عشق بی نشان "آذين وندادی" - صفحه 6 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

عشق بی نشان "آذين وندادی"
زمان کنونی: 16-09-1395،03:39 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 64
بازدید: 2245

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: عشق بی نشان "آذين وندادی"
ارسال: #51
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
احساس سرمای شدیدی به جانم نفوذ کرده بود وچشمانم بدون اینکه خواسته باشم در چشمانش گره خورد، لرزش دستانم پدر را متوجه حالم کرد.با نگرانی به طرفم نگاه کرد وگفت :ساحل ، عزیزم سردت شده.
احساس می کردم رنگم مانند یک مرده سفید شده و قدرت راه رفتن از پاهایم گرفته شده. محکم به پدر تکیه دادم وبرای اینکه جلوی افتادنم را گرفته باشم ، فقط گفتم : پدراحساس سرمای عجیبی می کنم ، فکرمی کنم اصلا حالم خوب نیست.
پس بهتره ببرمت توی اتاقت تا یه کمی استراحت کنی.
سپس تعظیم کوتاهی کردم وبا هم به طرف اتاقم به راه افتادبم . در لحظاتی که از آن جدا شدیم موجی از نگرانی را در چشمان زیبایش دیدم.
دخترم بهتره یه کمی استراحت بکنی و قبلش یک قرص مسکن بخوری تا زودتر آروم بشی ، فربد اگه بفهمه که حالت خوب نیست دیگه محاله که آروم بگیره.
آره می دونم بابا . شما لطفا زودتر برگردید که غیبت شما خیلی به چشم میاد.
در عدد قرص رابا مقدرای آب بلافاصله سر کشیدم. تاج موهایم رابرداشتم وروی تخت دراز کشیدم، می دانستم که گذشته من چون بختکی شوم بر سرم سایه انداخته و تمام زندگیم وآینده ام از آن تاثیر می پذیرد ،یک اثر محوری بنیادی.
پرهام تمام زندگیم نبود .دلیل زنده بودنم وبهانه زندگی کردنم. مرد رویاهایم بود و شاپرک خیالم ، همه راهها وبیراهه های قلبم به پرهام ختم می شد و حالا رفته بود ، آرام وبی صدا درخوش باوریهایم محوشد ، مانند نوشته ای روی شیشه سرد.بعد از آن همه سال که حضورش همدم ثانیه های شیرین رویاهایم بود. در ناباوری قلب خزان زده ام .من خودم را صادقانه به رویاهایش دلبسته بودم و او بدنبال جسم فلک زده ام میگشت و چون از یافتنش عاجز ماند.
به همان راهی بازگشت که می بایست از همانجا شروع میکرد . اوبه شاهراه زندگی خویش بازگشته بود وحالا می بایست حسرت سالهای سرگردانی در بی راهه ها را می خورد و تجزیه تلخ آن روزها را به نهایی ترین لایه مغزش می سپرد .
اما چه چیزی مرا چنین مستاصل ساخت هبود در اوج شادمانی به این کنج خلوت کشید؟ او که مرد رویاهایم بود و می توانست تا ابد هم بماند. پس چرا چنین خودم را بخاتم و زانوی غم بغل گرفتم؟
مگر عروسی دریا وفربد نبود . عزیزانی که جانم به جان آنها بسته بود وشادیهام ، شادی آن ها بود . نه ... باید از جام بلند شدم تا در مجلس شان چون نگینی بدرخشم.
زمان عشق و عاشقی برای من گذشته بود ومن نباید تنها به دلیل بی ارزشی خودم را فراموش میکردم ، من دیگر شیلا نبودم که در تب و تاب عشق پرهام گر بگیرم.
به سرعت از جا بلند شدم . صدای آهنگ زیبایی از پایین بگوش می رسید .موهایم را خیلی شل بالای سرم جمع کردم رشته های زیادی از آن را در اطرافم پخش کردم ترجیح دادم تا همان طور ساده وبدون تاج و آرایش قبلی میان جمع برگردم.به نرم قشنگتر وجذابتر شده بودم.لباسم تنگ بود و اگر چاک یک طرف آن نبود مطمئنا نمی توانستم براحتی قدم بردارم.
پدر با دیدنم به طرفم آمد وبدون هیچ پرسشی دستش را روی پیشانی ام گذاشت به آرامی گفت : با این که تب داری و حالت خوب نیست ، اما خوشحالم که سرپایی وتونستی دوباره به جشن برگردی ، فربد تا به حال چندین بار سراغتو گرفته.
هی ... اینجا رو ببین پدر و دختر با هم خلوت کردن .کجایی دختر ، خیلی دنبالت گشتم.
فربد ... روز عروسیت هم دست بر نمیداری؟
آخه با شروع رقص دریا دلش می خواست با تو برقصیم، برای همین دنبالت بودم.
به به چشمم روشن به همین زودی فراموش شدم.بازم خوبه یکی پیدامی شه که مارو به یادت بیاره.
ای دختر پررو... بدوبیا که دور بعدی رقص مال خودمونه.یه رقص خانوادگی.
همه میدان را خالی کرده بودند.آهنگ شاد وآرام عروسی نواخته شده بود .فربد به طرف من آمد و پدر به طرف دریا رفت.
آرام و یکنواخت شروع کردیم ، همه چشمها به ما خیره شده بود.
آهنگ تند و تند شده بود .فربد با زیرکی از نوازنده ها خواسته بود که به دنبال این آهنگ عروسی گیلانی را بنوازد، آهنگی که مرا به سمت دینای کودکیام سوق می داد وفارغ از همه محدودیتها می کشد.
شدم همون شیلایی که دستمال به دست در مرکز توجه همه. پاها ودست ها را متانسب با آهنگ تکان می داد.
فربد فقط همراهی ام می کرد وبدورم می گشت و پدر و دریا به جایگاه رفته بودند مشتاقانه نگاهم می کردند.کم کم به نفس نفس افتادم وبا اشاره دست فربد نوازنده ها آهنگ را آرامتر کرده بودند وسرانجام تمام شد صدای تشویق ها ودست زدن های پیاپی شنیده می شد.
تعظیم کوتاهی کردم وبه طرف مادر برگشتم متوجه نم اشک روی گونه های مادر شدم ، خودم را در آغوشش رها کردمو صورتم را مانند بچه ها در آن پنهان نمودم، موهایم را نوازش کرد گفت : ساحل ، این قشنگ ترین رقصی بود که من در تموم زندگیم دیدم، می دانستم که در این هنر مهارت داری .اما فکرنمی کردم که بتونی با رقصت همه رو هیپنوتیزم بکنی.
هی دختر. تومعرکه ای .باید سر فرصت رو تاسیس یه کلاس رقص با هم صحبت کنیم.
فربد مسخره بازی درنیار، تو رو خدا بیشتر ازاین شرمنده ام نکن !
شرمنده؟مگه کری؟ خوب گوش کن همه جمعیت یک صدا اسم تو روصدا می زنن.
خوب این یعنی چه؟
دختر هالو. یعنی اینکه توباید دوباره برقصی.
ابدا این فکر واز سرت بیرون کن ، من رقاصه نیستم که هر وقت اونا دلشون خواست بیام برقصم .
خیلی خوب...خیلی خوب عصبانی نشو.لازم نیست اینقدر افه بیایی ، الان می رم آهنگو عوض میکنم وازشون عذرخواهی می کنم.
هر کاری دلت می خواد بکن.ناگهان در میان دنیای از نور و رشنایی. برق نگاهی آشنا مرا متوجه خودکرد ، نگاهی که تا اعماق وجودم را لرزاند.
مادر با لبخندی گفت : شما دوتا شب عروسی هم نمی تونین دست از دعواهای همیشگی بردارید.
دریا از دور به من می فهماند که نزدش بروم ، از مادر جداشدم وبه طرفش رفتم خودش را کمی جابه جا کرد تا من هم بشینم ، فربد بدون توجه به ما مشغول تماشای رقص جمعی از دوستانش شد. با تشر به اوگفتم: آقا داماد اگه ممکنه یه خورده خودتونو جمع کنید تا ما بتونیم نفسی بکشیم. « اماهمه حواسم به پرهام بود ونگاه عجیبی که هر چند وقت به من می انداخت»
ای به چشم ، بفرمایید جای شمار تخم چشم ماست.
کافیه ، نمک نریز. واقعا برای دریا متاسفم ، اگه بدونی چقدر پشیمونم که دستی دستی اونو با دستهای خودم توی دهن شیر انداختم.
دست شما درد نکنه.حالا دیگه ما شدیم شیر بیشع تجریش.
ها ... همینطوره وبا صدای بلند خندیدیم.
نوبت رقص دو نفره زوج های جوان رسیده بود.تمام ایوان پر شده بود از زوج های جوانی که چون مرغان عشق در گوش هم نغمه عاشقانه سر داده بودند، فربد دست در دست دریا خرامان به همان جمع رفتند و لحظه ای بعد کاملا از دید من پنهان شدند در شلوغی میدان رقص چشمم به پرهام و نامزدش افتاد ، که هماهنگ با دسته رقاصان دور میدان می چرخیدند.توجه م به سیمیا جلب شد، باچشمان نافذش مسیر نگاه مرا دنبال می کرد،خودش رابه پرهام چسبانده بود چنان که هر لحظه نگران از دست دادن پرهام و دور ماندن از او بود، اما پرهام بدون هیچ نشانی از محبت وعشق فقط می چرخید ومی رقصید ، چرا؟ سوال عجیبی بود .چرا از همان لحظه ای که متوجه حضورشان در کنار هم شدم هیچ گرمایی از عشق بین شان احساس نکردم . وشاید سرمای حاکم در آن جا بود که به من سرایت کرد وتا مغز استخوانم را لرزاند.
خانم رازقی. افتخار یک دور رقص و به من می دهید.
مهندس نامی بود. پیشنهادش دور ازانتظارم نبود.در واقع مطمئن بودم که او منتظر چنین فرصتی است.کفشهایم را بزحمت از پا در آورده بودم.برایم تنگ بودند احساس گرفتگی پاهایم آزارم می داد. برای اینکه رد پیشنهادش مودبانه باشد گفتم : مایه افتخار منه اما چه کنم که پاهام توی کفش تاول زده نمی تونم با اونا همراهی تون بکنم.
خیلی مودبانه پینشهاد منورد می کنید، درست متوجه شدم؟
پدر که دورادور حرفهای منومهندس نامی شده بود، جلو آمد و دستش راروی پیشانی ام گذاشت وگفت: هنوزم تبت قطع نشده بهتره در معرض باد قرارنگیری .آخه امشب هوا یه خورده سوز پائیز وبا خودش آورده.
بعد نگاهی به مهندس نامی انداخت وگفت : مزاحم شما که نشدم؟
نه آقای رازقی ، دخترتون با کمال ادب ومناعت طبع پیشنهاد منو رد کردن!
آخه می دونید ، اون از صبح حالش اصلا خوب نیست.تقریبا یه یک ساعتی هم توی اوایل جشن رفته بوداستراحت.
البته متوجه بودم که حالشون بد شد ، اما با رقص زیباشون فکر کردم حالشون بهتر شده. در هرصورت از اینکه مزاحمتون شدم معذرت می خوام.
نه اصلا هیچ مزاحمتی نبوده فقط شرایط جسمی ام کمی نامساعده.
پدر میان صحبتم دوید وگفت : انشالله در وقت مناسب دیگه ای درخدمتتون هستیم.
خوشحال میشم آقای مهدس!همنشینی با شما مایه افتخار من است.
در حین صحبت پدر و مهندس نامی ، ناگهان چشمم به چشمانی گره خورد که بی پروا درمن خیره مانده بودند من خودم رازیر آن امواج نافذ، کوچک و بی سلاح احساس نمی کردم ، پرهام سیگاری گوشه لبش بودوحلقه های غلیظ دود را با لذتی وافر به بالا می فرستاد ودوباره به من می نگریست.
ناگهان مهندس نامی با لحنی غیر معمول گفت:خانوم رازقی با اجازتون از حضورتون مرخص میشم تا مزاحم وقت با ارزش شما نباشم و با حرکتی مسخره خودش را از مسیر نگاهم کنار کشید ومیان جمعیت گم شد، چقدر از او بدم آمده بود ، آدم فضول و دست و پا گیری بود با حرکات و کنایه هایش به من فهماند که متوجه پرهام شده همینطور توجه من به او.
در میان نگاه کنجکاو و زیرکانه ام احساس کردم پرهام به سمتم می آید ، خودم رابه ماساژ پاهایم سرگرم نشان دادم، نزدیک شدنش را از روی تپش های شدید قلبم احساس می کردم ، نه او هیچ تغییر نکرده بود ، همانطوری بود که می شناختمش آرام وصبور ومحکم . آهنگ قدم هایش تارهای دلم را به صدا در آورده بود که جفت پاهایش رابه فاصله نیم قدمی نزدیک به خودم دیدم.
خانوم رازقی؟
سرم همچنان پایین بود ، توان نگاه کردن به چشمانش را نداشتم آن هم از فاصله ای چنان نزدیکه.
فقط گفتم : بله
دباره گفت :خانوم رازقی؟
من با سماجت بدون اینکه نگاهی به او بیندازم جواب دادم :بله.بفرمایید ، می تونم کاری براتون انجام بدم.
بله ، فقط سرتونو کمی بالا بگیرید تا من بتونم وقتی باهاتون صحبت می کنم بدونم مخاظب من در و دیوار و درخت نیست.
او چطور به خودش جرات داد که این گونه با من صحبت کند، او که مرا نشناخته بد، فقط میدانست که من دانشجوی او هستم وخواهر یکی از دوستانش و همه اینها طرز صحیح صحبتش با من را توجیه نمی کرد، مانند اسپند روی آتشی جهیدم و صاف دراو نگاه کردم وبا لحن تقریبا عصبی گفتم : بله بفرمایید این چیزی که روبرتون ملاحظه می کنید. نه در ودیواره و نه درخت وچیز دیگه یه آدمه .البته اگه شما ...
نتوانستم ادامه بدهم. زیادی تند رفته بودم و درشتی حرفهایم بخشودنی نبود ، اما اصلا برایم اهمیت نداشت ، من دیگر دانشجوی اون بدم و اواستادم نبود پس هر جور که می خواست میتوانست قضاوت کند.
البته اگر من چی؟ ای کاش جمله رو تموم می کردید.
اگه آدم زرنگی باشید می تونید آخرش حدس بزنید.
متاسفانه من آدم زرنگی نیستم واصلا عادت ندارم جملات نیمه تمام بشنوم .البته چند سال پیش کسی رو شناختم که عادت داشت همینطور مثل شما صحبت کنه، اما بعد از اون دیگه هیچ کس روندیدم، شما دومین نفرید.
باز هم داشتم در چاهی می افتادم که خودم با دستهای خودم کنده بودم ، او چون گذشته زیر کبود و با کوچکترین لغزشی به هویتم پی می برد و این برایم یعنی اعلام خط.
پس با شتاب ضمن خداحافظی به طرف مادر رفتم اما صدایش را از پشت سرش شنیدم که گفت : شما یاد کسی رو برایم زنده کردید که مدتهاست گمش کردم ، فقط همین.
در همان حال به سمتش برگشتم وگفتم : متاسفم . اما من جور دیگه ای فکر می کردم.
صدای بهت آمیخته با فریادش درمیان همه جمعیت گم شد و من خودم را به مادر رساندم تا در چیدن میز شام شرکت کنم.
تمام میهمانان با راهنمایی پیش خدمتهای که کار خود رابه خوبی می دانسند به کنار میزها راهنمایی شدند.تقریبا همه گرم پذیرایی از خودشان بودند ، من از فرصت استفاده کردم از سالن خارج شدم وبه سمت صندلی های خالی که تا چند لحظه پیش جایی برای نشستن نبود رفتم وخودم را روی یکی از آن ها رها کردم ، همه جا خلوت بود .جز صدای ولوله مبهمی که از سالن غذا خورش شنیده می شد ، دلم برای آرامش اتاقم لک زده بود .آرزو کردم ای کاش میهمانان زودتر به خانه هایشان برگردند تا من بتوانم به اتاق رویایی خودم برگردم ، رویایی که فقط اتاق نسبتا وسیع طبقه بالای خانه مان شکل می گرفت وزنده می شد.
پرهامی در آن جا منتظرم بود که نه به من کنایه می زد ونه عشقم را با دست های دختری دیگر به بازی می گرفت ، ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم، خدایا پس کی این مهمونی تموم می شه؟
هر وقت که خودت بخوای ، کافیه از همین جا یه راست بری توی اتاقت و در و از پشت قفل کنی، همین.
چشمانم را با هراس باز کردم ، فربد بود و در فاصله ای نه چندان زیاد پرهام.
هول کرده بودم، نمی خواستم فربد از دستم دلخور شد، با لبخندی نگاهم کرد و گفت : مثل اینکه خیلی خسته شدی آره خواهر نازنازیم؟
لبخند کمرنگی روی لبهای پرهام نقش بسته بود، با دیدن پرهام در خلوت خودم لباس تهاجم به تنم کردم و گفتم : نه خستگی جسمی داداش عزیزم .این خستگی روحه که آدمو داغون می کنه.
خستگی روح ، چیز غریب یه ، تو خستگی روح؟من می تونم قسم بخورم تواز این نظر روح خستگی ناپذیری داری شاهد منم همه پسرهای دانشگاه ن.
ساحل خیلی دوست دارم بدونم کدو مقهرمانی یه که تونسته توجه ت روجلب کنه وتوانت رواینطور تحلیل ببره؟
آن لبخند لعنتی هنوز توی صورتش بود، لبخندی که مرا تحریک می کرد و نمی گذاشت درست تصمیم بگیرم.
نه فربد مطمئن باش اون قهرمان توجه منوبه خودش جلب نکرده فقط عینهو یه کنه چسبیده به شکارش وبدون ملاحظه می خواد خونشو بمکه.
واقعا که ، تو دیگه کی هستی ، انصافا یاد توی همین رشته درس می خوندی.وگرنه پاک استعدادت به هدر رفته بود.
بس کن فربد ، به اندازه کافی امشب سین جیم شدم .دیگه نمی تونم به تو هم جواب پس بدم.
باشه تسلیم، فقط اگه ممکن یه سری به دریا بزن که منتظرته.
باشه الان می رم.
راستی ساحل چرا به من نگفته بودی پرهام استاد شماست؟
نگاهی به پرهام کرد ، او به درختهای روبرو نگاه می کرد واعتنایی به به حرفهای منو فربد نشان نمیداد.بخاطر همین با لحنی پر از کنایه گفتم :اولا نمی دونستم که ایشون دوست بچگی های جنابعالی هستن ودوما فرصتی پیش نیومده بود.
باشه باشه. ببخشید دیگه همین مونده که جاروی دسته بلند و بگیری ودنبالم کنی . بهت قول می دم تا آخر شب از دندونات هیچی نمونن از بس که به اونها فشار آوردی.
از دست فربد عصبانی شده بودم او حق نداشت جلوی پرهام اینطور با من صحبت کند .هرچند که از فربد انتظار بیشتری نمی رفت.اما من به عنوان یه خواهر، انتظار دیگه دیگه داشتم.
جشن عروسی به بهترین صورت پایان یافت.همه ما طبق رسوم دیرینه ای که در کشورمان وجود دارد به بدرقه میهمانان رفتیم و کنار در خروجی ایستادیم ، همه به نوبت خداحافظی می کردند ومی رفتند.پاهایم حسابی درد گرفته بود.ازته مانده توانم برای ایستادن در کنار خانواده واجرای آخرین پرده نمایش استفاده می کردم. پرهام وسیمیا وبدنبال آن ها آقای مهندس نامی ایستاده بودند، جواب سردی به خداحافظی پرهام و نامزدش دادم واعتنایی هم به نگاههای گنگ پرهام نکردم امادر عوض چنان شب بخیری به مهندس نامی گفتم که پرهام برای لحظه ای نگاه کینه توزانه ای به من و مهندس نامی انداخت ، آخرین تیر ترکشم را رها کرده بودم،امادراعماق قلبم احساس رضایت نمی کردم ، چون خوب می فهمیدم که عشق قصاص نمی شناسد.وقتی همه رفتند وکسی باقی نماند در را بستم وبه آن تکیه دادم لحظه ای چشمانم را بستم.
همه چیز تمام شده بود دستان گرم پدر راروی دوشم احساس می کردم،لبخندی زدم و چشمانم را باز کردم، پدر با صدای محکمی گفت :همگی خسته نباشید .همانطور که انتظار داشتم جشن عروسی خوب وآبرومندانه گذشت، حالا میتونیم خستگی چند هفته رو از تنمون بیرون کنیم.اگه موافقید پیش به طرف اتاق خوابامون.
بعد به طرف عروس و داماد رفت و دست هر یک را میان دستانش فشرد وسپس دست آن دو را بهم داد وگفت:از همین لحظه شما دو تا مثل یک روح در دو جسمید.قدر همدیگه رو بدونید و برای فکر و اندیشه وخواسته های هم ارزش قائل بشید ، هر دوتاتون تحصیل کرده وبچه های رنجید.پس تلاش کنید که هیچوقت غم ورنج آسمان صاف وآفتابی دلتون وابری نکنه ، ما همه آرزوی خوشبختی وسعادت شما دونفر وداریم، حالا می تونید برید سرخونه وزندگیتون، خدانگهدار.
چشمان زیبای دریا، طوفانی شد.سرش را پایین انداخت. لرزش لبهایش به خوبی دیده می شد.طاقت نیاوردم و بسویش پرکشیدم ومحکم در آغوشش گرفتم .گرمای اشکش را روی گردنم احساس می کردم .مادر هم به جمع ما پیوسته بود وهر دو نفرمان را در آغوش گرفت وگفت :امشب شب شادی وخوشبختی یه، گریه توی این شب شگون نداره،بهتره تمومش کنید.
برای آرام کردن دریا به طرف فربد برگشتیم تا از او کمک بخواهم، اما باکمال تعجب او را با فاصله ای نسبتا زیاد .در حالی که سیگاری گوشه لبش بود دیدم .خداوندا ، یقینا اونیز در چنین شبی بدنبال کسی می گشت که دلداریش داده ودستی روی شانه هایش بکشد.باچشمانم به پدر نگاه کردم، پدر به راحتی معنای نگاهم را فهمید اما بلافاصله با دستهایش بهمون فهماند که از پس این کار بر نمی آید .دلم برای پدر مهربان و نازک دلم سخت . انسانی دلسوز و وارسته که تحمل هر غمی روی دلش چون کوهی سنگینی می کرد ،بناچار وبر خلاف میل باطنی ام به طرف فربد رفتم، در دینای خودش غوطه می خورد.دنیایی که من با آن آشنا نبودم اما به نوعی دردش را احساس کرده بودم ، دستهای لرزانم راروی شانه هاش گذاشتم .اما بغض گلویم را می فشرد و توان هر حرفی را از من گرفته بود.به طرفم برنگشت. یکی از دستانش را به روی دستم گذاشت وگفت : ساحل،توبهترین همدم ومونس من در تمام لحظات زندگی بودی و من با پیشنهاد مسخره ام به تو می خواستم تو رواز آن خودم کنم اما چه غافل بودم و نادون ، که تفاوت عشق آسمانی و عشق زمینی رونمی فهمیدم، تواز جنس منی ،خونی که در توجریان داره همون خونی که با منه.مثل دوتا خواهر وبرادر واقعی ، و من اینوامشب با تمام ذرات وجودم حس کردم.
چشمهای تو منو می فهمه ودرکم می کنه ، بی صبرانه منتظرت بودم تا مثل مادر و یا پدری که هیچ تصویری از اونا توی ذهنم ندارم به بدرقه ام بیایی ، واز این که این کار وکردی نمی دونی چقدر منوبه باورمن زدیک کردی،من امشب حضور خدا رو توی یک قدمی احساسم دیدم و با تک تک سلولهایم باورش کردم.
فربد ، توعزیزترین کسی هستی که حتی بیشتر از برادرم دوستش دارم، دریا لیاقت تو رو داره،همونطوریکه تولایق اونی، من مطمئنم که سعادت واقعی رودر کنار هم پیدامی کنید.
من هم همینطور فکرمی کنم ، اماساحل من برای توخیلی نگرانم. برای آینده ات برای کسی که قراره یه روز پیدا بشه و تو رو باخودش ببره.
احمق نباش فربد،اون روز هیچ وقت نمی رسه ، مطمئن باش که من هیچ وقت تنهاتون نمی گذرام ، الان بهتره دست دریا روبگیری وباخودت ببری چون اصلا حال خوشی نداره.
حق با توهه ، دستش را روی دوشم گذاشت ودر حالی که نقاب چند لحظه ی قبل را از چهره برداشته بود به طرف دریا حرکت کردیم.
خب خب . پری دریایی من ، اگه ابرای آسمون چشمت کنار رفتن و دیگه طوفانی نمی شن. بهتره بامن بیایی که دارم از خستگی تلف می شم.دستش رابه طرف دریا گرفت ، دریا با کمی خجالت نیم نگاهی به ما کرد و دستان فربد را گرفت و در حالی که به ما نگاه می کرد گفت :پدر ! مادر! ساحل! من همین امشب به همه تون قول می دم که در راه خوشبختی فربد از هیچ تلاشی دریغ نکنم.
پدر ومادر یکصدا گفتند : ما اینومی دونیم.
فربد دریا رابه طرف خود کشید ودر حالی که کمی به طرف ما خم شد وتعظیم کوتاهی می کرد ، با دریا راهی کلب هخوشبختی شان شد، آنقدر ایستادیم تا آنها در پیچ باغ از چشمانمان پنهان شدند، غم انبوهیی در چشمای پدر و مادر موج می زد میدانستم اگر به حرف نیایم . بغض هر سه نفرمان خواهد ترکید، نفس عمیقی کشیدم گفتم:حالا دیگه برگردیم که من پاهایم دارن فلج می شن .می گم پدر خوب شد حرف مامان وگوش دادید همین خونه روبراشون آماده کردید .اگه قراربود اونا امشب ازاین خونه برن من دق می کردم.
پدر به شوخی در حالی که سعی می کرد بغضش رافراموش کند گفت :راستش من نزدک بود همین حالا پس بیافتم وباید به شما بگم که من امشب یه فکر تازه ای به مغزم رسیده.
منو مادر با هم گفتیم : چه فکری؟
موذیانه خندید وگفت: اگه شما مادر ودختر سوءاستفاده نکنید باید بگم که من تصمیم گرفتم یه سوئیت دیگه توی باغ بسازم.فورا منظور پدر را فهمیدیم وکمی خجالت کشیدم ، اما مادر با اینکه مانند من منظور پدر را فهمیده بود با شیطنت گفت: سوئیت دیگه برای چی؟
ای بابا. اینکه سوال نداره .برای دختر ناز بابا.
با شرمندگی گفتم:بابا؟این چه حرفیه؟من تا ابد پیش شما می مونم،مگه از دست من خسته شدید؟
خب منم بخاطر همی میگم که باید یه خونه دیگه بسازم، چون مطمئن بودم که این دختر نازنازی محاله که از ما جدا بشه.
هر سه نفرمان خندیدم ، و در حالیکه دست هر دو نفرشان را در دستانم می فشردم به طرف خانه رفتیم...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:46 ب.ظ
 
ارسال: #52
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ساعت از یازده گذشته بود که با سرو صدای دریا وفربد از خواب بلند شدم ، فربد قاشق بزرگ و قابلمه ای گرفته بود ومانند سربازان عهد دقیانوس ، رژه می رفت. خنده ام گرفت ، فورا لباسم را عوض کردم وبه پایین رفتم پدر و مادر با چشمانی پف کرده کنار میز آشپزخانه نشسته بودن و از دست فربد حسابی کلافه بودند.
تا اینکه فربد دست از صورت و صدای کشید و گفت : صبح به خیر به لشکر شکست خورده دوستان ، می خواستم به اطلاعاتون برسونم که صبحونه امروز و دریا همسر عزیز بنده آماده کرده و برای یادآوری باید بگم که ساعت از یازده گذشته.
پدر با بی حوصلگی گفت : عجب پسر بی ملاحظه ای هستی ، ما گفتیم حالا که برات یه شریک گرفتیم دست از سحر خیزی و آزار و اذیتت بر می داری و پسر سر براه و عاقلی می شی .هیچ فکر نمی کردم که این دارو اثر عکس داشته باشد . پسر هم پسرهای قدیم.
محال بود توی چنین روزی کله سحر از خواب بیدار بشن و از این کارهای عجیب غریب بکنن.
طرز صحبت پدر که همیشه در لفافه و ادب سخن می گفت و امروز همه آنها را کنار گذاشته بود همه ما را از خنده به جان هم انداخت ، سعادت خانواده ما با حضور دریا پر رنگ و لعابتر شده بود وهمه از این حضور خوشحال و راضی بنظر می رسیدند.
ساحل ما برای جمعه ساعت پنج صبح برنامه کوه داریم، آماده باش که توی حیاط منتظرتیم.
منظورت اینه که دریا هم میاد؟
البته ، او از این به بعد پای ثابت کوهنوردی یه؟
به پدر و مادر هم گفتی؟
آره .اما مثل اینکه جایی دعوتن و نمی تونن بیان.
ولی چیزی به من نگفتن .«نیم نگاهی به پدر کافی بود تا بفهمم که فربد شوخی نمیکنه.»
ای بابا ، دختر تو چقدر سمجی . شاید اونا دلشون بخواد یه وقتایی بدون مزاحمت خلوت کنن.اینو تاحالا نفهمیدی؟
پر رو نشو فربد.من منظورم اینه که من در جریان این موضوع نبودم.
خب بگذریم. وسایلت رو جمع کنوآماده باش.
خیلی خب ، سعی میکنم تا اون ساعت آماده شم.
با سرو صدای فربد که از داخل حیاط صدایم می کرداز جا پریدم نگاهی به ساعت روی میز انداختم . چهار و نیم را نشان میداد با تنبلی از جا بلند شدم ، اگر اولین جلسه کوه بعد از شروع زندگی مشترکشون نبود محال بود که در این ساعت از تختم جدا شوم، از آنجایی که بعضی از ملاحظات خواسته های آدم را ندیده گرفته وبه جبرواجبار شکل قانونی و طبیعی می بخشد.ناچار خودم راآماده کردم.
فربد دستش راروی بوق ماشین گذاشته بود، اوهیچ وقت رعایت حال دیگران را نمی کرد . ناچار شدم با عجله کارهایم راانجام بدهم . تا صدای پدر و مادر را در نیاورد.به محض دیدنم روی ایوان خانه دست از روی بوق برداشت وقیافه جدی به خودش گرفت وگفت.
خوبه از شب قبل با بوق و کرنا که ساعت حرکت و اعلام کردیم و گرنه خدا باید به دادمون می رسید.
اولا صبح بخیر. ثانیا ساعت هنوز پنج نشده و ثالثا اگه به خاطر دریا نبود فکر کوه هم عصبانیم می کرد.
پس حالا دیگه داداش فربد رفته برای خودشو خاطری هم پیش خواهر کوچکش نداره؟
در این مورد خاص ابدا.
دریا فقط می خندید. از وقتی که شناختمش کم حرف بود و رضایتش را فقط با یک لبخند نشان می داد ، صبور بود وآرام و کمتر می شد گرد عصبانیت را بر چهره آینه وارش دید . درست نقطه مقابل فربد ، که زودرنج وحساس و عصبانی بود و دلش می خواست همه تابع نظر وخواست اوباشند.
فربد در یکی از خیابانها ایستاده وبه اطراف سرک کشید .پرسیدم : منتظر کسی هستی؟
آره ،گروهمون
مگه پای کوه قرار نمی گذاری؟
چرا اما یکی دو عضو جدید گرفتیم که محل قول و قرارهامونو نمی دونن
فربد. چیزی برای خوردن داری؟
مگه برای خودت چیزی برنداشتی؟
خوراکی نه؟
سوتی از تعجب کشید وگفغت : هی دختر ، مگه من بهت نگفتم ، وسایلت و جمع کن .نکنه فقط برای خودت لوازم آرایش ودوربین و لباس برداشتی؟
دقیقا ،آخه همیشه ساک منو مادر می بست.
ای بچه ننه، واقعا که، پس ناچاری تموم روز و گرسنه و تشنه بمونی تا یاد بگیری که چه چیزهایی برای کوهنوردی لازمه؟
خندیدم وگفتم : اما می بینم که ساک داداش فربد حسابی چاق وچله است.
فربد با حرکتی بچه گانه ساک را از دسترسم دور کرد وآن را به دریا سپرد وگفت : دریا مواظب ساکم باش که این دختره شکمو تا برسیم ته خوراکیامو بالا میاره.
دریا نگاه شماتت باری به او انداخت وگفت : نگران نباش آقای شکمو . توی ساک من غذا برای دو نفر هست ، حواستو جمع رانندگی کن.چون این دختر امانت با ارزشی یه که بابا تا دیر وقت داشته سفارش اونو بهت می کرده.
دریا خانوم نمی شد این یه تیکه رو سانسور می کردی تا مجبور نباشم تا غروب هجیز خانوم وبگم؟
صدای قهقهه من تمام ماشین را فراگرفت، کم کم به محل قرار نردیک شدیم. کنجکاوانه به اطراف نگاه کردم امیر و خواهرش از دور برایمان دست تکان می دادند.
دریا از ماشین پیاده شد تا به اتفاق خواهر امیر در کنار من بنشینند وآن دو با سر و صدای زیادی سوار ماشین شدند فربد با تعجب پرسید : پس اون دو تا کجان؟
امیر گفت : خودشون خواستن برن.
ساعت شش ونیم به پای کوه رسیدیم ، همه در آن جا حاضر بودند . با هیاهواز ماشین پیاده شدیم و هر کدام کوله پستی خودمان را به دوش گرفتیم، همه آماده حرکت بودیم که صدای بوق ممتد اتومبیلی توجه ما رابه خود جلب کرد.اتومبیل بنز مشکی و شیکی بود، دو نفر از آن پیاده شدند . بلافاصله شناختمشان.پرهام و سیمیا بودند.
یکه خورده بودم ، حالا می فهمیدم که چرا از صبح هیچ انگیزه ای برای این کوهنوردی نداشتم تمام شوقی را که برای با دریا بودن داشتم به یکباره از دست دادم.
با آن که تصمیم گرفته بودم هیچ توجهی به پرهام و سیمیا نکنم و به خود قبولانده بودم پرهام وسیمیا با پرهام من هیچ نسبتی ندارد .اما دوباره در درونم غوغایی به پا شده بود، نزدیک شدند و سلام گرمی با تک تک بچه ها کردند ، هیچ اثری از دلخوری دیشب در سیمایش وجود نداشت واین کمی آرامم می کرد ، در صفی طولانی و پشت سر هم به راه افتادیم من سومین نفر بودم وسر حال و چابک بالا می رفتم و بیشتر آن به خاطر کوله پشتی سبکم بود.بقیه حسابی سنگین حرکت می کردند ، از دریا خواستم تا مقداری از وسایلش را در کوله ی من بریزد، اما با لبخندی با من گفت که کله او هم مانند من سبک است چون فربد چیزهای حجیم وسنگین را در کوله پشتی خودش گذاتشه خنده ام گرفته بود و با شیطنت گفتم : صبر کن تا به موقعش به خدمتش برسم . حالا دیگه تقلب می کنه؟ از مسیر باریکه ای بالا رفتیم، هر چه پیشتر می رفتیم راه رفتن مشکل تر می شد.تازه به نزدیکی های ایستگاه سوم رسیده بودیم ، هنوز دوتای دیگر مانده بود ومن نفسم گرفته بود، فربد متوجه تغییر رنگ صورتم شد وخودش رابه من رساند وگفت :ساحل حالت خوب نیست مگه نه؟
حالم خوبه . فقط یه کمی خسته شدم ونفس کشیدن برایم سخت شده.
پرهام به دنبال عجله ای که فربد نشان داده بود، به تصور اینکه اتفاقی پیش آمده خودش را به ما رساند ومتوجه قسمت آخر حرفهایمان شد و در حالی که به من اصلا نگاه نمی کرد گفت : فربد اگه اجازه بدی من خانوم ها رو با تله کابین به ایستگاه پنجم می برم و تا وقتی که اونا استراحت بکنن شما هم می رسید چطوره؟
قبل از اینکه فربد چیز گفته باشد دریا وآرزو خواهر امیر موافقت خودشان ر ا اعلام کردند، اما سیمیا مخالف بود وگفت من ترجیح می دم تا آخرش با گروه باشم. پرهام خیلی بی تفاوت فقط شانه هایش رابالا انداخت وگفت:هر جور که مایلی.
ما چهار نفر به طرف ایستگاه حرکت کردیم، از یک جاده فرعی با شیبی تند بالا رفتیم و سوار یکی از کابین ها شدیم ، برای اولین بار بود که سوار تله کابین می شدم، واقعا ترسناک بنظر می رسید.
رنگم دوباره پریده بود محکم میله وسط را با دستانم می فشردم ، دریا که متوجه حالت من شد گفت ساحل . دختری به شجاعت تو چهطور ممکنه ازاین ارتفاع در حالی که توی کابینی مطمئن نشسته بترسه سرم را به میله تکیه دادم وگفتم : چی باعث شده که فکرکنی من خیلی شجاعم؟
اعتماد به نفست، پشتکار ومهربانی وزبون تیزت.
متاسفم ، اگه بهت بگم که معادلاتت حسابی بهم خورده.
نه عزیزم بعضی از معادله ها از چند راه حل می شن، پس بهتره زیاد نا امید نباشی.
پرهام به میان صحبت مان آمد وگفت : بچه ها اون پایینو نگاه کنید ، گروه خودمون کاملا قابل تشخیص ان وای که چقدر آدمها از این فاصله کوچیک به نظر می رسن.
بی اختیار جواب اظهار نظرشو دادم : درسته به اندازه افق دیدشون.آخه ما آدمهای مغرور عادت کردیم که دیگران واز بالا و با یه فاصله دور نگاه کنیم ، اما تنها چیزی که فاصله و اندازه در آن بی معنیه، وسعت قلباشونه.
خیلی قشنگ حرف دلتونومی زنید.اما نمی دونم که چرا وقتی شما دارید صحبت می کنید من احساس می کنم که یه جوری دلخوری یا سرخوردگی و یاس توی حرفاتونه ، البته نمی دونم چقدر احساسم به من درست میگه.
در جواب پرهام تنها توانستم پوزخندی بزنم.
ایستگاه چهارم را رد کرده بودیم ، با خارج شدن از هر ایستگاهی از کابین برای لحظه ای صدای عجیب و غریب قرقره ها به گوش می رسید، بعد یک رها شدن،که زیر دلم را خالی می کرد و شور و زندگی رابرای لحظه ای در رگهایم می خشکاند وبه دنبال آن رنگ از صورتم می پرید، تا بالاخره همه چیز تمام شد ومن از یک کابوس واقعی نجات پیداکردم . با اینکه زمین سخت کوه را زیر پاهایم حس می کردم هنوزهم خودم را در خلا احساس می کردم به دریا تکیه دادم و قدم برداشتم . پرهام با عجله یکی از تخت هایی که برای نشستن اختصاص داده بودند . برای ما آماده کرد وبا اشاره از دریا خواست تا مرا به آنجا ببرد.کوله پشتی ام را زیر سرم گذشتند و من دراز کشیدم.کمی به همان حالت ماندم تا حالم جا آمد ، از جا بلند شدم ونشستم .دریا از بوفه روبرو برایم چای می آورد.برایش دستی تکان دادم.نزدیک شد وگفت :چطوری دختر؟کوه زده شدی؟
خیلی ترسیده بودم دریا ، تو چطور؟
راستش من هم ترسیدم اما یه نگاه به قیافه تو کافی بود تا ترس واقعی روتوی چشمات ببینم، قیافه ی توترسناک تر از ارتفاع بود.
راست می گی دریا؟
آره ، حتی آقای مجد هم حسابی جا خورده بود.هی از من حالتو می پرسید.
پوزخندی زدم و گفتم : میدونی دریا هیچوقت دلم نمی خواست ضعفم را جلوی این جنسهای به اصلاح قوی نشون بدم، اما واقعا دست خودم نبود.
بهتره چای روبخوری و دوباره کمی استراحت کنی، منوآرزو می خوایم یه گشتی این اطراف بزنیم.
باشه شما برید ، من همین جا می شینم واز منظره اطراف لذت می برم.
یک نگاهی به اطراف انداختم چشمم به پرهام افتاد با تعجب دیدم روی بوم نقاشی خم شده و مشغول کشیدن چیزی است.
دلم گرفت.پرهام در چند قدمی من بود و به اندازه دنیایی از تنهایی هایم دور می دیدمش.ای کاش زمان به عقب بر می گشت وهمانطور جریان پیدامی کرد که ما می خواستیم.آن وقت مجبور نبودم.از پشت سر به او خیره شوم و عاشقش باشم و به محض برگشتنش به سمتم .وانمود کنم که از اومتنفرم.
سرم را به طرف آسمان گرفتم و رو به سوی خدا گفتم : یعنی اینقدر سختی که نمیتونی دستی توی کتاب سرنوشتم ببری و همانطوری تمومش کنی که من حقیر و ناتوان میخوام؟
من از تموم آنچه که یک بنده میتونه داشته باشه به پرهام قانع ام ، ای کاش می تونستم کتاب زندگیم را از اول تا آخرآن بخوانم.
اصلا چی می شد اگر به ما بنده هات این توانایی رومی دادی ، و یا قدرت انتخاب بهترین راه رو.مثل سیاهی و سپیدی جلوی رویشان می نمایاندی.ولی نه، می دونم که مصلحت ما غیر ایناست. همان که تو برایمان خواسته ای.از تصور اینکه کتاب زندگیم ورق بخورد و نامی از پرهام در هیچ یک از صفحات آن نباشد.حس خفقان آوری به من دست میداد.
از جا بلند شدم، آفتاب نوک کوه صورتم را قرمز کرده بود، به طرف پرهام رفتم، آهسته ونرم تا متوجه حضورمن شود اما غافل از سایه ام بودم که جلوتر از من رسیدنم را خبرداده بود ولی او چون همیشه مودبتر از آن بود که پیشدستی کند وحضور مرا به رخم بکشد، نگاهی به بومش انداختم.منظره ی آشناییی بود.میشناختمش.
شباهت زیادی به جنگل های زادگاهم داشت برای لحظه ای خودم را در همان جا و با همان احساس دیدم.باریکه راه آن چقدر واقعی بود.همانی که من بارها وبارها از آن گذشتم و به شوق دیدنش متوجه زبیایی آن نشدم. فقط یک اشتباه دیده می شد ، آن هم از کسی که سعی می کرد کارهای بی نقصی ارائه دهد، با شادی بی حدی فریاد زدم، یه جای کار اشتباهه.
بسرعت به طرفم برگشت،از جا بلند شد وبوم را جلوی چشمانم گرفت.
خوشحال می شم اگه اشتباه کارمو به من نشون بدید.
جا خورده بودم، دوباره داشتم به همان سویی میرفتم که اخطار جدی برایم بشمار می رفت.
نمی خوای نشونم بدی؟
نه ببخشید مثل اینکه من اشتباه کرد، کار قشنگی شده.من نمی دونستم که شما علاوه برادبیات توی رشته نقاشی همکار می کنید.
خندید وسری تکان داد وگفت: نقاشی روبصورت حرفهای کار نمی کنم ، به خاطر دلم کار می کنم.
با بی قیدی گفتم : پس باید توی دلتون نمایشگاه بزرگی برپا باشه.
البته توی زیرزمین خونه نمایشگاهی از کارهام درست کردم.اگه مایل باشی، باعث افتخار منه که در خدمتتون باشم.
کنجکاو شده بودم، خیلی دلم می خواست به صورت ناشناس به زندگیش نزدیک شوم وحس کنجکاویم را ارضا کنم.بخصوص همان نمایشگاهی که حدس می زدم برای من می بایست بسیار جذاب ودلنشین باشد ، بخاطر همین بدون معطلی گفتم :خوشحال می شم.اما فکر میکنم یه نوع مزاحمته!
اصلا اینطور نیست .من خوشحال میشم که از دوستام توی نمایشگاه پذیرایی کنم.حالا کی این افتخار وبه من می دید؟
اجازه بدید با فربد وخونواده هماهنگ کنم.بعد به شما اطلاع می دهم.
کمی مکث کردم و با تردید گفتم : اونوقت نامزدتون از شما دلخور نمی شن.
نگاه عمیقی به من انداخت و با پوزخندی گفت : نامزدم؟
اما دوباره با لحن دیگری ادامه داد: نه او هم از دیدنتون خوشحال خواهد شد.
سپس بوم نقاشی را به طرفم گرفت و گفت :این هم تقدیم شما، فکرمی کنم از اون خوشتون اومده، یک هفته ای می شه که دارم روش کار می کنم ، بالاخره امروز تموم شد.
قبل از اینکه بوم را از دستانش بگیرم گفتم: یعنی این مال منه؟مال خودم؟
خنده ی اطمینان بخشی کرد وگفت:بله مال خود خودته واصلا هم قابل شما رونداره.
باخوشحالی بوم را از دستانش گرفتم وبا عجله به طرف تختم دویدم، تا در آرامش وتنهایی به جز جز آن نگاه کنم، چنان در بحر آن فرو رفته بودم که تکه ای از وجود گمشده ام بود، وجودی که با دستهای عشقم به تصویر کشیده شده بود ومن سالهای سال از آن دور مانده بودم ، در واقع آنجا آخرین توفقگاه من وپرهام در آن روز شوم و لعنتی بود . من حتی به جرات می توانستم درختی را که او به آن تکیه داده بود و با نوک کفشهایش برگها را به هوا پرتاب کرد نشان دهم.
صدای خنده و صحبت وهورا کشیدن بچه ها شنیده می شد. بالاخره کوهنوردی به پایان رسیده بود، پرهام توی فرصتی که من در تابلوخیره شده بودم برای بچه ها چای درست کرده بود. شکمم به سر و صدا در آمده بود واین مرا به یاد کوله پشتی خالی ام انداخت.
سیمیا تقریبا از نفس افتاده بود.اما توانسته بود این همه راه سخت را پا به پای مردان طی کند . پرهام لیوان چای برای او ریخت، زن سرسختی به نظرمی رسید.
همه درتدارک غذای ظهر بودند ، هر کسی چیزی آورده بود،از ساندویچ های مختلف تا کنسرو وماهی ولوبیا و قیمه همه غذاها را روی روزنامه ای چیده بودند تا هر کسی از هر نوع غذایی که دوست داشت بخورد.یک همکاری وهمیاری همه جانبه.
فربد با خنده به سراغم آمد وگفتم : بس کن فربد، خواهش می کنم این یه دفعه رو آبروریزی نکن.
آخه چرا ساحل تو هم می تونی پنکیک وکرم پودر و ریمیل و... همه رو در بیاری وبه همه تعارف کنی!
حسابی عصبانی شده بودم.می دانستم که فربدآدم ملاحظه کاری نیست و ممکنه حسابی آبروی منو ببره ، صدایم را به علامت تهدید کمی بلند کردم وگفتم : فربد یا همین الان ساکت می شی ویا من می گذارم و می رم.
پرهام در همان نزدیکی ها مشغول گرم کردن کنسروها بود که با شنیدن صدایم ، با عجله به طرف فربد رفت و با یکی از دستهایش یقه ی او را فشرد وگفت : توهنوز هم یاد نگرفتی که توی جمع چطور باید با خواهرت رفتار کنی.مثل اینکه خوشت میاد اونو مضحکه جمع بکنی ، آره؟ تنها چیزی که این جا فراوونه غذاست پس دهنتوببند.
دلم حسابی خنک شده بود، اما ای کاش جای پرهام کس دیگه ای حرف منوشنیده بود، غرورم ترک برداشته بود وبغضم شکسته بود ، ناگهان چشمم به فربد افتاد که از ترس و یا خشم سیاه شده بود، مسیرنگاهش را دنبال کرد ،چشمم به دریا خورد که با چشمانی از حدقه در آمده به اومی نگریست،اما هیچ حرفی نزد.به طرفمون آمد وکنارم روی تخت نشست و گفت:ناراحت نشوساحل بالاخره درستش می کنم ، فقط شانس آورد که بچه ها از اینجا خیلی دور بودن ومتوجه حرفاش نشدن فقط پرهام شنیده که خوشبختانه از همه عاقل تره ، حالا بلند شو یه چیزی بخوریم.
با اینکه گرسنه بودم اما نتوانستم غذای زیادی بخورم، بغض حسابی ته گلویم را می سوزاند و باهر لقمه ای که قورت می دادم چشمانم پر از اشک می شد . از ترس اینکه کسی متوجه حالم نشود، تمام مدت پشت به آن جمع به بهانه نگاه کردن به مناظراطراف غذا خوردم.
پرهام تمام مدت با حرفهای متنوع اش حواس همه را از من پرت کرد وچقدر بخاطراینکار از او ممنون بودم.
هنگام بازگشت تمام مسیر سراشیبی بود ومن حاضر نشدم با وحود سختی و طولانی بودن راه تله کابین برگردم، 8 نفر از گروه با تله کابین برگشتند اما من و دریا وآرزو وپرهام فربد پیاده برگشتیم ، از همه جلوتر حرکت کردیم و در طی راه باکسی حرف نمی زدم.
ساکت وعصبانی بودم ، فربد بارها وبارها سعی کرد تا با حرفهای مسخره .مرا وادار به حرف زدن کند ، اما لجباز تر از قبل پیش می رفتم وجواب هیچکدام شان را نمی دادم .آرزو و دریا پشت سر من بودند وپرهام ته صف حرکت می کرد.فربد به آرامی خودش را پشت سر من رساند و تنه محکمی به من زد پایم پیچ خورد وهیچ چیز نفهمیدم فقط احساسی مانند رها شدن و بعد شوری خون را در دهانم احساس کردم وبه دنبال آن تهوع شدید...
حالم کمی بهتر شده بود چشمانم را به اطراف گرداندم ، داخل ماشین فربد بودم وفربد در سکوتی مطلق رانندگی می کرد، تکانی خوردم تا خودم را کمی جابجا کنم که دریا به طرفم برگشت ، رد اشک روی گونه هایش مانده بود ، فربداز آینه نگاهم کرد و با شرمندگی نگاهش را دزدی.
دریا اصلا با من حرف نمی زد ومن از تکان شانه هایش فهمیدم که او گریه می کند. اما برای چی؟ دستو پاهایم را تکان دادم، همه سالم بودند ، پس حتما باهم دعوا افتاده بودند.
دستم راروی شانه های دریا گذاشتم ، فورا صورتش را پاک کرد و به طرفم برگشت ، لختی نگاهش کردم و گفتم: باز چی شده دیگه این همه گریه برای چیه؟ مگه با هم دعواتون شده؟
ای کاش باهم دعوامی افتادیم! ای کاش این روز لعنتی هیچ وقتی نمی رسید.ای کاش هیچ وقت پا توی اون کوه نمی گذاشتیم.
دلم لرزید .اگه اونها با هم دعوا نیفتاده بودند پس چی اتفاقی افتاد .نکنه برای پرهام اتفاقی افتاده باشد؟
با ای نفکر صدایم بلند شد .فریاد زدم.یکی تون به من بگه تا منم بدونم چه اتفاقی افتاده؟برای بچه های گروه مسله ای پیش اومده ؟
فربد همچنان خاموش بود ، دریا با آرامی گفت: بیا اینو بگیر و یه نگاهی به صورتت بنداز.
با تعجب آینه را ازدست های دریا گرفتم ونگاهی به صورتم انداختم، یک طرف صورتم کبود شده بود، فقط شانس آورده بودم که صدمه ای به چشمانم نرسیده بود. کنار یکی از لبهایم شکافته شده و ورم کرده بود، در کل قیافه ا م وحشتناک شده بود.اما اتفاقی بود که افتاد.مهم این بود که برای پرهام اتفاقی نیفتاده بود.نفسی به آرامی کشیدم وگفتم : تمام گریه هات برای این بود دریا؟ صورتم که چیزیش نشده.
یه کوفتگی سطحی وجزئیه.همین ، حالا هم بهتره اخماتونو باز کنید ، در ضمن من دارم از گرسنگی می میرم.
فربد به محض شنیدن حرفم خیلی سریع پا روی ترمز گذاشت ومتوقف کرد وبدون هیچ درنگی به سمت رستورانی که در چند قدم ما بود دوید.
در همین حین دریا گفت: اماساحل جواب مامان وبابا روچی بدیم؟
جواب اونا با من ، خودم میدونم چه جوابی به اونا بودم.متوجه شدی؟
فربد سه تا چیز برگر با نوشابه گرفته بود، آنقدر گرسنه بودم که درد لبم فراموش کردم و با ولع شروع به خوردن آن کردم، ساندویچی به آن خوشمزگی درتمام عمرم نخورده بودم.
دریا با نگرانی دائم به من می گفت:آرومتر ساحل . دنبالت که نیومدن.
اما من بدون توجه به اوهمچنان مشغول خوردن بودم.
تقریبا غروب شده بود که به خانه رسیدیم، دریا برای باز کردن در پارکینگ پیاده شده بود ، فربد به طرفم برگشت و گفت: ساحل احمقانه رفتار کردم.واقعا هر حرفی به من بزنی حقمه.اما تو روبه خدا با من قهر نکن که تحملشو ندارم.
با اخم نگاهش کرد ، چنان به هم ریخته بود که به جز یک مورد آن هم وقتی که از مطب دکتر سپاسی خارج شدیم اورا این گونه ندیده بودم باز هم دلم برایش سوخت واخم هایم با خنده ای مسخره در هم شکست.بعد با لحن ملایمی به اوگفتم ناراحت نباش ، می بخشمت چون برادر منی، حتی ممکنه تا چند وقت دیگه این قضیه روفراموش کنم، اما ضربه ای که به من زدی ، دردشو دریا داره می کشه اون دختر ترد وشکننده ایه ، مثل اینکه فراموش کردی اون دختر دریاست.حتی یک سنگریزه هم می تونه قلبشو بشکونه، اون همیشه آرزو داشت با کسی ازدواج کنه که مثل کوه محکم و استوار وقابل اطمینان باشه وتوی تمام موارد بتونه روش حساب کنه، وتو...هنوزمرد رویاهاش نیستی.
آره اینو امروز متوجه شدم ،اونقدر که نزدیک بودم خودمم سقوط کنم.
در باز شد وما به داخل باغ رفتیم.از ماشین پیاده شدیم پای راستم کمی درد می کرد، اما اعتنایی به آن نکردم مستقیما به اطاق خودم رفتم .پدر ومادر هنوز نیامده بودند ، می دانستم که شب تا دیر وقت نخواهند آمد ، دریا با دلسوزی خواهرانه ای از من خواست تا در کنارم بماند، ولی من گفتم که خسته ام ومی خواهم بخوابم.قبول کرد و بوسه از گونه کبودم برداشت و می خواست برود که گفتم : ببین دریا ، فربد مثل خشت خامیه که توبا تجربه خودت می تونی به اوشکل بدی زیاد از دستش دلخور نباش، بخاطر رفتاری که با من داره اونو شماتت نکن هرچند که درست نباشه ، جون اون باید یه کسی رو داشته باشه که جلوش مجبور نباشه شق و رق بایسته و در چهارچوب مشخصی رفتارکنه ومن دلم میخواد اون جلوی من همون فربد سابق باشه.هیچ می دونی که اون بیشتر از ناراحتی تون اراحت شده تا از صدمه ای که من دیدم؟
دریا با خنده اش گرفت گفت:خوش به حال فربد که همچنین خواهر با گذشتی داره ، داره به اوحسودیم می شه.
پس قبول دیگه. به اون اخم نمی کنی و باهاش قهر نمی شی.
باشه .این بارم به خطر تو شب بخیر.
شب بخیر،خوب بخوابی.
خیالم از بابت فربد راحت شده بود و فکرم دوباره دور و بر پرهام گشت. دیگر رویاهای او به دلم نمی نشست تکراری وخسته کننده شده بودند.حالا دل بی قرارمن ، خودش را می خواست ومن کوشیدم انکارش کنم...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:46 ب.ظ
 
ارسال: #53
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
یعنی او چقدر در ماجرای عشقی اش با سیمیا پیش رفته بود ، هر چند که پرهام آدم تو داری بود و نمی شد از چمشانش پی به خواسته های قلبش برد ، اما از سیمیا هم هیچ علاقه و عشقی ساطع نمی شد . مگر جرقه هایی از حسادت که گهگاه دامن اطرافیان پرهام رامی گرفت.
تلفن اتاقم به صدا در آمد، غلتی زدم و گوشی را برداشتم.
بله بفرمایید.
ساحل خانوم خودتون هستید.
شب بخیر آقای مجد، بله خودمم.
زنگ زدم تا از حالتون با خبر بشم . خیلی نگرانمون کردید.
راستش هیچ چیزی از حادثه امروز یادم نمیاد اما صورتم بد طوری کبود شده درد می کنه، اما باید ببخشید که باعث نگرانی همه تون شدم.
نگرانی ما مهم نیست ، مهم حال فعلی شماست و حماقت فربد.
فعلا حالم خوبه . فربد هم بی تقصیره . اون میخواست شوخی کنه ، اما من یه کمی بی حوصله بودم.
راستی بوم شما پیش منه . یه کمی صدمه دیده بعد از درست کردنش .براتون میارم.
دلم یهو فرو ریخت.همان تکه از گذشته من هم بعد از بدست آوردنش . از دست رفته بود.
با نگرانی که از صدایم آشکار بود گفتم: اصلا نمی دونستم که دست شماست . خیلی صدمه دیده؟
با دستپاچگی گفت : نه . نه. فقط یک تیکه آن پاره شده.
به آرامی گفتم : درست مثل گذشته من.
چی فرمودید؟
هول شده بودم به سرعت گفتم : چیزی نگفتم . فعلا خسته ام شب بخیر.
گوشی را محکم روی تلفن کوبیدم و با هق هق بلندی صورتم را روی بالشتم فشار داد.
وقتی که از خواب بیدار شدم آفتاب کاملا وسط باغ پهن شده بود. لبهایم هنوز ورم داشتند ودرد می کردند.اما درد کوفتگی صورتم با وجود کبودتر شدن آن کمتر شده بود ، پدر و مادر پشت میز صبحانه نشسته بودند که با دیدن من قیافه ی هراسانی به خودشان گرفتند. مادر برای اینکه جیغ نکشد جلوی دهانش را گرفت اما پدر بلافاصله از جدا بلند شد وبه طرفم آمد.
چی کار کردی با خودت دختر؟
خونسرد وآرام مانند وقتی که اتفاقی نیفتاده بود به طرف کتری رفتم تا برای خودم چای بریزم. و در ضمن آن شروع به توضیح ماجرا کردم .
چیز مهمی نیست پدر . یه کمی بی احتیاطی کردم، البته تقصیر کفشهایم بود، کفه اش کاملا صاف شده بود. لیز خوردم ونتونستم خودمو کنترل کنم وبا صورت روی سنگ بزرگی افتادم.
خدا بهت رحم کرد دختر .اگه به سرت میخورد ویا به چشمات آسیب می رسوند، اونوقت می دونی چی می شد؟
خندیدم وگفتم : آره بابا، یه دختر کور و یا چلاق روی دستتون می موند.
پدر با قیافه ی نگرانی گفت : ساحل! همیشه آدم این قدر خوش شانس نیست که از حادثه ای بزرگ جان سالم بدر ببره .خواهش می کنم کمی بیشتر مواظب خودت باش.
چشم پدر قول میدم چشمامو خوب باز کنم.
رنگ مادر کاملا پریده بود و دستش را روی سینه اش گذاشته بود ، فورا شربت عرق بهار درست کردم و دستش دادم جرعه ای نوشید و گفت : خدا کنه از این کوفتگی روی صورتت نمونه، بهتره یه خورده کمپرس یخ روی صورتت بگذرای.
حتما مامان ، شما نگران نباشید ، بادمجون بم آفت نداره.
ساحل یه کمی سلامتی تو جدی بگیر ، آخه حیفه این صورت قشنگ نیست که این بلا رو سرش آوردی.
به ناگاه مثل اینکه موضوعی به یادش آمده باشد گفت : پس این فربد کجا بود ، مگه به من قول نداده بود که مواظبت باشه، وای از دست شما بچه ها.
مامان ، مگه من بچه ام که فربد چهار چشمی مواظب من باشه ، تازه اون بی چاره داشت از غصه دق می کرد.
مگه دستم بهت نرسه فربد .اینه رسم امانت داری؟
در حالیکه پشت سر مادر ایستاده بودم اورا در بازوانم فشردم وگفتم : اون بی تقصیره . ببخشید از این که باعث ناراحتی و وحشت شما شدم.
زنگ تلفن به صدا در آمد ، پدر آن رابرداشت وبعد از صبح به خیر گفتن قربان صدقه رفتن و چشم گفتن تلفن را قطع کرد.
مادر با کنجکاوی پرسید : کی بود علی؟
عروس گلم بود، از ما خواست تا برای شام بریم پیش اونا ، منم قبول کردم.
مگه مهمون داره؟
خب آره! مگه ما مهمون نیستیم ، این اولین شامیه که میخوایم خونه ی پسرمون بخوریم.
شام مفصلی تهیه دیده بودند ، دستپخت دریا بی نظیر بود وحسابی از این آزمایش سربلند بیرون آمده بود ، مادر تمام مدت ، از دریا و دستپخت و سلیقه اش تعریف کرد.
دریا ضمن تعریف مادر گفت : مادر فربد هم خیلی زحمت کشیده ، در واقع دستپخت جفتمونه.
مادر در حالی که به صورت من اشاره می کرد گفت : دستپخت فربد خان و قبلا چشیدیم.
با دلخوری گفتم : مادر من که به شما گفتم اون بی تقصیره.
مادر خیلی خونسرد ادامه داد : بله من هم مطمئنا باور کردم.
فربد با شرمندگی گفت : حق دارید مادر، من وظیفمو خوب انجام ندادم شما حق دارید سرزنشم کنید.
پدر برای اینکه به این غائله خاتمه دهد گفت : دستپخت پسرم حرف نداره . اما تزئینات روی غذاش اصلا خوب نیست.
همه متوجه کنایه پدر شدند و یکصدا به خنده افتادند.
دوهفته طول کشید تا کبودی صورتم کاملا برطرف شود .روزهای کسالت باری که با وجود گرمای هوا نفس گیر و خسته کننده تر به نظر می رسید. پرهام بعد از تلفن آن شب دیگرتماس نگرفت .می دانستم که آن عشق شورانگیز دیگر هیچ گاه بین ما حاکم نخوهد شد،اوحالا با کسی نامزد شده بود که متعلق به طبقه خودش بود با آرمان ما وهدف های یکسان من وصله ناجور آن عشق بودم که با شکوفائی عشق شان به حاشیه کشیده می شدم و کم کم از خاطره و ذهنش هم خارج می شدم.
از سیمیا بدم می آمد ، چون خوره ای به جانم افتاده بود.اوبا حضورش سعی می کرد ابتدا رویاهامو سپس خودم را نابود کند، از همان شب اول تنفرش به جانم ریخت.تمام دلایلی روی زمین برای توجیه آن ناکافی بنظر می رسید . قلبم قاطع ولجباز فقط دور شدن از پرهام را می خواست ، حتی اگر پرهام مجبور می شد برای تمام عمرش تنها وبدون عشق بماند، چقدر خودخواه و سنگ دل شده بودم ، چون سالها از مرگ شیلا در وجودم می گذشت و من حالا ساحلی بودم که فقط احساس شیلا را به من پیوند زده بودند.نه عقل و قلبش را.
مدتها از واقعه کوه گذشته بود . با برطرف شدن کوفتگی صورتم .آن داستان هم از یادم رفت. موجودی درونگرا شده بودم .بندرت از خانه بیرون می رفتم در میهمانی خانوادگی شرکت نمی کردم، حتی شوخی های فربد هم تغییری در احوالم نمی داد ، خانواده با نگاه های مشکوکی نگاهم می کردند ، خیلی سعی کردند به نوعی به من کمک کنند . اما خیلی مودبانه دست رد به سینه شان زدم، ساعتها به کتابهایم خیره می شدم بدون آنکه ورقی از صفحات آن راخوانده باشم.
اواسط شهریور بود که فربد به دیدنم آمد . روبرویم نشست ومحتاطانه نگاهم کرد و پرسید . ساحل با این که میدونم مشکلی داری ، ولی تا وقتی که خودت دلت نخواد ، از تو نمی خوام که بهم بگی . اما یه خواهشی ازت دارم که دلم نمی خواد جواب رد به من بدی.
خیالم از بابت کنجکاوی های فربد راحت شد ، بخاطر همین سرم را تکان دادم و مطمئنش کردم.
فربد با آسودگی گفت : برای فردا شب یعنی شب جمعه یه مهمونی منزل آقای مجد برپاست . اون خواسته تا از تو هم دعوت کنم.
نظرت چیه؟
راستش من اصلا حوصله ی این شلوغ بازی هارو ندارم.
اما توبه من قول دادی؟
دلم از شنیدن این پیشنهاد یکدفعه به هم ریخت .شدت تپش های آن از زیر لباسم به خوبی مشهود بود ، از جا بلند شدمو پشتم رابه او کردم . آدم زرنگی بود .دلم نمی خواست به رازم پی ببرد.اما دلم برای دیدن پرهام بی تابی می کرد . تمام این هفته ها رادر انتظار دیدن یا شنیدن صدایش گذراندم وسرانجام در اوج نا امیدی به انزوا روی آوردم و حالا فربد کنارم ایستاده بود واز من می خواست با او به جایی برویم که تنها نقطه ی روی زمین بود که دلم میخواست آنجا باشم.
باشه فربد میام. چون قبل از شنیدن پیشنهادت مجبورم کردی جواب مثبت بهت بدم، فقط به همین دلیل.
خوشحال شده بود .کف دستهایش رابه هم مالید وگفت : می دونستم که بالاخره به همه بد اخلاقی هات پیروز می شم.
خندهای تحویلش دادم وپیش خودم گفتم: آره جون خودت .واقعا که زرنگی!
همه روزهای که کنارش بودم.درس بود ودرس، درس زندگی ، درس استقامت.درس منطق وعقل . چقدر زود گذشتند.
آنقدر از او و زندگی خانوادگی اش کم می دانستم که اگر همه دانسته هایم را کنار هم قرار می دادم پازل ناقصی میشد که هیچ چیز آن قابل تشخیص نبودند .بارها به خودم لعنت فرستادم، که چرا من نیز درصدد شناختن او و فضای زندگیش برنیامدم.
او درنهایت سادگی آمده بود ، واز تمام اسرار زندگیم سر در آورده بود و دریک غروب پاییزی غریبانه بود، رفت تا به اوضاع نابسامان قلبش سر و سامانی داده وبرگردد واکنون در این نقطه ایستاده بودیم .او برایم آشنای دیروز بود و من برای او شبحی از تصویر دور.
می دانستم این تصورات شوم در صورت تکرار و تداومش مرا به جنون می کشاند ، من بالاخره باید از این پیله ای که برای پنهان شدن به دورم تنیده بودم خارج می شدم وتکلیفم را با او مشخص می کردم ، تا به حال موجهای سرنوشتم مرا به طرف ساحل خیش کشانده اند. ساحلی گاه با دیواره های صخره ای وگاه شنی .اما اینبار من بایست به خودم ثابت می کردم که دیگر آن چوب گندیده روی آب نیستم ، دیگر نخواهم گذاشت دیگران برایم تصمیم بگیرند. من حق زندگی داشتم آن هم برای یکبار ونمی خواستم آن را با دستهای خودم به تباهی بکشم.من باید می آموختم که در جهت خلاف این امواج شنا کنم، چون همیشه مقصد نهایی ساحل نیست.
پیله ام را شکافتم وغرور ومصمم از آن بیرون آمدم .از مادر خواستم تا در انتخاب لباس برای شب میهمانی کمکم کند . با دو دلی نگاهم کرد، باورش نمی شد که خودم هستم، حس زندگی چون خونی در رگهایم جریان پیداکرده بود . باخوشحالی پذیرفت . همیشه سلیقه اش رادوست داشتم.این بار همانند قبل زیباترین لباس ممکن را برایم انتخاب کرد.
پیراهن از جنس ساتن آبی بود.درست به رنگ چشمانم . حلقه ای بود و تنگ ، آنقدر تنگ که مانند پوستی بر تن می نشست اما زانوانم گشاد و دنباله دار می شد، کفشم از جنس صندلی بود.تا آن وقت هیچ گاه خودم را زیبا حس نکرده بودم، مادر پیشنهاد کرد تا مدل موهایم را عوض کنم. با سخاوت اختیار آن را هم به دست هنرمند مادر سپردم .از بالای سرم به صورت پلکانی تکه تکه کرد تا به کمرم رسید ، بعد با سشورا دامنه موهایم رابه صورت لول های در آورد و قسمتهای بالای آن را بصورت شلوغ روی صورتم ریخت.
عاشق این مدل بودم، اما همیشه فکر می کردم مادر محال است که اجازه کوتاه کردن موهایم را به من بدهد وحالا به آرزویم رسیده بودم همه چیز بی نقص و زیبا بنظر می رسید.
مادر از دور نگاهم کرد و سپس چند قدمی به دورم گشت و فشاری به مغزش آورد وگفت : آهان پیداکردم واز ویترین تاج هایش ، تلی که مملو از نگین های الماسی براق بود بیرون کشید وروی موهایم گذاشت.
خودم را در آینه نگاه کردم دستی به کمرم کشیدم و چرخی به دور خودم زدم، مادر همچنان با افتخار به من نگاه میکرد به طرفش رفتم وسرم را روی سینه اش فشردم وگفتم : مادر تو بهترینی مادر. دلسوزترین موجود وهنرمندترین آرایشگری.
نه عزیزم ، تواونقدر زیبایی که حتی ناشی ترین آرایشگ راهم میتونه یه فرشته از تو در بیاره. در واقع آرایشگر واقعی این صورت خداست کسی که حتی منم گاهی توی هنرش مبهوت میمونم.
اما ساحل تو زیباترین دختری هستی که من دیدم.
اگه شما تعریف من و نکنین که ممکنه رو دستتون بمونم.خب حق دارین.
احتیاجی به تعریف من نیست همین حالا شم بابا ت حسابی داره با خواستگارات می جنگه .بنده خدا دیگه خسته شده.اصلا حاضر نیست توی این وضعی که داری توی فشارت بزاره.
ممنون مامان، نمی دونم من چه طوری باید این همه زحمت شما روجبران کنم.
ساحل بزار یه اعترافی رو پیشت بکنم، می دونی عزیزم اگه می تونستم و وجدانم اجازه می داد هیچ وقت نمی گذاشتم کسی تورو از خونه ببره، اما حیف ...
فربد در حالیکه سبد گل بزرگی سفارش داده بود به دنبالم از ماشن پیاده شد،خانه مجلل و زیبایی بود ومثل یه قصر قدیمی.
جاده از وسطی باغچه های وسیعی از گلهای آلاله ولادن می گذشت نیمی از راه را با اتومبیل پیموده بودیم دور تا دور این خانه زیبا دیوارهای بلندی کشیده بودند که پیچک ها تمام آن را پوشانده بودند حوض بزرگ و زیبایی درست زیر پله های رودی ساختمان خودنمایی می کرد، چهار گوشه این حوض چهار بید مجنون کاشته بودند که زیبایی افسون کننده ای به آن حوالی می داد ، تمام باغ پر بود از درختهای تبریزی و صنوبرهای سربه فلک کشیده، ساختمان نمای برج مانندی داشت یک برج بزرگ در وسط و دو برج کوچکتر در دو طرف .همه ساختمان به رنگ سفید بود.البته دیوارهای ساختمان هم از دستبرد پیچک ها در امان نمانده بود ، هر چه نزدیک تر می شدیم ، افسانه ای تر بنظر می رسید ، خانه با پله های زیادی از حیاط فاصله گرفته بود پلکانی سه سویه که کی مستقیم جلوی چشمانم بود و دوتای دیگر یکی سمت راست و دیگری سمت چپ ، از بالای تراس جایی که پله ها شروع می شد جدول های کم عمقی کشیده بودند که به موازت پله ها پایین می آمدند، در آن جوی آبی به نرمی روان بود و در انتها به حوض می ریخت و من حدس می زدم که گیاهان این باغ همه با آب همین حوض آبیاری می شوند.
چشمانم به اوافتاد که به استقبالمان می آمد . شلوار آجری و پیراهن آستین کوتاهی به رنگ نباتی به تن داشت کراوات قهوه ای روشنی هم بسته بود، موهایش خدای من موهایش را به همان سبک گذشته ها شانه زده بود. چقدر آشناتر بنظر می آمد وبه همان اندازه خواستنی تر، حالا آهنگ نا موزون قلبم را با شوک وهیجان احساس می کردم ، مثل اینکه برای اولین بار بود می دیدمش و دل به او می باختم...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:47 ب.ظ
 
ارسال: #54
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ابتدا با فربد دست داد واحوالپرسی کرد ، بعد به طرف دریا من برگشت.
خیلی خیلی خوش اومدید دریا خانم، خوشحالم کردید خواهش می کنم بفرمایید.
دریا به دنبال فربد به راه افتاد و پرهام روبرویم ایستاد .رابطه استاد شاگردی ایجاب می کرد که من اول سلام کنم.
سلام آقای مجد ، سرم را پایین انداختم تا چشمم به چشمانش نیافتد، لحظه ای در سکوت ور اندازم کرد وگفت : سلام .دانشجوی ساعی و باهوشم، اگه بدونید چقدر از آمدنتون خوشحالم، واقعا سرافرازم کردید ، بفرمائید.
چقدر راه رفتن برایم سخت شده بود مخصوصا در آن لباس تنگ وقتی که احساس میکردم پرهام از پشت سر من حرکت می کند .
در آن جمع احساس غریبی می کردم ، همه آنها همکلاسی های بچگی بودند و بعدا ز سالها در این خانه به دور هم جمع شده بودند و من فقط تعداد انگشت شماری را می شناختم وشناختم در حد همان یک جلسه کوهنوردی بود.
همهمه عجیبی در سالن شنیده می شد . فربد با صدای بلند سلام کرد.همه با دیدن او هورای بلندی کشیدند و بر سر و رویش ریختند ، کم کم متوجه حضور من ودریا شدند. پرهام همچنان بی صدا در کنار ما ایستاده بود.فربد دست دریا را کشید وگفت : دوستان عزیز ، این خانم دریا همسرمه.
همه هورای بعدی را به افتخار دریا کشیدند ، پرهام روبه فربد کرد وگفت و ایشون؟
فربد با عجله به طرفم آمد ودستم را گرفت وگفت : ایشون خواهر عزیز و زیبای من ساحله!
همه یکصدا هورای بلند وکشیده ای سر دادند . حسابی شرمنده شده بودم و دستهایم را در هم قلاب کرده وسرم را پایین انداختم .
پچ پچ وهمهمه عجیبی در گرفته بود، ودر آن میان یکی از آقایون بلند شد وگفت : خواهش میکنم ساکت باشید .من بیژن بیرنگ به نمایندگی ازهمه بچه های بی سرو پای کوچه پس کوچه های شمال گله کوچکی از آقای فربد رازقی دارم.
فربد هاج واج پرسید : دیگه چه مرگتونه ، چه نقشه ای سوار کردید؟
بیژن ادامه داد :چرا تا به حال به ما نگفتید که چنان خواهر زیبا لوندی دارید؟
فربد با خنده ی بلندی گفت : اولا اینکه تا کور شود هر آنکه نتواند دید. دوما فضول وبردن جهنم گفتن هیزمش تیره.سوما خفه شو سالن مانند بمبی از خنده ترکید، حسابی خجالت کشیده بودم، میدانستم که همه این ها بچه های شوخ طبعی هستند فربد از خصوصیات بیشتر آنها برایم حرف زده بود.جون می ترسید در برخورد با اونها مجلس شونو با پای برهنه ترک کنم.
پرهام دستش را کمی بالا برد وگفت : قبل از شروع جشن مون باید یه تذکری به همه دوستان بدم .ما بعد از سال ها دور هم جمع شدیم تا خاطرات بچگی رو زنده کنیم و کمی هم خوش بگذرونیم ، بخاطر همین من نمی خوام خدای نا کرده با حرفها و رفتارمون اسباب ناراحتی همدیگه رو فراهم بیاوریم.
بیژن گفت : پس لطفا هورای آخری رو با افتخار صاحب مجلس بکشید.
سرم را بالا گرفتم ونگاهی به جمع انداختم در همه چشم ها برق تحسین دیده می شد بناگاه چشمم به سیمیا خورد .اصلا حضورش را فراموش کرده بودم ودیدنش کمی دستپاچه ام کرد.
اما آنچه که در چشمانش دیدم ، تحسین وخوش آمد گویی نبود، البته انتظار چنین چیزی هم از او نداشتم ، اما مطمئنا رقیب سر سختی بود و من نمیخواستم با زنده ی دست و پا بسته ای باشم.
پذیرایی با قهوه وکیک شروع شد، گارسون ها مدام به همه جا سرک می کشیدند و از همه پذیرایی می کردند . کم کم نوازنده ها دست به کار شدند، ابتدا آهنگ آرامی نواختند، همه منتظر بودند تا ببینن چه کسی دور اول رقص را آغاز خواهد کرد.دور تا دور سالن صندلی پیده بودند.نوازنده ها در کنج سالن روی قسمتی مانند سن ایستاده بودند ومحوطه بزرگی برای رقص در نظر گرفته شده بود، پرهام قدم به میدان رقص گذاشت همه با دیدنش برایش کف زدند وتصورشان بر این بود که او به طرف سیمیا رفته و از او برای رقص دعوت خواهد کرد ، اما در میان بهت همه دستهایش را به سمت من دراز کرد . خشکم زده بود.من قصد مبارزه داشتم ولی فکر نمی کردم قدم اول از طرف کسی غیر از من وسیمیا برداشته شود.نگاهم در نگاهش گره خورد .همان طور مغرور ومشتاق روبرویم ایستاد.با چشمانم به دنبال فربد می گشتم.از طرف مقابل برایم دست تکان می داد وتشویق به رقصیدنم میکرد .دو باره به طرف دریا برگشتم.او با لبخندی رضایتش را اعلام کرد ومن با دستانی لرزان دستهای اورا در دستم گرفتم.
نفهمیدم که دور اول رقص چگونه وچه زمانی به پایان رسید. وقتی به خودم آمدم که در تا دورم پر از زوج های جوانی بود که با یک دنیا آرزوهای رنگارنگ در کنار هم می رقصیدند.
لرزش دستهایم محسوس بود یخ کرده بودم ، رعشه ای در تنم احساس کردم، پرهام متوجه حالم شده بود به آرامی در گوشم گفت : می شه بگی از رقصیدن با یه استاد چه احساسی داری.
آرامتر از همیشه گفتم : همین حالی که مشاهده می کنید.
دستاتون حسابی یخ کرده ، نکنه رابطه استاد و دانشجویی معذبتون می کنه؟
نه اشتباه نکنید من انتظار همچین رفتاری رو از شمادر حالی ک نامزدتون هم حضور دارن نداشتم.
عضلات صورتش در هم فشرده شد واز لای دندانهایش گفت : من هیچ تعهدی نسبت به او ندارم ، حداقل حالا.
باور نمی کنم .اون با چشماش تنفرش وبه من نشون داده.
البته اون آزاده که از هر کسی دلش می خواد متنفر باشه .این اصلا به کسی مربوط نمی شه و شما نباید از این بابت ناراحت بشید.
فکر می کنم کافیه یه کمی خسته شدم : اجازه می دید که بشینم؟
اگه قول دور بعدی رقص و فقط به من بدهید چرا که نه؟
تا ببینم!
چشمان سیمیا پراز نفرت شده بود وخصوصا وقتی که پرهام مرا به خانواده اش معرفی کرد و دو خواهرش پریسا و پریناز تا آخر مجلس حاضر نشده بودند لحظه ای ترکم کنند.
بعداز خوردن عصرانه مفصلی که شامل انواع گوشت های سرد وسالاد و ژله وبستنی بود مجلس از حالت رسمی خارج شد. هر کسی به هر جایی که دلش می خواست می توانست سرک بکشد باغ بزرگی پشت خانه وجود داشت که صندلی های متعددی در آن رار داده بودند.چراغهای حباب دار پر نوری در کنار هر صندلی قرار داشت.باغ پرشده بود از عطر گلهای رز و یاس.
بیشتر میهمانان به خاطر گرمی هوا به باغ آمده بودند .من از فرصت استفاده کرده وخودم را از دست پریسا وپریناز نجات دادم به دریا پناه بردم . او کنار پنجره بلندی که تا زمین کشیده میشد ایستاده بود .لیوانی پر از یخ در بهشت به دستم داد وبا لبخندی گفت : فکر می کنم خیلی داره بهت خوش می گذره مگه نه؟
سرم را تکان دادم وگفتم: راستش بعد از اون همه تنهایی و انزوا برام یه کمی تازگی داره.
نظرت راجع به خانواده آقای مجد چیه؟ چه جوری دیدیشون؟
آدمای متشخصی هستن همین طور خیلی هم مبادی آداب.
می دونستی ریشه مادر شون خانوم فخر الملوک از شاهزاده های قجریه؟
صدای از تعجب در آوردم و گفتم : راستی؟ فکرنمی کردم یه روزی بتونم از نزدیک یه شاهزاده روببینم.
و پدرشون هم از اون تحصیل کرده های خارج از کشوره.
راست میگی دریا ؟ تواین اطلاعات رو از کجا بدست آوردی؟
از فربد ، قبل از این که بیایم اینجا.
و خواهرش؟
پریسا تحصیل کرده رشته عمرانه وپریناز زبان فرانسه میخونه.
تومثل فرهنگ معین با ارزشی دریا.
اگه ناراحت نمی شی می خوام یه چیزی بهت بگم.
خب بفرما.
توهم مثل یه بچه دبیرستانی عاشق پیشه زود دستو پاتو گم کردی.
با تعجب گفتم : عاشق کی؟ من که اینجا کسی رو نمی بینم.
چون نمی خواهی کسی به جز اونو ببینی.
اذیتم نکن دریا .تو داری تلافی می کنی مگه نه؟
قبل از جواب دادن دریا ، صدایی صحبتهای ما را قطع کرد.
پرهام همانطور رسمی و با نزاکت به ما نزدیک شد وگفت : شما دوست ندارید به جمع ما بپیوندین.
دریا مظلومانه گفت : من که پاک از یادش رفتم . از وقتی که دوستاش و دیده منوفراموش کرده.
پرهام جلو آمد وگفت : اگه به من افتخار بدید. باکمال میل همراهیتون می کنم.
خیلی متشکرم آقای مجد .بالاخره اون باید یاد بگیره که منو فرامش نکنه، حتی اگه تا نیمه شب هم طول بکشه منتظرش می مونم.
پس با اجازه شما می تونم از خانوم رازقی دعوت کنم تا با هم سری به نمایشگاه نقاشی ام بزنیم؟
خواهش می کنم، هر طوری که ایشون مایل باشن.
من با خوشحالی دعوتش را پذیرفتم با او راهی زیر زمین خانه که بیش از نیمی از مساحت آنجا به کارهای نقاشی اواختصاص یافته بود شدم.فضای بزرگ و دلبازی بود.کف سالن را با سرامیک های مشکی وسفید فرش کرده بودند ودور تا دور سالن و به فاصله های معینی روی دیوار تابلوهایی نصب کرده بودند، بالای هر تابلو یک فلورسنت کوچک نصب کرده بودند که زیبایی نقاشی ها را دو چندان می کرد .آنقدر محوتماشای سالن وزیبایی آن جا شده بودم که فرصت نگاه کردن به تابلوها را نیافته بودم تا این که پرهام گفت : لطفا بعد از تماشای اونا، نظرتون ودر مورد بهترین شون برام بگید.
خدایای من چه می دیدم ! تماشای صحنه های آن سال های دور.با دیدن تابلوها چون سکانس های سینما جلوی چشمانم رژه می رفتند.در تابلویی صحنه همان جنگل آشنا رابه تصویر کشیده بود و دختری که روی کتاب هایش خم شده ومشغول مرور درسهایش بود، خودم رامی دیدم و تلاش وجدیتی که درخواندن ویاد گرفتن از خود نشان میدادم! اشک در چشمانم حلقه شده بود.
تابلوی بعدی خودش را که به درختی تکیه داده بود و چشمانش را به باریکه راهی در روبرویش دوخته شده بود نشان می داد چقدر ملموس بود، هیچوقت بیاد نداشتم که اورا چنین منتظر خود دیده باشم.
بناگاه گفتم : ای کاش برای تابلوها اسمی انتخاب می کردید مثلا برای این می گذاشتید « انتظار»
فکر خوبیه. اما یه لحظه صبر کن ببینم چی باعث شده که شما فکرکنید این مرد منتظره.
بخاطراینکه چشماش به اون جاده باریک دوخته شده، نکنه شما فکر می کنید اون برای تفریح به این جنگل پناه آورده؟
خنده اش گرفته بود و با صدای بلند می خندید :استنباط جالبی دارید.خب ادامه بدید.
این فقط یه پیشنهاد بود.
این تابلو به نظرتون آشنا نیست؟ منظورم اینه که تا به حال از رسم و رسوم مردمان شمال چیزی شنیدید.
حالا لطفا روی این تابلو یه اسم بگذارید.
نگاهی به آن منظره کردم، جمعی حلقه زده بودند ودختری در آن میان می رقصید وانبوهی از دستمال های رنگارنگ جلوی پاش روی زمین ریخته بودند.یکه خورده بودم، او تمام خاطره های عشقی مان را روی بوم پیاده کرده بود .با لکنت عجیبی گفتم : نه ، ... اما چیزی ملموس وقشنگی از آن در اومده وفکر میکنم اسم شوبگذارید « یک پیشنهاد» ...یا « یک انتخاب».
به چه دلیل؟
باز هم چون گذشته با حرفهای آرام ومرموزش مرا به سوی خواست قلبی خود می راند و من کمی عصبی گفتم : اگه بخواهید برای هر اسمی که انتخاب می کنم یه دلیل بیاورم .ترجیح می دم اصلا حرفی راجع به تابلوهاتون نزنم.
باشه هر چی شما بگید، اما به عنوان آخرین خواهش ، اسم این تابلو رو چی می گذارید؟ و سپس به طرف تابلویی رفت که فکر کردم باید آخرین کارش باشد.
پردهای روی تابلو کشیده شده بود ، به آرامی آن را کنار زد برای لحظه ای چشمانم سیاهی رفت وشوکه شدم.تصویری از چهره خودم بود.تصویری از شش سال قبل.با لباس محلی که معمولا به تن میکردم در حالی که گردنبند پرهام روی گردنم بود وقیافه ناراحت و تکیده ای داشتم.
خب نگفتید؟
این تصویر شخصیه یا فقط زائیده خیالی شماست؟ « صدایم به وضوح می لرزید»
به آرامی جلو رفت ودستی به صورت تصویرکشید وگفت: واقعی واقعیه ، اما اگه پیداش نکنم همه فکر می کنن خیالاتی شدم.
دوستش دارید؟
دلخوشی همه لحظه هامه ، تسکین این قلب رنجورو بیمارمه!
پس سیمیا چی. اونم میدونه؟ ناگهان صدای آشنای سیمیا از پشت سرمان شنیده شد:چی باید بدونم؟اینو که یه غربتی عشق شو توی حیاط خونه من پیدا کرده واز اعتماد همه خونواده سوءاستفاده کرده؟
بگوببینم! من چه چیزی رو باید بدونم که تا حالا نمی دونستم؟
سیمیا مثلیه سبزه جلویمان سبز شده بود.نمی دانم از کجای حرفمان ، شنونده آنها شده بود که دیوانه وار فریاد می زد ونعره می کشید.
پرهام عصبی وناراحت جلو رفت وگفت :تو حق نداری با این خانوم محترم این طور صحبت کنی ، من به تواین اجازه رونم یدم.
به به ، آقا پرهام ، چشمام روشن، ما روباش که فکرمی کردیم دیگه دست از دیوونه بازی هات برداشتی وعاقل شدی .دیگه دوران عشق و عاشقی واحساسات شاعرانه تموم شده،الان زمونه دو دوتا چهارتاست. تو مجبوری که با من ازدواج کنی تا خونواده هامون خیالشون از بابت خیلی چیزا راحت بشه .اونها بهت اجازه نمی دن که به هر آس وپاسی نرد عشق ببازی. بهتره تا همه متوجه نشدن این خانوم نه زیاد متشخص رو ردش کنی بره.
ساکت شو سیمیا.بهتره دهنت رو ببندی .توخوب می دونی که ببین ماهیچ علاقه وعشقی وجود نداشته ونداره . من و توحرف همونمی فهمیم وبدرد هم نمی خوریم.بهتره دست از سرم برداری.
نه آقا پرهام.اشتباه نکن.رقیب سختی جلوی روم ندارم که بدون مبارزه میدون وخالی کنم.در ثانی من برای ازدواج با تو، به تنها چیزی که فکرنمی کنم خودتی عزیزم، من به خواست توبه این جا نیومدم که با فریاد تو از اینجا برم...
دیگر تحمل شنیدن حرفهای او را نداشتم و به سرعت به طرف در ورودی رفتم . صدای پرهام راکه صدایم می کرد از پشت سرم می شنیدم.اما بدجوری پریشان وعصبی شده بودم حساب های من درست از آب در نیامده بود ، من از سیمیا رقیب سر سختی در ذهنم ساخته بودم که عاشق ودیوانه پرهام است وپرهام نیز در اوج نا امیدی به دام عشقش اسیرشده. اما حالا به چیزهای دیگری پی برده بودم که ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم علت وجود دشمنی مانند سیمیا عشق نبود.پول ومقام و شخصیت اجتماعی بود که از طرف خانواده پرهام نیز حمایت می شد.
فربد مرا که همچنان می دویدم در برگرفت: کجا با این عجله.اتفاقی افتاده؟
نه فربد، اما همین حالا میخوام از اینجا برم . حتی اگه توهم نخواهی .خودم با یه تاکسی می رم .
خیلی خب.بیا این سوئیچ وبردار و برو تا من دریا رو بردارم وبیام.
اشکی که در چشمانم حلقه زده بود روی گونه هایم سرازیر شد . به طرف ماشین می دویدم، تمام زیبایی های باغ از چشمانم پنهان شده بودند ، به سرعت خودم را روی صندلی عقب انداختم وبه راحتی خودم را از دست آن همه بغض نجات دادم ضربه ای به شیشه اتومبیل خورد، فربد بود منتظر باز کردن در بود تا داخل شود ، در را باز کردم، فربد نشست وبرای لحظه ای به من نگاه کرد .اما بدون هیچ پرسشی فقط گفت :متاسفم ساحل . پرهام خواسته تا از تو معذرت خواهی کنم.
حرفی نزدم، دریا دندانهایش رابهم می فشرد واز لای آن بد وبیراه می گفت : دختره زشت و بد ترکیب، چطور به خودش اجازه داد تا ...
ای کاش تورو با خودمون نیاورده بودیم ما روباش که فکر می کردیم هوای بیرون می تونه تورو ...
همچنان سکوت برقرار بود وهیچکدام جرات حرف زدن نداشتند، به خانه رسیدیم فقط شب بخیری گفتم وبه اتاقم رفتم وبه محض داخل شدن به اتاقم تلفن به صدا در آمد.فکر کردم حتما فربد نگرانم شده وخواسته حالم را بپرسد توجهی نکردم، لباسم راعوض کردن وبرسی به موهایم کشیدم وروی تختم دراز کشیدم،دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد.
فکر کردم درست نیست که نگران ترشان کنم.پس گوشی را گرفتم و با صدای بلندی گفتم :دست از سرم برمی دارید یا نه؟من حالم خوب خوب خوبه...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:47 ب.ظ
 
ارسال: #55
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سلام خانم رازقی. پرهامم ، می خواستم بابت رفتار سیمیا از شما عذر بخوام.
الو .الو... ساحل؟
خدایا طنین صدایش چقدر زندگی بخش بود .حال اگر به هر اسمی که میخواست صدایم میکرد .من عاشق وجودش بودم.
عاشق کسی که فقط یکبار دل باخت و جبور شد تاوان آن را برای یک عمر پس بدهد.
اما نه، او حالا داشت عاشق ساحل می شد ، و این از نظر من یعنی خیانت به شیلا.
خواهش می کنم جواب بدید. ساحل خانوم؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بله گوش می کنم.
حرفهای منو شنیدید مگه نه؟
بله من حرفهای خیلی ها رو امروز شنیدم.
من که معذرت خواستم.
چراشما؟ مگه خودتون نگفتید که رفتار هر کسی به خودشون بستگی داره و هر کسی مسول رفتار خودشه؟ من امروز هیچ کینه ای از شما به دل نگرفتم . مطمئن باشید و راحت بخوابید.
یعنی شما هم راحت می خوابید؟
این دیگه به خودم مربوط میشه .اما یه سوالی از شما دارم .چرا اون با من اینطوری رفتار کرد؟ من که راهزن عشق نبودم وچشم طمع به مرد آرزوهاش ندوخته بودم ، مگه اون نمیدونه که شما قبلا عاشق بودید . عاشق همون تصویری که به من نشون دادید.
پس چرا منو یه غربتی می دونه که به عشقش دست درازی کرده؟
اون یه حسود و احمق بیشتر نیست ، کسی که فقط با چشمان می بینه. نه با عقلش.
براش متاسفم . چون هنوز نمی دونه که هر مرد فقط یکبار عاشق می شه و اگه مجبور بشه با کسی غیر از عشقش ازدواج کنه، در واقع قشنگترین احساس شو زیر پششی از غیرت مردانه خفه کرده.
شما چی می خواهید به من بگید ، من احساس می کنم شما منظور خاصی از حرفاتون دارید.
نه، من فقط فکر می کنم که اون نباید روی شما به عنوان مرد زندگی حساب کنه ، چون شما قبلا قلب تونوبه جای دیگه گم کردید .همین.
حق با شماست. چون من تا به حال نتونستم بعد از او عاشق کسی بشم من سالهاست که قلبمو گم کردم.
پس لطفا این و به اون بگید تا نزدیک شدنش ما به منو به حساب چیزای دیگه نذاره .رابطه استاد و شاگردیه.
آخه اون فکر میکنه ... و سکوت کرد.
من منتظرم .شما که از حرفهای نیمه تمام خوشتون نمی اومد.
درسته . اون فکر میکنه شما خیلی به اون چهره شباهت دارید.
بخاطر همین به من بدبین شده.
شما چطور فکر می کنید؟تمام وجودم می لرزید و بی صبرانه منتظر جواب پرهام بودم ، وسکوت او که به نظرم سالها طول کشیده بود بالاخره شکست وگفت : منم همینطور فکرمی کنم.راستش پریسا دوسال پیش وقتی شما رو توی سالن مادرتون دید . قسم می خورد که خودشه و وادارم کرد که یک روز جلوی در آرایشگاه منتظر دیدنتان بایستم ، همان روز دیدمتون آنقدر عجله داشتید که فورا سوار ماشین پدرتان شدید و رفتید.. من همان جا متوجه شباهت بسیار زیادتون با نقاشی هام شدم، اما مطمئن بودم که شما او نیستید ، تا اینکه دوباره شمارا در دانشگاه دیدم چنان متعجب نگاهم می کردید که برای لحظه ای مطمئن شدم شما خودش هستید، اما بعد از تحقیقاتی که انجام دادم فهمیدم که شما تک دختر خانوم رازقی هستید . ولی امروز وقتی جلوی تابلوها می ایستادید در آن ها غرق می شدید وبا احساستی عمیق برایشان اسم انتخاب می کردید احساسم به من گفت که شما .. جایگزین مناسبی برای او خواهید بود.
از وقفه بین کلماتش .گر گرفتم و قلبم بی قرارتر از همیشه به تپش افتاد تا بالاخره جمله اش تمام شد ومن نفسی به راحتی کشیدم.یعنی می خواهید فراموشش کنید؟
ابدا رو او در جسم شما حلول کرده و مرابه طرف خودش می کشونه ، من مطمئنم.
پرهام احساس سالها قبل مرا لمس می کرد . سالهایی که مجبور بودم او را در قالب احمد تجسم کنم تا امید زندگی در وجودم نمیرد و عشق تداوم پیدا کند. بهایی کثیف برای سازش پذیری و زنده ماندن.
این وحشتناکه ، یک تصور شیطانی و من فکرمی کنم شما دارید اون احساس پاک قشنگی که از عشق دارید وآلوده می کنید من باتمام شباهتم هیچوقت نمی تونم اون حس قشنگ وتوی وجود تون نزده کنم چون هویتی جدا ومستقل از اون دارم در این صورت شما دچار سرخوردگی و تنفر خواهید شد وبا دست خودتون تیشه به ریشه عشقتون خواهید زد.
شما درست فکر می کنید اما من یه خواهش از شما دارم که امیدوارم ردش نکنید.
مطمئن باشید اگه پیشنهاد عاقلانه ای باشه حتما قبولش می کنم.
لحظه ای سکوت در دو طرف خط برقرار شد .سکوتی شیرین و دوست داشتنی که دلم میخواست تا آخر دنیا ادامه داشته باشه.
بالاخره صدای رها شدن یکباره نفس هایش. مرا بی تابانه آماده شنیدن حرفهایش کرد.
دلم می خواد شما روبیشتر ببینم.خواهش میکنم این فرصت و از من نگیرید .باور کنید هیچ خطری از طرف من شما روتهدید نمی کنه.
صدای تپش های بی وقفه قلب پریشانم را می شنیدم، همان آهنگ آشنای گذشته را می نواخت اما اینبار در ریتمی موزون .
سکوتم به درازا کشید، نمی تونستم جوابی بدهم ، عاشقانه می خواستمش و می دانستم که تنها مرد آرزوهایم خواهد ماند ، پس باید در این دیوار سر سختی که سال ها خشت خشت آن را از عشق به او ساخته بودم و درنهایت صداقت، خدم را در خفای آن پنهان کرده بودم روزنی ایجاد می کردم، من به هوای آن سوی دیوار نیاز داشتم، هوایی که پرهام در آن نفس می کشید و در رویاهایش با من نرد عشق می باخت.
دیگر به دنبال رویاهای رها شده خودم نبودم ، من او را یافته بودم همان گونه که گمش کرده بودم.
من پرهام واقعی را می خواستم.کسی که در اعماق چشمانش تمنای والای انسانی موج می زد وعاجزانه از من می خواست تا بپذیرمش وبه اواعتماد کنم وسوگند می خورد که از اوآزاری به من نخواهد رسید، چقدر خنده دار بود.
او برای من تندیسی از یک عشق مقدس بود . یک امین عشق با قلبی مملو از مهری پاک ومحبتی ناب.
مجبورتون نمیکنم به خواهشم جواب بدید. شاید پیشنهاد احمقانه ای بود.
بزحمت آب دهانم را قورت دادم ، گلویم ازهیجان خشک شده بود.
سپس گفتم : من پیشنهادتون و قبول میکنم اما بدون حضور اون جادوگر سیاه.
جادوی سیاه؟
بله منظورم سیمیاست. انتظار نداشتم این طور با تعجب سوال کنید.چون شمابه خوبی می دونید که سیمیا در لغت به معنای جادوی سیاست.
درسته ! اماهیچ وقت فکرنمی کردم اطلاعات شما در مورد معنی لغت های کمیاب اینقدر بالا باشه . ولی خیلی از این بابت خوشحالم و در ضمن خیالتون راحت باشه . دیگه نمیگذارم که برخوردی بین شما دونفر پیش بیاد.
پس شب بخیر.
می دانستم با تصمیمی که پرهام گرفته وقولی هم که من دادم ، به اونزدکی و نزدیک تر می شدم واین خوشحالم می کرد اما در اعماق قلبم احساس رضاتی نمی کردم ، دلم برای شیلا می سوخت ، برای همه سختی ها و در بدری هایش ، برای گذشته ی پر درد وقلب مملو از عشق . برای رنج تبعیدی که عشق پرهام به جانش انداخته بود، برای بزرگ شدن نهال وجودیش و آبیاری دیرهنگام باغبان زندگیش .اینها همه گذشته ی من بودند، هویتم بودند ومن بدون گذشته وهویتم چه بود! یک آدم ماشینی که فقط برای آینده برنامه ریزی می شد.
حتی فکر کردن به تمام آنها نیز خیانت به شیلا محسوب می شد. شیلایی که گذشته من بود ومالک تمام جای جای قلب پرهام، من مثل مستاجر خوب وآرامی بودم که صابخانه به خاطر فراراز تنهایی به من اجازه زندگی در خانه اش داده بود ومن این را نمی خواستم ، من سالها با قلب واحساسم نجنگیدم که صاحب موقتی همان قلبی شوم که مالکش با دیدنم.تصویر عشقی به خاکستر نشسته را در ذهنش تداعی کند.
شیلا باید به خودش بقبولاند که هویت جعلی او جواب گوی احساسات پاک عاطفی اش نخواهد بود وپرهام نیز باید می فهمید که هر کسی به صرف شباهت به ملکه رویاهاش نمی تواند همان ترنم وعشق را در قلبش به رقص در آورد و طنین شادی از ترانه دل رابا احساسش زمزمه کند.
روزهای پایانی شهریور هم درنهایت آرامش و سکوت وبدون هیچ اتفاق خاصی گذشت. پرهام هیچ تماسی نگرفت با اینکه نگران شده بودم ، اما این طور وانمود نمی کردم.دانشگاهها باز شد وبا شروع شدن درس ها از فکر و خیال پرهام تا حدودی خارج شدم ، استادان یکی پس از دیگری به کلاس می آمدند، استاد ادبیات آقای مجد بود و من بی تابانه برای دیدنش لحظه شماری می کردم.اما با کمال تعجب او در اولین جلسه درسی اش غیبت داشت وکلاس هم تعطیل شد. به اتاق مدیر رفتم، اما خجالت کشیدم وچیزی نگفتم وبه بهانه جزوه کتاب از آنجا خارج شدم، نمی دانستم سراغ اورا از چه کسی بگیرم.فربد حتما از چیزی خبری داشت.ولی مطمئن بودم به محض باز شدن دهنم تا آخر قضیه راخواهد خواند وسربه سرم خواهد گذشت، البته دریا مانند فربد نبود ، از اوهم خجالت می کشیدم اوتنها دوست دوران زندگیم بود که حرفهایم را راحت وبدون رودربایستی با اومی زدم اما از ماجرای جشن منزل آقای مجد به بعد ، اسرارم را از او پنهان کرده بودم واو هم به خوبی متوجه رفتارم شده بود ، دلم می خواست به منزلشان تلفن کنم، ولی باز فکر کردم که آن ها ممکن است پیش خودشان فکر کند عجب دختر سبک سری هستم ویا حتی ممکن بود خود سیمیا گوشی را برمیداشت ، نه من تحمل شنیدن صدایش راهم نداشتم .این افکار پراکنده و سردرگم کلافه ا م کرده بود نمیتوانستم جمع بندی درستی از آن ها داشته باشم ، بالاخره تصنمیم گرفتم سری به خانه فربد بزنم و در فرصتی مناسب از زیر زبان دریا حرفی در مورد پرهام بکشم، هر چند که می دانستم دریا سربه سرم خواهد گذاشت، اما پی همه آنها را به تنم مالیدم.
نگاهی در آینه به خودم انداختم رنگم پریده بود، پریشانی افکارم حسابی روی صورتم اثر گذاشته بود، بی رنگ و بی روحش کرده بود ، هوا تقریبا داشت تاریک می شد اما همچنان گرمای تابستان رادر خود داشت ، فکر کردم اول دوشی بگیرم وبعد پیش دریا بروم. پدر و مادر شب را منزل یکی از دوستانشان بودند، من هم بهانه ی خوبی برای فرار از تنهایی پیدا کرده بودم، دوش گرفتم وبلوز لیمویی آستین کوتاهی با شلوار تقریبا کوتاه لی به پا کردم وموهایم را زیر سشوار خشک کردم وآن ها را همان طور پشت سرم رها کردم و آرایش ملایمی نمودم و به طرف خانه آنها براه افتادم دستم را روی زنگ گذاشتم چند بار آن را فشار دادم ، برای لحظه ای به طرف پارکینگ سرک کشیدم تا مطمئن شوم ماشین فربد در آنجا هست یا نه، اتومبیل سر جایش بود پس چرا اینقدر طولش می دادند، انتظار پاک کلافه ام کرده بود ، دوباره با سماجت برای ثانیه ای انگشتم را روی زنگ فشردم، این بار در میان تعجب و عصبانیتم در باز شد ودریا از لای آن نمایان شد، در حالیکه خودم رابا فشار از کنارش عبور می دادم، به طعنه گفتم : اگه در کاخ سفید رو زده بودم زودتر برام بازش می کردن تا در این خونه فسقلی رو، حالا چرا جلوی در واسادی ، اون از در باز کردنتون واین هم از استقبالتون...
تازه به اتاق پذیرایی رسیده بودم که ادامه کلمات در دهانم خشک شد ، با ناباوری پرهام را جلوی خودم دیدم که روی مبل روبرویم لمیده بود وبا دیدن من به سرعت از جا بلند شد، با خجالت وشرمندگی از حرفهای مسخره ای که زده بودم به آرامی سلام کردم.
سلام خانوم رازقی .
فربد که کنار پرهام نشسته بود به چالاکی به سمتم آمد و تعارف به نشستن کرد.
بیا بشین ساحل، چه به موقع امدی، آقای مجد اومده بودن...
صدای دریا که به تندی فربد را به نام می خواند شنیده شد
فربد ... فربد ... خواهش میکنم یه لحظه بیا اینجا باهات کار دارم.
صورتم گُر گرفته بود ، فربد گفته بود آقای مجد اومده ...
و جمله نا تمام فربد مرا به هزار بیراه کشاند.
فربد با صدای بلندی گفت :خیلی خب دریا، اومدم یه خورده دندون به جیگر بگیر.
وبا خونسردی ادامه داد: ایشون اومدن تا از ما برای ...
اینبار پرهام با جدیت گفت : فربد جان لطفا زودتر برو مثل اینکه دریا خانومیه کار فوری باهات دارن.
فربد با کمی لجبازی در حالی که موذیانه نگاهم می کرد گفت : ساحل توروخدا اینو ببین هنوز زن نگرفته عبد وذلیل زنه وای به حال بعدش ، دو تاچشم غره دریا حسابی حالشو گرفت ، طوری نمی گذاره من دو تا کلام حرفمو بزنم وخبر خوش نامزدی شو بهت بگم.
فربد بی خبر از همه جا ندانسته آخرین ضربه کاری را برپیکر نحیفم وارد کرد، پس تمام ادا و اطوار های دریا از پشت سرم و دستپاچگی پرهام برای این بوده ، بیچاره فربد وبدبخت خودم که بی خبر از همه جا به صحنه نمایش آنها کشیده شده بودیم.
نمایش که دریا سعی کرده بود مرا وارد آن نکند و من دستپاچه وناخوانده به آن کشیدم سرم تیر کشیده و عرق از پشتم سرازیر شد ، چشمانم سیاهی رفت من با عجز ودرماندگی با دستهایم به دنبال تکیه گاهی برای سرپا ماندنم می گشتم.دریا با عجله خودش را به من رساند ومرا به خودش تکیه داد و در حالی که برای فربد به طور نامفهموی خط ونشان می کشید ، گفت : چت شده عزیزم،حتما گرمازده شدی.فربد لطفا یه لیوان شربت بید مشک درست کن.
فربد هراسان به طرفم آمد وگفت :چی شده ساحل؟ یدفعه چت شده؟
بزحمت در حالیکه گلویم خشک شده بود گفتم : چیزی نیست فربد، فکر میکنم فشارم افتاده پایین نگران نباش.
به ناگاه چشمانم به صورت رنگ پریده پرهام افتاد و موقعیت سوال برانگیز خودم ، همیشه ی خدا جاهایی که باید خودم را کنترل می کردم و قاطعانه از حریم افکارم دفاع می کردم عاجز می ماندم و راه رابرای نفوذ اطرافیان به فکر و اندیشه ی .واقعی ام هموار میکردم ، پوشاننده خوبی نبودم، همیشه اسرار قلبم را زیر لایه ای به شفافیت شیشه پنهان می کردم.
از دست هیچ کس کاری برایم ساخته نبود .اگر قرارها گذاشته بود که از پرهام فقط نامی آن هم در ابتدای سرنوشتم حک شود پس کاری نمی شد کرد، حال که نمی توانستم واقعیت امر را تغییر دهم تنها چاره ، پذیرش آن بود من می بایست ته مانده غرورم را حفظ می کردم.
من واومانند دوخط موازی بودیم که امکان رسیدنمان مستلزم باطل شدن قانون خطهای موازی بود، یعنی صفر و من آن را پذیرفته بودم.پس می بایست قاطعانه بر میخواستم و بار دیگر از کنارش می گذشتم بااینتفاوت کهاینبار اوراحتی برای رویاهایم نیز نمیخواستم،باخودم عهدکرده بودمتاتمام خاطرات اورااز پنجره ذهنم به بیرونبریزم.
بااین فکر به تندی خودم را از آغوش دریا جدا کردم وقبل از آن که فرصت عکس العمل خاصی به او بدهم گفتم : چیزی نیست از صبح تا به حال سرم درد می کرد وحالا فکرمی کنم خستگی تشدیدش کرده.
سپس رویم را به طرف پرهام برگرداندم و در حالی که مسیر نگاهم به اومنتهی نمی شد گفتم.انشاءالله که خوشبخت بشید.
فعلا با اجازه تون ...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:47 ب.ظ
 
ارسال: #56
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
با عجله به طرف در رفتم ، دریا را به من رساند و می خواست توصیفی بدهد که با دستم او را از خودم دور کردم وبا سماجت گفتم : بذار برای بعد ، اصلا حالم خوش نیست.
از خانه زدم بیرون ، هوای آزاد را به درون ریه هایم کشیدم و ته مانده هوای خفقان آور چند لحظه پیش را به شدت به بیرون راندم، هوایی که روزی آرزوی استشمامش را داشتم و خودم را محتاج آن می دانستم، چقدر گذر زمان راحت رنگ سیاه و سفید به افکار و خواسته هایمان می کشید . خواستنش با خون و گوشتم عجین شده بود همه دنیایم را از لا به لای تار و پود وجود او می دیدم و حالا ...
چقدر ساده قالی اندیشه هایم نخ نما شده بود و توی ذوق می زد ، سالها تلاش کرده بودم که تا به این جا برسم؟ نقطه صفر؟ نه خدایا من قشنگ ترین سالهای عمرم را در لابه لای طومار خاطرات پرهام پیچیده بودم واینک طوفان حادثه از آن پس دیدن او فقط به دیدارهای گاه وبیگاه محوطه دانشگاه ختم می شد ، همیشه سعی می کردم تا با او روبرو نشوم ، ساعت بعضی از کلاس هایش را از روی اتفاقات کوچک حدس می زدم. شنیده بودم اولین جلسه حضورش ،با نگاه خاصی به جای خالی ام توجه کرد وسپس با اشاره ای از دوستم سهیلا سراغ مرا گرفت. سهیلا که به رک گویی میان بچه ها شهرت داشت بلافاصله گفت : ایشون ترجیح داده تا این یه قلم درس و فعلا حذف کنه.
بعد ها سهیلا به من گفته بود که : ساحل ، این آقای مجد چنان از جوابم جا خورد که من نفوذ رنگ قرمز را به سرعت برق زیر پوست سفیدش دیدم . خیلی دلم براش سوخت . بعد از پسرهای دانشگاه مثل اینکه موج عشقت به استادهای دانشگاه سرایت کرده، ای خوکچه خوش شانس خدا یه کمی شانس بده.
سهیلا از جمله بچه های ساده وبی غل و غش و در عین حال زرنگ وبذله گویی بود که متوجه کوچکترین تغییر و تحولی می شد و تا عمق ضمیر آدم را مثل کف دست می خواند .به خاطر همین در جواب حرفهایش فقط لبخندی زدم.
اواخر ترم را می گذراندم ، سرم به امتحانات گرم بود، سهیلا یکی از امتحاناتش را خراب کرده بود وحسابی از بابت آن نگران بود .از من خواست تا به اتفاق هم به دیدن استاد مربوطه رفته و از اوضاع نمراتش با خبرشویم در تمام دوران تحصیلم هیچ وقت تن به چنین کاری نداده بودم اما این بار سهیلا حسابی پیله کرده بود.
ببین سهیلا ، این آخه در شان یه دانشجو نیست که خودش و تا این اندازه کوچیک کنه.
خاک برسرت با این طرز فکرت ، شان کدومه ، کوچیک چیه ، دختر تو مثل اینکه توی این دنیا سیر نمی کنی ، من بعد از فارغ التحصیلی ام دیگه چشمم به جمال این آقایون هم روشن نمی شه.
اما سهیلا ، من برای این جور کارها آفریده نشدم.
بعله ... میدونم . تو فقط آفریده شدی که دل همه روبه رقص دربیاری ، اما اینا نون شب نمی شه.
چی داری میگی سهیلا ، تو خودت خوب می دونی که من خودم از اینکه همچین جوی درست شده چقدر ناراحتم ، اونوقت درست انگشت می زاری روی نقطه ضعفم؟
خب پس بیا غائله رو ختم کنیم ، من فقط از تو خواستم باهام تا اتاق استاد مهدوی بیای ، همین!
باشه ، اگه دردت فقط اینه میام، اما از من نخواه التماسش کنم.
خیلی خب ، تو فقط خبر مرگت بیا توی اتاق ، حالا راضی شدی؟
سرم رابا نارضایتی تکان دادم وبا او به طرف اتاق استاد مهدوی براه افتادیم.
ضربه ای به در زد و با شنیدن صدای استاد چشمکی تحویلم داد.
بفرمایید.
سلام.
سلام ، سپس عینکش را کمی جابه جا کرد وگفت : ببینم ! خبری شده؟ این طرفها؟
استاد مهدوی ، راستش غرض از مزاحمت وگرفتن وقتتون اینبوده که برام مشکلی پیش اومده بود به همین خاطر من فکر می کنم از عهده این امتحان بخوبی بر نیومدم ...به من حق بدید که نگران باشم بخصوص اینکه تمام واحدهای این ترم رو گذروندم.
استاد لبخندی زد و عینکش را کمی جا به جا کرد و در حالی که حسابی ور اندازمان می کرد گفت : حالا از دست من چه کاری برای شما ساخته اس؟
سهیلا با لحن التماس آمیزی گفت : استاد ... خواهش می کنم.
استاد با همان چهره خندان گفت : فقط از من نخواه که توی ورقه ات دست ببرم ، اما می تونم بهت بگم چه نمره ای گرفتی.
فقط همین استاد؟ آخه دونستن نمره ام چه دردی از من دوا می کنه؟
استاد شانه هایش رابالا انداخت وگفت : همانی که گفتم.
دلم برای سهیلا سوخت ، هر چی که بود بارها به کمک شتافته بود و در هر شرایطی خواهشم رد نکرده بود بخاطر همین خیلی آرام گفتم : استاد؟ فکر میکنم نمرات میان ترم سهیلا می تونه کمکش کنه ، اینطور نیست؟
استاد به طرف من برگشت وگفت : خانوم رازقی ، از شما تعجب می کنم ، نکنه شما هم حرف دوستتون و قبول دارید؟
من فقط دلم می خواد اون بتونه درس شمارو پاس کنه! همین
یعنی به هر قیمتی؟
عصبانی شده بودم با اینکه حق رابه استاد می دادم ، اما خوب می دانستم سهیلا دانشجوی پرتلاش و موفقی است دست هر استادی برای کمک به دانشجویان ساعی به اندازه کافی باز هست ، پس با صدای تقریبا بلندی گفتم : بله استاد ،به شرط اینکه قیمت و ارزش هر دانشجویی نزد استادش مشخص شده باشه ، سهیلا دانشجوی فعال و زرنگیه و اگه شما یه کمی بهش کمک کنید مطمئنا مشکلی پیش نخواهد آمد ، اون هم با نمره میان ترم بالایی که داره ، تازه فکر نمی کنم شما دلتون راضی بشه که چنین دانشجویی به خاطر مشکلی که ناخواسته برایش پیش اومده یه ترم دیگه وقت شو وقف درسی بکنه که مشککل خاصی در اون نداره.
استاد با نگاه تحسین آمیزی به من نگاه کرد و در آخر گفت : راستش اول چنان ساکت و مظلوم داخل شدید که میتوانستم قسم بخورم که تا آخر کلامی از شما نخواهم شنید ، اما حالا چنان در مقام دفاع از دوستتون بر آمدید که من افسوس میخورم که چرا رشته وکالت رو به عنوان رشته درسی تون انتخاب نکردید به خاطر همین به شما مژده می دم که خانوم سهیلا سپهری خودشون بدون کمک من تونستن نمره حد نصاب را در درس من بیاورد.
سهیلا چنان ذوق زده شده بود که جلی چشمان مشتاق استاد مهدوی در آغوشم گرفت و صورتم را غرق بوسه کرد ، ما چنان در حال وهوای خودمان غرق شده بودیم که صدای باز وبسته شدن درب اتاق را نشنیدیم.
در همان حال نگاهم رابه طرف استاد گرداندم وگفتم :استاد از این که یه کمی تند رفتم معذرت می خوام.
این دفعه رومی بخشمت . اما دفعه بعد کاری می کنم که برای دفاع از ورقه خودت به این جا بیایی نه کس دیگه .
نه استاد .این خانمی که من می شناسم ، دیگه همچین فرصتی رو به شما نمی ده، خیلی راحت وقتی که متوجه بشه درسی با شما داره، اون واحد وحذف میکنه.
با تعجب به طرف صدا برگشتم واستاد مجد را دیدم. طنین صدای خندیدن استاد مهدوی در سرم سرو صداهای عجیبی راه انداخته بود ، برای لحظه ای موقعیت خودم را فراموش کردم وهمچنان در چهره پرهام خیره ماندم.
دوباره سهیلا به فریادم رسید و طعنه ای به من زد و مرا به خودم آورد.
به سرعت سرم را پایین انداختم وبه طرف در براه افتادم ، صدای سهیلا که داشت از استاد مهدوی مجددا تشکر می کرد از اعماق چاه به گوشم می رسید.
ناگهان صدای استاد مهدوی وادار به ایستادنم کرد.
خانوم رازقی لطفا چند لحظه تامل کنید.
همچنان روبه در ایستاده بود م ، نگاههای سنگین پرهام را از پشت سرم احساس میکردم .
باز هم تاکید می کنم که شما باید در رشته حقوق تحصیل می کردید ، استعدادتون در این زمینه بی نظیره روی پاهایم چرخیدم و مستقیم در چشمان استاد خیره شدم وبه آرامی در حالی که فشار بیش از حدی به خودم می آوردم گفتم : اتفاقا شما درست حدس زدید ، رشته ایی که من در اون تحصیل می کنم ، چیزی نیست که به اراده وخواست خودم انتخابش کرده باشم.
استاد در حالی که سرش رابه نشانه تاسف تکان می داد گفت : شما حق دارید که از این بابت ناراحت باشید چون این مسله یک معضل فرهنگیه که توی جامعه ما داره همه گیر می شه، بچه ها مجبورند که به خواست ونظر خانواده ها عمل کنند وهدف وآرزوها شونو در نطفه خفه کنن، من برای شما و امثال شما واقعا متاسفم.
پوزخندی زدم و گفتم : احتیاجی به تاسف نیست استاد، من نه به اجبار پدر و مادر ونه هیچ کس دیگه وبا این که تمایلی هم به آن نداشتم اما باز هم انتخابش کردم.
استاد با تعجب نگاهم کرد وگفت : اگه دلیلتون خصوصی نیست ، دوست دارم بدونم ، چون به ریشه یابی این مشکل اجتماعی کمک می کنه تا وقتی که درد را نشناسیم هیچ اقدامی برای درمان آن نمی توانیم بکنیم.
خب دلیلم تا حدی خصوصیه ؛، اما باز هم دوست دارم براتون بگم، من دقیقا به خاطر دینی که نسبت به عزیز ترین کس ام داشتم این رشته رو انتخاب کردم و خواستم با تلاش و جدیت به تمام مراحل پا بگذارم که او گذاشته بود ومن می خواستم تا با این کارم تمام ثانیه ها و دقایقی را که او با این کتابها واین کلاس ها گذرانده لمس کنم ، من احتیاج به همون هوایی داشتم که اون سال های قبل در همین دانشگاه استشاق کرده بود.
و لبخندی زدم وگفتم : امیدوارم به مسله من به عنوان یک معضل نگاه نکنید ، چون ما از آن دسته بیمارانی هستیم که دوست نداریم مداوا بشیم ، و من فکرمی کنم شما خوب می دونید کدوم دردیه که احتیاج به درمان نداره؟
استاد متواضعانه نگاهم کرد وگفت : به گمونم فهمیده باشم دخترم ، حالا دیگه مطمئنم که بهترین رشته دنیا روانتخاب کردی.
از این که وقتتون وگرفتم معذرت می خواهم ، اگه اجازه بدید ، ما دیگه می ریم.
خدانگهدار دختر های من، خداحافظ.
به محض خارج شدن از اتاق استاد ، سهیلا نیشگونی از دستام گرفت وگفت : دیدی من هیچوقت اشتباه نمی کنم بیخود نبود که از میون این همه دانشجوها تورو با خودم بردم در ضمن هیچوقت دلیل انتخاب این رشته رو برای من نگفته بودی راستی قیافه دکتر مجد و دیدی ، نگاههای عجیبی می کرد ، من هیچوقت اونو تا این اندازه متعجب ندیده بودم انگار شوکه شده بود.
پوزخندی زدم وگفتم : حتما از دفاعیه ی جالب من حسابی جا خورده بود، اما سهیلا اون کی وارد اتاق شد که من متوجه حضورش نشدم؟
راستش از همون جایی که مثل یه وکیل تسخیری دفاعیه منوبه عهده گرفتی.
وبا قههقه ای بلندی شروع به خندیدن کرد، هنوز هم با این که چندروزی از برخوردم با پرهام می گذرد قیافه مبهوت و پر از سوالش از ذهنم بیرون نرفته.
به هر جان کندنی بود آن ترم هم گذشت .با تمام شکنجه ها و استرس هایی که روح بیچاره ام درگیر آن شده بود اما تمام شد.
و تابستان دیگری از راه رسید . پدر مسولیت برنامه ریزی را به عهده گرفته بود مثل همیشه بیشتر جمعه ها را برای کوه کنار گذاشته وسفر یک هفته ای را به ویلای یکی از دوستانش در شمال هم در نظر گرفت سه روز هفته هم قول آرایشگاه را به مادر داده و دو روز در هفته هم از من خواست تا در کارهای حسابرسی شرکت به کمکش بروم و در کمال بی انصافی تنها یک روز آن رابه خودم اختصاص داد ،از برنامه ریزی اش راضی نبودم بر عکس سال های قبل که همه روزهای هفته را برای خودم میخواستم ، امسال حتی به آن یک روز هم چشم داشتی نداشتم ، من مرده متحرکی بودم که روح زندگی ام در گوشه ای از این زمین خاکی گم کرده بود، پرهام خورشید زندگیم بود، ستاره امیدم بود مانند شهابی بود که با قدرت و شدت وارد آسمان زندگیم شد ودر اندک زمانی درانتهایی ترین قسمت وجودی ام افول کرد ومن با خاکستر خاطراتم روی آن را پوشاندم.
درد پاهای مادر روز به روز بیشتر آزارش میداد و پزشکان معتقد بودند که او باید خودش را باز نشسته کند.
اما عشق به این کار مانع بزرگی برای کنار کشیدن مادر از حرفه ای بود که سال های زیادی آرامشش را در آن پیدا کرده بود ، ولی با اصرار پدر قبول کرد سه روز در هفته آن همیکروز در میان به سالنبروذد، حالا دذیگر اوقات بیشتری را در خانه می گذراند، بر عکس من که اصلا در خانه نبودم، ولی مادر اوقات بیشتری در خانه می گذراند، بر عکس من که اصلا در خانه نبودم ، ولی مادر اوقات تنهایی اش رابا دریا پر میکرد، بخصوص از وقتی که فهمیده بود، او حامله است بیشتر به او توجه می کرد.
شنبه ها وچهارشنبه ها با پدر به شرکت می رفتم وبه کارهای عقب مانده شرکت رسیدگی می کردیم وبا هم به خانه برمی گشتیم تا اینکه در یکی از روزهایی که گرم کار بودیم ،کسی وارد اتاق شد وبا پدر به احوال پرسی گرمی پرداخت ، معمولا در این گونه مواقع حتی نیم نگاهیی هم به طرف مقابل نمی انداختم، اما این بار صدا بقدری آشنا و صمیمانه بود که بدون خواست خودم سرم را به طرف آنها برگرداند، برای لحظه ای چشمم به قیافه ی آشنایی نیفتاد ، به خاطرهمین دوباره سرگرم انجام کارم شدم، اما صدای پدر مرا متوجه خودشان کرد.
ساحل، دخترم مثل اینکه مهندس نامی را نشناختید؟
با شنیدن نام مهندس نامی بناگاه سرم را بالا گرفتم و بخاطر آوردنش قیافه ی شرمنده ای به خودم گرفتم ودر حالی که از جایم نیم خیز می شدم گفتم : سلام آقای مهندس ، عذر می خوام اصلا نشناختمتون.
مثل اینکه خیلی پیر شدم همینطوره؟
اتفاقا شکسته نفسی می فرمائید ، به نظر جوان تر شده اید.
امیدوارم همینطور باشه که شما می فرمایید.
مسلما همینطوره .
پدر در حالیکه صندلی کنار خودش را به او تعارف می کرد گفت : خوب مهندس جان بشین و برامون تعریف کن ببینم سفر خوش گذشت نه.
والله خوب بود، البته بیشتر وقتم توی کلاس های مختلف می گذشت ولی در کل سفر پرباری بود.
تونستی سفارش بگیری؟
بله هم سفارش های مختلفی گرفتم وهم دستگاههای مدرنی با قیمت های مناسب خریدم که عده ای کارشناس دوره دیده برای بکار انداختن شان خواهند آمد ، من گزارش کارهایم را آماده میکنم و تا چند روز دیگه براتون میارم .
خیلی خوبه مهندس من واقعا به پشتکارت ایمان دارم.
خوب مهندس رازقی می بینم که کارمند جدیدی استخدام کردید.
نه اینطور نیست، ساحل قرار دو روز در هفته ، اونم تعطیلات تابستون به من در حسابرسی کمک کنه.
پس باعث افتخار ماست که ساحل خانوم ما رو قابل دونسته و به شرکت ما قدم گذاشته.
دیگر از دست تملق های او جان به لبم رسیده بود، بنابراین با بی اعتنایی گفتم : فقط امیدوارم این تابستون زودترتموم بشه، چون من میونه ای با اعداد وارقام ندارم.
مهندس نامی در حالی که لبخند رضایت مندی برلب داشت گفت : اگه مشکل شما فقط اعداد وارقامه من دربست در خدمتتونم.
یعنی شما فرصت این که به من کمک کنید ودارید؟
پدر با خنده ی مرموزانه ای گفت : راستش مهندس نامی طی یکی مرخصی شش ماه برای دوره تخصصی به آلمان اعزام شده بود و از آن جایی که ایشون در تمام کارها همت واراده بالایی دارن تونستن کاراشون و ظرف مدت 4 ماه به پایان برسونن یعنی عملا 2 ماه باقی مانده جز مرخصی با حقوق برای ایشون منظور می شه.
پس هیچ اجباری برای حضور در اینجا ندارن؟
مهندس نامی به طرفم برگشت و گفت : ساحل خانوم با یه محاسبه سرانگشتی من میتونم تا دو ماهی که به شروع کلاساتون باقی مونده کمکتون کنم.
اینبار نوبت من بود که با پررویی به پدر بگویم :خب پدر ، حالا که مهندس نامی به کشور برگشتن وبیکارم که هستن پس میتونن توی کارهای حسابرسی کمکتون کنن.
پدر با اخمی به چهره گفت : پس مسله شانه خالی کردن از زیربار مسولیته .همینطوره؟
نه به خدا ، آخه شما خوب میدونید که من چقدر گرفتار وخسته ام.
آخه دخترم تو بعد از پایان درسات، باید جذب بازار کار بشی، و برای شروع همه از توسابقه کار می خوان حتی اگه دو یا سه ماه بوده باشه، و این کار تو در شرکت یه نوع سابقه ی کاری برات به حساب میاد.
باشه پدر ...باشه هر چی که شما بگین.
پس از امروز مهندس نامی کمکتون می کنه.
ولی بابا ، حالا که قرار حتما دو روز در هفته رو این جا باشم، مزاحم مهندس نمی شم.
مهندس به میان حرفهایمان پرید وگفت : این کار مورد علاقه منه ، ومن با خواست وعلاقه قلبی ام می خوام اونو انجام بدم.
حالا که اصرار دارید حرفی ندارم.
کار کردن زیر نگاههای یکنواخت مهندس نامی برایم بسیار سخت شده بود، اما چاره ای نداشتم هر نوع گله وشکایتی به حساب تنبلی وبی مسولیتی من گذاشته می شد.
حسابی خسته شده بودم، با دستهایم شانه هایم را ماساژ دادم وکمی هم به گردنم ورزش دادم، سعی داشتم تا با تلاش بیشتر کارها را زودتر تمام کرده وتحویل بدهم ، مهندس نامی که گویا متوجه نیتم شده بود عکس من با خیالی آسوده وطمانینه کارهایش را انجام می داد ، با خمیازه ای بلندی که کمشیدم ، لبخنتدی به لب آورد وگفت : اگه خسته شدید من ادامه می دم.
سرم را به شدت تکان دادم وگفتم : نه هنوز می تونم ادامه بدم.
راستش شما با توجه به روزهایی که در اختیار دارید حجم زیادی از کارها را انجام می دید.
بخاطر اینه که میخوام زودتر کارامو تموم کنم.
می تونم بپرسم چرا اینقدر عجله دارید؟
حسابی با سوالات گاه و بیگاهش عصبانی ام کرده بود، سعی کردم با سکوت ماندنم. از دست حرفهایش خلاص شوم، اما دوباره پرسید : چای میل دارید؟
نه، من زیاد با چای میونه ای ندارم.
اما چای برای جسم خسته خیلی مفیده.
با خشم گفتم : درسته، ولی من بیشتر روحم خسته است تاجسمم.
چرا؟
مرتیکه فضول حسابی خودش را به من نزدیک احساس می کرد وبا کمال وقاحت از مسائل خصوصی ام می پرسید.
چشم غره ای به او رفتم وگفتم : دلیلش خصوصیه.
آها ... متوجهشدم.
با لحنی مسخره ای گفتم : امیدوارم.
از وقتی که مهندس نامی به شرکت آمده بود ، واقعا احساس خفقان و کسالت می کردم و روزهای شنبه و چهارشنبه برایم خسته کننده ترین روزهای هفته شده بود.
صبح شنبه بود خستگی مفرط ناشی از کوهنوردی و فکر دیدار دوباره مهندس نامی باعث شد تا روحیه ای بهم ریخته وجسمی خسته با پدر همراه شوم.
خوشبختانه کسی در دفتر نبود و پدر طبق روال هر هفته برای بازدید پروژه هایش تنهایم گذاشت، خدمتکار پیر شرکت با دیدنم لبخندی زد وگفت : حسابی سحرخیز شدی بابا!
سلام بابا رجب ، از دست پدر دیگه نمی دونم باید چیکار کنم راس ساعت هفت شیپور حرکت وبه صدا در میاره.
خداعمرش بده بابا! یه عمریه به این کارا عادت کرده تازه فقط گرفتاری های شرکت که نیست، اینقدر خودشو توی مشکلات آدمای درو و برش غرق کرده که میترسم خدای نکرده ناخوش بشه.
خندیدم وگفتم : نگران نباش بابا! من فکرمی کنم اگه یه روزی نتونه اینکارا روبکنه مریض بشه.
انشالله صد وبیست سال عمر با عزت بکنه و سایه اش از سر ما وامثال ما گرفته نشه، چایی میخوری دخترم؟
نه بابا ، امروز خیلی خسته ام میخوام دور از چشم بابا یه چرت کوچولو بزنم.
خنده ای شیرینی کرد وفت: باشه بابا! بگیر بخواب نمی ذارم کسی مزاحمت بشه.
ممنونم بابا ، الهی که من فدات بشم.
خدا نکنه بابا! الهی که پیر شی دخترم.
از باد خنک پاییزی که به صورت می وزید چشمانم را باز کردم ، کمی طول کشید تا بفهمم کجاهستم، آرام سرم را از روی دستانم بلند کردم ، پنجره پشت سرم را باز کرده بودند، هوای دلپذیری بود ، از خستگی صبح اثر چندانی در تنم باقی تمانده بود، کش و قوسی به خودم دادم و پشت رایانه قرار گرفتم.
دکمه ها را یکی پس از دیگری فشردم و با کمال تعجب دیدم بیشتر کارهای آن روزم انجام شده، در حالتی بین بهت وتردید بودم که صدایش به گوشم رسید .
ظهر بخیر خانوم رازقی...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:47 ب.ظ
 
ارسال: #57
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
در حالیکه به سرعت به ساعتم نگاه می کردم گفتم: ظهر بخیر.
تعجب میکنم که این کارمند چند روزه شرکت چطوری تونسته دل این بابا رجب ما رو نرم کنه که توی ساعت اداری که معمولا توی شرکت غلغله است ، مثل روزهای تعطیل همه جا روآروم کنه تا شما استراحت کنید.
خنده ام گرفته بود، واقعا جای پدر خالی بود تا یه گوشمالی حسابی بهم بده.
دوباره صدای مهندس بلند شد : فکر می کنم خستگی ناشی از کوه باشه.
با تعجب پرسیدم : کوه؟ اما شما از کجا فهمیدید که من دیروز و توی کوه گذراندم.
در حالیکه لبخند کمرنگی در یک طرف لبهایش نقش بسته بود ادامه داد : راستش به طور اتفاقی شمارو اونجا دیدم با تردید گفتم : اما من شما رو ندیدم.
آخه نمی خواستم با دیدنم ، شما رو ناراحت کنم ، ترجیح دادم همچنان نادیده گرفته شوم.
حرفهایش دو پهلو بود ، کاملا معنایش را درک می کردم ، اما لازم بود دوباره خودم را به نادونی بزنم تا مجبور نباشم به چرندیاتش گوش کنم.
بر عکس ، اگه با ماهمراه می شدید روز خوبی برای پدر فراهم می کردید.
نمی دانم جوابم چه به روزش آورده بود که ناگهان از جا بلند شد وبه طرف میز من آمد، دستهایش را روی میزم گذاشت وخودش را به طرفم جلو کشید وگفت :کارهای امروزتون وانجام دادم، چون فکر کردم شاید دلتون بخواد امروز یه کمی زودتر به خونه برید و مجبور نباشید در طی روز دائما با جوابهای سردتون منوبچزونید و ریشخندم بگیرید.
وا رفته بودم ونمی دانستم چه بگویم فقط بعد از لختی سکوت به نرمی گفتم : من مجبور نیستم برای توهمات شما خودم را توجیه کنم. من نمیدونم چه رفتاری نسبت به شما داشتم که باعث بوجود آمدن چنین افکاری در شما شده، اما از اون جایی که قصدم چنین نبوده فکر میکنم یه عذرخواهی به شما بدهکارم.
در ضمن از بابت کارهایی که برای من انجام دادید بی نهایت سپاسگزارم.
برقی در چشمانش درخشید ، درخشش این برق را من بارها و بارها در چشمان کسانی دیگری هم دیده بودم برقی که از قدرت چندانی برخوردار نبود ، وشاید هم دل من با همه تلاطم وتشنجی که با آنها دست و پنجه نرم کرده بود به عایقی تبدیل شده بود که هیچ جریانی نمی توانست از آن عبور کند ، اما خوب می شناختمشان و با نیروی مخربش آشنا بودم، چشمانم رابه سرعت به طرف دیگری چرخاندم.
خانوم رازقی ، میخوام یه اعترافی پیش شما بکنم، اعتراض که بحال حاضر نبودم نزد کسی به زبان بیارم، البته نه این که فکر کنید، خجالت می کشیدم و یا هنوز تکلیفم را با دلم روشن نکردم ابدا ، دلیلش اینه که تابحال عاشق نشده بدم وبه همه عاشق ها به چشم احمق هایی نگاه می کردم که بزرگترین حماقت زندگیشون وانجام دادن.
مکثی کرد و در حالی که عرض اتاق را پیمود گفت : درست از همون شب عروسی شروع شد، با نگاه اول لرزشی بی سابقه در قلبم احساس کردم وبدنبال آن، شور و گرمایی در وجودم خزید که تمام شب در من جاری بود، همان حس مرا به سمتتان کشاند تا از شما دعوت به رقص کنم، تمام شب شما را زیر ذره بین نگاهم قرار دادم ، اما یه حس غریبی ، من از نزدیک شدن به شما باز می داشت.
راستش خانوم رازقی، من آدم تیز بین و زرنگی هستم و اگه حرفی نمی زنم به دلیل اینه که نمی خواهم بهانه ای تحت عنوان توهین و یاتهدید به دست شما بدم،اما مسیر نگاهتون ، لرزش تنتون ، سردردهای عصبی، گوشه گیری وانزوا ، همه و همه به من گفت شما هم حسی مانند حس خودم در وجودتون خزیده، و من چقدر آن شب احساس حقارت کردم وچقدر خودم را بدشانس وبدبخت دیدم، چون درانتهای مسیر نگاهتون کسی غیراز من بود . تا مدتی بعد از آنشب سکوت کردم وبه بهانه های مختلف با دلم به درگیری پرداختم، میخواستم با دلیل های منطقی مجابش کنم، اما چه کنم که بازنده ای بیش نبودم.
با استیصال و درماندگی به پدرتان پناه آوردم ودر کمال صداقت حرفهای دلم را به او گفتم ، باور کنید که خودم رابرای هر واکنشی از سوی مهندس رازقی آماده کرده بودم ، حتی در خیالاتم حکم اخراجم را نیز از دست او گرفتم اما باز هم حرف دل همانی بود که بود.
پدرتان در نهایت دقت وصبر به حرفهایم گوش داد ودر حالیکه رنگ اندوه ودردی پنهانی در تمام زوایا چهره اش به خوبی نمایان می شد گفت: مهندس تو درست مثل پسر خودمی ، در کاردانی ولیاقتت ذره ای تردید ندارم.
چه بسا که نهایت آرزوی هر پدری داشتن داماد لایقی مانند توست ، اما چه کنم که ساحل در وضعیت خوبی قرار نداره، مدتیه که گوشه گیرو منزوی شده ، کم غذا می خوره لجباز وتند خو شده و مناصلا صاح نمی بینم کهدر چنین شرایطی ،فشار بیشتری به اون بیارم ، اما بهت قول میدم که تویه فرصت مناسب این قضیه رو با ا ون در میان بذارم.
حالا تقریبا یکسالی از این موضوع میگذره، منهم صلاح ندیدم که دوباره آقای رازقی رو توی فشار بذارم، اما بذاری صادقانه بگم، دیگه تحملم تموم شده، میخوام خودم، همین حالا از شما خواستگاری بکنم.
بلا تکلیف مانده بودم . نمی دانستم چه باید بگویم، خدا لعنتت کنه پرهام ببین با من چه کردی؟ شاید اگه درخت عشقت اینقدر در قلبم ریشه ندوانده بود، امروز من هم مثل هزاران دختر دیگر زیر سقف یکی از همین خانه ها زندگی شیرین وخوبی داشتم اما حالا باید تمام عمرم تاوان یکسالی اندی را پس بدهم که عشقت در نهایت سادگی وصداقت به قلبم خزید ودر کمال آرامش ریشه هایش رادر عمیق ترین نقاط قلبم به حرکت در آورد وجان گرفت و سپس با قلب دیگری راهی شد.
ساحل باور کن ازت نمیخوام همین حالا بهم جواب بدی ، من تا حالا شو که صبر کردم مدتی دیگه هم روش.
از جا بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم.کیفم را از روی میز برداشتم ودرست روبرویش ایستادم .آنقدر خودم را محدود ومحصور کرده بودم که همه چیز برایم پرهام بود و بس وحالا جلوی کسی ایستاده بودم که با تمام وجود عشق رافریاد میزد، اما من گوش شنوایی برای آن نداشتم.
برای اولین بار بود که به چشم کسی غیراز همکار پدر به او نگاه می کردم قدش نسبتا بلند بود به اندازه یک سرو گردن بلندتر از خودم موهای مجعد و چشمانی میشی داشت، اندام نسبتا پری داشت ومن احساس کردم که او باید در یک رشته خاص ورزشی فعالیت داشته باشد، بشیار خوش پوش بود وکوچکترین ناهماهنگی در او دیده نمی شود.اما...اما ... برای من پرهام نمی شد.
بدون هیچ حرفی به طرف دراتاقم براه افتادم.
ساحل؟...
خدای من ، حتی طنین صدایش نیز ، قلبم را نمی لرزاند احساسی را در من زنده نمی کرد، بدون آن که بر گردم گفتم :
بله
راجع به پیشنهادم فکر میکنی مگه نه؟
آره . یعنی امیدوارم که بتونم.
ممنونم
با عجله به خانه برگشتم، مادر در خانه بود وبه محض دیدنم فهمید که اتفاقی افتاده، او مرا خوب شناخته بود درکم میکرد، کاری که حتی مادر واقعی هم ممکن است گاهی از پس آن بر نیاید.
مشغول بافتن پلیوری برای پدر بود، سلام کردم وخودم راروی یکی از مبل ها ولو کردم.
چیزی میخوری ساحل؟ منظورم چای یا شربت یا بستنی ویا...
نه چیزی نمیخورم .
زود برگشتی، ببینم اتفاق که نیافتاده؟
نه مادر ، کارهام زود تموم شده بود بخاطرهمین گفتم یه کمی زودتر بیام.
متوجه نگاههای سنگین مادر روی خودم شده بودم اما سعی داشتم که بر روی خودم نیاورم، ولی چون همیشه فکرم را تا ته خواند.
بالاخره پیشنهادش را داد مگه نه؟
راجع به چی حرف میزنی مادر؟ بهتره واضح تر صحبت کنی!
منو بازی نده دختر، منظورم مهندس نامیه ، من دختر خودمو خوب می شناسم، تنها چیزی که می تونه تا سرحد جنون عصبانیش کنه، یه پیشنهاد ازدواجه ، مگه نه عزیزم.
کاسه صبرم لبریز شده بود، خیلی سعی داشتم خودم را کنترل کنم .اما حدس درست و به جای مادرم تمام محاسبات ذهنی ام رابهم ریخت، مانند بادکنکی پر باد شده بودم که با گشودن سرش به فیس فیس افتاده بودم.
صدای شکسته شدن بغضم را در ته گلویم شنیدم وبه دنبال آن سرازیر شدن اشکها وهق هق گریه ام.
مادر با دیدن حال زارم.بافتنی رابه کناری گذاشت وبه طرفم آمد و در حالی که می نشست مرا به طرف خودش کشاند وگفت: چیه دختر کوچولوی من! بازم که اتفاقای کوچیک اشکهاتو در آورده . بابا از قدیم گفتن دختر مثل گردوی روی درخته! آنقدر براش چوب پرت میکنن تا بالاخره به زمین بیفته.حالا هم که چیزی نشده ، پس من درست حدس زدم، موضوع مهندس نامیه مگه نه؟
در میان بغض وآه سرم رابه آرامی تکان دادم.
خب اینکه گریه نداره، تو دیگه یه آدم عاقل وبالغی در عین حال تحصیل کرده ، یا قبولش داری که البته اینطور به نظرن می رسه ویا قبولش نداری وحتما برای ردش دلیل منطق قانع کننده ای داری پس نباید خودتوببازی ، تو باید بدونی زندگی میدون مساقبه است کسانی توی این مسابقه برنده می شن که بر عقلشون حکومت میکنن نه بر دلاشون.
ما آدما د جور حرف می زنیم، یکی با دلامونه دیگری با عقلمون .دل دلیل ومنطق سرش نمی شه و وای به حالکسی که به دنبال حرف دل راه بیفته وعقلشوقربونی دلش بکنه. ولی عقل در برخورد باهر مانعی حتی جزئیات روهم در نظر میگیره اما دل تا نخواد هیچ مانعی رو نمیبینه برای همینه که می گن عاشق چشماش کوره وغرض از چشم ، چشم صوری نیست،چشم بصیرته که ما بروی حقایق می بندیم.
حالا دختر خوب! آسمون که به زمین نرسیده ، بهتر بشینی در این مورد خیلی جدی فکر کنی ، مهندس نامی رو بابات کاملا میشناسه وبهش اعتماد داره، این یکسالی با نگاههای پر التماسش روزگار روبه بابات زهر کرده، من تاکید می کنم که بنشینی و خوب دور وبر این قضیه فکرکنی و تکلیف خودتو با اون روشن کنی ، اشکهایم را از صورتم پاک کردم و در حالی که خودم را در آغوش مادر جابه جا می کردم گفتم: وای که اگه شمارو نداشتم چه می کردم، شما به من قوت قلب میدین وامیدوارم میکنین، اما موضوع مهندس نامی ، حرف امروز و دیروز نیست، من برق عشق و علاقه رو از همون شب عروسی فربد ، توی چشماش دیدم، اما مادر می دونین ...
« نمی توانستم ادامه بدهم .البته دلم می خواست حرف دلم را بدون رودربایستی به مادر بزنم اما نیروی بازدارنده ای مهارم می کرد .»
دخترم اگه بخوای از من خجالت بکشی و حرف نزنی ، هیچ کمکی نمیتونم بهت بکنم ، بین مادر و دختر که نباید خجالت واین حرفها وجود داشته باشه.
درسته مادر ! شما راست میگین ،آخه ... آخه برق نگاهش به دلم نمی شینه، چه جوری بگم گرمم نمی کنه ،هیچ حسی رو در من بیدار نمی کنه.
می دونی علتش چیه ساحل؟
سرم رابه علامت نه بشدت تکان دادم.
بخاطر اینکه خودت نمیخوای ، دروازه قلبت روبه روی تموم عشقای عالم بستی وبی تابانه منتظر شاهزاده رویاهات هستی اما توباید بفهمی رویا همیشه رویاست وهمانطور هم می مونه، ما توی واقعیت زندگی میکنیم وتوباید دنبال یه عشق واقعی باشی ، من از کارات سر در نمی یارم، خواستگارت ویکی بعد از دیگری رد میکنی وجواب سر بالا به اونا می دی این منو نگران می کنه، آخه هر دختری توی سن وسالی خاص خریدار داره وتو داری لگد به بخت خودت میزنی همه کسانی که دست رد به سینه شان زدی ،آدمای متشخص و بااصالت وتحصیل کرده ای بودن، اما دلم می خواداز این به بعد عاقلانه تصمیم بگیری .
نگاه خسته ام را به مادر دوختم وگفتم : ای کاش به همین راحتی بود که شما می گفتید، من تموم پل های پشت سرم را خراب کردم.
فکر کنم منظور تو فهمیده باشم ، یعنی باور کنم که تمام خودداری ها ی تو فقط به خاطرگذشتته؟
مگه غیر از اینم می تونه باشه؟
یعنی به نظر شما مشکل کوچیکیه؟
بستگی به طرفت داره که چقدر درکت کنه؟گاهی وقتها غمها مشکلات بزرگ در برابر جادوی عشق رنگ می بازن و مثل یخی در برابر گرمای آفتاب آب می شن و هیچ اثری از اونا به جا نمیمونه . ای کاش منم می تونستم مثل شما خوش بین باشم ، تمام اونایی که منو می خوان و از من خوششون اومده هیچی از من و گذشته پرفراز ونشیبم نمی دونن ، تازه از کجا معلوم با شنیدن احوالم مثل تفاله ای مرا به دور نیاندازند ویا در صورت و قبولی تموم اونا، که دلیلش تنها صورت ظاهری ام میتونه باشه ، من تا کی باید انتظار بکشم که چه وقتی از چشمشان خواهم افتاد و آن وقت گذشته ام را مثل چماقی به سرم خواهند کوبید نه مادر بهتره از خیر ازدواج بگذرم. من نمی تونم به خاطر اما واگرها چنین ریسک بزرگی بکنم، من چنین مردانی که فقط وفقط حال وآینده ی کسی را بخواهند سراغ ندارم، گذشته هیچ وقت دست از سرم بر نمی داره ، آن هم گذشته ای چنین وحشتناک.
صورتم رابا دستانم پوشاندم. دستهای مادر به آرامی روی موهایم لغزید وبه آرامی بوسه ای بر آن زد وبه نجوا گفت : اما من سراغ دارم، چنین مردان بزرگی که برای انسان هایی باغم بزرگ پا به عرصه خلقت گذشته اند سرم را بالا گرفتم در چشمانش خیره شدم، نم اشکی راروی دستانم احساس کردم طاقت گریه ی او را نداشتم دستهایم را دور گردنش حلقه کردم وبوسیدمش وگفتم : مادر توروخدا شما دیگه گریه نمکن، وقتی که هوای دل تون ابری می شه انگار تموم غمهای عالم وتوی سینه ی من می ریزن ، خواهش میکنم گریه نکنف مادر موهایش را پشت گوشهایش گذاشت واز دستمالی که به اوتعارف کردم برداشتم وچهره اش را پاک کرد وگفت : بهتره منطقی باشی.
برای اینکه یخ حاکم بر دلهایمان را شکسته باشم گفتم : اگه می دونستم شما نشونی این دسته از مردان روبلدید زودتر سراغشونو میگرفتم.
مادر گفت : سر به سرم نذار ساحل!
اما چند دقیقه ی پیش خودتون گفتین یا نکنه من گوشام اشتباهی شنیدن .
در میان تعجب و ناباوری ام گفت : پدرت؟!!
پدرم؟!!
بله ، پدرت ، آقای رازقی.
خب ، این چه ربطی بهبحث ما داره؟
خیلی ، حتی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی ، بهتره یه لیوان آب قند برام بیاری ، تابرات تعریف کنم، فکرمی کنم فشارم پایین افتاده.
چشم مامان، همین حالا.
هفده سالم بود ، سال آخر دبیرستان را تازه شروع کرده بودم ، خانواده ی متمول وبا اصالت داشتم ، از همان دوران عاشق کارهای هنری بودم، با اینکه پدرم شدیدا مخالفت می کرد، اما به کمک مادرم بالاخره راضیش کردم و برای یادگیری فن آرایشگری در یک دوره شش ماهه نام نویسی کردم، توی اون روزها همه چی قشنگ بود ، تموم فصل های خدا قشنگی خودشونو داشتن ، مهمانی ها هیجان انگیز بود ، مسافرتها لذت بخش بود... و خلاصه هر چیزی جای خودش بود اما ناگهان گردباد شومی به سرزمین خوش خیالم وزید و تمام خوشی ها و آرزوهام وبا خودش برد، من ماندم ویک دل دیوونه وآواری از رسوایی وبدنامی.
توی راه آرایشگاه عاشق پسری شدم به نام بهرام که خودشو دیوانه و عاشق سینکه چاک من جا زده بود، البته ماهها طول کشید تابه اون اطمینان کنم به خیال خودم آنقدر به او بی اعتنایی وکم محلی کردم تا میزان عشق و علاقه اش رابه خودم بسنجم اما غافل از این که با شناختی کامل از خودم و وضعم خانوادگی ام قدم پیش گذاشته و چشم طمع به مال واموالم دوخته بود نه به خودم.
بالاخره آنقدر آمد و رفت وبا سوز دل عاشقانه در گوشم نجوا کرد که دل به اوباختم، افسوس وهزاران افسوس.
ای کاش تنها دلمو به اون باخته بودم ، من اونقدر خام وبی تجربه بودم که وجودم ، زندگیم وبه اون باختم وبعد کم کم متوجه نقشه ی شوم وشیطانی اش شدم، گویا با این کار دیگر من و ثروتم را متعلق به خودش می دانست.
به من امر و نهی می کرد به باد تمسخر و تحقیر می گرفت و جلوی رویم به حماقتم می خندید.
دنیا برایم به آخر رسیده بود دوره ی یادگیری آرایشگری را تموم کرده بودم و خود را در خانه حبس کردم ، نه به تلفن هایش جواب می دادم ونه به سوت های گاه و بی گاه که زیر پنجره اتاقم می کشید توجه می کردم.
با خودم قسم خورده بودم حتی اگر به قیمت ازدواج نکردن و ترشیده شدنم هم که شده از خیر ازدواج با اوبگذرم اما از آن جایی که سرنوشت هیچ گاه به خواست ما رقم نمی خوره پسر یکی از دوستان متشخص پدرم که از بستگان شاه ایران بود و جزء درباریان به شمار می رفت برای خواستگاری پیش قدم شد.
پدرم در پوستش نمی گنجید ، این نهایت آرزوی هر کسی بود که با چنین شخصیتهایی وصلت کند وشاید هم آرزی خودم اما با افتضاحی که بار آورده بودم چه باید می کردم؟
مخالفتم را بلافاصله ابراز کردم ، نمی خواستم بیشتر از این آبروریزی بشه ، البته بیشتر نگران خونواده وحیثیت آنها بودم تاخودم.
پدر عصبانی شد و در خونه طوفان بپا کرد ، گریه و زاری های من هیچ اثری نداشت چند بار تصمیم به خودکشی گرفتم اماجرات و عرضه آن را نداشتم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم تسلیم بشم و خودم رابه دست سرنوشت بسپارم، پدر جلسه ای برای آشنایی و صحبت های اولیه گذاشته شد.
خانواده ها یکدیگر رامی شناختند.سیروس در همان جلسه اول بعد از دیدنم رضایتش رو اعلام کرد ، همان چیزی که سخت از آن می ترسیدم ، با آن که بسیار ساده وبدون آرایش در جلسه ی اول حاضر شده بودم تا شاید توی ذوقش بخوره ، اما نتیجه برعکس شد ، مادر سیروس که خانم بزرگ صدایش می زدند، با خوشحالی در حالیکه دو دستش را بهم می مالید گفت : خدایا چه تیکه ای نصیب پسرم شده ، توی این دور زمونه که اصلا نمی شه دختر هارو از زنها تشخیص داد شوکت جون نوبره.
بهرام به رفت وآمد ها مشکوک شده بود مخصوصا شبی که قراربود به طور رسمی در مورد مقدمات عقد گفتگو کنند، آنها با سبدی بزرگ از گلهای میخک آمده بودند وسیروس در حالی که کت وشلوار شیکی به تن کرده بود پیشاپیش همه قدم به درون خانه گذاشت، شک او را به یقین تبدیل کرد .آن شب به درخواست من همه برنامه ها را به بعد از صحبت های اولیه ی ما موکول کردند.
امام آنرزسیروس ناراحتوتکیده واردشد با همبهحیاط جلوی ساختمان رفتیم، متوجه حالت غیر عادی اش شدهبودم ،بخاطر همین ساکت ماندم تاخودش شروع به صحبت کنه.
ساحل جون با این که سالها از اون زمون می گذره اما اما هنوز برام تازه ودردناکه،خدا لعنتت کنه بهرام.
درست باهمین جملات شروع کرد.
فکر نمی کردم با احساسات من بازی کنید، من خالصانه پاپیش گذاشتم و می خواستم بهترین آرزوهای قلبی ام را پیشکش تون کنم،اما شما با سکوتتون دنیای رنگارنگ منوخراب کردید ، با حرکتی ناگهانی به سمتم برگشت و در چشمانم خیره شد وگفت : چرا از همون روز اول به من چیزی نگفتید ؟ چرا منو وارد بازی خودتون کردید؟
بغضم تریکد وگفتم: تمام امتناع من بخاطر همین بود، نمی خواستم کوس رسوایی ام در همه جا شنیده شود.
باور کنید من چنین قصدی نداشتم ، بارها به پدر گفتم من قصد ازدواج ندارم، اما گوشش بدهکار نبود ، شما باید منوببخشید...
هق هق گریه امانم را بریده بود به سکسکه افتادم وهیچ چیز دست خودم نبود.
باید به خودم می گفتید، من ترجیح میدادم این موضوع رو از خودتون بشنوم تا از دهان یه آدم لات ویه لاقبا من از شما تعجب می کنم، واقعا اون آدم ، انتخاب خودتونه؟...
ساکت ماندم وجوابی ندادم.
همان بهتر که حرفی نزنید ، چون نمی خوام به سلیقه تون بخندم ،شما برای من خیلی محترمید و ...
در میان ناراحتی زیاد صدایم را بلند کردم وگفتم : بس کنید، اون یه شکست تلخ بود در اوج جوانی و نادانی دیگر حتی نمی خوام بهش فکر کنم، برای مدتی اون آدم شیاد و پلید وتوی جلد یه آدم خوب و متشخص تصور کردم.
و...خودم وباختم .اگه می بینید که دارم این حرفهارو به شما می زنم نه بخاطر این که بخوام منوببخشید ونه اینکه خودموتوجیه کنم، کار من هیچ توجیه منطقی نداره، فقط یه خواهش کوچیک از توندارم...
به میون حرفام دوید وگفت : فقط از من نخواین که...
به تندی گفتم: نه خاطرتون جمع باشه از شما نمی خوام که همچنان در ازدواج با من پافشاری کنید، فقط میخوام درباره این موضوع باخونواده ام حرفی نزنید.
لختی سکوت کرد و گفت : نه تنها با خونواده شما بلکه با هیچ کس حرفی نمی زنم.
با اندوه فراوان گفتم: متشکرم اما می تونم بپرسم چرا تا این حد دربرابر خواسته ام نرمش نشان می دهید؟
سری جنباند وگفت: بالاخره باید یه رفقی بین منو اون وجود داشته باشه یا نه!
اشکهایم دوباره سرازیر شده بودند به نرمی پرسیدم اونوکجا دیدید؟
توی دفترم ، دیرز صبح مثل جنون زده ها وارد شد تمام اسرار زندگیت را جلوی رویم ریخت وروفت.
از خجالت نزدیک بود در زمین فرو برم، چون او را خوب می شناختم اوهیچ ابایی در بکار بردن رکیک ترین کلمات وحرکات نداشت.
اما شوکت خانوم یه سوالی از شما بپرسم؟
بفرمایید.
شما تا چه زمانی می خواستید اسرارتان را از من پنهان کنید، البته اگر من بهرام ونمیدیدم؟
نمی دونم ، شاید اسغاثه ها وتوبه هایم را خدا شنیده واینگونه مرا در مسیر بیعی سرنوشت قرارم داده تا من مجبور نشوم دست به کار احمقانه ای بزنم.
سری تکان داد وگفت : بسیار متاسفم ، شاید اگر رقیب من کسی غیر از بهرام بود براحتی می تونستم چشم پشی کنم و گذشته رابه فراموش بسپارم اما او واقعا یک آدم بی سر و پا وبی بند وباریه.
نه من چنین انتظاری از شما ندارم، همین که قول دادید تا باقی مانده ی آبرویم را محفوظ نگهدارید سپاسگزارم.
شوکت خانوم؟!!
با تعجب به چشمانش نگاه کردم، جرقه عشق را در آنها دیدم و بسرعت سرم را پایین انداختم.
شوکت خانم هیچ وقت فراموشتون نمی کنم ، خدانگهدار.
وهمانطور که قول داده بود ، تمام دلایل بهم خوردن این وصلت را خودش به دوش کشید ورفت.
هفته بعد درست در همان شب زنگ خانه به صدا در آمد همسایه بغلی ما با شیرینی گل به دیدنمان آمدند و مرا برای پسرشان خواستگاری کردند، پسرشان تحصیل کرده ی خارج بود وبتازگی به کشور بازگشته بود ، پدر و مادر با خوشحالی استقبال کردند چون این خانواده را بدرستی می شناختند ومطمئن بودند که در دامن چنان پدر و مادری فرزند ناخلفی تربیت نشده دوباره بدبختی من شروع شده بود من این بار تصمیم گرفتم تا در حین صحبت او را دست به سر کنم با پدر و مادر به طور جدی در این مورد خاص اتمام صحبت بکنم.
شب موعود فرا رسید ، می خواستم داخل حیاط با او صحبت کنم تا هیچ کسی متوجه ی صحبتهایمان نشود، به خودم خیلی دلداری دادم که این دیگر آخرین بار است و توباید با استفاده از بهانه ای که بدستت داد او را از سر خود باز کنی.
همچنان غرق در افکار بودم که صدایش مرا به بیرون کشید.
خب هر سوالی دارید بپرسید، من آماده ام.
ترجیح می دهم شما اول شروع کنید ، این حق شماست تا هر چیزی که بخواهید از همسر آینده تون بدونید.
لحظه ای ایستاد و به من خیره شد، نگاه گذرایی به او انداختم به طرف انتهای حیاط حرکت کردم.
من هر چیزی که باید از شما بدونم، دانستم حالا نوبت شماست .
کسی چیزی به من نگفت ، من همه چیز را از دهان شما شنیدم .
من که هنوز حرفی نزدم.
درسته ، من همسایه بغلی شما هستم ، همان شبی از آلمان برگشتم که شما در حال صحبت با خواستگار قبلی تان بودید به حیاط خانه آمده بودم تا خاطرات پانزده سال قبل را زنده کنم که بودونخواست قبلی ام همه حرفهایتان راشنیدم راستش یه حقیقتی رو بهتون بگم ، من قبل ازدیدن خودتون ، عاشق صداقت ومهربانی تان شده بودم وهنگامی که شما را به خانواده ام پیشنهاد دادم، بسیار خوشحال شدند وگفتند: شما یکی از کاندیداهایی هستید که برای من در نظر گرفته اند « خدا بیامرزدشان آدمای خوبی بودن»
حالا هر چه از من میخواهید بدونید، بپرسید من آماده ی پاسخگویی هستم.
اما زندگی که با ترحم دلسوی بنا بشه سست و متزلزله؟
من از روی صحبت هاتون شما روشناختم ، شما فکر می کنید من اینقدر خامم که زندگیمو روی ترحم بنا کنم؟
درسته شما برای من عزیزید اما نه به اندازه خودم ، شما مطمئن باشید که در این زمان به هیچ وجه خودم را قدای شما نمی کنم ، شما هیچ چیز به من بدهکار نیستید.
بالاخره با تموم تهدیدهایی که بهرام می کرد، او تصمیم خودش را گرفت وچون کوهی پرصلابت پشت سرم ایستاد وحمایتم کرد،حالا بازم می گی که چنین مردهایی وجدن دارن؟
اشک از چمشانم سرازیرشده بود در حالی که بینی ام رابالا می کشیدم گفتم: من مطمئنم که از همان اول هم می دونست شما چه جواهر با ارزشی هستید، اون بی نظیره مادر ، نمونه کامل یه مردشرقی.
آره دخترم اما شرایط بدی داشتم وبا تمام اعتقادا تمذهبی و رسم و رسومات خاصی که وجودد اشت، او همچنان خونسرد و محکم ایستاد و در همان شب عرسی مرا به جای خانه ی مادرش به خانه خودش برد و به هیچ کسی هم اجازه ماندن نداد او مرا تا آخر عمر مدیون خودش کرد ساحل.
من مطمئنم که به همین زودی ها یکی مثل اون سوار بر اسب رویاهات به اینجا میاد توروبا خودش می بره.
نفسم را به شدت بیرون فرستادم وگفتم:مادر حدود شش سالی می شه که با شما زندگی می کنم با این که چیزی جز مهربونی و پاک دلی از شما ندیدم ولی هنوزم احساس میکنم که شما برای هر فصل از زندگی من قدمی پر از تجربه های گرانقدر دارید و در مواقع ضروری جرعه ای از اون تجربه ها به من می نوشانید. شما مثل معمایی هستید که هزار راه حل داره و در عین حال معمای مونه.
فراموش کنم عزیزم ، فراموشی یکی از نعمت هایی با ارزش خداست که باعث می شه زندگی همیشه زیبایی وطراوت اش وداشته باشه ، کافیه با دستمالی از جنس گذشته به گردگیری ذهنت بپردازی اونوقت می بینی که دل اونقدرها هم وفادار نیست، وفاداری حسیه که ما با تک تک سلول های بدنمون درکش می کنیم ودرنهایت به قلبمون هدیه اش می دیم ووقتی که طرفمون لیاقت اونو نداره دیگه باید به کی وفادار موند، به وجودی لاابالی و بی مسولیت وناشناخته؟
نه عزیزم ، بهتره افسار قلبت روبه دست عقلت بدی فکرمی کنم دیگه زمونش رسیده که این اسب سرکش و مهارش کنی.
دوباره آهی بلند و کشیده از نهادم بلند شد، خاطرات گذشته جلوی چشمانم جان گرفت . و من شدم همان شیلای سالهای گذشته، بی پروا وآزاد رها از تمام سختی هایی که در کمینم بود مادر همچنان سکوت بینمان رابا صبوری رهبری می کرد، گویا او نیز فکرم را میخواند وبه من اجازه می داد تا همچنان در گذشته ام سیر کنم، پلکهایم را روی هم فشردم تا به اشک هایم که ا ین رزوها عجیب سرگردان به نظرمی رسیدند میدان ندهم ، به زحمت شروع کردم ، بالاخره باید از یک جایی شروه می شد ومن باید به یکی اعتماد میکردم، و چه کسی بهتر ازمادرم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:48 ب.ظ
 
ارسال: #58
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ای کاش لات ویک لاقبا بود، ای کاش بی سواد وبی اصالت بود ، ای کاش وقیح و گستاخ بود ، حتی ای کاش خودرا در مقابلش می باختم وننگ خود باختگی رابا خودم به دوش می کشیدم ولی درد من هیچ کدام از اینها نیست نه مادر اوهیچ از آنهایی که گفتی نبود او وجود بزرگواری بود که با تمام اصالت و صداقتش به دنبالی وجود ناچیزی مثل من راهی شد ودر این راه مرگ احساسشو با چشمانش دید ، فکر می کردم با ترک کردنش اونو به هر چی که حقشه می رسونم ، اما تازه فهمیدم که اشتباه کردم، اشتباهی بزرگ که مجبور شدم تاوان سنگینی بابت آن بپردازم ، من نه تنها باعث تباهی زندگیم شدم احساس شو به مسلخ کشیدم.
مادر با دهانی باز و چشمانی گشاد نگاهم می کرد، با نگاهی شرمنده به او چشم دوختم ، در چشمانش دریایی از پرسشهای ناگفته می دیدم تا اینکه با پرسشی کوتاه غافلگیرم کرد.
مگه تو ازش خبر داری؟
مانده بودم چه جوابی بدهم که ادامه داد.
ساحل نزار فکر کنم تو داری چیزی رو از من پنهون می کنی ، من ومثل دوست خودت بدون، دوستی که تموم فکرش کمک به توهه، تا کی میخواهی کنج این چهار دیوار زانوی غم به بغل بگیری ؟ من دیگه نمی تونم بال بال زدنت و جلوی چشمانم ببینم.
خواهش می کنم مادر، من اصلا آمادگی حرف زدن راجع به اونو ندارم.
درحال جمع وجور کردن لباس و کیفم بودم تا به اتاقم بروم که مادر خودش را به من رساند ودستش را زیر چانه ام گذاشت و گفت: فقط یه سوال؟ تو اونو دیدی مگه نه؟
نفسم بند آمده بود، جواب دادنم مستلزم پاسخ گویی به تمام سوالات بعدی و تدریجی اش بود، همان چیزی که طاقتم را طاق می کرد.
مگه نه ساحل؟
اگه خیالتون وراحت می کنه باید بگم بله مادر دیدمش ، اما نه مثل گذشته منتظر وعاشق خودم، اون ازدواج کرده وبه سرعت به طرف اتاقم دویدم.
روزها از پی هم کمی گذشتند ، فقط یک ترم به فارغ التحصیلی من مانده بود.
بالاخره تابستان با تمام گرما و کارهای خسته کننده سالن وشرکت گذشت ، خوشحال بودم از این که میدیدم دوباره با جمع دوستانم باز خواهم گشت و از دیدارهای گاه وبی گاه مهندس نامی دور خواهند ماند ،مادر از وقتی که زبانم به حرفهای ناگفته دلم ناخنک زده بود گه گاهی به من پیله می کرد، اما من همچنان در پیله ی سکوت خودم فرو رفته بودم.
تنها پناهگاه من خانه فربد ودریا بود که همیشه با روی باز منتظرم بودند، دریا اوایل دوران بارداری را می گذراند ویار شدیدی داشت به طوری که تمام آشپزی خانه را فربد به گردن گرفته بود، زوج خوشبختی بودند وانصافا دریا این دختر صبور جنوب توانسته بود از فربد، آدم دیگری بسازد، اما چون گذشته طبع شوخ وبذله گویی اش را حفظ کرده بود حال دیگر حریم ها وحرمت ها را می شناخت وشدیدا به آنها احترام می گذاشت وبعد از سالها دوری از وطن و فراموش کردن قسمت اعظمی از خصلت های یک مرد ایرانی ، دوباره با خوی وخصلت های و ارزش های گذشته آشتی کرده بود.
دو روز به بازگشایی دانشگاه باقی مانده بود ، که دریا به اتاقم آمد ، مشغول خواندن رمانی جالب از سیدنی شلدون بودم .
به به، خانوم خانوما شما حتی در تعطیلات هم دست از سر مطالعه بر نمی دارید؟
سلام دریا ، خوش اومدی ، کتاب درسی نیست یه رمانه.
برات متاسفم ، آدمی به سختگیری و جدیت تو وقتش و با رمان تلف میکنه؟
لابد تو هم فکر میکنی جای من توی اون شرکت لعنتیه ها؟
نه بابا، چرا حالا اینقدر به اون مهندس بیچاره گیر می دی یه غلطی کرده و از تو خواستگاری کرده ، این که این همه اخم و سر سنگینی نداره.
دریا اومدی اذیتم کنی؟
اوه... نه تا یادم نرفته، شب جمعه یعنی فردا شب نامزدی یکی از دوستامه اومدم یه سرویس طلای سبک تو قرض کنم ، آخه سریس خودم خیلی سنگینه ، فکر می کنم توی اونها خفه بشم ویا گردنم بشکنه.
صندوقچه خاتم توی کشوی میز توالتمه ، ببین کدومش بدردت می خوره.
ممنونم ساحل .
او مشغول امتحان آنها روی گردنش شد و من سرگرم خواندن کتابم.
ببینم ساحل! به نظر تو از مروارید استفاده کنم بهتره یا از طلا.
در حالی که چشمانم روی نوشته های کتاب بود گفتم : بستگی به لباست داره.
لباسم یه دوپیس مشکیه یا خطوط کمرنگ طلایی.
خب به نظر من از زنجیر ساده طلا استفاده کنی بهتره.
باشه پس با اجازه ی تو این دوتا رو بر می دارم.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:خیلی خب ، هر چند تا دوست داری بردار.
مزاحمت نمی شم فعلا خداحافظ.
پدر تو رو خدا اینقدر لوسم نکنید من می تونم با یه تاکسی دربست وسایلم روببرم.
من هنوز نمردم ، تازه امروز روز سرکشی به تاسیساته و منو تحمل کردید متشکرم.
ساحل تنهایی بد دردیه ، مخصوصا حالا که خونه نشین شدم و دست و پاهام درد می کنه، این و بدون که من تورو با همه اخم تخمات دوست دارم.
در آغوشم فشردمش و چند بار صورت مهربانش را بوسیدم ، دریا وفربد همبه بدرقه ام آمده بودند ، دریا لباس راحتی پوشیده بود ومن بزرگ شدن شکمش را زیر لباس به وضوح می دیدم
به طرفش رفتم وگفتم:مسافر کشی چطوره دختر؟
تا بناگوش سرخ شد و گفت :ساحل؟ واقعا که ، تا حالا خودمو کشتم تا فربد و درست کنم، دیگه خبر نداشتم خواهرش و هم باید به کلاس درسم دعوتت می کردم.
همه با این حرف دریا به خنده افتادند، دریا دستش را دورکمرم گذاشت وگفت : از دوریت دلتنگ می شم .
ای کاش به حرف فربد گوش نمی دادم و مرخصی نمی گرفتم .
اما برات لازمه ، تو خیلی ضعیفی دریا ، تازه از ترم بعد خیالت راحت تر می شه ، چون عمه شم فارغ التحصیل میشه ومیتونه ازش نگهداری کنه.
خنده ی با نمکی تحویلم داد وگفت : تنها دلخوشی ام همینه، من خیلی رو تو حساب کردم، راستی ساحل طلاها تو می دمش به مامان، می دونی خیلی ها از اونا خوششون اومده؟
به مزاح گفتم: پسر بودن یا دختر؟
نگاه شیطنت باری کرد وگفت : اولی شون پسر بود اما بعدیش دختر.
خب ، قابلشونونداشت، ولی چون هدیه ی بابا بود صاحبش به اونا احتیاج داشت، آخه میدونی بابای من خوش سلیقه ترین مرد دنیاست مگه نمی بینی چه جواهری روبه تو زده؟
این بار مادر در حالی که به پدر تکیه داده بود گفت : مگه تواز ما تعریف کنی دخترم.
پدر شانه های مادر را فشرد وگفت : بلبل زبانی بس است، لطفات سوار شو که دیرمان شده.
به طرف مادر رفتم مادر دستهایش را برای در آغوش کشیدنم از هم باز کرد ومن چون پرنده ای نو پرواز به سویش بال بال زدم، برای لحظه ای مرابه خودش فشرد وبه آرامی در گوشم گفت : باید به من قول بدی که از زاویه قشنگ تری به آینده ات نگاه کنی ، تو که نمی خوای خونه ی عشق وامیدت رو ، روی ویرانه های آشیونه ی دیگه ای بنا کنی؟
برای لحظه ای به چشمانش خیره شدم ، برق محبتی که از آن جهید ، دلم را مالامال از عشق پاک و بی آلایش کرد، چون به بهترین صورت توانسته بود واقعیت یک زندگی را برهنه وعریان جلوی چشمانم به تصویر بکشد ، پس همان طور که سرم راروی سینه اش می فشردم گفتم: اصلا برای هیچ وقت ، من نمی خوام مثل جغدی باشم که توی ویرانه ها آواز عشقو زمزمه بکنم.
پس باید به من قول بدی که به پیشنهاد مهندس نامی منصفانه تر فکرکنی ، دلم می خواد تا مرخصی بعدی به نتیجه رسیده باشی با دلی گرفته و مال مال از غصه فقط توانستم لبخندی به مادر بزنم وبه طرف ماشین بروم.
ماشین به سرعت از آنها دور می شد وهر لحظه تصویرشان کوچک ، کوچکتر می شد من همچنان بدون توجه دستهایم را برایشان تکان می دادم که پدر دستی به شانه هایم کشید وگفت : اونا دیگه تورو نمی بینند ، ما مدتهاست که به جاده ی اصلی رسیدیم ، حواست کجاست ، انگار یک کمی پکری؟
اگه اشتباه نکنم، دوباره باز کردن دفتر و دستک دانشگاه و خوندن درس ها یه کمی برات سخت شده باشه؟
برای اینکه حواس پدر را از قضیه ای که قصد صحبت در آن را داشت پرت کنم گفتم : پدر؟ تورو خدا مادر و اینقدر تنها نزارید ، اون به شما خیلی احتیاج داره مخصوصا حالا که بیشتر اوقاتشو توی خونه می گذرونه!
پدر اخمی به چهره نشاند وگفت : مگه موضوعی پیش اومد که من خبر نداره؟
نه پدر ، من احساس می کنم اون با بازنشستگیش ، احساس پیری و تهی بودن می کنه.
البته من هم متوجه تغییر حالش شدم ، اما همه رو به حساب کسالت و خستگی یه عمر تلاشش می گذاشتم.
لبخندی زدم وگفتم : بهتره اونو به حساب بی توجهی تون بگذارید ،آخه مامان عاشق شماست.
ای شیطون ، توی بازی گرفتن کلمات محشری دختر، بیخود نیست که خیلی ها رو از خودشون بیخود کردی مگه نه؟
پدر اگه بازم منظورتون به مهندس نامیه ، خواهش می کنم فراموشش کنید ،آخه خیلی حسود و غیرتیه.
ای بسوزه پدر عاشقی ، که باعث می شه هزار ویک وصله ی ناجور به جوون مردم بخوره.
اما اینا وصله نیست پدر ، من فکر می کنم اگه باهاش ازدواج کنم تا چند وقت دیگه حتی اجازه نده که من باشما خلوت کنم.
پدر خنده ی بلندی سر داد وگفت : این قدر بدبین نباش ، تو به مادرت قول دادی که منصفانه در مورد اون قضاوت کنی.
ناگهان با تعجب آهی کشیدم وگفتم :ببینم ، من فکر می کنم بوی توطئه داره میاد ، درسته؟
پدر نفس عمیقی کشید وگفت : دختر جدا باید بگم ، که مهندس نامی یکی از انسان های وارسته و خیری یه که نمونه اش کمتر دیده شده.
پدر فکر نمی کنید قضیه خوش رقصی ویا چه می دونم خودنمایی جلوی شما باشه؟
پدر به سرعت سرش راتکان داد وفگت : دخترم مهندس یه سالی میشه که تو رو دیده و از وجود توبا خبر شده، اما سابقه عضویت اون توی انجمن خیرین حتی از من هم بیشتره.
با تعجب نگاهی به پدر انداختم وگفتم : واقعا؟!!
پدر در حالی که یکی از ابروانش به سمت بالا کشیده شده بود با قیافه ای حق به جانب سری تکان داد وگفت : آره عزیزم همان طور که به جلوی رویم خیره شده بودم پرسیدم : پدر ؟شما چقدر به عشق برای شروع زندگی اعتقاد دارید؟
پس میخوای با زبون بازی منو به بحث های خطرناک بکشونی بله؟
نه پدر اصلا قصد شوخی ندارم ، خیلی دلم میخواد نظرشما رو در این مورد بدونم.
پدر نفس عمیقی کشید و عینکش را کمی روی بینی جا به جاکرد و گفت : من به همه چیز در حد ومعیار مشخصی اعتقاد دارم نه بیشتر و نه کمتر اما مقوله عشق بحثی جدا می طلبد! بودند کسانی که باعشق آتشین و شورانگیز زندگی مشترک شونو شروع کردند اما نه تنها نتوانستن پر وبالی به علاقه شون بدن بلکه خیلی زود به نقطه پایان رسیدن و همون ضرب المثل معروف را هر شب تب تند زود به می نشیند را در دهان ها تداعی کردند، ودسته دوم کسانی بودن که در اثر یه اتفاق کوچک در مسیر هم قرار گرفتند وعوامل گوناگونی دست به دست هم دادند تا آنها به این نتجیه برسند که برای شروع یک زندگی مشترک برای هم مناسبند ، و چه بسا که در گذر از این مسیر دلباخته وشیدای یکدیگر شدند، اما دسته سوم، گروه اسثناهاست.
سکوت پدر باعث شد تا من کنجکاوتر از همیشه بپرسم : منظورتون از اسثناها چیه پدر؟
از خود گذشتگی ها و فداکاری هاست ، می دونی دخترم گاهی وقتها هدف ما با چیزی که بدستش می آریم زمین تا آسمان فرق می کنه، البته در ابتدا چنین فکری به سراغمون میاد ، اما با کمی صبر و حوصله می بینیم که نهایت آرزوی ما همین بوده که بدستش آوردیم ، و من فکر می کنم که این گروه عجب مورد توجه پروردگارمان هستند.
لبخندی زدم وگفتم: پس شما هم بدتون نمیاد که من به همکارتون نیم نگاهی بکنم و در گروه سوم قرار بگیرم؟
چهره پدر جدی شد وگره ای بر ابروانش افتاد وگفت: کاملا در اشتباهی ساحل! اصلا منورم این نبوده که مسیر فکرتو به طرف مهرداد سوق بدم، بلکه فقط میخواستم به تو بفهمونم که من خودم جزءبندگان خاص خدا میدونم چرا که از شروع ازدواجم ، معجزه آسا پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کردم والان خودمرا در اوج تواضع و عبودیت می بینم نه تنها در گذر از این مقطع لغزش عشق احساس نکردم بلکه روز به روز خودم را عاشق تر از قبل میبینم و اگر این در مکتب یکتاپرستی کفر محسوب نمی شد مادرت را چون خدا می پرستیدم ، عشق من بعد از جاری شدن خطبه عقد بوجودآمد ومانند چشمه ای جوشید وخرشید و جاری شد ، و تبدیل شدم به دریای عشق، که هیچ چیزی را یارای رویارویی با این نیرو عظیم نیست.
دهانم از تعب باز مانده بود ، پدر آنقدر جدی بود که من در تمام طول زندگی با آنها تصور نمی کردم زیر این پوشش سخت و جدی باطنی چنین احساسی و عاطفی وجود داشته باشد که بتواند چنین زیبا و عارفانه به نفسیر عشق این ودیعه الهی در قلبها بپردازید.
اوبه راستی چنین بود که می گفت ، آرام و صبور ، منضبط ، یاد خدا آرامش بخش دلش بود و عشق ما در صفای جانش در تمام این سالها کوچکترین بگو و مگویی بین شان اتفاق نیافتاد و کینه و دعوایی آئینه نورانی و صاف دلشان را مکدر نساخت.
صدای کشیده شدن ترمز مرا از عالم زیبا وشیرینی در آن معلق بودم به دنیای حقیقت کشید ، نگاهی به پدر انداختم ولبخندی زدم، او هم از بالای عینکش نگاه محبت آمیزی به من کرد وگفت : دختر خوبی باش و از یاد خداغافل نباش همیشه به ندای قلبت به تنهایی گوش نکن وبه عقل این قاضی سخت گیر محکمه تردیدها مجال قدرت نمایی بده.
همانقدر به خدا فکرکن که او به تو فکر می کنه، اون وقت می بینی چه خدای مهربونی داری و چه مسیر همواری پیش رو.
ماتم برده بود واضح بود که پدر قصد ونظر مشخصی از صحبتهایش دارد، امااین طور در لفافه حرف زدن ، منگم کرده بود و نمی توانستم جان کلامش را دریابم ، به سختی به بهت و تردیدم غلبه کردم ودر حالی که ازماشین خارج می شدم گفتم : قول می دم که حرفاتونو آویزه ی گوشم کنم چون تجربه نشون داده که هر وقت به حرفای شما گوش دادم نتیجه اش معرکه بوده . خندید، با صدای بلند ، صمیمی و بی ریا گفت : می دونی ساحل زیباترین نعمتی که خداوند به من داده تویی؟هر چند که برای رسیدنت به ما زمان زیادی را از دست دادیم اما نتیجه اش معرکه بوده.
این بار نوبت من بود که با صدای بلند بخندم و از پدر برای تمام مهربانی هایش تشکر کنم.
آخرین ترم تحصیلم بود وباید تموم واحد ها را پاس می کردم بخصوص زبان و ادبیات فارسی که بخاطر استاد مجد از آن بی نهایت متنفر شده بودم، دائم دعا می کردم که این آخری گذرش به کلاس ما نیفتد، اما از شانس بد من افتاد ، وروز حضور و غیاب با بی تفاوتی به نگاه خیره و چسبنده اش برخاستم و نشستم ، آنقدر حس بدبینی و کینه نسبت به اورد وجودم قوت گرفته بود که وقتی از کنارم عبور می کرد احساس تهوع به من دست می داد ، هنگامی که اسمم را می خواند خون به صورتم می دوید و گر می گرفتم، اما در هیچ شرایطی نگاهش نمی کردم چون ... دوستش داشتم و نمی خواستم ته مانده غرورم را با خیره شدن در چشمانش و دیدن شعله های عشقش در وجودم به نابودی بکشانم، تا این که توسط یکی از بچه ها مرابه دفترش احضار کرد ، در ابتدا قصد رفتن نداشتم ، اما مگر دلم به حرف زبانم گوش میداد.تمام اعضای بدنم دراعتصاب به زبانم ، پیرو دل شده بودند و مرا به سوی پرهام پرواز دادند ، به خودم قبولاندم که پرهام فقط به دلایلی که خدا می داند از ساحل چشم پوشید ، نه تو دلایلش را میدانی و نه میخواستی که شبحی ازعشق شیلا را در تمام زندگیت رد اطرافش ببینی ، پس این همه سماجت وناز وادا برای چیه ،چرا احساس پس زدگی می کنی؟ مگه نه اینکه خودت برای اولین بار پس زدی پس با غرور و محکم به دیدنش برو.
با انگشتم ضربه ای به در زدم وبدون شنیدن پاسخی به درون خزیدم، ابتدا تصور کردم که متوجه ورودم نشده، نگاهی گذرابه طرفش انداختم ، سرش را بین دو دستانش گرفته بود وبه میز تکیه داده بود، می دانستم که در تیر رس نگاهش هستم.
پس سکوت کردم ، اما احساس خوبی نداشتم بخصوص در شرایطی که حرف وحدیثه ایی به خاطر نگاههای مرموز پرهام وحذف واحدهای درسی اش برایم درست شده بود.
خانم رازقی؟
باز هم دل لعنتی ام با شنیدن صدایش به تپش افتاده بود، طنین صدایش هیچ عوض نشده بود و دوباره با تمام قدرت پرتم کرد به لحظه ها با اوبودن.
خانم شاکری؟
این بار یک دنیا ترس و دستپاچگی به سراغم آمد ، چشمهایم را با تعجب به طرفش دوختم، گویی نفسهایم به شماره افتاده بود با دهانی بسته ، نفسهای عمیق می کشیدم.
ای کاش به جای رازقی نام فامیلتون شاکری بود، اونوقت من خوشبخت ترین مرد دنیا بودم.
به سختی توانستم بر تردید هایم غلبه کنم وخودم رابه حرف زدن وادار کنم: امیدوارم از من نخواسته باشید به این جا بیام تا به صحبتهای شما در مورد آرزوهایتان گوش کنم ، در ثانی من نمی فهمم که تغییر فامیل من چه تاثیری در خوشبختی یا بدبختی شما می تواند داشته باشد.
با دستپاچگی خودش راروی صندلی جابه جا کرد وگفت :ببخشید خانوم رازقی ، حق باشماست ، من می خواستم چند کلمه در مورد خودم با شما صحبت کنم، « سپس لحن کامش را عوض کرد، ته مانده خشم و غضبی در حرفهایش احساس کردم.»
تقریبا یک ترم کامله که احساس می کنم در مقابلم جبهه گرفته اید هر چند که در سال های قبل هم رفتار دوستا نه ای بین ما حاکم نبوده اما به این صورت خصمانه هم نبودم، در اعماق نگاهتان چیزی جز تنفر و انزجار دیده نمی شه، لطفا به من بگین به جرم کدام خطای مرتکب نشده دارم قصاص می شم ، هر چند که اینجا محیط دانشگاست واز نظر عرف وشرع صحبت در چنین زمینه ای درست نیست اما چیکار کنم که راهی جز این برای من نگذاشتند، فربد تموم راههای تماس و بروی من بسته ، خدمتکار خانه تلفن اتاق شمارو وصل نمی کنه ، حتی بارها جلی دانشگاه و خونه منتظر بودم تا تنها ببینم تون که موفق نشدم، واقعا در مونده شدم ، شما هم اینقدر جدی وشسته ورُفته رفتار می کردید که نزدیک شدن به شما محال بود، اما امروز ...( لختی سکوت کرد) دلبه دریا زدم وبا این که می دونستم پشت اون در ، دهها جفت گوش منتظر می مونن تا ببینن این جا چه خبره، اما شما روبه این جا خواستم چون واقعا کلافه شده بودم ( دوباره سکوتی واقعا تلخ بین ماحاکم شد)
سرم را پایین انداختم امانه از روی تنفر ، بیشتر شرمنده ی رفتاری بودم که به مدت یکسال با او در پیش گرفته بودم اغنقدر در خودم غوطه ور شده بودم که آدمهای اطراف و عکس العمل آنها را نمی دیم وحالا عصبانی و خشمگین از دسته همه ی آنهایی که ندانسته به تباه کردن آرزوهایم پرداخته بودند.
اگرهمچنان قصد دارید که به سکوتتون ادامه بدید اشکالی نداره فقط به یه پرسشم جواب بدید.
بعد از اون قولی که به من دادید ، منظورم همون شب کذایی... چرا خلافش عمل کردید ، مگه شما قول نداده بودید که بیشتر همدیگه روببینیم پس ...
حرفش راقطع کردم وگفتم:اینجا محیط مناسبی برای صحبت کردن نیست، در ثانی دیگه این حرفهای چه تاثیری داره نوش دارو بعد از مرگ سهراب؟ شما دیگه یه فرد مجرد نیستید ودر قبال همسرآینده تون مسولیت ومحدویتی دارید و باید بدونید...
حرفم را برید وگفت : میخوام باهاتون حرف بزنم ، اگه اینجا نمی شه خودتون یه جایی رو پیشنهاد بدید.
با خونسردی گفتم : توی رستوران نزدیکی داشنگاه ، « رستوران یاس» فردا عصر راس ساعت 6 وبا سرعت از دفترش خارج شدم.
و خواستم در را پشت سرم ببندم که صدایش بر جا میخکوبم کرد ، صدایی که التماس وتمنا در آن موج می زد ودلم رابه درد آورد.
فقط قولتون مثل دفعه قبل نباشه ، ... در ضمن نمی خوام فربد چیزی از این ملاقات بدونه...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:48 ب.ظ
 
ارسال: #59
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
به سرعت از آن جا بیرون آمدم وبرای برداشتن وسایلم به طرف کلاس رفتم.
هی دختر ، کجایی یه نگاهی به زیر پاتم بنداز، داری له میکنی مارو!
سهیلا بود، همن دختر شوخ وشنگ دانشگاه و دوست عزیز و بی دهان من!
سهیلا تویی ، کجا بودی؟ مگه قرارنبود بری کتابخونه!
هی هی ... یواشتر، سوال بارونم کردی . راستش قصد داشتم برم کتابخانه، اما وقتی به من گفتن استاد مجد تورو دفترش خواسته حسابی کنجکاویم تحریک شد اومدم ببینم این استاد شیک وخوش تیپمون با سر کار عالی چیکار داشته؟
واقعا که کنجکاوی رو به فضولی رسانده بود : راستش در رابطه با حذف واحد درسی ام بود.
خند ای پر معنایی تحویلم داد وگفت : آخه من نفهمیدم چرا اون اینقدر به حذف واحدش از طرف تو حساس شده!
البته تا دیروز همه ی ما اونو به حساب چیزای دیگه ای می گذاشتیم چون بالاخره اونم حق داشت تو زیباترین و در عین حال زرنگترین شاگرد کلاس بودی و چیزی غیر منتظره ای هم به نظر نمی رسید، اما حالا...
و بقیه حرفش را نیمه تمام رها کرده و در من خیره شد.
با عصبانیت نگاهش کردم و به تندی گفتم : سهیلا خانوم، شده تا به حال من در کارهای خصوصی شما دخالتی بکنم ، با این که در جریان تک تک آنها قرار دارم . شد تا به حال به خاطر کنجکاوی خدم اطرافیانم توروبرنجونم؟ تو دیگه داری حسابی شلوغش میکین، آخه یکی نیست به این بچه ها ی زبون نفهم کلاس بگه ، شما در روز چند دانشجوی دختر و می بیننید که به دفتر استادها میرن و نمدت زیادی اون تو مشغول بحث و صحبت با استاد شدن میشن وآب از آب تکون نمی خوره، اما هیمن که من برای چند دقیقه به اون جا رفتم طرف توجه همه قرار گرفتم، در ضمن محض اطلاع تو و همه ی بچه های فضول دانشگاه بگم که آقای مجد دوست خانوادگی ماست وبا برادرم روابط دوستانه ی نزدیکی داره ، امیدوارم این تونسته باشه یه کمی راضی تون نگه داره.
سهیلا با چشمانی گشاد نگاهم می کرد وبعد از حرفهای تندم گفت : ساحل نمی دونم چی باعث شده که اینقدر عصبانی بشی ، اما حرف و حدیث استاد مجد ، نقل امروز و دیروز نیست ، اون از روزی که برای اولین بار به کلاسمون اومد چنان در تو رفتار و حرفات غرق می شد که حتی پخمه ترین شاگردان کلاس هم به اون شک کرده بودند البته ما با هم شرط گذاشته بودیم که همون ترم اول کارها یکسره می شه، اما نشد و هرچه که زنمان بیشتر میگذشت بر تعجب ما هم افزوده می شد شما دو نفر شده بودید معمای دانشگاه ، معمایی که بچه ها به خاطر پیچیده شدنش قادر به حل او نبودن . پس از کنارش گذشتن اما حساسیت شونو از دست ندادن ، ساحل بهت حق می دم ، بخاطر اینکه فکر میکنم بدجوری درگیر این مسله هستی به طوری که ممکنه همه حرفهای منو به حساب فضولی ام بگذاری اما من اصلا ناراحت نمی شم ، تازه مگه یادت رفته ترم اولی که استاد ما شده بود، تو چطوری خودت رو گم کردی؟
البته نمی خوام منتی روی سرت بذارم ولی مدتی طولانی مجبور شدم با هم درس اونو مرور کنیم بهتره هر چی زودتر خودتو از دست این مشکل که بدجوری دست و پا گیرت شده نجات بدی و راحت تر بتونی به قضیه نگاه کنی ، اون وقت فکر میکنم یه عذر خواهی به من بدهکار بشی! چشمکی به من زد و انگشتانش را به علامت خداحافظی برایم تکان داد ورفت.
حرفهای سهیلا مثل تلنگری بود که به مغزم و فکرم نواخته شد، عرق سردی بر تنم نشست احساس دل پیچه ی شدیدی می کردم ، بزحمت وسایلم را گرفتم ونفهمیدم که چگونه خودم را به خوابگاه رساندم و روی تختم افتادم.
هنگامی چشمهایم را گشودم که هم اتاقی ام فریبا بالای سرم بود و پارچه ی خیسی راروی سرم میگذاشت.
ساحل؟ حالت خوبه ، تموم دیروز و دیشب و تب کردی و هزیون گفتی ، می تونی بلند شی یه کمی سوپ بخوری؟
به سختی بلند شدم تا دستی به سرو صورتم بزنم ، وقتی که در آینه به خودم نگاه کردم ، از رنگ پریدگی صورتم و حشت زده شدم از همان جا فریبا را صدا زدم.
فریبا من از کی به این روز افتادم؟
دیروز ساعت چهار که از دانشگاه برگشتم تورو توی همین وضعیت دیدم ، از دکتر درمانگاه خواهش کردم تا برای ویزیت اومد ، گفت چیز مهمی نیست ، مقداری دارو داد وگفت اگه تا سه روز دیگه حالش بهتر نشد خودشو به یه دکتر داخلی نشون بده.
حالا ساعت چنده؟
یک و نیم بعد از ظهر.
یعنی من تقریبا یه شبانه روز توی عالم خواب بودم.
آره عزیزم ، اونم چه خوابی ، همش گریه و ناله وفریاد وهزیون کمی نگران شدم، اگر نام پرهام از زبانم آمده باشد ، دیگر آبرویی برایم نمی ماند، چون با محبوبیتی که او در دانشگاه داشت همه او را می شناختند، حتی کسانی که هیچ گاه با او درسی نداشتند.
از دستشوی بیرون اومدم و در حالیکه به موهایم برس می کشیدم گفتم ، خب حالا چی می گفتم؟
والله چیزای واضحی نبود ، فقط یه اسمی رو تونستم تشخیص بدم ، فکرمی کنم کسی به نام سودابه رو صدا می زدی!
برای لحظه ای شوکه شدم و برس از دستم به زمین افتاد با صدای آرامی گفتم : سودابه ، خدایا من چقدر راحت توانسته بودم طی این سال ها او رابه فراموشی بسپارم و تمام خوبی هایی که در حقم کرد ونادیده بگیرم.
اتفاقی پیش اومده ساحل؟
نه عزیزم ، یه آشنایی خیلی قدیمی و دوست داشتنی یه که مدتهاست فراموشش کرده بودم.
خندید وگفت : نگران نباش ، بزودی خیری ازش بهت می رسه.
مگه تو هم به این چیزا اعتقاد داری؟
خیلی بیشتر از اونی که تصورش وبکنی.
راست میگی؟
بله ، من فکرمی کنم خوابهای ما، اتفاقی هستند که در گذشته رخ داده اند یا درآینده اتفاق خواهند افتاد ، ساحل؟...
بهتره آماده بشی تا برای غذا به سلف بریم، فکرمیکنم حسابی بدنت به عذا احتیاج داشته باشه اونم غذای سلف!!!
و خنده ی بلندی سر داد.
قرارمون برای ساعت 6 بعداز ظهر بود ومن بخاطر کوفتگی بدنم نیاز عجیبی به استراحت در خودم احساس میکردم ، فریبا می خواست به درسهایش بپردازد و من از او خواستم تا ساعت پنج مرا ازخواب بیدار کند.
ساعت از 6 گذشته بود که خودم رابه محل مورد نظر رساندم، نگاهی سطحی به داخل رستوران انداختم وبه طرف یکی از میزهای کنار پنجره براه افتادم، تازه روی صندلی جا به جا شده بودم که صدایی از پشت سرم شنیدم : ببخشید خانوم این میز قبلا رزرو شده.
در حالی که عذرخواهی می کردم از جا بلند شدم که پرهام را جلوی خودم دیدم : اوه استاد مجد؟
خواهش میکنم بفرمایید ، من از مدتی پیش منتظرتونم.
ببخشید از این که کمی دیرشد.
شما چی میلدارید؟
فقط چای
پس من هم چای با کیک میخوردم.
پرهام در حالی که به گارسون سفارش کیک و چای میداد از نظر گذراندم ، با گذشته هیچ تفاوتی نکرده بود، همانطور مودب و مبادی آداب.
یاد فرارهایمان در جنگل افتادم، چه تلاشی برای تمیز ماندن لباس هایش می کرد بر عکس خودم که وقتی روی برگهای خشک درختان می بمیدم گویی روی فرش کرمان خوابیده ام ، هیچ ابایی از کثیف شدن لباسها و دستهایم نداشتم از تصور آن روزها لبخندی بر لبهایم نشست.
خوشحالم بعد از مدتها شما را متبسم می بینم .
بسرعت خودم را جمع و جور کردم ون گاهی از پنجره به بیرون انداختم، هوا کم کم سرد می شد و مردم در پوششی زمستانه فرو رفته بدند، شیشه ی روبروی من از سرمای بیرون به بخار نشسته بود تصویر های بیرون هر لحظی کمرنگ تر می شد.
پرهام در حالیکه مثل خودم متوجه بیرون بود گفت : شما نمی خواهید حرفی بزنید؟
دستانم رازیر پانه ام گذاشتم و در همان حال گفتم : من به اینجا اومدم تا حرفهای شما روبشنوم
آرام وبه نجوا بیتی زیر لب زمزمه میکرد، اوه خدایا تیشه برداشته بود و به ریشه ام می زد.
در این پاییز طولانی در این بی برگی ممتد ... بهاری کاش می امد دل مارا ورق می زد.
حالتی بی تفاوت به خودم گرفتم : منظورتون چیه؟
آرام نگاهی کردو گفت : هیچی این فقط یه شعر قشنگ پاییزی طولانیه ، که هر آدمی توی زندگیش لااقل یه بار اونو حس می کنه ، من حتی اسم شاعرش هم یادم نمونده، اما واقعا دلنشینه ،می تونی بگی طولانی ترین پاییز ، کدومه؟
حتما باید جواب بدم؟
اگه گستاخی نباشه ، دوست دارم نظرتونوبدونم.
مکثی کردم و دوباره چشمانم را به رفت وآمد رهگذرانی دوختم که با شتاب در حال گذشتن بودند وبعد گفتم : پاییز نادونی و حماقتمون.
اشتباه میکنی ، هر آدم نادونی بالاخره یه روزی پی به اشتباهش می بره وراه درست و انتخاب می کنه وچه بسا باتمام زندگی حماقتی که داشت بالاخره پیروز میدان می شه وبه زندگی سعادتمندی می رسه ، اما پائیز ... عشق طولانی ترین پائیزه ، چرا که در اثر لجبازی های خانواده ممکنه به زمستون سرد هم برسه واز بین بره ، مثل عشق ما.
باعصبانیت بی نظیری که درخودم سراغ نداشتمش ، فریاد زدم عشق ما؟
من هیچ وقت عاشقن شدم و نمیدونم شما چطور به خودتون جرات می دید و از رابطه استاد وشاگردی سوءاستفاده میکنید واین طور با من حرف می زنید؟
دستپاچه شده بود ، نگاهی به دور وبر انداخت وبه تندی گفت : خانم رازقی منظورم از ما ، من وسیمیا هستیم مثل اینکه سوءتفاهم شده.
باز هم بی صبری و عجولی کار دستم داده بود، به خودم لعنت فرستادم وبا شرمندگی گفتم: ببخشید استاد راستش امروز اصلا حال خوشی نداشتم ، فقط به خاطر قولی که به شما داده بودم خودم راتا اینجا کشوندم، اگه بی ادبی از من سرزده منو ببخشید.
اما من تصمیم داشتم داستان کوتاهی براتون تعریف کنم.
برای من؟ منی که حتی تحمل نکردم تا شما جمله تونو تموم کنید؟اوه نه
شما دانشجوی باهوش وبا احساس کلاس من هستید واینها دلیل خوبی برای انتخاب شما به عنوان سنگ صبرم بوده اند با تانی پرسیدم : فقط به همین خاطر؟
لبخند کمرنگی روی لبهایش حس کردم ، لبخند آشنایی که گاهی حاضربودم تمام زندگیم رابرای دیدن آن بدهم . وبا نادانی خودم آن را به دیگری تقدیم کرده بودم.
فعلا بله.
پس گوش می کنم.
پرهام شروع کرد . قصه ی آشنایی خودمان وبود، روان وشیوا صحبت میکرد برای اولین بار بود که احساس واقعی و قلبی اش نسبت به خودم را از زبانش میشنیدم ، چون در آن دوران آنقدر خوددار و مرموز بود که کمتر به بیان احساسش می پرداخت ، تازه من آنقدر غرق مشکلات خودم واحمد بودم که قادر به درعشق پاکش نسبت به خودم نبودم ، هر چه می دانستم و درک کرده بودم ، چیزهایی بود که به زبان آورده بود، نه بیش تر و حالا قدم به قدم به بزرگی آن پی می بردم وحماقتی که مرتکب شده بودم پر رنگ تر می شد.
اون برام قسم خورد که چند روزی تحمل کنه تا برگردم و من سراسیمه وآشفته به تهران برگشتم ، در سفرهای قبلی ام نتوانسته بودم خوانوده ام ، به خصوص مادرم را راضی به ازدواجم با او بکنم ما در سفریک هفته ای که به تهران داشتم نه تنها فهمیدم که قبول ازدواجم ازخانواده امری محاله بلکه به موضوعی پی بردم که دیوانه ام کرد ومنو به بستری بیماری کشند.
ممکنه فکرکنی چقدر سست وبی ارداه بودم که در مقابل خانواده چون درختی بی ریشه از پا افتادم وآینده ام رابه دستشان سپردم، اما اصلا اینطور نبود ، شیلا از من خواسته بود تا هر روزی که شده رضایت خانواده ام را جلب کنم، ( مدتی مکث کرد وبه چشمانم خیره شد) شاید اگه اون این شرایط پوچ و بی اساس را نگذاشته بود، حالا من در به در وآشفته به دنبال عشقش خودم را به آب وآتیش نمی زدم.
( نفس بلندی کشید وادامه داد) از فردای همان روز مهمانی بزرگی در خانه ترتیب دادند و پای سیمیا که دختر یکی از دوستان قدیمی مادرم بود به خانه مان باز شد . فوق العاده جسور و بی پروا بود، خودش رابه سادگی به من نزدیک می کرد و باب صحبت را باز میکرد، در همان جلسه ی اول فهمیدم که او شباهت عجیبی به مادرم داره ومانند اون تلاش خواهد کرد تا از من مترسکی مثل پدرم بسازه، با زبان ، بی زبانی عذرش و خواستم ، تحقیرش کردم ، ودر آخر او را به باد توهین واستهزا گرفتم . اما فایده ای نداشت ، لحظه ای از دستش آرام و قرار نداشتم ، با وقاهت تمام به اتاقم می آمد و با کارهای عجیب و غریبش آزارم می داد.
بالاخره طاقت نیاوردم وقبل از این که تعطیلاتم به پایان برسه راهی رامسر شدم ، با دستی خالی اما به خودم اطمینان میدادم با دیدن شیلا و فهمیدن اینکه اون چه فرشته ایه رضایت شان را جلب خواهم کرد ، اما افسوس هنگامی به آن جا رسیدم که چند روزی از ازدواج اوبا احمد می گذشت، خبرش را زن برادرش سودابه برایم آورده بود نفهمیدم که چه گفت و چه گونه برگشت، کاغذی در دستانش بود که بوی شیلا رابه ارمغان داشت ، به سرعت از او گرفتم و مشغول خواندنش شدم، کلمه ها یکی پس از دیگری برایم شکلک در می آوردند و مسخره ام میکردند تقدیر مرا به بازی شومش دعوت کرده بود ومرا به مبارزه می طلبید.
او ناخواسته دم به راهی گذاشته بود که مطمئن بود هیچگاه رنگ خوشی و نشاط را خواهید دید ، احمد آدم شیاد حیله گری بود که او را برای سوءاستفاده می خواست، همان کاری که با خواهرش کرده بود شیلای نازنین من در چنگال مردی افتاده بود که عشق دردنیای کثیفش معنایی جز هوس زودگذر نداشت و من برای شیلا چنین آینده ای را نمی خواستم، من شیلا را فقط برای خودم می دانستم، او متعلق به یک زندگی برتر ودنیای قشنگتری بود و نمی دانم چه عاملی باعث شد که اوچنین ترسی ازاحمد به دلش راه بده وخودش وبه چنین وادی وحشتناکی بندازه با شنیدن این خبر کابوسهای شبانه ام شروع شد ، چه روزهایی که سر راه سودابه نشستم وعاجزانه از او خواستم تا نشانی هرچند کوچک از او به من بدهد، لجوج بود ویکدنده . به هیچ عنوان قبول نمی کرد، ومرتب به من می گفت خودت و از زندگی اون دور نگهدار شاید خدا خواست وخوشبخت بشه.
هر چند به او می گفتم : احمد مرد زندگی نیست ، احمد شیلا را به دام فساد خواهد کشاند، زیربار نمی رفت تااینکه تصمیم گرفتم تهدیدش کنم.
روزی که برای آوردن آب به لب رودخانه می رفت جلویش سبز شدم وتهدیدش کردم اگه جای شیلا رابه من نشان ندهی به تمام مقدسات سوگند در همین جا خفه ات میکنم.
خندید وگفت : با خفه کردنم ، باز هم نمیتوانی اونو پیدا کنی.
اختیارم را ازدست داده بودم فریاد کشیدم به طرفش رفتم ، از خودم تعجب میکردم از نیرویی که عشق اون در وجودم بوجود آرده بود هنوز دستم به او نرسیده بود که گفت : باور کن من هیچ چیزی نمیدونم ، فقط همینقدر که توی رشت زندگی می کنه.
با فریاد پرسدم : مگه شما نشانی خانه ی لیلا راندارید.
با گریه گفت : باور کن ندارم، من تا به حال پایم را از روستا بیرون نگذاشته ام.
از خودم بدم آمده بود من چطور توانسته بودم چنین کاری با یک زن بی دفاع ودلسوز بکنم ، اما چاره ای نداشتم بناچار محل کارم را به رشت انتقال دادم.
خودم را باخته بودم حضور در کلاس مستلزم یک روح با نشاط و سالم بودکه من نداشتم ، پس یک سال مرخصی گرفتم وشدم مجنون .نقشه ای از کوچه وپس کوچه های شهر تهیه کردم وبه جستجو پرداختم.
مثل دیوانه ها ، کوچه به کوچه ،خانه به خانه رامی گشتم وهنگام شب خطی روی نقشه می کشیدم ، نزدیک به یک سال می گذشت و من هیچ ردی از اوبدست نیاوردم، بدبختی من این بود که هیچ عکسی هم از او نداشتم، شاید با دشتن عکس زودتر موفق می شدم. چاره ی کار را در آموزش دوره نقاشی دیدم، هنری که تا آن روز برایم غریبه بود و نمی شناختمش هر چه در آن پیش می رفتم حلاوتش رابیشتر احساس می کردم تا جایی که کم کم جستجو رابه کناری گذاشتم وسرسختانه با پشتکاری جدی به نقاشی روی آوردم ، تمام اتاقم پر شده بود از چهره زیبای او هر چه در این هنر ماهرتر می شدم چهره اش حقیقی تر و دست داشتنی تر می شد تا اینکه بالاخره توانستم موبه مو جزئیات صورتش را روی بوم پیاده کنم از آن پس احساس سبکی خاصی به سراغم اومد ،با روحیه ی بهتری کارم را شروع کردم ، دیگه تموم شهر رشت را مثل کف دستم می شناختم تا اینکه در غروب سرد یکی از روزهای زمستون، پیدایش کردم، همسایه ها از روی عکس شناختنش.
دستم راروی زنگ در خانه اش فشردم ، بارها وبارها. کسی جوابم را نمیداد ،چند روزی از صبح تاشب جلوی خانه بست نشستم تا اینکه همسایه بغلی دلش به حالم سوخت وبا اشاره منوبه طرف خودش خواند . از من پرسید ، شما چه نسبتی با اون دختره بیچاره دارید؟ گفتم : برادرشم ، با ناباوری نگاهم کرد وگفت : مگه اون خانواده هم داشت؟
با دستپاچگی گفتم : خانوم منظورتون از داشت چیه؟ مگه الان کجاست؟ چه اتفاقی برایش افتاده؟
نگاه شماتت باری به من انداخت وگفت : تاحالا کجا بودین؟ نگفتین این خواهر بیچاره چه طوری زندگی میکنه؟
شب وروزش کتک بود کتک، ای کاش اون مردک به همینشم قانع می شد، آخه آدمای جور واجوری این جا رفت وآمد میکردن، یکی پیدا نمی شد به این مرد بگه آخه ذلیل مرده! آدم دوستهای ناپاک خودشو توی خونه ای میاره که زنی با آن برورو توش هست؟
ای آقا ! نمیدونم اون زن بود یا فرشته که زیر دست چنین مردی دووم آورد ، البته گفته باشم اون زن بیچاره برای فرار از تنهایی به آرایشگاه سر کوچه پناه می آورد تاهم چیزی یاد گرفته باشه و هم توی خونه تنها نباشه اما الان چند وقتی می شه که خبری ازشون نیست، هر کسی توی کوچه یه حرفی می زنه، بعضی ها میگن شوهر شو ژاندارما گرفتن ، زبونم لال می گفتن توی کار قاچاق ماچاقه! بعضی ها می گن زنشو ، دارو دسته اش اومدن بردن، خدا عالمه : پسر! ماچیزی نمی دونیم ، خدا از سر تقصیراتمون بگذره، توهم بهتره زودتر بری ننه!
تمام حرفهای پیرزن مثل پتکی بود که روی سرم کوبیده می شد، بیچاره وناتوان خودم را به سمت آرایشگاه کشوندم خانمی در را برایم باز کرد وهنگامی که خودم رامعرفی کردم ، نگاهی با تعجب بهم انداخت وگفت : بعد از این که شوهرش دستگیر شده ، اونم از این جا رفته.
با التماس پرسیدم :آخه کجا رفته ! تورو خداکمکم کنید.
اون اصلا راضی به همکاری نمی شد وقتی کارت دانشگاه رابه اون نشون دادم سوءظنش بر طرف شد وگفت: والله رفته پیش یکی از آشناهاش توی تهرون ، منم هیچ نشونی ازش ندارم، البته خودش نخواست نشونی شو کسی بدونه چون مطمئن بود همسرش بعد از آزاد شدن به دنبالش میاد واون به شدت از شوهرش متنفر بود حرفهای دلگرم کننده ای می زد، برای من رهایی شیلا از دست احمد مثل نسیم دل پذیری بود که روح و جانم را نوازش میداد.
با این که نیافته بودمش اما احساس سبکی می کردم ، آن شب چنان خواب شیرینی به سراغم آمده بود که در طی یکسال گذشته به چشمانم ندیده بودم.
به تهران برگشتم، تحمل فشار خانواده برای ازدواج با سیمیا را نیاوردم و برای ادامه تحصیلاتم راهی آمریکا شدم دو سال تنهایی و غربت با فکر و رویای شیلا زندگی کردم خودم را خوشبخت میدیدم تا اینکه درسم به اتمام رسید ابتدا قصد بازگشت نداشتم اما فکر بدست آوردن شیلا لحظه ای آزادم نمی گذاشت، اصلا چگونگی زندگیش برایم مهم نبود من وجودش و میخواستم، مطمئن بودم اوبعد از جدایی از احمد تن به ازدواج دیگهای نخواهد سپرد، به ایران برگشتم ، نقاشی رابه در و دیوار خانه کوبیدم وبه همه فهماندم که من یا با او ازدواج خواهم کرد ویا ... ( سکوتی طولانی بین ما حاکم شد) وسپس به آرامی گفت : هر کسی که به او شباهت داشته باشد.
مادر دیگر مثل گذشته سربه سرم نمی گذاشت من واقعا از زندگی بریده بودم تا این که پریسا خواهرم روزی سر زده به اتاقم آمد وبا هیجان زیادی فریاد زد که یافتمش ، آن هم در یک آرایشگاه مدرن.باورم نمی شد ، اما خودم را بلافاصله به سالن رساندم وتو را هنگام خروج از سالن دیدم، شباهت انکار ناپذیری با او داشتی ، بیشتر اوقات مثل سایه با توبودم و تعقیب میکردم ، تا اینکه به طور اتفاقی متوجه شدم توخواهر فربد دوست قدیمی من هستی ، البته بارها هنگامی که کوچکتر بودی دیده بودمت، اما به این زیبایی و متانت نبودی اون وقتها فربد همیشه از دستت کلافه بود، ودائم غرولند میکرد و می گفت : تو لوس ترین و خود خواه ترین دختر عالمی ( البته پیش خود من بمونه)
دل باخته ی تو شدم، اعتراف سختیه ، اما واقعیت داره ، درست مثل همین حالا که روبروی هم نشسته ایم .
موضوع رو با دریا در میان گذشتم خوشحال شد وبه من قول داد تا کمکم کنه اما بعد از مدتی که تلفن زدم با خشونت از من خواست تا سر راه توقرارنگیرم البته بعدها فهمیدم که اون از طرف سیمیا تهدید شده بود.
دوباره با سر به سنگ خورده بودم ، هر چقدر تلاش کردم تا دلیل خواسته شو برام بگه ، چیزی نگفت، فقط دائم تکرار می کرد که اگر فراموشت بکنم به نفع هردوتامونه.
بعد هر چه تلاش کردم مستقیما با خودت صحبت کنم باز هم موفق نشدم تا اینکه بالاخره با فشار زیادی که خانواده به من وارد می کرد هفته پیش مجبور شدم با سیمیا نامزد کنم، بدون هیچ احساس تعهدی .
هفته پیش جشن نامزدی بیژن بود ، چقدر دلم هوای تورو کرده بود، چشمهام مرتب به دنبالت می گشت وهنگامی که فربد ودریا وارد شدن تمام امیدم به یاس مبدل شد ، شاید هم دلیل نیامدنتون حضور من بوده مگه نه؟
سرم به شدت درد گرفته بود جاری شدن دانه های عرق را روی تنم احساس می کردم ، خدایا چقدر می خواستمش ، اون حق من از سختی های زندگی بود هیچ کس هم به اندازه من در داشتنش محق نبود ، وقتی چشمانم رابر گرداندم او را متوجه خودم دیدم ، لرزشی غریب سراپایم را فرا گرفت ، از حالت نگاهش قلبم ریخت و همه وجودم از گرمای لذت بخشی داغ شد...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:48 ب.ظ
 
ارسال: #60
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بی انصافیه اگه بهت بگم ، توی جشن نامزدی منو سیمیا چشمانم به دنبال تو می گشت، حضورت ملموس بود، آنقدر نزدیک که گرمای نفس هایت بر سرو صورتم حس می کردم ، احساس واقعی ، اما با چشم ظاهری قابل رویت نبودی اگه گستاخی منو ببخشی باید اعتراف کنم که حسم به من می گفت : شما هم به من فکر می کنید.
ای کاش می توانستم به یکباره از جلد ساحل بیرون آمده ودوباره همان شیلایی بی غل و غش و ساده ای می شدم که برای تک تک حرکاتش دلم ضعف می رفت، برای شنیدن ابراز عشقش گرمی گرفتم و رنگ به رنگ می شدم ای کاش وای کاش...
ولی واقعیت چیز دیگری بود ، من سالهای زیادی از ذرات وجودم فاصله گرفتم رنجهای زندگی قبلی و معاشرت با افراد فاسد وبدون منطق ، دربدری ها وسرانجام فرزند خواندگی از من شیلای دیگری ساخته بود . کسی که با خودم نیز بیگانه بود، بله واقعیت این بود که من دیگر نمی توانستم همانی باشم که سال ها قبل بودم.
مثل اینکه حرفهای من خسته تون کرده؟
نه اصلا یه جورایی به دل می شینن، در واقع حرفهای دل همیشه دلنشینن.
حسم به من درست می گفت مگهنه؟
تاب نگاه کردن به چشمانش را برای مدتی طولانی نداشتم ، سرم را برگرداندم وبا لحنی عصبی گفتم : بله حدستون درست بود اما یکی به من بگه ، چرا توی این همه دخترهای تهرون ، من باید شبیه شیلای شما باشم ، و...
رنگ از صورتش پریده بود، با دست راستش گروه کرواتش را شل کرد و دکمه یقه را باز نمود و دستی به پیشانی اش کشید.
شما حالتون خوب نیست استاد؟
نه نه، خواهش می کنم ادامه بدید ، فکر می کنم دارم به نتیجه می رسم.
فکر می کنم کافی باشه استاد چون نه حال شما خوبه ونه من توان تحملشو دارم، بهتره بگذاریم برای یه وقت دیگه.
خواهش می کنم ادامه بدید خانوم رازقی ، تمنا می کنم
باا ین که اصلا تاب نگاه مستقیم به چشمانش را نداشتم ، تنها راه خالی کردن عقده های پنهانی ام را در همین دیدم.
بهتره خوب به حرفام گوش کنید : حس شما درست بوده، روح من در تمام اون لحظات در همون خونه لعنتی پرواز می کرد حسادت مرموزی به جانم چنگ انداخته بود و از درون داشت نابودم می کرد، اما چه فایده ، من اصلا نمی خواستم به خاطر اشتباهم جانشین کس دیگری بشم ویاد خاطره ی کسی دیگه ای وبراتون زندگی کنم، من دوست داشتم منو برای خودم بخواهین وعشقتونو به خودم یعنی ساحل ابراز کنید نه شیلایی که دیگه وجود نداره و معلوم نیست کجای این دنیا گم و گور شده . چرا شما نمی خواهید بفهمید درکم کنید ، من اگه پا به خونه دلتون بذارم هیچوقت خودمو صاحب خونه احساس نمیکنم ،چون حسادت منواز پا در میاره، شما جنس ما زنها رونمی شناسید با هر کمبودی سر می کنن و صداشون در نمیاد اما غم سنگین داشتن رقیبی هر چند خیالی مثل خوره ، داغونشون می کنه و از بین می برشون.
من اگه جای شیلا بودم حاضر نمی شدم لحظه ای با شما زیر یک سقف زندگی کنم ،چون شما با اون همه عشق آتشینی که به او دارید، می خواهید کسی دیگری را به بهانه واهی جانشین اوکنید و این اصلا کوچکترین گذشتی رو نداره.
دهانش باز مانده بود ونگاهم می کرد، آنقدر در این حالت ماند که من احساس کردم با حرفهایم به او شکی وارد کردم میخواستم از جا بلند شوم که محکم دستانم را در دستش گرفت وخیره به چشمانم چشم دوخت.
پس حالا تو گوش کن تا من حرفامو بزنم، تموم راه هاروامتحان کردم تا یه اعتراف کوچیک ازت بگیرم ، آنقدر کوچیک که دلمو راضی کنه، اما موفق نشدم، و نمی فهم که چرا اینقدر سرسختی شش سال زمان زیادی برای دگرگون شدن شخصیت وهیت یه آدمه ، اما آدمی که من می شناختم اونقدر صاف و بی آلایش بود که گذشت شصت سال هم نمی توانست اونو تغییر بده . اگه من اصرار به جایگزینی ساحل به جای کسی دیگه ای دارم، این جابه جایی فقط در حد یک اسمه نه یه عشق ، پس نذار به بی راهه برم و سر به جنون بذارم، از لاک خودت بیا بیرون ، من دوستت دارم، نذار فکر کنم که هیچ زنی لیاقت کلمه عشق و نداره خواهش می کنم تقدیس این واژه رو ازش نگیر.
اشکهای پرهام بی پروا روی صورتش جاری شده بود، دیگر تحمل این یک شو نداشتم به سرعت کیفم را برداشتم بدون اینکه هیچ حرفی به من بزند یا نیم نگاهی به من بیاندازد گذاشت تا از کافه خارج شوم.
این بار نوبت من بود که به اشکهایم میدان بدهم ، بالاخره باید خودم را تخلیه می کردم، پس پرهام به وجود شیلا در آن خانه شک کرده بود وانکار من او را دوباره روی باورهایش می نشاند ، اما این دفعه برای من هم به همان دشواری بود، من تحمل مالکیت سیمیا را بر جسم و روح پرهام نداشتم، پس چرابه خودم و او ستم کنم مگر نه اینکه من واوبهترین سالهای عمرمان را بدنبال سرابی خیالی تلف کردیم ، و حالا که به سر چشمه زلال عشقمان برگشته ایم این چنین خودمان راباخته ایم.
بعد از آن همه اتفاقات سخت احساس می کردم تمام وجودم مثل پنبه حلاجی شده از هم گسیخته است، برای تکاندن غباری که طی سالها بر دلم نشسته بد احتیاج به زمان داشتم.
یک هفته جهنمی گذشت، دنیایی از دغدغه ها وفکرهایی پوچ و بی اساس . لحظه ای آرامم نمی گذاشت ومی دانستم که قسمتی از راه اشتباه رفته ام، اما وقتی به بررسی آنها می پرداختم برای هر کدامشان به اندازه کافی دلیل ومدرک داشتم دلایلی که قانع ام می کرد وآرامشی هر چند گذرا به من می بخشید ، اما حالا از کوران اتفاقت به کناری آمده ام و از بیرون نگاهش می کنم خنده ی تلخی تمام وجودم را فرا می گیرد، چقدر غافل بودم و خام که بدنبال اشتباهاتم می گشتم، من همان کاری کردم که باید می کردم وهمان مسیرهایی را طی کردم که برایم مقرر شده بود ، چقدر از تقدیر و قسمت ازلی دور مانده بودم، در سخت ترین شرایطی که با تمام قوایم خدارا صدا می زدم و او رابه کمک می طلبیدم در کنارم بود و به من آرامش داده بود، اما من باورش نداشتم و بی صبرانه در انتظار معجزه ای بودم که حتی خداوند بندرت آن را در اختیار بندگان خاصش گذاشته بود.
حالا بعد از گذشت سالها پدر و مادری دارم که وسعت قلبشان اندازه آبی آسمانهاست کسانی که حاضر نیستم باهیچ چیز دنیا عوضشان کنم وقلب پاک و مالامال از عشقم، که او نیز هدیه آسمانی می دانم.
باید بگذارم این بار نیز چون همیشه زندگی مسیر خودش را طی کند، پرهام به طبقه ی خودش تعلق دارد و سیمیا هم از قماش آنها بود با این که خودم را زیر دین پدر و مادر احساس می کنم، اما برای شروع یک زندگی مستقل ، بالاخره باید رنگ و ریا را به کنار زده و واقعیت ها را نمایاند ، با این که فرهنگ اکتسابی است و هر انسانی در مراحل مختلف زندگی بتدریج به کسب آن می پردازد ، اما در این زمانی که ما زندگی می کنیم، مهمترین چیز اصالت است واین از نظر عده ای خاص یعنی من باید شجره نامه ام به یکی از شاهزاده ها و پادشاهان منتهی می شد، چیزهای مزخرف و موهومی که توجه به آنها سرانجامی به جز پوچ گرایی وبی بنیادی نداشت.
امتحانات ترم شروع شده بود، خیلی سعی کردم تا تمام مشغولیات ذهنی ام را به گوشه ای برانم و فرصت جولان به آنها ندهم ، بی وقفه به مرور درسها پرداختم ، خوشبختانه امتحان ادبیات آخرین شان بود و من راحت تر می توانستم به بقیه بپردازم.
روز آخر امتحانات فرا رسید ، از استاد مجد خبری نبود ، خوشحالی سرو پایم را فرا گرفته بود، چون خودم را برای خلع سلاح شدن در مقابل نگاههای بی تابانه اش آماده کرده بودم ، ولی خدای مهربان باز هم نیم نگاهی به من انداخت ومرا از وسوسه های دلم این شیطان کوچک دور نگه داشت من توانستم در کمال آرامش به وسال ها پاسخ بدهم.
پدر با اتومبیل اش برای بردنم از خوابگاه آمده بود ، به کمک نگهبان خوابگاه وسایلم را به داخل اتومبیل انتقال دادم از بابای پیز خوابگاه خداحافظی کردم و پدر به رسم تشکر انعامی به او داد و برای همیشه از آن محیط پر از خاطرات ودوستی های ناب خداحافظی کردم از بچه ها خواستم به بدرقه ام نیایند چون تحمل دیدن آنها را در حیاط خوابگاه آن هم وقتی که از همه ی شان دور می شدم نداشتم اما واقعیت این بود که من عادت به خداحافظی نداشتم ، هیچ وقت هم در زندگیم زحمت اینکار را به خودم ندادم، به نظر من خداحافظی در هر شرایطی دلپذیر نیست.
با سروصدا وارد خانه شدم، خانه وضعیت عادی نداشت اما مادر برای استقبالم تا دم در آمده بود، در آغوشش گرفتم ودر حالی که دستم را دورکمرش حلقه کرده بودم به طرف خانه حرکت کردیم.
مامان چه خبره ، انگار خونه یه کمی شلوغ غیرعادیه؟
آره، مگه پدر چیزی بهت نگفته؟
با تعجب گفتم : نه مگه اتفاقی افتاده؟
آره، چه اتفاقی مهم تر از فارغ التحصیلی دختر یکی یک دونه ام.
آه مامان، تورو خدا شلوغش نکنید، انگار شاهکار کردم بابا این مدرکیه که چند صد نفر دارن با من می گیرن ، بیخود خودتونو توی دردسر نیندازید که من اصلا راضی به این کار نیستم.
پدرهمچنان پشت سر ما حرکت میکرد، به طرفش برگشتم و گفتم : پدر به نظرشما این کارها لازمه؟
برای ما بله! دخترم تو باید بدونی که کسب علم و دانش آن هم در مدارج عالی علمی از آرزوها و افتخارات هر پدر و مادریه ، پس بذار به کار دلمون برسیم.
پدر شما هم برای هر کارتون می تونید هزار و یک دلیل قانع کننده و دل پسند بیادین ، اما من فقط منظورم ...
بهتره حرفا تو برای خودت نگهداری . چون حرف تنها کسی که اصلا مهم نیست شما هستید.
خنده ام گرفته بود، دست دیگرم را دورکمر پدرم حلقه زدم و با هم از پله های خانه بالا رفتیم.
به به! کم کم داره حسودیمون می شه، ببین این دختر ناقلا با پدر و مادر ما چی کار کرده، حالا می فهمم وقتی که منو از خونه بیرون کردین، ساحل خانوم بیکار ننشسته بود وبه دلبری پرداخته بود.
فربد هنوز هم دست از لودگی بر نداشته بود، دستهایم را به طرفش دراز کردم و در همان حال به آرامی گفتم : تا کور شود هر آنکه نتواند دید، قیافه ای حق به جانب به خود گرفت و گفت : تازه دارم اصرار این خانوم وبرای انتخاب رشته ادبیات می فهمم!
صدای شلیک خنده از گوشه و کنار خانه بلند شد، مش گوهر در حالیکه ظرف اسپند را به طرفم آورده بود دائم دور سرم می چرخاند و صلوات می فرستاد. فربد داد زد : این بلبل زبانی چشم خوردن هم داره.
دریا که پیش بندی روی شکم بر آمده اش بسته بود جلوی در نمایان شد ودر همان حال گفت : چرا نمیگی زیبایی ، توعادت کردی که به چیزهای بد هر کسی پیله کنی؟
به طرفش رفتم وبا آن که شکمش اجازه در آغوش کشیدن را به من نمیداد ، توانستم بوسه ای از گونه های گلگونش بگیرم.
باشه دریا جون، شما هم شدی مثل فربد، آخه توی وجود من چیزهای بدهم وجود داره که آقا فربد به اونا گیر بده؟
دریا دستپاچه شد وگفت:ناراحت نشو دختر، یه شوخی بود به خودت نگیر!
باشه ، اما به من بگوببینم این جا چه خبره؟
مگه نمی دونی دختر! این همه تشکیلات وبگیر و ببند به خاطر جشن فارغ التحصیلی شماست که قرار چند شب دیگه برگزار بشه.
توبهتره یه دوش بگیری و دستی همبه سر و روت بکشی.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:49 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان