عشق بی نشان "آذين وندادی" - صفحه 4 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

عشق بی نشان "آذين وندادی"
زمان کنونی: 18-09-1395،07:36 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 64
بازدید: 2254

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: عشق بی نشان "آذين وندادی"
ارسال: #31
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ترجیح دادم تردید نکنم درنگ نکردم و خودم را به پدر رساندم پدر که از تاخیرم می نالید به سرعت حرکت کرد تمام طول راه را به ان حس ناشناخته فکر می کردم تا بالاخره پدر با صدا کردنم مرا از ان همه سر در گمی بیرون کشید.
-بجنب ساحل داره ساعت اداری تموم می شه.
به سرعت از ماشین پیاده شدم و به طرف در ورودی اداره پست دویدم خوشبختانه چند نفری که مثل من دیر جنبیده بودند ان جا ایستاده بودند و من در حالی که نفس نفس می زدم در اخر صف ایستادم خلاصه به هر ترتیبی بود موفق شدم دفترچه را بگیرم و خوشحال از تمام شدن کارم با عجله به طرف ماشین پدر رفتم برای لحظه ای تعجب زده به ماشین پدر نگاه کردم یعنی او کجا رفته بود تا جایی که یادم می امد قرری با کسی نداشت سلام به دختر هاج و واجم بهتره زیاد به اون مغز کوچیکت فشار نیاری من همین دور و برا بودم.
به سرعت به طرف صدا برگشتم پدر در حالی که دو لیوان شیر کاکائوی داغ در دستانش بود به من لبخند می زد.
-پدر شما استاد سر به سر گذاشتن من بیچاره هستیند نزدیک بود سر از کلانتری در بیارم اخه به فکرم هم نمی رسید که پدر عزیزم بخواد من و به یه شیر کاکائوی داغ مهمون کنه.
-می دونم دخترم پیش خودم فکر کردم حالا که تو مدتی برای گرفتن دفترچه توی هوا به این سردی معطل شدی یه شیر کاکائوی داغ واقعا می چسبه.
-پدر تو واقعا محشری.
به کمک پدر و دو تن از معلمین خصوصی ام فرم مخصوص را پر کردم از ان روز به بعد طبق برنامه ای که توسط یک از استادان برنامه ریزی بریام تهیه شده بود شروع به خواندن و مرور درسها کردم ابتدا درسهایی که از اولویت و ضریب بالاتری برخورد دار بودند شروع کردیم به اصرار من دو روز در هفته بعد از ظهرها برنامه ارایشگاه همچنان پا بر جا بود مادر از این که من با تمام علاقه ای که به درس دارم از ارایشگاه دست نکشیدم بسیار خوشحال و راضی به نظر می رسید.
زمستان با تمام سرما و سوز طاقت فرسایش در حال تمام شدن بود همه جا در تب و تاب فرا رسیدن عید نوروز و خرید رخت و لباس فرو رفته بود بیشتر خرید خانه را من و پدر به تنهایی انجام می دادیم مادر به خاطر شلوغی سالن خیلی بی حوصله شده بود من از پدر اجازه خواستم تا با اجازه معلم برنامه ریزی هفته اخر زمستان را به کمک مادر بروم پدر با ان که اصلا راضی به این کار نبود اما با خواهش ها والتماس های زیادم بالاخره رضایت داد البته با شرط و شروطی سنگین.
بالاخره اولین عید نوروز من در ان خانه بهشتی فرا رسید مادر به خاطر فرا رسیدن عید یک هفته سالن را تعطیل کرده بود سرمان حسابی شلوغ شده بود مدام به این طرف و ان طرف می رفتیم و از مهمانان پذیرایی می کردم پدر در حالی که بادی به غبغب می انداخت با افتخار جلوی مهمانان دخترم دخترم می گفت و مرا که تشنه ی این ترنم شیرین بودم سیراب می کرد.
ان سال عیدی با ارزشی از پدر و مادر گرفتم دستبندی زیبا که در سه رنگ مختلف از نوع طلاهای زیر خاکی واقعا قشنگ بود پدر ان را به دستانم بست و من چنان در اغوشش گرفتم که برای لحظه ای احساس کردم واقعا دخترشان هستم و او نیز پدرم مادر نیز خودش را به جمع دو نفره مان رساند و هر دوی ما را در اغوشش فشرد.
به خاطر نافرمانی ام از درس خواندن در هفته اخر اسفند و به سالن رفتنم برای کمک به مادر تاوان سنگینی پرداختم پدر با تمام مهربانی اش در قبال انجام وظیفه بسیار سخت گیر و بدون گذشت بود من مجبور شدم از روز چهارم عید درس هایم را شروع کنم تا از برنامه عقب نمانم گاهی پیش خودم فکر می کردم سخت گیری های پدر هم برایم شیرین و دوست داشتنی است.
من نباید با لجبازی های احمقانه یاد ساحل گذشته را در ذهنشان زنده کنم باید بگذارم تا به تصمیمشان افتخار کنند و تکیه گاه محکمی برایشان باشم.
به اصرار پدر قبل از دریافت دفترچه پذیرش به فرزند خواندگی شان در امدم.نامم از شیلا شاکری به ساحل رازقی تغییر پیدا کرد.اوایل برایم سخت و دلگیر بود هویتی تازه و ناشناخته من از او هیچ نمی دانستم به جز همان هایی که مادر برایم گفته بود و این اصلا کافی نبود احساس می کردم ساحلی که مادر او را به من شناسانده ساحلی نیست که واقعا وجود داشته مادر به خاطر مشغله های کاری اش انقدر از ساحل فاصله گرفته بود که بزرگ شدنش را حس نکرد تا جایی که اصلا نفهمید او چرا تصمیم به دور شدن از خانه گرفته خانه ای با ان همه ارامش.
اما هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر چیزی دستگیرم می شد من انقدر در محبت و لطف این دو انسان عزیز غرق شده بودم که تا پایان عمر خودم را مدیون ان ها می دانستم و هیچ راهی به جز قبول پیشنهادشان در خودم نمی دیدم پیش خودم قسم خوردم که قبول پیشنهادشان به خاطر ثروت و دارایشان نیست و من تا وقتی زنده ام برایشان فرزند خوب و سر به راهی خواهم ماند.
بهار با ان هوای خنک و ملایمش و با تمام رخوت و سستی که در من به وجود اورده بود در حال گذران بود هرچه به تیر ماه نزدیک می شدم دلهره استرسم بیشتر می شد درس هایم طبق برنامه پیش رفته بود اشکالات درسی ام برطرف شده بود اما ترس از قبول نشدنم دیوانه ام کرده بود این بار هم پدر این فرشته خوبی ها به دادم رسید و با من در تمام جلسه های مشاوره حاضر می شد تا اینکه توانست دلهره و ترس را تا حد زیادی از من دور کند.
صبح روز امتحان پدر زودتر از معمول از خواب بلند شد من تموم شب را نخوابیده بودم پدر از پف پلکهایم به بی خوابیم پی برد از من خواست تا لباسم را عوض کرده و با او مدتی دور حیاط بدوم خستگی و بی خوابی شب گذشته بی حوصله ام کرده بود اما چاره ای نداشتم طبق خواسته پدر به حیاط رفتم او ان جا منتظرم بود نیم ساعتی دویدم چقدر خوشحال بودم که به حرفش گوش دادم چون حسابی حالم جا اومده بود هوای خنک اوایل صبح بسیار روح افزا و دل نواز بود و من جانی تازه گرفتم و تمام خستگی و نگرانی ام را به فراموشی سپردم با پدر صبحانه مفصلی خوردم و در حالیکه اهنگ شاد و هیجان انگیزی برایم گذاشته بود مرا تا حوزه امتحانی ام رساند.
از ان لحظه تا زمانی که جلسه بیرون امدم و پرواز کنان به سمت پدر رفتم هیچ چیزی نفهمیدم می دانستم از پس امتحانات خوب برامدم ولی از جزئیات جلسه و اطرافیان و مراقبین و .... هیچ چیز به یاد ندارم پدر را با صمیمیت در اغوش گرفتم و به چشمانش خیره شدم خدای من چه می دیدم یک دنیا نگرانی و ناراحتی اخه برای چی پس ان پدر با صلابت واستوار کجا رفته بود پدری که ماه ها چون کوهی استوار و محکم پشت سرم ایستاده بود و من تمام موفقیتم تا این لحظه را مدیون او بودم.
دو ماه جهنمی و شوم مانند دو قرن گذشت.از این که تصمیم گرفته بودم به دانشگاه راه پیدا کنم واقعا پشیمان بودم.من دانشگاه و درس را خیلی دوست داشتم اما نه به بهایی چنین گزاف پدر ارامش و صبرش را از دست داده بود و بی تابانه منتظر اعلام نتایج بود ومن فکر می کردم اگر در این امتحان موفق نشوم تا ابد زیر دین این مرد بزرگ خواهم ماند و یارای نفس کشیدن و دیدن نگاه های مظلومش را نخواهم داشت شب ها تا دیر وقت به راز و نیاز می نشستم و از خدا می خواستم زحمتهای بی وقفه ام را بدون جواب نگذارد و به این پدر مهربان رحم کند.
صبح روز اعلام نتایج با یک دنیا نگرانی از تختم جدا شدم می خواستم قبل از بیدار شدن پدر خودم را به نزدیک ترین کیوسک برسانم با عجله لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم وقتی که داشتم در اتاق را پشت سرم می بستم متوجه کاغذی شدم که به در اتاق چسبانده بود خط پدر بود.
((ساحلم طاقت نیاوردم می دونم که در این دو ماه حسابی عذاب کشیدی دیدن من با ان وضع پریشان و بهم ریخته اعصابی پولادین می خواست و تو مظلومانه تحملم کردی مطمئنم که دخترم تلاشش و کرده اما چه کنم که بازی سرنوشت از من مردی پر توقع ساخته من نمی خواهم برای دومین بار ساحل زندگیم را از دست بدهم قبولی تو در این دانشگاه و داخل همین کشور مانند برگشتن ساحل است به خانه پس تمام بدخلقی ها و پریشانی هایم را از این دریچه ببین و کمی به من حق بده از خانه بیرون نرو من ساعت 4 صبح از خانه خارج شدم منتظرم بمان البته بدون هیچ نگرانی پدرت علی))
ته مانده نیرو وانرژی ام با دیدن خط پدر و خواندن نامه اش تحلیل رفت پاهایم تا شد و در حالی که نامه پدر در پنجه هایم مچاله شده بود روی زمین نشستم نمی دانم چه مدت یا چند ساعت گذشت که صدای بوق های ممتد ماشین به گوشم رسید به طرف دروازه حیاط دویدم چندین بار بر زمین افتادم وبرخاستم به هر زحمتی که بود با سرو روی خاکی و پریشان در را برروی پدر باز کردم در تک تک اجزای صورتش به دنبال نتیجه کارم می گشتم پدر در حالی که اشک می ریخت لبخندی به پهنای صورتش روی چهره اش نقش بست و من با اخرین نیرویم فقط توانستم صدایش بزنم و با سر بر روی زمین افتادم.
وقتی چشمهایم را باز کردم همه چیزو همه جا برایم غریبه بود با خود فکر کردم خدایا من کجا هستم یعنی همه چیزهای قشنگی که من در انها غرق شده بودم تنها خواب و رویایی شیرین و بود و من محکوم به بازگشتم چشمهایم بی تابانه به در اتاق دوخته شده بود می خواستم بدانم چه کسی از در اتاق داخل می شود احمد,اکبر.....و یا و ناگهان با تمام قوا فریاد کشیدم پدر.....پدر
پرستارها سراسیمه وارد اتاق شدند یکی نبضم را می گرفت و دیگری فشارم را کنترل می کرد و من فریاد می کشیدم و پدرم را می خواستم فرشته ای که در اثر یه تصادف شیرین متعلق به من شد و حاکم بی چون و چرای قلبم.
صدای یکی ز پرستارها به گوشم رسید.
-لطف کنید دکتر امینی رو صدا بزنید.
-من دکتر نمی خوام فقط می خوام پدرم و ببینم شما چرا حالیتون نمی شه من فقط پدرم و می خوام.
-خیلی خوب عزیزم پدرتون هم تشریف میارن ایشون دنبال کارهای اداری شما هستند اگه یه مدت کوتاهی استراحت کنین پیداشون می شه.
یعنی ممکنه؟من اشتباه نکردم الان پدر دوباره بر می گردد و من و به خونه می بره.در همین افکار غوطه ور بودم که صداهای اشنایی مرا به دنیای واقعی هول داد.
-سلام به دختر گلم.امیدوارم حالت خوب باشه و بتونی با من برگردی خونه.
خدای من صدای مادر بود چشمانم را به طرف در چرخاندم و دستهایم را برای در اغوش کشیدنش از هم باز کردم محکم در اغوشم فشردمش و زیر لب دائما خدا را شکر می کردم .
-پس پدر کجاست چرا نیومده؟
-راستش تنبیه شده چون اون با همه سخت گیری هاش باعث شده تا کار تو به بیمارستان بکشه البته خودشم خیلی ناراحته.
-اما مامان پرستار به من گفته که اون دنبال کارهای ترخیص منه.
-نه عزیزم پدرت خونه اس و اونی که دنبال کارهای ترخیصه فربده
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:41 ب.ظ
 
ارسال: #32
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فربد اون دیگه کیه.
-راستش من تموم زندگیم و برات گفتم الا همین یه قسمت و فکر نمی کردم هیچ وقت هم لازم بشه که برات تعریف کنم اما حالا دیگه وقتش رسیده تا ساحل من این قضیه رو هم بدونه.
-اگه دلتون نمی خواد لزومی نداره برام تعریف کنید.شما خودتون می دونید که من دختر فضول و کنجکاوی نیستم.
-نه عزیز دلم می خوام حتما برات تعریف کنم دلیل شو هم خودت می فهمی.
-فربد تنها پسریه خانواده فقیری از شهر طبسه پدر مادرش قبل از اینکه فربد به دنیا بیاد توی خونه ما کار می کردند پدرش مش عباس کارهای باغبانی وخرید.....رو انجام می داد و زنش شهربانو به کارهای اشپزی و نظافت خانه می پرداخت ادمهای خوبی بودن و ما خیلی دوسشون داشتیم چهار سالی از اومدنشون پیش ما گذشته بود که عزم سفر کردن به دیار خودشون ما خیلی اصرار کردیم که پیش خودمون بمونن و کنار ما زندگی کنن اما قبول نکردن فربد اون موقع دو سالش بود بچه دوست داشتنی و شیرین زبانی بود از ونجایی که ما هم سالها می شد که نتونسته بودیم بچه دار بشیم فربد و مثل بچه خودمون دوست داشتیم اونم خیلی به ما عادت کرده بود برای همین دل کندن از اونا برامون خیلی سخت بود بالاخره با تموم اصرار ما قبول نکردند و توی یه صبح سرد پاییزی راه دیارشون و در پیش گرفتند و رفتن بعد از اون دیگه ندیدمشون اما با نامه با هم در ارتباط بودیم تا اینکه یه سالی گذشت و اون خبر شوم و دلخراش به ما رسید اره عزیزکم زلزله شدید و هولناک طبس رخ داده بودو بیشتر هر را خراب کرده بود به محض شنیدن ان خبر به یاد مش عباس و شهربانو و فربد افتادیم تلفن و برق شهر کاملا از کار افتاده بود از هیچ راهی نمی شد خبری از سلامتی اونا بدست اورد طاقتمون تموم شده بود همش گریه و ناله می کردم تا اینکه علی گفت که تصیم گرفته به شهر طبس رفته و خبری از اونا بدست بیاره منم با اصرار با علی همراه شدم و با هم به طبس رفتیم.به محض رسیدن به اونجا فقط چشممون به خروارها خاک و اور افتاد که زمانی خانه و کاشانه ی همان مردم بودن دیگه حتی پرسیدن ادرس و نشانی هم خنده دار به نظر می رسید چون هیچ چیز از شهر باقی نمانده بود.
بوی خون و عفونت در همه جا پیچیده بود انقدر جنازه گوشه و کنار افتاده بود که حال ادم و دگرگون می کرد بی اختیار شدم و نا خود اگاه به کمک زنان و بچه های اسیب دیده دویدم علی سعی کرد تا من و راضی به برگشتن کنه اما موفق نشد پس تصمیم گرفت خودش هم به عنوان امداد گر شروع به کمک کند عزیزم هیچ وقت حال و هوای اون روز و فراموش نمی کنم با این که صحنه های دلخراشی بود ادم و تکان می داد اما کمک و فداکاری و گذشت مردمان حماسه بزرگی از عظمت یک ملت فداکار و صبور را به تصویر کشیده بود و من محو تماشای این همه از خود گذشتگی شده بودم.
روز سوم بود خسته و درمانده شده بودم کمک های دولت طبق قول هایی که می دادند چشمگیر نبود گرسنگی و تشنگی علاوه بر غم فقدان عزیزانشان مزید بر علت شده بود.غم در نقطه نقطه ویرانه ها بیداد می کرد با خودم فکرمی کردم حالا که سه روزه من سرگردان و حیران در این خرابه ها می پلکم پس چرا هیچ نشونی از عزیزانم پیدا نمی کنم نکنه همشون....نه خدایا....این غیر ممکنه شهربانو خیلی جوونه اخ فربد این بچه شیرین زبون و قشنگم یعنی اونم........
باور کردنی نبود اما هر دقیقه و ساعتی که سپری می شد مرا به این باور نزدیک و نزدیک تر می کرد تا بالاخره برق امید در دلم تابیده شد اتوبوس بهزیستی همراه با چند دستگاه امبولانس از راه رسیدند و قرار بود که فقط بچه های بی سرپرست و بیمار را به شهر مشهد منتقل کنند.من و علی خودمان را به مقر رساندیم علی امبولانس ها را کنترل کرد و من اتوبوس ها نا امید کننده بود نفر به نفر بچه ها را کنترل می کردم اما هیچ اثری از فربد نبود ناگهان صدای جیغ و فغان کودکی برای لحظه ای تمام حواس من و به طرف خودش جلب کرد به طرف جمعیت کمی که دور بچه حلقه زده بودند رفتم با عجله انها را کنار زدم و با تعجب و ناباوری فربد و دیدم اون با لجاجت و یکدندگی نمی خواست سوار اتوبوس بشه و این همه سماجت از یه بچه سه ساله بعید به نظر می رسید فربد با دیدن من دست از فریاد کشید و با تعجب به من چشم دوخت فکر نمی کردم من و بشناسد چون معمولا بچه های یک یا دوساله حضور ذهن خوبی ندارن اما اون من و شناخت و خودش و توی بغلم چسبوند یکی از مسئولین به طرفم اومد و پرسید:شما چه نسبتی با این بچه دارین؟نا خوداگاه گفتم:خاله شم.
گفت مدرکی هم دارید؟با شتاب سرم و کان دادم و گفتم چه مدرکی بهتر از خود این بچه اون من و شناخته و ساکت شده اما او با سماجت گفت:دلیل خوبی نیست شاید یه سوء تفاهم و یا شباهت ظاهری باشه.
ناگهان صدایی توجه ما رو به خودش جلب کرد من فکر کنم بتونم قانع تون کنم و سپس از کیف بغل اش عکسی دسته جمعی ز ما و مش عباس در اورد و به اون مرد نشون داد مرد نگاهی به ما و بعد به بچه انداخت و گفت:مثل اینکه حق با شماست.
-راستی اقا شما از پدر و مادر این بچه خبری دارید؟
یکی از مردمان زلزله زده گفت:بله اقا پدر و مادر این بچه زیر اوارا موندن دیروز اونارو از زیر اوار در وردن و دفن کردن این بچه هم شاهد در اوردنشون از زیر اوار بوده برای همین اینقدر بی قراری می کنه.
شنیدن هر کلمه ای که از دهان ان مرد خارج می شد مثل پتکی بود که روی سرم کوبیده می شد غیر منتظره و کوبنده غم سنگینی بود و تحملش بسیار سخت.
اون شب من و علی در حالی که در فضای باز و در کنار ماشین ایستاده بودیم و به فربد که با خیالی اسوده در ماشین خوابیده بود نگاه می کردیم با خودمون تصمیم گرفتیم تا اون و با خودمون به تهران اورده و مثل بچه خودمان بزرگ کنیم.
فربد هیچ نشانی از گذشته نداشت به راحتی شناسنامه ای برایش به اسم خودمون گرفتیم و اون شد پسر ما.
سعی کردیم تمام خاطرات کم رنگ گذشته رو از ذهنش پاک کنیم و اون و با دنیای خودمون پیوند بدیم که البته به راحتی موفق شدیم حالا اون همه چیز و درباره گذشته اش می دونه اما سعی در پیدا کردن و لمس اون نمی کنه فربد حالا یه رازقیه درست مثل خودت.
-مامان شوکت پس تا حالا کجا بوده؟
-راستش فربد با اومدنش یه دنیا شادی و نشاط به خونه اورد قدمش برامون اومد داشت بعد از دو سال در حالیکه پنج سالش بود ساحل به دنیا اومد زندگی با داشتن دو تا شون خیلی شیرین شده بود اون دو تا با هم بزرگ شدن احساس یه خواهر برادر واقعی رو نسبت به هم داشتن تا اینکه تصمیم گرفتیم فربد و برای ادامه تحصیلاتش به امریکا بفرستیم یکی از دوستهای پدرت در امریکا ندگی می کرد و همون بود که زمینه خروج اون و از ایران و تحصیل توی امریکا رو براش اماده کرد و فربد هم با خوشحالی از این تصمیم استقبال کرد و راهی ان جا شد اوایل خیلی دلتنگی می کرد حتی یک بار هم تصمیم گرفت درش و نیمه کاره ول کنه و به ایران برگرده اما پدرت با تهدید جلوی اینکار و گرفت و به تدریج فربد به اون محیط و زندگی عادت کرد تا جایی که بعد از فارغ التحصیل شدن توی رشته حقوق اعلام کرد که به هیچ وجه قصد برگشتن به ایران و نداره ما هم همه چیز و به عهده خودش گذاشتیم اصلا دلمون نمی خواست جلوی پیشرفت و ترقی اش رو بگیریم.
برای همین ترجیح دادیم تو چیزی از فربد ندونی اما حالا اون برگشته به خاطر اینکه یکی از دوستهای ساحل قضیه اون و براش تعریف کرده و فربد با عصبانیت و با عجله خودش و به ایران رسونده تا مارو به خاطر سهل انگاری و هم به خاطر پنهان کردنش از او توبیخ کنه اون همین امروز وارد ایران شده و هنگامی که با عجله داره تور و سوار ماشین می کنه تا به بیمارستان برسونه اونم سوار ماشین می شه و از صبح بالای سرت می شینه حالا فربد علاوه بر گلایه های قبل پدر و به خاطر رفتارش با تو هم مورد شماتت قرار داده.
ساکت شده بودم و به بزرگواری این دو موجود عیز ه دائما دستشان برای کمک به مظلومان دراز بود فکر می کردم پس فربدم مثل من به تخته پاره وجود انها چنگ انداخته بود تا خودش و به ساحل نجات برسونه پس من و اون از یه ریشه ایم ریشه درد و فقدان پدر و مادری حقیقی.
-چرا ساکت شدی عزیزم؟حالت خوب نیست؟
-چرا حالم خوبه.داشتم به این قلب پر از محبت تون فکر می کردم هر چه به من و امثال من می بخشید نه تنها تمومی نداره بلکه از طرف دستهای غیب دوباره پر می شه.
ضربه ای به در نواخته شد و به دنبال صدای سلام کشیده و لهجه داری به گوشم رسید.
به طرف در برگشتم مردی بلند قد با پوستی سفید و موهایی روشن و چشمانی عسلی در میان ان ظاهر شد با دیدن من خنده روی لبانش خشک شد مطمئن بودم با ان ته لهجه ای که دارد خود فربد است سرم را پایین انداختم و گفتم سلام خیلی خوش امدید.
جلوتر امد و با انگشت شاره اش چانه ام را به طرف بالا گرفت و مستقیم به چشمانم خره شد دستپاچه شده بودم بعد از قضیه اکبر از تمام مردها وحشت داشتم کوچکترین تماسی با انها مرا به مرض جنون می کشاند برای همین نمی دانستم چگونه خودم را کنترل کنم به سرعت سرم و به طرف مادر برگرداندم و گفتم:مامان اگه کارام و کردین بهتر زودتر برگردیم خونه.
شوکت با زیرکی متوجه عکس العملم شد برای همین به سمت فربد برگشت و گفت:پسرم خواهرت امروز حالش خوب نیست بهتره زودتر حرکت کنیم.
فربد در حالیکه با تحسین نگاهم می کرد گفت:دختر خوشگلیه مامان چطور بگم کلمه ها رو گم کردم شما به خیلی قشنگ چی می گین؟
مادر در حالی که می خندید گفت:می گیم عروسک.
فربد خنده ای کرد و گفت:اها....عروسک.
انها در حالی که وسایلم را جمع کردند از اتاق خارج شدند من هم مشغول عوض کردن لباس هایم شدم برسی به موهایم کشیدم و از بی حوصله گی ازاد و رها ولشون کردم کاری که معمولا نمی کردم و بعد دستام و توی جیب شلوارم گذاشتم و به طرف در خروجی حرکت کردم.
تمام مسیر راه بدون حرف و صحبتی توی اتومبیل نشستم و به صحبت های فربد و مادر گوش می کردم.مادر در هر جمله چندین بار قربان صدقه فربد می رفت و اونم حسابی خودش و براش لوس می کرد.
به محض رسیدن به خانه به طرف ساختمان دویدم دلم برای پدر تنگ شده بود همین که اتاق نشیمن و باز کردم جیغ کوتاهی کشیدم همه جا کاغذهای رنگی اویزان کرده بودند و کیک بزرگی روی میز برایم شکلک در می اورد برای لحظه ای خوشحال ام به حسادتی جانکاه تبدیل شد پس اونا بخاطر ورود فربد جشن گرفته بودند به سرعت به طرف اتاقم دویدم و خودم و روی تخت انداختم نمی دانستم چرا اینطوری شدم من حق نداشتم به کسی حسادت کنم که قبل از من در اینجا زندگی می کرده توی همین خونه به دنیا امده و همین جا پا گرفته و ریشه توی همین خونه و خانواده داره.نه من حق ندارم همه محبتهای اونا رو برای خودم بخوام این نهایت بی انصافیه.
چقدر ما ادما شیر خام خورده ایم و همه چیزهارو زود فراموش می کنیم ما ادمهای دردمند و ستم دیده باید بیشتر به فکر همنوعان خود می بودیم اما محبت بیش از حد این ادمهای مهربان نرا از خود راضی و خودخواه و لوس بار ارده بود و به این زودی گذشته پر دردم را از یاد برده بود.
صدای در مرا به خودم اورد با صدای بلندی گفتم:بفرمایید.
پدر در حالی که ماسکی از شوالیه ای پیر بر صورت زده بود وارد اتاقم شد فریاد کشان به سمتش رفتم و محکم در اغوشش کشیدم پدر با لبخندی دوست داشتنی بوسه ای بر موهایم زد و گفت:امیدورم پدر نادان تو ببخشی دخترم.
-این چه حرفیه پدر شما بهترین پدر روی زمینید.
-دخترم به تو تبریک می گم تو من و به ارزویم رسوندی.
-منظورت چیه پدر؟
-منظورم دانشگاهه!رتبه خوبی اوردی بهت تبریک می گم همیشه نگران بودم که با قبول نشی و یا اینکه اینقدر رتبه ات اینقدر پایین باشه که مجبور بشی به یه شهر دیگه بری و از ما فاصله بگیری.
-خدایا چه می شنوم پدر!من قبول شدم؟باورم نمی شه
-اره دخترم با یه رتبه خوب حالا بهتره زودتر از جایت بلند شی و لباسات و عوض کنی که مهمونا الانه که از راه برسن.
-مهمونا؟
-اره دخترم استادای خصوصی و معلم برنامه ریزی با خانواده هاشون و....
-اه پدر شما همیشه من و شرمنده محبت هاتون می کنید.اخه من چه جوری جبران این همه مهرتون و بکنم.
-تو جبران کردی همین امروز باور کن اگه اسم تو توی روزنامه نمی دیدم پس می افتادم تموم دیشب و راه رفتم و با دیدن سپیده از خونه بیرون زدم.
صدای مادر از پایین شنیده می شد که با عصبانیت فریاد زد:علی باز تو و ساحل همدیگه رو پیدا کردید زودتر بیاین پایین که من خیلی کار دارم.
من و پدر در حالی که با صدای بلند می خندیدیم برای مادر شکلک در اوردیم.
-من دارم می رم ساحل تو بهتره اون لباس چرم بنفش تو بپوشی موهاتم که خودت استادی و می دونی چی کار باید بکنی.
-چشم پدر.
سلیقه پدر فوق العاده بود لباس بنفشم با پوست تنم هماهنگی عجیبی پیدا می کرد تموم موهام و پشت سرم به صورت یه سبد پر از گل ارایش کردم و چند سنجاق با سنگهای برجسته بنفش در داخل موهایم فرو کردم دستبند مورد علاقه ام را به دستم انداختم و ارایش بسیار ملایمی روی صورتم نشاندم و جلوی اینه ایستادم چرخی به دور خودم زدم و در حالیکه حرکتی به اندامم می دادم با خودم فکر می کردم که من از گذشته هیچ چیز با خودم ندارم نه نام و نشونی نه خاطره ای و نه حتی صورت و چهره قبلی ام را.
ناگهان جرقه ای در ذهنم زد و مرا از ان همه یکنواختی و خوش خیالی بیرون کشانید به سرعت به سمت کمد لباسهایم رفتم با عجله تمام ان ها را بیرون کشیدم خدای من سر جاش نبود چه کسی در نبودم به وسایلم دست زده بود سراسیمه و هراسان به طرف اشپزخانه دویدم فربد در حالی که لیوانی پر از نوشابه در دستش بود جلوی در اشپزخانه با چشمانی تعجب زده نگاهم می کرد انقدر بی اختیار شده بودم که برای ورودم به اشپزخانه مجبور شدم با دستم فربد و از روبرویم کنار بزنم مادر هراسان نگاهم می کرد.
-چی شده ساحل چرا اینقدر هراسونی؟
-مامان کی به اتاق من رفته و به وسایلم دست زده؟
-چه وسایلی عزیزم؟
-لباسام.
مادر نفس بلندی کشید و گفت:کشتی من و از ترس یه سری از لباسهایی که استفاده نمی کردی رو گذاشتم کنار تا به یه بنده خدایی بدم.
-یعنی وسایلم هنوز توی این خونه هستن؟
-به گمونم باشن یه نگاهی توی انبار بنداز.
-متشکرم مامان.
-هی صبرکن ببینم نکنه قصد داری با این لباس ها بری و خاکیشن کنی؟
-مادر مواظب لباسهام هستم نگران نباشید.
-ساحل می خوای بیام کمکت؟
به طرف صدا برگشتم فربد بود که می خواست کمکم کند همان چیزی که از هیچ غریبه ای نمی توانستم قبول کنم من نمی خواستم به خاطر جنسیتم مورد ترحم قرار بگیرم پس با اکراه گفتم:کار سنگینی نیست از پسش بر میام.
هنوز ز خانه خارج نشده بودم که صدای فربدو به وضوح شنیدم.
-مامان تا به حال دختری به این قشنگی ندیدم در ضمن به این بد اخلاقی.
مامان در جوابش گفت:بهتره بگی خواهری به این قشنگی.
تموم انبار رو به هم ریختم تا شلوار لی مورد نظر رو پیدا کردم همون شلواری که در اولین روز ورودم به پام کرده بودم.صدای باز شدن در خبراز امدن میهمانان می داد به سرعت از پله ها بالا رفتم و خودم و را به اتاقم رساندم نفسم بند امده بود روی تختم نشستم و چند تا نفس عمیق کشیدم بعد بعه ارامی دستی به دمپای شلوارم کشیدم تا از وجودش خیالم راحت شود قیچی کوچکی از کشوی میزم در اوردم و با دقت درز پس دوزی شده ان را شکافتم با نمایان شدن ان شی با ارزش گویی تمام خاطره ها و مرارتهایی که تا به ان روز کشیده بودم جلوی چشمم جان گرفتند بعد از سالها پرهام جلوی چشمانم جان گرفت و عشقی که مدتها با سختی و رنج فراوان زیر خاکستر تمام خاطره های گذشته مدفون کرده بودم گر گرفت و زبانه کشید گردنبند را جلوی چشمانم گرفتم چون پاندولی به این سو و ان سو می رفت و مرا با زیرکی خاصی به پیچ و خم حوادث و سرگذشت گذشته ام همراهی می کرد.دستی به رویش کشیدم و به نرمی گشودمش چشمم به نوشته بسیار ظریف داخل ان افتاد قلبم به شدت می تپید و حرارتی عجیب در تمام بدنم احساس می کردم چقدر این نوشته غریب بود ناگهان چهره پرهام جلوی چشمانم جان گرفت و بزرگ شد انقدر بزرگ که اتاقم را پر کرده بود چون گذشته لبخند برلب داشت و با چشمانش وجودم را به بازی گرفته بود خدایا لب هایش تکان می خورند او داشت چیزی را به من می گفت و من با خیرگی نمی خواستم چیزی از ان بفهمم اما نه این بار هم چون بار اول قلبم از حکمرانی من سرپیچی می کرد چشمانم اشنای قدیمیش را یافته بودند انگشتانش مرا نشان می دادند پژواک صدایش بر جان و دلم نشست و به ناگاه ارامم کرد((این یعنی وفای به عشق))سرم گیج می رفت چشمانم را بستم و با انگشتانم شقیقه سمت راستم را مالش دادم.
صدای در اتاقم مرا از دنیای درونم بیرون کشید.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:41 ب.ظ
 
ارسال: #33
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-بله بفرمایید.
-من و فرستادن دنبالت گفتن مهمونا خیلی وقته منتظرند.
-ممنونم شما برگردید منم الام میام
-فقط یه کمی زودتر.
از جا بلند شدم و گردنبند را درو گردنم انداختم برای لحظه ای احساس گرمای شدیدی بر وجودم مستولی شد به یاد سودابه افتادم دلم براش بد جوری تنگ شده بود یادم اومد وقتی که از او خواستم تا گردنبند را پیش خودش نگه دارد با اصرار از من خواست تا اینکار را نکنم و ان را تا ابد پیش خودم نگه دارم او معتقد بود که این گردنبند طلسم عشق من است و بعد از سال ها من هم به این نتیجه رسیدم اما هیچ کدام از این ها نمی توانست دلیل نزدیکی من به پرهام باشد.
من انقدر در کثافت و لجن دست و پا زده بودم که پرهام و حق خودم ندونم اون اینقدر ادم شریف و خوش قلبی بود که می توانست لنگه خودش را پیدا کرده و خوشبخت شود و من باید سعی می کردم که هیچ وقت سر راهش قرار نگیرم امیدوار بودم که عشق من به خاطره ای محو و کمرنگ در ذهن پرهام تبدیل شده باشد که یاداوری ان بعد از سالها تنها لبخندی از یه حماقت و بر لبانش بنشاند نه چیزی بیشتر.
نگاهی در ایینه به خودم انداختم تلالو گردنبند دوباره مسیر نگاهم راعوض کرد فکرمی کردم وجوداون روی قلبم به من قوت قلب خارق العاده ای می دهد در لباس تنگ و بلندم احساس خوبی نداشتم اما دلم نمی خواست حرفی روی حرف پدر بگذارم دستی به موهایم کشیدم و به طرف اتاق پذیرایی حرکت کردم.
همه مشغول صحبت بودند کسی متوجه حضورم نشد مکثی کردم وبا انگشتم ضربه ای به در زدم و به همه سلام کردم همهمه و سر و صدا چند لحظه قبل جای خودش را به سکوتی ازار دهنده داده بود مادرم زحمت معرفی خانواده استادانم را به من و بر عکس را کشید.برق تحسین و تعجب را در چشمان تک تک شان می دیدم.
همه جا صدای تبریک بود و ارزوی موفقیت و خوشبختی برای من بعد از تمام شدن تعارف های معمول به گوشه ای نشستم چند تا از دوستان نزدیک مادر هم بین مهمان ها دیده می شد با خودم فکر می کردم با تمام مشغله ای که امروز برای ان ها فراهم کردم چگونه توانسته اند مقدمات این جشن را انقدر سریع اماده کنند.
-چطوری ساحل؟بدجوری بهت خیری شدن تورو خدا به اون دو سه تا پسر بچه کوچولو نگاه کن که چقدر حریصانه نگاهت می کنن شرط می بندم هنوز دیپلم شون و نگرفتن ولی خیلی دارن ادای مردار و در میارن.نمی دانستم چرا نمی توانم نظر خوبی روی فربد داشته باشم فکر می کردم احساس یه برادر به من نداره با خودم عهد بستم تا وقتی که به احساس واقعی اش پی نبردم به اون اعتماد نکنم نمی خواستم حرف ها و حرکاتم سوء تفاهمی در اون ایجاد کند چون مطمئن بودم که دیگر هیچ عشقی را نمی توانم در قلبم جانشین عشق پرهام کنم و ثانیا توانایی تحمل هیچ مشکل و استرسی را هم نداشتم دیگر زندگی از نظر من فقط و فقط خوردن و خوابیدن و درس خواندن شده بود.
-ساحل مثل اینکه اولین باریه که با خانواده استادات اشنا می شی اینطور نیست؟
فقط سری به علامت بله برایش تکان دادم.
-باور کن اگه این خانوما می دونستن که شوهراشون هر روز چند ساعتی رو با همچین فرشته ای سر می کنن حاضرم قسم بخورم که محال بود می گذاشتن پاشون حتی به دم در این خونه برسه من مطمئنم زیر این چهره خندونشون یک لج حسابی داره طغیان می کنه.
نتونستم جلوی خندم و بگیریم فربد از این که توانسته بود بالاخره من و از جبهه ای که گرفته بودم خارج کند لذت می برد.میز شام چیده شده بود پدر سنگ تموم گذاشته بود چون مادر تموم وقتش و توی بیمارستان پیش من گذرانده بود مطمئن بودم پدر با خیالی راحت حسابی ولخرجی کرده میز شام چنان رنگین بود که دهان مدعوین از تعجب باز مانده بود انواع دسر ها و پیش غذاها و خوراک های خوشمزه روی میز بود پدر به طرفم امد و بازویش را برای همراهی به من داد و من در حالی که از گرمای حضور پدر لبریز شده بودم برای لحظه ای بازوانش را فشردم پدر نگاهی به من انداخت و من با چشمانم از او قدردانی کردم.
بعد صرف شام پدر اهنگ قشنگی روی گرامافون گذاشت و مستقیم به طرفم امد و در میان تشویق و کف زدن های هیجان زده میهمانان دستم را گرفت و به نرمی شروع به رقصیدن کردیم پدر انقدر زیبا و ارام می رقصید که من همیشه گمان می کردم او زمانی قهرمان باله بوده است.با تمام شدن اهنگ پسر یکی ز استادانم به طرفم امده با این که از این کار بیزار بودم اما به نظرم دور از ادب امد کم کم همه حاضران در دسته های دو نفره وارد میدان رقص شدند.
-شما خیلی قشنگ می رقصید من تا به حال دختری به زیبایی مثل شما ندیدم.
-خیلی متشکرم شما لطف دارین.
-اسمم پویاست 23 ساله و دانشجوی حقوقم.شما چطور؟
-منم ساحلم 19 سالمه و امسال تازه کنکور دادم.
-شکسته نفسی می کنید پدرم گفته شما موفق شدید رتبه 93 کنکور و بیارید.
لبخندی زدم و گفتم:کار شاقی نکردم نکنه شما انتظار داشتید با وجود چنین پدر و مادر مهربانی بازم پشت سد کنکور بمونم.
-اما نه با این رتبه خوب!
-در ضمن شما هم خیلی قشنگ می رقصید.
تعریف من از پویا خوشحالش کرده بود احساس خستگی می کردم ناگهان چشمم به فربد افتاد که در گوشه سالن نشسته بود و حلقه های دود سیگار را به ارامی از دهانش بیرون می داد متوجه شدم حالت عادی ندارد و حسابی دمغ و عصبی است حدس می زدم از خستگی راه باشد اوه یادم رفته بود اون تمام روز را در بیمارستانی گذرانده بود و استراحتی نکرده بود و من خودخواه حتی زحمت تشکر از او را هم به خودم نداده بودم بیا خودم قرار گذاشتم در اولین فرصت به خاطر زحماتش تشکر کنم.
خستگی و سر درد و را بهانه کردم و از پویا جدا شدم و به طرف پدر رفتم از او خواستم تا اجازه بدهد به اتاقم رفته و استراحت کنم پدر با لبخندی نگاهم کرد و به گرامافون رفت و خاموشش کرد جمعیت حاضر با تعجب به طرف پدر برگشتند پدر سرفه ای کرد و گفت با عرض معذرت می خواستم اگه اجازه می فرمایید ساحل از حضورتون مرخص بشه چون روز پر تنشی رو پشت سر گذاشته و کمی سرش درد می کنه.
مامان شوکت به سرعت بعه طرفم امد و دستش را روی پیشانیم گذاشت و گفت مثل اینکه بازم تب کرده بهتره اول داروهات و بخوری بعد بگیری بخوابی.
-چشم مادر و در حالی که تعظیم کوتاهی کردم از سالن پذیرایی خارج شدم مادر به دنبالم امد و به طرف اشپزخانه هدایتم کرد.
بهتره قرص ها رو خودم بهت بدم تا مطمئن بشم خوردی.
-تو بهترین مامان دنیایی مامان شوکت.
-و تو هم قشنگ ترین و مهربون ترین دختر دنیا
-خوبه خوبه مادر دختر چقدر تعارف تیکه پاره می کنن.در ضمن ساحل خانوم یه خرده ما رو هم تحویل بگیر ناگاه متوجه حضور فربد شدیم.
-راستی داداش از زحمت امروزت خیلی ممنونم ببخشید نیومده پات و به بیمارستان باز کردم.
در حالی که لیوان ابی برای خودش می ریخت گفت:اشکالی نداره ساحل خانوم تا باشه همین زحمتا باشه و بعد لیوان اب و جلوی صورتم گرفت و گفت بهتره قرص هات و بخوری.
لیوان اب و از دستش گرفتم ناگهان چشمانش در نگاهم گره خورد.دلم می خواست فکرم اشتباه می بود من در اعماق چشمانش طوفانی هراس انگیز می دیدم نه از نوع شیطانی که من برق ان را به خوبی می شناختم خدایا چه می دیدم باز هم گردباد به زندگی ارامم نزدیک می شد و قصد شبیخون داشت و من چون گذشته هیچ راه فراری در خود نمی دیدم خدایا تا کی این رنگ و لعابم می بایست مرا اسیر خود ساخته و ذهنیتم را دچار تردید و سانحه کند.
به سرعت نگاهم را از چشمانش دزدیدم و به طرف پنجره رفتم از داخل شیشه او را همچنان ساکت و ارام محو تماشای خودم می دیدم قرص هایم را یکجا در دهانم ریختم و با جرعه ای اب ان ها را فرو دادم و با عجله به طرف اتاقم دویدم نفهمیدم چطور لباس هایم را عوض کردم فقط وقتی به خودم امدم که لحافم را تا زیر گلویم بالا کشیده بودم و با وجود دمیدن سپیده همچنان به خود می پیچیدم و به دنبال راه حل برای مشکل تازه ام می گشتم بالاخره صبح شد و من با چشمانی پف کرده از تختم جدا شدم تنها راه چاره دور شدن از این خانه بود و من ناچار بودم که به خاطر حفظ ارزشهای این خانواده هم که شده دست به چنین کاری بزنم می دانستم که این کارم لطمه جبران ناپذیری به این دو موجود مهربان می زند.اما نمی توانستم تن به ازدواج با کسی بدهم که نه تنها هیچ جایی در قلبم نداشت بلکه یاد و خاطره تمام شکنجه های احمد و دوستانش را در وجودم زنده می کرد هر چند که فربد از قماش انها نبود اما برای قلب بیچاره من به همان اندازه غریب و نا اشنا و مزاحم می امد.لباسم را عوض کردم اوایل شهریور ماه بود گرما بیداد می کرد بلوز استین حلقه ای زرو با شلوار جین پوشیده بودم مستقیم به اشپزخانه رفتم صبحانه اماده بود اما از کسی خبری نبود انقدر بی اشتها بودم که ترجیح دادم فقط لقمه ای از مربا و کره برداشته و به طرف باغ بروم.
روی صندلی کنار استخر نشستم و لقمه ام را در دهانم گذاشتم و به زحمت فرو دادم اشعه های نور خورشید از بین برگ های فشرده درختان بر پوستم می تابید و تا اعماق جانم نفوذ می کرد توی فکرم به دنبال پدر و مادر می گشتم اخه قرار نبود صبح به این زودی جایی بروند تازه امروز که جمعه نبود پنجشنبه بود.اه خدای من گفتم پنجشنبه من امروز به مامان قول داده بودم که به ارایشگاه بروم چون تعداد زیادی عروس داشت و من حتما باید به کمکش می رفتم.من از هفته ی قبل به او قول داده بودم وای حتما خیلی دیر شده نگاهی به ساعتم انداختم از نه گذشته بود به خودم لعنت فرستادم اخه من امام صبح را درون رختخوابم غلت زده بودم بدون اینکه بخوابم.
با عجله پله ها را دو تا یکی می کردم وبه اتاقم رفتم لباس ها و وسایلم را گرفته و به طرف حیاط دویدم انقدر عجله کردم که نفسم بالا نمی امد ناگاه جلوی من ظاهر شد لباس ورزشی پوشیده بود داشت نرمش می کرد عرق از سر و رویش سرازیر شده بود در حالی که در جا می زد گفت:سلام به ساحل خانوم!صبح شما بخیر انشاالله که امروز حالتون خوب باشه و از دنده چپ بیدار نشده باشید
نگاهی به من و لباسم انداخت و گفت:کجا با این عجله؟
باید برم ارایشگاه امروز کلی کار داریم و مادر دست تنهاست.
-خب صبر کن تا من برسونمت.
-مزاحمت نمی شم.
-نه یه چند لحظه ای صبر کن تا برگردم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:41 ب.ظ
 
ارسال: #34
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تقریبا پانزده دقیقه طول کشید تا فرید برگردد .پیراهن سفید با شلوار و کرواتی مشکی پوشیده بود ، قیافه ی دلچسبی داشت و به دل می نشست اما تنها به عنوان برادر نه بیشتر .
سوار ماشین پدر شدیم ، پدر معمولا صبح ها با راننده شرکت به سر کار می رفت .
سکوت سنگینی بین ما حکم فرما شده بود ، با آنکه آزار دهنده بود دلم نمی خواست شکسته شود ، ترجیح می دادم همچنان در همان وضعیت باقی بمانیم برای همین دستم را به طرف ظبط صوت ماشین دراز کردم و دکمه ی آن را فشار دادم ، ترانه شاد و قشنگی بود ، اما هنوز چیز زیادی از آن پخش نشده بود که فربد خاموش کرد .و سیگاری برای خود روشن کرد ، برای اینکه اعتراضی به این کارش کرده باشم سرم را به طرف شیشه ی بغلم گرداندم و آن را پایین کشیدم .
_ دود سیگار اذیتت می کنه ؟
_ نه زیاد .
_ حوصله اش رو داری کمی با هم صحبت کنیم ؟
_ بستگی داره در چه موردی باشه ؟ خب مثلا" در مورد خودمون .
_ فکر نمی کنم حرفی برای گفتن مونده باشه چون من مظمئنم مامان داستان زندگی تو رو در فاصله ی نیم ساعت بعد از به هوش آمدنم برام تعریف کرده ، مسلما" داستان زندگی منو هم توی اون فرصت زیاد برات توضیح داده . اینطور نیست ؟
بله درسته ! اما منظورم به اونا نبود من می خواستم راجع به احساسمون با هم صحبت کنیم .
خنده ای ساختگی کردم و گفتم : می خوای اول من شروع کنم ؟
_ آره خوشحال می شم .
_ من خوشحالم از اینکه در عرض یه چشم به هم زدن صاحب برادری شدم که هم خوش قیافه است و هم خوش تیپ و برازنده و در عین حال تحصیل کرده .
_ همین ؟
_ مگه غیر از اینه ؟
لبخندی زد و نگاهی گذرا به من انداخت و هیچ نگفت ، بقیه راه رو در سکوت مطلق طی کردیم ، جلوی در سالن ترمز کرد و من بدون اینکه نگاهش کنم وسایلم را برداشته و خداحافظی کردم . فربد بدون لحظه ای درنگ پایش را روی پدال گاز فشرد و در پیچ مقابل از نظرم پنهان شد .
خوشحال بودم که با تمام خجالتی بودنم توانستم از پس فربد برایم ، نمی دانم اثر حرفهایم چه فکری در او به وجود اورد که حاضر نشد از احساسش نسبت به من حرف بزند و بدون نیم نگاهی و حتی کلمه ای برای خداحافظی از نظر ناپدید شود .
شوکت از دیدنم خوشحال شد و به استقبالم آمد و گفت :" چه خوب کردی اومدی ، دیشب حالت آنقدر بد بود که من فکر نمی کردم بتونی به اینجا بیایی ، اما حالا از دیدنت خیلی خوشحالم ، حالت خوب شده ؟
_ آره مامان خیلی بهترم .
_ پس قبل از اومدن تو سالن یه دستی به سر و روی خودت بکش لباست رو عوض کن .
آن روز با تمام مشغله هایش به پایان رسید خسته و کوفته بودم ، توان ایستادن نداشتم ، خودم را روی نزدیک ترین مبل رها کردم و از خستگی خوابم برد .
در حالت نیمه بیداری صدای فربد به گوشم رسید فکر کردم خواب می بینم ، اما لحظه ای بعد مطمئن شدم که صدای او را از داخل سالن شنیده می شود .
مامان با این دختر چی کار کردی که مثل جنازه یه گوشه ای از حال رفته ؟
_ راستش پسرم امروز روز خیلی شلوغی بود ، اگه اون نیومده بود نمی تونستم کارامو به موقع تحویل بدم .ولی خستگی ساحل به خاطر بی خوابی دیشبه ، نه کار اینجا ، اون به این حجم کار عادت داره ، ساحل عاشق این هنره .
_ می دونم مادر ، دیشب اینو خوب فهمیدم ، در نهایت سادگی خودشو آرایش کرده بود هرچند که اون چهره ی بدون آرایش هم واقعا" زیباست . مادر باید اعترافی پیشت بکنم . تمام مانکن های لوس آنجلس در مقابل ساحل پشیزی نمی ارزن .
_ راست می گی فرید ؟
_ بدون شوخی دارم حرف می زنم ، زیبایی اون نفس گیره و بکر .
مادر در حالی که با افتخار می خندید گفت :" چون دختر گل خودمه چه انتظاری ازش داشتی .
_ مادر می خواستم یه سوالی از شما بکنم .
_ بپرس عزیزم .
_ مادر شما ....شما از ساحل خودتون خبری ندارید ؟
از سکوت حاکم بین آن دو فهمیدم که مادر لحظه سخت و بدی را پشت سر می گذراند اما چاره ای جز سکوت نداشتم خیلی دلم می خواست احساس مادر را در این مورد خاص بدانم .
مادر با صدایی که از ته چاه شنیده می شد گفت :" فربد من ساحل گم شده ام رو توی وجود ساحل دیگه ای پیدا کردم از همون لحظه که شنیدم ساحل دیگه نمی خواد منو ببینه تموم عشقمو تقدیم ساحل خودم کردم ساحلی که تموم عشق و علاقه اش منو علی هستیم .
شما جدی نمی گید مادر ! یعنی شما به راحتی اونو از خونه ی دلتون روندید .
_ نه به اون راحتی که تو فکر می کنی ، اگه بگم دیگه بهش فکر نمی کنم ، یا دوستش ندارم دروغ گفتم و بی صبرانه منتظر بازگشتن هستم می دونی به خاطر چی ؟
_ خب چون تنها فرزند شماست .
_ بازم اشتباه کردی ، به خاطر اینکه به اون بفهمونم من اونقدر ها هم که فکر می کنه خودخواه هستم ، نیستم . من از آدم های رنجیده و انسان های درست کردم که نه تنها مایه ی افتخار هستند بلکه مایه ی مباهات کشورشانند . اون ها در مقابل ناملایمات سر خم نمی کنند و کوچکترین مشکلی اون ها رو وادار به گرفتن تصمیمی بزرگ و احمقانه نمی کنه .
_ خیلی دوستش داری مادر ؟
_ اگه حسودین نشه ، بله . خیلی بیشتر از همه ی شما . چون منو یاد جونی های خودم می ندازه .
_ یعنی می خواهید بگید شما هم توی جونی هاتون مثل اون مغرور و خودخواه بودید ؟
_ اگه تو هم جای اون بودی و انهمه سختی می کشیدی بهتر می تونستی معنی رفتار های اونو بفهمی . من که عاشق حرکات و برخورد های منطقس اش هستم . حالا بهتره بیدارش کنیم که خیلی دیر شده .علی حتما" خیلی وقته منتظرمونه .
_ ساحل عزیزم ! پاشو که ساعت از نه گذشته . در پاشو دیگه .
در حالی که خمیازه های پی در پی می کشیدم از جا بلند شدم فربد به در خروجی تکیه داده بود و با نوک کفش هایش به زمین ضربه می زد سرش را پایین انداخته بود و وانمود می کرد که متوجه حضور من نشده ، سلامی کردم و از کنارش گذشتم . و به طرف ماشین رفتم ، به دنبالم از سالن خارج شد و در ماشین را برایم باز کرد ، خودم را روی صندلی عقب ماشین انداختم دوباره از خستگی خوابم برد .
ساحل پاشو ، به خونه رسیدیم ، من نمی دونم تو امشب می تونی بخوابی یا نه .
با تنبلی زیاد خودم را از ماشین بیرون کشیدم و به اتفاق فربد و مادر وارد خانه شدیم ، من از پله های سمت چپ به طرف اتاقم به راه افتادم و در حین بالا رفتن گفتم :" ماان من شام نمی خورم ، تو رو خدا صدام نکنین .
_ اما ساحل تو نهار هم نخوردی ، پس شامو می دم بیارن بالا .
_ مامان ؟
_ قبول نیست ، یا می یای پایین یا شام رو می دم بیارن بالا .
_ پس فقط یه ساندویچ .
نمی دانم چه حالی داشتم و چگونه خوابیدم که مادر دلش نیومد بیدارم کند و من همچنان با همان لباس خوابم برد حرف های آنشب مادر و فربد داخل سالن مرا از تصمیمی که گرفته بودم منصرف کرد . تحمل ناراحتی ها و از بین رفتن تدریجی اش را نداشتم . مطمئن بودم که این بار اگه بازی سرنوشت اونا رو به زمین بزنه ، هیچ وقت یارای بلند شدن و دوباره ایستادن را نخواهند داشت . تنها راه ممکن پنهان شدن از جلوی چشمان فربد بود و بس . سه ماه تابستان گذشت و نتیجه انتخاب رشته را پدر در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید با خود به خانه آورد من در رشته ی زبان و ادبیات فارسی قبول شده بود ، رشته ای که آرزوی من تحصیل در آن بود و خوب به خاطر داشتم که نطفه ی این علاقه از چه زمانی در وجودم بسته شده و حالا که مرز باروری رسیده بودم در کنارم نبود تا نتیجه ی تلاش و همتش را ببیند و با زبان شیرینش ، حلاوت آن را به جانم بچشاند .
به اصرار زیاد از پدر خواستم حالا که به خاطر تمایلش دانشگاه تهران را برای ادامه ی تحصیلم انتخاب کرده ام او نیز اجازه بدهد تا برای راحتی ام ایام تحصیل را در خوابگه بگذرانم ، راضی کردنش بسیار دشوار بود از مادر خواستم تا به کمکم بیاید البته قبل از هر کاری به مادر قول داده بودم تا همچنان چون گذشته دو روز از هفته را که حجم درس هایم کمتر است به آرایشگاه بروم و کمکش کنم در تمام مدتی که مشغول اصرار و التماس از پدر بودم ، فربد خودش ار سرگرم خواندن روزنامه نشان داده بود و هیچ عکس العملی نشان نمی داد . سرانجام پدر راضی شد اما به شرطی که علاوه بر جمعه ها و پنج شنبه ها یکی از روز های دیگر هم به خانه بروم ، شرط تقریبا" سختی بود به طوری که فریادم بلند شد .
_ آخه پدر سه روز در هفته رو که به شما قول دادم دو روزش رو هم به مادر پس می مونه دو روز که فکر کنم اگه از خیرش بگذرم بهتر باشه ، نظر شما چیه ؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:42 ب.ظ
 
ارسال: #35
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پدر خنده بلندی سر داد و گفت: خودت می دونی یا این یا هیچ.
- پدر تو رو خدا شما که خیلی مهربون بودید تازه به شما قول دادم که در تموم این مدتی که در خوابگاه هستم روزی دو بار براتون تلفن کنم و تحت هیچ شرایطی و به بهانه های مختلفی مثل رفیق بازی و سینما و پارک....از در خوابگاه بیرون نروم بازم این شرایط سخت دیگه برای چیه؟
ناگهان متوجه فربد شدم که همچنان بی تفاوت گرم خواندن روزنامه بود تقریبا فریاد زدم.
-اخر فربد تو یه چیزی به بابا بگو.
فربد روزنامه را با حرکتی ناگهانی بست و روی میز پرتش کرد و نیم نگاهی به من انداخت و در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت از جا بلند شد و گفت:من توی بحث خانوادگی دخالت نمی کنم لطفا من و ببخشید و سپس به طرف اتاقش رفت و در را محکم به هم کوبید.
مادر با نگاهی پرشگرانه به پدر نگاه کرد پدر با بی قیدی شانه هایش را بالا انداخت این بار مدر با شماتت پرسید:علی فربد چش شده؟ناراحت به نظر می اومد البته مدتیه که اخلاق و رفتارش عوض شده و بیشتر توی خودشه.
پدر یکی از ابروانش را بالا برد و گفت:حتما نگران کار استخدامشه.
-خوب بود باهاش یه کمی صحبت می کردی اخه تو پدرشی.
-ناراحت نباش شوکت!فربد پسر با عرضه ای و از پس کاراش بر میاد اگه براش مشکلی پیش بیاد که به کمک من احتیاج داشته باشد حتما با من در میون می گذاره.
-اخه علی تو از کجا ینقدر مطمئنی که مشکل اون کاریه؟بهتره یه خورده بهش نزدیک تر بشی.
پدر دو دستش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت:چشم هر چی که شما بگید حتما دراولین فرصت باهاش حرف می زنم.
من در حالیکه پاهایم را به زمین می کوبیدم گفتم:پدر یه فکری هم به حال مشکل من بکنید اگه مشکل من حل نشه من امشب از غصه دق می کنم خواهش می کنم پدر نکنه دلتون می خواد به پاهاتون بیوفتم.
پدر خنده بلندی سر داد و گفت:باشه دخترم امشب شب تسلیم و سازشه اونم در مقابل خانومها اما به هیچ عنوان از پنجشنبه و جمعه نمی گذرم.
با شتاب به طرفش رفتم خودم را به گردنش اویختم پدر در حالی که سعی داشت خودش را از دستم خلاص کند گفت:لوس بازی بسه وگرنه مجبورم تغییر عقیده بدم.
بالاخره موفق شدم نظرم را به انها تحمیل کنم شب به خیری گفتم و مادر و بوسیده و به طرف اتاقم رفتم بین راه توقف کوتاهی کنار اتاق فربد کردم او هنوز بیدار بود صدای اهنگ ارام و غمگینی از داخل به گوش می رسید.
برای لحظه ای دلم برایش سوخت او هم مانند من در کوچه و پس کوچه های سرنوشت گم شده بود و از بخت خوبش سر از این جا در اورده بود اما مثل من خوشبخت مطلق نبود من خوشبختی خودم را مدیون دختری بودم که به علتی ناشناخته قید همه خوشی هایش را زده بود و اواره دیار غربت شد و فربد نیز خوشبختی اش را چون من مدیون همان ساحل بود که اگر چند سال زودتر قدم به عرصه گیتی می گذاشت شاید او نیز در چنین شرایطی بسر نمی برد.
و واقعیت این بود که در بین اشنایان من و او هر دو غریب بودیم گاهی دلهایمان هوای دیار خودمان را می کرد و همان جایی که اگر می ماندیم جایگاه محکمی چون حالا پیدا نمی کردیم.
اهسته دستهایم را به طرف دستگیره در بردم تمام وجودم در صدد فشردنش بود که ناگهان تلنگری به مغزم خورد و چون برق گرفته ها از جا پریدم به خودم نهیب زدم دختر این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟می خوای داخل اتاقش بشی که چی به اون بگی؟تو بهتر از هر کسی می دونی دردش چیه؟بهتر خودت و از اون دور نگه داری.
ان شب نیز تا نیمه شب خواب به چشمانم نیامد تحمل غصه و ناراحتی کسی و نداشتم ان هم غصه ای خودم مسبب ان بودم با خودم فکر می کردم فقط همین یه هفته است بعد که دانشگاه بری همه مشکلات حل می شه کافیه یه خورده تحمل کنی.
ساعت از 6 گذشته بود که صدای تقه ای به در خورد غلتی زدم و نگاهی به ساعت انداختم خدایا ساعت 6 بود چه کسی ممکن بود پشت در باشد؟با صدای خواب الودی گفتم:کیه؟
-منم ساحل بابا..مثل اینکه قرارمون و فراموش کردی؟
-چه قراری پدر؟
-قرار بود که امروز و به اتفاق مادر و فربد به کوه بریم یادت رفته یا اینکه تصمیم گرفتی بدقولی هات و از همین الان شروع کنی؟
تازه یادم امده بود که از هفته قبل این قرار و با پدر گذاشتم و به هیچ بهانه ای هم نمی تونستم اون و بهم بزنم مخصوصا حالا که پای دانشگاه و خوابگاه در میان بود.
به سرعت از جا بلند شدم و گفتم:نه پدر همین الان حاضر می شم.فقط به مامان بگید وسایل کوله پشتی ام رو اماده کنه.
-همه چیز اماده است مامانت خوب می دونست که تو حواس درست و حسابی نداری برای همین همه چیز و از قبل اماده کرده.
همه سوار ماشین شده بودند که من با عجله خودم را به انها رساندم.با نیم نگاهی فهمیدم که فربد پشت فرمان نشسته من هم مجبور شدم درست پشت سر فربد بشینم صبح به خیری گفتم و خودم رو روی صندلی پرت کردم و سرم را روی شانه های مادر گذاشته و خوابیدم.
درست نمی دانم چه مدت خوابیدم وقتی چشمانم را باز کردم که کسی داخل ماشین نبود از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطرافم انداختم کسی دیده نمی شد کمی جلوتر رفتم فربد روی تخته سنگی نشسته بود و به منظره روبرویش خیره شده بود.
پاورچین پاورچین به او نزدیک شدم وقتی که درست پشت سرش رسیدم سرم را به گوشش نزدیک کرده و گفتم
-سلام گل قهر کن.
به سرعت رویش را به طرفم برگرداند به طوری که نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد و سپس صاف توی چشمانم خیره شد.
-من فقط سلام کردم کار بدی بود؟
-نه بدتر از کاری که با احساسم کردی.
سرم گیج می رفت برای لحظه ای فکر کردم پاهایم هیچ رمقی ندارند به ناچار در حالی که مراقب بودم از حال نروم روی دستم نشستم وصورتم را بین دستهایم پنهان کردم فربد به ارامی به من نزدیک شد و گفت:ساحل خواهش می کنم باور کن من مثل اون دسته ادمهایی نیستم که تا به حال سر راه تو قرار گرفتن من وجود تو می خوام قلب و فکرت و و از همه مهم تر رویاها و خیالات تو رو من نمی خوام با اصرار پا به زندگیم بزاری و مثل یه ادم اهنی از قبل برنامه ریزی شده باهام زندگی کنی من بهت قول می دم اونقدر خوشبختی و به پاهات بریزم که همه گذشته شومت و فراموش کنی.سرم و بلند کردم مستقیم به چشمانش خیره شدم.
-فربد می خوام یه چیزی رو خوب بدونی من از همون روز اول جرقه عشق و توی چشمات دیدم و اونقدر پر انرژی با نشاط بود که اگه هر کسی جز من در معرض ان قرار می گرفت در مقابل اون ذوب می شد اما نه منی که هیچ قلبی توی سینه نداشتم.
فربد با تعجب نگاهی به من کرد و گفت:ساحل نزار فکر کنم که تو قلبت و بین اون ادمای اس و پاس و فاسد تقسیم کردی!
ماتم برده بود افراد زیادی سر راه من قرار گرفته بودند بگذریم از این که هر کدامشان بدون توجه به خواست و نیت قلب ام مرا مورد سو استفاده قرار دادند و سپس گورشان را گم کرده بودند اما حالا با کسی برخورده بودم که با همه انها فرق داشت او حتی برای احساس و فکر من هم احترام قائل بود با این که در دل تحسینش می کردم اما راضی به این کار نبودم نمی توانستم فکر و احساسو ذهنیتم را که لبریز از عشق پرهام بود و به باد هوا بسپارم و دل در گرو عشق دیگری ببندم..من با خودم عهد کرده بودم که....او....خدایا....و حالا وجود فربد مانند سنگ ریزه ای بود که به اب زلال و ارام زندگیم برخورد می کرد و دایره های مختلفی از تردید و وهم و خیال در ان به وجود می اورد.
نمی توانستم رقیبی برای عشق پرهام بتراشم عشقی که با او الفبای زندگی را شناختم و بزرگ شدم عشقی که در ان تمنای جسمانی معنا نشده بود و هر چه که بود ارزش والای روح بود در قالبی بدون جسم در حالیکه صدایم به سختی لز گلویم بیرون می اومد گفتم:بعدا در مورد این موضوع با هم حرف می زنیم.فربد از جا بلند شده بود و به طرف ماشین می رفت.پس از مدتی کوله پشتی اش را روی دوشش گذاشت و مال مرا در دستش گرفت و پس از قفل کردن در ماشین فریاد زد:ساحل زودتر که مامان اینا قله رو فتح کردن.
با عجله خودم را به او رساندم کوله ام را از دستش گرفتم و با هم به راه افتادیم.
-ساحل به اون قله ای که از همه بلند تره نگاه کن!ببین چقدر برفاش بکر و تمیزن.
-اها راست می گی خیلی قشنگه!به نظرم از همه کوهای اطرافش پرغرورتر و پرشکوه تره.
-حالا چرا پرغرور؟
خندیدم و گفتم:نمی دونی؟
-نه؟
-به خاطر اینکه هر کسی نمی تونه فتحش کنه و اون کسانی هم که فتحش می کنن مثل خودش با اراده و با شکوهن که البته تعدادشون انگشت شماره.
اینبار نوبت خندیدن او بود و در ادامه خنده هایش گفت:درست مثل خودت.
با غرور خاصی گفتم :دقیقا.
در حالی که قیافه ای جدی به خود می گرفت به نجوا گفت:اما من بالاخره فتحش می کنم.
با تلاش زیاد ان را نشنیده گرفتم و در حال دویدن گفتم:بجنب که الان پدر و مادر دارن بر می گردن.
اولین بار بود که به کوه می رفتم چندین بار پاهایم لغزید سرم گیج رفت و از خستگی به حالت قهرنشستم اما فایده ای نداشت پدر با سرسختی و لجاجت مرا با خودش می کشاند و سر به سرم می گذاشت.پدر مصرانه می گفت:ساحل از این به بعد همه جمعه ها میاییم کوه به خاطر این که ادم اگه بخواد فکر سالمی داشته باشد باید در درجه اول جسمش سالم باشه و تو برای ادامه تحصیلات نیاز به هر دوتاشون داری حالا امروز می تونم از تنبلی هات صرف نظر کنم اما از جلسه بعد هیچ گذشتی در کار نیست فکر می کنم تنبلی هم حدی داره.
پدر بسیار جدی صحبت می کرد و این لحن صحبتش مرا می ترساند نگاهی به دور برم کردم مادر بدون توجه به اخطارهای پدر مشغول تماشای منظره اطرافش بود و لذت می برد فربد در حالی که لبخند شیطنت باری بر لب داشت بی تفاوت به روبرویش خیره شده بود من مطمئن بودم که ان لبخند لعنتی فقط وفقط به خاطر توبیخ های پدر است حسابی لجم گرفته بود از همه به خصوص از مادر که در این جور مواقع اصلا طرف من و نمی گرفت دوباره قهر کردم انتظار این رفتار پدر و توی جمع نداشتم به طرف کوله ام چنگ انداختم و در حالی که بلند می شدم ان را به پشتم انداخته و به راه افتادم.باید همه راه را که در عرض چند ساعت پیموده بودیم بر می گشتیم با این تفاوت که مسیر برگشت تماما سرازیری بود و من چقدر احمق بودم که فکر می کردم راه اسانی در پیش دارم پدر متوجه لجبازیم شد و با اشاره از همه خواست که کاری به کارم نداشته باشم من به سرعت و با عجله شروع به پایین اومدن کردم چندین بار پایم لغزید و سر خوردم اما هر بار با هزار ترس خودم وجمع و جور می کردم.
هر چه پایین تر می امدم دور و برم شلوغ تر می شد همه داشتند مسیر رفته را بر می گشتند همه در دسته های دوتایی و سه تایی و چهار تایی و یا بیشتر بودند و با دیدن من با تعجب من را بهم نشان می دادند در دلم از پدر برای توصیه ای که هنگام خروج از خانه به من کرده بود شکر کردم او از من خواسته بود که تا حتما از کلاه و عینک افتابی استفاده کنم البته تا اون لحظه فکر می کردم که این کار فقط برای دور ماندن از اشعه خورشیده اما حالا با دیدن این همه پسرهای جورواجور فهمیدم که مزایای دیگه ای هم داره.
چنان در بحر این افکار رنگارنگ فرو رفته بودم که د یکی از پیچ های تند پایم لغزید محکم با صورت به زمین خوردم و گه دستهایم را حایل نکرده بودم معلوم نبود چه بلایی به سر صورتم می اومد صورتم و کف دستم حسابی درد گرفته بود صدایی از پشت سر توجهم را به خودش جلب کرد:اجازه می دید خانوم بهتون کمک کنم از راه رفتنتون معلومه که اولین باره به کوه اومدین.
عصبانی شده بوم مثل اینکه تمام ادمای کوه با خودشون عهد کرده بودن که من و تحقیر کنند و ناشیگری ام را به رخم کشند با لحن تند و بدی گفتم:کسی از شما کمک نخواسته تازه به شما هم ربطی نداره که من چندمین باریه که به کوه اومدم.
-حیف نیست خانومی به این زیبایی این قدر عصبانی و بد اخلاق باشه؟
می دانستم که او به دنبال راهی برای صحبت کردنه و من اصلا حوصله هیچ کسی و نداشتم برای همین بدون هیچ حرفی به راهم دامه دادم دیگر داشتم به پای کوه می رسیدم خوشحال از اینکه بالاخره توانستم به پایین برسم و با غرور منتظر پدر و بقیه بمانم دستانم را باز کرده و بقیه راه را به خیال اینکه چیزی به پایان نمانده شروع به دویدن کردم اما هر چه بیشتر پیش می رفتم شیب کوه بیشتر می شد و کنترلم از دستم خارج می شد که ناگهان شخصی جلویم ظاهر شد و من در حالیکه با جیغ می خواستم به او بفهمانم که کنترلم از دستم خارج شده محکم به او خوردم و از جاده منحرف شدم دیگر نفهمیدم چه شد فقط احساس توپ گردی رو داشتم که با شتاب به سمت مقصدی نامعلوم حرکت می کنید.
به تخته سنگ بزرگی خوردم و از حرکت ایستادم تمام تنم درد می کرد و قدرت تصمیم گیری نداشتم به ارامی تکانی به خودم دادم تا مطمئن شوم جایی از بدنم اسیب ندیده شکر خدا فقط کوفتگی بود ارا از جا بلند شدم زیر پایم رودخانه ای بزرگ با جوش و خروش زیادی روان بود وحشتناک به نظر می رسید.اگر اون سنگ بزرگ جلوی راهم سبز نشده بود معلوم نبود الان در اعماق اون رودخونه چه حالی داشتم.
-شما حالتون خوبه خانم صدمه ای ندیدید؟
حدس می زدم همون کسی باشه که بهاش برخورد کردم.
-بله حالم خوبه فقط کلاه و عینکم را گم کردم و یه کمی گوفتگی دارم.
-این حداقل اسیبیه که می تونستید دیده باشد شما خیلی خوش شانسید.
پوزخندی زدم و با خودم گفتم:تا معنی خوش شانسی و چی بدونی
.-من الان طناب و می فرستم پایین اون و محکم دور کمرتون ببندید و اروم از اون جا به سمت بالا حرکت کنید متوجه شدید؟
-بله از کمکتون متشکرم.
-تشکر و بذارید برای بعد الان فقط باید حواستون و جمع کنید و اصلا به اون پایین نگاه نکنید.
طناب وبه دور کمرم بستم و به طرف بالا حرکت کردم چندین بار پاهایم لغزید و به جای اولم برگشتم حسابی از دست پدر و بقیه عصبانی بودم که چرا دنبالم نیامده بودند و مرا مجبور کرده بودند تا به این غریبه هم توضیح بهم که ناوارد و اماتورم.
-ببخشید اقا من نمی تونم از این جا بالا بیام اخه اولین باریه که به کوه اومدم.
-مهم نیست شما می تونید بالا بیاید چون اگه یه دختر بچه 8 ساله هم اون جا بود می تونست این کار و بکنه.
حسابی خونم به جوش امده بود زندگی درشهر از من ادمی نازک نارنجی و لوس ساخته بود من که تا چند سال پیش از دیوار صاف بالا می رفتم چطور حالا اینقدر عاجز و ناتوان شده بودم؟
با تلاش فراوان در حالی که فکرم را متمرکز کرده بودم شروع به صعود کردم ان مرد دائم از بالا تشویقم می کرد و از من می خواست همانطور ادامه دهم دیگر چیزی نمانده بود حالا دیگر دستهایش را که برای کمک دراز شده بود می دیدم حس مشمئز کننده ای در وجودم بیدار شد حاضر نبودم هیچ دستی را حتی برای کمک قبول کنم اما یه نیم نگاه به زیر پاهایم کافی بود تا در این مورد سریع تر تصمیم بگیرم.
با تمام نیرو یکی از دستهایم را به طرفش گرفتم اما با کمال تعجب دیدم دستهای دیگری هم به کمکم امدند دستهایی که بسیار نزدیک تر از قبلی به من بودند با عجله خودم را به ان سپردم و با تکانی ناگهانی به سمت بالا کشیده شدم ترس از سقوط روح از تنم ربوده بود.سست و بی حال روی زمین دراز کشیدم موهایم روی صورتم ریخته بود و نور خورشید از لا به لای ان به سرو صورتم می تابید سرم حسابی داغ شده بود.
-بهتره بلند بشی خانوم نور خورشید توی کوه ادم و دیوونه می کنه.
دوباره همان دستها به کمک امدند و مرا وادار به نشستن کردند بعد از مدتی که اثران شوک از من دور شد سرم را بلند کردم قیافه مردی هم سن و سال پدر جلویم نمایان شد لبخندی زدم و گفتم:من جونم و مدیون شما هستم نمی دونم اگه شما نبودید من حالا چه وضعی داشتم.
-زیاد نگران نباشید اگه من هم نبودم این اقا حتما به دادتون می رسید چون من بدون کمک ایشون موفق نمی شدم اخه شما زیادی تحرک داشتید و هر لحظه امکان سقوط تون می رفت.
با تعجب به دور و برم نگاه کردم.خدای من فربد.
-تو کی تونستی خودت و به من برسونی؟
سرش را پایین انداخت و گفت:از همون لحظه ای که از ما جدا شدی من دنبالت بودم.
-اما من بارها تو مسیر برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.
-درسته با فاصله ی زیاد و از دور مواظبت بودم.
-چرا؟
-خب این کاریه که از روز اولی که دیدمت دارم انجام می دم.
-به خاطر همین پرسیدم چرا؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:42 ب.ظ
 
ارسال: #36
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فربد با نگاه عجیبی به من نگاه کرد و سپس رویش را به طرف ناجی من بر گرداند و گفت:ببخشید دعوای خواهر و برادر هیچ وقت تمومی نداره یادم رفته بود از شما تشکر کنم شما وقعا حرفه ای عمل کردید من جون خواهرم و مدیون شما هستم.
ان مرد با نگاه مشکوکی براندازمان کرد و گفت:شغل من همینه و احتیاجی به تشکر نیست.
با هیجان زیادی گفتم:یعنی شما توی کوه ها می گردید تا جون من و امثال من را نجات بدین؟
-البته نه اینطوری که شما فکر می کنید .من مربی کوهنردی و استاد دانشگاه توی رشته تربیت بدنی ام معمولا دانشجوهام وروزهای جمعه به کوه میارم تا صعود یادشون بدم.
-چقدر خوشحالم که با یه استاد دانشگاه افتخار اشنایی پیدا کردم من اسمم ساحل رازقیه دانشجوی رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران البته هنوز پام به دانشگاه نرسیده ورودی مهر هستم و شما دومین استادی هستید که ملاقاتشان می کنم.
-من هم خوشحالم ه با یکی از دانش جویان با هوش و در عین حال زیبا اشنا شدم.
و با خنده بلندی گفت می شه بپرسم استاد قبلی روکی زیارت کردید؟
صورتم داغ کرده بود و به همان اندازه مغزم با ان که تمام تلاشم را به کار بستم تا خاطره و یاد پرهام همیشه گوشه ای از ذهنم باقی بماند و راهی به بیرون پیدا نکند اما این زبان لق ام داشت کار دستم می داد.
با من من گفتم:این مربوط به چندین سال پیشه.
-مثل اینکه از یاداوری اون ناراحت شدید؟
موهایم را با حرکت سرم از صورتم دور کردم و گفتم:تقریبا.
-پس من یه عذر خواهی بهتون بدهکارم.
-نه نه خواهش می کنم این حرف و نزنید این موضوع مال خیلی وقت پیشه.
-پس دیگه وقت تون و نمی گیرم به امید دیدار.
-راستی یادتون رفت خودتون و معرفی کنید.
-اه بله من اسفندیاری هستم.
با چابکی خاصی شروع به پایین رفتن کرد و من با خیجان زیاد فقط به پاهایش نگاه می کردم.
-ساحل بهتره ما هم بریم پایین هوا کم کم داره تاریک می شه.
از جا بلند شدم و با دست پشت شلوارم را تکاندم و راه افتادم ده دقیقه ای طول کشید تا بالاخره به پای قله رسیدم از ان پس مسیر تقریبا صاف و هموار بود من سعی می کردم چند قدمی جلوتر از فربد حرکت کنم تا مجبور به صحبت با او نباشم.
صف اتومبیل ها از دور نمایان شده بود با دیدن انها به یاد خستگی و کوفتگی بدنم افتادم کوله پشتی ام را به زحمت از خودم جدا کردم و به دنبال خودم روی زمین می کشاندم.
فشار دستهای سنگینی را بر روی دستهایم احساس کردم با ترس به عقب برگشتم فربد با لحنی بسیار جدی گفت:کوله پشتی تو بده به من.
راستش از جدیتش جا خوردم گره مشتهایم شل شد و ان را در دستهایش رها کردم فربد بدون توجه به من قدمهایش را تند کرد و از من فاصله گرفت.حسابی لجم گرفته بود انتظار چنین بی توجهی را از او نداشتم ترجیح دادم تا کمی استراحت کرده و دوباره به راه بیافتم.
پاهایم را از کفش در اورده و کمی با دستهایم ماساژ دادم نمی فهمیدم چرا از فربد ناراحتم مگر نه اینکه با سردی رفتارم سعی در دور کردن و متنفر کردنش از خودم داشتم در همه لحظات حضورش نادیده گرفتمش و نگاههای پر از عشقش را با بی تفاوتی رد کردم حمایتش را با تمام وجود کنار می زدم و جواب تمام محبت هایش را با خود خواهی و لجبازی می دادم و تازه از بی محلی هایش می رنجیدم.
و با اخم و قهر گوشه ای نشسته و همه را نگران خودم می کردم با این فکر از جا بلند شده و به طرف اتومبیل به راه افتادم پدر و مادر جلوی ماشین ایستاده بودند از فربد خبری نبود هنوز چند قدمی با انها فاصله داشتم با نگرانی پرسیدم فربد نیامده؟
پدر برایم سری تکان داد که معنایش را نفهمیدم اما با نزدیک شدن به اتومبیل متوجه شدم فربد صندلی جلویی را خوابانده و در حالیکه دستش را زیر سرش گذاشته به خواب رفته.
با صدای باز شدن در فربد از جا بلند شد صندلی اش را مرتب اش را مرتب کرد و نگاهی از دلخوری به من انداخت در تمام طول راه حتی یک بار هم از ایینه به پشت نگاه نکرد و کلمه ای هم حرف نزد و خودش را با رانندگی مشغول نشان می داد.
پدر و مادر هر دو متوجه رفتار سرد بین من و فربد شده بودند اما هیچ اشاره ای به ان نکردند هوا تقریبا تاریک شده بود که به خانه رسیدیم پدر با چابکی به طرف در رفت و ان را گشود فربد در حین عبور با بوق کوتاهی از پدر تشکر کرد.
فربد بعد از ایستادن جلوی پله ها بلافاصله با برداشتن وسایلش به طرف اتاقش رفت مادر هم به کمک پدر شتافت تا وسیله ها را با خود به داخل ببرند من هم کوله پشتی ام را برداشتم و به طرف اتاقم به راه افتادم که پدربا گرفتن کوله پشتی از دستم با من همراه شد و گفت:این دفعه رو کمکت می کنم چون دفعه اولته اما از دفعه دیگر از این خبرا نیست.
پدر بار دیگری شرمنه ام کرده بود از دست خودم حسابی دلخور بودم از صبح تا به حال با پدر قهر کرده بودم فربد و رنجوده بودم و با مادر هم سرسنگین شده بودم با درماندگی گفتم:پدر معذرت می خوام اصلا نمی خواستم اینطوری بشه.من اصلا کوه رو دوست ندارم اونجا همش مجبوری یه چیزی رو برای کسی توضیح بدی.
-ساحل این کوه نیست که ناراحتی تو رو فراهم کرده این تو هستی که خودت و ازار می دهی و دلیلش هم اینه که هنوز نمی دونی چه توقعی از زندگی و اطرافیانت داری و هیچ هدفی رو برای اینه ات انتخاب نکردی تو هنوز هم در گذشته هایت سیر می کنی برای همین مجبوری حال و اینده ات را فدای گذشته ات بکنی..ساحل..دختر عزیزم تو دیگه حالا نوزده سالته و باید مثل یه ادم عاقل با مشکلات واتفاقاتی که برات پیش میاد برخورد کنی اخم وقهر و داد وفریاد راه حل مناسب و درستی برای مقابله با اونها نیست بهتره یه خورده فکر کنی و بهترین و منطقی ترین راه رو انتخاب کنی من به عنوان یک پدر خیلی به اینده ات امیدوارم دیگر به اتاقم رسیده بودیم با خجالت نگاهی به پدر انداختم و گفتم:حق با شماست خیلی بچه گونه رفتار کردم سعی می کنم هفته بعد با روحیه بهتری به کوه بیام.
لبهای پدر به خنده ای حاکی از رضایت باز شد و گفت:می دونستم که دخترم عاقل تر از این حرفهاست و با کشیدن دستی به موهایم از پله ها سرازیر شد اما هنوز چند پله ای پایین نرفته بود که ایستاد و با انگشت اشاره اش به طرفم نشانه رفت و گفت:در ضمن ساحل یه موضوع دیگه..لطفا در مورد رفتارت با فربد یه کمی فکر کن.فکر می کنم احتیاج به تجدید نظر داشته باشی.از شرمندگی وا رفتم اهسته گفتم:چشم پدر حتما.
حالا دیگر مطمئن شده بودم که انها کاملا متوجه برخوردها و رفتارهایم با فربد شده اند اما نمی توانستنم حدس بزنم که فربد انها را در جریان رفتارهایم گذاشته یا برخوردهایم انقدر حساب نشده و زننده بود که احتیاج به مخفی کردنشان نبوده.
پیش خودم فکر می کردم حالا که گند کار دراومده پی بهتره توی یک فرصت مناسب باهاش صحبت کنم حرف دلم و به اون بزنم و قال قضیه رو بکنم.
ان شب از من و فربد برای شام دعوت نکردند و من خوب می فهمیدم که ان دو می خواهند تا ما در خلوتمان بیشتر به رفتارها و خواسته هایمان فکر کنیم.
صبح با دردی توان فرسا از خواب بیدار شدم تمام عضلات بدنم درد گرفته بود.از شدت درد تب کرده بودم لباس خوابم به تنم چسبیده بود احساس می کردم موهای سرم همه خیس شده اند با تلاش و زحمت زیاد خودم را از رختخواب بیرون کشیدم روی تختم نشستم و پاهایم را اویزان کردم حال تهوع به سراغم امده بود و سر گیجه داشتم و نمی فهمیدم چرا اینگونه درمانده و بیمار شده بودم با خارج شدن از رختخوابم به ناگاه سرمای گزنده ای به جانم خزید و دندانهایم را به شدت به هم فشرد دوباره لحاف را به رویم کشیدم پلک هایم سنگین شده بودند.
خدایا من چه می دیدم احمد بالاخره موفق شده او تونست من و پیدا کنه اما چطوری؟من که هیچ ردی از خودم به جا نگذاشته بودم او پشت در ایستاده بود و با فریادی از پدر خواست تا من و از خونه اش بیرون کنه او دستهاش و توی هوا مرتب تکون می داد و با تهدید و ناسزا از پدر می خواست من و تحولیش بده در غیر این صورت به قانون شکایت می کنه او فریاد می زد که من زن عقدی اونم و حق ندارم توی خونه غریبه ها زندگی کنم.
پدر با تلاش خودش می خواست جلوی جار و جنجال های اون و بگیره اما او با وقاحت پدر و پرت می کنه و خودش وارد خونه می شه نگاهی به ساختمان خونه می اندازه و پشت یکی از پنجره ها من و می بینه به سرعت خودم و کنار می کشم اما او قبل از مخفی شدنم جایم را پیدا کرده بود صدای سهمگین قدمهایش را درون راه پله ها می شنیدم به یاد صحنه ای مانند همین صحنه افتادم که احمد از من به عنوان طعمه استفاده کرده بود و اکبر و دارودسته اش را نیمه شب به خانه فرستاده بود من درست همین حالت رو مدتها قبل تجربه کرده بودم با این تفاوت که در اون زمان بچه ای توی شکم داشتم و از دار دنیا هیچ کس رو نداشتم ناگهان در باز شد و چهره کریه احمد از لای در نمایان شد و با امام قدرت جیغ کشیدم و با ناخن هایم به سمت اش هجوم بردم من حاضر بودم کلفتی این خانواده رو بکنم و هیچ وقت به اون جا برنگردم.
تماس دستهای احمد با بدنم رعشه ای در من ایجاد کرد و با تمام قوا فریاد کشیدم و احمد رو به باد ناسزا گرفتم.
تمام بدنم از عرق خیس شده بود دستهایم را در دستهای قوی اش می فشرد سرانجام سیلی محکمی به صورتم نواخت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:42 ب.ظ
 
ارسال: #37
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ساکت شدم و به سرعت چشم هایم را گشودم با تعجب فربد رو دیدم که دانه های عرق از سر و رویش جاری بودند کمک کرد تا بنشینم و جعبه دستمال را جلوی من گرفت با ناتوانی و در حالی که دستهایم می لرزید عرق صورتم را خشک کردم جای دستهای فربد روی مچ دستهایم مانده بود..کمی ماساژشان دادم.
خدایا تمام این مدت من توی خواب بودم و کابوس می دیدم و فربد هم بالای سرم بود از تصور این موضوع گریه ای عصبی به سراغم امد نمی توانستم خودم را کنترل کنم نفسم بالا نمی امد به زحمت هوا را می بلعیدم.
فربد بدون تامل از اتاق خارج شد چقدر از او سپاس گذار بودم که دراین لحظات بحرانی تنهایم گذاشته بود.
خواب عجیبی بود از وقتی که رشت را ترک کرده بود کابوسی به این وحشتناکی به سراغم نیامده بود ترس تمام وجودم را در خود مچاله کرده بود. من تاوان کدام گناه را پس می دادم؟من تا به کی باید این کابوس تلخ را به دنبالم می کشاندم؟به خوبی می دانستم که ترس از احمد و رفقایش تا ابد در ذهنم لانه کرده و به هیچ عنوان قادر به دور کردن ان از خودم نیستم من که پشت هر تنه درختی و یا سایه دیواری بی اختیار به دنبال حضور وحشتناک احمد بودم چطور می توانستنم فراموشش کنم یا همانطوری که پدر گفته بود چگونه می توانستم قسمت تاریک زندگیم را از روی نوار سرنوشتم بریده و به دور بیاندازم نه!این کار از من ساخته نبود و پدر بیهوده در این راه امیدوارم می کرد.
صدای دویدن کفش های زنانه ای از راهرو به گوش می رسید و به دنبال ان صدای سراسیمه مادر که پشت سر هم اسم من را صدا می کرد مادر هراسان و پریشان وارد اتاقم شد با دیدنش فرصتی دوباره برای خالی شدن عقده هایم پیدا کردم و این بار در حالی که سرم را روی شانه های مطمئنی می گذاشتم خودم را به دست نوازش های مادرانه اش سپردم و سبک تر از قبل به خواب رفتم.
درست نفهمیدم ساعت چند است همهمه ای در اتاق شنیده می شد و به دنبال ان سوزش و دردی شدید در عضله ام صدای ناله ام را در اورد و دوباره خواب به سراغم امد و در همان دنیای بی خبری رها شدم.
خستگی جسم و فرسودگی روحم دست به دست هم دادند تا من توانستم ان شب را به دور ازهر کابوسی بگذرانم خواب شیرین و راحتی بود بخصوص وقتی که با نسیم دل نواز صبحگاهی پلک هایم را از هم گشودم غلتی روی تختم زدم جای امپول ها هنوز می سوخت معده ام از گرسنگی به هم فشرده می شد از جا بلند شدم حوصله عوض کردن لباس خوابم را نداشتم یکراست به طرف اشپزخانه رفتم صبحانه اماده نبود و من مثل قحطی زده ها به یخچال هجوم بردم.تکه ای نان برداشتم و روی ان ازهر چیزی که به دستم می رسید مالیدم.ان را به سرعت پیچیدم و داخل دهانم فرو بردم و گاز بزرگی از ان برداشتم موهایم روی صورت و ساندویچم ریخته بود.
تا به حال متوجه لذت غذا خوردن بعد از یک گرسنگی حسابی نشده بودم با ولع از ساندویچ می خوردم و همزمان به دنبال غذای دیگری سرم را داخل یخچال کرده بودم چشمم به قطعه ای کیک خامه ای افتاد ان را با دست دیگرم برداشتم و با پاهایم در یخچال را بستم.دنبال چنگالی می گشتم که چشمم به فربد افتاد با دیدن ناگهانی اش لقمه در گلویم پریده و به سرفه افتادم به سرعت مقداری اب نوشیدم و در حالیکه سرم همچنان پایین بود گفتم:متوجه اومدنت نشدم حتما سرو صدای من شما رو از خواب بیدار کرده؟
صندلی برای خودش جلو کشید و در حالی که خمیازه می کشید دستانش را به اطراف باز کرد و کش و قوسی به بدنش داد وگفت:صبح بخیر من همیشه صبح زود از خواب بیدار می شم و اینکه شما متوجه اومدنم نشدید چیز تازه ای نیست شما هیچ وقت من و نمی بینید.
-فربد خواهش می کنم دوباره شروع نکن من واقعا امادگی بحث با تو رو ندارم.
-من نمی خوام باهات بحث کنم چون بحث کردن مال وقتیه که تو دلیل منطقی و کافی در مورد حرفات داشته باشی و چون نداری من دنبال مباحثه با تو نیستم.
-ببین فربد اگه قصد داری من و توی منگنه بگذاری تا من مجبور بشوم اخرین راه فرار و امتحان کنم کور خوندی چون من قبلا از این راه حسابی گول زدن و من دیگه نمی خوام اون و تجربه کنم ولی اگه دنبال یه دلیل واقعی هستی که با شنیدنش حاضرشی دست از سرم برداری اون و برات می گم.
-خوبه خوبه حالا دیگه داری مثل یه خانوم صحبت می کنی بسیار خوب اگه من دلیل ها تو شنیدم و باز هم قانع نشدم چی؟
-اونوقت دیگه مطمئن می شم که تو به هیچ عنوان نمی خواهی من و درکم کنی.
-ساحل تو فکر نمی کنی ورود به جاده عشق خودش نوعی درک و شناخت باشه؟
-بله اما به شرطی که این عشق یه کشش دو جانبه باشه که در اثر تمایلات نفسانی و فقط به دلیل چیزهای ظاهری و سطحی به وجود نیامده باشه عشق یعنی یه تفاهم نسبی در سایه عقل و منطق.
-چی دارم می شنوم دختر تو خودت یه پا فیلسوفی کافیه یه کلمه به عنوان موضوع به تو داده بشه تا بتونی بر پایه منطق و فلسفه اون و توجیه کنی.
-خیلی خوب من تسلیمم حاضرم دلیل این همه مقاومتم و برات بگم اما ترجیح می دم که موقعی باشه که پدر و مادر حضور نداشته باشن.
-من هم همینطور فکر می کنم.ما تا صبحونه بخوریم اونهام هم برای رفتم اماده می شن.البته اگر زحمت اماده کردن صبحونه و به خودتون بدید.
دستم را به کمرم زدم و یکی از ابروانم را بالا انداختم و با کنایه گفتم:من هیچ عجله ای برای دک کردن اونها از خونه ندارم با حساب من مامان نیم ساعت دیگه از خواب بیدار می شه تا به کارهای شخصی اش برسه و توی اشپزخونه بیاد باید فاتحه نیم ساعت بعدی رو هم بخونی تا چای و اماده کنه و میز صبحونه رو بچینه و به سراغ بابا بره تقریبا چهل و پنج دقیقه دیگر هم پر می شه پس بهتره یه دو ساعتی رو بی خیال شی اقا فربد.
دهانش از حرکات و حرفهای کنایه امیزم باز مانده بود.
-شیر فهم شد اقا فربد؟فعلا توی همین شوک بمون تا من برم و لباسام و عوض کنم و بیام تا اگه مامان به وجودم احتیاج داشت با اون به سالن برم و خنده بلندی سر دادم.
ناگهان فربد از جا بلند شد مستقیم به چشمانم خیره شد و به طرفم امد هیچ نشانی از شوخی یا سر به سر گذاشتن در او پیدا نبود انقدر نزدیک شده بود که بازدم تند نفسهایش روی صورتم طوفانی به پا کرده بود طاقت نیاوردم و سرم را به شدت برگرداندم.
-تو نمی تونی من و به بازی بگیری می دونی چرا؟خودم برات می گم چون من بازی داده سرنوشتم من یه باری از زیر اون همه اوار بیرون نیومدم که تا به نقطه بن بست زندگی برسم.ساحل بهت اخطار می کنم مثل یه گره کور توی مسیر زندگیم به من دهن کجی نکن من تا به حال با تلاش و همتم و از درست ترین راه گره های کور زندگیم را با چنگ و دندان از هم باز کردم پس مطمئن باش تو رو هم به دست می ارم و با خودم همراه می کنم.
ترسیده بودم و همچنان نگاهم را از او می دزدیم دستهایم به شدت می لرزیدند دیگر از او بدم نمی اومد احساسم به او ترحمی امیخته به همدردی بود.
ناگاه طوفان نگاهش به نسیم دل نوازی تبدیل شد حرکت انگشتانش را در لا به لای موهایم احساس کردم صدایش ارام و بدون هیچ تنشی به گوشم رسید.
-بهتره بری زودتر لباست و عوض کنی من صبحونه رو اماده می کنم و اگه خواستی خودم می رسونمت سالن خوبه؟
طاقت نگاهش را نداشتم برای همین همچنان سرم را به پایین دوختم و به طرف در اشپزخانه حرکت کردم هنوز از در خارج نشده بودم که اهنگ نجوایش دگر بار تارهای قلبم را به لرزش در اورد.
-ساحل!!!
ایستادم بدون اینکه به طرفش برگردم.
-تندی رفتارم و ببخش هر جوابی که به من بدی برام محترمه.
همچنان بر جای میخکوب شده بودم لرزش دستهانم به وضوح دیده می شد دوباره همان حالت هیستریک به سراغم امده بود با لحنی امیخته به بغض گفتم:تا یه ساعت دیگه توی باغ منتظرتم.
چون ادم اهنی شق و رق از پله ها بالا رفتم بدون هیچ اندیشه و استرسی و حالا که به ان زمان فکر می کنم می بینم که در ان لحظه مغزم فلج شده بود و به گیرنده های حسی ام نیز جواب نمی داد.
اصلا نفهمیدم کی به اتاقم امدم و یا چه مدت از حضورم گذشت که با صدای باز شدن در اهنی حیاط که با صدای تکان دهنده ای گشوده می شد از حال خودم بیرون امدم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:42 ب.ظ
 
ارسال: #38
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم ساعت از هشت و نیم گذشته بود و دقیقا من یک ساعت تاخیر کرده بودم لباسم راعوض کردم برسی به موهایم کشیدم اصلا حوصله هیچ کاری را نداشتم از پنجره نگاهی به باغ انداختم با این که شهریور ماه بود نسیم خنکی می وزید درختان چه خوب تغییر فصول را می شناختند رنگ باخته بودند و بی صبرانه برای فرا رسیدن مهرگان دست افشانی می کردند.
درست حدس زده بودم فربد ساعتی معطل بر نیمکت باغ نشسته بود و بی صبرانه برای شنیدن حرفهایم لحظه شماری می کرد از شانه های اویخته اش فهمیدم که او نیز چون من ساعات سختی را گذرانده.
ارام و بدون کلامی روی نیمکت و با فاصله زیادی در کنارش نشستم حرکتی نکرد و واکنشی نشان نداد بعد از لحظه ای خم شد و صورتش را با دستهایش پوشاند.با خودم فکر می کردم اگر پرهام پا توی زندگی من نمی گذاشت ایا همچنان در مقابل اتش عشق او سرد و بی احساس بودم؟من چگونه به خودم جرات دادم تااین همه مدت با احساس و فکر و عشق این پسر بازی کنم؟چرا واقعیت را ان گونه که خود می دانستم برایش توضیح ندادم تا شوکت مجبورباشد تمام زندگی من را انگونه بگوید که خودش می پسندد.
به طور حتم او وارد جزئیات زندگیم نشده بود به علاوه شوکت به تمام زندگیم اگاه نبود چون پرهام به من اموخته بود که اسرار هر انسانی تا وقتی که پنهان بماند مثل رنگ و جلوه ای که به زندگی اش می دهد و به محض بر ملا شدنش زندگی رنگ و جلای واقعی خودش و از دست می دهد اما من دیگر به مرحله ای رسیده بودم که برای چندمین بار مجبور به فداکاری می شدم.
اه بلند فربد مرا از افکار پیچیده ام بیرون کشید او صبورانه منتظر بود و همانطوری که گفته بود دلش نمی خواست مرا در قشار قرار داده و من مانده بودم چگونه و از کجا شروع کنم.
-در روستای دور افتاده ای از توابع استان گیلان به دنیا امدم در خانواده ای 5 نفره با یه برادر و خواهر پدر و مادر پول پرست و راحت طلب که حاضرند هر چیزی رو فدای این دو بکنند 15 سالم بود توی یه جشن عروسی اون و دیدم از من نخواه که بگم اون کی بوده و متعلق به کجا بوده فقط همین و بدون که با یه نگاه عشقش و تا اعماق قلبم جای داده و من و یه عمر زیر یوغ عشق خودش کشونده نه این که فکر کنی اون نامردی کرده و از اون عشقایی به من داشته که یه ان زبانه کشید و بعدش خاموش شده نه.
در حقیقت اون من و به خودم بازگردوند و با دنیای جدید و مدرن امروزی اشنا کرده دو سال طول کشید تا عشق و تعهد را برایم معنا کنه وجود نازنین همون بوده که مجبورم کرد تا دیپلمم را به دور از چشم خانواده ام بگیرم دو سال در بیشه ای دور افتاده به من درس داد و ار من پرسش کرد امتحان گرفت و در نهایت پاکی و صداقت دستم را گرفت و من و با خودش به وادی تمدن و دانش و واقعیت کشوند اون من و با حقوق خودم اشنا کرد و سپس همه چیز در میان دنیایی از بهت و حیرت تمام شد.
گریه امانم را بریده بود هق هق می کردم و او در سکوت محض به روبرویش نگاه می کرد.
مجبور شدم در ازای پول نه چندان زیادی به جای خواهری که به جرم خیانت ریاکارانه محکومش کرده بودند از عشقم بگذرم و با شوهرش عهد و پیمان زناشویی بسته و همراهش به سوی سرنوشتی رهسپار شوم و ....
گفتم و گفتم انقدر که نفهمیدم کی و چه زمانی از عقده های انباشته شده سالهای درد و محنت خالی شدم.
همه ان لحظات شومی را که از احمد و رفقایش می گفتم متوجه نگاه های فربد روی خودم شدم که هر لحظه سنگین و سنگین تر می شد.
احساس تکه یخی را داشتم که در مقابل حرارت نگاهش کوچک و کوچک تر شده و در حال نابودی بودم.جرات برگشتن به سویش را نداشتم.
دستهایش به ارامی دستم را یافتند.سرمای عجیب بدنم بقدری بود که تکانش داد و ارام صدایم کرد.
-ساحل تو حالت خوبه؟
سرم را برایش تکان دادم.
از جا بلند شد و ژاکتش را در اورد و روی دوشم انداخت.
نگاهی پر از قدردانی به او انداختم و ان را محکم به دور خودم پیچیدم.
-ساحل تو مجبور نیستی همه زندگیت رو امروز برایم تعریف کنی!
-ببین فربد!اگه می بینی که دارم با تلاش زیادی زندگیم و مرور می کنم دو علت داره دلیل اولش تو هستی که دلم می خواهد از این سردرگمی نجات پیدا کنی و وقتت و بیهوده با این عشق پوشالی به هدر ندی و دلیل دومم خودم هستم این اولین و اخرین باریه که مجبور شدم اون و برای کسی تعریف کنم و حالا می خوام اون همه سختی و مشقت رو از دفتر زدگیم جدا کنم و بدور بریزم امیدوارم قانع شده باشی.
-اما من هنوز هم مثل یه ادمی می مونم که سر یه چهار راه ایستادم و نمی دونم باید به کدوم طرف برم.
-منظورت چیه؟هر سوالی داری می تونی بپرسی.
-متشکرم ساحل!می خوام بدونم اون کسی که زندگیت و وقف عشقش کردی تا به حال سرغت و گرفته یا نه؟
-نه اما چرا این سوال و پرسیدی؟
فربد بدون توجه به سوالم گفت:و باز هم دوستش داری همینطوره؟
-بله
-چرا؟
-چون این عشق یه شبه یا یه روزه به وجود نیومده که به همین زودی از بین بره.
-من کاری به این حرفها ندارم اون اگه واقعا دوست داشت و تو بت زندگیش بودی نمی گذاشت به این سادگی از دستش بری ثانیا با اون همه تحصیلات بالایی که داشت اراده و استقلال از خودش نداشت چون در ان صورت وقت خودش و وقف راضی کردن خانواده اش نمی کرد.
-اخه برای من مهم بود.من می خواستم دعای خیرشون پشت سرم باشه.
-این قانع کننده نیست ساحل تو موقعیت تثبیت شده و خوبی نداشتی که اون با فراغت خاطر دنبال رضایت خوانواده اش باشه او خیلی راحت با فکر بازی که داشت می تونست قضیه رو حلاجی کنه و مشکل تو رو طوری حل کنه که هم رضایت خونواده خودش و تامین کرده باشه و هم تو رو از برزخ نجات بده من تموم سختی و رنجهایی که کشیدی رو در اثر ندانم کاری ها و سهل انگاری های او می بینم.
اشفته شده بودم و قادر به کنترل اعصابم نبودم و فریاد زدم:صحبت کردن در مورد مشکلی که نداشتی و لمسش نکردی خیلی اسونه مثل اینکه دستی از دور براتیش داشته باشی و از گرماش لذت ببری.اما ما توی اون اتیش گر گرفتیم و سوختیم.
فربد خودش و جمع و جور کرد و گفت:نمی خواستم ناراحتت کنم و گر می بینی که خیلی راحت مشکلت را جلوی چشمات باز کردم فقط به خاطر این بوده که فکر کردم گذشت زمان از تاثیر اون کاسته و حالا راحت تر می تونی از دریچه عقلت به اون نگاه کنی و متوجه اشتباهاتی بشی که در طول این راه ممکن بود مرتکب شده باشی.
اون درست می گفت اما نمی توانستم و یا حتی نمی خواستم متوجه تاثیر حرفهایش روی خودم شده و بامنطق و دلیل به جایی هدایتم کند که می خواست.من دوست نداشتم او تمام بی راهه های قلبم را شناخته و راه ورودی اش را از انها انتخاب کند می خواستم همچنان او را پشت دروازه اصلی دلم نگاه دارم دروازه ای که هیچوقت درهایش برای هیچ کس گشوده نمی شدند و خوب می دانستم تا ناامیدش نکنم او همچنان پشت ان به انتظار خواهد نشست.
-یه سوال دیگه ساحل!تو فکر می کنی اون تا به حال به خاطر تو دست از زندگی و عشق کشیده و مثل مرتاض های هندی روزه سکوت گرفته؟
ضربه سختی بود که فربد در نهایت صلابت به وجودم کوبید خودم را به یادم اورد.یعنی الان پرهام کجاست؟من و فراموش کرده و با یکی مثل خودش پیمان زناشویی بسته و به دنبال خوشبختی اش پر کشیده و یا این که به خاطر من.....
نه این که غیر ممکن بود چهار سال قبل هم خانواده اش اصرار داشتند که او زودتر ازدواج کرده و به دنبال زندگیش برود او قدرت مقابله با خانواده بخصوص مادرش را نداشته و این نقطه ضعف پرهام به شمار می رفت همانی که من ناباورانه نادیده می گرفتمش و فربد زیرکانه روی ان انگشت گذاشته بود.
ناگهان ندای وجدانم به صدا در امد دختر حواست کجاست؟تو که تا دیروز خوشبختی پرهام برات مهم بود حال با هر کسی که می خواست باشه چه اشنا چه غریبه چه زشت چه زیبا تازه مگه با خودت عهد نکردی که هیچ وقت جلوی پرهام سبز نشی مگه با خودت قرار نگذاشتی که اون و شاهزاده رویاهات کنی و تا اخر عمر باهاش زندگی کنی؟پس چه شد اون همه دلیل و برهان؟کجا رفت اون عشق افلاطونی؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:43 ب.ظ
 
ارسال: #39
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فربد از اینکه با حرفهایش مدتی مرا در دریای افکارم غوطه ور می ساخت لذت می برد و من آن را به وضوح در چشمانش می دیدم.
فربد بهتره یه چیزی رو خوب بدونی . برای من اصلا مهم نیست که اون کجاست و یا چی کار می کنه ویا ازدواج کرده باشه و یا نه اون ممکنه تابه حال چند تابچه هم دور و برش رو گرفته باشن . اینم اصلا مهم نیست ، اون چیزی که خیلی برام مهمه و می خوام تو هم بدونی ، اینه که من بعد از ازدواجم با احمد فکر می کردم می تونم اونو از ذهنم بیرون کنم . اما زهی خیال باطل!
فکر اون شده بود مونس تمام لحظاتم ، احمد و توی قالب اون می دیدم به خودم می گفتم این همون پرهامیه که عاشقش بودم. تند خویی های احمد وبه حساب ان می گذاشتم تا تحملش راحت تر بشه .
در واقع من داشتم با عشق خودم زندگی می کردم و از احمد تنها اسمی توی شناسنامه ام حکشده بود. تا اینکه احمد اون بلا رو به سرم آورد و آن وقت بود که احمد دوباره به جای خودش نشست و شد همون احمدی کهیه عمری ازش متنفر بودم ، و پرهام پر کشید و نشست بر مسند پادشاهی سرزمین رویاهام .
در حالی که پوزخندی می زدم گفتم : در واقع من با دو شخص زندگیکردم ، خوبی هایش رابه حساب پرهام وبدی هایش رابه حساب خودش می گذاشتم من مدتهای زیادی به خودم دروغ گفتم و وانمود کردم عشقم رو ، با شروع زندگی زناشویی ام ، در نطفه خفه کردم وبعد از جدا شدنم از احمد با کمال تعجب دیدم که او نفس می کشد و زنده است ، وبا بدست آوردن این حس شیرین به زندگی امیدوار شدم ، اما نه برای پیدا کردنش و ادامه آن عشق شورانگیز ، که از نظرم بعید و دست نیافتنی است من از آن پس تصمیم گرفتم با مرد رویاهای خودم ، در همان سرزمین خیالی زندگیکنم چون نمیخوام به هیچ مردی خیانت کنم من نمی خواهم با کسی زندگی کنم که با مرد خیالی من تناسب و تشابهی نداره و مطمئنم که هیچ مردی طاقت این دو رنگی رو نداره .
ساحل ، زندگی خیال و رویا نیست و تو هم ساکن اون سرزمین نیستی ، ما همه آدمها هر چندگاه ، برای لحظاتی فقط مسافر آن جا هستیم وبس . رویا لمس کردنی نیست که ما آدمها رو قانع کنه ما عادت کردیم برای دوست داشتن کسی یا چیزی ابتدا بدستش بیاریم وبعد لمسش کحنیم ، آیا این همه سال زندگی توی رویا قانع و راضی ات کرده؟
سرم را به علامت بله تکان دادم و گفتم درست مثل واقعیت.
فربد به ناگاه با صدای بلند گفت . تو دروغ میگی ، اگه راضیت می کرد ، من امروز جرات نمی کردم تا از توبخوام برای این همه سنگدلی و انکار عشقم دلیلی بیاری ، اگه قانع بوید ، امروز با حسرت از آن عشق پرشکوه ، یاد نمی کردی ، می دونی چرا ، چون لمسش نکردی . طعمشو نچشیدی . تو عاشق نبودی ، این یه عادت بود ، یه عادت غیر معقول که ت به اشتباه اسمشو عشق گذاشتی . من نمی گم دوستم داشته باش و یا عاشقمباش. منمی گم خوب فکر کن وزندگیتو با تاراج نده . قصه زندگیت نشون داده که تند باد حادثه به هر طرف که خواسته تورو با خودش کشونده تو هم مطیعانه در برابر آن سر خم کردی ، برای یهبار هم که شده نشون بده که می تونی برای خودت تصمیم بگیری .
حتی من حاضرم کمکت کنم تا پیداش کنی ، بشرطی که به من اعتماد کنی .
می دانستم کهدرست می گوید ، من مانند برگ خشکی بودم در مسیر تند باد سرنوشت ، که همیشه منتظر بودم دیگران برایم تصمیم بگیرند اما از نظر من قصه پرهام مال کتاب داستان زندگیم بود ، مال گذشته ام ، حالا زمان واقعیت بود و پرهامی وجود نداشت تا رنگ حقیقی به خودش بگیرد ، بله من بالاخره به واقعیتی رسیدم که به درستی اش ایمان داشتم فقط نمی خواستم بارش کنم و فربد با لجبازی و اصرار مرا به آن رسانید صادقانه دریافتیم که فکر و عشق پرهام مدتهاست که برایم مانند عادتی شده و من به آن اعتیاد پیدا کرده ام و بریدن از آن به معنی از بین رفتنم بود ، نابود شدن امید که مرا مجبور به ادامه دادن کرده بود ،
نگاهی به فربد انداختم و مایوسانه گفتم : من احتیاجی به کمک ندارم ، چون اصلا نمی خوام پیداش کنم و از من نخواه دلیل شو برات بگم .
لبخندی به رویم زد : واقعا نظرت اینه ، یاباز هم می خوای از روی احساس تصمیم بگیری؟
نه دیگه احساسی برام نمونده که بخوام از ری اون تصمیم بگیرم ، در واقع تموم امیدم از بین رفت .
تو حالا هدف و امید با ارزش تری داری که باید وقت تو صرف اون کنی .
هدف با ارزش تر؟
بله ، دانشگاه ، تو باید با تلاش پیگیر خودت یکی از دانشجویان ساعی دانشگاه باشی ، مایه افتخار همه ما .
بزحمت لبهایم به لبخندی باز شد وگفتم باید اسمشو بذاری یه بهونه نه یه هدف.
حالا هر چی که دست داری ، مگه غیر اینه که ما برای تمام کارها و حرف زدن ها و تفریحاتمون و ... دنبال یه بهونه ایم . پس بهونه پایه و شالوده هر تصمیمه .
دیگه واقعا خنده ام گرفته بود ، از جا بلند شدم و گفتم : می رم یه چیزی برای خوردن پیدا کنم وبه طرف ساختمان حرکت کردم که صدای فربد وادار به ایستادنم کرد ...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:43 ب.ظ
 
ارسال: #40
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
احل ... کمی مکث کرد وادامه ، می شه یه خواهش ازت بکنم ؟
خب ... بگ .
اگه شده منو فراموش کنی ، خودتو فراموش نکن.
دستمو تو جیبهام گذاشتم وبا نوک کفشم سنگریزه های زیر پایم را فشار دادم وبا کمی سکت گفتم : توی آشپزخنه منتظرتم.
چیز خاصی توی یخچال نبود . تصمیم گرفتم یک کیک کوچک درست کنم ، تموم آشپزخانه رابهم ریختم تا توانستم وسایل مرد نیاز را پیدا کنم حسابی گرم بود ، نیم ساعتی وقتم را گرفت اما به هر حال آماده شد . فر را از قبل گرم کرده بودم ، حالا می بایست قالب را توی فر می گذاشتم ، هنگام رر دادن قالب روی صفحه وسط فر دستم به آن خورد و فریادم به آسمان بلند شد . از لج در فر را محکم بهم کوبیدم و دستم را زیر شیر آب گرفتم ، اشکهایم سرازیر شده بد و صدای آه و ناله ام تا چند تا خانه آنطرف تر شنیده می شد .
صدای کبیدن در هال به گوشم رسید و دنبال آن فربد بارنگ پریده در آستانه در ظاهر شد .
چی شده ساحل؟ اتفای افتاده؟
مثل بچه ها گریه می کردم و نمی توانستم حرفی بزنم . چشمانش به دستهای قرمزم افتاد وبا تعجب نگاهم کرد ، چون معمولا من آشپزی نمی کردم منتظربود تا دلیل سوختگی ام را برایش بگویم .
آماده شو باید برسونمت پیش دکتر .
سرم را به شدت تکان دادم و گفتم : نه.
هی نکنه از دکتر می ترسی؟ یالله زودباش . دکتر باید هر چه زودتر تورو ببینه وگرنه من حوصله جواب پس دادن به مامان وبابا رو ندارم .
درجه فر روی اتومات گذاشتم وبه طرف مطب دکتر براه افتادیم.
تمام طول راه را گریه کرده بودم . وسعت سختگی زیاد نبود اما عمق آن زیاد بود . دکتر بلافاصله آن را شست شو داد وبا نوک پنس تاول آن راشکا فت و پوست آن قسمت را برید ، صدای فریاد و جیغ های ممتدم به بیرون از مطب درز پیدا کرده بود ، فربد محکم دستهام را گرفته بود و نمی گذاشت آن را تکان دهم ، اما با کشیدن پست دستم . دندانهایم را در دستهای قوی و مردانه فربد فرو کردم ، تا بتوانم دستهایم را از مشتهای محکمش بیرون بکشم . اما فایده ای نداشت . دیگه از درد بی حال شده بدم ، دکتر مشغول پانسمان زخم بود و من خسته و درمانده به فربد تکیه داده بودم ، کار دکتر تقریبا تمام شده بود و مشغول نوشتن نسخه ام بود . از فربد خواست تا از داروخانه ی نزدیک مطب آن را تهیه کرده و برگردد.
ری تخت دراز کشیدهبودم ، دکتر بعد از رفتن فربد به کنارم آمد .
خوب خانوم خانوما ! درد که نداری؟
چرا تمام دستم می سوزه ، فکر می کنم حالت تهوع دارم .
سوش دستاتون که طبیعی ایه ، اما حالت تهوع تون فکر می کنم بخاطر تقلا ترستون باشه .
سپس به طرف پنجره رفت و خودش راسرگرم تماشای خیابون نشان داد .بعد از مدتی دوباره به طرفم آمد و گفت: ایشون نامزدتون هستند؟
با بی تفاوتی گفتم : نه خیر ، ایشون برادرم هستند.
برادر دلسوز و مهربانی دارید ، معلومه کهخیلی دوستون داره و حسابی به شما وابسته س ، البته بیشتر خواهر و برادرها تا وقتی که ازدواج نکردن همین احساس و نسبت به هم دارن.
اما من اینطور فکر نمی کنم ، عشق و علاقه خواهر وبرادر یه احساس خونی و ژنییه و عشق و علاقه دو زوج از نوع آسمونیه و اینها هیچ کدام نمی تونن جای دیگری روبگیرن .
باید یه اعترافی پیش شما بکنم . نظریه شما مثل چهره تون زیبا دوست داشتنیه .
همه حرفهایش رابه حساب تعارف گذاشتم و پاسخ دادم .این نظر لطف شماست . دوباره ادامه داد .
یعنی ازدواج مانع عشق شما نسبت به برادرتون نشده؟
سرم را تکان دادم و گفتم : من قصد ازدواج ندارم ، ترجیح می دهم کنار خانواده ام بمونم.
سوال آخرش سوء ظن مرا برانگیخت ، مشکوک وبی مزه به نظر می رسید ، نگاهی به اون انداختم قد متوسطی داشت . هیکلی تریبا متناسب با صورتی نه چندان دلچسب وسری کم مو در عوض نگاهی بی پرده و گستاخ .
با وقاحت گفت : خوشحالم
یکه خوردم وبا دلواپسی پرسیدم ، بابت چی؟
با پر رویی گفت که بابت احساس تون.
ناگاه فربد با عجله وارد شد وبا نگاه سرگردانی به منو دکتر نگریست . نایلون داروها رابه دست دکتر داد وبه طرفم آمد نگاه غریبی به من انداخت ، معنی نگاهش را نفهمیدم اما حس می کردم او فربد چند لحظه قبل نیست.
آقای رازقی این آمپول همین حالا باید تزریق کنید چون ایشون شدیدا درد دارند.
نگاه مظلومانه ای به فربد انداختم وبا چشمهایم به او فهماندم که من از آمپول می ترسم . معنای نگاهم را فهمید گفت : می تونی درد دستتو تحمل کنی؟
با دستپاچگی و عجله سرم را تکان دادم .
پس آماده شو تا بریم .
در حال بلند شدن از روی تخت بدم که دکتر گفت : در ضمن هفته ای دوروز باید برای تعویض پانسمانش مراجه کنید تا عفونت نکند.
باشه دکتر حتما میارمش ، فعلا خدانگهدار .
در راه بازگشت قیافه دمغ و ناراحتی داشت با خودم گفتم حتما به خاطر گازیه که از دستانش گرفتم ، شرمنده شدم ودلم می خواست از او عذرخواهی کنم اما قیافه باد کرده او مرا از تصمیم منصرف می کرد.
ناگهان به شدت پایش را روی ترمز فشرد و جیغ من به هوا برخاست .با عجله از ماشین پیاده شد وبه طرف راننده ماشین جلویی رفت راننده ماشین جلیی همبه طرف او آمد ، در اثر ترمز با صورت به داشبورد خوردم دندان جلویم در لبهایم فرو رفت به دنبال دستمالی می گشتم که متوجه صحنه مشاجره فربد وآن راننده شدم ، با دستپاچگی از ماشین بیرون آمدم آن دو یقه یکدیگر را گرفته بودند حرفهای درشتی رد وبدل می کردند طاقت نیاوردم و فریاد زدم . فربد خواهش می کنم بس کنید .
راننده مذکور با دیدن دهان خونی ام دست از زد وخرد کشید وبه طرفم آمد وبا چابلوسی گفت : اوه خانوم باید منوببخشید اصلا تقصیر من بود، راننده جلویی یهو پاش گذاشت روی ترمز و من هم مجبور به ایستادن ناگهانی شدم ، متوجه حرکت چشمانش بر روی انگشتانم شدم ، بلافاصله گفت و حالا شوهر شما منو مصر میدونه ، هر چی هم عذرخواهی می کنم ،قبل نمی کنه ،" دستمالی از جیبش در آورد وبه طرفم گرفت "
دور وبرمان ازمردمی که شاهد این برخورد بودند پرشده بود . در حالی که به فربد نگاه میکردم گفتم : بهتره بریم، دیگه کافیه.
مرد همچنان دستمال به دست به من خیره شده بود ، بدون لحظه ای درنگ سوار ماشین شدم به دنبالم فربد سوار شد وبا سرعت عجیبی ماشین رابه حرکت درآورد.
ترس تمام وجودم را فراگرفته بود . خودم را به صندلی چسبانده بودم و هر لحظه انتظار تصادف سنگینی را می کشیدم ، نفسم به شماره افتاده بود چشمانم رابه دست بانداژ شده ام گرفتم و خودم رابه دست سرنوشت سپردم...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:43 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان