عشق بی نشان "آذين وندادی" - صفحه 5 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

عشق بی نشان "آذين وندادی"
زمان کنونی: 16-09-1395،06:20 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 64
بازدید: 2240

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: عشق بی نشان "آذين وندادی"
ارسال: #41
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
داشتم به حالت طبیعی بر می گشتم ، ضربان قلبم آرام تر شده بود .
بخاطر فشاری که به دستانم آوردم ، بر شدت دردش افزوده شده بود ، آن را پایین آردم حالا سرعت ماشین کم تر شده بود . از دیانه بازیش هیچ خشم نیامده بود. تصمیم گرفتم حسابی تنبیه ش کنم .بخاطر همین صورتم رابه طرف بغل گرداندم تا رسیدن به خانه نگاهش نکردم و هیچ حرفی هم بین ما رد وبدل نشد مادر چند بار به خانه زنگ زده بود واز نبودم نگران شده بود . پیغام گذاشت که وقتی برگشتم در اولین فرصت با او تماس بگیرم . برایش زنگ زدم و تعریف کردم که بخاطر سهل انگاریم باعث سوختگی جزئی دستم شدم و اوبا نگرانی به من گفت : که سعی می کنه برای شب زودتر برگرده خونه.
بعد از آن به گوهر خانوم خدمتکار خانه گفتم که برای ناهار صدایم نکند وبه اتاقم رفتم تا در خلوت خودم به این همه تیرگی که مثل تار به دست و پاهام تنیده بود فکرکنم.
تمام آن روز فربد را ندیدم . حتی صدایش هم به گوشم نرسید لابد در اتاقش بست نشسته بود فقط تنها چیزی که کنجکاوم می کرد رفتار غیرمنتظره او بود.
هنگام شب همه دور میز شام بودند که دیدمش . سلام کردم و کنار پدر نشستم . جای همیشگی ام ، پدر با دلخوری نگاهم کرد گفت : آخه دختر . تو باید بیشتر ازاینها مراقب خودت باشی ، حالا خوبه که فقط دستهات آسیب دیده . اگه خدای نکرده صورتت می سوخت چی؟ حیف این صورت زیبا و ملوس نبود که طعمه اتیش بشه؟
هر چه می کشم از دست همین به اصطلاح زیبایی ظاهریمه . ای کاش صورتم می سوخت تا از دست این مگسای رنگارنگی که دورم می کردند راحت می شدم .
همه متوجه حرفهای صریح بی پرده من شدند و هرکدام با جمله ای می خواستند فربد از تیررس لجبازی های من دور کنند ، اما تیرم خوشبختانه به هدف نشسته بود ، اما هیچ عکس العملی نشان نداد و همچنان خودش را مشغول ور رفتن با غذایش نشان می داد.
مادر در حالی که می خندید گفت : بچه ها یه چیز جالب براتون دارم زودتر شامتونو بخورید تا نشون بدم.
شام در محیطی سرد صرف شد ، بعد از جمع شدن میز غذا ، مادر چند بشقاب و چنگال روی میز گذاشت . فنجان ها را پر از شیر و قهوه کرد و در حالی که ظرف سر پوشیده ای در دستانش بود نزد ما برگشت . کنجکاوی همه تحریک شده بود.
خب حالا توجه همه شما رو به یک چیز شکفت انگیز جلب می کنم وبه آهستگی در پوش ظرف مذکور رابرداشت .
جیغی از تعجب کشیدم وگفتم : مامان ...
مادر با لبخندی به لب گفت : ساحل فکر نمی کردم بالاخره پختن کیک و یاد بگیری . حالا دیگه بهت افتخار می کنم در حالی که با چاقو برشی از آن می برید گفت .از نظر کمیت عالیه، می مونه از نظر کیفیت که ...
تکه ای از آن رادر دهانش گذاشت وبا مزه مزه کردنش گفت: محشره ، بهتر از این نمی شه ،تو حسابی روی دست همه ما بلند شدی « وبه دنبال این حرف هق هق گریه هایش بلند شد»
مانده بودم چه بگویم ، دست سالمم را تکیه گاه سرم کردم محکم به آن فشردم ، خدایا چرا امروز همه کارها اونطوری که باید پیش نمیره؟
پدرم آرام دستی به پشتم کشید و گفت : ناراحت نباش دخترم ، تو کار بدی نکردی ، اون دوباره یاد قدیما افتاده ، شوکت باید سعی کنه با این موضوع از راه درستش کنار بیاد . او باید بدونه که گره راه حل مناسبی نیست .
از جا بلندشدم درست پشت سر مادر قرار گرفتم بوسه ای به موهایش زدم و در گوشش گفتم : متاسفم مادر.
شب بخیر پدر من خیلی خسته ام ، دستم خیلی درد می کنه ، داروهامو میخورم وبعد می رم بخوابم.
صدای مادر بلندشد : ساحل تا یه برش از کیک برنداری نمی گذارم بری تواتاقت ، دوباره برگشتم تکه ای کیک برداشتم وبوسه ای از گونه هایش گرفتم و لبخندی به پدرم زدم وبه طرف آشپزخنه رفتم .
مامان داروهام ندیدی؟ اینجا نمی بینمش.
نه مادر اصلا دارویی ندیدم.
صدای پدر بلند شد که حتما توی ماشین جا مونده ، الان می رم برات میارم .
به دنبال آن صدای فربد به گوشم رسید که با آهنگ آرامی از پدر خواست تا او بدنبال داروها برود .
دستم حسابی درد گرفته بود . از درد به خودم می پیچیدم چقدر تحمل کرده بودم تا آنها متوجه دردم نشوند ، یورش دوباره درد به تمام بدنم بی تابم می کرد . دقیقه ای طول کشید تا دوباره از درد خلاص شدم . دردش تناوبی بود نفس بلندی کشیدم که فربد و جلوی خودم دیدم فوری اخمهایم در هم رفت ورویم را برگرداندم.
خیل جدی محکم گفت : مجبور نیستی درد تو از کسی پنهون کنی . چون تا صبح از پا درت میاره .بهتره حاضر شی تا آمپولو بزنی.
بدون حرفی به طرف نایلون داروهایم رفتم سه تا قرص یه کپسول بود ، با تنها دستم به سختی آن ها را درآوردم و یکجا به دهانم ریختم ولیوان پر از آبی بدنبالش سر کشیدم . درست جلوی در آشپزخانه ایستاده بود من باید به اتاقم می رفتم به طرفش حرکت کردم ، همچنان ایستاده بود تا عکس العملی از من ببیند . باهمان دست سالمم تنه محکمی به او زدم از در خارج شدم ، صدای آرامی در حین عبور بگوشم رسید : عروسک لجباز
تمام شب را در درد و تب ناشی ازآن سوختم.برق اتاقم از نیمه شب به بعد روشن بود . چون واقعا نمی توانستم بخوابم ترجیح دادم کمی راه رفته تا زمان برایم زودتر سپری شود.
ساعت شش شده بود که ضربه ای به در اتاقم نواخته شد ، فکر کردم حتما مادر است که از روشنایی اتاقم نگران شده آهسته دررا باز کردم در حالی که خودم پشت در ایستاده بودم .با کمال تعجب فقط دستی را دیدم که به طرف داخل دراز شد لیوان آبی در دستش بود و یک قرص مسکن.
شناختمش، این دستهای فربد بود کمی مکث کردم مردد بودم که چه کنم که صدایش بلند شد : می دونم که باهام قهری ولی با قرصها که قهر نیستی .کپسولت وباید هر 8 ساعت بخوری ، اون یکی هم مال درده ،اگه آمپولتو زده بودی تمام شب مجبور نبودی راه بری
آب را بدون اینکه تماسی با دستهایش داشته باشم گرفتم .اما برای گرفتن قرص مجبور بودم آب را روی میز بغل دستم بگذارم، سپس دستایم ر ازیر دستهایش گرفتم وبدون آن که مجبور باشم صورتش راببینم. آن را در دستانم انداخت، منتظر بودم تا دستهایش را پس بکشید تا در را ببندم ، کمی صبر کرد گفت : کیک واقعا خوشمزه ای بود.
دیگر معطل نکردم تمام تنه ام رابری در انداختم ،که اگر اوبه سرعت آنرا پس نکشیده بود بطور حتم می شکست.
بعد از خوردن قرص ، کم کم خواب به سراغم آمد و پلک هایم را سنگین کرد بطوری که توانستم تا ساعت بعدازظهر همان روز بخوابم . ساعت 2 با صدای گوهر از خاب بیدار شدم که مرا برای ناهار دعوت می کرد .به او گفتم : اگه زحمتی نمی شه من ناهارمو توی اتاقم می خورم.
گوهر با کمی من و من گفت : اما آقا پایین منتظرتونه.
گفتم : آقا؟ مگه پدر برای ناهار اومده خونه؟
نه منظورم آقا فربده...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:43 ب.ظ
 
ارسال: #42
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
گوهر جون ، واقعا حالم خوب نیست ، ازشون معذرت بخواه.
گوهربی چاره بین من فربد رار گرفته بود . هر د تایمان را دوست داشت . فربد در دامان او بزرگ شده بود و نسبت به او احساس مادری می کرد و من که دیوانه وار دوستش داشتم او به خوبی آن رادرک کرده بود ، دوباره صدای گوهر بلند شد :
باشه دخترم ، اما قهر اصلا فایده نداره ،بهتره مثل دو تا آدم بزرگ بشینین حرف بزنید تا مشکل تون حل بشه.
تعجب کرده بودم ،آخه گوهر هیچ وقت در این گونه مسال دخالت نمی کرد .یعنی طوری تربیت شده بود که نه چیزی می دید و نه می شنید . در حضور او پدر و مادر حتی از خصوصی ترین مسائل زندگی شون صحبت می کردند . به قول مادر گوهر مثل اسباب و اثاثیه خانه بود ، بخاطر همین با تعجب پرسیدم : گوهر جون ، کی گفته که ما با هم قهریم؟
ای مادر ، من که بچه نیستم ، اگه قیافه تونو توی آینه ببینید متوجه می شید که دوتایی تونو با یک من عسل هم نمی شه خورد . بغضم ترکید و اشکهایم آرام آرام بر بستر صورتم جاری شدند ، از دست خودم حسابی عصبانی بودم . در شرایطی که با خودم را کنترل می کردم زار می زدم. در جایی که باید زار می زدم مثل یخ سخت و سرد می شدم .
دختر نمی خوای در و باز کنی؟
با صدای بغض آلودی گفتم : محض رضای خدا راحتم بگذارید.
گریه کن دخترم ، گریه کن. گریه آدم و سبک می کنه.
در حالیکه لبانم رابا دندان می گزیدم و نفس هایم رابه حالت طبیعی بر می گرداندم گفتم : نه گوهر ، اینطوری نیست .
من یه عمریه که دارم گریه می کنم ، ولی سنگینی غم هام بیچاره ام کرد . من همیشه تقاص گناه دیگرنو پس دادم گاهی فکر می کنم من مثل یه اهرمم که هر کسی برای رفاه و راحتی کارش از من استفاده میکنه.
گریه های آرامم به هق هق های بلند تبدیل شد . گوهر که از باز شدن در نا امید شد به طبقه پایین برگشت تا حداقل صدای گریه های مرا نشنود.
صدای زنگ تلفن اتاقم مرا از دنیای غم انگیز چند لحظه ای پیش بیرون آورد، دلم نمیخواست به آن جواب بدهم . مطمئن بودم بالاخره یکی از پایین به آن جواب می دهد . اما تعداد زنگ های آن به ده تا رسیده بود و همچنان کسی از پایین به آن جواب نمی داد با دست سالمم صورتم را پاک کردم و گوشی را برداشتم :بفرمایید ...الو
سلا ساحل ، ساحل داشتم نگران می شدم ، یکی توی اون خونه پیدا نمی شه به داد زنگ تلفن برشه؟
سلام مامان ، من تازه از خواب بیدار شدم ، از پایین خبری ندارم .
ماشاءالله دخترم ، الان لنگ زهره ، راستی وضع دستات چطوره؟
خوبه مامان ،امام دیشب یه کمی درد میکرد .
یعنی حالا نمی تونی یه سری بیایی آرایشگاه؟
اگه به من احتیاج باشه ، حتما .
این بار به دستای هنرمندت نیازی نیست، یه مشورت هنریه.
خواهش می کنم زود بیا .
چشم مامان، همین حالا حاضر می شم.
خداحافظ و گوشی را قطع کرد ، اصلا حوصله آرایشگاه را نداشتم ، چون هم تنم بی پماد سوختگی گرفته بود وهم عوض کردن لباسها برایم مشکل بود ،از طرفی مطمئن بودم مادر حتما به وجودم احتیاج دارد چون اینقدر قاطعانه از من نمی خواست که به آن جا بروم.
باید هرطوری بود یه دوش میگرفتم اما به خاطرم آمد که من هیچ سوالی بابت اینکه می توانم این کار را بکنم یا نه ، از دکتر نپرسیدم .به دنبال نسخه ام بودم تا شماره مطب را پیدا کنم نسخه داخل کیفم نبود، حدس زدم باید داخل نایلون داروهایم باشد ، در اتاقم را باز کردم و گوهر راصدا زدم .
گوهر جون ، گوهر ...
بله بله خانوم.
گوهر جون لطف کن، اون نسخه ای که توی نایلون داروهامه روبا خودت بیار بالا.
صدای قدم های گوهر از پله ها شنیده می شد ، قدم هایی که آهنگ صدایشان به من آرامش می بخشید . از وقتی که وارد این خان هشدم نگاه مهربان او را مث لسایه ای روی سرم حس کردم .
البته مامان شکت و پدر از هیچ محبتی دریغ نداشتند.
اما محبتی که من با تمام وجودم آن را متعلق به ساحل می دانستم ، همان کسی که من به مدت سه سالی بر جای او تکیه داده بودم ولی محبت گوهر برای خودم بود من با تک تک سلولهایم آن را حس می کردن و تشنه شان بودم .
قبل از رسیدنش در اتاق را باز کردم و پشت آن ایستادم ، در حالی که میخندید وارد شد ، دستش را به کمرش گرفته بود می دانستم که بالا و پایین کردن از پله ها برایش سخت شده .اما ناچار بودم.
ببخشید گوهر جون ، این همه راه کشندومت بالا .
اشکالی نداره دخترم ، تا باشه همین زحمتا . بیا اینم کاغذیه که دنبالش بودی ، حالا بگو ببینم چی توی این نوشته شده که آقا فربد واینقدر عصبانی کرده؟
پوزخندی زدم گفتم : عصبانی؟ آخه برای چی؟ این فقط نسخه دکتریه که دیشب پیشش رفتم .
واه ... پس چرا اون قیافه رو به خودش گرفته بود؟
گوهر جون من فکر می کنم اون یه چیزیش شده . آخه مدتیه که به همه گیر می ده و همه رو عصبانی میکنه . « وبه طرف تلفن رفتم».
صدای بوق های ممتدی شنیده شده و ... الو بفرمایید مطب دکتر سپاسی.
سلام ، من می خواستم با آقای دکتر صحبت کنم.
شما خانومه؟
رازقی هستم .که دیروز بابت سختگی دستام خدمتتون رسیده بودم.
اوه ... بله لطفا گوشی خدمتتون.
چند لحظه طول کشید و اینبار صدای مردانه و جذابی به گوشم رسید «الو سلام»
سلام ، ظهرتون بخیر ، من رازقی ام آقای دکتر .
احوال شما ، وضع دستاتون چطوره خانوم رازقی.
متشکرم ، غرض از مزاحمت ، میخواستم از شما راجع به حموم کردنم سوال کنم.
دکتر مکثی کرد و گفت که برای امروز ممکن نیست . اما بعد از عض کردن پانسمان می تونم به شما بگم که می تونید حموم کنید یا نه.
ممنونم آقای دکتر.
راستی خانوم رازقی . امروز برای ساعت 6 باید برای پانسمان مجدد تشریف بیاورید مطب.
بله ، یادم می مونه ، خدانگهدار.
بعد از تمام شدن صحبتهایم به طرف گوهر برگشتم و گفتم : گوهر جون کمک میکنی ، لباسمو عوض کنم؟
آره دخترم ، پس من به درد چی می خورم؟
به طرف در گنجه لباس هایم رفتم ویک دست بلوز و شلوار صورتی بیرون کشیدم و به کمک گوهر آن را به تنم کردم ، تلی از همان رنگ به موهایم بستم تا دائما جلوی چشمایم نریزد، گوهر هم حسابی به موهایم برس کشید .
ساحل ، اگه بدونی چه موهای قشنگی داری عین ابریشم می مونن . خدا حفظت کنه.
ناگهان حرفی به ذهنم رسید . حرفی که در تمام اینسه سال مشغولم کرده بود وبدون تامل بر زبانم جاری شد .
گوهر جون تو ساحل و دیده بودی ؟ « من خوب می دانستم که گوهر با ازدواج شوکت و پدر وارد این خانه شده وساحل در دامان او بزرگ شده بود»
آره عزیز دلم ، من حتی به دنیا اومدنشم رو هم دیدم . اون میون یه دنیا نذر ونیاز واستغاثه به دنیا اومد ، توی یه عالمه مهر و محبت بزرگ شد ، اما اصلا نفهمیدم که یهو چه بلایی به سرش اومد که از این رو به اون رو شد ، یعنی هیچ کس نفهمید.
گوهر جون .اون خیلی قشنگ بود؟
آره عزیز دلم ، قشنگ بود . چون تنها بچه ای که این خونه به خودش دیده بود.
کمی من و من کردم و بالاخره گفتم : می گم ... من هیچ شباهتی به اون دارم؟« از پرسش خودم یکه خوردم وبلافاصله ادامه دادم» یعنی میدونی چیه گوهر جون می خوام بدونم چرا اونا دوست دارن منو ساحل صدا بزنن؟
گوهر نگاه تیزی به چهره شرمنده ام کرد وگفت : نه عزیزم تو هیچ شباهتی به اون نداری. تو مثل یه دنیای که پرشده از زیبایی . همه وجودتوتمام تک تک اجزای صرتت قشنگه . جوری که منم گاهی خیره و مبهوت می شم . توخیلی مهربونی امام ساحل مثل تو زیبا نبود ، مهربونم نبود و گاهی واقعا غیر قابل تحمل می شد .
حالا پاشو یه چیزی بخور پری دریایی من.
همراه گوهر به آشپزخانه رفتم و از ا خواستم تا ناهار را با من صرف کند ، کمی مردد بود چون عادت به این کار نداشت اما با لبخندی به او گفتم :اگه دوست داری ناهاروبخورم باید پیشم بمونی .
به سختی وبا یک دست مقداری غذا خوردم و از گوهر خواستم تا کیفم را از دور سرم رد کرده ویک پهلو آویزان کند تا از روی دوشم نیفتد بعد در حالیکه بوسیدمش از خانه خارج شدم ، عینکم رابه چشمم زدم و به راه افتادم .
عینک بزرگ آفتابی ام به من آرامش می داد . چون مرا از چشم آشنایانی که ممکن بود مرا بشناسد در امان نگاه می داشت.
چهره ام به چند سال قبل شباهت زیادی نداشت . کمی چاق شده بودم وزندگی در تهران لهجه ام راعوض کرده بود ، در واقع شیلا برای من در زیر دستان اکبر و هم قطارانش مرده بود و من باید سپاسگذار ساحل می بودم که مرا از دریای متلاطم فساد به ساحل نجات کشانده بود .
ثدای ترمز شدید اتومبیلی زیر پاهایم مرابه خودم آورد ، فقط نیم نگاهی به آن کافی بود تا بدانم در آن ماشین ، کسی جز فربد نمی تواند باشد . بدون توجه به راهم ادامه دادم .به موازاتم حرکت کرد و کمی جلوتر از من ایستاد و از ماشین بیرن آمد، مسیرم رابه طرف دیگر تغییر دادم ، رفتار عجیب او در این دو روز تمام ذهنیتم را در موردش بهم ریخته بود ، از یک فرد تحصیل کرده دنیا دیده چنین حرکاتی دور از انتظار بود و کم کم داشتم به این باور می رسیدم که او دچار نوعی عقده روانی شده ، عقده ای که زیر آوارهای شکل گرفته و اینک به مرحله بروز رسیده ، و از بخت بدم اینبار من بودم که آماج تمام خواسته ها و تنش هایش قرار گرفتم.
صدای قدمهایش رابه وضوح پشت سرم می شنیدم . سعی کردم از جاهای شلوغ حرکت کنم ، نمی دانستم چرا ناگاه ترس و دلشوره غریب به سراغم آمد ...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:43 ب.ظ
 
ارسال: #43
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سر چهار راهی داخل یک تاکسی پریدم .با عجله از راننده خواستم تا مرا به آدرس مورد نظرم برساند و راننده که مرد پیرو مسنی بود بلافاصله حرکت کرد وگفت :دخترم اتفاقی برات افتاده؟
کمی خودم را جمع وجور کردم و گفتم :نه پدر فقط یه کمی تندتر که حسابی دیرم شده.
پیرمرد بیچاره دیگرتمام طول راه حرفی نزد و مرابه مقصدم رساند و رفت ، دستم راروی زنگ فشردم و چندبار متوالی آن را فشار دادم.دوباره صدای ترمز ماشینی بگوشم رسید.این بار حتی نیم نگاهی به آن نینداختم و با باز شدن در به سرعت داخل شدم و در را محکم کوبیدم.
سلام مامان
سلام دختر گلم بالاخره اومدی ، زود بیا بالا که منتظرتم.
مستقیم به بالا رفتیم . تنها خانم متشخصی به اتفاق دخترش روی مبل ها لمیده بود.
سلام « خانوم مورد نر نگاهی از سر تا پایم انداخت وبه دنبال لبخندی گفت ، خانوم رازقی یعنی شما می خواهید به ما بگید که ما از صبح تابه حال منتظر این دختر خانم نشسته ایم؟»
مادر خنده ای کرد و گفت : چطور مگه؟ بهش نمیاد که تو این مورد صاحب نظر باشه؟
البته حملی بر بی ادبی نشه ، من منظورم این بود که ایشون خیلی برای این کارها جوونن.
و دختر که تا به حال ساکت مانده بود و من کم کم داشتم فراموش می کردم که غیر از آن خانم کسی دیگری هم حضور دارد . به حرف در آمد.
اما به نظر من همچین دور از انتظار هم نیست چون تنها یه خانوم جوون می تونه بفهمه که نسل جدید چه می خواد و درکشون کنه.
بی اختیار نگاهم روی او ثابت ماند ، قیافه آشنا و دلنشینی داشت و من ناخودآگاه در بحر نگاهش غرق شدم صدای مادر مرا از آن همه بهت وحیرت بیرون آرد.
خب ساحل جون ، این خانوم از من خواستن موهاشونو سه تیکه کوتاه کنم ومن هم یه تیکه کوتاه کردم ،وحالا ایشون میل دارن در سه تیکه رنگش کنن ، ما می خواستیم بدونیم توچه رنگی رو پیشنهاد می کنی .
نگاها به سمت من دوخته شد . دختر پوست روشنی داشت یعنی خیلی روشن با چشمانی عسلی و صورتی کشیده ،بینی اش کوچک و سر بالا بود که احتمالا چندین بار و چند بار به دست جراح سپرده شده امام انصافا لبان کوچکو دلپذیری داشت.
تعجب می کردم ، هر چه بیشتر در جزء جزء صورتش غرق می شدم آشناتر از قبل می یافتمش . خدای من این چهره دوست داشتنی را قبل هم دیده بودم اما کجا نمی دانستم؟
خب ساحل تو چی فکر می کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم ،به طور حتم شما کرم را توصیه کردید اینطور نیست؟
مادر با لبخندی همیشگی سرش راتکان داد وگفت : بله به خاطر این که رنگ ساله و خودشون هم ، همینطور فکر می کنن.
درسته مادر ، اما یه چیزی روفراموش کردید ، ایشون پوست خیلی روشنی دارند ، نکنه دوست دارید یه شیر برنج درست کنید .
از این حرفم همه به خنده افتادند، مادر در حالی که می خندید پرسید: خب شما چه نظری دارید؟
والله من فکر می کنم اگه از زیتونی شروع کنید قشنگتر بشه؟
دختر با لحن شیرنی گفت : و اگه نپسندیدم؟
خب با اکسیدان بی رنگش می کنم نظرتون تامین می شه .
به کمک مادر شتافتم هر چند که او راضی نمی شد اما به او گفتم کارهایی که با یک دست بتوانم انجام دهم ، خوشحالم میکنه نمیخوام احساس کنم که بی مصرف و بدرد نخور شده ام.
بالاخره بعد از تقریبا دو ساعت کارش تمام شد و به کمک من موهایش را سشورا کشید ، واقعا قشنگ شده ، دختر مدام به موهایش دست می کشید و احساس رضایت می کرد ، مادرش هم راضی بنظر می رسید ، نگاهی به دخترش و بعد به من انداخت و گفت : پریسا بدت نیاد ، با این همه هزینه و وقتی که صرف کردی ، خیلی زیبا بنظر می رسی .اما زیبایی این دختر خانوم واقعا چشمگیره زیبایی خدادای وبکر که دست هیچ آرایشگری به اون ناخنک نزده.
شرمنده شده بودم و از حسن نظرش قدردانی کردم . دختر در حالی که لباس می پوشید به طرف من آمد و گفت : ببخشید من شما رو قبلا جایی ندیدم؟
چطور مگه؟
آخه به نظرم خیلی آشنا میاین ، اما هر چی فکر می کنم به خاطر نمیارم.
راستش من هم از وقتی که داخل سالن شدم ، دارم به شما فکر می کنم ، منم به گمانم یه جایی شما رو دیدم .شاید در همین جا همدیگه رو دیده باشیم؟
غیر ممکنه ، چون من برای اولین باریه که به توصیه مامان یکی از دوستام به این جا اومدم ، البته اون همه تعریف ، بیهوده نبوده کارتون اعجاب آوره.
این لطف شما رومی رسونه ، خوشحال می شیم اگه این جارو برای کارهاتون انتخاب کنید .
مسلما همینطوره . من از این به بعد مشتری پرو پاقرص شما خواهم بود .
ساعت از 6 گذشته بود که به یاد عوض کردنپانسمان دستم افتادم ، از مادر خواستم تابا من برای تعویض پانسمان بیاید . مادر نگاهی به ساعتش کرد و گفت خوبه یه زنگی به خونه بزن متا پدرت یا فربد ما رو به مطب برسنن.
با دلخوری گفتم : فربد نه ، اون از دیروز که منو به مطب برده . دائم داره با من بد اخلاقی می کنه .
خب دخترم بالاخره اون برادرته ، بزرگتره و در قبال تو احساس مسولیت می کنه .
لابد هر حرفی هم که دلش می خواد باید به من بزنه وهر کاری هم که خواست بکنه.
لابد هر حرفی هم که دلش می خواد باید به من بزنه و هر کاری هم که خواست بکنه.
البته نه تا این اندازه ، من خودم باهاش صحبت می کنم.
اما حالا خودمون باید بریم مطب باشه مامان؟
در حالی که گوشم رابه نرمی تکان می داد گفت :ای شیطون ، باشه صبر کن تا من لباس خودمو عوض کنم.
ساعت از 7 گذشته بود که به مطب رسیدیم . تقریبا خلوت بود. غیر از دو بیمار که نشسته بودند کسی در مطب نبود. منشی با دیدن ما جلو آمد وگفت : یه ساعتی تاخیر دارید خانوم رازقی.
عذرخواهی کردم وگفتم : کاری برایم پیش آمده بود. بعد از ده دقیقه بالاخره نوبت ما رسید به اتفاق مادر داخل شدیم .
دکتر به احترام ما از جا بلند شد وبرای نشستنی دعوتمان کرد.
شما لطفا روی این صندلی بنشینید تا دستاتونو ببینم.
ابتدا به نرمی چسب ها را از باند جدا کرد و وبعد با قیچی شکافی در باند ایجاد کرد و آن را از دور دستانم باز کرد . فقط لایه آخری به دستم چسبیده بود که صدایم را در آورد. دکتر با خونسردی در حالیکه لبخند مرموزی روی لبهایش نقش بسته بود . محلولی روی دستهایم خالی کرد که با سوزش همراه بود ، از درد بی تحمل شده بودم و فریادم زدم : شما نمی تونید کاراتونو بدون درد انجام بدید؟
دکتر همچنان می خندید : و شما نمی تونید حرفاتونو آرامتر بگویید؟
عصبانی شده بودم: لابد انتظار دارید با این همه درد و زخم براتون بخندم؟
یکی از ابروانش رابالا انداخت و گفت : نکنه شما از من انتظار معجزه دارید؟ باند به زخمتون چسبیده یا باید تحمل کندن اون از رخماتونو داشته باشید ویا سزش محلول شینده رو.
مادر خودش را میان بحثمان انداخت وگفت : آقای دکتر یه وقت فکر نکنید این دخترم خیلی ناز نازیه.برعکس خیلی هم پر طاقت و پر انرژیه ، از حرفاشم ناراحت نشید، چون روزهای اوله زخمش تره ،خشک نشده.
نه من اصلا از ایشون ناراحت نمیشوم، این اقتضای حرفه ی ماست و ما در روز با بیماری های جورواجوری سرو کارداریم.
خلاصه در میان اشک و ناله های من پانسمانم عوض شد.دکتر از من خواست تا در اتاق انتظار بمانم و چند لحظه او و مادر راتنها بگذارم ،من هم از اتاق خارج شدم به محض واردشدن به اتاق انتظار چشمم به فربد افتاد که روی مبلی لمیده بود و من مستقیما در مسیر نگاهش قرار گرفته بود، روی نزدیکترین مبلی که یافتم خودم را ولو کردم دست باند پیچی شده ام را در دستان سالمم فشردم، برای اینکه مجبور به نگاه کردنش نباشم سرم رابه مبل تکیه دادموچشمهایم رابستم .مدتی طول کشید تا صدای باز و بسته شدن در اتاق دکتر به گوشم رسید ، منتظر ماندم تا بعد از شنیدن صدای مادر چشمهایم را باز کنم که به جای آن صدای دکتر بگوشم رسید.
شما حالتون خوبه خانوم رازقی؟
بلافاصله چشمانم را گشودم و صاف روی مبلم نشستم و گفتم : بله فقط کمی خسته ام « وسپس از جا بلند دشدم».
متوجه نگاههای عجیب مادر شدم که هر چند لحظه گاهی نگاهی شیطنت بار برویم می انداخت.
سلام آقای رازقی شما هم تشریف آوردید؟
سلام آقای دکتر. از این طرفها رد میشدم که یادم اومد ساحل باید پانسمانش رو عوض کنه، گفتم یه سری بزنم تا اگه هنوز اینجا هستن اونا روبا خودم ببرم.
اجازه بدید یه فنجون قهوه در خدمتتون باشم.
مادر با خنده ای گفت : وقت زیاده انشاءالله دفعه های بعد . فعلا اجازه مرخصی بدید که خیلی دیرمون شده.
با اجازتون ، خدانگهدار.
شب خوش ، به امید دیدار.
تازه سوارشده بدویم که فربد با دگرگونی پرسید .چی داشتید با اون مردک مزخرف توی مطب بلغور می کردید؟
مادر با تعجب گفت :فربد؟!!
من اصلا تحمل این مرتیکه روندارم . بدجوری داره اعصابمنو خورد می کنه .شما چرا قبل از رفتن تون به من زنگ نزدید تا شما رو برسونم ، مگه من مردم؟
مادر همچنان بهت زده گفت :من اصلا متوجه حرفات نمی شم .
ساحل اصرار داشت تا من واون به مطب بریم ، همین.
اشهد خودمو خونده بودم مادر ندانسته مرا در مقابل هجوم امواج خشم وعصبانیت فربد قرار داده بود.
خوب ، ساحل خانوم حق داره . مثل اینکه توی این اجتماع زندگی نمی کنه ، یعنی اصلا دلش نمی خواد بدونه که چه گرگهایی دور وبرش زندگی میکنن ، لابد این آقای دکتر هم راجع به ساحل داشته با شما حرف می زده ، همینطوره؟
اما اوندکتر هیچ کار خلافی انجام نداده ، مثل تموم آدمای اصیل وبا وجدان علاقه خودش به ساحل وبه من ابراز کرده تا بتونه توی موقعیت مناسبی با خانواده اش به خواستگاری اون بیاد ، من که هیچ نکته بدی توی این موضوع نمی بینم: « مادر چشمانش را به فربد دوخته بود ودر همان حال گفت» ببینم فربد.چیه که اینقدر تورو عصبانی کرده ، بالاخره ساحل یه روزی باید شوهر کنه اون که تا ابد نمی تونه کنار ما بمونه . این نهایت خودخواهیه که از ساحل این انتظار رو داشته باشیم.
با عصبانیت در حالی که دندانهایش به شدت قفل شده بودند گفت : بله اون باید شوهر کنه اما نه با هر کسی وبه هر قیمتی.
مادر فریاد زد : بس کن فربد ، بقیه کارا به تومربط نیست ، در درجه اول این خودشه که باید تصمیم بگیره وبعدش پدرت ، امیدوارم بتونی اینوبفهمی.
نه مادر این اجازه رو به هیچکدوم تون نمی دم، شما نمی تونید منو ندیده بگیرید. شما نمی تونید منو لگد مال کنید و روی احساسم پا بگذارید شما همه تون...
صدای هق هق گریه های من که به سکسکه افتاده بودم هر دوی آنها را مجبور به سکوت کرد. مادر حسابی از دست فربد ناراحت بود.
درست پشت سر مادر نشسته بودم ،خودش را به طرفم برگرداند وگفت : بس کن ساحل ، خواهش می کنم ، دختر بیچاره من.
هق هق گریه امانم را بریده بود. مادر در میان اشکهایم به فربد گفت : حالا می فهمم که چرا اون اصرار داشت تا با تو به مطب نره ، حتما وضعیت دیشب تون بر می گرده به ماجرای دیروز توی همون مطلب آره؟
فربد حرفی نمی زد فقط به جلو خیره شده بود و باسرعت به طرف خانه می راند ، مادر همچنان با خودش حرف می زد وتیغ تمام سرزنش ها و تقصیرها رابه طرف فربد نشانه رفته بود.
سرعت ماشین تند وتندتر می شد و مادر بی توجه به آن حرف می زد .بدون تامل جیغ کشیدم وشانه های فربد را در دستهایم گرفتم آن قدر ترسیده بودم که با دست سوخته ام شانه های فربد را می فشردم، بس کنید ،خواهش می کنم.
آرومتر ، مگه دیوونه شدی ، فربد خواهش می کنم آرومتر ، فربد ... فربد...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:44 ب.ظ
 
ارسال: #44
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مادر که تازه متوجه سرعتم سرسام آور او شده بود خودش رابه صندلی چسباند و ساکت شد . طنین صدای من که او را به اسم می خواندم به تدریج از سرعت ماشین کاست ، تا بالاخره به خانه رسیدیم.
مادر با اخمهای در هم از ماشین پیاده شد ، من تمام دست و پاهایم بی حس شده بود به گمان این که هر دو خارج شده اند سرم ار به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هایم راروی هم گذاشتم وبه نجوا گفتم : خدایا این بار هم به کمکت نیازمندم ، اما نه قبل از این که همه چیز بهم بریزه ، همیشه کمکم کردی و حامیم بودی این بار هم نظری به من بنداز ، منو ازاین قفس های جور وار جوری که جلوم چیده شده نجات بده ، تو خوب می دونی که من قلبمو کجا گم کردم ،قلب دیگه ای ازت نمی خوام هیچ عشق دیگه هم راضی ام نمی کنه . من نمی خوام یه عمری به مرد زندگیم خیانت کنم ، چون تمام وجود و هستی ام رو تقدیم کسی کردم که صاحب و مالک اونه هر چند که حضورش واقعی نیست .اما ملموس و خواستی یه .
خوابم برد ، نمی دانم چه مدت اما با نوازش دستهای مادر بیدار شدم.
عزیزم هنوز توی ماشینی ، بلندشو بریم بالا می خوام باهات حرف بزنم.
باشه مامان شما برید من هم میام .
سرم به شدت درد می کرد و چشمانم سیاهی می رفت . از ماشین پیاده شدم ، کیفم را با خودم می کشیدم ، از تماس آن با برگهای خشک باغ صدای خشنی شنیده میشد . لحظه ای ایستادم به برگهای زیر پایم نگاه کردم ، پاییزاولین نشانه های خود را بدرقه فصل تابستان کرده بود . به یاد پاییز جنگل خودمان افتادم ، همان جنگلی که شاهد پا گرفتن نهال عشقمان بود ، ای کاش می شد گردونه زمان رابه عقب برگرداند ودوباره شروع کرد.
ساحل؟
برای لحظهای فکر کردم دچار توهم شده ام . قدرت تصمیم گیری نداشتم .فقط دلم می خواست جوابش را بدهم وبا او حرفی بزنم.
اما او دوباره با لجاجت صدایم کرد که ساحل با تو هستم .
بدن توجه به راهم ادامه دادم ، اینبار با عصبانیت فریاد زد : ساحل بایست . مگه با تو نیستم .
نرسیدم ، همیشه در تنهایی هایم با فربد سایه ای از وحشت همراهی ام می کرد ومن دلیلش را نمی دانستم . دعا می کردم ای کاش مادر برای تاخیرم بدنبالم بیاید. اما نیامد ، من همچنان برجای ممیخکوب شده بودم .فربد از پس تنه درختی نمایان شد از سمت چپ به سراغم آمد ، سرش پایین بود نگاهم نمی کرد . خدا را شکر کردم چون اصلا تحمل سنگینی نگاهش را نداشتم.
ساحل بداخلاقی هامو ببخش ، اصلا سابقه نداشت که من اینجوری کنترلم رواز دست بدم ، واقعا ازت شرمنده ام.
سری برایش تکان دادم و همچنان ایستادم.
ساحل خواهش می کنم یه حرفی بزن . می دونم با دیوونه بازیام آزارت دادم و اشکتو در آوردم اما واقعا دست خودم نبود.
بدون اینکه سرم را بالا بگیرم گفتم : من به اینجور چیز ها عادت دارم ، همیشه مثل هدف سرگردونی بودم که تیرهای مختلفی به سمتم پرتاب کردند ، اتفاقا بد نیست چند صباحی هم هدفتو باشم ، حالا اگه کاری با من نداری .می خوام برم بالا.
ساحل تو منو بخشیدی مگه نه؟
مگه تا حالا خواهری دیدی که از دست برادرش عصبانی شده و اونو نبخشیده باشه؟
ساحل تو می خواهی منو دیوونه کنی مگه نه؟
بسرعت به طرفش برگشتم و چند قدمی جلوتر آمدم و گفتم ، درست حدس زدی فربد! من می خوام تورودیوونه کنم ، امام نه دیوونه خودم ، من نمی تونم زیر ذره بین نگاهت زندگی کنم ، من تحمل آتش گرم نگاهت و ندارم، چرا نمی خواهی بفهمی فربد ، نگاهت ، رفتارت ، حرفات همه وهمه من وبه یاد اون می ندازه و خاطره اونو برام زنده می کنه .
می دونم تا وقتی که توی این خونه وجلوی چشمان هستم این شعله خاموش نمی شه، اما تا هفته دیگه همه چیز تموم می شه و این خونه رنگ وبوی قبل وبه خودش می گیره و مطمئنا تو آرامش خودت بدست میاری.
اشتباه می کنی ساحل ، توی همین خونه به من آرامش می ده ، حتی اگه تموم شبانه روز و توی اتاقت بمونی و درش و بروی همه ببندی ، هر چی که به شنبه نزدیکتر می شیم بی قرارتر می شم ، حتی فکر می کنم ، دلم با آهنگ همیشگیش توی سینه ام نمی تپه .
اما بهتره امتحان کنیم فربد ، تو فکرمی کنی من چیه ام یا کی هستم ، من آدمم می فهمی ،آدمی که با نگاه پرمهرت تنش داغ می شه، قلبش تندتر می تپه و راه رفتنش و فراموش می کنه .
ولی عاشق نمی شه مگه نه؟
درسته ، چون دروازه آهنی قلبش وبر روی تموم عشق ها بسته.
ساحل عشق توی رویا کافی نیست فقط آدمو فرسوده می کنه ، رنگ می بازه نخ نما می شه اونوقت تو می تونی از ورای اون گذشته بی ثمر تو ببینی و افسوس بخوری ،این درد آر نیست؟
نه به اندازه خیانت.
فربد عصبانی شده بود وبه تندی نفس می کشید نوک پایش رابه تنه درخت کناری اش کوبید گفت : تواز حماقت خودت بیشتر عذاب خواهی دید تا از خیانتت.
خدایا او از من چه می خواست ، جسمم را؟ اوبا تمام چیزهایی که از فکر و ذهنم می دانست باز هم روی خواسته وتمایلاتش پا فشاری می کرد ؟ چطور مردی حاضر می شود که فقط صاحب جسم زنی باشه و فکر و روحش متعلق به دیگری شود؟
فربد ، این ومی دونی که روح آزادتر از اونی یه که برای درکش درگیر محدودیتهای جسمانی بشه؟ آیا می دونی قسمت اعظم وجود انسان همون روحشه؟ و عظمت جسم در برابرش اونقدر ناچیزه که اصلا به چشم نمیاد و تواز من می خواهی که آن وسعت رو فدای این قسمت کوچیک بکنم ، در واقع تو می خواهی منو از وجودم وهویتم به عنوان یک موجود مستقل و تصمیم گیرنده محروم کنی ، تو همین و میخوای مگه نه؟
آره ساحل من همینو می خوام ، بخاطر اینکه فکر می کنم به دنبال تملک جسم ، روح هم به دام می افته و رام می شه .
خیلی خودخواهی فربد! و خیلی هم کوته بین .تموم حرفهای تو مثل پنجه های نرم پلنگیه که ناخنهای تیز ودرنده اش از خلال اون توی گوشت آدم فرو می ره.
ساحل یه چیزی رو رک وراست به من بگو .می خوام بدونم همه این حرفهای روبرای این به من می زنی که دست به سرم کنی و روی پیشنهاد اون مرتیکه عوضی فکر کنی؟
با تعجب به او چشم دوختم و گفتم : فربد منظورت کیه؟ نکنه راجع به دکتر سپاسی حرف می زنی؟
خواهش می کنم با من رو راست باش . من تحمل هر چیزی رو دارم.
نه نداری ، تو کم صبر و تحمل ترین مردی هستی که من تا به حال دیدم. پس تمام جنجال ها به خاطر اون بود، کسی که برای اولین بار می دیدمش ، یعنی اینقدر منو ساده گیرآوردی که بایه برخورد خودم و ببازم و عاشق ودلباخته اش بشم ، نه عزیم من دختر چشم و گوش بسته ای نیستم که هر نگاهی از خود بیخودم کنه و بشم یه عاشق سینه چاک.
رویای من معصومانه تر از رویای دخترانیه که در آغوش خانواده شون پرورش پیدا کرده ان.
فربد من اونقدر سختی کشیدم که در اوج اون همه درد گاهی حاضر بودم هرچی دارم بدم تا فقط چند ساعتی رو بی خبر و رها از قید بند کسانی که آزارم می دادند ، آرام بگیرم.
متاسفم، نمی خواستم گذشته رو پیش چشمات زنده کنم،اما فکر دکتر بدجوری ته ذهنم چنگ انداخته بود.
امیدوارم خیالت راحت شده باشه.
بله،البته فعلا ، و معلوم نیست برای چه مدتی .
مطمئ نباش من نه تنها به این آقای دکتر که به هیچ کس دیگه ای دل نمی بندم چون عشق برای من تصویر سعادت از دست رفته ایه که هیچ وقت نمی تونم اونو بدست بیارم .
امیدوارم این ذهنیت توتا ابد همینطور باقی بمونه.
یعنی می خوای بگی تو حاضری تا ابد به پای این ذهنیتم بشینی و پیر بشی .
اگه تواز خر شیطون پیاده نشی و فکر اون یارو از سرت بیرون نندازی . بله ، اما اگه دری به تخته خورد و خدا هم خدای ما شد و فکرشواز سرت بیرون کردی ، اونوقت می شی عروس زیبای شهر دلم .
زیاد دل خوش نباش داداشی .
فریاد فربد بار دیگر بلند شد : محض رضای خدا ،این کلمه نحس و از ذهنت دور کن ، من هیچ وقت برادر کسی نبودم و نخواهم بود ، تومی خواهی اذیتم کنی ، تو از رنج من خوشحال می شی . تو می خواهی بازیم بدی ، مگه نه؟
سرم را با دستانم رگفتم وگفتم : فربد برای امروز کافیه . خواهش می کنم ، کاسه سرم داره از وسط باز می شه .
دستم حسابی درد گرفته ، من نباید ازش استفاده می کردم ، اما اونقدر تند می روندی که مجبور شدم شونه هاتو محکم بگیرم .
راستی کپسولتو خوردی؟
اوه ...یادم رفت . فکر می کنم هنوز تا ساعت 11 وقت داشته باشیم .
با هم از پله ها بالا رفتیم و وارد هال شدیم . مادر از آشپزخونه بیرون می آمد که چشمش به ما افتاد و چشم غرّه ای به ما رفت .
منوفربد خنده ای بهم تحویل دادیم وهر کدام به طرف اتاقمان رفتیم .
با شما دو تاهستم ،شام تا نیم ساعت دیگه آماده س لطفا هر دو تاتون سر میز شام آماده باشید.
شام در محیطی تقریبا معمل صرف شد ،بعد از آن مادر سرفه ای کرد و گفت : علی می خواستم راجع به موضوعی با هم صحبت کنیم . پدر تازه روزنامه بدست گرفته بود و می خواست آن را مطلاعه کند که با حرف مادر آن را به گوش ای گذاشت وگفت : راجع به چی ؟
امرز که ساحل برای عوض کردن پانسمان اش به مطب بره بودم .دکتر سپاسی با کمی مقدمه چینی اونو از من خواستگاری کرده ، والله باشناختی که من از خونواده اش دارم، اصیل و ریشه دارن ، پدرشون هم پزشکه ومادرش معلم آموزش و پرورشه ، خونواده تحصیل کرده ای داره . یه خواهرم داره که فوق لیسانس تربیت بدنیه.
بقیه اش هم مربوط می شه به شما و ساحل ، در ضمن از من خواسته در صورت موافقت مون تا آخر همین هفته یه جلسه معارفه برگزار کنیم .
پدر کمی مکث کرد و گفت : قبل از هر چیزی ما باید بدونیم نظر ساحل خانم چیه؟ وچه تصمیمی برای آینده اش داره .
سرم را از خجالت پایین انداخته بودم . دباره سنگینی نگاه فربد و احساس می کردم .با نوک پاهایش از زیر میز روی پاهایم را می فشرد . می دانستم که استرس شدید وجودش را فرا گرفته ، دلم برایش سوخت ، ای کاش زودتر در مسیر زندگیم قرار می گرفت ، شاید آنوقت راحت تر دلم را تقدیمش می کردم . اما حالا ...
پدر ، امیدوارم تصمیم شمارو نرنجونه ، ولی چون از من خواستید نظرمو بگم . من هم به خودم جسارت می دم و میگم .
پدر من فعلا تحت هیچ شرایطی قصد ازدواج ندارم ، با هیچ کسی ، من فقط دلم میخواد درس بخونم ، همین وبس.
فربد چنان بی اختیار شد که از خوشحالی فریاد کشید : به افتخار ساحل و شروع کرد به دست زدن .
خنده ام گرفته بود ، بالاخره ما شادی را بعد از مدتها در چهره فربد دیدیم ، و همین همه ما را به خنده انداخت .
پدر در حالی که عینکش راروی بینی جا به جا می کرد گفت : حالا جدا از شوخی و خنده ، ساحل باید بدونه .درس خوندن نمی تونه بهانه خوبی برای رد کردن پسر مردم باشه . دخترم، توباید جنبه های دیگه ای رو هم برای خودت بصورت ارزش بدونی .روی همون معیارها و ارزشها اقدام به انتخاب همسر آینده ات بکنی ، چه بسا این آقا با درس خوندن تو موافقت بکنه ، اونوقت چطوری میخوای از ازدواج فرار بکنی . تو نباید پیش خودت فکر کنی که من اصرار به ازدواج با ایشون رو دارم ، نه . ابداً ، فقط می خوام بدونی توبا زیبایی فوق العاده ای که داری و در کنار آن نجابت و هوش و فراست فاکتورهای خوبی که تو رو مثل نگین در برگرفتن و تورو به رخ همه می کشن و با ورودت به دانشگاه است که سیل خواستگار به خونه ما سرازیر بشن آن وقت باید یه منطق قوی به بررسی اونها بپردازی وبا دلیل کافی و درستی رد شون کنی .
بله پدر شما درست می گین . حق با شماست « زیر چشمی نگاهی به فربد انداختم . از قیافه اش معلوم بود که اصلا از سخنرانی پدر خوشش نیامده » سعی می کنم روی این قضیه فکر کنم .
وراجع به این آقای دکتر سپاسی ...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:44 ب.ظ
 
ارسال: #45
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اینبار نوبت فربد بود که بدون درک اوضاع خودش را میان حرفهای ما بیندازد .
آخه پدر ، مگه یه موضوع چقدر فکر و بررسی می خواد ، مگه نشنیدید که ساحل چی گفته ، خب حتما فکراشو کرده و تصمیمش و گرفته دیگه.
پدر از بالای عینکش نگاهی گنگ به فربد انداخت وبا پوزخندی پرسید ، پسرم . می شه دلیل این همه دستپاچگی استرس تور بدونم؟ این خیلی طبیعیه مه دختر توی یه سنی بالاخره باید بره خونه بخت . و این موضوع هم باید یه روزی تو خونه ما مطرح می شد . اما انتظار چنین برخوردی از تو نمی رفت.
فربد کمی جا خورد و خودش را جا به جا کرد وگفت : پدر ، شما فکر نمی کنید اگه ساحل به تحصیلاتش ادامه بده ، موقعیتهای بهتری برای ازدواج پیدا بکنه .
پدر با تعجب گفت : تا موقعیت رو در چی بدونیم پسرم.
خب شما در چی می دونید پدر؟
والله در اصالت ، نجابت ، تحصیلات.
منم منظورم به همین چیزهاست پدر . ممکنه وقتی ساحل لیسانس وبگیره خونواده اصیل تری خواستگارش بشن.
گفتم پسرم . همه اینهای بستگی به نظر ساحل داره و همه ما امشب جمع شدیم تا در تصمیم گرفتن به ساحل کمک کنیم.
وبعد رویش رابه طرف مادر برگرداند وگفت : شوکت . عزیزم . امشب خیلی ساکتی . بدجوری خودت و کنار کشیدی.
مادر با کمی دلخوری گفت : راستش از دست فربد خیلی ناراحتم ، ترجیح می دم ساکت بمونم تا ناراحتی مو به شما انتقال بدم.
مادر من که گفتم ببخشید .
چه چیزی رو باید ببخشم فربد ؟ تو فردا باید در مورد موضوعی به من توضیح بدی .
من در اختیار شما هستم مادر.
پدر دوباره نگاه سرگردانی به همه ما انداخت و گفت : اتفاقی افتاده که من از آن بی خبرم؟
در همان حال از جا بلند شدم و گفتم : پدر ، مادر اگه اجازه بدید من می خوام برم بخوابم ، خیلی خسته ام.
پدر و مادر با هم گفتند : شب بخیر عزیزم .
حتی نیم نگاهی همبه فربد نکردم و مستقیم به طرف اتاقم رفتم .
صدای فربد مثل ترمزی وادار با ایستادنم کرد .
اول کپسولت وبخور وبعد بخواب ساعت یازده است .
متشکرم و شب بخیر .
شب بخیر عزیزم .
خدایا اون یک دیوانه است . اون جلوی پدر و مادر به من گفت « عزیزم» و حالا خدا عالم بود که چگونه می توانست این خرابکاری بزرگش رابه نوعی ترمیم کند . دل توی دلم نبود ، هم دلم برایش سوخت و هم حسابی عصبانیم کرد.
من هیچ گاه راضی نمی شدم تا کسی بخاطر من تحقیر یا تهدید شود ویا مورد بازجویی قرار بگیرد و این بار مطمئن بودم که فربد گیر قاضی بد قلقی افتاده.
شب پر از کابوسی را پشت سر گذاشتم . کابوس احمد و فربد ، و اگر همینطور پیش می رفتم باید قطاری از آدم های گوناگونی را با خودم به کابوس های شبانه ام می آوردم . صبح بیدار شدم . خسته تر از قبل بودم ، بزحمت از اتاقم بیرون رفتم . داخل آشپزخانه کسی نبود روی یکی از صندلی ها نشستم وروی میز خم شدم سرم را روی دستهایم گذاشتم.
بعد از لحظاتی صدای مادر از بیرون شنیده شد که مشغول صحبت کردن با گوهر بود ، آنقدر خسته بودم که با تمام کنجکاوی حاضر به برخاستن از صندلی نشدم .
سلام ساحل . صبح بخیر.
بزحمت سرم رابلند کردم و گفتم : صبح بخیر مادر
برای لحظه ای به چشمانم خیره شد وبه طرفم آمد و صورتم را در دستهایش گرفت وگفت : بی خوابی یا کابوس های شبانه؟
سرم را از دستش بیرون آوردم و گفتم : هر دو
دستش را روی شانه هایم گذاشت و گفت : ساحل . پاک نا امیدم کردی ، مگه من و به عنوان مادر قبول نداری؟
بغضم داشت می ترکید و من به زحمت کنترلش می کردم ، از جا بلند شدم و صاف روبرویش ایستادم وگفتم : شما بهترین مادر دنیا هستی .
پس چرا منو در جریان مشکلاتت نمی گذاری؟ مگه به من اعتماد نداری؟
چرا مادر ! اما اصلا دلم نمی خواد بین شمارو شکر آب کنم ، نمی خوام فربد احساس کنه من با اومدنم به اینجا محبت شما رو از اون دزدیدم و خیل مسائل دیگه.
اشتباه می کنی عزیزم ، یه اشتباه بزرگ ، ما هم تو رو کاملا می شناسیم و هم فربد و .بنابراین قضاوت ما یک تشخیص عادلانه است! فربد باید حد و حدود خودش و بشناسه . پس فایده اون همه درس خوندن توی رشته حقوق چیه.اون اگه نتونسته حقو حقوق خودش وبشناسه ، فردا توی اجتماع چطور می تونه در مورد حقوق دیگران قضاوت کنه.
اما مادر اون خیلی تنهاست ، احتیاج به یه پشتیبان و حامی داره .
یه کسی که از در دلسوزی در بیاد و اعتماد انو جلب کنه . آخه مامان . من فکر می کنم اون نسبت به همه بی اعتماد شده و همین کاقیه تا اون تجزیه و تحلیل درستس از قضایا نداشته باشه .
مادر شانه های مرا در دستانش فشرد و عاشقانه نگاهم کرد سپس بوسه ای از گونه ام برداشت و گفت : تو دختر مهربونی هستی تو مثل بارونی از محبتی که همه عالم از نعمت وجودت بهره مند می شن غیر از خودت ، تو نهایت سخاوتی عزیزم و فربد هم حق داره که توی همه دخترهای تهرون به تو دل بسته و کسی هم نمی تونه محکومش کنه ، اما تمام نتایج بر می گرده به نظر تو در مورد اون .
مامان فربد راجع به من چیزی به شما گفته؟
ساحل درسته که من شما رو بدنیا نیاوردم ، اما این دلیل نمی شه که از قلباتون بی خبربمونم . من مدتهاست که زبانه کشیدن شعله های عشق توی نگاههای فربد دیدم . اما کوچکترین تمایل یا حرکتی که نشانه پذیرش اون از طرف توباشه در تو نمی دیدم و همین باعث نادیده گرفتن حس فربد از طرف ما شده بود.تا این که دیشب متوجه شدم این آتش اگه مهار نشه ممکنه به قیمت از بین رفتن تو و او در نهایت همه ما تموم بشه . برای همین تصمیم گرفتیم تا همانطور که خودت خواستی این مدت نسبتا طولانی رو توی خوابگاه بگذرونی . هر چند که این راه حل اساسی نیست . اما لااقل در کوتاه مدت نتیجه بخش خواهد بود تا ما بتوانیم در فرصتی مناسب به دنبال راه حل اساسی برای این مشکل باشیم .
من هم همینطور فکر می کردم مادر ، برای همین اینقدر به پدر اصرار می کردم .
یعنی از همون وقت تو متوجه احساس فربد به خودت شده بودی ؟
بله مادر ، حتی زودتر از آن
تو دختر زرنگ و موقعیت شناسی هستی عزیزم و من به داشتنت افتخار می کنم .
بالاخره ماه مهراز راه رسید ، ماهی که برایم سراسر هیجان و شادی به همراه داشت ، در تمام عمرم آرزوی رسیدن به چنین روزی را در سر می پروراندم و اینک آرزوهای محالم به نوبت مثل یک معجزه برآورده می شدند . خدای مهربانی که من مدتها به حضورش شک کرده بودم ، سخاوتمندانه درهای نعمتش را به رویم گشود وبه من فهماند که سرنوشت هر بنده ای بنا به حکمت او رقم می خورد و اجتناب از آن امری محال است ، خدای مهربانم در ازای هر چیزی که از من گرفت ، چیز با ارزشتری به من برگرداند و همه اینها نوید همان مژده ای بود که خدا به صابرانش داده بود .
پدر .همان کسی که بر معنای وجودی یک پدر واقعی رابه کامم چشاند از هیچ کاری برایم کوتاهی نکرد. بهترین اتاق خوابگاه را برایم رزرو کرد و آنقدر در مورد هم اتاقی هایم وسواس نشان داد که احساس شرمندگی کردم ومادر چون فرشته ای به دورم می گشت و از اتفاق کوچکی ، بهانه بزرگی برای گریه کردن ، بدست می آورد مثل ابر بهار می گریست ، گوهر که انگار بر سر مزار فرزند از دست رفته اش عزاداری می کرد . در آغوشم می گرفت و از وضع بد کوچه و خیابانها برایم سخن می گفت و دائما سفارش می کرد که مواظب خودم باشم وشبها دراتاقم را از داخل قفل کنم ، به هیچ کس اعتماد نکنم وشبی یک بار به خانه تلفن بزنم.
همه کلی سفارش برایم داشتند من مانده بودم چه کار باید بکنم و جواب آن همه محبتشان را چگونه بدهم.بعد از سال ها به یاد روستا و پدر و مادرم افتادم، کسانی که مرا با پول عرض کردند و هیچگاه سراغی از من نگرفتند و در همه آن یکسال زندگیم با احمد به دیدنم نیامدند، همان هایی که از گوشت وخون خودم بدند، بی رحمانه مرا به دست بازی شرنوشت سپردند تا از دست یکی از نان خورهای خود خلاص شوند واینک همه اینهایی که دورم را گرفته اند هیچ ارتباطی خونی با من نداشتند اما برای رفتنم بی تابی می کردند وقلبم را لبریز ازدرد و محبت می نمودند .کسانی که به آن تعلق خاطر داشتم و در کنارشان احساس امنیت می کردم .
اما دلم به رفتن رضا نمی داد .غرق افکار گوناگون و عجیبی شده بودم ، فربد چند روزی کمتر آفتابی می شد وبا من حرف نمی زد.
برای خداحافظی از مادر خواستم تا اجازه دهد به اتاقش بروم . اتاقی که خجالت و کمرویی ام تا به حال اجازه داخل شدنم به آن را نداده بود.
با انگشت اشاره ضربه ای به در زدم .جوابی نشنیدم مجبور شدم دوباره و چند باره آن را تکرار کنم ، اما همچنان اتاق در سکوت مطلق فرورفته بود .می دانستم که داخل اتاق نشسته و به دلایلی که خودش می دانست از جواب دادن خود داری می کند ، ولی برای آخرین بار ضربه ای زدم و گفتم : فربد مطمئنم که داخل اتاقی .
حالا اگه جوابمونمی دی .دلیلش نمی دونم ، اما اومدم ازت خداحافظی کنم ، دلم میخواست حالا که برای مدتی طولانی ازت جدا می شم ببینمت، چون فکرمی کنم دلم برات خیلی تنگ می شه . هر چند که خیلی بد اخلاق و گوشت تلخی ولی با این وضع به تو علاقه دارم و بهت عادت کردم ، «کمی صبر کردم تا اثرحرفهایم رادر او ببینم».
خوب خداحافظ داداش خوبم .
در با چنان شدتی از هم باز شد که کم مانده بود جیغ بکشم، خودش را به من نشان نمی داد. پشت درایستاده بود و منتظر من بود تا داخل بروم .برای لحظه ای ترس در وجودم رخنه کرد که...
تا کی می خوای اون بیرون بایستی ؟نگران نباش قول میدم بهت نزدیک نشم ، قدم رنجه کن بیا داخل .
آرام آرام داخل اتاقش شدم و به همان دیوار در ورودی تکیه دادم تا او در اتاقش را ببندد ، دراتاق با فشار دستهای فربد بسته شد.او هم مانند من به دیوار تکیه داده بود تکان نمی خورد ، در حالی که مثل قحطی زده ها نگاهم می کرد گفت : خیلی بی معرفتی ساحل .می خواستی بدون اینکه ببینمت از این جا بری ؟ ها؟
دلت میخواست التماست کنم تا در و باز کنی؟
من که بدون دیدنت از این جا نمی رفتم.حتی اگه برای این کار متوسل به دوز و کلک می شدم باز هم باید می دیدمت.
جداً
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
ساحل می خوام قبل از رفتنت یه قولی بهم بدی .
با ترس وافری گفتم: اما توبه من قول دادی فربد! مگه تو نگفتی که هیچ وقت برای این مسله منو تحت فشار نمی زاری.
هنوزم روی قولم هستم .
پس از من چی می خوای ؟
اشاره ای به قلبش کرد وگفت : قلب تو ، من روی قولت حساب می کنم ساحل . تو به من قول دادی که دروازه قلبت تا ابد بر روی تموم عشق ها بسته می مونه مگه نه ؟
بله همینطوره مطمئن باش.
خب حداقل به من قول بده که در تمام مدتی که توی دانشگاه هستی به من وعشقم فکر کنی و فراموشم نکنی .
با تعجب نگاهی به او کردمو گفتم : فربد؟!! آخه این چه حرفیه تو برای من مثل یه ...
حرفم را با صدای بلندی قطع کرد وگفت: اگه میخوای بگی مثل یه برادرم .خواهش می کنم ادامه نده.
نه من اینو نمیخواستم بگم . یادته یه باری بهت گفتم تو کم صبر و تحمل ترین مردی هستی که من تا به حال دیدم؟
خب پس چی می خواستی بگی؟
توبرای من مثل یه همدم و رفیق عزیزی ، تواولین مردی هستی که من بدون عاشق شدن دوست داشتم وبهت کردم .
درست مثل یه برادر مگه نه؟
این بار من با عصبانیت فریاد زدم : بس کن فربد ، نه خیر مثل برادر نه . آدم هیچ وقت نمی تونه پیش برادرش اینقدر راحت باشه که من با توبودم ، من خیلی راحت وبدون دغدغه برای تو ، از عشقی گفتم که منو پایبند خودش کرده ، از بلاهایی گفتم که مردهای مثل خودت به دلیل زن بودن و زیبایی به سرم آوردند . همان گرگهایی که بخاطر من همدیگه رو دیدن و از بین بردند .
کافیه ساحل. منوببخش ، من واقعا از رفتنت ناراحت و عصبی ام وهیچ یک از حرفها و حرکاتم دست خودم نیست . دلم نمی خواست با این وضع بدرقه ات می کردم .توباید درکم کنی .بفهمی که واقعا ضربه سختیه .
آرامتر شده بود و صدایم را پایین آوردم : ببین فربد ، برای من خیلی سختر از اونیه که شما فکرش رو می کنید. من دارم از خونواده جدا می شم و می رم توی جمع یه مشت غریبه ای که هر کدوم از یه گوشه کشور به این جا اومدن با فرهنگها و تربیت های مختلف، تنها و غریبم و خیلی هم ترسو و ... آسیب دیده .
ساحل بهتره دیگه از اون قضیه صحبت نکنی. همه اون مسائل رو به حساب یه تجربه تلخ بذار که زمینه ساز موفقیت های آینده ات خواهند شد . بهتر از امروز افق دیدت رو نسبت به زندگی عوض کنی و از دریچه دیگه ای به او نگاه کنی .
از این که فربد خودش را آماده می کرد تا به من خداحافظی کند و با جملات قشنگی تسلایم دهد ، خوشحال شده بودم .حرفهایش امید را به وجودم تزریق می کرد من بیشتر به این قضیه فکر می کردم که طلوع امید در وجود فربد نشانه کنار آمدن با خودش است واین امیدوار کننده بود .
متشکرم فربد ، حالا راحت تر می تونم ترکتون کنم .
ساحل ، ما آخر هفته منتظرتیم .
فربد اینقدر برام برنامه ریزی نکن.این دیگه بستگی به درسهام داره ، اگه سرم شلوغ باشه ترجیح میدم توهمون خوابگاه بمونم.
ساحل ، کاری نکن که از صبح پنجشنبه جلوی در دانشگاه منتظرت بیاستم.
خندیدم وگفتم : و تو هم کاری نکن که من قید درس و دانشگاه رو بزنم وبه خونواده دیگه ای پناه ببرم.
اخمهایش درهم رفت و برای لحظه ای پیش خودش مطمئن شد که این کار از دستم بر می آید . پس دستهایش رابه نشانه تسلیم بالا برد وگفت : هر چی ساحل خانوم بگن .
حالا شد یه حرف حسابی .« وبا فشار دادن انگشت اشاره به گیجگاهم گفتم » شاید بشه تجدید نظر کرد .
امیدوارم همینطور باشه ، ساحل؟
جانم.
خندید وگفت : دلم می خواد خودم برسونمت.
فکر می کنم بشه چون بابا و مامان توی حیاط منتظرن ، اما می تونی با ما بیایی.
خیلی خب ، تو برو توی حیاط تا من هم آماده شم .
فربد به سرعت آماده شد وبه جمع ما پیوست ، همیشه لباس پوشیدنش را تحسین می کردم براستی برازنده بود وچهره با نمکی داشت البته تا زمانی که عصبانی نمی شد وچهره اش بهم نمی ریخت .
پدر با دیدن فربد سویچ اتومبیل را به سویش گرفت و از او خواست تا پشت رل بنشیند ، اما فربد خیلی راحت و بدون خجالت گفت : ترجیح می دم کنار ساحل وروی صندلی پشتی بنشینم .
پدر لبخند محوی زد وبه طرف اتومبیل رفت ، همه ما سوار شدیم ، تمام طول راه تا دانشگاه فربد به بهانه های مختلف چشم به من دوخته بود وبا نگاهش آزارم می دادم ،اما به خودم نهیب می زدم که باید کمی تحمل کنم زمان تحت فشار بودن و رعایت همه جوانب را کردن ، تا چند لحظه دیگر به پایان می رسد من به مرز رهایی می رسم...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:44 ب.ظ
 
ارسال: #46
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اتاقم بزرگ و چهار تخت خوابه بود .یکی از بچه ها اهل کرمانشاه و دوتای دیگری خوزستانی وبوشهری
بودند .بچه های خون گرم و مهربانی که با فقر دست و پنجه نرم کرده بودند و تلاش و سعی خودشان و در پی مبارزه با یکسری عقاید سنتی و خرافات پای به دانشگاه گذاشته بودند امام من با همان چند برخورد اول دریا را که دختر دریاهای جنوب و اهل بوشهر بود انتخاب کردم و طرح دوستی با او ریختم ، دریا دختری بود سبزه رو مانند بیشتر جنوبی های کشورمان ، در چشمانش به راحتی انعکاس سبز آبهای جنوب دیده می شد .
صورتی گرد وبانمکی داشت با گونه های برجسته . ته مانده زیبایی دلچسبی از روزگار نه چندان دور در چهره اش هویدا بود.
از چهارده سالگی طبق یک سری رسم های طایفه ای حاکم در جنوب به خانه بخت رفت ، کسی که با به دنیا آمدنش ناف او را به نامش بریده بودند و ندانسته و ناخواسته پای به یک دنیای ناشناخته گذاشت . شوهرش آدم تحصیل کرده ای بود که در همان بوشهر به کار تدریس اشتغال داشت واوقات بیکاری اش رابه ماهیگیری می پرداخت ، او که شوق درس خواندن را در وجود دریا مشاهده کرده بود . دریا رابه کلاسهای شبانه فرستاد ، اما دریا در شانزده سالگی به علت بارداری در حالیکه سال دوم دبیرستان رابه پایان رسانده بود مجبور شد تا پایان این دروه در خانه مانده و از کلاس درس چشم بپوشد ، ولی با دنیا آمدن پسرش دوباره پای به کلاس گذاشت و در حالی که فرزندش برنا دو سال بیشتر نداشت موفق گرفتن دیپلمش شد ، کار کردن برای زنان جنوبی به عنوان کارمند یا معلم یک نظریه رد شده بود و خانواده طایفه به آن رضایت نمی دادند . شوهر دریا در این راه بسیار تلاش کرد اما با برخورد بسیار زننده ریش سفیدان طایفه روبرو شد و از دریا خواست تا فعلا سکوت اختیار کرده تا در فرصتی مناسب چاره ای برای این مشکل پیدا کند و غافل از دور گردن سرنوشت در یکی از روزهای گرم تابستان ، در حالی که دریا وبرنا برای بدرقه اش کنار ساحل ایستاده بودند ، با بلم به دریا رفت و هیچ گاه برنگشت . دریا در آن هنگام نوزده سال بیشتر نداشت این ضربه برایش مانند فرا رسیدن آخر دنیا ، تلخ و نا امید کننده بود .دریا می گفت : آنقدر سخت و جانکاه بود که گاهی شب و روز از نظرم یکی می شدند ، غروب خورشید را طلوع آن می پنداشتم و صدای در خانه مرا به استقبال او می کشاند ، مرگش را باور نداشتم تا بالاخره وضعیت اسفبارم بزرگان را وادار به عاقبت اندیشی کرد . آن ها بعد از چند روز شور و مشورت و پیشنهاد های مختلف صلاح را در این دیدند که من به خاطر داشتن فرزند ، به عقد برادر شوهرم در آیم ، کسی که سه زن عقدی و تعدادی زن وبچه داشت وسنش از پنجاه می گذشت ، این برایم وحشتناک بود ، حاضربودم به قهر بزرگان طایفه دچار شوم و زنده به گورم کنند اما تن به چنان خفتی ندهم.
برخلاف زمانی که با سن کمم چشم و گوش بسته راهی خانه بخت شدم اینکه پخته تر و عاقل تر شده بودم وسر به مخالفت برداشتم به آن ها گفتم : شوهر از نظر من همان کسی بوده که به دریا رفته وبرنگشته ، برای من این یعنی پایان زندگی مشترک .
از آن ها خواستم تا اجازه دهند مشغول کاری شده زندگی خودم و پسرم را اداره کنم ، اما با مخالفت جدی آن ها ربرو شدم ، به من اخطار دادند ، تا در صورت اطاعت نکردن از دستوراتشان ، فرزندم را از من جدا خواهند کرد و حق دیدنش رابرای همیشه از من خواهند گرفت .
فرزندم پسر بود من خوب می فهمیدم که مردم سرزمینم برای پسران ارزش زیادی قائلند و در تربیتش از هیچ کوششی دریغ نخواهند کرد وبخاطر مرگ پدرش گل سرسبد خانواده پدر شهرم خواهد شد ، بنابراین معطل نکردم ، قید فرزندم رابه طور موقت زدم و میان یک دنیا اشک و ناله او را به خانه پدر شوهرم بردم و تحویلشان دادم وبرای آخرین بار مورد لعن و نفرین آنان قرار گرفتم .
از آن پس یکسال خودم را در خانه پنهان کردم وبرای رهایی از غم دوری فرزندم و فقدان شوهرم به کتاب های مختلفی پناه آوردم .برادرم که سال آخر دبیرستان را سپری می کرد به من پیشنهاد داد تا با او درسهای کنکور را مطالعه کنم و شانسم را در این آزمون امتحان کنم ، برادرم بر خلاف بیشتر مردان جنوب با عقاید موهوم وخرافه هایی که مانند عنکبوتی دوز مغزهایشان تارهایی از جهل و نادانی تنیده بود ، مخالف می کرد وبه آن می خندید .
برادرم تنها کسی بود که در برابر طغیانم تشویقم کرد، و پس از زمین خوردنم دستهایش رابرای کمک به سویم دراز کرد و هم او بد که مرا به این دانشگاه رساند و از من خواست تا درس بخوانم وبا عزم راسخ تری با آن عقاید غلط به مبارزه بپردازم و هم جنسان خودم رابا آگاهی دادن از زیر یوغ آن عقاید باطل نجات دهم ، تا برنا بتواند در آینده به مادرش افتخار کرده وتخم کینه تهمت و توهینی را که در وجودش کاشته اند از ریشه در آورد.
دریا رشته حقوق رابرای احقاقا حق همنوعانش برگزید وبا تلاشی کم نظیر قدم در این راه گذاشت .
دریا را دوست داشتم چون او هم قربانی جهل و نادانی شده بود .
درست مثل خود من ، اما غرورش جریحه دار نشده بود و شخصیتش زیر پاهای مردان بوالهوس و پست فطرت لگد مال نشده بود ، ولی سایه غمی سنگین بخار از دست دادن همسری مهربان و فرزندی کوچک بر چهره اش نمایان بود .بزودی آنقدر با هم صمیمی شده بودیم که دوری چند ساعت از هم نیز برایمان سخت بود ، او در رشته حقوق درس می خواند و من در رشته ادبیات فارسی ، فقط چند تا از کلاس هایمان با هم مشترک بود بقیه کاملا جدا از هم .
آرزو کردم ای کاش به توصیه پدر گوش داده بود و رشته حقوق را برای تحصیل انتخاب می کردم ، ولی افسوس که زمان به عقب بر نمی گشت درس ها شروع شده بودند و کلاس ها به نوعی دلپذیر و آرامش بخش ، با جدیت شروع کرده بودیم و آنقدر گرم درس بودیم که فراموش کردم یک ماه است که از پدر و مادر خبری ندارم ، بخاطر همین پنجشنبه آینده رابا خودم عهد کردم به دیدن آنها بروم ، دریا با شنیدن این خبر ، غمی سنگین به دلش نشست ، از او خواستم با من به خانه بیاید و می دانستم که پدر و مادر از دیدنش خوشحال خواهند شد .
با شنیدن پیشنهادم شرم و خجالت را در چشمانش دیدم . اما من با اصرار و پافشاری او را همراه خودم بردم ، هر چند که تا رسیدن پنجشنبه هزار بار پشیمان شد وجانم رابه لبم رساند . ولی بالاخره بدن آنکه در مورد آمدن دریا به خانه چیزی به آنها بگویم با او به خانه رفتم .
خوشحال وهیجان زده بودم ، دستم را چند بار روی زنگ فشردم تا بالاخره صدای گوهر از آیفون بگوش رسید، وقتی صدایم را شناخت فوری در را باز کرد و من ودریا قدم به حیاط گذاشتیم ، دریا با تعجب جیغ کوتاهی کشید گفت : دختر چه خونه قشنگی داری ؟ چرابه من نگفتی که یکی از بچه پولدارها هستی ؟ وای اینجا چقدر قشنگه! لا اقل یه نیشگون از دستم بگیر تا مطمئن شم که خواب نمی بینم. اینجا مثل فردوس برینه ، هی دختر نکنه تو یکی از فرشته های مقرب خدایی که توی این لباس پیشم اومدی ! یه چیزی بگو ساحل !
خندیدم و گفتم : اینجا نه بهشته و نه من فرشته ام و توهم کاملا بیداری ، اینجا خونه منه .
ساحل تو دیوونه ای ، آخه با داشتن چنین خونه ی قشنگی اونم تو شهر تهرون ، اومدی اون خوابگاه زندگی کنی ؟ واقعا برات متاسفم.
اما من خیلی خوشحالم ، چون اگه توی اون خوابگاه به قول تو فکستنی نمی اومدم با گلی مثل تو آشنا نمی شدم.
درهمین هنگام گوهر درحالی که هیکل چاقش را بزحمت تکان می داد لنگ لنگان به طرفم می دوید ، به دریا گفتم این پرستار ماست.
اسمش گوهره ، زن مهربون و با محبتیه .
خوبه ، پس شما کلفت و پرستار هم دارین، نکنه اشتباهی من آوردی توی قصر شاه پریون؟
گوهر از دور دائم قربون صدقه ام می رفت به طرفم می آمد.
هی دختر مثل اینکه خیلی طرفدار داری ؟
آره بابا ، تازه کجاش و دیدی .
الهی فدای قد و بالات بشم .چشم مارو روشن کردی . صفا آوردی . خونه دل مارو جلا دادی .
محکم در آغوشش گرفتم وبه خودم فشردمش . سرا پایم را غرق در بوسه کرد موهایم را نوازش کرد ، انقدر غرق محبت های بی ریایش شده بود که دریا را فراموش کردم. ناگهان گوهر با نگاهی مادرانه ، متوجه دریا شد .گفت : به به ، ساحل جون بگوببینم این دختر زیبا رو از کجا پیدا کردی ، چقدر شیرین وبانمکه .
اوه... یادم رفت دوستم دریا روبهتون معرفی کنم . گوهر جون دریا جنوبیه .دختر دریاست.
ازچشماش معلومه ادر ، بالاخره ساحل ما دریای خودشو پیدا کرده .
هماهنگی قشنگی بین من و او یعنی ساحل و دریا پیدا کرده بود.
من ودریا نگاهی از تعجب بهم انداختیم وهردوبا صدای بلند زدیم زیر خنده.
به به باد آمد وبوی عنبر آورد!
با صدای پدر به سویش برگشتم و او رادر کنار مادر دیدم.سراسیمه به سویشان دویدم خودم را در آغوششان انداختم.به نوبت خودم رابرایشان لوس کردم وحسابی سربه سرشان گذاشتم.
پدر از ما جدا شد و به طرف دریا رقت ، دستهایش را به طرف او دراز کرد و دریا با شرم شیرینی که مخصوص دختران ایرانی است با پدرم دست داد.
منظره قشنگی بوجود آمده بود. پدر با صدای جذاب ویرایش خودش را معرفی کرد .من علی رازقی پدر ساحل و دریا با خجالت در حالی که از شرم رنگ به رنگ می شد گفت : من هم دریا گلزا هستم ولبخند نمکینی به پدر زد . پدر گفت : از آشنایی با شما بسیار خوشوقتم ، راستش همیشه آرزو داشتم روزی ببینم کهساحل با کسی ارتباط برقرار کرده به عنان دوستش معرفی کند وامرز بسیار خوشحالم کهدختر محجوب و مودبی چونشما رو در کنارش میبینم.
از لطف شما متشکرم آقای رازقی .شما دخترمهربون وبی نظیری دارید.
این خصوصیات همه دخترای ایرونه .همون سرزمین که مایه افتخار و سربلندی ماست .
دست مادر را محکم در دستانم گرفتم و بدنبال خودم می کشیدم.
دریا بهتره با مادرم هم آشنا بشی ، ایشون خانوم شوکت رازقی هستن یکی از آرایشگران و هنرمندان مشهور شهر تهرون.
خوشوقتم خانوم ، من به آشنایی با شما فتخار می کنم .
مادر با محبت خالصانه ای جلو آمد وسر دریا را در سینه اش فشرد وبوسه ای از گونه هایش برداشت وگفت : دختر زیبا و ملوسی هستید.
با دلخوری ساختگی گفتم : مامان شما نمی تونید یک کمی ملاحظه منو بکنید؟
مادر چشم غره ای به من رفت و گفت : وشما هم نمی تونید ملاحظه مهمونتون وبکنید.
دریا از مشاجره ساختگی بین ما خنده اش گرفت، مادر در حالی که غرق نگاه دریا شده بود گفت: ساحل به عنوان یه هنرمند می تونی بگی چه چیزایی ازتوی چهره دریاست که خیلی اونو خواستنی می کنه؟
کمی به چهره اوخیره شدم وگفتم : به نظرمن نجابت ویه جور مهربونی خاصی که توی چهره اشه .بخصوص صبر و گذشتش.
همه اینا درست . اما یه چیزایی بالاتر از همه اینا ؟ من فکر می کنم یه نوع شرم ایرانی و حجب و حیا شه که در کمتر دخترای در حال حاضر می شه دید ، اگه بدونی آن چال صورتش وقتی که با خنده هاش گودتر می شه چقدر چهره شو خارق العاده می کنه.
عجب آدمای مهمان نوازی ، شما که پاک این مهمونمونو سر پا هلاک کردید .بهتره تیکه پاره کردن تعارف ها رو بگذارید برای بعد از پذیرایی .
همه با نظر پدر موافقت کردیم وبا سر وصدا وارد خانه شدیم ، دریا با تعجب به در و دیوار خانه نگاه می کرد ، برایش همه چیز تازگی داشت و زیبا بنظر می رسید.بعد از خوردن عصرانه مفصل ، مادر از ما خواست به اتاقمان رفته و کمی به خودمان برسیم .
من و دریا با خوشحالی به طرف طبقه بالا به راه افتادیم ،؛ دریا در بین راه گفت : ساحل خونه زیبا وراحتی داری ، مخصوصا پدر و مادر بی نظیری که آدم در کنارشون احساس آرامش و طراوت می کنه ، توخیلی خوشبختی که اینجا و توی این شهر بدنیا اومدی ، در حالیکه سختی های گذشته چون پلان سینما از جلو چشمانم می گذشتند ، خندیدمو گفتم ، حق با توست.
به محض باز کردن در اتاقم دریا دستش را روی دهانش گذاشت صدای نامفهومی از خودش در آورد ، ابراز هیجانش مرا به یاد سه سال قبل که به اینجا آمده بودم وبرای اولین بار اتاقم رابه من نشان داده بودند شباهت داشت .همان بهت و حیرت ، و همان احساس سرکوب شده سالیان دربدری و فقر وسختی.
هر دوتایمان به نوبت حموم گرفتیم و من یکی از لباس جدیدم را که بسیار هم برایم عزیز بود در اختیارش گذاشتم موهایش رابه بهترین صورتی که فکر می کردم با چهره اش هماهنگی دارد ، در آوردم و ته آرایش روی چهره اش نشاندم ، خودم هم آماده شدم و با هم قدم به باغ گذاشتیم از هوای تمیز حسابی سرحالمان آورده بود . مادر با دیدنمان در باغ ، دولیوان آب پرتقال برایمان آورد که با نوشیدنش احساس خنکی عجیبی کردیم . ناگهان به یاد فربد افتادم تا به حال ندیده بودمش و حدس می زدم که می بایست جایی رفته باشد ،با کنجکاوی از مادر سراغش را گرفتم با چشمکی به من گفت : با دوستانش رفته کوه ، البته اگه می دونست که قراره شمابه خونه بیایید مطمئنا از رفتن چشم می پوشید.
برای شب بر می گرده . یا اینکه قراره شب و توی کوه بمونه؟
مطمئنا بر می گرده.
مامان حسابی خسته شدیم بر میگردیم اتاقم تا یه کمی استراحت کنیم اگه کاری با من داشتید صدام کنید.
نه عزیزم ، گوهر ترتیب کارها رو داده ،شما بهتر یه کمی استراحت کنید.
پس فعلا خدانگهدار.
دریا خیلی دلش می خواست آلبوم عکس هایم را نگاه کند ، من هم به دروغ به او گفتم یکی از آنها توی اتاقم است وبقیه توی انباریه و در دسترس نیست. دریا مدتی خودش را با عکس ها و کمد لباسها وکتابخانه ام مشغول کرد، همه چیز بنظرش زیبا و دلچسب می آمد.
دریا بهتره یه کم بخوابیم.
من که خواب از سرم پرید ، تو خیلی بی ذوقی که می تونی توی این دنیا قشنگ و پر از عجایب بگیری بخوابی ، راستی تو کتاب آلیس در سرزمین عجایب رو خوندی من همش فکرمی کردم که اونیه قصه است ،یه داستان تخیلی ، اما امروز فکر می کنم منم احساس آلیس و دارم، چون دنیای عجیب قشنگی رو به من نشون دادی .
پس من می گیرم می خوابم ، تو هرکاری دلت میخواد می تونی انجام بدی.
دوساعت تمام خوابیدم ،آنقدر راحت و آرام که خستگی یک ماه بی خوابی و کم خوابی را از وجودم زدود. کش و قوسی به خودم دادم وبا چشمانم بدنبال دریا گشتم ، پشت پنجره اتاق نشسته بود و محو تماشای بیرون شده بود.
عصر بخیر دریا.
بیدار شدی ، خوبیه دفعه تا صبح فردا می خوابیدی .
حوصله ات سر رفته مگه نه؟
نه بابا شوخی کردم ، اینجا اینقدر چیزای تازه و متنوعیه که آدم محاله حوصله اش سر بره، تازه پنجره اتاقت هم که به مناظرچشم نوازی باز میشه.
داری شوخی می کنی آره؟ای کلک ! بگو ببینم چه چیز چشم نوازی چشم های تو رواینقدر مشغول کرده؟
ساحل؟مامان وبابات خیلی همدیگه رو دوست دارن مگه نه؟
ها پس بگو تو داشتی دزدکی مامان و بابا رو می پاییدی بله؟
نه نه در واقع قصدم این نبود ، من مشغول تماشای باغ بودم که یه دفعه چشمم به اونا افتاد، البته اونها متوجه من نشدن ، چون اصلا پرده اتاق و کنار نزده بودم.
حالا چرا اینقدر هول شدی، من که نمیخوام محاکمه ات کنم ، خود من هزار بار چنین صحنه هایی رو دیدم ، اینکه چیز عجیبی نیست.
جدا ، برای ما خیلی عجیبه . ما حتی جرات نمی کردیم عشق ومحبت مونو توی یه اتاق دربسته ابراز کنیم.
باور نمی کنم ! اینکه از یه زندگی سگی هم بدتره.
باور کن ساحل، مردای ما ریاست طلب و مغرورن ، هر چی زن کم حرف تر و مظلوم تر باشه از نظر اونا محبوب تر وبا ارزشتره.
البته یه چیزی رو باید بدونی ، که این عقاید مال نسل قبله.نسل جدید ما روشنفکرتر و تحصیل کرده تر از گذشته اند و من امیدوارم با پیشرفت این روند ریشه پوسیده تموم عقاید باطل ، از بین بره و نهال های امروزمون هر چی زودتر به بار بنشین ، که لازمه اون پیشرفت علم ودانش در آن مقطع از کشورمون و فاصله گرفتن عقاید نو از که نه طی چند نسله، « وباخنده گفت» مگه نشنیدی که میگن ترک عادت موجب مرض است.
امیدوارم همه مردمی که مثل کنه به این اعتقاد باطل چسبیده ان یه روزی دست از رفتار مسخره شون وردارن.
صدای باز شدن در حیاط به گوشم رسید دریا همچنان مشغول پیرامون مردم شهر بود وبا حسرت آنها را با مردم تهران مقایسه می کرد ، حالا صدای پاهایش داخل خانه شنیده می شد وبدنبال سکوتی نسبتا طولانی در اتاقم به صدا دراومد، مطمئن بودم خودش است ، خودم را پشت در پنهان کردم و آرام در را گشودم ، فربد در آستانه در ظاهر شد و مستقیما چشمانش به دریا افتاد ، دریا نگران و دستپاچه خودش را جمع و جور کرد و از جا بلند شد وبا خجالت بی نظیری سلام کرد .
سلام ، باید ببخشید نمی دونم ساحل مهمون داره وگرنه مزاحتمون نمی شدم.
خنده بلندی سر دادم وخودم را از پناه در بیرون کشاندم وگفتم :
سلام به فربد عزیز ،؛ اگه بدونی چقدر دلم برایت تنگ شده بود.
برق ناگهانی عشق را در چشمانش برای لحظه ای دیدم ، اما او با زرنگی قیافه ی جدی و اخمویی به خود گرفت وگفت : سلام به خانوم بدقول و بی خیال.
خواهش می کنم دیگه صحبت از بی وفایی نکن ، حالا بیا تا دوست عزیزم دریا روبهت معرفی می کنم ایشون حقوق می خونن درست مثل خودت.
فربد با لبخندی زیبا مقابل دریا ایستاد و کرنشی کرد .
به طرف دریا رفتم و در حالیکه دستش را محکم گرفته بودم به سمت فربد می کشاندم گفتم : دریا جون ، این آقای محترم فربد خان! برادر محترم من هستن.
دریا با صدایی که از کمرویی می لرزید گفت : از آشنایی با شما خوشوقتم.
آقا فربد کوه خوش گذشت؟
انگشتش رابه نشانه تلافی تاخیرم به سمتم تکان داد و گفت : برای فرار از وضعیت کسالت بار خونه ، بدک نیست ، راستش این خونه بدون تو خیلی ساکت و مرگ آوره ، تو صفای این خونه ای ساحل.
نرمه گوشش را در دستانم فشردم و گفتم : ای پسر چابلوس ، داری خرم می کنی مگه نه؟
خندید و گفت : فعلا با شما دروغ های قشنگی که موقع رفتن گفتید حسابی خرمون کردید.
فربد باور کن وقتی اومدم خونه و متوجه غیبتت شدم بدجوری حالم گرفته شد .این خونه بدون غرولند تو اصلا صفایی نداره.
چشم غره ای به من رفت و گفت : حیف که تنها نیستی و ادب حکم می کنه که احترامت و جلوی مهمونمون نگه دارم .
از این بابت خوشحالم فربد ، بالاخره یکی پیدا شد که مانع فوران خشم تو بشه.
مامان گفته که حالا دیگه باید بیایین پایین و میز شامو بچینید.
یعنی من باید این کارو بکنم؟
نه به تنهایی ، منهم کمکت می کنم.
دریا که تا آن هنگام ساکت بود با صدای نرم و ظریفش داخل بحث ما شد وگفت : خوشحال می شم توی این کار کمکتون کنم.
فربد با پررویی گفت : دعوتتونو قبول می کنم « وبا ژست خاصی کمی تعظیم کرده و راه رابه ما نشان داد»...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:44 ب.ظ
 
ارسال: #47
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مادر برای شام سنگ تمام گذاشته بود ، شوید پلو با ماهی و ته چین مرغ درست کرده بود ، غذا در محیطی کاملا گرم صرف شد من و دریا مجبور به شستن ظرفها شدیم چون گوهر در خانه نبود ، فربد هم میز غذا را جمع کرد و میز دسر را به کمک مادر چید .
دسر کیک بستنی بد با مقداری ژله توت فرنگی.
دریا از فضای خونه ما خیلی خوشش آمد. مادر ضمن صرف دسر به من گفت : ساحل من فردا ساعت 9 به یه عروس وقت دادم فکر می کنم دوست داشته باشی به سالن بیایی ، مخصوصا حالا که دریا جونم با ماست.
قبل از هر چیزی دریا با خوشحالی گفت: خیلی خوبه ، من عاشق این جور چیزا هستم.
مادر با لبخند رضایتی زد و گفت : پس تصویب شد ، قرارمون برای فردا ساعت 5/8 صبح.
من حسابی عصبانی شده بودم : آخه مادر من فقط یه فردا رو می تونستم تا لنگ ظهر بخوابم.
دریا که وضعیت جو خانه او را کمی راحت تر از قبل کرده بود گفت : ساحل نزار همه چی روبریزم روی آب.
چنان اخمهایم را به دریا نشانه رفتم که بی چاره فورا با لبخندی حرفش را قورت داد.
اینبار نوبت فربد بود که صدایش بلند شد.
اما من می خواستم از ساحل و دوستش برای ناهار دعوت کنم.
ولی عزیزم من از تو زرنگ تر بودم چون پیشنهادم رو زودتر مطرح کردم.
فربد واقعا ناراحت شده بود و من اصلا دلم نمی خواست بعد از یکماه باعث اذیتش شوم ، پس با صدای بلندی گفتم : من و دریا فردا شب ، شام و مهان فربد هستیم ، بعد از شام هم اون زحمت می کشه و مار به خوابگاه می رسونه.
برق شادی زاید الوصفی را در چشمان فربد دیدم . لبخند دلنشینی به من زد وگفت: متشکرم ساحل ، ممنونم که دعوتمو قبول کردی.
بالاخره شب در حالی به پایان خود رسید که همه از برنامه ریزی فردا راضی به نظر می رسیدند ، غیر از پدر ، من آثار نگرانی گنگی را در اعماق چشمانش می خواندم وبه او حق می دادم ، او دیوانه وار ما را دوست داشت و دلش نمی خواست نطفه مهر و محبت خانواده با دیوانگی من و فربد از هم بپاشد.
تمام شب را دریا از خوبیها و صمیمیت خانواده ام صحبت کرد ، چیزهایی که برایم تازگی نداشتند اما واقعیت داشتند وبرایم ملموس و خواستنی بدند ، او فربد را فردی با محبت بذله گو و کمی وشه گیر یافته بود وچقدر هم درست تشخیص داده ، و تنها چیزی که از من می دانست ، همین زندگی ظاهری بود که با چشمانش می دید و نه چیزی بیشتر از آن .
صبح فردا دریا با تکان های مکرر و بد وبیراه مرا از خواب بیدار کرد ، نگاهی به ساعت انداختم از 7 گذشته بود .با عصبانیت فریاد زدم : آخه دختر مگه دیوونه شدی ما برای ساعت 5/8 قرار حرکت گذاشتیم.
تو چقدر تنبلی ، تا ما به کارمون برسیم و صبحانه بخوریم ساعت می شه هشت ونیم دیگه ، تازه همه اهل خونه بیدار شدن غیر از تو.
با یک دنیا لجبازی از جا بلند شدم و بالشت ام را محکم به صورت دریا کوبیدم و حوله ام را گرفته وبه طرف حموم رفتم.
بعد از دوش گرفتن در حالیکه مشغول لباس پوشیدن بودم گفتم : آهای دختر نگهبان تو نمی خوای دوش بگیری؟
مگه نمیبینی موهام خیسه ، من یک ساعت پیش دوش گرفتم .
متعجبانه نگاهی کردم ، درست می گفت : او قبل از من به همه کارهایش رسیده بود.
هی ساحل .برادر سحر خیزی داری ، تو و اون اصلا شباهتی بهم ندارید.
تورو خدا نذار فکر کنم که تموم شب و مشغول نگهبانی بودی.
هر جور دلت می خواد فکر کن ، تو آزادی که هر طوری خواستی راجع به من قضاوت کنی.
می شه خواهش کنم درس های یک ماهتو برای من کنفرانس ندی؟
در این صورت باید زودتر برای صبحانه به پایین بریم.
حسابی دیر کرده بودم ساعت از5/8 گذشته بود ما مجبور شدیم یک لیوان شیر و چند بیسکویت را با عجله بخوریم وبه همراه پدر راه بیفتیم.
فربد در حیاط مشغول نرمش بود صبح به خیری گفتیم و از او خواستم تا وقتی که به دنبالمان می آید وسایلمان را در ماشین گذاشته تا دوباره مجبور به بازگشتن به خانه نباشیم.
روز شلوغ و پر کاری را سپری کردیم ، بعد از یکماه درس خواندن ، این کار به من آرامش عجیبی داد و جالب این که دریا معتقد بود که نه تنها خسته نشده بلکه احساس انرژی و نشاط مضاعفی می کنه ، همه کارهایی که من طبق عادت انجام می دادم دریا با هیجان و تحسین خاصی نگاهم می کرد، و در انتها به من گفت این این زیباترین عروسیه که درتموم عمرش دیده.
ساعت از 7 گذشته بود که صدای بوق های پی در پی از خیابان شنیده شد، به مادرم گفتم : ما باید بریم فربد پایین منتظره.
دریا با هیجان خاصی در آغوش مادر جای گرفت و گفت شما را مثل مادرم دوست دارم.
اشک در چشمان مادر جمع شد ، من آهی ازاعماق سینه ام کشیدم وبا خودم فکر کردم ، اوبرای همه مهربان و دوست داشتنی است غیر از دختر ناسپاسش ساحل.
مادر هنگام خداحافظی از من خواست تا هر وقت که برای استراحت به خانه می روم ، دریا را با خودم بیاورم. انتظار کمتری از این موجود آسمانی نمی رفت ، دلش مانند کیسه قابل ارتجاعی بود که هر چه محبت داخل آن می چپاندی باز هم برای دیگری جا پیدا می شد.
با خلوص قلبم او را بوسیدم و چند ثانیه ای را در آغوشش جا گرفتم بعد از خداحافظی از او جدا شم.
به درخواست من و دریا شام پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده و سالاد با سس فرانسوی خوردیم. شام دلپذیری بود ، بعد از شام فربد از ما خواست تا کمی با هم در مسیر رودخانه قدم بزنیم . من چنان احساس خستگی می کردم که این کار برایم غیر قابل تصور می آمد ، بنابراین با عذرخواهی بر فربد گفتم : ببین فربد، من تمام روز و سرپا ایستادم وپاهایم اصلا نای حرکت ندارن ، اما تو و دریا می تونید با هم کمی قدم بزنید.
فربد نگاه خیرهای به من انداخت و من خودم را به نفهمیدن زدم وروبه دریا کردم وگفتم : نظرت چیه دریا؟
دریا چون همیشه تا گوش هایش قرمز شد وگفت : نمی دونم ، هر چی شما بگید.
فربد بناچار از جا بلند شد وبه اتفاق دریا به راه افتاد ، با نگاه کردن به آن دو که از مقابل چشمانم دور دورتر می شدند جرقه ای در ذهنم جهید.
بله فربد می توانست مرد رویاهای دریا شده و او را با خود از قعر دره ی بدبختی به قله خوشبختی برساند، فکر جالبی بود ، من نمی توانستم موفق شوم.
چه کسی بهتر از دریا ، خدایا متشکرم ، من با این کار می توانیم نگرانی خانواده بخصوص پدر را از بین ببرم و در ضمن این دو علاوه بر همسر، همکار خوبی هم برای هم می شدند ، فقط کافی بود که جرقه این عشق رادر دل هر دو تایشان روشن کنم و آنگاه خودم را کنار کشیده نظاره گر زبانه کشیدن آن باشم.
آنقدر در فکر این پیوند غوطه ور شدم که بازگشتن و حضور هیچ کدامشان را احساس نکردم ، فربد مثل همیشه که قصد آزارم را داشت از پشت گره موهایم را باز کرد و همه آن ها رابه اطرافم ریخت.
به سرعت از پیله افکارم خارج شدم و قیافه تدافعی به خودم گرفتم اما به قهقهه فربد به سرعت تغییر موضع دادم وبه طرفش هجوم بردم . فربد با خنده وحشیانه ای گفت : حالا بی حساب شدیم . لجبازی مقابل لجبازی ، نقشه کشیدن در مقابل نقشه کشیدن واذیت کردن در مقابل اذیت ، چطور بود؟
با خودم گفتم : خیلی خب ، آقا فربد ، فعلا تحملت می کنم تا اینکه به هدفم برسم اونوقت تموم عمر و وقت دارم تا اذیتت کنم وبهت بخندم.
بلافاصله لحنم راعوض کردم وگفتم : خب خوش گذشت؟ حالا اگه رضایت میدی ماروبرسون خوابگاه.
تمام طول راه خودم رابه خواب زدم و متوجه فربد بودم ، اما با کمال تعجب نه تنها هیچ حرفی نزد بلکه نگاهی هم به دریا نینداخت . بالاخره به خوابگاه رسیدیم وبعد از تشکر بخاطر شام لذیذ آن شب از او خداحافظی کردیم وبه طرف خوابگاه براه افتادیم که فربد به ناگاه دستم رابه طرف خود کشید وبا لحن پوزش خواهانه ای به دریا گفت : شما بفرمایید.تا چند لحظه ی دیگه ساحل می یاد پیش تون .
دریا لبخندی زد و مارا تنها گذاشت.
فربد به طرف ماشین رفت سیگاری برای خودش آتش زد بعد از یک پک محکمی که به آن زد وگفت : ساحل من احمق هستم!
چیه فربد دوباره دیوونه شدی ، راجع به چی داری حرف می زنی؟
خودت بهتر می دونی ، یک ماه ، لحظه شماری کردم ، بهتره بگم ثانیه شماری تا بالاخره پیدات شد ، اونم نه تنها یه نگهبان با خودت آوردی تحمل کردم و حرفی نزدم، اما امشب واقعا از دستت عصبانی شدم، برای چی منو اون تنها گذاشتی ؟ آخه برای چی ؟
مگه از تو خواسته بودم که بهترین شو از دانشکده گلچین کردی و با خودت آوردی؟ نه ساحل خانم.اگه فکر کری چلاقم و از دستم کاری بر نمی یاد کور خوندی؟تو تنها دختری نیستی که من شناختمش وباهاش صحبت کردم . بهترین و زیباترینشون هم نبودی ، اما هر چی که بودی عشق وبا توشناختم واگه لازم بشه اونو با خودم به گور می برم ، اما نمی گذارم که احساسم وبه بازی بگیری.
اشتباه می کنی فربد ، من اونو به این نیت به خونه نیاوردم و حتی هیچ نقشه ای هم از قبل برای تنها موندنتون طرح نکردم ، اما نمی تونم بهت دروغ بگم ، وقتی که با همبه طرف رودخونه حرکت کردید با خودم گفتم چه زوج مناسبی می تونید برای هم باشید .
فربد اون از این قضیه چیزی نمی دنه، اگه من اونوبرای دوستی انتخاب کردم به قول تو زیبایی اش نبوده بلکه شباهتش به خودم بوده من تکرار قصه زندگیم رو توی سرنوشت اون دیدم .اون ازدواج کرده وبعد از غرق شدن شوهرش ، به خاطر عقاید موهوم شوهرش از قید پسرش گذشته اما حاضر نشده به عقد اجباری برادر شوهرش دربیاد وطی یه سری حوادث سخت وجانکاه به کمک برادرش به این جا راه پیدا کرده ، اون زائیده رنج وغمه فربد ، اگه نمی تونی دوستش داشته باشی حداقل بهش احترام بگذار و درکش کن.
فربد در نهایت دقت به حرفهایم گوش داد وبعد از تمام شدن صحبتهایم ته مانده سیگارش را به شدت روی زمین پرتاب کرد و با پاشنه کفشش روی آن فشار داد وگفت: باز هم تو پیروز شدی ، من خیلی کم تحملم ساحل منو ببخش شب بخیر.
شب بخیر فربد ،به خاطرامشب متشکرم.
همچنان ایستادم تا از نظرم پنهان شد وبعد آرام آرام به خوابگاه بازگشتم.
فصل امتحانات ترم اول فرارسید منو دریا با تلاشی خستگی ناپذیر شب و روز درس خواندیم تا بالاخره توانستیم با نمرات بسیار خوبی واحدهایمان را پاس کنیم وبعد از آن تعطیلات پانزده روزه ای تا شروع ترم بعدی انتظارمان را می کشید ، دریا تصمیم داشت تمام این مدت را در خوابگاه مانده وبه کارهای عقب مانده و شخصی اش رسیدگی کند ، می دانستم که او مشکل بازگشت به خانه را دارد حقیقت هیچ جایی برای گذراندن زندگی نداشت خانواده طردش کرده بودند و او تمام امیدش را به درس و دانشگاه بسته بود.
موضوع دریا با مادر و پدر در میان گذاشتم برای لحظه ای سکوتی بین ما برقرارشد .سپس پدر نگاهی پر از احترام به مادر انداخت و گفت: شوکت نظرت راجع به این قضیه چیه ، مادر نفس بلندی کشید وگفت : ما همیشه دراین مورد خاص نظر یکسانی داشتیم، هر جوری که توتصمیم بگیر من با آن موافقم پدر با رضایت به چهره مادر نگاه کرد وگفت :می دانستم که مشکلات زندگی ما هیچ تاثیری روی قلب مهربان و پر از رافتت نگذاشته ، من همیشه به داشتنت افتخار کرده ام و اگر گامی محکم در این گونه مسائل برداشته ام فقط بخاطر عزم و اراده پولادین تو بوده.
اما علی تو داری شکسته نفسی می کنی تو موفقیت های زیادی در این راه داشتی.
شکی نیست عزیزم ، ولی باید این جمله را که یکی از بزرگانمان گفته شنیده باشی « پشت سر هر مرد موفقی حتما دست توانای زنی بوده است »
توهمیشه تو نیستی که منو شرمنده محبتهات بکنی علی .
با نگرانی گفتم : حالا می شه تصمیم تونوبه من ابلاغ کنید.
البته دخترم، تو می تونی از دوست بخوای نه تنها در این تعطیلات پانزده روزه.بلکه در تمام تعطیلات تابستونه اش این جارو خونه خودش بدونه ، قدمش روی چشمامون.
از خوشحالی بال در آوردم . هجوم اشکها را در چشمانم حس کردم وهمینطور سرازیر شدنشان را . مادر به سمتم آمد و گفت : چرا گریه میکنی عزیزم؟ یعنی از ما انتظار چنین کاری رو نداشتی؟
دستانش روی شانه هایم بود و این همیشه مایه آرامشم بود، بوسه ای بر دستانش زدم وگفت : نه مادر ،اینطور نیست ، من به ناگاه یاد روزهای سختی افتادم که توی سالن فریبا می خوابیدم و هیچ هدف و امیدی نداشتم و تنها آرزویم این بود که آنها پیدایم نکنند شوهر فریبا مرا از سالن بیرون نیاندازد ، که ناگهان دست غیب شما را چون فرشته نجات به طرفم فرستاد مرا از آن جهنم نفرین شده نجات داد. حالا این دستها را دوباره می بینم که برای نجات ستم دیده دیگری به تکاپو افتاده ودر صدد رهایی اش هستند.
این یه وظیفه انسانیه ، ساحل تو باید خوب بدونی که ما به داشتن بچه های خو ب و تحصیل کرده افتخار می کنیم .حالا دریا یکی از شماست. این حق اونه و حالا که گردباد زندگی اونو به ما رسونده پس باید از این حق بهره مند بشه.
شما فرشته هایی هستید که توی این لباس به زمین اومدید. من شمارو برتر از همه می بینم. از اعماق قلبم می پرستم تون.
عزیزم اینقدر حرفای قشنگ نزن خجالتمون نده ، پاشو برو بخواب و فردا هم با فربد برید دنبال یکی دیگه از دخترانمون.
دریا به خانه ما آمد و مثل عضوی از خانواده ما شد بدون آن که سر از اسرار زندگیمان در بیاورد، همانطوری که اسرار او هم نزد ما محفوظ ماند.
فصل ها پشت سر هم می آمدند و می رفتند ، فربد همچنان روی موضوع خود پا فشاری می کرد و حاضر نمی شد حرکتی بکند ، تا اینکه در یکی از روزهای فصل بهار که ما ترم شش مان را به پایان رساندیم ، فربد بدون هیچ اجازه ای به اتاقم آمد و در را محکم پشت سرش بست.
احساس کردم حالت عادی ندارد ، اما خودم را کنترل کردم و گفتم : چه خبرشده ؟ اینطرفها؟
تو دختر سمجی هستی ساحل! سه ساله که توی دریای طوفان زده عشقت دست و پا می زنم و تو کوچکترین قدمی برای نجاتم بر نمی داری حالا اومدم بهت خبر دیگه ای بدم.
من بی تابانه منتظرم دِ بگو دیگه.
چرا دریا با تو به خونه نیومده؟
یه مقدار کار داشته و گفته چند روزی نمی تونه به خونه بیاد.
تو مطمئنی که راست گفته؟
منظورت چیه فربد؟
من عاشق شدم ساحل! یه عاشق دیوونه که هیچ چی رو جز رسیدن به عشق نمی فهمه...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:45 ب.ظ
 
ارسال: #48
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
این که تازگی نداره فربد! تویه عمریه که عاشقی. فقط عیبت اینه که عشق واقعی رو با عشق کاذب به اشتباه می گیری.
اما ساحل من عاشق دریا شدم . اون با نیومدنش داره منو دیوونه می کنه .
از تعجب کم مانده بود شاخ در بیاوریم ، دهانم باز مانده بود وخیره نگاهش میکردم و به دورش می گشتم.
خدای من چه می شنوم ، نکنه دارم خواب می بینم ، یعنی من مدتهاست مثل کبک سرمو توی برفها کردم ونفهمیدم دور وبرم چه خبره؟
دقیقا ، من از همون شبی که داستان زندگی شو شنیدم نسبت به او احساس ترحم پیدا کردم وخوب می دونستم که ترحم ریشه عشق و می سوزونه و بنیادش رو به باد فنا می ده ، به بهانه های مختلف از خونه دور شدم و خودم را مورد امتحان قرار دادم تا بالاخره هفته قبل به این نتیجه رسیدم که عاشقش شدم و دیوانه وار دوستش دارم ، توی همون روزا اومدم دم دانشگاه باهاش حرف زدم و پیشنهادم رابا اون مطرح کردم، اما بلافاصله حتی بدون لحظه ای تامل دست رد به سینه ام زد و گفت : نه
خب اشتباه کردی برادر من ! هر مشکل راه حلی مخصوص به خودش رو داره و تو اون و گم کردی ، اما من بهت قول می دم فردا به خوابگاه برم و مفصلا باهاش صحبت کنم.
حتما این کار و میکنی؟
مطمئن باش ، من محاله که با دست خالی پیشت برگردم ، راستی ان از تو چیزی میدونه؟ از گذشته و زندگی خارج از کشورت؟
نه هیچ چیز اون مجال هیچ حرفی رو به من نداد.
بهتره بری بخوابی، با خیال راحت ، چون خواهر جان باخته ای داری که حاضره جونش و در راه برادرش بده ، البته اگه مایل باشی که خواهری مثل من داشته باشی!
من عاشق خواهری مثل تو هستم ، حالا می فهمم احساسی که نسبت به تو داشتم با احساسی که حالا نسبت به دریا دارم زمین تا آسمن با هم فرق دارن ، اون احساس بیشتر به حس مسولیت و احساس برادرانه شباهت داشت تا یه عشق.
یه جور عشق کاذب مگه نه؟
نه اصلا این طور نبود ،بهتره بگی غیرت برادرانه.
خندیدم وگفتم : اوهوم ، که اینطور ، پس من فدای هر غیرتی که از نوع برادرانه است.
خوابگاه عکس روزهای گذشته که پر از جیغ و فریاد بچه بود . ساکت وخلوت به نظر میرسید .بیشتر بچه ها پیش خانواده هایشان بازگشته بودند و تعدادی هم به مسافرت رفته بودند و برخی هم به کارهای تحقیقاتی پرداخته بودند، به تعدادی از اتاقها که فکر می کردم ممکن است از دوستانم در آن مانده باشند سرک کشیدم خالی و ساکت بودند گویا آن اتاقها تا به حال رنگ شادی به خود ندیده بودند وهمیشه همانی بودند که حالا رنگ شادی به خود ندیده بودند وهمیشه همانی بودند که حالا می دیدمشان ، در اتاق ها بر خلاف اتاقهای دیگر بسته بود ، گوشم رابه آن چسباندم تا بلکه صدایی بشنوم ، اما بی فایده بود ، آرام و بی صدا دستگیره در را چرخاندم و با کمال تعجب دریا را در کنار پنجره دیدم که با ورودم نه حرکتی کرد و نه تعجبی . حتی برنگشت و نگاهم نکرد. فقط گفت : سلام ساحل ، اینطرفها؟
سلام ، دیدم چند روزه پیدات نیست گفتم بیام ببینم داری چی کار می کنی .
می بینی که؟
اتفاقا بر عکس ، من چیزی رو که مانع اومدنت باشه. نمی بینم ، اما یه چیزایی می دونم.
با تعجب به طرفم نگاه کرد و گفت : نه تو هیچ چیز نمی دونی.
چرا عزیزم ، فربد همه چیز و به من گفته.
بخاطر همین گفتم ، تو هیچ چیز نمی دونی.
بهتره حرف دلتو بریزی روی دایره تا منم بفهمم که داری از چی صحبت میکنی ، اگر از فربد خوشت نمیاد و مرد دلخواهت نیست اصلا دیگه حتی حرفش و نمی زنیم ، اگه فکر میکنی هنوز نتونستی بشناسیش . تنها چیزی که فراوونه وقته، تو یکسال دیگه فارغ التحصیل می شی و توی این فرصت می تونی اوقات بیشتری روبا اون بگذرونی و باهاش آشنا بشی ، و سوم اینکه من اصلا نمی دونم تو چه مرگته .
اختلاف طبقاتی ساحل ، همون چیزی که اصلا نمی گذاره من به این قضیه فکر کنم.
خنده ام گرفته بود واو متعجبانه نگاهم می کرد وبعد گفت :شاید به نظرت مسخره بیاد چون از قماش و طبقه من نیستید وبا مشکلات ما وامثال ما دست و پنجه نرم نکردید.
آه بلندی کشیدم وگفتم: اما من فکر می کنم تنها مانع بر سر ازدواج شما خاناده همسرت و وجود فرزندته ، نه چیز دیگه.
درسته ، اما اون مشکلات در مقابل اولی خیلی پیش پا افتاده است.
یعنی حل شدنیه؟
بله ، خونواده ی همسرم هیچ ادعایی نسبت به من نمی توانند داشته باشند و من از این نظرآزادم ، اما مشکل من برناست . اولا باید صبر کنم تا تحصیلاتم تموم بشه وبعد کار مناسبی گیر بیارم وبعدش دنبال کارهای سرپرستی اون بروم.
خب اگه با فربد ازدواج کنی می تونی به خواسته هات برسی ، من فکر نمی کنم اون مخالفتی داشته باشه.
ساحل مثل اینکه تو اصلا متوجه نیستی ، مشکل اصلی ما همچنان به قوت خودش باقیه: اخ ... ت ... لاف ... طبقاتی.
این بار نوبت من بود تا کنار پنجره بیاستم وبه بیرون نگاه کنم ، اختلاف طبقاتی واژه مزخرفی که در مقابل با عشق ، در هر زمانی رنگ باخته و با یک علامت سوال به دایره المعارف کتاب زندگی پیوسته ، و در فرصتی مناسب به قدرت نمایی برخاسته بود، دریا با زرنگی خاصی آن را دریافته بود.
ولی این موضوع درباره فربد صادق نبود .فربد از طبه خودش بود ودریا باید این قضیه را می فهمید ،چشمانم همچنان که محوطه خوابگاه را می پایید ، توجه ام به نگهبان خوابگاه جلب شد که با سماجت مشغول صحبت با مردی بود که دم نگهبانی ایستاده بود ، فورا شناختمش.فربد نتوانست دوام بیارود وخودش را به این جا رسانده بود.متوجه شوریدگی حالش شدم چون سالها قبل خودم نیز این جاده رابا سرخوشی وبی خبری پیموده بودم.
دریا فکر می کرد با همین چند جمله ای که گفته توانسته قانع ام کند، با قیافه حق به جانبی نگاهم می کرد ،نگاهی به او انداختم و با اشاره به طرفش گفتم : دوس داری یه قصه برات تعریف کنم؟ یا حسابی کار داری وسرت شلوغه؟
ساحل اینقدر طعنه و کنایه نزن، من که دلیل کارامو برات گفتم.
تونگفتی ، مثل یه ترسوی احمق جا زدی تا بالاخره منو به این جا بکشونی.
حالاهر چی که دلت می خواد بگو، من منتظر داستانت هستم.
فقط امیدوارم قصه پرداز خوبی باشی.
دریا بهتره خوب گوش کنی چن نه قصه دلپذیر و نه من حوصله تکرارش و دارم و نه هیچکس دیگه ای . تا حالااسم زلزله رو شنیدی ، واژه ای که فکر می کنیم فقط خونه ها مونو تکون می ده و دلها مونو می لرزونه اما در عالم واقعیت ، خط قرمزی روی همه خوشی ها و دغدغه هامون می کشه وسرنوشتمونو دستخوش یک تغییر بنیادی می کنه و آواری از بی کسی وعصیانو دربدری بر سر رویمان می ریزه وبا کله باری از کتابه ای ورق ورق شده سرو رویمان میریزه وبا کوله باری از کتاب های ورق ورق شده زندگیمان ما رو آواره دیاری نا آشنا می کنه.
زلزله طبس با اون آمار وحشتناک کشته هاش هنوزهم توی ذهن ما زنده است مردم فراموشش نکردن . هر چند که توی ذهن ما زنده است و مردم فراموشش نکردن . هر چند که توی اون زمان هنوز بدنیا نیومده بودیم ، اما توی خبرها شدت و بزرگی اونو و عمق فاجعه رو درک کردیم .فربد بچه اون زلزله است.بچه ای که سه روز در آغوش مادری مرده و زیرآوارها زندگی کرده ، کسی که اگه پدر ومادر به داداش نمی رسیدند معلوم نبوداز کدوم یتیم خونه یا منجلابی سر درمی آورد پدر و مادر در نهایت گذشت و مهربانی به کمکش شتافتند و...
آنقدر گفتم وگفتم که متوجه گذر زمان نشدم صورتم از اشک های پی در پی خیس خیس شده بود ، حضور دریا رافراموش کرده بودم و با پایان آن قصه بود که از دنیای درونم خارج شدم، نگاهی به دریا انداختم. سینه اش از هق هقی پنهانی بالا و پایین می رفت و صورتش را میان دستها پنهان کرده بود.
از جا بلند شدم.گفتنی ها را گفته بودم و دریا باید با آسودگی خیال و بدون هیچ اجبار و فشاری به این قضیه فکر می کرد .با دستمالی اشکهایم را پاک کردمو به طرف در رفتم. هنوز دستگیره را حرکت نداده بودم که دوباره به طرفش برگشتم.
دریا هر چیزی روکه باید میدونستی ،حالا دیگه می دونی. فربد برادر من نیست.اما اونو مثل یه برادر دوست دارم وآرزوی خوشبختی شو می کنم ، تو هم مثل یه خواهر برام عزیزی ودلم می خواد خوشبختی گمشده خودتو پیدا کنی .اصلا اجباری در کار نیست . جوابت هر چی که میخواد باشه .هیچ تغییری توی نظر و رفتار ما در مقابل تو بوجود نمیاره واونجا چون گذشته خونه خودته ، پس در آرامش کامل وبا خیال آسوده تصمیم بگیر.
با گفتن حرفهایم به سرعت ازخوابگاه خارج شدم ، فربد داخل ماشین نشسته بود وانتظارم را می کشید ، بدون هیچ کلامی سوار ماشنی شدم و فقط گفتم برو.
فربد همچنان گاهگاهی دزدانه نگاهی به من می انداخت ، گویا آثار به جا مانده اشک بر صورتم حسابی نا امیدشده بود ، من باید حرف می زدم، اما توان توضیح دادن و حرف زدن از وجودم رخت بسته بود.
ساحل؟از چهره ات معلومه که حسابی داغونی ، اما فقط یه کلمه بگو.
نگران نباش فربد! باید به اون فرصت بدی تا فکراشو بکنه .اون مار گزیده است و یه بار از همین دریچه گزیده شده واینبار می خواد با دلیل ومنطق شالوده زندگیشو پی ریزی کنه. منمطئنم که به همین زودی پیداش می شه.
جدی می گی ساحل؟ یا این که می خوای دلمو خوش کنی.
فربد تو باید به حال منوشناخته باشی ، شده که من قول دروغی به کسی بدم ویا برای دل کسی حرفی بزنم؟
درسته ساحل حق با توهه.
دور روز از ملاقات من و دریا گذشته بود.در این مدت تمام اوقاتم رابا فربد گذرانده بودم ، چون نمی خواستم دست به یه دیوونگی بزنه خوب می شناختمش.کمترین مشکل ارا از پای در می آورد و من وظیفه ی خودم میدانستم که مواظبش باشم.
سومین رز هم به پایان رسید، پدر و مادر در جریان کامل مشکل فربد قرار داشتند وسعی داشتند تافربد را برای پذیرش هر جوابی ازدریا آماده کنند، خسته و دلزده شده بودم.دیوان حافظ در دستهام بود در باغ قدم می زدم، پاهایم خسته شده بودند. روی نیمکتی نشستم وکتاب چشمانم گرفتم ، با خودم گفتم :ای حافظ شیرازی تومحرم هر رازی ...
وبا احتیاط آن را گشودم .لبخندی برلبانم نش بست با صدای بلند آن را چندین و چندبار خواندم:
گفتم زمان عشرت دید که چون سر آید .... گفتما حافظ کاین غصه هم سرآید
صدای زنگ پیدر پی خانه مرا از لذت شیرین چند لحظه پیش بیرنکشید : مردد بودم چه کنم. صدای مادر شنیده شد : ساحل دخترم حالا که توی باغی یه زحمتی بکش ببین کی اومده!
از جام پریدم و دوان دوان به طرف درواه رفتم . خدایا چه می دیدم دریا آمده بود.باچمدانی که دردستهایش بود.در آغوش گرفتم وغرق بوسه اش کردم وبا فریا دمادر و پدر و فربد را صدازدم، کمکش کردم تا چمدان رابه داخل بیاورد.
مادر . پدر به استقبالش آمده بودند و آغوش شان را برویش گشودند، چقدر شیرین است لحظه زیبای دستی ها.
مادر به آرامی در گوش دریا گفت:عروس گلم بهتره بری دیدنش.اون توی اتاقتش منتظرته.
با آمدن دریا کانون گرم خانواده دوباره جان گرفت و پررونق شد ، خطبه عقد دریا وفربد بدور از هر تجملی ، بر سر یک سفره سفید سفید به پاکی دلهایشان وسادگی و یکرنگی عشقشان خوانده شد ، دریا در لباسی به رنگ آبی ، براستی زیبا و وسوه انگیز شده بود آرایشش به اصرار فربد به من محول شد، دیدن دریا با آن همه نجابت وسادگی همیشگی اش دلم را به لرزه در آورد و قطره های اشکم بی محابا بر گونه هایم سرازیرشدند، پدر و مادر عروسشان را غرق جواهرات پر ارزش خانوادگی کرده بودند ، چیزهایی که یه عمر آرزویشان بود که برگردن و دستهای عروسشان ببندند واینک برآورده شدن تمام آن ها بود ، با خود می اندیشیدم که آیا کسی برازنده تر ولایق تر از دریا می توانست باشد؟
آن روز خودمان بودیم ، بدون هیچ تشریفات ومیهمانی ، قرارمان را گذاشته بودیم بعد از امتحانات ترمو پایان تحصیلات من و دریا باید به خوابگاه بر می گشتیم.
پانزده روز، به چشم بر هم زدنی گذشت و با تمام خوشیها وشادی های بیاد ماندنی، فربد دائما از ما تشکر می کرد ، او به آرزویش رسیده بود وعشق آسمانی اش را در میان دنیایی از دورنگی ها عشق های دروغین یافته بود ، سرمست از این باده پیروزی.خانه غرق شادی و سرور کرده بود.
برخلاف انتظارمان و طبق قول و قرارهای قبل از عقد فربد عصبانی و ناراحت بود ودائما فریاد میزد که دریا باید همین جا و توی خونه خودش بماند و درس بخواند دیگر لزومی برای زندگی در خوابگاه نیست ،اما پدر و مادر اصرار داشتند که چون گذشته دریا باید به خوابگاه برگردد وبه درسها و کارهایش برسد، چون اگرنتواند تمام درس هایش را پاس کند. عروسی به تعویق خواهد افتاد.
منودریا در میان یک دنیا غرولند فربد به خوابگاه برگشتیم ، دریا این دختر باهوش و ساعی چون گذشته به درس هایش می رسید و کمترین کوتاهی و تعللی در کارش وجود نداشت، به غیر از تمام جمعه ها که با فربد می گذراند ، بقیه روزهای هفته را نه به تلفنهایش جواب می داد و نه حاضر بدیدنش می شد، بخاطر همین من شده بودم کبوتر نامه رسان فربد ، باخواهش و تمنا وبیشتر اوقات دادن رشوه مرا وادار به انجام مقاصدش میکرد .ترم جدید شروع شده بود درسها به قدر کافی مشکل و سنگین بودند، استادان یکی پس ازدیگری برسر کلاس می آمدند وخودشان رامعرفی می کردند چند تا از ترم های گذشته با ما بودند وبیشترشان استادانی بودند که در ترم های بالا تدریس می کردند وبرایمان نا آشنا بودند.
استاد ساعت قبل ، استاد اقتصاد بود ، درسی که میشه از آن بیزار بودم و فقط آرزوی در آن داشتم وبرایم نمره آن اصلا مهم نبود.ساعتی خسته کننده و کسالت آمیز بود و خستگی آن همچنان بر تن مانده بود.
و حالا ازاین که استاد ادبیات دیر کرده بود خوشحالم می کرد وگرم گفتگو وبحث با یکی ازهمکلاسی هایم بودم که با سر وصدای بچه ها متوجه ورود استاد شدم.همه کمی نیم خیز شده وبدیم تا احترامی به جا آوریم، هم چنان گرم ادامه بحثمان بودم و وقت ورانداز کردن استاد را نیافته بودیم که شروع به صحبت کرد.
من پرهام مجد هستم، ادبیات تدریس می کنم وخوشحالم از این که با شما آشنا می شوم وامیدوارم دوستی هامون از درس و دانشگاه فراتر رفته و بعدها همکاران خوبی برای هم باشیم.
خدایا ،اگر خوابم بیدارم کن، من نمی خواهم حتی در خواب هم به او فکر کنم ، من او را فقط برای رویاهای شیرینم میخواهم تا بتوانم هر طوری که دلم می خواهد از او قهرمان بسازم و چون بتی در رویاها بپرستمش ،خدایا اگر کابوسی دیگر برایم می خواهی، التماست می کنم و تمنایت می کنم که از من بگذری وتاب وتحمل این یکی را دیگر در خود نمی بینم، من تازه از مشکل درد آور فربد خان جان به در بردم ، خدایا این بار هم بدادم برس و ناامیدم برنگردان...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:45 ب.ظ
 
ارسال: #49
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دستهایم می لرزید و پاهایم بی حس شده بودند ، نه من نباید خود را می باختم وبعد از سالها چون شکاری دست و پا بسته زیر زیر پاهایش دست و پا می زدم ، ناگهانی به خودم آمدم ، فکری تمام ذهنم را به خودش مشغول کرد ، من تغییر نام داده بودم ، همان طوری که در زندگیم دگرگون شده بود ، بعد از ازدواج هم که تغییر چهره داده بودم ، پس چطور ممکن بود او مرا بشناسد ، با تمام وجود از پدر تشکر می کردم که با زرنگی و درایتش در مقابل مقاومتم برای تغییر نام ایستادگی کرد و بالاخره موفق شد ، اکنون من ساحل رازقی بودم متولد تهران و دانشجوی رشته ادبیات.
دستهایم را از خوشحالی در هم فشردم و در دل هزاران هزار بار خدا را شکر کردم. حالا نه تنها مرا نمی شناخت بلکه من با دیدارش می توانستم شکه عشقش را در وجودم زنده نگه دارم و رویاهام پروبال جدیدی بدهم.
در چهره زیبایش خیره شدم ، تغییر چندانی نکرده بود ، فقط کمی شکسته و خسته تر بنظر می رسید ، دلم برایش پر می کشید ، به یاد منظره کلاسمان در جنگل افتادم وجدیت وتلاشش برای بالا کشیدنم ، به درگیری ها و زخمی شدن هایش وبه همه حرفها عاشقانه و رویاهای مشترکمان چقدر آن روزها دور به نظر می رسیدند.خانم ساحل رازقی ... تشریف ندارن؟
ناگهان سقلمه ای که دوستم سهیلا به من زد مرا به خودم آورد.
هی دختر کدوم جهنم دره ای داری سیر می کنی ، استاد صدات کرده
با دستپاچگی از جا بلند شدم وبرای لحظه ی کوتاهی به سمتش نگاه کردم وسرم را پایین انداختم.
خانم ساحل رازقی؟
بله استاد.
شما دانشجوی رشته ادبیات هستید؟
همچنان که به پایین نگاه می کردم گفتم : بله استاد.
اما من احساس میکنم شما رو قبلا توی یه کلاس دیگه ای دیدم.
سرم را بالا گرفتم ، نگاهم در نگاه پر از سوالش گره خورد ، برای لحظه ای موقعیتم را فراموش کردم وشدم همان شیلایی که دوست داشتم تمام وقتم را در نگاهش خیره بمانم و از سماجتم به خنده اش بیندازم.
دوباره تنه سهیلا مرا به خودم آورد : نه استاد ، شاید اشتباه رخ داده باشه .
برای لحظه ای احساس کردم رنگش عوض شده و دستانش می لرزد ، می دانستم که سعی دارد خودش را کنترل کند .برای همین فورا برجایم نشستم اوبالاخره به خواندن اسامی ادامه داد.
اصلا متوجه درسهایش نشدم، تمام حواسم متوجه او بود، در صورتش و حرکاتش به جستجوی پرهامی بودم که می شناختم ، او آنقدر رسمی و خشک با دانشجو برخورد می کرد که اگر نام و فامیلش نبود در وجودش شک می کردم، خلاصه به هر جان کندنی بود ، کلاس اش به پایان رسید ، تصمیم گرفتم که مستقیم به خوابگاه برم چون اصلا حوصله ساعت بعدی را نداشتم تمام افکارم مغشوش شده بود و من باید در تنهایی وسکوتی مطلق به آنها سر و سامان می دادم.
وسایلم را جمع کردم و به طرف در رفتم، صدای او مرا در جایم میخکوب کرد ، ایستادم و نیم نگاهی به سویش انداختم ، سرش همچنان پایین بود و نگاهم نمی کرد ، با ترسی وحشتناک از شناختنم ، گفتم : بفرمایید استاد امری بود؟
با صدای آرام و پرهراسی گفت :ببخشید شما خانوم ...؟
گفتم : رازقی . ساحل رازقی
به خانوم رازقی ، شما اهل تهرانید؟
بله استاد ، اهل تهرانم.
متشکرم . می تونید تشریف ببرید.
از آن همه جدیتی که با دانشجوها داشت خوشم آمده بود ، یک عمری گرفتارش بودم، زمانی با این که مطمئن بودم که دیگر او را نخواهم دید و حتی با دیدنش هم او را از زندگی خود خارج می پنداشتم ، حالا متوجه چیزی شده بودم که سالها نادیده گرفتمش ویا سعی داشتم نادیده بگیرمش، اما آن روز فهمیدم که گره پیوندی که بین دلهایمان زده شده گسستنی نیست.یا حداقل من نمی توانستم آن را بگشایم.
بی حوصله و نالان به خانه بازگشتم، خوشبختانه کسی در خوابگاه نبود، روی تختم افتادم وبه سقف اتاقم خیره شدم.
می دانستم که تمام سلول های بدنم او را فریاد می زنند و تشنه حضورش هشتند ، اما نیروی بازدارنده ای که یک عمر مرا از رسیدن به او منع می کرد حالاانرژی خود را از دست می داد و مرا در یک دنیا دو دلی و تردید و تشویش معلق می ساخت.
گذشته پر از نقش و نگارم ، فرار از دست پرهام و زندگی با احمد ، ندادن هیچ نشانی و آدرس به کسی . پاک کردن تمام ردپاهایم همه و همه قابل کنکاش بودند وسوال برانگیز.هر چند که تابحال مجبور به یاد آوری آن توضیح دادنشان به کسی جز فربد نشده بودم ، اما پرهام کسی نبود ، او عشق و وجود و دنیای من بود ، و من می بایست براتی هر کدام جوابی قانع کننده ودلایلی محکمی می داشتم.
یاد احمد و دارو دسته اش ، دلم را لرزاند وکاخ آمال و آرزوهایم را فرو ریخت من مثل هرزه فاسدی بودم یک هفته جهنمی را با آنها بسربردم ، دلیل آن فقط احمد بود و بس.کسی که قبول خود او نیز از طرف من محکوم می کرد و مرابه میز محاکمه پرهام می کشانید.
هر چه فکرمی کردم هچ راهی برای تبرئه خودم پیدا نمی کردم ، روزها و روزها در خودم غرق شدم و نسبت به همه بی اعتنا حتی دریا.
اوبه خوبی متوجه حال واحوالم شده بود و از آنجایی که بسیار منطقی و راز دار بود در این مرد با فربد و خانواده ام حرفی نزد.
فقط حسابی از من مراقبت می کرد و در برابر جمله هایی که بدون اراده از دهانم خارج می شد جوابی روشن و منطقی می داد.
بالاخره به همان نتیجه ای رسیدم که سالها قبل به آن فکرکرده بودم ، پرهام باید ازذهن و روح من نیز بیرون رانده می شد.
حضور او بدون داشتنش یعنی مرگ ، مرگ تدریجی که من برای خودم برگزیده وبودم وخودم را لایق آن می دانستم.
« قلب یخی» نامی بود که برو بچه های دانشگاه برایم بگزیده بودند ، چون سه سال در مقابل همه زمزمه های عاشقانه و پیشنهادهای رنگارنگ مقاومت کردم و به همه ی شان خندیدم، سال های اول همه سعی داشتند در ابراز عشق از یکدیگر پیش بگیرند ، اما من همه آن ها را یکسان می دیدم ، هیچ کدامشان حتی ثانیه ای مرا به خود مشغول نکردند و قلبم را نلرزاند ، همه آنها را مانند فربد دوست داشتم .به کمکشان می شتافتم در درسها کمکشان می کردم، عده ای هم مرا « خواهر ترزا» صدای می زدند کم کم همه دریافتند در من هیچ احساسی وجود ندارد وآنها بیهوده خودشان را معطلم ساخته اند.
بخاطر همین با نگاهی صادق و فکری پاک و بی آلایش بسویم آمدند ، من شده بودم زبان تک تک شان ، میانجی مشاجراتشان ، قاصد عشق شان و مرهم دردهایشان.
دختری پرشور بود م وشادی رابه وجودشان تزریق می کردم ، اما با پیدا شدن پرهام خودم را باختم وتمام شادی ها را از پنجره دلم به بیرون ریختم، شدم دختری عصبی و دمدمی مزاج و گوشه گیر.
حال و احوالم بچه های دانشگاه را نگران کرد . دریا را در جریان تشنج حالم قرار دادند و او متواضعانه همه رابه حساب بیماری ام گذاشت، می دانستم که قانع نشدند امام از آن جایی که ما همه آدمها به دنبال دلیلی برای هر کاری می گردیم هر چندبی رنگ ، راضی و آرامشان کرد.
با دیدن پرهام گذراندن ساعات درسی با او دیوانه تر از قبل می شدم، نگاههای خیره وعمیق و بیشتر پنهانی اش .حسابی مرا بهم می ریخت وسه ماه را در بحرانی شدید گذراندم ، از درسهایش چیزی نمی فهمیدم واین یعنی پاس نکردن آن درس ها و یا مشروط شدن و من اصلا تحملش را نداشتم ، برای هفته ای قید دانشگاه را زدم .و همه دو دلی ها وافکار ضد و نقیضم را از پنجره اتاقم به بیرون ریختم به کمک دوستم سهیلا به مرور آنها پرداختم.
پایان ترم فرا رسید وبرعکس ترمهای قبل که محکم واستوار از جلسه خارج می شدم .سست ولرزان و با شانه های خمیده آن جا راترک کردم ، می دانستم که از پس آن ها خوب برنیامدم ، اما سعی ام را کرده بودم و همه چیز رابه قضا و قدر سپرده بودم.
روز اعلام نتایج از دریا خواستم تا به دانشگاه برود ، اما او متعقد بود کم من خودم باید در آن جا حاضر شوم می دانستم دریا لجباز وسرسخت است بنابراین ترجیح دادم دوباره به سهیلا روبی اندازم ، هر چند که با بی میلی قبول کرد، اما بالاخره بهتر از این بود که خودم بدنبال نمراتم بروم وجنازه ام را برگردانند.
تمام مدت را چهار زانو روی تختم داخل خوابگاه نشستم وبا چشمهای بسته مشغول راز ونیاز با خدا شدم وعاجزانه ازاو خواستم تا مرا جلوی خانواده رو سیاه نکند اورا شاهد می گرفتم به درس خواندن و تلاشم و از او پاداشم را میخواستم تا اینکه دراتاقم به شدت باز شد وسهیلا دم در ظاهر شد.
لوس بی نمک گرفتی اینجا نشستی و منو می فرستی دنبال نخود سیاه؟
تموم نمراتت از من هم بهتر شده ، حتی ادبیات فارسی که خانوم فکر می کردند حسابی زه زدن.
باورم نمیشد ، به سرعت ورقه ریز نمراتم را از دستانش کشیدم و ناباورانه به نمراتم خیره شدم وسپس سهیلا را غرق بوسه کردم.
با خودم عهد کردم که ترم بعدی را هر طوری که هست با پرهام نگیرم ، حتی اگه شده توی دفتر رئیس دانشگاه بست بشینم.
تابستان شروع شد و ما برای تدارک جشنی مفصل برای فربد ودریا به تکاپو افتاده بودیم، جشنی که در خاطره ها ماند وبیاد ماندنی شد.
لباس عروس را به یکی ازبهترین مزون های تهران سفارش دادیم ، لباسی با یک دنیا تور و پولک ، آنقدر زیبا و چشمگیر شده بود که دریا دلش نمی آمد آن را به تنش کند. وقتی که آن را پوشید و روبری آینه ای بزرگ و قدی ایستاد دهانم از تعجب بازمانده بود ، بدون هیچ تملق و چابلوسی زبان به ستایش گشودم . واعتراف کردم که در تمام این سال ها ، عروسی به زیبایی او ندیده ام ، مانند همیشه تاب تحسینم را نیارود و سایه ای از شرم بر صورت برنزه اش نشست و مرا در آغوشش برای ثانیه ای فشرد.
با دقت و وسواس زیادی خرید می کردیم برای هر چیزی بدنبال بهترینش می گشتیم ، بطوری که در پایان روز ، خسته وکوفته با پاهای تاول زده به خانه بر می گشتیم مادر با سلیقه بی نظیرش در تدارک وسایل مورد نیاز برای سوئیت کوچکی بود که در گوشه ای از باغ وجود داشت ، او آن را با تعمیرات اساسی به بهترین صورت در آورده بود ، خانه ای به قول دریا ، حتی به خواب هم ندیده بود.
سرویس جواهراتش هنوزآماده نشده بود، طرح و مدلش به اصرار فربد از روی یکی از مجلات خارجی سفارش داده شد و آرایش دریا هم به عهده مادر گذاشته شده بود، البته مادر خیلی سعی کرد که از زیر این کار شانه خالی کند . چون فکر می کرد استرسی که بر او مستولی شده ، مانع ارائه کاری درخور تقدیر خواهدشد، اما فربد گفته بود: که همیشه عاشق هنرمندی او بوده ومطمئن است که بهترین کار عمرش را ارئه خواهد داد.
ودریا مظلومانه با لبخندی به لب حرف های فربد را تایید می کرد.
با این که چند ماهی از حضور دریا وآشنائی اش با خانواده ما نمی گذاشت اما عجیب در دل مادر وبخصوص پدر برای خودش جایگاه محکمی دست و پا کرده بود .فربد آنقدر عاشقش شده بود که حرارت عشق ومحبتی شگرف ازچشمانش به بیرون تراوش می کرد ، و آنقدر این حرارت سوزاننده وشدید بود که هیچ کس جرات نگاه کردن به فربد را در خود نمی دید آنقدر دلباخته وگیج شده بود که اسباب زحمت دریا را میان جمع فراهم می کرد، هر چه که دریا میان جمع محجوب و سر به زیر بود .فربد شوخ وبی ملاحظه بود واغلب به خاطر همین بی ملاحظه گی هایش مورد سرزنش و توبیخ دریا قرار می گرفت، هرچند که من نوع رفتار فربد رابه حساب زندگی سالیان زیادش در خارج می گذاشتم ، اما برای دریا قابل قبول نبود .فربد حتی گاهی پا از گلیم خود فراتر گذاشته و حرفهای خصوصی شان را به بیرون می کشاند ، که این مورد خاص دریا را کلافه می کرد وچند روزی فربد ر ا از کنارش می راند و معتقد بود روشی که در پیش گرفته کارساز خواهد بود.البته هر چه به تاریخ عروسی و شروع زندگی مشترکشان نزدیکتر می شدیم ، فربد جا افتاده تر و پخته تر می شد من روز به روز اعتقادم به او محکم تر می شد .
بالاخره کارهای اولیه تمام شد و ما هم فرصتی پیدا کردیم تا به خودمان برسیم.مادر برای خود کت و دامنی مشکی انتخاب کرد با سنگ های زیبا و قیمتی که بسیار زیبا و سنگین به نظرمی رسید.
من هم ترجیح می دادم تا لباسی به رنگ مشکی داشته باشم. پیراهنی رکابی و بلندی که روی بندکهای آن کاملا با سنگهای الماس پوشیده شده باشند، چون می خواستم آن را با سرویس جدید که پدر از هندوستان برایم آورده بود و پوشیده ازنگینهای درخشانی بود استفاده کنم ، مادر فکر می کرد که من برای پوشاندن شانه هایم بهتر است از شنل حریر استفاده کنم. من هم قبول کردم ، اما مجبور شدم دو روز از وقتم را بدنبال کفش های شیشه ای با پاشنه های نقره ای بگردم که بالاخره آن را در یکی از کفش فروشی های شیک گیشا پیدا کردم همه چیز آماده و مهیا شده بود، فقط مانده بود نوشتن کارتهای دعوت که من به کمک دریا و فربد آن ها را نوشتیم...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:45 ب.ظ
 
ارسال: #50
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فربد بیست نفر از دوستهای کوهنوردی و دوران مدرسه اش را دعوت کرده بود من و دریا هم پنج یاشش نفر از بچه های دانشکده را، مادر فقط به چهار نفر از همکارانش اشاره کرد و پدر همه پرسنل شرکتش را برای شام دعوت کرد.
ساعت ده صبح روز عروسی من ودریا در حالیکه لباسهایمان را برداشته بودیم به اتفاق فربد و مادر به سالنرفتیم ، پدر از مادر خواسته بود تا کارهای تدارکاتی و پذیرایی و ... همه و همه رابه اوبسپارد و نگران چیزی نباشد، مادر مطمئن بود که پدر جون همیشه از این آزمایش هم سربلند بیرون خواهد آمد برای همین تمام حواس و فکرش را متوجه دریا و آرایش صورت و موهایش کرد من می دانستم که مادر تمام تلاشش رابه کار خواهد بست و زیباترین آرایش دوران کارش رابر روی چهره زیبای دریا خواهد نشاند.
ما میهمانان رابرای ساعت 7 دعوت کرده بودیم اما می بایست برای مدتی قبل در آن جا حاضر می شدیم ، کار دریا تقریبا تمام شده بود فقط باید لباسش را می پوشید ، که هنوز کمی زود به نظر می رسید بعد از دریا نوبت من بود ، چون موهایم خیلی بلند بودند، مادر همه آنها را در رشته های باریک پیچید ومرا زیر سشوار نشاند ، همه چیز رابه دست مادر سپرده بودم ودلم میخواست در کارهایش دخالت کنم.
بعد از خاموش شدن سشوار تمام موهایم را از بیگودی بیرون کشید ، فرق کوتاه وصافی جلوی موهایم باز کرد ودو دسته از موهایم را از طرفین مانند تلی پهن پشت سرم محکم بست و نیم تاجی کوتاه هم رنگ نگین های لباسم روی سرم نصب کرد وتمام موهایم را آزاد ورها به پشتم ریخت.فقط چند رشته از موهایم را جلوی تل موهایم از طرفین فرق روی صورتم ریخت.
بعد از تمام شدن آرایش صورتم از جا برخاستم وخودم را جلوی آینه ورنداز کردم، باورم نمی شد! هیچ شباهتی به خودم نداشتم مادر بسیار هنرمندان نه روی صورتم گریم کرده بود و زیرکانه از سایه های آبی برای به چشم آمدن هر چه بیشتر چشمانم استفاده کرده بود.
از خوشحالی جیغ بلندی کشیدم و چرخی بدور خودم زدم و فریاد کشیدم:
مادر تو یه جادوگری ، این بی نیره من اصلا خودمو نشناختم ، پس این دریا کجاست؟ دریا ... دریا تو رو خدا بیا ببین مادر چی کار کرده؟
صدای دریا از اتاق پرو شنیده شد: من اینجام الان می یام.
در اتاق پرو باز شدو دریا با طمانینه ووقار خاصی قدم به برون گذاشت. هر دو نفرمان به محض دیدن یکدیگر با چشمانی پر از تعجب فریاد کشیدیم.
وای دریا تو چقدر زیبا شدی ، درست مثل یه پری دریایی.
توهم همینطور ساحل . واقعا مثل یه فرشته شدی .ای کاش دو تا بال هم به خودت می بستی.
من بعد از چشم وابرو بالا انداختن گفتم ، امشب این دو تابال به خودم می بندم، فقط باید صبر کنی.
منظورت چیه ساحل؟در حالیکه باصدای بلند می خندیدم با انگشت اشاره اونونشون دادم وبعد به سمت بیرون در اشاره کردم.
چی میگی ساحل. منظورت ونمی فهمم.
چطور متوجه نمی شی، تو وفربد.پر پرواز من هستید. کسانی که از اعماق قلبم دوستتون دارم وبه کمک شما دو پرنده عاشق تصمیم گرفتم از خوشحالی بال در آرم.
دریا با قدمهای کوتاهش به طرفم آمد و دستم را در دستهایش گرفت و محکم آن را فشرد ولبخندی به من زد به طوری که من درخشش اشکهای طغیان زده را در چشمانش دیدم وبا لودگی گفتم : دریا بهتره بغلم نکنی چون آرایشت پاک میشه ومامانحسابی کفرش در میاد.
نه این کارو نمی کنم. چون وقت زیادی برای بغل گرفتنت دارم، ساحل ؛ تو آرامش بعد از طوفان دریای زندگی من هستی.
دیگر هر سه نفرمان آماده شده بودیم.لباسم واقعا زیباشده بود و تضاد عجیبی با پوست سفید تنم بوجود آورده بود، تضاد دلپذیری ؛ که خودم بیشتر از هر کسی به خاطراین همه طراوت وتازگی لذت بردم.
صدای بوق های ممتد ماشین فربد از پایین شنیده می شد ، من سراسیمه به طرف پنجره رفتم و گوشهای از پرده را کنار زدم، قطاری از ماشین های رنگارنگ پشت سر ماشین فربد ایستاده بودند، فربد از ماشین پیاده شده بود وبه طرف بالا نگاه می کرد امایکی از دستهایش همچنان بوق ماشین رامی فشرد، کت وشلواری مشکی پوشیده بود کراواتی نباتی بسته بود در لباس جدیدش چقدر خواستنی و شیرین به ظرمی رسید.اگر ترس از شماتتهای مادر نبود بغضی که گلویم رامی فشرده به آسودگی رهایش میکردم وهای های به این سرنوشت تلخ که بازیگرانش انسانهایی مانند من و فربد ودریا بودیم می گریستم به سرعت از کنار پنجره به طرف دریا رفتم و در حالی که سعی می کردم از غوغای درونم کسی باخبر نشود.
گفتم : بهتره زودتر بری پایین که این آقا داماد ما پاک طاقتش و از دست داده ، وگرنه همه همسایه ها باید سرسام بگیرن.
به محض باز کردن در ، فربد را جلوی خودمان دیدیم، دسته گل کوچک و زیبایی از رزهای زرد در دستانش بود و مات ومبهوت به مانگاه می کرد ، دریا اولین کسی بود که سرش را پایین انداخت و گفت : کافیه فربد ، دارم خجالت آب میشم زود باش بریم توی ماشین. همه دارن نیگامون میکنن.
فربد وانمود می کرد که عقل از سرش پریده ، آخه یکی به من بگه الان کجا هستم ، و این فرشته های از کجا اومدن؟
مادر خنده ای بلند سر داد وگفت: حق داری پسرم چون دریا واقعا زیبا شده عین فرشته ها، اما این دلیل خوبی برای تاخیرت نمیشه وپدروحسابی عصبانی می کنه.
اما مادر ، این فقط دریا نیست که شکل فرشته ها شده شما و ساحل هم واقعا سنگ تموم گذاشتید.
آخه مادر مگه من چند تا پسر دارم یا ساحل مگه چند تا برادر دیگه داره که بتونه خودشو مثل یه نگین توی مجلس درست کنه؟
فربد نگاهی به من انداخت و گفت : ساحل توی هر شرایطی نگین مجلس دل ماست .و شما هم خوب اینو می دونید.
خجالت کشیده بودم ،این مجلس عروسی دریا بود و آن ها حق نداشتند تموم تعریفها را به من هدیه کنند . مادر متوجه رنگ پریدگی صورتم شد وگفت : نظرت راجع به عروس گلم چیه؟
عینیه عروسک ، زیبا و وباوقار ، خواستنی و شیرین ، نقل مجلس دل فربد.
واه واه تو اگه این زبونو نداشتی باید چی کار می کردی پسرم.
زود باش دست عروستو بگیر و برو توی ماشینت که دیرشده.
مگه شما نمی آیید؟
چرا ، اما نه با ماشین شما!
پس لطفا توی ماشین دوستم امیر بنشینید ، که مادرش باهاش دعوت شده وحسابی هم احساس غریبی می کنه ، وبعدبدون درنگ دوستش راصدا زد و ما رابه آن سمت راهنمایی کرد.
سراسر کوچه چراغانی شده بود .باغ در انبوهی از لامپ های رنگارنگ فرو رفته وچون روز روشن شده بود. پدر با سلیقه بی نظیرش تمام صندلی ها را به صورت کپه کپه در باغ پخش کرده بود ومبل عروس و داماد و صحنه رقص را روی ایوان بزرگ وپهن خانه قرار داده بود.ازآن همه ذوق و سلیقه.به وجدآمده بودم، گوسفند بزرگی زیرپای عروس وداماد قربانی کردند و عروس با گذشتن از روی خون پا به درون باغ گذاشت ومستقیما به طرف پدر رفت ودر حالیکه کمی روی زانوانش خم شده بود ، دست پدر رابه لبانش نزدیک کرد و پدر هم بوسه ای بر پیشانی دریا زد ، من مات و مبهوت ایستاده بودم کار دریا را ستایش می کردم که پدر به طرفم آمد ، دستانم رادر دستهایش گرفت ودر حالیکه مرا از خودش دور می کرد نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت : واقعا خودتی ساحل؟
زیبای دل بابا ،دختر ناز و دلربای بابا ، گل سرسبد خونه ... و من که دیگر بیشتر از این نمی توانستم شرمنده حرفهای تحسین آمیزش باشم که بی توجه به حضور دیگران میگفت خودم را به آغوشش انداختم. در تمام سالهایی که چون دخترشان پذیرفته شدم و شناسنامه ایی به نام دخترشان برایم گرفتند. حتی ثانیه ای در مهر پدری اوشکر نکردم ونام مقدس پدر را فقط و فقط برازنده او می دانستم .آنقدر می خواستمش ومحتاج محبت وناز نوازشش بودم که حقیقتا فراموش می کردم که خون کسی دیگری در رگ های من جاری است که از تمام تقدس وارزش پدری فقط نامش رایدک می کشد.
پناه دهنده اصلی مادر بود کسی که مرا برای اولین بار در سالنی کوچک و دور افتاده تحت عنوان بازرسی و نظارت بر امتحانات کار آموزان دیده بود. اما مدیریت بی نقص پدر در امر همسر داری وآموزش فرزندان وتعهدی که نسبت به جزئی ترین کارهایمان در خود احساس می کرد، اورا فرمانروای مطلق برهوت دلم کرد.
دوستش داشتم ،چون دوستم داشت ودرکم می کرد.برای ابراز نارضایتی ام نیاز به بیان آن نبود، چشمانم را می فهمید وبا زبان آن آشنا بود ،همچنان که زمانی پرهام نیز چنین بود.
هنوز در افکارم غوط می خوردم وشیرینی محبت هایشش را مزه مزه می کردم که بازوی مرا گرفت وبا خود همراه کرد.صدای نجواهای زنانه وتحسین بلند مردانه و نگاههای خیره جوان ترها را می شنیدم واحساس می کردم .با کفشهای پاشنه بلندی که پوشیده بودم قدم بزحمت به شانه های پدرم می رسید. سرم را بالا گرفتم تا نگاهش کنم .سرمست از باده غرور بود و با افتخار در کنارش قدم بر میداشتم.چنان استوار و محکم قدم بر می داشت که هرکسی در کنارش احساس امنیت می کرد.
از پله ها بالا رفتیم . پدر از جیب بغلی اش جعبه ای بسیار زیبا و منبت کاری که مختص هنرمندان اصفهانی بود در آورد وجلوی چشمان مشتاق دریا گشود.سرویس از طلای ناب و زمرد سبز ، دریا با دیدن آن محکم بازوان پدر رادر آغوش گرفت وخودش رابرای لحظاتی به آن چسباند. پدر باحوصله ومهربانی تمام آن ها را دانه به دانه به گردن و دستهای دریا آویزان کرد و گذاشتن گوشواره ها را به من سپرد.
سپس مستقیم به طرف میهمانان پدر رفتیم.اواز من خواسته بود تا هنگام خوشامد گویی او را همراهی کنم ومن با افتخار وصف نشدنی این کار را پذیرفتم.
تعدادی از دوستان پدر رامی شناختم و بارها وبارها دیده بودمشان اما تعدادی هم نا آشنا بودند که در هنگام خوشامدگویی آنها رابه من معرفی می کرد، دربین آنها مهندس جوان و جذابی نشسته بود که چشم از من برنمی داشت وهنگام معارفه لبخندی هم تحویلم داد .هم خنده ام گرفته وهم حسابی لجم در آمده بود، لابد پیش خودش خیلی به نیروی چشمانش اعتماد داشت که بندرت پلک هایش را بهم می زد اما غافل از این بود که عشق برای من فقط در حد یک کلمه بود .کلمه ای که هیچگاه بدرستی معنا نشده وهیچ احساس را هم درمن زنده نمی کرد.
آدم زرنگ وباجوهریه.
کی پدر؟
همونی که چند لحظه ای می شه فکر تو مشغول کرده ، مهندس نامی رومیگم.فارغ التحصیل سوئده وخونواده معتبر وسرشناسی داره.یک سالی می شه که به جمع ما پیوسته والحق هم که آدم کاردان وبا اعتماد به نفسی یه.
فقط سری تکان دادم وگفتم: خوبه... اما از تمام چیزایی که شما ازش صحبت کردین من چیز جالب وجذابی توی نگاش ندیدم پدر ایستاد ونگاهی به من انداخت وبناگاه شلیک خنده اش بلند شد ، دختر تو عجیببی احساسی همینطوری پا برهنه می دویی توی احساس آدم؟
من مطمئنم فردا توی اولین فرصت اداری برگه خواستگاریش روی میزمه.
این بار دوتایی باهم خندیدیم وبه طرف گروهی دیگر از میهمانان رفتیم ، صدای آشنایی به گوشم رسید.من وپدر همزمان به آن طرف برگشتیم ومن با چشمانی که برق حیرت از آن بیرون می زد به کنجی خیره ماندم ،پدر در حالی که دستانم دور بازویش قفل شده بود مرا به خود به آن طرف برد.
سلام آقای مجد ، احوال شما.بسیار خوش اومدید. کلبه محقرمون رو روشن فرمودید.
سلام آقای رازقی . از دیدنتون خیلی خوشحالم.راستش خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
شوکه شده بودم فقط صداهای درهم وبرهمی به گوشم می رسید.
برای بار سوم پرهام سر راهم قرار گرفته بود من عاجز از هر عکس العملی تنها به پدرچسبیده بودم، بازهم خودم را به دست رود پر خروش سرنوشت سپرده بودم.
ایشون دخترم ساحل هستن.
سرم را بزحمت بالا گرفتم ونگاه گذرایی به اوانداختم.
ساحل رازقی درسته؟... بله اشتباه نمی کنم، ایشون دانشجوی خودم هستن.
به آرامی گفتم : سلام خوش اومدید. از دیدنتون خوشحالم.
بعد روبه پدر کردم ادامه دادم .پدر ایشون استاد من هستند ما قبلا باهم آشناشده بودیم.
پدر که متعجب تر از قبل گفت : پس آقای مجد.شما قبلا دختر زیبای منو ملاقات کردید؟
وبدون آنکه منتظر پاسخی بماند گفت :خیلی وقته که به ما سر نزدی ، استاد مجد.
تورو خدا شرمنده نکنید.من برای شماهمون پرهامم.
بله بله ... همون پسر بچه شیطونی که با فربد دور همین حوض می دویدید و همدیگه روتوحوض هل می دادید مگه نه؟
درسته. یادش بخیر، روزهای شاد وخوبی بودن، روزهایی که هیچ وقت تکرار نمی شن.
پرهام همچنان حرف می زد ومن در دنیای گذشته. دنیایی که عشق رابا اوشناختم وبا اوحس کرده بودم، غوطه می خوردم.
برای لحظه ای در برابر آن همه حوادث گنگ چشمم در سیاهی شب، به چشمانی برخورد که از دیدنم زیاد خوشحال به نظرنمی رسید و من یک دنیا نفرت را در آن چشمها احساس کردم، غریبه ای که دیدن من به مذاقش خوش نیامده بود وحضورم پریشانش کرده بود.
در همین اوضاع ، پدر که گویا متوجه چیزی شده بود آهی از غفلت کشید وگفت :ببخشید خانوم ، ماهیچ متوجه شما نشده بودیم.حضور ناگهانی پرهام بعد از سالها چنان متعجبمان کرد که ما راغافل نمود.
پرهام بلافاصله خواست پیشدستی کند که او خود به بتندی از جا بند شد و دستهایش رابه طرف پدر دراز کرد و گفت : من سیمیا زند هستم . همسر آینده پرهام خان.
کلمات یکی بعد از دیگری چون تازیانه ای به سر و رویم نواخته می شد.خداوندا! من چه می شنیدم؟ پس او بالاخره مرافراموش کرده بود ومن برایش چون تجربه شکست خورده گذشته ای چنان دور بودم که شاید از آن همه فراز و نشیبی که پیموده بودیم تنها کسالت وخستگی بی رنگی از آن به یادش مانده بود.هر چند در این مقدارش نیز دچار تردید شده بودم...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:46 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان