عشق بی نشان "آذين وندادی" - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

عشق بی نشان "آذين وندادی"
زمان کنونی: 16-09-1395،08:20 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 64
بازدید: 2242

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: عشق بی نشان "آذين وندادی"
ارسال: #1
عشق بی نشان "آذين وندادی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آخرین ویرایش در 05-03-1391 11:42 ب.ظ توسط moderator
اشک در چشمانم حلقه زده بود,خودم را به در کمیون می فشردم و پاهایم را در شکمم جمع کرده و سرم را بین دستانم پنهان کرده بودم.تکان های شدید کامیون باعث دل پیچه و درد در تمام قسمت های بدنم شده بود.هر از گاهی نیم نگاهی به او می انداختم,از وقتی که حرکت کرده بودیم.تمام طول راه را اواز خوانده بود و با صدای خشنش ترس و دلهره را به قلبم ریخته بود.لبخندی هراس انگیز از فتحی بزرگ بر صورتش نقش بسته بود.
می خواستم خود را ارام کنم و واقعیت را بپذیرم وتمام غم و دلهره ام را از پنجره ماشین به بیرون بریزم اما در سرو سامان دادن به افکارم عاجز ماندم و در تلاش برای یافتنشان هر لحظه بیشتر به عمق فاجعه پی می برم.
احمد با این کارش نه تنها نقطه پایانی به دوران کوتاه و سراسر عشقم با پرهام بود,بلکه از مرز دلبستگی هایم وقیحانه مرا به دنبال خویش به لنجنزار تنهایی و غربت و فساد کشاند.
-هی اگه بیداری,یه لیوان چای برام بریز حسابی خسته شدم,پلکهایم بدجوری سنگین شدند,تو هم که یه کلام حرف از اون دهن خوشگلت بیرون نمی ریزه ,می دونم که بیداری,پس بهتره خودت و به موش مردگی نزنی,شاید دلت می خواد گوشه ای بایستیم و خودم چای بریزم و.......به دنبال ان صدای قهقه وحشتناکش در کابین پیچید.
چمهایم را گشودم و از انجایی که نمی خواستم شاهد ازارو اذیت هایش باشم,فلاسک چای را با دستان لرزانم گرفتم ودر حالی که تکان های شدید ماشین هم لرزش دستانم را بیشتر کرده بود,برایش چای ریختم و ان را به طرفش گرفتم,نگاهی گزرا به او انداختم و در همان لحظه کوتاه جرقه برقی شیطانی را در چشمانش دیدم.فورا سرم را به طرف دیگر برگرداندم و خودم را سرگرم تماشای بیابانن برهوت نشان دادم,احمد با خوردن چای سر دماغ شده بود و روی فرمان ماشین ضرب گرفته بود و من در همان حال صدای جویدن سبیل هایش را لابه لای اهنگی که می نواخت می شنیدم و می دانستم که به دنبال راهی می گردد تا مرا به حرف زدن وادار کند.
-هی کوچولو,اینقدر به اون در فشار نیار,باز می شه می افتی بیرون ها,اونوقت خوراک گرگ و کفتار می شی,خوب ادم عاقل!اینهمه جا اینجاست,اونوقت تو داری در ماشین رو سوراخ می کنی!؟
بیا این طرف تر,تنگ دل خودم بشین,خیلی بی انصافی شیلا,ببین چقدر احمدت خطرت و می خواد که حاضر شده با وجود یه بچه تر گل ور گل دست به همچین فداکاری و گذشتی بزنه!!و دوباره صدای قهقهه مستانه اش اتاقک کامیون را به لرزه انداخته بود.به ناچار چشمانم را بستم و وانمود کردم که دیوانه خوابم اما از درون گر گرفته بودم,حرارت بدنم از چشمانم به بیرون تراوش می کرد و قلبم به شدت می تپید,دلم می خواست فریاد بزنم و تمام بغض دو سال ام را به سرو صورتش بکوبم,دلم می خواست به این دیو سیرت بفهمانم که اواره کرن زن و فرزند,لکه ننگین فساد و فحشا چسباندن به انها,و دور کردن فرزند از سایه پدر,کجای این کا را می توان فداکاری نامید,تازه تمام این غم ها یک بعد قضیه بود که می توانستم توجیهی نه چندان منطقی برای ان پیدا کنم,طرف اصلی قضیه چیز دیگری بود که فکر کردن به ان تا اعماق وجودم را می سوزاند و خاکستر می کرد و ان پرهام بود کسی که مرا به خودم شناسانید و از گرداب سرنوشتی مبهم و گنگ که محکوم به فنا در ان بودم نجاتم داد و به ساحل امن زندگی سپرد,کسی که الفبای زندگی را برایم هجی کرد و تابلوی زیبا از سرنوشت و تقدیر را برایم گشود,و به من اموخت انسان از هر طبقه و قشری و با هر فرهنگ و ملیتی,اگر برداشت درستی از زندگی داشته باشد و در راه رسیدن به ارمان های واقعی ان بکوشد همواره مورد احترام خواهد بود,و اولین گام را پرورش استعداد ها و تربیت ذهنیت هایمان در راه درست می دانست که همه انها مستلزم فراگیری علم ودانش بود و هم او بود که با سعی و تلاش و پشتکارش مرا در این راه به وادی موفقیت سوق داد ومرا تا قیام قیامتمدیون ای همه صفا و صداقتش کرد,اما من چه کردم.عوض تمام مهربانی و فداکاری اش خط بطلان به تمام عقاید و خواسته هایش کشیدم و همراه این حیوا ن پست راهی دیار بد سیرتان شدم,اما به خداوندی خدا سوگند,همه کارهایم به خاطر وجود نازنین خودش بود,من هیچ گاه راضی نمی شدم که به خاطر من کوچکترین گزندی به او برسد پرهام تمام دنیای من بود,دنیایی که با دستان خودم ان را ساخته بودم برای جزءجزء ان زحمت کشیده بودم,ازار و اذیت دیده بودم وبدنم را با ضربه های کتک اشنا کرده بودم,اما بالاخره ساختمش,همانطور که ارزویش را داشتم و در تمام این مراحل پرهام چون چتری حمایتم کرد و سایه اش رابر اطرافم می گستراند<من عشق را به کمک او مزه مزه کردم وبا طعم ان اشنا شدم و........
حالا چطور می توانستم مرد دیگری را به این دنیا راه دهم مردی که با تمام وجود از او متنفر بودم و با او احساس غریبی داشتم مردی که به خاطر تهدید ها و اخطارهایش,پرهام را رها کرم و با او راهی این سفر بی سرانجام شدم.می خواستم تا جایی که ممکن بود او را از پرهام دور کنم تا گزندی از وی به او نرسد,تنها چیزی که مرا به این سفر دلخوش کرده بود.حالا از پرهام فرسنگها فاصله گرفته بودم و خیالم از این بابت رحت بود,اما چگونه باید فراموشش می کردم.ای کاش هرگز او را ندیده بودم و واژه عشق برایم این قدر ملموس نمی شد,ای کاش واژه تقدیر و سرنوشت را چون ساده لوحان همانی می انگاشتم که از دهان بزرگترهایمان برایم بازگو می شد,ای کاش از برابر بودن افرینش زن ومرد در بارگاه خداوند چون دوران بی خبریم,چیزی نمی دانستم و زن را برده ای بی چون وچرا در برابر قدرت برتر یعنی مردی می انگاشتم,اما چنین نبود,چون نسیم کوتاه مدت حضورش خنکای دانستن را بر جان وتنم بر جا گذاشت و به روحم جانی تازه بخشید,خدایا چه می شد که من هم چون یکی از بنده های خوشبختت می توانستم به یکی از افریده های برترت تکیه کنم و وجودش را سایه سار سرم.از عشق,این نگین هستی لبریز می شدم و او را نیز سیراب می ساختم,خدایا چه سرنوشت شومی برایم رقم زدی,که من در برابر ان همچنان سر در گم و حیران,انگشت به دهان مانده ام,خدایا اگر نمی خواستی که در جاده سرنوشت همراهم باشی پس چرا او را به من شناساندی وبه طرفم هدایتش کردی,من که از اول هم خودم را لایق او نمی دانستم,پس چرا مهرمان رت در دلهایمان جای دادی و بدون گشوده شدن قفل هایش ما را از هم دور کردی,خدایا دل نهادن در مکتب تو عین صواب است و ازدواج ان را کامل می کند,من چه کنم که بدون دل نهادن تن به این ازدواج دادم,دلم را در جایی سپردم و جسمم را در جایی دیگر من با این کفر ولامذهبی چه کنم؟منی که یک عمر سجاده ام را به سوی جلال و جبروتت گشاده ام و با دلی پاک و نیتی خالص سر راز ونیاز را با تو گشوده ام,اینک بت دلی نا پاک ونیتی ناخالص چه کنم هدایتم کن,چون اعتراف می کنم هنوز هم در حلاوت و شیرینی عشق پرهام دست و پا می زنم وبا احمد وخواسته هایش بیگانه ام به ناگاه یاد اولین روزی افتادم که چشمانم با برق چشمانی سیاه اشنا شد و با او خو گرفت و هیچ گاه نتوانست دل از ان بکند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:34 ب.ظ
 
ارسال: #2
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
جشن دستمال اندازی یکی از بستگان دورمان بود و از انجایی که این جشن مختص به قشر جوان ده بود,مجبور شدم تا به اصرار زن برادرم سودابه در ان شرکت کنم,چون به تازگی 16 شده بودم و این در روستا یعنی کامل شدن و به ثمر نشستن یک دختر به خاطر همین من مجاز بودم تا برای اولین بار در ان شرکت کنم و در واقع خودم را به نمایش بگذارم,به کمک سودابه که در تدارک لباس مخصوص جشن بسیار زحمت کشیده بود من نیز به جرگه دختران دم بخت پیوستم وپا به میدان گذاشتم,اما با دنیایی از شرم و حیا که در تمام وجودم فریاد می زد ومانع انجام حرکات موزون دستها و پاهایم می شد همیشه شرم و خجالت تمام وجودم را به لرزه در می اورد و ان روز هم گریبان گیرم شده بود.
با اوج وشدت اهنگ در ریتم ان گم شدم و شرم و خجالت را به دور ریختم و پا به پای دختران به حرکت در امدم,لذتی بی پایان در وجودم احساس می کردم,چیزی که تا به حال ان را تجربه نکرده بودم و در عین حالی که برایم نا اشنا بود اما لبریز از شادی و لذتم می ساخت.نم دانم چه مدت گذشت که از شور اهنگ و شدت حرکات کاسته شد ومن در حالی که قلبم به شدت در سینه می تپید در میان جمع ارام گرفتم,بعد از لحظاتی در میان دایره ما,جوانان روستا با لباس های سنتی و یک شکل در حالی که دستمال در دست داشتند حلقه ای زدند و با حرکات تند پا رقص را شروع کردند و با اوج اهنگ,به شدت حرکت پاهایشان افزوده می شد و به دنبال ان نیز حرکت موزون دست ها اغاز شد,رقص زیبا و نفس گیری بود بخصوص که از حرکات ظریف و موزون زنانه در ان خبری نبود,بالاخره رقص به پایان رسید و انها هر کدام دستمالشان را زیر پای دختر مورد علاقه خود انداختند,من که همچنان غرق این رقص و حرکات موزون ان شده بودم متوجه دستمال ها نشدم,اما با تنه ای که دختر بغلی به پهلویم زد مرا متوجه تعداد زیادی از دستمال ها کرد که زیر پایم ریخته بودند,بدون انکه متوجه صاحبان انها شده باشم,ناگهان دچار همان شرم همیشگی ام شدم و نمی دانستم چه باید بگویم و چه کاری باید بکنم,به دختران دور وبرم نگاه کردم تعدادی از انها که دستمالی زیر پاهایشان
بود با لبخندی ان را برداشته و در دستهایشان گرفته بودند ومن همچنان مردد و بی اعتقاد به چنین رسمی موهوم و خرافی مبهوت ایستاده بودم,این بار نیز سودابه چون خواهری دلسوز به دادم رسید,در گوشم به نجوا گفت:
شیلا اگه از کسی خوشت نیامده,برای احترام هم که شده همه دستمال ها را بردار و در مرکز حلقه در حالی که زانو زده ای به زمین بگذار تا ان ها بفهمند که تو فعلا قصد ازدواج نداری .د..... بجنب دختر .
من هم همانگونه کردم که او گفته بود ,اما صداهای اعتراضی پراکنده از دور و برم به گوش می رسید و من بی اعتنا به تمام ان ها در حالی که با عجله به سمت سودابه می رفتم تا از شر نگاه ها و حرفهای ان ها خلاص شوم به شدت با کسی برخورد کردم و کنترلم را از دست دادم و روی زمین پهن شدم ,سودابه در حالی که به سمت من می دوید ,با عجله جمعیت را کنار زد و مرا از زمین بلند کرد,انقدر هول شده بودم که نمی توانستم نگاهی گذرا به کسی که با او برخورد کرده بودم بیاندازم و در حالی که سرم را پایین گرفته بودم معذرت خواستم و با سودابه به سوی خانه حرکت کردم,در طول راه سودابه دائما از رقص زیبا و حرکات موزونم حرف می زد و اینکه تنها من بودم که دستمال های زیادی به زیر پاهایم ریخته شد و توجه و تحسین همگان را برانگیختم,او معتقد بود که هماهنگی رنگ های لباسم ,زیبایی ام را صد چندان کرده است به طوری که نگاه های ان پسر شهری هم فقط متوجه من بود من که اصلا متوجه اطرافم نشده بودم همه حرفهای سودابه را به حساب اغراق و محبتش نسبت به خودم گذاشتم در همین موقع احساس کردم سودابه بدون ان که حرفی بزند دستهایم را با حرکت مخصوصی می فشارد سرم را به طرفش برگرداندم دیدم با چشمهایش روبرویم را نشان می دهد,به سمت نگاهش چرخیدم ,نگاهم با نگاه نافذ اما غریبی گره خورد ,احساس کردم در نگاهش جاذبه مخصوصی وجود دارد که مرا همچنان مجذئب خود کرده است , تا اینکه ان غریبه در حالی که لبخندی بر وسعت تمام چهره اش بر صورت داشت به سویمان امد .
سلام ,خسته نباشید,می خواستم به خاطر بی دقتی و حواس پرتی ام از شما عذر خواهی کنم ,چون جدا از برخوردمان و افتادن شما ناراحت شدم ,باید مرا ببخشید .
تازه در این جا بود که متوجه شدم او همان مردی است که من با او به شدت برخورد کرده ام و به دنبال ان در حیاط ولو شده ام ,در حالی که یاد اوری ان اتفاق عرق شرم را به صورتم نشانده بود و رنگ گونه هایم به سرخی گراییده بود ,گفتم :اشتباه می کنید من انقدر برای خارج شدن از ان جا عجله داشتم که حواسم به اطرافم نبود ,در واقع این من بودم که مرتکب بی دقتی شدم نه شما.
مرد جوان گفت :به هر حال اتفاقی است که افتاده ,و خوشحالم که مشکلی پیش نیامده,در ضمن...مرد جوان حرف هایش را به ناگاه قطع کرد و همین امر موجب شد تا من برای شنیدن بقیه صحبت هایش به چهره اش نگاه کنم ,و با تعجب او را دیدم که در چشمانم خیره مانده بود به سرعت نگاهم را از او دزدیدم و خیال رفتن داشتم که ارام گفت:
بسیار زیبا رقصیدید ,رقصتان هم مانند صورتتان زیبا بود,دیگر مطلبی را جایز ندانستم ان هم در میان روستایی کوچک که از کاه کوهی می سازند و منتظرند تا از هر حرکتی کوچک,حرف و حدیثی بسازند .
در حالی که دست سودابه را در دستانم می فشردم او را به دنبال خود می کشیدم. سودابه با تعجب و ناباوری گفت:خوب جوابشو دادی,درست نگفتم,یارو دهنش حسابی اب افتاده.
منظورت چیه سودابه؟د....همونی که ازش یک ساعت داشتم برات صحبت می کردم همین بود دیگه:-منظورتو نمی فهمم؟
شیلا چقدر خنگ شدی ,این همون پسر شهری که با نگاهاش مدام تعقیبت می کرده,مثل اینگه حسابی گلوش پیشت گیر کرده,اما مبادا بهش محل بدی ها ,اونا لقمه دهن ما نیستن,نهایتش چند صباحی رو خوش میگذرونن و وقتی فیلشون هوای هندوستان کرد راهی شهر می شن و تو رو با تمام ارزو هات تنها می ذارن .
بس کن سودابه جان ,تو هم دلت خوشه ها ,اونا کجا و ما کجا ,اون فقط از رقصم تعریف کرده همین
-و همین طور از صورتت.
خوب بله ,اما رفت و همه چیز تموم شد مگه نه؟
خداکنه اینطور باشه.
مطمئن باش که همینطوره.
شیلا دلم نمی خواد اون بلایی که لیلا سر خودش اورده دوباره تکرار بشه.
میدونم ,لیلا تنها اون بلا رو سر خودش نیاورده بلکه اون افت رو به جون همه ما انداخته.
تو دختر عاقلی هستی و همین منو خوشحال ذمی کنه.
در حالی که بقیه راه را به ان غریبه با ان نگاه نافذ و در واقع زیبا و دلنشینش فکر می کردم به یاد لیلا خواهرم و ازدواج مسخره اش با احمد افتادم.
درست سال قبل وقت درو شالی ها بود که این انگل به دامن خانواده ما افتاد و به هر طریقی خون تک تک ما را مکید ,قضیه از این قرار بود که احمد از کامیونش برای حمل کارگرها و کیسه های شالی استفاده می کرد و در همین گیرو دار ها,دل به لیلا بست,عشقی کاذب و ساختگی که سال ها بعد از ان با خبر شدم حیوانی که خودم را نیز گرفتار کرد و به دیار بی سیرتان برد.او از هر فرصتی برای دیدن لیلا ان هم خارج از خانه و بدون اطلاع خانواده استفاده می کرد ,تهدید ها و اخطار های من و سودابه نیز هیچ اثری نکرد و لیلا همچنان به دیدار های پنهانی با او ادامه می داد تا اینکه لیلا به ما خبر داد که احمد در کمال نامردی بی عصمتش کرده و حاظر به ازدواج با او نیست,اما او همچنان دوستش دارد و به عهد و پیمانش وفادار است.این مشکلی نبود که من یا سودابه به تنهایی بتوانیم از پس ان بر اییم پس به ناچار به تنها برادرم پناه بردیم,برادری که تمام مسئولیت خانواده با وجود پدری پیر به دوشش بود ,پدری پیر و پول مسلک,که در مواقع لزوم خودش را بزرگ خانواده و تصمیم گیرنده می دانست و در مواقع کار و مشکلات خودش را به عنوان فردی پیر و باز نشسته کنار می کشید ,هر جا که بوی پول به مشام می رسید مادر و پدر پیدایشان می شد در غیر اینصورت خیر-از ان جایی که سودابه زن خوش خلق و خوش زبانی بود و مورد احترام کل خانواده به ناچار از سودابه خواستم تا با شگرد های خودش ,با برادرم صحبت کرده و بدون بلند شدن بلوایی چاره ای برای این مشکل پیدا کند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:35 ب.ظ
 
ارسال: #3
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سودابه چون همیشه سربلند و موفق برگشت و تمام تقصیر ها را به گردن احمد انداخت و لیلا را مظلوم و بی تقصیر نمایاند ,چون بره ای که به خاطر ناتوانی طعمه گرگ وحشی شده و حالا برای جلوگیری از ابرو ریزی و حرف های این و ان باید هر چه زود تر احمد را پیدا کرد و به این قضیه فیصله داد.
برادرم بهرام که خون جلوی چشمهایش را گرفته بود ,با عجله خود را به اتاق لیلا رساند در حالی که با دستانش دو لنگه در را گرفته بود با عصبانیت گفت:ای بخت برگشته اینه مزد تمام اعتمادی که به تو داشتم؟ اینه جواب همه زحمت هایی که برات کشیدم؟حالا من این خاک رسوایی رو چطوری توی سرم بریزم؟برو دعا کن من این مرتیکه عوضی و بی ناموسو بتونم پیدا کنم ,وگرنه نمی گذارم هیچ اثری از تو,توی این خونه بمونه,مگه تو توی این روستا بزرگ نشدی؟مگه به رسم و رسوم این جا اشنا نیستی؟کدام دختری تا به حال خودش رو به راحتی در اختیار مرد غریبه ای گذاشت که تو گذاشتی؟فقط دعا کن که من اونو پیدا کنم . و در را چنان به هم کوبید که پنجره اتاق به لرزه در امد.
اما لیلا همچنان گوشه ای کز کرده و در گوشه ای چمباتمه زده بود و به بخت خود لعنت می فرستاد و اشک می ریخت بهرام از فردای همان روز تمام تلاشش را برای پیدا کردن احمد به کار بست ,به اشنایان احمد سپرده بود که می خواهد ببینتش,هرچه زود تر بهتر.
تا اینکه چند روز بعد , در میان بهت وناباوری ما ,احمد و خانواده اش برای خواستگاری از لیلا قدم پیش گذاشتند ,برادرم به سردی ان ها را پذیرفت و با شرایطی که خودش می پسندید ,او را در نزدیکترین موعد ممکن به عقد احمد در اورد و به فاصله یک ماه از مراسم عقد با جهیزیه ای که از قبل برای لیلا تدارک دیده بودیم به خانه بخت فرستاد .
اما احمد این حیوان موذی که در همان مدت کم رگ خواب پدر و مادرم را به دست اورده بود با دادن هدایای گران قیمت جای پای محکمی در خانه ما برای خودش دست و پا کرد و به تدریج به قلب سخت بهرام نیز راه یافت ولی من و سودابه از او متنفر بودیم.
نگاه های او بی شرمانه و ازار دهنده بود ,و من بیشتر در تیررس نگاه های وقیحانه او قرار داشتم,اما سعی می کردم ان را به حساب محبتش یا عادتش بگذارم ولی هر چه می گذشت من بیشتر و بیشتر به رازو رمز نگاهش پی می بردم زیرا از ان ها اشتیاقی هوس الود زبانه می کشید و یا لبخند های معنی داری که با حرکت چشم و ابرو توام بود ,همه و همه علائمی بودند بر مسموم بودن افکارش و این ذهنیت او مرا پیش از پیش از او متنفر می کرد خودم را چون بره ای می دیدم که این گرگ بد طینت با زرنگی بین من و خانواده ام فاصله انداخته بود تا در تنهایی مرا از هم بدرد.
عکس العمل من در مقابل حرکات احمد به تدریج مرا از چشم پدر و مادرم انداخته بود,چیزی که احمد بی تابانه منتظرش بود .
تا این که روزی بالاخره طاقت نیاورد و مهر تاییدی بره تمام تصوراتم زد .
شیلا!خواهر زن عزیزم ,هیچ می دونی که من خیلی دوستت دارم ؟
خوب دل به دل راه داره احمد اقا.
اما من اینطور فکر نمی کنم ,رفتار و کار هایت جور دیگری نشون می دهد ,قبول داری.
من که این جور فکر نمی کنم .
هیچ می دونی تو خیلی از لیلا زیبا تری؟
تا زیبایی رو تو چی بدونی.
احمد در حالی که لبخندی مشمئز کننده بر صورتش نمایان شد گفت:توی قدی رعنا,اندامی تراشیده صورتی زیبا و تسلیم محض,من در حالی که از جواب بی پرده اش مو بر تنم راست شده بود ,گفتم:تمام اونها دقیقا چیزیه که لیلا همشونو داره ,پس باید براتون خیلی دلچسب و دلنشین باشه,باید بهت.ن بگم که من از اون نظرا خیلی هم زشت و بد ترکیبم .
اشتباه می کنی عزیزم ,من اسب اصیل و از حرکاتش می شناسم .
متاسفم از این که این جارو با اصطبل عوضی گرفتی.
ناراحت نشو شیلا,امادگی شو داری,فقط باید کمی روت کار بشه که خودم در بست مخلصتم.
در حالی که عضلات فکم به سختی فشرده می شد نگاه زهر اگین و مملو از تنفرم را متوجه احمد کردم و به سرعت از اتاق بیرون امدم ,اشک هایی که هر لحظه اماده فرو ریختن بودن بالاخره فرصت جاری شدن یافتندفرصت جاری ,احساس می کردم که جز کینه ای بی پایان هیچ احساسی نسبت به احمد ندارم و از این که لیلا مجبور بود سال های جوانی اش را در خانه این مرد هوسباز به سر ببرد متاثرم می کرد . پایان خوبی را برای زندگی ان دو نفر پیش بینی نمی کردم اما با اعتقادات خشک و بدون تغییری که در زادگاهم بود غیر از این میسر نبود و تازه لیلا خیلی خوشبخت به نظر می رسید زیرا با حماقتی که کرده بود احمد پا پیش گذاشته و او را به همسری بر گزیده بود. وگرنه تا اخر عمر باید بار بد نامی و بی ابرویی را به دوش می کشید . و در کنار خانواده می ماند نمی دانم تا چه حدی توانسته ام قانون سخت زادگاهم را برایتان تشریح کنم .
اما هر چه بیشتر می گذشت ,احمد نه تنها خودش را جمع و جور نمی کرد بلکه جری تر می شد و با وقاحت به هرزه گویی هایش ادامه می داد ,حتی روزی از خلوت خانه استفاده کرد و به من نزدیک شد ,در حالی که مشغول مرتب کردن ظرف ها بودم ,بدون کوچکترین صدایی وارد اشپزخانه شد و درست پشت سرم قرار گرفت من که سرگرم انجام کار ها بودم به ناگاه صدای نفس هایی تند و سطحی وحشتزده ام کرد با تردید و دلشوره به عقب برگشتم,چشمان احمد همه چیز را به من فهماند ,در حالی که دستانش را به طرفم می اورد.صدای فریاد های پی در پی خودم را شنیدم اما فایده ای نداشت سعی کردم با تقلا,و در نهایت با گاز گرفتن دست هایش,خودم را از شر ان هیکل مهیب و سنگین نجات دهم. طعم گس خون را در دهانم احساس کردم و به دنبال ان صدای ناله احمد که دیگر رهایم کرده بود . فرصت را از دست ندادم و خودم را به سرعت از اشپزخانه بیرون انداختم و به طرف در حیاط دویدم.اما ناگاه متوجه خونی شدم که تمام دهان و لباسم را اغشته کرده بود ,جرات خارج شدن از خانه را نداشتم ,نه راه پس داشتم نه راه پیش. بار دیگر چون همه بی پناهان به او پناه بردم و در نهایت نا امیدی از ته دل خواندمش.
ای خدای درماندگان ,ای خدای بی پناهان ,مگر نه ان که زن را چون گوهری با ارزش افریدی که تمام ارزشش به عفت و پاکدامنی اوست,من هم درمانده ام و هم بی پناه,تنها چیزی که از مانده همین پاکدامنی من است ,مرا از شر این دزد ناموس حفظ کن...
ناگهان صدای ضربه های ارام در مرا از دنیای خودم بیرون کشاند,نمیدانستم چه باید بکنم,وضع درستی نداشتم و دلم نمی خواست کسی مرا با ان وضعیت ببیند ,در همین هنگام صدای اشنا و دلنواز سودابه به گوشم رسید:
-شیلا درو باز کن,چرا همینطور پشت در ایستادی؟شیلا ....منم سودابه
به ارامی در حالی که همچنان پشت در بودم در را گشودم,سودابه داخل شد و نگاه پر از تعجبش را به من دوخت او با نگاهش از من توضیح می خواست و من به دنبال تکیه گاهی برای سر نهادن و گریستن .
-شیلا ,اتفاقی افتاده ,تو رو به خدا حرف بزن ,دارم دیوونه می شم.
-احمد,...احمد می خواست... و های های شروع به گریه کردم.
- شیلا احمد می خواست چه کار کنه؟معنی این همه خون چیه؟
-من فقط,فقط...برای نجات خودم این کارو کردم .
-چه کار کردی شیلا؟خواهش می کنم حرف بزن. شیلا تو باید حرف بزنی.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:35 ب.ظ
 
ارسال: #4
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-...من فقط گازش گرفتم و بعد در حالی که دستان خون الودم را به صورتم می کشید فریاد کشیدم,سودابه اون میخواست بی عصمتم کنه ,اون می خواست منو با خودش به لجنزار بکشونه ,تو می گی من باید می ایستادم و نگاهش می کردم... اره این همون چیزیه که می خوای بگی؟
سودابه در حالی که مرا به خودش می فشرد گفت :نه عزیز دلم!من فقط می خواستم مطمئن بشم که اتفاقی نیفتاده<کار خوبی کردی<حالا احمد کجاست؟در حالی که همچنان هق هق می زدم اشپز خانه را نشانش دادم سودابه به ارامی مرا از خودش جدا کرد و به ان سو رفت,اما با تعجب نه احمد را ان جا دید و نه اثری از خون.
شیلا اون بد ذات هیچ اثری از خودش به جا نذاشته,بهتره هر چی زود تر خود تو مرتب کنی تا بقیه برنگشتن.
لیلا زایمان کرده بود ,احمد بر خلاف قولی که به پدر و مادر داد لیلا را به خانه نیاورد,بلکه پدر و مادر را با خود برد و مرا از شر ,دیدار های گاه و بی گاهش نجات داد ,حالا زندگی داشت دوباره روی خوشش را به من نشان می داد ,لذتی که با دیدن ان غریبه کامل شد و برای مبارزه با احمد نیروی مضاعفی به من بخشید.
اوایل زمستان بود و کارهای کشاورزی تعطیل شده بود ,مردم های روستا در این ایام برای کار به شهری می رفتند و اواخر زمستان بر میگشتند ,بنابراین روستا در این ایام بسیار خلوت بود ,بهرام به شهر رفته بود و من و سودابه تنها شده بودیم ,اما لحظاتمان به خوشی می گذشت,در یکی از همین روز ها با سودابه برای چیدن میوه های جنگلی رفته بودیم,در تمام طول راه احساسی نا اشنا با من همراه بود که نمی گذاشت از لحظاتم لذت ببرم,دائما به اطرافم نگاه می کردم,اما نمی دیدمش,برای لحظاتی وحشتی عجیب به جانم چنگ انداخت,سودابه متوجه حال غیر عادی من شد و به طرفم امد.
-شیلا حالت خوب نیست؟
-چرا سودابه ,اما احساس خوبی ندارم ,فکر می کنم کسی داره تعقیبم می کنه .
-نکنه فکر می کنی احمده؟خیالت راحت باشه احمد برای انجام کاری به اردبیل رفته و یکی دو هفته از دستش راحتیم.
مطمئنی سودابه ؟اخه از دست اون حیوون هر کاری بر می یاد.
-نه شیلا,اون رفته ,من مطمئنم.
در حالی که نفس راحتی می کشیدم ,به طرف اولین درختی که پر از گل ازگیل وحشی بود رفتم,سودابه در حالی که یکی از اواز های قشنگ محلی را زیر لب زمزمه می کرد از درختی به درخت دیگری می رفت بعد از لحظاتی احساس کردم صدای سودابه را نمی شنوم با ترس به اطرافم نگاه کردم,چند بار با صدای بلند صدایش زدم,اما جوابی نشنیدم ,به ارامی از لا به لای شاخه های درخت خودم را بیرون کشیدم اما نمی دانستم از کدام طرف باید بروم که ناگهان ترنم صدایی مرا متوجه خود کرد .
-می تونم کمکتون کنم؟
به سرعت به طرف صدا برگشتم ,نه اشتباه نمی کردم ,همان مرد غریبه بود ,همان کسی که یک بار دیدنش قلبم را لرزانده بود و مدت های مدید شاهزاده قصر رویاهایم شده بود ,اما فقط رویا !من در سرزمین واقعی اصلا به دنبال او نبودم,چون دنیا های ما,اصلا شبیه به هم نبود,ولی نمی دانستم چرا دوباره پیدایش شده ان هم توی این جنگل؟دلم نمی خواست بار دیگر ببینمش و اسیر نگاه های نافذش بشوم.نمی خواستم اولین عشق را در وجود غریبه ای جستجو کنم که از او هیچ چیز نمی دانستم.
مرد غریبه که بهت و تردید مرا دید به ارامی گفت:سلام,اما من همچنان ایستاده بودم و به دست هایم نگاه می کردم.
-دختر خانم ,سلام من جوابی نداره؟
-سلام
-اگه دنبال رفیقتون می گردید,از اون طرف رفته .
-خیلی ممنون ,به همان طرف راه افتادم,دوباره ترنم دلنشین اوایش بر جا میخکوبم کرد.
-ببخشید می تونم چند لحظه با هاتون صحبت کنم,زیاد وقتتون رو نمی گیرم.
در تمام زندگیم این اولین باری بود که کسی این جوری با من صحبت می کرد ,و همین لحن او مرا از خود بی خود می کرد همچنان ایستاده بودم,بدون هیچ حرکتی .
-اگه شما همینطوری راحتید منم حرفی ندارم,اما فکر می کنم ,سرپا خسته می شید.
نمی دانم چه نیرویی در تک تک کلامش نهفته بود که مطیع ام می کرد ,از خود بی خودم می ساخت,و مرا با خود همراه می کرد ,به طرفش برگشتم اما هنوز جرات نگاه کردن به چهره اش را نداشتم ,به درختی تکیه دادم و منتظر شنیدن حرف هایش شدم ,حرف هایی که هیچ اجباری برای شنیدنشان وجود نداشت ,اما دلم بی تابانه منتظرشان بود ,دلی که برای اولین بار یاغی شده بود و افسارش از دستم رها شده بود و برای خودش می تاخت.
-من پرهام مجد هستم فوق لیسانس رشته ادبیات فارسی و در دانشگاه رامسر تدریس می کنم,اهل تهرانم پدرم وکیله و مادرم تحصیل کرده علوم اجتماعیه اما توی خونه است و دو تا خواهر دارم پریسا و پریناز ,راستش مدت هاست که دلمو توی این روستا ی با صفا گم کردم و هر چی می گردم پیداش نمی کنم,شما اونو ندیدید؟
-با تعجب سرم را بالا گرفتم :دلتونو؟
-اره دلمو,چهار ماهی می شه که گمش کردم اگه پیداش نکنم دیگه مجبورم عکسشو بدم روزنامه.
در حالی که از طرز حرف زدنش جا خورده بودم گفتم:شوخی تون گرفته؟ دل که گم شدنی نیست.
منم تا چهار ماه پیش مثل شما فکر می کردم,اما باور کنید که گمش کردم.
ببخشید من از حرفااتون سردر نمی ارم..
راستش از روزی که شما رو تو اون عروسی دیدم,احساس کردم دلمو پیش شما جا گذاشتم,روزها و هفته ها با خودم جنگیدم تا به دلم بقبولونم که اشتباه می کنم و اون یک جاذبه زود گزر بوده,اما هر چه بیشتر می گذشت,درمانده تر می شدم,چهره زیبایتان برای لحظه ای از نظرم دور نمی شد,لحن اوایتان همنشین تنهایی هایم شده بود,شما شده بودید ملکه بی چون وچرای ذهنم,مدتها کارم شده بود همراهی شما,یعنی به طور پنهانی چون سایه ای تعقیبتان می کردم,دیدن تان به من ارامش می داد,البته تا مدتی,اما به مرور حس می کردم که من علاوه بر وجود تون به توجه تون هو نیاز دارم,
من واقا نمی فهمم شما چی میگید و یا منظورتون از همه این حرفا چیه؟
من...من چطور بگم,من نمی گم که دوستتون دارمچون دوست داشتن یعنی شناخت کامل نسبت به نقطه نظرات همدیگه و رسیدن به یک تفاهم نسبی ,من می خواهم به شما بگم که بهتون علاقمند شده ام, شما می تونید موضوع خوب و ایده الی باشید برای فکر کردن.
-خیلی صادقانه بهتون می گم که من هیچ چی از منظورتون را نمی فهمم, ممکنه فکر کنید خیلی ساده لوحم یا نادان ,ولی مهم نیست,لطفا ساده تر صحبت کنید.
برای اولین بار بود که می توانستم بدون خجالت و یا شرم و لرزش دست هایم با غریبه ای صحبت کنم ,نگاهم به طور اتفاقی در نگاهش گره خورد,چقدر نگاهش نافذ بود و پر جذبه ,تا عمق جانم نفوذ می کرد و حالم را دگرگون می ساخت,چهره ای زیبا و خواستنی داشت,چشمانی میشی و پوستی سفید با موهای مشکی صاف و بلند که تا بالای شانه هایش ریخته بود ,قدی بلند و شانه های پهن داشت,رد انگشتانش روی موهایش مانده بود ,دائما در هنگام صحبت ان ها را به طرف بالا می کشاند ,در حالی که لبخند دلنشینی به لب داشت گفت:
-باشه ,پس خوب گوش کن ,من از شما خوشم امده ,اما دلم نمی خواد مثل بیشتر جوونای امروز بدون هیچ فکر و تاملی خودم رو عاشق دلخسته نشون بدم ,شما رو به دام خودم بکشونم و بعد از مدتی خسته و دلزده رهایتان کنم و به دنبال هوا و هوس های دیگری بروم ,دلم می خواد تلاش کنم و از شما همراه خوبی برای خودم بسازم همراهی که بشه در اینده به ان افتخار کرد ,راستی بعد از این همه صحبت من هنوز اسمتون رو نمی دونم.
-یعنی واقعا نمی دونید؟
-چرا اما می خوام اونو از زبون خودتون بشنوم.
من شیلا شاکری هستم,یه خواهر و یه برادر دارم ,با پدر و مادری پیر و ....
پرهام در حالی که محو تماشا و گوش سپردن به حرف هایم شده بود گفت:ادامه بدید.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:35 ب.ظ
 
ارسال: #5
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
لحظات ممتد به فکر فرو رفتم ,چرا باید به این راحتی با کسی صحبت کنم که تا ساعتی پیش حتی نمی شناختمش و به ناگاه به یاد حرف سودابه افتادم ,اما به نظرم اون خیلی صادقانه حرف هایش را زده بود و خیلی راحت گفت که از من خوشش امده,اما هنوز دوستم ندارد ,پس قبل از این که چیزی از خودم بگویم باید بدانم او از من چه می خواهد.
-ببینید,خیلی صادقانه بگویید از من چه می خواهید؟
-دختر عاقلی هستید,دیگه کم کم دارم به انتخابم امیدوار می شم ,من فقط از شما می خواهم ساعتی از روز یا هفته را دور از چشم دیگران به صحبت در باره امال و ارزو ها و خواسته هایمان بپردازیم,چون من تا مطمئن نشوم هیچ گاه نمی تونم برای خواستگاری قدمی بر دارم.
خدای من چه می شنیدم ,خواستگاری ,او می خواهد با من ازدواج کند ,با کسی که در این اسمان حتی یک ستاره هم ندارد اما او یک ادم حسابی بود ,با تحصیلاتی بالا و خانواده ای تحصیل کرده و به طور یقین پولدار ,من چه چیز قابل توجهی داشتم که توجه اش را جلب کرده بود .
رشته کلامش تمام افکارم را به هم ریخت.
-می تونم حدس بزنم به چی فکر می کنید؟
در حالی که نگاهم را به صورت زیبایش دوخته بودم گفتم :به چه چیز؟
-لابد فکر می کنی من با همه امکانات و تحصیلات چرا باید به دنبال شما به این جنگل بیام؟
ناگهان از اینکه فکرهایم را این گونه راحت خوانده بود هم متعجب شدم و هم خنده ام گرفت,درست گفتم؟اینطور نیست؟
-بله دقیقا !چرا؟
با انگشت به قلبش اشاره کرد و گفت: به خاطر این,راضی شدی پرنسس؟
پرنسس؟یعنی چه؟
یعنی ملکه من ,در ضمن خنده هاتون زیبا ترین خنده ایه که تا به حال دیدم,می تونم بپرسم قرار بعدی رو برای کی می گذارید؟
-اجازه بدید اول فکر کنم ,بعد به شما اطلاع بدم.
پس به امید دیدار :و در حالی که دستهایش را در جیب شلوارش کرده بود از نظر پنهان شد.
جوانه طراوت و تازگی در وجودم به گل نشست و مژده فصل باروری را نوید داد ,تقدیر مرا از پیله تنهایی بیرون کشید و بال های واقعیت و خوش بینی را به من هدیه داد,من که تا دیروز رویاهایم به بیابان راه داشتند امروز در جاده ای سرسبز سیر می کردند و دست سرنوشت و پوشش پوشالی کلبه ذهنم را به دست باد شمال سپرد.بعد از ان روز پرهام شده بود همان شاهزاده ای که سوار بر اسب در رویا های من می تاخت و لحظه لحظه به من نزدیکتر می شد و گاه در رویاهایم من نیز با او به گشت و گذار می پرداختم,عقلم با هزار دلیل و برهان ردش می کرد و قلبم با هزار عشق و احساس به سوی خود می خواند.
چیز غریبی بود ,تمام جزء جزء بدنم او را می طلبید و برای دیدنش ثانیه شماری می کرد ,اما نمی دانستم چگونه و کجا باید او را ببینم,فقط ده روز توانسته بودم بر پاهایم قفل و زنجیر بزنم و به سویش نروم,طاقتم تمام شده بود,احساس بدی داشتم ,نمی خواستم بدون ان که او را بشناسم از دستش بدهم,پس در نهایت سرخوردگی و درماندگی به میعاد گاه اولمان شتافتم,همانجایی ایستادم که برای اولین بار او را دیده بودم.
دیگر از امدنش نا امید شده بودم که صدای خرد شدن برگ های خشک را زیر قدم های سنگینی شنیدم,خودم را پشت تنه درختی کشاندم,صدا نزدیکتر و نزدیکتر شد تا بالاخره سکوت همه جنگل را پر کرد,گهگاه صدای ناله پرنده ای شنیده می شد و دوباره سکوت بود و سکوت,به ارامب به همان سو برگشتم,در حالی که به همان درخت تکیه داده بود چند رشته از موهای مشکی اش روی صورتش ریخته بود ,خدای من چقدر خواستنی بود و دلربا,همان لبخند همیشگی در گوشه لبش نقش بسته بود ,که زیباییش را دو چندان می کرد ,خدایا یعنی تو او را فقط برای تسخیر دل سنگ و خود خواه من فرستادی,من که هیچ کسی تا به حال نتوانسته بود تار های محبت دلم را به لرزه در اورد و اوای زیبای عشق را در ان سر دهد ,من که به فرمان تو و برای تو در مسیر درست ماندم و منحرف نشدم پس کمک کن و به دادم برس,که من در مقابل این نگاه توان مقابله ندارم از این پس خودم را به تو می سپارم,خدایا حامی ام باش.

-سلام پرنسس اگه می دونستم که قرار ملاقات گرفتن از شما ,روز ها طول می کشد از ماه ها پیش تمام روز ها را رزرو می کردم.
- سلام ببخشید ,نمی توانستم درست تصمیم بگیرم,توی امدن یا نیامدن مردد بودم
- یعنی حالا درست تصمیم گرفتید ؟
- تا چند لحظه پیش اصلا قرار نبود بیام,اما نمی دونم چه طور شد که حالا این جا هستم در حالی که به من نزدیک می شد گفت:ولی من میدونم.
- چرا؟
شاید قلب شما هم گم شده ! اگه اینطوره حاظرید برای پیدا کردن قلب هایمان با من همراه شوید ان قدر جدی از گم شدن ان ها صحبت می کرد که برای لحظه ای باورم شد,و به ارامی گفتم:بله به شر طی که نخواهی از سادگیم استفاده کنی و سرم کلاه بگذاری.
-یعنی به من میاد همچین ادمی باشم.
-راستش من شما رو نمی شناسم ,اما اگه می بینی که این جا هستم فقط به خاطر اینه که به ظاهرتون نمی یاد چنین ادمی باشید و در ضمن قلبمو هم گم کرده بودم.
با گفتن این جمله قهقه خنده پرهام بود که در تمام جنگل پیچید,خنده ای که قلبم را به لرزه در می اورد.
-پس بهتره جایی بنشینیم و فکری برای قلب های گم شده یمان بکنیم.
ببین شیلا می خواهم ازت بیشتر بدونم.
اولین بار بود که مرا به نامم می خواند و بیشتر مرا در دریای عشق به جلو می کشاند مثل این که با خود عهد کرده بود با زبین شیرین و دل نشینش مرا اسیر دست و پا بسته خود کند.
-چرا ساکتی؟من روزهای زیادی منتظر این لحظه ها نشستم,من حتی با تک تک درختان اینجا صحبت کردم و با انها اشنا هستم اما بر عکس تو,انها خیلی خوش قول بودنند سر تمام قرار ها اماده می شدند.
-یعنی می خوای بگی تو تمام ین ده روزو به این جا اومدی؟در حالی که من هیچ جایی رو مشخص نکرده بودم.
-پس حالا چرا اینجایی؟مگه گفته بودی که اینجا منو می بینی؟
از حاظر جوبی او خیلی خوشم امد,او حق داشت و درست می گفت,حالا می فهمیدم که نیروی نهان عشق یعنی همین,زبان خاموش دل,خدایا تو چقدر قادری و دانا وما بنده ها چقدر از این همه عظمت غافلیم.
-مثل اینکه من یه عذر خواهی دیگه بابت سهل انگاریم به شما بدهکارم.
-خوب این بدهکاری ها بمونه تا بعدا بتونیم براش یک فکری بکنیم,حالا از خودت بگو,مطمئن باش که تمام حرفات مثل یک راز پیش من می مونه.
-قبل از هر چیز باید بدونی که من به عاقبت این دوستی اصلا خوشبین نیستم.
-چرا؟
-خوب این برمیگرده به خانواده ام,یعنی پدر و مادرم,اونها ادمهای پول پرست و ظاهر بینی هستند,اونها اگر پاش بیوفته,هم وزن من پول درخواست می کنند.
-این که مشکلی نیست,مگر اینکه ظاهر من و نپسندند.
-نه,اونقدری که اولیش مهمه,دومیش اهمیتی نداره,اما می مونه مشکل اصلی که نمی تونم در موردش صحبت کنم.
-چرا؟مگه قرار نگذاشتیم برای شروع دوستیمون با صداقت باشیم؟
-بله,اما نگفتن این موضوع ربطی به صدافت نداره,فقط روم نمی شه راجع به اون موضوع حرف بزنم.
-کنجکاوم کردی شیلا!می خوای ازت خواهش کنم؟
-نه اصلا<خواهش و التماس هم از زشتی اون کم نمی کنه,تنها من و بیشتر از قبل شرمنده می کنه.
-مگه پای کسی دیگه در میونه؟
-تقریبا,اما نه اونطوری که فکر می کنی.
-پس لازم شده تا خواهش کنم,شیلا لطفا بگو.
-شوهر خواهرم احمد.
پرهام در حالی که نفس حبس شده اش را با قدرت به بیرون می داد,گفت:خیالم راحت شد بد جوری فکرم مغشوش شده بود,این که غصه نداره.
-چرا اتفاقا,مشکل من درست همین مردک بد سیرته,ببین پرهام..........
سکوتی عمیق بین ما به وجود امد,برای اولین بار بود که اسم او,ان هم در حظورش از دهانم پریده بود وتمام فکرم را بهم ریخت,از خجالت نمی توانستم حتی به صورتش نگاه کنم.
-جانم!اگه بدونی شنیدن اسمم از دهنت چه لذتی داشت,حتی توی ارزو هام هم منتظر این لحظه بودم.
گونه هایم داغ شده بود و قلبم به شدت می تپید گویا او هم بی تابانه در فاش کردن رازم می کوشید,رازی که اصلا مایل به افشای ان بخصوص در این زمان نبودم.
-شیلا,من بی صبرانه منتظر ادامه حرفات هستم.
-ببین,احمد بد جوری به پرو پام می پیچه,اون می خواد................
در حالی که اب دهانم را به زحمت قورت می دادم ادامه دادم,اون می خواد من جای یه معشوقه رو براش پر کنم,اون مترصد هر فرصتی یه که به من دست درازی کنه,مخصوصا حالا که زخم خورده هم هست.
پرهام در حالی که از عصبانیت صورتش به سرخی گراییده بود گفت:اون می خواد چی کار بکنه؟
-خواهش می کنم بیشتر از این خجالتم نده.
-شیلا من می خواهم بدونم,اون می خواد.........اون می خواد..........من,چه می شنوم,نه باور کردنی نیست,پس پدر و مادرت چه کاره اند؟
-دقیقا همان چیزی که قبلا به ان اشاره کردم ,مثل اینکه متوجه نشذی.پدر ومادرم در مقابل پول رنگ می بازند,پوست می ندازند,به ادمی دیگر تبدیل می شوند و احمد هم می دنه از چه راهی باید درون اونا راه پیدا کنه.
پرهام در حالی که سرش را بین دستانش می فشرد گفت:خدایا دارم دیونه می شم,کمکم کن شیلا تو باید تا می تونی از اون فاصله بگیری و هیچ بها نه ای به دستش ندهی.
-منم دارم همین کارو می کنم,اما با شناختی که از این موجود کثیف دارم,فکر نمی کنم بتونم زیاد دووم بیارم.
-شیلا,می خوام بیشتر ببینمت.
-تا دو هفته اینده می تونم هر روز به دیدنت بیام اما بعد از اون..............فکر می کنم برام یه کمی مشکل بشه.
-اخر چرا؟
-چون هم پدر و مادرم بر می گردند و هم احمد از ماموریت بر می گرده و عین یه سگ نگهبان مواظبمه.
-خوب,فعلا به همین دو هفته قانع ام تا برای بعد فکری بکنم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:35 ب.ظ
 
ارسال: #6
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دو هفته چون برق وباد گذشت.روزهایی که لحظه لحظه ان سرشار از عشقی اسمانی وپاک بود,لحظاتی که من چون کودک نو اموزی در مکتب عشق پای درسهای استادی چون پرهام می نشستم و چیزهای زیادی از او می اموختم<نکته هایی که هیچ گاه انها را نمی دانستم و یا برایم ارزش یاد گیری نداشتند,و حالا نمای دیگری از زندگی را به من نمایانده بودند.دیگر نمی توانستم بی تفاوت از کنار هر جبر و اجباری بگزرم,او به من قدرت بر خاستن داده بودو او حس مبارزه جویی و به دست اوردن حق و حقوقم را در من زنده کرده بود,او از من شیلایی ساخت که برایم غریبه بود,اما دوست داشتنی و قدرت مند.
دیگر به دیدار هر روزه اش عادت کرده بودم و ان را حق خودم می دانستم,اما افسوس که دو هفته زمانی نبود که مرا ارضا کند و وادارم سازد تا روی پای خودم بایستم,من هنوز دانش اموز نو پایی بودم که نیاز به سر مشق اموزگارم داشتم.
با ورود پدر و مادرم دوباره پای احمد به خانه ما باز شد,اما به ندرت<دیگر چون گزشته خودش را به من نزدیک نمی کرد,اثر زخم دندانهایم به وضوح روی دستانش مانده بود چون مهر بد نامی و این خوشحالم می کرد چون فکر می کردم این زخم برایش چون علامت اخطاری خواهد ماند تا دیگر فکر نزدیک شدن به مرا نکند,اما دریغ و افسوس که چنین نشد.
دیدار هایم با پرهام کماکان ادامه داشت,بعضی اوقات حتی به فواصل ده روز تا پانزده روز خم می رسید,اما همین هم برایم غنیمت بود که برای بدست اوردنش لحظه شماری می کردم.دوستش داشتم و مرد رویاهایم شده بود با این که 5 از اشناییمان می گذشت,ان را ابراز نکردم,چون هنوز به پایانش خوش بین نبودم ما فرسنگها از نظر فرهنگی و اجتماعی با هم فاصله داشتیم,فتوای دلهایمان یکی شده بود و این برای تداوم عشقمان کافی نبود و هر بار که من ان را مطرح می کردم,به سادگی از ان می گذشت.
نمی دانست چقدر دوستش دارم و تشنه تک تک کلماتی هستم که از دهانش تراوش می کند. او بعد از خدا تنها یاور و پشتیبانم بود و من دیوانه وار او را می پرستیدم وجودم او را می طلبید و عقلم مرا از او نهی می کرد,دستهایم او را می جست و فکرم مرا از او باز می داشت چون تشنه ای بودم که به سرابی دل خوش کرده بودم و همچنان پیش می رفتم.
-دست هایت چقدر لطیف و قشنگند.
-اما تو که اونارو لمس نکردی.
-تو واقعیت نه اما..........و ناگهان متوجه عمق حرفی که زدم شدم و نم دانستم چگونه باید حرفم را جمع و جور کنم که او به راز درونیم پی نبرد.
-پس کجا,نکنه تو رویا و خیالت؟اره شیلا؟تو تمام ارزوهام و توی رویاهات بر اورده می کنی؟من که از خجالت دوباره گونه هایم گلگون شده بود گفتم:خب اینم لطف خودشو داره.
-اره اما لطفی که شامل حال من بیچاره نمی شد.
-عجله نکن اگه خدا بخواهد چرا که نشه.
-اگه بنده های نادون خدا بذارن.
می دانستم که او منظورش به احمد است کسی که تمام زوایای فکری من و او را به خود مشغول کرده بود.
-پرهام بیشتر اوقاات فکر می کنم داریم وقتمون رو بیهوده هدر می دهیم. چون من و تو جز قلبهامون هیچ چیز مشترکی نداریم.به دست های من نگاه کن,تمام پوست دستم پینه بسته است,زندگی ام پر از تشنج و نگرانیه فاصله خونواده هامون هم از زمین تا اسمونه,دنیای خودمون هم که معلومه,اصلا من وصله ناجوریم توی زندگیت که زود خودشو نشون می ده و توی ذوق می زنه,تو تحصیل کرده ای و من.................
-بسه شیلا,داری اییه یاس می خونی,در مورد تحصیل صحبت کردی<می خواستم موضوعی و بهت بگم<نه در حد مشورت بلکه حتما به انجام اون علاقه مندم و دلم می خواد سنگ تمام بزاری,و سپس تعدادی کتاب و جزوه از کیفش در اورد و رو به رویم گرفت.
-پرنسس من,از امروز باید سعی کنی,تمام اینارو بخونی و مو به مو بهم تحویل بدی.
-اینا چیه؟
-اینا کتابای سال دوم دبیرستانه,همون کتاب هایی که ارزوی دیدنشون رو داشتی و محرومت کردن,اما پرهام,من چه جوری باید برم مدرسه و امتحان بدم؟خونواده ام قبول نمی کنند.
-شیلا اینقدر ترسو نباش,تو فقط درسات و بخون,امتحانات و خودم می گیرم,با اموزش و پرورش هماهنگ کردم و از اون جایی که به من اطمینان دارن,خودم ازت امتحان می گیرم و ورقه هات و تحویل اونا می دم,اگه مشکلی هم داشتی تا جایی که بتونم خودم برات برطرف می کنم.
نمی دانستم باید چه بگوییم از خوشحالی می خواستم پرواز کنم,دلم می خواست او را سخت در اغوشم بفشارم و از او برای تمام محبت هاش تشکر کنم,اما تنها توانستم فریادی گوش خراش بکشم.
-چته شیلا؟چشامهای قشنگت داره از خوشحالی باهام حرف می زنه,نکنه بخوای پر دراری؟
-اگه بخوام پرواز کنم,تو پر پروازمی ,اگه چشمام داره برات حرف می زنه,حتما حرفای مهمی که زبونم نمی تونه اونا رو بگه واگه من جیغ می کشم به خاطر اینه که .................
-به خاطر چیه قشنگم,هنوز یاد نگرفته ای,حرفات و کامل بزنی ودلم را برای کلمات جویده ات به لرزه در نیاوری؟
-یعنی تو نمی فهمی من حرفم چیه؟
-نه,برای اینکه حرفی نزدی تا من از اون سر در بیاورم.
-اما تو گفتی چشمات داره باهام حرف می زنه.
-درسته اما زبون چشمو فقط چشمها می فهمن و بس.
-خیلی زرنگی پرهام,ولی خواهش می کنم با کلمات این طوری بازی نکن و منو به کوچه های بن بست نکشون پرهام در حالی که سرش را پایین انداخته بود به ارامی گفت:بهتره تو هم بازی ندی و اون چیزی که مدتهاست منتظر شنیدنش هستم بهم بگی.
-با تعجب به صورت زیبایش چشم دوختم,برای اولین بار اثری از لبخند در ان ندیدم,در عمق ان موجی از اندوه دیدم که دلم را خراشیده تلالو اشکی به وسعت اسمان دلش برق می زد,خدایا او از من چه می خواست؟اخرین مقاومتم را,نه ممکن نبود,نمی توانستم با وجود احمد به عشقم دلخوشش کنم.پس از جا بلند شدم غروب افتاب را بهانه قرار دادم تا هر چه زودتر از دست نگاهش بگریزم,نه نگاهم کرد نه به بدرقه ام امد.
-من دیگه باید برم هوا داره تاریک می شه خداحافظ خدا نگهدار.
روز های زیبای بهار ,این فصل رویش و جوانه زدن از راه رسید وبا وجود پرهام برایم بهاری اتر شده بود دلم بد جوری هوایش را کرده بود ,چون برای اولین بار پس از اشنائیمان از هم دور افتاده بودیم,عید این تست دیرینه . که سال های پیش برای رسیدنش لحظه شماری می کردم ,امسال فقط حال و هوا عوض کرده بود,اما از زیبایی و حال و هوایش چیزی کم نشده بود و رفت و امد فراوان و کارهای مخصوص به ان توانسته بود اوقات بیکاری مرا پر کرده تا بتوانم بهانه جویی های دلم را نادیده بگیرم,اما در انتهایی ترین نقطه روز ,با وجود خستگی جسم,روحم او را جستجو می کرد . رویاهایم رنگ و جلای دیگری می گرفت,پرهام شده بود همه دلیل زندگیم.
لیلا و دختر کوچکش هفته ای مهمان ما بودند و شادی فراوانی با خود به همراه اوردند,اما احمد فقط چند ساعتی ان هم هنگام تحویل سال مهمان خانه ما شد و رفت.
دعای تحویل سال را مانند معمول پدر خواند ,اما امسال عطر دیگری داشت,من از خدای خودم خالصانه خواستم همانطور بشود که صلاح ما در ان است,در حالی که دست هایم را برای دعا به اسمان بلند کرده بودم برای لحظه ای بسیار کوتاه خودم را در لباس سفیدی در کنار پرهام دیدم ,نهایت ان چیزی که می خواستم,لبخندی دلنشین تمام چهره مرا پر کرده بود,که سودابه با زانویش ضربه ای ارام به پاهایم زد و از دنیای خیال بیرونم کشید.
-کجایی دختر ؟داري رو ابرا راه مي ري؟
در حالي كه به دور و برم نگاهي مي انداختم,گفتم:نه همينجام,ابر كجا بود.
-پي به چي مي خنديدي؟
متوجه نگاه هاي پنهاني احمد شده بودم در حالي كه هر كس براي ديگري ارزوي خوشبختي و سالي توام با بركت و بهروزي مي كرد,او همچنان ساكت بود و به حركت ماهي قرمز تنگ بلوري خيره شده بود.
-به سرنوشت نكبت بار خودم و خونواده ام كه در نهايت بدبختي,چه اميدوارانه براي هم ارزوي خوشبختي مي كنن.
-اي بابا شيلا اونا كه به همينم راضي ان.
-اما من نيستم
ناگهان احمد كه متوجه تمام نيش و كنايه هاي من شده بود گفت:انشاء الله شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد از راه مي رسد و شما رو به جايي مي بره كه خوشبخت ترين زنيا بشين. و بهدنبال ان پوزخندي حواله ام كرد كه حسابي كفرم را در اورد دلم مي خواست تمام انچه كه دم دستم پيدا مي شد بر سرو رويش بكو بم. اما نمي دانست كه شاهزاده روياهام از راه رسيده ومن مدتهاست كه سوار بر اسب سفيدم و در ركابش به دل خوشبختي زده ام.
با لحني بي ادبانه گفتم:اگه حماقت ديگرون بزاره انشاءالله ارزوتون بر اورده مي شه.
پدر و مادر كه تازه متوجه كشمكش لفضي من و احمد شده بودند يكصدا گفتند:شيلا چرا اين جوري داري جواب احمد اقا رو مي دي؟وپدر ادامه داد:اون فقط برات ارزوي خوشبختي كرده,اين چرنديات چيه كه داري تحويلش مي دي؟
احمد در حالي كه قيافه حق به جانب گرفته بود خودش را حايل ميان من و پدر قرار داد و گفت:پدر جون,من وشيلا گاهي همين جوري با هم حرف مي زنيم,فقط مي خواييم سر به سر هم بزاريم شما خودتونو ناراحت نكنين.
-اخه پسرم شاهزاده كجا بود,اسب سفيد كجا بود كه سر راه ما فقير فقرا سبز بشه,شما يه شوخي مي كني اين دختره ي ساده لوح هم باورش مي شه.
-نه پدر اين فقط يه افسانه اس
و در حالي كه زير چشمي تمام حركات مرا مي پائيد ادامه داد:حالا ممكنه به جاي اسب سفيد,با كاميون يا چه مي دونم ب يه تراكتور به خواستگاري اش بيايد.
باز هم شده بود سوهان روحم,تك تك حرف هايش پر از كنايه بود و فقط من قاذر به درك ان بودم و تا حدودي سودابه در حالي كه نمي دانستم چه بايد بگويم يا چه كاري بايد بكنم,سودابه به دادم رسيد:راستي شيلا ايينه و قران سفره هفت سين يادمون رفت.
در حالي كه از جا بلند مي شدم با دندان هايي فشرده به طوري كه فقط احمد بشنود,گفتم:ايينه كه قطعا لازم نداريم چون اين ايينه دق مدتهاست كه سر سفره نشسته,اما الان قران و ميارم.
سودابه كه انتظار چنين حرفي را از من نداشت چون بمبي از خنده منفجر شد و توجه همه را متوجه خود ساخت و براي اينكه مجبور به توضيح نباشد به دنبال من از اتاق خارج شد نوروز با تمام رسم ها و ايين هايش با لذتي فراوان به پايان رسيد,بر عكس تمام سال ها كه براي جمع كردن هفت سين دلم مي گرفت<امسال با خوشحالي و رضايت اين كار را انجام دادم چون بر چيدن هفت سين يعني رسيدن بهار قلبم به شكوه نشستن جوانه هاي عشقم و امدن پرهام.
خدايا اگه اين رسم قشنگت نبود من چطوري مي توانستم اين همه مدت منتظر پرهام بمانم و به عشقش اميدوار باشم.
جنگل عريان و برهنه اي كه از روز اول ديدارمان شاهد شكوفايي عشقمان بود به سبزي نشسته بود و منظره دل انگيزي به طبيعت داده بود,من همچنان محو تماشاي اين تابلوي زيبا افريدگارم بودم كه صدايي تمام وجودم را لرزاند,صدايي كه مدتهاست در ارزويش سوختم و گاهي فكر مي كردم ديگر ممكن نيست ان را بشنوم اما حالا دوباره ان را مي شنيدم,خدايا چقدر زود ازويم را بر اورده كردي.
پرهام؟وبر جا خشكم زد,نه مي توانستم باور كنم,سه هفته از فراغش گذشته بود اما چنان لاغر و تكيده شده بود كه باور كردني نبود.
-سلام عشقم,چقدر زيبا شدي,اگه بدوني كه مدتهاست دارم بهت نگاه مي كنم و تو هم چنان در درون خودت غرق شده بودي كه حيفم اومد صدات كنم.
تنها لبخندي زيبايش برايم اشنا بود,و شوريدگي خامي در او احساس مي شد<نتوانستم خودم را نگه دارم و به طرفش رفتم,مثل اينكه متوجه درونم شده بود,مي خواستم تمام اعتقاداتم را مچاله كرده و دور بريزم و سخت در اغوشش بگيرم,سرم را در ميان سينه بسترش پنهان كنم و اشكهاي فرو خورده ام را در ميان خلوتمان جاري كنم,اما او چون هميشه از ان همه سرگرداني و ترديد نجاتم داد,در حالي كه چند قدمي بين ما فاصله بود دستش را به سويم دراز كرد و ان را مقابل چشمهايم گشود,مانده بودم چه كنم و يا چه بگويم,در دستانش جعبه اي زيبا و شيشه اي به چشم مي خورد,به ارامي ان را گشود و زنجيري به همراه شمايلي زيبا از ان بيرون اورد,خدايا من چگونه مي توانستم چنين هديه زيبا و نفيسي را از او بپذيرم..
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:36 ب.ظ
 
ارسال: #7
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شيلا به چي فكر مي كني,عيدت مبارك,دلم مي خواد اين اولين هديه ام رو تا اخر عمر با خودت داشته باشي,مهم اينه كه من بدونم هر جا كه هستي دوسم داري,اين يعني وفاي به عشق
-پرهام تو چرا اين طوري شدي؟امروز يه جور ديگه شدي!اتفاقي افتاده؟
-اول اجازه بده اينو بزارم توي گردنت تا بعد با هم صحبت كنيم.
چند قدمي جلو رفتم و گردنبند را از دستش گرفتم.روي ان با ظرافت خاصي نوشته شده بود,به بهاري ترين ميهمان قلبم.
-بهتره طرف ديگرش رو هم ببيني.
-برگرداندمش,نوشته غريبي بود اما مانوس,كه مرا تا مدتي محو خود كرد (اگه تموم دنيا به شقايق ها ستم كنند بهار به شقايق سيلي نمي زند)و با خط ريزي اول نام خودش و مرا كنده بود.
-خوشت اومده,پرنسس من؟
-خيلي زيباست پرهام,عيدي با ارزشي,اما نه به اندازه خودت,تو به اندازه تمام چيزهاي با ارزش دنيا برام ارزش مندي.
-مي دونم شيلا اين فقط يه يادگاريه!
-يادگاري؟
-اوهوم.
-اما حتما اتفاقي افتاده كه مجبوري به من يادگاري بدي؟
-مگه چه موقعي به كسي يادگاري مي دن؟
-موقعي كه ادم مجبور بشه حالا به هر دليلي براي مدتي از كسي دور بمونه,اونوقت چيزي از خودش مي گذاره تا يادش رو هميشه زنده كنه.
-خوبه,داري راه مي افتي,اما تو بايد اين و به حساب عيدي بذاري,اولين عيدمون.
-واقعا؟
-بله عزيزم,حالا بگو ببينم اوضاع درس هات چطوره؟
-خوبه,تمام اون چيزايي كه تا به حال خوندم رو مرور كردم فكر مي كنم تمام شونو از حفظ شدم
-شيلا تا خرداد وقت زيادي نمونده,تو دختر باهوشي هستي بايد بتوني سال دومو خرداد ماه قبول بشي تا سه ماه تابستون سال سوم تموم كني.
-اما پرهام,اشكالات درس مو چه طوري بر طرف كنم؟
پرهام در حالي كه لبخند شيطنت باري تحويلم مي داد گفت:خانم خانوما,تابستونو ديگه شرمنده ام,چون سه ماه تابستون بايد بروم تهران,به خاطر تعطيلات دانشگاه.
نمي دانم چرا يكدفعه بغض كردم,من سه هفته تعطيلات عيد را هم به زور تحمل كرده بودم چه رسد به اين كه مجبور باشم سه ماه رو تحمل كنم,خدايا اين ديگر در تحملم نمي گنجيد,فكر كردن به اين موضوع كافي بود تا اشكم را در اورد و براي اولين بار بدون رو دربايستي و خجالت اشك هايم بر روي گونه ها سرازير شد,سرم را پايين گرفته بودم نمي خواستم متوجه اشك هايم بشود,اما فايده نداشت چون بغضم تركيده بود و هق هق گريه ام بلند شده بود.
-چي كار مي كني دختر؟من اصلا قصد ازردن تورو نداشتم,من فقط مي خواستم ازمايشت كنم,خداي من شيلا بسه,من اصلا نمي تونم تحمل كنم,من به خاطر تو تصميم دارم براي ترم تابستون هم كلاس بگيرم.
گريه امانم را بريده بود,تمام غصه هاي گذشته به قلبم ريخته بودوفرصت خوبي براي جاري شدن پيدا كرده بود,هر چقدر به دلم نهيب مي زدم,فايده اي نداشت بالاخره رسوايم كرده بود و داشت تمام رازم را بر ملا مي كرد,به ارامي انگشتانش را زير چانه ام قرار داد و سرم را تا جايي كه ممكن بود بالا اورد و درچشمانم خيره شد,ناگهان از تماس دستانش به صورتم احساس ارامشي ژرف و دلپذير نمودم,تمام بدنم داغ شده بود,همچنان بي حركت ايستاده بوديم,او در عمق چشمانم غرق شده بود ومن در گرماي دستانش,ناگهان رهايم كرد و به طرف درخت مقابلش رفت و سرش را بر تنه سرد ان گذاشتمن كه تمام وجودم را در سر انگشتان او رها كرده بودم<به ناگاه تعادلم را از دست دادم و روي زمين افتادم,جيغ كوتاهي كشيدم و سعي كردم از جا بلند شوم,اما خاري ظريف در كف دستم فرو رفته بود,سعي كردم به كمك دست ديگرم بنشينم تا بتوانم ان را در اورم,كه گرماي نفس هاي تندش را از پشت سرم احساس كردم,اما توان برگشتن و نگاه كردن در چشمانش را در خود نيافتم,در حالي كه پشت سرم نشسته بود دستانم را به طرف خودش بر گرداند و با تقلاي زياد خار را از دستم بيرون كشيد.
-خيلي درد داشت؟
-نه,مثل اينكه فراموش كردي من بچه همينجام.
-ببخشيد شيلا,نفهميدم چي كار كردم,اصلا دست خودم نبود.
-تو امروز يه چيزت شده,و نمي خواي راجع به اون حرفي بزني اينطور نيست؟
-فعلا نه,اجازه بده حالم يه كمي بهتر بشه بعد قبول؟
-قبول!ولي فقط بگو راجع به مخالفت خونواده ات نسبت به ازدواج مونه؟
در حالي كه دوباره به چشمانم خيره شده بود گفت:تقريبا
-پس موضوع ديگه اي هم هست.؟
-اره,اما شيلا بايد يه اعتراضي بكنم ولي قبل از اون اجازه مي دي بالاخره اين گردنبندو بنزام دور گردنت يا اينكه.....ترس از اينكه گرماي دستش و از من دريغ نكنه با عجله گفتم,من كه مدتهاست منتظرم..
متوجه شدم كه به زحمت مي خواهد جلوي خنديدنش را بگيرد,اما شكفته شدن تدريجي صورتش حسابي لوش داد.
واي كه من چقدر عاشق گرماي وجودش بودم.
در حالي كه دستانش براي بستن گردنبند از دور گردنم عبور داده بود ان را بهم بست,اما من با سرم همچنان يكي از دستانش را به شانه هايم مي فشردم و رهايش نمي كردم,خنديد,خنده اي مستانه چند بار تلاش كرد,تلاشي كه اصلا جدي نبود ومن در يافتنم كه او نيز همين را مي خواهد,براي اولين بار كف دستانش صورتم را بين دو دستش گرفت و صاف در چشمانم خيره شد.ديگر نتوانستم طاقت بيارم,قطره هاي اشك از كنار چشمانم سرازير مي شوند و او با انگشتانش لمس شان مي كرد,نمي دانم چه مدتي گذشت,ثانيه اي يا ساعتي اما هر چه كه بود زيبا بود و خواستني,حس مشترك و تفاهمي اشكار.
-شيلا اگه بدوني چشمان ابيت حتي وقتي كه باروني مي شه هم ابي ابيه و ابري نمي شه<فقط امواجش بلند و سهمگين مي شن و به ساحل چشمانت مي خورن و روي صورتت جاري مي شن و با شوخي ادامه داد پيشروي درياي چشمانت تو اين مدت چشمگير بوده و تمام ساحل رو برده زير اب.
و به دنبال ان در حالي كه چهره جدي به خود مي گرفت به ارامي گفت:شيلا چشمانت بي نظيره,مطمئن باش كه تمام گفتني ها رو گفته,ادمو هيپنوتيزم مي كنه و با خودش مي بره تو دل اسارت,من امروز همه چيزهايي رو كه بايد مي دونستم از چشمانت فهميدم چون چشم بر عكس زبون هيچ وقت نمي تونه دروغ بگه.
-خوشحالم پرهام,حتما اون فهميده كه من توي ابراز اين يكيش واقا نا توانم,اميدوارم راضي شده باشي.
-راضي شدم,اما كافي نبود,من بالاخره اينقدر پات مي شينم كه اوني رو كه مي خوام از زبونت بشنوم.
امتحانات خرداد ماه را با درخشش بي نظيري به پايان رساندم,به طوري كه پرهام نيز شوكه شده بود,انتظار چنين نمراتي را از من نداشت,او نمي دانست كه من تمام سال هاي نحصيلي ام را با وجود فقر وفشار كار و خانواده جزبهترين هاي كلاس بودم,تنها دل خوشي ام تا از قبل از اشنايي با پرهام فقط درس بود و درس.
پرهام با پشتكار فراوان توانسته بود به كلاف سر در گم عقايدم سروساماني دهد و مرا از بند بسياري از خرافات و توهمات برهاند و مرا با زندگي اشتي داده و شور و اميد را در جسم و روحم تزريق كند,من حالا به دنيايي فراتر از انچه كه مي پنداشتم قدم كذاشته بودم تنها نقطه ضعف زندگيم بعد از احمد اختلاف طبقاتي وفرهنگي بود كه بين من و پرهام وجود داشت كه همين داشت كه همين تقطه تاريك و سياهي بود در كارنامه شفاف و درخشان عشقمان و من احساس مي كردم بد جوري به چشم مياد.
اما پرخام معتقد بود كخ اختلاف فرهنگي با تحصيلات من از بين خواهد رفت وتنها مي ماند اختلاف طبقاتي كه يك موضوع شخصي محسوب مي شد م به كسي ربطي نداشت,او در يكي از روزهاي تابستاني كخ من مشغول نق زدن در مورد همين مسئله بودم,در حالي كه سرگرم بررسي يكي از مشكلات درسي ام بود,به سرعت ان را بست و خيلي جدي به طرف من برگشت,براي اولين بار بود كه او را اينطور خشمگين مي ديدم,براي همين كمي ترسيدم و سرم را پايين انداختم چون لازم نبود در مقابل حرفها و كارهاي نادرستم بر سرم فرياد بكشد و يا توبيخم كند,چشمهايش به اندازه ي كافي حرف براي گفتن داشت.
شيلا ,خوب گوش كن ببين چي مي گم,براي اخرين باره كه قصد دارم در اين مورد حرف بزنم پس خوب گوشاتو باز كن شيلا حواست به من هست يا اين كه...................
گوش مي كنم,لرزش صدايم به او فهماند كه كمي تند رفته ,پس به همان سرعتي كه طوفاني شد توانست به ساحل امن برگردد وارام بگيرد.
-عزيزم,قصد اخطار نداشتم,فقط مي خواستم از نظر روانشناسي توجيه بشي,همون درسي كه بسيار به ان علاقمندي.
زندگي مشترك بر اساس سه اصل عشق و صميميت و تعهد بنا مي شود كه ابن سه بايد در كنار هم وجود داشته باشد اما اگر يكي از انها نباشد بنايي كه ساخته ايم سست و متزلزل خواهد بود.رابطه اي كه صميميت و تعهد نداشته باشد بيشتر دلباختگي است,اگر عشق و تعهد نباشد صرفا رابطه علاقه مندي است و اگر عشق و صميميت نباشد فقط به خاطر تعهد همديگه رو تحمل مي كنند كه اين رابطه بسيار كسل كننده خواهد بود.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:36 ب.ظ
 
ارسال: #8
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شيلا عزيزم دلم مي خواهد اين قضيه رو درك كني,اميدوارم تونسته باشم خوب توجيه ات كنم.
در حالي كه دستم را زير چانه زده بودم, با لوندي خاصي گفتم ما فعلا توي كدوم قسمت شيم؟
پرهام با خنده گفت:شما چي فكر مي كنيد؟
-اول من پرسيدم.
-اما من برات توجيه كردم.
پرهام تو همش جر مي زني,چون من ازت كم سواد ترم مي خواي سرم كلاه بزاري.
و با اين حرف براي اينكه خودمو براش لوس كنم پشتم رو به اون كردم و سرمو روي زانوهام گذاشتم,چون معمولا پرهام تحمل ناز وقهر هاي مرا نداشت و بلافاصله با يكي دو جمله اي كه هميشه اماده داشت موضوع رو فيصله مي داد,اما حالا سكوت كرده بود و اين كمي عجيب به نظر مي رسيد.يواشكي رويم را به سمتش بر گرداندم و او را ديدم كه مشغول مطالعه است,لجم گرفته بود,او نه تنها جواب سوال منو نداد بلكه نازمو هم نكشيده بود.
پس با عجله كتابهايم را جمع كردم و خودم و اماده رفتن نمودم.
اينبار خيلي جدي گفت:بشين شيلا.
-مي خوام برم كار دارم.
-مي دونم گفتم بشين مي خواهم چند كلمه باهات حرف بزنم.
-گوش مي كنم.
-ببين شيلا,وقت اون رسيده كه كمي جدي تر به موضوع نگاه كني ما كمتر از دو ماه براي امتحانات وقت داريم,طبق برنامه ريزي من,ما از همه درس ها چند صفحه اي عقبيم,اينطور نيست؟
-خب بله.
-چرا؟
-نمي دونم.
-اما من مي دونم,چون شما درس و جدي نمي گيري,همش دلت مي خواد شوخي كني و بخندي,ما براي همه اينها وقت داريم اما براي درس نه.من از روز اول بهت گفتم كه براي ادامه تحصيل ازت خواهش نمي كنم بلكه ازت مي خواهم كه اين كارو بكني و تو هم قبول كردي اما به حساب من از دو ساعتي كه براي درس امروز گذاشتيم فقط نيم ساعتشو حرف زديم و شما قهر كردي و يه كمي هم ناز,درسته؟
حسابي لجم گرفته بود نمي دانستم كه چه چيزي را بهانه قرار دهم تا كمي سبك شوم,پس با يكدنگي گفتم چون تو جواب سوالمو نداديد.
-كه اينطور؟چون من توجيه كننده بودم و شما توجيه شونده پس بايد شما جواب مي داديد تا من مطمئن شوم كه ان را فهميده ايد يا نه,در غير اينصورت من چگونه از يادگيري شما مطمئن مي شدم؟
-خيلي خوب باز هم تو برنده شدي؟
-پس جواب سوالمو بده.
با كمي من ومن و ترديد گفتم:فكر مي كنم من وتو فقط تعهد و عشق داريم.
-پس صميميت جاش كجاست؟
-هنوز به وجود نيومدهو
-هنوز به وجود نيومده!چرا؟پي چه وقتي به وجود مي اد؟
با عصبانيت گفتم خب اين سوال نداره,وقتي بهوجود مي اد كه من به تو بگم دوست دارم
شليك خنده پرهام در فضاي جنگل پي چيد ومن همچنان مردد ايستاده بودم<علت خنده اش را نفهميدم ابتدا فكر كردم چون اشتباه جواب دادم,مي خندد و مسخره ام مي كند,اما مي دانستم كه اينطور نيست او حتي وقت هايي كه من از اشتباهات خودم خنده ام مي گرفت خيلي جدي بود و نمي خنديد پس حالا چرا مثل بمب خنده شده بود.
-كجاي حرفم خنده داره اقا پرهام؟
-فقط يك بار ديگه بگو چه وقتي به وجود مياد؟
با عصبانيت و فرياد گفتم:وقتي كه بگم دوست دارم,دوست دارم,دوست دارم فهميدي؟
ناگهان متوجه پرهام شدم,در حالي كه به سرعت كتابها و كيفش را جمع مي كرد شروع به دويدن كرد و گفت:شيلا عزيزم حالا تا مدتها مي توني به پژواك صدات گوش بدي و بفهمي,بالاخره اون چيزي رو كه زبونت نمي خواست بگه,گفته,اونم نه يك بار بلكه چهار بار.
سرم سياهي رفته بود,خدايا چقدر تلاش كرده بودم تا از دست احمد خلاص نشدم زبانم را روي اين جمله ببندم و پرهام با چه زرنگي توانسته بود ان را بيرون بكشد.ديگه نفهميدم چه شد من هم با جمع و جور كردن كتابهايم به دنبالش دويدم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:36 ب.ظ
 
ارسال: #9
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تابستان هم با همه سختي ها و كار و تلاش در شاليزار و مرور درس ها گذشت پرهام همانطور كه قول داده بود تمام تابستان را ماند و سرسختانه به همراه من براي يادگيري درس ها مبارزه كرد,روز هايي كه تا ساعت ها در شاليزار به دروي شالي مي پرداختيم و ساعت ها انتهاي روز را در سايه نور چراغي در گوشه اي از جنگل در حالي كه توان نشستن هم نداشتم به خواندن درس ها مي گذراندم اما تمام زحمت هايم به بار نشست البته نمراتم مانند ترم قبل درخشان و اميد وار كننده نبود اما قبول شدم.
پرهام بيشتر از من خوشحال بود و روزي كه نمرات سال سومم را برايم اورد ,بسته اي را هم نيز به همراه داشت با خوشحالي گشودمش,كتاب هاي سال چهارم بودند,خستگي مفرطي كه اين اواخر از كار و درس كشيده بودم,باعث شده بود كه نه تنها احساس خوشحالي نكنم بلكه ترسي مبهم بر جانم چيره شود.
چيه شيلا؟نترس اونقدر ها هم كه فكر مي كني سخت نيستند ,تازه تو اين ترم وقت بيشتري داري و هم كار كمتري,چون زميناي شالي كه فعلا تعطيل شدن.
پرهام يه جوري حرف مي زد كه تصور مي كردي كه شاليزار نوعي دانشگاست كه پاييز و زمستان تعطيل شود.
دوباره چون هميشه اميد را در وجودم ريخت و شور و حسي نو در من ايجاد كرد ,درس ها بسيار مشكل بودند و من هم با وجدي كه شاگرد باهوشي بودم,كم مي اوردم چون مجبور بودم هر سه ماه يك كلاس را تمام كنم ,با اين كه هيچ عجله اي لا اقل در مورد فصل پاييز و زمستان وجود نداشت اما پرهام همچنان مصر بود كه من در اواخر پاييز امتحان سال اخر را بدهم,تنها عشق پرهام دليل تمام سعي و تلاشم بود .
بي خوابي هاي شبانه و فشار كار هيچ كدام مانع خواندن درس هايم نمي شدند ,خنده هاي رضاي پرهام هنگام پرسش درس ها خستگي تمام رنج ها و بي خوابي ها را از تنم دور مي كرد و اميدوارترم مي كرد,چنان در تشويق هايش مهارت داشت كه گاهي فكر مي كردم من از زبده ترين شاگرداني هستم كه پرهام با ان ها سر و كار داشته,اما خواندن بي وقفه درس ها نه تنها از عشق و علاقه مان كم نكرد ,بلكه وابسته تر از پيشمان ساخت,حالا تمام كار ها و حرف هايمان بر اساس برهان و دليل بود نه نشئت گرفته از احساس زود گذر و موقتي.
راستي سيلا من براي يك هفته اي مجبورم تا تهران بروم و برگردم .
-چرا مسئله اي پيش اومده؟
-نه يه سمينار مربوط به ادبيات كهن كه خيلي دوست دارم حتما توي اون حاضر باشم.
-هر كسي مي تونه توي اون شركت كنه؟
-نه بايد از قبل دعوتنامه داشته باشد!چي شده مگه دلت مي خواد بياي؟
-خوب اون تنها جايي نيست كه دلم مي خواد باشم ؤهر جايي كه تو باشي من عاشق همونجام.
- اي كلك حالا ديگه به زبون خودم باهام حرف مي زني؟
- مگه بده من كلي تلاش كردم و درس خوندم و دقت كردم تا مثل خودت بشم.
-لازم نيست عزيزم,اداي كبك رو در بياري چون من همون شيلاي صاف و ساده رو كه حالا علم و منطق هم چاشني وجودش شده رو دوست دارم.
-اي بدجنس تو حسابي رگ خواب منو بدست اوردي.
-خب چيز عجيبي نيست من يه سال دارم توي وجودت كنكاش مي كنم .
پرهام رفت و مرا با كوهي از مشكلاتي كه با خود عهد كرده بودند در عرض يك هفته بر سرم ريزش كنند تنها گذاشت.
فرداي همون روز احمد با قيلفه اي حق به جانب وارد خانه شد و از افراد خانه خواست تا او را با پدر و مادر تنها بگذارند سراپاي خانواده شده بود گوش,احمد از قصد بلند صحبت مي كرد چون خوب مي دانست كه من و سودابه پاي حرفهايش نشسته ايم گاهي هوار مي كشيد و گاهي ارام مي شد,گاهي از در دوستي در مي امد و زماني ديگه خط و نشان مي كشيد و به زمين وزمان بد و بيراه مي گفت.
-شما مثل پدر و مادرم برام عزيزيد و من در بست مخلص تونم,تا حالا شده بي احترامي از من نسبت به خودتون ببينيد.
-نه والله<شما از بهرام هم پيش ما عزيز تريد,اين حرفها چيه احمد اقا؟
-اجازه بديد حرفهامو بزنم و اونوقت اگر ديديد بي راهه من حق رو به شما مي دهم,خيلي وقته كه مي خواستم پيش تون بيام و گله ليلا رو پيشتون بكنم,مدتيه خيلي ناسازگار شده,نه به حرف هاي من گوش مي ده و نه با سروناز مي سازه تازه همه اينارو مي شد تحمل كرد<اما يه كارشو ديگه اصلا نمي تونم تحمل كنم.
به دنبال ان سكوتي هراس انگيز تمام اتاق رو پر كرد,نمي دونستم چه مرگشه ساكت شده و حرف نمي زنه ولي هر چي كه بود اوقات نفس گيري بود تا اينكه مادر با صدايي كه به زحمت شنيده مي شد گفت:مگه چي كار كرده احمد اقا؟
-چي كار مونده كه نكرده باشه,دو ماهه حامله بود كه بدون خبر من خودشو به دست يه قابله خونگي سپرده و بچه شو از بين برده.
-چي كار كرده؟
حالا ديگر صداي پدر بود كه در و ديوار خانه را به لرزه انداخته بود.
-اون غلط كرده,دختره گيس بريده,حالا ديگه اداي دختراي شهري رو درمي اره,اون مرتكب گناه كبيره شده,اي خدا چرا من و نكشتي تا اين روز رو نبينم,اصلا تقصير خودته احمد اقا,اين اون دختري نيست كه من دستشو توي دستات گذاشتيم و راهيش كردم<خودت روشو باز كردي,مگه به دستم نيافته.
-درسته اقا جون زنها لياقت ازادي رو ندارن,من فكر مي كردم مي تونم روش حساب كنم,اما ديديد چطوري جواب محبت هامو دا,خانوم مي گه,بچه ام هنوز كوچيكه من نمي تونم همزمون دو تا بچه رو بزرگ كنم با اين كه بهش گفتم يكي رو براي كمك ميارم قبول نكرد,حتي بهش گفتم بهت اجازه شيلا رو مي گيرم تا مدتي پيشت بمونه,بازم قبول نكرد تا اينكه در نبود من اين كارو كرده,هر چي بهش مي گم اون كي بوده كه حاضر شده توي خونه اش اين كارو بكنه,جواب نمي ده خوب نبايد هم بده,ديگه پاهاشو از گليمش فراتر گذاشته,يه بلايي سرش بيارم كه تو كتابا بنويسن.
صداي مادر شنيده مي شد كه داشت دلداريشان مي داد.
-بالاخره احمد اقا شما بزرگتريد,چند تا پيراهن بيشتر از اون پاره كرديد,بخشش از بزرگتر است,بچگي كرده نفهميده نه به خاطر خودش,به خاطر سروناز,هر چي باشه اون بچه اس بايد زير سايه پدر ومادر بالاي سرش باشه تازه اون جوونه,وقت براي بچه دار شدن داره.
-مادر اخه اصلا صحبت اين كه وقت داره يا نداره نيست,حرف اينكه اون خودسر شده و بدون اجازه من هر كاري دلش خواست مي كنه.
-تو درست مي گي پسرم,اون اشتباه كرده ولي تو چشم پوشي كن,الهي خداهم از تو بگذره.
-اين دفعه رو با اين كه خيلي برام گرون تموم شده به خاطر شما مي بخشم اما..........معذرت مي خوام مادر,دفعه ديگه اي وجود نداره.
-باشه پسرم,من از طرف ليلا به شما قول مي دهم كه ديگه تكرار نمي شه.
سودابه در حالي كه چشمانش از شگرد اين شياد گشاده شده بود گفت:ببين شيلا<اين مرتيكه عوضي دوباره درصدد پياده كردن يه نقشه ديگه ست,ام فكر مي كنم ليلا يه چيزايي متوجه شده كه با به خطر انداختن خودش,خواسته تو رو از خطر دور كنه.
-درسته سودابه من مي دونم كه بالاخره نمي تونم از پسش بر بيام,اخه چي كار كنيم؟لااقل تو يه راهي جلو پام بگذار.
-ناراحت نباش,بالاخره ما هم خدايي داريم,هميشه كه در روي يه پاشنه نمي گرده به قول مادرم >>هر دوري يه طوري<<
-سودابه باور كن با تمام وجود از اين مرتيكه متنفرم اگه وجود ليلا و سروناز نبود,مي كشتمش حتي اگه به قيمت جونم تموم مي شد.
سودابه در حالي كه با تعجب به من نگاه مي كرد گفت:اين چه حرفايه كه مي زني,زبونتو گاز بگير,اونوقت تكليف اون پسره چي مي شه؟
خداي من چه مي شنيدم سودابه از كدام پسره حرف مي زد,چقدر احمق بودم,مگه پسر ديگري توي زندگي من وجود داشت,اخر او از كجا فهميده بود,پس چرا تا به حال اشاره اي هم به او نكرده بود.با بي تفاوتي گفتم:از كدوم پسره حرف مي زني؟
-از هموني كه يك ساله از من و همه مخفي اش كردي,نترس دختر چشماي من شور نيست,ولي خودمونيما,هم پسر قشنگيه و هم خيلي با ادب و با شعور.
-اخه يك كلام بگو به من تو داري از كي حرف مي زني؟
-بس كن شيلا,تو مثل خواهرم برام عزيزي,خيلي خوش باوري و بي نهايت خوش خيال,اگه حركات مشكوكت نبود هيچ وقت مجبور نمي شدم تعقيبت كنم و سر از كارت در بيارم,اونوقت الان راحت نمي شستي و با اون درسات رو مرور نمي كردي,اگه من متوجه رفت ومد هاي پنهاني تو نمي شدم و براش دليل و برهان نمي تراشيدم احمد اقا گل تا حالا صد دفعه سراغ تو گرفته بود و پيدات كرده بود.
-سودابه,سودابه من رو ببخش<فكر كردم اگه بهت بگم از من دلخور مي شي<چون تو به من گفته بودي كه بهش نزديك نشم چون اين پسراي شهري اصلا قابل اعتماد نيستن.
درست شيلا,اما مي دوني اگه اون پسر,از ادماي خوب و با شخصيت نبود و تورو تنها توي جنگل گير مي اورد ممكن بود چه بلايي سرت بياره؟حداقل مي تونستي براي مطمئن شدن از خواسته هاش منو در جريان بگذاري تا دورادور مواظبت باشم.
-نفهمي كردم سودابه,بچگي كردم,تو راست مي گي,ولي اون واقعا پسر خوبيه.
-نه اينطور نيست؟
-منظورت چيه سودابه؟
-اون يه جواهره,بي نظيره.
به سرعت او را در اغوش گرفتم و گفتم:درست هموني كه تو مي گي و در حالي كه او را از خودم دور مي كردم گفتم:تو از كجا مي دوني.
-شيلا اگر بدوني تو اين مدت مخصوصا تموم تابستون چقدر بهم سخت گذشت.
-نه به اندازه من
-شيلا اشتباه مي كني حتي از تو هم بيشتر.
-چرا؟
-به خاطر اينكه مجبور بودم از صبح زود براي كارگرهاي شالي ناهار درست كنم,بعد توي كار درو كمكشون كنم,عصرونه شونو حاضر كنم و بعد از اون دنبال تو تا عمق جنگل بيام و منتظر بشم تا درسهات تموم بشه و باهات برگردم.
سرم از شدت درد به دور افتاده بود,خدايا پس سودابه هم پابه پاي من عذاب كشيده بود,چقدر او به من نزديك بود و من احساسش نكرده بودم,نزديك تر از يك خواهر و دلسوزتر از يك مادر,خدايا تو چقدر به من نزديكي ومن چقدر از تو دورچقدر مورد توجه ات هستم و بي توجه به تو,خدايا مي دانم كه سودابه را چون فرشته اي زميني به نگهباني ام گماشتي و مرا در پناه او مصون داشتي,بار خدايا مي خواهم رو به سوي تو اورم,چون به اين باور رسيدم كه هر چه تو بخواهي,بهترين است و همان خواهد شد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:36 ب.ظ
 
ارسال: #10
RE: عشق بی نشان | آذين وندادی
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سپس وضو گرفتم و براي اولين بار رو به سوي معبودي كردم كه با وجود سهل انگاري دوستم داشت و عزيزش بودم.
اخر هفته بود و من فرداي ان روز بي تابانه براي ديدن پرهام لحظه شماري مي كردم ,كه سر و كله احمد پيدا شد ,تازه از حمام بيرون امده بودم و سرخي حاصل از گرماي اب روي پوست صورتم نشسته بود با ديدنش يكه خوردم.
-سلام
-به به سلام,خانوم خو شگله,اگه بدوني از بعد از حموم چقدر قشنگتر مي شي,ترجيح مي دي هر روز بري حموم مگه نه؟
-بي توجه به متلك هاي بي مزه اش داشتم از اتاق بيرون مي رفتم كه صدايم كرد.
شيلا
مو بر تنم راست شده بود,لرزش صدايش به من فهماند كه او حال طبيعي ندارد ,پس بدون معطلي حركت كردم.
-شيلا گفتم بايست مگه نمي شنوي؟
با عصبانيت به سويش بر گشتم تا هر چه از دهانم در مي ايد نثارش كنم اما شعله نگاهش چون گذشته نبود دوباره نفسم بند امده بود .
-گوش كن شيلا مي خوام باهات صحبت كنم ,فقط چند لحظه .
اگه نخوام گوش كنم بايد چي كار كنم؟
-تو مجبوري به حرفام گوش بدي چون خودتم مي دوني اگه كاري رو اراده كردم بايد انجامش بدهم.
دوباره رفته بود توي جلد همان احمد گذشته,كثيف و ياوه گو با نگاهي پر از شراره هاي اتشي هوس الود.
-خوب بگو گوش مي دم,فقط درست صحبت كن.
-شيلا من دوست دارم ,عشقت داره ديوونم مي كنه من ...
-تو چي ,بس كن ,اين حرفا چيه كه مي زني ,مگه نگفتم درست حرف بزن.
با فريادي بلند گفت :براي خدا هم شده ,چند لحظه زبان به دهن بگير بگذار ببين چي مي گم,شيلا توي خونه كسي نيست سودابه رو به بهانه اي بيرون فرستادم ,مادرو هم به خونه همسايه,تو تنهاي تنهايي پس عصبانيم نكن و نگذلر كار به جاهاي باريك بكشه.
ترس از تنها بودن با او قدرت هر حرف و حركتي را از من گرفت,در حالي كه به دري كه باز بود تكيه مي دادم يك چشم بيرون را مي پاييد و چشم ديگرم متوجه احمد بود .احمد وقتي سكوتم را ديد گفت:ليلا فقط يه بهئنه بود براي نزديك شدنم به تو ,اما به خدا قسم هيچ خطايي نكردم ,اون خودشو با خواست قلبي خودش به من تسليم كرد ,مي توني ازش سوال كني :
-اون بچگي كرد تو كه بچه نبودي؟
-اما من يك مرد بودم,نبودم؟
در حالي كه تمام ذرات وجودم مي لرزيد مي خواستم فرياد بكشم ,مگه پرهام مرد نيست كه يكساله توي خلوت ترين جاي جنگل در كنارش اروم مي گيرم بدون اين كه كوچكترين خطايي از او ديده باشم,اما چه مي توانستم بگويم؟
-اره يك مرد بودي ,اما اگه قرار بود كه هيچ وقت عشقو توي خونه دلت راه ندي و چشمت دنبال من بود چطور تونستي ازش سوء استفاده كني ؟مگه عشق يك كشش دو طرفه نيست ؟به فرض ليلا عاشقت شده بود ,تو كه اينطور نبودي بودي؟
-نه ,به والله نبودم ,اما توي تمام اين يكي دو سال ,من با ليلايي زندگي كردم كه بوي تو رو مي داد من ديوانه تو هستم,تو بايد با من ازدواج كني.
-خفه شو احمد ,حالا؟اونم وقتي پدر بچه اون شدي,من چطوري مي تونم پاي تو خونه اي بگذارم كه قلب خواهرم اونجا بود و خوشبخت نشد,من جواب ليلا رو چي بايد بدم,به سروناز چي بايد بگم,بگم كه براي ارضاي حس شهوت بابات چون از صورت من خوشش اومده اينده مو روي ويرانه زندگي شما بنا كردم؟
ببين احمد خواهش مي كنم از من بگذز بگذار همون احترامي كه به خاطر ليلا و سروناز پيشم داري محفوظ بمونه,باور كن تا اخر عمر مديون تو مي شم.
-شيلا من چي مي گم و تو چي مي گي,من مي گم زندگي بد.ن تو برام ممكن نيست ,اونوقت تو منو تشويق مي كني تا ازت بگذرم؟
-احمد,ليلا با عشق توي خونت اومده اينه اخرو عاقبتش واي به حال من كه كمترين علاقه به تو ندارم.
-شيلا,اون علاقه اي خوبه كه توي زندگي به وجود بياد ,نه توي كوچه و پس كوچه هاي شاليزار جون بگيره.
خدايا چه مي شنيدم ,منظور احمد از اين حرف چه بود ,نكنه او هم به رازم پي برده و من مثل كيكي از اطرافم بي خبرم به زحمت خودم را جمع و جور كردم و گفتم:من به هيچ كدومشون معتقد نيستم فقط الان نمي خوام ازدواج كنم.
-تا هر وقت كه بگي پات مي شينم.
تنها توانستم سرم را تكان دهم و از اتاق خارج شوم,در حياط با صداي بلندي بسته شد سودابه دوان دوان طول حياط را پيمود و در حالي كه نگاهش پر از سوال بود گفت:مادر كجاست؟
خونه همسايه
احمد اينجا نيومده؟چرا همينجاست.
در همين حال احمد از پشت سرم نمايان شد و گفت:سلام سودابه خانوم .
پس منو فرستادين دنبال نخود سياه بله؟
-مجبور بودم ,شيلا خودش ماجرا را برات مي گه ,فعلا خداحافظ.
-احمد رفت و من دقايقي چند مجبور شدم به سوالات پي در پي سودابه و به دنبال ان لعن و نفرينش گوش كنم.
-شيلا باورم نمي شه,احمد با اين وقاحت از تو درخاست ازدواج كرده؟
-اوهوم.
-خوب ديگه چي گفته؟
-راستي سودابه,احمد بين صحبتهاش اشاره به دوستي هايي كرده كه از كوچه و پس كوچه و جنگل و شاليزار شروع مي شه,مي گم نكنه اونم از موضوع باخبر شده باشه؟
-اي نامرد بد ذات,صددرصد فهميده,براي همينم تصميم گرفته تا قبل از پرهام ازت خواستگاري كنه اي بد طينت كثافت.بالاخره يه روزي بايد تقاص كاراي گذشته اترو پس بدي.
-حالا بايد چيكار كنيم سودابه؟
-هيچي منتظر مي شينيم تا گذر زمان مشكلمونو حل كنه,ببين شيلا,بهتره بعدا اون گردنبند تو بدي به من تا برات نگه دارم.
-اخه چرا؟
-چون اون تنها چيزيه كه از پرهام داري و عشقتو به اون ثابت مي كنه,اون امانت گرانبهايي,نه به خاطر ارزش مادي اش,فقط به خطر ارزش عشق تون.
در حالي كه مي خنديدم,گفتم:باشه بهت مي دم<حالا ديگه باورم شد تو,توي تمام لحظات با من بودي.
اينبار نيز پرهام امد و دلم را مالامال لز خوشي و لذت عشقش كرد,اما چون گذشته هاله اي از گرفتگي و غم در چشمانش ديده مي شد.
-پرهام خيلي دلم برات تنگ شده بود,فكر مي كنم هر چي زمان مي گذره,علاقه من به تو بيشتر مي شه و وابستگي ام عميق تر,تورو خدا پرهام ديگه دلم نمي خواد براي اين مدت طولاني ازت جدا باشم.
-منم همينطور,پرنسس كوچولو,تو فكر مي كني اين دوري ها براي من خوشايند؟
-پس چرا مي ري؟
-خب براي اينكه براي تدريس توي دانشگاه به اونا احتياج دارم.علم روز در حال پيشرفته,اگه اين سمينارها و كنفرانس ها نباشه,از قافله عقب مي افتم.
-يعني مي خواي بگي شما بايد مثل بچه محصل ها درس بخونيد؟
-دقيقا منظورم و فهميدي.شيلا وضع درسات چطوره,خوب پيش مي ري؟يا اينكه در نبود من شاگرد سر به هوايي شده اي؟
-نمي دانستم چه جواب بدهم,انقدر درگير مشكلات احمد شده بودم كه لاي هيچ كتابي را باز نكرده بودم همه چيزهايي كه مي دانستم,همان هايي بود كه از قبل به يادم مانده بود.
-ساكت شدي شيلا؟مطمئن باش اگر توي گوشه كنار ذهنت به دنبال جمع و جور كردن بهانه يا زبونم لال دروغ مي گردي بايد بگم,حنات پيش من رنگي نداره.
-من نمي خواهم بهت دروغ بگم اما دوست ندارم واقعيتو هم بهت بگم.
-چرا؟
-به همون دليلي كه تو هر وقت تهران مي ري و بر مي گردي,غمگين تر از قبلي,و هيچ وقت دليلش و بهم نمي گي.
-من كه نگفتم بهت نمي گم خانوم كوچولو,من فقط گفتم توي يه فرصت مناسب بهت مي گم.
-اون فرصت مناسب كي مي رسه؟
-بعد از امتحانات جنابعالي.خوب حالا به من مي گي چته؟
-اره احمد از من خواستگاري كرده.
-اون چي كار كرده؟
در حالي كه شانه هايم را بالا مي انداختم گفتم:اشتباه نشنيدي,اون.......از........من.....خواستگار ي كرده.با سرعت از جا برخواست چرخي به دور خودش زد و در حالي كه انگشتانش را داخل موهايش فرو كرده بود سرش را به درخت كوبيد.
-اوه نه....مثل اينكه اين خوك كثيف دست بردار نيست.
-پرهام,اما براي من اصلا غير منتظره نبود,من مطمئن بودم كه دير يا زود اين موضوع راو مطرح مي كنه,به خاطر همين نمي خواستم..
-شيلا خواهش مي كنم ادامه نده من وضع روحي خوبي ندارم.
-پرهام اين چيز تازه اي نبود كه تورو تا اين حد بهم ريخته,من دقيقا به خاطر همين هيچ وقت دلم نمي خواست كه تو بدوني من چقدر دوستت دارم.
-در بحراني ترين لحظه ها هم شنيدن اين جمله از دهنت چقدر شيرين و ارام بخشه..
ولي فايده اي نداره.
-خيلي سعي كردم كه بغض فرو خورده ام راهي به بيرون پيدا نكند,اما مثل اينكه منتظر بهانه اي بودم كه ان را خالي كنم كه اين بهانه به دستم افتاد.
-شيلا منظورت چيه؟تو مي خواي بدون اينكه مبارزه كني تسليم بشي؟تسليم موجود كثيفي مثل احمد كه حتي به بچه اش هم رحم نكرده و خواهرتو به ورطه بدبختي كشوند؟اره تو اين و مي خواي؟
-خواسته من چه اهميتي داره پرهام؟كي تا حالا به من و خواسته ام توجه كرده؟مثل اينكه تو هنوز باور نداري كه تا من و امثال من قرباني نشيم پس كي درخت خرافات فرصت به ثمر نشستن پيدا مي كند؟
-خرافات؟
بله خرافات,اگه خواهري بميرد يا گناهي مرتكب بشه,خوانواده دختر,خواهر ديگه اونو به جاش مي فرستن,اين يه رسمه.
-مگه ليلا گناهي مرتكب شده؟
-اينش زياد مهم نيست,احمد مي تونه در عرض چند ثانيه ,چندين گناه اونم از نوع كبيره براي ليلا بتراشه.
-بس كن شيلا تا وقتي كه زنده ام نمي ذارم اون وضي دستش به تو برسه.
-نه اين كارو نكن پرهام اون نمي زاره اب خوش از گلومون پايين بره,تو مي خواي به جرم كدوم گناه نكرده قصاص بشي؟
-اگه داشتن تو گناه,به جرم داشتن تو.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
01-03-1391 01:36 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان