سه هزارو یک شب "فروغ شهاب" - صفحه 4 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
زمان کنونی: 20-09-1395،06:42 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 45
بازدید: 3967

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
ارسال: #31
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
همراه حکیم باشی تشریف میارن و خودش شتابزده خارج شد. بعد از رفتن طبپب حضرت والا نشست. فکر کردم خواهش کنم مرا آزاد کنه.
گویی خیال مرا فهمید که گفت: "نصرت خانم به خدا اگه به ملاحظه دوستیم با مظفرالملک نبود یک دقیقه نگهت نمی داشتم. یا می فرستادمت لای دست پدرت. صبر و حوصله هم اندازه داره. نمی فهمم چته، چی می خوای؟ به سر قبله عالم دارم کم کم از کوره در میرم. اما ناچارم هزار جور ملاحظه بکنم. عجب گرفتاری شدم. دلت نمی خواد سر مهر بیایی، به جهنم. زن که واسه من قحط نیست. پیر دختر بمون تا گیسات رنگ دندونات بشه. هر غلطی می خوای بکن. من دیگه بهت نزدیک نمیشم. اما همینجا می مونی. اگه تو هم یه روز بخوای من دیگه نمی خوام. خوب فهمیدی؟"
گفتم: " بله قربان خیلی خوب فهمیدم و ممنون مراحم حضرت والا هستم و عرضی هم ندارم، هرطور امر بفرمایین." شازده با عصبانیت و غرغر کنان خارج شد اما چند لحظه بعد صدای خنده اش را که با کنیزی شوخی می کرد شنیدم.
***
تصمیم گرفتم درس بخوانم. معلم خواستم. بعد از چند روز یک آخوند پیر به اسم آخوند ملاجعفر با عمامه و ریش سفید بلند آمد و قرار شد هفته ای دو روز بیاید و به من درس بدهد. حکمت الهی و فلسفه می خواندم. وقتی فهمید که عربی خوب می دانم و چند فصل از کتاب الف لیل را ترجمه کرده ام خیلی تعجب کرد. یک روز هم گفت: "به من گفته اند شما دختر مرحوم حاج ملاباشی هستید، حالا دیگر از کمالات شما تعجب نمی کنم. پس می توانیم متون را به عربی بخوانیم، بهتر است. " کم کم جلسات درس مبدل به بحث شد و آخوند در مقابل استدلالهای من می گفت: " مرحبا. مرحبا. خانم شما خیلی با سوادید اگر مرد بودید بدون شک جای پدرتان را می گرفتید. " بین من و معلمم رابطه ای دوستانه و احترامی متقابل ایجاد شده بود. و از اینکه چنین دوستی یافته بودم احساس خوشبختی می کردم. بعضی روزها استاد دلتنگ و آشفته به نظر می رسید اما هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم علت ناراحتی اش را بپرسم.
زمستان سپری شد. عید نوروز رسید. چند روزی اجبارا در مراسم عید شرکت کردم. برای گل غنچه و سایر کنیزها لباسهای قشنگ دوختم.
روز سیزده فروردین به اتفاق همه اندرون، به عمارت چهل ستون رفتیم و عصرانه را روی پل خواجو صرف کردیم.
آب گل آلودی تا زیر دهانه های پل بر روی هم می غلطید و خروشان می گذشت. پل را برای ما قرق کرده بودند اما مردمی را که در دو سمت رودخانه سرگرم خوشگذرانی و خوردن و رقصیدن بودند می دیدیم. در دلم به آزادی آنها و تفریح بدون تکلفشان غبطه می خوردم.
خانمها و زنان اندرون چنان داد و فریاد و حرکات زننده می کردند که صدای رودخانه شنیده نمی شد. خسته و کسل شده بودم. ته مانده غذا و سبزی و برگهای کاهو و کاسه های شکسته و شیشه های واژگون شربت و سکنجبین و قابهای پلو کثافت و چادر و لباس و هر چه به تصور آید، یعنی بقایای خوشگذرانی یک روز مشتی جانور، همه جا ریخته بود. روی سنگی مشرف به رودخانه نشسته بودم و خود را جزیی از فضولاتی که لا بلای پیچ و تاب آب کثیف رودخانه
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:50 ق.ظ
 
ارسال: #32
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
می غلتیدند و به سوی سرنوشت نامعلومی می رفتند می دیدم.
نازنین هم کنارم نشسته بود.دستش را گرفتم و هر دو نگاهی اندوهبار به یکدیگر انداختیم.نازنین گریه می کرد.من اشکش را پاک کردم.
موقع رفتن بود.در میان جاروجنجال و فریادهای مشتی دیوانه،سوار شدیم و بالاخره به سکوت و تنهایی خانه ام رسیدم.تمام شب در خواب آن صداها به مغزم چکش می زدند و آرامم نمی گذاشتند.صدها هزار صدا با هم فریاد می زنند:"چقدر خوش گذشت!"
تابستان شد و شبها به علت گرمای بی سابقهٔ آن سال روی بام می خوابیدیم.یک روز صبح زود که از خواب بیدار شدم،منظره ای هولناک توجهم را جلب کرد.ابتدا خیال کردم از پشت بند و به سبب روشن نبودن هوا و مسافت نسبتا"زیاد درست تشخیص نمی دهم.اما بزودی دریافتم که خیال نیست.حقیقت و وحشت است.به فاصله ای در حدود پانصد قدم چند نفر را به دار آویخته بودند.جسدها تلوتلو می خوردند.چنان فریادی کشیدم که همه سراسیمه از خواب پریدند.عدهٔ زیادی زن و بچه،از بامهای مجاور داد می زدند و ناسزا می گفتند اما وقتی متوجه آن منظره می شدند،هر یک به نوعی ترس خود را نشان می دادند.بچه های خردسال می خندیدند و بزرگترها جیغ می زدند.و از بام فرار می کردند.نازنین مرا با خود از پله های مارپیچی پایین برد و در رختخوابم خواباند و رفت با یک نمکدان برگشت و کمی نمک به من خوراند.دستش چنان می لرزید که دلم به حالش سوخت.من او را تسلی دادم و نمک به او خوراندم.خداوندا چه باید کرد.این کابوس وحشتزا کی پایان می گیرد؟
اتفاقا" روز آمدن استاد بود.نازنین می خواست عذرش را بخواهد.گفتم:"برعکس،امروز بیش از هر روز دیگر به مصاحبت او احتیاج دارم.وقتی وارد اطاق درس شدم،پیرمرد پاهای خود را جمع کرده،سرش را روی زانوانش گذاشته بود.فقط عمامه و ریشش همرنگ شده بود.من از او رو نمی گرفتم.در نگاهش خواندم که او هم از قیافهٔ من فهمیده است که می دانم.با صدایی که از خشم و تأثر می لرزید گفت:"بله.من می دانستم و امیدوار بودم که به گوش شما نرسد.بیچاره اوستا قاسم خودش و شاگردانش قربانی شهامت و صداقتشان شدند.شما از کجا فهمیدید؟"
وقتی جریان را نقل کردم،زد روی زانویش و اشکش جاری شد.با گوشهٔ آستین لباده اش،اشکها را از صورت و ریش خود پاک کرد و گفت:"حضرت والا دستور داده بودند نقاشیهای آلی قاپورا از بین ببرد،و مرمرهای مسجد جامع را هم بکند.اوستا قاسم استادگی کرد و زیر بار نرفت.امروز صبح او وچهار نفر از کارگرهایش را مخصوصا روی پشت بام دیوانخانه دار زدند که همهٔ مردم ببینند و عبرت بگیرند.خداوند خودش عاقبت این کارها را به خیر کنه.چنان ترس و وحشتی مردم را گرفته است که هیچ کس جرأت نمی کنه از خانه اش خارج شود.سربازها در خانهها را می زنند و کسبه را مجبور میکنند بروند و دکانها را باز کنند.این عملیات عاقبت خوشی ندارد.مخصوصا اگر به مساجد و اماکن مقدس بی احترامی بشود خطرناک است.بعضی ها هم از روی حاه طلبی و خوی شیطانی،آتش این فتنه ها را دامن می زنند،و حضرت والا را تشویق می کنند.من کصمم هستم اجازه شرفیابی بخواهم و حقایق را به
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:50 ق.ظ
 
ارسال: #33
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
عرض برسانم."
گفتم :" جناب استاد شما ایشونو نمی شناسین. خواهش می کنم خودتونو به خطر نیندازین. مسلما خوششون نمیاد. نه، شما این مردو نمی شناسین. فایده نداره."
آخوندگفت:" سرکار خانم، من یک مرد سالخورده مذهبی هستم. زن و فرزندی هم ندارم. با طلبه ها در مسجد جامع زندگی می کنم. شاید تعجب کنید که چطور جرأت کردم عقایدم را با شما در میان بگذارم. وقت فهمیدم شما فرزند آن مرد بزرگ هستید و معلومات و کلمات و هوش بی نظیرتان را دیدم، خیلی کنجکاو شدم و درباره شما تحقیق کردم و شمه ای از ماجرای زندگی شما برایم روشن شد. از صمیم قلب برایتان متأسفم و از این که افتخار مصاحبتتان نصیبم شده است خوشوقتم. افسوس که در مملکت ما، زنها هرقدر هم دانشمند و لایق باشند باید قربانی جاه طلبی و بهتر بگویم خودخواهی و نفهمی مردها بشوند. شما با این سن کمی که دارید، لیاقت اداره یک مملکت را دارید. ولی باید در چنین شرایطی زندگی کنید. به هر حال از اینکه می توانم به این راحتی با شما صحبت کنم خوشحالم. از وقتی که این مرد ظالم خودخواه به شهر ما آمده است بیداد می کند. ظرف همین مدت عده زیادی از شریف ترین افراد را به قتل رسانده است و فساد و جنایت به جایی رسیده است که هیچکس در امان نیست.
وقتی به من امر شد که برای تدریس به اندرون بیایم خیلی تعجب کردم و نمی خواستم قبول کنم. خوشوقتم که آمدم و از همان جلسه اول مجذوب رفتار و طرز صحبت شما شدم. سعید خان، خواجه باشی شما، لطف مخصوصی به من پیدا کرده است. او شما را می پرستد. باید اعتراف کنم که اصرارهای او بیشتر باعث آمدنم به اینجا شد. می گفت:" خانم بنده به شما احتیاج دارد. بیایید و ببینید."
خانم بزرگوار، شما یک موجود استثنایی هستید و خداوند باید مرا عفو کند که به عنوان معلم پیش شما آمده ام، د رصورتی که که من از معلومات شما استفاده بردم و علاوه بر این مفتخرم که مورد عنایت شما قرار گرفتم. هر روز برای سلامت و نجات شما دعا می کنم. من آوازه معلومات و هوش و استعداد خارق العاده شما را به گوش اهل فهم رسانده ام و هم اکنون د راین شهر صدها نفر دعاگو دارید که حاضرند به یک اشاره شما جان خود را فدا کنند. بحث هایی را که با شما داشته ام با علمای بزرگی مانند آخوند ملاکاظم و حاج میرزا هادی در میان گذاشته ام و باعث تحسین ایشان شده است. حاج میرزا هادی که به پدرتان ارادت می ورزیدند، مرا مأمور کرده اند که سلام و ادعیه خاصشان را به حضورتان تقدیم کنم."
جواب دادم:" استاد گرامی بیش از این مرا شرمنده نکنید. فرمایشاتتون باعث افتخار و تشویق بنده است، و همانطور که سعید عرض کرده بود واقعا به وجود شما احتیاج دارم و مطمئن هستم جذبه شماست که باعث بروز استعداد من شده. باور بفرمایین که شما رو مثل پدرم دوست دارم و براتون احترام فوق العاده قائلم. من به غیر از شما کسی رو ندارم و به هیچ قیمت حاضر نیستم این سعادتو از دست بدم. خواهش می کنم خودتونو حفظ کنین و این خوشبختی رو از من نگیرین."
پیرمرد بلند شد و پیش آمد و در حالی که دعایی بر زبان داشت سر مرا بوسید. سپس چند قدمی در اتاق راه رفت وجلو پنجره ایستاد. عمامه سفیدش د رنور آفتاب ابهت خاصی پیدا کرده بود و ریش بلند نقره فامش مانند تارهای سیم و زر می درخشید. با صدای گرفته و لرزان گفت:" همه بدیها و پلیدیها زاده حماقت است. برای روشن شدن مطلب به وضع کار و حکومت برادرتان نگاه کنیم. شیخ خوزستان و غائله لرستان دو موضوع پراهمیت و خطرناک بود و قاعدتا می بایستی هزاران کشته می داد. ببینید چطور بدون خونریزی و قتل و غارت، و بدون سر و صدا پایان یافت، و از همه مهمتر اینکه آنها مرید و سرسپرده حضرت خان شده اند. وقتی حاج میرزا هادی برای دادخواهی از مظالم شازده به تهران رفته بودند، هم شاه و هم اتابک گفته بودند که مظفرالملک نظیر ندارد. مثل اینکه خیال دارند اصفهان را هم جزو قلمرو ایشان بکنند، خدا کند موفق شوند."
گفتم:" حتما می دونین که برادرم با شازده خیلی دوستن. همین قد رکه تا حالا موفق شدن از نقشه های شیطانی او بر ضد شاه جلوگیری کنن خیلی مهمه. چون شازده خیالاتی داره که لااقل توی این نواحی فقط برادرم میتونن جلوشو بگیرن." و جریان فرستادن خودم زا به لرستان و نامه برادرم و کاغذی که به مظفرالدین میرزا نوشته بود همه را نقل کردم.
آخوند چنان منقلب شده بود که پشت سر هم می گفت:" خداوندا خودت مردم را از شر این ابلیس نجات بده. خداوندا به فریاد مظلومان برس و خدا نشناسها را به راه راست هدایت فرما. حقیقتا وحشت آور است. باور کردنی نیست. از اطمینانی که نسبت به من دارید متشکرم. می روم و به عرض ولی نعمتم حاج میرزا هادی می رسانم. باید مطلع باشند. نمی دانید با این مرد بزرگ چه می کنند. چند دفعه خواسته او را بکشد. تا حالا که خداوند حفظش کرده است. آقا دو مرتبه با لباس مبدل به تهران رفته اند و با شاه و اتابک صحبت کرده اند. هنوز که معلوم نیست. همین هفته پیش به عده ای از دهاتی ها پول دادند که بریزند و آقا را بکشند. خداوند شما را از جمیع بلیات محفوظ بدارد. از اطلاعاتی که دادید سپاسگذارم. حالا دیگر باید مرخص شوم. قول می دهم خودم را حفظ کنم. شما هم قول بدهید که اگر برایم اتفاقی افتاد غصه نخورید. همه چیز به دست خداست. شما راهم به او می سپارم."
حالت عجیبی به من دست داده بود. سخنان شیخ و شهامت و بزرگواریش نیروی تازه ای به من بخشید. رنجها و زندگی خودم در نظرم حقیر و ناچیز می نمود. احساس می کردم که از آن پس مسئولیت بزرگی بر عهده دارم، و برای کمک به مظلومان و جلوگیری از نقشه های شوم شازده، باید عاقلانه رفتار کنم. با نازنین صحبت کردم و او را در جریان گذاشتم و سؤال کردم تا چه حد می توانیم به سعید اطمینان کنیم. چون لازم است که از نقشه ها و افکار شازده باخبر باشیم.
نازنین گفت:" من سعیدو خیلی امتحان کردم. تو سفر لرستون خوب شناختمش. می دونی نصرت خانم که سعید یه برادرم داشته که حیوونی وقتی اخته اش می کردن مرده! هر دوتاشون پسرای حاج فراشباشی معروف بودن که نمی دونم حضرت والا سر چی باهاش بد میشه و میده هر دو پسراشو اخته می کنن و بعدشم خود پیرمرد و می کشن. معلومه که سعید چه کینه ای از شازده به دل می گیره. سر فرار دادن طوطی خانم دیدی چکار کرد؟ از اینا گذشته بهش بگو همین الان خودشو بکشه مطمئن باش فورا می کشه. نمی دونی چقدر دوستت داره. ازش مطمئن باش. منم باهاش حرف می زنم. اما تو رو نصرت خانم یه جوری نشه که جون خودت به خطر بیفته."
گفتم:" من که کاری نمی تونم بکنم فقط بفهمیم چکار می خواد بکنه و تا جایی که ممکن باشه جلوشو بگیریم."
سعید مرتب خبر می آورد و اسامی اشخاصی را که نزد حضرت والا می آمدند به ما خبر می آورد. مجتهدی به اسم آقا نجفی بیش از همه مورد اطمینان شازده بود و هر روز دو سه ساعت با او خلوت و مشورت می کرد.
وقتی اسم آقا نجفی را به آخوند گفتم خیلی ناراحت شد و گفت:" این جانور از خدا بی خبر خون مردم را در شیشه می کنه و سرسخت ترین دشمن حاج میرزا هادی است. توطئه دولت آباد هم زیر سر او بود. خدا رحم کند. معلوم نیست چه نقشه ای زیر آن عمامه کثیفش می پروراند. در شیادی و حرص و طمع نظیر ندارد. نمی دانید اقا چه محبت ها به او کرده اند و ملاحظه می کنید چطور تلافی می کند."
یک روز آخوند ناراحت تر از همیشه به نظر می رسید. علتش را پرسیدم. جواب داد:" بالاخره همه اموال و املاک آقا را ضبط کردند و جانشان در خطر است. خیلی نگرانم. خودشان میل ندارند اصفهان را ترک کنند. اما بنده و چند نفر از ارادتمندانشان، خواهش کردیم دعوت علمای نجف را بپذیرند و از ایم لانه فساد دور باشند. می ترسم بلوا بشود. چون مردم حقیقتا آقا را می پرستند. خواستم شما مطلع باشید. اگر رفتن آقا حتمی شود، بنده هم در رکابشان خواهم بود."
گفتم:" خوب می فهمم که آقا چرا نمی خوان برن. تکلیف مردم چی میشه. چطور ممکنه د رچنین وضعی ولشون کرد. خود شما چطور
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:50 ق.ظ
 
ارسال: #34
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
میرین؟ آخوند با قیافه محزونی گفت: بعضی رفتنها از مرگ تلخ تراست. اما گاهی باید کاسه زهر را سر کشید. رفتن آقا فرار یا از روی ترس نیست. می روند که به کمک علمای آنجا دولت را تحت فشار قرار دهند و به یاری خدا اوضاع را تغییر بدهند. بنده هم که باید در رکابشان باشم. امیدوارم توفیق حاصل کنیم. سرکار هم امیدوارم مراقب وجود پرارزش خودتان باشید و بدانید که هر کجا باشم دعای خیرم همراهتان خواهد بود. حضرت آقا هم دعای مخصوصی برایتان فرستاده اند٬ که یقین دارم سرکار را حفظ می کنه و خیال بنده هم راحت تر می شود.
آخوند خداحافظی کرد و من باردیگر او را ندیدم. سالها بعد شنیدم که همراه حاج میرزا هادی به عتبات رفته بود و بعد از چند ماهی در همانجا درگذشته بود.
آخوند رفت اما تاثیر وجودش بجای ماند. تمام وقتم به مطالعه و آموختن می گذشت. ضمناً به کلاسهای درس بچه ها و کارگاه خیاطی و گلدوزی بیشتر می رسیدم٬ و با توافق خانمها٬ در آمدش را صرف کمک به خانواده های بی بضاعت و بالاخص بازماندگان کسانی که به امر حضرت والا کشته شده بودند می کردیم.
سعید در بیرونی برای خود چند نفر همدست پیدا کرده بود و رساندن کمک به اشخاص مورد نظر به وسیله او و همدستانش انجام می گرفت. بعضی شبها در مجلس بزم شازده شرکت می کردم و ساعتی کتاب می خواندم و به خانه خود بر می گشتم.
حضرت والا در آن ایام خشن تر و بهانه جوتر از سابق شده بود. از همه چیز و همه کس ایرادی می گرفت و فحش های رکیک می داد. یک شب که مشغول کتاب خواندن بودم و او دست زیر شلیطه خواهرش کرده بود و سخنان زشتی می گفت٬ ناگهان فریاد زد: آهای نصرت خانم با توام میخوای از سر واکنی؟ چرا اینقدر تند تند میخونی؟ این صفحه رو از اول شروع کن. تازه به جای خوبش رسیده بودی.
سخنانش مانند شلاقی به مغزم خورد. در یک لحظه فکر کردم از مرگ که بدتر نیست. هرچه می خواهد بکند. کتاب را بستم و نگاه ملامت آمیزی به شازده کردم و بدون اجازه از مجلس خارج شدم. از آن شب فهمیدم که او نالایقتر و بی عرضه تر از آن است که فکر می کردم. فاقد شخصیت و شهامت است. و پنجه های درنده اش را فقط در مقابل ضعفا و بیچارگان به کار می اندازد. در حقیقت موجودی پست و ناچیز است که ظلم و زورگویی تنها حربه او و شهوت و جاه طلبی٬ وسیله ارضای رذالت و طمع بی حد و حساب اوست.
دیگر از او نمی ترسیدم. فقط سعی می کردم سرراهش قرار نگیرم و با او روبرو نشوم. هرگاه علی رغم تصمیم برخوردی روی می داد٬ حتی سلام هم نمی کردم و او چنان وانمود می کرد که مرا نمی بیند و آن طرز رفتار باعث شده بود که از شر رفت و آمد خانم های اندرون و معاشرتهای آزار دهنده و تشریفاتی خلاص شوم. چون همه می دانستند که من دیگر سوگلی حضرت والا نیستم و شاید هم مغضوب شده ام. کسی را با من کاری نبود.
کم کم چند نفر معلم مرد استخدام کردیم و آن کلاس ها همیشه با حضور یک یا چند خواجه باشی اداره می شد. در آن کارگاه بود که برای پارچه های قلمکار نقش و طرح های تازه به وجود آوردیم که مورد پسند واقع شد و تحولی به وجود آورد. چند نفر از دخترها و خود من علاقه زیادی به نقاشی پیدا کردیم و این سرگرمی تازه بزرگترین خوشحالی زندگانی من شد. هرگز احساس خستگی نمی کردم و شبها تا دیروقت مشغول کار بودم. سعید معلم نقاشی ما بود٬ و متوجه شدم استعداد کم نظیری داشته است. در آن موقع او دیگر رغبتی به نقاشی کردن نداشت اما از اینکه درس می داد خوشحال بود. حضرت والا که از فعالیت های ما باخبر شده بود٬ بعضی اوقات بدون اطلاع قبلی به کارگاه می آمد. کمتر اتفاق می افتاد که با من حرف بزند٬ یا اگر چند کلمه ای هم می گفت فقط برای تظاهر بود. اما در عوض سر به سر دخترها می گذاشت و به عادت معمول شوخی های مستهجن می کرد و باعث بی نظمی و اتلاف وقت می شد. از این رو کمتر به کارگاه می رفتم. اما در خانه خودم چنان سرگرم کار بودم که گذشت زمان را احساس نمی کردم. حضرت والا را فقط در اعیاد و میهمانی های تشریفاتی می دیدم.
دیگر حتی درباره اتفاقاتی که می افتاد و جنایتها و خون ریزی های حضرت والا نیز سوال نمی کردم. فقط به سعید گفته بودم که هرگاه از آخوند ملا جعفر خبری شد به من بگوید.
زمستان فرا رسید و زندگی من همچنان در سکوت و تنهایی می گذشت. یک روز صبح گل غنچه صبحانه مرا به اطاقم آورد. تعجب کردم که نازنین هنوز به سراغم نیامده بود. گل غنچه گفت: نازنین خانم ناخوشن.تب کردن. سراسیمه به بالینش رفتم. نازنین من در تب تندی می سوخت. گفتم: چرا مرا خبر نکردی از کی ناخوش شدی؟
صدایش بریده بریده و گرفته بود. به زحمت حرف می زد. گفت: دیشب... لرز کردم... تا ...صبح نخوابیدم. خیلی گرممه. دارم می سوزم... اگه مردم حلالم کن. آخه چه جوری تورو... تنها بزارم... نصرت خانم ... جونم کار تو چه میشه؟
در حالی که اشکم سرازیر شده بود گفتم: نازنین جونم. این حرفارو نزن مگه هر کس تب کنه میمیره؟ الان می فرستم حکیم باشی میاد و دوا میده. تو را به خدا دیگه از این حرفا نزن. تو هیچ وقت منو تنها نمی ذاری.
سعید را دنبال حکیم باشی فرستادم . حال نازنین به نظرم خیلی وخیم بود٬ و وقتی حکیم باشی آمد و او را معاینه کرد٬ احساس کردم او هم نگرانست. یقین کردم نازنین مهربانم در حال مرگ است. نمی توانستم جلو گریه ام را بگیرم. دستهای سوزانش را می بوسیدم٬ هر لحظه حالش بدتر می شد. به سختی نفس می کشید.
حکیم باشی دستور پاشویه داد و نسخه نوشت. خودم نازنین را پاشویه کردم و جوشانده را به او خوراندم. لحظه ای از او فارغ نبودم. صبحها حال نازنین بهتر بود اما طرف عصر بدتر می شد. تبش بالا می رفت٬ هذیان می گفت و من دیوانه وار پرستاری اش می کردم. یک روز سعید آمد و گفت: حضرت والا از وضع نازنین خانم سوال فرمودن و دستور دادن حکیم باشی مخصوص بیان مریضو ببینن. گفتم: از طرف من تشکر کنین و بگین همین طبیبی که میاد خیلی خوبه و امیدوارم حال نازنین خانم بزودی بهتر بشه٬ و به مرحمت حضرت والا شفا بیابن. روزها و شبهایم در وحشت و اضطراب می گذشت. کنار رختخواب اومی نشستم. هرگاه از خستگی خوابم می برد٬ بلافاصله از خواب می پریدم و پیشانیش را لمس می کردم. چندین بار یقین کردم که نازنینم مرده است. صدایش می کردم و دستهایش را می بوسیدم. یا خودم را روی پاهایش می انداختم و گریه می کردم.
بالاخره بعد از دو هفته پریشان حالی٬ نیمه شبی از صدای ضعیف نازنین بیدار شدم. می گفت: نصرت خانم ... مثل اینکه تبم بریده٬ سردمه٬ یه چیزی بدین بخورم.
لحاف خودم را رویش انداختم. گل غنچه را که پایین اطاق خوابیده بود٬ صدا کردم که برای نازنین چیزی بیاورد. وقتی آب جوجه را در حلقش می ریختم گفتم: هزار دفعه تو اینو به حلق من ریختی حالا خودت بخور ببین چه مزه ای داره. تبسمی کرد و سرش را چرخاند و گفت: حالا دیگه بسه. فردا می خورم.
نازنین خوابید و من هم خوابم برد. هوا نسبتاً تاریک بود که از خواب پریدم. در نیمه روشنایی صبح٬ چهره اش سبز رنگ و چشمهایش مانند دو حفره تاریک به نظر می رسید. با کف دست پیشانیش را نوازش کردم. چشمانش را گشود و تبسم کرد و گفت: انگار خوب شدم... داشتم... خواب ... معلمتو می دیدم. دستشو گذاشته بود روی سرم و دعا می خواند.
گفتم: نازنین جونم الهی قربونت برم. خوب شدی خدا به من رحم کرد. نازنین کم کم بهبود کامل یافت و مانند فرشته نگهبان مراقب حال و کار من بود.
فعالیتها را از سرگرفتم و زندگی ام در آرامشی نسبی می گذشت. گاهی هم حضرت والا به یاد کتاب هزارویکشب می افتاد٬ هوس می کرد چند صفحه ای برایش بخوانم.
به مناسبت فصل مجلس بزم یا در تالار بزرگ کاخ برپا می شد و یا در حیاط آبنما. هرگاه به تالار می رفتیم٬ من مجذوب آئینه کاری و نقاشیهای خیره کننده دیوارها می شدم٬ چلچراغهای عظیم که از بارفتن سفید٬ با ساقه و شاخ و برگهای طلا ساخته شده بود٬ و روی نقاشیهای دیوارها که داستانهای شاهنامه را با مهارت و ظرافت بی مانندی مجسم کرده بودند٬ نور چشم نوازی می انداختند٬ ظروف میوه و شیرینی و تنگهای شراب٬ و جارهای چند شاخه که جابجا روی سفره می چیدند٬ همه از بارفتن سفید نقوش برجسته طلا تزیین شده بود و جلوه خاصی داشت. خانمها و صیغه ها و کنیزها با البسه فاخر رنگین و جواهرات و زرق و برق ها در آن تالار نوعی شکوه زیبایی پیدا می کردند.
حضرت والا با صدایی که بر اثر مستی ناهنجارتر و چندش آور تر می شد حرف می زد و می خندید و مانند یک جانور مهیب به جان دختران جوان می افتاد و بعضی از آنها را وادار می کرد سرتا پا لخت شوند و برقصند. اگر دختری حاضر به اطاعت نمی شد چنان با عصا به سروصورتش می زد که خون جاری می شد.
********************
یک روز نامه ای از برادرزاده ام سالار صارم الممالک دریافت کردم. نوشته بود که به امر حضرت والا سفری به اصفهان می کند و خانم و بچه ها را نیز همراه می آورد.
به یاد عذرای کوچک افتادم و به نازنین گفتم: عذرا باید حالا سه سال داشته باشه. ببین زمان چطور میگذره. مثل اینکه همین هفته پیش از بروجرد برگشتیم. کاش ممکن می شد من هم با آنها بر میگشتم و همونجا می موندم. اما می دونم که آرزوی محالیه.
نازنین گفت: فکرشم نکن فقط دعا کنیم که خدا همه مسلمونا رو نجات بده.
اواخر اردیبهشت بود که سعید مژده آورد که میهمانان دو روز دیگر می رسند. حضرت والا دستور دادند سرکار علیه هم اگه مایل باشین تشریف ببرین پیشواز.
گفتم: البته که مایلم. حتماً باید برم پیشواز.
سعید گفت: پس فردا صبح راه می افتیم. بنده میرم خبر بدم که تشریف می برین.
مشغول فراهم ساختن وسایل پذیرایی از میهمانها شدیم. اطاق خواب خودم را برای سالار و خانمش آماده کردیم و به کنیزهایی که مامور خدمت آنها کرده بودم دستورات لازم را دادم.
لوازم زندگی خودم را به اطاق مجاور بچه ها انتقال دادیم. آن دو شب از خوشحالی نمی خوابیدم و روزها دائم مشغول فعالیت بودم.
روز موعود قبل از همه برخاستم و نماز خواندم. صبحانه آوردند. فقط یک استکان چای خوردم. یک بار دیگر همه جا را سرکشی کردم. در اطاق خواب پشه بند توری سفید از سقف تختخواب برنزی با چینهای زیاد تا روی زمین افتاده بود و لحافهای زری و اطلس از پشت آن مانند یک باغ گل به نظر می رسید. چند شاخه گل سرخ در گلدان بلوری روی میز کنار تخت گذاشتم و چند دقیقه با حسرت به آن اطاق که مبدل به آشیانه عشق شده بود نگاه کردم و در را بستم.
موقع رفتن چادر و چاقچور و روبنده ام را پوشیدم. همیشه از آن هیکل مسخره متنفر بودم و آن را نوعی توهین می دانستم.
به یاد تاجی افتادم که او هم از چادر و روبنده بیزار بود و هیچ وقت حاضر نشد آنها را بپوشد.
کالسکه ها آماده حرکت بودند. سوار شدیم و راه افتادیم. سعید گفت: عده زیادی از علما و اشراف به امر حضرت والا صبح زود رفتن که در بیست فرسخی اصفهان متظر ورود سالار باشن.
متجاوز از یک سال بود که از خانه خارج نشده بودم.اردیبهشت زیباترین فصل اصفهان را هم ندیده بودم. آب رودخانه تا زیر دهانه های پل بالا آمده بود. شکوفه های هلو کنار بیشه نزدیک رودخانه جلوه مسحور کننده ای داشتند. گنبدها و مناره ها٬ بر متن آبی روشن و شفاف آسمان٬ تیره رنگ و پرشکوه تر از همیشه به نظر می رسیدند. کودکان خردسال برهنه در کنار رودخانه و لای سنگها بازی و آب تنی می کردند و مادرهایشان سرگرم رختشویی و صحبت بودند. از خیابانهایی که درختان کهن دو سمت آنها صف کشیده بودند میگذشتیم. هوا آکنده از عطر گلهای محمدی و یاس بود. دکانداران و عابرین با کنجکاوی کالسکه ها و سوارها را تماشا می کردند. قیافه هایشان خشمگین و کینه توز به نظر می رسید.
ازمیان سبزه زارهایی که درختان پوشیده از شکوفه های رنگین بر آنها سایه افکنده بود گذشتیم و بلاخره داخل باغ بزرگی شدیم. حوض گردی مقابل عمارت بود و اطراف آن را فرش کرده٬ مخده های زیادی روی فرشها چیده بودند. تقریباً همه زنهای اندرون آمده بودند. احساس می کردم از توجهی که حضرت والا برای پذیرایی از برادرزاده من مبذول می دارد تعجب می کنند. چون می دانستند با خود من میانه ای ندارد. بعضی ها گوشه و کنایه هایی می زدند اما من همه را ناشنیده می گرفتم و با بی صبری منتظر میهمانانم بودم.
مقارن ظهر از سروصدای تاختن اسب ها و فریاد نوکرها و کالسکه چی ها فهمیدم که مسافران رسیده اند.
سالار و همسرش را از همه برادرزاده ها و اقوام نزدیکم بیشتر دوست داشتم و احترام خاصی برایشان قائل بودم.
عذرای کوچک٬ با زیبایی خیره کننده و شیرین زبانی و حرکات قشنگش٬ مرا شیفته خود ساخته بود. شاید به علاقه شدید من به خودش پی برد که بدون خجالت آمد و روی زانوی من نشست. مثل اینکه همیشه مرا می شناخته است.
در همان باغ ناهار خوردیم. از حال برادرم و سردارو میمنت خانم جویا شدم. اشرف گفت: لابد می دونین که سردار صاحب یک دختر شده. بعد از هشت سال ازدواج تازه بچه پیدا کردن٬ و میمنت خانم خیلی خوشحاله. اسم دخترشونو گذاشتن "نصرت" اما به احترام مادر سردار٬ سلطنت صداش می کنن.
گفتم: اشرف نمی دونی که میمنت خانم چه خط و سوادی پیدا کرده. کاغذاشو میدم بخون. واقعاً عجیبه. نوشته بود شعرم میگه اما هنوز برام نفرستاده.
عصر به شهر بازگشتیم. احتشام الملوک٬ از اطاق و تختخوابی که براشون آماده کرده بودیم٬ خیلی خوشش آمد. رنگش سرخ شد و دست انداخت گردنم و مدتی مرا بوسید و گریه کرد. عذرا از بغل من پایین نمی رفت. او را به اطاقی که برایش درست کرده بودیم بردیم. از خوشحالی فریاد میزد و عروسکها را بغل می کرد. و می بوسید. او را به نازنین سپردیم و آماده رفتن به حضور حضرت والا و صرف شام شدیم.
سالار راضی به نظر نمی رسید و به همسرش گفت: با حضرت والا حرف نزنین٬ مگر آنکه مجبور باشین. اما بر خلاف انتظار شام و مجلس آن شب٬ به خوبی و بدون هیچ حادثه ای برگزار شد. و حضرت والا با مهربانی و ادب رفتار کرد.
و اما روزهای من٬ با عذرا٬ جشنی مدام و پرشکوه بود. در حدود بیست بچه همسن او٬ از فرزندان حضرت والا٬ در اندرون بودند که پدرشان حتی از وجود آنها خبر نداشت. بهترینشان را برای بازی با عذرا انتخاب کردم و خودم هم گویی به دوران کودکی برگشته بودم. قایم موشک بازی می کردیم٬ دور حیاط می دویدیم و صدای خنده بچه ها به آسمان می رفت.
تقریباً همه روزهای سالار با حضرت والا می گذشت. ولی شبها یا همگی به اتفاق٬ سرشام شازده می رفتیم یا برادرزاده ام نزد ما می ماند و تا دیروقت به صحبت و گفتگو می نشستیم. سالار٬ از سفرش به اسفهان٬ خشنود نبود و نمی خواست در مجالس بزم و عیاشی حضرت والا شرکت کند. یک شب هم که بیش از حد متاثر به نظر می رسید٬ علتش را پرسیدم.
جواب داد: عمه خانم٬ گرچه از زیارت شما خیلی خوشوقتم٬ اما ای کاش این دعوت را قبول نکرده بودم. از طرفی شاید دیدن اوضاع از نزدیک و آشنایی با شازده و افکار پلیدش به نفع ما باشه. ولی به چان خودتون فسم تحملش خیلی مشکله. مردیکه خجالت نمیکشه٬ پابند هیچ اصولی نیست. واقعاً حیوان کثیفیه. نمی تونم تصور کنم که اون شوهر شما باشه.
گفتم: از این بابت ابداً ناراحت نباشین. چون او شوهر من نیست و هیچ وقتم نبوده. اینو به مرحوم پدرمم قول داده بودم٬ و شکر خدا موفقم شدم.
قیافه سالار در هم رفت و گفت: چنین چیزی فقط از عهده شما برمیاد. اما که چی؟ زندگی شما چی؟
گفتم: مهم نیست. مقداریش گذشته٬ باقیشم میگذره. موفقیتی بود و منم ناراضی نیستم. سالار ادامه داد: ای کاش اقلاً به همین فجایعش اکتفا می کرد و بلند پروازی های دیوانه وار نداشت. عمه جان سرکار ناراحت نشین. بنده تصمیم گرفتم هر چه زودتر
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:51 ق.ظ
 
ارسال: #35
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
برگردم بروجرد. والا ممکنه خدای ناکرده اتفاق بدی بیفته دیروز پیشنهادی به بنده کرد که پشتم لرزید."
گفتم:"خواهش می کنم همه چیزو به من بگین چون ما هم اینجا کارهایی می کنیم و خیلی چیزا می دونیم." و قضیه ی معلمم و رفتنش را با حاج میرزا هادی شرح دادم.
در تمامی مدتی که من حرف می زدم سالار با دقت گوش می داد و چند بار تکرار کرد" ای بی شرف خدانشناس" و بالاخره گفت :"دیروز به بهانه ی شکار از شهر رفتیم بیرون. اون که اهل شکار نیست. حالا بگذریم که برای خوشایند من چه پذیرایی کثیفی ترتیب داده بود البته بهش فهماندم که اهل این قبیل تفریحا نیستم. حالا که شما وضع خودتونو گفتین فهمیدم چرا دیروز عصبانی شد و گفت:"شماها همتون مریضین" خلاصه عرض کنم، مقصودش از دعوت ما و این پذیراییهای عجیب و غریب اینه که می خواد بنده به هر قیمتی شده کلک پدرم و سردارو را بکنم. و شیخ عرب را آزاد کنم و وقتی لرستان و شیخ و خوزستان همه زیر نفوذش درآمدن نقشه هاشو عملی کنه. البته به خیال خودش از این طرفم ایل بختیاری و قشقایی را توی مشتش داره در صورتی که میدونم چنین چیزی نیست اگر هم بعضی هاشون قصد همکاری داشته باشن از طرف دولت انگلیس تحریک میشن. لابد به خودشم وعده ی سلطنت داده. به بنده هم وعده ی وزارت و صدارت میده. خیلی برای پدرم نگرانم. باید هر چه زودتر بهانه ای پیدا کنیم و بریم."
گفتم:" با چیزهایی که گفتین باید خیلی سیاست به خرج بدین بهانه ی مخصوصی لازم نیست وانمود کنین که خوشحالین و از پدرتونم دل خوشی ندارین و زود میرین که نقشه را عملی کنین. نمی دونم چی بگم. واقعا وحشتناکه. مثلا اگه بو ببره که دارین کلاه سرش میذارین و حاضر نیستین باهاش بسازین همه در خطرین. همونطور که گفتم باید خیلی با سیاست رفتار کنین و طوری وانمود کنین که کاملا باهاش موافقین تا امیدوار بشه. برادرم سه سال پیش می گفتن:" خوبه که شازده هنوز به من اعتماد داره. طبیعیه که در این مدت اطمینانش از مظفرالملک سلب شده باشه در نتیجه کار شما الان مشکلتره و واقعا نگرانم. ضمنا فراموش نکنین که خیلی هم ترسو و احمقه گرچه بودن شماها اینجا برای من سعادت بزرگیه اما نباید وقت را تلف کرد. منم برای برادرم نگرانم می ترسم ازغیبت شما استفاده کنه شایدم خواسته شما در بروجرد نباشین. وحشتناکه! همانطور که گفتین باید زود برگردین و مراقب خودتون و اوضاع باشین امشب فکرامونو بکنیم و فردا صبح باز با هم مشورت می کنیم. خیلی عاقلانه رفتار کنیم."
آن شب مدتی با نازنین صحبت و مشورت کردم به این نتیجه رسیدیم که باید با حضرت والا گرم بگیریم بد نیست که سالار یک مهمونی براش بدن.
گفتم:" نازنین جونم، فکرت عالیه همین کارو می کنیمو عالی قاپو چطوره؟ چون همیشه توی چهل ستون مهمونی میدن فردا ترتیبشو میدیم."
صبح جریان مهمانی را به سالار گفتم خیلی پسندید و گفت:" از اول خیالشو داشتم، اما بعد منصرف شدم ولی حتما این کارو می کنم. امروز بهش می گم و باید سعی کنیم خیلی جالب باشه"
دوروز بعد مهمانی عالی قاپو با شکوه و جلال بی سابقه انجام شد. در آن موقع هنوز همه ی نقاشیهای دیواری و تزئینات آن قصررا از بین نبرده بودند و اطاق ها هنوز مفروش بود. همه ی میدان شاه و قصر را چراغانی کرده بودند و قصر غرق در نور و گل شده بود. یک دسته ی موزیک مقابل در ورودی منتظر تشریف فرمایی حضرت والا بود که به او خوش آم بگویند از عصر مهمانان شروع به آمدن کردند. جای همه تعیین شده بود. و خانمها در طبقه بالا جمع شدند. در اطاقی که می گویند مخصوص موسیقی ساخته شده بود مطربها آهنگهای شاد می نواختند و آواز می خواندند. ورود حضرت والا با شلیک توپ اعلان شد و صدای موزیک در فضای میدان طنین انداخت. ایوان بزرگ مشرف به میدان را برای شام حضرتوالا کرده بودند و رقاصها در میدان و اطراف می رقصیدند. در سمت دیگر میدان شعبده بازها مشغول بودند. حضرت والا با لباس تمام رسمی و حمایل و نشان وارد شد. بی نهایت بشاش و سرحال بود و دائم می خندید. میهمانی تا نزدیکیهای صبح ادامه داشت و حضرت ئالا چند مرتبه غذا خورد و آنقدر شراب نوشید که نمی فهمید چه می کند و چه می گوید. گاه برادرزاده ام را صدر اعظم و مرا ملکه خطاب می کرد و می گفت:" بزودی همه چیز عوض میشه همه به آرزوشون میرسن. چشم همه کور و از این قبیل حرفها"
بالاخره نزدیک صبح چند نفر حضرت والا را بلند کردند و کشان کشان بردند.
صبح روز بعد خبر کردند که حضرت والا ناهار را با ما صرف می کند. اما زودتر از موقع ناهارآمد و بیش از یک ساعت با سالار خلوت کرد.
حدس می زدیم که میهمانی شب گذشته تاثیری را که منتظر بودیم در او گذاشته است و کار را تمام شده می داند.
سر غذا هم با همه شوخی می کرد. و از بشقاب خودش به احتشام الملوک قرقاول می داد. می گفت:" دختر عمو جان، امیدوارم در اصفهان به شما خوش بگذره. خیال داشتن اقلا چند ماهی شماها رو اینجا نگه دارم اما سالار عجله داره و می خواد برگرده بروجرد."
اشرف جواب داد:" مگه ممکنه در خدمت حضرت والا به کسی بد بگذره؟ بنده هم دلم می خواست مدتی بمونیم. اما لابد سالار کارای لازمتری دارن و متاسفانه مجبوریم مرخص بشیم."
شازده بعد از ناهار رفت که استراحت کنه.
سالار گفت:" عمه خانم اولا که باید از نازنین خانم تشکر کنیم مهمانی واقعا مارو نجات داد. این مرد به خدا دیوانه است. حتی تاریخ رسیدن من و شیخ را هم به اصفهان تعیین کرده و به قول خودش همه چیز آماده است. چند دفعه نزدیک بود بلند شم خفه اش کنم. بی شرف! اما هر طور بود خودمو نگه داشتم. باورم نمی شد بتونم این قدر خوب نقش یک خائن رو بازی کنم. وقتی از پدرم بد می گفتم تنم می لرزید. خدا منو ببخشه. به هر حال ما یه روز دیگه از خدمتتون مرخص میشیم. خواهشی که از شما دارم اینه که به وسیله ی سعید خان پیغامی به حاج احمد یزدی برسونین. حجره اش درست روبه روی مسجد جامعه. تاجر معتبریه همه می شناسنش اما سعید باید خیلی احتیاط کنه شایدم بهتر باشه که خودش نره فقط از طرف من پیغام بده که آن مال التجاره هارو هر چه زودتر بفرسته. همین کافیه پدرم فکر همه چیزو کرده بود. خیالم تا حدی راحته."
سوال کردم:گ به غیر از این چکار باید بکنیم؟"
سالار گفت:" عجالتا هیچ کاری نباید کرد تا من برم پیش پدرم و ازش دستو بگیرم. فورا براتون می نویسم شما هم نگران نباشین. مردیکه احمق تر از اونه که موفق بشه این حاج احمد سرسپرده ی خانه و با قشقائیها و بختیاریها رابطه داره. مطمئنم که حداکثر تا یک هفته ی دیگه از نقشه های اونا با خبر میشه و مارو در جریان میذاره تقریبا یقین دارم اونا هم دارن با شازده بازی می کنن. همه این بی شرفو می شناسن. ممکن نیس حاضر به چنین کاری بشن."
گفتم:گ امیدوارم که این حرفها رو برای راحتی خیال من نمی گین."
سالار جواب داد:گ البته اینا همش حدسه و امیدوارم حدسم درس باشه به هر صورت باید خونسردیمونو حفظ کنیم و از خداوند کمک بخواهیم"
دل کندن از آن عزیزان و مخصوصا عذرا که به زندگی خاموش و بی هدف من حرارت و روشنی بخشیده بود و تحمل زیاد لازم داشت. اما من عادت داشتم که اگر چند صباحی احساس خوشبختی بکنم غرامتش را بپردازم. آن سعادت دو هفته بیش نپایید. حضرت والا یک شمشیر مرصع به سالار و چند تکه جواهر به احتشام الملوک و عذرا هدیه کرد و میهمانان را تا بیرون شهر بدرقه کردیم. در تمام طول راه عذرا سرش را به سینه ی من چسبانده بود و دستهایش را از دور گردنم برنمی داشت و می گفت:گ عمه جون، من نمی خوام برم شما رئو خیلی دوست دارم"
"منم تورو خیلی دوست دارم. اما مجبوریم مدتی جدا بشیم تو گریه نکن. قول می دم زود زود، میام پهلوت"
وقتی سالار و همسرش خداحافظی می کردند عذرا در بغل من به خواب رفته بود اشرف پیاده شد و به کالسکه ی خودشان رفت و سالر عذرا را آسته گرفت و در دامن مادرش گذاشت. من هم پیاده شدم و در حالی که نمی توانستم جلو گریه ام را بگیرم از آنها خداحافظی کردم. کالسکه ی آنها به راه افتاد و من آن قدر کنار جاده ماندم تا آخرین سوارهایشان در میان گردو غبار ناپدید شدند.
سوار شدم. اما جای عذرا در بغلم خالی و سینه ام از اشکهایش خیس بود. یک بار دیگر با احساس دردناک از دست دادن یک خوشبختی که این دفعه چهره ی عذرای کوچک و دوست داشتنی را گرفته بود تنها ماندم. به خانه ی سرد و خاموش و زندگی بی هدفم بازگشتم.
همه روز در انتظار رسیدن قاصدی بودم که خیالم را از بابت برادرم و عزیزانم و خطری که متوجه مملکت بود آسوده کند.
بعد از یک هفته که من در حالتی شبیه به جنون به سر می بردم نامه ی امیدوار کننده ی سالار رسید. سربسته نوشته بود که همه چیز طبق دلخواه بود پدرم سلامت و بر اوضاع مسلط است و به عذرا قول داده ام که خیلی زود سرکار را خواهد دید. خوشحال شدم. و فهمیدم که تلاش های حضرت والا به جایی نخواهد رسید. تصور می کردم بدبختی مردم اصفهان هم بزودی پایان خواهد گرفت. مع الوصف روزها و هفته ها با کندی ملالت باری می گذشت. علاوه بر کارهای روزانه و تدریس به بچه ها و سرکشی به کارگاه تمایل مذهبی در من روز به روز قوت بیش تری می گرفت و عبادت روح تشنه ام را سیراب می کرد. به همین سبب دیگر در شب زنده داریها و مجال عیش و عشرت حضرت والا شرکت نمی کردم و شروع به ترجمه ی قرآن کردم و شبها تا دیر وقت مشغول بودم. همان روزها بود که چادر سفید بزرگی را برای نماز خواندنم درست کردم و در دفتر خاطراتم نوشتم: چادر سفید نمازم باید کفن من بشود.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:51 ق.ظ
 
ارسال: #36
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
یک روز، به نازنین گفتم:"عجیبه که حضرت والا، دیگه سراغی از من نمی گیره، و حتی به یاد کتاب هزار و یک شب هم نیست، شکر خدا، مثل این که وجود منو فراموش کرده."
نازنین جواب داد:"آخه بهش گفتن شما وسواسی شدین و دائم خودتونو آب می کشین. حضرت والا هم گفته:"اونکه، از اولشم دیوونه بود!"
****
تنها واقعه مهم دو سه سال آخر اقامتم در اصفهان، آمدن تاج السلطنه بود که به دعوت خضرت والا به اتفاق شوهرش به آن شهر می آمد. از شنیدن این خبر خوشحال شدم. بعد از شش سال، تنها دوست دوران بچگی ام را می دیدم. ضمنا کمی هم احساس نگرانی می کردم. با خود می گفتم ممکن است تاجی طی این مدت طولانی و چند سفر به فرنگستان، و بخصوص وضع زندگیش، خیلی تغییر کرده باشد.شاید دیگر هیچ گونه تفاهمی بین ما وجود نداشته باشد!
قصد داشتم پیشنهاد کنم که تاج السلطنه در خانه من اقامت کند. اما سعید گفت ساختمان آب نما را برای آن ها آماده کرده اند. بالاخره یک روز خبر کردند که بایدبه پیشواز برویم. در حدود بیست کالسکه و متجاوز از هزار سوار به راه افتادند.
من دیگر کنجکاوی تماشای شهر را نداشتم. سرم را به دیواره کالسکه تکیه دادمه بودم و به دوران های گذشته فکر می کردم. آن زمان که با تاجی و خواهرهایش قایم موشک بازی می کردیم و در باغ های بزرگ پشت درختان تنومند پنهان می شدیم. و یا روزهایی که برای عروسک هایمان جشن عروسی می گرفتیم و تاجی دست هایش را پشت کمرش می گذاشت و ادای قبله عالم را در می آورد! وقتی بزرگتر شدیم و تاجی پیانو مشق می کرد، هر روز به بهانه ای از مادرم می خواستم که مرا به اندرون ببرند. وقتی تاجی پشت آن دستگاه می نشست و با انگشتان کوچکش روی دندانه ها می زد، در سرم غوغا به پا می شد. یک روز هم در مراجعت از اندرون به مادرم گفتم:"وقتی تاجی پیانو میزنه فرشته های کوچولو می رقصن." مادرم خندید و گفت:"نصرت جونم، چه حرف های قشنگی می زنی اینارو از کجا پیدا می کنی؟"
روزی هم تاجی اجازه داد که من پیانو بزنم. از شوق می لرزیدم و جرات نمی کردم آن دندانه های سفید را فشار دهم. تاجی دستم را گرفت و محکم زد روی آن ها. وحشت کردم و گفتم:"دردشون اومد."
آن روزهای خوش کودکی همه از مقابل نظرم می گذشتند. در تالارهای آیینه دنبال یکدیگر می دویدیم، و تقلید بزرگترها را در می آوردیم. هرگاه به یکی از خواجه ها یا کنیزی برخورد می کردیم، تاجی مجبورشان می کرد ادای احترام کنند و به آن ها اسامی مضحک می داد. صدیق الحرم را عنکبوت سیاه صدا می کرد، و از او می ترسید و فرار می کرد و می گفت:"زود رد شو ازت می ترسم. برم پیش مهدعلیا که آنقدر دوستت داره." با همه شوخی می کرد و سر به سر می گذاشت.
کم کم بزرگتر شدیم و نوع بازی ها و صحبت هایمان تغییر کرد. مادرم کمتر اجازه می داد به اندرون برویم. هر روز چند ساعت معلم داشتم و درس می خواندم. تاجی هم درس می خواند. با وجود این لااقل هفته ای یکبار در اندرون و یا در خانه ما، با هم بودیم. مکرر اتفاق می افتاد که تاجی شب را هم در خانه ما بماند. پدر
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:51 ق.ظ
 
ارسال: #37
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
و مادرم هردو او را خیلی دوست داشتند و از استعداددو پیشرفت در درسش خیلی خشنود بودند.آن شبها تا صبح نمی خوابیدیم و درباره زندگی آینده و آرزوهایمان حرف می زدیم.
تاجی می گفت:« اصلا دوست ندارم دختر شاه باشم.کاشکی ما دوتا خواهر بودیم اما دختر شاه نبودیم»
به یاد مادرم افتادم.روزهای سخت ناخوشی و مرگش برایم زنده شد .بی اختیار گریه می کردم.نازنین که تا آن موقع ساکت نشسته بود گفت:«نصرت خانم چرا گریه می کنی؟داریم می رسیم.الان باید پیاده بشیم.گرچه می دونم به چی فکر می کنی.منم یاد گذشته ها افتاده بودم.راستی که تقدیر چه کارا می کنه خواب این روزها رو نمی دیدم.دلم یه خورده شور میزنه.میدونم تاج السلطنه دیگه اون دختر معمولی که با تو دوست بود نیست.می ترسم ناراحتت کنه»
گفتم:« منم نگرونم.خوبه حداقل تو خونه من نمیمونه.اگه دیدم نمی تونم باهاش دوست باشم.بهش نزدیک نمی شم.ندیدن اون که دیگه از خود حضرت والا سخت تر نیست.ببینم چی میشه»
چند دقیقه بعد کالسکه و سوارها متوقف شدند.بدون اینکه متوجه شده باشیم به بیرون شهر رسیده بودیم،برای خانمها چادر زده بودند .مدتی می گذشت که هیچ یک از آنها را ندیده بودم.قیافه ها زر و زیور و طرز رفتارشان به نظرم عجیب تر از سابق امد.مثل این بود که در ابتذال پیشرفت زیادی کرده باشند.صدای خنده و قیل و فلال انها از دور به گوش می رسید.نمی دانم چه کیفیتی در زنها وجود دارد که تا دور هم جمع می شوند خیال می کنند حتما باید خوشمزگی کنند و احساس خوشی و تفریحشان را با صدای بلند به گوش همه برسانند.هرچه بیشتر داد می زنند اجبارا صداها بلندتر می شود و می خواهند حتی به قیمت پاره کردن حنجره هم که شده،دیگران را متوجه خود سازند.
من که وارد شدم همه ساکت شدند و با کنجکاوی به من نگاه می کردند.به یاد حرف نازنین آفتاده بودم که گفته بود:به حضرت والا گفته اند شما وسواسی شدین و او جواب داده بود:اونکه از اولش هم دیوونه بود.
رفتم و در گوشه ای نشستم و بلافاصله خنده های بی معنی و کلمات رکیک و زشت مانند توپ به هر سو پرتاب شد.می دیدمکه هدف من هستم و آنها به خیال خودشان مرا مورد استهزا قرار می دادند.قیل و قال کم کم چنان اوج گرفت که دیگر کسی متوجه من نبود از چادر خارج شدم و کنار تپه گلی که همان روز درست شده بود ایستادم.ناگهان صدای نقاره بلند شد و چند دقیقه بعد خیل سوارها در خیابان عریضی که مانند یک نوار پهن میان درختان تبریزی تا افق کشیده بود از دور نمایان گشت.گرچه مشتاق دیدار تاجی بودم اما می ترسیدم و قلبن به شدت می تپید.خواستم مجددا داخل چادر شوم و خود را میان جمع پنهان کنم.همان موقع کالسکه ای که شش اسب قوی هیکل سیاه به آن بسته شده بودند و کالسکه چی با زحمت زیاد موفق شد آنها را مهار کند،در چند قدمی من متوقف شد.خواجه تنومندی خودش را از کنار کالسمه چی پایین انداخت و در کالسکه را باز کرد و با احترام ایستاد.خانمی با چادر و روبنده پیاده شد و به دنبال او تاج السلطنه بدون چادر با لباس سواری فرنگی،و در حالی که با یک دست دامن بلندش را بالا گرفته،و با دست دیگر کلاه کوچک همرنگ لباسش را نگه داشته بود،ظاهر شد.کمی چاقتر
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:51 ق.ظ
 
ارسال: #38
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تا 260
از سابق به نظر می رسید.اما زیبایی اش دوصد چندان و حرکات و راه رفتنش جذابیت بی مانندی پیدا کرده بود.
بی اختیار به جانبش دویدم و یکدیگر را بغل زدیم و بوسیدیم.سپس دو دستش را روی شانه های من گذاشت و کمی فاصله گرفت،و درحالی که تبسم قشنگی برلب داشت با چشمان نیمه بسته مرا تماشا کرد و گفت"نصرت خانم یکپارچه نور شدی،من از تو می ترسم!"
خانمها همه از چادر بیرون ریختند و دور تاجی جمع شدند چند نفر را بوسید و بقیه را با تکان دادن سر و تبسمی شاهانه مورد عنایت قرار داد،عطر محسور کننده اش فضا را پرکرده بود و چشمان فتانش نگاهی مغرور و تمسخرآمیز داشت.گویی دنیا بازیچه ای در دست اوست.
سپس چرخی زد و دست مرا گرفت و داخل چادر شدیم.تاجی نشست و کلاهش را برداشت و روی میز انداخت.هیچکس حرف نمی زد مثل این بود که از دیدن تاج السلطنه با ان لباس و کلاه بهت زده شده اند. چشم ها همه به او دوخته شده بود.
تاجی گفت:"مجبوریم اینجا بشینیم ؟ من ترجیح میدم بریم منزل استراحت کنیم."
خواجه فرخ که پشت صندلی خانمش ایستاده بود ،مانند خمره ای دور خود غلطید و رفت.
تاجه سرش را پایین انداخته با دکمه لباسش بازی می کرد.
خواجه فرخ بازگشت و تعظیم کرد و گفت:"قربان موکب مبارک حاضره."
تاجی بلافاصله برخاست و دست مرا گرفت و گفت:"بریم،راه بیفتیم."ما دو نفر تنها سوار یک کالسکه شدیم.و به محض اینکه در بسته شد گفت:"نصرت خانم این زنا از سر و وضع من تعجب کرده بودن،اما من مجذوب قیافه نورانی تو شدم.اگه مردم می فهمیدن باید به تو سجده می کردن.به قول حافظ:این چه نوریست من این را ز کجا می بینم.اما مطمئنم هیچکس نمی فهمه.اصلا هیچکس لایق نگاه کردن به تو نیست.من خجالت می کشم."
گفتم:"تاج السلطنه لطف می کنی.اما خود تو هزار بار خوشگلتر و طناز تر شدی و چشم ها را خیره می کنی!"
آهی کشید و گفت:"نمی دونم چی بگم.من موجودی سرکردان و بوالهوس شدم.هیچی دیگه من و راضی نمی کنه.میدونی که هیچ وقت فراموشت نمی کنم.قیافه ملکوتی تو همیشه و همه جا مثل فرشته جلوی چشممه اما طاقت تحمل نگاه ملامت آمیز تو رو ندارم.خیلی بامزه است بعضی وقتا میدونی اون وقتایی که از خودم متنفر می شم.تو رو دعا می کنم. میگم ولم کن اینجوری نگام نکن نصرت خانم.نصرت خانم.خیلی دوستت دارم!"و در همین حال پرده پنجره را کنار زد و گفت:"چه شهر قشنگیه!دلم میخواد پیاده اینجا ها راه برم.اسم این پل چیه؟چه بزرگه!"
جواب دادم:"این سی و سه پله."
گفت:"آهان شنیده بودم.اون گنبدا رو نگاه کن چه رنگی دارن.شنیدم برادر ملعونم داره اصفهان رو خراب مبکنه."
جواب دادم:"من دیگه از هیچی خبر ندارم.اوایل خیلی غصه می خوردم،از دیدن و شنیدن بعضی چیزا مریض می شدم وقتی دیدم کاری از دستم بر نمی آیدو فقط باعث رنج کسانی که به من علاقه دارن میشم گفتم دیگه نمی خوام بدونم،نمی خوام چیزی بشنوم؛حالا هم فقط دعا می کنم."
مشغول صحبت بودیم که کالسکه وارد باغ شد و به اندرون رسیدیم وپیش از آن که خواجه فرخ خودش را به زمین برساند تاج اسلطنه در را باز کرد و پیاده شدیم. کاسکه های دیگر هم یکی پس از دیگری می رسیدند و خانم ها مثل یک دسته کلاغ با سروصدای زیاد به طرف ما می دویدند.
تاجی آهسته به من گفت:"حوصله اینا رو ندارم.باید برنامه رو طوری تنظیم کنیم که از شر اینا خلاص بشم.عجالتا به بهانه خستگی می رم توی اتاقم و استراحت می کنم."
گفتم:"فکر خوبیه،منم میرم خونه خودم تا ببینم بعد چی میشه و چه برنامه ای برات درست کردن."
تاجی به دنبال خواجه فرخ رفت و من به خانه خودم رفتم نازنین روی پله نشسته بود.چادر و چاقچور و روبنده ام را به او دادم و یکسره کنار حوض رفتم و وضو گرفتم.هنوز نمازم تمام نشده بود که صدای تاجی به گوشم رسید با نازنین روبوسی می کرد و حالش را می پرسید.نازنین او را به تالار برد و چند دقیقه بعد من هم نزد او رفتم.
تاجی یک پیراهن ابریشمی زرد رنگ پوشیده بود که توری های ظریف سفید به آن کار کرده بودند.سینه و کمر پیراهنش تنگ و چسبان اما پایین دامنش که تا روی زمین می رسید گشاد چین دار و پر از توری بود.در عمرم لباسی به آن زیبایی ندیده بودم دور اتاق راه می رفت و نقاشی های دیواری را تماشا می کرد و هر دفعه که می چرخید با یک حرکت سریع پا پایین دامنش را کنار می زد که زیر پاهایش نماند.سپس آمد و کنار من روی مخده نشست.به خاطر لباسش مجبور بود پاهایش را دراز کند.از من عذر خواهی کرد،سرش
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:51 ق.ظ
 
ارسال: #39
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
را به پشتی تکیه داد و چشمهایش را به طاق دوخت و گفت:"راستی که خیلی قشنگه، فوق العاده اس، آدم خل میشه. چطور ممکنه اینارو خراب کنه."
گفتم:"فکر نمی کنم به اینجاها کار داشته باشن."
تاجی سری تکان دادو گفت:"مطمئن باش که، همه شو خراب میکنه."
سرو صدایی از بیرون به گوش رسید و فهمیدم که حضرت والا می آید، تاجی گفت:"نمی دونی چقدر ازش متنفرم!" شازده ووارد شد و در حالی که بازوانش را گشوده بود و به طرف تاجی می رفت گفت:"خواهر، رفتم ببینمت نبودی، چلاقه هم خوابیده بود، گفتن اینجایی آمدم." تاجی را بغل زد و با همان حالت و صدای چندش آوری که بارها دیده و شنیده بودم می گفت:"وای تاج السلطنه مردم! دلمو بردی! نگاش کن خدایا!" و به طرز وحشیانه ای سینه و گردن او را بوسید.
تاجی به زحمت خودش را خلاص کرد و کنار رفت. شازده مجددا"به طرف او رفت و می خواست در آغوشش بگیرد. چشمهایش حالت دیوانگی سیعانه ای پیدا کرده بود و از دهان بازش تف و کف بیرون می زد.
تاجی عقب عقب رفت و قیافه ای خشمناک گرفت و گفت:"حضرت والا، شوخی می فرمایین، بس کنین، مثل اینکه حالتون خوب نیست. تشریف ببرین استراحت کنین."
شازده غرشی کردو خودش را روی مخده انداخت و خندۀ ناهنجاری کرد و نفس نفس زنان گفت:"آخه تاج السلطنه، تقصیر خودته. ماشاءالله، ماشاءالله آدمو دیوونه می کنی. این چشما چیه؟ قربون قد و بالات برم! حرومش بشه! دارم می میرم!"
تاجی با عصبانیت گفت:"همچین انتظاری از حضرت والا نداشتم. این دیگه توهینه، بهتره ما فوراً برگردیم تهرون! همین الان می رم به شازده میگم که اینجا نمی مونم."
حضرت والا وحشتزده دستش را به طرف تاجی بلند کرد وگفت:"نه،نه ، این حرفو نزن، آبرومو نبر، دیگه کاریت ندارم. به سر قبلۀ عالم دیگه کاریت ندارم. آخه لامروت نمی دونی با من چکار کردی! خونه دور سرم چرخید! دیوونم کردی! حالا بیا بشین. استغفرالله. خدایا از تقصیرم بگذر. نصرت خانم چرا ماتت برده بیا بشین." و باز به صدای بلند خندید و گفت:"این دوستت اخرش نذاشت. حالام که وسواسی شده. لابد مارو نجس می دونه. منم ولش کردم. شنیدم تمام وقت خودشو آب می کشه و سرنماز! تورو خدابیا بنشین یه خورده از فرنگستون برامون تعریف کن. ببینم شازده هیچی نمیگه سر بی چادر راه میری؟ اما اونکه غیرت نداره. راستی که حرومش بشه."
تاجی همانطور که ایستاده بود گفت:"خیلی خسته شده بودم آمدم پیش نصرت خانم، چون می دونستم اینجا خلوته می خواستم یه خورده استراحت کنم."
حضرت والا گفت:"یعنی داری منو بیرون می کنی. خوب باشه وقت بسیاره. آمدنتون دست خوتون بود رفتنتون با ماست. بریم ببینیم شازده چلاقه از خواب ناز بیدار شده، چکار می کنه؟
سپس بلند شد، بدون خداحافظی، تا نزدیک در رفت، بعد مکثی کرد و گفت:"فردا از صبح میان دیدنتون. ناهارم، خیلی مهمون دارین. شبم که تکلیفش معلومه. می خوام خیلی بهتون خوش بگذره.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:51 ق.ظ
 
ارسال: #40
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
هرچی می خواین بگین میل میل شماست"
تاجی خنده بلندی کرد و گفت:" شازده داداش واقعا خیلی بامزه این! برنامصرو قبلا هر جور خودتون خواستین تعیین کردین و یک کلمه از من نپرسیدیدن حوصله این پذیرایی ها و مهمونیها رو دارم یا نه و حالا میگین میل میل شماست میل من اینه که هیچ کس دیدنم نیاد و مهمون نداشته باشیم و هرطور دلم می خواد وقتمو بگذرونم ممکنه یا نه؟ اگه ممکن نیست هرطور حضرت اقدس والا امر بفرمایین!"
شازده در را بهم زد و رفت. بعد از رفتن او تاجی خودش را روی مخده انداخت و در حالی که دستهایش را صلیب وار گشوده بود گفت:" خدای من مگه ممکنه؟ نصرت خانم بمیرم الهی شوما چی کشیدی؟ روز به روز دیوونه تر و وحشتناک تر میشه خدا عاقبتشو بخیر کنه! عجب جوسوری شده! راستشو بگم کم و بیش همینجوریم. داشتم فکر می کردم که شاید اگه خوشگل بود بدم نمی اومد. می بینی اینم مرض ما شازده هاست. ارثیه علاجم نداره! اما این یکی دیگه از همه بدتره! نمی فهمم تو چجوری خودتو حفظ کردی؟ چطور شد دست از سرت ورداشت؟ من که نمی تونم باور کنم. دیدی چیکار کرد؟ نزدیک بود بزنم تو مغزش بیشرف!"
گفتم:" کار سختی بود اما خدا کمکم کرد. حالا هم که به قول اون من وسواسی و دیوونه ام چه بهتر! چند ماه بود که ندیده بودمش درس می خونم کار می کنم به بچه ها درس میدم و نسبتا راحتم. سرنوشت منم این بود. امیدوارم خدا قبول کنه"
سپس از وضع تهران جویا شدم تاجی گفت:" روی هم رفته اوضاع خوب نیست روسا و انگلیسا دیگه علنا در کارا دخالت می کنن قشونمون کاملا روسی شده صاحب منصبا لباس روسی می پوشن قزاق خونه منظم و مرتبی درست کردن و خودشون اداره اش می کنن و اسلحه می دن شابابام سان میبینه و خیال می کنه خودش اینارو درست کرده. انگلیسا به نظر من حقه بازترن. از زیر انگولک می کنن. قبایل و عشایر و برضد دولت می شورونن. رجال مملکتو به جون هم می اندازن یک دسته نوکری اینارو می کنن و یک دسته نوکری اونارو. ایران مثل گوشتی قربونی افتاده این وسط و دو تا گرگ خونخوار دارن تکه تکه اش می کنن معلوم نیست چه خبره باید مفصل باهم صحبت کنیم. اوضاع اینجا چجوره؟ چیزای خوبی درباره برادرت شنیدم اگه چندتا مرد مثل اون داشتیم همه چیز درست می شد. خدا کنه نکشنش و بذارن کارشو بکنه!"
گفتم:" تاجی جون میدونم الان خسته ای وقت این حرفها نیست. اتفاقا حضرت والا نقشه شو کشیده بود بعدا مفصلا برات تعریف می کنم. چیزی رو که لازمه الان بدونی اینه که ممکنه شماها رو هم به دنبال همون نقشه هاش دعوت کرده باشه. من فکر می کنم از شازده پول می خواد. مواظب باشین"
تاجی گفت:" راستشو بخواهی وقتی مارو دعوا کرد منم تعجب کردم که چطور یکدفعه مهربون شده و میدونی که سابق چشم نداشت شوهر منو ببینه حالا چی شده که ما عزیز شدیم نمی دونی با چه عزت و احترامی کاغذ نوشته بود! حدس زدم که برای نقشه های کثیفش پول لازم داره. منتها خبر نداره که کفگیر به ته دیگ خورده و شازده دیگه چیزی نداره که از این گشاد بازیا بکنه. نگرونی من فقط از اینه که چون شابابام به بازیش نگرفته دل پری داره و ممکنه به طمع بیفته و یک کاری دستمون بده نمی دونم. جاه طلبیش دیگه به درد چی می خوره لابد برای اون دنیاس اونم دیوونه دیوونه است خوب شد گفتی باید مواظبش باشم.
خوب نصرت خانم جونم نمی دونی چقدر خوشحالم که بعد از این همه سال تورو می بینم اول خیال نداشتم بیام اصفهان باور کن به جون خودت فقط بخاطر تو اومدم! حالا میرم بخوابم. باهات خیلی حرف دارم. باید از فرنگستون واست تعریف کنم ببینم فردا چیکار می کنی؟ لابد توی مهمونی ام نمیایی. منم فقط همین یک مهمونی رو تحمل می کنم و بعدش می خوام تمام وقتم با تو باشم "
گفتم:" امیدوارم منو ببخشی. مدتیه که دیگه توی هیچ مهمونی و خوشگذرونی شرکت نمی کنم. حضرت والا هم دیگه به من کاری نداره بهتره آفتابی نشم هروقت آزاد بودی خودت خبرم کن"
بلند شد و چرخی دور خودش زد و گفت:" حیف که کارا به دست این مردای احمقه ! تورو خدا بگو اگه من شاه بودم بهتر نبود؟"
خندیدم و گفتم:" تو هرچی باشی از همه بهتری! اگه شاه بودی اسمت می شد : تاجی کبیر!" دستش را انداخت دور گردنم اشک در چشمهای قشنگش حلقه زد و گفت:" اگه بدونی تاجی کبیر چقد حقیر و بدبخته! خوب بریم بخوابیم!"
همراه تاج السلطنه تا دم در حیاط رفتم و خداحافظی کردیم تاجی همان تاجی پاک و صمیمی و دوست داشتنی باقی مانده بود. بوی عطر هوس انگیزش فضای خانه ام را پر کرده بود نفس عمیقی کشیدم که تا اعماق وجودم نفوذ کرد چیزی درون سینه ام می طپید. با آب عطرآگین وضو گرفتم. نماز آن شب باطل بود!

* * *
یکی دو روز که تاج السلطنه سرگرم پذیرایی و مهمانی بود اورا ندیدم. روز سوم نزدیک ظهر بود که آمد، لباسی از اطلس بنفش کم رنگ پوشیده بود و بوی گل بنفشه می داد. افتاد روی مخده و آهی کشید و گفت:" وای نصرت خانم به خدا مردم! مرده شور مهمونی و کثافتکاریاشونو ببره. دلم بهم خورد. اینجا دیگه از تهرون بدتره! مثل اینکه آدم ندیدن. مخصوصا زنای حاج آقاها به قول اصفهانیا حج آقا. مگه چندتا حج آقا اینجا هست؟ هرکس میومد زن حج آقا فلان و حج آقا فلان بود. درست مثل این بود که من مجسمه گناهم. با چشماشون فحشم می دادن. وای خداجون چقدر حماقت و خریت دیدم. خفه شدم. دارو دسته اعیوناشونم که چی بگم. مثلا می خواستن ادای فرنگی مآبی رو در بیارن چه حرفایی چه مزخرفایی! از یک طرفم خوش بحالشون که دنیا واسشون اینقدر کوچیکه! گور پدرشون ولشون کنیم ! آب پاکی ریختم روی دست همه و گفتم آمدم اینجا استراحت کنم. انشاءالله دفعه دیگه! همه شون می خواستن مهمونی بدن. کم کم دیدم حرف حسابی سرشون نمیشه. منم شروع کردم به بی اعتنایی و شازده خانم بازی درآوردن. بلند شدم همه شونو مرخص کردم. کاشکی قیافه هاشونو می دیدی. یکدفعه جا خوردن دیشبم پیش حضرت والا نرفتم. خسته بودم. شازده رو فرستادم و خودم خوابیدم. صبح زود خودش آمد احوالپرسی و سوال کرد چکار می خوام بکنم؟ گفتم با اجازه شما می خواهم راحت باشم . دیگه نه پذیرایی می کنم و نه مهمونی میرم. اوقاتشم تلخ شد. اما به جهنم! دلم می خواد اصفهانو ببینم حاضری فداکاری کنی و با هم بریم؟"
گفتم:" تاجی جون اسم اینو می ذاری فداکاری؟ البته که حاضرم از خدا می خوام باور می کنی منم هنوز همه جارو ندیدم؟"
سوال کرد:" خب از کجا شروع کنیم؟"
گفتم:" سعیدو می کنیم رئیس برنامه که همه چیزو تنظیم کنه"
سعید رو خواستم و جریان رو گفتم تعظیم کرد و گفت:" به روی چشمم!" و یکمرتبه شروع کرد رقصیدن وبشکن زدن. و درهمان حال می گفت :" معذرت می خوام بنده مامور خندوندنم و امروز دیوونه شدم" تاجی فریاد می زد و می خندید و می گفت:" هزار ساله اینقدر نخندیده بودم سعید خان واقعا معرکه می کنی. نصرت خانم خوشحالم که سعید خان شمارو سرگرم می کنه"
گفتم:" والله هرکس شمارو ببینه دیوونه میشه. از شوق دیدار شماست که اینکارارو می کنه"
سعید ایستاد و گفت:" آخه سرکار خانم که اجازه نمی دیدین ! امروز دیگه اختیار از دستم رفت" سپس تعظیم کرد و خارج شد.
یک روز از صبح تا عصر در عمارت چهل ستون ماندیم. چند نفر از خانم های اندرون هم خوشان را دعوت کرده بودند. سعید مطرب هم خبر کرده بود. وقتی خانمها سرگرم گوش دادن به آواز و تماشای رقاصه ها بودند تاجی گفت:" نصرت خانم سیزده به در سلطنت آباد یادته؟ چند روز بود و چه دنیایی داشتیم! تمام حرفامونو کلمه به کلمه یادمه راستی چیکار کنیم که از شر اینا خلاص بشیم؟ حوصله شونو ندارم می خوام فقط خودمون باشیم"
گفتم:" منم ندارم اما فکر می کنم دستور حضرت والاس که مارو تنها نذاره"
تاجی گفت:" درستش می کنم چی فکر می کنه؟"
عصر به اندرون برگشتیم خواجه فرخ آمد دنبال تاج السلطنه و گفت:" حضرت والا کسالت دارن و منتظر هستن"
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:51 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان