغ از یک لحظه مخالفت کردن با این موضوع! هنوز جمله م رو کامل نگفتم داییم گفت حتما برو!...دیگه واقعا بهانه ای وجود نداشت.
مریم میخواست نیما رو هم بیاره. به قول خودش دیگه میخواست دوربین نیما رو علنی کنه. میگفت وقتی به سپهر گفتم که داداشمم دارم میارم اینقدر حالش گرفته شد. مریمم که عاشق حال گرفتن از سپهر بود. موندم سپهر باز فکر نکرد که مریم جدی ازش میترسه؟ یادم باشه به مریم بگم! امیدوارم فقط مشکلی پیش نیاد . یذره ریسک هم کرد که نیما رو داشت میاورد.
وسایل هامو جمع کرده بودمو حسابی تریپ کوهنوردی زده بودم. رفتم و جلوی در منتظر یاسی اینا موندم که با دیدن ماشین مسعود که جلوی در خونه ایستاد غافل گیر شدم. مسعود از ماشین پیاده شد و گفت: شنیدم داری میری کوه!
به سمتش رفتم و گفتم: آره، حالا تو اینجا چیکار میکنی؟
مسعود – دوست نداری منم بیام؟
همین رو کم داشتم. اگه مسعود با من کوه بیاد اونروز کاملا برام زهرمار میشه. با ترس گفتم: واقعا میخوای بیای؟
مسعود خنده ای کرد و گفت: من دیگه پیر شدم، فقط میخوام برسونمت.
کمی خیالم راحت شد.سریع گفتم: ممنون من با یاسی اینا میرم الان میخوان بیان دنبالم...
مسعود- خب بهشون زنگ بزن، من که هستم...میرسونمت. دستور از بالاست
تو گفتی و منم باور کردم. به یاسمین زنگ زدم.
- سلام یاسی، من با مسعود دارم میام...اشکال نداره؟
یاسمین – مریم بهت نگفت؟...مثل اینکه با ماشین داداشش دارن میان...به منم گفت که دیگه ماشین نیارم.
- خب پس اول میان دنبال تو...تو بهش بگو
بعد از اینکه صحبتم با یاسمین تموم شد سوار ماشین مسعود شدم و حرکت کردیم. مدتی گذشت تا اینکه مسعود یه آهنگ بیکلام گذاشت. آهنگ قشنگی بود. ویلن و پیانو بود و به آدم آرامش میداد.
مسعود – قشنگه نه؟
- آره، تو از اینجور چیزا هم گوش میدادی؟
مسعود – اختیار داری...ترانه یه سوالی بپرسم؟
- خب بگو
مسعود – چشمهای سبز تو به کی رفته؟
با تعجب گفتم: نمیدونم، شاید به خانواده ی پدریم!
مسعود – فکر نمیکنم...مگه پدرت کی رو داشت؟
- چه سوالایی میپرسی!...نمیدونم ، پدرم هیچ وقت درست بهم توضیح نداد.اونطور که میگفت از بچگی پدر و مادرش رواز دست داده بود...هیچوقت نگفت که چشم های من میتونه به کی رفته باشه!...
یه مدت بود که این موضوع برای منم سوال شده بود. تو خانواده ی مادریم که کسی چشم رنگی نبود. فقط پدرام چشم هاش به عسلی میزنه. خانواده ی پدریم هم که اصلا وجود خارجی ندارن. پدرم میگفت که هیچ خواهر و برادری هم نداشت.
دیگه حرفی نزدیم . کلا جو بین من و مسعود خیلی سنگین بود. بالاخره به مقصد رسیدیم.
مسعود – اون دوستات نیستن؟..
به مسیری که مسعود بهم نشون داد نگاه کردم. مریم و یاسی کنار ماشین بودن و نیما داشت وسایل رو از ماشین بیرون میاورد. به سمتی که مریم داشت نگاه میکرد نگاه کردم. سپهر بود. کنار ماشینی که فکر میکنم برای شادمهر بود ایستاده بود و داشت برای مریم شکلک در میاورد. مریم هم پوزخندی بهش زد . خدا به خیر بگذرونه!
مسعود ماشین رو نگه داشت و گفت: میخوای منم بیام؟
در کمال صداقت: نه ، لازم نیست...برو به کارات برس
مسعود – انتظار داشتم بگی بیا
لبخندی زدم و گفتم: کاری نداری؟...
مسعود هم سری تکون داد و گفت: نه مراقب خودت باش.
سریع از ماشین پیاده شدم و نفس راحتی کشیدم. به سمت مریم اینا رفتم.
- به به ، گفتیم نمیاین!
به سمت سپهر برگشتم و گفتم: مگه مریم گذاشت؟
یکدفعه شادمهر از ماشین پیاده شد و خیلی سرد بهم سلام گفت. این چرا برای من قیافه میگیره؟! جوابشو دادم و سریع به سمت مریم و یاسی رفتم.
شادمهر هم با اون اخلاقش! همه دست به دست هم دادن امروز رو برای من خراب کنن.
مریم – دیگه تنها تنها میای؟
- خودمم نمیدونستم مسعود داره میاد دنبالم!..
مریم – من گفتم قراره باهات بیاد کوه!
- نزدیک بود بیاد...
یاسمین – راستی ترانه...دیدی که بیتا یه مدت با بهار رفیق شده؟...همیچین ما رو دید انگار صد سال سیاه ما رو نمیشناسه!!!...
مریم – اومده بهم گفته...حیف که بهار امروز مریض بود نتونست بیاد وگرنه حالتو میگرفت
- بهار با بیتا؟...شوخی میکنی؟...عمرا کسی بتونه یه ساعتم بیتا رو تحمل کنه!..همون بهتر که مریض شد...انقدر نگران بودم باز امروز دعوا کنین...بعد منم به جای پله ها از بالای کوه بیفتم پایین!...
با این حرف من همه با صدای بلند خندیدیم.
یاسمین – بلا به دور...
مریم یدفعه گفت: سپهر رو میبینی؟...اگه امروز بدبختم نکنه اسممو عوض میکنم. همین موقع نیما اومد.
نیما – سلام ترانه خانم...خوش حالمون کردین که اومدین
- ممنون...همچنین
مریم – خب نیما نگفتی ...به کدوم یکی از دوست دخترات گفتی که بیان؟
نیما – دیگه آمارشون از دستم در رفته... چندتاشونو که بیشتر ازشون خوشم میومد گلچین کردم...حالا معلوم نیست بیان یا نه!
مریم- معلوم نیست یعنی چی؟...من رو اونا حساب باز کرده بودم تا از دستت راحت بشم.
نیما – ببینم دوست پسری چیزی داری؟
یدفعه رنگ من ومریم و یاسمین با هم پرید چون همون لحظه نیما داشت به سپهر که عین جغد به ما خیره شده بود نگاه میکرد.آروم به مریم گفتم: سپهر چرا اینقدر شوت میزنه؟...
همین که من این حرف رو زدم نیما یدفعه به سمت سپهر حرکت کرد. مریم دیگه داشت پس می افتاد.
مریم – بچه ها بدبخت شدم!...نکنه فهمیده باشه؟!
اما سپهر همونجور داشت با لبخند به نیما نگاه میکرد. یدفعه مریم با عجله به سمت نیما دوید. منو یاسی هم پشت سر مریم!...مریم جلوی نیما پرید و گفت: نیما کجا؟!
نیما با تعجب به مریم نگا کرد و گفت: چته عین گربه میپری جلوی آدم؟
همین لحظه یکدفعه سپهر پیداش شد.
سپهر- به به آقا نیما؟!
بیچاره مریم سر جاش میخ شده بود. منو یاسمین هم داشتیم با چشم های گرد به سپهر نگاه میکردیم.
نیما کمی سپهر رو با دقت نگاه کرد و گفت: اسفندیار؟!
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:12 ب.ظ
 
ارسال: #29
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
همون لحظه مریم به من نگاه کرد و سرش رو تکون داد که یعنی بدبخت شدم.
سپهر – آره خودمم!...چطوری؟
باز این سپهر جوگیر شد. یکدفعه از دهن مریم پرید: نه داداش این اسمش...
همه به مریم خیره شده بودیم. مریم فوری حرفشو خورد و برای اینکه درستش کنه گفت: این اسمش...این اسم...اسم اسفندیار مگه هنوزم هست؟
نیما بلند خندید و گفت: این لقبشه...
مریم – چی؟!
نیما یکدفعه دستش رو دور شونه ی سپهر انداخت. دیگه هممون داشتیم شاخ درمی آوردیم. چی فکر میکردیم ،چی شد !
مریم با تعجب ادامه داد: این چه جور لقبیه؟!
بعد برای اینکه خودشو بزنه به اون راه گفت: حتما لقب تو هم رستم بود...
نیما قیافه ای گرفت و گفت: از بس کتک خورش ملس بود...ولی هر چقدر میزدیمش از رو که نمیرفت... دوباره با من دعوا راه مینداخت...
مریم ابروشو داد بالا و گفت: چه ربطی داشت الان با اسفندیار؟
سپهر – اگه دقت کنی..داداش گفت اسفندُ یار...
نیما ادامه داد: هر وقت آش و لاشش میکردم همش بهم میگفت...یارو به مامانت بگو اسفند ...برات دود کنه...ما هم اسمشو گذاشتیم اسفندُ یار... راستی هنوزم نفهمیدم چرا اینو میگفتی؟
سپهر – جلو خانما زشته
مریم که به خاطر فشار عصبی کمی رنگش پریده بود به من و یاسمین نگاه کرد و آروم گفت: به خدا اینا خلن...
همین لحظه شادمهر هم پیداش شد. اونم متعجب به سمت ما اومد و وقتی دید که داداش مریم دستش رو انداخته بود دور شونه ی سپهر با تعجب گفت: اینجا چه خبره؟!
نیما – خوشبختم، من از دوستان دبیرستانی سپهر هستم...
دیگه اونقدر متعجب شده بودیم که بهتره من بیشتر از این توضیح ندم!
همون لحظه کسی داد زد. آقایون و خانوما آماده ی رفتن بشن...
فکر کنم یکی از کوهیارها بود. همه به خودمون اومدیم. در این میان مریم یکدفعه با صدای بلند خندید. با تعجب به مریم خیره شده بودیم. زیر لب به مریم گفتم: چه مرگته؟!
مریم – برم وسایلم رو بردارم.
بیچاره تازه اثرات چند دقیقه قبل داشت روش ظاهر میشد!
نیما – پس شما صبر کنین تا با هم بریم...
و این رو خطاب به شادمهر و سپهر گفت. چنان لبخندی سپهر زد که معنیش رو فقط ما سه نفر و شادمهر فهمیدیم. قیافه ی شادمهر خیلی گرفته بود. خودش پیشنهاد داد که کوهنوردی روحیه رو عوض میکنه آ...الان از همه بی حوصله تر خودشه!
بعد از اینکه همه وسایلمون رو جمع کردیم سفر به کوه آغاز شد. نیما و سپهر که شده بودن دوست های جون جونی...با اینکه نیما شادمهر هم نمیشناخت ولی حسابی باهم صمیمی شده بودن. ما سه نفر هم داشتیم پشتشون حرکت میکردیم.
نیما – خانما گم نشین یه وقت!
سپهر – طناب برای همین مواقع لازمه
نیما – راست میگی اسی ، کاش زودتر میگفتی...
مریم با لبخندی شیطانی گفت: اسی...خوب سوژه ای نیما داد دستم.
- تروخدا میبینی دنیا چقدر کوچیکه؟
مریم – الان اون خانمه رو میبینید، اگه بیاد بگه من زن نیما هستم من باور میکنم...
نیما – مریم بیاین جلو...چرا پشت ما هستین؟راستی من تشنمه
مریم جلو رفتو بطری آب رو از کیفش درآورد و داد دست نیما. بعد روبه سپهر و شادمهر کرد و گفت: شما آب نمیخواین احیانا؟
سپهر – ممنون مریم خانم، فقط یه مقدار بدین این شادمهر بزنه به سر و صورتش ، احساس میکنم خوابش میاد.
داشتم فکر میکردم سپهر خیلی خودشو کنترل میکرد که مری نگه. شادمهر به خودش اومد و گفت: کی گفته من خوابم میاد؟..مواظب باشید اینجا شیبش خیلی زیاده
و به پشت برگشت و نگاهی به من کرد. یاسمین دست من روگرفت پشت من رفت و گفت: اینجا باید پشت سر هم بریم خیلی باریکه مسیر...
کوهیاری هم که مسوول گروه تقریبا 20 نفره ی ما بود هی داد میزد مراقب باشید و پشت سر هم بیاید.
بالاخره این مسر باریک تموم شد. واقعا خطر ناک بود منم کم از ارتفاع نمیترسم! منظره ی کنار جاده رو که میدیدم سرم گیج میرفت.
جلوتر که رفتیم دیگه کمی بهتر شده بود ولی هنوز هم میترسید که به دره نگاه کنم داشتم سکته میکردم...حواسم اصلا به بچه ها نبود وقتی روبه روم رودیدم داشتم شاخ درمیاوردم. مریم بدون توجه به نیما داشت کنار سپهر راه میرفت. یاسی هم با نیما!...یاسی با نیما!!!!...اون دیگه کی رفت...مشکوک میزنن. از شادمهر هم خبری نبود!...اونا که تو عالم خودشون بودن. کی حواسش به من بود.
با ترس و لرز داشتم راه میرفتم. سعی میکردم تا حد امکان از لبه ی جاده که به دره ختم میشد فاصله بگیرم.
- فکر نمیکردم اینقدر از کوهنوردی بترسی!
با تعجب به پشتم نگاه کردم. شادمهر بود که اومد و کنارم ایستاد.
- تو کی پشت من رفتی؟
شادمهر خنده ای کردوگفت: گفتم شاید مریم و سپهر بخوان با هم تنها باشن...به خاطر همین تنهاشون گذاشتم. نیما هم که یه چیز تو مایه های همون سپهره...به قول سپهر اهل دله نه؟
به نیما نگاه کردم که داشت با یاسمین حرف میزد و به شادمهر گفتم: ظاهرا که اینطوره!
شادمهر – تو چطور؟...اهل دل هستی؟
با تعجب گفتم:از چه نظر؟
شادمهر – یادته اونموقع خودتو انداخته بودی جلوی ماشینم؟...میتونم بپرسم چرا اینکارو کردی؟
داشتم فکر میکردم اخه چی باید بهش بگم! اگه بهش بگم ممکنه خیلی ازم نا امید بشه. خودم هر بار یاد اون روز میفتم عرق شرم همه وجودم رو میگیره.
شادمهر - خب؟!
- گفته بودم که ....سر یه موضوع خانوادگی
شادمهر – فقط همین؟...
- چرا میپرسی؟!
شادمهر – از روی کنجکاوی ، دوست نداری نگو...اوندفعه هم همینطوری بهم جواب دادی...
دلمو زدم به دریا و فوری گفتم: به خاطر پسرداییم
شادمهر با تعجب گفت: چی؟!
- به خاطر پسرداییم یه لحظه مغزم کار نکرد، ...اولش داشتم از خیابون رد میشدم...بعد تصمیم گرفتم همونجا وایستم...راستش یه دعوایی هم با خانوادم گرفته بودم...که دیگه خودت ادامه شو میدونی
شادمهر – پسرداییت؟...همونی که امروز باهاش اومدی؟
- آره، همون بود
شادمهر – اون میدونه به خاطرش داشتی خودکشی میکردی؟
سرم رو پایین انداختم و با ناراحتی گفتم: من از گذشته م متنفرم...میشه دیگه درموردش صحبت نکنیم..
شادمهر سرش رو تکون داد و گفت: باشه ...
نمیدونم ولی یه جورایی احساس کردم از دستم ناراحت بود!
دیگه خیلی خسته شده بودیم . وسط راه برای غذا خوردن نشستیم.
سپهر- مری....مریم ...مریم خانم میشه اون لیوان رو بهم بدی؟
سپهر قاطی کرده بود که مریم رو دقیقا چجوری صدا کنه. وقتی به بقیه نگاه کردم هرکدوم یه جور داشتن خودشون رو کنترل میکردن. نیما هم که فکر نمیکنم اونقدرا دوهزاری کج باشه که نفهمیده باشه. فقط گفتن یه خیار از طرف مریم کافی بود که کاملا برادرش رو روشن کنه.
هیچکی به روی خودش نیاورد وهر کس به کار خودش مشغول شد. بعد از خوردن ناهار دوباره برای صعود قله دست به کار شدیم و راه افادیم.
دیگه کم کم داشتم از حال میرفتم. ترس از ارتفاع که هر چی بیشتر میرفتیم به اوج خودش داشت میرسید ! آخه یکی نبود به من بگه تو رو چه به کوه رفتن وقتی اینقدر ترسویی؟!
اینقد بیحال بودم که نمیدونستم دقیقا چجوری دارم راه میرم. به خاطر همین پام به سنگی گیر کرد و زمین افتادم ولی در حد ولو شدن نبود. چشمم که به دره افتاد سرم بدجور گیج رفت. بچه ها همه با عجله به سمت من برگشتن. شادمهر از همه زودتر اومد.
شادمهر – حالت خوبه؟
- آره ، فقط کمی...ارتفاع...
سپهر – از ارتفاع میترسی؟
نیما – مریم تو میدونستی؟
مریم – آره ولی فکر نمیکردم اینقدر اذیت بشه!
شادمهر – میتونی بلند بشی؟
- بچه ها ، من فکر نکنم دیگه بتونم ادامه بدم...من برمیگردم. شما برید
از جام بلند شدم و مانتوی خاکیم رو داشتم پاک میکردم.
مریم – تنهایی که نمیشه ، من باهات میام
شادمهر – نمیخواد شما بمونید،من میرم باهاش...سپهر تو خودتت میتونی برگردی
نیما – من میرسونمش...شما خیالت راحت
مریم آروم به من گفت:مطمئنی نمیخوای من بیام؟
- آره ، من خودم میرم...
و روبه شادمهر کردم و گفتم: شما هم لازم نیست بیای
شادمهر – اشکال نداره ، بچه ها خوش بگذره...
موقع برگشت خیلی آروم میرفتیم چون شیب تقریبا زیاد بود. دیگه راه زیادی نمونده بود تا برسیم. توی راه زیاد حرفی نزدیم. به ماشین شادمهر رسیدیم . همه ی بدنم گرفته بود.
- تا من باشم دیگه از این غلطا نکنم!...
دست به کمر ایستاده بودم و همینطور داشتم نفس نفس میزدم. شادمهر در ماشین رو باز کرد و بطری آبی که خنک بود بیرون آورد. به طرفم گرفت وگفت: بخور، نفست بالا میاد...
با رقبت بطری رو ازش قاپیدم و تا تهشو خوردم. بعد از اینکه خوردنم تموم شد. خودم با تعجب داشتم به بطری خالی نگاه میکردم.شادمهر هم رو به روی من روی کاپود ماشین نشسته بود و نگاهم میکرد.
شادمهر – مرسی که نصفشو برام نگه داشتی
با شرمندگی بهش نگاه کردم و گفتم: خودمم نفهمیدم چجوری همش روخوردم...
شادمهر- شوخی کردم اشکال نداره...
همین که پام رسید به خونه عین جسد روی تختم افتادم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:12 ب.ظ
 
ارسال: #30
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
روی تخت دراز کشیده بود و دو تا دستاش رو گذاشته بود روی پیشونیش. لیوان آب قندی که تو دستم بود رو به طرفش گرفتم و گفتم:بیا، بگیر بخور...اینجا اومدی که جلوی من غش کنی؟
محبوبه از جاش بلند شد و نشست. نگرانی توی چهره ش موج میزد. لیوان رو از دستم گرفت و تشکر کرد.
محبوبه – اگه میدونستم اینقدر سخته ...حاضر بودم همون یه سال رو صبر کنم...
- اولا من نمیفهمم تو الان باید خونه باشی و به کارات برسی!...دوما تو داری فردا عروسی میکنی ...نمیخوای کوه بکنی که!
محبوبه – ترانه!..دو دقیقه اومدم اینجا آرامش داشته باشم آ...جون حمید گیر نده
با تعجب گفتم: حمید دیگه کیه؟
محبوبه – اسمش حمید نیست؟
- اسم کی؟
محبوبه چشماش رو برام درشت کرد و گفت: طرف دیگه!
- الان منو گیر آوردی؟...ماشالا سلیقه هم نداری...حمید؟!
محبوبه – برنج محسنه
- کوفت، کاملا واضحه چقدر استرس داری تو!
محبوبه لیوان آب قند رو دوباره سرکشید و گفت: دوباره یادم آوردی
کلا روزای نزدیک به عروسی بیشتر خونه ی خالم اینا بودم. هممون مشغول آماده کردن تدارکات عروسی بودیم که از اون کارتای عروسی گرفته تا سالن و لباس و ...
یه روزم که اومدم خونه تا کمی خستگی در کنم محبوبه پیداش شد و پشت سر هم میگفت ترانه استرس دارم ...ترانه استرس دارم.از بس که این جمله رو این اواخر شنیدم همه ی استرس محبوبه به منم وارد شد. یاد مادرم افتادم که میگفت روز عروسی دایی اون رفته بود زیر سرم!...واقعا فردا جای مادر و پدرم خالی هست. چقدر خوش حال میشدن اگه میدونستن که محبوبه وپدرام باهم دارن ازدواج میکنن.
راستش من اصلا نفهمیدم که لباس عروسی رو چجوری خریدم.اینقدر گرفتار بودم که اولین چیزی که به نظرم خوب اومد رو برداشتم.
محبوبه – ترانه میشه امشب پیش تو بخوابم؟
- تو باید فردا صبح بری آرایشگاه!
محبوبه با بیخیالی گفت: از اینور میرم دیگه...تو خونه ی خودمون هزارتا فکر خیال میکنم...نمیتونم شب قبل عروسی خوب بخوابم .
و قیافه ی مظلومی به خودش گرفت و گفت: خواهش میکنم...
با تعجب گفتم:چرا اونجوری میکنی؟... خو بمون!
شب پر استرسی بود. نمیدونم چجوری به صبح رسوندیمش. فکر نکنم محبوبه پیش منم خوب خوابیده بود...ولی مطمئن بودم که حداقل دو ساعت رو دیگه خوابیدش. از اونور من یه تلفن تو دستم بود و آروم و قرار نداشتم. از طرف دیگه محبوبه مدام اینور و اونور خونه میرفت و تکلیفش با خودش مشخص نبود که میخواست چیکار کنه!
- محبوبه بپوش لباستو دیگه، پدرام الان میرسه...الو آره دیگه!...من چند بار باید بگم اشکال نداره مریم!...محبوبه کجایی تو؟...فکر کنم پدرام اومد...صدای زنگ اومد...چی؟..مریم من اصلا وقت ندارم بعدا بهت زنگ میزنم ...باشه باشه...بهشون بگو ببین میان...باشه خداحافظ
گوشی رو قطع کردم. خبری از محبوبه نبود! سریع به سمت آیفون رفتم .
- بیا بالا پدرام...
گوشی آیفون رو گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم. درش قفل شده بود. چند ضربه به در زدم.
- محبوبه منم، درو باز کن...چیکار داری میکنی؟..
صدای زنگ در اومد. باعجله به سمت در رفتم.
پدرام – سلام...پس محبوبه کجاست؟
- بیا داخل، نمیدونم...درم قفله!
پدرام – چی؟!
به سمت در اتاقم رفتیم. دوباره در زدم.
- محبوب؟...چیکار داری میکنی؟...چرا جواب نمیدی؟
پدرام هم ایندفعه منو همراهی کرد.
با ترس گفت: نکنه بلایی سر خودش آورده باشه؟
- منظورت چیه؟
با نگرانی گفت: کلید زاپاس نداری؟
چند لحظه فکر کردم و سریع به سمت آشپزخونه رفتم. بعداز کلی گشتن پیداش کردم. سریع در رو باز کردیم و نفهمیدم دقیقا چجوری خودمون رو انداختیم داخل اتاق.
- محبوبه؟!
پدرام سریع رفت طرفش و کنارش رو زمین نشست.
یه گوشه نشسته بود و داشت بیصدا گریه میکرد. نمیدونستم تا این حد دیگه نگرانه!...سریع به سمتش رفتم و در حالی که از تعجب میخندیدم گفتم: زده به سرت؟...محبوبه باور کن فقط قراره آرایشت کنن و بری سالن و برقصی و بعد دست همو بگیرین برین سر خونه زندگیتون... مگه نه پدرام؟
انگار داشتم بچه خر میکردم!
محبوبه که صورتش قرمز شده بود آروم گفت: نمیخوام ازدواج کنم...
پدرام رنگش پرید. با هول گفت: منظورت چیه نمیخوای ازدواج کنی؟
محبوبه – میترسم پدرام..خیلی نگرانم..
- ملکه ی اینگیلیس روز عروسیش اینقدر نگران نبود که تو هستی!
پدرام به شوخی گفت: یه لحظه شمارشو بده یذره بامحبوبه صحبت کنه...
منم همراهیش کردم و گفتم:حیف ، همین دو روز پیش با هم دعوا کردیم...شمارشو پاک کردم. تا من هستم...اونو میخواد چیکار؟
و بعد هر سه تامون خندیدیم. بالاخره من و پدرام تونستیم حال و هوای محبوبه رو عوض کنیم. الهی بمیرم دیشب چه زجری کشید من خبر نداشتم.
- پاشو منم باهات میام خانمی...پدرام کمک کن به زنت، ببرش تو ماشین...منم وسایلا روجمع میکنم الان میام...
به آرایشگاه که رسیدیم همه بادیدن قیافه ی محبوبه وحشت کرده بودن. وقتی قضیه رو بهشون گفتم کلی سربه سرش گذاشتن تا کمی سر وحال بیاد که خداروشکر تاثیر خوبی داشت و روحیه ش بهتر شد. تقریبا ظهر بود که دیگه کار محبوبه تموم شد. برای منم دو ساعت قبلش تموم شده بود. بگی نگی بد در نیومده بودم. وقتی محبوبه رو دیدم همینجور موندم...یذره به آرایشگر نگاه کردم وگفتم: ببخشید ایشون همون خانومه هست که با من اومده بود؟
اون خانم که حنانه جون صداش میکردن خندید و گفت: آره عزیزم، الان اینو تعریف به حساب بیارم؟
- وای حنانه جون خیلی ناز شده دستت درد نکنه...
چند دقیقه بعد هم داماد رسید. قیفاه ی پدرام وقتی محبوبه رو دید دیدنی بود. انگار داشت با خودش میگفت که یعنی این واقعا زن منه؟
چون من کمی کار داشتم آژانس گرفتم و خونه رفتم. بعد از اینکه کارام رو انجام دادم و چیزی خوردم دیگه غروب شده بود. میخواستم زنگ بزنم آژانس که چشمم به ماشین خانوادگیمون افتاد که یه گوشه افتاده بود و کسی استفاده ای ازش نمیکرد. میخواستیم بفروشیمش ولی چون خاطره ای از مامان و بابام بود این اجازه رو ندادم. این ماشین رو بابام به مناسبت گواهینامه گرفتنم برام گرفته بود ولی من اصلا بهش دست نزده بودم. بالا رفتم و از داخل کمد سوئیچشو پیدا کردم.
با تردید به سمت ماشین رفتم. رانندگیم بد نبود اما از ترس جرئت نداشم باهاش داخل شهر برم. یه 206 مشکی که کاملا مناسب من بود!...این ماشینا اینقدر قلق دارن که بعید بدونم بتونم از پسش بربیام. امروز سالم خودمو برسونم جشن خیلیه.
سوار ماشین شدم. اونقدرا هم استفاده نکرده نبود. بابام یا مامانم گاهی برمیداشتنش و باهاش بیرون میرفتن. چشمم به عروسک کوچولویی که از آیینه آویزون بود افتاد و خنده م گرفت. یه الاغ بود که نیشش تا بناگوش باز بود. یادمه که این الاغ رو مریم بهم داده بود که مامانم جوگیر شد و ازم گرفتش و به این ماشین آویزون کرد.
با اسم خدا استارت رو زدم و آهسته از حیاط بیرون رفتم. بعد از بستن در حیاط دوباره نشستم سرجام. کمی استرس داشتم و مدام خودم رو دلداری میدادم که من میتونم. الان اگه مریم بود چقدر منو دست مینداخت.
باورم نمیشد که دارم رانندگی میکنم. خیلی آروم و با احتیاط میروندم. بیچاره مردمی که قیافه ی من رو میدیدن نمیدونستن بخندن یا تعجب کنن. با چشمای باباقوری، سرم نیم سانت بالاتر از فرمون و دستم چسبیده بود به فرمون. برای احتیاط دست راستم رو از رو دنده برنمیداشتم. اینقدر حواسم پرت رانندگی شده بود که یادم رفت سالن کجا بود!
بیچاره زنا کم در مورد رانندگی کردنشون بهشون توهین میشه ، منم این وسط شده بود دلیل محکم برای این توهین. کمتر از دنده 2 اصلا راه نداشت. یادمه یه بار موقع تمرین با پدرم دنده رو از جاش کنده بودم. هیچوقت فراموش نمیکنم که پدرم چجورری داشت عین خلا بهم نگاه میکرد و میگفت: آخه بچه باور کن با یه انگشتتم میتونی دنده عوض کنی ماشالا تو 5 تا انگشت داری اون 5تای دیگه هم میزای روش که یه دنده برای من عوض کنی؟...
از فکرش خنده م گرفت. بالاخره داشتم به مقصد میرسیدم. هوا تقریبا رو به تاریکی بود و منم بیشتر میترسیدم. موقع برگشت این ماشینو چجوری ببرم تا خونه؟!
به جلوی سالن که رسیدم تقریبا میشه گفت کلی ماشین بود. مشکل دوم من پیدا کردن جای پارک!...عجب غلطی کردیم ما. همینجوری جلو میرفتم تا شاید جای پارک پیدا کنم که با یه ترمز شدید نزدیک بود برم تو شیشه. خدا پدر کمربند رو بیامرزه. هیچی نشده داشتم راهی بیمارستان میشدم. به خودم که اومدم دیدم یکی جلوی ماشین من ایستاده. نفس راحتی کشیدم که ماشین بهش نخورده بود.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:12 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان