سه هزارو یک شب "فروغ شهاب" - صفحه 5 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
زمان کنونی: 16-09-1395،06:17 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 45
بازدید: 3957

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
ارسال: #41
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تاجی خداحافظی کرد و گفت: "یا امشب برمی گردم یا فردا میام، به سعید خان دستور بدین دیگه مهمون نیاره. مطربم لازم نیست!"
روز بعد سر ناهار بودیم که تاجی وارد شد نشست. نازنین خانم خواست مرخص شود که تاجی گفت: "نازنین خانم این چه کاریه؟ خواهش می کنم بنشینین. مگه از من بدتون میاد؟ ناهار بخورین. هنوز منو نشناختین؟"
نازنین گفت: "آخه قربان..."
"آخه قربان نداره. مگه شما همون نیستین که بچگی چند دفعه منو کتک زدین و تربیتم می کردین؟"
تاجی، به لهجۀ اصفهانی حرف زد و تقلید خانمهای حج آقاها را در می آورد.
بعد گفت: "چرا اینقدر قلیون می کشن؟ تو هم قلیون خونه داری؟ وای آن روز، وقتی به اندازۀ دویستا قلیون آوردن گذاشتن وسطتا لار و نی پیچار و یکی یکی دادن دست خانما داشتم از خنده می مُردم! قل قل قلیونا و فس فس کردن خانما به عنوان سلام و تعارف واقعا خنده دار بود. تا حالا همچین منظره ای ندیده بودم. خوب، امروز کجا میریم؟"
گفتم: "مثل اینکه عالی قاپورو قرق کردن. برادرزاده ام که اینجا بود یک شب اونجا مهمونی دادیم. خیلی دیدنیه! من نمازمو میخونم و میریم!"
وقتی از پله های کوچک و مارپیچی بالا می رفتیم تاجی گفت: "نصرت خانم به یاد موزۀ "لوور" افتادم. بریم بشینیم، برات بگم."
به تالاری که شب میهمانی محو تماشای نقاشیهای دیواری اش شده بودم رسیدیم. باور نمی شد که این همان اطاق است. دیوارها را گچ گرفته بودند و اثری از نقاشیها نمانده بود. نزدیک بود فریاد بزنم. دست تاجی را گرفتم و گفتم: "خدای من، این چه جنایتی بود؟ تاجی جونم اگه می دونستی این اطاق چی بود. چه نقاشیهایی داشت! اصلا نمی تونم باور کنم. مقصودش چیه چرا این کارا رو می کنه؟"
تاجی گفت: "غصه خوردن و گریه کردن چه فایده داره؟"
گفتم: "کاش ندیده بودم. آخه نمی دونی چه جنایتی کرده! مگه ممکنه؟ آخه برای چی؟" تاجی دستم رو گرفت و رفتیم روی مخده ای نشستیم. بعد، آهی کشید و گفت: "می دونی؟ از پله ها که بالا می آمدیم به یاد پله ها و سرسراهای عظیم کاخ "لوور" که تقریبا همزمان با همین عمارت ساخته شده افتادم و فکر کردم که ما خیلی از فرنگیا عقبیم! در آن زمان، اونا چی می ساختن و ما کجا بودیم؟ می دونی که لوورم یک قصر سلطنتی بود که بعدا تخصیص دادن به نگهداری آثار هنری. بهش می گن "موزۀ لوور". "
اینجا، بعد از سیصد سال حالا حضرت والا، برادرم، همین یه خورده رو که داریم یعنی داشتیم خراب می کنه و از بین می بره. اما اونجا، وای چه نقاشیهایی، چه چیزایی که آدم دیوونه میشه! ساختمونا و کلیساها هر کدومش یک اثر هنریه که چند قرن روش زحمت کشیدن، هر طرف که نگاه می کنی هنر و زیباییه! فکر می کنم ما ملت هیچ وقت هیچی نبودیم. نه تمدن داشتیم و نه شعور حسابی. وَاِلا چطور ممکنه که اونجاها اونجور باشه و ماها هنوز توی زمان بربرین باقی موندیم؟ کاملا معلومه که هنر و ادب و تربیتشون یک ریشه اصیل و عمیق داره.
نصرت خانم، یادته، شابابا هم می گفت: یک جایی رفتیم به اسم "اپرا" خسته شدیم. همه زوزه می کشیدن؟ دلم می خواست بری ببینی چیه! ماها مثل اون مار گنده هایی می مونیم که میگن شش ماه می خوابن و وقتی بیدار شدن یک حیوون گنده ای رو می بلعن و دوباره می خوابن. ماها هم یا خوابیم یا وقتی بیدار می شیم می خواهیم همدیگرو ببلعیم. نصرت خانم جونم، باید به تو اعتراف کنم که هیچی منو راضی نمی کنه. به همین دلیل سرگردونم. خودم نمی دونم عقب چی می گردم. بعضیا، خیال می کنن افاده دارم، نه به خدا. فقط مدتیه که مردم برام حالت مگس پیدا کردن. ازشون بیزارم! ا خودم و زندگیم بیزارم! از بیچارگی دست به کارای مزخرف می زنم. مشروب می خورم، قمار می کنم، کارایی می کنم که به نظر همه عجیب بیاد. وقتی می بینم، چشماشون داره از حدقه درمیاد و جرأت نمی کنن جیک بزنن، عقم می گیره. اون شوهر قرمساقم از همه بدتره. خبر داری که توی قمارخونۀ مونت کارلو، وقتی همه پولاشو باخت، واسۀ مبلغی مثلا بیست هزار تومان سر من بازی کرد! فکرشو بکن! طرف یه شازدۀ روسی بود. حالا ببین شرف اون چقدر بود. وقتی برنده شد، پولارو ریخت روی میز و از قمارخونه رفت بیرون.
منم اون شب با یه جوون خوشگل اطریشی که اصلا نمی دونستم کی بود، رفتم شام خوردم و مست کردم و تا صبح هر کثافتکاری که فکر کنی کردم. صبح یه جایی داشتیم صبحونه می خوردیم که همون شازدۀ روسی وارد شد. وقتی چشمش به من افتاد، اومد جلو و دولا شد و دستمو ماچ کرد و یه نگاهی به من و اون پسرک اطریشی انداخت که معلوم بود می خواد بگه دیشب بیخود گذشت کردم. منم با همون فرانسۀ دست و پا شکسته ام گفتم: امشب با هم بریم گردش و قرار گذاشتیم. چه درد سرت بدم، یک هفته اونجا موندیم. من فقط دو سه دفعه شوهرمو دیدم. شازدۀ روسی یه دقه ولم نیم کرد. مثل ریگ پول خرج می کرد. آخر سرم وقتی فهمید شوهرم دیگه هیچی نداره و دارن میندازنش زندون همۀ قرضاشو داد. بعدا هم دعوتم کرد باهاش برم روسیه، زنشم مرده بود. من که زبون نمی دونستم درست و حسابی باهاش حرف بزنم. یه روز یه کاغذ چند صفحه ای داد به من که داده بود به فارسی نوشته بودن و رسما از من خواستگاری کرده بود. به خدا مثل اینکه موبه مو از زندگی من و روحیه ام و بدبختیهام خبر داره. اون شب تا صبح نخوابیدم. هیچی نمونده بود همه رو ول کنم و باهاش برم و مشت محکمی توی دهن شابابام و شوهرم بخوره. اما بچه هامو چکار کنم. می دونی که الان سه تا دختر دارم. خدا از گناهام بگذره. نمی دونم مال کی اند. اما مسلمه که من مادرشونم و واسشون می میرم!
نصرت خانم منو ببخش من لایق دوستی تو نیستم. اما فقط تو می فهمی که اگه من یه فاحشه شدم تقصیر کیه. کاشکی منم قدرت روحی تورو داشتم. اما ندارم. همین که یه مرد خوشگل نگام می کنه دیوونه می شم. مدتی راجع به اون شازدۀ روسی فکر کردم و بعضی چیزارم تحقیق کردم و فهمیدم نمیشه. شوهرم که طلاقم نمیده، شابابام که دیگه نگو! اگرم فرار کنم اون شازدۀ منو نمی گیره یعنی نمی تونه. خلاصه دیدم نمیشه. از همه بدتر یک اتفاقی افتاد که وحشتناکه! بمیرم الهی اشکتو درآوردم. اما بذار بگم. یعنی باید همه رو بگم. الان مدتیه که خرج زندگی رو من درمیارم. شازده دیگه هیچی نداره. ملک سمنونم که توی قبالم انداخته بود گرو گذاشت و ملک رفت! فقط همین خونه زندگی تهرون مونده. خواستم بگم با سیلی صورتشو سرخ می کنه، دیدم نه، از پولی که من با خودفروشی در میارم و آقا می دونه، زندگی می کنه! همین محترم السلطنه رو که مثلا مونس منه می بینی؟ یک بیشرف بی همه چیزیه که نگو. یک جوری شده که نمی تونم مرخصش کنم. خلاصه منم خیلی احمقم. اول به همه اطمینان می کنم، بعد معلوم میشه چه اشتباهی کردم. خلاصه کار چاق کن من شده. همین چند ماه پیش، یک شب منو برد یه جایی. فکر می کنی برای کی بود؟ برای همون شازدۀ روسی! فکر حال منو بکن که وقتی وارد شدم، دنیا روی سرم خراب شد! اونم اصلا به روی خودش نیاورد. صبحش که بیدار شدم رفته بود و یک پاکت روی میز بود. پنج هزار تومان گذاشته بود توی پاکت. حالا دیگه تقریبا همه بدبختیهای منو می دونی. ببین چه رنگی شدی! خدا منو مرگ بده که تورو، تو فرشتۀ پاک نازنینو اینقدر اذیت کردم. اما هیچ کسو ندارم، توی لجن غرق شدم و هر ساعت بیشتر فرو میرم. این چند روز اینجا خیلی خوش گذشت. لازم به گفتن نیست که فقط به تو آمدم. چقدر سبک شدم. دلم از همه بهم می خوره. خدایا. خدایا!"
تاجی لبهایش را می گزید و قطره های درشت اشک مثل دانه های الماس از چشمهایش می ریخت. خودم چنان متأثر و منقلب شده بودم که نمی توانستم خودداری کنم. مثل بید می لرزیدم و گریه ام بند نمی آمد. تاجی سرش را گذاشت روی زانوی من و به صدای بلند گریه و هق هق می کرد. موهایش را نوازش می کردم و می گفتم: "تاجی جونم بمیرم الهی. می دونی بدبختی تو از همون روزی شروع شد که با این خوشگلی بی نظیر به دنیا آمدی. آن هم کجا؟ دختر یک پادشاه! یک فکری کردم. اگه بپسندی و حوصله شو داشته باشی سرگذشتتو بنویس.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:52 ق.ظ
 
ارسال: #42
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه 273
خیلی عجیبه! من خودم بعد از فوت مادرم و مخصوصاً بعد از عروسی تو و ازدواج خودم٬ همین کارو کردم. اولش فقط با مادرم درد دل می کردم اما کم کم با اتفاقاتی که افتاد و پیشامدایی که شد٬ ادامه دادم. شاید یه روزی بدرد بخوره.
تاجی سرش را بلند کرد و گفت: فرقش اینه٬ که سرگذشت تو برای همه درس شهامت و انسانیته. اما مال من افتضاحه٬ لجنه و به هیچ دردی نمی خوره. اینو خودتم می دونی.
گفتم: پس به من اجازه بده درباره تاجی واقعی که هیچ کس نمی شناسه و همه ظالمانه محکومش می کنن توی کتابم بنویسم. فکر می کنم این وظیفه منه. نمی دونم کی و کجا دیگه همدیگرو می بینیم و چه اتفاقاتی ممکنه بیفته. به هر حال از هر فرصتی که به دست آوردیم و چند روزی با هم بودیم باید شکرگزار باشیم. گفتی تو سبک شدی؟ منم احساس آرامش می کنم. دوستی ما عالیه! تاجی حرفم را قطع کرد و با خنده تلخی گفت: دوستی فرشته با اهریمن!
یک هفته اقامت تاجی در اصفهان مثل هر خوشبختی زودگذر بود و به سرعت گذشت. گرچه کم و بیش چیزهایی درباره اش شنیده بودم٬ اما واقعیت تلخ زندگی او چیز دیگری بود. شب قبل از رفتنش تا دیروقت با هم بودیم. گاه گریه می کردیم و گاه به یاد خاطرات شیرین بچگی می خندیدیم. آینده در برابرمان تاریک و مبهم و راهی پرخطر می نمود.
روز بعد او را تا بیرون شهر بدرقه کردیم. در تمام طول راه سر تاجی روی شانه من بود و گریه می کرد. قدرت حرف زدن نداشتیم. هر دو به نوعی تسلیم سرنوشت خویش بودیم.
هنگام بازگشت متوجه شدم که دستها و لباسم بوی عطر دلپذیر تاجی را گرفته است. به یاد مهر نماز مادرم افتادم. هوای خانه ام هم عطرآگین اما سرد و خاموش بود. هر صبح با یاد او بیدار می شدم و هنگام نماز صدای خنده یا زمزمه آوازش را می شنیدم.
چند ماه بعد خبر سکته کردن شوهر تاجی را شنیدم و نامه ای برایش نوشتم. اما هرگز جوابی نرسید. دو سال دیگر هم گذشت. زندگی یکنواخت و بدون حادثه ادامه داشت. چند بچه دیگر هم در اندرون متولد شدند و چند نفری هم مردند. من به کلی خانه نشین شده بودم و حتی در مراسم عید یا عزا هم شرکت نمی کردم. خوشحال بودم که فراموش شده و از قلم افتاده ام و کسی را با من کاری نیست.
یک روز از پشت پنجره دیدم که سعید با شور و هیجان چیزی به نازنین می گوید. بعد نازنین آمد و گفت: خبر خوبی دارم. مثل اینکه قرار شده بریم تهرون.
گفتم: نازنین جونم برای تو خوشحالم که بعد از این همه سال می تونی بری و قوم و خویشاتو ببینی اما برای من دیگه فرقی نمی کنه. دیگه کسی رو ندارم و به این زندگی عادت کرده ام.
10
موضوع تهران رفتن٬ کم کم جدی شد٬ طولی نکشید که تاریخ حرکت هم تعیین گشت.
عده ای از صیغه ها٬ که در اصفهان به اندرون آمده بودند و نمی خواستند از کسان خود دور شوند٬ موافقت حضرت والا را جلب کردند و نزد اقوام خود رفتند.
آنهایی که صاحب اولاد شده بودند٬ به تهران می رفتند و چندین تن از فرزندان حضرت والا هم که در اصفهان ازدواج کرده بودند٬ در آن شهر می ماندند. اکنون٬ من هم به اتفاق سایر خانمها و صیغه ها و بچه ها و خواجه باشیها و کنیز و غلامها٬ که روی هم رفته متجاوز از پانصد نفر می شدند٬ سفر می کردم.
با اینکه در کارگاه خودم٬ با نازنین و سعید تنها بودم٬ مع الوصف٬ از اینکه در هر شهر٬ یکی دو روز میهمان حاکم یا یکی از علما می شدیم٬ و علی رغم میل خودم با خانمهای اندرون و میهماندارانمان محشور بودم. خیلی سخت می گذشت. چنان به تنهایی خو گرفته بودم٬ که تحمل آنهمه قیل و قال و گفت و شنودهای مبتذل برایم رنجی طاقت فرسا شده بود.
بلاخره از پای در آمدم و سخت مریض شدم. بعد از چند روز که به همدان رسیدیم٬ دیگر قدرت حرکت نداشتم و به ناچار بستری شدم. امین الحرم٬ خواجه باشی کل٬ دستور داد که مسافرت را به تعویق بیندازند. اما٬ چون هر روز حال من بدتر می شد٬ همراهان رفتند و ما تنها ماندیم.
ده روز٬ میان مرگ و زندگی دست و پا می زدم. گاه قیافه مهربان و وحشتزده نازنین یا گل غنچه را می دیدم. و گاه دور و برم٬ پر از اشباح خبیث می شد و هیولاهای ترسناک به من حمله می کردند٬ نازنین صورتش را به صورتم چسباند و با صدایی که گویی از قعر چاه بر می آمد٬ گفت: نصرت جونم٬ خانمم٬ حالت داره خوب میشه. بمیرم الهی٬ به من رحم کن.
چند روزی هم در حال نقاهت بودم و کم کم٬ از رختخواب برخاستم. عاقبت طبیب اجازه حرکت داد و یک روز صبح به راه افتادیم.
آهسته حرکت می کردیم٬ و بقیه راه به آرامی گذشت. در کالسکه سرم را روی زانوی نازنین می گذاشتم و خوابم می برد. بیشتر اوقات٬ خواب مادرم را می دیدم. گاه دنبال کالسکه می دوید و گاه موهایم را نوازش می کرد. سفر ما یک ماه به طول انجامید. در تهران هم مدتی بستری بودم و بدین ترتیب٬ از دید و بازدیدها معاف شدم. مهد علیا و شاهزاده خانمها٬ فقط پیغام می فرستادند و احوالپرسی می کردند.
چند روزی در حال بی تفاوتی و مایوسی به سر می بردم. اغلب به سوالهای نازنین هم جواب نمی دادم. به خانه ام٬ اتاقم و اشیا دور و برم با تعجب نگاه می کردم. رفته رفته٬ خاطرات گذشته زنده شد. حضرت والا را با آن قیافه هولناکش٬ روی صندلی می دیدم. از ترس٬ سرم را زیر لحاف می کردم. یک روز٬ به پنجره خیره شده بودم.
پایان صفحه 276
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:52 ق.ظ
 
ارسال: #43
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صنوبر آنجا ایستاده بود و به من تبسم میکرد.فریاد زدم"صنوبر!"
نازنین دستم را گرفت و اشکش مثل قطرات باران روی دستم میریخت.چنان پریشان به نظر میرسید که دلم به حالش سوخت.تصمیم گرفتم قوی و شجاع باشم.با صدای ضعیفم گفتم:"گرسنمه".
زن بیچاره چنان خوشحال شد که از جا پرید و رفت و کمی بعد با یک سینی خوراکی برگشت.به هر شکل بود کمی غذا خوردم و کم کم به حال عادی برگشتم.
چند روز بعد تاج السلطنه به دیدنم آمد.زیباتر از همیشه بود اما افسرده و ناراحت به نظر میرسید.چیزی غیر قابل توصیف در وجودش تغییر کرده بود.سر و وضع و لباسش اصالت سابق را نداشت و در حرکات و رفتارش حالت تصنعی مانند یک دروغ زننده به چشم میخورد.جرأت سؤال نداشتم و دلم میخواست هرچه زودتر برود.
شاید احساس مرا درک کرد که گفت:"از شنیدن خبر کسالتت خیلی ناراحت شدم و آمدم حالتو بپرسم.انشاالله زود خوب میشی و همدیگرو مفصل میبینیم."
گفتم:"معذرت میخوام که هنوز حالم مساعد نیست.خیلی دلم میخواد باهات حرف بزنم."تاجی بلند شد و مرا بوسید و رفت.
بعد از رفتن او مدتی به فکر فرو رفتم احساس کردم که تاجی منظوری غیر از احوال پرسی داشت و در نگاهش چیزی مانند یک فریاد و کمک طلبی موج میزد.
از خود خواهیم شرمنده شدم.برای اینکه بتوانم هرچه زود تر او را ببینم در بهبود خود کوشا تر شدم.
چند روز بعد سعید را نزد او فرستادم و خواهش کردم به ملاقاتم بیاید.همان روز عصر آمد.فهمیدم که حدسم درست بوده است و تاجی به من احتیاج داشت.
مدتی به صحبت های متفرقه گذشت.معلوم بود طفره میرود و به اصل مطلب پرداختن برایش مشکل است.مسافرت یک ماهه و ناخوشی ام را شرح دادم و گفتم:"از روزی که هم که برگشتم اینجا تمام خاطرات گذشته زنده شده مثل اینکه همین دیروز بود.میدونی تاجی جون که تمام وقت قیافه صنوبر جلو چشممه؟به نظرم روحش اینجا سرگردونه هرشب میاد جلو همین پنجره وای میسته و گریه میکنه.وقتی صداش میکنم میذاره میره!این چیزا فراموش شدنی نیست!"
تجی چنان با تعجب به من نگاه میکرد که فهمیدم قضیه صنوبر را نمیداند.
پرسید:"صنوبر کیه؟
گفتم:"دفعه اول که بعد از عروسی آمدی اینجا من یک کنیز خوشگل داشتم یادته؟چقدر تعجب کردی و گفتی:"اینو به من بفروش!"
گفت:"بله یه چیزی یادم میاد.راستی چطور شد؟حالا خوب یادم افتاد که به نازنین خانم گفتم :"اینو قایم کنین."
گفتم بله همونو میگم.نشنیدی چجوری کشته شد؟زنده زنده چالش کردن و حضرت والا از بالای ایوون تماشا میکرده و می خندیده!
تاجی گفت:"یه چیزی یادم میاد.این داستانو شنیده بودم اما نمیدونستم همون دختره ی خوشگل عجیب بوده.وای نصرت جونم چه بلاها سرت آمده چه مصیبت ها کشیدی.واقعا" که چه طاقطی داشتی!
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:52 ق.ظ
 
ارسال: #44
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
یادته،وقتی اصفهان بودم،بهت گفتم:"سمنون یک ملک دارم؟اونم شازده گرو گذاشته بود و داشت از دست می رفت.کار عاقلانه ای کردم و اون ملکو،دوباره خریدم.بیا فرار کنیم و بریم اونجا زندگی کنیم.فقط، از یک چیز می ترسم."
پرسیدم:"از چی؟"
گفت:"از خودم،دلم نمی خواد این حرفا رو پیش تو بزنم،اما نمی دونم چرا،باید به تو اعتراف کنم؟من دیگه خیلی فاسد شدم،الان مدتیه که همۀ خرج خونه رو،من در میارم.نرخم شبی پنج هزار تومنه،کم پولی نیست.امی خانمو که یادته،مسخرگی می کرد؟حالا اون واسم مشتری پیدا می کنه.مشتریام،شازده ها و سفرای فرنگی ان."
یادته می گفتم:"باید انتقام بگیرم؟بله، انتقام گرفتم،اما به قیمت چی؟حالا دیگه، چنان کفگیر به ته دیگ خورده،که این پولا،به جایی نمی رسه.عجالتاً به خاطر ناخوشی شازده از خونه بیرونمون نکردن.همه اش رفت.می دونی که چند ساله سکته کرده و گوشۀ اتاق افتاده.ددۀ من و علی خان،نوکر مخصوصش،پرستاریش می کنن.یک طرف بدنش فلج شده و صورتشم یه جور وحشتناکیه.حرفم نمی تونه بزنه.فقط یکی از چشماش حرکت می کنه.توی بیرونی پر از طلبکاره.نمی دونی چه قیامتیه.شابابام،حتی احوالشم نپرسیده.حالا دیگه احتیاجی بهش نداره.خزانۀ دولتم که الحمدلله،پر و پیمونه!"
راستی نصرت خانم،می دونی چرا،شازده داداش،هنوز اصفهان موندن؟اگه بگم غصه ات می شه.داره امارت هفت دست و خراب می کنه،که سنگای مرمر،و درها و اسبابا و هر چی که بتونه،بار کنه بیاره تهرون.پشت همین حیاط دارن یه حموم می سازن،که یه درش توی اندرون واز می شه.زمینای حمومو،با مرمرای هفت دست،فرش می کنن.ای وای نصرت جونم،چرا رنگت اینطوری شد؟مثل گچ سفید شدی!
گفتم:"نه،چیزی نیست.به یاد خونۀ قشنگ اصفهانم افتادم که مثل یک عبادتگاه بود.چقدر با اینجا فرق داشت.می دونی که بعد از رفتن تو،تا مدتی بوی عطرت اونجا مونده بود؟حالا همۀ اونا رو خراب کردن،بوی عطر تو را هم بردن،و عمارت هفت دست و عبادتگاه من،مبدل به چی می شه؟یه حمام،یه حوضخونه برای عیّاشی،یا چیزای نظیر اینا؟تاجی جونم،باور کن آرزو می کنم بمیرم!"
تاجی خودش را انداخت توی بغل من،و های و های گریه می کرد و می گفت:"اونوقت تکلیف من چی میشه؟می دونم خیلی ناراحتت کردم.منم هر روز و هر شب،آرزوی مرگ می کنم.دیگه فاسدتر از اون شدم که عوض بشم.شاید بهتر باشه که دیگه هیچ وقت پیش تو نیام.من لایق دوستی تو نبودم و نیستم.بالاخره دختر اون پدر،و خواهر اون برادرم .دلم نمی خواد تقصیرشو به گردن این و اون بیندازم،سرنوشت با من، بازی بدی کرد.فکر می کنم،برای یک چنین سرنوشتی خلق نشده بودم.شاید اشتباه می کنم و به هر حال آخرش همین می شدم نمی دونم."
گفتم:"تاجی جون،ترا به خدا،و به دوستیمون قسم می دم،اگه کاری از دست من برمیاد،رودرواسی نکن،بگو."
چواب داد:"هیچ کس نمی تونه کمک کنه.بیشتر از صدهزار تومان قرض داریم.دروغ گفتم که شبی پنج هزار تومن میگیرم.اولا می دادن اونم ماهی یکی دو دفعه اتفاق می افتاد.مگه چقدر آدم پولدار هست؟منم دیگه براشون کهنه شدم.به شبی صد تومنم راضی ام اما اونم کمه.وضعمون خیلی خرابه."
بلند شدم و رفتم پیش نازنین و گفتم:"نازنین جونم،اون جواهرای منو،کجا گذاشتی؟ممکنه بیاری؟"
از قیافۀ نازنین یکه خوردم.زبانش به لکنت افتاد و بالاخره گفت:"من بهت نگفتم که ناراحت نشی،اصفهان که بودیم،شازده همشو گرفت.اول می خواستم ندم،اما فحشم داد و گفت:"نصرت خانم که جواهر لازم نداره.فضولی نکن،میدم سرتو ببرن.منم رفتم و جعبه رو آوردم و بهش دادم.حالا جواهر واسۀ چی می خوای؟"
گفتم:"وضع ناجی خیلی بده.می خواستم جواهرارو بدم،قرضاشونو بپردازه."
نازنین گفت:"بمیرم الهی.چرا از پدرش نمی گیره؟"
گفتم:"پدرش اصلاً محلش نمی ذاره.چکار کنیم؟"
گفت:"یک عالم اشرفی و سکه طلا داریم.اگه به دردش می خوره اونا رو بهش بده.صبر کن،الان میارم."و رفت توی اتاقش و چند دقیقه بعد با یک کیسه برگشت و گفت:"خدا کنه بس باشه."
کیسه را گرفتم و رفتم پیش تاجی.در اتاق قدم می زد و زمزمه می کرد.گفتم:"تاجی جون،نمی دونم اینا چقدره.امیدوارم به دردت بخوره.در این چند سال همینجور جمع شده و مصرفی هم که نداره.خواهش می کنم،اینو از من قبول کن.ممنون می شم.منتیه که تو به سر من میذاری."و موضوع جواهرها را برایش نقل کردم.
گفت:"ای ملعون بی شرف!"و باز مرا بغل کرد و هر دو گریستیم.وقتی سرش را بلند کرد،با تبسمی حاکی از حق شناسی و مهربانی،گفت:"وقتی سعید آمد و پیغامتو آورد،فهمیدم که تو فهمیدی.آن روز روم نشد بگم.امروزم نمی شد اما بزرگواری تو،همه چیزو آسون کرد.حتی لازم نیست،ازت تشکر کنم.هیچی نگم بهتره.من میرم و شاید دیگه هیچ وقت همدیگرو نبینیم.اما می دونی که...و بغض گلویش را گرفت و نتوانست جمله اش را به پایان برساند.
گفتم:"فقط یک قول بده.من می تونم از برادرم پول بخوام.اینو فراموش نکن!"
تاجی رفت.باز دستها و لباسم بوی عطر دلپذیر او را گرفته بود.می دانستم که دیگر هرگز،او را نخواهم دید.آنچه را که تاجی از فاجعۀ زندگیش،نقل کرده بود،در وجود من به دعایی عمیق و ممتد مبدل شد.و لحظه ای از آن غافل نبودم.
حضرت والا و چند تن از سوگلیهایش،هنوز در اصفهان بودند.می شنیدم که در عمارت بیرونی،تغییرات مهمی می دهند.زیرزمینها و حوضخانه ها را،با کاشی هایی که از اصفهان می آوردند،تزیین می کردند.حمام و حوضخانه می سازند.به عبارت دیگر،عمارت هفت دست،و بسیاری از آثار هنری اصفهان،از بین رفته بود،و صدها تن دیگر به همین سبب کشته شده بودند.گاهی خودم را سرزنش می کردم و می گفتم:شاید اگر،واقعاً به زناشویی با شازده،تن داده بودم، می توانستم در طرز فکر و رفتارش مؤثر باشم،و جلوی بسیاری از مظالم او را بگیرم.اما فوراً به یاد آن دیوانه می افتادم و به اشتباه خودم پی می بردم.
در آن موقع بود، که به خواندن کتابهای تاریخ علاقمند شدم.سعید را به نزد رئیس کتابخانۀ سلطنتی فرستادم،و خواهش کردم، کتب تاریخ سایر کشورها،و ازمنۀ قدیم را که به فارسی،یا عربی،ترجمه شده باشد،برایم بفرستند.
چند روزی طول کشید.وبعد از کسب اجازه از صدر اعظم،با تقاضایم موافقت شد.
کتابها رسید و با مطالعۀ آنها،دنیای تازه ای کشف کردم.دلم به حال کلئوپاترا می سوخت و نسبت به ناپلئون بناپارت حالتی شبیه عشق در خودم می دیدم.حضرت والا را در لباس نرون تجسم می کردم و خنده های جنون آمیزش را هنگام آتش سوزی،از گلوی شوهرم می شنیدم.از خواندن هر کتاب به شناسایی کتابی و شخصیتی دیگر می رسیدم.وقتی با سقراط آشنا شدم،به معنای واقعی شهامت پی بردم و به یاد جملۀ معلمم که گفته بود:"کاسۀ زهر را باید سرکشید"افتادم.از شناختن دهقانزاده ای به نام ژاندارک هیجان زده و شرمنده شدم.همۀ کتابها چاپ مصر بود.به فرمان پادشاهان آن دیار، از زبان اصلی به عربی ترجمه شده بود.فقر علمی و نادانی خودمان را،همچون هیولای هولناکی دیدم و به یاد امیرکبیر،و نقشه هایی که برای مبارزه با جهل و بی سوادی در سر داشت، افتادم و رنجش را عظیم تر و دردناکتر احساس کردم.چیزی که در آن میان به وضوح، به چشم می خورد،این بود که هیچ فرمانروایی از سرنوشت پیشینیان عبرت نمی گیرد و ظلم و بیدادگری به نسبت زمان، با چهره های متفاوت تکرار می شود.نرونها می آیند و می روند.سقراطها و امیرکبیرها،کشته می شوند و بشر خونخوار راه خود را می پیماید.
مدتها در این اندیشه بودم که به علت ظهور پیامبران و نوابغ پی ببرم.فرزند نوکری به دنیا می آید و امیرکبیر می شود و با فهم و دانشی استثنایی، به دنیا می نگرد و همزمان با او؛شاهزاده ای در جهل و خودپسندی به سر می برد،و به هیچ چیز توجه ندارد.
بر بیچارگی و ناتوانی خودم گریه می کردم و آینده را بس تاریک و موحش می دیدم.بالاخره حضرت والا،به تهران بازگشت و من به عادت معمول در جشنها و میهمانی ها شرکت نمی کردم.کسی هم سراغ مرا نمی گرفت.گهگاه، شازده سری به اندرون می زد و گرچه سعی داشتم تا با او روبرو نشوم،معهذا، دو سه بار او را دیدم.شکمش برآمده تر و قیافه اش وحشتناکتر شده بود.روزی به من گفت:"نصرت خانم،شکل عجوزه ها شدی،وسواست چطوره؟"
جواب دادم:"حالم خوبه و به دعاگویی مشغولم."
یکی دو سال به همین منوال گذشت.کارم منحصراً مطالعه و عبادت شده بود و خود را از قیل و قال زندگی درباری کنار نگاه می داشتم.روزی خبر رسید که برادرم به اتفاق سالار و خانواده اش برای مدت کوتاهی به تهران می آیند.
چند سال می گذشت که هیچ یک از اعضای خانواده ام را ندیده بودم و احساس تنهایی عجیبی می کردم.گویی در میان زمین و آسمان معلقم.آن مژدۀ غیر منتظره مرا به زندگانی بازگرداند.به فکر فراهم ساختن و سایل پذیرایی و آماده ساختن اطاقها افتادم.برای عذرا که در آن موقع هشت سال داشت اطاق مخصوصی در نظر گرفتم و خواهر و برادر دوقلوی سیاه،فرزندان سوسگی را برای خدمت او تعیین کردم.آن دو کودک را خیلی دوست داشتم و ساعتهای بیکاری ام را به تربیت آنها تخصیص داده بودم.
به دستور قبلۀ عالم استقبال کم نظیری از برادرم عمل آمد و من هم به اتفاق عدۀ زیادی از خانمهای هر دو اندرون تا حضرت عبدالعظیم رفتیم.مسافران مقارن ظهر رسیدند و بعد از صرف ناهار و استراحت به تهران بازگشتیم.اما برادرم تصمیم گرفته بود با همراهانش در خانۀ خود اقامت کند.
خواهش کردم احتشام الملوک و عذرا یکی دو روز نزد من بمانند.خواهشم قبول شد.وقتی عذرا اتاقی را که برایش آماده کرده بودم و کنیز و غلام کوچکی را که هر دو لباس مخمل صورتی و زردوزی شده پوشیده بودند دید،فریادی از خوشحالی برآورد و خودش را در آغوش من انداخت.گفتم:"عذرا جان اسم این دختر،نیّره که منگول صداش می کنیم و به برادرش شریف،شنگول می گیم.اینها دوقلو هستن،می دونی دوقلو چیه؟"
گفت:"بله یعنی هر دوتا سیاهن."
گفتم:"نه اینها هم سنن،یک روز به دنیا اومدن.بعضی وقتا یک مادر دوتا بچه باهم می زاد و بهشون می گن دوقلو.بچه های خیلی خوب و مامانی هستن.درسم می خونن،خودم درسشون می دم."
عذرا گفت:"عمه جان منم درس می خونم،پدرم بهم درس میدن،اما دلم می خواست پیش شما درس می خوندم،با شنگول و منگول هم درس می شدم و دوید به طرف آنها و دستشان را گرفت."
گفتم:"عذرا جان برای تو هم از همین لباس قشنگا دوختم.میخای بپوشی؟"
گفت:"بله میخام.بدین بپوشم."
نازنین لباس را آورد و به عذرا پوشاند.زیبایی خیره کننده او و حلقه های گیسوان بلندش با آن لباس جلوۀ عجیبی پیدا کرد.
دست شنگول و منگول را گرفت و به طرف آئینۀ قدی که به دیوار اطاق نصب شده بود رفتند.هر سه می خندیدند و می رقصیدند و ما محو تماشای آنها شده بودیم.احتشام الملوک گفت:"واقعاً که هیچ کس سلیقه و خانمی شما رو نداره."
تشکر کردم و گفتم:"من در زندگی خوشحالی دیگری ندارم،آمدن شماها به تهران برایم نعمت غیرمترقبه ای بود،و سعی کردم وسایل راحتی شما و خوشحالی عذرا را فراهم کنم.عذرا بچۀ بی نظیریه.هر کس از بروجرد می آمد تعریفشو می کرد.خدا حفظش کنه.آدم بی اختیار عاشقش میشه.
آن شب به خوبی گذشت.چند نفر از خانمهای اندرون که عمو یا عمه زادۀ احتشلم الملوک بودند با ما شام خوردند،و شب با صحبت و شوخی و خنده گذشت.
روز بعد نزدیک ظهر حضرت والا برای دیدن نوه عمویش به اندرون آمد.اما با وجود نسبت نزدیکی که او با حضرت والا داشت و رو گرفتن اهانت شمرده می شد،احتشام الملوک روی خود را محکم پوشانده بود و به سخنان شازده زیر لب،یا با تکان دادن سر جواب می داد.حضرت والا چندبار خواست با شوخی و مسخرگی خانم را وادار کند چادر از سرش بردارد،اما خانم اجازۀ مرخصی خواست و بدون اینکه منتظر بشود از اطاق خارج شد.حضرت والا برخاست و گفت:"دختر عمو پاک دهاتی شده،ادب سرش نمی شه."من ساکت ایستاده بودم،که خوشبختانه حضرت والا غرولند کنان خانه ام را ترک کرد.بعد از رفتن او،خانم با صدایی که از خشم می لرزید گفت:"برای همین بود که سالار دلش نمی خواست من بیام اینجا،واقعاً که مردیکه کثیفیه.تازه سالار گفته بود اگر حرکت زشتی ازش سر زد بزن تو صورتش،خدا رحم کرده که به همین جا تموم شد.بهتره من برم خونه،از این بی شرف می ترسم،بمیرم برای شما که چطور حروم شدین."
گفتم:"گرچه دلم نمی خواد برین اما نمی دونم،هیچ وقت نمی دونم اون چه نقشه ای داره.منم می ترسم،میل دارین بگم کالسکه رو حاضر کنن؟گفت:"به نظرم هرچه زودتر برم بهتره."
نازنین را صدا کردم و گفتم به سعید بگو کالسکۀ منو حاضر کنن خانم تشریف می برن.ضمناً عذرا جون را هم صدا کنین بیاد.عذرا و همبازیهایش آمدند.وقتی فهمید باید برود،خودش را در بغل من انداخت و زد زیر گریه،آنقدر گریه و التماس کرد که مادرش اجازه داد آن روز را نزد من بماند.من هم قول دادم که روز بعد او را به خانه اش بفرستم.نیم ساعت بعد کالسکه حاضر شد و با تأثر زیاد از احتشام الملوک خداحافظی کردم.من هم با عذرا و شنگول و منگول رفتیم توی باغ و سرگرم بازی شدیم،آنقدر خوش بودیم که وقتی سعید آمد و گفت ناهار حاضره،حضرت والا هم تشریف آوردن،خیال می کردم شوخی می کند.گفتم:"سعید خان شوخی نکن،تازه بازیمون گرم شده."ناگهان سروکله حضرت والا پیدا شد.به دنبال سرو صدای ما و فریادهای شادی بچه ها آمده بود.عذرا که چشمش به او افتاد به طرف من دوید و خودش را پشت من مخفی کرد.شازده پرسید:پس خانم کو؟ جواب دادم:"ایشان رفتند منزل،سالار منتظرشان بود."
شازده جلو آمد و دست عذرا را کشید و گفت:"این دختر مال کیه؟"
گفتم:"دختر سالاره."
عذرا خواست خودش را خلاص کند که شازده او را بغل زد و بلند کرد و بدون توجه به فریاد و گریۀ عذرا صورتش را بوسید و پشت سر هم می گفت:آخیش جونم،عجب گلیه،خدا جونم مردم، مردم.
جلو رفتم و عذرا را به زور از بغل شازده گرفتم و به طرف عمارت رفتم،حضرت والا هم به دنبال ما می دوید و نفس نفس می زد.
عذرا را به نازنین دادم و گفتم:"بچه را بفرستید پیش پدر و مادرش"
حضرت والا با غرشی وحشتناک فریاد زد:"کپی اوغلی عجوزۀ سنده چی گفتی؟بچه همینجا می مونه هیچ گهی هم نمی تونی بخوری و به نازنین گفت:"عجالتاً برو آرومش کن تا بعد دستور بدم.یک مو از سرش کم بشه پدر همتونو در میارم.این لیلی منه فهمیدین؟"و شانۀ مرا محکم گرفت و با خود به اطاقی که سفرۀ غذا را چیده بودند برد.روی مخده افتاد،پاهایش را روی سفره دراز کرد و چند بشقاب و کاسه را چنان کنار زد که شکستند.سعید و چند کنیز دست به سینه نزدیک در ایستاده بودند.شازده فریاد زد و گفت:"برین گم شین پدر سوخته ها."بعد از رفتن آنها به من گفت:"خوب حاج ملا خانم...
حرفش را قطع کردم و گفتم:"همان عجوزه سنده که فرمودین بهتره."
گفت:"نصرت خانم گوش کن ببین چی می گم،من دیونه این بچه شدم.هیچ قدرتی نمی تونه اونو از من جدا کنه.درست فهمیدی؟اگه اتفاقی بیفته هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.تا امروز هر چی کردی محل نذاشتم و بخشیدم،به احترام پدر و برادرت بود.تازه چنگی هم به دل نمی زدی.همیشه مثل تب لازمیا و عزادار بودی.این دفعه چیز دیگریه،شوخی نداره.من مجنونم و اون لیلای منه فهمیدی؟جواب بده چرا خفه شدی؟می دونی که خیلی پیر شدی؟"
صدایم بیرون نمیامد.آرزو می کردم کاردی بردارم و در شکمش فرو کنم.اما او دیگر ادامه نداد و مانند یک خوک کثیف مشغول غذا خوردن شد و گهگاه با دهان پر که غذا از آن بیرون می ریخت می خندید و می گفت:"آره،من مجنونم و اون لیلی،چرا غذا نمی خوری؟بشین یه چیزی بخور،بشین دیگه."
بدون اینکه حرفی بزنم از اطاق خارج شدم و به اطاق خودم رفتم،عذرا در بغل نازنین نشسته بود و گریه می کرد.به هر شکل بود آرامش کردم و گفتم:"عذرا جانم گریه نکن،نمی ذارم کسی اذیتت کنه"و به نازنین گفتم برایمان غذا بیاورد.نازنین بعد از چند دقیقه آمد و گفت:"حضرت والا رفته،بریم همونجا غذا بخوریم."ظرف شکسته ها را جمع کردن،شنگول و منگول را هم بردیم و در حالی که لقمه از گلویم پایین نمی رفت،به خاطر عذرا کمی آش خوردم.و بچه ها با اشتها و خوشحالی غذای حسابی خوردند.بعد از ناهار هر سه کودک را کنار هم خواباندیم.بعد به نازنین گفتم:"چه باید کرد دیدی چه جریان وحشتناکی پیش آمده؟فکری بکن،چه عقیده داری که وقتی هوا تاریک شد همه مون فرار کنیم."
نازنین گفت:"نه این کار صلاح نیست.صبر کنیم ببینیم میخاد چی کار کنه."
به هر صورت من قول دادم فردا عذرا رو بفرستم پیش پدر و مادرش،نمی شه اینجا نگهش داریم.
نازنین گفت:"باید از روی عقل رفتار کنیم.نمیشه اینجوری باهاش درافتاد.به سعید می گم آخر شب بره و جریانو به حضرت خان عرض کنه یا به خود سالار.ببینیم اونا چی میگن.
گفتم:"آخه نازنین جونم می ترسم یه بلایی سر بچه بیاره.خاک بر سر من که نفهمیدم چکار می کنم.خدای من چه مصیبت بزرگیه،تقصیر من احمقه،مگه این دیوو نمی شناختم،چطور خر شدم؟دیگه این یکیشو باورم نمی شد."
نازنین مرا دلداری می داد و می گفت:"اینقدر غصه نخور،کسی چه می دونست که به یه بچۀ هفت ساله ام بند می کنه؟"
هوا کم کم تاریک شد و بچه ها همچنان خواب بودند که آن جانور باز پیدا شد و یک سر به اطاق من آمد.وقتی چشمش به بچه ها افتاد اخمی کرد و گفت:"واسۀ چی لیلای منو پهلوی بچه کنیزا خوابوندین؟"
نازنین جلو آمد و گفت:"قربان داشتن بازی می کردن،عذرا خانم...شازده حرف او را قطع کرد و گفت:"لیلا،عذرا کیه؟لیلا."
نازنین ادامه داد:"لیلا خانم خوابش میومد،اما نمی خواست از اینا جدا بشه،بنده هم هر سه تارو همینجا خوابوندم."
شازده گفت:"فردا میان اطاق مخصوص براش درست کنن.افسرالدوله رو هم می فرستم کنیز مخصوص باشه.یه خواجه هم براش در نظر گرفتم خیلی مواظبش باش."بعد دست کرد توی جیبش و چند سکه طلا درآورد و داد به نازنین.بعداً متوجه شدم که نازنین سکه ها را برای جلب اطمینان حضرت والا قبول کرده بود.
سپس شازده به من گفت:"نصرت خانم تو چی میخای؟لابد هیچی.بیا این انگشترم مال تو."دستش مدتی به طرف من دراز بود اما من اعتنا نکردم.انگشتر را دوباره در جیبش گذاشت و گفت:"به جهنم.همۀ ثروتم همه مال لیلیه.همه شو میدم به لیلی و رفت.
آن شب تا صبح مثل دیوانه ها دور اطاق راه می رفتم و گریه می کردم.به انتظار صبح و خبر آوردن سعید بودم.تصمیم گرفتم که جانم را در راه نجات عذرا بدهم.از این تصمیم کمی آرامش یافتم.هوا کم کم روشن می شد،به نماز ایستادم.بچه ها که از غروب خوابیده بودند خیلی زود بیدار شدند.همگی صبحانه خوردیم.هنوز از سعید خبری نبود،نگران و بی قرار بودم.
بالاخره سعید آمد،بیچاره به هزار حیله از قصر خارج شده تا صبح نخوابیده بود.برادرم و سالار تا نزدیک صبح در قصر گلستان حضور قبلۀ عالم شرفیاب بودند و سعید به ناچار تا مراجعت آنها،نزد نوکرها مانده بود.بازگشتن به قصر هم خالی از اشکال نبود چون نمی خواست کسی متوجه او شود.به هر حال سعید موفق شده بود چند دقیقه سالار را ببیند و جریان را بگوید.وضمناً گفته بود که من تا پای جان ایستاده ام که اتفاقی نیفتد.و می گفت:"سرکار خانم،سالار مثل شیر تیر خورده دور خودشون می چرخیدن و بالاخره فرمودن منتظر دستور باشین.حداکثر یک هفته طول خواهد کشید.به خانم هم عرض کنین هر لحظه منتظر خبر ما باشن و زیاد ناراحت نشن،ترتیبش را خواهم داد.بی سر و صدا عمل کنین از شما خیلی ممنونم.
افسرالدوله زنی بود در حدود پنجاه سال،کوتاه قد و لاغر،با لبهای درشت و نامرتب،و زرد رنگ،سعی می کرد به سبک شاهزاده خانمها،با بی اعتنایی و غرور حرف بزند،اما صدای نازکش گوش خراش و پست بود.دور چشمهای درشت و بی حالتش را با سرمۀ غلیظی چنان سیاه می کرد که به صورت کوچک و خشکیده و مجموع قیافه اش حالت یک جادوگر پیر می داد.
او را دوبار شوهر داده بودند.شوهر اولی بعد از سه ماه با جواهرات زنش مفقود شد و جسدش را بعد از دوماه در خرابه ای نزدیک قزوین یافتند.
شوهر دوم که نسبت دوری با خود او وحضرت والا داشت،در اصفهان کشته شد،و بعدها فهمیدیم که با عده ای از اشرار همکاری داشته و راهزنی می کرده است.
افسرالدوله فقیر و جاه طلب،با قیماندۀ ناچیز ثروتش را می فروشد و با دو نوکر همۀ نقاط ایران سفر می کند و بالاخره چند دختر زیبای خردسال را که بزرگترینشان دوازده و کوچکترین آنها نه سال داشتند به عمو زادۀ خود پیشکش می کند و مورد عنایت وی قرار می گیرد.به طوری که حضرت والا در اصفهان او را سرپرست رسمی صیغه های جوانش می کند و خانه و زندگی و کالسکه مخصوص و خواجه باشی به او می بخشد.
در اوایل ورودم به اصفهان،افسرالدوله احساس کرد که به شدت از او متنفرم و تلاشش برای نزدیک شدن به من بی فایده ماند.
گرچه هنگامی که حضرت والا وی را برای سرپرستی عذرا نام برد،هنوز از فجایع عملیات او و استفاده هایی که از منحرف ساختن دختران بیچاره برده بود اطلاع نداشتم،مع الوصف احساس شومی به من دست داد و به خودم شجاعت دادم و گفتم:"شما را به هرچه مقدسه قسم میدم این کارو نکنین.افسرالدوله مناسب نیست.اجازه بفرمایین عذرا همینجا پیش بنده باشه،اقلاً به بنده انس داره،تمنّا می کنم."
شازده نگاهی غضب آلود به من انداخت و گفت:"حالا می بینیم و از اطاق خارج شد."
روز بعد سعید نزدیک در ایستاده بود و گزارش شب گذشته را می داد که صدای حضرت والا را شنیدم.با یک نفر حرف می زد.افسرالدوله جواب می داد:"چشم قربون،به سر مبارکتون از عهده اش برمیام."
عذرا روی زانوی من نشسته بود.به شنیدن صدای شازده سرش را به سینه ام چسباند و دستهایش را دور گردنم انداخت.طپش قلب کوچکش را روی سینه ام احساس می کردم.با دو دست او را محکم فشار می دادم و آهسته در گوشش می گفتم:"نترس عذرا جونم اصلاً نمی ذارم هیچکس اذیّتت کند."
حضرت والا و به دنبالش افسرالدوله وارد شدند.شازده با صدایی ملایم و مهربان گفت:"لیلی جونم چرا قایم شدی،مگه از من می ترسی؟و خواست او را بلند کند که عذرا فریاد زد:"نه نمیام ولم کنین."
افسرالدوله جلو آمد و با کلماتی که مثل بچه ها ادا می کرد گفت:"لیلا خانوم،کوچولو خانوم،سرتو برگردون،منو نگاه کن،واست چیزای خوب آوردم،روتو برگردون لیلا خانم نازنازی..."
عذرا که مثل بید می لرزید سرش را کمی برگرداند،و زیر چشم نگاهی به طرف آن صدای چندش آور انداخت و دوباره صورتش را به سینۀ من چسباند.دستهایش را دور گردنم محکمتر کرد و فریاد زد:"عمه جان،شاجونو میخام،میخام برم پیش شاجون."
افسرالدوله می گفت:"فتبارک الله،به سر حضرت والا قسم تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.چشم بد از اون چشاش دور باشد.اسفند بیارین.حضرت والا ماشا اله چه سلیقه ای دارین.من که زنم دلم غش رفت.حق دارین هرکی بود دیونه می شد.و دوباره به عذرا گفت:"لیلا خانوم جون پاشو بیا بغلم،بیا ببرمت گردش،پاشو جونم..."
من دیگر طاقت نیاوردم و محکم زدم به سینۀ افسرالدوله و همانطور که سرپا نشسته بود از عقب افتاد و سرش خورد به سماور.
خوشبختانه سماور از طرف دیگر افتاد و به او آسیب نرسید.
حضرت والا بدون توجه به آن صحنه جلو آمد و بدون اینکه من بتوانم مقاومت کنم،کمر عذرا را با دودست گرفت و با حرکتی سریع او را روی شانۀ خود جای داد و دیوانه وار فرار کرد.من و نازنین به دنبالش دویدیم اما او در باغ می دوید و می خندید.عذرا مثل سواری که اسبش یورتمه می رود،بالا و پایین می افتاد فریاد می زد:"عمه جان ببین سواری می کنم.اسبم چه تند می ره،هی هی تند برو."
و شازده تندتر میدوید و با زبان و سقش صدای دویدن اسب در می آورد.عذرا می خندید و کیف می کرد.ناگهان قیافۀ حضرت والا تغییر کرد،همان حالت دیوانگی را در او دیدم که کلماتی عجیب و نا مفهوم می گفت،و صداهای عجیب تر می کرد.تازه در آن موقع به منظور شوم او پی بردم،و دیوانه وار به طرفش دویدم.اما او که چند لحظه آهسته تر می رفت فریاد زد:"برو کنار بذار بچه خوش باشه."
عذرا هم جیغ می زد.نفهمیدم از ترس بود یا خوشحالی.
چند دقیقه بعد،شازده عذرا را از دوشش پایین آورد و در بغل گرفت.موهای پریشان و چشم و صورتش را دیوانه وار می بوسید،و نفس نفس می ز.بالاخره او را رها کرد و خودش روی پله افتاد.خیس عرق شده بود،سینه و شکمش بالا و پایین می رفت و با صدایی گنگ می گفت:"وای خدا جونم وای بیچاره شدم.لیلی جونم نرو صبر کن،دوباره سواریت میدم...خدا جونم لیلی من مردم...مردم...به دادم برسین...دیونه شدم...زنجیرم کنین...لیلی جونم لیلی جونم بیا پهلوی خودم بیا سوار شو...بیا..."
عذرا با چشمهای وحشتزده به او نگاه می کرد و بعد از یکی دو دقیقه دوید و به دامن نازنین پناه برد.
افسرالدوله دم درگاه ایستاده بود و باز همان کلمات را تکرار می کرد،که به نازنین اشاره کردم بچه را به اطاق ببرد.خودم هم رفتم و در را بستم.خسته و ناتوان عذرا را بغل کردم.عذرا با تعجب به من نگاه می کرد و گفت:"عمه جان چرا گریه می کنین؟از سواری من ترسیدین؟حالا که چیزیم نشده،چرا می ترسین؟"
گفتم:"واه عذرا جونم خیلی ترسیدم،آخه حضرت والا دیگه پیر شده،می ترسیدم ول شی و بیفتی.الهی شکر که نیفتادی.جواب پدر و مادرتو چی می دادم؟"
نازنین رفت و دقیقه ای بعد برگشت و گفت:"هردوتاشون رفتن،به خیر گذشت..دادم حمومو حاضر کردن.پاشین بریم حموم.بچه ها رو هم بشوریم."
منگول را هم بردیم و چند ساعت در حمام ماندیم.همانجا ناهار خوردیم و بچه ها تفریح کردند.
حضرت والا در حالی که یک پیراهن ابریشمی زرد رنگ با شلوار نظامی آبی پوشیده بود آمد.عذرا در اطاق پهلویی خوابیده بود.شازده یک سر به آن اطاق رفت و کنار رختخواب عذرا نشست.من ایستاده بودم و تماشا می کردم.خم شد و آهسته سر او را بوسید.حلقه های گیسوانش را گرفته بود و می بویید و می بوسید،و مثل باران اشک می ریخت.عذرا غلطی زد،و از کشیده شدن موهایش بیدار شد.
اول به من نگاه کرد و آنگاه سرش را چرخاند و به شازده گفت:"بازم می ریم سواری؟"
شازده گفت:"اگه تو بخای می ریم."
عذرا دستش را به شازده داد و بلند شد.شازده یک گردن بند الماس گرانبها به او داد و گفت:"بذار اینو بندازم گردنت."عذرا فقط یک پیراهن سفید بلند به تن داشت.شازده گردن بند را به گردنش انداخت و او را چرخاند که گیرۀ آن را در پشت گردنش ببندد.موهای عذرا را کنار زد.دستش می لرزید و بالاخره گیره را بست.صورتش را به گیسوان عذرا می مالید و گریه می کرد.عذرا قلقلکش می آمد و می خندید و می گفت:"پس چرا نمی ریم سواری؟"
گفتم:"عذرا جون،که شازده خشم آلود گفت:"اسم تو رو گذاشتم لیلی،اسم اسبتم که من باشم مجنونه،حالا بگو مجنون جون بریم سواری."
عذرا با نگاهی متعجب اما خوشحال گفت:"مجنون جون پاشو یالله پاشو بریم سواری کنیم."
من گفتم:"اجازه بدین لباس تنش کنم."
شازده به سرعت بچه را روی دوشش گذاشت و از اطاق خارج شد.دیدم که پیراهن نازک عذرا را بالا زد به طوریکه بدن لخت او با گردن شازده تماس داشت.
بیچاره شده بودم،روی پلۀ ایوان نشستم و نازنین هم بالای سرم ایستاده بود.هرگاه شازده به انتهای باغ می رسید و پشت درختها از نظر پنهان می شد قلبم به طپش می افتاد.با دو دستم صورتم را می پوشاندم و گریه می کردم.اما چند لحظه بعد دوباره آنها را می دیدم.شازده دیوانۀ دیوانه،و عذرا با گیسوان پریشان و چشمهای خندان،اسبش را هی می کرد و می گفت:"لیلا می گه تندتر برو تندتر..."و شازده می دوید و عذرا را بالا و پایین می انداخت.آن بازی وحشتناک بیش از یک ساعت طول کشید.آنها پشت درخت بودند،خواستم به سراغشان بروم اما قدرت رفتن نداشتم،می ترسیدم با منظره ای هولناک روبرو شوم.که دیدم شازده با دست راستش پاهای عذرا را در پشت گردن خودش نگه داشته.با دست چپ کمر او را به سینه اش چسبانده و صورتش میان دوپای او بود و او را می لیسید.عذرا جیغ می زد،سرش را بلند می کرد و دوباره به زیر می انداخت.انبوه گیسوانش روی شلوار آبی شازده می ریخت و با دو دستش به پهلوهای او می کوفت.کاملاً معلوم بود که لذت می برد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:52 ق.ظ
 
ارسال: #45
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شازده در همان حال مقابل من ایستاد و سرش را از میان پاهای عذرا بلند کرد و گت:"لیلی جونم به عمه بگو اذیتت نمی کنم،بگو خوشت میاد و مجدداً مشغول شد."و لیلی سرش را بلند کرد و از لابلای موهایش به من نگاه کرد و در حالی که می خندید گفت:"آره عمه جان به خدا خوشم میاد لیسم می زنه،مثل گربه لیس می زنه.مجنون جون بازم بکن،و پیچ و تاب می خورد."
نمی دانم چه بر من گذشت به یقین چند لحظه ای از هوش رفتم.آنچه را که می دیدم باور کردنی نبود.شازده عذرا را در بغل من گذاشت.پیراهنش را روی پاهایش کشیدم.شازده روی پله افتاد.یک لحظه نسبت به او احساس ترحم کردم و از خدا خواستم که در همان لحظه زندگی اش را بگیرد.عذرا گویی جادو شده بود.یک مرتبه مانند زنی عشوه گر بلند شد و نزدیک شازده رفت و خم شد.موها و گردنبندش به صورت او ریخت.شازده مانند گدایی بدبخت و در حالیکه اشکش بند نمی آمد گفت:"لیلی جونم تو به من رحم کن برو برو بازی کن."من عذرا را کنار کشیدم و به نازنین گفتم:"لیلا خانمو ببرین.شازده کم کم به حال آمد و بلند شد و اشکهایش را با پشت دستش پاک کرد و گفت:"نصرت خانم بیا بریم توی اطاق باهات حرف دارم."در تمام مدتی که او سرگرم لذت بردنش بود من فکر می کردم و به این نتیجه رسیدم که باید موقتاً با او بسازم که بویی از نقشۀ ما نبرد و کاملاً اطمینان کند.
رفتیم توی اطاق.شازده روی نیمکت نشست و با حالتی تضرّع آمیز گفت:"بیا بشین خیلی باهات حرف دارم.من دیوونۀ این بچه شدم،این دو سه روزه خیلی فکر کردم.باور کن گاهی به خودم لعنت می کنم،اما به خدا دست خودم نیست دیوونه شدم.بذار یه چیزی بگم،امروز پشت درختا هیچی نمونده بود لیلا رو بکشم مثل همون سگ تولۀ اصفهان."
یک لحظه خواستم سؤال کنم:"کدوم توله سگ؟"اما ساکت ماندم و تا امروز هم نمی دانم منظورش از توله سگ چه بود،از یک بچه حرف می زد یا واقعاً با یک توله سگ آن را انجام داده و کشته بود.ادامه داد:"آره هیچی نمونده بود.به من نخند،این جوری نگاهم نکن.بعضی وقتا می فهمم که دیوونه می شم.هیچی نمونده بود.خدایا از تقصیرم بگذر.نصرت تو خودتم خیلی منو اذیت کردی.خوب خالا دیگه گذشته،اصلاً نفهمیدم چی شد،چه جور ازت دست ور داشتم.راستشو بگم نه به خاطر پدرت بود نه به خاطر برادرت.از خودت می ترسیدم راست می گم ازت می ترسیدم.خبر نداری که صد دفعه شب و نصف شب اومدم تا پشت در اطاقت و گریه کنان برگشتم مثل این بود که سحر و جادو شده بودم.بعدش کم کم ازت بدم اومد.بعضی وقتا دلم بهم می خورد.اما این لیلا وای وای.دیوونۀ دیوونم کرده.ولدالزنا خیلی هم لونده.دیدی چقدر خوشش آمده بود؟وای وای دارم میمیرم.چیزی که از تو میخام اینه که کمکم کنی.تعجب نکن که اینجوری التماس می کنم و ازت کمک میخام.تا حالا همچین چیزی نشده بود.دیوونۀ راست راستی مجنون مجنون شدم.به خدا دست خودم نیست،می ترسم.تو قول بده کمکم کنی یعنی مانع نشی باهاش بازی کنم تا یواش یواش بزرگتر بشهتنه سالش که بشه عقدش می کنم.اما حالا خیلی می ترسم اگه یه کاریش بکنم ازم بدش بیاد.از خیلی چیزا می ترسم.کمکم کن تا لیلا بزرگتر بشه.امروز خیلی ازت خوشم اومد خیلی عاقلانه رفتار کردی.خیال دارم رسماً از پدرش خواستگاری کنم.شاید همین روزا عقدش کنم.اما نه نمی شه باید همه طرفشو حساب کنم یکی از شما چهارتا رو طلاق بدم."
من شتابزده گفتم:"بنده را طلاق بدین."اما بلافاصله متوجه اشتباهم شدم و گفتم:"بنده که باید تا لیلا بزرگ بشه پهلوش باشم."
شازده گفت:"آره تو که نمی شه بری،فکر کنم نزهت السلطنه دیگه خیلی پیر شده نوه هاش همسن تواند.بره دنبال نماز و روزه اش.شاید بفرستمش عتبات.چه می دونم یه گورستونی میره.بعدش لیلامو عقد می کنم و زیر نظر خودت بزرگ میشه.اما مثل خودت بارش نیاری ها.گرچه که نه،اون با تو فرق داره.یواش یواشم که به خودم عادت می کنه.یه جوری می کنم که خودش به التماس بیفته.اصلاً خدا اونو واسۀ من خلق کرده.
دیگه نمی تونم به هیچکس نگاه کنم دیشب خواجۀ خواجه شده بودم،هر دوسه تایی که آوردن مثل ماه تابون بودن.یکیش از اون حروم زاده های کار کشته بود اما من مثل دیوار شده بودم.اینو میگن عشق،عوضش امروز با لیلی!می دونم از این حرفا خوشت نمیاد.چهار دفعه مردم و زنده شدم وای نصرت خانم این بچه چیه؟
من باید برم هزارتا کار دارم.ساعت چنده؟"به نفس نفس افتاد و گفت:"برو صداش کن یکدفعه دیگه فقط یکدفعه،قول میدم برو صداش کن."
اجباراً رفتم و عذرا را آوردم.شازده از جا پرید.لبهایش می لرزید جلوی عذرا به زانو افتاد و دامن لباسش را گرفته بود و می بوسید و گریه می کرد و می گفت:"لیلی جونم، روح و روانم،منو بزن کتکم بزن،ده بزن"و دست عذرا را گرفته بود و محکم به صورت خودش می زد.
عذرا گفت:"مگه نمی ریم سواری؟"و پرید روی دوش شازده.دیدم که با دو دست میان پای او را قلقلک می داد،عذرا می خندید و بالاخره شازده بلند شد.گفتم:"حضرت والا خیلی ندوین که منم بتونم بهتون برسم."
این وضع شش روز تمام طول کشید.شازده می آمد و سرتاپای عذرا را غرق جواهر می کرد بدون خجالت شلوار او را درمی آورد و روبروی من او را آنقدر می لیسید که خودش و عذرا هر دو از حال می رفتند.بعد از دو سه روز عذرا دیگر به حرفهای من هم اعتنا نمی کرد،و با نوعی بی شرمی حرف می زد،که برایم قابل تحمل نبود.
بالاخره یک روز نازنین گفت:"خبر رسیده،دارم از ذوق سکته می کنم.امشب دو بعد از نصف شب من و سعید عذرا را فرار می دهیم.کالسکه پشت قصر طرف نظامیّه حاضره.چندتا از نوکرای سالار از دیوار میان توی باغ.البته با لباسای قراولی اینجا.منم عذرا رو زیر چادرم می گیرم و می برم بهشون تحویل می دم.
قلبم چنان می طپید که قدرت حرف زدن نداشتم فقط با اشاره سر،حرفهای نازنین را تأیید کردم.بالاخره گفتم:"نازنین جانم فراموش کردی که قرار بود خودتم باهاش بری؟زیر قولت نزن.نمی شه بچه رو بدیم دست چندتا نوکر.بعلاوه اینجا دیگه خطر داره."
نازنین گفت:"پس خودت چی آخه چه جوری اینجا ولت کنم و برم تو چی به سرت میاد؟"
گفتم:"غصه شو نخور به من هیچی نمیشه مطمئن باش،برو حاضر شو."نازنین گریه می کرد و خودش را در آغوش من انداخت و گفت:"امیدوارم فردا دیگه زنده نباشم.چرا نمی یایی همه باهم فرار کنیم؟"گفتم:"این صلاح نیست،اگر منم فرار کنم می فهمه و معلوم نیست چی می شه.حرفمو گوش کن،برو حاضر شو.نازنین من.نباید شازده بفهمه که منم توی این کار دست داشتم.تقصیرارو میندازم گردن تو و سعید.هر دوتا با سالار و احتشام الملوک و عذرا میرین بروجرد و اونجا در امانین.منم فکر نمی کنم موندنم اینجا زیاد طول بکشه.باید شازده رو امیدوار کنم که خیال کنه عذرا رو برمی گردونم."
این جملات را می گفتم،اما می دانستم که فقط برای تسکین خاطر نازنین می گویم.اضطرابی ناگفتنی وجود مرا فرا گرفته بود،می ترسیدم نقشه فرار دادن عذرا با شکست رورو شود.
نازنین رفت و من مدتی در حال نماز بودم و ساعت شماری می کردم.شام آوردند و حضرت والا هم آمد که با ما شام بخورد.
می بایستی خودم را آرام و خوشحال نشان بدهم.شازده عذرا را روی زانویش نشانده بود و لقمه در دهانش می گذاشت.بعد می گفت:"تف کن و خودش آن را می خورد."
بالاخره شام تمام شد.عذرا خسته بود و خمیازه می کشید.شازده گفت:"نازنین بیا لیلای منو ببر بخوابون."و او را بوسید و نازنین دستش را گرفت و برد.
شازده هم رفت.من تنها ماندم و بلا اراده دور اطاق می چرخیدم.چندبار به رختخواب رفتم اما وحشتزده برمیخاستم و باز قدم می زدم.قرآن را آوردم و مدتی خواندم.شاید آن شب ظرف چند ساعت همۀ قرآن را خواندم،نمی دانم.
ساعت موعد فرا رسید.با نازنین کمک کردم و عذرا را آهسته بغل کرد و چادرش را روی او کشید.بعد در حالیکه هر دو گریه می کردیم چند بار نازنین را بوسیدم و او را تا انتهای باغ اندرون همراهی کردم.سعید پهلوی در ایستاده بود با او هم خداحافظی کردم و آنها در تاریکی شب از نظرم محو شدند.
نزدیک ظهر از داد و فریاد حضرت والا از خواب پریدم.روی جانماز مادرم خوابم برده بود.سراسیمه بلند شدم و جانماز را جمع کردم.شازده وارد شد و گفت:"لیلا کجاست؟نازنین و سعید کجان؟هیچ کس ازشون خبر نداره.به سر لیلای من چی آوردی؟ای دروغگو راستشو بگو."
گفتم:"من عذرا را فرار دادم.وضع او برایم قابل تحمل نبود و مادرش هم از غصه در حال مرگه.این وظیفۀ من بود.حالا هر کاری می خواهین بکنین.
شازده با نگاهی دیوانه به من خیره شده بود و من از شنیدن صدای آرام و مطمئن خودم تعجب می کردم.
آمادۀ کشته شدن به هر شکل که می خواست بودم و نمی ترسیدم.بعد از مدتی شازده گفت:"پس تو کسان خودتو یه من ترجیح میدی؟"
گفتم:"اگه خلاف اینو بگم دروغ نگفتم."
گفت:"پس معطل چی هستی چرا نمیری لای دست پدرت؟چرا گورتو گم نمی کنی؟دیگه نمیخوام ببینمت.ومطمئن باش که می فرستم به هر قیمتی شده لیلامو برگردونن،تا ندادم سرتو ببرن فرار کن که نمی دونم یه ساعت دیگه چی میشه.برو گمشو اما لیلای منو بفرست اینجا اگر نمی دونم چکار می کنم.و شروع کرد به سر و صورت خودش زدن و فریاد می زد لیلای منو بردن ای مجنون بیچاره پدرشونو در میارم ما یکی روحیم اندر دو بدن."
صدایش را از اطاق مجاور می شنیدم و با عجله چادر و چاقچورم را می پوشیدم.کم کم صدایش دور و دورتر می شد.وقتی فهمیدم که او رفته است،گل غنچه را صدا کردم و گفتم:"به بیرون خبر بده فوراً یک کالسکه حاضر کنن.خودت هم یک چادر بنداز سرت و بیا بریم."چند دقیقه بعد به طرف در اندرون دویدیم.کالسکه حاضر بود،سوار شدیم.برای اولین بار سوار و جلودار و عقب دار اطراف کالسکه ام نبود.خودم به کالسکه چی گفتم برو خیابان علاءالدوله و تا وقتی به خانۀ برادرم نرسیده بودم باور نمی کردم آزاد شده ام.بر روی ده سال زندگی وحشتزایم خط بطلان کشیدم و شکر خدا را به جای آوردم.
برادرم از جریان عذرا و فرار دادنش اطلاع نداشت.وقتی داستان را شنید گفت:"خیالتان راحت باشد.تا چند روز دیگر عازم بروجرد هستم و دست کسی به عذرا نخواهد رسید."سپس سؤال کرد:"شما چه می کنید و کجا می مانید؟"
گفتم:"خیال دارم فردا به تبریز بروم و مدتی آنجا بمانم.دلم برای خانم بزرگ تنگ شده."
آخرین دیدار
شانزده سال از زمانیکه عمه مادرم نصرت خانم،برای دیدن ما از تبریز به تهران آمده بود می گذشت.در حیات با دخترم بازی می کردم که پستچی در زد.تصوّر کردم از پدرم نامه رسیده است.قلبم به طپش افتاد.نامه از تبریز از نصرت خانم بود.دستم از شوق می لرزید.پاکت را گشودم،نوشته بود:فروغ عزیزم قصد دارم به زیارت امام رضا علیه السلام مشرف شوم.چنانچه زحمت نباشد،مایلم دو سه هفته ای را که در تهران می مانم،با تو باشم.آرزوی دیدار مادر عزیزت حمیده خانم و تو وهمسر و فرزندانت را دارم.خواهش می کنم هر چه زودتر جواب بنویس.به امید رسیدن به این آرزو دلخوشم.
فریاد زدم و مادرم را صدا کردم و گفتم:"عمه خانم میایند پیش ما می مانند."
خوشوقتی ام را از مرحمتی که می فرموده تلگراف کردم.
مادرم،فرشته نگهبان،به علت کسالت بچه ها ،و کمک به من،با ما زندگی می کرد.
هر دو از شوق گریه می کردیم.به یاد آن تابستان فراموش نشدنی شانزده سال پیش افتادیم.زیباترین و شیرین ترین تابستان دوران کودکی من بود.خانه را آب و جارو،و اطاق خانم را آماده کردیم.تاریخ ورود خانم را تلگرافی دریافت کردیم.به اتفاق مادرم و تنی چند از خویشان به کرج رفتیم.روی پل پیاده شدیم و به انتظار ایستادیم.ماشینها را به دقت بررسی می کردیم.بالاخره اتومبیلی پوشیده از گرد راه،جلوی ما توقف کرد.باز هوا عطرآگین شد.نور عشق آمد.با همه روبوسی کرد.مرا بغل گرفت.همان بوی خوش گل محمدی را می داد.به شهر،به خانه رسیدیم.همگی از اشتیاق زبان بسته و ساکت بودیم.خانم را تماشا می کردیم.قیافه اش در نظرم نورانی تر و ملکوتی تر می نمود.تبسمش گاه اندوهبار و گاه شاد و کودکانه و نگاه مهربانش به ما دوخته بود.شهاب همسرم از در آمد تعظیم کرد و ایستاد.نصرت خانم دمی با تعجب سراپای او را نگاه کرد.سپس این بیت را از حافظ خواند:
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدیم به حقیقت به از آنی
شام خوردیم و مهمانها رفتند.آن شب با یادآوری ماجراهای شانزده سال دوری از یکدیگر گذشت.
روزی ضمن صحبت فرمود:"حالا در دوران پیری گذشته های دور و روزگاران پر نشیب و فراز عمرم را بررسی می کنم.می دانید شازده هرگز مرا طلاق نداد.من هم جوان و بی تجربه بودم.جرأت نمی کردم از طلاق حرف بزنم.در آن زمان قید و بند و ملاحظات زیادی و جود داشت.صحبت از طلاق بی احترامی بزرگی نسبت به بزرگترها محسوب می شد و از طرف زن بی شرمی و بی ادبی غیر قابل بخشش به شمار می آمد.امروز وضع تغییر کرده است.آداب و رسوم عوض شده.بعضی اوقات از اینکه رعایت دیگران را کردم و تنها ماندم خیلی متأثر می شوم.من هم بشر بودم و آرزو می کردم ازدواج کنم و مادر شوم.سرنوشت چنین خواسته بود که من از این خوشبختی محروم بمانم.ما زنها اصولاً قربانی هستیم.گاهی هم فکر می کنم من که شهامتهایی از خود نشان می دادم،چرا بر ضد ظلم،بر ضد فساد و مخصوصاً برای رهایی زن از زنجیر اسارت مبارزه نکردم.باور کنید خودم را مقصر می دانم.ای کاش ژاندارک را سرمشق خود قرار داده بودم و کاری می کردم.اما وقتی به خاطر می آورم که ما،در زمان و محیطی بسیار بسته زندگی می کردیم که حتی مردهای باسواد هم از آنچه در سایر کشورها و بالاخص در اروپا می گذشت بی خبر بودند،من چگونه می توانستم به فکر مبارزه بیفتم؟می دانید که حتی پدرم نمی توانست اسم مادرم و مرا پشت جلد کتاب هزار و یک شب که ترجمه کرده بودیم بنویسد.اسم مستعار یک مرد را نوشتند.
شاید لازم بود،آن روز که صنوبر را به دستور شازده زنده به گور کردند،به جای گریه کردن،همه زنهای اندرون را بر ضد آن ظالم می شوراندم.شاید هم او را می کشتم.بالاخره یک کار مثبت انجام میدادیم.
بگذریم!من گهگاه در تنهایی دچار اینگونه افکار واهی می شوم و بعد به خودم می خندم.
روزی که از اندرون نجات یافتم،با خود گفتم:آزاد شدم.آن روز معنی آزادی را نمی دانستم.حتی یک بار هم به فکرم نرسید که بروم اروپا،تحصیل کنم.زبان یاد بگیرم.واقعاً آزاد شوم.می دانم که اینها همه خواب و خیال است.با شرایط زمان و نوع تربیت ما تطبیق نمی کرد.خداوند استعدادهایی به من عطا فرموده بود،اما می دانم که بر اثر جهل و نادانی محیط،همه از بین رفت.عمری برباد رفته بود.با تقدیر چه می توان کرد؟سخنان خانم ما را به گریه انداخت.خودم را در بغلش انداختم.نصرت خانم دستهای نوازشگرش را به موهایم می کشید و دلداری ام می داد.
روزی هم به خود جرأت دادم و پرسیدم:"عاقبت ظل السلطان چه شد؟"
خانم جواب داد:"چند سال پیش که پدر بزرگوارت از اروپا برمی گشتند،چند روزی در تبریز مهمان ما بودند.از فیض حضورشان لذتها بردیم.ثقة الاسلام هم به ایشان ارادت خاصی پیدا کرد.
فرمودند در شهر نیس،او را دیدم.پیر و فربه و کریه المنظرتر از سابق شده بود.ساعتی در یک کافه نشستیم.سعی می کردم از گذشته صحبت به میان آورم و بفهمم از اعمال خود پشیمان است یا نه.اما او از زنهای خوشگل کنار دریا و غذای رستورانها حرف می زد."
یکبار گفت:"شماها مشروطه آوردید حالا راضی هستید؟"
جواب دادم:"برای برانداختن آن همه ظلم و ستم،لازم بود."و خداحافظی کردم و جدا شدیم.
خانم به خراسان رفت.در بازگشت هم چند روزی با ما بود و از حضورش بهره مند شدیم.فرمود:"تصمیم گرفته ام در تبریز کارهایم را سر و سامان بدهم و برگردم در قم در جوار حضرت معصومه مجاور شوم."
آن زمان بود که با مادرم به زیارتش رفتیم و آخرین دیدار میسر شد.من خود را مدیون مراحم آن بانوی بزرگ می دانم.چون او اثر عمیقی در روحیه و طرز فکر من گذاشت.خوشوقتم که تا حدودی موفق شدم چهرۀ او را برای هموطنان ترسیم کنم.

پایان
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:53 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان