فرشته نجات من - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

فرشته نجات من
زمان کنونی: 18-09-1395،09:39 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 38
بازدید: 1651

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: فرشته نجات من
ارسال: #11
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
- ببخشيد من شما رو جايي نديدم؟!
به طرفش برگشتم و با تعجب بهش نگاه كردم.
- چطور مگه؟!
پسره – نميدونم قيافتون خيلي برام آشنا هست.
پس قيافه ي منم برايش آشنا بود. پس من اشتباه نميكردم ...مطمئن بودم كه جايي ديدمش اما نميتونستم به خاطر بيارم!! يك دفعه چشمم به ماشينش افتاد و ياد تصادف قبليم افتادم و همه چيز يادم اومد...
- شما همون آقايي نيستيد كه به من زده بوديد؟!
يكدفعه ابروهاي پسره بالا رفت و خنده اي كرد.
پسره – پس درست حدس زدم...بايد.... ترانه خانم باشي،نه؟
- و شما آقاي مهرشاد خسروي هستيد؟!
پسره خنده اي كرد و گفت:
- شادمهر خسروي...
- بله...نمیدونستم اینجا درس میخونین!
شادمهر – حالا فهمیدین....ظاهرا ما هميشه بايد با هم تصادف كنيم نه؟
- اتفاقه دیگه...پیش میاد
شادمهر – مطمئنی اوندفعه اتفاق بود؟...
- حالا هرچی...
شادمهر- پس تو هم دانشجو شدي...دختركوچولو؟ الان ياد گرفتي كه نبايد براي بیرون رفتن از ماشین از پنجره بپری؟
- آره ياد گرفتم وقتي در ماشين قفل نيست از پنجره ي ماشين بيرون نرم...آقاي بزرگ...
شادمهر – چي ميخوني؟
حسابی از دستش حرصم گرفته بود. بازم برای من داشت ادای آدم بزرگا رو در می آورد.
- كامپيوتر..
منتظر بودم كه سوال بعدي رو بپرسه كه همون لحظه يك نفراز پشت بهم زد. برگشتم پشت و ديدم كه مريم و ياسي پشت من هستند.
مريم – معلوم هست داري چيكار ميكني دقيقا؟!ميدوني كل دانشگاه رو دنبال تو داشتيم ميگشتيم. چرا گوشيت رو بر نميداري؟!
- ببخشيد صداي گوشيم رو نشنيدم....منم داشتم دنبالتون ميگشتم كه..
- من زدم بهشون
يه دفعه هر سه مون برگشتيم طرف شادمهر...مريم با تعجب گفت:
- باز تو تصادف كردي؟.... آقا شرمنده اين دختره يه كمي گيج ميزنه...يه نوك سوزن بهش بخوره فوري ولو ميشه
شادمهر – خواهش ميكنم ، من عادت دارم...
ياسمين – مگه چند بار با اين بنده خدا تصادف كردي؟!
- بابا اومده بودم بیرون يه شير آب پيدا كنم مانتوم رو باهاش تمييز كنم كه...حواسم نبود خوردم به ايشون...البته اگه بخوايم از يه زاويه ي ديگه نگاه كنيم...ايشون زد به من..
شادمهر- ببخشيد؟!
- راست ميگم ديگه ...تو اتوبان كه داري رانندگي نميكني آقاي محترم!...
شادمهر – بهتره من زودتر برم...وگرنه بايد يه چيزي هم به اين خانم محترم بدم....
- خب شما هم مقصر بودي ديگه...من كه خودم رو روي ماشينت ننداختم؟
شادمهر – ميخواين ديه ي دست و پاي نشكستتون رو بدم؟!
و خنده اي كرد و سوار ماشين شد و حركت كرد وقتي از كنار ما رد شد، از پنجره به من گفت:
- فكر كنم از اين به بعد پياده بيام دانشگاه بهتره....هرچند در هر دو صورت امنيت جاني ندارم..
و در حالي كه هرهر ميخنديد گاز داد و از دانشگاه خارج شد. اين پسره عجيب بلد بود كه حرص من رو در بياره!
تو دلم هي داشتم آه و نفرينش ميكردم و هنوز به مسيري كه ماشينش از دانشگاه خارج شده بود با عصبانيت خيره شده بودم. كه يك دفعه مريم داد زد:
- ترانه؟! با توام!!
به سمتشون برگشتم وديدم كه از دستم عصباني هستند.
مريم – ميدوني چند بار صدات كرديم؟
ياسمين – اون پسره چي ميگفت؟
دوست داشتم ماجرا رو براي دوستام هم بگم تا اون ها هم با من همدردي كنند. بنابراين همه ی ماجرا رو براشون تعریف کردم.
بعد از اينكه همه چيز روگفتم تازه مريم اينا فهميدن قضيه چيه وكلي بهم خنديدند!
مريم – راست ميگي؟! يعني واقعا از پنجره پريدي بيرون؟ تو چرا اينا رو قبلا بهم نگفته بودي؟!
ياسي – واي حالا فهميدم منظورش از جمله ي آخري كه بهت گفت ...چي بود
مريم – واي ترانه ...تو واقعا ميخواستي با سوزن رگتو بزني؟!
- اي بابا ....به خدا اگه بازم بخنديد من ميدونم و شما...مسخره ها! اگه تا الان بهتون چيزي نگفته بودم براي اين بود كه خودمم يادم رفته بود و در ثاني همچين اتفاق مهمي هم نبود
مريم – بله ديگه حالا ما شديم نامحرم....خيلي هم مسئله ي مهمي بود...مثلا هم دانشگاهيمون هست!! در ضمن خيلي هم خوشتیپ بود
- اي بميري با اون نگاه هيزيت بدبخت.....به تو چه خوشتیپ بود؟
ياسي – بابا ترانه...اين مريم رو ول كن، دانشگاه اومده فقط براي همين چيزا ديگه...اين كه اصلا مال درس خوندن نيست....از همون راهنمايي من يادمه همه ي كتاباش تارعنكبوت بسته بود!
- منم در تعجبم واقعا چجوري تو قبول شدي مريم؟!
مريم – نه بابا ....تازه منو شناختيد؟! من از اولش هم اهل درس خوندن نبودم...مگه كم دارم مثل شما دوتا؟ ....شما بريد همون خرخونيتونو بكنيد ....اميدوارم پله هاي ترقي مثل پله برقي ببردتون بالا بالاها
- از قيض تو هم كه شده خودم ميام خونتون مجبورت ميكنم اونقدر درس بخوني كه خودت روي پله برقي بدويي
ياسي – منم ميام كمكت ترانه
مريم كه عصباني شده بود با عصبانيت گفت: هه به همين خيال باشيد!
و از روي نيمكت بلند شد و رفت.
ياسي در حالي كه به مريم داشت نگاه ميكرد به من گفت:
- فكر كنم ناراحت شد...
- نه بابا ...تو به اندازه ي من مريم رو نميشناسي ...فيلمشه ...اين بچه پررو تا به حال آخه كي ناراحت شده، كه اين بار دومش باشه؟!
خلاصه هر دو تا افتاديم روي سر مريم و تا مي توانستيم سر به سرش گذاشتيم. بيچاره ديگه از دست ما دو تا سرسام گرفته بود...بعد از اين همه داد و بيداد تازه فهميديم داخل دانشگاه هستيم و چند نفر دارند با تعجب به ما نگاه ميكنند. بنابراین خودمون رو جمع و جور کردیم و ادای خانم های متشخص رو درآوردیم.
من که يادم رفته بود درباره ي مرجان از اون دوتا بپرسم سریع به سمتشون برگشتم و گفتم:راستي بچه ها مرجان روديديد؟چي شد؟
مريم – آره ،هم رشته ي ما نيست. كلاس داشت براي همين سريع ازش جدا شديم...وقت نكرديم زياد با هم حرف بزنيم..
- حالا چه رشته اي ميخونه؟
مريم – مهندسي صنايع
خلاصه اون روزهم به پايان رسيد و ما از دانشگاه بدون اينكه سر كلاسي نشسته باشيم برگشتيم . هيچ كلاسي تشكيل نشده بود و مريم حسابي از اين موضوع خوش حال بود.
وقتي به خونه رسيدم با ديدن اون بچه ي لوس در بغل مادرم حسابي حالم گرفته شد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:07 ب.ظ
 
ارسال: #12
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
حدوداَ دو هفته از رفتن ما به دانشگاه ميگذشت. كم كم داشتيم به اونجا عادت ميكرديم. چندين بار هم با شادمهر برخورد داشتم اما خوشبختانه با هم تصادف نكرديم. مثلا چند روز پيش كه مريم و ياسي رفته بودند سلف من كمي با استاد كار داشتم براي همين ديرتر رفتم و توي راهرو بود كه شادمهر رو ديدم. سلامي بهش دادم و او هم جوابم رو داد. وقتي ميخواستم بدون توجه به او به راهم ادامه بدم صداش رو شنيدم كه گفت:
- چه جالب ايندفعه جون سالم به در بردم!
به سمتش برگشتم و چپ چپ نگاش کردم. خنده ي شيطاني كرد و گفت:
- ببخشيد خانم كوچولو ناراحتت كردم؟ .....آخه خيلي برام عجيب بود.
بازهم اين آدم نفهم به من گفت خانم كوچولو!
با حرص بهش گفتم: نه ناراحت نشدم بابا بزرگ ...فقط ميخواستم بگم كه من بايد نگران باشم نه شما...چون تو همه ي اين تصادف ها اوني كه آسيب ديد من بودم ....نه شما
شادمهر- پس ميخوايد من رو مقصر كنيد؟
- نخير ....اگه شما از خير اون داستان ها بگذريد من كاري با شما ندارم
و با زدن لبخندي به او به راهم ادامه دادم.
در اتاقم روي تخت دراز كشيدم و داشتم به تصادف هايي كه با شادمهر كرده بودم فكر ميكردم و حسابي خنده ام گرفته بود. همانطور كه داشتم ميخنديدم مادرم وارد اتاق شد و با ديدن من گفت:
- عزيزم....حالت خوبه؟ چرا ميخندي؟
- هيچي مامان ...ياد يه ماجرايي با دوستام افتادم.
مادرم – راستي ترانه ...تو يادت مونده كه پسفردا عروسي گندم هست ديگه نه؟
با تعجب به مادرم خيره شدم و گفتم:
- جدي؟ چرا زودتر بهم نگفتيد؟
مادرم – من زودتر بهت نگفتم؟!من از هفته ي پيش بهت گفته بودم كه دختر؟ حالا بيا امروز بريم لباس بخريم.
- بيخيال مامان، يكي از لباس هاي قبليم رو ميپوشم...
ماردم – نه ترانه .....درست نيست ...بريم يه لباس جديد بخريم...
خلاصه اون روز با اصرار مادرم راهي پاساژ لباس هاي مجلسي شديم. از خريد كردن لباس خيلي بدم ميومد به خصوص كه بايد پرو هم ميكردم. با مادرم به چند تا از مغازه ها سر زديم اما لباسي چشمم رو نگرفت. خلاصه اونقدر گشتیم تا اينكه در ويترين يك مغازه يك لباس بسيار زيبا به چشمم خورد. مادرم هم خيلي از اون لباس خوشش اومده بود. رنگ لباس تقريبا با رنگ چشمانم که به سبزروشن میزد يكي بود. صداي مادرم رو شنيدم كه گفت:
- فكر كنم اين خودشه ....بايد خيلي بهت بياد. بهتره بريم تا پروش كني
وقتي وارد مغازه شدم دو مرد رو ديدم كه در حال صحبت كردن با يكديگر بودند وقتي ديدم كه متوجه ي ورود ما نشدند تك سرفه اي كردم كه با صداي آن هر دو به سمت ما برگشتند. يكدفعه چشمانم درچشمان كسي كه داشت با فروشنده صحبت ميكرد گره خورد. با خود گفتم: شادمهر اينجا چيكار ميكنه؟!
او هم تعجب كرده بود. هنوز داشتم به او نگاه ميكردم كه صداي فروشنده كه مرد نسبتا جواني بود من رو متوجه ي خودش كرد.
- خانم كمكي ميتونم بهتون بكنم؟
سریع به سمت فروشنده برگشتم و گفتم: لباسي روكه پشت ويترين هست براي پرو ميخوام.
فروشنده كه آدم بسيار خوش صحبتي بود با احترام لباس رو براي پرو به من داد و اتاق پرو رو به من نشون داد. بعد از اينكه لباس رو پوشیدم خودم رو داخل آيينه نگاه کردم و از تركيب رنگي كه آن لباس باچشمانم ايجاد كرده بود خیلی خوشم اومده بود. وقتي در رو براي اينكه مادرم من رو ببينه باز كردم براي لحظه اي چشمم به شادمهر خورد كه داشت به من نگاه ميكرد ...خيلي خجالت كشيدم و در رو تا نيمه بستم...اصلا حواسم نبود كه اون جلوی اتاق پرو ایستاده بود. مادرم از گوشه در به من نگاه كرد و همان طور خيره ماند و لبخند زيبايي بر لبانش نشاند.
مادرم- خيلي بهت مياد عزيزم...واقعا كه دو برابر خوشگل شدي
بعد از درآوردن لباس از اتاق پرو خارج شدم و به فروشنده گفتم كه همين رو مي خوام . براي يك لحظه نگاهم به شادمهر خورد ، او هم داشت به من نگاه ميكرد، فكرميكنم مثل لبو سرخ شده بودم و اميدوار بودم كه او متوجه ي تغييررنگ من نشده باشه. سريع نگاهم رو از او برداشتم.
فروشنده لباس رو به من داد و بعد از اينكه پول لباس رو پرداخت كردم در پاسخ به مبارك باشه از طرف فروشنده تشكر كردم. شادمهر هم جمله ی مبارک باشه فروشنده رو تکرار کرد. نگاهي سريع به او انداختم و لبخندي زدم و به همراه مادرم از مغازه خارج شدم.
تقريبا داغ كرده بودم. به گونه اي كه مادرم پرسيد:
- ترانه چرا رنگت پريده؟ از لباس خوشت نيومد؟
- نه مامان چيزي نيست ....لباس خيلي عاليه، هوا تاريك شد... بهتره زودتر بريم
مادرم – اگه شما افتخار رانندگی به ما میدادی...الان زود خونه میرسیدیم.
- مامان شما ميدوني كه من از رانندگي وحشت دارم... اين گواهينامه رو هم به خاطر بابا ....اون هم به زور گرفتم.
مادرم- اي بابا آخه رانندگي هم ترس داره؟
- مادر من...شما كه لالايي ميخوني چرا خودت خوابت نميبره؟
مادرم – من ديگه تو اين سن نميتونم برم گواهينامه بگيرم كه؟!ديگه آب از سر من گذشته
لبخندي به مادرم زدم و تاكسي گرفتيم و به سمت خانه حركت كرديم.
فرداي آن روز همراه با ياسمين و مريم به دانشگاه رفتيم . در اين مدت كه ياسمين به تازگي گواهينامه گرفته بود با ماشين پدرش ما رو هم ميرسوند. داخل ماشين نشسته بوديم كه مريم در حالي كه صندلي جلو در كنار ياسمين نشسته بود شروع کرد به حرف زدن
مریم - ياد بگير ترانه خانم....تازه يه ماه هم از تو كوچيكتره
من اصلا حواسم سر جايش نبود و داشتم به بيرون نگاه ميكردم كه يكدفعه گفتم:
- چي رو ياد بگيرم؟!
مريم – رانندگي...مثلا خير سرت گواهينامه گرفتي؟!
ياسمين – راست ميگه مريم ...ميخواي بعد از كلاس بهت بدم كمي بروني؟
من كه رنگ از صورتم پريده بود با ترس گفتم:
- كي؟ من؟
مريم به طرفم به پشت برگشت و با خنده گفت:
- نه داره با آيينه صحبت ميكنه عزيزم...تو ديگه ، بين ما كي گواهينامه داره و هيچ استفاده اي ازش نميبره؟ هان؟....نگاه كن رنگش مثل گچ سفيد شده!! يه سوال، تو دقيقا چجوري گواهينامه گرفتي؟ نكنه با چشماي خوشگلت اون بيچاره رو سحرش كردي؟
- خفه شو ببينم بابا....فضوليش به تو يكي نيومده.
ياسمين – حالا بالاخره ميشيني پشت فرمون يا نه؟
خيلي سريع قبل از اينكه مريم دهانش رو باز كنه گفتم:
- نه ياسي جون...ممنون از تعارفت
و طوري به مريم چپ چپ نگاه كردم كه حساب كار دستش اومد. به دانشگاه كه رسيديم سريع سر كلاس ادبيات عمومي كه اولين كلاسمون بود حاضر شديم. هنوز كسي به اون صورت نيومده بود. نشسته بوديم و داشتيم با هم حرف ميزديم كه يكدفعه ياد كارت عروسي گندم افتادم كه مريم و ياسمين رو هم دعوت كرده بود....دست در كيفم انداختم و كارت هاي عروسي رو به سمت اونها گرفتم.
- بچه ها فردا عروسي دختر خالمه....خوش حال ميشم بيايد
مريم با تعجب به من نگاه كرد و گفت:
- كدوم دختر خالت؟!
- گندم ديگه!....خوبه بهت گفته بودم
ياسمين – بابا ترانه جون...زودتر ميگفتي ما لباس تهيه ميكرديم!!
مريم – همينو بگو...آدم يه روز مونده به عروسي خبر ميده؟
- حالا هر چي داريد بپوشيد...لازم نيست براي عروسي دختر خاله ي من كه لباس بخريد ديوونه ها
تا مريم خواست اعتراض كنه كسي من رو صدا زد. سرم رو بالا بردم و شادمهر رو در مقابلم ديدم. تعجب نكردم چون او هم در كلاس ادبيات با ما بود و تنها در اين كلاس با هم بوديم.
سلامي كرد و من هم جوابش رو دادم. بعد از اينكه با مريم و ياسمين هم سلام و احوال پرسي كرد به سمتم برگشت و گفت: ديروز كه اومده بوديد مغازه اين رو جا گذاشتيد و كيف پولم را به سمتم گرفت.
با تعجب گفتم: مگه ميشه من كيف پولم....
و يكدفعه يادم اومد كه يادم رفته بود كه كيف پولم رو از روي ميز فروشنده بردارم.
شادمهر خنده اي كرد و گفت: حالا يادتون اومد؟ بعد از اينكه رفتيد من دنبالتون اومدم اما رفته بوديد....لطفا نگاه كنيد چيزي كم نشده باشه
- اين چه حرفيه....ممنونم ...توی اين كيف همه ي زندگي من بود.
شادمهر- لطفا نگاه كنيد
- من به شما اطمينان دارم...لازم نيست
شادمهر – يادم نمياد چند وقت پيش بهم اعتماد كرده بوده باشید....پنجره ي ماشين كه يادتون هست؟!
از خجالت سرخ شدم و گفتم: اون قضيه اش چيز ديگه اي بود ..من فكر نميكنم شما دزد باشيد ...به خاطر همين گفتم بهتون اعتماد دارم
شادمهر – از قديم گفتن پول رو وقتي از روي زمين هم پيدا ميكني ...بايد بشماري خانم كوچولو
- اي بابا ...چه گيري داديد شما؟...شما عوض نميشيد نه؟
در اين ميان مريم يكدفعه گفت: د نگاه كن داخل اون كيف رو بچه ...اينقد آقاي خسروي رو كفري نكن
وقتي به شادمهر نگاه كردم ديدم نگاه تشكر آميزي به مريم انداخت و دوباره به سمت من برگشت و با چشمان خاكستري اش كه بر جذابيتش مي افزود منتظر من بود. با عصبانيت نگاهي خشمگين به او كردم و سريع در كيف رو باز كردم وبه محتوياتش نگاه مختصري انداختم و رو به شادمهر گفتم:همه چيزش سر جاشه...راحت شديد آقا؟
شادمهر لبخندي شيطاني زد و گفت: بله خانم...ببخشيد وقتتون رو گرفتم
و براي مريم و ياسمين هم سري تكون داد و بر روي صندلي اش كه در پشت ما قرار داشت نشست. وقتي به سمت مريم و ياسمين برگشتم با ديدن خنده ي اونها گفتم: كوفت....شما كاري به جز خنديدن نداريد؟
ياسمين – چقدر گير داد ....تو هم كم نمياوردي كه!!
- ميخواستم حرصش رو در بيارم...ازهمون اولين باري كه باهاش برخورد داشتم، همينطوري آدمِ گيري بود...كفر من رو بالا مياورد
مريم – نه كه توام بدت ميومد
- برو بمير بابا
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:07 ب.ظ
 
ارسال: #13
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
و همينطور داشتند مزه ميپروندند كه با اومدن استاد ديگه حرفي نزديم. بعد از مدت طولاني و طاغت فرسايي بالاخره كلاس تموم شد. داشتم كيفم رو از پشت صندليم بر ميداشتم كه نگاهم به شادمهرافتاد. داشت با يكي از دوستانش صحبت ميكرد و در همان حال از كلاس خارج شد. هيچوقت فكر نميكردم بعد از اون تصادف دوباره ببینمش!



جلوی آیینه ایستاده بودم و داشتم موهایم رو کمی مرتب میکردم. دو ساعت بیشتر تا عروسی گندم نمونده بود. تقریبا آماده بودم.
محبوبه و نسرین هم خونه ی ما بودند. چون با هم آرایشگاه رفته بودیم بعدش همه باهم به خانه ی ما اومدیم. همرنگ لباس و چشمانم سایه ی سبز خوشرنگی پشت چشمانم زده شده بود و موهایم رو هم مدل خاصی ندادم چون دوست داشتم باز بمونه.
درهمین حال که داشتم به تصویرم تو آینه نگاه میکردم نسرین داخل اتاق اومد وگفت: خانمای محترم قصد بیرون اومدن ندارید؟ شوهرخاله میگه زود بیاین که بریم.
محبوبه که پشت من ایستاده بود خطاب به من گفت: ترانه خانم ...خوشگل شدی بابا ...ول کن اون آیینه رو!!
- چشم نداری؟ حالا یه بار دارم به خودم میرسم آآ
محبوبه – وات؟!...فقط یه بار؟...اوخی کزت
- حالا بیخیال، خوب شدم؟!
محبوبه – آره خیلی ناز شدی...ترانه..فکر کنم کلی خواستگار پیدا کنی بچه پررو
- برو بابا...
محبوبه به سمتم اومد تا خودش رو توی آیینه نگاه کنه .
محبوبه – اه تروخدا این موهاتو ببند...چرا اینقدر لخته آخه؟!..حس حسادتم برانگیخته میشه وقتی موهاتو میبینم
اَبرومو بالا دادم و با شیطنت گفتم:حسود هرگز نیاسود...
محبوبه هم شاکی شده بود و سرش رو بالا برد و در حالی که به سقف نگاه میکرد گفت: خدایا چرا موی من باید سیم ظرف شویی باشه و موی این دختره....!!...ای خدا...آخ این عدالته؟
ضربه ای به سرش زدم و گفتم: برو بمیر بابا مردم آرزوشونه موهاشون مثل مال تو اینطوری فر باشه...خداییش هیچکس به داشته هاش راضی نیست
در این میان نسرین پرید وسط بحث ما و با عصبانیت گفت: سخنی از مادر عروس...بدویید لطفا
همراه مادر و پدر و نسرين و محبوبه راهي تالاري كه جشن گندم در آن برگزار ميشد شديم. وقتي وارد تالار شديم متوجه ي نگاه هيز و نفرت انگيز پسرها به خودم شدم اما اصلا به رويم نياوردم. در حال رفتن به سمت صندلي بوديم كه مريم با آرنجش به من ضربه اي زد و زير گوشم گفت: ميمردي حالا آرايش نميكردي ...لباست كه به اندازه ي كافي خوشگلت كرده...پسرا يه نگاه هم به ما نميندازن بابا!!
با تعجب به محبوبه نگاه كردم و لبخند تاسف باري به رويش زدم
- داري هزيون ميگي دخترخاله!....عوض اينكه حواست به پسرا باشه ببين مريم و ياسمين رو ميبيني؟
محبوبه – خب بهشون زنگ بزن!!
حق با محبوبه بود. سريع گوشيم رو درآوردم. وقتی با مریم تماس گرفتم گفت تا 5 دقیقه دیگه میرسن.
- نميدوني گندم اينا كي ميان؟!
محبوبه – الان ديگه ميرسن...نگاه كن كيا دارن ميان اين طرف!
و به روبه رويش اشاره كرد . وقتي نگاه كردم، ديدم مسعود به همراه پدرام و امير داشتند به سمت ما ميومدند.اصلا حوصله ي مسعود رو نداشتم...
محبوبه از روي صندلي بلند شد و به طرفشان رفت و با صداي بلند گفت:
- به به داماد هاي آينده...امشب چه حالي ميكنيد نه؟
امير- چه حالي داريم بكنيم؟ وقتي رخ زيباي شما هست ما كه به نامحرم نگاه نميكنيم.
پدرام در حاي كه ميخنديد به محبوبه گفت: بابا ما كه ديگه عادت كرديم...اينجا ها پاتوق ما شده....شما خبر نداري!
محبوبه – نه بابا؟....خوبه كم كم داريد دستتون رو رو ميكينيد...بگو پدرام خان...تا به حال چندتا مخ زدي؟
پدرام قيافه ي متفكرانه اي به خودش گرفت و به محبوبه گفت:راستش...اگه حقيقت روبخوام بگم هيچكس....فقط سعي دارم مخ يكي رو بزنم...حيف كه كمي مخش تاب داره!
ديدم محبوبه مشكوك به پدرام نگاه ميكرد و يكدفعه نگاهش رو از او برداشت و بدون جواب دادن به او به سمت من اومد و در كنارم روي صندلي نشست. خيلي برايم عجيب بود كه محبوبه با اون زبان درازش جواب پدرام رو نداد و سربه سرش نذاشت. در همين حال به طور اتفاقي چشمم به مسعود افتاد...او هم داشت من رونگاه ميكرد. سريع نگاهم رو از او به سمت دیگه ای انداختم. دوست نداشتم ديگه به او فكر كنم و اين براي خودم بهتر بود. بعد از اينكه كمي با آنها خوش وبش كرديم به سمت دوستاشون رفتند. كمي بعد مريم و ياسمين هم رسيدند.
بعداز اينكه كمي با بچه ها سرگرم صحبت بوديم عروس و داماد هم رسيدند. گندم خیلی زيبا شده بود. لباس عروس، زيبايي خاصي به او بخشيده بود. از صميم قلب براي او آرزوي خوشبختي كردم.
براي تبريك به سمت عروس و داماد رفتيم. هنگام برگشت در حالي كه محبوبه و مريم وياسمين هنوز در كنار گندم بودند مسعود رو در مقابلم ديدم.
مسعود- ميتونم كمي باهات حرف بزنم؟
- چه حرفي؟!
مسعود- كارت دارم....اگه موافقي بريم تو تراس ...تا هوايي هم عوض كرده باشيم
با سر علامت رضايت دادم و به ناچار به دنبالش حركت كردم.
كنارم ايستاده بود. ضربان قلبم كمي تند ميزد...نميدونستم چه چيزي ميخواست به من بگه....تا اينكه به حرف آمد.
- از دست من خيلي ناراحتي؟
به دروغ به او پاسخ منفي دادم.
مسعود- اما نگاهت چيز ديگه اي به من ميگه....من فقط ميخواستم با اون كار...
نذاشتم حرفش رو تموم كنه و با عصبانيت گفتم: خواهش ميكنم بهانه هاي الكي براي من نتراش...صد بار اين دليل مسخره رو به زبون آوردي....من نميفهمم احساس من چه ربطي به تو داره؟
مسعود – من فقط ميخواستم احساستو بفهمم...چون من...من بهت علاقه دارم
در يك لحظه احساس كردم يك سلطل آب يخ روي من ريختند. با تعجب به او چشم دوخته بودم...اي كاش اين حرف رو مدت ها پيش به من گفته بود...اي كاش كمي زودترابراز علاقه ميكرد. هيچ حسي رو دروجودم احساس نكردم و از اين بابت بسيارمتعجب بودم. از دستش بسيار عصباني هم شده بودم.
مسعود درحالي که با نگراني به من نگاه میکرد گفت: تو نميخواي به من چيزي بگي؟ دليل اين همه بي محلي به من چيه؟
نگاهم به او بسيار سرد بود و او به خوبي اين موضوع رو متوجه شده بود.
- به من علاقه داري؟...ميخواستي با اون كار مسخره ببيني من بهت علاقه دارم يانه؟....اصلا از اين كارت خوشم نيومد مسعود....تو ميتونستي فقط به من بگي...
در حالي كه کم کم داشت تو چشمام اشک جمع میشد ادامه دادم:
نميدونم چرا بعضي وقتا ما آدم ها نميتونيم غرورمون رو كنار بزاريم ...و به جاي كارهاي غير مستقيم براي رسيدن به مقصدمون از نعمت هايي كه خدا بهمون داده استفاده كنيم.....خدا الكي گوش و چشم و دهن به ما نداده مسعود!!...به خاطرهمين هست كه از دستت ناراحت شدم...اصلا نميتونم احساست رو درك كنم...يعني احساس علاقه ي تو به من اونقدر نبود كه بياي و به خودم اين علاقه رو مثل الان كه خيلي دير شده بگی؟...
چهره ي مسعود غمگين شده بود و داشت با اندوه به من نگاه ميكرد.
مسعود– يعني تو نميتوني من رو ببخشي و يه فرصت ديگه به من بدي؟....من قول ميدم اگه فقط به من بگي كه تو هم من رو دوست داري...هر روز بهت ابراز علاقه كنم...تا پايان عمرم...ترانه من با تمام وجود....دوستت دارم
خيلي گرمم شده بود و ديگه طاغت حرف هاي بيهوده ي مسعود رو نداشتم. خيلي ناراحت بودم ....افسوس خوردم كه چرا زودتر اين حرف ها رو به من نزده بود. اگه قبل از سينزده به در بهم میگفت...حتما از طرف من هم جمله اي رو كه گفت ميشنيد...جمله اي كه حاضر بودم با تمام وجودم به او بگم.
مسعود دوباره سوال كرد كه حاضرم به او فرصت ديگه ای بدم يا نه و من با سردي تمام به او پاسخ دادم
- نه
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:07 ب.ظ
 
ارسال: #14
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
به سرعت از تراس خارج شدم و بدون توجه به صدا كردن مسعود به راهم ادامه دادم. اصلا حوصله ي جشن رو نداشتم و دوست داشتم هر چه زودتر از آن خلاص بشم. باشنيدن صداي ياسمين به خودم اومدم.
- ترانه جون ...با ما كاري نداري؟....ما ديگه بريم
با خوشحالي به ياسمين گفتم: ميشه من هم با شما بيام؟
مريم – چي ميگي؟ مگه داريم ميريم گردش كه ذوق كردي بچه جون؟!
- سرم خيلي درد ميكنه...ميخوام زودتر برم خونه...لطفا من رو هم برسون ياسي جون
با نگاه مظلومانه اي به آن دو خيره شده بودم كه يكدفعه با خنده شان روبه رو شدم.
مریم - شباهت ویژه ای به گربه ی شرک پیدا کردی!
سريع مانتويي روي لباسم پوشيدم و با كلي بهانه تونستم مادرم رو راضي كنم كه بايد بگم مريم و ياسمين هم در اين كار خيلي به من كمك كردند.
به سمت در خروجي در حال حركت بوديم كه با محبوبه مواجه شديم.
محبوبه – ترانه كجا؟!
- دارم با دوستام ميرم خونه....سرم خيلي درد ميكنه
محبوبه – يعني چي؟ ....تو كه اصلا نرقصيدي؟
در يك لحظه خنده ام گرفت. داشتم به رقصيدنم ميخنديدم...با تعجب به محبوبه نگاه كردم
- آخه دختر من كي رقصيدم كه اين دفعه ي دومم باشه؟!هان؟
محبوبه در حالي كه داشت چپ چپ به من نگاه ميكرد گفت: حالا اون به كنار ...مثلا عروسي دختر خالت هست!....نبايد به اين زودي بري كه؟!
- سرم خيلي درد ميكنه محبوبه جون....خواهش ميكنم ديگه اينقدر اصرار نكن ....من همين الان مادرم رو با امداد ها ي الهي تونستم راضي كنم....تو يكي ديگه بس كن
خلاصه با زور و بلا تونستم محبوبه رو هم راضي كنم. با بچه ها به سمت ماشين حركت كرديم.
مريم – تو هم يه چيزيت ميشه آ؟!
با تعجب به مريم نگاه كردم و گفتم: براي چي؟
مريم – يعني ميخواي که من باور كنم تو سرت درد ميكنه؟
درحالي كه چشم غره اي به مريم رفتم گفتم: اصلا هرچي.....دوست نداشتم ديگه تو اون شلوغي بمونم...خودت كه ميدوني من از شلوغي زياد خوشم نمياد!!
ياسمين – حالا مگه چي شد مريم؟! ....اينقدر ترانه رو اذيت نكن!!....ميگم بچه ها بريم يه بستني بخوريم؟
- با اين سر و صورت؟
مريم – مگه چشه؟ من ميگم بستني رو بخريم و بريم تو پارك بخوريم؟
به ساعتم نگاهي كردم و به مريم و ياسمين نشان دادم وبا تعجب گفتم :دقيقا11/5 هست...الان بريم تو پارك بشينيم ...به جرم علافي تو خيابون جمعمون ميكنن!
مريم – مگه همينطوريه؟!
ياسمين- بريم ديگه ترانه جون....شايد سرتم بهتر بشه
مريم به حالت کنایه گفت: آره شايد سرت از سر بي دردي خوب بشه
خنده اي به حالت مسخره به مريم كردم و به ياسي گفتم: فقط به خاطر تو عزيزم...دوست ندارم روتو زمين بندازم
مريم – ما هم اين وسط كشك
- ببخشيدا كي اول پيشنهاد داد؟ تو يا ياسي؟
در همين موقع كه مريم باز ميخواست با من كل بندازه ياسمين به وسط اومد و گفت: لطفا سوار بشيد
سوارماشين شديم و به سمت يه مغازه ي بستني فروشي حركت كرديم. بعد از اينكه مريم رفت و سه تا بستني گرفت، سوار ماشين شد و حركت كرديم.
- اه مريم چرا توت فرنگي براي من گرفتي؟ تو كه ميدوني من دوست ندارم؟
مريم – خيلي هم دلت بخواد ...نميخوري بده من ،اصراف ميشه
چشم غره اي بهش انداختم و چند تا فحش بارش كردم. كه ياسمين در آيينه نگاهي به من انداخت و گفت:ترانه جون واسه منو ميخواي؟ كاكائویي هست آ
وايكه چقدر من كاكائويي دوست داشتم ولي از اونجايي كه كمي با ياسمين رودبايستي داشتم بهش جواب منفي دادم. اينقدر افسوس خوردم كه دلم ميخواست مريم رو خفه كنم.
درحالي كه مشغول خوردن بستني بودم به بيرون از پنجره يعني به خيابان نگاه ميكردم. در همين حال بودم كه صداي مريم من رو به خودم آورد.
مريم – خب يه توضيح به ما بدهكاري؟
با تعجب به مريم نگاه كردم و گفتم:درباره ي چي؟
مريم – با آقا مسعود كجا تشريف برده بودي؟
- چيه بايد براي همه چيز باید به تو جواب پس بدم؟
مريم – پس چي فكر كردي؟! زود، تند، سريع بگو ببينم چي ميگفتين اونجا؟ هان؟
ياسمين – خبريه ترانه؟
خنده ي تلخي كردم و به بيرون نگاه كردم و در همان حال قضيه ي اينكه مسعود به من پيشنهاد داد و من در پاسخ به او چه گفتم رو برايشون تعريف كردم. بعد ازاينكه صحبت هام تموم شد مريم به طرف من برگشت و گفت: نه به اون كه تو خودتو براي مسعود ميكشتي و نه به الان؟من اصلا نميتونم تو رو درك كنم!!؟
خودم هم از اين حرف مريم خنده ام گرفته بود!! واقعا من قابل درك نيستم!من كسي بودم كه با تمام وجودم فكر ميكردم كه عاشق مسعود هستم...اما الان بعد ازاون همه درد و رنجي كه براي عشق مسخره اي كه مثلا نسبت به مسعود داشتم كشيدم تازه دارم ميفهمم كه چقدر من ديوونه بودم و اون حسي كه نسبت به پسردايي ام داشتم عشق نبود...بلكه يك عادت و يا شايد يك هوس بود.
با صداي ياسمين به خودم اومدم.
- ترانه كجا بريم؟الان يه ساعته الكي داريم تو خيابون ها ميچرخيم!!!
مريم – ساعت چنده؟
ياسمين – نزديك 1 شبه؟
- راست ميگي؟ واي چقدر ديره
مريمبه سمت من برگشت و گفت: نگاه كن ما رو به چه روزي انداختي؟!داشتيم ميرفتيم خونه آ.....ولي به خاطر توِ مسخره مجبور شديم عين علافا اين وقت شب تو خيابونا ول بچرخيم
ياسمين – مريم يه ذره بلد نيستي درست صحبت كني؟
مريم – مگه من چي گفتم؟!
- باشه بچه ها بريم خونه....ببخشيد كه مزاحم شدم....آخه اصلا حوصله ي خونه رو نداشتم
ياسمين – نه بابا ...اين چه حرفيه ترانه؟ ميخواي بازم دور بزنيم؟
مريم – چي چي رو دور بزنيم؟ تا الان ديگه عروسي هم تموم شده....مامانت خونه راهت نميده آ؟باز من كه از هفت دولت آزادم هيچي
ياسمين – راست ميگي؟ ...به خاطر همينه كه اينقدر بچه پررو هستي!!اگه الان از هفت تا دولتت آزاد نبودي دو متر زبون نداشتي
- ياسي جون اين مريم از اولش هم همين دو متر زبون رو داشت تازه تا الان هم فكر كنم زبونش رشد كرده و به سه متري رسيده
خلاصه بازم اون شب كمي سر به سر مريم گذاشتيم و راهي خانه هايمان شديم. بعد ازاينكه ياسي من رو به خانه رسوند از آن دو خداحافظي كردم و به ياسي گفتم: ببخشيد عزيزم ، خيلي امشب بهت زحمت دادم...اگه مادرت چيزي گفت به خودم زنگ بزن ....من با مادرت صحبت ميكنم
ياسمين – نه عزيزم ، مادر من زياد بهم گير نميده ....نگران نباش
مريم عین بچه ها گفت: اگه مادر بزرگ منم حرفي زد بهت زنگ بزنم؟
- نخير،شما كه از هفت دولت آزاد بودي؟
مريم – واقعا كه ، يعني تو فكر كردي من جدي اين حرف رو بهت زدم؟ ميخواستم ميزان دوستيت رو بسنجم...ولي متاسفانه رد شدي....ديگه نه من نه تو
ضربه اي به سر مريم زدم و گفتم: بهتر بچه، من براي اين پيشنهادت لحظه شماري ميكردم...ممنون خيالم راحت شد كه از دستت خلاص شدم.
و بعد با ياسي خداحافظي كردم و به سمت در خانه رفتم كه صداي مريم رو شنيدم كه با حرص ميگفت: لياقت نداري....دختره ي لوس...
به سمت مريم برگشتم و زبانم رو براش دراز كردم و وارد خانه شدم و در رو بستم وديگر به عكس العمل مريم توجهي نكردم. جدا" كه سر به سر گذاشتن مريم خيلي مزه ميداد. هنوز مادر و پدرم از جشن برنگشته بودند. وقتي وارد خانه شدم به سمت اتاقم رفتم. خودم رو روي تختم انداختم و نفهميدم كه چه موقع خوابم برد.
يك نفر داشت هي من رو تكون ميداد. ديگه اعصابم كاملا خورد شده بود كه با عصبانيت بلند شدم و داد بلندي زدم.
- چرا داد ميزني دختر؟ طلب كاري؟
به قدري خواب آلود بودم كه نميتوانستم مكان و زمان رو تشخيص بدهم. در حاليکه چشمانم تا حدودي تار ميديد و روي چهره ي كسي كه در مقابلم ايستاده بود متمركز شده بودم دستانم رو روي چشمانم ماليدم و بي حوصله گفتم:
- اه مامان خوابيده بودم آ!!!!.....چرا اينطوري بيدارم كردي؟
مادرم – يه نگاه به قيافت تو آيينه بكن
ازجايم بلند شدم و روبه روي آيينه رفتم. با ديدن خودم خنده ام گرفت. با همان لباس جشن و با همان آرايش از ديشب خوابيده بودم. خدا ميدونه چه بلايي سرلباسم اومده بود.
مادرم به طرفم اومد و يه پس گردني به من زد و گفت: حداقل يه زحمت به خودت ميدادي اين لباس رو در مياوردي!...ببين چه بلايي سرش آوردي؟!!! با اين چطوري خوابت برد؟!
بعد از خوردن صبحانه به ساعتم نگاه كردم و با صداي بلند گفتم: اي واي ديرم شد...پس چرا ياسي نيومد؟!
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:07 ب.ظ
 
ارسال: #15
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مادرم به طرفم اومد و گفت : همين الان رسيد ...از پشت پنجره ديدمش
سريع از مادرم خداحافظي كردم و از خانه خارج شدم. به سمت ماشين رفتم و بعد از سوار شدن مريم با تعجب به من گفت:پشت پنجره نشسته بودي؟
- مادرم ديدتون ...ياسي چرا اينقدر دير كردي؟
ياسمين – همش تقصير اين دخترس...خواب مونده بود
نگاه تمسخر آميزی به مريم انداختم و گفتم: ظرفيت نداري يه ذره از وقت خوابت بگذره كوچولو؟
مريم – برو بابا....نميدونم چرا گوشيم زنگ نزد!!
ياسمين در حالي كه پوزخندي به مريم زد گفت: آره جون تو....حتما زنگ زده دوباره خاموشش كردي
مريم – نه به جون ترانه ....اصلا زنگ نزد
- جون خودتو قسم بخور بچه پررو
وقتيبه دانشگاه رسيديم ، ياسي ماشين رو پارك كرد و بعد به سمت كلاس حركت كرديم. هنوز استاد نيومده بود و ما نفس راحتي كشيديم. با مريم اينا داشتيم حرف ميزديم كه متوجه ي كسي در بالاي سرم شدم ، سرم رو بالا بردم و با چهره يآقاي پژوهش مواجه شدم.
با تعجب گفتم: كاري داشتين آقاي پژوهش؟
آقاي سام پژوهش چند ترم از ما بالاتر بود و در چند تا از كلاس ها با ما بود. قامت كشيده و قد نسبتا بلندي داشت. رنگ چشم هايش همانند موي بلندش كه دم اسبي از پشت بسته بود مشكي بود. روي هم رفته به قول مريم دختركش بود و چشم بيشتر دخترا دنبالش بود.
بالاخره با تمام زورش آرام به من گفت: ميتونيد چند لحظه بيايد بيرون؟!
با همان تعجب قبلي به او گفتم: مشكلي پيش اومده؟
سام – نه فقط يه چند لحظه وقتتون رو ميگيرم
باترديد به مريم و ياسمين نگاه كردم كه اونها هم سري براي من تكان دادند و رضايت دادند كه من بروم. به دنبال پژوهش حركت كردم و از كلاس خارج شدم. دركنار كلاس، در راهرو ايستاديم و پژوهش به سمت من برگشت. سرش پايين بود و به صورت من نگاه نميكرد. ديگه داشتم به عقل اين پسر شك ميكردم.
سرم رو پايين آوردم و سعي كردم چشمانش رو پيدا كنم. در حالي كه سرم پايين بود گفتم: چيزي ميخواين بگين؟
درهمان لحظه در كمي دورتر از پژوهش درست پشت سرش دو چشم طوسي كه خيره به من بود توجهم رو جلب كرد. شادمهر بود و داشت همانطور به من نگاه ميكرد. سرم رو سریع بالا بردم و خودم رو جمع و جور كردم و چشم از شادمهر برداشتم و دوباره به پژوهش نگاه كردم و با كلافگي گفتم: آقاي پژوهش؟....ديگه داره حوصلم سرميره
و به سمت كلاس برگشتم كه دستم رو گرفت و من رو برگردوند. شکه شده بودم و با تعجب داشتم بهش نگاه میکردم.
- دستمو ول كنيد....اين چه كاريه؟
صداي شادمهر من رو متوجه ي خودش كرد كه در كنار ما ايستاده بود. داشت با تعجب به دست من كه در دست پژوهش بود نگاه ميكرد.
شادمهر – مشكلي پيش اومده؟
پژوهش به خودش اومد و دستم رو ول كرد. با حالت تنفر به او نگاه كردم و با عصبانيت گفتم: من نميفهمم چته؟!
پژوهش – من ميخواستم....راستش...
و داشت به حالت معذب به شادمهر نگاه ميكرد. شادمهر هم كم نمياورد و همانطور اونجا ايستاده بود و داشت با تعجب به پژوهش نگاه ميكرد. شنيده بودم كه آقاي پژوهش خجالتي هست اما تا اين حد فكر نميكردم خجالتي باشه. خلاصه تمام نيرو و قدرتش رو براي گفتن حرفش به كار برد و بدون توجه به شادمهر كه اونجاايستاده بود گفت: ميشه با من دوست بشيد؟
دراون لحظه انگار سطل آب یخی رو روي سر من ريختند. كپ كرده بودم. اين مرتيكه خجالت نكشيد جلوي يه نفر ديگه اين پيشنهاد رو اون هم در همچين جايي به من داد؟! اصلا به ذهنم هم نميرسيد كه از من خوشش اومده! در حالي كه هل كرده بودم به صورت شادمهر نگاهي انداختم. نميدونم چرا اما داشت با عصبانيت به پژوهش نگاه ميكرد كه يكدفعه به طرف من برگشت و با عصبانيت به چشمان من نگاه كرد. از ترس نگاهش سریع به سمت پژوهش برگشتم. از هل به تته پته افتاده بودم و با همين حالت گفتم: ببخشيد آقاي پژوهش نميتونم قبول كنم...
شادمهر چنان نگاهی به من کرده بود که اگه طرف رو هم دوست داشتم از ترس میگفتم نه! اصلا به اون چه؟!پسره ی پررو تو همه چی خودش رو دخالت میده!
سريع از جلوي چشم آن دو نفر دور شدم و وارد كلاس شدم. ديگر به قيافه ي هيچكدامشان نگاه نكردم تا بفهمم عكس العملشان چه بود.
با حواس پرتی روي صندلي نشستم كه صداي مريم درآمد:
- ترانه،تحقيق باهات چيكار داشت؟
در حالي كه حواسم اونجا نبود گفتم: چي؟
مريم – بابا همون پژوهشو ميگم ديگه!!
- هيچي بابا.....پسره ي پررو با هزار تا زور و بلا گفته باهام دوست ميشي؟.....برو بمير بابا
ياسمين در حالي كه ميخنديد بهم گفت: شوخي ميكني؟!!....واقعا بهت پيشنهاد داد؟
مريم – تو چي گفتي؟
- ميخواستي چي بگم؟!.....نـــــــــــه!!
مريم – چطور دلت اومد؟!...دلم سوخت براش...بچه ي خجالتي اي هست..ببين چقدر عذاب كشيد تا اين پيشنهاد رو بهت بده
- برو بابا ......پسر خجالتي به درد لاي جرز ميخوره
ياسمين – تو خوشت نميومد ازش؟
- نه!!!...من اصلا تا به حال بهش فكرم نكرده بودم!.....خوشم نمياد از اين كارا
مريم – شكست عشقي خورد بچم
- نه بابا؟ از كي تا حالا بچه ي تو شده؟!....چرا اين استاد نمياد آخه؟!
ياسمين – فكر كنم كلاس كنسل بشه
مريم – آخ جون، زود پاشيد بريم سلف
در همون لحظه چشمم به پژوهش افتاد كه وارد كلاس شد و خيلي ناراحت بود. براي لحظه اي به من نگاه كرد اما من سريع به سمت ديگري برگشتم.
بعداز اينكه به خانه برگشتم. وارد اتاقم شدم و خودم رو مثل هميشه روي تختم انداختم. اصلا حوصله نداشتم.مادرم به اتاقم اومد و گفت: پاشو ببينم...زودلباساتو عوض كن...دوباره خوابت ميبره آ
- باشه الان پا ميشم...اگه گذاشتين يه ذره من تو زندگيم آرامش داشته باشم!!
مادرم با حرص گفت:اوخی...میخوای زندگی بدون آرامش رو بهت نشون بدم ترانه...تا دیگه از این حرفا نزنی؟!
لبخندی از روی پشیمانی به مادرم زدم و چیزی نگفتم. که به معنی همون "نه" بود.
اون شب باز نفهميدم كه كي خوابم برد. معلوم بود كه بد جور دانشگاه خستم ميكرد. فردا ياسمين و مريم دانشگاه نیودمدند. مريم با من تماس گرفت و گفت كه مادرش حالش بد شده...ديگه نشد كه با ياسمين تماس بگيرم. اون روز پدرم من رو به دانشگاه رسوند. خلي دلم گرفته بود چون اولين بار بود كه مريم و ياسمين همراه من نبودند. وارد دانشگاه شدم و داشتم به كلاس ميرفتم....اما كمي زود اومده بودم ونيم ساعت ديگه كلاس شروع ميشد. حوصله ام سر رفته بود و در راه پله روبه روي پنجره ايستاده بودم و داشتم به منظره ي بيرون نگاه ميكردم . داشتم برميگشتم تا به طبقه ي بالا بروم كه با پژوهش روبه رو شدم.
- واي آقاي پژوهش ترسيدم!
با دستپاچگي عذر خواست و زماني كه داشتم بالا ميرفتم صدام كرد.
- بله؟
پژوهش – من ميخواستم بدونم كه ديروز اون جواب آخرتون بود؟
- بله...جواب من همون بود و بس
تا داشتم برميگشتم كه به راهم ادامه بدم دوباره صدايش رو شنيدم كه گفت: حتي اگه ازتون....ازتون خواستگاري كنم؟
فكرشم نميكردم اينقدر از من خوشش اومده باشه،مثل اينكه اصلا دست بردار نبود!! به سمتش برگشتم و گفتم: نخير آقا ،من نه قصد دوستي دارم و نه قصد ازدواج.
وسريع از او دور شدم. اين تا الان سومين پيشنهادي بود كه براي دوستي به من داده شده بود و من به همه ي اونها پاسخ منفي داده بودم. اصلا حوصله ي دوست شدن با كسي رو نداشتم و يا بهتره بگم كه علاقه اي به اينكار نداشتم.
طبقه ي دوم داشتم راه ميرفتم و در همين فكرها بودم كه با ديدن كف زمين كه برق ميزد و حسابي سر بود به وجد اومدم. در اونموقع كه كسي پيداش نبود واقعا شيطنتهاي دوران دبيرستان خيلي كيف ميداد. هوس كرده بودم كه مثل اونموقع ها كمي شيطنت بازي كنم . بنابراين با احتياط كامل اطراف رو نگاه كردم و بعد از اينكه مطمئن شدم كسي در اونجا نيست شروع به سر خوردن كردم. واقعا كه خيلي مزه ميداد. همينطور داشتم سر ميخوردم و حواسم به مقابلم نبود كه احساس كردم باشدت با كسي برخورد كردم و تعادلم رو از دست دادم و داشتم با سربه زمين مي افتادم كه حس كردم كسي كمر من رو گرفت و مانع از افتادنم شد.
داشتم از ترس ميمردم. نزديك بود با شدت به زمين بخورم و اگر اون شخص من رونگرفته بود حتما ضربه مغزي ميشدم. در يك لحظه به خودم اومدم و از دست او خودم رو آزاد كردم ....خيلي خجالت كشيدم و سرم به پايين بود كه با شنيدن صدايي از تعجب داشتم پس مي افتادم.
- شما اينقدر خجالت نكش، من ديگه عادت كردم...
سرم رو بالا آوردم و باز آن چشم هاي طوسي رو خيره به خودم ديدم. از خجالت سرخ شده بودم. با دستپاچگي گفتم: باور كنيد از عمد نبود...داشتم راه ميرفتم كه متوجه ي شما نشدم...نميدونم چي شد اصلا...
شادمهر – مگه من گفتم از عمد اينكار رو انجام دادي؟....ولي منتها فكر نميكنم در حال راه رفتن هم بودي نه؟
- چي؟!
شادمهر – به نظرم يه چيزي فراتر از راه رفتن بود!!! داشتي پاتيناژ ميكردي؟
خيلي خجالت كشيده بودم و حسابي رنگم پريده بود.
- نه...راستش...آخه...
شادمهر- حالا چرا هل كردي؟
- من هل نكردم!...به هر حال ممنون كه نذاشتي بيفتم...يكي طلبت
شادمهر در حالي كه ميخنديد گفت: منظورت اينه كه چهار تا طلبم نه؟
با تعجب پرسدم: چهار تا؟!
شادمهر – مگه يادت نيست كه چهار بار از مرگ حتمي نجاتت دادم؟!
- بي مزه
و راهم رو كشيدم و در حالي كه صداي خنده اش رو از پشت سرم ميشنيدم از او دورشدم. چقدر من بدشانس بودم...هميشه بايد با اين پسره برخورد كنم....نكنه فكركنه كه از عمد خودمو جلوش ميندازم!!! واي آبروم حسابي رفت.....چرا بايداداي بچه ها رو در مياوردم؟!....خيلي كارم اشتباه بود.
درهمين فكر ها بودم كه يادم افتاد كلاس دارم و تا پنج دقيقه ديگه شروع ميشه. سريع به سمت كلاس رفتم و وقتي رسيدم خوشبختانه استاد هنوز نيومده بود. بعداز اينكه كلاس تموم شد،داخل حياط دانشگاه بودم كه تلفنم به صدا درآمد. مسعود بود!
- بله؟
مسعود – سلام ترانه...خوبي؟
- ممنون....خوبم
مسعود – ببينم...دانشگاهي؟
- آره
مسعود – تا ساعت چند كلاس داري؟
- امروز دو تا كلاس داشتم ..يكيش الان تموم شد...اون يكي هم كنسل شدش
مسعود – پس داري ميري خونه؟
- آره....چطور؟
مسعود – ميتونم بيام دنبالت؟
- براي چي؟...تو اين اطرافي؟
مسعود – آره كارت داشتم....درباره ي همون مسئله ميخواستم باهات حرف بزنم
- كدوم مسئله؟....خواهش ميكنم مسعود حرف من و تو ديگه تموم شده!
مسعود – نه من بايد حتما باهات صحبت كنم...الان جلوي دانشگاه هستم..كجايي؟
اصلا دوست نداشتم با مسعود صحبت كنم. نميخواستم من رو ببينه به خاطر همين به دنبال يك راه فرار بودم.
- من الان ديگه سوار تاكسي ام....باشه براي بعد
مسعود – داري دروغ ميگي....من اينقدر اينجا ميمونم تا بيرون بياي
- مسعود؟!
مسعود – من ميدونم دفعه ي بعدي وجود نداره....منتظرتم
و تلفن رو قطع كرد. با عصبانيت گوشيم رو قطع كردم و به اطراف نگاهي انداختم وداشتم به دنبال راه فراري ميگشتم تا اينكه صدايي از پشت سرم شنيدم.
- داري ميري خونه؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:08 ب.ظ
 
ارسال: #16
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اين شادمهر بود كه در پشت سرم قرار داشت.
شادمهر- ميخواي برسونمت؟....ظاهرا دوستات نيومدن!
فقط منتظر اين پيشنهاد بودم. واي خدايا خيلي دوستت دارم.هميشه به موقع خودت به دادم ميرسي. يكدفعه چشمم به در دانشگاه افتاد و ديدم كه ماشين مسعود واردحياط داره ميشه. وحشت كردم و سريع به طرف شادمهر رفتم و پشتش قايم شدم.
شادمهر- چته؟...چرا رفتي پشت من؟
داشتم از كنار شادمهر پنهاني ماشين مسعود رو نگاه ميكردم كه با داد شادمهر در جايم ميخكوب شدم و به صورتش خيره شدم.
- ترسيدم....چرا داد ميزني؟
شادمهر – من اينجا مترسكم؟چرا جوابمو نميدي؟
خوم رو مظلوم نشان دادم ودر حالي كه سرخ شده بودم ،گفتم: ببخشيد،فكرم مشغول بود...متوجه شما نشدم
و دوباره چشمم به مسعود افتاد كه از ماشين پياده شد.
- سيريش ولم نميكنه....تا داخل اومد
شادمهر با تعجب گفت: با كي هستي؟
- چي؟!...با هيچكس!...شما گفتيد من رو ميرسونيد؟
شادمهر مشكوك به من نگاه كرد و چشمانش رو برايم ريز كرد و گفت:ببينم يعني ايندفعه به من اعتماد ميكيني يا ناچاري كه اعتماد كني؟
- اه نميخواي برسوني تفره نرو... اصلا خودم ميرم..
و داشتم با ترس از او فاصله ميگرفتم چون ممكن بود كه مسعود من رو ببينه كه صداي شادمهر رو شنيدم كه گفت: كجا حالا؟!....برو سوار شو
باشنيدن اين جمله از دهان شادمهر از خوشحالي سريع به سمت ماشينش حركت كردم و در صندلي جلو نشستم. شادمهر هم سوار ماشين شد و بعد از اينكه كمربندش رو بست با تعجب به من نگاه كرد و گفت: ببينم داري از چي فرار ميكني؟ كسي مزاحمت شده؟
- نه....فقط ميشه زودتر از اينجا بريم بيرون؟
شادمهر – كاملا معلومه كه داري فرار نميكني!
وماشينش رو روشن كرد و از حياط دانشگاه خارج شد. نفس راحتي كشيدم كه از دست مسعود راحت شده بودم و داشتم با خيال راحت به بيرون از ماشين نگاه ميكردم كه يكدفعه موقعيت يادم اومد كه من الان سوار ماشين شادمهر هستم.كمي خودم روجابه جا كردم و اينقدرهول كرده بودم كه به سرفه افتادم. تو دلم داشتم به خودم فحش ميدادم كه اينقدر خنگ بازي درميارم.
- كمربندتو ببند
با شنيدن صدايش به طرفش برگشتم و با تعجب گفتم: كمربند چي رو؟
در حالي كه داشت رانندگي ميكرد به طرفم برگشت و با تعجب كه انگار ديوانه اي رو ديده باشه گفت: تو حالت خوبه؟كمربند شلوارت رو ميگم
- چي؟!
شادمهر– ديگه دارم به عقلت شك ميكنم!بريم دكتر؟!
- آخه شلوار من كه كمربند نداره؟!
شادمهر – لعنت خدا بر شيطان!!...بچه كمربند صندلي رو ميگم!
دراون لحظه يكدفعه دوهزاريم افتاد و از خجالت سرخ شدم. در حالي كه ميدونستم چه سوتي اي دادم الكي خنديدم و با حالت شوخي گفتم: بابا من فهميدم...هه ميخواستم سر به سرت بزارم
شادمهر هم به حالت مسخره كردن خنديد و گفت:نه بابا؟...تو ميخواستي سر به سر من بزاري؟!...من يادم نمياد با من شوخي داشته باشي؟
- اين چه حرفيه؟....مثلا هم دانشگاهي هستيم آ!!
شادمهر- پس منم از اين به بعد ميتونم باهات شوخي بكنم؟
رنگم پريده بود. پسره ي چشم سفيد!!فقط منتظر فرصت هست كه من رو دست بندازه!
درست موقعي كه حواسم سر جايش نبود اين پسره من رو گير انداخته بود. بهش نگاهي انداختم و گفتم: مثلا چه جور شوخي اي؟....حالا من يه چيزي گفتم!
لبخند شيطاني زد و گفت: منم تعجبم براي همين بود...گفتم كه با من شوخي نداري!
- ميشه بگذريم...
شادمهر- نميخواي اعتراف كني كه شوخي نبود؟!
- حالا گيرم از حواس پرتي اون حرف رو زدم!!...شما بايد اينقدر به اين مسئله گير بدي؟!
شادمهر – ولي در عوض اعتراف كردي...
وداشت ميخنديد. چشم غره اي بهش رفتم و زير لب يك فحش نسارش كردم چون من روحسابي گير آورده بود. در فكر مسعود بودم و باز حواسم يك جاي ديگه بود. همانطور كه فكرم مشغول بود داشتم به بيرون از پنجره ي ماشين نگاه ميكردم. به عابرهايي كه داشتند مسيرشون رو پياده طي ميكردند. بد جور در فكر فرورفته بودم.
- خب كجا بايد بريم؟
صداي شادمهر باز هم من رو از دنياي افكارم خارج كرد. خودم رو جابه جا كردم و به اطراف نگاهي انداختم.
شادمهر- با توام؟...بريم خونه ي من؟!
- چي؟! نگه دار ....زود باش
شادمهر- دختر جون ديدم آدرس نميدي .....گفتم بياي خونه ي من ديگه...خب تو بگو من كجا برم!!!
- بگو از اون حرفت منظوري نداشتي...
شادمهر- ميدونستي خيلي كم ظرفيتي؟
- خب تو يه طوري گفتي كه....
شادمهر – خب حالا ترانه خانم....بگو من كجا برم؟
- يه ذره جلوتر من پياده ميشم...
شادمهر – نميخواد، تو آدرس بده...من تا دم خونه ميرسونمت
- نميخواد تا دم خونه برسونيد
شادمهر – گفتم آدرس رو بگو
- منم گفتم نميخواد!
شادمهر- آدرس؟!
- نگه دار
شادمهر – بازم كه قاطي كردي؟!
- گفتم همينجا نگه دار
شادمهر – باشه،باشه...گفتي كجا پياده ميشي؟
چپ چپ بهش نگاه كردم و با دلخوري گفتم: كمي جلوتر
شادمهر – باشه مادمازل...فقط شما خودتو عصبي نكن
وقتی كمي جلوتر رفت ازش خواستم نگه داره.
- ممنون، زحمت دادم
شادمهر- خواهش ميكنم...ببخشيد اگه ناراحتتون كردم
با پررويي تمام گفتم: من عادت كردم.
قيافه اش رو برايم كج كرد و با تعجب به من نگاه كرد.
شادمهر- دست شما درد نكنه ديگه!!
با همان لحن گفتم: خواهش ميكنم.
و سريع از ماشين پياده شدم. در دلم گفتم: اين به اون در آقا پسر...منو گير مياري؟!
در راه خانه داشتم فكر ميكردم كه يعني مسعود تا چه حد عصباني شده؟!..اگه جلوي خونه باشه چي؟...اونجا كه ديگه نميتونم ازش فرار كنم!!در همين فكرها بودم كه متجه شدم به خانه رسيدم . به اطراف نگاهي انداختم ، خبري از مسعود نبود. نفس راحتي كشيدم و وارد خانه شدم. مادرم با ديدن من به طرفم آمد وگفت: زود اومدي؟!
مقنعه ام رو از سرم كشيدم و با خستگی گفتم: يه كلاسمون كنسل شد
مادرم در حالي كه پشت سرم بود گفت: خانم؟ مهمون داري
.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:08 ب.ظ
 
ارسال: #17
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
با ترس گفتم:كي هست؟!
- سلام خانم دانشجو...
با ديدن محبوبه خيالم راحت شد و با خوشحالي او را در آغوشم گرفتم.خيلي ترسيده بودم كه نكنه مسعود اومده باشه تا من رو ببينه. بعد از اينكه با محبوبه به اتاقم رفتيم به طرفش برگشتم و با تعجب گفتم:چيه؟ ...شنيدي اينجا گنج هست كه اينورا پيدات شده؟
محبوبه – آره! تو از كجا فهميدي؟! نكنه پيداش كردي؟! اَه كه حيف
- حالا لوس نكن خودتو....چه خبر؟!
محبوبه- سلامتي...خيلي وقت بود نديده بودمت...اومدم ببينم چيكارا ميكني،تو كه ما رو يادت رفته!!
- اين چه حرفيه؟ خاله اينا خوبن؟امير چطوره؟
محبوبه – همه خوبن ...چه خبر از دانشگاه؟
- خوبه....
خلاصه بعد از اینکه کمی سر به سر هم گذاشتیم محبوبه گفت:ترانه ميتونم يه چيزي ازت بپرسم؟!
- سخت نباشه فقط!!
محبوبه – نترس ، درسي نيست....مسئله عشق و عاشقيه
- پس بگو!...كيه؟
محبوبه – كي كيه؟!
- طرفو ميگم...همون كه بزرگترين اشتباه زندگيش رو مرتكب شده و عاشق تو شده
محبوبه – خيلي هم دلش بخواد...بايد از خداش باشه كه جواهري مثل من گيرش اومده
- نه بابا؟....از همون بدلي هاش ديگه نه؟
محبوبه – خودتو مسخره كن آهن قراضه
- من آهن قراضم؟!...من از طلا هم يه چيزي بالاترم
محبوبه – نه تو الان به من بگو دقيقا كي ميره اين همه راهو؟
- مجنونم
محبوبه – اه اينقدر چرت و پرت گفتيم كه يادم رفت چي ميخواستم بگم...
- ميخواستي در مورد مجنونت بگي...خب كي هست؟!
محبوبه – منظورت مجنون خودته ديگه نه؟
- نه!...تو داشتي ميگفتي عاشق پيدا كردي
محبوبه – خب عاشق تو شده ديگه!
- كي؟!
محبوبه – مسعود!
با شنيدن اسم مسعود رنگم پريد . محبوبه از كجا ميدونست؟!يعني مسعود بهش گفته؟!
محبوبه – چيه چرا رنگت پريد؟ ....من بهش گفتم اين مسايل به من ربطي نداره
- ببين محبوبه ....اوندفعه سيما هم با من صحبت كرد...اما اون خواهرش بود...اما تو....آخه نبايد همه جا جار بزنه كه!!...من خودم جوابم رو بهش دادم، ولي مثل اينكه قانع كننده نبود...
محبوبه – مسعود براي تحصيل داره ميره خارج
با شنيدن اين خبر تا حدودي شكه شدم. برام غير منتظره بود. مسعود داشت ايران رو ترك ميكرد و من كمي به خاطر اين موضوع ناراحت شدم. شايد اين ناراحتي به خاطر احساس گذشته و يا همون عادتي بود كه نسبت به مسعود داشتم.
- واقعا؟!....خب ...بره
محبوبه – يعني ميگي براي تو هيچ فرقي نميكنه؟
- نه!
محبوبه – تو هيچ علاقه اي بهش نداري؟
- ميخوام يه واقعيتي رو بهت بگم....اما بهم قول بده بهش نميگي....محبوبه تو مثل خواهرم ميموني
محبوبه – قول ميدم
- من قبلا خيلي دوستش داشتم و...راستش اون تصادف....اون تصادف...
محبوبه – اون تصادف چي؟
- به خاطر مسعود بود
محبوبه خيلي تعجب كرده بود. با چشم هايي گرد به من خيره شده بود. تمام ماجرا رو براي محبوبه تعريف كردم و بهش گفتم كه ديگه هيچ احساسي به مسعود ندارم. قيافه ي محبوبه خيلي جالب شده بود.عین تماشگران فیلم های بی سر و ته.
محبوبه – تو گفتي من مثل خواهرتم نه؟
- خب آره...
محبوبه – پس چرا زودتر اينا رو به من نگفته بودي؟
- خب...چون زياد نميديدمت...
محبوبه – من به مسعود بگم كه منتظرت نمونه؟
- منتظر براي چي؟
محبوبه – گفت اگه ترانه به من بگه نرو....نميرم
- اگه ميخواد بره....خب بره....من هيچ حرف ديگه اي ندارم
محبوبه آهي كشيد و ازاتاقم خارج شد. گفتن جمله ي آخر كمي برايم سخت بود اما من نبايد با احساس مسعود بازي ميكردم. اگر من به اون ميگفتم كه نره هم مانع از پيشرفتش ميشدم و هم بدون داشتن هيچ احساسي بهش خوشبختي رو ازش ميگرفتم.
فردا صبح كه بيدار شدم با شنيدن صداي بارش باران حس خيلي خوبي به من دست داد. خيلي وقت بود كه باران نباريده بود. من عاشق باران بودم . دوست داشتم كه هر وقت باران ميباره بدون هيچ چتري زيرش قدم بزنم. اون روزهم مريم با من تماس گرفت و بهم گفت كه مادرش بيمارستان بستري هست و ياسمين هم مجبور شده بود به خاطر مرگ عمويش شهرستان بره. تصميم گرفتم كه بعد اينكه كلاسهام تموم شد براي ملاقات مادرمريم به بيمارستان برم. سر كلاس نشسته بودم و داشتم مثل هميشه جزوه مينوشتم. اصلا حرف هاي استاد رو نميفهميدم و فقط مينوشتم.
هنوز باران بند نيومده بود. چون با تاكسي تلفني به دانشگاه اومده بودم، يادم رفته بود كه چتر بيارم. با تاكسي تلفني تماس گرفتم اما ماشيني نداشتند. با وحشت داشتم به باران كه شديد ميباريد نگاه ميكردم. دوست داشتم زير باران راه برم اما اين تقريبا سيل بود!
تصميمم رو گرفتم و براي گرفتن تاكسي كه محال بود گير بياد با سرعت به خارج از دانشگاه دويدم. در كنار خيابان ايستاده بودم وداشتم مثل بيد از سرما ميلرزيدم. شدت باران اصلا شباهتي به باران هاي پايزي نداشت. به التماس افتاده بودم تا تاكسي اي برام بايسته اما همه ي اونها پر بودند. حتي اتوبوس هم جايي براي نشستن نداشت. ديگر خيال تاكسي رو از ذهنم پاك كردم. خيلي سردم بود و در حالي كه حسابي خيس شده بودم داشتم مسيري كه به سمت بيمارستان ميرفت رو پياده طي ميكردم. به مريم قول داده بودم كه به ملاقات مادرش برم بنابراين بايد حتما ميرفتم ....از طرفي بيمارستان كمي نسبت به خانه مان به دانشگاه نزديك تر بود و شايد ميتونستم چتري از مريم قرض بگيرم.
از شدت سرما دستانم منجمد شده بود. نميدونم چرا هوا يكدفعه سرد شده بود!از سرما در حال خودم نبودم كه صداي بوق ماشيني من رو متوجه ي خودش كرد. به سمت ماشين برگشتم. ماشين شادمهر بود. در اون موقعيت چاره اي جز سوار شدن نداشتم. در ماشين رو باز كردم و با ترديد گفتم: من خيس هستم آ..
شادمهر – عجله كن...سرما ميخوري
تشكر كردم وسريع سوار ماشينش شدم. داشتم دست هام رو براي گرم شدن به هم مي ماليدم.
- واي گرماي اينجا عاليه...
و همانطور داشتم دستام رو به هم ميماليدم.
شادمهر- خيس خالي اي!!! چرا چيزي نپوشيدي رو مانتوت؟ چرا چتر نداري؟
- آخه هوا يه دفعه سرد شد...چترمم جا گذاشتم...درضمن مگه نشنديد كه سهراب چي ميگه؟...زير باران بايد رفت....چترها را بايد بست
شادمهر – پس شاعرهم هستي؟
- شعرهاي سهراب رو دوست دارم
شادمهر لبخندي زد و نگاهي به من كه در حال لرزيدن بودم انداخت در همان حال دستش رو به سمت صندلي عقب برد و ژاكتش رو به من داد.
شادمهر – سرده ، بپوشش
- نه نميخواد...
شادمهر – گفتم بپوش
- آخه...
با ترديد ژاكت رو گرفتم و پوشيدم . خيلي گرم بود و تا حدودي از لرزيدنم جلوگيري كرد.
- ممنون...
شادمهر – كم كم بال هام دارن در ميان نه؟
- بال؟!
شادمهر – آره ديگه......شدم فرشته ي نجاتت!!
خنده اي آرام كردم و آنقدر بيحال بودم كه نتونستم جوابش رو بدم. گرماي بخاري ماشين شديدا داشت من رو به خواب دعوت ميكرد. اما من نميتونستم در ماشين شادمهر بخوابم! براي اينكه از خوابيدنم جلوگيري كنم سعي كردم با او صحبت كنم.
- راستي من بيمارستان ميرم.
شادمهر – براي چي؟!
- ملاقات مادر دوستم.....بستري هست
شادمهر – اميدوارم زودتر بهبود پيدا كنن....كدوم بيمارستان؟
آدرس بیمارستان رو بهش دادم.
شادمهر – باشه ، سر راهه
- بازم ممنون
شادمهر- من عادت كردم
با اينكه طعنه ی شادمهر رو به خاطر تلافي حرف اون روزم فهميدم، حرفي نزدم. چون خيلي بيحال بودم و حوصله ي بحث كردن با اون رو نداشتم . گرماي بخاري مقاومتم رو داشت كمتر ميكرد تا اينكه چشمانم بسته شد و نفهميدم كه كي خوابم برد.
- ترانه؟
با شنيدن اسمم چشمانم رو باز كردم . در حالي كه چشمانم هنوز نيمه باز بود داشتم با تعجب به اطراف نگاه ميكردم. نگاهم به شادمهر افتاد كه در كنارم در ماشين نشسته بود. اما ماشين در حال حركت نبود!
شادمهر- خواب بودي ، نميخواستم بيدارت كنم...اما الان يه ساعتي شده...ترسيدم ديرت بشه
درحالي كه هنوز داشتم چشمام رو باز و بسته ميكردم با تعجب نگاهي به فضاي بيرون ازماشين انداختم. يكدفعه يادم اومد كه داشتم به بيمارستان ميرفتم كه در ماشين شادمهرخوابم برد. با وحشت سريع خودم رو جمع و جور كردم. ايندفعه ديگه چشمام كاملا باز بود و مكان و زمان رو تشخيص داده بودم.
شادمهر – چيه؟!....الان يه نيم ساعتي هست جلوي بيمارستان هستيم.
- چرا بيدارم نكردين؟
شادمهر- آخه...
- واي بايد سريع برم...
به ساعتم نگاهي انداختم و بعد به شادمهر نگاه كردم و سريع از او تشكري كردم و از ماشين پياده شدم. به سمت در بيمارستان رفتم و پيش از ورود صداي شادمهر رو شنيدم. به سمتش برگشتم: بله؟
شادمهر – ميخوايد من منتظر بمونم ؟...بارون هنوز بند نيومده!
- نه ممنون...شما بريد...تا الان هم خيلي مزاحم شدم.
و سريع وارد بيمارستان شدم. از پرستار شماره ي اتاق مادر مريم رو پرسيدم. اتاق رو پيدا كردم و وارد شدم. مريم در كنار تخت مادرش خوابش برده بود و مادرش هم چشماش بسته بود كه با شنيدن صداي در چشم هايش باز شد.
- سلام عزيزم ...مريم پاشو ترانه اومده
مريم با ديدن من از جاش بلند شد و به طرفم اومد.
مريم – سلام!.....چقدر دير كردي!!
- سلام مريم،سلام نرگس خانم ....خدا بد نده!...الان بهتر هستيد؟!
نرگس خانم – ممنون عزيزم...مرسي كه براي ديدنم اومدي
مريم – حال مامان بهتره....فردا مرخصه. فقط ميخواست منو بترسونه...تو چرا اينقدر خيسي؟...تا اينجا پياده اومدي؟
به سر تا پام نگاهي انداختم كه ناگهان چشمم به ژاكت شادمهر افتاد. يادم رفت كه ژاكتش رو پس بدم.
اگر مريم خيسي اي كه موقع سوار شدن به ماشين شادمهر داشتم رو ميديد چي ميگفت؟!
- نه بابا با يكي از دوستام اومدم
مريم چشماش گرد شد و با تعجب گفت: كدوم دوستت كه من نميشناسم؟
اي بابا حالا بيا جواب مريم رو بده ،اونم جلوي مادرش چي بگم آخه؟!!...ياد كمپود هايي كه براي نرگس خانم از خانه آورده بودم افتادم واز كيفم بيرونشون آوردم.
- بفرماييد نرگس خانم،اينقدر بارون شديد بود نتونستم چيز خوبي بگيرم
مريم كمپود ها رو از دستم گرفت و روي ميز كنار تخت مادرش گذاشت.
نرگس خانم – چرا زحمت كشيدي دخترم،لازم نبود...
- خواهش ميكنم
مريم – خب داشتي ميگفتي با كدوم دوستت اومدي؟
دراون لحظه دوست داشتم مريم رو از پنجره اي كه درست مقابلش ايستاده بود پايين پرت كنم . اصلا نميدونه چه حرفايي رو كي بايد بزنه! به يه چيزي هم گير بده ول نميكنه! لبخند تصنعي اي براي مريم زدم و گفتم: اي بابا شادي رو ميگم...تو نميشناسيش ، تازه باهاش آشنا شدم،داشت ميرفت خونه ...چون بارون بود منم رسوند.
عجب دروغ شاخ داري به مريم گفته بودم. شادي ديگه كدوم ديوونه اي بود؟! براي اينكه كاري كنم كه ديگه صداي مريم در نياد سريع شروع به صحبت كردن با نرگس خانم كردم. تقريبا يك ساعتي ميشد كه اونجا بودم و ديگه زمان براي ملاقات كننده تموم شده بود.
- خب مريم من ديگه ميرم.
به سمت نرگس خانم برگشتم و گفتم: اميدوارم كه خیلی زود خوب بشید.
خداحافظي كردم و داشتم به سمت در ميرفتم كه صداي نرگس خانم رو شنيدم.
- مريم جان تو هم با ترانه برو ديگه
مريم – نه من امشب پيشت ميمونم.
نرگس خانم - برو عزيزم، ديگه بيشتر از اين نبايد سر كلاسات غيبت كني
مريم – حالا فردا رو هم نرم كه چيزي نميشه
نرگس خانم – گفتم برو...
خلاصه اينقدر با مريم صحبت كرد كه راضي به رفتن شد. از نرگس خانم خداحافظي كرديم و از اتاق خارج شديم. جلوي در ساختمان بيمارستان كه رسيديم به مريم گفتم: بارون خيلي شديده....خيال بند اومدن هم نداره...بيا زنگ بزنيم ماشين بياد
مريم – فكر نكنم...جايي ماشين داشته باشه!
حدس مريم درست از آب دراومد. هيچ جا ماشين نداشت. مريم چتر داشت....بنابراين تصميم گرفتيم كه زير اون چتر،كنار خيابون منتظر تاكسي بمونيم.
- محاله تاكسي گير بياد....بيا پياده بريم ديگه
مريم – آخه راهمون خيلي دوره!!
- داريم خيس ميشيم!
مريم – در هر دو صورت همين اتفاق برامون ميفته
- دختره ي لجباز
همون موقع كه به سمت مريم برگشته بودم. چرخ هاي يك ماشين در كنار پايم ترمز كردند. به سمت ماشين برگشتم كه ديدم شادمهر هست. با چشماني متعجب داشتم به او نگاه ميكردم. شيشه ي ماشين رو پايين آورد و گفت: خانم ها قصد سوار شدن ندارن؟!
مريم با تعجب گفت: شما اينجا چيكار ميكنيد؟
شادمهر – اول سوار شيد
مريم ضربه اي با دست به من زد و من رو به سمت ماشين كشيد.هر دو در صندلي عقب نشستيم.
مريم – ببخشيد ما كمي خيس هستيم
شادمهر – اشكالي نداره،خشك ميشه...
مريم – نگفتيد اينجا چيكار ميكردين؟
يكدفعه يادم اومد كه به مريم گفتم دوستم شادي من رو رسونده بود. نكنه الان به شادمهر بگه. پاي مريم رو لگد زدم و سريع گفتم: حتما داشتن از اين طرف رد ميشدن كه ما رو ديدن
شادمهر با تعجب گفت: من منتظر شما موندم. ميدونستم اينطوري ميشه!
لبم رو گاز گرفتم. بالاخره زهرش رو ريخت. الان مريم چه فكري ميكنه! با ترس به مريم نگاه كردم ديدم كه داشت من رو با حرص نگاه ميكرد. آروم زير گوشم گفت: شادي خانم ايشون بودن نه؟
- نميخواستم جلوي مادرت بگم كه....
مريم – بله ، ميدونم
و فهميدم كه رگ سر به سر گذاشتنش به جوش اومده بود. فقط دلم ميخواست يك كاري كنم تا مريم ساكت بشه اما اين امكان پذير نبود.
مريم – به به ، شادي خانم ....خوشبختم از آشنايي باهاتون
- مريم!
شادمهر – بله؟!
مريم – هيچي ، ترانه گفته بود كه يه نفر به اسم شادي رسوندتش....من تعجبم از اين بود كه شادي اي تو دانشگاه نميشناختم!
- مريم خواهش ميكنم!
مريم – اي بابا نميذاري با شادي جون آشنا بشم؟!
از آيينه نگاه متعجب شادمهر رو به خودم ديدم. در همين حال يكدفعه صداي خنده ي شادمهر بلند شد و گفت: شادي؟!....خدا به داد برسه...
و از آينه نگاه شيطاني ای به من كرد. نگاهم رو از او گرفتم و با دستم محكم به مريم زدم.
- چي ميگي آخه تو؟....نه فقط چون مادر مريم اونجا بود....عجب غلطي كردم آ....حالا هرچي
مريم – حالا چرا هل كردي؟
- ميشه خفه شي؟
شادمهر – اشكال نداره ....فقط تو دانشگاه من رو شادي صدا نكنيد
مريم - بزاريد يه ذره بخنديم ديگه...حالا چي ميشه شادي صدا كنيم؟
شادي – باشه پس ...يه اسم مردانه هم بايد براي ترانه خانم پيدا كنيم....اين ناعادلانه هست!
مريم – بزار يه ذره فكر كنم....آهان تغرل چطوره ؟
- اي بابا ....مريم كاري نكن از ماشين پرتت كنم بيرون آ؟
مريم – چيه با شادي جون جايي ميخواي بري؟
- مثل اينكه آدم نميشي، آقاي خسروي لطفا نگه داريد....من پياده ميشم
شادمهر – همون شادي بهتره....ميرسونم...داريم شوخي ميكنيم ديگه!..
- گفتم نگه داريد
مريم – مثلا اگه شادي جون ماشينو نگه نداره چيكار ميكني؟!
- آقاي خسروي؟!
شادمهر بدون توجه به اينكه صداش كردم داشت رانندگي ميكرد. با عصبانيت داد زدم.
- با شما ام!!!!
به من نگاهي كرد و گفت : منو صدا كرديد؟
- پس با كي بودم؟!
شادمهر – من شادي اي نشنيدم!!
- ببنيد با هر دوتون هستم.....بس كنيد ديگه!....آقا من بگم غلط كردم راضي ميشيد؟!
مريم – من كه نه!
نگاه خشمگيني به مريم انداختم كه فكر كنم با اون نگاه متوجه شد كه تا چه حد عصباني هستم. چنان با شادمهر حرف ميزد كه انگار مدت هاست همديگر رو ميشناسن. مريم اصولا دختر جوشي اي هست برعكس من .
شادمهر – اين چه حرفيه!!! ولي شما من رو شادي معرفي كرديد ...اين وسط من بايد عصباني باشم!...اينطور فكر نميكنيد؟!
- باشه.....پس چون من مقصرم به خاطر تنبيه همين جا پياده ميشم.
مريم – ديوونه بارون خيلي شديده!
- آقاي خسروي گفتم نگه داريد
شادمهر – لطفا كوتاه بيا....اون حرف ها فراموش شد...من و مريم خانم قول ميديم كه ديگه هيچي نگيم.
- نگه داريد
شادمهر – ترانه خانم؟.....خواهشا كوتاه بيايد
خيلي اعصابم به هم ريخته بود. بعد از دانشگاه تمام مدت با باران و راه رفتن و منتظر ماندن و بحث كردن و خيلي چيز هاي ديگه حسابی خسته شده بودم. دوست داشتم از دست همه فرار كنم. ريزش باران اصلا برام مهم نبود. با عصبانيت داد زدم و گفتم: نگه ميداري يا خودمو پرت كنم؟!
در اين لحظه با داد من شادمهر ترمز شديدي كرد و به سمت من برگشت. مريم خشكش زده بود. بدون توجه به اون دو نفر سريع از ماشين پياده شدم. تا ميتونستم دويدم . ميخواستم خيلي زود از اون ماشين دور بشم. ديگه به خيسي باران عادت كرده بودم. به پشت سرم نگاه كردم. كسي دنبالم نبود.
حداقل انتظار داشتم كه مريم با اخلاق من به خوبي آشنا باشه. از اينكه ديگران من رو مورد تمسخر خودشون قرار بدن متنفرم.من حتي به خاطر همين موضوع دست به خود كشي زده بودم اما انگار همه فراموش كرده بودن. هيچكس هيچوقت به وضعيت روحي من فكر نميكنه. در اون لحظه از همه بدم مي اومد. در خيابون ها سرگردان شده بودم. كمي به اطراف نگاه كردم و فهميدم كه تقريبا در كدام ناحيه ي شهر قرار دارم. تمام جزوه هام كه در كوله ام بود خيس شده بود. به خاطر نحسي اين روز زير لب به خودم فحش ميدادم و اشك ميريختم.
با چشم هايي پف كرده و جسمي بيحال روي صندلي ايستگاه اتوبوس نشسته بوم. اصلا قدرت ايستادن در كنار خيابان و منتظر تاكسي بودن رو نداشتم. حداقل كمي از خيس شدن نجات پيدا كرده بودم. روي صندلي بيحال افتاده بودم و در افكارم غرق بودم كه بوق ماشيني توجه ام رو جلب كرد. سرم رو بالا آوردم و به ماشين نگاهي انداختم. ترس برم داشت. هيچكس در آن اطراف نبود و من تنها در ايستگاه بودم.
- خانمي بيا سوار شو...ميرسونيمت
پسري كه در كنار راننده نشسته بود ادامه داد
- آره جيگر...بيا ديگه...سرما ميخوري آ!
به آنها نگاه نميكردم. سعي كردم بر خود مسلط باشم. فقط ميدونستم كه در زير لب داشتم دعا ميكردم كه دست از سرم بردارن. باز به اطراف نگاهي انداختم ،اون وقت شب هيچكس در اون اطراف نبود. باطري گوشيم هم تموم شده بود. دلم ميخواست به حال خودم در اون وضعيت زار زار گريه كنم.
- بيا ديگه...چرا استخاره ميكني ؟!
از جام بلند شدم و از ايستگاه بيرون رفتم . به سرعت شروع به راه رفتن و دور شدن از اونها كردم. ضربان شديد قلبم رو احساس ميكردم. مثل اينكه خيال نداشتند دست بردار بشن. سرعتم رو زیاد کردم. ماشين اونها كنارم به آهستگي حركت ميكرد.
- اي بابا ....بيا ديگه خوشگله...ميخواي كمكت كنم سوار شي؟
- برو گمشو
وشروع به دويدن كردم. صداي دويدن پاي كسي رو در پشتم شنيدم. پسري كه در كنار راننده بود از ماشين پياده شده بود و داشت دنبالم ميدويد. ماشينشون هم هنوز داشت كنار خيابان دنبالم ميكرد. آن پسر به من رسيد و دستم رو محكم گرفت.
- ولم كن عوضي
لبخند زننده اي زد و گفت: وجدانم قبول نميكنه يه دختر اينموقع تو خيابونا تنها باشه
- مرده شور وجدانتو ببرم
و در حالي كه داشت به زور من رو به سمت ماشين ميكشيد به زور ميخواستم دستم رو از دستانش رها كنم.همينطور داشت من رو به سمت ماشين ميكشيد. داد و فرياد ميزدم اما كسي اونجا نبود تا صدام رو بشنوه.حتي ماشين هم به ندرت عبور ميكرد.
يكدفعه صداي آشنايي من رو متوجه ي خودش كرد.
- چه غلطي داري ميكني عوضي؟
با چشمان اشك آلود به سمت صدا برگشتم و شادمهر رو ديدم كه با سرعت به سمت ما داشت ميومد . سريع خودش رو رساند و مشتي رو نثار آن پسره ي عوضي كرد. هنوز دستم رو محكم گرفته بود.
- ولم كن
و داشتم به زور دستم رو از او جدا ميكردم. شادمهر به طرفم اومد و من رو از اون عوضي جدا كرد. دستم رو گرفت و من رو از او دور كرد.
شادمهر – سريع برو سوار ماشين شو
در همين موقع آن پسر به سمت شادمهر حمله كرد و مشتي به شكمش زد. من از ترس خفه شده بودم. صدام در نمي اومد. فقط داشتم گريه ميكردم. راننده ي آن ماشين هم پياده شد و به سمت شادمهر و رفيقش رفت. حالا هر دو شروع به زدن شادمهر كردن. احساس كردم كه نزديك هست غش كنم. به سمت خيابون دويدم تا اگه ماشيني عبور كرد جلوش رو بگيرم. وقتي كنار خيابون رسيدم چراغ هاي يك ماشين رو از دور ديدم. به سمتش دويدم و با اشك و فرياد خودم رو جلوش انداختم. راننده سريع ترمز كرد. دو مرد بودند. روي ماشين افتاده بودم.آن دو نفر سريع از ماشين پياده شدن.
- آقا تروخدا بريد به اون كمك كنيد......دارن ميكشنش....تروخدا....
از شدت گريه نميتوانستم نفس بكشم. آن دو مرد سريع به سمت محل درگيري رفتند. من هم در كنار ماشين اونها افتاده بودم. آنها سريع به كمك شادمهر رفتند و اون رو از زير دست و پاي آن دو عوضي نجات دادن.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:08 ب.ظ
 
ارسال: #18
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
- بيا اينو بخور...الان از حال ميري!
چشمان خسته و اشك آلودم رو از پنجره ي ماشين به آن دو چشم طوسي كه يكي از آن ها كبود شده بود دوختم. یک لیوان چای داغ به سمت من گرفته بود. از خجالت سريع سرم رو پايين آوردم و گفتم:من چيزي نميخوام...ممنون
از كنار پنجره عبور كرد و به طرف ديگر ماشين رفت. داخل ماشين نشست و گفت:حالت خوبه؟....لطفا اينو بخور...رنگت خيلي پريده...عين روح شدي!
به سمتش برگشتم و به ناچار لیوان رو از او گرفتم و گفتم: من خوبم
شادمهر- ميخواي بريم دكتر؟
- تنها جايي كه ميخوام برم خونه هست
شادمهر- به خانوادت اطلاع دادي كجايي؟!
- راستش باتري گوشيم تموم شده...خاموشه
شادمهر با تعجب گفت: خب اونا كه دق كردن!...مريم خانم گفت وقتي پيدات كردم بهش اطلاع بدم. خيلي نگران شده بود كه هنوز خونه نرسيده بودي!منم همه جا دنبالت گشتم....تا اينكه ....
- من واقعا شانس آوردم...اگه پيدام نكرده بوديد...معلوم نبود چه بلايي سرم ميومد
شادمهر – خب ديگه تموم شد...بهش فكر نكن...لطفا ديگه گريه هم نكن
و دستمالي بهم داد. شادمهر با مريم تماس گرفت و گفت كه به خانواده ام هم خبر بده كه حالم خوب هست. سكوت سنگيني در ماشين وجود داشت. شادمهر در حال رانندگي بود. از آن درگيري صدمه ي زيادي نديده بود. فقط كمي پاي چشمش كبود شده بود و دست و پايش زخمي شده بودند. وقتي من رو كنار ماشين آن دو مرد كه به كمكش اومده بودند پيدا كرد لبخندي به من زد و گفت: گريه نكن خانم كوچولو....مگه نميدونستي فرشته ي نجاتت هميشه پيشته؟!
ديگر خودم هم باورم شده بود كه او فرشته ي نجاتم هست. بيش از چندين بار من رو نجات داده بود و من حسابي به او مديون بودم. آن روز اونقدر گريه كرده بودم كه فكر ميكردم ديگه اشكي برام باقي نمونده. با صداي شادمهر سكوت بينمون شكست.
شادمهر – شما معمولا اينقدر زود از كوره در ميري؟
- من زود از كوره در نميرم، وقتي بقيه سر به سرم ميذارن....سيستمم قاطي ميكنه
شادمهر – اونروز هم همينطوري شده بود؟!
- كدوم روز؟!
شادمهر – همون روزي كه با من تصادف كردي؟
- آره!
شادمهر – خب اين اخلاقت ميتونه تا حدودي خطري باشه!
از شرم جوابی ندادم. شادمهر ادامه داد: ببين تو اگه به خاطر هر موضوعي فوري فرار كني كه هيچكي نميتونه باهات بسازه!
- اين اتفاق براي من كم پيش مياد!
شادمهر – منظورم اينه كه سعي كن...از اين به بعد بيشتر رو اعصابت مسلط باشي
- سعي ميكنم
شادمهر من رو تا دم در خونه رسوند. از او تشكر كردم و داشتم پياده ميشدم كه صدام كرد.
- بله؟
شادمهر – مواظب خودت باش...فردا دانشگاه نیای بهتره
لبخندی زدم. نمیدونستم که چجوری ازش بابت کمک هاش تشکر کنم بنابراین حرفی نزدم و خداحافظی کردم.
وارد خونه كه شدم ،مادرم با چهره اي كه نگراني در آن داد ميزد به طرفم اومد و مرا در آغوش گرفت. پدرم هم پشت سرش ايستاده بود. اتفاق هايي كه برام افتاد رو تعريف كردم که باعث به وجود اومدن بحثی شد که من ازش متنفر بودم.
- با رانندگي كردن چقدر مگه امنيتم بيشتر ميشه؟!
پدرم – موضوع فقط امنيت نيست! توي يه هميچين روزهايي كه ماشين گيرت نمياد رانندگي واقعا به دردت ميخوره....مطمئنا تو امنيت هم خيلي تاثير داره!
- باشه بابا....در موردش فكر ميكنم،من خيلي خسته هستم
بعد از گفتن شب بخير به اتاقم رفتم. چراغ رو روشن نكردم. كيفم رو روي تختم انداختم. مقابل آيينه ايستادم. براي اينكه خودم رو ببينم چراغ خواب رو روشن كردم. قيا فه ام خيلي خنده دار شده بود. تار موي هاي خيسم روي صورتم ريخته بودن و رنگ صورتم تا حدودي پريده بود. تمام جانم خيس شده بود. انگار كه يك حمام حسابي گرفته بودم. برای یه لحظه چشمم به ژاكتي كه تنم بود افتاد. ژاكت شادمهر بود!...يك ژاكت كاموايي به رنگ طوسي كه كمي برايم بزرگ بود. ژاكت خوش فرمي بود و حتما تن شادمهر با چشمانش همخواني خوبي داشت. با تصور او دراين ژاكت ضربان قلبم شديد شد. خودم هم متعجب شده بودم. از جلوی آيينه كنار رفتم و روي تخت نشستم. ديگه خيسي برام مهم نبود. در افكار خود غرق شده بودم. چهره ي شادمهر هر لحظه در مقابل چشمانم ظاهر ميشد. صداي قلبم رو به خوبي ميشنيدم. يعني ممكنه كه من...
با فكر كردن به شادمهر لرزه بر بدنم افتاد. به ياد اولين روز برخوردمون افتادم. همه چيز با يك تصادف شروع شد. اما اون تصادف به خاطر كس ديگه ای بود! چطور ممكنه كه من عاشق شادمهر شده باشم! من كسي بودم كه ديگه عشق رو باور نميكردم. من كسي بودم كه عادت رو با عشق اشتباه گرفته بودم! من كسي بودم كه فكر ميكردم عشقي براي من دیگه وجود نداره. اما حالا...فكر ميكنم كه عاشق شدم!!
اميدوارم اين حس يك دروغ باشه. با اين فكر به حمام رفتم. بعد از بیرون اومدن از حمام حس كردم كه سرما دارم ميخورم چون گلوم كمي درد ميكرد. خيلي خسته بودم و بعد از پوشيدن لباس خواب سريع خودم رو درتخت جا دادم و فكر ميكنم هنوز سرم به بالش نرسيده بود كه خوابم برد.
فردا صبح كه بيدار شدم به خوبي علايم سرما خوردگي رو در خودم احساس كردم. مادرم هم متوجه ي حال بدم شد و گفت كه بهتره امروز دانشگاه نرم. خيلي خوش حال شدم كه مادرم اين پيشنهاد رو داد. در تختم دراز كشيده بودم و از سردرد شديد خوابم نميبرد. صداي تلفنم رو شنيدم و دستم رو به طرفش بردم و بدون توجه به شماره پاسخ دادم.
- بفرماييد
- سلام...
- سلام مريم...خوبي؟
مريم – من بايد اين سوال رو از تو بپرسم!...من الان دانشگاه هستم ترانه...بدون تو اصلا درس رو نميفهمم
- برو بمير بابا....كمتر خود شيريني كن....تو در هر صورت درسو نميفهمي...
مريم – ترانه....واقعا كه!!..ميدونستي با اون كار ديروزت نزديك بود زير سرم برم؟
- حوصله ندارم مريم
مريم – ببخشيد
- براي چي؟!
مريم – ديروز خيلي اذيتت كردم
- تو عذرخواهي هم بلدي؟
مريم – خيلي لوسي ، نميدوني چقدر تمرين كرده بودم!!
- ديوونه، خب من حالم زياد خوب نيست....كاري نداري؟
مريم – از صدات معلومه...چرا اينقدر گرفته؟
- نميدونم....تو چي قكر ميكني؟
مريم – اينكه سرما خوردي
- باهوش شدي جديدا،كاري نداري؟
مريم – زودتر خوب شو وگرنه همه ي درسا رو ميفتم
- برو بابا، خداحافظ
بعد از اينكه گوشيم رو روي ميز كنار تختم گذاشتم، چشمام رو بستم و در خواب عميقي فرو رفتم. وقتي چشمام رو باز كردم همه جا تاريك بود. چراغ خوابم رو روشن كردم و به ساعت نگاهي انداختم. نزديك هفت بود. از جام بلند شدم. همه ي بدنم درد ميكرد. از اتاق خارج شدم و به اطراف نگاهي انداختم. انگار كسي در خانه نبود. به آشپزخانه رفتم تا آب بخورم كه صداي زنگ آيفون رو شنیدم. به طرف آيفون رفتم.
- بله؟
- ترانه تويي؟ميشه لطفا در رو باز كني؟
مسعود بود. اصلا انتظار نداشتم اينموقع به خونه ي ما بياد. كسي هم خونه نبود. سريع به سمت اتاقم رفتم و لباس مناسبي پوشيدم. صداي چند ضربه به در اتاقم رو شنيدم.
- ميتونم بيام داخل؟
- بفرماييد
با باز شدن در مسعود رو در چهارچوب اون ديدم. كمي صورتش رنگ پريده بود و موهاش به هم ريخته روي پيشانيش رخته بود. چشماش خمار و خسته بود. به سمتم اومد و مقابلم ايستاد. در چشمانم خيره شده بود. كمي از او فاصله گرفتم و سرم رو پایین انداختم.
- سلام
مسعود - سلام
- چيزي شده؟
مسعود نزدك تراومد و سينه به سينه ي من قرار گرفت. به آرامي گفت: اومدم فقط يه سوال ازت بپرسم و برم
- داري منو ميترسوني
از من فاصله گرفت و گفت: من كاريت ندارم ترانه!
- خب سوالت رو بپرس
مسعود – من برم؟
- چي؟!
مسعود – فقط كافيه به من بگي نرو
- مسعود ،خواهش ميكنم
مسعود – چي رو خواهش ميكني؟....
- بس كن
مسعود – بهم بگو...
- مسعود!
مسعود – ترانه؟
- براي من هيچ فرقي نداره
مسعود - حرف آخرت همينه؟!
- آره
مسعود در چشمانم خيره شده بود و همونطور نگاه ميكرد. تا اينكه چشم از من برداشت و سريع از اتاق خارج شد. خودم رو روي تخت انداختم. به خاطر بدبختي خود داشتم به آرامي اشک میریختم.
فردا صبح كمي حالم بهتر بود. اما هنوز چشمام خسته و پف كرده و صورتم رنگ پريده بود. بدون توجه به اصرار هاي مادرم براي نرفتن به دانشگاه آماده شدم. كيفم رو برداشتم و از اتاقم خارج شدم. به آشپزخانه رفتم . پدرم پشت ميز نشسته بود و مشغول صبحانه خوردن بود.
- سلام
پدرم – سلام ، بيا صبحونه بخور....ميرسونمت
- ممنون
بعد از خوردن صبحونه به سمت در رفتم تا از خانه خارج بشم كه صداي مادرم مرا متوجه ي خود كرد.
مادرم – ترانه رنگت خيلي پريده،هنوز خوب نشدي...يه امروز رو نرو
- نه مامان ،من خوبم....
و سريع از خانه خارج شدم. دوست نداشتم در خانه بمانم. ميترسيدم كه باز هم مسعود به سراغم بياد. به همراه پدرم به دانشگاه رفتم. جلوي دانشگاه من رو پياده كرد.
پدرم – ترانه ...اگه بازم برگشتنت سخت بود به خودم زنگ بزنم.
- باشه ،ممنون....خداحافظ
و از ماشين فاصله گرفتم و وارد دانشگاه شدم. تقريبا شلوغ بود . مريم رو در حياط دانشگاه پيدا نكردم. وارد ساختمان دانشگاه شدم . به سمت كلاس حركت كردم و وقتي وارد شدم با ديدن مريم و ياسمين خيلي خوشحال شدم. چهره ي ياسمين كمي گرفته بود.
- سلام ياسي....كي برگشتي؟!
روي صندلي كنار اونها نشستم. ياسمن لبخندي به من زد و گفت: همين امروز...ديگه خيلي غيبت كرده بودم. تو چطوري؟ مريم گفت مريض شدي
- آره سرما خورده بودم....
ياسمين – الانم رنگت كمي پريده....امروزم نميومدي
- ديگه گفتم بيام
مريم – وما اينجا كشكي بيش نيستيم
- خوبي تو؟
مريم – تازه ياد من افتادي؟!
- خب ياسي رو خيلي وقته نديدم
مريم – نو كه مياد به بازار كهنه ميشه دل آزار
- بروبابا
ياسمين – چقدر تو لوسي آخه!
كلاس كه تموم شد با بچه ها به سمت سلف رفتيم تا چيزي بخوريم. سه تا چايي گرفتيم و مشغول خوردن شديم.
- تو چرا اينطوري ميخوري؟
مريم – صبحونه نخوردم
ياسمين – خب با قند نخور!!...بيا يه كيك دارم با خودم
مريم – زودتر ميگفتي!!...واقعا كه
- تنهايي برگشتي ياسي؟
ياسمين – مادرم كه اصلا نيومده بود...حالش اصلا خوب نيست
مريم – چقدر ديگه مونده؟
- قضيه چيه؟
مريم – بابا مادر ياسي حامله هست ديگه
- اصلا يادم نبود!
ياسمين – باور ميكنيد هر وقت ميرم خونه....با ديدن مادرم...
- چيه نكنه نقشه ي قتل اون بچه رو كشيدي؟
ياسمين – آخه ترانه...تو اين سن آدم كه بچه نمياره
مريم – جدا بايد با مادرت يه صحبتي داشته باشم....بعد از تو از هر چي بچه سير نشد؟!
ياسمين – بي مزه
- همون كه مادر تو سير شد كافيه
مريم با خشم نگاهي به من كرد و گفت: خود تو چي ميگي پس؟
ياسمين – بس كنيد...بگذريم حالا
مريم – راستي بچه ها يه چيزي ميخواستم بگم....برادرم داره مياد...
- واقعا؟!...براي هميشه؟
ياسمين – درسش تموم شد؟
مريم – آره...خيلي خوشحالم....
- موقع طلاق مادر و پدرت هم اومده بود نه؟
مريم – آره...بهم گفت كه منم باهاش برم...اما قبول نكردم
- غلط كردي ،كجا ميخواستي بري؟
مريم – فعلا كه همينجام...برادرمم كه داره برميگرده
مشغول صحبت بوديم كه يكدفعه متوجه ي يك نفر پشت سرم شدم. به پشتم برگشتم و پسري رو كه قيافه ي ناآشنايي برام داشت ديدم. به نظر ميرسيد كه دانشجوي كارشناسي ارشد باشه. نگاهي به مريم كه باتعجب داشت به او نگاه ميكرد انداخت و سريع چشم ازاو گرفت. سرش رو به سر من نزديك كرد و آرام گفت: ميتونيد چند دقيقه همراه من بيايد؟
باتعجب گفتم: كاري داريد؟!
با حالت معذب گفت: عرضي داشتم...
- هر كاري داريد لطفا همينجا بگيد.
به مريم نگاهي كردم و متوجه ي نگاه خشمگين او به آن پسر شدم.
پسر سرش رو پايين انداخت و آرام گفت: امر من خيره
با عصبانيت بلند و شدم و گفتم: خواهش ميكنم اقا...
با ترس سريع گفت: داريد اشتباه ميكنيد...
مريم از جاش بلند شد و با صداي بلندي گفت: لطفا مزاحم نشيد!!...بچه ها بريم.
ياسمين هم مثل من خيلي از رفتار مريم تعجب كرده بود. مريم سريع راهش رو گرفت و رفت. من و ياسمين هم پشت سرش سريع رفتيم. ياسمين آرام به من گفت: قضيه مربوط به مريم ميشه
- يعني چي؟
ياسمين – فكر كنم ميخواست از مريم خواستگاري كنه....مريم يه چيزايي ميگفت...تو برو ببين پسره چي ميگه...منم برم به مريم برسم.
- آخه برم به پسره چي بگم؟!مگه من مادر پدر مريمم كه ميخواست از من خواستگاريش كنه...
ياسمين – اي بابا نميخواست از تو خواستگاريش كنه كه...برو يه تحقيقي بكن...من ببينم مريم چشه
- چرا كاراي سخت رو به من ميدي؟...من نميتونم....بيخيال..
ياسمين – حداقل اسمشو در بيار ببينم آدم حسابي هست يا نه....
- بعدش چي كار ميخواي بكني؟!
ياسمين – ما بايد تو اين زمان كه خانواده ي مريم از هم پاشيده مثل خانواده براش باشيم
- آخه!....باشه ميرم ببينم چي ميگه
و سريع دوباره به سمت سلف برگشتم و ياسمين هم پيش مريم رفت. وقتي وارد سلف شدم داشتم با دقت اطراف رو نگاه ميكردم اما انگار از پسره خبري نبود. با خودم گفتم حتما مريم ازش خوشش نمياد ديگه..چرا بايد تو كارش دخالت كنم؟! سريع از سلف خارج شدم و به دنبال ياسمين رفتم كه يكدفعه يك نفر جلوي من پريد.
- واي ترسيدم
همون پسره بود كه دنبالش ميگشتم. اعصابم خيلي خورد شده بود. كاش برنميگشتم.
پسر – ببخشيد ترسوندمتون
- چرا يه دفعه اي اومديد جلوي من؟! ..سكته كردم
پسر – شرمنده...دنبال من ميگشتيد؟!
براي اينكه از دستش خلاص بشتم به دروغ گفتم: نه!...راستش...كيفم جا مونده بود
پسر- اما شما كه برديدش؟
- منظورم ....كيف پولم بود
پسر – حالا كه اين فرصت پيش اومده من ميتونم با شما صحبت كنم؟
- ببخشيد ولي..
حرفم رو قطع كرد و سريع گفت: مربوط به خانم شمس ميشه
- من دوست ندارم تو مسائل مربوط به دوستم دخالت كنم...پس با خودش صحبت كنيد.
پسر- صحبت كردم...اما گفت كه قصد ازدواج نداره
- خب؟!
پسر- نميشه شما باهاش صحبت كنيد؟من واقعا از ايشون خوشم اومده....خواهش ميكنم.
- باشه ،ولي من نميتونم به ازدواج مجبورش كنم!
پسر- باشه،همينم براي من اميدوار کننده هست...
به قيافه ي مظلوم اون پسر نگاهي انداختم. معلوم بود كه واقعا از مريم خوشش اومده بود. چهره ي نسبتا جذابي داشت. قدي بلند و اندام لاغري داشت.در هیچ کلاس با ما نبود. حتما مريم رو درسلف ديده و خوشش اومده. داشتم درساختمان به دنبال ياسمين و مريم ميگشتم و حسابی تو فكر بودم که در راهروي طبقه ي دوم پيچيدم و يكدفعه چشمم به شادمهر افتاد كه با دوستش داشت به سمت من مي اومد و در حال حرف زدن بود. من رو نديده بود. سريع به عقب برگشتم و خودم رو پشت ديوار پنهان كردم. خودم هم دليل اين كارم رو نفهميدم. ضربان قلبم به شدت ميزد. خيلي متعجب بودم و صداي قلبم رو آشكارا ميشنيدم. براي اينكه من رو نبينه ، مسيري رو كه اومده بودم برگشتم.داشتم ميرفتم كه با ديدن آقاي پژوهش همونجا ميخكوب شدم. هروقت كه من رو ميديد با حرف هاي الكي من رو ميرنجاند. اصلا حوصله اش رو نداشتم و هميشه از دستش قايم ميشدم. بنابراين براي اينكه من رو نبينه سريع عقب عقب برگشتم كه به خاطر سرعتم با كسي برخورد كردم و سريع به سمت او برگشتم. با ديدن شادمهر كه به او خورده بودم قلبم داشت از جا كنده ميشد. خيلي متعجب شده بود. در حال حرف زدن يكدفعه به من خورده بود. دوستش با تعجب داشت به ما نگاه ميكرد.
- ببخشيد....اصلا حواسم نبود...
شادمهر لبخندي زد و با شيطنت گفت: ديگه كم كم دارم شك ميكنم!
- چي؟!
سريع به پشتم برگشتم . آقاي پژوهش هنوز متوجه ي من نشده بود. با عجله به شادمهر نگاه كردم. او هم متوجه شده بود كه داشتم از پژوهش فرارميكردم. دوستش انگار منتظر شادمهر بود و بسيارعجله داشت.
با عجله گفت: شادمهر بيا بريم داخل ديگه....
شادمهر كه متوجه شده بود من زودتر ميخوام از جلوي چشم پژوهش دور بشم، در حالي كه به دنبال دوستش داشت وارد كلاس ميشد من رو هم به دنبالش كشيد و درهمان حال گفت: كارت دارم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:09 ب.ظ
 
ارسال: #19
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
در رو پشت سرم بست. من با ترس به او نگاهي كردم و گفتم: راستش من كلاس دارم...نميتونم تو كلاس شما بمونم كه!
احساس كردم كه همه صداي ضربان شديد قلبم رو ميشنون. از ترس نميتونستم حرف بزنم. تعدادي دانشجو روي صندلي هاشون نشسته بودند و از ميان آنها چشمم به آن پسري كه چند دقيقه پيش داشتم با او حرف ميزدم افتاد. صداي شادمهر مرا متوجه ي خود كرد.
- چرا رنگت اينقدر پريده؟ بچه ها نميخورنت!!
- من ديگه ميرم...
شادمهر – بهتري؟
- چي؟...آره بهترم ممنون
و يكدفعه ياد ژاكت شادمهر افتادم . كوله ام رو باز كردم و ژاكتش رو پس دادم.
- اون روز يادم رفت پسش بدم....من ديگه ميرم
ديگه طاقت نداشتم كه به شادمهر نگاه كنم. بدون انتظار سريع از كلاس خارج شدم. در حالي كه به سمت كلاسم ميدويدم داشتم به خودم فحش ميدادم كه چرا نمیتونم احساساتم رو کنترل کنم. حتما فهميده كه چه احساسي دارم و همينطور داشتم خودم رو نفرين ميكردم.
اون روز فهميدم كه مريم به خاطر پدر و مادرش حاضر به ازدواج نيست .چون هر كسي مريم رو نميشناخات من ميشناختم. مشكل مريم ادامه تحصيل و از اين چيزها نبود. با مريم خيلي صحبت كردم اما راضي نشد و برادرش رو بهانه ي فرصت كرد. آن پسرازدوستان شادمهر بود بنابراين از او در موردش سوال كردم و او هم خيلي تعريف كرد و از صحبت هاش متوجه شدم كه اسمش كاميار مهدوي هست. با بهانه ي آمدن برادر مريم كمي دلش خوش شده بود.
وقتي از شادمهر درباره اش داشتم ميپرسيدم باز هم رنگم پريده بود و قلبم آرام و قرار نداشت. فقط به خاطر مريم اين كار رو كردم وگرنه حاضر نيستم اصلا اطراف شادمهر آفتابي بشم. هر چند که اگه مریم بفهمه دارم در مورد اون تحقیق میکنم پوست از سرم میکنه.
الان يك هفته اي از آن روز ميگذرد. مريم به من زنگ زد و اطلاع داد كه بچه ي مادر ياسمين مرده به دنيا اومد. خيلي ناراحت شدم. سريع آماده شدم و همراه مريم به بيمارستان رفتم. ياسمين در راهرو مقابل اتاق مادرش ايستاده بود. مريم صدايش كرد و زماني كه به سمت ما برگشت با ديدن چهره اش در جايم خشكم زد. شبيه مرده ها شده بود و انگار ساعت ها گريه كرده بود. اصلا فكرش رو هم نميكردم كه ياسمين همچين حالي داشته باشه. سريع به سمتش رفتم و او رو در آغوشم گرفتم.
- ياسي؟!حالت خوبه؟
مريم در حالي كه در كنار ما ايستاده بود با بهت و تعجب به چهره ي ياسمين خيره شده بود.
ياسمين – همش تقصير من بود...
و بغضش تركيد. با صداي بلند داشت گريه ميكرد. خيلي شكه شده بودم. فكر ميكردم ياسمين تا حدودي خوش حال هم باشه!
- ياسي آروم...پرستارا دارن تذکر میدن...
كمي آرامتر شد و با صدايي خفه داشت گريه ميكرد. به سمت مريم برگشتم ...او هم داشت اشك ميريخت. ياسمين رو روي صندلي نشوندم. در كنارش نشستم و او رو دوباره به آرامش دعوت كردم اما همانطور داشت گريه ميكرد .
- ياسي دلم كباب شد...بسته ديگه
ياسمين – خيلي ظلمه ترانه...همش تقصير من بود....بچه كمي زودتر از روز كه مشخص شده بود به دنيا اومد...اونم مرده....همش تقصير منه...از بس نفرينش...
نذاشتم حرفش را تمام كند و سريع گفتم: آروم....ديگه هيچي نگو...چون داري چرت و پرت ميگي!...كي گفته تقصير تو هست آخه؟!...فكر الكي نكن
مريم – ياسي جون...ترانه راست ميگه..تو ديگه نبايد اينجا بموني..بيا بريم خونه
كمي بعد برادر ياسمين همراه با خانمش هم رسيدند و ما به زور ياسمين رو از بيمارستان بيرون آورديم. روز خيلي بدي بود و تا شب چهره ي غم زده ي ياسمين از جلوي چشمانم كنار نميرفت. در اتاقم روي تخت نشسته بودم كه صداي در من رو متوجه ي خودش كرد . مادرم وارد اتاق شد و در كنارم نشست. كمي ازحال ياسمين پرسيد. بعد از كمي صحبت گفت: راستي ميخواستم يه چيزي بگم...راستش قراره چون مسعود ميخواد بره خارج همه خانوادگي مسافرت بريم.
- كجا؟!
مادرم – شايد شمال
- همچين گفتي مسافرت ..گفتم اروپايي...جايي ميخوايم بريم
مادرم – مياي ديگه؟
- نه!
مادرم – دختره ي لوس!...مگه ميشه نياي؟
- شما كه ميدونيد...امتحاناتم نزديكه!...ميخوام درس بخونم.
مادرم – محبوبه اينا هم امتحاناشون نزديكه...ولي ميخوان بيان!
- من اصلا حوصله ي مسافرت ندارم. آخه يه روزه هم كه نميريد!
مادرم – هميشه ي خدا ساز مخالف ميرني!...پس منم نميرم
- مامان اذيت نكن ديگه!
مادرم – چيه ....تنها ميخواي خونه بموني؟
- ميرم پيش مريم
مادرم – پدرت نميذاره...آخه همه داريم ميريم...حتي گندم با شوهرش هم ميان!
- بعد اونوقت چند تا ماشين ميشه؟!
مادرم – تقريبا اگه جابه جا بشيم و گندم اينا هم ماشين نيارن ...4 تا ماشين ميشيم
- چقدر كم!
مادرم – مياي پس؟...خوش ميگذره
- نه
مادرم – ترانه؟!
- اصرار نكن مامان....وسط دانشگاه اصلا حوصله ي مسافرت ندارم...
در اون روزها بحث من با خانواده ام فقط شده بود مسافرت به شمال. پدرم اصراري نداشت اما مادرم دست بردار نبود. حتي محبوبه و ديگر اعضاي خانواده هم براي راضي كردن من تمام تلاششون رو ميكردن اما من اصلا راضي نميشدم.
محبوبه – چرا؟
- بهت گفتم كه!...هم دانشگاه و هم حس
محبوبه – حس؟!....حالا اونم ميذاريم تو صندق عقب...كسي نميفهمه...تو فقط بيا
با تعجب به او گفتم: كي رو ميذاريم صندوق عقب؟!
محبوبه- هموني كه بدون اون جايي نميري.
- كي؟...چه ربطي داشت؟!
محبوبه – احساساتتو ميگم ديگه!...اگه مسعود نيست پس...
- چي ميگي تو؟!...منظورم اين بود كه حسش نيست
محبوبه – برو بمير تو هم با اين حست
ابروهام رو برايش بالا دادم و با تهديد گفتم: پدرام چطوره؟
يكدفعه رنگ از صورت محبوبه پريد و كمي خودش رو جا به جا كرد. پس حدسم درست بود. يك خبرايي هست!
- چرا رنگت پريد؟!...حال پسرخالمو پرسيدم ديگه!
محبوبه – من از كجا بدونم كه حال اون چطوره؟!
- يعني تو نميدوني؟
محبوبه – داري منو به شك ميندازي آ!
دلم ميخواست كمي سر به سرش بذارم بنابراين چشمام رو براي تاييد باز و بسته كردم و گفتم: نگران نباش...من همه چيزو ميدونم
ابروهاي محبوبه از تعجب بالا رفته بود. با ترس گفت: چي ميگي؟!...چي رو ميدوني؟!
- راستش پدرام همه چيز رو به من گفت
محبوبه – ديوونه شدي؟!...چي بهت گفت؟!...بگو ما هم با خبر بشيم قضيه چيه!!
جوابي ندادم و لبخند معناداري برايش زدم. باتعجب به من نگاه كرد و يكي از ابروهايش را بالا داد و گفت: برو بمير بابا
خيلي خوب تونستم بحث اصلي اي رو كه محبوبه به خاطرش به خانه مان اومده بود عوض كنم. اون شب حسابي سربه سر محبوبه گذاشتم و در پايان باز هيچكس نتونست نظرمن رو نسبت به مسافرت عوض كنه.
سر كلاس نشسته بودم و حواسم اصلا به استاد و حرف هايي كه ميزد نبود ... حواسم به آهنگي بود كه داشتم از هنزفري گوش ميدادم. اين ديگر عادت من شده بود كه سر كلاس هايي كه اصلا حوصله شون رو نداشتم آهنگ گوش بدهم . اين هم يكي از مزاياي دختر بودن بود. با وجود مقنعه هيچكس متوجه نميشد. با تكاني كه مريم به من زد يكدفعه به طرفش برگشتم. صداي آهنگ رو كم كردم و با عصبانيت به مريم گفتم: چته؟!
مريم – حال ميكني آ!...حوصلم سررفت...
- خب زیرشو کم کن كه سر نره!
ياسمين – ساكت باشيد!....همينطوري هم صداي استاد رو نميشنوم...ترانه خدا بگم چيكارت نكنه...تو كه ميدونستي سر كلاس ادبيات تعداد زياد هست!...چرا ما رو به زور اين ته نشوندي؟!
- شما دو تا چقدرغرميزنيد؟!....ميخواستيد به حرفم گوش نكنيد!
مريم – الحق كه خيلي پررويي!
ياسمين – آخر اين درس رو از دست تو ميفتيم!
- آخه ما كه هميشه جلو مينشستيم!...همين يه روز گفتم آخر بشينيم آ!!
مريم – راست ميگه ياسي...ادبيات كه افتادن نداره!....جديدا خيلي درسخون شدي!
ياسمين – آروم حرف بزن!...الان استاد ما رو ميندازه بيرون!
- صدامون نميرسه بهش!!!...چي فكر كردي؟...به اندازه ي كافي كلاس شلوغ هست.
ياسمين – راستش با درس خوندن كمي خواهرم رو فراموش ميكنم
من و مريم يكدفعه ساكت شديم و به ياسمين خيره شده بوديم. الان مدتي هست كه از مرگ خواهرش گذشته بود و كم كم فراموش كرده بوديم. با اين حرف ياسمين قلبم آتش گرفت. آهي كشيدم و به ياسمين گفتم: گذشته ها ديگه تموم شده!....زندگي ادامه داره ياسي جون....ديگه بايد فراموشش كني.
مريم – راست ميگه ترانه....اصلا بشين همون درستو بخون...من ديگه چيزي نميگم.
ياسمين لبخندي زد و ساكت شد. مريم آرام در گوشم گفت: يكي از اون گوشي هاي هنزفري رو بده به من...خسته شدم...در هر صورت متوجه ي حرف هاي استاد نميشم!
- چي ؟!...ولي خيلي ضايع ميشه!...خودت نياوردي؟
مريم – نياوردم كه دارم ميگم.
- تازه رفته بودم تو حس...بيا بگير تو گوش كن...من ديگه نميخوام.
گوشي ها رو از گوشم درآوردم وبه مريم دادم. مريم هم بدون معطلي قبول كرد. انگار منتظر بود.
صداي استاد خيلي سخت به گوش ميرسيد. از بيكاري آدامسم رو به سرعت ميجويدم و سرم رو تكان ميدادم. به اطراف نگاهي انداختم و يكدفعه چشمانم روي شادمهر ثابت موند. دو رديف جلوتر از ما نشسته بود. داشت به آرامي با دوستش صحبت ميكرد. اوهم به حرف هاي استاد توجه اي نداشت. دوباره تپش سريع قلبم رو احساس كردم. تمام بدنم داغ كرده بود. در آن شلوغي اصلا نديده بودمش و يكدفعه چشمم به او افتاد. فكر نميكردم كه اينقدر نزديك به ما نشسته باشه!....اصلا متوجه اش نشده بودم!...همانطور از پشت به او خيره شده بودم که با تكان مريم به خودم اومدم. به طرفش برگشتم و با حرص گفتم: ايندفعه چيه؟
مريم – استاد داره صدات ميكنه.
استاد – خانم شكيبا دقيقا كجا نشسته؟!
رنگ ازصورتم پريد. از ترس صدام در نيومد. حتما ميخواست سوال درسي از من بپرسه. داشتم سكته ميكردم كه مريم دوباره ضربه اي به من زد و گفت: بلند شو ديگه!
با ترس بلند شدم و دستم رو آرام بالا بردم.
- من اينجام استاد...
همه ي نگاه ها به سمت من برگشت. به اطراف نگاهي انداختم و چشمانم دوباره به آن دو چشم طوسي برخورد. سريع از او چشم برداشتم و به استاد نگاه كردم.
استاد – خانم شكيبا...شما هميشه جلو مينشستيد؟!..امروز احساس كردم كه اصلا در كلاس نيستيد.
جوابي ندادم و سنگيني نگاه همه رو روي خودم حس كردم. ميخواستم براي يك لحظه خجالت رو كنار بذارم و با پررويي به استاد بگم : ازبس از همون جلسه ي اول گير دادي به من نميخواستم امروز ريختتو ببينم.
به خاطر دارم كه در يك جلسه چنان بحثي سر يك آرايه با استاد راه انداختم كه ديگر كاملا من رو از بين اون همه دانشجو ميشناخت. از اون به بعد هميشه سر هر بحث ادبي سر به سر من ميذاشت. به خاطر همین بود كه از مريم و ياسمين خواستم كه در رديف هاي اخر بشينيم تا از دستش راحت بشم.
استاد ادامه داد.
- نظر شما چيه؟
- بله؟!
استاد – نظر شما در مورد تحقیقی كه توضيح دادم چي بود؟
لبم رو گاز گرفتم و از ترس به زمين چشم دوختم. من اصلا صحبت هاش رو نشنيده بودم و حتما ميخواست مچ من رو بگيره. سريع خودم رو جمع و جور كردم و با حفظ خونسردي گفتم: به نظر من ...خوبه
يك دفعه صداي خنده ي همه بلند شد. با تعجب به همه نگاه ميكردم. نكنه بازهم استاد داشت من رو دست مينداخت؟!...حرصم دراومده بود.
استاد – جالبه!...ميشه كمي درموردش برامون توضيح بديد؟
از عصبانيت نفس عميقي كشيدم و با حرص گفتم: معذرت ميخوام..من درست صداتون رو نميشنيدم...
استاد شروع كرد به خنديدن و بعد از چند لحظه گفت: پس آخر نشستن شما دليلي داشت. من اصلا در مورد هيچ تحقیقی صحبت نكردم!
از خشم قرمز شده بودم. دوباره ميخواستم از كوره در برم و بعد از داد و بيداد از كلاس خارج بشم كه ناگهان چشمم به شادمهر افتاد. او نميخنديد و با نگراني داشت به من نگاه ميكرد. به سمت مريم و ياسمين برگشتم آن دو هم با نگراني به من نگاه میکردن. اين سه نفر به خوبي از اخلاق من با خبر بودند. مطمئنم كه هرسه از ترس اينكه باز فرياد بكشم و پا به فرار بذارم نگران بودن. دوباره به شادمهر نگاهي انداختم. ياد قولي كه به او داده بودم افتادم. رو به استاد كردم و با آرامش گفتم:نمیدونستم تا این حد بامزه هستید استاد. از این به بعد برای راحتی خیالتون جلو میشینم
بعد از گفتن جوابم سريع روي صندلي نشستم. یه لحظه فکر کردم که چی گفتم؟اونقدر هل کرده بودم که نفهمیدم چی دارم میگم. خیلی پشیمون شدم که بازم باهاش دهن به دهن شدم. هیچوقت یاد نمیگیرم که این خصوصیتم رو کنار بذارم. از ترس اصلا سرم رو بالا نیاوردم و به میزم خیره شده بودم. بعد از چند لحظه صدای استاد رو شنیدم که سرفه ای کرد و گفت: خب درس رو ادامه میدیم...
عجيب بود که استاد هيچ جوابي نداد.
بعد از تموم شدن كلاس بدون توجه به مريم و ياسي...سريع از كلاس خارج شدم. خيلي برام سخت بود كه اونطوري جلوي عصبانيتم رو گرفتم. شايد به قول مريم من واقعا يه مشكل رواني داشته باشم و نيازمند مشاوره ي يك روانشناس باشم!
به صدا كردن مريم و ياسي توجه نكردم و سريع از آنجا دور شدم. براي تسلط بر اعصابم لازم بود كه براي چند لحظه هم كه شده تنها باشم. دنبال جايي براي پنهان شدن ميگشتم. چشمم به كلاسي افتاد كه هميشه خالي بود. هييچوقت كلاسي در آن تشكيل نميشد. سريع وارد كلاس شدم و داشتم در رو پشت سرم ميبستم كه كسي پايش رو لاي در گذاشت. با تعجب در رو باز كردم و آن دو چشم طوسي رو ديدم. شادمهر جلو اومد تا وارد بشه اما من سريع گفتم: ميخوام تنها باشم...
لحظه اي به من نگاه كرد و بعد هلم داد داخل و در رو پشت سرش بست.
- گفتم ميخوام تنها باشم!
شادمهر روي يك صندلي نشست و پاش رو روي پاي ديگرش انداخت وبعد به من نگاه كرد.
شادمهر – چرا؟
داشتم عصباني ميشدم. اخم كردم و به سمت در رفتم .
شادمهر – خوب خودتو كترل كردي!
دستم هنوز روي دستگيره بود. به سمت شادمهر برگشتم . عصبانيتم از بين رفته بود. دوباره همان احساس قبلي....صداي قلبم رو آشكارا ميشنيدم. ميخواستم جوابش رو بدم اما نميتونستم. صحبت كردن برام دشوار شده بود. شادمهر با تعجب بهم نگاه ميكرد. از جاش بلند شد و در مقابلم ايستاد.
شادمهر – حالت خوبه؟!..
باز هم نميتونستم حرف بزنم. در دلم داشتم خودم رو نفرين ميكردم. هميشه در اين مواقع كم ميارم. حالم از اين نقطه ضعفم به هم ميخورد. سرم رو پايين انداختم و به زمين زل زدم.
شادمهر – ترانه؟!
براي اولين بار اسم كوچكم رو به زبون آورده بود. بدون آوردن كلمه ي خانم صدايم كرده بود! ديگر توان ايستادن نداشتم. سريع از آنجا خارج شدم. در حال دويدن از ساختمان بیرون رفتم. بر روي يك نيمكت در حياط دانشگاه نشستم. سرم داشت ميتركيد. سرم رو روي دستام قرار دادم. چشمام رو بستم و در فكر فرو رفته بودم. احساس كردم كسي دستش رو روي شانه ام گذاشت . سريع سرم رو بالا آوردم و مريم رو در مقابلم ديدم كه با نگراني به من چشم دوخته بود. لبخندي به او زدم و نشان دادم كه حالم خوبه.
روي تخت دراز كشيده بودم اما به هيچ عنوان خواب به چشم هام نميومد. خسته شده بودم. از تخت بلند شدم و در مقابل آيينه ايستادم. نور كمي از چراغ خواب بر روي چهره ام افتاده بود. چشم هايم برق خاصي ميزد و دلتنگي روبا تمام وجود در نگاهم ميديدم. باورم نميشد كه دوباره عاشق شده باشم به طوري كه خواب و خوراك رو از من بگيرد. هر روز احساسم نسبت به شادمهر بيشتر ميشد. گاهي اوقات ميترسيدم كه با رفتارهايم كاري كنم كه اون به من شك كنه. از جلوي آيينه كنار رفتم و دوباره دراز كشيدم تا شايد خوابم ببره.
با صداي زنگ ساعت كه شباهت زيادي به بوق كشتي داشت از جا پريدم و با ديدن محبوبه بالشم رو به سمتش پرت كردم.
- چه خبرته؟ كر شدم،ساعت رو فرو بردي تو گوشم چرا؟
محبوبه- پاشو حاضر شو داريم ميريم
- كجا؟
محبوبه – شمال ديگه،تا اينجا به خاطر به زور آوردن تو اومدم آ
- ساعت چنده؟
محبوبه – يه ربع به مرگت دقيقا....پاشو ديگه
- بهتر...خدايا بكش راحتم كن
محبوبه – پا ميشي؟
- نه....من هيچ جا نميام
بعد از اينكه اين جمله رو گفتم سرم رو زير پتو بردم و گوشهايم رو گرفتم چون حوصله ي شنيدن هيچ حرفي رو نداشتم. مادرم ، پدرم ،...سيما ، محبوبه،خاله هايم ....همه براي راضي كردن من به اتاقم اومدن، فكر كنم حتي مسعود هم به اتاقم اومد اما حرفي نزد.
جلوي در ايستاده بودم و داشتم مسافران شمال رو راهي ميكردم. حتي ظرف آب هم آورده بودم. همه با عصبانيت به من نگاه ميكردن اما من توجه اي نميكردم. يادم مياد كه از بچگي از شمال و دريا متنفر بودم. اين دليل اصلي من براي نرفتن به اين مسافرت بود. مادرم مدام سفارش ميكرد. فلان چيز تو فريزره. بسارچيزو بزار گرم بشه . يادت نره هر روز زنگ بزن و...
بعد از اينكه ماشين ها راهي شدند پشت سرشون آب ريخم و تا زماني كه ديده ميشدن جلوي در ايستادم و نگاهشان ميكردم. دلم براي مادر و پدرم خيلي تنگ ميشد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:09 ب.ظ
 
ارسال: #20
RE: فرشته نجات من
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
يكدفعه از جايم پريدم. با شدت رفته بودم داخل جزوه اي كه به ظاهر داشتم ميخوندم. صداي خنده ي مريم من رو هم به خنده آورد.
- كوفت،ديشب اصلا خوب نخوابيدم
مريم – ميخواي اين چند شب بيا پيش من...
- نه بابا،از ترس نبود كه....دلتنگ مامان اينا شده بودم.
مريم – خب بيا پيش من ديگه دلتنگ نميشي
- نه ، ميخوام بهشون ثابت كنم كه تنهايي لولو منو نميخوره. اگه بفهمن اومدم پيش تو همش دستم ميندازن
مريم – تو هم كه هنوز بچه موندي!
شكلكي براي مريم درآوردم و دوباره سرم رو داخل جزوه انداختم. با مريم در حياط دانشگاه روي نيمكت نشسته بوديم. ياسمين هم معلوم نبود كه كجا غيبش زده بود. مريم داشت با گوشيش ور ميرفت و من هم داشتم به جزوه ها نگاهي مينداختم چون از اول ترم لايشان رو هم باز نكرده بودم و امتحان ها هم داشت نزديك ميشد.
سرم رو بلند كردم و نگاهي به مريم كه در حال كندوكاو در گوشيش بود انداختم و گفتم: گوشي سوراخ شد، پاشو بريم دنبال ياسمين بگرديم
با مريم به طرف ساختمان دانشگاه حركت كرديم . وارد ساختمان كه شديم نگاهي به اطراف انداختم اما از ياسمين هيچ خبري نبود. در طبقه ي پايين بوديم و ميخواستيم وارد يك راهرو كه به طرف كلاس هاي شرقي ميرفت بريم كه يكدفعه مريم محكم زد به من.
- چته؟
مريم – بيا از يه طرف ديگه بريم..
با تعجب گفتم: براي چي؟
مريم – مهدوي اونجاس...
به سمتي كه مريم به آن اشاره كرد نگاهي انداختم. كاميار مهدوي همان خواستگار مريم در چند قدمي ما با دوستش مشغول صحبت كردن بود.
- چيه؟...نميخوردت
مريم – دوست ندارم از جلوش رد بشم
- بيا اينطرفِ من نميبينتت
و مريم رو با زور به اونطرف خود كشوندم و با احتياط از مقابل اونها رد شديم. اما جوري مشغول صحبت كردن بود كه اصلا متوجه ي ما نشد. مريم نفس راحتي كشيد و با تهديد گفت: فقط اگه منو ميديد من ميدونستم و تو...
به طرف مريم برگشتم و پوزخندي به او زدم. سرم رو كه برگرداندم از شدت ترس چنان به عقب پرت شدم كه نزديك بود زمين بيفتم. فورا به پشت مريم رفتم و مثل ديوانه ها قايم شدم. انگار در آن لحظه مغزم كار نميكرد. در يك آن به خودم اومدم و با نگاه چپ چپ مريم روبه رو شدم. صدام رو كمي صاف كردم و خيلي خونسرد از پشت مريم بيرون اومدم. اصلا به او نگاه نميكردم و به زمين خيره شده بودم.
مريم – نترس ديگه رفت.
آرام آرام سرم رو بالا بردم و در چشمان مريم نگاه كردم. با خجالت گفتم: فكر كردم استاد سعيدي هست...حوصله ي دعوا كردن باهاش رو نداشتم...بعد....نميدونم ...آخه...
مريم – كه استاد سعيديه؟...ببينم تو بالاي سر من دو تا گوش مخملي ميبيني عزیزم؟
- چي؟!...اه راست ميگي...نديده بودم!...كي اين اتفاق افتاد؟
مريم – كتك ميخواي؟
- نه
مريم – دلبخواه نيست عزيزم
و تا خواست كه مشتي نثارم كند سريع از او دور شدم.
- وحشي..
مريم – من نميتونم اصلا درك كنم...ميشه برام توضيح بدي...چرا بايد با ديدن آقاي خسروي بپري پشت من؟!
- آقاي خسروي بود مگه؟
مريم – به خدا داري كار كتكو ميكني...
و عصباني به طرفم اومد. با هول به او گفتم:خيل خب ،وحشي....بهت ميگم...راستش يه كتابي ازش قرض گرفته بودم...بعد الان خيلي وقته...كه
مريم – براي من قصه نسازعزيزم ، اگه تو فرش فروشي...بدون خود من تو كار فرشبافي ام
- چي ميخواي بگم؟...به خدا...دارم...
مريم – ترانه ،بنال
- خب...
مريم – خب؟!
- نظرت چيه بريم يه جاي خلوت؟
مريم ابرویی داد بالا، نگاهي به اطراف انداخت و موافقت كرد. روي صندلي همون كلاسي كه هيچوقت رنگ هيچ دانشجويي رو به خود نديده بود نشسته بودم و مريم مثل بازپرس ها افتاده بود به جونم. به او گفتم كه كمي به شادمهر علاقه مند شدم و فكر ميكنم دارم بهش وابسته ميشم و او متعجب به من خيره شده بود و هي اینطرف و اونطرف ميرفت.
- خب...اينقدر به من چسبيد تا اينكه ازش خوشم اومد...همين
مريم – بهت چسبيد؟!....يا تو خودتو روش انداختي...من تا جايي كه يادم مياد تو هميشه در حال افتادن روي اون بنده خدا بودي؟!
- چي؟!از عمد نبود كه!
مريم – چرا زودتر بهم نگفتي؟
- چرا بايد بگم؟مگه تو ميگي؟
مريم - ببخشيدا من عاشق كسي نشدم!
- آره جون خودت...
مريم – بیبین تو که منو میشناسی !اگه عاشق بشم به اولین کسی که اطلاع بدم تویی!! خب حالا چیکار کنیم؟!
- چي رو چيكار كنم؟
مريم – بهش ميخواي بگي؟
- نه!
مريم – پس ميخواي دوباره عين قبل امل بازي دربياري،بعد خودتو بندازي جلوي يه ماشين ديگه و عاشق راننده ي اون ماشين بشي؟
- خيلي لوسي مريم...
مريم داشت چپ چپ بهم نگاه ميكرد كه با باز شدن در كلاس هر دو به طرف در برگشتيم. با ديدن شادمهر كه وارد كلاس شد براي يك لحظه نفسم گرفت. يك دفعه مريم شروع كرد به خنديدن. چنان نگاهي به مريم انداختم كه حساب كار دستش آمد و از خنديدن دست كشيد و روبه شادمهر كرد و گفت: چيزي ميخواستين؟
شادمهر – من نه ولي دوستتون ياسمين خانم دنبالتون ميگشتن...
و يكدفعه ياسي از پشت در وارد كلاس شد و با تعجب به ما نگاه كرد.
ياسمين – فكر كردم اتفاقي براتون افتاده!....وگرنه به آقاي خسروي زحمت نميدادم.
مريم – مثلا چه اتفاقي؟...بعدش ایشون 110 دانشگاه بودن ما خبر نداشتیم!!
ياسمين – خب ترانه معمولا روی این بنده خدا داره میفته...گفتم بازم ...
مريم – ترانه مشهور شدی..
در اون لحظه به تنها چیزی که داشتم فکر میکردم این بود که بگیرم کله ی هر دوتاشونو به هم بکوبم. حسابی قرمز شدم و آرام به مریم گفتم: میشه خفه شی؟..به یاسی هم بگو همین کار رو بکنه...
از خجالت داشتم میمردم. دوستای آدم از دشمنم بدترن. پاک آبروی من رو جلوی شادمهر بردن!
شادمهر – چرا دوستتون رو اذیت میکنین؟!...شما حالتون خوبه ترانه خانم؟
يكدفعه به سمت شادمهر برگشتم و با هل گفتم: بله؟
مريم در حالي كه دندانهايش رو روي هم فشار ميداد گفت: دارن احوال پرسي ميكنن...
و بعد آهسته زير گوشم گفت:جمع كن خودتو...
شادمهر- رنگتون خيلي پريده!
- نه ،يه ذره سرما خوردم...براي همين..
ياسمين – من از وقتي كه يادمه ترانه هميشه رنگش پريده بود....ترانه تو كم خوني نداري؟
- چرا كمي...
مريم – اينجا چه خبره؟...جلسه آشنايي با دوستان راه انداختين؟بچه ها بريم كلاس
نگاه قدرشناسانه اي به مريم كردم و دنبال سر او راه افتادم.
روي تخت دراز كشيده بودم و سعي داشتم كه بخوابم اما خوابم نميبرد. خيلي دلم براي پدر و مادرم تنگ شده بود. دوست داشتم هرچه زودتر به خونه برگردند. تا به حال اينقدر تنها نبودم. صبح كه از خواب بيدار شدم سریع یک لیوان شیر خوردم و از خونه بیرون رفتم. حتی نتونستم یه تیکه نون دهنم بذارم. طبق معمول بدون مادرم انگار قرار بود که هر روز خواب بمونم!
مریم داشت چپ چپ به من نگاه میکرد.
مریم – د واسه همینه میگم این چند روز رو بیا پیشم
- اینقدر اذیت نکن، من تنهایی راحت ترم..
یاسمین – چرا اینقدر اذیتش میکنی؟ کم کم عادت میکنه به موقع بیدار بشه دیگه!
مریم – آره جون خودش
وقتی رسیدیم دانشگاه یاسمین ماشین رو پارک کرد و به سرعت وارد ساختمان شدیم. اصلا امروز حوصله ی دانشگاه رو نداشتم و خدا میدونه که با چه بدبختی ای کلاس رو تحمل کردم. تو حیاط نشسته بودم و به یه نقطه خیره شده بودم. بعد از چند لحظه یک دست رو که داشت جلوی چشمام بالا پایین میرفت دیدم. سریع به سمت مریم برگشتم.
- چته؟
مریم – چه تفاهمی!! دقیقا میخواستم من این سوال رو ازت بپرسم
- یه ذره بی حوصله هستم گیر نده دیگه....
مریم - پس بیا بریم یه قدمی بزنیم...نمیدونم این یاسی دیگه کجاست ... میدونی احساس میکنم جدیدا سروگوشش میجنبه
در حال بلند شدن از نیمکت به مریم گفتم: واقعا که! اگه چیزی بود یاسی به ما میگفت
مریم – نه دیگه، تو هنوز نشناختیش
چپ چپ مریم رو نگاه کردم. در حال قدم زدن در محوطه ی دانشگاه بودیم. مریم هم تو حرف زدن اصلا کم نمیاورد. روی مهسا شیفته که به پرحرف ترین دختر کلاس معروف بود هم این بشر برده بود! در یک طرف حیاط عده ای از پسرا والیبال داشتند بازی میکردند و دخترا هم اطراف زمین جمع شده بودند و با هیجان داشتند بازیشون رو نگاه میکردند. از اونجایی که اصلا به والیبال علاقه ای نداشتم توجه ای نکردم . به ظاهر به حرف های مریم داشتم گوش میدادم ولی همان طور تو فکرهام فرو رفته بودم. فقط آخر سر شنیدم که مریم گفت: نظر تو چیه؟
با حواس پرتی گفتم: در مورد چی؟!
مریم – در مورد اینکه یه پس گردی از طرف من نوش جان کنی عزیز دل خواهر ....چهار ساعته دارم چی واست میگم پس؟
تا خواستم جواب مریم رو بدم یکدفعه دیدم روبه روی من نیست و پخش زمین شده. با وحشت به مریم نگاه کردم. از یک طرف نمیتونستم جلوی خندم رو بگیرم از طرف دیگه هم بیچاره مریم خیلی محکم خورده بود زمین و همه ی مانتوش خاکی شده بود. سریع پایین نشستم و کمکش کردم تا بلند بشه. معلوم بود که خیلی عصبانی هست. وقتی بلند شد به اطراف نگاهی انداخت و گفت: این توپ رو کی اینجا انداخته؟!
- حتما جلوی پات بود و ندیدی!
مریم – همش زیر سر اونایی هست که والیبال دارن بازی میکنن، دیگه رنگ توپشون رو نمیبینن...
یکدفعه صدایی از پشت سرمون گفت: وای اینجارو...یه لحظه توپ از دستم در رفت. دخترا طاقت نمیارن ....همش میخوان جلب توجه کنن
مریم سریع به پشت برگشت و با عصبانیت به پسری که صاحب اون صدا بود نگاه کرد. پسری نسبتا قد بلند که موهای مشکی و تقریبا صافش تا زیر گردنش بلند بود. مریم چشماش رو حسابی ریز کرده بود و زیر لبش چند تا فحش نثار اون پسر داشت میکرد.
مریم با عصبانیت گفت: چی؟!...یه بار دیگه بگو...جلب توجه؟...ببین چه بلایی سرم اومده؟...به نظرت برای جلب توجه حاضرم یه همچین بلایی سر مانتوم بیارم؟...ببین پاره شده...
پسر با حالت مسخره کردن گفت: از شما دخترا هر چی برمیاد. از این به بعد جلو پاتو نگاه کن تا مانتوت پاره نشه...حالا من که دیگه از نیتتون خبر ندارم...
و خواست توپ رو از مریم بگیره که مریم فورا توپ رو روی زمین گذاشت و ضربه ی محکمی به توپ زد به طوری که کلی از ما و حتی زمین والیبال فاصله گرفت. پسر حسابی عصبانی شده بود و با غضب به مریم نگاه کرد. مریم هم لبخند پیروزمندانه ای زد. اون پسر چشم غره ای برای مریم رفت و به سمتی که مریم توپ رو پرتاب کرده بود حرکت کرد که مریم سریع خودشو انداخت جلوش و گفت:هوی...به شما یاد ندادن که در این مواقع باید عذرخواهی کرد؟
پسر پوزخدی زد و گفت: به من یاد دادن ...ولی ظاهرا به شما یاد ندادن...منتظرم...زود بگو باید برم توپ رو بیارم...
مریم ابروهاش رو در هم کرد و به حالت مسخره گفت: زپرشک! دست پیش رو میگیری پس نیفتی؟...
در همین موقع شادمهر رو دیدم که اومد کنار اون پسر ایستاد. انگار که اون هم داشت والیبال بازی میکرد. چون عرق کرده بود و نفس نفس میزد. به من نگاهی انداخت و لبخندی زد و رو به مریم کرد و گفت: سلام...مشکلی پیش اومده؟
بعد به سمت اون پسر برگشت و گفت: توپ چی شد؟..چرا داری با این دو تا خانم بحث میکنی؟
پسر لبخندی زد و گفت: هیچی توپ همینورا بود، بعد یه دفعه چشمم به این دو تا خانم با شخصیت افتاد. گفتم افتخار میدین یکی از شما دو تا یه ضربه ی دیگه به این توپ بزنه...منم برم اونورتر دنبالش...آخه خیلی وقته ورزش نکردم. که ایشون زحمتشو کشید.
و به مریم اشاره کرد. شادمهر نگاهی به مریم کرد و با تعجب گفت: شما افتادین زمین؟...مانتوتون چرا این شکلی شده؟
مریم با حرص گفت: هیچی منم به ایشون گفتم میشه این افتخار رو هم داشته باشم که شما توپ رو جلوی پای من بندازین ،من بخورم بهش...زمین بیفتم تا کمی مانتوم پاره پوره بشه...
و با خشم به اون پسر نگاه کرد. شادمهر که کمی گیج شده بود یکدفعه خندید و گفت: حالا فهمیدم چی شده...ولی..
بعد یکدفعه به سمت من برگشت و نگاهی به من انداخت و گفت: ترانه خانم شما که نیفتادین نه؟...
- نه!
شادمهر – خب شما شاهد این ماجرا بودین بگین ببینم درست میگم: مریم خانم به توپ خورده و افتاده زمین...بعد سپهر که اومد توپ رو ازش بگیره شوتش کرد اونطرف؟
به مریم نگاهی انداختم و بعد از لحظه ای گفتم : در واقع مریم به خاطر حرف زشت دوستتون این کار رو کرد.
شادمهر ابروهاش رو در هم کرد و اخمی کرد. رو به اون پسر که اسمش سپهر بود برگشت و گفت: مگه چی گفتی؟
سپهر با تعجب به من نگاه کرد و گفت: حرف زشت؟...میخواین برم یه طناب بیارم همینجا دارم بزنین؟
مریم – زودتر...
شادمهر- میگم چی گفتی ؟
مریم – گفت من واسه جلب توجه خودم رو انداختم زمین تا مانتوم پاره بشه...پسره ی پررو...
شادمهر نگاهی به سپهر کرد و بعد به مریم گفت:مسلما" شوخی کرده...شما همچین کسایی نیستین..من از طرف سپهر از شما معذرت میخوام
مریم- من با ایشون شوخی ندارم!...شما هم نباید معذرت بخواین ..ایشون باید معذرت بخوان.
شادمهر به سمت سپهر برگشت و گفت: خب؟
سپهر- خب چی؟!
شادمهر – نباید چیزی بگی؟
سپهر با تعجب به شادمهر نگاه کرد بعد به مریم هم نگاهی کرد و گفت: نکنه واقعا توقع داری معذرت بخوام؟!
مریم چشماش درشت شده بود و دقیقا مثل من از این همه پررویی داشت شاخ در میاورد. مریم که دیگه واقعا عصبانی شده بود گفت: پس میخوای اون روی من رو ببینی؟
در این موقع که بحث خیلی حساس و هیجان انگیز شده بود یکدفعه یکی از پسرایی که تو زمین منتظر توپ بودن داد زد: شادمهر چرا نمیاین؟
شادمهر هم داد زد: دیگه بازی بسته...نمیدونیم توپ کجاست.
و صدای اعتراض پسرا بلند شد ولی چون حسابی خسته شده بودن موافقت کردن و پراکنده شدن.
مریم – از اسم حضرت آقا هم حسابی معلومه که همه ی کاراشون رو رو هوا انجام میدن. ...
سپهر – این الان دقیقا کدوم روی شما هست؟ هر وقت تغییر کرد یه اطلاعی بدین..
مریم – نگران نباش..وقتی اون روی من هویدا بشه...کاملا متوجه میشی
سپهر – خب منتظرم..
مریم – واقعا دوس داری اون روی منو ببینی؟...پس بذار اول از داد و فریاد شروع کنم...بعد میرسیم به مراحل بعد
سپهر – اوف چند مرحله ای هست مگه؟مثل کنکورعمومی اختصاصی داره؟
مریم با حالت مسخره کردن گفت:میبینم باهوشم که هستی..
ضربه ای به مریم زدم و آرام گفتم: بس کن دیگه
سپهر – نه مثل اینکه شما هم یه چیزایی رو میتونی درک کنی...
خلاصه همینطور داشتن بحث میکردن و من کم کم داشت حوصلم سر میرفت از طرفی خیلی نگران بودم چون وقتی مریم عصبانی بشه دیگه هیچکس رو نمیشناسه یه جورایی از من بدترهست،فکر کنم هر دوتامون به یه دکتر روان شناس برای درمان نیاز داریم. مریم اینا در حال بحث کردن بودند که یکدفعه چشم از اونا برداشتم و با احتیاط به شادمهر که ساکت بود نگاه کردم. به محض اینکه چشمم بهش خورد دیدم که اونم داره به من نگاه میکنه سریع جهت نگاهم رو تغییر دادم و به سمت مریم برگشتم. هنوز هم داشتند بحث میکردند.
مریم – ببینم من اول شروع کردم؟من؟!
سپهر – پ نه پ من اومدم گفتم شما چرا به توپ من خوردید؟بیچاره خاکی شد!
مریم – عامل شروع این ماجرا که شما بودید..
سپهر خنده ی عصبی ای کرد و با دستش موهایش رو بالا داد و سرش رو خاراند وگفت: نه خوبه یه جورایی داریم وارد اون روتون میشیم....منتظرم ببینم اختصاصیش چجوری هست...
مریم – اگه عمومی رو قبول نشی..مطمئنا اختصاصی رو به زودی میبینی جناب
سپهر – من از قدیم عمومی هام زیاد تعریفی نداشت...
مریم – خب پس کارت سخت میشه...
سپهر- چرا اختصاصی هام عالیه
مریم – اختصاصی من خیلی فرق میکنه...
شادمهر- دیگه زیاد داره کش پیدا میکنه!...سپهر معذرت خواهی کن تا موضوع تموم بشه
سپهر – وایستا ببینم...تازه وارد آزمون اختصاصی شدیم...
- مثل اینکه دوتا کلمه ی معذرت میخوام اینقدر سخته که نمیتونین بگین؟
همه به سمت من که تا اون لحظه ساکت بودم برگشتند.
سپهر خنده ای کرد و گفت: گاهی کارای آسون خیلی سخت هستن
مریم – کاملا مشخصه حرف زدن خیلی برات سخته...میتونی از دوستت تو تلفظش کمک بگیری.
سپهر – گفتم عمومی هام خیلی تعریف نداشت...یکیش همین ادبیات بود..این رفیق منم عین خودمه
مریم – ببین یا معذرت میخوای یا من...
سپهر که خیلی موضوع براش جالب شده بود جلوتر اومد وبه مریم نزدیک شد و گفت: یا توچی؟
مریم – واقعا دوست داری بدونی ادامش چی میخوام بگم؟
در این میان به شادمهر که با کمال خونسردی داشت به بحث آن دو نفر گوش میداد نگاهی انداختم. شادمهر هم نگاهش به من افتاد اما انگار متوجه ی منظور نگاه من نشده بود و همینطور خیره شده بود. آهی کشیدم و با حرص گفتم: میشه دوستتو جمع کنی؟
شادمهر که به خودش اومد با حواس پرتی به سمت دوستش برگشت و با بی حوصلگی گفت: سپهر معذرت یا کتک؟ زود باش معذرت خواهی کن وگرنه با من طرفی
سپهر – عمرا
مریم – عمرا؟
سپهر – عمرا
مریم – باشه...
سپهر – باشه.
و پوزخندی زد. مریم دستانش را بالا داد و هی تکان میداد تا به صورتش باد بخوره.
مریم – چقدر تشنمه...اول باید انرژی لازم رو داشته باشم...بعد دخلتو بیارم...
سپهر- میبینم خیلی زود کم آوردی.
مریم چشم غرّه ای به سپهر رفت و خطاب به من گفت: ترانه اون رانی ای که نصفه خوردی رو بده به من...خیلی تشنمه...
- تو که دهن زده نمیخوری..!!
مریم – بده لیوان دارم...
رانی رو که تو جیب مانتوم جا داده بودم به مریم دادم. خیلی کم ازش خورده بودم. شادمهر که معلوم بود اعصابش خورد شده بود در حالی که با دست هایش پشت گردنش رو گرفته بود از سپهر کمی فاصله گرفت و به ما پشت کرد. اما سپهر همچنان منتظر بود تا مریم خوردنش رو تموم کنه و به قول خودش دخلش رو بیاره. مریم لیوانش رو از کیفش بیرون آورد و همه ی رانی رو توی لیوان ریخت. و به من گفت: تو که دیگه نمیخوری؟
با بیخیالی گفتم:نه
مریم لیوان رو به سمت دهانش برد و کمی از آن خورد و به سمت شادمهر که به ما پشت کرده بود نگاهی کرد و بعد به سپهر نگاه کرد و گفت: ببین چی میگه!
سپهر با تعجب سرش رو به سمت شادمهر برگرداند و همان لحظه که داشت دوباره به سمت مریم برمیگشت مریم نقشه اش رو عملی کرد و تمام محتویات لیوان رو روی صورت سپهر خالی کرد. من که هول شده بودم، چشمام حسابی از این کار مریم گرد شده بود و نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. با دادی هم که سپهر زد شادمهر یکدفعه برگشت و با دیدن سپهر و کاری که مریم کرده بود حسابی خنده اش گرفته بود. سپهر قیافه اش کاملا کج و لوچ شده بود و هی سرش رو تکون میداد. یکدفعه با عصبانیت به سمت مریم رفت تا عکس العملی نشان بدهد که مریم سریع ضربه ای به پای او زد و سپهر کاملا روی زمین ولو شد. من و شادمهر عین تماشاگران یک فیلم اکشن همانطوری نظاره گر این داستان بودیم. مریم لیوانش رو دست من داد و با حرص به سمت سپهر که روی زمین ولو شده بود رفت و پوزخندی زد و گفت: میدونی، نمیدونم چرا این روزا پسرا برای جلب توجه اینقدر امل بازی در میارن!!
و بعد به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: زیاد وقتمو روی تو تلف کردم...اه...
و به سمت من برگشت و گفت: بریم ترانه و از پشت برای آن دو نفر دست تکون داد و بلند گفت: امیدوارم دیگه چشمم بهت نیفته...
من که هنوز از کار مریم تو بهت بودم همونجا میخکوب شده بودم که مریم با کشیدن دستم من رو دنبال خودش کشاند. برای آخرین بار به شادمهر نگاهی انداختم که در حال خندیدن سعی داشت به دوست بیچاره اش کمک کنه. سراسیمه خداحافظی کردم و شادمهر هم با یک لبخند جوابم رو داد. مریم هم که انگار در حال دویدن بود وهمانطور من رو داشت دنبال خودش میکشید.
- آرومتر دستم در اومد!
مریم – کی گفته من دارم تند میرم؟!
- نترس دارن دنبالمون نمیکنن...
مریم – کی گفته من از اونا میترسم..؟ ترانه تو هم یه چیزیت میشه آ !!!
- کاملا مشخصه
وقتی وارد کلاس شدیم . مریم به سمتم برگشت و گفت: چی مشخصه؟
- هیچی...بیخیال
مریم – ولی نه...جون من حال کردی چجوری حالشو گرفتم
کمی مکث کردم و با به یاد آوردن اون صحنه دوباره خندم گرفته بود و هرچه قدر سعی کردم که جلوی مریم از خندیدنم جلوگیری کنم موفق نشدم و حسابی خندیدم و در این میان مریم هم داشت با من میخندید. بعد از اینکه کلی خندیدیم مریم گفت: کوفت ،بسته دیگه همه دارن نگاه میکنن...
به اطراف نگاهی انداختم. جمعیت زیادی تو کلاس نبود.
- راستی تو نمیدونی یاسی کجاست؟!
مریم – نه بابا...بزار بهش زنگ بزنم...تو برو بشین من الان میام.
بعد از مدتی مریم و یاسی با هم وارد کلاس شدند.
***
توی اتاق تنها روی تختم نشسته بودم و داشتم از پنجره ی کنار تختم به بارونی که داشت میبارید نگاه میکردم. جمعه بود و دلم حسابی گرفته بود. خیلی تنها بودم. از بیکاری نمیدونستم چیکار کنم. اصلا حوصله نداشتم که لای درسام رو هم باز کنم. همینطور داشتم به بیرون از پنجره نگاه میکردم که یه احساس نیاز بهم دست داد. نیاز به درد و دل کردن. اما با کی؟ سریع از روی تختم پایین اومدم و از داخل کمدم دفتری بیرون آوردم. دفتر خاطراتم بود. مدت ها بود که چیزی توش ننوشته بودم.
دوباره روی تختم رفتم و کنار پنجره نشستم. از داخل دفترم صفحه ی سفیدی رو باز کردم، هرچند که تقریبا کل برگه های دفترم سفید بود و مدت ها پیش فقط چند صفحه ی اولش رو پر کرده بودم.
خودکارم رو تو دستم گرفتم و شروع به نوشتن کردم.
« هوا بارونیه و من...
به تنها چیزی که فکر میکنم تو هستی...
تویی که خبر نداری حس من چقدر نسبت به تو عمیق هست...
با تمام وجودم تنها هستم...
احساس سرما میکنم...
نمیشه مثل اون روز بیای و ژاکتت رو روی من بندازی؟
این حس خیلی عجیبه..
با اولین باری که فکر میکردم عاشق شدم خیلی فرق داره...
خیلی خیلی ...به طوری که قابل گفتن نیست..
توی این حس من یه چیز تازه هست...
میشه تو بیای و به من بگی که اون چیه؟
من عاشق شدم؟
آره من عاشق شدم...اما..
بازم مثل گذشته باید سختی بکشم؟
اشکال نداره...ایندفعه با دفعه ی پیش خیلی فرق میکنه..
این عشق رو هیچوقت فراموش نمیکنم...
میتونم قسم بخورم...که تا اخر عمرم با من میمونه...
دیگه اون ترانه ی گذشته عوض شده...
مگه آدم به چند نفر میتونه دلش رو بده...
تو هیچی نمیدونی...
هیچی...
و این هست که منو همیشه آزار میده...
....»
صدای بارون باعث شده بود احساساتی بشم.از نوشتن دست کشیدم و دفترم رو بستم. گذاشتمش یه گوشه و روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم که بخوابم.
تقریبا یه هفته ای میشد که خانوادم به شمال رفته بودند. دیگه عادت کرده بودم و هر روز داشتم با مادرم صحبت میکردم. دو شب هم مریم پیشم اومده بود. دیگه امتحانات داشت نزدیک میشد و من لای هیچ درسی رو باز نکرده بودم. کمی مضطرب بودم. به خاطر همین روزایی که بیکار بودم کمی درس هم میخوندم.
همین روزا دیگه مامان اینا هم برمیگشتند. خیلی دوست داشتم که زودتر بیان چون حسابی دلم براشون تنگ شده بود.
تو دانشگاه بودم. بیکار بودیم بنابراین با مادرم تماس گرفتم.
- پس کی میاین؟
مادرم – دو روز دیگه حرکت میکنیم.تنهایی برات سخت نیست؟
برای اینکه هم نگران نشه و هم نشون ندم که دیگه از تنها بودن خسته شدم به دروغ گفتم: نه اصلا، خوبه
مادرم – پس همچین بهت بدم نمیگذره
اینقدر دوست داشتم داد بزنم که از بد هم بدتره ولی حیف که نمیتونستم.
- آره،خوبه.شما هم دیگه بیاین زود.میبینین آب و هوا چقدر بد هست آ !
ماردم – باشه گلم،دو روز دیگه خونه هستیم.تو هم لطفا برو خونه ی مریم یا اینکه بگو اون بیاد پیشت تا من از نگرانی در بیام.
- باشه شما نگران نباش. به بقیه هم سلام برسون. من دیگه باید برم.
با مادرم خداحافظی کردم و به سمت مریم و یاسی که داخل اون کلاسی که همیشه خالی بود و ما اسمشو گذاشته بودیم" جا بیکاری" رفتم.
وقتی وارد کلاس شدم مریم مثل همیشه در حال ادا درآوردن صحنه ای برای یاسی بود.
مریم – آره دیگه، خلاصه بگم همینجوری صاف تو دیوار رفت.صحنه ای بود برای خودش
یاسی هم با خنده ی آمیخته با تعجب داشت به مریم نگاه میکرد.
مریم به سمت من برگشت و گفت: مامان اینا خوب بودن؟
- مرسی سلام رسوند
مریم – خب معلومه وقتی تو باهاشون نیستی دوست ندارن دیگه برگردن. دارن کیف میکنن بدونِ شرّّ تو اونجا
- میزنم نصفت میکنم آ مریم
درهمین بین یکدفعه تلفن مریم به صدا دراومد و از کلاس بیرون رفت. به سمت یاسمین رفتم و روی صندلی مقابلش نشستم.
- خب چه خبر؟ مریم چی داشت باز تعریف میکرد؟
یاسمین –هیچی بابا، داستان تو دیوار رفتن استاد سیدی رو تعریف میکرد. تو هم اونجا بودی؟
- آهان اونو میگی؟ آره منم بودم.خیلی خنده دار بود. بدبخت عاشق شده!
یاسمین – چی شد مگه؟ مریم فقط گفت که رفت تو دیوار
- هیچی بابا یکی از بچه ها...
تا خواستم برای یاسمین قضیه رو تعریف کنم صدای دادی که از بیرون اومد ما رو از جا بلند کرد. سریع من و یاسمین از جا بلند شدیم و از کلاس خارج شدیم. درست در انتهای راهرو دختری پخش زمین شده بود و دور و برش تعداد زیادی کاغذ ریخته شده بود. به سمت اون دختر رفتیم و با کمال تعجب دیدم که مریم هست.
روی زمین نشستیم تا ببینیم مریم حالش خوب هست یا نه.
- مریم زنده ای؟ چی شده؟
مریم که داشت آه و ناله میکرد گفت: نمیدونم، مهتاب این جزوه ها رو داد تا براش به استاد بدری بدم که یکدفعه یکی برام پشتِ پا گرفت انگار. نزدیک بود از این راه پله پرت بشم پایین
سرم رو بالا بردم تا بین چند نفری که دور و برمون بودند ببینم کسی آشنا هست. کسی که مریم رو انداخته بود حتما همین اطراف بود. در همین حال یکدفعه چهره ی آشنایی رو در بین اون چند نفر دیدم که با دیدن من سریع برگشت تا بره. سریع از جایم بلند شدم تا برم و گیرش بندازم. او سرعتش رو زیادتر کرد و از راهرو خارج شد. دنبالش رفتم و سرعتم رو زیاد کردم تا بهش برسم که دیدم شادمهردر اون بین از کلاسی خارج شد و به اون پسر که دوستش بود برخورد کرد و با هم داشتند از ساختمون خارج میشدند که من داد بلندی زدم. سریع به سمت من برگشتند. ضربان قلبم بدجور بالا رفته بود اما خودم رو کنترل کردم و به سمتشون حرکت کردم.
وقتی بهشون رسیدم شادمهر داشت با تعجب به من نگاه میکردم .حتی حواسم نبود که سلام کنم. به سمت دوستش سپهر برگشتم و با خشم گفتم: این چه کاری بود؟
سپهر خودش رو به بی خبری زد و با تعجب گفت: چی؟
ابروهایم رو درهم کردم وگفتم: نزدیک بود از پله ها پرت بشه و مغزش ولو بشه روی زمین!
سپهر – آهان! دوستتون رو میگین؟ خب من چیکار کنم؟
- تو چیکار کنی؟! یعنی میگی کار تو نبوده؟
سپهر – نه من فقط داشتم از اونجا رد میشدم!
- احیانا" تو این رد شدن ممکن نبوده یدفعه پاتون هرز رفته باشه جلوی مریم؟
سپهر – گفتم که! شما حق نداری منو محکوم کنی. ای بابا ،عجب گیری افتادم. کاملا واضح هست که دوستتون کمی دست و پا چلفتی تشریف دارن
شادمهر که تا الان ساکت بود یکدفعه گفت: چی شده؟ کی افتاده زمین؟
بدون اینکه بهش نگاهی بندازم گفتم: مریم
شادمهر با نگرانی گفت: حالشون خوبه؟
به سمتش برگشتم. نمیدونستم دلیل این نگرانیش چی بود. هر چی بود کمی ناراحت شده بودم. با حواس پرتی گفتم: خوب...خوبه..
یکدفعه به خودم اومدم و گفتم: ولی ممکن بود این آقا به کشتنش بده
شادمهر به سمت سپهر برگشت و گفت: بیا بریم ببینم چه دسته گلی به آب دادی
سپهر شاکی گفت: آخه به ما چه؟ چند بار بگم؟ من فقط داشتم از اونجا رد میشدم.
شادمهر دست سپهر رو گرفت و کشید و او رو مجبور به اومدن کرد. سه نفری به جایی که مریم افتاده بود رفتیم اما کسی اونجا نبود. با تعجب به اطراف نگاهی انداختم و گفتم: حتما رفتن جا بیکاری
سپهر با تعجب گفت: کجا؟!
سریع گفتم : دنبالم بیاین
به کلاس رسیدیم. جلوی اون دو نفر ایستادم و گفتم: 2 دقیقه صبر کنین
و خودم به تنهایی وارد کلاس شدم. مریم و یاسی روی صندلی نشسته بودن و مریم داشت پایش رو میمالید و یاسی هم داشت اون رو دلداری میداد. وقتی من رو دیدند مریم با عصبانیت گفت: معلومه کجا گم و گور شدی؟
یاسمین – کجا رفتی ترانه؟
- مریم کسی که انداختت قراره بیاد ازت عذرخواهی بکنه
و سریع در کلاس رو باز کردم و اشاره کردم که داخل بیان. وقتی وارد کلاس شدند مریم و یاسی داشتند با تعجب بهشون نگاه میکردن. مریم از روی صندلی بلند و شد. به شادمهر و سپهر نزدیک شد و قیافه ی متفکرانه ای به خودش گرفت. بعد از مدت کوتاهی گفت: آهان، یادم اومد. تو همونی نیستی که مانتوم رو پاره کردی؟ ترانه اینا برای من پشتِ پا گرفتن؟
سپهر که حسابی شاکی بود گفت: صبر کنن ببینم. هیچ مدرکی وجود نداره که من این کار رو انجام داده باشم. چجوری میخوای ثابت کنی دختره ی پررو هان؟...تو دست و پا چلفتی هستی تقصیر من میندازی؟
- اما تو اونجا بودی
به سمت من برگشت وگفت: خب این چیرو میتونه ثابت کنه؟!
مریم – من میدونم کار خود موذیت هست آقا پسر
سپهر – فکر نکن اون آبمیوه یادم رفته
شادمهر – خوشم میاد قشنگ خودتو لو میدی سپهر! همین الان به صورت واضح گفتی کار خودت بود
سپهر نگاه خشمگینی به شادمهر انداخت. به سمت مریم برگشت و گفت: خب میتونیم فکر کنیم که مساوی شدیم
مریم – چی؟!
سپهر – یعنی این به اون در
و لبخند احمقانه ای زد و ابروهاش رو بالا داد. مریم با حرص چشماش رو براش ریز کرد و گفت: یعنی اینقدر بچه ای؟
سپهر – کجاش بچگانه هست؟! ببین من الان وقت ندارم. باید برم. حوصله ی بحث کردن با بچه ها رو هم ندارم
و برگشت و به سمت در رفت.
مریم – یعنی اینقدر عقده ای هستی؟
سپهر سرجاش ایستاد و بعد از چند لحظه برگشت و گفت: چی؟!
مریم – نزدیک بود منو به کشتن بدی! طلبکارم هستی؟
سپهر – من عقده ای هستم؟
مریم – آره هستی
سپهر خنده ای از روی تمسخر کرد و چیزی نگفت. معلوم بود حسابی داره حرص میخوره. شادمهر به سمت مریم رفت و گفت: شما صدمه ی زیادی که ندیدین؟ اگه کار سپهر بود من از شما عذرت میخوام.
مریم – من نمیفهمم! اوندفعه هم شما معذرت خواستین. مگه شما مقصر بودین که معذرت هم میخواین؟ بعضی ها اصن این جمله رو بلد نیستن. تقصیر ندارن که
سپهر به سمت مریم اومد و کنار شادمهر ایستاد و گفت: من باید معذرت بخوام یا تو؟
مریم – تو!
سپهر – نخیر تو!
مریم – تو
سپهر – تو
مریم – تو
سپهر – تو..
خلاصه اینقدر "تو" گفتن که آخر سر من کلافه شدم و گفتم: لعنت خدا بر شیطان! چرا مثل بچه ها رفتار میکنین؟
مریم – من یا این؟
شادمهر – من یه پیشنهاد دارم. قبول میکنین؟
سپهر – چی؟! بازم میخوای بگی برو معذرت خواهی کن وگرنه کتک؟!
شادمهر – اون که جای خود دارد سپهر جان، من میگم برای اینکه این ماجرا تموم بشه شما دوتا یه مسابقه بدید هر کدوم که باخت اون باید معذرت خواهی کنه.
مریم – مسابقه؟! چه مسابقه ای؟

شادمهر – یه مسابقه ی تک
سپهر – بازم جو زده شدی!
مریم – من موافق نیستم، اونی که مقصره خودش میاد معذرت میخواد
سپهر – بگو میترسی ببازی
مریم – کی گفته من میترسم؟!
سپهر – کاملا واضحه که میترسی
مریم – اصلا هم اینطور نیست
شادمهر – مگه دوست ندارین زودتر از دست سپهر راحت بشین؟ قبول کنین دیگه..
فکر کنم مریم به اجبار و به خاطر اینکه نشون بده که نمیترسه موافقت کرد. در این میان یاسی گفت: باید خیلی خوش بگذره
و خنده ای کرد . همه به سمت او برگشتند. یاسمین گفت: دوست دارم بدونم چجور مسابقه ای هست.
شادمهر- خب یه مسابقه ی تکه.
سپهر – خب فهمیدیم . ادامه؟
شادمهر – اول از همه باید معلوم بشه که شما دو تا از چی بیشتر میترسید. وقتی معلوم شد. میریم جایی که ترس شما اونجاست وشما باید باهاش روبه رو بشید. هر کی نتونست اون میبازه
مریم – چی؟! این چجورشه؟ مسخره بازیه
سپهر – از الان میترسی. ببین
مریم – من از هیچی نمیترسم
سپهر- منم نمیترسم
شادمهر – برای همینه که شما نباید بگین که از چی میترسید. دوستاتون میگن.
سپهر – مگه تو میدونی من از چی میترسم کلک!.
شادمهر – چرا که نه !
سپهر – چی؟! اون چی هست که خودمم نمیدونم؟!
شادمهر – صبر کن فعلا برای مریم خانم رو مشخص کنم.
سپهر – مشخص کنید. مشتاقم.
مریم چشم غره ای بهش رفت و به من نگاه کرد. ولی نگاه معمولی ای نبود. از اون نگاه هایی که معنیش این بود که حساب کار دستم باشه. در این میان شادمهر من رو صدا کرد و اشاره کرد که پیشش برم. منم دست یاسی رو گرفتم و اون رو هم دنبال خودم بردم. وقتی پیش شادمهر رفتیم کمی دورتر از اون دو نفر ایستادیم.
شادمهر – خب، خانما میخوام صداقت کامل رو داشته باشید. اینجوری حق رعایت میشه. باشه؟
یاسمین – باید اول فکر کنیم.
شادمهر – در مورد چی؟
یاسمین – مریم از چی میترسه واقعا؟! ترانه تو چی میگی؟
کمی فکر کردم و توخاطراتم دنبال چیزی که مریم بیشتر از همه ازش میترسید گشتم.
- باید چی باشه؟ حیوون هم میتونه باشه؟!
شادمهر – یه چیزی که واقعا ازش میترسه. حتی یه حیوون هم میتونه باشه
- خب میتونم بگم که تا حد مرگ از گربه میترسه.
شادمهر– خوبه...چیز دیگه ای که نیست؟
یاسمین – منم فکر میکنم از گربه بیشتر از همه میترسه.
- آره ،خیلی خیلی
شادمره – خب میشه هر جایی یه گربه گیر آورد. حتی خودمم دارم.
- چی؟! گربه داری؟! اگه مریم بفهمه دیگه نگات هم نمیکنه
شادمهر – شما هم از گربه میترسی؟
- وای نه! من عاشق این موجود خپل هستم.
لبخندی زد و گفت: برای مریم حل شد میمونه سپهر
یاسمین – خب اون از چی میترسه؟
شادمهر قیافه ی متفکرانه ای به خودش گرفت و کمی بعد گفت: از اینکه کچل بشه وحشت داره
- خب میگی کچلش کنیم؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-05-1391 11:09 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان