عشق بی نشان "آذين وندادی" - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

عشق بی نشان "آذين وندادی"
زمان کنونی: 16-09-1395،11:24 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 64
بازدید: 2247

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: عشق بی نشان "آذين وندادی"
ارسال: #11
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
با صداي بلندي در حالي كه قطرات اشكم بي محابا بر صورتم جاري ميشد فرياد زدنم:
-نه تو نبايد اين كارو بكني,مگه من چي هستم يه دهاتي بي سر و پا با يه پدر و مادر بي مسئوليت و دنيايي از خرافات و باور هاي غلط كه چون تاري به دست و پاهامون پيچيده و خلاصي از اون ممكن نيست,در مقابل من,تو يه جواهري كه همه چيزو خدا يكجا تو وجودت به امانت گذاشته ,عمرتو بيهوده براي من تلف نكن برو و زندگيتو جاي ديگه درست كن,جايي كه قدرتو بدونن و مجبور نباشي هر لحظه توي هول و هراس ضربه خوردن از موجود ناپاكي چون احمد باشي,برو خواهش مي كنم پرهام,برو من با اين اوضاع نمي تونم دوستت داشته باشم ,تو سهم من از زندگي نيستي.
ناگهان صداي فرياد پرهام را شنيدم و به دنبال ان نواختن ضربه محكمي روي صورتم كه مرا به چند قدم ان طرفتر پرتاب كرد.
نمي توانستم باور كنم,اين پرهام من نبود پرهامي كه قهر و اشتي هايم دلش را مي لرزاند دلش بزاي خنديدن هايم پر مي كشيد,حالا به يكباره چنين شده بود از جا بلند شدم دستي به موها و لباس هايم كشيدم ,جاي سيلي روي صورتم مي سوخت ,اما بيشتر از درد صورت ,درد قلبم فلجم كرده بود,دستم را روي گونه هايم گذاشتم,داغ داغ شده بود.
پرهام در حالي كه نيم نگاهي به من انداخته بود گفت:اشكال نداره ,هيچ مشكلي نيست همه حرفاتو باور مي كنم اما مي خوام يه چيزو بدوني,حتي اگه دوستم نداري و قول و قرارهاتو فراموش كردي حدقل جرات داشته باش و نگذار برات تصميم بگيرند,نگذار اينده خواهر و خواهر زاده ات به دست تو تباه بشه,تو كه تحمل درد سيلي ايي كه انهم از روي مهر و محبت زيادنم نسبت به تو بوده را نداشتي,پس چطور ميتوني,درد نگاه هاي مردم و بعد از اين كارت تحمل كني نگاه هايي پر از تحقير و تمسخر لااقل حس مبارزه جويي را در خودت زنده نگه دار,تا فردا احمد و امثال اون جرات نكنن ليلاهاي ديگه اي رو فداي خود خواهي ها و شهوت پرستي هاشون بكنن و بعد به طرف من امد,با انگشتانش صورتم را بالا گرفت و گفت:باور كن نميخواستم اين طور بشه تو بايد سعي كني صبور باشي همان طور كه من دارم تحمل مي كنم.
-اره شيلا تو بايد خيلي صبور باشي در واقع تو در اين راه هيچ تلاشي از خودت نشون ندادي هر چي كه بوده سعي اقا پرهام بوده و بس ,بهتره كمي به خودت بياي و علت اين همه غم رو كه توي صورتش مي بيني ازش سوال كني.
داشتم از تعجب شاخ در مي اوردم چون سودابه درست بين من و پرهام ايستاده بود و با حرف ها .و حركات دست هايش مرا شماتت مي كرد ,در صورتي كه به من قول داده بود,ديگر تعقيبم نكند و راحتم بگذارد.
-شيلا اين خانوم محترم كيه؟
-در حالي كه اشك هايم را با پشت دستم پاك مي كردم , پرهام دستمال سفيدي به دستم داد و گفت تعجب مي كنم با اين كه يخ اشك هاي خانوما خيلي زود اب ميشه اما توي حساس ترين لحظات هم با خودشون دستمال ندارن.
اشك هايم را پاك كردم و گفتم:زن برادرم سودابه است,مثل يه خواهر برام عزيز و محترمه,اما نمي دونم اينجا چيكار مي كنه؟
-شيلا بهتره كمي مودب باشيايشون به خاطر تو تا به حال خيلي توي زحمت افتادن.
تعجب كردم و گفتم:اما تو از كجا مي دوني؟
-خب من هميشه مدتي قبل از اين كه با هم بشينيم و صحبت كنيم,اطراف رو مي پاييدم,هر وقت تو رو در حال عبور از جاده جنگلي مي ديدم به فاصله كمي ايشونو هم مي ديدم كه بدنبالتند.
-فكر نكردي ممكن غريبه اي باشه كه بخواد زاغ سيامو چوب بزنه؟
-درسته كه من نسبت ايشون و با شما نمي دونستم اما برام غريبه هم نبودند چون قبلا ديده بودمشون.
-ديده بوديش؟كجا؟
-توي جشن عروسي و بعد نزديك خونتون,در ضمن سودابه خانم از اشناييتون خوشوقتم.
-منم همينطور,ببين شيلا درست نيست هر چه از دهنت در اومده به اقا پرهام بگي فقط به اين دليل كه از دست احمد ناراحتي,اگه قرار بر اين باشه كه هر كسي ناراحتي شو سر ديگري خالي كنه,اقا پرهام از تو ناراحت ترن.
-از من ناراحت ترند؟چرا؟
چون ايشون قبل از تو ضرب مشت احمد و چشيده.
-چي يعني.........احمد؟خداي من!
-بله احمد چندين بار,درست همين جا با اون درگير شده.
-پس پرهام تو چرا چيزي به من نگفتي؟
پرهام در حالي كه به درختي تكيه داده بود و با پاهايش بازي مي كرد جواب داد:چون نمي خواستم فكرت و مشغول كنم.
پس دليل همه شوريدگي و گرفتگي او احمد بود.خدايا چرا تا وقتي كه نعمتي به ما مي دهي قدرش را نمي دانيم و ان را حق مسلم خودمان مي دانيم,چقدر اذيتش كرده بودم,چه بي تفاوت از كنار نگراني ها و غمهايش گذشتم,همان هايي كه خودم علت اصلي ان به شمار مي رفتم,و پرهام چه متواضعانه بامن رفتار كرده بود,چقدر احساس نزديكي مي كردم و او را متعلق به خودم مي دانستم در حالي كه روز به روز از او فاصله مي گرفتم,دور ,دور مي شدم به وسعت حريم بين دو غريبه.
-من حساب اون احمق موذي رو مي رسم,بهش نشون مي دم كه.........
-چه چيزي رو مي خواي به اون نشون بدي,وقتي كسي اينقدرپشتش به حمايت خانواده شما گرمه,تو چطوري مي خواي روبروش قرار بگيري؟توي اين جور مواقع بايد بيشتر از فكرت كمك بگيري تا از احساسات.
و رويش را به طرف سودابه برگرداند و گفت:سودابه خانم مي تونم از شما خواهش كنم با شيلا از اينجا بريد.
-چون اينجا ديگه امن نيست.
-نه پرهام من تا ندونم احمد با تو چه كرده ويا از تو چي مي خواسته از اين جا نمي رم.
-لجبازي نكن شيلا,فايده نداره من يا حرفي نمي زنم يا اگه بزنم تا اخرش پاش وا مي ايستم,من تا پايان امتحانات حرفي براي گفتن ندارم.
من در حالي كه غمي سنگين روي قلبم سنگيني مي كرد به طرفش رفتم توي چشماش خيره شدم,حالااز بازدم نفسهايش را روي صورتم حس مي كردم به ارامي بازويم را در دستهايش فشرد و گفت:اين طوري نگاهم نكن شيلا,من در مقابل نگاههاي تو زبون و بي چاره ام من همون روزي كه بهت نزديك شدم تا بشناسمت,به دام عشقت افتادم,از من نخاه رهايت كنم ويا به من نگو دوستم نداري,چون چشمهايت راز تو رو بر ملا مي كنن,شيلا تو نمي دوني من چه بار سنگيني رو ,روي شونه هام تحمل ميكنم,چيزايي كه براي تو ساده و پيش پا افتاده اند و براي من معضل,احمد حيوان پست و رذل و كثيفيه,رفت و امد اون به خونه شم و همنشيني با تو براي من يه تصور محاله تا برسه به اين كه توي خونه اي تنه,حرف دلشو كه يه مشت اراجيفه تحويل تو بده.
پرهام بعد از گفتن اين جملات كه دريافتم عنوان كردنشان هم برايش سخت بوده,دستش را بر روي صورتش گذاشت چند قدمي به عقب برگشت و دستهايش را رها كرد و بدون اينكه نگاهم كند,به طرف سودابه رفت و گفت:سودابه خانم,شيلا رو به شما سپردم خدانگهدار.
نه,پرهام كاملا عوض شده بود,اين پرهام من نبود,او حتي براي خداحافظي مرا نديده گرفته بود,اخه چه چيزي مي تونست از پرهام و صبور,انساني خشن و زود رنج بسازد.
سودابه كه دستانم را گرفته بود و مرا به دنبال خود مي كشيد,گفت:شيلا بهتره راحتش بذاري اون روز سختي رو پشت سر گذاشته,اين قدر بي انصاف نباش.
-خدا لعنتت كنه احمد,و با تمام تواني كه داشتم صدايش زدم نه يكبار چندين بار,پرهام.....پرهام...پرهام......ما او رفته بود و هيچ اثري از او ديده نمي شد گويا اصلا از ابتدا وجود نداشت گويي تصور يا خيالي بيش نبود.
-مي دونم شيلا تو نمي دوني چه اتفاقاتي افتاده,در ضمن چيزي هم به امتحانات نمونده,پرهام ديروز پيغام فرستاده كه فعلا صلاح نيست كه اون زياد اين طرفا افتابي بشه,از تو خواسته تا درساتو بخوني و اشكالات و علامت بزني تا دو روز اخر ماه همديگر رو ببنيد.
-اخر همين ماه مگه چه خبره؟
-احمد مياد كه پدر و مادر و به رشت ببره پيش ليلا.
-مگه بازم خبري شده؟
-فكر مي كنم,چون پدر و مادر بدجوري براي ليلا خط و نشون مي كشن.
-يعني مربوط به همون قضيه قبليه؟
-نه فكر نمي كنم چون يه باري از زبون مادرت پريد و گفت:پس اين دختره بي حيا فيلش ياد هندوستان كرده؟
-يعني چي سودابه؟
-نمي دونم ولي فكر مي كنم,احمد موضوع و بزرگش كرده يه چيزي مثل خيانت.
-حس مي كنم احمد داره به پايان نقشه اش نزديك مي شه.
-نفوس بد نزن,تو بهتره همون طور كه پرهام گفته فقط بچسبي به درسهات.
-تو فكر مي كني توي اين اوضاع و احوال,درس خوندن فايده اي داشته باشه؟
-من فقط يه چيزي و خوب مي دونم,تو بايد به حرفهاي پرهام گوش كني فهميدي,بدون چون و چرا.
پرهام همانطور كه قول داده بود در اواخر ابان ماه,در انتهايي ترين نقطه باغمان كه بسيار دنج بود به توصيه سودابه حاضر شد,دل توي دلم نبود,تقريبا يك ماهي مي شد كه او را نديده بودم دلم براي صدايش خيلي تنگ شده بود و وجودم گرماي وجودش را مي خواست,نفهمي دم طول باغ را چگونه پيمودم,مي خواستم با ديدنش خودم را در اغوشش بياندازم و با تمام وجودم حس اش كنم,از دور هيكل برازنده اش را ديدم كه پشت به من ايستاده بود و دستهايش را زير بغل گرفته بود و نمي خواستم با دويدنم متوجه حضورم شود,پس اهسته اهسته به سويش رفتم,به چند قدمي اش رسيده بودم كه برگشت نگاهش به چشمانم افتاد حضورش چون خورشيد گرما بخش بود و اميد دهنده,چقدر تشنه اهنگ صدايش بودم و طلوع لبخند لبانش.
-سلام پرنسس من,در حالي كه بغضم تركيده بود به طرفش رفتم اما او چون هميشه اغوشش را نگشودبا التماس گفتم,يعني اينقدر از من بدت اومده,تنبيه يه ادم عاشق اينقدر سخته؟من مستحق اين همه فراق و بي محلي نيستم پرهام باور كن<تموم حرفام دروغ بود<فقط نمي خواستم تو رو درگير مسائل خودم بكنم<من بدون تو مي ميرم من فقط هوايي رو مي خوام كه تو توش نفس مي كشي ,و هاي هاي شروع به گريه كردم.
-چته دختر,عجب استقبالي,چه احوال پرسي گرمي!اخه من با يه دست چطور مي تونم بغلت كنم,تو فكر مي كني من كي هستم يه ادم اهني؟
دست از گريه كشيدم,انقدر شتابزده و بي تاب بودم كه اصلا متوجه شكستگي دستش نشده بودم,پرهام كه بهت و ناباوري مرا ديده بود<ادامه داد:بالاخره پرنسس كوچولوي من نمي خواد جواب سلام من و بده.
چرا من به اندازه 26 روزي كه نديدمت بهت جواب سلام بدهكارم,اما تو رو به خدا ديگه اين كارو با من نكن,ديگه تحمل هيچ چيزي و ندارم<برام مهم نيست كه مي خواي راجع به من چطور فكر كني<من دربست در اختيارتم<حتي حاضرم باهات فرار كنم و از دست اين ثانيه هاي تنبل نجات پيدا كنم.
-لازم نيست دست به فداكاري ويا كارهاي غير معقول بزني,من عروس خودمو با همون تشريفاتي كه رسمه از اين خونه مي برم نه كمتر<با اشاره به دستهايش گفتم:نمي خواي بگي چي شده؟
-اولا هر حرفي كه باعث بهم ريختن فكرت بشه مطرح كردنش ممنوعه!ثانيا يه تصادف كوچيك ارزش اين همه اه و ناله رو نداره و بعدشم:بهتره رد گم نكني و بريم سر درسمون.
اصرار براي سر در اوردن از قضيه تصادف ممكن بود دوباره پرهام رو عصباني كنه پس تصميم گرفتم به درسهام برسم و تمام سوالاتم و براي بعد از امتحان بگذارم.
بالاخره موفق شدم امتحاناتم رو چون گذشته با موفقيت به پايان برسانم,خبري كه وقتي براي اولين بار از دهان پرهام شنيدم بدون هيچ قصد و غرضي به اغوشش پريدم و صورتش را غرق بوسه كردم,اما بعد از لحظاتي به خود امدم و از خجالت قرمز شدم خواستم به سرعت از اغوشش بيرون بكشم كه پرهام بافشار مرا به سينه اش چسبانيد,به ارامي در گوشم گفت,بهت اخطار داده بودم كه هواي شيطنت هات و داشته باشي,حالا بايد همين جا بموني.
در حالي كه صدايم به سختي از گلويم بيرون مي امد,گفتم:اين نهايت ارزوي منه.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:37 ب.ظ
 
ارسال: #12
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دوباره در حالي كه رهايم مي كرد گفت:عين من,فقط يادت باشه دفعه ديگه اي وجود نداره,من بيشتر از اين نمي تونم خودم و كنترل كنم,اونوقت مثل يه راهزن تورا با خودم مي برم.
-من از خدامه.
-تو مثل اينكه امروز با خودت عهد كردي كه هر چه من بگم,بشه عين ارزو برات اره؟
-من نمي خوام تو را از دست بدم.
پرهام در حالي كه با انگشت اشاره اش با نوك بيني ام بازي مي كرد گفت:منم نمي خوام تا اخر عمر با يه مجسمه زندگي كنم البته اين تا وقتيه كه اينجا هستم و من و با خودت نبردي,بعد از اون مي شم يه عروسك سنخگو و با احساس . دوباره بعد از هفته ها قهقه هاي روح افزاي پرهام را شنيدم,قهقه هايي كه حاضر بودمبراي شنيدنشان جانم را بدهم,قهقه هاي پرهام نويد روز خوب و دل انگيزي را مي داد,همان چيزي كه من با تمام وجود مي خواستم.
طنين خنده هايش غذاي روحم شده بود و گرماي حضورش ارام بخش جسم<ديگر نمي توانستم به خودم دروغ بگويم,امدن او يك اتفاق ساده نبود<همانطور كه عشقش,يك عشق كذايي نبود كه از كوچه پس كوچه جان گرفته و با تمناي جسماني اميخته باشد,تنها چيزي كه در اين يكسال كوچكترين جذابيتي براي او نداشت تمناي جسماني بود,چه بسا لحظاتي كه من در اتش مي سوختم و او با شگردي خاص خاموشش مي كرد و به راه درست هدايتش مي نمود,تمام زمان با او بودن در اموختن,خلاصه مي شد,او عشق را تقديس مي كرد و با شكوهش مي داشت و در هيچ شرايطي حاضر به بازي گرفتن ان نمي شد,او عشق را تنديس هستي مي دانست و معتقد بود به حلول عشق بود چون حلول روح در جسم و همان طور سخت و ناگسستني و هر دو را لازم و ملزوم يكديگر مي پنداشت.
-هي كجايي دختر؟معلمه حواست كجاست,من مدتيه كه محو نگاهت شدم ام و تو محو روياهات نكنه شاهزاده خيالت رو از شاه پريون انتخاب كردي/
-من فكر مي كردم شاه پريون همين يه پسر و داره و گرنه در مورد انتخابشون يه كمي بيشتر فكر مي كردم.
-به به!پرنسس كوچولوي من,حالا ديگه از حرفاي من نسخه برداري مي كني.
-اخه مي دوني,من تازگي ها خيلي به كپي كردن علاقمند شدم,از هر نوعش كه بخواهي,اما فايده اي نداره پرهام چون امروز من سواره ام و تو پياده,توي اين يه سال هر چي گفتي بدون چون و چرا پذيرفتم,حتي توي لحظه هايي كه طاقتم,طاق مي شد و امانم و مي بريدي,اما سكوت مي كردم چون كه ........................
-چون كه چي؟بي نهايت از من مي ترسيدي/
-اشتباه مي كني ,جايي كه عشق باشه ترس معنايي نداره و جايي كه ترس درون ان حكمراني كند,حتما عشق از انجا پر كشيده.
-خوبه!حالا ديگه عشق رو برام تفسير مي كني؟
-عجيب نيست ,چون من يك سالي مي شه كه توي اين رشته دارم درس مي خونم و تازه بازم متاسفم پرهام خان شما ممكنه عاشق خوبي باشي,اما اصلا هنرپيشه خوبي نيستي,پس بهتره به اين در و اون در نزني,من منتظرم تا حرفايي كه يك سال از من مخفي كردي رو بشنوم,البته داد و فرياد زدن و شرط و شروط گذاشتن و جر زني ممنوع!
پرهام در حالي كه لبخند تلخي روي لبانش پديدار شده بود گفت:پس يه دفعه بگو حرف زدن ممنوع!
-پرهام قبل از اين كه شروع كني مي خواستم يه اعتراضي بكنم البته با همون تبصره بالا.
پرهام خنديد,خنده اي مملو از لذت,لذتي سراسر شور و هستي,نمي دانستم چطور عشق اين پسر شهري توانسته اين گونه در انتهايي ترين لايه قلبم نفوذ كرده و ان را به تملك خودش در اورد,همان چيزي كه خواب ان نيز اشفته ام مي كرد و قرارم را از من مي ربود,اكنون به واقعيت راه يافته بود و به من ارامش مي بخشيد.
-خب منتظرم شيلا!
-پرهام گاهي چنان در لحن صدايت محو مي شوم كه تنها اواي ان را مي شنوم,از تمام حرف زدن هات فقط حركت دستها و لبهايت و خنده قشنگ چهره ات رو مي بينم و با هر مكثي كه علامت سوالي با خودش داره فقط سرم و تكون مي دم,نه اين كه نخوام ,واقعا اين طور نيست,نمي تونم,من چنان در ني ني چشمات غرق مي شم كه ديگه نه چيزي مي شنوم نه مي تونم درك درستي از حرفات داشته باشم.نا اميد كننده بود پرهام نه؟
-اصلا,نه تنها مايوسم نكردي,بلكه اميدوارم كردي,اعتراف جالب و قشنگي بود,شيلا اگه مي بيني كه الان اينجا هستم و دست از تمام تعلقاتم كشيدم يه دليلش همين بي پروايي و صداقت توست با وجود اينكه متوجه اون شده بودم و ازش لذت مي بردم ولي اعترافش يه لذت ديگه اي داشت,شيلا درسته كه من با ورود تو به زندگيم خيلي چيزا رو از دست دادم,اما تو جاي همه اونارو برام پر كردي.
-اما پرهام من مي خوام تو با وجود من خيلي چيزا رو بدست بياري نه اينكه از دستشون بدي.
-اينقدر نق نزن پرنسس كوچولو,اون چيزايي كه از دست مي دم زياد با ارزش نيستن.
پرهام در حالي كه قيافه جدي به خودش مي گرفت از جا بلند شد مدتي براندازم كرد و دستي به موهايم كشيد.
-من هميشه دوست داشتم موهايم را در بالاترين قسمت سرم يه گره بزنم چون فوق العاده بلند بود,اما پرهام (با دقت تمام گره ان را باز كرد و موهايم را چون ابشاري در اطرافم رها كرد)
-من موهاي پريشان و ازاد رو مي پسندم,درست مثل خودت چون غزالي كه تن به هيچ نوع اسارتي نمي ده.
-و اگه توي اسارت بمونه زياد دووم نمياره مگه نه!
-بله چون ذاتا ازاد خلق شده.اما نه مثل تو,تو ازاد خلق شدي اما ازادي كه در چهار چوب قانون محصور شده,نه در طبيعت وحوش.
همي شه از كوچكترين كلما تي كه مي گفتم,درسي از درسهاي زندگي را برايم تفسير مي كرد,كمترين لحظه با او بودن هم مملو از اموختن بود با اشاره اي به درونم راه پيدا مي كرد و افكارم را تا انتها مي خواند,او جزئي از من شده بود و من همچنان به دنبال يافتن درونش,سرگردان.
-خب.........
در حالي كه ابروانش را بالا مي داد با تعجب پرسيد خب كه چي؟
-هر چه مي خواهد دل تنگت بگو.
-كه تو رو هم درگير اين درياي طوفاني بكنم.
-پرهام تو خوب مي دوني كه دل من هيچ وقت رگ ارامش رو نديده ,مگه وقتي كه تو با من و در كنارم باشي.
-شيلا قبل از اينكه چيزي بگم مي خوام به من قول بدي كه منطقي فكر كني و درست تصميم بگيري.
-باشه قول مي دم.
پاييز پارسال بود,بچه ها امتحانات ميان ترم شون و مي گذروندن,سرم حسابي شلوغ بود,يكي از دانشجوها كه بسيار مورد توجه و علاقه خاص من بود وارد اتاقم شد و گفت:استاد شما امروز قرار ملاقاتي داريد؟كمي به ذهنم فشار اوردم و جواب منفي دادم.اون گفت:خيلي عجيبه چون يه اقايي كه زياد قيافه جالبي هم نداره دم در ايستاده و سراغ شمارو مي گيره.
كنجكاو شدم,من معمولا در محيط دانشگاه و حتي بيرون از ان رابطه صميمانه با كسي برقرار نمي كنم,دوستان صميمي من خلاصه مي شن به چند تايي كه اوناهم اين جا يعني توي رامسر نيستن,كمي مكث كردم و گفتم,همينجا بمون تا من برگردم,چون داشتم ورقه بچه ها رو تصحيح مي كردم و از نظر دانشگاه اين خلاف و خارج از قانون اداري دانشگاه به شمار مي رفت,به طرف در ورودي رفتم,مردي رو ديدم حدودا35 تا 38 ساله,قدي نسبتا بلند با سبيل هاي اويزان و كلاهي شاپو بر سر.دانشجويم درست حدس زده بود نه تنها قيافه جالبي نداشت زياد متشخص هم به نظر نمي رسيد,جلو رفتم.
سلام,شما منتظر كسي هستيد؟نگاه غريبي به من انداخت و گفت:بله منتظر جنابعالي بودم,اما من شما رو نمي شناسم مي شه بگيد افتخار اشنايي با چه كسي رو دارم؟
-بهتر زياد نمك نريزي,اگه تحصيل كرده اي و اوستاد دانشگاهي براي خودت هستي,فوكولي شهر زده,بهتره به حرفام گوش بدي ديگه نمي خوام تو رو حوالي اون روستا ببينم,بچه بي صاحب گير اوردي؟مگه توي شهر دختر قحط اومده كه راهت به اين دهكوره افتاده,ما روستايي جماعت زياد خوش نداريم با شهري جماعت قاطي بشيم اين لقمه دهن شما نيس,بهتره راهتو بكشي بري و ديگه اون طرف پيدات نشه!شير فهم شد؟
بدجوري سر لجم اورده بود,از يه طرف با اون ريخت و شمايل دم در دانشگاه پيداش شده بود و از طرف ديگه با بي ادبي تمام,به من دستور مي داد و يك ريز از دهنش اراجيف مي ريخت.به تندي نگاهي به او انداختم و گفتم هيچ محدوديتي براي رفت و امد به جايي ندارم و در ضمن نمي دونم شما منو از كجا مي شناسيد و درباره چي صحبت مي كنيد در حالي كه لبهاي بالاييش با نيشخندي زشت به كنار رفته بود گفت:از ما گفتن بود صلاح مملكت خويش خسروان دانند.
اين اولين ملاقات من با احمد بود,دومين ملاقات من در يكي از روزهاي زمستاني كنار همون قرارگاه هميشگي مون بود,بعد از ان كه از درس خواندن فارق شديم و تو از خستگي روي پاهاي من خوابيده بودي,صداي خرد شدن برگهاي خشك زير پاهاي سنگين توجه ام را به خودش جلب كرد,صدا يكنواخت شنيده نمي شد,حدس زدم كسي ارد مارو مي پاد,پس به ارامي بيدارت كردم و تاريكي شب و بهانه قرار داده و در ضمن خبر سمينار تهران و بهت دادم و راهي ات كردم بعد از مدتي كه از رفتن تو گذشت,با صداي شاخه هاي خشكي كه كنار زده مي شدند به سمت صدا برگشتم درست حدس زده بودم احمد با چشماني دريده و حالت پريشاني,چوب كلفتي دردستش بود,فهميدم كه او براي تهديد و ترساندنم اين بار با دستاني پر امده,به طرفش رفتم و در چند قدمي اش ايستادم به تندي نفس مي كشيد و از بوي دهانش فهميدم كه در خوردن الكل افراط كرده و حال عادي نداره دستانم را زير بغل گذاشتم و بدون هيچ صحبتي روبرويش ايستادم.ببينم مگه قبلا بهت نگفته بودم كه اين دور و برا نبينمت؟بوي لقمه چربي به مشامت خورده ها!
درسته!اما منم گفته بودم كه من هيچ محدوديتي ندارم!
-پس مي خواي به پروپاي من بپيچي و اين لقمه رو از دهنم بيرون بكشي.
-شما سهم خودت و نو قبلا بر داشته بودي,مي ترسم اين يكي ته گلوتون گير كنه.
-اي دزد ناموس,اي پست فطرت كثافت,اون خواهر زنمه,ناموس منه مگه اون پدر و مادر نداره؟فكر كردي نمي دونم كه نيت تو چيه؟مي خواي بي عصمتش بكني و چند صباحي رو كنارش خوش بگذروني بري؟!
-اولا من دزد ناموس نيستم من فقط پست فطرتا و كثافتا رو از اطرافش مي تارونم,تازه اگه مي خواستم به اون دست درازي كنم و باهاش خوش بگذرونم تا به حال اين كارو كرده بودم,و اگر هم تا به حال پا پيش نگذاشتم به خاطر اين بوده كه شيلا شرايط ازدواج رو نداشته وگرنه من مخلص پدر و مادر و خونواده اش هم هستم.
احمد توقع حاضر جوابي من و نداشت اون فكر مي كرد من با ديدن چوب,ميدان و خالي مي كنم و مي رم اما خيلي زود فهميد كه ميدون دار خوب و سمجي هستم.
ناگهان صدايش را پايين اورد و گفت:ببين جووون,تو با اين قيافه و دك و پزو تحصيلات و چه مي دونم هر چي كه داري مي توني قشنگ ترين و بهترين زن دنيارو ببري,بيا و از خر شيطون بيا پايين و نذار كارمون به خون خونريزي بكشه.
-اتفاقا تموم اين چيزايي كه گفتي دقيقا همونهاييه كه شيلا عاشق شونه,همون چيزايي كه تو هيچ كدومشونو نداري.
-كثافت ديگه نشنوم اسم اونو به زبون بياري,كاري نكن كه همين جا بزنم و ناكارت كنم,اخه ناف مارو با دعوا بريدن.
-يه بار گفتم خصوصيات خودتو به من نسبت ند,شيلا تموم وجود منه,زنگي منه,عشق منه
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:37 ب.ظ
 
ارسال: #13
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-منو از اين چيزا نترسون,ميبيني كه نه چلاقم,نه مست و لايعقل حالا ميبيني اوستاد بالاخره با چنگ و دندونم شده اونو از دستت درميارم,ببينيم كه تو زرنگتري يا من,بهتره تو اين طرف گود بايستي و من اين طرف گود.
-گود مال پهلوناست,بهتره تقدسش رو الوده نكني,با توبحث نمي كنم,اما يه چيزي رو خوب بدون ممكنه با تصاحب اون مالك جسم و جانش بشي,ولي صاحب روح و روياهاش نمي توني باشي,تو كه دلت نمي خواد در حالي كه جسمش پيش تو مونده,روحش تموم وقت شو پيش من بگذرونه مي خواي؟
نمي دونم اين اخرين جمله چيكارش كرد كه با تمام مستي و نادوني اش به ستم اومد و با هم درگير شديم من تا به حال در عمرم هيچ وقت مجبور نشده بودم براي دفاع از چيزي كه دوستش داشتم با كسي گلاويز شوم اما او عكس من بود,به قول خودش نافش و با دعوا بريده بودند.
خلاصه اون روز گذشت
در حالي كه نمي فهميدم از پرهام پرسيدم:پس دستت رو احمد....؟
-اره احمد اون روز با چوبش ضربه اي به دستم زد كه البته ترك برداشت,اما من حسابي زدمش.
در حالي كه مي خنديد گفت:فكر مي كنم يه هفته كه من به سمينار رفته بودم اونم براي ماموريت به اردبيل رفته بود.
او در بحراني ترين لحظات هم دست از شوخي بر نمي داشت.
از اون به بعد چند بار سر راه من سبز شد,گاهي با خواهش و التماس و گاهي با تهديد و ناسزا از من مي خواست تا از سر راه تو كنار برم,تا مدتي قبل كه با تو از دوستانش به سراغم اومد كه البته بچه هاي دانشگاه خوب به حسابشون رسيدن.
-خداي من!پرهام چي مي شنوم,يعني درگيري شما به دانشگاه هم كشيده شده؟
-ديگه برام مهم نيست,تا هر جا كه بره پاش وا مي ايستم تا دست از سرت برداره ولش نمي كنم.
-نه پرهام اونا ادمهاي پست و خطرناكي هستن.
-راستي شيلا احمد چي كار مي كنه؟يعني درامدش و از چه راهي به دست مياره؟
-مگه چي شده؟چرا اين سوال و پرسيدي؟
چون ميان درگيري يكي از اون غولهاي بي شاخ و دم مي گفت(پس تويي كه مي خواي نون مارو اجر كني)
-من هرچه فكر كردم چيزي سر در نياوردم,اخه مساله من وتو و احمد چه ربطي به اونا داشت!
-نمي دونم پرهام اين احمد اين قدر مرموزه كه ادم نمي تونه سر از كارش در بياره.اون ظاهرا با كاميونش كاري مي كنه و عضو اتحاديه كاميون دارا است ولي باطنا هيچ كس از كارش سر در نمياره,اون شيطان هزار چهره است پرهام اين قدر لحظه هاي با تو بودن برام عزيز و شادي بخشه كه حيفم مياد اونو با حرفهاي احمد حرومش كنيم.
-اما تا اين انگل مسموم رو از زندگيمونجدا نكنيم,نمي تونيم نديده بگيريمش.
در حالي كه خودم و براش لوس مي كردم گفتم:پرهام تو فكر نمي كني اگه من مجبور بشم با احمد ازدواج كنم,تو مي توني موفقيت هاي خوبي براي ازدواج پيدا بكني؟
ناگهان چهره ارام و فتابي اش طوفاني شد,دندانهايش را به هم مي فشرد,مشتهايش را گره كرد و به طرفم امد,از ترس نزديك بود سكته كنم,شانه هايم را محكم در دستانش گرفت و در حالي كه ان را مي فشرد,به چشمهايم خيره شد و گفت:ما قبلا حرفامونو زديم و به توافق رسيديم,اگه اتفاقي افتاده كه نظر تو عوض كرده به من بگو,من تحمل شنيدن هر حرفي رو از دهن خودت دارم,اما از دهن اون خوك كثيف نه.
شانه هايم زير فشار پنجه هاي مردانه پرهام به شدت درد گرفته بود,سعي كردم خودم را رها كنم,اما فايده اي نداشت,با صدايي دردالود گفتم:پرهام شونه هام شكست,ولم كن.
با حرف من به خودش امدو دسنهايش را رها كرد و در حالي كه نگاه تحقير اميزي به من انداخت,حركت پنجه هايش را درون موهايم احساس كردم,انگشتان شست اش را روي شقيقه هايم گذاشت و گفت:شيلا من مدتيه كه توي فشارم,مگه ظرفيت يه ادم چقدره؟خواهش مي كنم به من بگو توي اين سر كوچيكت چي ميگذره؟فقط قول بده صادق باشي و حرفات و رك و راست بزني.
-پرهام تو چته؟من حرف بدي زدم؟من.......وبغضم تركيد,بغضي كه با شنيدن ازارهاي احمد در من ايجاد شده بود با اشفتگي پرهام بهانه اي براي خالي شدن پيدا كرد,اما با همان حال پريشان ادامه دادم.
-پرهام,تو فكر مي كني توي سر من چي مي گذره؟فقط عشق به تو,تو فكر مي كني من كي هستم؟من اگه يه حيوون وحشي هم بودم تا حالا بايد با محبتهاي تو رام شده بودم يعني من از يه سگ كمترم كسي كه تربيت و تيمارم كرده را ول مي كنم و به ادمي چون احمد دل مي بندم,پرهام مي خوام يه چيزي و خوب بدوني حتي اگه يه روزي از من سير بشي و بهم بگي برو,مي رم اما ولت نمي كنم,تو سهم مني و من ادم سخاوتمندي نيستم,اونوقت مي شي مرد روياهاي من مردي كه نه قهر كردن بلده نه شونه هام و توي دستش خرد مي كنه.
پرهام در حالي كه مي لرزيد گفت:و اگه بر حسب قضا و قدر به احمد رسيدي چي؟
-از اون جايي كه متعلق به طبيعت وحوش نيستم,باهاش زندگي مي كنم,يعني فقط زنده مي مونم,اما روياهام و با تو مي سازم,تويي كه توي خلوت ترين و تاريك ترين لحظه هاي خيالم با مني,محرم لذت بخش ترين ثانيه هاي عاشقانمي خب خيالت راحت شد,هر چي كه دلت مي خواست توي اين يه سال بشنوي شنيدي.
پشتش به من بود و من هيچ اثري از حرفهايم را نه در صورتش مي توانستم ببينم و نه در حركاتش بعد از دقايقي به رامي برگشت و به طرفم امد,دستهايم را در دستهايش گرفت و فشرد,گويا ديگر فهميده بود كه در اين جور مواقع هر احساسي را بخواهد مي تواند از اين طريق به من القا كند,در نگاهش هيچ اثري از طوفان قبل نبود,و من چقدر عاشق دراي ارام چشمانش بودم درياي طوفان زده ايي كه به ارامش رسيده بود.
-شيلا از دست من عصباني شدي گه نه؟
سرم را پايين انداختم به دستهايم كه جايگاهي مطمئني پيدا كرده بودند نگاه مي كردم سرش را خم كرد و متوجه مسير نگاهم شد,دستهايم را بالا اورد و به لبانش نزديك كرد,مي ترسيدم نگاهش كنم,اما دستانم در تمناي لبان گرما بخشش مي سوخت ولي فقط گرماي نفسش بود كه چون نسيمي پوستم را نوازش داد و بس.
-شيلا زمان زيادي از اشناييمون گذشته,اما تو با محبتي كه نسبت به من داري همواره در برابر لب عشق سكوت كردي و اون و ابراز نكردي ولي حركت تند نفسهات راز تو بر ملا مي كرد,اما راضي ام نمي كرد,تا اينكه بعد از مدتها وقتي عصبانيت كردم,در اوج خشم فرياد زدي دوستت دارم.احساس كردم سبك شده ام ولي چه خام بودم و ساده عشق تو شده بود نياز هرروزم و ابراز ان غذاي روحم,اما افسوس از اين خيال خام,من به اين كلمات نياز مبري مي داشتم و تو ان ها را از من دريغ مي كردي بالاخره مجبور شدم به حيله قبلي ام متوسل شدم,با اين كه اون و نمي پسنديدم,چون تنها راه چاره بود,به كارش گرفتم,باور كن نمي دونستم دوباره نتيجه اي به اين خوبي مي دهد,حالا قانع شدي شيلا,به خاطر فشار شونه هاتم معذرت مي خوام عصبانيت ساختگي بهانه اي بيش نبود من واقعا به اين اعترافات نياز داشتم.
-حتي اون فشار؟
-اره عزيزكم به اون از همه بيشتر احتياج داشتم.خوب حالا كه همه چي درست شده مي خواستم يه خبري بهت بدم,من صبح فردا به تهران مي روم,چون تعطيلات ترم شروع مي شه منم كه مدت زياديه به خونواده سري نزدم.
-فقط براي ديدن مي ري؟
-نه عزيزك كنجكاوم,بيشتر به خاطر اين مي روم كه از اين قايم باشك بازي خسته شدم,اين ديدارهاي لحظه اي داره ديونه ام مي كنه من احتياج دارم كه تو رو براي هميشه در كنارم داشته باشم,مي خوام برم با خونواده صحبت كنم و اونا رو بفرستم پيش بابات.
-چقدر خوشحالم پرهام,وبه همون اندازه گران.
-نگران نباش,با توجه به رگ خواب خونواده ات مطمئن باش مشكلي پيش نمياد.
-پرهام تو چقدر خوب و خواستني هستي.
-اميدوارم بعدها نظرت عوض نشه.
-ميگم پرهام؟....
چيه بازم نقطه چين؟بايد بگي از كدوم نوعش؟
خنده ام گرفته بود(ياد روزي افتادم كه وسط جنگل مشغول درس دادن بود)ناگهان پرسيدم پرهام چرا گاهي وقتها جلوي بعضي از كلمه ها چند تا نقطه چين مي زارن,نگاهي به من كرد و گفت:وقتي كه خجالت بكشن اون و ادامه بدن و يا بترسن و بقيه شوبخورن!!!!
اين دفعه از هر دو نوعش,از گفتنش خجالت مي كشم و از فكرش مي ترسم,قول بده سرم داد نكشي.
-اين ديگه از قواعد استثنائيه زبان فارسيه,بگو ببينم چي شده فكر مي كنم شما كاشف بزرگي هستيد خانوم محترم.
-پرهام.......اگه رفتي و مدتي موندي و همه چي رو فراموش كردي و بهتر از شيلا پيدا كردي؟من بايد چيكار بكنم؟
ابرانش در حال جفت شدن بودند كه ناخوداگاه فرياد كشيدم تو قول دادي پرهام!تو گفتي عصباني نمي شي!
ناگهان شليك خنده او در تمام باغ پيچيد و بعد از مدتي در حالي كه خيره نگاهم مي كرد خواند.
انچه خوبان همه دارند تو همه يكجا داري
پرهام رفت و مرا با يك دنيا دلواپسي و نگراني تنها گذاشت,حالا كه رفته بود,نبودنش بدجوري احساس مي شد,دلم بهانه او را مي گرفت با همه سر لج افتاده بودم و حضور گاه وبي گاه احمد مرا به مرز جنون مي كشاند,تحمل كوچترين برخوردي با او را نداشتم,سلامتش ديوانه ام مي كرد و لبخندش كفرم را بالا مي اورد,از اي كه من وپرهام را جدا از هم به بازي گرفته بود و به سادگيمان مي خنديد راه نفس را در گلويم مي بست,ليلا به بهانه ديدن خانواده به خانه برگشت و ديگربا احمد نرفت,اصرار پدر و مادر براي بازگشتن هيچ فايده اي نداشت,دليل اين كارش را به هيچ كس نمي گفت تنها در گوشه اي مي نشست و به جايي خيره مي شد ودر دنياي خودش دست و پا مي زد.
براي من خيلي عجيب بود,ليلا دختر پر انرزي و شادي بود,سكوت در دنياي او راهي نداشت و كاملا با او بيگانه بود,مصمئن بودم موضوع مهمي پيش امده كه او را چنين نموده و ارام به گوشه اي كشيده,مي دانستم سكوت در مقابل مشكلات مثل ارامش قبل از طوفان است و من بي صبرانه منتظر طوفاني شدن اين درياي ارام بودم,يقين داشتم او با جرقه اي به غليان در مي ايد,فوران مي كند و ارام مي گيرد,اما چه زماني,نمي دانستم,تا بالاخره سركوفت ها و سرزنش هاي مادر,اسمان دل ليلا را ابري كرد.زبانش به گفتن حقايقي كه اگر تمامشان گفته مي شد شايد سرنوشت من به اين مسير منحرف نمي شد و به بدبختي كشيده نمي شدم.
-بس كن مادر چقدربه من پيله مي كني,يعني من حق ندارم تا هر وقتي كه دلم خواست توي خونه پدرم بمونم؟
-چرا دخترم اما اگه شوهرت اجازه بده,ولي مگه نمي بيني كه او دائم مياد و مي ره.
-مگه چيزي گفته,به شما گفته كه مي خواد من و با خودش ببره؟
-اينم از بزرگيشه مادر,اون دلش نمي خواد به تو سخت بگيره و تو رو به زور از خانواده ات جدا كنه.
-سخت بگيره؟شما مي دونيد سختي يعني چي؟هر چه به شما گفتم احمد اين طوريه,احمد اين كارو مي كنه,احمد با ادماي ناباب سروكار داره,مگه شما به حرفاي من گوش داديد؟هميشه خواستيد همون جوري به اون نگاه كنيد كه خودتون دوست داريد,براتون مهم نبود كه من توي اون خونه چي مي كشم من حتي قدر يه كلفتم ارزش نداشتم.
-اين چه حرفيه مادر!زن تاج سره مرده,رحمت خونه س به اين داد و قال مردا نگاه نكن با يه كمي محبت مثل يه بچه نرم مي شن,كلفت چيه مادر,همه زنها توي خونه زحمت مي كشن,الحمدالله احمد خيلي دست و دل بازه,توي خرجي خونه هم كه دريغ نمي كنه,تازه تو به دوستهاش چيكار داري,مردها بيرون از خونه هزار و يك كار انجام مي دن,چه ربطي به تو خونه داره؟
-ديدي مادر,ديدي گفتم شما همون جوري كه دلتون مي خواد به احمد نگاه مي كنيد,احمد هرزه است نمي خواي باور كني؟
-زبونتو گاز بگير اين چه حرفيه,مگه همين باباي خودت چند سال پيش دور از چشم ماها زني رو صيغه خودش نكرده بود؟كه از نظر شرعي هم اشكالي نداره.
-لابد شما هم تحمل كرديد اره؟اون الم شنگه تون هنوز يادم نرفته.
-معلومه كه نه,خلاصه با صبر و تلاش پدر از دست اون زن بيرون كشيدم.ليلا فرياد زد:چرا؟مگه از نظر شرعي اشكالي داشت؟
مادر كه در مقابل ليلا كم اورده بود كم كم عصباني شد و صدايش را بلند كرد.
-اخه دختر نونت كمه,ابت كمه,ناسازگاري كردنت چيه,حرف شوهرت و كه گوش نمي دي,ما رو هم كه داخل حساب نمي كني,خود سرونه مي ري بچه تو هم ميندازي,ديگه چه كاريه كه تا به حال انجام ندادي؟
-خيلي كارا مادر ,در واقع من هنوز هيچ كاري انجام ندادم,من حتي اگه بميرم نمي زارم احمد هر كاري دلش خواست بكنه دليل رفت و امد احمد به اين خونه مطمئنا من و سروناز نيستيم,اون براي ثانيه هاي وقتش اينقدر ارزش قائله كه حاضر نيست اون و توي جاده رامسر رشت بيخود به هدر بده.
-خوب احمد به من و پدرت لطف داره,نكنه اين هم تو رو عصباني مي كنه؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:37 ب.ظ
 
ارسال: #14
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-اي كاش اين طوري بود ,مامان شما چقدر ساده ايد,يادت رفته وقتي خونه ما بوديد چطور باهاتون رفتار كرد,اون و به چه حسابي مي زارين,دليل اومدن احمد نه من و سرونازيم نه تو پدر.
-من و باش كه دارم با كي حرف مي زنم,تو پرو شدي و ديگه شرم و حيا سرت نمي شه,نذار اقت كنم كه بدبخت بشي.
-ديگه اق شما هم فايده اي نداره چون از اين بدبخت تر ديگه ممكن نيست.
خداي من منظور ليلا از رفت و امده احمد چي بوده,يعني خودش چيزي فهميده بود يا احمد حرف هاش و با اون زده بود.نمي توانستم صبر كنم.كنجكاويم تحريك شده بود و دلم مي خواست هر طوري شده سر از موضوع در بياورم.
سيني شام و بهانه كردم و به سمت اتاق ليلا رفتم,ضربه اي به در زدم و بدون شنيدن پاسخي وارد اتاق شدم,از سرماي اتاق متوجه تموم شدن هيزم باري شدم.سيني ا روي زمين گذاشتم و بدون هيچ صحبتي براي اوردن هيزم از اتاق خارج شدم.
صداي گريه ليلا از اتاق شنيده مي شد وارد شدم و هيزم ها را داخل بخاري انداختم,بعد از مدتي گر گرفتند و گرماي مطبوعي به اتاق دادند,صداي اتش گرفتن چوب ها بلند شده بود,به طرف ليلا رفتم و دست به موهايش كشيدم,لرزش شانه هايش زير دستهايم احساس مي شد به ارامي صدايش زدم.
-ليلا.......پاشو برات شام اوردم,ببين چه غذاي خوشمزه ايه,نمي گم چيه تا خودت نگاش كني.
-نمي خورم..........
-اما تو از صبح تا حال لب به هيچي نزدي.
-اينقدر غصه خوردم كه معده ام پر شده.
-با غصه كه شكم پر نمي شه,خواهرم,تازه اگه غذا نخوري با چه قوتي مي خواي مبارزه كني,زود خسته مي شي و ناچاري تسليم بشي.
-من تسليم نمي شم اگه مون بار اول به اسوني تسليم خواسته هاي حيوونيش نمي شدم,الان برام طاقچه بالا نمي گذاشت.
-پس اگه نمي خواي تسليم بشي,بايد غذا بخوري,اگه مواظب جسمت نباشي و سيرش نكني,روحت زود خسته مي شه و دست از مبارزه مي كشه.
ليلا در حالي كه سرش را از روي زانوانش بلند كرده بود گفت:شيلا تو وست داري من مبارزه كنم.
-بله نهايت ارزوي منه,اما مبارزه اي كه به زندگيت لطمه نزنه,بلكه اون و به مسير درستش برگردونه.
-اخ چي بگم شيلا,چطور بگم,ما مدتهاست از مسير درست فاصله گرفتيم,به طوري كه برگشتن در شب برام درست مثل خواب و خياله.
-ليلا من منظور تو نمي فهمم.
-همون بهتر كه متوجه اش نمي شي,بگذار اين قصه كثيف زنگيم تا ابد توي صندوقچه دلم باقي بمونه.
با حالت التماس و خواهش گفتم:ليلا........ من خواهرتم,در واقع تنها خواهرت,خودت و بذار جاي من,اگه اين غصه دل ن و پر مي كرد تو ساكت مي نشستي و كمك نمي كردي؟
-شايد..........
-نه من مطمئن بودم كه كمكم مي كردي.وقتي غصه هاي دلتو با كسي قسمت كني از سنگيني اش كم ميشه و دل ادم راحت تر مي تونه تحملشون كنه.
ليلا در حالي كه نگاه متعجبي به من مي انداخت گفت:شيلا توي اين دو سال تو خيلي عوض شدي,حرفهاي قشنگي مي زني حسابي خانوم مو بزرگ شدي.
-اي كاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم ليلا.
-چرا اين حرف و مي زني؟
-چون منم مثل تو يه غصه بزرگي تو دلم دارم كه داره من و خفه مي كنه.
-غصه؟اونم توي دل تو؟
-اره!خيلي عجيبه,به من نمياد غصه دار باشم بدبختي ما ادمها اينه كه فكر مي كنيم غصه هايي كه توي دل ما وجود داره بزرگترين غصه هاست و هيچ كس مثل ما بدبخت نيست اما ليلا اشتباه مي كنيم غصه ها هر چقدر هم بزرگ باشن در مقابل عظمت وجودي مان خيلي كوچك و ناچيزن,خدا به ما عقل داده چيزي رو كه به هيچ كدوم از افريدهاش نداده,پس بايد از ان به بهترين صورت استفاده كنيم.وگرنه ما با حيوون چه فرقي داريم نبايد بزاريم احساسمون بر عقلمون پيروز بشه.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:37 ب.ظ
 
ارسال: #15
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ليلا با دهاني باز به من خيره شد,مدتي به سكوت گذشت,از اين كه مثل خاله خانوما ليلا رو نصيحت كرده بودم شرمنده شدم و مي خواستم تركش كنم كه ليلا دستش را با فشاري روي پاهايم گذاشت و گفت:
-بشين اگه مي دونستم كه تو اينقدر بزرگ شدي كه مي توني تكيه گاه محكمي باشي اين همه مدت غمبرك نمي زدم و خودم و داغون نمي كردم,ببين شيلا هميشه نگراني و غصه هايي توي زندگي مشترك وجود داره كه بعضي هاشون اينقدر ابتدايي و پيش پا افتاده اند كه اصلا ارزش فكر كردن ندارن و خيلي زود هم فراموش مي شن,بعضي ديگه شون ازارت مي دند,اما گذشت زمان سازگارت مي كنه و با اونا خو مي گيري ,اما دسته سوم غصه هايي هستند كه توي دلت مثل يه غده سرطاني نه تنها ريشه كن نمي شن بلكه مرموزانه رشد مي كنن و همه جاي بدنت و مي گيرين و به تدريج از پا مي ندازنت و متاسفانه جز اسرار دلن و نمي توني فاششون كني,چون افشاي اون از اول خودت و از بين مي بره ,پي مجبوري خاموش باشي و سراپا بايستي مثل چوبي كه موريانه از داخل تمومش و خورده و پوك و سست و متزلزل.
-ليلا دلم مي خواد تا جايي كه برات ممكنه و به تو صدمه نمي زنه برام تعريف كني,شايد بتونم كمكت كنم.
-با اين كه مي دونم كاري از دستت بر نمياد,اما براي سبك شدن خودم هم كه شده برات مي گم.
-عاشق احمد شده بودم,فكر مي كردم دوستش دارم,اگه به من مي گفت بمير,مي مردم..اگه به من مي گفت خفه شو,خفه مي شدم.....اگه به من مي گفت دست از همه كس و كارت بكش مي كشيدم,در مقابل تمام خواسته هاش تسليم مي شدم,چون فكر مي كردم اونم دوسم داره و عاشقمه,انتظارش هر روز بيشتر از روز قبل مي شد,گمانم همه زنها چنين مي كردند اعتقاداتي كه يك عمر با اون زندگي كرده بود,دورم كرده بود,مادر مي گفت:زن بايد مطيع مرد باشه,هر كاري خواسته انجام بده چون در غير اين صورت معصيت كرده و خدا ازش راضي نخواهد بود,وقتي با شرم و حيا پرسيدم هر كاري؟گفت:هر كاري حتي اگه گناه هم داشته باشه,چون گناهش به گردن خودش مي افته خب كم كم از تعلقاتم فاصله گرفتم,نمازم و رها كرد چون به دلايلي خوندنش برام سخت شده بود,پوشش من و نمي پسنديد,پاي نامحرمان رو به خونه باز كرده بود,من و سوگلي مجلس كرده بود,همه و همه رو تحمل كردم اما.........اما
و زد زير گريه,گريه اي كه روحم را مي خراشيد,تشنه دانستن بودم,هر چه بيشتر از او مي فهميدم,بيشتر متنفر مي شدم.
-خب بگذريم,دونستنش برات فايده نداره,تا اينكه فهميدم حامله ام.بچه بودم سن زيادي نداشتم,دوران سخت بارداري رو با تمام ازارهاي حمد تحمل كردم و دم نزدم.چون هنوز هم عاشقش بودم و فكر مي كردم دوستم داره به دنيا امدن سروناز و حضور پدر و مادر تا حدودي به من ارامش بخشيد.مدتي از رفت و امد دوستان احمد خبري نبود.احمد هم كمتر توي يخونه مي موند.فهميدم بر خلاف تصورم غيبت هاي احمد نه تنها ناراحتم نمي كنه بلكه شور و هيجان گذشته رو به من برگردونده,تازه فهميدم كه خواستن احمد با تمام ازارهاش براي من فقط مثل يه عادت قابل تحمل بود.كم كم به عشقم نسبت به احمد شك كرده بودم,سروناز روز به روز بزرگتر مي شد و تنها سرگرمي من توي اون شهر غريب شده بود.احساس مي كردم حركات و رفتار احمد مرموز شده.از او علتش را سوال كردم.گفت خواب و خياله,تا اين كه يه روزي زن همسايه مون در خونه مون و زد و بدون مقدمه گفت:ليلا جون,تو مثل خواهرم برام عزيزي براي همين مي خوام يه چيزي بهت بگم,اما از من نشنيده بگير و خودت هم تحقيق كن.
وارفتم مي دونستم اتفاقي افتاده كه اون و مجبور كرده به در خونه بياد و با عجله اين خبر و به من بده و بره.
-ليلا خانوم چند وقتيه اقاي شما رو با يه خانومي مي بينند,مي خواستم بهت بگم كه يه كمي بيشتر مواظب اون باشيد اخه مرد جماعت اگر سرشون به خونه گرم نباشه به يه جاي ديگه بند مي شن.
دهانم باز مونده بود و مات نگاهش مي كردم.با صدايي كه براي خودمم غريب مي اومد گفتم:ممنونم.. خدا از بزرگي كمتون نكنه مطمئن شده بودم احمد البوم كارهاي كثيفش و با اين كار كامل كرده,اون روز تا شب منتظر موندم,سروناز و خوابوندم تا وقتي با احمد صحبت مي كنم بي قراري نكنه,ساعت از نيمه شب گذشته بود كه در حياط با صداي ارومي بسته شد برق ها رو خاموش كرده بودم و احمد به خيال اينكه من خوابم پاورچين پاورچين در حالي كه فقط كت اش رو در اورده بود توي رختخواب خزيد<اما جاي من و خالي ديد,نمي دونم,ترسيده بود يا چيز ديگه,كه از جا پريد و برق بالاي سرش و روشن كرد.با تعجب نگاهي به جاي خالي من نگاه كرد.از جا بلند شد كه ناگهان مرا ايستاده در كنار در ديد
-چيه.هنوز نخوابيدي؟هوس شبگردي به سرت زده يا منتظر من بودي؟
-بهتره بريم به اتاق ديگه مي خوام باهات صحبت كنم.سروناز خوابه.
و بدون حرفي به اتق بغلي رفتم.احمد هم به دنبالم وارد شد ويه گوشه نشست.
-نميتوني تا صبح صبر كني.من خسته و هلاكم.
-اون زن كيه كه باهاش هستي و شب وروز تو با اون ميگذروني؟
با كمال پرويي و رذالت گفت :نميتونستي صبر كني و فردا اينو ازم بپرسي؟
-ميبيني كه نتونستم.
-والله چه عرض كنم. اون زن صيغه اي منه.مشكل حل شد؟اجازه هست برم بخوابم.
ديگه تحملم تمام شده بود. نه ميتوانستم جيغ بكشم و نه ضجه بزنم. او در كمال وقاحت نه تنها انكارش نكرد بلكه چون موضوع پيش و پا افتاده و ساده اي از اون گذشت.فقط تونستم بگم :چرا؟چرا ؟اونبعد از چهار ماهي كه از به دنيا امدن سروناز ميگذره؟ من كه......من كه......و شرم و حيا نگذاشت كه حرفم و تمتم كنم.
-اره مي دونم...اما تو پاك ابروي منو جلوي دوستام بردي. اونا زني به اين نازنازي تا به حال نديده بودن.....
گاهي از اون همه ناداني كه باعث تمام بد بختي هام شده بود ضجه مي زدم. ياد اوري اون لحظه ها هنوز هم وجودمو از هم مي پاشه. كم كم احمد وقاحت رو به حد نهايت رسوند. دست زنهاي رنگانگي رو مي گرفت و به خونه مي اورد. من شده بودم مستخدمي كه بايد به اونا مي رسيدم و ازشون پرستاري ميكردم و از پشت در اتاق شاهد عشوه هاشون مي شدم.اگه مقاومتي نشون ميدادم ويا بي احترامي از من سر ميزد روزگارم سياه ميشد.كتك شده بو همدم لحظه لحظه هاي زندگيم.
-شيلا!اين غصه ها جزئ اونايي بودن كه باهاشون سازگار شده بودم و تحملشون ميكردم .
دوباره پاي دوستا ي احمد به خانه باز شده بود.سروناز روز به روز بزرگتر ميشد و با شيرين زباني هاش به جمع اونها رونق مي بخشيد .دوست نداشتم سروناز را وارد اين كنم . نمي خواستم اينده اونم مثل من تباه بشه.با احمد صحبت كردم .راضي نميشدالتمس كردم.مي گفت بچه خودمه به تو چه مربوطه؟به پاهاش افتادم. ساكت شد و گفت:به يه شرط بدون چون و چرا قبول كردم.ميدوني شرط احمد چي بود ؟
دهانم خشك شده بود .اب دهانم را نمي توانستم قورت بدهم.ليلا ليوان اب را به طرفم گرفت و من بي درنگ جرعه اي نوشيدم.
-خب اينم از اون حرفاييه كه بايد ازش بگذريم.
-اما ليلا خيلي كنجكاو شدم كه بدونم. خواهش ميكنم بگو.
ليلا در حالي كه لبخند دردالودي مي زد گفت:من شدم سوگلي اون جمع.
نفهميدم منظورش از سوگولي يعني چه!با خودم عهد كردم توي اولين فرصتي كه پرهام و ديدم ازش در مورد معناي اون سوال كنم.
-تا بالاخره متوجه حاملگي مجددم شدم.اتفاقي كه نه تنها خوشحالم نكرد بلكه ديوانه ام كرد شب و روز م شده بود گريه و ناله.احمد حال خرابم و ديد دليلش رو خوب مي دونست اما به روي خودش نمي اورد.بهتر ديد كه مدتي پدر و مادر و با خودش بياره پيش من.اما قبول نكردم.تا اينكه همون همسايه به دادم رسيد.وقتي فهميد كه از خبر بارداري ام بيمار شدم مرا به قابله خونگي معرفي كرد اما اون حاضر نمي شد اين كار و انجام بده چون مي گفت وزارت بهداشت چندين بار بهش اخطار داده ولي من نا اميد نشدم.نمي خواستم......نطفه اون كثافت رو باور كنم.چندين بار به در خونه اش رفتم تا بالاخره يك روز من و به خونش راه داد تا با من صحبت كنه و من و از تصميمم منصرف كنه.اما با شنيدن سرگذشتم در حالي كه برق عجيبي در نگاهش موج مي زد حاضر شد اين كار و مجاني برايم انجام دهد.
-بالاخره با هزار درد و بدبختي از دست اون نطفه راحت شدم اما با نطفه اي از كينه و انتقامي شديد به خونه برگشتم.
-از اينكه به خاطر احمد مجبور بودي دست به چنين كاري بزني عصباني بودي؟
-اون قط يه طرفه قضيه بود موضوع مهم تر چيز ديگه اي بود.
-تو چي مي خواي بگي ليلا؟
-انگار با كاراي كه كرده بودم خدا هم به من پشت كرده بود.چون هر چه بيشتر صدايش مي زدم و ازش كمك مي خواستم ازم دور تر مي شد و بلاهاي بيشتري نازل مي كرد به هر طرف نگله مي كردم كوهي از مشكلات بود كه هيچ راه حلي براشون پيدا نمي كردم.از همون روز با خودم عهد كردم انتقام خودم و سروناز و اون و از احمد بگيرم حتي اگه به قيمت بدبختي و تباه شدن باقي عمرم باشه.
-اون ديگه كيه ليلا؟
ليلا در حالي كه اشكهايش روي صورت رنج كشيده اش مي غلتيد ادامه داد .
-همون قابله خونگي.يكي ديگه از قرباني هاي احمد اين حيوان رذل و فاسد كه بوي تهفنش هر جايي كه مي رفتم گريبان گيرم بود.
-باورم نمي شه ليلا.اگه اون جز زنايي كه با پاهسي خودش با احمد همراه شده بود نمي شه اسمش و قرباني گذاشت؟
-نه شيلا احمد فقط جواني و ارزوهاي من و به باد داد اما اميد رو توي دلم از بين نبرد.اميد به انتقامي شيرين.اما اون زن بيچاره نه تنها جووني و ارزو ها و پول و سرماه اش رو به باد دادمهم ترين چيز يعني خانوده اش رو هم ازش گرفت.پدر و مادر پيري كه ديدن دخترشون براشون شده يه ارزوي محال.
-ليلا توروخدا درست صحبت كن تا بفهمم.
-فهميدن تو چه دردي زخم هاي زهر اگين دل من و دوا مي كنه؟
-مي دونم كه درمان زخمهاي دل تو پيش من نيست.اما مي تونه من و روشن كنه. درس خوبي برام باشه تا من مثل تو يه قرباني نباشم مگه نه؟
ليلا اين بار مثل اينكه قانع شده بود دست به موهايم كشيد و گفت:راست مي گي من اينقدر توي غماي خودم سرگردون شدم كه همي چي رو فراموش كردم.درست و نادرست رو تشخيص نميدم.
-اون اسمش شيواست.تحصيل كرده ي رشته ي ماماييه.يعني قاله ي خونگي نيست پدر و مادري پير و در عين حال پولدار داره كه توي رشت زنگي ميكنند با دو برادري كه هر دو دكتراي رشته ي اقتصاد و حقوق اند و توي امريكا هستند .احمد از بچه گي توي خونه اونا بزرگ شده بود. با پدر و مادرش كه سرايدار همون خونه بودن .به كمك پدر شيوا ديپلمش را ميگيره و به خاطر اعتمادي كه به او داشتند دخترشون رو كه اون موقع دانشجو بوده دست او مي سپارند.تا به عنوان راننده ي شخصي اش اونو به دانشگاه برسونه و برگردونه .اما ميدوني اون نامرد چيكار ميكنه . عوض قدرشناسي يه روزي كه هيچ كسي توي خونه نبود به اتاق شيوا ميره و به خواهش و التماسش هيچ توجهي نميكنه ومثل يه حيوون وحشي به اون حمله ميكنه و به مقصودش ميرسه .بعد از مدتي شيوا بيمار ميشه و دكترا ناراحتي اون رو يك نوع تيك عصبي تشخيص ميدن اما با حاد شدن وضعيت بيماري شيوا دكترا مجبور ميشن دقيق تر بررسي كنند.به خاطر همين يه سري ازمايش و سونوگرافي براش مينويسند. اونجا بود كه همه چيز معلوم شد اون باردار شده بود توي بد مخمصه اي افتاده بود بالاخره با هزار جور بدبختي مجبور شد تمام قضيه رو براي خانواده اش تعريف كنه. در همين اوضاع و احوال احمد وارد معركه ميشه و خودش رو عاشق سينه چاك نشون ميده .با اينكه شيوا اصلا راضي به ازدواج با احمد نبود اما خانواده اش براي جلو گيري از ابرو ريزي وادارش ميكنند كه با احمد ازدواج كنه و قال اين قضيه رو بكنه.
بعد از چند ماهي كه از ازدواجشون ميگذره .كم كم ماهيت خودش رو نشون ميده ديگه اون احمدي نبود كه هر لحظه قربون صدقه اش مي رفت و دور و برش مي گشت و بله و چشم ميگفت .ادعا ميكرد چون پول و پله اي نداره دست و فاميل اونو تحقير مي كنند و هم شان خانواده ي اونا نمي بينند براي همين از پدر شيوا خواست تا زمين هاي موروثي شيوا را به او بسپارند اون بنده خدا هم كه فكر مي كرد مثل پسرشه.براي تداوم زندگي شيوا.اين كارو مي كنه.
اما اين محبت شون نه تنها از توقع اون چيزي كم نمي كنه و نه حس خودخواهي و زياده طلبي شو ارضا مي كنه,وقتي كه در كمال پررويي از شيوا مي خواد كه خونه و زمين مسكوني اش را به نام او كنه.شيوا مقاومت كرده و كار به مشاجره لفظي مي كشه.كم كم دعواشون بالا مي گيره و احمد اون و هل مي ده و اونم از پله ها پرت مي شه پايين و همين ضربه باعث مردن جنين شش ماهه اش مي شه.يعني تنها چيزي كه اونو به موندن و تحمل كردن وادار كرده بود.بعد از اين كه دوره نقاهتش رو مي گذرونه.در حالي كه خانواده همچنان مخالف جدايي او واحمد بودند از او طلاق مي گيرد.البته نه به راحتي.سر همين قضيه طلاق كلي از زميناش و از دست مي ده تا اون خوك كثيف راضي بشه طلاقش بده.
اما با طلاق گرفتن از احمد مشكلات شيوا تمام نمي شد چون احمد كه مزه ي پول مفت زير زبانش افتاده بود هر چند وقت يك بار جلوش سبز مي شد و تهديدش مي كرد شيوا ديگه هيچ چاره اي نداشت مگر انكه خانواده اش را ترك كند و بدون اطلاع اونا به زندگيش ادامه بده و الان درست چهار سال از اون زمان مي گذره و شيوا تنها و بي كس توي اين شهر غريب زندگي مي كنه و تنها با تلفن از حال خانواده اش با خبر مي شه.
-اخه ليلا تو از كجا مي دوني كه اون مرد احمد بوده؟
-صبر كن تا بگم من كه براي سقط جنين پيشش رفتم اول قبول نمي كرد اين كارو بكنه اما وقتي عجز و التماس من و ديد كه به خاطر بي وفايي مرد زندگي اين كار و مي كنه كمي نرم شد و شروع به نصيحتم كرد ولي من به خيال اينكه اون زن غريبه من و نمي شناسه و ممكن ديگه هيچ وقت نبينمش ماجراي زندگيم و بيشتر و بيشتر برايش شكافتم وسرانجام گفتم كه به خاطر همه بدي هايي كه در حقم كرده هيچ وقت احمد و نمي بخشم.سكوت كرد ,سكوتي طولاني و بعد پرسيد فاميلي شوهرت چيه؟منم گفتم عباسي.
ناگهان حالش بهم خورد رنگ صورتش مثل مرده ها سفيد شد و به زحمت خودش و به اشپزخونه رسوند منم به دنبالش رفتم به طرفم برگشت و گفت:چه كسي من و به تو معرفي كرده؟گفتم يكي از همسايه هام.
-اره شيلا جون اين جوري بود كه اون خاطراتش را برام تعريف كرد ومن تونستم اين انگل كثيف رو بهتر بشناسم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:37 ب.ظ
 
ارسال: #16
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-يعني تو تا قبل از اينكه با اين خانوم اشنا بشي,تصميم نداشتي از احمد جدا بشي؟
-چرا اما شنيدن زندگي شيوا من و توي تصميم مصمم تر كرد.
-پس تو تصميم گرفتي از احمد جدا بشي؟
ليلا با نگاهي پر از سوال به من خيره شد و در نهايت گفت:به نظر تو تصميم احمقانه اي گرفتم.
-بله,تو به سرنوشت سروناز فكر كردي؟وقتي بلبل زبوني هاش توي اون جمع تورو ناراحت مي كرده.چطور حاضر مي شي به امون خدا ولش كني و خودت همينجا بموني.اونم ميون يه گله گرگ؟
ليلا مدتي سكوت كرد و گفت:ببينم شيلا تو بالاخره نمي خواي دهن باز كني؟
-منظورت چيه؟
-منظورم اينه كه حالا نوبت توئه كه راجع به احمد حرف بزني.هر چي كه از اون مي دوني.يخ كرده بودم سرماي گزنده اي به عمق جانم خزيده بود و قدرت حرف زدن را از من گرفته بود.
با ترديد گفتم:بهتره اول جواب من و بدي.سروناز چي؟
-نترس بابت او خيالم راحت.
-يعني چي!تو فكر مي كني احمد اون و به تو مي سپاره؟
-خب بستگي داره!
-به چي؟
-به اين كه طرف حاضر بشه اون و نگهداره يا نه.
-مگه احمد قراره ازدواج كنه؟
سوالي كه از مدتها قبل جوابش و مي دونستم و مي خواستم براي اطمينان از دهن ليلا بشنوم.اما او به ارامي گفت نمي خواي راجع به احمد حرف بزني مگه نه؟
تصميم گرفتم تا همه چيزرا براي او تعريف كنم,اعتراف به گناهي كه مرتكب ان نشده بودم اما متهم به ان شدم.
-البته ,مي خواهم همه چي رو راجع به اون برات تعريف كنم تا بتوني از زاويه ديگه اي هم اون و بشناسي.
اون شب مجبور شدم تا دير وقت كنار ليلا بمانم و تمام چيزهايي كه از او شنيده يا ديده بودم برايش تعريف كنم.
گاهي با نگاهي پر از تعجب و زماني پر از سوال به من خيره مي شد.زماني ناخن هايش را در مشتش مي فشرد وزمان ديگر بي محابا اشك مي ريخت.
مي توانستم حالش را درك كنم خودم را جاي او گذاشتم اگر پرهام با زندگي من چنين معامله اي مي كرد من چه مي كردم؟اگر فقط يك زن به جاي من قدم به خانه قلب پرهام مي گذاشت چه حالي پيدا مي كردم؟
خدايا تصورش هم براي من مثل كابوس بود.چه تحملي داشت چه صبر بي حاصلي ان هم به مدت دو سال و اندي.
با خودم فكر مي كردم.سهم ليلا از خوشبختي اين دنيا چقدر ناچيز بود.او با وجود داشتم برگ برنده بازنده اي از قبل تعيين شده بود.كثافتكاري ها و الودگي هاي اخلاقي احمد كه همه از ان با خبر بودند.براي ليلا برگ برنده محسوب مي شد,اما هيچ كس جرات شهادت درباره ان را نداشت.
صبر كردم تا حسابي گريه كند و خودش را خالي نمايد سپس دستش را در ميان دستانم گرفتم و گفتم:من براي سروناز نگرانم.
-اما من زياد نه!
-ليلا معلومه چت شده؟
-اره چون مطمئنم تو خوب مي توني ازش نگهداري كني.
-چي داري مي گي ليلا؟!
-شيلا احمد هر كاري كه خواسته تا به حال انجام داده و هر چيزي هم كه خواسته بدست اورده.پس زيادي به تلاش خودت اميدوار نباش.
-ليلا تو عوض اينكه تشويقم كني و به من اميد بدي داري نااميدم مي كني؟من از احمد اونقدر متنفرم كه حاضرم بميرم اما با اون زندگي نكنم.
-ببين شيلا مي خوام يه چيزي ازت بپرسم تو اون پسره رو خيلي دوست داري؟
سرم را پايين انداختم و چيزي نگفتم.اسم پرهام ياداور تمام خاطرات خوشي بود كه با او داشتم,يعني همه زندگيم. روياهاي شب هاي بلند زمستانم خيمه اي روي همه باورهايم و من انها را مي پرستيد م.
-معلومه خيلي دوستش داري شيلا مي تونم حدس بزنم كه اونم چقدر دوست داره.البته اين همه عشق و علاقه خوبه تا وقتي كه بتونه شادوراضي نگه تون داره.اما من با شناختي كه از احمد دارم به تو توصيه مي كنم كه اون و ول كني و از حوزه خطر احمد درش نگه داري.البته اگه دوستش داشته باشي و دختر عاقلي هم باشي اين كارو مي كني.در غير اين صورت بايد منتظر عواقب بدي براي اون باشي.احمد به خاطر علاقه ي زيادي كه بهت داره.به تو اسيبي نمي رسونه اما واي به حال اون.
-ليلا توروبه خدا اين جوري حرف نزن تموم دلم مي لرزه.اخه براي يه مشكل هميشه يك راه كه وجود نداره راههاي ديگه رو امتحان مي كنم.
-حرفهاي بي خود نزن,راه ديگه گدومه مي خواي مثل عاشق و معشوق توي فيلم ها دست اون و بگيري و اواره غربت بشي؟تازه توي غربت هم بايد هي چشمات به اطرافت باشه كه مبادا احمد پيدات كنه و بشه ريگ توي كفشت.و اگه شوهرت فقط به اندازه جو غيرت داشته باشه با اون درگير مي شه پس دوباره مياي جاي اولت.عاقل باش دختر.مارو چه به عشق و عاشقي مگه من قربوني همين عشق و عاشقي نيستم؟اي كاش با همين مش اكبر خودمون ازدواج كرده بودم.حداقل مطمئن بودم شب كه به خونه مي ياد به خاطر منه اگه كاري كنه اگه مي خنده اگر عرق مي ريزه به خاطر منه.همون يه لقمه اي كه توي سفره ش پيدا مي شه از راه حلاله.ما نبايد پامونو از گليم ممون درازتر كنيم.
ديگه چي مي خواي بگم كه راضي بشي و از خر شيطون بياي پايين؟
-ليلا دير وقته فكرم اصلا كار نمي كنه اما همينكه اسم اون لعنتي و مياري تموم وجودم مي خواد اتيش بگيره.
-بهتره پاشي بري بخوابي فردا صبح بهترمي تونيم با هم حرف بزنيم.
تمام شب را در فكر پرهام وعشقش گذراندم ليلا درست مي گفت هيچ كاري از احمد بعيد نبود او مي توانست به كمك چند تن از دوستانش به راحتي پرهام و سر به نيست كند, به طوري كه اب از اب تكان نخورد.
انوقت دوباره به سراغم مي امد و با وعده وعيدهاي رنگارنگ پدر و مادر را قانع مي كرد و مرا با خودش مي برد به همين سادگي مطمئن بودم.
با خودم فكرمي كردم اگر بدون هيچ خبري بگذارم و بروم پرهام تا وقتي پيدايم نكند دست از سرم بر نمي دارد و بعد از پيدا كردنم...................
خدايا چطور اجازه داده بودم فكرم عنان گسيخته برهر طرف جولان دهد.
من نمي خواستم پرهام بقيه عمرش را پشت ميله هاي زندان بگذراند و يا در خاك سرد ارام بگيرد.
من ترجيح مي دادم با احمد زندگي كنم اما پرهام زنده بماند حداقل مي دانستم او زنده است همين هوايي را استشمام مي كند كه من مي كنم.وجودش و حضورش چون خورشيد گرمم مي كرد و من نمي خواستم اين خورشيد زندگيم را در حال غروب ببينم.حتي اگه منجر به تباه كردن خودم مي شد.
نه من حق داشتم به خاطر وجود پوچ و بي ارزشم كه حتي لحظه اي قدر پرهام را نمي دانست و با نازها و قهرهايش ازارش مي داد زندگي او را دستخوش طوفان حماقتم كنم.
او تا ابد در ذهنم به خاطره هاي خوش زندگيم مي پيوست و همنشين لحظه هاي روشن عمرم مي شد.
چنان در افكارم غوطه ور شده بدم كه متوجه خزيدن سپيده از پنجره اتاقم نشدم اما صداي اذان صبح مانند يك ناجي مرا از درياي طوفان زده افكارم به ساحل امن صبحگاه سپرد شب با همه سياهي اش به صبح صادق سلام داد و دامن تيرگي را بر چيد.
از جا بلند شدم وضو گرفتم و به نماز ايستادم در پايان دستهايم را به سوي اسمان گشودم و به راز و نياز پرداختم.
خدايا!قادري و قدرتمند رحيمي و رحمان جبروتي و جابر دانايي و توانا اما من در مقابل تو زبونم و بيچاره ناتوانم و عاجز پس دست كمك به سويت دراز مي كنم مخلصانه مي خوانمت تو خود مي داني كه تمام وجودم پرهام را مي طلبد.عشقم پاك و اسماني است رنگ و ريايي به ان زده نشده اسمانش ابي ابي است.اما نمي دانم چرا رسيدن به ان برايم چون فتح كوه قاف سخت و دور از باور شده.شايد حواست توبراين باشد و اگر چنين باشد من چون بنده اي فرمانبردار تسليم حكم تو مي شوم.پس حامي ام باش و كمك كن تا من با خيالي اسوده خودم را به تقدير بسپارم.
بعد از نماز احساس سبكي خاص كردم.گفتني ها را گفته بودم و با قلبي پاك و خالص با پروردگار اتمام حجت نمودم و ارام سرم را بر روي سجاده گذاشته و خوابيدم.
-شيلا لنگ ظهره!هنوز خوابيدي زحمتت مي شد بري توي رختخوابت بخوابي!
چشمهايم را باز كردم خورشيد در وسط اسمان بود فهميدم كه زياد خوابيدم.كش و قوسي به خودم دادم و از جا بلند شدم روز زيبايي بود.چون ابر هاي شك و ترديد را از اسمان ذهنم كنار زده بودم در واقع خودم را به خدا سپرده بودم.
ما بده هاي خدا در مواقعي كه بايد تلاش كنيم و ذات وجودي مان را به عرصه ظهور برسانيم با كمي شك و ترديد كه چاشني ذهنيتمان مي شود از پا نشسته و عاجزانه منتظر تقدير و سرنوشت مي نشينيم و به اصطلاح,خودمان را به خدا مي سپاريم غافل از اينكه خدا در خلوت ترين لحظات با ماست و تنهايمان نمي گذارد.
ما هر كاري كه مي كنيم خودمان مقصريم و تقدير و سرنوشت بهانه اي بيش نيست.چقدر سخت است كه ما انسان ها چشم ديدن داشته باشيم اما افق ديدمان محدود باشد.
بله من با جسماني بسته به استقبال بدبختي رفتم همان تقديري كه فكر مي كردم برايش هيچ تدبيري وجود نداره.
مادر همچنان بالاي سرم نشسته بود و به من زل زده بود تازه متوجه حضورش شده بودم.
-مامان تو اينجايي؟
-خيلي وقته حواست كجا بود؟
-همين جا به اين روز قشنگ به اين افتاب زيبا و يك مامان مهربون.
-مثل اينكه امرز از دنده راست بلند شدي خب پس بلند شو بيا اشپزخونه كارت دارم.
به دنبال مادر راهي شدم.صبحانه اماده بود همينكه خاستم لقمه اي بردارم به ياد ليلا افتادم.
-راستي مادر ليلا صبحونه خورده؟
-الهي كوفت بخوره اين دختره جيگر پاره!
-چرا اينطوري صحبت مي كني مامان؟درد خودش كمه كه شما هم هي روش نمك مي پاشيد؟
-كدوم درد كدوم نمك دختر اينقدر ساده نباش خامت كرده.دروغ گفته.
-از چي صحبت مي كني مامان؟.اون با من هيچ حرفي نزده.
-خوبه....خوبه.ديشب خودم حرفاتون و گوش دادم.
-پس فالگوش مي ايستي مامان؟اصلا اين كارتون درست نيست.
-لابد كار ليلا درسته كه مرد جوونش و گذاشته و اومده؟اخه عزيز دلم ول كردن مرد جوون معصيت داره...گناهداره...ما كه پير شديم هنوز بابات و تنها نمي زاريم واي به حال اون مرد جوون.
مادر طوري از احمد صحبت مي كرد كه زبانم لال جزء 14 معصوم است همين طرز حرف زدن لجم و بالا اورد و من با دندان هاي فشرده گفتم:شما نگران تنهايي اون نباشين.ليلا كه گناه نكرده,صواب هم كرده اون مرتيكه اينقدر زنهاي صيغه اي داره كه توي مضيقه نباشه.
مادر چشمهايش را درانده بود و دستهايش را به كمر زده بود و خيره نگاهم مي كرد.
در حالي كه لقمه اي براي خودم بر مي داشتم.سيني صبحانه ليلا را اماده مي كردم كه مادر گفت:
-بگير بشين.مي خواهم باهات حرف بزنم.
-به گوشم مامان.بفرماييد.
-احمد از تو خواستگاري كرده.
انقدر بي مقدمه گفته بود كه گويا اولين بار است كه مطرح مي شود.در حالي كه خودم را مشغول نشان مي دادم با خونسردي گفتم:خودم مي دونم.
-خودت مي دوني؟كي بهت گفته؟
-خودش.
-احمد؟اون كه از سه روز پيش تا به حال اينجا نيومده!
-اما از 300 وز پيش مي دونستم خيالتون راحت شد.
-يعني چي؟داري مسخره ام مي كني؟
-مامان جواب من مسخره است يا پيشنهادي كه شما از طرف اون به من مي ديد؟
-مگه چه عيبي داره؟به جاي پسرم خوشگل نيست كه هست.پولدار نيست كه هست با اصل و نسب نيست كه بازم هست.
اننقدر از استدلال مادر خنده ام گرفته بود كه نتوانستم خودم را كنترل كنم و قهقهه بلندي سر دادم.
-اب دهنت سرازير شده مگه نه شيلا؟لابد توي دلت مي شنگي نه؟
نمي فهميدم مادر متوجه حرفهايش مي شد و مي زد و يا از روي ساده لوحي اش بود.با اين حال عصباني شدم و صدايم را بلند كردم و گفتم:
-اشتباه مي كني مادر اين كه مي بيني اب دهنم نيست كه سرازير شده اگه يه نگاهي به اتاق بغل بندازي مي بيني اب چشماي ليلاست كه م مونده سيل راه بندازه.
-اون و ول كن ديگه از چشمام افتاد.
-چذا؟
-به خاطر اينكه داره لگد به بخت خودش مي زنه و به حرفاي ما هم گوش نمي ده.حتي به دخترش هم رحم نمي كنه مي خواد سايه پدر و از سرش برداره دختر كوچولو بينوا دلم براش كبابه.
در حالي كه نيشخندي تحويل مي دادم گفتم:مامان شما ضرب و المثل كاسه داغتر از اش رو شنيدي؟
به تندي گفت:خوب كه چي؟
-دقيقا منظورش به شماست.
-دستت شما درد نكنه شيلا خانوم.حالا ديگه كارت به جايي رسيده كه من و دست مي اندازي؟
-من؟من سگ كي باشم كه از اين غلط ها بكنم.
-من فقط يه سوالي ازت كردم.
-خب من هم جواب اين سوال و دادم.
-كي؟من كه چيزي يادم نمياد.
-البته نه به شما به خود احمد چون قبل از شما به من گفته بود.
-چي گفتي؟
-مي توني از خودش بپرسي من به يه سوال ده بار جواب نمي دم.
-شيلا من مادرتم زحمت تو رو كشيدم.با سختي و نداري بزرگت كردم يعني لياقت يه جواب خشك و خالي رو ندارم؟
-من به اون گفتم كه حاضر نيستم اينده خودم و روي خرابه هاي زندگي خواهرم بسازم.خوبه؟
-يعني تو دلت براي سروناز نمي سوزه دلت مياد اون زير دست نامادري بزرگ بشه؟
-اره مادر اصلا برام مهم نيست درسته من سرونازو دوست دارم اما نه به اندازه اينده و زندگي خودم نه به بهانه بدبختي خودم و خواهرم.
-شيلا من حوصله هيچ بحث و گفتگويي رو ندارم.احمد قراره امشب بياد اينجا تا باليلا اتمام حجت كنه اگه قبول كرد كه برگرده سرخونه و زندگيش كه چه بهتر در غير اين صورت مي خواد با تو صحبت كنه حالا برو به خواهرت بگو اگه راضي به رفتن نيست بهتره ودت و اماده كني.
-در حالي كه لقمه غذا را روي سفره پرت مي كردم فرياد كشيدم:اگه دلتون مي خواد منم با بچه برگردم پيشتون باشه حرفي نيست.
-خيلي سعي كردم ليلا رو راضي كنم حداقل تا وقتي كه من با پرهام ازدواج كنم به اون خونه برگرده اما ليلا به ارومي گفت:شيلا خيلي دلم مي خواد اين كارو بكنم اما باور كن نمي تونم.
-خواهش مي كنم ليلا فقط يك ماه.اونوقت من و يك عمر مديون خودت مي كني.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:37 ب.ظ
 
ارسال: #17
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-بس كن شيلا حالا كه اسرار همديگه رو مي دونيم بهتره با هم روراست باشيم.احمد ازوقتي كه فهميده اون پسر شهري براي راضي كردن پدر و مادرش به تهرون رفته به من اخطار داده كه حق ندارم كه به خونه برگردم تا اون بتونه با تو ازدواج كنه و اگه بخوام نقشه هاش و خراب كنم اون من و مي كشه.شيلا من همين الان هم مرده ام اما تنها چيزي كه نمي گذاره من به اون خونه برگردم حس انتقاهيه كه داره از تمام سلولهاي بدنم زبانه مي كشه و من و زنده نگه مي دارهمطمئن باش اون بدون تو از اين خونه نمي ره.
گريه امانم و بريده بود نمي دانم چه مدت گريه كردم و زار زدم.اما وقتي چشمهايم را باز كردم خودم را روز زانوان ليلا ديدم.زمان و مكان و فراموش كرده بودم از جا بلند شدم با نگاه كردن به چشمهاي پف كرده ليلا همه چيز يادم امد ليلا به ارامي گفت:احمد مدتيه اومده سودابه رو فرستادم تا يه سرو گوشي اب بده پاشو يه ابي به سرو روت بزن.
باز هم بي محابا اشك هايم سرازير شدند سودابه سراسيمه به داخل اتاق امد و در حالي كه در را پشت سرش مي بست گفت:خداي من چه نشستي اين كه اونا خودشون بريدن و خودشونم دوختن.شيلا پدرومادرت مي خوان تورو به احمد بدن.
سرم را به علامت دانستن تكان دادم.
-چي؟تو مي دونستي و هيچ كاري نكردي؟پس چرا به من چيزي نگفتي؟مي مردي اون دهنت ويه دو روز زودتر باز مي كردي.
ليلا اه سوزناكي كشيد و گفت:اروم باش سوذدابه.هيچ فايده اي نداشت اونا تصميمشونو از مدتها قبل گرفته بودن ما بد جوري بازي خورديم.
-چي چي و بازي خورديمااون مردك حتي حاضر نيست چند روزي صبر كنه تا بهرام از رشت برگرده.مي گه همين فردا عقد كنيم و بعد از اين كه بهرام اومد جشن مي گيريم.
اسم عروسي كه مي اومد بند دلم پاره مي شد.هنوز فكر مي كردم اي كاش يك نفر پيدا مي شد و مي گفت دارم كابوس مي بينم و من از اين خواب تلخ بيدار مي كرد اي كاش همين الان در اين خانه باز مي شد و پرهام با اون نگاه مهربون و پاكش از راه مي رسيد و مرا براي هميشه از اين كابوس نجات مي داد.
اي كاش قلبها انقدر صاف و خالص بودند كه دعاها قبل از پايين امدن دستها مستجاب مي شد.
در ميان بهت و ناباوري لنگه هاي در چون كلك طوفان زده اي از هم باز شد و هيكلي كشيده در پناه تاريكي اوايل غروب نمودار شد.فوري شناختمش مادر بود.با دنيايي از خشم ساختگي ناديده گرفت بوديمش و هر كداممان سوگوار دل غمديده خودمان بوديم.
-فكراتو نو كردين ؟با شماهام.....زورتون مياد جواب بديد.بچه مردم كه مسخره شما نيست دو ساعتي كه كنار بخاري مانم زده نشسته.يه اره و نه گفتن كه اينهمه فكر كردن نمي خواد.ليلا روزه سكوتش را شكست از جا بلند شد و در حالي كه به خود مي پيچيد دستم را گرفت و به دنبال خود كشيد.چون زخم خورده ها با قدرتي باور نكردني مادر را به كناري هل داد و به سوي اتاق نشيمن دويد خون جلوي چشمانش را گرفته بود و گونه هايش گلگون شده بود.بشدت در را باز كرد و با نگاهش كسي كه مي خواست ديد.
-بالاخره كار خودت را كردي؟از ميان ان همه زنهاي با شخصيت كه هر شب مهمونت بودن نتونستي يه تيكه خوب پيدا كني؟تو يه كثافتي در حالي كه براي خودت دل مشغولي هاي رنگارنگي داري باز هم نمي خواي دست از سر اين بيچاره بر داري؟بيا بگير ببرش.البته فقط جسمش و چون خوب مي دوني كه روحش و مدتها به كسي ديگه اي بخشيده. كسي كه لياقت دربوني خونه اش رو هم نداري كسي كه از هر نظر بالاتر از تو و امثالته, من كه با عشق و علاقه به خونه ات اومدم عاقبتم اين شده واي به حال اين بيچاره كه با يه دنيا تنفر پاشو توي اون خوكدوني ميزاره. حالا منتظر چي هستي؟اون از تو هيچي نمي خواد به مسلخ رفتن كه جشن و شادي نمي خواد بيا زودتر تفاله وجود خواهر بيچاره مو با خودت ببر تو يه عمريه كه عادت به خوردن تفاله داري.تعجب مي كنم تو چطور اسم مرد و روي خدت مي زاري.در صورتي كه مي دوني مرد زندگي و روياهاي شيلا كيه,غنچه عشق توي وجود شيلا با حرفهاي قشنگ و عاشقونه اون به گل نشسته.بيا زودتر ببرش و بهار عشق و از دلش بيرون بريز و باغبون خزون زده دلش بشو.انيدوارم بتونه مترسك خوبي براي انجمن شبانه تو باشه. اما يه چيز و خوب به يادت باشه اگه من زنده موندم به خاطر روزي كه تو رو چون سگي كه دم مي جنبونه زير پاهام ببينم دريغ از يك جو غيرت مردونه توي وجود ناپاكت.
ليلا مرا به طرف احمد هل داد.دو زانو روي پاهايم افتادم رمقي براي برخاستن در من وجود نداشت.سرم همچنان پايين بود و اشك مي ريختم.صداي احمد از فاصله دور به گوشم مي رسيد مثل اينكه مرا به انتهايي ترين قسمت مان پرت كرده بودند پژواك صداهاي گوناگوني را مي شنيدم اما درك درستي از انها نداشتم.
وقتي چشمهايم را باز كردم كسي دور برم نبود.صداهاي گنگي شنيده مي شد,خوستم از جا بلند شوم كه سرم گيج رفت و ترجيح دادم همان گونه دراز كشيده بمانم تازه چشمهايم را بسته بودم كه احساس كردم كسي وارد اتاق شده.دلم نمي خواست با كسي حرف بزنم.صداي پا نزديك تر شده بود.حالا مي توانستم صداي نفسهايش را بشنوم.
-بيداري شيلا؟مي دونم از دستم دلخوري.باور كن چاره ديگه اي نداشتم نمي تونستم منتظر بشينم و بگذارم مال كسي ديگه اي بشي من خيلي خاطرت و مي خوام.قول مي دم خوشبختت كنم البته اگه تو هم دوستم داشته باشي.
واقعا قابل تحمل نبود.هر چه با خودم كلنجار مي رفتم كه از يان به بعد بايد به چشم شوهر و همسر اينده ام بهش نگاه كنم بي فايده بود نه عقلم درست كار مي كرد و نه قلبم,هيچ كدام همراهي ام نمي كردند.
سرم را به طرف ديوار برگرداندم تا اشكهايم اسوده و راحت فرصت ريختن پيدا كنند,هق هق خفه اي كه سعي در پنهان كردنش داشتم قفسه سينه ام را به شدت بالا و پايين مي برد.
-شيلا نمي خواي با من حرف بزني؟اگه حرف بزني سبك مي شي و حالت بهتر مي شه.
-دلم نمي خواد با تو تنها باشم بهتره بري بيرون.اگه تو از ليلا خجالت نمي كشي من مي كشم
ديگه حرفي براي گفتن نمونده سينه وقتي سبك مي شه كه حرف دل و به محرم بسپاري نه به نامحرمش.
-هر چي بگي حق داري شيلا اما نشون مي دم كه همسر خوبي برات خواهم شد.
و در حالي كه براي رفتن از جا بلند مي شد گفت:دارم مي رم تا تو يه كمي استراحت كني.فعلا خداحافظ.
-مي خواهم سودابه رو ببينم.
-باشه بهش مي گم يه سري بهت بزنه.
نمي دانم چقدر طول كشيد كه سودابه نفس زنان وارد اتاق شد.
-حالت خوبه شيلا؟
-خوبم از بيرون چه خبر؟
چه خبري مي خواي؟ليلا و احمد بعد از انكه حالت بهم خورد حسابي بهم پريدن و مامانت هم خودش و وارد معركه كرد و به طرفداري از احمد چند تا كشيده محكم به صورت ليلا زده و الان ليلا تو اون اتاق بالاييه,و حال خوشي هم نداره.اما من براي تو خيلي نگران بودم اين مردك موذي مثل اين كه زير اب من و پيش مامانت زده.از صبح تا حالا مدام من و مي فرستم دنبال نخود سياه بذار بهرام بياد بهشون نشون مي دهم كه .................
-ولشون كن سودابه تا وقتي مامان و بابا حمايتش كنن از دست بهرام هم كاري بر نمياد.
-شيلا تو راستي راستي مي خواي پرهام و ول كني و با اين مردك هرزه راضي بشي؟
-اره من تصميم و گرفتم.
-يعني به همين زودي تونستي فراموشش كني و دل به كسي ديگه ببندي؟من كه اگه خود شاهد عشقتون نبودم فكر مي كردم داري به اون نارو مي زني.اما مي دونم اينطور نيست پس راست شو برام بگو.
-من نه ولش كردم و نه مي تونم فراموشش كنم .خداي من شاهده كه بدون عشق و علاقه اي دارم به اون خونه پا مي زارم با زور و اجبار همچين چيزي از نظر شرع عقد و باطل مي كنه.پس مطمئن باش عقد من و اون هيچ وقت توي بارگاه خدا بسته نمي شه,من تا ابد با او غريبه و نامحرم مي مونم.هر چند توي اين مبارزه جسم وفدا مي كنم اما روحم دست نخورده و پاك باقي مي مونه .البته نه براي پرهام براي خودم و عشقي كه از اون توي قلبم دارم.من از امروز پرهام نمي شناسم.هر اتفاقي كه مي خواد پيش بياد برام مهم نيست.اون چيزي كه مهمه اينه كه پرهام بايد از من و خطرهايي كه اون و تهديد مي كنه دور بمونه سودابه تنها خواهشي كه از تو دارم اينه كه توي اين راه تشويقش كني تا از من دور بشه از من نااميدش كن حتي اگه شده عشق من و توي قلبش خفه كن و از بين ببر طوري كه از اسم و ياد من هم متنفر و بيزار بشه سودابه فكر نكن گقفتن اين حرفا برام اسونه من حتي از اينكه بخوام پرهام و بعد از شنيدن اين موضوع ربروم مجسم كنم وحشت دارم اما همه چيز ديگه تموم شده شيلا براي هميشه مرده فقط اميدوارم پرهام بتنه عوض سهم من از زندگي احساسا خوشبختي كنه.
صداي صحبت احمد با پدر شنيده مي شد داشتند با هم احوال پرسي مي كردن پدر چنان گرم و صميمانه با احمد حرف مي زد مثل اينكه هيچ اتفاقي توي اين خونه نيوفتاده.از سودابه خواستم تا سروگوشي اب بده و خودم دوباره در افمار پريشانم غرق شدم.
-شيلا بيداري؟
چشمهايم را باز كردم و گفتم:اره چي شده؟خبر تازه اي داري؟
-اره احمد داره راجع تو وليلا با بابا صحبت مي كنه.
-خب اين كه چيز تازه اي نيست همه مدتهاست كه دارن درباره ما صحبت مي كنن.مگه موضوعي مهم تر از بدبخت كردن 2 تا خواهر وجود داره؟
-نه شيلا منظورم اينه كه بابات هنوز نمي دونه كه احمد تورو از مامانت خواستگاري كرده.مگه يادت رفته كه بابا براي ذغال كشي خونه نبوده؟
-يادم رفته بود خوب جواب بابا رو هم كه مي شه حدي زد.
-اره اينكه معلومه.بابات يه عمريه كه داره با دهن مامانت حرف مي زنه.مي دوني احمد حرفهاي تازه مي زنه.البته اونقدر يواش كه من به زحمت شنيدم.بابا از اون خواسته كه باز هم ليلارو ببخشه اما احمد مي دوني چي گفته؟!
ديگه حتي حرفهاي سودابه هم كه با اب و تاب برايم تعريف مي كرد و هميشه تشنه شنيدنشان بودم جالبو شنيدني نبود براي همين خيلي خونسرد گفتم:چي گفته؟
-گفته كه اين يه كارو نمي تونه ببخشه اخه ليلا در نبودن احمد با دوستاش ارتباط داشته و احمد ادعا مي كنه كه يه روزي اون وغافلگير كرده و از نظر اون خيانت گناه نابخشودنيه و تمام اين مدت مادرت حرف اون و تصديق مي كرد.پدرت هم حسابي عصباني شد و گفت:نمي دونم چي بگم پسرم.من از روي تو شرمنده ام.د زمانه اي شده پيش تر ها بزرگتر ها حرمتي داشتند حرفهاشون گوش شنوايي داشت.زنها احترام شوهر اشون و داشتند. محرم و نامحرم مي دونستن اما حالا ديگه شرم و حيا از بين رفته.خيلي راحت لچك از سرشون برمي دارن و خودشون و با مردا يكي مي دونن.ولي فكر نمي كردم كه دختر من هم مثل اونا باشه چشمم روشن.هر تصميمي بگيري به روي چشم قبول مي كنم.
-شيلا اگه بدوني احمد چقدر مظلومانه حرف ميزد با صدايي كه پر از ناراحتي بود گفت:پدر.زن لباس تن نيست كه هر وقت دلم مي خواست اون و عوض كنم.تازه گذشته از سروناز كه بالاخره دختر بچه هست و فردا و پس فردا پشت سرش حرف و حديث فراوونه.من شما هارو خيلي دوست دارم و نمي خوام يك عمر شرمنده نگاهاتون باشم .من نمي خوام سرونازو از مادرش جدا كنم براي همين در مورد موضوعي با مادر صحبت كردم اگه شما قبول كنين من و يك عمر مديون خودتون كردين.
بد مادرت با چرب زباني گفت:اره عبدالله احمد اقا حسابي مارو شرمنده كرده.اون براي اينكه جلوي حرف مردم و بگيره حاضر شده با شيلا ازدواج كنه من بهش گفتم ما حرفي نداريم و اختيار شيلا هم دست خودشه.اما اون گفته كه حتما بايد اجازش و از پدر بگيرم.
پدرت مدتي ساكت شد و جوابي نداد بعد خيلي شمرده گفت:احمد اقا درسته كه شما صاحب اختيار ماييد اما فكر نمي كنيد زندگي كردن شيلا به جاي خواهرش سخت باشه؟
احمد گفت:نه پدر شما نگران نباشيد من قبلا فكرش و كردم.من خونه اي نو با زندگي جديد براش مي خرم.
بعد پدرت گفت:خود شيلا چي ميگه؟مادرت با سراسيمگي جواب داد: واه چه حرف ها.كجاي دنيا رسمه كه نظر دخترو بپرسن مگه يادت رفته من تا روز عروسيمون من نمي دونستم داماد كيه؟شيلا از كجا مي تونه شوهر گلي مثل احمد پيدا كنه؟تازه سروناز هم به شيلا خيلي عادت كرده من هم نمي خوام دخترم زير دست نامادري بيفته.
بعد از اين حرف ها پدرت ساكت شد وهيچ حرفي نزد اما من فكر مي كنم اون اصلا راضي نيست اي كاش بهرام اينجا بود.
از مادر اصرار بود و از من انكار او ارايشگر محلي خواسته بود تا دستي به سرو صورتم بزند اما من با سرسختي به او فهماندم كه اين كار را نخواهم كرد.او نيز بعد از مرافه لفظي با خشم از اتاقم بيرون رفت صداي سلام عليك عاقد و همراهش را مي شنيدم و تمام بدننم سست شده بود.دوباره مارد وارد شد.اين بار با چهره اي مهربون و بسته اي در دست.
-شيلا دخترم لجبازي نكن ببين چه لباس قشنگي برات خريده .پاشو اين لباس و بپوش و بيا اون اتاق كه همه منتظرن عروس خوشگلمون و ببينن.
-گفتم نمي پوشم.
مادر با صدايي بلند تر از قبل گفت:چرا؟مگه چي شده؟بد كرده كه خواسته روي گند خواهرت و بپوشونه گناه كرده كه داره براي ما ابرو داري مي كنه؟
ديگر طاقت نياوردم چنان صدايم بلند شد كه خودم براي لحظه اي به ان شك كردم.واقعا من بودم كه داشتم اين گونه بي ادبانه و با فرياد با مادرم صحبت مي كردم؟مادري كه مجبور بوديم يك عمر چوب حماقتها و ستده لوحي هايش را بخوريم و تحمل كنيم.چوبي كه اثرش التيام پذير نبود و رد زمان پررنگ ترش مي كرد.
-كدوم گند مادر؟گدوم ابرو ريزي؟مادر حالا بعد از سالها فهميدم كه تو نه تنها هيچ محبتي به بچه هات نداري بلكه مثل يك رقيب براشون خطرناكي به فرض اينكه امروز من داري كه باوجودم داري كه بخواي ابرو داري كني و روي گند ليلارو بپوشوني اونوقت فرداهاي ديگه با كي مي خواي روي گند من و بپوشوني؟اگه براي احمد اينقدر راحت كه لكه ننگه به اين بزرگي و به دامن ليلا بچسبونه با من هم راحتر از اونكه فكرش و بكوني اين كارو مي كنه اون حتي به خاطر دخترش نخواسته با شهوت و بي بندوباريهاش كنار بياد.ديگه چه انتظاري مي توني ازش داشته باشي.چرا نمي خواي بفهمي مادر من نميتونم با احمد زندگي كنم.من از بوي نفس كشيدنش,صورت كريهش,خنده هاي زهر اگينش و دست هايي كه معلوم نيست تا حالا چند نفرولمس كرده وحتي حظورش بدم مياد من نمي تونم.......................
ادامه حرفهايم با كشيده محكمي كه مادر به صورتم زده بود در دهانم خفه شد.مزه خون را در دهانم احساس مي كردم و به دنبال بغض خفه شده اي مي خواستم نگهش دارم سرفه هاي پي در پي تمام وجودم را در بر گرفت.با هر سرفه لخته هاي خون بد كه بيرون مي ريخت.همان هايي كه به جاي بغض قورتشون داده بودم.مادر دستپاچه شده بود و سودابه را صدا مي زد با فريادهاي بلند من و به دنبال ان جيغ هاي مادر همه به اتاق ريخته بودند و نگاهم مي كردنند.هر كدامشان چيزي مي گفتتند و دارويي تجويز مي كردنند.تمام وجودم شده بود يك پارچه فرياد تحمل حضور هيچ كسي را نداشتم.نمي دونم به پيشنهائ كدوم پدر امرزيده اي بود كه اطرافم را خلوت كردند.كسي در درونم فرياد مي زد و از من مي خواست زودتر اين قائله را تمام كنم.
و شرم را از سر پرهام كنم.پرهام هر لحظه ممكن بود از راه برسد و انوقت خدا مي دانست چه اتفاقي ممكن بود بيفتد.با تمام ضعفي كه در بدنم احساس مي كردم از جا بلند شدم و به حياط پشتي رفتم و اب به سروصورتم زدم به اتاق برگشتم و سودابه را منتظر خودم ديدم بدون هيچ حرفي به طرف بست لباس رفتم و بازش كردم و در مقابل چشمان متعجب سودابه ان را پوشيدم.روبروي اينه نشستم تا موهايم را شانه بزنم سودابه كمك امد و شروع به شانه زدن موهايم كرد.مثل اينكه او هم متوجه درستي تصميم شده بود.به ارامي گردنبند پرهام را از گردنم باز كردم و در دستهاي سودابه گذاشتم ودر حالي كه اشك مجال صحبت رو از من گرفته بود با صداي دورگه گفتم:سودابه عزيز ترين يادگاريه عمرمه اونقدر برام با ارزش كه اگه يه روزي بشنوم گمش كردي يا اتفاقي براش افتاده هيچ وقت نمي بخشمت سودابه فقط خدا مي دونه كه چقدر پرهام دوست دارم و با چه دل پر خوني دارم نديده اش مي گيرم و ازش مي گذرم.و در حالي كه كاغذي به دستش مي دادم به او گفتم:مي خوام خواهري و در حقم تمام كني اين كاغذ و به اون برسوني و بهش بگي كه همه اون چيزايي كه توي فكرشه فقط يه مشت خواب و خيال بوده يه مشت روياي دروغين كه بايد توي همون جنگل خاطره هامون دور بريزيم و با يه فكر پاك پاك يه روياي جديد وبكر به سمت زندگي ادمايي بري كه مثل خودت فكر مي كنن و براي ادما به خاطر وجودشان ارزش قائل هستند نه به خاطر رنگ و لعابشون.
سودابه در حالي كه به گريه افتاده بود زنجير را محكم در دستانش فشرد و جلوي صورتم گرفت و گفت:اين و با خودت ببر.حتي اگه شده اون و به گوشه لباست بدوزي.مگه يادت رفته كه پرهام چي گفته,اون گفته هر اتفاقي برات پيش اومد اين و پيش خودت نگهدار شايد طلسم خوشبختي ات باشه.سرم را تكان دادم و در حالي كه ان را از دست سودابه مي قاپيدم گفتم:بسه سودابه موهام و جمع كن دير شده.اگه قرار كاري انجام بشه نبايد زياد ديگرون و منتظر گذاشت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:38 ب.ظ
 
ارسال: #18
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
كارم تمام شده و در حالي كه سودابه همراهي ام مي كرد در مقابل چشمان تعجب زده حاضران وارد اتاق شدم و در كنار پدرم نشستم.سكوت عجيبي در اتاق حكمفرما شده بود.به طرف پدرم برگشتم در نگاهش تلالو اشكي مهار شده ديدم احساسم به من مي گفت همه اين اشها و لبخند ها دروغ قشنگي بيش نيست.عاقد با ديدن من مشغول جور كردن مقدمات عقد شد.
من بودم و دنيايي از علامت سوال كه مغزفلجم به جاي پيدا كردن جوابي بر ان فقط لبخند مي زد..دنيايم اينده و زندگيم با اذرخش سرنوشت از هم پاشيد و مرا به سوي زخم خوردگان تقدير راند.كساني كه مانند من ناديده گرفته شدند و فريادشان را كسي نشنيده و ارزوهايشان فقط در روياها براورده شد.
خدايا ايا اين همان مجلس عقدي بود كه روزها و لحظه ها در خيالم ديده بودم و با لباسي از تور سفيد و فارق از هر دغدغه اي در كنار عشق اسماني ام ارميده بودم.
اگر دلبستن به پرهام و عشق گناه محسوب مي شد من گناهارترين بنده ات بودم اگر پرستيدن پرهام شرك به حساب مي امد من كافرترين انان هستم.
اگر در دادگاه عاشقي به جرم عاشقي محكوم مي كردنند من مجرم ترين انان هستم .
پس اگر دل بستن وعاشق شدن و پرستيدن گناهي نيست من و به كدامين گناه قصاص شدم؟
-شيلا دخترم حاضري؟عاقد مي خواد خطبه رو بخونه.
-خانوم شيلا شاكري فرزند اقاي عبدالله شاكري ايا وكيلم با مهريه ذكر شده و با اجازه پدر بزرگ وارتان شما را به عقد دائم اقاي احمد عباسي در اورم؟
صداي به مادر گوشم رسيد كه با خوشحالي گفت:عروس رفته گل بچينه.
صداي مادر خشم فرو خورده ام را به غليان در اورد و صدايش در فريادم خفه شد.
-بس كن مادر عروس مدتهاست كه دسته گل شو چيده هيچ لزومي نداره اينقدر احساس خوشي كنيد.اقاي محترم زودتر بساط عقد و جمع كنيد و بريد پي كارتون فقط به من بگيد كجاها رو بايد امضا كنم؟
از جا بلند شدم و به طرف عاقد كه دفتري بزرگ به بغل داشت و با چشماني بيرون زد نگاهم مي كرد رفتم و در كنارش نشستم.با انگشتش روي دفتر راهنمايي ام مي كرد و من با خطوط مبهم خط مي كشيدم.
ياد روزهايي افتادم كه سرسختانه و مشتاقانه امضاهاي مختلفي را تمرين مي كردم تا زيباترين انها را در قباله ازدواج وارد كنم و امروز چه بي تفاوت از كنارش گذشتم.
ياد حرفهاي پرهام افتادم كه مي گفت انسان در برابر موقعيت هاي مختلف عكس العمل هاي متفاوتي نشون مي ده واي بستگي مستقيم به برداشت شخصي اون در مقابل موقعيت داره.در اين جور مواقع بعد ذاتي انسان از بعد اجتماعي و شخصيتي تاثير مي پذيره تا در ماقعي كه منطق در برابر زور و خشونت سر تسليم فرود بيار ه كه اين نكته هيچ توجيه علمي نداره.
در حالي كه از امضاء كردن قباله بدبختي ام فارغ شده بودم با خودم فكر كردم.پس اين كار من هيچ توجيه علمي نداره.
اما احساسي چرا فكر مي كردم تنها كار مثبتيه كه رد تمام عمرم انجام دادم.
فرداي همون روز احمد قصد مسافرت چند روزه اي به تهران داشت و قرار بود بعد از برگشتن به روستا امده تا من را براي هميشه با خود ببرد اما من تحمل پند و اندرزهاي مادررا نداشتم. مي دانستم ماندن من يعني درگير شدن با انها.سوهان كشيدن به روحم و بدتر از همه سررسيدن پرهام با خانواده اش.پس مثل كوهي از يخ به اتاق نشيمن رفتم احمد به اتفاق پدر و مادر در انجا نشسته بودند و سروناز در گوشه اي مشغول بازي بود.بدون نگاه كردن به بقيه مستقيما احمد را نشانه رفتم.
-من تصميم خودم و گرفتم من همين امروز مي رم.اگه قراره برم نمي خوام وقتم و اين جا بي خودي تلف كنم .مادر با دهاني باز نگاهم مي كرد و بعد از تمام شدن حرفهايم گفت:عروس كه اينقدر سبك نمي شه دختر نه به اون نخواستن و مخالفت كردنت و نه به اين عجله و شتاب زدگيت.
ديگر پرده حيا و احترام به بزرگتر پاره شده بود ومن فارغ از تمام محدوديت ها فرياد زدم:
-لطفا ساكت شيد زندگي خودمه و خودم تصميم مي گيرم.از امروز من دختر شما نيستم نه ديگه حاضرم پام و توي اين خونه بگذارم نه دلم مي خواد شما رو اونجا ببينم.همه تون برام غريبه ايد غريبه اي كه دلم نمي خواد حتي بهتون سلام كنم.
مادر با نگاهش از احمد كمك مي خواست احمد در حالي كه سرش را تكان مي داد گفت:من حرفي ندارم هر چي كه شيلا بگه درسته.اگه اون دوست نداره شماهارو ببينه من كي هستم كه بخوام مخالفت كنم.
مادر درحالي كه تمام رشته هايش پنبه شده بود و همه چيز را بر باد مي ديد با خشم گفت:چشمم روشن ابت از اسياب گذشته كارات تموم شده.حالا ديگه ما برات اخ شديم خوب اشكالي نداره اما صبر كن تا دخترت و حاضر كنم تا با خودت ببري.
با عصبانيت گفتم:نه سروناز همينجا مي مونه.من حوصله بچه داري رو ندارم اونم بچه مردم و مگه شما نبوديد كه مي گفتيد سرونازو روي چشمات نگه مي داري؟
-اما تو خاله اوني مي توني براش مادر كني.
-اشتباه مي كني مادر شما كه مادر من بودي در حق من مادري نكردي.انتظار داري من كه خاله اونم براش مادري كنم؟
بعد در حالي كه رويم را به سمت احمد برگردانده بودم گفتم:من وسايلم و بستم اگه حاضري پاشو تا بريم.
احمد بلافاصله از جابلند شد و با من از اتاق خارج شد به كمك سودابه وسايلم و جمع كرده بودم و احمد انها را داخل ماشين گذاشت از احمد خواستم منتظرم بماند تا برگردم.
با عجله به طرف اتاق ليلا رفتم.برخلاف هميشگي با لبخندي از من استقبال كرد و صورتم و بوسيد در چشمانم نگاه كرد و گفت:شيلا تموم حرفات و شنيدم فكر نمي كردم اينقدر پر دل و جرات باشي.تو بعد از مدتهاي زياد مرحمي روي زخمهاي دلم گذاشتي شيلا فكر نكن ناراحت نيستم.چون تو داري جواني تو فداي اون خوك كثيف مي كني و داري پا توي گذشته من مي گذاري.اما به چشم يه رقيب به تو نگاه نمي كنم تو عرضه جمع و جور كردن احمد و داري تو امروز خواهري تو به من ثابت كردي و من بايد بابت اون ازت تشكر كنم.تو سرونازو به من برگردوندي و دهن مادرو به سركوفت و سرزنشهاي بعد از اين بستي.برات دعا مي كنم دعا مي كنم كه خدا به دلت ارامش بده و ارومت كنه.
در اغوشش گرفتم و مدتي سرم را روي شانه هايش گذاشتم.اشكهايم را با دستهايش پاك كردوگفت:برو عروس خانوم.
-ليلا مواظب خودت و سروناز باش دلم براتون تنگ مي شه.
-باشه از حال خدت بي خبرمون نگذار.
به تندي از اتاق بيرون امدم.سودابه روي نرده هاي تراس نشسته بود و با ديدنم به طرفم امد در اغوشش گرفتم و در گوشش نجوا كردم:ديگه سفارش نمي كنم.به اون بگو هيچ وقت واقعيت نداشتم مثل يه خواب شيرين نيمروزي بودم .سپسدر اغوش فشردمش.
-لازم بود كه به اين سرعت تركمون كني؟
-اره سدابه من بايد تا جايي كه مي تونم از اين جا دور بشم خر چه زودتر بهتر.
سودابه متوجه حرفهايم شد و مرا در اغوشش فشرد و گفت:نمي خاي از بقيه خداحافظي كني؟
-ترجيح مي دم اصلا نبينمشون خدانگهدار.
-خدا پشت و پناهت احمد اقا مواظب اين گلمون باش.
-اي به چشم.
حالا مدتها بود كه توي كاميون نشسته بوديم.طبق قراري كه احمد داشت به تهران رفت و بعد ازرسيدن به كارهايش مستقيما به طرف رشت حركت كرديم.با اين كه اصرار كرده بودم مرا در رشت بگذارد و خودش به تهران برود او قبول نكرد و گفت:دلم مي خواد در تمام لحظه ها كنارم بموني.
من هم فرصتي پيدا كرده بودم تا گشتي در خاطراتم بزنم.خاطره هايي كه جز حسرت و اه و گريه چيزي برايم به همراه نداشت.
صداي ترمز كاميون مرا از دنياي سرگردان خيالم بيرون اورد.
تكاني به پلكهايم دادم و در همان حال از لاي پلك هاي نيمه بازم موقعيت اطراف را سنجيدم هنوز به رشت نرسيده بوديم.
سنگيني نگاه احمد و روي خودم احساس مي كردم و به دنبال ان صداي باز شدن در و خارج شدنش چشمهايم را باز كردم.ناگهان نگاهم به صورت احمد افتاد در حالي كه نگاهم مي كرد مشغول تميز كردن شيشه جلوي كاميون بود از نگاهش خوشم نمي امد سرم را به بغل گرداندم و دوباره چشمهايم را بستم.دوباره سوار شده بود و با گرداندن سوئيچ و فشردن گاز و سرانجام با ول كردن ناگهاني كلاج ماشين با تكاني شديد از جا كنده شد.
همچنان ساكت بودم احمد مثل اينكه تحملش تمام شده بود خيلي ارام صدايم زد((شيلا تا كي مي خواهي بخوابي حوصله ام از اين همه بي همزبوني سر رفته))من همچنان بدون حرف فقط گوش مي كردم.حالا چشمهايم باز بودن اما نگاهم بيابان را جستجو مي كرد.متوجه نگاهم شد و گفت((تو سياهي شب دنبال چي مي گردي؟))
از خشونت اش مي ترسيدم چون بارها با اين حال ديده بودمش پس ناچارا و از روي بي ميلي گفتم:دنبال يه هم دل.
-اي بابا عزيزم منم كه دنبال يه هم زبون مي گردم.پس بهتره اختلاف نظرمونو از همين حالا بگذاريم كنار موافقي؟
-نه!
-دوباره رفتي سر دنده لج؟با اين كه لجبازي ها تو دوست دارم اما بگو چرا؟
-مگه نشنيدي كه مي گن همدلي از هم زبوني بهتره.
-اخه چه فرقي با هم دارن؟
-خيلي!دل به دل هيچقت دروغ نمي گه.اما زبون چرا.
-براي همينه كه مي گن دل به دل راه داره؟
-اوهوم.
خنده ام گرفته بود بالاخره يه چيزي فهميده بود.اما سعي كردم متوجه حالم نشه.
-دوباره اعتصاب كردي؟حرف بزن ديگه و گرنه منم خوابم مي بره ها و خنديد.
جوابي ندادم و دوباره چشمهايم را بستم.بعد از لحظاتي با تكان شديدي از جا پريدم و با حالتي پر از تعجب به طرفش برگشتم.وقتي نقش لبخند را كنار لبش ديدم خيلي بدم امد.
-پري دريايي من.مگه نشنيدي كه چه گفتم؟اگه بخواي همچنان به خوابيدنت ادامه بدي اونوقت مجبورم با زندگي خداحافظي كنم چون منم خوابم مي گيره.
من در حالي كه شيشه كاميون را پايين مي كشيدم گفتم:تو راننده بيابوني و به بي خوابي عادت داري گناه من چيه؟
-گناه تو اينه كه زن من شدي مگه غير اينه؟
ترجيح دادم جوابش و ندم چون او با زرنگي مي خواست مرا وادار به حرف زدن كند و من اصلا حوصله اين كارو نداشتم.
-مثل اينكه تصميم گرفتي من خواب كني اره جيگر؟
-اشكالش چيه؟به نظر من شيرين ترين خواب ..خواب ابديه منم كه حرفي ندارم.
-اما من دارم.من دلم نمي خواد روي حجله ام بنويسن جوان ناكام ((احمد عباسي))و قهقهه شومش تمام كاميون را پر كرد.
مي دونم كه چرا از زندگي بيزاري چون هنوز مزه خوشبختي و نچشيدي.نموم شدي و خوشي هاي تو فقط چهار تا عروسي تو ده و جمع شدن چند تا از همين دختراي دم بخت دور هم بوده.
بگذار بهت شادي هاي واقعي رو نشون بدم خوشي هايي كه فكر كردن درباره اون ها هم تن ادم بي حال مي كنه.
از حرف زدنش بدم مي امد.هميشه از بدترين كلمات براي رساندن منظورش استفاده مي كرد و بي پرده به سراغ هدف اصلي اش مي رفت.
به ارامي گفتم:اين حرف ها حال من و بهم مي زنه.نگذار فكر كنم كه تصميم اشتباهي گرفتم.
احمد بايد مي دانست كه من از نظر اخلاقي هيچ شباهتي به ليلا ندارم.چون ليلا براي انتقام گرفتن بدترين راه ممكن را انتخاب كرده بود اما من تصميم گرفتم در صورت ديدن هر نوع مشكل اخلاقي همانطور رفتار كنم كه اون با من مي كند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:38 ب.ظ
 
ارسال: #19
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ترمز ماشين باز هم مرا از حال و هواي خودم بيرون اورد.شب مه الودي بود و اگر چراغ هاي برق نبودند هيچ چيز مشخص نبود.
-حالاديگه رسيديم به خونه پاشو بريم كه ديگه دارم از خستگي مي ميرم.
از كاميون پياده شدم و كنار در ايستادم.احمد رد حالي كه وسايلم را پايين مياورد گفت:بيا كمكم اين چمدانت خيلي سنگينه .
دستم را به سويش دراز كردم تا ان را از او بگيرم كه ناگهان تمام تنم يخ كرد.حس بدي كه وجودم را به ارتعاش در اورد.هر چه سعي كردم تا دستم را پايين بكشم نتوانستم.چنان دستهايم را در مشتش مي فشرد كه نفسم بند امده بود.ناچار شدم او را به سمت پايين بشم تا از شرش خلاص شوم.او با چمداني كه در دستش بود محكم به زمين خورد و من بلافاصله از جا بلند شدم كنار دروازه در حالي كه دندانهايم به شدت بهم مي خورد ايستادم.ازخشم و عصبانيت پوز خندي زد و با كليدش در زا باز كرد.وسايلم را به داخل اورد.
وارد خانه اي شده بودم كه بوي ليلا از در و ديوارش مي باريد.تمام اين دو سال پايم را توي اين خانه نگذاشته بودم خانه شومي بود دندان هايم هنوز به هم مي خوردند.
لامپ را روشن كرد خانه در روشنايي غرق شد.به طرف اشپزخانه رفت تا چاي اماده كند.
-شيلا اگه زحمتت نمي شه لباسا تو ببر توي اتاق خواب و اگه خواستي لباس راحت تري بپوش.
-لرزش تنم با حرفهاي او شديد تر شده بود .در حالي كه به اتاق مي رفتم وسايلم را با خودم بردم و در را ازداخل بستم.
((خداي من چگونه بايد با او يكي شوم من حتي از تماس دستهايش عرق مرگ روي تنم نشست.حالابايد چيكار كنم خدايا تو به وعده ياري دادي پس كمك كن و قوت دلم باشد.خدايا اگر قراره با اين مرد زندگي كنم مهرش را توي دلم بنشان.))
چنان غرق دعا خواندي شده بودم كه تمام مدتي كه احمد پشت در اتاق صدايم مي زد متوجه نشده بودم ��ناگاه به خودم امدم و از جا برخاستم.با تعجب حس كردم ارام شدم و لرزش تنم قطع شده به ياد راز و نيازم با خدا افتادم لبخندي به لبهايم نشست دوباره دستهايم براي سپاس و ستايش به طرفش زياد شد.
با قوت قلب بي سابقه اي در اتاق را باز كردم احمد با چشماني نگران نگاهم مي كرد.خونسردانه نگاهش كردم و گفتم:چاي حاضره؟
با تعجب نگاهم كرد و گفت:اره عزيزم خيلي وقته.
چاي را در سكوت مطلق خورديم نه من حرفي مي زدم و نه او چيزي گفت.
صداي مرغان دريايي از فاصله اي نزديك به گوش مي رسيد.خانه احمد در منطقه اي بين رشت وبندرانزلي قرار داشت.خانه كوچك و نقلي بود با پنجره هايي كه تا روي زمين كشيده مي شد.پرده هاي بلند پرچيني برايشان دوخته بودند.حدس مي زدم بايد سليقه ليلا بوده باشد.همانطور كه مشغول گشتن خانه بودم صداي ارامش بخش دريا به گوشم خورد.
پرده را كنار زدم در تاريكي شب امواج سفيد دريا ديده مي شد.شيشه ها از گرماي داخل خانه بخار گرفته بود.با كف دستم دايره اي به اندازه صورتم از بخار روي پنجره پاك كردم خنكي شيشه به دستم منتقل شد مطبوع بود و دلپذير.
صورتم را به ان چسباندم لذت بخش بود و تسكينم داد.
با خودم فكر مي كردم اي كاش همه اتفاقات يه خواب تلخ نيمروزي بود و الان مي توانستم تا دل جنگل براي ديدن پرهام بدوم.مي خواستم بروم وبه او بگويم چقدر دوستش دارم به اندازه تمام ثانيه هاي بر باد رفته فرياد بكشم و مطمئنش كنم.
اما واقعيت درست روبرويم بود و من او را حس مي كردم.نگاههاي سنگين و متعجبش روي تنم سنگيني مي كرد او به ارامش من عادت نداشت من براي او مرغ طوفان بودم پر سروصدا و گردنكش.
با سوء ظن نگاهم مي كرد از روي شيشه هاي بخار گرفته مي پاييدمش.مانند كفتاري بود كه انتظار مي كشيد مي خواست از اخرين تقلاي من نفس كشيدنم و مقاومتم مطمئن شود و من كه نه رمقي در تنم مانده بود و نه ناي مقاومتي,خودم را به ثانيه هاي اخر انتظار سپردم.............
روز چادر روشنش را بر شهر پهن كرده بود كه با حركت دستي به دور تنم بيدار شدم چند بار چشمانم را باز و بسته كردم همه چيز مثل برق به يادم امد به سرعت از جا بلند شدم و به طرف اشپزخانه رفتم تا ميز صبحانه رو اماده كنم.جاي هيچ چيزي را نمي دانستم.تصميم گرفتم قبل از انجام هركاري در تمام كابينت ها را باز كنم تا جاي همه چيز را ياد بگيرم حدود يك ساعتي طول كشيد تا تقريبا سر از اثاثيه اشپزخانه در اوردم.
ميز صبحانه رااماده كردم وبه طرف اتاق رفتم تا قبل از بيدار شدنش مدتي كنار ساحل قدم بزنم.روسري ام را به سر كردم و شال بزرگي به دور تنم پيچيدم و از خانه بيرون زدم.نسيم خنكي مي وزيد و پوستم را نازش مي كرد هواي خنك ساحلي روح تازه اي در من دميد.ساحل خلوت بود و هيچ كسي انجا ديده نمي شد موهايم در اثر وزش باد بهم ريخته بود و نم توانستم مرتبش كنم ناگهان سنگيني دستي را بر روي شانه هايم احساس كردم به سرعت برگشتم احمد بود با خنده اي روي لبهايش خنده اي از رضايت.
-خيلي وقته اومدي اينجا؟
-نه يك ربعي مي شه.
-فكر مي كنم امروز خيلي سرحالي.
-به خاطر درياست.چون دريارو خيلي دوست دارم.
-اما من فكرمي كردم به خاطرچيز ديگه ايه!
دوباره روي حساسيتمهايم انگشت گذاشته بود .همون طرز حرف زدن هاي جلف و سبك سرانه بهتر ديدم توجهي به حرفهاش نكنم.
-خوب اگه دوست داري بريم كه صبحانه اماده است.
-بريم جيگر ادم وقتي لقمه اي به اين خوشمزگي داره نون و پنيرو چايي رو مي خواد چي كار كنه؟!
سر ميز صبحانه در حالي كه مشغول نوشيده چاي بود نگاه از من برنمي داشت.زير نگاه هاي خيره و هيزش خودم را برهنه احساس مي كردم به ناچار از جا بلند شدم تا از تيررس نگاهش در امان بمانم.
روزها از پي هم مي گذشتند.اوضاع كماكان ارام بود.سعي مي كردم خودم و با خاسته هاي احمد بيشتر وفق بدهم.او معمولا كمتر پيش مي اومد كه ناهار را داخل خونه بخورد اما براي شام معمولا حاضر بود.من هم كه اصلا حوصله اشپزي را نداشتم براي خودم چيزي درست نمي كردم ولي براي شام غذاي مفصلي درست مي كردم از شرايط يكنواخت خانه دلم مي گرفت و حوصله ام سر مي رفت.تمام اوقات بيكاريم خود را مشغول كار و نظافت خانه مي كردم يا به دوخت و دوز مي پرداختم.اما فايده اي نداشت فقط جسمم را خسته مي كردم.چون فكرم به اين خانه وشرايطش بند نمي شداون جاي خودش را پيدا كرده بود و من از اين بابت احساس گناه مي كردم گاهي انقدر از دست خودم عصباني مي شدم كه به زمين و زمان ناسزا مي گفتم نمي دانم اين چه احساس گناهي بود كه دست از سرم بر نمي داشت من كه با قرباني كردن خودم شرايط را به نوعي براي همه مهيا كرده بودم پرهام را از خطردور كرده بودم.تشنج خانه را از بين بردم.شر احمد را از سر همه كم كردم و ليلا........؟!مشكل من ليلا بود.
يعني احساسم به من دروغ مي گفت؟نه سابقه نداشت.يعني ممكنه ليلا هنوز دلش پي احمد و زندگيش باشد.
تپش هاي تند قلبم را احساس مي كردم ناقوس باورهايم به صدا درامد.چيزي مثل صاعقه در ان درخشيد و محو شد.اما همه چيز برايم را برايم مثل روز روشن كرد.خدايا چه بي تفاوت از همه حرفهاي ليلا گذشته بودم.خب تقصيري هم نداشتم.من انقدر در مشكلات و دلواپسي هاي خودم غرق شده بودم كه ز حرفهاي ليلا همان چيزي را شنيدم كه امادگي شنيدنشان را داشتم.اما اون توي حرفهايش گفته بود كه احمد از من خواسته تا به خانه برگردم.خدايا يعني با همه خيانت هايي كه احمد در حق او كرده بود همچنان دوستش داشت؟يعني ممكنه ادم بتواند موجود خبيثي چون احمد را دوست داشته باشد؟
هر كاري مي كردم كه ذهنم را از بدي هاي احمد پاك كنم ممكن نبود.تمام جزءجزء كارهايش را با پرهام مقايسه مي كردم.اون كجا و اين كجا فرقي از اسمان تا زمين مثل دريا و كوير مثل سرما و گرما درست دو نقطه مقابل هم خدايا من كه از ميوه ممنوعه نخورده بودم كه چنين راندي ام.
احمد در حالي به خانه امد كه يك دستش پاكتهاي ميوه و در دست ديگرش بسته اي پيچيده بود.
-سلام شيلا نمي خواي بياي استقبالم؟
-سلام خسته نباشي بده به من.
-ميوه ها رو كه گذاشتي بيا ببين چي برات خريدم.
وقتي برگشتم احمد بلوز وشلواري زيبا را جلوي چشمهايم گرفت و گفت:شيلا ازاين به بعد چادر و بزاركنار اصلا بهت نمياد.اين و بردار بپوش ببينم چطوره در ضمن روسري هم احتياجي نيست.چون من اينطوري مي پسندم و بسته كادوشده اي را به دستم داد.
-ممنوم خيلي قشنگه راضي به زحمتت نبودم.اما فكر نمي كني من زير چادر محفوظ ترم.
دوباره خنده اي تحويلم دادوگفت:اولا وظيفه است شيلا خانوم وظيفه ثانيا مگه ميون گرگها افتادي كه مي خواي خودت و حفظ كني وقتي انها را پوشيدم به اتاق برگشتم با نگاهي پر از تحسين نگاهم كرد و گفت:خيلي بهت مياد فكر نمي كردم سليقه اي به اين خوبي داشته باشه.
-مگه كي اين و انتخاب كرده؟
كمي مكث كرد گويا توي ذهنش دنبال جواب قانع كننده اي مي گشت.
-راستش همون خانومي كه فروشنده اون فروشگاه بود كمكم كرد.وقتي به اوگفتم كه خانومم قدي بلند با چشمايي ابي داره توصيه كرد كه اين رنگ و بگيرم واقعا خوش سليقه بود اينطور نيست؟
با خونسردي گفتم:اره هردوتاشون قشنگند.
احمد با زرنگي متوجه بهم ريختگي فكرم شد.البته از نظر من چيز بعيدي نبود.چون كاملا مي شناختمش و خودم را اماده برخورد با او كرده بودم اما وقتي ديدم سعي مي كند تا سرپوشي روي ان بگذارد كمي عقب نشستم نمي خواستم اين پرده را كه هنوز بين ما وجود داشت پاره كنم.
براي در اوردن لباس از تنم به اتاق مي رفتم كه گفتم شام حاضره دستات و بشور.
سر ميز نشستم و بدون اينكه منتظر امدنش بمانم براي خودم غذا كشيدم او هم امد و به سرعت مشغول شد معلوم بود حسابي گرسنه است.در حين خوردن پرسيد:راستي شيلا توي اين خونه حوصله ات سر نمي ره؟تو از صبح تا شب توي اين چهار ديواري چيكار مي كني؟
مشغول بازي با غذايم بودم گفتم:چرا مي پرسي؟
-همينطوري.
-خب چاره چيه؟
-چاره كار اينه كه كم كم وارد جمع بشيم.يعني اينكه با دوستها و اشناها رفت و امد كنيم. خب تا نري و نيان هم كه باهاشون اشنا نمي شي.
-درسته اما يه چيزي رو مي خوام بدوني ما با كساني رفت و امد مي كنيم كه من بپسندمشون.
-يعني شما شدي مرد خونه.منم زن خونه اره؟
-نه متوجه منظورم نشدي.من كه نگفتم با دوستهاي خودت رفت و امد نكن.فقط گفتم پاي همه اونارو به خونه باز نكن.بيرون از خونه با هر كسي كه دلت مي خواد باش.
-قبول حالا كه من شرايط تورو قبول كردم.من هم به عنوان شوهرت شرايطي دارم كه دلم مي خواد حتما قبول كني.
-مثلا.
-من اصلا از روسري و اين جور چيزا خوشم نمياد.دلم نمي خواد امل بازي در بياري.اگه مي خواي بگي گناهه باشه به گردن من.درضمن شما ديگه دختر بچه نيستي.پس بايد ظاهرت و عوض كني دو تا كوچه بالاتر يه سالني هست مي توني بري اونجا اگه وسايل ارايش هم خواستي به همون خانم بگو تا برات از بهنرين جنس تهيه كنه نگرون پولش نباش اما به موهات دست نزن من عاشق موهاي بلند و پريشونم. خب قبوله ؟
نمي دانستم چه بگويم.اما هر چه بيشتر فكر مي كردم غير از مورد اولش كه سخت روي ان پافشاري مي كرد.بقيه ضرري نداشت.
-باشه قبوله.
-پس شدي يه خانوم به تمام معنا يه كدبانوي تمام عيار و يه عاشق تمام و كمال.
البته با اخريش اصلا موافق نيستم.چون مي دانستم كه عشق يك كشش دو جانبه است و هنگامي به حد كمال مي رسد كه اين كشش دوطرفه حس بشه.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:38 ب.ظ
 
ارسال: #20
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
من خودم را اماده كردم كه دوستش داشته باشم در صورتي كه تمام كارها و حركات زشتش را به كناري بگذارد و فكر مي كردم او نهايت تلاش خود را مي كند اما چه خيال خام وچه تصور باطلي.
فرداي ان روز به اصرار احمد به همان ارايشگاه رفتم خيلي تاكيد كرده بود كه خودم را معرفي كنم اما من هيچ لزومي نمي ديدم نمي خواستم چنان صورتم را دستكاري كند كه بعد از ان خودم را نشناسم و خود وجودي ام را نيزبه دنبالش گم كنم.براي همين خواستم تا از ضخامت ابروهايم چيزي بر ندارد ابتدا ان خانم فكر كرد كه من عروسم ومي خواهم خودم را براي جشن نامزدي اماده كنم.اما وقتي شنيد كه نزديك به شش ماه است كه ازدواج كرده ام ولي دست به تركيب صورتم نزدم جيغي از تعجب كشيد.
خانم خوب و با شخصيتي بود اما نمي دانستم احمد او را از كجا مي شناخت و چرا اصرار به معرفي من مي كرد ان روزبه اصرار ان خانم كه فريبا نام داشت قبول كردم ارايش ملايمي روي صورتم بكند و موهايم را به صورت ساده پشت سرم جمع كند البته رشته هايي از موهايم را به روي صورت و گردنم ريخت.وقتي كارش تمام شد.كاراموزنش را صدا كرد و به من گفت تا روي صندلي بنشينم از حالت خوابيده روي صندلي برخاستم.وقتي چشمانم به توالت صورتم افتاد از تعجب جيغي بلند كشيدم.نمي خواهم اغراق كنم چهره ام به قدري تغيير كرده بود كه اول اصلا خودم را نشناختم و در نهايت سادگي فرياد كشيدم((چقدر زيبا شدم))!
فريبا خانوم گفت:در تمام مدت كارم چهره اي به اين قشنگي نديده بودم قربون خدا بشم گاهي چرخ افرينش و چنان مي چرخونه كه يه همچين چيزي ازش بيرون مياد.
من همچنان مات و مبهوت تصوير خودم در ايينه شده بودم.بتور كردني نبود صورتم بي نظير شده بود همه كاراموزان محو تماشاي من شده بودند.
يكي از انها جلو امد و گفت:خانوم شما خيلي خوشگليد ارايش صورتهاي خوشگل خيلي اسونه مي تونم ازتون خواهشي بكنم؟خواهش مي كنم بفرماييد.
شما مي تونيد براي روز سه شنبه هم به سالن بياييد چون قراره از ما امتحان بگيرن.يه استادي از اداره كاروامور اجتماعي سر ساعت به اين جا مياد تا از ما امتحان بگيره اگه شما قبول كنيد بياييد تا ما صورت و موهاي شما رو درست كنيم حتما قبول مي شيم چون هرچقدرهم كه ناشي ونابلد باشيم زيبايي شمانقص كار مارو مي پوشونه.
باشه حتما ميام چون اتفاقا منم تموم روزو تنها مي گذرونم.
در حالي كه بوسه محكمي از كونه هايم گرفت گفت:خيلي ممنون من فكر مي كنم شما يه فرشته اي هستيد كه خدا شما رو براي ما فرستاده.
به خانه برگشتم احمد هنوز نيامده بود لباسم را عوض كردم و به درست كردن شام مشغول شدم انقدر ماجراي امروز سرگرمم كرده بود كه متوجه حضور احمد نشدم سنگيني دستهايش روي شونه هايم باعث ترس شديد من شد جيغ بلندي كشيدم و محكم هلش دادم.
احمد با تعجب پرسيد چي شده؟
من كه حسابي ترسيده بودم گفتم:ديگه اينجوري توي خونه نيا نزديك بود از ترس بميرم.
اما احمد همچنان با چشماني كه هر لحظه فكر مي كردم گشادتر مي شود نگاهم مي كرد.
-چيه مثل اينكه تو بيشتر از من هول كردي.
-واي من چي مي بينم؟
-عروس روياهام هموني كه هميشه توي خوابام همراهم بود خداي من تصورش و نمي كردم كه يه روزي اين شكلي بشي.خجالت كشيده بودم و گونه هايم داغ شده بودند به تندي رويم را برگرداندم و خودم را مشغول درست كردن سالاد كلم كردم اما احمد ول من نبود.
در حالي كه دستمهايم را گرفته مرا به وسط اشپزخانه كشاند سرم را پايين گرفتم و با انگشتانم بازي مي كردم احمد با قيافه اي ناباورانه دورم مي گشت و تحسينم مي كرد.
شيلا تو مثل جواهري بودي كه توي خرمني از كاه گم شده بودي من بايد به هنر خودم خيلي بنازم مگه نه؟
نمي شه به تو گفت زيبا حتي بي نظير تو يك شاهكاري و من هم يك نابغه اما خودمونيم شيلا زيبايي توروباور داشتم اما نه تا اين حد واي اگه بفهمه چي مي شه؟
-منظورت چيه؟كي بايد چيزي و بفهمه؟
-هيچي بابا يه چيزي از دهنم در رفت.
درست صحبت كن احمد اين جور حرف زدنت رو اصلا دوست ندارم.
-اي به چشم عروس قشنگ خونه ام بايد دست اين ارايشگروبوسيد.
-احمد.
-جون احمد؟
امروز وقتي رفتم ارايشگاه اون ها از من خواستن كه براي سه شنبه دوباره برم اونجا تا اونا روي صورتم امتحان بدن مي تونم برم؟
احمد با كمي مكث گفت:اما من مي خواستم براي اون روز چند تا از دوستانم و بيارم خونه البته نه براي شام براي بعد از شام؟
خب اشكالي نداره تو مي توني از قبل بساط پذيرايي رو اماده كني و بري سالن اما سعي كن زودتر برگردي در ضمن ارايش صورت و موهاتو بهم نزن.
با خوشحالي از اين كه قبول كرده بود به انجا بروم سر از پا نمي شناختم.
-يه چيز ديگه راستي تو دوست نداري اين هنروياد بگيري؟
چرا خيلي هم خوشم اومده!
پس سه شنبه وقتي رفتي با اون خانوم صحبت كن و هر چيزي كه براي اين كار لازمه بخر.
-من بخرم.
-خب اره تو مي توني با همون خانوم البته اگه قبول كرد برين بازارو هر چي كه لازمه بخريد.
-احمد خيلي ممنونم.من و از تنهايي در اوردي.
-خواهش مي كنم مگه نشنيدي كه مي گن از هر دست دادي از همون دست هم پس مي گيري.
-با اين كه منظورت و نفهميدم ولي ممنونم.
براي رسيدن سه شنبه روز شماري مي كردم انگاري فرار نبود ديگه سه شنبه اي از راه برسد در تمام لحظه هاي تنهايي ام هم ساعت به اين تنبلي حركت نكرده بود.انقدر هيجان والتهاب داشتم كه روز سه شنبه از صبح زود كارهاي خونه را انجام دادم و حتي ميوه و شيريني را هم روي ميز اماده كردم و سر ساعت به ارايشگاه رفتم.
همه بي صبرانه منتظرم بودند چنان استقبال گرمي از من كردند كه فكر كردم سال هاست اونها را مي شناسم ان روز مدل ها و ارايش هاي مختلفي روي من انجام دادند استادي كه براي گرفتم امتحان امده بود با هر ارايشي مقابلم مي ايستاد و با دهاني كه از تعجب بازمانده بود تحسينم مي كرد خوشبختانه تمام بچه ها از ازمون عملي نمره قبولي گرفتند و اين براي من موقعيت مناسبي به وجود اورد كه بتوانم با زيركي ارايش مناسب با چهره ام را بشناسم.
در پايان امتحان به اتفاق همه كاركنان و كاراموزان و حتي استاداشان دور هم جمع شديم و چاي خورديم توي همين مدت كم چنان با انان صميمي شده بودم كه دلم نمي خواست به خانه بروم ناگهان به ياد مهماني امشب و قولي كه به احمد داده بودم افتادم به ارامي پيش فريبا خانوم رفتم و قضيه را برايش تعريف كردم خنده بلندي كردو گفت:بچه ها يه سورپرايز براتون دارم اول اينكه اين خانوم كه اسمش شيلاست از فردا براي يادگيري پيش ما مياد.دوم اينكه به شوهرش قول داده كه امشب با ارايش مو و صورت پيشش برگرده و سوم اينكه همتون دست به كار بشيد تا اوج هنر مون رو به نمايش بگذاريم.
همه مثل موروملخ دورم جمع شدند هر كدام كاري انجام مي دادند يكي به ناخون هايم سوهان مي كشيد ديگري كرم هاي متعددي روي پوست صورتم مي ماليد و چند تايي هم مشغول پيچيدن موهايم شدند.تقريبا كارهاي زمينه اي تمام شده بود همه كنر رفته بودند فريبا خانوم در حالي كه دستهايش را خشك مي كرد به طرفم امد و گفت:خيلي سخته اگه ادم بخواد بعد از بيست سال بهترين كارش و نمايش بده.
استاد رازقي كه از دوربه كار بچه ها نگاه مي كرد جلو امد و گفت:فريبا خانوم اجازه مي ديد كمكتون كنم.
فريبا خانوم كه از خوشحالي نزديك بود پر در بياوره گفت:خواهش مي كنم اين باعث افتخارمه.
خانوم رازقي در حالي كه نگاهم مي كرد گفت:دخترم اجازه مي دي بعد از درست كردن صورتت يه عكس از تو بردارم؟
خجالت كشيده بودم نمي دانستم چه جوابي بايد بدهم.
عزيزم نگران نباش توي ارايشگاه من فقط خانمها رفت وامد مي كنن و چون خودم هم ادم وسواسي هستم عكست مثل يك امانت پيشم مي مونه. با خوشحالي پرسيدم:مگه شما هم سالن داريد؟
-اره عزيزم توي جردن يه سالن بزرگ دارم كه ادماي متشخص اون جا رفت و امد مي كنن اگه دوست داشتي مي توني يه وقتي بياي پيشم تا البوم عروس هام وببيني من سالي يك يا دو بار مامور گرفتم امتحانات مي شم اما معمولا حوزه و شهر رو خودم انتخاب مي كنم و اونقدر كه شهر برام مهمه حوزه مهم نيست من عاشق شمال و جنگلش هستم.
-خيلي ممنون خوشحالم كه اين جارو انتخاب كرديد.
خانم رازقي مهارت عجيبي توي درست كردن موها داشت تمام موهايم را با گره اي بالاي سرم بست و بقيه ان را به صورت لوله هاي درشتي روي شانه هايم ريخت فرق كجي باز كرده بود و چند رشته از موهايم را از بغل صورتم ازاد گذاشته بود خيلي قشنگ شده بودم براي ارايش صورتم از سايه ابي اكليلي استفاده كرده بود با كرم پودر هاي مختلف رنگ پوستم را از حالت سفيدي در اورد به ان رنگ مهتابي داد با نان شدن كارهايش چند تا سنجاق با نگين نقره اي از كيفش در اورد و به صورت پراكنده روي موهايم فرو كرد تا حالا كسي را به زيبايي خودم نديده بودم فريبا خانوم در حالي كه كف دستهايش را بهم مي زد گفت:از اين زيباتر ممكن نبود.
خانم رازقي گفت:به نظر من لوندي اون بيشتر از زيباييش تاثير گذاره.
بالاخره خانوم رازقي ان روز چند تا عكس در حالت ها وژست هاي مختلف از من گرفت و رفت.
او حتي گيره هاي زيبايش را كه از خارج خريده بود به من هديه داد و هنگامي كه بابت انها تشكر كردم دستي به صورتم كشيد و گفت اين سنجاقها زيبايي تورو كامل مي كنه و من مطمئنا هيچ كس و به زيبايي تو نمي تونم پيدا كنم تا بتونم ازشون استفاده كنم.
-اگه پيدا كرديد چي؟
-مطمئن باش ميام دنبالشون, و با خنده اي غمگين در سالن را پشت سرش بست و رفت.
دير وقت شده بود كه دوان دوان خودم را به خانه رساندم خوشبختانه احمد نيامده بود با عجله به طرف اشپزخانه رفتم تا كتري چاي را روشن كنم كه در بيرون باز و بسته شد حدس مي زدم احمد امده اما خيلي زودتر از شبهاي ديگر.
بعد از روشن كردن از به طرف در رفتم احمد بود انقدر شتابزده امده بودم كه تمام حواسم به دير كردنم بود و اصلا متوجه تغيير احمد نشدم.
با ديدنم چنان قيافه اي به خود گرفت كه من فكر كردم دچار ايست فلبي شده به طرفش دويدم اما نفس فرو خورده اش را با شدت توي صورتم فوت كردوخنديد.
-اي بابا ما كلي براي خودمون خرج كرديم كه به پاي خانوم برسيم غافل از اينكه هنوز توي گرد پاهات مونديم.به من بگو كي تورو اينقدر قشنگ كرده؟
- همون استادي كه اومده بود تا از بچه ها امتحان بگيره.
-واي كه چقدر قشنگ شدي ديت و پنجه اش درد نكنه مي گم شيلا بهتره براي امشب شلوار جين با بلوز بپوشي.
-من توي اونا راحت نيستم.
-اما خيلي قشنگ مي شي.چرا راحت نيستي؟
-چون تنگ هستن و مي چسبن به تنم.
-اين كه باعث قشنگ تر شدنت مي شه تازه قرارمون اين بود كه همونطوري بپوشي كه من خوشم مياد مگه نه؟
-باشه اما بهتره بعضي مواقع به علاقه من هم توجه بشه.
-اما امشب اونم جلوي مهمان ها نه.
-با دلخوري گفتم:باشه ميرم لباسم و عوض كنم.
ساعت 9 شده بود من و احمد شام مان را خورده بوديم كه زنگ خانه به صدا در امد احمد در حالي كه جلوب ايينه به خودش نگاه مي كرد با عجله به طرف در دويد.
گفتم: احمد چرا مي ري دم در؟با ايفون باز مي كردي؟
-نه اينطوري بهتره.
-مهمان ها با سروصدا و صميمانه وارد شدند به محض ديدن من لحضه اي سكوت برقرار شد سكوتي ازار دهنده كه اصلا انتظار ان را نداشتم اما احمد با عجله خودش را وارد معركه كرد.
-خب دوستاي عزيزم اينم شيلاست همسرم از شما خواستم به اينجا بيايد تا شمارو به همسر خوبم معرفي كنم.
يكي از دوستانش كه قيافه اي ترسناك داشت در حاليكه يك طرف لبش براي خنده به كناري كشيده مي شد گفت:ايندفعه ماهي قشنگي به تورت افتاره داش احمد مي شه به ما هم بگي از كجا صيدش كردي؟
تنم به رعشه افتاده بود فهميدم كه همه از قماش همون احمدند به تندي سلام كردم و از انها خواستم تا به اتاق پذيرايي بروند.
درحاليكه نفس نفس مي زدم خودم را به اشپزخانه رساندم حالم بدجوري گرفته شده بود انتظار امدن چنين ادمهايي را نداشتم احمد كه متوجه حالم شده بود پس از مدتي به اشپزخانه برگشت و گفت:شيلا از اين برخورد ناراحت شدي؟
-اره اما سعي مي كنم امشب و تحملشون كنم.
-تو نبايد ناراحت بشي چون اونا هيچ منظوري از حرفاشون ندارن.
-چطور احمد؟اونا دقيقا به موضوعي اشاره كردن كه واقعيت داره اونوقت تو مي گي منظوري نداشتن؟
-چي مي گي شيلا؟مگه اون چي گفته؟
-اون مي دونست كه من به خواست خودم به اينجا نيومدم و صيد دست و پا بسته اي بودم.
-نه عزيز سوؤ تفاهم شده حالا زودتر بيا چاي و بيار كه اونا ممكنه ناراحت بشن بعدا راجع به اين موضوع با هم حرف مي زنيم.
-تو برو من پشت سر ميام.
با سيني چاي وارد شدم دوباره همان نگاه هاي ازار دهنده روي من زوم شده بودند و من ناچار بدون توجهي به انها سيني چاي را جلويشان مي گرفتم بعد در حالي كه فنجان چاي براي خودم برداشته بودم در كنار احمد نشستم سرم همچنان پايين بود به خودم فحش مي دادم كه چرا به ارايشگاه رفتم وبه موها و صورتم رسيدم و بدتر از همه بلوز و شلوار تنگي كه به تن كرده بودم باعث شد تا همه اعتماد به نفسم را از دست بدهم.
-خوب خانم نمي خواي يه كمي از خودت برامون حرف بزني ما با اين كه سرمون خيلي شلوغ بود اما وقتي احمد از ما خواست براي ديدنتون بيام همه چي رو ول كردم و براي عرض تبريك امديم خدمتتون انشاالله زير سايه احمد اقا پيرشين.
با گفتن جمله اخرش چشمك معنا داري بهين هم ردوبدل كردند و به دنبال ان خنده بلندي سر دادند.
بدجوري توي مخمصه افتاده بودم با نگاهم از احمد كمك خواستم شكر خدا اين بار متوجه خواهشم شد و گفت:اي بابا داش غلوم چقدر عجولي بفرما چاي تا سرد نشده و از دهن نيفتاده.اين شيلا خانوم خواهر ليلاست هموني كه دوسالي زن من بوده اما فكر نكنين اينم مثل اونه ها يه پارچه خانومه.
مرد قبلي كه غلام اسمش بود گفت:اي بابا راست مي گي؟ليلا همين يه دونه خواهرو داشته؟
احمد گفت:چته دهنت اب افتاد اره ليلا همين يه خواهروداره.
-ولي خودمونيم احمد ليلا زن گوشت تلخي بود مثه يه تيكه يخ خشك و گزنده اصلا به ادم حال نمي داد خداروشكر شيلا خانوم مثل اون نيست و گرنه حيف اين همه خوشگلي كه توي اين خونه تباه بشه.
گر گرفته بودم دلم مي پيچيد و سرم به شدت درد گرفته بود چقدر حرفهايشان ركيك بود خيلي راحت با هم صحبت مي كردند و زنهايشان بدون هيچ حجب و حيايي خنده هاي مستانه سر مي دادند.
دو مرد ديگر از هر فرصتي كه پيش مي امد چشمكي به من مي زدند خدايا درونم داشت از هم مي پاشيد انها هيچ حرمتي براي هم قائل نبودند زن هايشان چنان لباس پوشيده بودند كه من از نگاه كردن به انها شرمزده مي شدم تمام سينه هايشان از زير لباس مشخص بود و مي شد به راحتي لباس زير انها را تشخيص داد.
خلاصه به هر مشقتي كه بود ان شب سپري شد با كوهي از سوالات كه در ذهنم باقي ماند و احمد به روش هاي مختلف از جواب دادن به انها شانه خالي كرد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:38 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان