عشق بی نشان "آذين وندادی" - صفحه 3 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

عشق بی نشان "آذين وندادی"
زمان کنونی: 20-09-1395،08:04 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 64
بازدید: 2271

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: عشق بی نشان "آذين وندادی"
ارسال: #21
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فرداي ان شب در حالي كه موهايم را شانه مي زدم گفتم:احمد ديگه نمي خوام دوستاي ديشبي تو رو ببينم.
-چرا عزيزم جمع صميمي و خوبي هستن.
-صميميت فقط براي زن و شوهر است يا دو تا جنس موافق.
-ما اونقدر صميمي هستيم كه زن و مرد بين ما مطرح نيست.
-اين چه حرفيه احمد؟براي تو مهم نيست كه اون داش غلومت چفت دهنشو ور داره و هر چي دلش مي خواد به من بگه؟
-حرف بدي نزد من كه متوجه چيز بدي نشدم.
-تو حتي متوجه چشمك هاي اون دو تا جونور هم نشدي؟
-مگه چشمك زدن بده عزيزم؟
-خدايا چي مي شنوم احمد محض رضاي خدا من و داخل اين دوستي هات نكن.
-خيلي خب خيلي خب چرا عصباني شدي باشه حرفي نيست.
فكر مي كردم احمد قدري مردانگي و غيرت دارد كه مرا از ان گرگ هاي درنده دوركند اما دريغ از ان همه تلاشي كه من براي درست كردن احمد به كار بردم و به نتيجه نرسيد.
محيط ارايشگاه روحيه مرا عوض كرد و به اعصاب درهم ريخته ام ارامش بخشيد احمد بعد از ان مهماني عوض شده بود و دائم بهانه مي گرفت.به همه چيزحساس شده بود حتي به لباس پوشيدنم غذا خوردنم خوابيدنم.
اگر فضاي صميمي ارايشگاه و دل گرمي هاي فريبا خانوم نبود تا به حال خودم را كشته بودم تمام رنج و ازاري كه از احمد مي ديدم به محض رسيدن به انجا پر مي كشيدند و مي رفتند.
احمد متوجه علاقه زيادم به انجا شده بود به سفارش فريبا هيچ صحبتي را از انجا به خانه انتقال نمي دادم بارها احمد خواسته بود تا از ارايشگاه و فريبا خانوم براش صحبت كنم اما من هر بار به نحوي مسير صحبت را به جاهاي ديگر مي كشاندم.
با تمام مشكلاتي كه در زندگي با احمد داشتم كنار مي امدم گاهي فكر ليلا ازارم مي داد.به ياد لحظه هايي مي افتادم كه ليلا را به خاطر انهمه تحملش سرزنش مي كردم و او صبورانه سكوت كرده بود.حالا خودم داشتم پايم را درست جاي پاي او مي گذاشتم و همين مرا متعجبم مي كرد.
تنها دليلي كه من براي سازش و تحمل داشتم ارايشگاه بود و محيط دوستانه اش كه مانند كلاس درسي تمام اوقات فراغتم را پر مي كرد و مرا قدم به قدم با زندگي شهري و مشكلات ان اشنا مي ساخت.
اما دليل سازش ليلا را نمي دانستم با خودم مي گفتم حتما مهمترين دليلش سروناز بوده ولي مي دانستم كه اينطور نبوده ليلا با به خطر انداختن اينده اش خواسته تا سروناز و از اين خونه دور كنه پس براي چي اين همه وقت و تحمل كرده؟
زندگي ليلا شده بود يك كتاب سر به مهر و من تلاش بيهوده اي براي باز كردنش مي كردم.
مدتي مي شد كه احمد شب ها دير وقت به خانه مي امد و يا چند شبي هم اصلا به خانه نيامده بود شبهايي كه با ترس و دلهره ان را به صبح مي رساندم.ترس از تنهايي وغربت ترس از دوستان ناباب و فاسدي كه به چشم طعمه به من نگاه مي كردند و سايه هايي از ترس مبهم كه نمي شناختمش اما انقدر به من نزديك بود كه حس اش مي كرد و گاهي بوي سرد نفس هايش روي تن احساسم مي نشست فكر مي كردم دارم ديوانه مي شوم.افكار مسمومي پشت ديوار ذهنم صف كشيده بودند و به نوبت فرصت خودنمايي پيدا مي كردند.
كم كم رفتار احمد داشت كلافه ام مي كرد.دليل تغيير رفتارش را نمي دانستم مطمئن بودم ان مهماني كذايي نمي توانسته عامل دگرگوني احمد شده باشد چون من با تمام وجودم سعي كرده بودم كه انها از تنفر من بويي نبرند و مطمئنم كه موفق شدم.
احمد هزار چهره داشت و در هر شرايطي با توجه به نيت قلبي خودش مي توانست رنگ عوض كند.
كلافه شده بودم مغزم قفل كرده بود و به كنجكاوي ام پاسخي نمي داد.تصميم گرفتم براي خلاصي از اين وضع به دريا پناه ببرم از پنجره نگاهي به بيرون انداختم هواي بيرون مثل دل من ابري بود به طرف كمد لباس رفتم و پليور سورمه اي ضخيمي را به تنم كردم پاي شلوار جينم را چند بار تا زدم و از خانه بيرون امدم.
باد سردي مي وزيد و سرماي خود را از لابه لاي پليورم به جانم ريخت خودم را جمع و جور كردم و دستهايم را زير بغلم گذاشتم تمام موهايم در اثروزش شديد باد روي صورتم ريخته بود.
قدم زنان به سوي اب رفتم با امدن اولين موج پاهايم در ميان اب محاصره شد سرماي گزنده اي از پاهايم به تنم خزيد و از ان همه رخوت و سستي نجاتم داد احساس مي كردم حال و هوايم عوض مي شود تصميم گرفتم از روي مرز ساحل و دريا كمي پياده روي كنم چوب خشك و بلندي را امواج به سمتم اورد ان را برداشته و براه افتادم از مسير حركتم چوب را محكم روي زمين كشيدم هر لحظه اين خط طويل تر مي شد و من از خانه دورتر ناگاه سر جايم ايستادم و به مرزي كه بين ساحل و دريا كشيده بودم نگاه كردم.
وجه مشتركي با اين خط داشتم همان اصلي كه نمي خواستم بشناسمش من مدتها بود كه روي مرز حركت مي كردم روي خط ممنوعه زيرا نمي توانستم تكليف خودم را با دو طرف اين مرزها روشن كنم پس با بي پروايي اين حد را در نظر گرفته بودم مرز بين دوست داشتن و دوست نداشتن,تحمل بود.يعني احمد كه انتخابش كرده بودم مرز بين تحمل كردن و سازش يا تحمل نكردن و ناسازگاري.همان كلافگي اعصابم بود كه داشت نابودم مي كرد و مرا به مرز جنون مي رساند و اين اخر حد مرز بين پاكدامني و ناپاكي بود مرزي به نام سقوط بي بندوباري و فحشا كه احمد با ساده نگاه كردن بع ان مي خواست به ان سو هدايتم كند.
در اين هنگام موج قدرتمندي چنان به جسمم كوبيد كه نزديك بود مرابا خود به داخل اب ببرد اما با هوشياري به موقع خودم را نجات دادم.
خسته شده بودم به طرف ساحل رفتم تا جايي براي نشستم پيدا كنم سرماي اب هر چند كه به روحم تازگي بخشيد اما جسمم را سست و بي حال كرد تكه مقوايي پيدا كردم و روي ان نشستم موهايم را به كنار زدم و پاهايم را تا كردم و سرم را روي ان گذاشتم.
نه باور كردني نبود اون چطور اين جارو پيدا كرده بود در حالي كه به من لبخند مي زد به سويم امد و كنارم نشست.
به من گفت:منتظر ديدنم نبودي پرنسس من؟فكر نمي كردي اين گوشه دنيت پيدات كنم؟
دهانم از تعجب باز مونده بود خدايا هميشه پيش خودم فكر مي كردم اگر پرهام پيدام كنه من و مي كشه اون نمي تونه اين ننگ و تحمل كنه اما حالا مثل گذشته ها شده بود مثل اينكه هيچ اتفاقي نيافتاده بود و ما هم توي جنگل نزديك روستا نشسته ايم.
گفتم:پرهام من وببخش ديوانگي كردم خودم و تباه كردم باور كن بيشترين دليل براي كارام فقط تو بودي.
دوباره پرهام بود وهمان لبخندش كه حالا قدرش را بيشتر يم دانستم همان لبخندي كه نفسم ره به شماره مي انداخت و كونه هايم را گلگون مي كرد.
انگشتهايش را روي بيني ام گذاشت و گفت:هيس اروم بگير چرا اينقدر عصبي شدي چي باعث شده تا از تو يه ادم عصبي بسازه شيلا؟
-پرهام خواهش مي كنم من و ببخشش.
-بس كن شيلا اتفاقي نيفتاده من مي دونستم كه لياقت تو رو نداره اما مطمئن باش كه تا اخرين لحظه عمرم فكر و خاطراتت توي يادم مي مونه.
سپس به قلبش اشاره كردو ادامه داد:اينجا فقط جاي خودته هيچ زني نمي تونه جاي پرنسس من وبگيره مطمئن باش.
صداي هق هق خودم را مي شنيدم گريه اي كه مدتها بود با ديدن پرهام راهي به بيرون پيدا كرد.
با لبخندي رويايي نگاهم كرد و با نوك انگشتانش اشك را از چهره ام پاك كرد و گفت:هنوزم مثل اونوقت ها وقتي شرم زده مي شي گونه هات رنگ مي ندازه و درياي چشات طوفاني مي شه مي دوني به اين چي مي گن شيلا؟
در حاليكه چشام مثل قحطي زده ها از حدقه در امده بود سرم و به علامت نه تكان دادم.
گفت:به اين مي گن شرم ايراني همون چيزي كه من ديوانه شم و مي پرستمش همون چيزي كه من و به دنبالت به جنگل و كوه و دريا كشونده.تو عشق جاويد مني شيلا پس نگران هيچ چيزي نباش و به طرف جلو حركت كن گفتم:پرهام؟
-هنوزم مثل گذشته ها دوستم داري؟
با موهايم مشغول بازي شده بود و با نوك انگشتانش دائم اذيتم مي كرد و در همان حال گفت:نه اما صبر كن كه من اصلا تحمل ديدن اشكات و ندارم.من به اندازه گذشته دوستت ندارم چون عشقي كه بخواد تكامل پيدا نكنه و درجا بزنه كه ديگه عشق نمي شه من گفتم عشق تو تا ابد توي خاطرم مي مونه و با من زندگي مي كنه من كه نگفتم اون و به خاطره ها سپردم.
شيلا عشق تو مانند نوزادي كه متولد شده روبه رشد و من بي صبرانه منتظر تكامل اونم حالا فهميدي كه من چقدر دوستت دارم؟
ضربه اي به پاهايم خورد و مرا از جا پراند موقعيت مكان و زمان از دستم خارج شده بود دستم را حايل چشمانم كردم و به بالاي سرم نگريستم احمد بود خدايا من چه مي ديدم دوباره احمد؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:39 ب.ظ
 
ارسال: #22
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اوه....نه پس تمام اونا يه روياي شيرين بود اما چرا حالا اونم اينجا.من كه حتي به پرهام فكر نكرده بودم من مدتها مي شد كه به كلي فراموشش كرده بودم خدايا نمي دونم از من چه مي خواست.
من كه طبق عرف و شرع يه زن شوهر دارم و فكر كردن به غير شوهر يعني گناه پس چرا اون و توي ذهن من زنده مي كني؟چه حكمتي توي اين خوابه كه من ازش سر در نميارم؟
-هي شيلا چته؟....چرا اينجا نشستي؟
-از تنهايي.
-مگه ارايشگاه نرفتي؟
-شنبه ها تعطيله.
-خوب پس پاشو بريم خونه.
از جا بلنند شدم و شن هاي روي شلوارم و تكاندم و به دنبالش به راه افتادم.
-چي شده كه امروز زود اومدي؟
-مي خواي برگردم و ديرتر بيام؟
-من فقط سوال كردم.
به محض رسيدن به خانه به اشپزخانه رفتم و مشغول درست كردن شام شدم.مي دونستم ماكاراني دوست داره وقتي ميز غذا را چيدم احمد در حالي كه داشت لباس بيرونش را مي پوشيد داخل شد.
-كجا مي خواي بري؟
-جايي كار دارم اما ناراحت نشو شام و پيشت مي خورم.
با عجله شامش را خورد و در حالي كه ازجا بلند مي شد گفت:براي فردا شب مهمون داريم اگه چيزي نياز داري بنويس تا سر راه بخرم.
-براي شام؟
-اره يه چند تا از برو بچه ها مي خوان بيان اينجا.
نمي توانستم چيزي بگم مي ترسيدم دوباره بهانه جويي كنه و دادو بيداد راه بياندازد براي همين گفتم هر چي كه دوست داري درست كنم موادش و بگير.
دوباره پرسيدم چند نفرن؟
با كمي مكث گفت:چهار پنج نفر البته بدون خانموماشون.
مغز سرم تير كشيد و شتابزده گفتم:اما قرارمون اين نبود.
به سرعت برگشت و فت:قرارمون چي چي بود خانوم؟
با دلخوري گفتم:خودت بهتر مي دوني.
-نه نمي دونم شما به من بگو.اخه يكي نيست به من بگه مرد خونه كيه؟من يا تو؟من كه به خاطر تو نمي تونم از همه دوستام ببرم يا اونها رو توي خونه ام نيارم اونوقت اونا مي دوني چي ميگن؟نه نمي دوني خانوم اگه مي دونستي اين طوري با اونا برخورد نمي كردي.
-مگه چي ميگن؟
-ميگن احمد زن ذليله فهميدي زن ذ...ليل.
-احمد بهتره فيلم بازي نكني تو با كاري كه در حق ليلا كردي و بعدش با من اونا مطمئنن كه لااقل تو يكي زن ذليل نيستي.
-اتفاقا برعكس ليلا با تمام بدي هاش ميزبان خوبي بود خيلي بهتر از تو بود.
-احمد همه چي و برات اماده مي كنم اما خودم افتابي نمي شم.
-چه حرفا پس براي چي اونا دارن ميان خونه؟
-براي من؟
-اره براي تو تا ازشون پذيرايي كني.
دوباره سرم تير كشيد دلم گواهي خبرهاي بدي رو مي داد.دوباره صداي احمد بلند شد.
-شيلا بهتره خوب فكرات رو بكني اگه فردا شب هم بخواي ابروي من و جلوي مهمون ها ببري من مي دونم باهات چي كار كنم.
-مثلا چي كار مي كني؟
-خيلي دوست داري بدوني؟اول از همه ارايشگاه رفتن قدغن!
-خوب بعدش؟
-بعديش و بعد از حماقت بعديت مي گم.
مي دانستم اگر بخواهم روبرويش بايستم و با او مشاجره كنم بازنده اي از پيش تعيين شده اي بيپ نيستم پس براي اولين بار پس از ماه ها لحن صحبتم را عوض كردم و با لوندي گفتم:اخه احمد اگه من مي گم نه بخاطر اينه كه اونا خلوت مارو به هم مي زنن خودتم مي دوني كه هفته اي دوسه شب و مي توني زود بياي خونه اخه منم ادمم توي اين غربت و تنهايي دلم مي گيره كنج اين خونه مي پوسم اگه بدوني وقتي مياي خونه با چه اشتياقي مي رم توي اشپزخونه تا برات شام درست كنم اما وقتي مي بينم شب و خونه نمي ياي خيلي دلم مي گيره احمد باور كن اصرار من بيشتر به خاطر خودمونه واينكه من اصلا به اونها عادت ندارم با اينكه خيلي دوسشون داري اما هيچ شباهتي به خودت ندارن.
به طرف ميز اشپزخانه رفتم و سرم را روي ان گذاشتم مي خواستم احمد دور از چشم من تصميم نهايي شو بگيره صداي پاهاي اون و مي شنيدم كه نزديك مي شد حركت دستهايش را روي موهايم حس كردم سرم را بالا گرفتم و نگاهش كردم به قدرت نگاهم ايمان داشتم.
-اين طوري نگام نكن اختارم و از دست مي دم.
متوجه شدم كه مشغول باز كردن گره موهايم است مي دانستم كه موهاي بسته شده را دوست نداره.
-اخه چند بار بهت بگم اين موهارو جمعشون نكن وقتي كه ازادن سرحال تر و قشنگ ترن.
-اره مثل خودما.
-شيلا اينجوري صحبت نكن خيلي خوب همين يه دفعه قول مي دم.
-باشه قبول.
و با لبخندي اضافه كردم:فقط به خاطر خودت.
اما به طور ناگهاني حالت چهره احمد عوض شد همان طور كه موهاي مرا در دستش مي فشرد گفت:اي هرزه بي نوا تو فكر كردي من اون جوجه فكلي شهر زده ام كه مرا با شعله چشمات شيرين زبوني هات به بازي مي گيري؟يا فكر مي كني اونقدر خرم كه ابراز عشق تو باور كنم و فكر كنم تنها ليلي دوران توي و خودم و مجنون عشقت كنم.تو تصور مي كني كه من از قرار هاي توي جنگل تون بي خبرم؟و در حالي كه خنده خشمناكي سر داده بود گفت من ادم دست و دلبازي هستم و البته غيرتي.
ديگر نتوانستم به صبر و تحملم غلبه كنم از جا بلند شدم و با او به مشاجره لفظي پرداختم.
در حالي كه قلبم به شدت مي تپيد و گونه هايم سرخ شده بودند با سرعت نگاهم را به چشم هاي احمد دوختم برق شيطاني نگاهش وجودم را به اتش كشيد پس او از خيلي چيزها خبر داشت و حالا مي خواست از جزءجزء ان به عنوان برگ برنده استفاده كند او چه گستاخانه به قشنگترين لحظه هاي عشقم سرك كشيده بود و چه زيركانه از انها چون اسلحه اي براي از بين بردن همه احساسم به پرهام استفاده مي كرد.
-احمد بگذار يك چيزي رو همين حالا برات روشن كنم تا مجبور نشي هي به اون مغز پوكت فشار بياري كه من چه كردم و يا چه گفتم.من كه نمي دونم تو تا چه حد به اسرار من پي بردي و از انها با خبري اما از امروز كه به عنوان همسر و يا هر چيزي كه فكر مي كني قدم به زندگي تو گذاشتم و دوست ندارم از گذشته هايم كلمه اي از دهنت بشنوم.
-حالا چرا اينقدر عصباني شدي؟مي خواستم به تو بفهمانم كه اين چيزها توي هر زندگي پيش مياد و عاديه همانطور كه براي من پيش اومده و ممكنه چندين بار ديگه هم پيش بياد.
به خوبي مي توانستم لحن كنايه و تهديد و توبيخ را از كلمه كلمه اي كه از دهنش بيرون مي ريخت حس كنم درست حدس زده بودم احمد مي خواست از عشق پاكم به پرهام دستاويزي درست كرده تا كارهاي خود را طبيعي جلوه دهد و همين باعث خشم و عصبانيتم مي شد.
-نخير احمد خان بهتره زياد تند نري عشق من به پرهام از نوع دوستي ها و عشقي بود كه در هر لحظه زندگي فقط يك بار شعله مي كشه و هنگامي خاموش مي شه كه ديگه زنده نباشيم عشق من به اون مثل اسمون ابي و پاك بود مثل دريا پرشوروسر زنده بود.عشق اون مي تونست من و به اوج برسونه من و باور كنه و به ثمر برسونه و در نهايت طعم خوشبختي رو به من بچشونه اما.......
-اما چي؟
-اما حالا ديگه وجود نداره؟به روياهام پيوسته روياهايي كه ادم ها مجبورن توي يه زماني يه نقطه پايان براش بذارن و به فراموشي بسپارندشان.
-يعني مي خواي بگي كه فراموششان كردي و ديگه به اونا فكر نمي كني؟
-مگه چاره ديگه اي هم داشتم؟
-يعني تو مطمئني كه شب ها با فكر و روياي اون كنار من نمي خوابي؟يا چهره اون و جاي چهره من نمي بيني؟
هر چند مجبوركه مجبور نيستم به سوالات تو جواب بدم اما مي دم به خاطر دلايلي كه براي خودم دارم پس بهتره خوب گوش كني چون ديگه اونارو از دهن من نمي شنوي.
سعي مي كردم به اعصابم مسلط باشم بعد از تحمل انهمه تحقيرها و اجبار و از دست دادن اميدها و ارزوهايم حالا بايد مي نشستم و براي خوك كثيفي مثل احمد توجه مي كردم كه تمام خوشي هاي زندگيم را با دستهاي خودم در گور ارزوها دفن كردم و با جسمي بدون عطش و قلبي بدون ارزو با او همقدم شدم تا او را در راه زندگي سراسر فسادش همراهي كنم و در حالي كه از فشار ارواره هايم راه نفسم بند امده بود با صداي بلندي گفتم:
از وقتي كه وارد اين خونه شدم لب همون دريا تمام فكرو روياهاي اون و به دست امواج سپردم و تمام خاطره هايش را توي همون جنگل دفن كردم مي دوني چرا؟نه به خاطر تو!فقط به خاطر اينكه با تمام مردانگي و صداقتي كه در اون سراغ دارم فكر كردن درباره ان را خيانت به اون مي دونم من حتي لايق داشتن اون توي روهايام هم نيستم چه برسه به اينكه چهره اون و جاي چهره تو لمس كنم.
-پس من چه سهمي توي زندگي تو دارم؟
نيش كنايه احمد را به خوبي حس مي كردم اما با خودم عهد كرده بودم حالا كه قراره زندگي مشترك و خوبي را با احمد شروع كنم بايد او را از تمام خواسته ها و ارزوها و اسرار زندگيم با خبر كنم حتي اگه احمد ظرفيت پذيرش ان ها را نداشته باشد.
-فعلا هيچ احمد خودت خوب مي دوني كه ما زندگي مشتركمون و بدون هيچ عشقي شروع كرديم و همانطور كه خودت مي دوني از طرف من با اجبار و فشارخانواده بود و من هيچ تمايلي نسبت به تو نداشتم تازه با بلايي كه به سر ليلا و سروناز اوردي تا پاي جان از تو متنفر بودم پس بايد به من حق بدي تا وقتي كه با هم همراه و هم عقيده نشديم همچنان هيچ سهمي از زندگي من نداشته باشي.
احمد در حالي كه لبخند مرموزانه بر لب داشت متحيرانه به من نگاه مي كرد.
مطمئن نبودم كه توي كله پوك احمد چه مي گذرد اما حدس مي زدم او صبورانه به كندوكاو تمام سلول هاي خاكستري رنگ مغز من مشغول است و با سوالات بي پايه اش مشغول بي پايه اش مشغول شناسايي تمام دالان هاي فكري من است.
-خوب شيلا خانوم بگو ببينم اون پسر فوكلي شهري چه چيزهايي مي تونست به تو بده كه من نمي تونم؟
در حالي كه دستهايم زير چانه ام بود و سرم را پايين انداخته بودم با صدايي نجوا گونه گفتم:عشق!
-خب اين كه هر گدا گشنه اي مي تونه بهت بده يه چيزي كه مي گفتي كه حداقل ارزش يه عمر دوندگي رو داشته باشه.
-بازم اشتباه رفتي احمد خان!اون عشقي كه من ميگم ارزش يك عمر دوندگي داره.
احمد قهقه اي سر داد و گفت:حتما اين حرفاتم واسه اون كتاب هايه كه اون يارو بهت مي داده تا مغزت و از اين اراجيف پر كنه مگه نه؟
در حالي كه به سرعت از جا بلند مي شدم با دست ضربه اي محكم به ميز زدم و فرياد كشيدم:بس كن كافيه مگه نگفتم كه ديگه نمي خوام هيچ اشاره اي به اون بشه؟مگه نگفتم كه براي هميشه مي خوام فراموشش كنم اگه مي بيني مي تونم خوب بشينم و براي دفاع از زندگي و حقم صحبت مي كنم فقط بخاطر همون كتاباست و اگه مي بيني كه مي خوام به زندگي مشتركمون كه پايه اي جز نفرت نداره سروساماني بدم به خاطر همون عشق و دوست داشتنيه كه اون به من داده و حالا كه مي بيني با چنگ و دندون دارم تلاش مي كنم كه تورو از دام فساد بيرون بكشم فقط به خاطر اينه كه نمي خوام تو رو كه سهمم از زندگي هستي با كس ديگه اي تقسيم كنم به نظرت اين نادوني و حماقته؟
-يه طوري حرف مي زني مثل اينكه من گوشت قربوني ام كه وقتي تقسيم مي كردن به تو رسيدم و فقط تو حق خوردن اون تكه رو داري؟
-اتفاقا تشبيه قشنگي كردي دقيقا منظورم همينه.
-نذار فكر كنم اون قدر خسيسي كه حتي حاضر نباشي يه تيكه از اون به گربه همسايه هم بدي.
-مثل اين كه جواب اين سوال تو قبلا داده بودم اما محض اطلاع دوباره بايد بگم كه من حاضر نيستم از سهمم حتي به اندازه مثقالي كرم و بخشش كنم حالا هر اسمي كه مي خواي مي توني برام بزاري.
-شيلا..........نمي تونم به حرفات اطمينان كنم!
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:39 ب.ظ
 
ارسال: #23
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-به كدوم قسمتشون؟
-تقريبا تمام قسمتهاش چون من همون قدر از تو وگذشته ات اطلاع دارم كه تو از من و گذشته ام و مسلما به زيروبم خواسته ها و تمايلات هم به خوبي اگاهيم اينطور نيست؟
در حالي كه از او چشم بر نمي داشتم پوزخندي زدم و گفتم:خب منظور؟
-بهتره خودت و به خريت نزني اما محض اطلاع شما من همون طور به زندگيم ادامه مي دهم كه تا به حال دادم و تو حق دخالت توي هيچ قسمت اون و نداري تو كافيه حدوحدود خودت و بشناسي تا هيچ وقت كلامون توي هم ديگه نره.
-پس عشق چي؟لابد اونم باد هواست و خودش به وجد مي اد؟
احمد در حالي كه از اين همه بحث حوصله اش سر رفته بود با تحكم گفت:اخه من نفهميدم اين عشق كه تو ازش دم مي زني چيه؟و در حالي كه لحني تمسخراميز به خود مي گرفت ادامه داد مگه عشق هموني نيست كه با هم روي يك متكا بخوابيم و........
در حالي كه به تندي از جايم برمي خاستم دستمال سفره را به شدت به روي ميز كوبيدم و گفتم:بايد مي دونستم كه بحث با تو هيچ فايده اي نداره.
و سپس به سرعت از اشپزخانه خارج شدم و در حالي كه در را پشت سرم به شدت بهم مي كوبيدم صداي قهقه هاي هراس انگيز احمد به گوشم مي رسيد.
حرفهاي احمد مرا به وحشت انداخت و لحظات وحشتناك شب قبل در ذهنم تداعي كرد ماههاي اول سكوت بود و تحمل صبر بود و خفقان من مي خواستم به هر صورتي شده راهي پيدا كنم حتي اگر شده روزنه اي به اندازه عبور هوا براي زنده ماندن و ادامه دادن و نياز عجيبي به همراهي احمد احساس مي كردم اما دريغ از ذره اي توجه و يا قدمي حركت به سمت جلو زندگي چون گردابي مرا نيز به دنبال او به كام خود مي كشيد و من فقط دست و پا مي زدم ماهها طول كشيد تا فهميدم احمد علاوه بر ترياك و حشيش به هروئين اين گرد سفيد خانمان سوز هم اعتياد دارد چقدر سخت بود لحظه اي كه براي شستن پيراهنمش چشمم به ان بسته لعنتي افتاد و سخت تر از ن زماني بود كه در مقابل نگراني من با نيشخند هاي هميشگي اش نه تنها انكار نكرد بلكه از ان برايم سخن گفت و تشويقم نمود تا من هم امتحانش كنم.
گاهي زندگي درسهايي به ما مي دهد كه در هيچ كلاس و دانشگاهي نمي شود ان را اموخت و من طي سالهايي كه احمد را شناختم ياد گرفتم كه بدون لحظه اي ترديد به هر چيزي كه احمد ان را خوب مي داند و به دنبالش مي دود نيانديشم.مهم ترين نكته اي كه از زندگي مشترك با احمد اموختم تنها همين بود و بس ديگر ترجيح مي دادم براي بدست اوردن ارامش به همان ارايشگاه پناه ببرم و ساعات بيشتري را به ان اختصاص دهم.
جايي كه فكر نمي كردم اينده وشيرين ترين خاطراتم انجا رقم بخورد.
من كه از كودكي تشنه اموختن بودم با شوقي وصف ناپذير قدم در اين وادي گذاشتم هر چه پيش مي رفتم علاقه ام بيشتر مي شد بعد از گذشت يك ماه پابه پاي استادم در كوتاه كردن مو وارايش انها پيش مي رفتم و حتي به خواهش او به جاي سه روز درهفته تمام بعد ز ظهر را به غير از جمعه در سالن مي گذراندم حالا ديگر تحمل احمد و كارهايش برايم راحت تر شده بود.احساس مي كردم احمد كمي ارامتر شده و كمتر اذيتم مي كند غروب جمعه را معمولا كنار ساحل با هم قدم مي زديم و يا به پارك و گاهي به جنگل هاي اطراف مي رفتيم اما هر بار ناراحت تر و عصباني تر از قبل به خانه بر مي گشتيم تحمل كارها و ركاتش ميان جمع از حد من خارج بود او نمي خواست به خودش بفهماند كه بعضي از كارها مناسب جمع و اجتماع نيست او انگار مردم و نگاه هاي پر از تمسخرشان را نمي ديد و حرف هاي نيش دارشان را نمي شنيد اما من كه براي انجام كوچكترين كارم دليل قانع كننده اي داتم نمي توانستم بپذيرم و با او همراه شوم او از من مي خواست هنگام تفريح و گردش هفت قلم ارايش كنم و لباس دلخواه او را بپوشم ولي نه من به خاطر لج و لجبازي و يا انتقام بلكه فقط به خاطر عشق و علاقه ام به بي پيرايگي و سادگي انها را پس مي زدم من نمي خواستم صفا و صداقتم را در دود و دم شهر گم كنم و اصالتم را مانند او انكار كرده و رنگ و لعاب به چهره حقيقي ام بزنم من نمي خواستم بعد از سالها از تمام حس وجودي ام تنها نامم را از گذشته هاي پاك و بي الايشم به يدك بكشم اما احمد همه اين ها را به حساب لجبازي هايم مي گذاشت و به روشهاي خودش ازارم مي داد.
مدتها مي شد كه احمد بساط منقل و وافورش را به داخل خانه اورده بود و علنا ترياك مي كشيد و وادارم مي كرد تا روزي دو يا سه بار ان را برايش اماده كنم هر چه بيشتر ازارم مي داد من بيشتر در كارهاي اموزشگاه غرق مي شدم و او زيركانه به احساسم پي برده بود خواسته هايش را دقيقا زماني مطرح مي كرد كه من بايد به ان جا مي رفتم عشق و علاقه زياد من به كارو ترس از ممانعت اش مجبورم مي كرد تا بدون هيچ بحثي انجامشان دهم او دقيقا رگ خواب من را بدست اورده بود حاكم بي چون و چرا خانه شده بود.
-هي شيلا بهتره امروزبه سالن نري.
-چرا؟باز چي شده؟
-هيچي قراره امشب برام مهمون بياد.
-مهمون؟مگه به من قول نداده بودي كه ديگه از اون مهمونا توي خونه نياري؟
-اونا از ادمهاي معمولي نيستن ملتفتي؟از دوستانم هستن چهار نفرن و در ضمن خيلي هم محترمن.
راستش اول مي خواستم يك داد و قال حسابي راه بيندازم چون وقتي كه با ان لحن كشدارش روي كلمه محترم تكيه كرد وفهميدم كه ازهم منقلي هاي خودش هستند اما مي دانستم كه مخالفت من نه تنها مانعي براي سور و سات اش نمي شود بلكه مرا از كاروعلاقه ام دور مي كند پس ترجيح دادم چون گذشته سكوت كنم.
-خب تو شب مهمون داري چه ربطي به سالن داره؟من غذاهارو اماده مي كنم و به سالن مي رم و غروب زودتر برمي گردم.
-اگه مي توني به كارات برسي من حرفي ندارم اما بهتره يه دستي به سروروت بكشي چون من دوست ندارم كه مهمون هام امشب يه دختر دهاتي رو اينجا ببينن و در ضمن ما شاممون رو توي اشپزخانه روي ميز مي خوريم.
-اما احمد اشپزخانه كه جاي پذيرايي نيست!من بايد به كارهام اون جا برسم.
-خوب رس ما كه به تو كار نداريم تو به كار خودت برس ما هم به كار خودمون.
-يعني اينجا جلوي شما؟بله؟
-اي بابا تو چقدر املي دختر ليلا با تامام پخمگي اش اين كارو نمي كرد كه تو كه دختردرس خونده اي هستي!نمي دانستم بايد چه كار كنم من امده بودم تا او را با زندگي درست اشتي دهم اما دقيقا پايم را در جاي پاي ليلا گذاشتم.من هم چون او در زندگي احمد حل مي شدم.ديگر براي من عشق فقط در حد يك كلمه بود يك كلمه پوچ و بي معنا كه هيچ حسي را در من زنده نمي كرد با خودم فكر كردم حالا كه نمي توانم احمد را در رسيدن به ارزوهايم با خودم همراه كنم بهتر است تنهايي ادامه دهم او را به حال خودش بگذارم تا به كارهاي مورد علاقه اش برسد و من هم به دنبال امال و ارزوهايم برم و بهتر ديدم فعلا باز هم سكوت كنم.
ان روز باز فريبا خانم به من گفت تا كمي زودتر بروم چون علاوه بر عروس تعدادي هم به عنوان همراه اماده بودند كه بايد موهايشان را شينيون مي كردم.بخاطر همين از صبح با تلاش زياد بساط شام را اماده كردم و به سرعت به طرف ارايشگاه براه افتادم انقدر عجله داشتم كه نمي دانستم بايد راه بروم يا بدوم فقط زماني متوجه شدم كه نفس زنان دستم راروي زنگ سالن فشار مي دادم
-چه خبره دختر سر اوردي بدو دير شده حسابي كلافه اند قرار ما ساعت دو بود يك ساعت تاخير داري بدو زود باش دست به كار شو كه دو ساعت بيشتر وقت نداري.
با شتاب از پله ها بالا رفتم و در حين رفتم دكمه لباسم را باز كردم و قبل از اين كه داخل سالن شوم واردم دستشويي شدم و ابي به سر و رويم زدم حسابي عرق كرده بودم.
-سلام ببخشيد از اين كه دير امدم شرمنده ام به طور اتفاقي برايم مهمان امده بود ولي سعي مي كنم تا ساعت 5 اماده تون كنم.
ترو به خدا زود باشيد خانم ما مثلا ميزبانيم و قبل از مهمان ها بايد انجا باشيم ولي هنوز با موهاي خيس اينجا نشسته ايم.
-چشم بفرماييد.
نفهميدم اين دو ساعت چگونه گذشت فقط بعد ازتمام شدن كارها احساس كردم بازوها و كتف راستم در حال جدا شدن اند خودم را روي نزديك ترين صندلي انداختم و با دست چپم كتف دست راستم را مالش دادم.
فريبا بعد ازمدتي كنارم نشست و دستش را روي شانه ام گذاشت و در اغوشم گرفت و بوسه اي بر موهايم زد.
-بي نظيري دختر چقدر زيبا پيچيدي خسته نباشي.
-شما هم سته نباشي بالاخره سر ساعت 5 تمام شد همانطور كه قول داده بوديد.
حالا انها بي تابانه منتظر رسيدن كاروان داماد بودند من و فريبا با هم مشغول تميز كردن وسايلمان بوديم من پيش خودم فكر مي كردم همان طور كه فريبا گفته كارم بي نقص بوده اما هيچ كدام از انها راضي به نظر نمي امدند تازه يكي از ان ها با صدايي اهسته دو گوش ديگري نجوا كرد:من فكر نمي كردم ما رو دست كار اموزش بده احساس مي كنم شنيونم شله هر ان مي ريزه.
من كه تقريبا كارم تموم شده بود و مشغول پوشيدن لباسم بودم با لبخندي به لب گفتم:نه خانم مطمئن باشيد اون تا وقتي كه نخوابيد همين طور محكم سر جاي خودش مي ايسته.
ان خانوم كه گويا يكه خورده بود با من من گفت:اخه مي دونيد من تا بحال شينيون نكردم براي همين عادت ندارم.
-ولي خيالتون راحت باشه به شما قول ميدم كه اتفاقي نمي افته........
و در همان حال به طرف فريبا رفتم بوسيدمش و گفتم چون مهمان داريم بايد كمي زودتر برم فريبا كه از كارم راضي به نظر مي رسيد گفت:اشكالي نداره اما فردا كمي زودتر بيا چون دو تا جشن نامزدي داريم با 6 تا همراه.
-باشه سعي مي كنم خودم وبرسونم.
ساعت تقريبا از 8 گذشته بود كه صداي چرخش كليد در به گوشم رسيد و به دنبال ان خنده هاي احمد كه خبر از امدن ميهمانان مي داد با عجله به طرف ايينه رفتم نگاهي به خودم انداختم تمام سعي خودم را كرده بودم كه در نهايت سادگي خوب به نظر برسم ارايش بسيار كمي كرده بودم و دستي به روسري ام كشيده و به استقبال مهمانان رفتم.
-سلام خيلي خوش امديد.
براي لحظه اي سكوت تمام اتاق را پر كرد به طوري كه براي مدت كوتاهي فكر كردم نكنه اتفاقي افتاده و يا من خيلي عجيب به نظر مي رسم سرم را پايين گرفته بودم و جرات كوچك ترين حركتي را نداشتم كه ناگهان يكي از انها با صداي كلفتش سكوت را شكست.
-به به.....به به چه عروسك قشنگي دست مريزا احمد جان اين تيكه رو از كجا پيدا كردي تيكه نفس گيريه بپا توي حلقت گير نكنه.....ها ها ها.....
تمام تنم مور مور شده بود نمي دانستم چه بايد بگويم چقدر ساده بودم و خام من حتي لحظه اي به امدن چنين ادمهايي فكر نكرده بودم و در حالي كه از احمد انتظاري بيشتر از اين نمي رفت مگر نه انكه احمد هم از قماش همين ادمها بود.
-اب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم يار در خانه و ما گرد جهان مي گرديم واقعا چه شعر بامزه اي گفته اين شاعر بامعرفت ما.
هر كدام حرفي مي زدند و من لحظه به لحظه بر عصبانيتم اضافه مي شد دندانهايم را از غيظ بهم مي فشردم سوزش ناخونهايم را در گوشت دستم احساس مي كردم با سعي فراوان سرم را بالا گرفتم و راست به چشمان احمد خيره شدم نمي دانم شعله هاي خشمي كه از چشمانم زبانه مي كشيد او را متوجه ساخت و يا ان كه سرپا بود او را ناراحت كرد كه به تندي به سويشان رفت و از انها دعوت به نشستن كرد با شتا ب به سمت اشپزخانه رفتم سرم درد گرفته بود و چشمانم مي سوخت خودم را روي نزديك ترين صندلي رها كردم و سرم را ميان دستانم فشردم نمي دانم چقدر گذشته بود كه احمد وارد اشپزخانه شد و بي تفاوت از هر انچه كه گذشته بود در حالي كه يكي از دستانش را به كمر زده بود روبرويم ايستاد و در چشمانم خيره شد و گفت:مثل اينكه قبلا بهت گفته بودم كه امشب مهمان دارم اينطور نيست؟
-خب من هم كه منتظرشون بودم.
-اينطوري؟اينطوري خوش امد مي گن؟حتي توي دهات هم اينجوري پذيرايي نمي كنن.
-مي خواي من چه كار بكنم تمام وسايل پذيرايي اماده است.
-خب پس كي بايد پذيرايي كنه؟نكنه انتظار داري من از اونا پذيرايي كنم؟
-به نظر من درستش همينه چون اونا چهار تا مرد تنهان كه هيچ زني همراهشون نيست.
-خوب به من گوش كن شيلا من حوصله تكرار ندارم يا به حرفهام گوش مي دي و يا اينكه بايد قيد ارايشگاه و بيرون رفتم و بزني مثل اينكه فراموش كردي كه ما به هم چه قولي داديم كه كاري به من و كارهام نداشته باشي در عوض من هم هزينه خواسته هايت را متحمل شوم حالا درست مثل يك خانم با شخصيت و امروزي براي مهمونام چاي بيار.در ضمن مثل اينكه قبلا بهت گفتم كه من موهاي جمع شده را دوست ندارم و با حركتي دور از انتظار روسري را از سرم گرفت گره موهايم را باز كرد و رهايشان نمود من به تندي به طرفش برگشتم چشمانم به دنبال روسري بود اما او روسري را در مشتش مچاله كرد و با خود برد مانده بودم چه كنم كه صداي احمد بلند شد.
-اخه شيلا اين چايي ما چي شد ما كه از تشنگي مرديم.
ترس از ابروريزي كتك هاي بعد از مهماني لحظه اي ترديد به دلم راه نداد.در حالي كه دستي به موهايم مي كشيدم ان را پشت گوشهايم گذاشتم و سيني چاي را گرفته و با دلشوره زيادي در حالي كه مدام دخدا را به كمك مي طلبيدم و سوي اتاق پذيرايي به راه افتادم.
-سلام ديگه حتي صداي خودم هم برايم غريب شده بود.سيني چاي را جلوي اولين نفرشان گرفتم.
-چيه جيگر به اين جور خوشي ها عادت نداري؟
بدون توجه به حرفهايش به سمت نفر بعدي رفتم تمام بدنم مي لرزيد به طوري كه استكانها به رقص در امده بودند.
-هي فرشته كوچولو بدجوري مي لرزي......حالا چرا اين قدر هيجان زده اي؟
نفر بعدي در حالي كه با يك دست استكان چاي را برمي داشت با دست ديگرش چانه ام را به طرف بالا اورد و مستقيم به چشمانم خيره شد و با لحن نيش داري گفت:خودم به تنهايي مخلصتم.
اما نفر اخر كه در كنار احمد نشسته بود همچنان مرا در برداشتن چاي از سيني معطل نگهداشت ديگر تحملم تمام شده بود.با خودم گفتم:اخه دختر چه مرگته اينا همشون لنگه همين احمدي هستن كه تو ماههاست داري باهاش زندگي مي كني اگه بخواي از خودت ضعف نشون بدي قافيه رو باختي تو براي زندگي كردن با اونا بايد مثل خودشون پررو باشي و گرنه نابودت مي كنن زير پا له ات مي كرده و تو رو با خودشون به لجنزار فساد مي كشونن.
پس به نرمي سرم را بالا گرفتم و گفتم:چاي ميل نداريد؟
-چرا عزيزم مگه مي شه ادم چاي از دست پري رويي مثل تو نخوره؟
سپس با چشمانش به احمد فهماند كه برايش چاي بردارد احمد چون سگ تربيت شده اي به دستورش عمل مي كرد من به تندي به اشپزخانه برگشتم در حالي كه سيني را روي ميز پرت كردم خودم را به ظرفشويي رسانده و ابي به سر و صورتم پاشيدم احساس گرماي شديدي مي كردم اب خنك هم نتوانست عطش و گرماي وجودم را سيراب كند به ناچار به سوي غذا رفتم و خودم را با چيدن ميز سرگرم كردم بعد از مدتي ميز چيده شده بود و بخار مطبوعي از غذاها فضاي اشپزخانه را پر كرد.به زحمت و با ترس فراوان از انها براي خوردن شام دعوت كردم.چقدر قيافه هاي ترسناكي داشتند.
سه تاي انها قدي بلند و سبيل هاي اويزان و تاب دار داشتند و يكي از انها قدي كوتاه تر و چاق و سري تقريبا بي مو كه دائما مي خنديد و دندانهاي زردش را نمايان مي كرد.
اخر همه انها احمد وارد اشپزخانه شد.
-به به عجب غذاهايي والله از عطر و بو انها معلومه كه حرف ندارن خب البته جاي تعجبي هم نيست اون دستهاي ظريف وقتي به حركت در بيان معجزه مي كنن ها........ها.....ها
بدون معطلي به سمت در رفتم و در حال بيرون رفتن از انجا بودم كه صداي احمد در جا ميخكوبم كرد.
-شيلا!عزيزم داش اكبر قول تورو براي امشب گرفته كه در بست در اختيارش باشي و ازش پذيرايي كني.
من كه با شنيدن اين حرف ها كم مانده بود نفسم بند بيايد دستم را زير گلويم گرفته و دهانم را نيمه باز كردم و چند نفس عميق كشيدم قدرت تصميم گيري درستي نداشتم و از طرفي مطمئن بودم اگر برخلاف ميل انها عمل كنم مي بايست انتظار هر برخوردي را از انها داشته باشم پس ترجيح مي دادم مانند يك قرباني به قربانگاه بروم خوب مي دانستم منظور احمد از داش اكبر همان مرد گنده اي بود كه در كنار احمد نشسته بود و با چشم و ابرو به ديگران امرونهي مي كرد و مشخص بود كه سمت رهبري و رياست گروهي كه بعدها فهميدم احمد هم جزء انهاست بر عهده دارد.با قدمهايي اهسته به طرفش رفتم و ديس غذا را به طرفش گرفتم.او در حالي كه لحظه اي چشمانش را از من برنمي گرفت غذايش را كشيد احمد از من خواست تا براي همه غذا بكشم و من هم مانند كنيزي در سكوتي محض اطاعت مي كردم ناگهان در ميان بهت و ناباوري من اكبربا اشاره اي از احمد خواست تا جايش را به من بدهد.حيران و درمانده با نگاهم از احمد كمك خواستم اما او همچنان بي تفاوت مرا در ان همه تنهايي و ترديد گذاشت و رفت با قدمهاي اهسته به سمت صندلي رفتم و با دودلي نشستم.چقدر از نگاههايشان مي ترسيدم در دلم هي خدا خدا كردم تا ما زودتر از چنگ اين حيوان نجات دهد با خودم فكر مي كردم در چنين مواقعي است كه انسان فرق بين بدوبدتر را مي فهمد ترجيح مي دادم در دام ازارهاي و رنجهايي كه احمد برايم به جود مي اورد دست و پا بزنم اما لحظه اي حتي به اندازه ي ثانيه اي اين مردك هرزه زشت را تحمل نكنم.
-هي كوچولو حواست كجاست نمي خواي از دست داداش اكبرت لقمه اي برداري؟
من با دستپاچگي مقداري برنج براي خودم كشيدم و او دلمه اي از گوشت برايم گذاشت صندلي اش را كاملا به طرف من برگردانده بود و در حالي كه غذامي خورد چشم هايش را از من بر نمي داشت غذا در گلويم گير كرده بود و نمي توانستم قرتش بدهم ناگهان حركت دستي را بر روي بازوانم احساس كردم و به دنبال ان جيغ كوتاهي كشيدم و غذا در گلويم ماند و مرا به سرفه انداخت رنگم كبود شده بود احمد به تقلا افتاده بود و مجبورم مي كرد تا اب بنوشم اما من با خشونت دستش را پس زدم و به طرف اتاقم دويدم و به تندي در را از درون قفل كردم سرفه امانم را بريده بود ته گلويم مي سوخت و اشك از چشمانم سرازير شده بود.صداهاي مبهمي شنيده مي شد.گوش هايم را تيز كرده و به در چسبانده بودم احمد با عجزو لابه از اكبر مي خواست تا اين بار از من چشم بپوشد.
-اخه احمد اين ديگه اخر بي عرضه گي ته يعني تو طي اين چند ماه نتونستي اماده اش كني؟
-داش اكبر من تمام سعي خودم و كردم اما اين يكي مثل اونا نيست يه كمي كله شق تر و زيرك تره يه مدت به من مهلت بده طوري درستش مي كنم كه با پاي خودش بياد پيش تون.
-باشه اين بار ازت مي گذرم نه به خاطر تو به خاطر خودش كه خيلي مهرش به دلم نشسته و در ضمن اين بار نشون دادي كه سليقه ات حرف نداره اون قبليه عين مترسك بود فقط به سقف خيره مي شد مثل يه مجسمه يخ زده بي روح بود.
-هي احمد يه چيز ديگه حواست باشه كه نمي خوام خشونت به خرج بدي و تن خط خطي شو برام بفرستي اگه از من مي شنوي از امشب بهتره اتاقت رو از اون سوا كني.
-اما داش اكبر.......
- اما بي اما......دهنت رو ببند و حرف اضافي نزن شير فهم شد يا اينكه......
-متوجه شدم به چشم.
-راستي حال دخترت چطوره؟اسمش چي بود؟
-سروناز......
-اها دختر قشنگي بود خاطرت جمع باشه كه اونم سوگلي خوبي از اب در مي ايد.
-درسته ارباب.......شما لطف داريد.
-اگه نظر من و بخواي زنهاي خوشگل فقط بايد دختر بزان.ها.....ها.........ها.
با شنيدن حرف هايشان سرم سياهي مي رفت براي نفس كشيدن تقلا مي كردم احساس خفگي به من دست داده بود براي لحظه اي چهره مظلوم ليلا و سروناز در ذهنم تداعي شد اشك هايي كه بدون گفتن دليل و در نهايت مظلوميت و سكوت جاري مي شدند لباني كه براي پرده برداشتن از رنجها و اسرار زندگي قدرت باز شدن ونمي يافتند و يا........خدايا چه مي خواهم بگويم؟رابطه سرد ليلا با سروناز و يا از بين بردن جنين چند ماهه.....خدا لعنتت كند شيلا تو با دانستن تمام حقايق و اسرار وحشتناك اين خانه مهر سكوت بر لبانت زدي و با قساوت مرا به اينجا فرستادي؟...فقط اگر...فقط اگر چي؟؟؟
خدايا چه بايد بكنم گر نه انكه تنها كس بي كساني؟مگر نه انكه به نهان و پيدا اگاهي؟هدايتم كن پناهگاهم باش و نجاتم بده.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:39 ب.ظ
 
ارسال: #24
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نمي دانم چه مدت گذشته بود كه احساس كردم در اتاق با حركت انگشتاني به صدا در امده خودم را جمع و جور كردم موهاي پريشانم را از روي صورتم به كنار گوشهايم بردم و با انگشتانم اشك هاي صورتم را پاك كردم هيچ واكنشي به صداها نشان نمي دادم و همچنان در عالم ترديد ها سر در گم دست و پا مي زدم.خدايا چه فكر مي كردم و چه شد با ان كه هيچ وقت احمد را ادم متشخصي نمي دانستم و برايش هيچ ارزشي قائل نبودم اما تا اين حد نيز او را رزل و پست نيافته بودم يعني تمام ان ابراز عشق و علاقه پوچ و بي ارزش بود ان همه تلاش و سعي اش براي به دست اوردنم خيال و رويا بود اما ان جرقه هايي كه گاه گاهي از چشمانش تراوش مي كرد و تمام حساب و كتابهاي ذهنم را به م مي ريخت پس ان ها هم از حقه هاي شيطاني اش بود و....نه من اشتباه نكرده بودم خدايا چه كنم.....كمكم كن.ان شعله هايي كه از چشمانش زبانه مي كشيدند اگر از عشق نبود پس چه نامي مي توانم رو يان بگذارم؟من تازه داشتم تمام كارهاي گذشته و اشتباهاتش را به حساب عشق ناگهاني و حساب نشده اش نسبت به خودم مي گذاشتم.من مي خواستم اين زندگي و سرنوشت ناخواسته ام را به اميد تمام اين باورها پذيرفته و در جهت امال و ارزوهايم هدايتشان كنم من مي خواستم از او احمدي بسازم كه بعد از سال ها ليلا در باورش ترديد كند و به همتم افرين بگويد اما چقدر ساده بودم و احمق.
-شيلا يه حرفي بزن يه كاري بكن اصلا فرياد بكش فقط به من بفهمون كه زنده اي,چرا چيزي نمي گي؟شيلا!شيلا!
و با دستهاي سنگينش ضربات محكم پي در پي به در كوفت.ضربات انقدر شديد بودند كه تمام تنم را به لرزه مي انداختند به سختي از جايم برخاستم تمام تنم كوفته بود لنگان لنگان خودم را روي تخت انداختم پاهايم را روي تخت انداختم پاهايم را كه ديگر رمقي در ان نبود با دستانم بلند كرده و روي تخت گذاشتم ديگر توان نشستن نداشتم به ارامي دراز كشيدم و چشمانم به ارامي روي عقربه هاي ساعت ديواري روبرويم ثابت ماند.خدايا ساعت از 3 صبح گذشته بود و مهمان ها ساعت 11 شب رفته بودند پس احمد 4 ساعت پشت در اتاق نشسته و التماس مي كند و من تازه چند لحظه پيش صدايش را شنيده بودم و در حالي كه مي توانست با لگدهايش در را بازكرده و زحمت در زدن را به خودش ندهد تازه او كه هميشه زود مي خوابيد پس چه دليلي براي بيدار ماندن ان هم تا اين ساعت وجود داشته است بلند شدم و تكاني به خودم دادم مي خواستم در را برايش باز كنم من اشتباه نكرده بودم او نگران من بود,من مي توانستم شعله هاي يك عشق واقعي را در او به رقص در اورم به طرف در رفتم دستم را روي دستگيره در گذاشتم اما سرمايي كه از دستگيره به دستانم منتقل شد تمام افكار و روياهايم را به لرزه در اورد سرماي مشمئز كننده اي بود كه تا عمق وجودم راه يافت.واقعيتي در دور دستهاي ذهنم سرك مي كشيد كه من تنها سايه اي از ان را مي ديدم اما به راحتي حس اش مي كردم پروردگارا چقدر كند ذهن بودم و فراموشكار شده بودم پس بايد تمام ديشب را مرور مي كردم اما مگر اين در زدن هاي احمد مي گذاشت كه تمركز كنم و چيزي به ياد بياورم.
-شيلا عزيزم باور كن كه اشتباه كردم من انتظار چنين كارهايي رو از اونا نداشتم نمي دونم يه دفعه چه مرگشون شده بود هيچ وقت همچين كارايي نمي كردن.باور كن راست مي گم توروخدا در باز كن من دارم از ترس ديوونه مي شم اصلا در و باز نكن فقط يه كلمه حرف بزن تا خيالم راحت بشه.
هر چه تلاش مي كردم نمي توانستم چيزي به ياد بيارم مغزم قفل كرده بود و هيچ اطلاعاتي به عصب هايم نمي داد اما احمد همين الان گفته بود كه انها هيچ وقت چنين كارهايي....ناگهان جيغ ناخواسته اي كشيدم همه چيز مثل صفحه تلويزيون به طور ناگهاني برايم روشن شده بود انها امده بودند كه از من.........اوه خدايا اين احمد بي غيرت و از روي زمين بردار تا هيچ وقت چشمم به چهره كريه او نيفتد.
-چي شده شيلا؟اتفاقي افتاده تورو خدا در و باز كن فقط براي چند لحظه التماست مي كنم شيلا من تا به حال به كسي التماس نكردم عزيز دلم,عشق من درو باز كن مي دوني ساعت چنده؟
-اره ساعت 3:30 صبح شده حتما مي خواي از نخوابيدن ديشب و پذيرايي بد من و ابروريزي جلوي ميهمانات گلايه كني؟اما تمام اين حرفها را مي توني براي فردا صبح بگذاري چون اصلا حالم خوب نيست و حوصله اين حرفهارو ندارم.
-اشتباه مي كني شيلا من يه عذر خواهي به تو بدهكارم من اشتباه كردم من نبايد اون ادمها رو توي خونه مي اوردم ديشب خيلي اذيتت كردم خواهش مي كنم درو باز كن.
حرفهاي احمد تمام يخهاي وجودم را اب كرد گرماي مطبوعي در كلامش نهفته بود كه به من گرمي بخشيد با كلامش روزنه اي يافته بودم كه نور زيباي مهر و محبت را به طرفم مي تاباند.من در همه اين مدتي كه با احمد زندگي كردم چنين كلامتي از او نشنيده بودم. در اتاق را به ارامي گشودم و اين بار به خواست و اراده خودم به سويش پر كشيدم و خودم را در اغوشش رها كردم.
چقدر صورتش تكيده و شكسته شده بود ته ريشي كه به صورت داشت او را مظلوم تر جلوه مي داد چشمانش به خون نشسته بود و حكايت از شب بيداري و رنج شب قبل مي كرد.صورتش را بين دو دستانم گرفتم و به چشمانش خيره شدم او اصلا به احمدي كه من مي شناختم شباهتي نداشت به ارامي سرش را به طرفم اورد و من انشب در او غرق شدم اما غريقي كه اينبار به خواست خودش به سوي اين درياي متلاطم قدم برداشته و خواسته تا لذت غرق شدن را بچشد ماهها از ان شب شوم گذشت.احمد ديگر هيچ كس را به خانه نياورد و صحبتي هم ازان نكرد به طوري كه كملا به فراموشي سپرده شد احساس مي كردم كه قلبم هيچ گاه به من درغ نگفته و احمد به راستي دوستم دارد من نيز به تدريج به او وابسته مي شدم به ديدنش عادت كرده بودم و او را به عنوان مرد تمام زندگيم پذيرفتم اما غليان احساساتش هيچ گاه قلبم را نمي لرزاند و مرا از خود بي خود نمي كرد اما راضي كننده بود و افكار و روياهايم را از دور دستها به داخل خانه كشانده بود.من طبق معمول به ارايشگاه مي رفتم و هر روز از روز پيش ورزيده تر مي شدم تا اين كه فريبا خانوم پيشنهادي به من داد كه همين پيشنهاد از من انساني استوار و محكم در اين وادي پرفراز و نشيب ساخت.
-شيلا مي خواهم يه چيزي بهت بگم اما نمي دونم چه عكس العملي نشون مي دي؟از امروز كه ول ماهه من ديگه احتياجي به شاگرد ندارم چون ديگر خسته شده و پا كمرم جوابم كرده.
من كه از حرفهاي فريبا چون پتكي به سرم كوبيده مي شد به تندي گفتم:يعني مي خواهيد سالن را تعطيل كنيد؟
-نه من چنين حرفي نزدم كمر دردهاي من كار دستم داده دكتر معتقده اگه من به دستوراتش عمل نكن ديسك كمرم تبديل به سياتيك مي شه و من بايد كار ارايشگري رو تا اخر عمر تعطيل كنم.براي همين تصميم گرفتم كه از امروز تورو نه به عنوان شاگرد و كاراموز بلكه به عنوان استاد استخدام كنم سالن و وسايل از من كار از تو و در امدمان را نصف نصف مي كنيم تازه روزهايي كه سرت شلوغه و عروس داري من مي تونم بهت كمك كنم اما فعلا مدتي بايد به پشت خوابيده و استراحت كنم.از شادي نمي دونستم چي بايد بگم به طرف فريبا رفتم و غرق بوسه اش كردم حس مي كردم رازونيازهاي شبانه ام مورد قبول خدا قرار گرفته چون هم حمد را به من برگردانده بود و زندگيم حفظ شده بود و هم شغل مورد علاقه ام را به دست اورده بودم.
دردهاي زير شكم,بي حالي و سستي,علائمي بودند كه به سفارش فريبا براي اولين بار مرا راهي مطب دكتر كرد بعد از معاينه و صحت و سلامتم از من خواست تا ازمايش را انجام بدهم من نيز فرداي همان روز به اتفاق فريبا به ازمايشگاه رفتم جواب ان براي دو روز ديگر اماده مي شد و فريبا از من خواست تا من به كار سالن رسيده و او براي گرفتم جواب برود من در حالي كه از زحمتش تشكر مي كردم به سوي خانه حركت كردم.
غروب شد بود كه من از سالن به خانه برگشتم.اما بر خلاف انتظارم برق خانه روشن بود و بوي غذا از اشپزخانه به مشام مي رسيد دلشوره اي ناخواسته به قلبم هجوم اورد با خودم گفتم نكنه باز مهمان داشته باشيم؟با قدم هاي سست و لرزان از پله ها بالا رفتم و داخل هال شدم احمد روي مبل روبرو لميده بود و روزنامه اي جلوي چشمانش گرفته بود.گفت:سلام به خانوم خانوماي خودم راه گم كردي؟از اين طرفا؟
-احمد خواهش مي كنم متلك بارونم نكن سالن خيلي شلوغ بود يه كمي دير شد ببخشيد.
-ما كي باشيم كه بخواهيم سركارو ببخشيم همين قدر كه گوشه چشمي به ما التفات داريد بايد كلاهمون و بندازيم رو هوا.
-احمد خواهش مي كنم.
ديگه معطل نكردن و به سوي اشپزخانه رفتم چون مي دونستم كه ادامه اين جور صحبتها به بحث و جدالي ختم مي شود و من اينطور نمي خواستم.
با ديدن اشپزخانه غرق نور و گل جيغ بلندي كشيدم خدايا من چه مي ديدم گلدان بزرگي پراز گلهاي رز كيك خامه اي سفيد با گل هاي قرمز و صورتي و در كنار اون بسته اي كادو شده به چشم مي خورد.
نا خوداگاه به طرف هال برگشتم اما احمد و درست پشت سر خودم ديدم,چيزي كه تصورش را نمي كردم او برايم جشن تولد گرفته بود روزي كه هيچ وقت تا ان موقع به ان توجه نشده بود بسيار برايم نا اشنا بود بي اختيار در اغوشش گرفتم و به دنبال ان اشك از چشمانم سرازير شد.
-اي بابا اخه ما نفهميديم اين چه سريه هم چيزاي بد اشك تو رو در مياره هم چيزهاي خوب؟
-اخه احمد تا به حال هيچ كي برام جشن تولد نگرفته بود من يه عمريه كه نديده گرفته شدم.
-حالا كه ما ديديمت جيگر ديگه گريه براي چيه....ده بخند ديگه فكر مي كنم ديگه دوران سختي هايم تموم شده مگه نه؟و به دنبال ان با صداي بلند شروع به قهقه كردم.
شب خوبي بود خيلي به من خوش گذشت اما بازهم حسي در وجود احمد بو كه نمي گذاشت محبت واقعي ام را به او ابراز كنم حس پس زدگي حس تصنعي بودن حس عشقي پر از ترديد.
در سالن با صداي بلندي به هم خورد و فريبا با چشماني پر از شادي روبرويم ظاهر شد از همانجا پاكتي را برايم تكان داد و با خوشحالي به طرفم امد و مرا سخت در اغوشش فشرد.
-تبريك مي گم شيلا.... تبريك مي گم,واقعا خوشحالم نمي دوني چه احساس قشنگي دارم.درست مثل همون وقتايي كه همين خبررا شوهرم برام اورد.
-چي مي گي فريبا جون من كه اصلا سر در نمي اورم چه خبري؟تبريك براي چي؟
-اي بابا تو چقدر پرتي يعني از اين پاكت و اون ازمايش و علائم خودت متوجه هيچي نشدي؟تورو به خدا نگذار فكر كنم كه تو اين قدر هالويي.
من در حالي كه با سردرگمي نگاهش مي كردم شانه هايم را به علامت بي خبري بالا بردم و به كارم مشغول شدم اما فريبا به سرعت به طرفم امد شانه هايم را به سوي خودش برگرداند و مستقيم به چشمانم خيره شد و در حالي كه صدايش اشكارا مي لرزيد گفت:شيلا تو داري مادر مي شي,مادر,تا به حال خبري به اين خوبي شنيدي...مادر مي فهمي مادر.
من در حالي كه اه از نهانم بلند شده بود احساس ريزش دنيايي از اوار بر سرورويم كردم همان تنگي نفس لعنتي به سراغم امد بود دستانم لرزيد شانه و قيچي با سرو صدا به زمين افتادند و من همچنان مات و مبهوت تنها به پاكتي كه در دستان فريبا تكان مي خورد خيره مانده بودم.
مانند ارواح وارد خانه شدم كيف و شالم را در همان ورودي در انداختم و خودم را به زحمت روي نزديكترين مبل ولو كردم در تاريكي محض خانه فرو رفتم,خبر خوشحال كننده اي نبود مي دانستم كه يك زن با مادر شدن به تكامل مي رسد و ارزوها و علايقش را با اين موجود دوست داشتني به ثمر مي رساند اما نه در شرايطي كه من قرار داشتم نمي خواستم ليلاي ديگري باشم تا به خاطر فرزندم مجبور باشم از سهم و زندگي و عمرم بگذرم خودم را مانند كوهنوردي مي ديدم كه بدون تجهيزات لازم در حال بالا رفتن از كوهي سخت و بلند است دنبال جاي پاي مي گردد و ان را نمي يابد و ناچار است عده اي ديگر را هم با خود همراه كند نه من نمي توانستم در اين جاده پر فراز و نشيب زندگي موجود ديگري را هم به خطر بندازم در واقع علاقه اي به تكرار سرنوشت ليلا نداشتم من نمي خواستم جز ان دسته از زنان بي هويتي باشم كه قبل از حل مشكلات جدي مسائل خانوادگي در ان محو شده اند.
و تنها قرباني ان ساده انديشي و بي هويتي كودكاني گريان و سرگردان در جامعه بي رحم امروزي باشند بچه هايي كه سرانجام سر ز زندان ها و خانه هاي فساد و هزار ماتمكده ديگر در مي اورند.
ناگهان لامپ هاي بالاي سرم روشن شد چشمهايم به تاريكي عادت كرده بود و هجوم ناگهاني نور به چشمانم تمام افكار به هم ريخته مرا پريشان كرد.
احمد امده بود بدون انكه من متوجه امدن و يا حتي حضورش شوم.انقدردربدبختي خودم غرق شده بودم كه از اطرافم غافل ماندم.
-سلام شيلا تو خونه اي پس چرا چراغ ها خاموشه؟
-سلام چقدر زود اومدي؟
احمد نگاهي به ساعتش كرد و سپس به من خيره شد.
-چيه؟چرا زل زدي به من؟
-چته؟چرا اين قدر بهم ريخته اي؟اتفاقا كاري برام پيش اومد كه مجبور شدم دير به خونه بيام ديرتر از هر وقت ديگه.اما تو چرا با اين وضع اينجا نشستي؟
پاكت ازمايشم را به طرفش گرفتم.
-اين چيه؟
-جواب ازمايشي كه چند وقت پيش دادم.
-خب؟
-مثبته.
-يعني چي؟
-يعني اينكه من حامله ام.
رنگ از صورت احمد پريد چند بار چشمانم را بهم زد و به من نگاه كرد.
-شوخي مي كني شيلا؟حتما داري اذيتم مي كني ها؟
-نه شوخي مي كنم نه قصد اذيت تورو دارم اين يه حقيقته حقيقت محض.
-اما شيلا ما همچين قراري رو با هم نداشتيم.
با اين كه اصلا وجود اين بچه خوشحالم نكرده بود اما لحن ازار دهنده احمد اولين جرقه حسي شيرين را در وجودم روشن كرد حس مادري كه در مقابل شماتت هاي مردش از فرزندش دفاع مي كند.
-يادم نمياداصلا در اين مورد با هم قرار مداري گذاشته باشيم.
احمد در حالي كه با عصبانيت لباسش را در مي اورد گفت:بايد بندازيش فهميدي؟من بچه نمي خوام.
مثل اسپند روي اتش پريدم و نزديكش رفتم.
-چرا....گفتم چرا؟مگه غير اينه كه بعد از هر ازدواجي زن و شوهر بي صبرانه منتظر امدن بچه شون هستن؟
-خفه شو ببند اون دهنت و بذار فكر كنم ببينم چه خاكي باد توي سرم بريزم خدا لعنتت كنه شيلا بالاخره من و گرفتار برزخ اكبر كردي؟
حرفهايي كه ارام و اهسته از دهن احمد خارج مي شد مثل بهمني بود كه توي سرم مي ريخت پس احساسم به من دروغ نگفته بود احمد گرگي بود كه لباس ميش و به تن كرده بود و مي خواست من و به تدريج به راه خودش بكشونه اما چيزي كه از اون سر در نمي اوردم حضور بچه بود كه اينطور تحريكش كرده بود.
-شيلا بايد راضي بشي كه از شرش خلاص بشيم.
-چرا شرش؟من اون و مي خوام اون بچه مونه.
-عاقل باش شيلا ما فرصت زيادي براي بچه دار شدن داريم.
-من اصلا متوجه حرفات نمي شم مگه الان اي فرصت نداريم؟
-نه نه نه نه بحث نكن دارم ديونه مي شم.
در حالي كه نگاهش مي كردم ارام و شمرده گفتم:پدر فداكار نگو به من كه موقع سروناز هم همين احساس و داشتي؟
-نه نداشتم بخاطر اينكه موقعيت و شرايطش فراهم بود.
-اما من هر چي فكر مي كنم مي بينم كه موقعيت تو از اون وقت تا حالا نه تنها بدتر نشده بلكه بهتر هم شده.
-منظورم موقعيت مالي نيست.
-پس چيه؟
در حالي كه مدتي را به سكوت گذراند گفت:مشكلات كاري دارم ممكنه يه مدتي مجبور بشي تنها بموني چون بايد ماموريت اضطراري برم.
نگاه موشكافانه اي به صورتش كردم و گفتم:دليلت قانعم نكرد باز توي اون سرت چه نقشه اي داري؟
قيافه حق به جانبي به خود گرفت و گفت:خب اگه قانع نشدي مهم نيست مي خواي اون و نگه داري نگه داراما با مسئوليت خودت.
با اين كه هيچ علاقه اي به بچه دار شدن نداشتم اما نارضايتي احمد باعث شد تا همچنان پافشاري كنم.زندگي با او به من اموخته بود چيزهايي كه دوست ندارد دوستشان بدارم و هرچيزي كه طردشان مي كند بخواهم نوعي لج ولجبازي كه باز هم به نفع او تمام شد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:39 ب.ظ
 
ارسال: #25
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
من با وضع موجود همچنان به سالن مي رفتم و ان را به بهترين نحو اداره مي كردم با ابتكاري كه در ارايش موها و صورت انجام مي دادم به زودي مورد توجه بسياري از خانم هاي شهر قرار گرفتم كه گاهي مجبور مي شدند ساعتها و حتي روزها به انتظار فرا رسيدن نوبتشان بنشينند.
كم كم برنامه عادي ارايشگاه را عوض كردم و فقط مشتري هاي تلفني و با وقت قبلي را مي پذيرفتم درامد ارايشگاه چند برابر شده بود.
با پيشرفت بارداري اوضاع و احوالم خراب تر مي شد تهوع هاي پي در پي امانم را بريده بود سرپا ايستادن هاي مداوم به مرور كه بر وزنم اضافه مي شد ازارم مي داد شبها از درد پا نمي خوابيدم.
پايان پنجمين ماه را مي گذراندم حسابي وزن اضافه كرده بودم پوست صورتم باز شده بود و سفيد تر به نظر مي رسيد همه معتقد بودند كه بچه ام دختر است همسايه هاي محله كه از مشتري هاي ارايشگاه بودند حسابي هواي مرا داشتند برايم اش و سوپ و ويارونه مي پختند محبتهاي انها باعث مي شد تا عوارض بارداري را راحتر تحمل كنم.
شبي از شبهاي تابستان بود و پنجره ها به خاطر گرماي زياد هوا باز بودند صداي امواج ارام دريا كه به ساحل مي خزيدند به گوشم مي رسيد دردهاي گاه و بيگاه كمرم اجازه خوابيدن به من و نمي داد بهتر ديدم كمي قدم بزنم تا شايد اين درد لعنتي دست از سرم بردارد.
-چيه شيلا چرا نمي خوابي؟
-نمي تونم هم كمرم درد مي كنه و هم نفسم مي گيره!
-دكترا چي ميگن؟
-مي گن از عوارض حاملگيه.بعد از اون دوباره خوب مي شه.
-بهت گفتم قبول نكردي حيف نيست زيبايي خودت و حروم يه بچه كني؟
-نه!مگه مادر چيز بالاتري هم داره كه فداي بچه اش بكنه؟جووني و زيبايي و مهر مادري صدقه سر بچه اش تا سالم به دنيا بياد و بزرگ بشه.
-درست مثل ليلايي اونم همين و مي گفت.
-همه مادراي خوب همين و مي گن.
-شيلا؟
-چيه؟
-من فردا صبح بايد برم ماموريت وقتي كه نيستم چي كار مي كني؟
-همون كاري رو كه هر روز مي كردم.
-ممكنه زياد طول بكشه دلت نمي خواد بري پيش پدر و مادرت؟
ياداوري اين موضوع فقط ياد سودابه عزيزم را برايم زنده كرد.اه بلندي كشيدم و گفتم:دلم براش پر مي زنه.
-براي كدومشون؟
-براي سودابه و بهرام.
-پدر و مادر چي؟
-همون روزي كه به ازدواج من با تو رضايت دادند با دستهاي خودم هر دو تاشون و توي فكر و خيالم دفن كردم اونا يك سالي مي شه كه مردن.
-خيلي سنگدلي شيلا.
-تا سنگدلي رو توي چي بدوني.
صبح زود در حالي كه صبحانه خوبي براي احمد اماده كرده بودم براي بدرقه اش تا دم در رفتم مدتي نگاهم كرد و گفت مواظب خودتون باشين.
اولين باري بود كه به اون اشاره مي كرد و همين باعث نشستن لبخندي روي لبهايم شد.
با رفتن احمد زودتر از معمول به سالن مي رفتم و ديرتر از قبل به خانه بر مي گشتم.هنگامي كه به خانه مي رسيدم بدون خوردن چيزي روي تخت مي افتادم و از خستگي فوري خوابم مي برد.
احمد چشم داشتي به درامدم نداشت در حقيقت نمي دانست كه از ماهها پيش حقوق خوبي مي گيرم.فريبا كه از سرگذشت من تا حدودي با خبر بود انها را برايم در بانك پس انداز مي كرد.
پول هايم به سرعت جمع مي شدند چون خودم نيز هيچ برداشتي از انها نداشتم احمد چند روزي مي شد كه به ماموريت رفته بود و در اين مدت تنها سه بار با خانه تماس گرفته تنها چيز مشكوكي كه هر باز به نظرم مشكوك تر مي امد سوالي بود كه از حال دوستانش مي پرسيد و من هم اظهار بي اطلاعي مي كردم اما او با شوخي تكرار مي كرد مطمئني كه از اونا بي خبري؟
چيز غريبي بود دوباره مشامم به بوهاي بدي حساس شده بودند در حياط را موقع خواب قفل مي كردم درهاي ورودي ساختمانم هم بعد از امدنم به خانه قفل مي شدنداما خواب تا دير وقت همچنان به چشمانم نمي امد و با ان غريبي مي كرد.
تا بالاخره ان شب شوم رسيد و سايه اش را چون بختكي روي زندگيم انداخت بختكي زشت و پليد.
شب از نيمه گذشته بود و من چون شبهاي قبل در حال نزاع با خودم بودم صداي مبهم خوردن در و به دنبال ان صداي پايي شنيده شد ابتدا فكر كردم كه اشتباه مي كنم و دچار خيالات شدم اما صداهايي كه بسيار ارام و نجوا گونه بود به گوشم خورد به سرعت از جا بلند شدم و روي تخت نشستم ولي صداي پا نزديك و نزديكتر مي شد بدون معطلي از جا بلند شدم و روي انگشتهاي پاهايم به سمت پشت در رفتم و پناه گرفتم شبي مهتابي بود و نور مهتاب از پنجره تمام اتاق را روشن كرده بود به ناگاه سايه اي بلند روي تختم نمايان شد دندانهايم از ترس بهم مي خوردند چهار تا از انگشتانم را بين انها قرار دادم تا جلوي صداهاي اون و بگيرم حالا ديگه صداي انها را به وضوح مي شنيدم.
-غلوم.بقيه اتاقها رو نيگاه كن مثل اينكه توي اتاقش نيست.
-به روي چشم.
-عجله كن ببينم مي خواستي به بچه هاي ديگه بگي جلوي در افتابي نشن.
-گفتم خيالتون راحت اونا منتظرن ببينن شما امشب چه گلي مي چينيد.
-بسه ديگه حالابرو يه نگاهي به اطراف بنداز مگه قرار نبوده شبا خونه بمونه اين احمد بي عرضه كه مي گفت همه چي اماده اس اون از در قفل شده حياط اينم از مرغي كه تو قفسش نيست.
دنيايي از ترس به جانم ريخت سعي كردم فكرم و متمركز كنم تا ببينم چه وسيله اي براي دفاع خودم مي توانم پيدا كنم هرچي مي گشتم كمتر مي يافتم من دروضعيتي نبودم كه بتوانم قدمي بردارم كمترين حركت من مي توانست انها را متوجه حضورم كند.
-داش اكبر توي هيچ سوراخ سنبه اي نبود اينگارغيبش زده.
-چرند نگو احمد گفته اون هيج جايي براي رفتن و موندن نداره بهتره عوض اين حرفا دقيق تر بگردي.
-اخه داشي مورچه كه نيست كه ذره بين بذارم زبونم لال ادمه!هه هه هه
-ببند اون نيش تو ديگه نبينم اين جوري راجع به اون صحبت كني من خيلي خاطرشو مي خوام.
دوباره دل پيچه و تهوع به سراغم امده بود خدا خدا مي كردم كه هر چه زودتر از خونه برن بيرون مي ترسيدم حالم وخيم شده و مخفي گاهم لو برود اما تصور اينكه تمام عشق احمد رنگ و ريا بود و من براي او عروسك خيمه شب بازي بيشتر نبودم لبريز از خشمم مي كرد خشمي كه از درونم مي جوشيد و مي سوزاندم و نابودم مي كرد تازه مي فهميدم ماموريت و كار اضطراري تنها بهانه اي بيشتر نبوده و اون دوباه من و بازي داده بود يه بازي كثيف!
سايه هر لحظه كوتاه و كوتاه تر مي شد تا سرانجام در هيبت جسم اش فرو رفت او وارد اتاق شده بود و كنار پنجره قدم مي زد سنگيني قدم هاش و روي قلبم حس مي كردم فقط يك چرخش كوچك كافي بود تا كاملا در مقابل چشمانش نمايان شوم.
تحمل شمردن قدم هاش و نداشتم مطمئن بودم نبايد به كسي يا چيزي اميدوار باشم در ان برزخ من عروج روحم را ديده بودم و تنهاي تنها به انتظار مجازاتي سخت در التهاب بودم.
با صداي در اتاقم كه بسته شد چشمانم را باز كردم همه چيز تمام شده بود بلافاصله شناختمش دهانم قفل شده بود و نفسهايم به سنگيني از سينه ام بيرون مي امد فقط نگاهش مي كردم نگاه يپر از التماس و خواهش.مشغول قدم زدن بود و گهگاهي نگاهي كوتاهي به دريا مي انداخت سعي مي كرد نگاهم نكند من اين را از حركاتش فهميده بودم ديگه از بس اين طرف و ان طرف رفته بود كلافه شدم پيچش معده ام شديدتر شده بود دستم را روي ان گذاشتم و فشارش دادم دهانم پر از اب شده بود مي دانستم دوباره عق زدنم شروع مي شه.
استرسي كه از امدن مرد غريبه به من وارد شده بود دگرگوني حالم را تشديد كرده بود با فريادي همه ان چيزي كه در معده ام داشتم به بيرون ريختم و بعد روي زانوهايم نشستم.
با سرعت به طرفم امد تا مرا از جا بلند كند اما با فرياد دستم را حايل خودمان كردم و گفتم:نه به من نزديك نشو.
-خيلي خب!باشه چرا ترسيدي؟ادمخوار ديدي؟
با فرياد گفتم:چرا ترسيدم؟نصف شب مياي تو خونه ي مردم و اونوقت انتظار داري با خنده ازت پذيرايي كنم.
-اخه جيگر تو كه اصلا روزا خونه نيستي.
-منظورم اين نبود كه اگر روز روشن ميومدي حتما با روي خوش ازت پذيرايي مي كردم.
با خنده اي مرموز گفت:احمد خيلي ازت تعريف مي كرد مي گفت حسابي مي توني به ادم حال بدي.
ديگه نفهميدم چي كار مي كنم ناخنهايم را مستقيم به طرف صورتش نشانه رفتم و فرياد زدم: خوك كثيف از احمد و تموم دوستهاي كثيفش بيزارم برين گم شين و گرنه هوار مي زنم و همه را با خبر مي كنم.
-نه تو اين كارو نمي كني قبول دارم اولش سخته اما بعدها چنان عادت مي كني كه نمي توني فقدانش و تحمل كني خواهرت هم اولش گوشت تلخي مي كرد ولي كم كم رام شد و اروم گرفت چون بيشتر مجالس شبانه مون توي اين خونه بر پا مي شد.
-پس چرا احمد ولش كرده؟
-به خاطر اينكه تو تيكه بهتري بودي و دو برابر اون برايش مي ارزيدي.احمد روي تو بهتر تونست سرمايه گذاري بكنه.
-كثافت خفه شو من نمي گذارم من و هم به لجن بكشونين فقط اگه دستم به اون خوك برسه مي دونم چه بلايي به سرش بيارم.
-اون الان توي يكي از شهر هاي خوش اب و هواي اين مملكت داره براي خودش شق و رق مي گرده تا بلكه بتونه تيكه ديگه اي پيدا كنه و پول خوبي به جيب بزنه .
فهميده بودم كه در رفتن از دست اين ادما محال است تصميم گرفتم چيزهايي كه دلم مي خواست از احمد بدانم از زير زبانش بيرون بكشم.
-فقط دنبال يه بيچاره ديگه رفته يا پس چيزاي ديگه هم مي گرده؟
-خيلي كنجكاوي عزيز تو چي فكر مي كني؟
-مواد مخدر اما بگو ببينم از چه نوعش؟
-از همه نوع خيلي زرنگي ضعيفه.
ديگر احمد براي من تمام شده بود حتي نمي خواستم يك بار ديگر ببينمش يا حتي صدايش را بشنوم سرم به شدت درد گرفته بود و گيج مي رفت.احساس كردم اكبر به طرفم مي ايد.
خودم را به ديوار چسباندم و به دنبال راهي براي فرار.
انقدر به من نزديك شده بود كه نفسهايش به صورتم مي خورد چاره اي نداشتم به پايش افتادم و خواهش كردم زانو زد و مستقيم توي چشمانم خيره شده و گفت:بهتره خواهش نكني بدجوري چشمام و گرفتي از همون شب اولي كه ديدمت ديوانه ات شدم مي خواستم مال خودم باشي و با خودم ببرمت اما توي اتاق قايم شدي و موقعيت فراهم نشد تا چند شب به درو ديوار پنجه انداختم و منتظر امدنت شدم اما احمد بعد از چند روز امد و گفت سخت مريض شدي و حالت خراب است بعدها هر روز بهانه اي مي تراشيد تا اينكه بالاخره از سرم بازش كردم و حالا ديگه مال خودمي از همون روز اول قول تو به من داده بود اما تو فكر مي كردي احمد عاشقت شده در صورتيكه اين طور نبود من در مقابل واگذاري تو به خودم چندين كيلو هروئين و ترياك بهش دادم تا بالاخره رضايت دادورفت.
-اما اون شوهر منه اسمش توي شناسنامه ام نوشته شده.
-اشكالي نداره تو مي شي زن خودم زن شرعي و قانوني.
-نه من نمي تونم اصلا ممكن نيست.
-چرا از من خوشت نمياد؟
-علاوه براين دليل محكمتري وجود داره كه نمي تونم از احمد طلاق بگيرم.بله من از اون باردارم پنج ماه.
صورتش ابتدا سرخ شد و بعد احساس كردم بتدريج سياه مي شود دستهايش تبديل به مشت فشرده اي شد و ناگهان ان را با تمام قدرت به ديوار كوبيد و نعره بلندي كشيد.
با شنيدن صداي فريادش مرد قبلي با عجله وارد اتاق شد و گفت:اتفاقي افتاده رئيس؟
-به نادر بگو بياد اينجا لعنتي.
مرد با عجله از اتاق خارج شد اكبر همچنان كه سرش را به ديوار مي كوبيد گفت:پدرش و در ميارم كاري مي كنم كه فراموش كنه از كي زاييده شده تخم حروم حالا ديگه من و سركار مي زاري..من كه بهت اخطار داده بودم اتاق تو جدا كني حالا بهت مي گم نتيجه خيانت به داش اكبر چيه؟
در اتاق با تلنگري اهسته باز شد.
-بله قربان با من امري داشتين؟
-احمد چه ساعتي حركت كرده در ضمن بپرس ببين تنهاست يا همراه داره؟
-دو بعد از ظهر قربان همراه داره.
-مطمئني؟
-بله قربان.
-پس بايد به ايستگاه كركس رسيده باشه زنگ بزن به همايون خان بهش بگو اكبر ميگه به همراهش كاري نداشته باشين اما اونو تحويل نزديكترين اشيونه بديند البته خودش هيچ بويي نبره.
-چشم قربان.
مي دانستم كه براي احمد نقشه كشيده اما نمي فهميدم منظورش از اشيونه و همراه چيه با خشم پرسيدم مي خواي با اون چيكار كني؟
نيم نگاهي به من كرد و گفت:مي خوام يه خورده گوشاليش بدم.
-چرا؟مگه اون چيكار كرده؟
-دله دزدي كرده به من خيانت كرده دروغ گفته راضي شدي؟
-مگه اين كارا توي مرام شما اشكالي داره؟
-خانوم كوچولو بهتره يه چيزي و خوب بدوني ما توي جمعممون به همديگه خيانت نمي كنيم و در مقابل هم خيلي بامراميم.
با بي تفاوتي پرسيدم:حالا مي خواين با من چي كار كنين؟
به طرفم امد و يه چرخي دور من زد از سر تا نوك انگشتان پايم را زير ذره بين نگاهش گرفته بود و انها را مانند يك جنس مرغوب ورانداز مي كرد.
-خوب حالا مي مونه تكليف تو سوگولي خودم
در حالي كه كتش را در مي اورد گفت:فكر نمي كني هواي اينجا يه كمي دم كرده؟
تقريبا مي دانستم كه منظورش چيست براي همين با لحني پر از خواهش گفتم:اگه به من رحم نمي كني حداقل به اين بچه رحم كنيد التماس مي كنم ولم كنيد.بهتون قول مي دم بعد از زايمان كاملا در اختيارتون باشم.
انگار اصلا حرفام و نمي شنيد با خونسردي مشغول باز كردن گره كراواتش بود براي يك لحظه فكر مزخرف فرار به سرم زد با تمام نيرو به طرف در دويدم تا خودم رابه بيرون بيندازم اما به محض باز كردن در همان مرد زشت و بد تركيب يعني غلام جلويم ظاهر شد.خنده بلندي سر داد و گفت:بهتره برگردي تو اگه داش اكبر و عصباني كني بد مي بيني مثل يه بره سر براه بر گرد توي اتاقت باشه عزيزم.
مي خواستم جيغ بزنم و كمك بخواهم اما قبل از امتحان اين راه دستهاي نيرومندي مرا چون پركاه ازروي زمين بلند كرد و در را به شدت پشت سرمان بست.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:40 ب.ظ
 
ارسال: #26
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نمي دانم سقوطم را چگونه بگويم و چطور بنويسم به دره ژرفي پرتم كردند به جايي كه مي دانستم هيچگاه رنگ صعود را نخواهم ديد شيشه ي قلبم لبريز از غم شده بود و شكستني و دليل قلب هاي شكسته و چشم هاي نگران چيزي نيست كه بشود ان را روي كاغذ نشاند و مهر و موم كرد.
ان شب و شب هاي ديگر زير شكنجه هاي وحشيانه ي ان مرد رذل به خون ريزي افتادم و فرزندم را از دست دادم برايش نه گريه اي كردم نه شيوني مرگش مايه غم و اندوهم نشده بود بلكه تنها روزنه اي بود به سوي شادي كه مدتها حضورش را حس مي كردم.
حيوانهايي در لباس انسان شايستگي و لياقت ان را ندارند كه از خود يادگاري براي البوم بشريت بگذارند و ژن هاي معيوبشان را طي نسل هاي اينده حفظ كنند.
منتظر كوچكترين فرصت بودم تا خودم را از دست اين گروه خونخوار نجات بدهم كه بالاخره فراهم شد ان شب ان قدر ترياك كشيدند و ميگساري كردند تا بالاخره به خر خر افتادند و هر كدام گوشه اي به خواب رفتند.
اوضاع درو برم را بررسي كردم همه خوابيده بودند غير از نادر كه مسئوليت نگهباني خانه را بر عهده داشت.پنهاني مقداري ترياك در ليواني مشروب حل كردم و توي سيني گذاشتم و با خودم به حياط بردم با مقداري مشروب دهنم را شستشو دادم تا وقتي حالت مستي به خود مي گيرم بهم شك نكند.
-هي داش نادر....بيا ببين داش اكبر برات چي فرستاده!گفته چون داداش نادرمون نمي تونه توي حال امشبمون شريك بشه اين يه ليوان و برات بيارم.
نادر جلو امد و صورتم را با دستهايش گرفت و گفت:خيلي ماماني بالاخره يه روز منم باهات حال مي كنم.
در حالي كه هواي دهنم را به شدت بيرون مي دادم گفتم:اگه داش اكبر بزاره.
خنديد و گفت:خيلي سر حالي مثل اينكه امشب به تو هم حال دادن نه؟
-اره اما نه زياد داش اكبر مي گه زياديش برام خوب نيست.
-خوب راست مي گه بنده خدا و لا جرعه ليوان و سر كشيد و تا ته خورد.
در حالي كه نفسي به راحتي مي كشيدم تلو تلو خوران به داخل خانه امدم.
ساعت از 12 گذشته بود كه نادر هم خوابيد با دهاني باز و انبوهي كف در داخل ان.
به سرعت لباسم را پوشيدم و از خانه زدم بيرون نفس نفس زنان خودم را به خانه فريبا رساندم و زنگ خانه را فشار دادم.
بعد از مدتي صداي خواب الودي از داخل خانه شنيده شد خداي من صداي شوهرش بود از كار خودم پشيمان شده بودم حالا بايد جواب اونا رو چي مي دادم بنابراين خودم را به تندي به داخل كوچه بغل رساندم و در پناه ديوار خودم را مخفي كردم كمي صبر كردم تا سرو صدا خوابيد يادم امد كه كليد سالن با من است پس ارام ارام به طرف ان رفتم و داخل سالن شدم ترجيح دادم در تاريكي مطلق جايي براي خوابيدن پيدا كنم چون هر نوري باعث شك و شبهه همسايه ها مي شد.
روي مبل دراز كشيدم و حوله بزرگي روي تن انداختم و ديگر هيچ نفهميدم.
با صداي باز شدن قفل در از جا پريدم فريبا با ديدنم يكه خورد جيغ كوتاهي كشيد و در حالي كه با تعجب نگاهم مي كرد گفت:شيلا معلومه كجايي؟بدون خبر مي ري و پيدات نمي شه اگه بدوني چي جوري جواب مشتري ها تو دادم بعضي ها خيلي دلخور شدند و قهر كردن بعضي ها هم با ناراحتي قبول كردن نوبتشون و عقب تر بندازن اخه دختر تو فكر نمي كني من با اين كمرم از پس اين همه مشتري بر نميام؟
سرم را پايين گرفته بودم و بغض به شدت گلويم را مي فشرد هيچ توضيحي نداشتم.
فريبا با دفت به من نگاه كرد و گفت:چقدر لاغر و رنگ پريده شده اي اتفاقي برات پيش اومده؟اخه يه حرفي بزن تو كه من و كشتي.
بغضم تركيد با دستانم صورتم را پوشاندم و روي زانوهايم خم شدم و حسابي گريه كردم.فريبا هيچ حرفي نزد و ارام كنارم نشست و اجازه داد تا كاملا از بغض خالي بشوم سرانجام در اغوشم گرفت و دستمالي به من داد و از من خواست تا صورتم را بشويم چون دلش نمي خواست كار اموزها متوجه مشكلم بشوند.
فريبا تا بعد از ظهر ان روز هيچ توضيحي از من نخواست اما بعد از اين كه ارايشگاه خلوت شد و بچه ها براي نهار رفتند كنارم نشست و پرسيد:شيلا نمي خواي چيزي بگي؟مي دوني غم ها و حرفهايي كه تو دل ما هستن و سنگيني شون خردمون مي كنه وقتي به اهلش سپرده بشن مثل كاه سبك و قابل تحمل مي شن؟
-مي دونم فريبا اما نه غمهايي از جنس مال من.
لبخندي زد وگفت:از قديم گفتن گريه يخ غصه رو باز مي كنه و زبون اون و از دل بيرون مي ريزه.
-اگه بدوني چه غم جانكاهي توي دلم لونه كرده پيش خودت مي گي تو ديگه كي هستي كه با وجود اين همه غصه تونستي تا حالا دوووم بياري.
-نه شيلا تو اشتباه مي كني!من هنوز نمي دونم توي دلت چه خبره اما پشت هر كدوم از پنجره هاي اين شهر ادمهايي زندگي مي كنند كه فكر و قلبشون شايسته كنكاش و تحقيقه؟
حرفهاي فريبا به دلم نشست و ارومم مي كرد براي من كه بچه اي از روستاهاي به دور از همه رنگ و لعاب بودم و در مواجه با مشكلاتم خود را پاك يافته بودم اين حرف ها مسكني قوي براي روحم به حساب مي امد با خودم فكر كردم حالا كه به نقطه صفر زندگيم رسيدم و دلم نمي خواهد دست از پا درازتر نزد خانواده ام برگردم پس بهتره با كمك فريبا ادامه بدهم تنها كسي كه در اين دنيا پهناور مي توانستم به او تكيه كنم.
-خب شيلا نمي خواي حرفي بزني؟اشكالي نداره اصرار نمي كنم اما با وضعيت كه داري حداقل براي بچه ات خوب نيست.
مي خواست برود و تنهايم بگذارد كه من دستهايم را روي پاهايش فشردم و با نگاه خواستم تا همچنان بماند و با ته مانده قوتم شروع به صحبت كردم..فريبا وقتي مي گفتم توي اين دنيا كسي و ندارم لابد پيش خودت فكر كردي دارم تعارف مي كنم مگه نه؟
با لبخند گفت:تا حدودي.
-اما خوب گوش كن شايد قلب و فكر منم لايق كنكاش باشه.
زندگيم را ان طور كه به من گذشته بود در ميان اشك و بغض و اه برايش تعريف كردم فشار دستهايش كه از روي محبت دستهايم را مي فشرد به من نيرو داد و حس همدردي را در من القا مي كرد.
متوجه گذر زمان نشده بوديم تا وقتي كه زنگ سالن به صدا در امد نگاه جفتمان روي ساعت خيره ماند ما حدود سه ساعت با هم حرف زده بوديم و بچه ها برگشته بودند.
فريبا دكمه ايفون را فشرد و دوباره در كنارم نشست و به صورتم خيره شد و در حالي كه نفس عميقي مي كشيد گفت:باورم نمي شه شيلا تو الان حدود يك سالي مي شه كه به اين جا رفت و امد مي كني و انقدر تودار و راز دار بودي كه من تا به امروز فكر نمي كردم مشكل حادي توي زندگي تو وجود داشته باشد بهت حق مي دم چون چند بار توي بازي زندگي رو دست خوردي اما اين باعث نمي شه كه تو فكر كني به پايان زندگي رسيدي.
اين خود ما هستيم كه بايد به زندگي حكم برونيم و مهارش كنيم تو فكر مي كردي با دور شدن از پرهام داري محبت بزرگي در حقش مي كني و با فداكاري و گذشت خواستي مهر و محبتش رو هم از دلت بيرون كني و حتي به اون فكر هم نكني اما نه عزيز دلم اشتباه كردي ما هيچوقت نمي تونيم محبت رو توي مرز مشخصي محدود كنيم محبت و عشق پرهام تا ابد با خون و پوست و گوشت تو عجين شده و همين نمي گذاره كه تو متعلق به هيچ مردي باشي من برخلاف تصور خيلي ها كه فكر مي كنن تصاحب جسم يعني رسيدن به بالاترين نقطه عشق فكر نمي كنم وصل يعني تعلق كامل و خوشبخت كسي يه كه اول روح وقلبش تصاحب شده باشه و به دنبال اون جسم به تسليم قانع بشه عشق يعني پر پرواز عشق يعني خانه اي با ستون هايي از ارزش و اعتقاد باطني و در نهايت عشق يعني يه دنيا محبت بي دريغ.
حرفهاي فريبا كه همه از روي خلوص نيت و صداقت گفته شده بود به دلم نشست و كمي ارامم كرد فريبا نگذاشت زياد در افكارم درهمبرهم و غريبم غوطه بخورم.
-ببينم شيلا حالا تصميم داري چيكار كني؟همينطور كه نمي توني دست رو دست بذاري و منتظر باشي ببيني اونا مي خوان چي كار بكنن؟
-نه فريبا ولي باور كن اينقدر اين شوك شديد بود كه اصلا نمي تونم افكارم و جمع و جور كنم يه جورايي منتظرم تا ببينم چه مي خواد به سرم بياد احمقانه است نه؟
-تو به اين فكر مي گي احمقانه؟اما من مي گم ديوونگي محض نوعي انتحار شيلا..بهتره كمي عاقلانه فكر كني.
-تو مي گي چيكار كنم؟
-يه مدتي بدون اينكه چيزي به كسي بگي برو و از چشم ها پنهون شو تا ابها از اسياب بيوفته چون اينطوري كه تو مي گي احمد لو رفته پس حالا حالا ها بايد توي هلفدوني بمونه تا حالش جا بياد اما مشكل اصلي اكبره چون اون ول كنت نيست تو اگه بتوني از دست اين يكي خلاص بشي كار مهمي انجام دادي شيلا تو بايد از اين شهر بري.
-اما فريبا من كجارو دارم برم تمام عمرم از روستا بيرون نرفتم بعد از اين كه با احمد به اين جا اومدم تنها جايي كه اجازه داشتم برم همين جا بوده اونوقت چطور مي تونم خودم تنهاي تنها به شهري ديگه اي برم.
-اه.....شيلا چقدر اه و ناله مي كني تو امروز بايد بتوني روي پاهاي خودت بايستي مثل يه مرد.. فهميدي؟اگه بخواي از اين وضعيت نجات پيدا كني بايد صبور باشي و تحمل كني اگه نتونم مال وقتيه كه راه ديگه اي هم داشته باشي اما وقتي هيچ راهي نيست فقط بايد بگي مي تونم.در حالي كه توي دلم با خودم كلنجار مي رفتم سرم را تكان دادم و بعد ان ها را بين دستانم فشردم.
-شيلا جاي خاصي توي فكرته كه بخواي بري؟
-نه فريبا من كه گفتم من هيچ كسي رو توي اين دنيا بزرگ ندارم.
-خب پس من كمك مي كنم و تا وقتي كه جايي برات پيدا نكردم توي همين سالن مي موني و بيرون افتابي نمي شي توي كمد اتاق بغلي چند تا پتو و بالش هست مي توني براي خوابيدن ازشون استفاده كني.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:40 ب.ظ
 
ارسال: #27
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
يك هفته گذشت ارام و بدون هيچ اتفاقي تنها حادثه مهم ان شنيدن خبرهايي از بچه ها پيرامون تحقيق و پرس و جوي اكبر و عواملش براي پيدا كردن من بود.فريبا از قبل احتمال وقوع چنين كاري را مي داد براي همين به همه كار اموزانش سپرده بود تا اگر كسي از من چيزي پرسيدند به ان ها بگويند كه من دو هفته اي است كه به سالن نرفته ام فريبا دوست خوب و مهرباني بود كسي كه با تلاش مستمر خودش مانند سكوي پرتاپي مرا به اوج فرستاده تا اگر خواستم چون هميشه با شيشه هاي كدر قلبم به زندگي نگاه كنم در اوج بميرم فريبا معتقد بود كه ما مردم شمال بايد زندگي را از مرغان دريايي ياد بگيريم او مي گفت:مرغان دريايي در اوج مي ميرند اخرين توان خود را صرف اوج گرفتم مي كنند تا سقوط را نبينند فقط انها هستند كه از طوفان نمي ترسند.
ديگر زمستان اخرين نفسهاي خودش را مي كشيد با وجود سردي هوا پرنده ها دسته دسته از شمال مي رسيدند فكر مي كردم بهار بايد در جايي ممكن به كمين نشسته باشد بهار شكوفان غريزه كشت و زرع راحتي در شهري ترين جان ها هم بيداري مي كند ايا اين عجيب نيست؟
بالاخره بهار جادويي سواحل لاجوردين از راه رسيد تمام ماه را در شلوغي ارايشگاه غرق شده بودم سالن تا دير وقت همچنان باز بود و دائما مشغول كار بوديم خستگي مفرط زانوانم را از كار انداخته بود ايستادن برايم مشكل شده بود فريبا خيلي رعايت حالم را مي كرد او فهميده بود كه ان هفته شوم تمام نيرويم را تحليل برده و اعصابم را فرسوده كرده است.
من در حالي كه كنار هفت سين كوچكم نشسته بودم در همان سالن به استقبال نوروز رفتم در حالي كه بغض تا اعماق وجودم را در بر گرفته بود در تنهايي خود هاي هاي گريه كردم از خدا حلول سالي نو و به دور از بدبختي و رنج را ارزو كردم.
اولين عيدي عمرم را خدا بهم داده بود درست لحظاتي بعد از تحويل سال فريبا سراسيمه در حالي كه جعبه اي شيريني به همراه داشت وارد سالن شد و مرا غرق بوسه كرد من هم به تلافي تمام مدتي كه پناهگاهي امني برايم شده بود سخت در اغوش فشردمش.
-شيلا عزيزم عيدت مبارك انشاالله سال خوشي و پر بركتي داشته باشي و هيچوقت رنگ غم و نبيني.
-ممنونم فريبا من سال خوبي رو براي تو و خانواده ات ارزو مي كنم اميدوارم سال خوب و پر كاري داشته باشي البته به دور از كمر درد.خنديد و دوباره در اغوشم گرفت براي من فريبا هميشه سفير شادي و ارامش بود از ثانيه هاي حضورش يك دنيا اميد و ارزو با خودش اورده بود با قيافه اي سرشار از محبت گفت:شيلا اگه گفتي عيدي برات چي اوردم؟
لحظه اي در سكوت ممتد نگاهش كردم و.
-د......چرا بهم زل زدي و بر وبر نگام مي كني؟
ناگهان تمام رنجها ي چند وقت اخير جلوي چشمانم زنده شدند و دوباره خانه ي چشم را پر از اشك كردند فريبا در حالي كه قيافه عصباني به خودش مي گرفت گفت:اي بابا اخه الان وقت گريه كردنه ولله به لله گريه توي اين روز شگون نداره.بديمنه.من فقط گفتم يه عيدي خوب برات دارم حرف بدي زدم؟
-نه حرف بدي نزدي تو هميشه نويد شادي و اميدي مي دونم كه عيدي تو اميد تازه به دلم تزريق مي كنه اينطور نيست؟
-اي بابا شكسته نفسي نكن شيلا تو مثل خواهري نكنه انتظار داشتي دست روي دست بزارم و ناراحتي تو رو نگاه كنم اره؟شيلا من ديشب وقتي اين خبر رو شنيدم خيلي خوشحال شدم مي خواستم همون لحظه بيام سالن و بهت بگم اما شوهرم گفت الان بي موقع است و ممكنه تو خواب باشي بهتره تا صبح صبر كنم منم قبول كردم و امروز توي اولين فرصت خودم و به اينجا رسوندم تا تو رو هم شريك خوشحالي عيدم كنم.
-توروخدا بگو فريبا اينقدر هيجان زده اي كه حسابي من و كلنجار كردي..د يا الله ديگه.
-شيلا خانوم رازقي رو يادته همون استادي كه به عنوان بازرس اوايل سال گذشته به اين جا اومده بود همون كه از تو خيلي خوشش اومده بود و خودش موهاي تو رو درست كرد چند تا عكس هم ازت برداشت؟
با تعجب گفتم:اره خوب يادم مياد.اون روزا اين جا كار نمي كردم فقط به اطر اينكه كار اموزاي شما از من خواسته بودن مدلشون بشم به اينجا اومده بودم.
-درسته شيلا من وقتي با مشكل تو روبرو شدم روزهاي زيادي به مغزم فشار اوردم كه چه طوري بايد به تو كمك كنم اولين جرقه رو همسرم توي سرم روشن كرد اون معتقد بود كه با تبحري كه داري بايد اين رشته رو ادامه بدي تا بالاخره بتوني مجوز يه سالن و براي خودت بگيري.
ناگهان به يادم اومد كه مي تونم از خانوم رازقي كمك بگيريم.بخاطر همين تموم خونه رو زير و رو كردم تا كارت شو پيدا كنم بعد باهاش تماس گرفتم با يان كه سن و سالي ازش گذشته بلافاصله من و شناخت و از تو سوال كرد من بهش گفتم تو قراره مدتي تهران زندگي كني براي اين مزاحمش شدم تا ازش خواهش كنم ايا حاضره مدتي پيشش بموني و براش كار كني يا نه؟
شيلا اون مثل اينكه مدتها بود كه انتظار چنين پيشنهادي رو مي كشيد بلافاصله گفت:با كمال ميل حاضرم بهش بگين همين فردا حركت كنه.در ضمن بهش گفتم كه از شوهرت جدا شدي و اون بايد يه جاي رو براي گذراندن زندگيت در نظر بگيره اونم در نهايت مهرباني و خوش قلبي به من گفت:سالن بزرگي داره كه تمام امكانات لازم براي زندگي توي اون وجود داره و خوشحال مي شه كه هر چه زودتر كارش و با تو شروع كنه.شيلا من خيلي از كار تو براش تعريف كردم مي دونم كه من و سربلند مي كني.
فريبا خواهري را در حقم تمام كرده بود.باورم شده بود كه انسانهاي خوب هنوز هم توي اين دنيا وجود دارند و از اين كه خدا بعد از چند ساعت دعايم را مستجاب كرده بود و اولين خبر سال جديدم نهايت خوشحالي را برايم به ارمغان اورده بود شكرش كردم و دوباره فريبا را در اغوش گرفتم و بدون معطلي دستهايش را بوسيدم اين بار او بود كه اشكهايش جاري شود با صداي بغض الودي گفت:
شيلا برام خيلي سخت بود كه تو رو از خودم دور كنم چون تمام مشتري هاي من حالا ديگه تورو مي شناسن و كار تو رو قبول دارن اما نمي تونستم تو رو با اين وضعيت اشفته در حالي كه جلوي چشمام مثل شمع اب مي شدي ببينم روزهاي زيادي بين عقل و دلم سرگردون بودم تا اينكه بالاخره عقلم بر احساسم پيروز شد و اين بار هم از ازمايش الهي سر بلند بيرون اومدم.
-فريبا باور كن براي خودم خيلي سخت تره چون بايد به جايي برم كه هيچ كس رو اونجا نمي شناسم با مردمش بيگانه ام.اونا حتي به زبون ما هم صحبت نمي كنن اما چون به تو قول دادم مجبورم كه برم ولي فريبا مطمئن باش كه تا قيام قيامت دلم پيش تو مي مونه و خودم و مديون تو ومحبتهات مي دونم.
-مي دونم شيلا چون منم هيچ وقت نمي تونم فراموشت كنم.تا يادم نرفته بذار بهت بگم امروز دوشنبه است و تو بايد چهارشنبه صبح حركت كني.با خانوم رازقي قرار گذاشتم ساعت حركت تورو بهش بگم تا اون بتونه سر ساعت خودش و به ترمينال برسونه.خوب شيلا جون بهتره براي چهارشنبه اماده بشي.
-من اماده ام چون وسايلي براي جمع و جور كردن ندارم هر وقت كه بگي من حاضرم.
-يه مقدار وسيله است كه من بايد امروز برات تهيه كنم.غروب بر مي گردم سالن چيزي كم وكسر نداري؟يخچال در چه حاليه؟
-همه چيز توش هست تو نگران من نباش ديگه به تنهايي عادت كردم و هر وقتي كه يادم بياد گرسنه ام يه چيزي براي خوردن گير ميارم.
-اميدوارم يادت بياد كه بايد چيزي بخوري.فعلا خداحافظ بايد زودتر برم خونه كه الان مهمونام پيداشون مي شه.
-خدانگهدار.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:40 ب.ظ
 
ارسال: #28
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل دوم
طبق قراري كه با خانوم رازقي گذاشته شد من ساعت 5 صبح روز چهارشنبه از ترمينال رشت در حالي كه چادري به سرم گذاشته بودم تا شناخته نشوم در ميان نگاه هاي نگران و اشكهاي بي صداي فريبا راهي شدم.به سوي سرنوشتي نامعلوم تنها و بي پشتيبان با دنيايي لبريز از ترس.
در تمام را حواسم به نگاه هاي مشكوك و گاهي متعجب همسفرانم بود.در ان زمان چادر زياد مرسوم نبود.بخصوص وقتي كه تنها باشي و ته چهره اي هم داشته باشي.اونوقت گرگهاي زيادي به كمين مي نشستند تا با رسيدن شب و اطمينان از تنهايي پاره پاره ات كنند.همان تجربه اي كه من در منتهاي بي كسي يك هفته با ان دست و پنجه نرم كردم و نمي خواستم در هيچ شرايطي دوباره به ان تن دهم.
ساعت 10 صبح بود كه شهر دود گرفته تهران از دور نمايان شد انقدر سياه بود كه من فكر كردم اين توده از ابر سياه تا لحظاتي ديگر حسابي بارانش را بر سر روي اين شهر خالي مي كند.
ناگهان خورشيد اميد در انتهايي ترين نقطه تاريك اين شهر شعله كشيد و من براي لحظاتي پس از ماهها چهره پرهام را به خاطرم اورد اما عقلم در نهايت قساوت اين شعله را به زنجير كشيد و در لايه هاي خاكستري مغزم حبسش كرد و به من هشدار داد كه من لايق او نيستم من چيزي نداشتم كه به او پيشكش كنم هر چه در من بود ناپاكي و زشتي و پليدي بود.
پس از مدتي كه در ترافيك گذرانيديم اتوبوس وارد محوطه بسيار بزرگي شد كه روي تابلوي ورودي ان نوشته شده بود ترمينال غرب از ماشين پياده شدم و تنها و بي هدف چند قدمي برداشتم.با خودم گفتم كجا مي ري شيلا؟همينجا بايست تو كه جايي رو بلد نيستي.
من مثل انسان سردر گمي بودم كه دور نمياي هدفم را روشن و اشكارا مي ديدم اما راه رسيدنش ره پوشيده در مهي غليظ و تاريك.
چقدر انتظار سخت است بخصوص وقتي كه با تنهايي اميخته به ترديد هاشور خورده باشد و من در ترديد هراس انگيز از امدن و نيامدنش به انتظار نشسته بودم.
-خانم شاكري؟ببخشيد خانم شكاري؟
مدتها بود كه كسي مرا به نام فاميلم صدا نكرده بود و انعكاس اين صدا مرا تا اعماق خاطرات شيرين كودكيم پرتاپ كرد و مرا با تكاني شديد به خود اورد.
-بله اما شما رو به جا نمي اورم؟
-من رزاقي هستم شوهر خانم شوكت رزاقي.ايشون چون حالشون خوب نبوده بيرون از ترمينال توي ماشين منتظرتون هستن.
-باعث زحمتتون شدم بايد مرا ببخشيد.
-خواهش مي كنم خانوم بفرماييد در خدمتتون هستم.
خانوم رزاقي چون اشناي ساليان دور با ديدنم از اتومبيل پياده شد و مرا در اغوش گرفت و صميمانه بر صورتم بوسه زد.
-از ديدنت خوشحالم شيلا جون اگه يه كمي معطل شدي بايد ما رو ببخشي.
-خجالتم نديد خانم رزاقي اين منم با اين زحمتي كه بهتون دادم بايد ازتون عذر خواهي كنم.
-خب بهتره تعارف و بزاريم كنار ماشاالله بزنم به تخته همونطوري خوشگل و با طراوتي.
و بعد نگاه دقيق و موشكافانه اي به صورتم انداخت و گفت:كه البته يه كمي چاشني تلخي به اون زده شده اما به من بگو ناقلا از كي به هنر ارايشگري علاقه مند شدي كه تونستي روي دست فريبا خانوم بلند بشي؟
-تو رو خدا خجالتم نديد.فريبا جون اغراق كرده.من قابل اين همه تقدير و ستايش نيستم.
نزديك ظهر بود كه ماشين خانوم رزاقي جلوي در بزرگ و سفيد رنگي ايتاد.راننده چندين بار بوق ماشين را به صدا دراورد و بعد از لحظاتي باغبان پيري كه بعدها فهميدم مرد خوب و امانتداري است و مورد اعتماد خانم در را به روي ما باز كرد.
دري كه با گشودنش براي دقايقي فكر كردم به بهشت برين وارد شده ام.تصوري كه هيچ گاه برايم تغيير نكرد و ثابت ماند باغ بسيار بزرگي بود كه از وسط ان جاده چون مارپيچي پيچ مي خورد و از مقابل چشم ناپديد مي شد دو طرف ان را با شمشادهاي تزئيني اراسته بودند درختهاي تبريزي و چنار و بيد به موازات ديوار.تمام باغ را پر كرده بودند و عملا چون حفاظي خانه را احاطه كرده بودو در انتهاي اين جاده پيچ در پيچ خانه اي بسيار زيبا و بزرگ نمايان شد خانه اي كه با پله هاي زيادي از زمين فاصله گرفته بود و تمام كف ان با سنگ هايي از مرمر سياه و سفيد فرش شده بود.
ماشين درست كنار پله هاي خانه ايستاد و من و خانم رزاقي از ان پياده شديم.
محو خانه شده بودم كه خانم رزاقي دستش را روي شونه هايم گذاشت و گفت:خونه قشنگيه نه؟بيا تو رو با جاي جاي ان اشنا كنم دلم مي خواد اينجا رو مثل خونه خودت بدوني و غريبي نكني.
يك ساعت طول كشيد تا با تمام قسمت هاي خانه اشنا شدم.خانه تميز و شيكي بود و خانم رزاقي كه بعدها به خاطر صميميتمان شوكت صدايش زدم به من فهماند كه تمام كارهاي خانه به عهده دو خدمتكاري است كه در قسمتي از باغ در سوئيت كوچكي زندگي مي كنند.
بعد از نشان دادن خانه خانم رزاقي اتاق مرا به من نشان داد و از من خواست تا اماده شدن ناهار به استراحت بپردازم.
و بعد تنهايم گذاشت.اتاق بزرگ و قشنگي بود دو پنجره بزرگ داشت كه به طرف باغ باز مي شدند در طرف ديگر كتابخانه اي با كتابهاي فراوان به چشم مي خورد كتابهايي كه حتي ديدنشان برايم مانند ارزو بود تخت چوبي زيبايي در طرف مقابل كتابخانه و چسبيده به ديوار قرار داشت و اباژور قرمز رنگي روي عسلي پايه بلندي در كنار تخت گذاشته بودند كه با رنگ كتابخانه و تخت همخواني عجيبي داشت پرده ها از جنس ساتن و صورتي رنگ بودند.
همه چيز اتاق برايم تازه و زيبا به نظر مي رسيد.به طرف تختم رفتم و دستي به روكش صورتي رنگ ان كشيدم چقدر نرم بود و در عين حال سرسري همه چيز مثل رويا به نظر مي رسيد شيرين و غير واقعي.نيشگوني از گونه هايم گرفتم چند تا خال از موهايم را كشيدم به طوري كه صداي جيغم بلند شد با كف دستم جلوي دهانم را گرفتم و در حالي كه از بچه بازي هاي خودم خنده ام گرفته بود با حركتي ناگهاني خودم را بر روي تختم پرت كردم واي چه لذتي داشت من تا به حال طعم اين همه ارامش و اسايش و تجمل را نچشيده بودم.خستگي راه و تحمل ان همه دلهره و نگراني فورا مرا به دنياي خفتگان سرازير كرد و من فارغ از هر فكر و دغدغه اي به خوا رفتم.
نمي دانم چقدر خوابيده بودم كه با نوازش دستي روي موهايم چشمانم را باز كردم.خانم رازقي بود كه چون مادري دلسوز كنار تختم نشسته بود و با لبخندي منتظر بيدار شدنم مانده بود.
خجالت كشيدم و با شتاب از جا بلند شدم و در حالي كه موهايم را از جلوي صورتم كنار مي زدم گفتم:ببخشيد خانم رزاقي اصلا متوجه اومدنتون نشدم.مثل اينكه خستگي راه من و از پاي در اورده.
لبخندي به رويم زد و گفت:نگران شده بودم چون وقتي براي ناهار نيومدي خدمتكار و دنبالت فرستادم اما گفتند كه خوابي چندين بار اومدن و رفتن و هر بار گفتن كه خوابي.براي همين با نگراني اومدم تا خودم يه سري بهت بزنم.اما وقتي توي اتاق اومدم ديدم مثل فرشته ها در حالي كه لبخندي روي صورتت بود خوابيدي براي همين ترجيح دادم كنارت بمونم تا بيدار بشي و بعد از شام خودت و اماده كني.
با تعجب گفتم:خانم رزاقي يعني من ساعتهاست كه خوابم؟والان بايد براي شام بيام پايين؟
-بله عزيزم شما 6 ساعتي مي شه كه خوابي.خب قبل از اينكه بياي پايين بايد چند نكته اي رو برات توضيح بدم.اولا اينكه از حالا من و شوكت صدا مي كني نه خانم رزاقي چون اونوقت خودم و خيلي پيرونسبت به تو غريب احساس مي كنم.
دوما از فردا تو كارت و توي ارايشگاه شروع مي كني ما تموم روزها به غير از سه شنبه توي سالنيم.البته فقط بعد از ظهرها به غير از روزهايي كه از قبل براي كارهاي مختلفي مثل نامزدي و عروسي و حنابندان و....وقت داده باشيم و تو معمولا صبحها وقت ازاد داري تا براي خودت هر كاري كه دوست داري انجام بدي حتي مي توني به كلاس هاي هنري و يا ورزشي ويا.....بري از نظر من مانعي وجود نداره مي مونه حقوقت او اون جايي كه من مامور رسمي اداره كار و امور جتماعي ام و به قانون كار اشنام يه پايه حقوقي برات در نظر مي گيرم اما هر كاري كه تو ارايشگاه انجام بدي نصف اش مال خودته.
خب موافقي؟اگر موافقي فردا مي تونيم قرار دادمونو ببنديم؟
باورم نمي شد در عرض چند روز من از دنيايي پر از نااميدي و بدبختي به دنيايي پرواز كرده بودم كه از در و ديوارش اميد و خوشبختي مي باريد.يعني من مي توانستم روي پاي خودم بايستم و محتاج گرگ هايي مثل احمد نباشم؟
-به چي فكر مي كني شيلا؟پيشنهادم منصفانه نيست؟
-با عجله گفتم:نه خانم رزاقي با......
-گفتم از حالا شوكت مگه نفهميدي؟
با خجالت گفتم:بله شوكت خانم پيشنهاد شما خيلي منصفانه بود و ترديد من براي جواب دادن فقط به خاطر پيشتهاد سخاوتمندانه شما بود باورم نمي شد كه كسي توي اين دنياي پر از بدي و كينه پيدا بشه كه ادما رو فقط براي خودشون دوست داشته باشه نه براي چيزاي ديگه.
-درسته عزيزم خوب و بد همه جا پيدا مي شه مهم خود ادمه كه بايد راهش و درست انتخاب كنه.
در همان حال به طرف كمدي كه در كنار در قرار داشت رفت و در ان راباز كرد و گفت:اين لباس ها رو براي تو خريدم امیدوارم اندازه ات باشن.چون براي خريدشون خيلي وسواس به خرج دادم و تازه........
دیگر نگذاشتم که حرفش را تمام کند چون او مانند مادری بود که به استقبال دخترش امده و در نهایت سلیقه برای فراهم کردن وسایل مورد نیازش وقت و انرژی صرف کرده بود همان چیزهایی که من توی رویاهایم برای مادرم می خواستم حالا رویاها واقعی شده بودند و وادارم کردند تا خودم را با عجله در اغوش شوکت خانوم رها کنم و صورت و دستش را غرق بوسه سازم اشک هایم دیگر مجال حرف زدن را از من گرفته بودند و من همچنان در اغوش گرم و مادرانه اش جا خوش کرده بودم.
ناگهان فکری مانند جرقه در مغزم جهید و با دستپاچگی گفتم:شوکت خانوم فریبا به من گفته بود که من قراره در سالن شما زندگی کنم اما شما من و به اینجا اوردید و .....
-نه عزیزم سالن جای زندگی نیست نه از نظر کوچکی که خیلی هم بزرگه بلکه از نظر مکانی و اجتماعی خوبیت نداره خانوم خوشگلی مثل تو اونجا تک و تنها زندگی کنه تازه منم که تنهام.
-چرا تنهایید؟ببخشید اگه فضولی می کنم می تونید جواب سوال من و ندید.
-نه اتفاقا تو رو برای همین به این جا اوردم تا سنگ صبورم بشی محرم اسرارم اما نه با شکم گرسنه شام سرد شده و علی اقا هم منتظر ماست باشه برای بعد از شام چون وقت زیاده و تو هم که حسابی خوابیدی.پاشو زودتر یه ابی به سر و صورتت بزن با هم بریم پایین .
شام در محیطی گرم و دوستانه صرف شد بعد از شام علی اقا روزنامه ای گرفت و گوشه ای از اتاق مشغول خواندن خبرهای ان شد و من و شوکت خاوم در حالی که ظرفی میوه با خود برداشته بودیم به طرف تراس جنوبی که مشرف به استخر بزرگی می شد و با چراغهای رنگارنگی تزیین شده بود رفتیم.
هوای دل انگیز و روح افزایی بود نسیم خنکی می وزید و موهایم را به اطراف پخش می کرد. شوکت خانوم در حالی که نگاه عمیقی به من می انداخت گفت:دلیل اولی که ازت خوشم اومد می دونی چیه؟
فقط توانستم سری تکان بدهم و نگاه پرسشگرم را به صورتش بدوزم.
-پشتکار و اراده اهنین تو برای ساختن یک زندگی خوب با کمترین امکانات و بدون کوچکترین حمایت و پشتیبانی.
فریبا خانوم تا جایی که امکان داشت یعنی در واقع تا جایی که حجب و حیای یه انسان اجازه می ده از سختیها و شکنجه هایی که توی زندگیت کشیدی برام گفت و من خوشحالم که در اون شرایط سخت و ناگوار تصمیم ادرستی نگرفتی و از بهترین راه ممکن دوباره شروع کردی کاری که اگه دخترم یه جو عقل توی کله اش بود انجام می داد و حالا روزگارش و توی غربت و در به دری نمی گذروند.اره شیلا تو من و به یاد دختر گمشده ام می اندازی در واقع دلم می خواد تو رو همون دختر گمشده ای بدونم که تصمیم گرفته از راه درستش مجددا شروع کنه.
بغض فرو خورده ای در اهنگ صدایش موج می زد و من به وضوح ان را حس می کردم.تا چند لحظه پیش چقدر خوشبخت می دیدمش و چقدر با دنیای خودم غریبه.اما گویا او نیز یکی از مسافران کشتی طوفان زده زندگی بود که با تخته پاره ای خود را به سال نجات رسانده و حالا پس از سالها یاد و خاطره ان روزها ازارش می داد.
-زایمان های پی در پی و زودرس از من موجودی عصبی و منزوی ساخته بودند.باورم شده بود که اجاقمان تا ابد کور خواهد ماند اما برایم سخت بود و ازار دهنده.همسرم بسیار صبور و مهربان بود اگر روزی از چیزی ناراحت بود و کارهای کارخانه به خوبی پیش نمی رفت ناراحتی هایش را به حساب بچه دار نشدنم می گذاشتم اگر روزی صدایش ناخواسته بلند می شد دوباره بهانه من همان چیز همیشگی بود.خلاصه همه دلایل و بهانه های من شده بود بچه تا اینکه بالاخره دری به تخته خورد و بارداری من به ماه هفتم کشیده شد از خوشحالی روی پاهایم بند نمی شدم.دکترها امیدوارم کردند و از من خواستند تا کاملا استراحت کنم و مواظب خودم باشم تا سرانجام دخترم ساحل در میان یک دنیا انتظار و هلهله و شادی به دنیا امد.از ان پس تمام وقت خواب و خوراکم شده بود ساحل.این مرحم سال های درد و طعنه و کنایه زندگیمان در کمال خوشبختی و ارامش سپری می شد.ساحل روز به روز بزرگتر می شد و زیرکانه از من فاصله می گرفت و من غافل از پر کشیدن و دور شدنش به کارهای مورد علاقه ام می پرداختم.تا قبل از دبیرستان تمام وقتش را در کنار من در اتاق بغلی سالن سپری می کرد اما به محض ورود به دبیرستان قید سالن را زد و ترجیح می داد در خونه بمونه و بیشتر از دوستانش پذیرایی کنه علی اقا اصلا خوشش نمی اومد که به خونه همکلاسی هایش بره و او هم با کمی قهرواخم و ناز های دخترانه قبول می کرد.بخاطر اینکه علی به خوبی می دونست که چگونه نازش را بکشد.راستش شیلا حالا که خوب به گذشته ها فکر می کنم می بینم که غفلت من از ساحل باعث شده که اصلا اون و نشناسم و دنیاش و باور نداشته باشم و خواسته های بعضا منطقی اون و هم لجوجانه رد کنم.من هیچ تلاشی برای نزدیک شدن به ساحل نکردم و اونقدر کمک اون و می دیدم که کم کم به ندیدنش عادت کردم غرلند های دائمی اش من و خسته و عصبی می کرد علی بیچاره بین ما قرار داشت و نمی دونست طرف کدوممون و بگیره تا اینکه بالاخره درسش و تموم کرد و در حالی که ورقه ای در دستش بود به خونه اومد و اون و جلوی من روی میز پرت کرد و گفت اینم مدرک خلاصی من از دست شما نگاهی به ورقه انداختم مدرک دیپلم اش بود.قبول شده بود اما نه با نمره های چندان خوبی پوزخندی زدم و گفتم:قبولی دلچسبی نیست اما بهت تبریک می گم.امیدوارم توی دانشگاه جبران کنی.دستی به کمرش زد و انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و گفت:ولی نه توی ایران من و بچه ها تصمیم گرفتیم درسمون و توی یکی از کشورای اروپایی ادامه بدیم.
خشکم زده بود نمی دونستم باید چیکار بگم.مدتی در چشماش زل زدم و به ارامی ادامه دادم:برای درس خوندن هیچ جایی مثل وطن و خونه ادم نمی شه تو می تونی توی هر رشته ای که بخوای همین جا ادامه تحصیل بدی.مانعی وجود نداره.
-مادر خواهش می کنم توی این مورد بخصوص با من بحث نکن.من فکرام و کردم.این تصمیم امروز و دیروز نیست من از مدتها قبل روی این قضیه فکر کردم و تصمیم و گرفتم وهیچ چیزی هم نمی تونه اون و تغییر بده.
-و اگه ما نخواهیم که تو بری چی؟
-مادر من که گفتم من باید برم حتی اگه شده از کسی پول قرض کنم.
دیگه حسابی من و کلافه کرده بود و کفرم و بالا اورده بود خدایا داشتم دیوانه می شدم.این همون بچه ای بود که من سال ها برای بدست اوردنش عذاب کشیده بودم و حالا برای حفظش مجبور بودم اون و دوباره تجربه کنم.
در میان بهت و ناباوری ام پر کشید و رفت.گویی اصلا نیامده بود انقدر عجولانه و غریبانه رفت که فکرش هم دیوانه ام می کرد.کم کم داشتم طرح صورتش و فراموش می کردم.گاهی با خودم به این نتیجه می رسیدم که ساحل یک رویای زودگذر شیرین بیشتر نبود رویایی ه با باز شدن پلک هام پر کشید و رفت.
فاصله نامه و تلفن های او بیشتر و بیشتر می شد و ما همه این غفلت ها را به حساب حجم زیاد درسهایش ی گذاشتیم تا اینکه اون روز شوم از راه رسید.توی یکی از شبهای بلند و سرد زمستون تلفن به صدا در امد.
یکی از دوستان ساحل بود و حقیقت وحشتناکی رو برای ما فاش کرد.حقیقتی که هنوز هم یاداوری اون تا اعماق استخونم رو می لرزونه.ساحل عوض یاد گرفتن زبان المانی دو سال از عمرش و توی کاباره ها و دوسکو ها و....گذرونده بود و به هزار و یک درد بی درمان مبتلا شده بود.
در این قسمت صدای شوکت لرزید و بغضش ترکید و اشکهایش مانند دو چشمه جوشان از چشمانش سرازیر شد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:40 ب.ظ
 
ارسال: #29
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اره عزیزم یه معتاد تزریقی و الوده به نوعی مرض جنسی مزمن دنیا برام به اخر رسیده بود.تموم لحظه هایم شده بود اشک و اه و ناله زندگیمون فلج شد.تا اینکه علی تصمیم گرفت هر طوری شده اون و برگردونه به هر قیمتی که شده برای همین عازم المان شد.رفتن و برگشتنش یک ماه طول کشید اما برای من مثل یک سال گذشت.
ساحل وقتی شنید پدرش به المان اومده تا برش گردنه خودش از اون مخفی کرد.اما علی با تلاش های خستگی ناپذیرش و به کمک دوستان ساحل اون و توی یکی از کاباره های درجه 3 در نهایت فلاکت و بدبختی پیدا می کنه.ساحل اونقدر لاغر و نحیف شده بود که علی رو از اون همه خشم و عصبانیت خالی کرد و تنها چیزی که توی اون به وجود اورد فقط ترحم بود و افسوس.افسوس برای اون همه سال هایی که برای بدست اوردن ساحل در فشار و استرس و نگرانی به سر بردیم.
و ترحم برای موجودی که فکر می کرد از خون و گوشت خودشه با فرهنگی غریب و غیر انسانی با تحقیقاتی که انجام داد موسسه ای رو پیدا کرد که کارش ترک اعتیاد و یافتن خلاقیت و پرورش استعدادهای معتادین در جهت مثبت رو به رشد بود تصمیمی گرفت برای 6 ماه اون و بستریش کنه که تا حداقل از این وعضیت اسفناک خارج بشه و بتونه اون و با خودش بر گردونه.
با ساحل صحبت کرد و اون هم از این فکر پدرش استقبال کرد و پذیرفت که 6 ماه بستری بشه و از پدرش خواست تا به ایران برگرده و بعد از تمام شدن دوره درمان به دنبالش بیاد اون به پدرش قول داد که دختر خوب و سر به راهی بشه اما نشد الان 6 سال از اون وقت می گذره و ما هر بار سراغ اون و تو یه کشوری یا یه شهری می گیریم ساحل من دریای نجات خودش و گم کرده هر بار در کنار دریایی نا اشنا ارام می گیره و بعد از مدتی بی قرار تر از پیش به جایی دیگه می ره.
الان درست 8 ساله که ندیدمش دلم برای شنیدن فقط یک کلمه از دهنش پر می زنه.
شیلا ممکنه تو فکر کنی من ادم خیلی خوبی هستم که تو رو از اون هیولا بیرون کشیدم اما بی انصافیه اگه بهت بگم که دلیل تموم کارهای من به خاطر غفلتیه که نسبت به ساحل داشتم.اگه توی اون دیار غربت یکی پیدا می شد و ساحل من و از دست اون ادمهای هوس باز و کثیف نجات می داد.شاید من هرگز به ارزش کاری که الان می کردم اگاه نبودم.شوکت در حالی که کش و قوسی به اندامش می داد گفت:خب حالا هر سوالی داری می تونی از من بپرسی.
-بابت دخترتون خیلی متاسفم نمی خوام دلداری تون بدم و یا زخم دلتون و تازه کنم اما مامانم همیشه می گفت خدا یار بی کسونه و هیچ وقت از یاد بنده هاش غافل نمی مونه من وقتی به مشکلات پی در پی و طاقت فرسایی بر می خورم و از پسشون بر نمی اومدم ابلهانه به این حرف مادر می خندیدم و با خودم می گفتم((کدوم خدا کدوم حامی کدوم یار همه این ها کشکه یه توهم یه خرافات و یه خیاله)) اما باور کنید شوکت خانوم در تمام لحظاتی که عاجزانه در برابر زور تجاوز تهدید مجبور به تسلیم شده بودم ناباورانه و از روی بی اعتقادی محض باز هم اون و صدا می زدم و در ته مانده اعتقاداتم به معجزه ای دل بسته بودم که باز هم فقط و فقط از دست توانگر او ساخته بود و من امیدوارانه می طلبیدمش و سرانجام در اون شب شوم و لعنتی همون معجزه به وقوع پیوست و من تنها و بی کس از دست یک کله حیوونای انسان نما نجت پیدا کردم و به خواست خدایی که باورش نداشتم پله های سعادت و یکی پس از دیگری طی کردم و حالا روبروتون نشستم و امیدوارم یعنی از اون می خوام که یه بار دیگه معجزه اش و به من نشون بده مان از اون می خوام تا ساحل تونو به شما برگردونه.شوت دستهای یخ زده خود را پشتم گذاشت و با نگاهی پر از محبت به من گفت:شیلا من معجزه همون خدایی رو که تو شناختیش برای بار دوم دیدم اولیش همون زمونی بوده که در نهایت نا امیدی ساحل و به ما داد و دومیش معجزه دیدن تو و اومدنت به اینجا بوده.شاید فکر کنی دارم تعارف می کنم انا نه تو با اومدنت توی همین چند ساعت ارامشی رو به من و علی هدیه کردی که مدتها پیش گمش کرده بودیم امروز وقتی که به اتاقت اومدیم تو چنان در خواب عمیق فرو رفته بودی که مدتی نسبتا طولانی محو تماشای تو شدیم در واقع بعد از 8 سال تخت ساحل به وجود تو اراسته شد و تو شدی ساحل دریای نا ارام و متلاطم زندگی ما حالا دیگه ما می تونیم به ساحل مطمئنی تکیه کنیم شیلا اگه اونقدر می شناختمت که می تونستم راحت تر از این باهات صحبت کنم همین حالا پیشنهائی بهت می دادم.
با دو دلی و تردید پرسیدم شوکت جون در مقابل بزرگی و لطفی که در حقم کردید حق دارید هر چیزی و از من بخواهید من در مقابل این همه فداکاری و محبت چی می تونم بگم خواهش می کنم پیشنهادتون و بگید.
-پس باید یه قولی به من بدی.
-هر قولی که بخواهید به شما می دم.
-قول بدی که از حرفم نرنجی و ناراحت نشی.
-قول می دم.
-باشه می گم شیلا جون من دلم می خواد حالا که قراره با ما زندگی کنی و مثل دختر ما بشی و شبها توی اتاق ساحل بخوابی اجازه بده از همین امشب ساحل صدات کنیم.
با دستپاچگی و یک دنیا شرم به طرفش رفتم و سرم و روی پاهایش گذاشتم و ازادانه اشکهای سالهای محرومیت از مهر و محبت واقعی را بر دامنش رها کردم پس از مدتی سرم و به طرف بالا نگه داشت و به چشمانم خیره شد و گفت:شیلا برای چی گریه می کنی؟برای حرف من؟اگه ناراحتت کردم...........
به سرعت روی زانوانم نشستم و دستهایش را در دستانم گرفتم و گفتم:نه اصلا نشدم تازه خیلی هم خوشحالم که بعد از سالها طعم محبت واقعی رو می چشم و پیش کسانی هستم که ماه ترین ادمای روی زمینند فقط....فقط نمی خوام اسم کسی و بدزدم.
این بار شوکت بود که اشکهاش سرازیر بشه محکم من و توی بغلش فشرد وگفت تو که چیزی از ما نخواستی این ما هستیم که می خواهیم عشقمون و به تو هدیه کنیم تو از این پس عزیز دل ما می شی و توی تخم چشمامون جا می گیری حالا بهتره اشکها مونو پاک کنیم و بریم تا این خبرخوش وبه علی اقا بدیم.
دستهایم را محکم در دستهایش گرفت و در حالی که من و به دنبالش می کشید به طرف سالن نشیمن شروع به دویدن کرد درها را یکی پس از دیگری با سرو صدا از هم می گشود تا اینکه در حال نفس نفس زدن علی اقا را جلوی خودمان دیدیم.
-چی شده شوکت؟خبری شده؟سال ها می شه که این حال و هوا رو در تو ندیدم.
-اره علی شیلا قبول کرده حلا فهمیدی چرا خوشحالم ساحل به خونه برگشته می تونی بفهمی؟
علی اقا در حالی که پرده ای از اشک به چشمانش کشیده شده بود گفت:درست می شنوم تو قبول کردی؟
سرم و به پایین گرفته بودم و با انگشتانم بازی می کردم اما در مقابل شادی و هیجان علی اقا نتوانستم همچنان در پیله سکوتم باقی بمانم و با صدای ارامی گفتم:بله پدر این نهایت ارزوی هر دختریه که پدر و مادری مثل شما داشته باشه.من دختر خوشبختی هستم که بازی سرنوشت من و توی مسیر شما قرار داده.
علی اقا در حالی که دستهایش را به هم می مالید گفت:پس من از فردا دنبال مقدمات کارهای قانونی این انتقال می رم ناگهان حس کردم خون در رگهایم منجمد شده و هیچ حرکتی نمی کنه با دلواپسی و نگرانی گفتم:نه خواهش می کنم این کارو نکنید من نمی خوام حقی پایمال بشه من نمی خوام بیشتر از این از اسم کسی استفاده کنم.من مطمئنم یه روزی ساحل به زندگیتون بر می گرده و من بی صبرانه برای رسیدن ان روز دعا می کنم من از تمام حق و حقوق ساحل مهر و محبت و سایه پدر و مادری مثل شما رو می خوام نه چیزی بیشتر اگه می بینید که حاضر شدم یه ساحل دیگه ای براتون بشم برای مال و ثروت و حق و حقوق ساحل نیست برای یه تکیه گاه محکمی یه که می دونم در هیچ شرایطی من و تنها نمی ذارن من و در مقابل پول نمی فروشن و وادارم نمی کنن که از زیبایی ام منبع درامدی برای اونا باشم نه چیزی بیشتر ناگهان سکوت سهمگین حاکم بر اتاق مرا به خودم اورد چشمانم را به نوبت به شوکت و علی اقا م یگردانم و در کمال شرمندگی نگاههای سنگین شان ر بر روی خودم احساس می کردم.
-ببخشید اگه کمی تند رفتم اما دلم می خواد همه چیز از روز اول بین ما روشن بشتا من بتونم دختر خوبی براتون باشم علی اقا در حالی که سیگاری روشن می کرد مبل کنارم را به من نشان داد و از من خواست تا بنشینم و بعد به طرف شوکت رفت و بازویش را فشرد و او را روی مبل روبروی من نشاند.
شوکت در حالی که دهانش به سختی باز می شد گفت:خدای من شیلا چه می شنوم مثل اینکه تو همان رنجی و تحمل کردی که ساحل چشیده با این تفاوت که ساحل با چشمانی باز و دانسته از عواقب ان به سوی انها رفته و تو با زور و اجبار به سوی انها رانده شدی درسته؟
علی اقا با شرمندگی و خجالت گفت:دخترم به ما بگو چه اتفاقی برات افتاده؟
کلمات پر از محبت علی اقا مانند اشعه خورشید بود که یخ های غمم را اب کرد و لذت بی نظیری رو به جانم ریخت و دهانم رو برای اولین بار به گفتن بیشترین قسمت داستان زندگیم باز کرد بدون هیچ خجال و شرمندگی.
در تمام مدتی که در رنجنامه زندگیم غرق شده بودم اصلا متوجه اشکهای شوکت خانوم و علی اقا نشده بودم همچنان گفتم و گفتم تا به قسمتی رسیدم که در ترمینال با یک دنیا ترس و نگرانی چشمم به علی اقا افتاد و او مرا به سوی ماشین پیش شوکت خانوم برد.
و همانجا بغض من هم ترکید و با ن دو همصدا شدم هق هق گریه هایم برای خودم نیز تازگی داشت چون هیچ وقت هم درد و هم زبانی با خودم نداشتم تا غم هایم را با انها تقسیم کنم همیشه سهم من از غم ها تمامشان بود وبس.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:41 ب.ظ
 
ارسال: #30
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
از فردای ان روز زندگی روی خوشش را به من نشان داد شوکت و علی اقا انسانهای بی نظیری بودند که مثل و مانندی نداشتند و من روزی هزار بار خدا را به خاطر داشتن اون ها شکر می کردم شوکت را که ازان پس چون مادری مهربان پروانه وار به دورم می گشت مادر خطاب می کردم و لذت ان را در چهره و جانش می دیدم واقعا هنرمند بی نظیری بود از وقتی که اموزش اساسی و فوت و فن ارایشگری را به من می اموخت تازه فهمیدم که از این فن هیچ نمی دانستمو چقدر این هنر در شهرستان اشان گرفته می شود و چقدر مردمانش زود پسند و سهل انگارند اما بر عکس انان مردمان تهران به خصوص شمال شهر که سالن ما در همان نقطه قرار داشت بسیار مشکل پسند و ایرادگیر بودند و به اخرین مد اگاه هر روز مدل جدیدی مد می شد و به دنبال ان مشتری ها با خواسته های جدید تری به ارایشگاه هجوم می اوردند و روی تنها چیزی که هیچ وسواس و حساسیتی نشان نمی دادند پول بود و بس.
مادر به من اموخته بود که قبل از رفتن به ارایشگاه باید به وضع ظاهری خودم برسم البته او نیز به کمک می امد لباس های رنگارنگ با مدل های مختلف برایم می خرید تمام حقوق و پول های مرا به اسم خودم به بانک منتقل می کرد روزهای سه شنبه که سالن تعطیل بود به کارهای خودمان مثل خرید,میهانی, خیاطی و ..... می رسیدم و تمام جمعه ها را به اتفاق پدر به تفریح می پرداختیم دیگر گذشته هایم کمرنگ و مات شده بودند انقدر با انها صمیمی شده بودم و انقدر ساحل و ساحل می کردند که دیگر اسم شیلا به رویا پیوسته بود و طنین ان در خلوتم نیز برایم غریبه شده بود از اسم جدیدم خوشم می امد چون با خودش یک دنیا شادی و خوشبختی اورده بود و همه را مدیون ان می دانستم.
مادر اصرار داشت که جدیدترین ارایش صورت و مو ابتدا روی خودم پیاده شود عکاس مخصوص سالن هم موظف بود از ان مدل ها عکس بر دارد تمام عکس ها قاب می شد و بر در و دیوار سالن اویزان می شد مادر روزی هزار بار با دیدن عکس ها قربان صدقه ام می رفت تمام کارهای ارایشگاه افتاده بود روی دوش من چون خودم هر چه بیشتر یاد می گرفتم بیشتر تشنه کار و تمرین می شدم شش ماهی از امدنم می گذشت در تمام این مدت دوبار با فریبا تماس گرفتم که هر دو بار ان نیز به درخواست مامان شوکت از مخابرات بود چون دوست نداشت که هیچ کس از جا و مکان من با خبر شود شبها تا دیر وقت مطالعه می کردم پدر وقتی شوق و ذوق مرا برای خواندن و مطالعه دید از من خواست تا صبح های شنبه و دوشنبه را به کتابخانه خصوصی نزدیک خانه مان بروم چون معتقد بود کتاب های بسیار خوبی در ان جا موجود است اما مامان شوکت رو ترش می کرد و حاضر نمی شدتا من تنها پا از خانه بیرون بگذارم ولی پدر فکی می کرد من باید مثل یک مرد قوی و مستقل باشم من عاشق بحث و مباحثه با پدر بودم و مادر حوصله اش حسابی از ان سر می رفت.
-راستی پدر چطور شد که شما به رشته عمران علاقه مند شدید؟
-راستش یه علاقه مرموز از دوره های بچگی بود یادمه هر وقت موضوع انشا می دادن که مثلا وقتی بزرگ شده اید می خواهید چه کاره شوید من می گفتم می خواهم مهندس بشم خلاصه این جوری بود که الکی الکی مهندس شدم.
-خوش به حالتون پدر چقدر خوبه که ادم به ارزو های شیرین بچگی اش برسه نه؟
-اره دخترم لذت بخشه حالا بگو ببینم تو ارزو داشتی چی کاره بشی؟کمی من من کردم و گفتم:اگه بگم بهم نمی خندید؟
-نه عزیزم هیچ ارزوی خنده دار نسیت بگو بدونم این دختر گلم چه ارزوی داشته؟
-راستش وقتی خیلی کوچیک بودم دوست داشتم خلبان بشم اما وقتی که مجبور شدم درسم و توی جنگل ادامه بدم اونم با معلمی که عاشق شعر و ادبیات بود من هم به ادبیات علاقه مند شدم.
-خیلی جالبه دخترم راستی ساحل چرا حالا که وقت داری شانس تو امتحان نمی کنی شاید قبول شدی و به دانشگاه راه پیدا کردی؟
با خوشحالی دست هام و بهم کوبیدم و گفتم:راست می گی پدر؟یا داری باهام شوخی می کنی؟
-شوخی در کار نیست اگه بدونم که همت به خرج می دی و درس می خونی حاضرم بهترین معلم ها رو برای قبولیت به خونه بیارم.
-متشکرم پدر چون فکر می کنم توقع بیش از حدیه.
-نه عزیزم این حقته تو هر چیزی که دلت بخواد من برات فراهم می کنم.
از خوشحالی بوسه به دستاش زدم و گفتم:بی نظیری پدر.
دیگر اوقات بی کاریم را در خیابان ها و پارک پرسه نمی زدم و بی وقفه درس می خواندم در درسهای زبان و ادبیات فارسی و زبان انگلیسی,امار,معلم خصوصی داشتم پدر خیلی وسواسی بود معلمین را از مردان متاهل و مسن انتخاب کرده بود و تازه درس را می بایست در اتاق پذیرایی که کاملا به اتاق نشیمن دید داشت می خواندیم و خودش در حالی که روزنامه ای در دست می گرفت تمام حواسش به ما بود.
سعی می کردم به ارایشگاه هم برسم تا مادر احساس تنهایی نکند در یکی از روز های زمستان مادر به سر درد سختی مبتلا شده بود ان روز عروس داشتیم عروس از خانواده ای بزرگ و سر شناس بوداز مادر خواستم تا کمی در اتاق بغلی استراحت کند اما او به دلیل حساسیت مادر عروس قبول نکرد ا او خواستم تا لااقل دست به کاری نزند و به کار من نظارت کند که با اکراه پذیرفت.
قبل از شروع کارم موهایم را سشوار کشیدم و ان ها را به صورت شلوغ پشت سرم جمع کردم تاپ و شلوار قرمزی پوشیدم لاک قرمزی به ناخن هایم زدم ارایش ملایمی کردم و وارد سالن مخصوص عروس شدم مشتری ها غریبه بودند جز چند تایی از بین انها که قبلا دیده بودمشان ناگهان متوجه نگاه های سنگینی شدم نگاه هایی که بیشتر از برانداز کردن ازار دهنده بودند با بی تفاوتی در کنار مادر ایستادم عروس پوست سفیدوکک و مکی داشت می دانستم طبق روال معمول باید زیر گریم قرار بگیرد تا انها محو شوند چهره زیبا و نمکینی داشت صورتی تقریبا کشیده با بینی کوچک و خوشتراش ناخوداگاه لبخندی به چهره ام نشست او نیز لبخندی به من زد ولبخندش قلبم را لرزاند و تا اعماق ان نفوذ کرد برای اولین بار بود که چنین احساسی به من دست می داد لا اقل در این مدت اخیر.
بعد از گریم مادر در حالی که نفس عمیقی می کشید گقت:بیا عزیزم بهترین فرصته که هنرت و به این خانوما نشون بدی.
عروس در حالی که دوباره از همان لبخند ها تحویلم می داد گفت:مدل موهاتون خیلی قشنگه اگر درست درست حدس زده باشم تموم عکس هایی که به در و دیوار زده شده باید عکس های شما باشه اینطور نیست؟
به سادگی گفتم:بله خودمم!
-خیلی زیبایید مثل یک مانکن شما باید دختر سال جهان می شدید.
-تو رو به خدا اغراق نکنید.
-نه خیلی هم جدی می گم شما مثل گوهری می مونید که توی یه گوشه دنج قایمتون کردن.
-اما من از زندگیم راضیم.
-می دونم اما می تونه بهتر از اینم باشه.
بحث و ادامه ندادم به او گفتم:با توجه به سبک صورتتون اجازه بدید از تاج استفاده کنم نه از گل.
-به نظر شما بهتره؟
-بله چون لباس شما مثل لباسای پرنسس ها شده و پرنسس باید از تاج استفاده کنه اگه فضولی نباشه سرویس جواهراتتون از چه نوعیه؟
-از زمرد سبز.
-بی نظیره پس می تونم از تاج مرصع با ارایش سبز ملایم استفاده کنم خب حالا اجازه می دید پشتتون و به اینه بگیرم.
-هر جور که شما دوست داری.
نزدیک به دو ساعت روی صورت و موهاش کار کردم مادر همیشه می گفت:تو مثل فالگیرایی هستی که از خودشون می گیری و به خورد خودشون می دی من دقیقا سلیقه و نظر خودش و اعمال کرده بودم اون موهای شلوغ من وپسندیده بود من هم موهاشو شلوغ پیچیدم از انتخاب سرویسش مطمئن بودم به رنگ سبز علاقمنده برای همین از ارایش سبز استفاده کردم.
وقتی بعد از دو ساعت لباس پوشید در مقابل ایینه ایستاد اهی ازتعجب کشید باورش نمی شدکه خودش باشه با هیجان وصف ناپذیری گفت:شما ساحره زیبایی هستید که بر فوت و فن اراستن تبحر زیادی دارید.
مادر عروس هم بعد از امدن و دیدن دخترش با تمام مشکل پسندی اش به زیبایی ارایشم اعتراف کرد و گفت شاگرد ماهر و خوش سلیقه ای دارید.
-نه خانوم محترم ایشون دخترم هستند.
-اوه ببخشید ایشون هیچ شباهتی به شما ندارند اما به هر صورت این اولین ارایشگاهیه که کارشو بدون نقص انجام داده شما پاداش خوبی پیش من داری.
صدای بوق های پی در پی توجه مرا به خودش جلب کرد اما داماد و همراهانش مدتها بود که منتظر عروس بودند پس این صدای بوق,اه تازه به خاطرم امده بود من با پدر قرار داشتم تا برای گرفتن دفترچه کنکور به اداره پست بروم برای همین با عجله در حالی که مادر و می بوسیدم گفتم:من باید برم پدر منتظرمه و با عجله پالتوی کوتاهم را رو لباسم پوشیدم و کیفم را از روی میزتولت برداشته و به طرف حیاط دویدم انقدر برای گرفتن دفترچه هیجان زده بود که انبوه جمعیت بیرون در را کنار زده و به طرف ماشین پدر دویدم در حین عبور جرقه نگاهی تمام تنم را به لرزه انداخت هیچ تصویری از صاحب ان در ذهنم نقش نبسته بود و من هراسان از وجود ادمهای اکبر همچنان می دویدم برای لحظه ای انعکاس اسمم را در دور دستها شنیدم چیزی مانند زمزمه یا نجوا اما نه ان صدا انقدر بلند بود که من ان را به وضوح شنیده بودم اسمی از گذشته که یقینا مربوط به خاطرات گذشته می شد یا اشنایی از گذشته ,شیلا
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:41 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان