عشق بی نشان "آذين وندادی" - صفحه 7 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

عشق بی نشان "آذين وندادی"
زمان کنونی: 13-09-1395،03:54 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 64
بازدید: 2216

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: عشق بی نشان "آذين وندادی"
ارسال: #61
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
باشه اما من مطمئنم که یه خبرهایی هست که من از اونا بی خبرم.
و در همان حال از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم، همچون زمانی بود که ترکش کرده بودم مرتب و تمیز ولبریز از آرامش پرده ی صورتی اتاقم رابه کناری راندم و محو تماشای باغ شدم، درختان عریان و خاموش به خواب زمستانه فرو رفته بودند وشاخه های خود را به دست کلاغهای پر وسر وصدا سپرده بودند، لانه های زیادی روی شاخه ها به چشم میخورد، تمام باغ پر شده بود از سرو صدای کلاغها.
به طرف ضبط صوت اتاقم رفته ونواری متناسب با این فصل سرما وسکوت در آن گذاشتم وخودم راروی صندلی گهواره ای کنار پنجره رها کردم.
کوچه غمناک پرستوهای شاد... در غروبی پر ملال وبی صدا
خبر از عریونی باغهایی می داد
پاییز اومد این ورپرچین باغ ... تا بچینه برگ وبال شاخه ها
کسی از گلها نمی گیره سراغ
بیا در سوگ دلگیر گل سرخ ...بخونیم شعری از دویان گریه
من وتوازده ی فصل خزانیم ... تو تن پروروده ی دامان گریه
و من همچنان در مفهوم این شعر زیبا غرق شده بودم که در اتاقم با ضربه ای به صدا در آمد ، با انگشت پایم ضبط را خاموش کردم وگفتم : بفرمایید.
مادر بود، ابتدا سرش نمایان شد و سپس داخل اتاقم آمد، لبخند همیشگی بر لبانش خودنمایی میکرد.
عزیزم فکرمیکردم رفتی دوش بگیری؟
آره مامان، فکر می کردم اولین کاری که ممکنه انجام بدم دوش گرفتنه،امابه محض وارد شدن به اتاقم حواسم کاملا پرت شد.
دلم خیلی برای این جا تنگ شده.
تو هم احساس من وداری ساحل، وقتی که نیستی فکر میکنم در و دیوار خونه بهونه تو رو می گیرن ، با انگشت اشاره اش ضربه ای به شقیقه اش زد وگفت:اما این چیزایی نبود که من برای گفتنشون به این جا اومدم.
نگاه شیطنت باری تحویلم داد وگفت : من برای شنیدن جواب پیشنهادم به این جا اومدم.
از جا بلند شدم و چند قدمی در کنار پنجره برداشتم می دانستم که باید از این همه سر در گمی که دچارش شدم ونگرانی هایی که برای پدر و مادر درست کرده ام رهایی یابم ، منظور مادر مهندس نامی بود و من در آخرین مکالمه تلفنی که با اوداشتم قول داده بودم که درباره اش منصفانه فکر کنم، وهمان کار را هم کردم با خودم تصمیم گرفتم تا خوبی ها اورا در یک کفه ترازو واشکالاتش رادر کفه ی دیگر بگذارم اما متاسفانه هیچ مشکلی برای رد او پیدا نمی کردم جوانی زیبا و خوش تیپ وخوش لباس بود با تحصیلات عالی و خانواده ای نجیب و اصیل.
و از نظر اخلاقی هم که پدر تاییدش کرده بود، پس هیچ بهانه ای غیراز قلب لجبازم وجود نداشت، او چون گذشته پرهام رامی طلبید ومنتظر آمدنش بود، آرزویی واهی و بی اساس ، اودیگر به سیمیا تعلق داشت و من مزاحم و سد راهش شده بودم، چیزی که...
خب من منتظرم.
با خونسردی گفتم : هر وقت که صلاح می دانید می توانید قرار بگذارید.
مادر به طرفم آمد و در آغوشم گرفت :من مطمئنم که برای مهندس نامی همین یک فرصت کافیه ، پسربیچاره پاک خودشو باخته پدرت خیلی براش نگرانه، پس من برای فردا شب قرارمون می گذارم و توبهتره زودتر دوش بگیری و بیا پایین.منم میرم تا این خبر خوشو به اونا بدم.
مادر سراسیمه و ذوق زده به طبقه پایین رفت من دوباره به کنار پنجره پناه بردم وصورتم را روی شیشه ها فشردم تا سرمای آن به قلبم که در اثر گرمای عشق پرهام ذوب می شد واز بین می رفت آرامشی دوباره دهد، خداحافظ پرهام عشق ابدی وجاوید من، شیلا برای همیشه مرد و عشقش رابا خود به اعماق خاکها برد، تا توبتوانی زندگی کنی و از عشق دیگری سیراب شوی ، من نمی خواهم چون گیاه عشقه به دست و پایت بپیچم وبرای ماندنم تو را نابود سازم تا ثابت کنم عاشق توام، خداحافظ چشمه زلال قلب عطش زده من... خداحافظ...
وبی ارداه با انگشتانم جمله آخری که نجوا کردم روی شیشه های بخار گرفته نوشتم و پرده ها رابه سرعت روی آن کشیدم وبه سرعت خودم را به حمام رساندم تا تن به زنگار نشسته ا م را از غبار عشق پرهام پاک کنم و چون شیشه ای شوم که توان انعکاس هیچ تصویری از عشق را نداشته باشم برای آخرین بار عقده های به زنجیر کشیده ی قلبم را رها کردم تا هر چه می خواهند برای از دست دادن تنها بهانه زندگیم در صحرای برهوت دلم به سوگواری بپردازند، اشکها بی محابا جاری شدند و هق هق گریه هایم به ضجه تبدیل شدند مطمئن بودم که صدای دوش آب مانع شنیدن صدایم می شود، نمی دانم چقدر در همان حالت ماندم که با صدای ضربه های بلند و پی در پی در بیرون حمام به خودم آمدم گویا مادر بود برای تاخیرم دوباره به سراغم آمده بود.
کیه، چه خبره!
ساحل؟ توحالت خوبه؟ نگرانم کردی ،یه ساعتی می شه که اون تویی.
دارم میام مادر ، نگران نباشید بادمجون بم آفت نداره.
زودتر دخترم همه منتظرتند ، در ضمن برای امشبم مهمون داریم.
ای بابا ،دوباره کدوم قبیله قصد شبیخون زدن به اینجارو داره؟
مادر خنده ی بلندی کرد و گفت :قبیله نامی ها!! حواست باشه برای امشب عزیزم، نه فرداشب.
دلم مالامال از غصه شد، سرم را به دیوار تکیه دادم وبدون هیچ حرفی دوش آب را باز کردم ، صدای ریزش آب بر کف حمام یاد باران های تند شمال را بر روی شیروانی ها و سقف های حلبی برایم زنده میکرد، چقدر عاشق بوی خاک باران خورده سرزمینم بود، باد ملایم بهاری که شکوفه های رنگارنگ رابه رقص وا می داشت و کوچ دسته جمعی پرستوها و تلاششان برای ساختن ترمیم لانه هایشان! چقدر از آن همه زیبایی و خاطره دورمانده بودم وصله ناجوری شده بود که قصد هماهنگی وسازگاری با هیچ جا وهیچ چیزی را نداشتم دلم عجیب هوای کوه و دشت و جنگل را کرده بود، جنگل ..!! مرز بین شروع و پایان یک عشق نافرجام ، جنگل شمال!! صدای مجدد در که به آرامی قصد گشوده شدن داشت توجهم راجلب کرد ، دوش آب را بستم خودم را پشت در کشاندم صدای ظریف دریا مرا از ترسی که بر وجودم چیره شده بود رهانید .
هی دختر ، مثلا رفتی یه دوش بگیری وبرگردی ، اگه می فرستادنت حموم عروسی چقدر طولش می دادی.
اومدم ، عزیزم تموم شده.
به سرعت خودم را خشک کردم ، در حالی که حوله حمام را می پوشیدم از آنجا بیرون آمدم دریا پشت به من مشغول نگاه کردن به کتابخانه ی اتاقم بود چقدر ظریف بود و خواستنی و در عین حال مثل خودم غریب وتنها، با این فکر دستهایم را دورگردنش حلقه کردم وبوسه ای بر صورتش زدم، اما برای لحظه ای احساس شوری اشکش مرا بر جا میخکوب کرد به سرعت او رابه طرف خود برگرداندم، اشتباه نکرده بودم چشمهای آبی اش طوفانی شده بود مانند چشمهای خودم.
چی شده دریا؟ اتفاقی افتاده ، فربد چیزی گفته؟ یا این که با پدر و مادر مشکلی پیدا کردی؟
اوهمچنان در سکوت اشک می ریخت و سرش را به شانه هایم تکیه داده بود گذاشتم تا کمی آرام بگیرد سپس اورا روی تختم نشاندم ودستهایش را در دستانم گرفتم.
دریا، نمیخوای علت ناراحتی خودتوبه من بگی؟ نکنه دیگه منو به چشم یه دوست نگاه می کنی؟ ویا این که من مرحم اسرار خوبی برات نبودم؟
دریا در حالی که با پشت دستهایش اشک صورتش را پاک می کرد گفت : نه ساحل ، توهنوزم بهترین دوستی هستی که تا به حال داشتم اما مشکل من مربوط به خانواده تونمی شه.
پس چیه ، آها ... حتما خبری از جنوب به دست ترسیده مگه نه؟
آره ... ودوباره اشکهایش جاری شدند.
ببین دریا ، بگو ببینم مشکلت چیه شاید بتونم کمکت کنم.
در میان هق هق گریه هایش نام برنا به گوشم رسید ، پس موضوع پسرش بود شانه هایش را در دستهام گرفتم وگفتم : برای برنا اتفاقی افتاده؟ دِ ... یالله یه حرفی بزن، نصفه جونم کردی.
پدر شوهر سابقم فوت کرده سرپرستی برنا به دست عموی بزرگش افتاده.
خب این که ناراحتی نداره.
چرا ... ساحل، این عموی برنا همون کسی بود که من بعد از مرگ شوهرم بدون هیچ بحثی می باید زنش می شدم و من بخاطر سرپیچی از اون رسم و رسومات برنا رابه اونها دادم اما خودمو رها کردم، حالا به من خبر دادن که برنا و عمویش رابطه خوبی با هم ندارن من خیلی نگران برنا هستم ، بخصوص این که برنا برای من خیلی بی قراری میکنه، اون می خواد بفهمه که مادرش کیه وکجاست!
با فربد صحبت کردی؟اون حتما می تونه یه راهی جلوی پات بزاره.
روم نمی شه ساحل به فربد چی بگم؟
تو چت شده دختر؟ اون بچه ته، وهیچ کس هم نمیتونه منکر این قضیه باشه ، تازه تو تموم زندگی و گذشته تو همون روز اول با فربد در میون گذاشتی ، جای هیچ گله ای نیست، ناسلامتی هر دوتاتون وکالت خوندید، پاشودختر من تویه مجله ای خوندم که بعد از مرگ پدر بزرگ سرپرستی با مادره ،اینطورنیست؟
اونقدر داغونم که فکرم اصلا کار نمیکنه.
صبر کن من لباسمو بپوشم بریم پایین
ساحل؟
بله...
خوشحالم بالاخره تصمیم عاقلانه ای گرفتی ، مهندس نامی آدم خوب و محبوبیه ، خیلی هم دوستت داره، مطمئنم می تونه خوشبختت کنه در حالیکه مشغول پوشیدن لباسم بودم گفتم : تا خوشبختی رو در چی بدونیم؟
خب خانوم خوشگل ، شما خوشبختی و در چه جیزهایی می دونی که در وجود این بنده ی خدا وجود نداره!
اشتباه نکن دریا! من اصلا صد توهین کردن به هیچکس رو ندارم اون واقعا بی عیبه حداقل در حال حاضر، اما مشکل اصلی خودم هستم هر کاری می کنم نمی تونم با این دل صاحب مرده ام کنار بیام.
چراساحل؟ مگه اون توچه خبره؟
شانه ام را بالا انداختم وگفتم:این دل یاغی من خیالاتی شده می دونی! گاهی فکر می کنم اونی که منتظرشم همین روزها از راه می رسه شاید، توی راه مونده وشایدم گرتار طوفانی شده طوفانی که بی موقع از راه رسیده ویا توی بیا بون دل راه به راهه برده.
دستهای دریا را روی شانه هایم حس کردم دستهای تب دارم راروی دستهایش گذاشتم، دریا به آرامی در گوشم گفت: اما هر طوری بوده خود شو به تو رسونده من فکر می کنم این مهندس ما همون مسافر طوفان زده قلبته ،تواین طور فکرنمی کنی؟
تردید دارم!
اینا همش طبیعی ، یه حس نو، که فقط یکبار گریبان گیر آدم می شه بهتره زودتر بریم پایین تا صداشون در نیومد، در آغوشم فشردمش وگفتم :اگه تو رو داشتم چیکار می کردم سنگ صبر من.
دریا نگاهی شیطنت بار به من انداخت وگفت : توی این مورد منم تردید دارم.
ای شیطون ، تو هم خوب بلدی حرفای منو به خودم برگردونی ، ماشاالله نیش زبونت هم حسابی گزنده شده.
خندیدم وبا هم به طرف پایین براه افتادیم.
همه به من طور دیگه ای نگاه می کردند ، یا به من خیره می شدند ویا با چشمکهای پنهانی به هم علامت می دادند ، جمع شادی داشتیم واگر این حرکات در شبی غیر ازامشب بود خودم را داخل شوخی هایشان میکردم اما...امشب قراربود مهندس نامی با خانوادهاش به اینجا بیاید ومن حسابی عصبی و کلافه بودم سپس دست از غذا خوردن کشیدم دستهایم رازیر بغل زدم وبا لجبازی گفتم : تا به من نگین چه خبره دست به غذا نمی زنم ، مثل اینکه فقط من توی شماغریبه ام؟
پدر خنده ای آرامی کرد وگفت : اگه بلند شی و یه نگاهی به خودت توی آینه بندازی می تونی منظور مارو بفهمی!
به سرعت از جا بلند شدم ونگاهی در آینه قدی داخل سالن به خودم انداختم چشمانم از فرط گریه پر از خون شده بود، یاد گریه های داخل حمام افتادم وآمدن بی موقع دریا به اتاقم ، پس چرا دریا چیزی نگفته بود؟
برسرمیز برگشتم که پدر گفت : قیافه ات اصلا شبیه عروس خانوما نیست، مثل مجرمی هستی که قرار چند دقیقه ای دیگه پای چوبه دار بره، اما امیدوارم بعد از صحبت با مهرداد نظرت عوض بشه.
پدر چه راحت از او صحبت می کرد « مهرداد» طنین نامش هیچ حسی را در وجودم زنده نمی کرد مثل هزاران اسمی که در روز به گوش آدم می رسد و بی تفاوتی از کنار آن میگذرد.
هنوز ساعتی از صرف شام نگذاشته بود که زنگ خانه به صدا در آمد ، مادر به کمک دریا تمام وسایل پذیرایی را آماده کرده بود و در همان حال از من خواست تا به آشپزخونه رفته ودستی به سر و صورتم بکشم.
از لای پرده های آشپزخانه او را دیدم، دسته گلی از رزهای سفید و قرمز در دستانش بود و پالتوی بلند مشکی به تن کرده بود ، همراهان او دو زن و دو مرد دیگر بودند که بخاطر شباهتشان حدس زدم که باید پدر و برادرش بوده باشند، روی صندلی ولو شدم، تا چند لحظه ای دیگر همه چیز تموم میشد و از پرهام چیزی در زندگیم باقی نمی ماند ، مهرداد مانند مهر پایانی بر خاطرات شیرین منو پرهام زده می شد و پرهام برای همیشه به خاطره ها می پیوست وبعدها همانند یه توهم و خیال رنگ می باخت وبرای همیشه از صفحه ی ذهنم پاک می شد.من می ماندم و خاطره یک عشق که هیچگاه به ثمر ننشست ، من می ماندم و عطش عشقی که هیچ وقت موفق به سیراب کردنش نمی شدم نمی ماندم و روحی سرگردان وقلبی ترک خورده و چشمانی جستجو گر، بدنبال شبحی از عشق گمشده وشایدم فراموش شده.
ساحل دخترم! پاشو باید استکان های چای روبیاری.
مثل برق گرفته از جا پریدم ، چی مادر ، من باید اینکار وبکنم؟
متاسفم من ترجیح می دم اصلا پامو توی اون سالن نذارم.
چی میگی دختر، این یه رسمه ، همه منتظرند تا تو این کار وبکنی.
سرم رابه شدت تکان دادم وگفتم: نه مادر ، تو رو خدا این کارو از من نخوایین ، من همین حالاشم دارم می لرزم.
ناگهان میان بحث ما پدر چون همیشه حاضر شد وبا لبخندی پر از اعتماد ودلگرم به طرف سینی چای رفت وگفت : من خودم این کار ومیکنم آخه مگه چند تا دختر دارم که بخوام عین رسم ورسومات کار کنم تا نکنه به گوشه ی قبای خواستگارمون بر بخوره وبذاره بره ، اون باید از همین حالا بدونه که با کی طرفه.
کمی حالم جا آمد و با لبخندی از پدر تشکر کردم ، پدر با سینی که در دستش بود به طرفم اومد وگفت :عزیز دل بابا، بهتره اون موهای قشنگتوباز کنی ، البته نه بخاطر اونها به خاطر دل بابا.
حتما بابا! همین کار ومیکنم بعد جلوی آینه ایستادم دو پهلوی موهایم رابه صورت رشته ای باریک بافتم وروی موهای پخش شده ام به صورت آزاد گره زدم.
درست پشت در سالن ایستاده بودم سر وصداهای زیادی به گوش می رسید، اما صدای فربد از همه بلندتر بود، مثلاینکه رشتهسخن راحسابی بهدست گرفتهبودویکه تازی میکرد .خندهام گرفتهبود،ولی دلهره ی عجیبی به جانم چنگ زده بود ضربه ای در زدم که در میان همهمه میهمانان گم شد، بناچار در را گشودم و وارد شدم.ناگهان سکوت، برفضا حاکم شد. مهرداد از جا بلند شد ودر من خیره ماند، بقیه میهمانان هم با نگاههای تحسین آمیز بر اندازم می کردند، سلام کردم وبه سرعت روی مبل کنار پدر نشستم.
یکی از حالم پرسید ودیگری از میزان تحصیلاتم سوال می کرد آن یکی از زیبایی خیره کننده ام سخن می گفت و...
ریزش حرکت دانه های درشت روی مهر های پشتم حس می کردم، تپش های شدید قلبم را کاملا می شنیدم و در استرس و هیجان شدیدی دست وپا می زدم ، می دانستم که اشکهایم متظر کوچکترین فرصتی هستند تا بر گونه هایم جاری شوند.
تمام قوایم را جمع کردم وهر چه خواهش و التماس بود در چشمانم ریختم وبه پدر چشم دوختم ، پدر یا بهتر بگویم این فرشته نجات حالم را فهمید وبا عذرخواهی از میهمانان وبه بهنه خستگی مرا از آن اتاق نجات داد ، نمی دانم چطور آنجا را ترک کردم اما به خوبی متوجه نگاههای خیره و چسبنده مهرداد شده بودم حتی هنگامی که قصد ترک اتاق را داشتم برای لحظه ای چشمانم با چشمانش تلاقی کرد و من یک دنیا خواهش و تمنا رادر آنها دیدم وهزاران بار برخودم و پرهام لعنت فرستادم دیگرحالم را نفهمیدم ، مستقیما به باغ رفتم، هوا سرد بود وبا اینکه اوایل اسفند ماه بود زمستان همچنان بر حضور خود پا فشاری می کرد سرمای دلچسبی که به وجود تب دارم آرامش می بخشید، دلم برای مهرداد می سوخت، می دونستم که دیوانه وار دوستم دارد همانطورکه پرهام مرا ... نه بهتر بود می گفتم همان طور که من پرهام را میخواستم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:49 ب.ظ
 
ارسال: #62
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سرمای هوا وادارم کرد تا از جا بلند شده وکمی راه بروم، خش خش برگهای خشک زیر پاهایم خبر از فصل جدایی ها وگسستنها می داد ، مدتی گذشت ناگهان صدای حرکت قدم هایی دیگر روی برگها توجهم را جلب کرد، دستهایم را به صورتم ضرب در روی شانه هایم گذاشتم وبه طرف صدا رفتم ، سرم همچنان پایین بود تا اینکه یک جفت پا را جلوی پاهام دیدم به آرامی سرم را بالا گرفتم ، مهرداد بود با چشمانی که حلقه های اشک در آن می درخشید،چند قدم از او فاصله گرفتم و پشتم را به او کردم.
پشت کردن تونو باید به حساب چی بذارم ساحل خانم؟
لختی سکوت کردم وگفتم : به حساب این که من اصلا تحمل دیدن اشکهای کسی رو ندارم.
اما من که گریه نکردم!
بله اما تلالو اشکهای شما خبر از سرازیرشدن قریب الوقوع اونهارو میده.
اشتباه می کنید، این اشکها عادت دارن فقط توی تنهایی سرازیر بشن، آخه یکسالی میشه که همدم چشمهای غمزده ی من شدن.
براتون متاسفم آقای مهندس ، چون کسی که غم روبه خونه دلتون هدیه کرده ،ارزش این حرفارو نداره.
این منو دلم هستیم که برای خواسته هامون ارزش می ذاریم نه کس دیگه.
دل سمجی دارید آقای مهندس.
مثل اینکه فراموش کردید که اسم من مهرداد نامیه.
شاید ، چون شما برای من همون مهندسی هستید که پدر چپ وراست ازتون تعریف میکنه.
من فقط توی محل کارم مهندس نامی ام نه خارج از اون جا.
ببینم چه چیزی باعث شده چشماتون منوبگیره؟
پوزخندی زد وگفت : اگه شما روتونو به سمت من بگیرید، من راحت تر می تونم باهاتون صحبت کنم.
به سمتش برگشتم وبرای لحظه ای در چشمانش نگاه کردم وگفتم : گوشم به حرفای شماست خواهش میکنم بفرمایید.
غرورتون ، نجابت و متانت تون.
همین؟!
مگه لازمه یه عشق بی ادعا چه چیزهای دیگه ایه؟
پول ، ثروت ،اصالت، خونه، ویلا.
اماهمه اینایی که شما گفتید آفت عشقه، نه پر وبال عشق.
با تعجب نگاهش کردم دهانم باز مانده بود، نفس بلندی کشیدم وگفتم: اگه من دختر یه آدم فقیر توی یکی از دهکوره های دور بودم بازم به من ابراز عشق می کردید؟
اگه تیر نگاهت مثل حالا قلبمو می شکافت ، بله بازم دوست می داشتم.
اگه من یه زن مطلقه ویا یه زن بد سابقه بودم آن وقت چطور؟
بازم با این قیافه حق به جانب روبرویم می ایستادید واز عشق ودوست داشتن سخن می گفتید؟
خندید ، خنده ای که مفهومش را نفهمیدم ، سکوت کرد سکوتی که باز هم نفهمیدمش و در نهایت جمله ای گفت که با گفتنش صدای ترک بر داشتن شیشه غرورم راشنیدم و از داخل لرزیدم وبر زمین سرد زانو زدم.
شما مثل جادوگر کتاب هانسل وگرتل می مونید وبا سوال های عجیب و غریب تون می خواهید من توی سرزمین عشق ومحبت به بیراهه های نفرت بیزاری و کینه بکشونید ، اما من توی ذهن خودم شما رواز بین پول و ثروت اصالت بیرون نکشیدم، من با تصویری خیالی از بدترین شرایط موجود، شما را صافی صافی ذهنم رد کردم وبرای ذره ذرهی وجودترین هزار ویک دلیل منطقی دارم ،عشق شما چشمهای مرا کور کرده اما نه چشم عقلم رو.عقل به من حکم می کنه که شما روبه دست بیارم حتی اگه از تموم ثروتهای دنیا پشیزی نداشته باشید و یک زن مطلقه وهر جایی از دهکوره های دوری باشید .اگه شکست عشقی هم داشتید، بازهم میخواستم تون چون الان در این نقطه ایستاده اید عشقی خوبه که شکستنش باتلاق نباشه ، تجزیه و تحلیلش چون پیچکی به دست و پا نپیچه وآدمو به ورطه نابودی بکشونه ، عشق نباید آدمو زبون وبیچاره کنه ، عشق باید بالی برای پرواز به انسان هدیه کنه.
همچنان روی خاک زانو زده بودم که دستهایش را به طرفم دراز کرد ، ای کاش هیچ وقت بنده ای را بر سردوراهی انتخاب قرار ندهد، چرا که انسان، بین خوب وبد، خوب را انتخاب می کند ولی اگر هر دو چیز خوب باشند،به تردید می افتد ونمی داند چه کند. واین تردید چون خوره ای به جان و روحش افتاده ونابودش می کند.
بهتره بلند شی ، اگه قراره در برابرعشق پیروز میدان باشی ، نگذار هیچ عاملی باعث تا شدن زانوانت بشه ، می دونم که هنوز هم خار تردید در دلت می خلد و تصمیم گرفتن را برایت دشوار می کند، راستش وقتی که پدرتون از من خواست تا به اینجا بیام فکر کردم تکلیف خودت رو با دلت یکسره کردی ، اماحالا می بینم که هنوز اسیر سایه های تردیدی و یا بدنبال عشقی گم شده در وجود من، ببینم، من می تونم کمکت کنم؟
خندیدم در حالی که به کمکش از جا بلند می شدم گفتم : کمکم بکنی؟ کسی که ادعا می کنه عاشق ترین عاشق هاست؟
سریع لحن جدی بخودش گرفت وگفت : راستش همیشه لذت عاشق، رسیدن به وصال نیست.برترین عاشق ها کسانی هستند که برای آسایش معشوقشان ،از خودشان می گذرند و« زیر لب زمزمه کرد»
گر عاشق صادقی ز مردن نهراس...مردار بود هر آنکه او را نکشند
هر چی می گذشت احترامم نسبت به مهرداد بیشتر می شد، او همانگونه بود که پدر می گفت ومن چه کودن بودم که در تمام آن مدت با او چون مزاحمی برخورد می کردم او نمونه ی یک مرد واقعی بود یک آقا! یک جنتلمن!
نمی دونم چی توی وجودتون هست که تونست اعتماد منو به خودش جلب کنه میخوام داستانی روبراتون تعریف کنم که فراتر از قصه هاست ، داستان یک قربانی ، قربانی فقر وخرافات و تعصب هایی که از همین عقاید موهوم سرچشمه میگیره و من و امثال من وبه ورطه نابودی می کشونه ،این قصه مال سرزمینیه که آدماش به خاطریه لقمه نون دختراشونو می فروشن اگر خیلی خوش شانس و خوش برورو باشی در مقابل یه گاو ویا چند تا گوسفند ویا مقداری پول می فروشنت اونها در ظاهر توروبه عقد طرفدر میارن تا در خلوتشان احساس عذاب وجدان نکنند اونها خودشونو پشت احکام دستورات اسلام پنهان می کنند وبا این کارشون رنگ شرعی روی اون می کشند، اما جای قانون اسلامی نوشته که از دختر به عنوان کالایی برای خرید وفروش استفاده بشه ویا بدون رضایت خودش سر سفره عقد بنشینه ویا بعد از عقد دیگه هرگز نتونه به دیار و نزد خونواده اش برگرده همه اینها از فقر نشات می گیره، خانواده ها اونقدر بچه دارن که نمی تونن تامین شون کنن. بناچار 2یا3 تا یشان را فدای بقیه میکنن، به این میگن راز بقا ، آدمو به یاد گربه می ندازه ، وقتی گرسنگی بهش فشار بیاره یک یا دو از بچه هاشو می کشه ومی خوره تا زنده بمونه وبتونه بقیه ی بچه ها وبزرگ کنه و...
آنقدر گفتم و گفتم تا از نفس افتادم ، سکوت سنگینی بین ما حکم فرما شده بود امیدوار بودم با شنیدن وروشن شدن داستان زندگیم مهرداد برای همیشه پا از زندگی من بیرون بکشد و مرا از این همه دودلی نجات بدهد.
شیلا؟
طنین این اسم دوباره مرا به گذشته ام باز گرداند، گذشته ای که امشب بعد از سالها جان گرفته بود.
شیلا!راستش تا چند ساعت پیش من فقط عاشق نجابت ومتانت و غرورت شده بودم ، اما حالا عاشق تک تک سلولهای وجودت هستم عاشق شجاعت وبلندی طبیعت، عاشق رنجها و عذابهایی که کشیدی ، عاشق همت و پاکی ات توبرای من دیگرنمونه یک زن خوب و پاکی که لای پنبه بزرگ نشده ، توزن مبارز و پاکی هستی که با تمام زیبایی های ظاهریت در مقابل انسان های گرگ صفت قدعلم کردی ونشان دادی با تموم ضعیف بودن وبی پناه ات یک بازنده ی از پیش تعیین شده نبودی ، تو همت مردانه را در لباسی زنانه به نمایش گذاشتی ومن به وجود زنانی چون توافتخار می کنم.
شیلا خانوم من فکر می کنم که مرد رویاهاتو بشناسم ، مگه نه؟
اما اون دیگه مرد رویاهای من نیست، او چند ماه قبل ازدواج کرده وعشق ومحبتش روبا کسی دیگه ای سهیم شده
چرا؟ شما که سالهاست پیدایش کردید چرا گذاشتی به این سادگی از دست بره؟
چون نمی دونستم در مقابل زندگی گذشته و رنج هایی که کشیدم چه واکنشی نشون میده، می ترسیدم تحت تاثیر عشق گذشته ، به مشکلاتی که بر من گذشت اعتنایی نکنه وبعدها آینده ام روبه نابودی بکشونه، آخه یه زن بی پناه مگه چند بار می تونه زمین بخوره وبعد از به تنهایی دست روی زانوهاش بزاره و از جاش بلند بشه؟
درسته حق با شماست اما نه کاملا شما باید خودتونو به اونمی شناسوندین وبعد یه مدتی بهش فرصت می دادی اومسلما توی این مدت تصمیم درستی می گرفت و حالا شما این طور برسر دو راهی تردید قرار نمی گرفتید.
حق با شماست حالا دیگه خیلی دیرشده، بهتره دیگه راجع به اون صحبت نکنید.
هنوزم دوستش داری؟
آره
خوشحالم که در هر شرایطی حرف راست ومی زنی.
حالا شما می خوای چیکار کنین؟
سکوت کرد و من همچنان خیره در سکوت به اونگاه می کردم برایم مهم بود از این که یک مرد در مقابل تقدیری چنین شومی زن چه تصمیمی می گیرد بالاخره زبان باز کرد و قفل سکوت را شکاند: من مهرداد نامی در کمال صحت عقل از شما « خانوم شیلا شاکری خواستگاری می کنم آیا حاضرید شریک شادی و غمها وپیروزی ها و شکست های من بشوید.
با وجودی که می دونی من هنوز هم عاشق اون هستم برسر تصمیم خودت پا فشاری میکنی؟
بله با تمام وجود از شما میخوام که قدم رنجه کرده بر روی چشمانم قدم بگذراید ملکه کاخ آمال وآرزوهایم شوید.
از طرز حرف زدنش خنده ام گرفته بود.
من منتظر جوابتون هستم ، بی صبرانه وبی تابانه.
به یک شرط ،اونم این که نه عقد و نه عروسی ، فقط نامزدی اونم نه حالا بعد از این که فکرامو کردم .
قبوله من با هیچ نوع فشاری موافق نیستم، قدم به قدم اما محکم واستوار. حالا بهتره برگردیم پیش بقیه چون همه منتظر نتایج صحبتهامون هستند.
باهم واردخانه شدیم همه ی چشمها ما شد ، مهرداد مصمم ومحکم اعلام کرد که ساحل بعد از چند روز ،تاریخ نامزدی را اعلام خواهد کرد، همه کل کشیدند و ظرفهای شیرینی گردانده شد، مادر مهرداد، خانوم نامی ، پیش دستی کرد وانگشتر برلیان بزرگی رابه عنوان نشان به طرف گرفت، دوباره دودلی و تردید به دلم سرازیر شد با نگاهی پرسشگر به مهرداد نگاه کردم، مهرداد باصدای رسایی اعلام کرد که فعلا هیچ گونه نشانی احتیاج نیست با این حرف ، دلخوری را در چهره خانوم نامی و مادر دیدم اما دیگر نمی توانستم اجازه بدهم این بار نیز دیگران برایم تصمیم بگیرند...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:49 ب.ظ
 
ارسال: #63
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
در همین هنگام زنگ خانه به صدا در آمد بیشتر چشمها به طرف ساعت برگشت، ساعت دوازده ونیم وبود، پدر اجازه خواست وبه طرف آیفون رفت وبعد از سلام واحوالپرسی گوشی را گذاشت و ضمن عذرخواهی متذکر شد که یکی از دوستان قدیمی پایین منتظر اوست.
آمدن پدر نیم ساعتی طول کشید ، اما وقتی برگشت ، مانند ساعت قبل بشاش و سر حال نبود.
بالاخره میهمانان رفتند، من هم برای خواب به اتاقم رفتم ، مهرداد مرد بزرگی بود و اگر پرهام سر راهم قرار نگرفته بود تابه حال به عشقش جواب داده بودم و در حلاوتش غرق شده بودم ناگهان وجدانم به فریاد در آمد، ای کودن! تا کی می خواهی بر سر مزار عشق مرده فغان کنی ضجه بزنی و مویه کنی ، او با تمام خوبی ها و بدی هایش متعلق به کسی دیگه ای شده و راهش را از تو جدا کرده سیمیا اونو دوست داره و تا وقتی که وجود مزاحم تو سر راهش باشه اون دل به زندگیش نمی بنده، نکنه دوست داری زندگیشو خراب کنی و خودت مثل اون جغد منفور صاحب اون ویرانه ها بشی ، مگه توی یه زندگی چند نفر مثل مهرداد سر راهت قرار می گیرن و چنین متواضعانه چشم بر روی تموم نکات منفی زندگیت می بندن؟...
آن شب نمی دانم چه موقع خواب به سراغ پلک های خسته ام آمد، آنقدر در هیجان وتب و تاب رفتار مهرداد غرق شده بودم که نفهمیدم پدر تا دیر وقت در باغ راه رفت و سیگار کشید و صبح فردا قبل از این که کسی از خواب بیدار شود از خانه بیرون رفت.
سلام مادر دیشب و خوب خوابیدی؟
نه مادر یه کمی هیجان زده بودم.اما من اصلا نفهمیدم کی خوابم برد ، راستی پدر کجاست؟ امروز که برنامه کوه نداشت.
من خوابم بودم که رفت، اما به گمونم برای خرید میوه و شیرینی رفته.
مشغول جمع و جور کردن میز صبحانه و تدارک ناهار بودیم که پدر خسته و پریشان از راه رسید، به طرفش دویدم و دست راستش را در بغلم گرفتم، با دست دیگرش موهایم را نوازش کرد و با هم به داخل خانه آمدیم.
پدر ، صبح زد کجا رفته بودی؟ کم کم دارم بهت مشکوک می شم، ببینم مامان شما بوهایی احساس نمی کنید؟
دست از سرم بردار دختر ، همین حالاشم از دست مامانت چهار میخ کشیده شدم وای به حال زمانی که بوهایی هم احساس کنه.
راستی پدر من امروز با مهندس نامی قرار دارم.
پدر یکه خورد و با تعجب به طرفم برگشت : ای کاش قبلا با من هماهنگ می کردید.
با تعجب گفتم : چطور پدر ، من فکرمی کردم این خبر خوشحالتون می کنه.
پدر با دستپاچگی گفت : آره دخترم اما ... اما من امروز بعد از هر یه کار مهم توی شرکت دارم که وجود مهندس ضروریه.
پدر خیلی مشکوک حرف می زد: آخه پدر امروز جمعه است، شما که جمعه ها شرکت نمی رفتید.
آره اما کار واجبی پیش اومده که باید بریم.
پس اجازه بدید که من به مهندس یه تلفن بزنم وبهش بگم که قرارمون بهم خورده « وبعد دستانم رابه طرف گوشی تلفن دراز کردم که» پدر هراسان به طرف تلفن آمد و گوشی را از دستم گرفت و گفت : من خودم باهاش صحبت می کنم، توبهتره یه کمی استراحت کنی واقعا تعجب کرده بودم ، هیچ وقت پدر تا این حد پریشان شتاب زده ندیدم ، داشتم به طرف اتاقم می رفتم که پدر صدایم زد: راستی ساحل، فکراتو کردی که چه جوابی به مهرداد بدی؟
سرم را پایین انداختم وخجالت زده گفتم: من حرفی ندارم پدر ، همانطور که شما گفتید اون مرد بی نظیریه.
ناگهان گوشی تلفن از دستان پدر افتاد و عرق سراسر صورتش را پوشاند، به طرفش دویدم ودر آغوشش کشیدم و کمکش کردم تا بنشیند : مادر! مادر! یه شربت بهار نارنج درست کن ، پدر حالش خوب نیست.
مادر شتابان در حالی که لیوانی شربت در دستش بود به طرف پدر دوید، لیوان را از دستش گرفتم وبه لبهای پدر نزدیک کردم جرعه ای نوشید و نگاهی به من انداخت وگفت : هر چه که میخواد پیش بیاد، بیاد تو دختر عزیز منی ساحل.
بغض گلویم را فشردم سرم را روی دستهای پدر گذاشتم وگفتم : پدر اتز دیشب تابه حال جور عجیبی شدید، من فکر میکنم بی ارتباط با ملاقات دیشب شما با دستتون نباشه درسته؟
عزیزم، من فقط از رفتن تو کمی دلگیرم همین وبس، هیچ اتفاقی نیافتاده و قرار هم نیست بیفتد.
پدر اگه خیلی ناراحتی من به خواستگاری اونا...
نه نه دخترم این آرزوی هر پدر و مادریه که دختر شو به جایی بفرسته که مطمئنه اون جا خوشبخت می شه، ای کاش می شد جشن فارغ التحصیلی تورو که دو شب دیگه برگزار می شد با جشن نامزدیت یه جامی گرفتیم.
پدر؟
شوخی کردم دخترم ، خونواده ی داماد باید از هفت خوان ما بگذرند « خندید»
جشن پر شکوهی شده بود، پدر تا جایی که می توانست دعوت کرده بود، از اتاقم به به حیاط بزرگ خانه نگاه می کردم ، به تمام درخت ها ریسه هایی رنگارنگ از لامپها انداخته بودند، قرارشد در داخل خانه ازمیهمانان پذیرایی شود چون زمستان بود وهر لحظه احتمال ریزش برف وباران می رفت اما تعدادی میز و صندلی روی ایوان بزرگ خانه چیده بودند، تلالو نور چراغها در آب استخر منظره جالبی بوجودآورده بود، درختها لخت وعریان به تماشای زیبایی خانه و باغ نشسته بودند ، به خواست فربد روی تعدادی از شاخه های درختان بادبادک بسته بودند.
همه جا زیبا وآرام به نظرمی رسید، از پنجره فاصله گرفتم وبه طرف تختم رفتم لباس را روی تخت باز کرده بودند تا چروک نشود با گذشت سن وسالی از مادر هنوز هم سلیقه اش جوان پسند بود وبی نقص، لباسم را به مناسبت جشن شب و تضادی که با پوستم داشت سبز تیره انتخاب کرده بود با سنگ های الماسی و خز بلندی که دور یقه بازم دوخته شده بود وبلندی آن از پشت روی زمین کشیده می شد، لباسم بلوز حلقه ای کوتاه با دامنی بلندی بود که پشت آن دنباله ی بلندی داشت، با یک جفت صندل نقره ای با پاشنه های بلند.
از شبی که با مهرداد روبروشده بدم تا امشب که چهار شب می گذشت نه با او صحبتی کرده بودم و نه دیده بودمش و حالا که فکر می کنم مب ینم که پدر با زرنگی جلوی هر تماسی را گرفته بود اما چرا؟ او که بیشتر از هر کسی به این وصلت راضی بود پس حالا که به منظورش رسیده بود چرا...
صدای در ، باز هم مرا از اوهام وخیالاتم بیرون کشید ، مادر بود کت و شلوار شیکی به رنگ ارغوانی به تن کرده بود که خیلی به او میامد.
اوه مادر شما امشب چقدر قشنگ شدید مثل یه ستاره می درخشید .
ای زبون باز ناقلا ، زود باش بشین که باید بیگودی های موهاتو باز کنم ، مهمون ها اومدن ودائم سراغ تورومیگیرن.
مخصوصا یه نفر که خیلی بی تابی می کنه!
با خونسردی گفتم: حتما مهندس نامیه.
هنوز هم خجالت می کشیدم پیش پدر و مادر ، مهرداد صداش کنم ، می دونستم که بی صبرانه منتظر دیدنم هست، خیلی دلم میخواست نظرش رو وقتی من و با این لباس می بینه بدونم.
دوباره پرسیدم: مهندس نامیه؟
مادر لبخند معنا داری زد وگفت: بهتره اینقدر حرف نزنی وانرژی توتلف نکنی ،چون به اون احتیاج داری.
مگه کسی غیر از اونم پیدا می شه که بی صبرانه منتظر من باشه؟
فراون عزیزم، حالا می ری پایین وبا چشمان قشنگت اونارو می بینی.
مادر با تردستی و مهارت به پیچیدن موهایم مشغول شد بیگودی ها حسابی جا خوش کرده بودن مادر همه موهای مرا خیلی شل و وارفته جمع کرد، و رشته هایی از موهایم رابه صورت سرگردان روی یک طرف صورتم وهمینطور پشتم ریخت وسنجاق های الماسی براق به شکلهای قلب روی جای جای سرم فروبرد، در آخر حسابی به آن تافت پاشید ودر حالیکه صورتم را بین دو دستش گرفته بود براندازم کرد.
نم اشک را در چشمانش میدیم، خودم نیز وضعیت بهتری نسبت به او نداشتم، از جا بلند شدم و نگاهی به خودم در آینه انداختم.
حالا بهتره به آرامی لباستو بپوشی،منم کمکت می کنم.
ای کاش همون اول می پوشیدم،این طوری بهتر بود، الان موهام خراب بشه.
نه عزیزم چون لباست تیره است ممکن بود تافت واکلیل روش لک بندازن.
به کمک مادر توانستم آن را تنم کنم، خوشبختانه جنس آن نرم و کشی بود ومشکل ایجاد نکرد، بعد از پوشیدن لباس وکفش نقره ای ام مادر فریادی از خوشحالی کشید وگفت : درست شدی مثل سیندرلا، حالا وقتشه که پسر پادشاه رو به تور بزنی.
با خونسردی گفتم: حتما منظورتون بازم به اونه؟
خب عزیز دلم، بیا پایین تا ببینی اونجا چه خبره، فکر کنم امشب برات سرودست بشکونن،آخه واقعا زیبا شدی، ای کاش یه کلمه مناسب تری برای وصفت پیدا می کردم.
ببینم مامان، امشب جشن فارغ التحصیلی منه یا جشن نامزدی؟
هر چی که خدا بخواد فقط زود بیا پایین که همه منتظرن.
با رفتن مادر نفس بلندی کشیدم ودوباره نگاهی به خودم انداختم ، از هیجان حرفهای مادر حسابی رنگم پریده بود با دستانی لرزان شروع به آرایش صورتم کردم، چون همیشه ساده وبدون افراط و گردنبندی که برایم خیلی با ارزش بود رابه گردنم آویزان کردم.
در اتام به صدا در آمد می دانستم که پدر است ، اوهمیشه درست وقتی که به وجودش نیاز داشتم در کنارم بوده واین بار هم خوب فهمیده که رفتن به پایین چقدر برایم مشکله.
پدر؟ من منتظرتون بودم.
پشت به در نشستم تاهیجان زده اش کنم.
در با صدای آهسته بسته شد از هیجان نزدیک بود فریاد بکشم ، طاقت نیاوردم وبه طرفش برگشتم تا خود را در آغوشش جای دهم اما ...
زبانم بندآمده بود ، نا باور کردنی نبود ، من خواب بودم و این دفعه بر خلاف همیشه خواب قشنگی می دیدم پرهام آمده بود.
نیم پالتوی سرمه ای زیبایی روی کت و شلوار مشکی پوشیده بود ، که اندام متناسبش را زیباتر نشان میداد، پیراهن ابریشم سفیدش صورتش را پخته تر وجا افتاده تر نشان میداد وموهای نرم ومشکی اش را که از فرق باز کرده بود وپشت گوشهایش مهار کرده بود ، گیرایی عجبی به ظاهرش داده بود.
سرش را کمی به طرف راست مقابل من خم کرده بود ودستهایش رادر جیب های شلوارش فرو برده بود وچنان با دقت به صورتم نگاه می کرد که گویی می خواست جزء جزء آن رابه خاطر بسپارد.
با قدم های بلندی خودش ر ابه من رساند درست روبرویم ایستاد ، مانند گذشته با دستش چانه هایم را به طرف بالا برد وبه چشمانم خیره شد، تحمل نگاهش را نیاردم وچشمانم رابستم ، بازدم نفس هایش روی صورتم پخش می شد و عطر او را در مشامم جاری می کرد.باصدای آهسته ای که از ته چاه شنیده می شد، گفتم : اوه استاد مجد؟!!
به نرمی گفت: خیلی خود دار و مرموزی دختر!
حرفی برای گفتن نداشتم ، چون هنوز مطمئن نبودم که او چقدر از من می داند ، اما چیزی که مردد و دو دلم می کرد ، حضوری بی پروایی او در اتاقم ونزدیک شدنش به من بود ، تا این حد!
بازم نمیخوای زبون باز کنی ، طوطی گمشده من؟
سرم را چرخاندم واز دستانش رها شدم وبه طرف پنجره اتاقم ، به طرفم آمد و پشت سرم ایستاد ، آنقدر نزدیک که حس کردنی بود.
روزه ی سکوت گرفتی ها؟ اشکالی نداره بالاخره مجبوری بازش کنی . هر چند که مغرور از این حرفایی.
من و سیمیا از هم جدا شدیم ، در واقع هیچ وقت یکی نشده بودیم ،امابالاخره فهمید که من عشق گمشده ام را پیدا کردم وبناچار دمش و روی کلش گذاشت ئرفت.
هنوز هم نمی دانستم که چه موضعی باید بگیرم ،چون حرفهایش واضح نبودند وموقعیتم راروشن نمی کرد ، بااین که خبر جدایی آنها خوشحالم کرده بود بیشتر نگران مهرداد بودم وحضور نا به هنگامش دراتاقم.
دستش را روی شانه هایم گذاشت وگفت: فقط یک کلمه بگونازنینم.
او خوب می دانست که روی چه نقطه ای انگشت بگذارد و مرا نشناخته بود یعنی من هنوز نتوانسته بودم چیزی بفهمم پس ... پس چگونه؟
خدایا باز هم من ماندم دوراهی ، باز هم یاس و نا امیدی وتردید، باز هم دستهایی پر از خواهش التماس وتمنا.
باید همان طور سخت در برابرش می ایستادم وهمان موضعی را می گرفتم که با دیدن هر مرد غریبه ای در اتاقم ممکن بود بگیرم .از تصور این دو قسمت چنان حال بهم ریخت که به تندی به طرفش برگشتم ودستهایش رابه سرعت از روی شانه هایم کنار زدم وبا صدای بلندی بر سرش فریاد کشیدم.
شما به چه جراتی وارد اتاق من شدید، شما آنقدر وقیح وگستاخید که نه تنها خودتون رو به من اینقدر نزدیک احساس می کنید که دست روی شونه هام بگذارید بلکه حرفهای خوش آب ورنگی هم تحویلم می دیدف آخه به من بگید شما به چه جراتی وارد این اتاق شدید؟ سرش را چندین بار به اطراف تکان داد ولبخند تمسخرآمیزی به من زد وبه همان سرعتی که راندمش به طرفم آمد وبا عصبانیت گفت خیلی دوست دارید بدونید مگه نه؟
از لای دندان های بسته ام غرش کردم.
پس بهتره پشت تونو به من کنید.
سپس دستهایش راروی گردنم احساس کردم وبه دنبال آن به شدت مرا به طرف خودش برگرداند وگفت:به این دلیل فهمیدی؟ آخه تا کی می خوای خودتو از من پنهان کنی ، تا کی می خوای توی جلد یه آدم دیگه زندگی کنی؟ نذار فکر کنم که تو آدم شیادی هستی که هنوز هم میخوای ازاسم ساحل به جای شیلا استفاده کنی ، اگه دوستم نداری پس چرا اینو حفظش کردی؟ چرا با اون همه خواستگارهایی که داشتی ازدواج نکردی؟
شانه هایم را محکم در دستانش فشرد به طوری که دردی مهلک در وجودم احساس کردم ، پرهام که آثار درد را در عضلات صورتم دیده بود گفت: اگه مجبور بشم با شکستن استخونات روح شیلای خودمو از این قفس بیرون بکشم مطمئن باش همین کار و میکنم.
اشکهایم بی محابا با جاری شدند ، ابتدا آرام و سپس به هق هق تبدیل شدند ، با دیدن اشکهایم رویش را برگرداند وپشت به من روی تک صندلی اتاقم نشست، حلقه های دود سیگار را می دیدم که در تمام اتاق پراکنده می شدند. خونسردی اش قابل تحمل نبود پس او مرا شناخته بود وبا تجاهل به آن مرا به بازی گرفته بود.
وارددستشویی اتاقم شدم آرایش صورتم حسابی به هم ریخته بود، بعد از شستن صورتم جلوی آینه قرار گرفتم وآن را خشک کردم، از جا بلند شد وبه طرفم آمد بدون اینکه نگاهم کند در گوشم به نرمی گفت: آروم تر شدی؟
سرم را به آرامی تکان دادم.
گردنبند رابه گردنم بست وپشت گردنم رابه آرامی بوسید ، بوسه ای که آتش به جانم زد، جای آن به شدت می سوخت، وقلبم بی تابانه به قفسه ی سینه ام می کوفت .نتوانستم طاقت بیارم وبه طرفش برگشتم و اورا درست سینه به سینه ی خودم دیدم ، چشمانم را به طرف پایین چرخاندم وگفتم: آره من توجلدآدمی دیگه ای رفتم اما نه به خواست خودم ، به اصرار همین آدمایی که مثل پدر ومادر برام مهربونن،خیلی سعی کردم تابه خاطر دینی که نسبت به اونا دارم ، توقعات شونو بر آورده کنم ، حتی وقتی که پای قلبم در میون بود ، گاهی حس بدی پیدا میکردم ، توی جلد آدمی دیگه زندگی کردن کار طاقت فرساییه . پس تصمیم گرفتم شیلا رو توی وجودم از بین ببرم وبشم همون ساحلی که اونا دوست دارن، وحالا هم که روبروت ایستادم توی همون حسی هستم که باید باشم من از تموم ابعاد وجودی شیلا عشقش نسبت به تو رو حفظ کردنم ، و باقی مانده وجودش رابا تمام سختی ها وخاطراتش در انتهایی ترین دالان قلبم دفن کردم از همه گذشته ام این گردنبند ونگه داشتم چون که نشونه ی ...
خندید گفت: یه چیز دیگه ای روهم حفظ کردی! اونم جملات نیمه تمومته.می خواهی من ادامه شوبگم؟
مگه می دونی چی می خوام بگم؟
اوهوم ... اون گردنبند نشونه ی وفا به عشقه ، همون چیزی که با دیدنش تشویق شدم تا که روی خواسته ام پا فشاری کنم نمی دونی چقدر طول کشید تا تونستم از زیر زبون پدر و مامان شوکت گذشته توبیرون بکشم.
چه جوری؟
هیچی! با عجز و ناله و التماس و کلی دلیل ومدرک.
اما پرهام با تمام عشقی که نسبت به تودارم ، نمی تونم قبولش کنم، به خاطر اینکه من دیگه پاک...
به میان حرفم دوید وگفت:شیلا؟... کافیه
من در تمام مدتیه که داشتی مسیر سرنوشتت رو طی می کردی به فاصله چند قدمی عقب تر از تو حرکت کردم وباهمه زیر و بم زندگیت آشنا شدم ، وو شاید چیزهایی از تو میدونم که خودت هم نمی دونی . ولی هیچ کدوم از اونها نمی تونه کوچکترین خدشه ای به منو عشقم وارد کنه ، توبرای من همه چیزی ، می فهمی؟
اما اون زندگی جهنمی و معاشرت با افراد پست ویا ... ویا اون هفته ی ...
پرهام دستش رابه علامت سکوت بالا گرفت وبه تندی گفت: شیلاخواهش میکنم کافیه، تک تک اونا الان توی زندانن با یه پرونده سنگین ، پس می بینی که همه چیز تموم شده
پرهام از این که هنوز دوستت دارم وتموم دنیای منی تردید نداشته باش ، اما اینکه بخوام توی آینده خودم شریکت کنم باید بگم واقعا متاسفم.
دستهایش رابا تمام قوا روی میز کوبید وفریاد زد بس کن شیلا ، من نیومدم این جا که این حرفهای پوچ و بی معنا را ازت بشنوم ، من اومدم تا اگه چیزی از عشق گذشته ام توی قلب مونده ، تو رو با خودم همراه کنم ، واصلا هم تحمل هیچ حرف وحدیثی رو ندارم.
بختک خیال احمد تا ابد روی زندگیمون می مونه.
این فقط یه تصوره ، یه خیال ، احمد مدتهاست که از فکر و خیال توخارج شده ، این تو هستی که مثل گذشته هنوز دوست دار خاطرات بد و با چنگ و دندون برای خودت نگه داری . شیلا توهیچ تغییری نکردی ومن از این بابت خوشحالم ، من نیومدم عشق و گدایی کنم ، من به دنبال حق و سهم خودم از عشقت اومدم، یا اونوبه من می دی و خلاصم می کنی و یا اینکه خودم برای همیشه از زندگی توبیرون می کشم و می گذارم باقی عمر تو با یه کابوس خیال بسر ببری.
سکوت کردم درد عجیبی به گردنم رخنه کرده بود با دو دستم مالشش دادم وگفتم : خونواده ات هم به اندازه خودت نسبت به گذشته ام بی تفاوت خواهندبود؟
شیلا دوباره منو توی اون برزخ ننداز ، دفعه ی قبل هم به خاطر حرفای تو وجلب رضایت اونا زندگیمو باختم و تو هم تقاص اصرار بی جایت رو اون طوری پس دادی ، پس لطفا همون برزخ وتجربه نکن ، مگه قراره تو با خونواده ی من زندگی کنی که مجبور باشم همه ی چیزها روبراشون توضیح بدم.راستش اونها اینقدر درکشون از زندگی مشترک کمه که بعد سالها هنوز هم به تفاهم مشترکی نرسیدن واگه پول های بی حد پدرم نبود، مادرم تا به حال چند بار طلاق گرفته بود و پی زندگی دلخواهش رفته بود.
و مطمئ نباش اگر با همین شرایطی که داری سایه پدر پولداری بالای سرت بود به هزار یک دلایل بی رنگ کارت رو موجه جلوه می دادن .در واقع توی مکتب اونها همه بدیها در مقابل پول رنگ می بازه وزیبا جلوه می کنه.
تازه طبق توافقی که به آقای رازقی کردم توهمچنان ساحل رازقی باقی خواهی ماند بدون اینکه کسی متوجه این مطلب بشه اما برای من بخاطر اینکه یادآور عشق گذشته ام هستی، شیلا خواهی بود.
نگاهش پر ازشیطنت بود، و رازهای زیادی را به من گوشزد می کرد و من بی تفاوت از ان ها پرسیدم.
پرهام؟
نگذاشت حرفم را ادامه دهم ، بلافاصله گفت: جونم
دوباره هیجان دل پذیری به تنم خزید وداغم کرد
می گم! ممکنه یه روزی از عشقم سیر بشی وبا همین خونسردی که امشب وارد اتاقم شدی منو از زندگیم بیرون بری؟
شیلا! سالهاست که بهت علاقه دارم و جز تو نتونستم به دختر دیگه ای فکر کنم واین صادقانه ترین جملهایه که برای بیان احساس واقعی ام میتونم بگم.
اگه عشق من برات یه عادت شده باشه چی؟
ممکنه درست بگی ،چون سالهاست که داریم بهم فکرمی کنیم ،اگر هماینطور باشه عادت قشنگیه مگه نه؟ من سالهاست که توی فکرم زندگی مشترکمون روشروع کردم، وامشب هم به اینجا اومدم تا بعد از روشن کردن اون مغز کوچیکت از اماها و اگر ها تو رو با خودم ببرم.
ناخودآگاه فریاد کشیدم : مرا با خودت ببری؟
مگه توهمینو .نمیخواستی؟
قلبم بشدت می تپید وقدرت سخن گفتن را از من گرفته بود، چشمانش را تنگ کرد وگره ای بین ابروهایش انداخت و با حالتی مشکوک گفت: ببینم نکنه پشیمون شدی؟
چشمانم را بستم وگفتم: فقط خدا می دونه که چقدر انتظار این لحظه رو کشیدم
پرهام سکوت کرده بود.
ناگهان حرکت دستانش را دور کمرم حس کردم ،چقدر به او احتیاج داشتم واحمقانه انکارش کرده بودم ، دیگر مقاومت بی فایده بود سرم راروی سینه اش گذاتم. گیج وسردرگم شده بودم وچشمانم چشمان درشت اورامی دید وگوشم فقط زمزمه ی نرم عشق او را نمی شنید.
صداهای درهمی ما را از عالم شیرین و زیبایمان بیرون کشید.
پرهام در حالی که مر ااز خود دور میکر دنگاهی خریدارانه به من انداخت ودوباره مرا به خودش می فشرد وبا صدای بلندی گفت: بفرمایید ما آماده ایم.
منظورش ر انفهمیدم وسعی داشتم به سرعت خودم را از آغوشش بیرون بکشم، اما با مقاومت سرسختانه او مواجه شدم.
پرهام ،خواهش می کنم ، من اینطوری خجالت می کشم و با تقلا سعی در دور کردنش داشتم اما او همچنان مرابه خودش می فشرد ومی خندید.
فایده نداره عزیزم ، نمی تونم این بار خواهشت رو بپذیرم.
در باز شد وهیاهوی عجیبی تمام اتاقم را در برگرفت و در برابر چشمان حیرت زده ام همه اعضای خانواده ی پرهام نمایان شدند برای لحظه ای همه با چشمانی متعجب وخوشحال نگاهمان می کردند وبعد از لحظه ای سکوت ، صدای کف های بلند وبه دنبال آن سوت های کش دار فربد شنیده شد..
به طرف پدر مادر رفتم و در آغوش گرفتمشان، آقای مجد به طرفم آمد وبوسه ای بر پیشانی ام زد ودستم را گرفته به طرف همسرش برد، خانم مجد نگاه تحسین انگیزی به من انداخت وگفت: اصلا فکرنمی کردم پرهام من اینقدر خوش سلیقه باشه ، درست مثلیه عروسک زیبا و بی نقص، میخواستم دستش را ببوسم که پیش دستی کرد وگونه هایم را بوسید ودر ادامه صحبتهایش گفت: البته اگه پافشاری ها ولجبازی های من نبود پرهام هیچ وقت لعبتی مثل تور وپیدا نمی کرد وحتما تا به حال چند تا بچه هم دور وبرش و گرفته بودن « خانم مجد به اصرار پرهام برای ازدواج با شیلا در سال های قبل اشاره می کرد»
پرهام در حالی که به طرفم آمد و مرا در آغوش می کشید گفت: شما مادر زرنگی هستید من یه تشکر به شما بدهکارم وبعد چشمکی به من زد و مرا به طرف خواهرانش برد، هر دو به نوبت مرا در آغوش کشیدند و از صمیم قلب به ما تبریک گفتند ، پریسا همان طور که پرهام گفته بود، دختری زیبا و سنگین ونجیب بود ،اما پرناز دختری پر انرژی وشوخ و شیطون، هر دونفرشان ته مایه ای از قیافه ی پرهام داشتند، دوست داشتنی ودلنشین .
طی صحبتهای که دو خانواده در غیاب من کرده بودند جشن فارغ التحصیل من به جشن نامزدی تبدیل شد ، در همان شب عاقدی آوردند و ما رابه عقد هم در آوردند ، شب زیبایی که خوشبختی را با تمام سلول های بدنم حس کردم، حالا پرهام مال خودم شده بود وتمام نیروهای روی زمین قادر به گرفتنش از من نبودند.
خطبه عقد در اتاق خودم خوانده شد ، همان اتاقی که تمام هوای آن با یاد وعشق پرهام پر شده بود، همان اتاقی کهشاهد سوز وگداز من در تمام لحظات تنهایی و دوری از پرهام بود.
بعد همه ی آنها ازاتاق خارج شدند واز ما هم خواستند تا به جمع آن ها در سالن پذیرایی بپیوندیم ، همه میهمانان بی صبرانه منتظر دیدن مابودند، بخصوص وقتی که فهمیدند که جشن فارغ التحصیل منبه جشن نامزدی بدل شده ، هیجان زده ومشتاق منتظر دیدن این داماد خوشبخت بودند.
سکوت مبهمی در اتاق موجمی زد، پرهام همچنان روی تک صندلی اتاقم نشسته بو دو به من خیره شده بود با این که سرم پایی نبود اما نگاهش را حس می کردم ، نگاهی که معذبم می کرد وقلبم را به شدت به تپش وا می داشت، از طرفی کمی هم یکه خورده بودم چون تا چند لحظه ی پیش قبل از آن که خطبه خوانده شود، پرهام همچنان پر سر وصدا و پر انرژی فقط صحبت میکرد و حرف می زد، اما حالا ناگهان قفل سکوت به دهان زده بود.
ناگهان از جا بلندشد ونفس عمیقی کشید وبه طرفم آمد، سرم همچنان پایین بود اما دستانش را که به طرفم دراز کرده بود دیدم خودم را باخته بودم، آمدنش چنان ناگهانی و دور از ذهن بود که تمام معادلات ذهنی ام رابه هم ریخت و از من سنجاقکی ساخته بود که شاخک هایم به محرک های خارجی حساسیتی نشان نمی داد ونمیدانستم با او چه بگویم و از چه صحبت کنم که.
چته شیلا؟ چه فکرهایی توی اون کله کوچیکته؟ نکنه بازم به اون دنیای سیاه وسفیدت برگشتی؟ مرا از روی تختم بلند کرد و سرم را بین دو دستانش گرفت ومستقیم به چشمانم خیره شده و گفت: فکرنکن.
کوچولوی مرموز، فکر نکن دوری از تو باعث شده تا من نتونم چون گذشته تموم افکارت ونخونم ، اگه اینطور فکر میکنی باید بگم ، متاسفانه سخت در اشتباهی.
من حالا سی و پنج سالمه ، حال و هوای جوونی روتقریبا پشت سر گذاشتم ، همین حالاشم همه فکر می کنن که برای شروع یک زندگی دیر دارم می جنبم، من الفبای عشق وبا خودت شناختم ، همون دختره پونزده ساله ای که وقتی انبوهی از دستمال های رنگارنگ و زیر پاهاش دید هول شد وپا به فرار گذاشتن همون دختری که به توصیه ی زن برادرش حاضر نمی شد با غریبه ای مثل من حتی سلام وعلیک بکنه وخلاصه همون دختری که دور شدن از روستا براش مثل یه معجزه و یا رویا بود، عشق من با خودت رشد کرد وبزرگ شد ، وریشه اش حتی از اعماق قلبهامون همگ ذشته وبه جان روحمون نفوذ کرده پس تردید به دلت راه نده وسعی کن همراه خوبی برای من باشی.
لبخندی برلبهایم ظاهرشد، نگاهی به او انداختم وگفتم: حالا دیگه مطمئنم ، اگه هزار تا پوست هم بندازم،اگه از کرم به پروانه تبدیل بشم باز هم منومیشناسی وفکرمو می خونی.
خوشحالم ، از این که مثل گذشته چون آیینه صاف وشفاف و بی غل و غشی، همون چیزی رامیگی که واقعا در موردش فکر میکنی حالا بهتره با هم بریم پایین چون همه منتظر مونن، حاضری ؟
خندیدم گفتم: من حاضرم تا اون دنیا هم باهات بیام، اما قبل اون یه خواهش ازت داشتم.
خواهش چیه عزیزم ، شما دستور بفرما.
می دونی پرهام؟ راستش نمی دونم چه طوری شروع کنم،آخه قبل از این که تومنوپیدا کنی قراربود ... قرار بود که من ... نمی دونم چی بگم ...
خب بزار منبگم .قراربود با مهندس نامی ازدواج کنی مگه نه؟
بله... اما تواز کجا می دونی؟
من که گفتم من از همه ی زیر وبم زندگیت خبر دارم توباور نکردی.
دهانم از تعجب باز مانده بود ، تمام گلیم از خشکی می سوخت، چند بار سرفه کردم ،آب دهانم را قورت دادم وگفتم : اما پرهام، این موضوع رو غیر از خونواده مون کسی نمی دونست.
خُب مگه من جز خونواده تون نیستم؟
نه ... چطور بگم تا امروز که نبودی ، واین قضیه هم مربوط به امروز ودیروز نیست.
خندید وگفت:از اصل صحبت مون دورافتادیم ، شما قراربود دستور بدید ومن اطاعت کنم.
سر به سرم نذار پرهام، من میخوام با مهندس نامی صحبت کنم ،البته اگه ناراحت نمی شی.
اخمی ساختگی کرد وگفت:همین حالا؟!
سرم را تکان دادم و گفتم: بله همین حالا ، توی همین اتاق و...
خب ادامه بده شرط سومتون!!
با رنگی گفتم: تو که فکر من وبلدی بخونی ، سومی رو خودت بگو زیاد سخت نیست، حتما سومین شرطت بدون حضور منه؟
خوشحالم که شوهر زرنگی دارم، این باعث می شه که زیاد شرمنده نشم.
خندید وبه طرفم آمد وسرم راروی سینه اش فشرد وگفت : اگه اینکارو نمی کردی ، خودم اینوازت می خواستم ، من زندگیمو مدیون اون هستم وبه طرف در اتاق و در آخرین لحظاتی که می خواست در را پشت سرش ببندد گفت: شوهر خوش غیرتی داری مگه نه؟ تو رو توی اولین ساعات زندگی مشترکش با یه مرد غریبه تنها می گذاره و بعد خندید ورفت.
درست نفهمیدم چه مدت از رفتن پرهام گذشت که ضربه ای به در اتاقم خورد ، ضربه آنقدر آرام بود که در نواختنش دچار تردید شدم با صدای دورگه ای که از گلویم خارج شد گفتم: خواهش می کنم بفرمایید...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:50 ب.ظ
 
ارسال: #64
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
در باز شد در میان آن چهره غم زده مهرداد ظاهر شد ، صورتی که تا چند روز پیش بالاخره موفق شدم به خودم بقبولانم که نقابی از آن بر چهره پرهام بکشم و با تصوری از اوشریک زندگی شوم وتمام شک وتردیدهایم به باور نشاند وجان تازه ای درکالبد بی روحم دمید و یک دنیا رنگ و زیبایی ، به دنیای بی رنگی هایم پاشید ، با او انسان بودن وارزش گذاری درست اعتقادها وتصورات را شناختم وبر روی یک دنیا تردید ها وبی اعتمادی هایم خط بطلان کشیدم.
سلام شیلا خانوم! بهتون تبریک میگم؟ امیدوارم اینبار زندگی روی زیبای خودش و بهم شما نشون بده.
پلک هایم را چندین بار به هم زدم ونفس عمیق کشیدم وگفتم: متشکرم ، من این زندگی رو مدیون شما هستم، اما احساس می کنم یه چیزی به سنگینی یک کوه روی شونه ها مه ونفس کشیدنو برام مشکل می کنه.
اون چیه؟ شما مثل یه پرنده ی خوشبختی هستید که آماده پروازم ، اونم با زوج خودش ، نگرانی تون بابت چیه؟
بغضم داشت می ترکید من اصلا توان کنترل آن را نداشتم ، من در مهرداد غبار سنگینی از غمهای تلن بار شده می دیدم و دنیایی از گلایه های بی وفایی وقول های پوشالی ، اما چهره ای آرام و صبور داشت او بدون تردید عزمش را جزم کرده بود تا با آخرین قوای باقی مانده یخهای شناور احساسش را از من دور کرده و مرا در راهی که پیش رو داشتم مصمم ومحکم به جلو براند ، به سوی عشق سال های گمشده.
پشتم را به او کردم و لبهایم را بهم فشردم با نوک انگشتانم قطره های اشک را از صورتم پاک کردم وگفتم: تا قبل از این که پابه این اتاق بگذارید ، فکر کردم با یه عذرخواهی کارا رو براه می شه و هر کدوممون می تونیم به همون راهی بریم که باید می رفتیم، اما حال که دیدمتون ، متوجه شدم چقدر بچگانه فکر می کردم من همین حالا در اعماق چشماتون ، مرگ یه احساسو دیدم واین تموم وجودمو لبریز از تنفر می کنه، تنفر از خودم و امثال خودم، چرا که وقتی مثل برگی از درخت می افتیم نه تنها خودمونو مرده فرض نمی کنیم بلکه با وزش هر بادی جون می گیریم وبا اون همراه می شیم، من بعد از دور شدن از پرهام باید تموم احساسمو در وجودم خفه می کردم تا امروز شرمنده ی مرد شریفی چون شما نمی شدم، آقای مهندس نامی شاید شنیده باشید که می گن عشق یکّه شناس اگه تموم عشقهای عالم هم جمع می شدن، اگه هزار بار هم مجبور به انتخاب بودم، هزار دفعه پرهامو انتخاب می کردم یادتونه از من سوال کردید، که هنوز هم دوستش دارم یا نه؟
و من هم گفتم: بله وشما گفتید ، حتی در اون صورت هم باز هم دوستم خواهید داشت.
در حالی که دستانش در جیب شلوار مشکی اش بود سرش را متفکرانه چندین بار تکان داد.
شما می دانستید من به چه قیمتی حاضر به ازدواج با شما شدم؟
مبهوتانه نگاهم کرد واین بار چیزی نگفت.
من دختر چشم و گوش بسته ای بودم که با پرهام چشم به واقعیت زندگی گشودم، اون هم از بهترین وسالم ترین راهش ، و می خواستم با ازدواجمان توی اون محو بشم، حل بشم و از خودم فاصله بگیرم ما شدن واز اعماق وجودم درک کنم اما متاسفانه چون خودم روشناخته بودم نتونستم در ازدواج تحمیلی ام با احمد محو بشم وبا اون یکی بشم ، در نتیجه مرگ جسمم روبا چشم عقلم دیدم، ولی در مورد شما وضع فرق می کرد، شما انسان محجوب و تحصیل کرده ای بودید که انسانیت رو برای خودش می خواستید واین امیدار کننده بود ، این بار بین دوراهی مانده بودم یا باید چون گذشته با تصوری از پرهام با شما زندگی می کردم که انصاف نبود و یا باید از تنها چیزی که برایم مانده بود می گذشتم یعنی خود واقعی ام ، من باید خود واقعی ام رابه خاک می سپردم و این زنده به گورشدن دردناک بود اما نه خیانت بود و نه ظلم به شما، پس تصمیم گرفتم راه دوم وانتخاب کنم که ناگهان اوضاع بهم ریخت و قلم تقدیر به تصحیح اوراق سرنوشتم پرداخت و مرا اینطور در مقابل شما شرمنده کرد.
چند قدمی جلو آمد وگفت: شیلا خانم ، من خیلی خوشحالم که گفتنی های قلبتون و چنین صادقانه به زبون آوردید من برای از دست دادن چنین گوهر با ارزشی خیلی ناراحتم ، اما یادتونه اون شب توی باغ چی بهتون گفتم؟
همیشه ارزش عشق به وصال نیست ، برترین عاشقان کسانی هستند که برای آسایش معشوق از خواسته ی قلبی شان بگذرند.
من امروز به خاطر عشق وافری که به شما دارم و فقط خدا می دونه که چه اندازه است از شما می گذرم وهمینطور که خودتون گفتید: عشق یکه شناسه.
به میون حرفاش دویدم وگفتم: اوه ... نه نه خواهش می کنم، خواهش می کنم خودتون واسیر این طلسم نکنید.
شما نمی دونید که من چه روزها وشبهایی در کابوس این طلسم دست و پا زدم، اگه شما این همه فداکاری نمی کردید من هیچ وقت نمی تونستم این طلسمو بشکونم.
لبخندی زد وگفت: شایدم یکی مثل من پیدا بشه که این فداکاری رو در حق خودم بکنه.
فریاد کشیدم: آخه به چه قیمتی؟ چند سال می خواهید صبر کنید تا همچین کسی از راه برسه؟
اون وقتی که خودتون پاتوی این راه می گذاشتید فکراین جاها شو کرده بودید؟
نه ، نکردم بخاطر این که بچه بودم، عقلم به این حرفا قد نمی داد ، من فقط امروز و می دیدم وساده لوحانه و فردا روبا تمام وجودم باور داشتم اما شما تحصیل کرده اید، آینده توی دستهای خودتونه.
من که تنهایی نمیتونم آینده رو بسازم.
سعی کنید ازدواج کنید، یه همسر و شریک می تونه کار ساز باشه،شما روبهاینده امیدوار کنه.
بدونهیچ درنگی گفت: شما حاضرید کمکم کنید؟
من هم بلافاصله گفتم: بله به شرطی که هیچ خدشه ای به عشق وخواسته ی قلبم نزنه.
شرمنده شد وگفت: مثل اینکه یه کمی عجله کردم ومنظورمو درست عنوان نکردم.
با تعجب گفتم: منظورتون چیه؟
خندید وگفت: راستش من از همون روزی که دیدمتون عاشقتون شدم اما همانطوری که قبلا هم بهتون گفتم:خیلی زود به دنبال رد نگاهتون فهمیدم که توی این راه موفقیتی نصیبم نمی شه، البته این باعث نشد که دست از تلاش بردارم تقریبا شش ماهی به شما فکر می کردم تا این که سرو کله پرهام پیدا شد اون از طریق فربد فهمیده بود که من از شما خوساتگاری کرده ام و در پی جواب ردی که به من داده اید همچنان سرسختانه دنبالتون هستم، به خاطر درد مشترکمون خیلی زود با هم دوست شدیم، آنقدر صمیم که بیشتر اوقاتمون وبا هم می گذروندیم تا این که او داستان واقعی زندگی شمارو برام تعریف کرد، اولش باور نکردم اما طی اون مراسم خواستگاری که از طرف پرهام طراحی شده بود من به زندگی واقعی شما پی بردم وفهعمیدم حق با پرهام است.
در همین وقت به میان حرفهایش دویدم وگفتم: خدای من، اگه من واقعیت زندگی خودم و نمی گفتم چی پیش میومد؟
خندید گفت: هیچی ! من با شما ازدواج می کردم « و بعد شانه هایش را بالا انداخت» اینجوری نگام نکنید، چون شرط من و پرهام همین بود، من باید مجبورتون میکردم تا اعتراف کنید و اگه اعتراف نمی کردید یعنی ساحل بودید نه شیلا با دستپاچگی گفتم: پس قضیه اون زنگ دیر هنگام چی بود؟ چون پدر بعد از برگشتن حسابی بهم ریخته بود.
راستش خود پرهام بود، اون تحمل نکرد و از تصور این که شما اعتراف نکنید و چون سال های قبل لجوجانه روی موضع خود پا فشاری کنید و قسمت من شوید ، سراسیمه خودش را رساند واقعیت رابه پدر شما گفت وآقای رازقی فردای اون روز منو احضار کرد و حسابی از من باز پرسی کرد و همون جا تموم قضایا برایش روشن شد.
پس چرا اینقدر قایم موشک بازی کردن وتا امشب قضه روبه من نگفتن؟
به در خواست پرهام ، چون خب می دونست که شما چقدر لجباز ویکدنده هستید وبرای چی این همه سال خودتون و از اون پنهون کردید، اون نمی خواست همان راهی رو که چهار سال از بهترین روزهای عمرش و در اون تلف کرده بود دوباره تجربه کنه.
که اینطور، پس همه به نوعی من وبازی دادن، اوهوم ... مثل یه عروسک خیمه شب بازی.
مهندس نامی خنده ی بلندی سر داد وگفت: همون کاری که خود شما یه عمریه با همه کردید ، مگر غیر اینه.
و منتظر پاسخی نشد وگفت:امیدوارم روی قولتون باشید؟
نگاه گنگی کردم وگفتم: قول؟
بله راجع به آینده من؟
مصمم ومحکم گفتم: من هنوزم براتون احترام زیادی قائلم و روی قولم هم هستم، فقط بگید من باید چیکار کنم؟
قیافه ی شرمنده ای به خود گرفت وگفت:از طرف خودتون پریسا خانوم وبرام خواستگاری کنید.
دستانم را بهم کوبیدم و با خوشحالی گفتم: بسیار خوب ، وای خدای من چقدر خوشحالم ،حالا دیگه وجدانم آزارم نمی ده فقط به من بگید از کی شروع شده؟
تعجب زده گفت: چی؟ با انگشتم به قلبش اشاره کردم وگفتم: درد قلبتون!
خندید وگفت: به طور جدی چند روزیه ، درست از همون روزی که شرطمو باختم ، وبه طرف دراتاق رفت وگفت: من تا ثانیه های آخر هم به برد خودم و شکست پرهام امیدوار بودم ، خب فقط قولتون یادتون نره! من هم همین حالا پرهامو می فرستم بالا.
هنوزچند دقیقه ای از رفتن مهندس نامی نگذشته بود که پرهام سراسیمه وارد شد. به تندی گفتم: فکرنمی کردم اینقدر بد جنس باشی منو هالو فرض کنی وبا مهندس نامی دست به یکی کنی ، فقط ای کاش اونو یک ساعت زودتر دیده بودم اونوقت اوضاع خیلی فرق می کرد.
صدای سائیدن دندانهایش رامی شنیدم به من نزدیک شد وگفت: اون وقت حضرت عالیه چیکار میکردین؟ لابد اونوانتخاب می کردن؟
به تندی گفتم: نخیر جفت تونومثل دو تا آدم شیاد و کلاه بردار از این خونه می انداختم بیرون.
ناگهان قهقهه ی بلندی تمام فضای اتاقم را در برگرفت ، به سرعت به طرف پرهام برگشتم ، از شدت خنده اشک در چشمانش جمع شده بود در همان حال گفت: نه شیلا تورو خدا این دوتا صفت دیگه خیلی برام زیاده ، به خاطر اینکه من در تموم این سال ها که به خاطر عشق توآواره ی رامسر و رشت و در آخر خارج از کشور شده بودم هزار و یک وصله به من چسبوندن غیر از این دو تا رو، با این دو تا دیگه کلکسیون افتخاراتم کامل می شه.
خودم هم خنده ام گرفته بود، واقعا تهمت زدن به پسری از خانواده ای تحصیل کرده ومتشخص که معطل دختری مثل من شده بود دور ازانصاف بود . به خاطر همین به طرفش رفتم ودستانم و دور گردنش حلقه کردم وگفتم: یه خواهش ازت دارم نه که نمی گی؟
می دونی که نمی تونم بهت نه بگم پس بگو.
مهندس نامی همین حالا منو وکیل خودش کرده تا پریسا رو از تو خواستگاری کنم.
تعجب زده نگاهم کرد و گفت: ای شیاد کلاهبردار باید می دونستم که سلام گرگ بی طمع نیست، پس اون رزهایی که من از سوز و گداز عشق خودم براش می گفتم اون مشغول چشم چرانی بود؟
صبر کن یه پدری ازش دربیارم که ...
اما توقول دادی ، تازه، اون انسان با شرف و وجدانیه.
ببینم تو چرا سنگ اونو به سینه می زنی؟
اولا به اون مدیونم، دوما اون همکارمه، سوما من وکیلشم.
پس شانس آوردم که رشته وکالت نخوندی وگرنه کلاهم پس معرکه بود.
اینم به خاطر تو بوده.
به خاطر من ،چرا
چون دلم میخواست همون کتابایی روبخونم که تو خوندی ، همون چیزایی رو تجربه کنم که توکردی وهمون هوایی رو تنفس کنم که توکردی.
منوبه خودش فشرد وگفت: با تموم بی نشانی هات باز هم نشون از عشق داشتی و من هالو احمقانه دنبال ردپایی از عشقت می گشتم، توعشق بی نشان من بودی...
به نجوا گفتم: هیچ عشقی بی نشان نیست، نشانی اونو باید از قلبت می گرفتی.
درست می گی ، در تموم اون لحظه ها قلبم با تپش های غیر طبیعی اش به من می گفت که تو رو دیده وحس کرده اما من به دنبال شهادت هر کسی و چیزی به جز قلبم بودم.
خندیدم وگفتم: مثل اون بچه ای که وقتی گم می شه فکرمی کنه پدر و مادرش گم شدن.
درست میگی شیلا، در واقع این من بودم که سالها درخودم گم شده بودم چون توچهار سال جلوی چشمهای منوشاگرد کلاس خودم بودی ومن با وجودی که حست می کرد مامان می شناختمت برای لحظه ای در آغوش اوهمه چیز را به فراموشی سپردم گوشم را به ضربه های عاشقانه ی قلبش سپرده بودم که پرهام به آرامی گفت: هی ببین بیرون چه خبره.
همه یک صدا صدایمان می کردند و برایمان هورامی کشیدند هیجان عجیبی به سراغم آمده بود ، احساس لرزش شدیدی سراپایم را در برگرفت ، پرهام دوباره مرابه خودش فشرد وگفت:چیه عزیزم،اینبار همون هایی هستن که قرار بود جشن فارغ التحصیل تو با اونا بگذرونی ،هیچ چیز عوض نشده، فقط به جای پدرت من امشب همراهیت میکنم، البته اگه این قانعت نمی کنه می تونم از پدر خواهش کنم بیاد بالا
نه نه پرهام، با خودت میرم پایین، دلم می خواد برای اولین بار تورو با خودم ببینند من برای این لحظه ها ثانیه شماری کردم.
خوشحالم که این کلمات قشنگ و از زبون خودت می شنوم.
در میان انبوهی از نقل ونبات وهلهله به میان جمعیت رفتیم، حال خودم ونمی فهمیدم اما پرهام تمام حرکات واحوالم را زیر نظر داشت و هر چند وقت یک بار با جملات اطمینان بخشی آرامم می کرد.
حلقه نامزدی در دستانم جلوه ی زیبایی داشت نگینهای زیادی که روی آن کار شده بود در زیر نورهای درخشندگی عجیبی داشت ومن سنگینی آن را که نشان از مسولیت سنگینم در قبال عشق بی کران پرهام داشت حس میکردم در افکارم غوطه می خوردم که تلالو زمردهای سبز دستبندی زیبا که در میان مخمل قرمز خود نمایی می کرد جلوی چشمانم به رقص در آمد مادر پرهام در حالی که جعبه را باز کرده بود آن را جلوی پرهام گرفت، دستبندی که میراث خانواده مجد بود و پرهام به عنوان تنها ادامه دهنده نسل خاندان مجد بایدآن رابه همسرش هدیه می کرد ، رسمی کهن از خاندان کهن!
نگاه به صورتم انداخت وگفت: بهتری؟
سری به علامت رضایت تکان دادم وخندید گفت: حالا به من بگو این دستبند وبه کدوم دستت ببندم باخجالت در حالی که نگاه قدر شناسانه ای به او می انداختم وگفتم: فرقی نمی کنه
برقی در چشمانش درخشید وبا لحن آرامی گفت: بهتره به هر دو دستت ببندم تا دیگر فکر فرار به سرت نزنه.
درنگاهش چیز تازه ای بود که مرا می ترساند ، چیز تازه و داغ،آنقدر که در آن هوای سرد رطوبت عرق را روی صورتم حس کردم.
ثانیه های نفس گیری را پشت سر می گذراندم.
جشن بی نظیری شده بود، حتم داشتم با پذیرایی شایانی که پدر از مهمانان کرده به همه ی آنها خوش گذشته بخصوص نگاههای گاه وبی گاه مهندس نامی که به دنبال پریسا می گشت و باعث تفریح من وپرهام شده بود، البته پرهام چند دفعه پنهانی و دور از چشم دیگران برایش خط ونشان کشید که با لبخند شرمزده ی مهرداد مواجه شد.
تقریبا همه میهمانان رفته بودند ما برای بدرقه شان به اتفاق خانواده ی مجد جلوی درحیاط ایستاده بودیم اواسط اسفند بود وهوا به شدت رو به سردی گذاشته بود ، لباسم نازک بود واز سرما می لرزید ، همه غافل از من در هیجان آن جشن بسر می بردند، ناگهان گرمای دلچسبی راروی شانه هایم احساس کردم ، سرم را بالا گرفتم، پرهام کتش راروی شانه هایم انداخته بود و مرا به طرف خودش کشانده بود ، دستهایش دور کمرم بود و گرمای دلپذیری رابه من منتقل می کرد، گرمای حضور دائم.
خانواده مجد در حال خداحافظی بودند، ناگهان ترسی گنگ به جانم خزید ، پرهام همچنان در کنارم ایستاده بود من اصلا آمادگی این قضیه رو نداشتم ، همه چیز ناگهانی پیش آمده بود و ضربات یکی پس از دیگری نواخته شده بود و من در خود تحمل آخرین ضربه را نداشتم، این برای روح زخم خورده ی من واقعا سنگین بود.
دوباره در آغوش تک تک آنها جای گرفتم، نگاه ملتمسم را به طرف پرهام نشانه رفتم، نمی دانم از چشمانم چه چیزی خوانده بود که به سرعت رهایم کرد وبه طرف پدر رفت ودستهایش را فشرد وطی یک حرکت ناگهانی به لبهایش نزدیک کرد، پدر بلافاصله در آغوشش کشید، بعد به طرف مادر رفت و ضمن بوسیدنش سرش رابرای لحظه ای روی شانه های او گذاشت وبه طرف ماشینش رفت و در مقابل اصرار پدر برای ماندن ، رساندن خانواده را بهانه کرد و درحین سوار شدن نگاهی به من انداخت ورفت، بدون اینکه از من خداحافظی کند.
آنقدر کنار درایستادم تا ماشین کوچک وکوچکتر وبعد ازنظرم ناپدید شد، سپس به اتفاق پدر که داخل حیاط منترم بود به طرف خانه براه افتادم.
مبارکه دخترم، از این که قایم باشک بازی کردیم ناراحت که نشدی؟
خندیدم وگفتم: در این مورد خلاص اصلا ، باید حدس می زدم که تغییر رفتار اون شب شما و دور کردن مهندس نامی از من باید دلیل محکمی داشته باشه.
سری تکان داد وگفت:نمی دونی چقدر سخته برای پدری که خاطرات عشق دخترش و از دهن یه مرد غریبه بشنوه وتازه با سماجت بخواد اونو انکار کنه و سخت تراینکه یه غریبه دختر تو بهتر از خودت بشناسه.
فشاری به بازوانش آوردم ، گفتم:قبول کن پدر! خیلی سخت بود برایم یادآوری اون لحظات سختی که در برزخ ندانم کاری های خانواده ام دست و پا می زدم و روزی هزار بار آرزوی مرگ می کردم،اونم برای شما که از جنس خودمون بودید.
پس شوکت خبر داشت؟
از اونم دلگیر نشید بابا ! تنها شرطی که من برای اون گذاشتم تا مثل یه دختر کنارتون بمونم، محفوظ داشتن رازم بود، اگه اون به شما می گفتن من حالا این جا نبودم.
و اما فربد؟
شما خیلی دقیقید پدر! اون بدجوری به پرو پام می پیچید ، و ابراز عشق می کرد و چون نمی خواستم کانون گرم خانواده رو متلاشی کنم با هزار نفرین و لعنت به خودم مجبور شدم اونوهم در جریان شکستم بگذارم ، اما قسم می خورم دریا تا به امروز هم چیزی از من نمی دونه.
وهمین طور هم خواهد موند، چون این یه راز خانوادگیه.
بله پدر هر چی که شما بگید.
ولی خیلی راز دار و ناقلایی دختر، این یه گناه کبیره است ، بین پدر و دختر رازی نباید وجود داشته باشد.
ازاین به بعد همین طور خواهدبود ، راستی پدر ، مهرداد؟...
خیالت راحت باشه دخترم، اون مرد واقع بینیه،اون درکت کرده وازاین که پرهام برگشته خوشحاله.
خب شب بخیر، حسابی خسته وهیجان زده ای بهتر زودتر بگیری بخوابی.
چشم پدر ، فعلا شب بخیر، دیگه خیالم از بابت مهندس نامی هم راحت شده.
به داخل اتاقم خزیدم و مدتی در همان حالت ایستاده و به در بسته اتاقم تکیه دادم وشیرینی تمام اتفاقات آن شب توی فکرم مزه مزه نی کردم، خدایا چقدر به من نزدیک بودی و احساست نکردم، تمام سختی های سال های در بدری ام فدای یه تار موی پرهام ، حالا می خوام مثل همه ی آدمای خوشبخت زندگی کنم نه آن که فقط زنده باشم.
آنقدر خسته بودم که به سختی توانستم لباسم را عوض کنم ومسواکی به دندانهایم بکشم تازه کارهایم تمام شده بود که ضربه ای به در اتاقم خورد ، حتما مادر بود که برای گفتن شب بخیر ویا ...
فقط خدا می دانست برای چه کاری! به اتاقم آمده بود.
بیا تو مادر در و قفل نکردم.
در باز شد با تعجب پرهام را میان لنگه ی در دیدم، باورم نمی شد او چطور برگشته بود من که صدای زنگی نشنیدم ، ... حتما باز هم کاسه ای زیر نیم کاسه است...
تعارفم نمی کنی بیام تو؟
با صدای ضعیفی که خودم هم بزحمت شنیدم گفتم: بفرما
اما اوهنوز هم داشت با چشمان مشتاقش نگاهم می کرد ، لباسش را عوض کرده بود وپیراهن سرمه ای با یقه های باز و شلوار جین پوشیده بود و دستانش را در جیبهای شلوارش فرو برده بود .
می دونی شیلا توی این لباس اسپرتت شدی مثل یه دختر بچه ی کمرو خجالتی که حتی روش نمی شه به تنها مرد زندگیش خوشامد بگه!
اما پرهام اصلا درست نبود من واقعا شوکه شدم، دیگه موندنت یه رسوایی بزرگه، اون ممثل یه آدم فراری و دزدکی.
اولا کارهای آدمای عاشق هیچ کدومش دلیل وبرهان نمی خواد، ثانیا این که من نتونم این جا بمونم یه رسوایی بزرگه ، وآخریش هم اینکه باید به عرضتون برسونم که من با دعوت خانواده ات به این جا اومدم .( در همان حال کلیدی از جیبش بیرون آورد و جلوی چشمانم حرکت داد) پس می بینی که تمام شرایط برای ماندنم مهیا شده.
خواهش می کنم پرهام، پس اون همه جدیت وسرسختی که توی اون دوران داشتی کجا رفته، تواصلا هیچ شباهتی به اون استاد مغرورو محکم دانشگاه نداری.
درسته ، بخاطر اینکه من نه توی دانشگاه هستم ونه دیگه استادتم واگه منظورت از اون زمان، ابتدای آشنائی مونه، تمام خود داری من دلیلش سن وتجربه کمت از زندگی بود، اما من از امشب همسرت هستم وهیچ نیازی هم به اون چیزهایی که گفتی ندارم وهیچ خواهشی هم حداقل برای امشب پذیرفته نمی شه.
طبق معمول از تنها سلاحم استفاده کردم،اشکهایی که بدون معطلی جاری شدند، و پرهام را به طرفم کشاند، آرام روی تختم و در کنارم نشست وسرم را روی سینه اش گذاشت و گفت: هنوز مثل گذشته، اشکات با کوچکترین بهانه ای جاری میشن، آخه دختر خوب، من که حرف بدی نزدم، پس تو هنوزمنونشناختی.آخه من توی تموم روزهایی که با هم بودیم ، چه کاری رو بدون خواست تو کردم که حالا بکنم، همه اونها شوخی بود اگه توبخوای من همین الان از این جا میرم و فقط خدا می دونه که این حرف و چقدر جدی دارم می زنم.
خیالم راحت شده بود، باران چشمانم بند آمد وسرم را بلند کردم وبوسه ای از چانه اش برداشتم ، نگاه عمیقی به من کرد وگفت: چه ساحل قشنگی داره این چشمانت، من چه زمانی طولانی از این ساحل دوره مونده بودم.
پرهام؟
جانم؟
هنوز مثل همون روزها در مورد من فکر می کنی؟ واقعا سیمیا نتونسته توی این مدت تو را اسیر خودش کنه؟
اخمهایش در هم ریخت و موجی از خشم در چشمان مهربانش دیدم: شیلا تو باید بدونی این حس زیبای تملک رو که نهایت رضایت هر مردی از احساسش به یک زن می شه من تنها به تو داشتم و رفتار و حرکات سیمیا تنها تو رو پیش من عزیزتر می کرد تو حتی از قبل هم برای من عزیزتری ، چون در کوره حوادث و رنجها آب دیده شدی،همان چیزی که نهایت آرزوی هر مردیه. از جا بلند شدم وبه طرف پنجره رفتم، حیاط در تاریکی مطلق فرو رفته بود و فقط نور ماه که پشت ابرها گرفتار شده بود مات وکمرنگ دیده می شد پرهام در کنارم ایستاده بود وبه تاریکی شب خیره شده بود، با گوشه چشمانم نگاهی به اوانداختم چقدر جذاب بود وخواستنی من چقدر در کنارش وقتی یک سرو گردن از من بلند تر بود احساس امنیت می کردم به آرامی گفت:خیلی دوسش دارم!همدم شبهای تنهایی ام بود،البته به زیبایی تو نبود، اما جذاب بود ودوست داشتنی ناگهان دردی جانگاه در قلبم پنجه انداخت وآن را فشرد دولا شدم و روی تختم نشستم ودستم را روی پیشانی ام گذاشتم به طرفم برگشت وسرم رابه طرف خودش چرخاند:چت شده شیلا؟
شبهای زیادی روباهاش گذروندی؟
خب آره،به خاطراینکه مثل تو بداخلاق نبود تازه خلی هم مهمان نواز بود.
منظورت سیمیاست؟
نه خیر، رقیب سیمیاست وبا انگشت به ماه که حالا از پشت ابرها پیداشده بود اشاره کرد وگفت:من به همه گفتم ماه من از این ماه زیباتره فط یه کمی بداخلاقه ، اما کسی باورنمی کرد.
تازه متوجه منظور پرهام شده بودم ودر حالیکه مشت هایم رابه طرفش گره کرده بودم ،آن ها راروی هوا گرفتو مرا محکم به خودش فشرد وگفت:شیلا عزیزم،می خوام چند لحظه باهات جدی صحبت کنم فقط به من گوش بده ومثل همیشه توی حرفم نپر.
از همون روزی که توی کوه سقوط کردی ومن تور و به بالا فرستادم، شناختمت گردنبند دورگردنت بود و تو بی هوش در عالم دیگه ای سیر می کردی به آرامی گشودمش وتا خودم را داخل آن دیدم، دیگه شکم به یقین تبدیل شده بود، اما برخورد سرد تو با من، و وجود شناسنامه ات با اسم وفامیل دیگه حسابی کلافه ام کرد، تا بالاخره با خواهش والتماس من شوکت خانم داستان زندگی تورو برام تعریف کرد، با این کار نیمی از مشکلات من حل شد مانده بودخودت که به هیچ عنوان حاضر نبودی به ماهیت اصل خودت برگردی ودلیل اون هم با توجه به گذشته ات کاملا روشن بود، می دانستم مغرورتر از آنی که پیش من اعتراف کنی، پس با صحبت هایی که با پدر ومادرم کردم به آنها فهماندم که تو به خاطر شباهتی که به شیلا داری می تونی جای اونو برای من پر کنی، خب تموم فاکتورهای ازدواج و از نظر اونها داشتی، زیبایی ، تحصیلات وپدری پولدار وخانواده ای خوشنام، بلافاصله قبول کردند وبا شناختی که از تو داشتم وبه کمک پدرت تصمیم گرفتیم تورو در مقابل کاری انجام شده قرار بدیم وخوشبختانه موفق شدیم.
توبا تمام گذشته ی پر فراز و نشیب هیچوقت متعلق به کسی جز من نبودی، منوتوجز آن دسته بندگان خوشبخت خدا بودیم که اول روح وقلبمان به تملک هم در آمده بود وسپس به دنبال یک توافق ضمنی در پی یکی شدن بودیم چیزی که آرزویمان بود و تو بی تابانه...
تو فکر می کنی من چی بودم؟یه آدم ماشینی ، بدون احساس؟
دوسالی پر از هیجان وعشق در کنارت به تنهایی سیر می کردم می دانستم سنی نداری و دراوایل رشد جسمانی به سر می بری، تمام نگاهت پر از خواهش و تمنا بود و من به سختی برنفسم غلبه می کردم چون وصال جسم بدون تملک قلب و روح مثل ساختن سقفی سنگین روی ستون های چوبی بود، سست ولرزان.
پس دائم به گذشته برنگرد وخودت وسرزنش نکن، تواولین وآخرین زن زندگی من هستی.
تو یه فرشته ای پرهام، من ... من ... خیلی دوستت دارم.
اشکهایم را با آستین لباس خوابم پاک کردم و از جا بلند شدم وبه طرف کمد رفتم.
میخوای چی کار کنی؟
تومی تونی روی تخت من بخوابی، منم همین پایین روی تشک می خوابم.
نه اینا صلا قبول نیست، من این همه مدت صبر نکردم که مثل همیشه تنها بخوابم.
اما پرهام
اما بی اما، من توی این اتاق هستم وعین یه واقعیتم،پس از من فرار نکن، تو همسر شرعی وقانونی من هستی وهیچ کس هم نمی تونه ایرادی بهم بگیره.
تو داری تموم حساب وکتابهای ذهنی منو بهم میریزی پرهام.
روی تختم به آرامی دراز کشید ودستهایش را به طرفم رگفت، تمام بدنم مورمور شده بود و زانوانم می لرزید، بزحمت روی تختم نشستم.
با حرکتی سریع لامپ بالای سرم را خاموش کرد ، اتاق در تاریکی وهم انگیزی فرو رفت، با صدای ضعیفی گفتم: خیلی تاریکه من به این جور خوابیدن عادت ندارم، من می ترسم
خنده ای کرد و مرا به طرف خودش کشید وزیر گوشم گفت:به این هم عادت میکنی پرنسس من.

پایان
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:54 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان