شعر فارسی - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

شعر فارسی
زمان کنونی: 15-09-1395،05:57 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: وحید
آخرین ارسال: yasna
پاسخ: 17
بازدید: 1094

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: شعر فارسی
ارسال: #1
شعر فارسی
پست‌ها: 51
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 7
حالت من: انتخاب نشده
آخرین ویرایش در 09-03-1390 10:10 ب.ظ توسط وحید
ای پیک راستان خبر یار ما بگو




ای پیــــک راســـتان خـــــبر یــــار مـــا بگـو             احـــوال گـل به بلبل دســــتان سرا بگو

ما مـــــحرمان خلـــوت انســیم غـــم مخور             با یــــــار آشــــنا ســــــخن آشــــنا بگو

برهـــم چو می​زد آن ســـر زلفـین مشکبار             با مــــا سر چه داشت ز بهر خــــدا بگو

هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست            گـو این سخن معاینه در چشـــم ما بگو

آن کـــس که منـــع ما ز خـــــرابات می​کـند            گـو در حــضور پـــیر من این ماجــــرا بگو

گـــــر دیگــــرت بر آن در دولــــــت گــــذر بود           بعد از ادای خــدمــت و عــرض دعــا بگو

هــــر چــــند ما بدیم تو مــــا را بدان مـــگیر             شـــاهــانه مــاجـــرای گنــاه گــــدا بگو

بر ایـــن فقـــــیر نامــــه آن مــحتشم بخوان             با ایــن گـــدا حــــکایت آن پادشـــا بگو

جان​ها ز دام زلـــف چو بر خــاک می​فشاند             بر آن غریب ما چه گذشت ای صــبا بگو

جـــــان پرور اســـــت قـــــــصه ارباب معرفت             رمـــزی بـــرو بپـــــرس حدیثی بیـا بگو

حافــــــظ گـــــرت به مجلس او راه می​دهند             می نوش و تـــرک زرق ز بهر خـــدا بگو



 
درد عشقی کشیده ام که مپرس



درد عشـــقی کشـــیده ام که مـپرس             زهر هجری چشـیده ام که مپرس

گشــــته ام در جهــــــان و آخــــر کــار             دلبـــــری برگــــزیده ام که مپرس

آن چـــــــنان در هوای خــــــاک درش              مــــــیرود آب دیــــده ام که مپرس

من به گوش خود از دهـــــانش دوش              ســـخنانی شــنیده ام که مپرس

سوی من لب چه میـــگزی که مگوی              لـب لعـــلی گزیـــده ام که مپرس

بی تو در کلــــبه گــــدایی خـــــویش              رنــجهایی کشـــیده ام که مپرس

همــــچو حـــافظ غریب در ره عشـق              به مقامی رســـیده ام که مپرس


 
















این سخن با آب زر باید نوشت
گر رود سر، بر نگردد سرنوشت

سرنوشت من از اول حق نوشت
خوشنویس است او، نخواهد بد نوشت

ای منتظر، غمگين مباش قدری تحمل بيشتر      گردی به پا شد از افق گويا سواری میرسد
09-03-1390 10:00 ب.ظ
 
ارسال: #2
RE: شعر فارسی
پست‌ها: 51
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 7
حالت من: انتخاب نشده
مشکن دل کس را که در اين خانه کسی هست


ما و هوس شاهد و می تا نفسی هست
کی خوش‌تر از اين در همه عالم هوسی هست


اي خواجه بهش باش که با آن لب می‌نوش
گر باده به اندازه ننوشی عسسی هست


گر مرد رهی با خبر از ناله‌ی دل باش
زيرا که به هر قافله بانگ جرسی هست


يا قافله سالار ره کعبه ندانست
يا آن که به صحرای طلب بار بسی هست


تنها نه همين اسب من اول قدم افتاد
کافتاده در اين باديه هر سو فرسي هست


خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات
مشکن دل کس را که در اين خانه کسی هست


از ديدهی دل‌سوختگان چهره مپوشان
ای آينه هش‌دار که صاحب نفسی هست


تا داد مرا از تو ستمگر نگرفتند
کس هيچ ندانست که فريادرسی هست


مرغ دلم از باغ به تنگ است فروغی
تا حلقه‌ی دامی و شکاف قفسی هست


فروغی بسطامی


 
















این سخن با آب زر باید نوشت
گر رود سر، بر نگردد سرنوشت

سرنوشت من از اول حق نوشت
خوشنویس است او، نخواهد بد نوشت

ای منتظر، غمگين مباش قدری تحمل بيشتر      گردی به پا شد از افق گويا سواری میرسد
03-09-1390 01:13 ق.ظ
 
ارسال: #3
RE: شعر فارسی
پست‌ها: 51
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 7
حالت من: انتخاب نشده
آخرین ویرایش در 03-09-1390 01:19 ق.ظ توسط وحید
یادمـــان باشد...


یادمـــان باشد از امــروز خطـــایی نکنیم

گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پـر پروانه شکســتن هــنر انســان نیست

گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم

یادمـان باشـــد اگـر شـــاخ گلی را چیدیم

وقـــت پرپر شــدنش ســاز و نـوایی نکنیم

یادمــان باشــــد اگـــر خاطـــرمان تنها شد

طلب عشــق ز هر بی ســر و پایی نکنیم


 
















این سخن با آب زر باید نوشت
گر رود سر، بر نگردد سرنوشت

سرنوشت من از اول حق نوشت
خوشنویس است او، نخواهد بد نوشت

ای منتظر، غمگين مباش قدری تحمل بيشتر      گردی به پا شد از افق گويا سواری میرسد
03-09-1390 01:16 ق.ظ
 
ارسال: #4
RE: شعر فارسی
پست‌ها: 51
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 7
حالت من: انتخاب نشده
مجادله در ادبيات بر سر يک خال


حافظ:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را




صائب تبريزي:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را




شهريار:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

 
















این سخن با آب زر باید نوشت
گر رود سر، بر نگردد سرنوشت

سرنوشت من از اول حق نوشت
خوشنویس است او، نخواهد بد نوشت

ای منتظر، غمگين مباش قدری تحمل بيشتر      گردی به پا شد از افق گويا سواری میرسد
03-09-1390 01:27 ق.ظ
 
ارسال: #5
RE: شعر فارسی
پست‌ها: 306
تاریخ عضویت: 24 اردیبهشت 1390
اعتبار: 45
حالت من: انتخاب نشده
دیر آمدی!

رفتم ز پی ات در همه دنيا،تو نبودی

ازشهر،گرفتـــــــــــم ره صحراتونبودی

دنبال توگشتم چه بسا باغ جهان را

گل بود،ولی دربر گلها تو نبــــــــودی

يك شب همه شب،ديده ی من سوی فلك بود

من بودم ومه بود و ثريا، تو نبــــودی

با عشق تو پروانه شدم بر سر گلها

ماهی شدم و در دل دريا، تونبودی

در شهر خيالم چه بسا گشتم و گشتم

خوبان همه بودند در آنجا، تو نبودی

يك شب اگرم بود سری بر سر بالين

در آينه ی روشن رؤيا تو نبودی

چون دور جوانيت گذشت آمدی از در

ای وای تو بودی برم، اما" تو" نبودی!
















دور باشـــــــــــ
اما نزديكـــــــــــــــــــــــ من...!!!
من از نزديكـــــــــــ بودن هــــای دور ميترســـــم...!!!
24-11-1390 05:05 ب.ظ
 
ارسال: #6
RE: شعر فارسی
پست‌ها: 95
تاریخ عضویت: 12 بهمن 1390
اعتبار: 7
حالت من: انتخاب نشده
--------------------------------------------------------------------------------
..........................ساقی به نور باده برافروز جام ما .....................

ساقی به نور باده برافروز جام ما ... مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم ... ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ... ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان ... کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری ... زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری ... خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است ... زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست ... نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان ... باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال ... هستند غرق نعمت حاجی قوام ما
















بوی شوقی که از نفسهای غمناک این شب برای از تو نوشتن به مشامم میرسد...،
از کرانهای شادیهای من نیست...،
از دلتنگی نرگسهای مستیست
که در این شب ظلمانی هوای تورا کرده است...
24-11-1390 05:25 ب.ظ
 
ارسال: #7
RE: شعر فارسی
پست‌ها: 199
تاریخ عضویت: 28 شهریور 1390
اعتبار: 11
حالت من: انتخاب نشده
حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوش‌داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا

شاعر: شهریار
















گونده منه باش ووران ایندی منه داش وورور.
ایندی منه داش ووران اوزگلره باش وورور.
اوزگه اگر داش وورا دردینه دوزمک اولار.
باخ بورا سوز بوردادی داشلاری یولداش وورور...
25-11-1390 12:13 ق.ظ
 
ارسال: #8
RE: شعر فارسی
پست‌ها: 51
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 7
حالت من: انتخاب نشده
"متاسفانه نمي دونم نويسنده اين متن كيه ،ولي چون قشنگ بود گذاشتم تا بقيه هم بخونن."

=-=-=-=-=

مثل هر بار برای تو نوشتم:

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!


=-=-=


جواب امام زمان:
تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت ،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت ! کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...!

=-=-=-=-=

اللهم عجل لوليك الفرج


 
















این سخن با آب زر باید نوشت
گر رود سر، بر نگردد سرنوشت

سرنوشت من از اول حق نوشت
خوشنویس است او، نخواهد بد نوشت

ای منتظر، غمگين مباش قدری تحمل بيشتر      گردی به پا شد از افق گويا سواری میرسد
25-12-1390 03:12 ق.ظ
 
ارسال: #9
RE: شعر فارسی
پست‌ها: 51
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 7
حالت من: انتخاب نشده
 
میگدازد دوری از ديدار تو جان مرا

حسن‌ واشقاني‌فراهاني متخلص به «سائل» عضو انجمن نغمه‌سرايان مذهبي شرق تهران، غزل تازه‌اي به مناسبت آغاز امامت مهدي موعود عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف سروده است.

من كه از هجران تو همواره سوزانم چو شمع
تا به كي از دوري‌ات خود را بسوزانم چو شمع؟
بس كه مي‌سوزم سراپا از فراق روي تو
همچنان هر لحظه‌اي در حال نقصانم چو شمع
مي‌گدازد دوري از ديدار تو جان مرا
گر چه در پيش حضورت هم گدازانم چو شمع
اي گل نرگس از آن آغاز غيبت تاكنون
خوب مي‌داني كه من در شعله پيچانم چو شمع
زآن زمان كز ديدنت محروم شد چشمان من
سوز و سازت را به عمري گشته مهمانم چو شمع
هم بيا چشم‌انتظاران جهان را چاره باش
هم بيا بنما منور بام و ايوانم چو شمع
بي تو اي روح بهاران، اي اميد آخرين
شعله باشد شاهد اشك فراوانم چو شمع
گر ببينم «سائل» آن رخسار چون خورشيد را
همچو اشك از ديده ريزم جان به دامانم چو شمع


 
















این سخن با آب زر باید نوشت
گر رود سر، بر نگردد سرنوشت

سرنوشت من از اول حق نوشت
خوشنویس است او، نخواهد بد نوشت

ای منتظر، غمگين مباش قدری تحمل بيشتر      گردی به پا شد از افق گويا سواری میرسد
01-01-1391 07:23 ب.ظ
 
ارسال: #10
RE: شعر فارسی
پست‌ها: 199
تاریخ عضویت: 28 شهریور 1390
اعتبار: 11
حالت من: انتخاب نشده
چگونه دل نسپارم
چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟
که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را
چه بر خورند ز بالای نازک تو؟ ندانم
جماعتی که تحمل نمی‌کنند بلا را
نه رسم ماست بریدن ز دوستان قدیمی
دین دیار ندانم که رسم چیست شما را
مرا که روی تو بینم به جاه و مال چه حاجت؟
کسی که روی تو بیند به از خزینه‌ی دارا
شبی به روز بگیرم کمند زلفت و گویم:
بیار بوسه، که امروز نیست روز مدارا
جراحت دل عاشق دواپذیر نباشد
چو درد دوست بیامد چه می‌کنیم دوا را؟
صبور باش درین غصه، اوحدی، که صبوران
سخن ز خار برون آورند و سیم ز خارا
















گونده منه باش ووران ایندی منه داش وورور.
ایندی منه داش ووران اوزگلره باش وورور.
اوزگه اگر داش وورا دردینه دوزمک اولار.
باخ بورا سوز بوردادی داشلاری یولداش وورور...
03-01-1391 09:27 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان