سه هزارو یک شب "فروغ شهاب" - صفحه 3 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
زمان کنونی: 14-09-1395،09:31 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 45
بازدید: 3944

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
ارسال: #21
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
این بود که حوصله خوشگذرانی هم ندارد ،اغلب اوقات به فکر فرو می رفت و یا کلمات نامربوط می گفت . یک روز هم شاد و خندان نزد من آمد : نصرت خانم دیروز از مظفر الملک کاغذ داشتم .تو را دعوت کرده بری بروجرد .دلت می خواد بری ؟
گفتم : هر چه رای حضرت والا باشه .
گفت : بدم نمیاد ،فکر خوبیه ،تو هم به گردش احتیاج داری .اینجا بهت خوش نمی گذره .با ما هم که لطفی نداری .اگه میل داری جواب بدم که میری و وسایل رفتنتو مهیا کنن .
گفتم : ممنونم قربان .مرحمت می فرمایین.
نزدیک بود از خوشحالی فریاد بزنم و حضرت والا را ببوسم . جلو خودم را گرفتم و ساکت ماندم .
حضرت والا : می دونی که من به حکومت اصفهان می رم و تا بیست روز دیگه راه می افتم .اونجا دارن به اوضاع سرو صورت می دن ، یعنی ساختمونا رو تعمیر می کنن و وسایل زندگی آماده میشه .اول فکر کرده بودم همگی با هم از اینجا بریم و تو از قم از ما سوا بشی .اما می بینم لزومی نداره صبر کنی . اگه می خوای ممکنه همین دو سه روزه راه بیفتی .
گفتم : قربان عرض کردم مطیعم . هر طور اراده حضرت والا باشه .
گفت : بسیار خوب ! بسیار خوب ! همین امروز دستور می دم همه چیز آماده بشه .کی رو همراهت می بری ؟
جواب دادم : خانم بزرگ تشریف می برن تبریز .از اندرون فقط نازنین خانم و دو سه تا کنیز کافیه .
مجددا گفت : بسیار خوب .هر طور میلته .گفتی خانم بزرگ میه تبریز ؟ مگه اونجا کس و کار داره ؟ بسیار خوب یه کاری هم برای ما انجام می ده ،بهش اطمینان داری ؟
- از چه لحاظ ؟
-هیچی می خواستم بدونم زن مطمئنیه ؟
-قربان بنده خیل ی به ایشان علاقه دارم .نمی تونم منظور حضرت والا چیه ؟
-منظوری که ندارم .می خواستم یک کاعذ محرمانه بدم ببره .همین !
-خوب البته !
-کی می خواد بره ؟
-هر رو امر بفرمایین .
-سه روز دیگه راه می افتین . به خانم بگو ، دستور همه چیز و میدم که راحت بره .
-خیلی ممنوم .خداوند سایه حضرت اقدس والا رو از سر ما کم نکنه .
-اتما نصرت خانم . بدون که تو با ما خوب تا نکردی . بعد از این مواظب باش .
-بازم منظور حضرت والا را نمی فهمم .امیدوارم کار خلافی از بنده سر نزده باشه .
-خیلی باهوشی ×خوب عجالتاً خداحافظ . حاضر شو سه روز دیگه همه چیز آماده است .
شازده رفت و من مثل کسی که کوه کنده باشه احساسا خستگی می کردم و با خود می گفتم : خدایا چه نقشه ای کشیده است . منظورش چیست ؟
خانم بزرگ امد از قیافه من متوحش شد و پرسید : چی شده ؟ چی می گفت ؟
گفتم : اگه رایش برنگرده تا سه رو ز دیگه می ریم .اما نمی فهمم ! وقتی گفتم شما میرین تبریز خوشحال شد و هی می پرسید به این خانم اطمینان داری ؟ معلوم شد می خواد کاغذ محرمانه بده ببرین .خیلی ناراحت شدم .حالا فکر می کنم از فرستادن منم منظوری داره .احساسا شومی دارم .
خانم بزرگ گفت : غصه نخور .صبر می کنیم ببینیم چی میشه . اصل کار اینه که تو یه مدتی از اینجا دور باشی .منم کاغذشو می برم .ناراحت نباش .
گفتم : به امید خدا .من که تا سه رو زدیگه دیوونه می شم .تا از اینجا نریم باو ر نمی کنم .
گفت : تورو خدا اینقدر خودتو صدمه نزن .من می دونم که حتما می ری . میوای شرط بندیم ؟
- اخه خانم بزرگ جونم چطور اینقدر مطمئنین ؟ این حیوون هر روز یه جور دیگه می شه .
خانم بزرگ گفت : به حر ف من اطمینان داشته باش .دارم میفهمم چرا اجازه داده بری . از اینکه می خواد من کاغذ ببرم تبریز معلومه که دست از خیالات شومش ور نداشته . حتما به تو هم یه کاغذ می ده ببری . حالا ببین .حکومت اصفهانم واسه همین قبول کرده .داره نقشه می کشه . به خیال خودش می خواد شاه بشه . شرط می بندم که همینه . خیالت اسوده باشه .
حرفهای خانم بزرگ کمی آرامم کرد .گفتم : حالا چیکار باید بکنیم ؟
خانم بزرگ گفت : کاری نداریم بکنیم .همه کارها رو که قبلاًکردی . این دو سه روزه استراحت کن .
گفتم : چه جور از شما جدا بشم . دلم خیل ی براتون تنگ می شه .
گفت : شایدم بیام اصفهان سری بهت بزنم . از حالا تا اونوقت دنیا هزار رو داره . این فکرا رو نکنیم بهتره .
نازنین با چادر سیاه و روبنده وارد شد و گفت : رفته بودم سری به خونه میرزا غلامرضا و زن و بچه اش بزنم . ترسیدم راهی بشیم و فرصت نکنم برم اونا رو ببینم . نمی دونین چه خطی پیدا کرده ! و از زیر چادر ش بسته نازک بزرگی بیرون آورد و به من داد و گفت : اینم واسه شما نوشته . تا گفتم شما میرین بروجرد ، پا شد رفت توی اطاق نشست و نیم ساعت بعدش برگشت و اینو داد به من و گفت : هدیه ناقابلیه برای آن خانم بزرگوار ،آن ولینعمت که خدا حفظش کرده و می کند . بسته را باز کزدم .میرزا غلامرضا روی یک صفحه کاغذ ترمه به خط درشت نوشته بود : الصنت لله که در میکده با ز است !
خط به قدری قشنگ بود که انسان نمی توانست چشم از آن بردارد و از انتخاب شعر چنان منقلب شدم که اشکم سرازیر شد . گفتم :نازنین م ی دونم که جناب میرزا طبع خیلی بلندی داره ،اما دلم می خواد یک هدیه ناقابلی از من قبلو کند خودت ترتیبشو بده به طوری که بهش برنخوره .
نازنین گفت : مقداری پول پس انداز کرده بودم .یهنی من که خرجی ندارم پول می خوام چه کنم . مقداری اشرفی و دویست تومان داشتم دادم به زن داداش و گفتم یه خونه بخرن .
گفتم : نازنین نازنینم . ممنونم . این جور خیلی خوب شد . خوشحال شدم .
*********
هر چه لباس و اثاث زیادی داشتم بین کنیز ها تقسیم شد و به انتظار مژده بزرگ ساعت شماری می کردم . عصر روز دوم حضرت والا آمد . دو پاکت بزرگ مهر شده به دست داشت . روی صندلی کنار میز نشست . پاکتها را روی می ز گذاشت و گفت : فردا صبح زود حرکت می کنین . می خوام خانم بزرگو ببینم و کاغذ و بهش بدم . به اطاق خانم بزرگ رفتم و پیغام شازده را رساندم ، و به اتفاق برگشتیم . خانم بزرگ تعظیم کرد و ایستاد.
شازده گفت : یا الله . حال شما چطوره ؟ انشاء الله این چند ماهه خیلی بهتون بد نگذشته باشه . فردا صبح کالسکه و سوار و همه چیز آماده است . شما که میرین تبریز ،نصرت خانم که میره بروجرد .
بعد یکی از پاکتها را برداشت و گفت : این کاغذ و واسه برادرم نوشتم هر جور می دونین بهش برسونین . یعنی باید به دست خودش بدین . از زناش کدومو می شناسین ؟
خانم بزرگ گفت : خانم اشرف الدوله دخرت عمومه . زینب الملوکم همینطور. حضرت اقدس والا آسوده باشین .حتما به دست خودشون می رسونم .
حضرت والا اکتو داد به من ، من هم دادم به خانم بزرگ . سپس شازده از جیب سرداریش یک کیسه در آورد و گفت : نصرت خانم اینم بده که خانم بزرگ انعام بدن . باید ببخشین !
خانم بزرگ گفت : به مرحمت حضرت اقدس انعام همه مستخدمین داده شده و بنده احتیاج به چیزی ندارم .
شازده جوا ب داد : دست ما رو رد می کنین ؟
خانم بزرگ مجدداً تشکر کرد و کیسه را پس داد و گفت : این رد کردن نیست به سر خودتون قسم ،لازم ندارم .
شازده بلند شد و کیسه را در جیبش گذاشت و به طرف در رفت . بعد دوباره برگشت و کیسه را در آورد و انداخت روی میز . باز چند لحظه مکث کرد و گفت : نصرت خانم یک خداحافظی هم با ما نمی کن ی ؟ خیلی خوشحالی که از پیش ما میری ؟ خیلی حوصله به خرج دادم . به احترام روح پدرت بود . اگر نه رنده نمی موندی . مواظب کاغذ باش . بده به مظفر الملک و بگو منتظر جوابم . خدا نگهدار ! از اصفهان می فرستم عقبت . به مظفر الملک سلام برسون . و با عجله از اتاق خارج شد .
بعد از رفتن او دیگر نوانستم خوداری کنم . مدتی به صدای بلند گریستم . خانم بزرگ مرا دلداری می داد ولی می دیدم که او هم ناراحت است . لبهایش از خشم می لرزید . لا به لای هق هق گریه گفتم : می دونم که اگه به خاطر من نبود ،شما این همه بردباری نمی کردین و یه چیزی بهش می گفتین .
خانم بزرگ گفت : ائلاً به خاطر تو تنها نیست ، به خاطر کظفر الملک و همه خانواده است . بیشرف می خواد به من رشوه بده ، چی خیال می کنه . همه اش توی فکرم ، که من چه جوری این کاغذ و برسونم . یعنی همینش هم خیانته . من که می دونم این بی شرف چه نقشه ای کشیده . امیدوارم به بی عرضه گی مظفر الدین میرزا است . پارسال که اشرف الدوله اومده بود تهرون می گفت شازده همیشه ناخوشه و حوصله هیچ کاری نداره . خیلی هم از اشرف الدوله حرف شنوی داره . در حقیقت کارا همه دست اونه .
گفتم : پس جای نگرونی نیست و مظفرالملکم که اهل این حرفها نیست . خیانت نمی کنه .
خانم بزرگ گفت : از بابت اون که خیالم راحته . از خریت و بی شرفی این احمق تعجب می کنم . چه خیالاتی توی کله پوکش می پرورونه . خدا عاقبتشو به خیر کنه . من واسه اتابک خیلی نگرونم . دشمن خونی اونم هست . به هر حال عجالتاً که تو راحت شدی باز خوبه .
گفتم : من هنوزم مطمئن نیستم . می ترسم یه دفعه رایش عوض بشه .
خانم بززرگ گفت : بچه نباش نصرت خانم . حالا فهمیدم که اگر مظفرالملکم دعوتت نمی کرد ،این تو رو می فرستاد .به خاطر کاغذم که بود می فرستاد . مظفرالملک می گفت یاغی شدن خز علم زیر سر اینه .می دونم الان به خون برادرتم تشنه است . اگه خدای نکرده نقشه اش عملی می شد اونوقت می دیدی چی به سر اینا می آرود . پاشیم بخوابیم . من هنوز نمازم نخوندم .
در ان موقع نازنین که از صبح مشغول سرو صورت داده به کارها بود وارد شد و گفت : خیال می کردم هیچ کاری نداریم . ماشا الله توی زیر زمین چه خب ر بود . الان چهار روزه داریم جمع می کنیم . از صبح تا حالا فقط جارو رو می بستیم .اخه حضرت والا امر کردن همه جارو خالی کنیم . همه باید بره اصفهان . الحمد الله دیگه تموم شد . اگه سعید خان نبود که اصلاً نمی شد خدا پدرشو بیاورزه خیل کمک کرد .
هر یک به اطاق خود رفتیم و آماده خواب شدیم .لوازم شخصی ما همه در صندوق ها و در ایوان حاضر بود . به رختخواب رفتم اما خوابم نمی برد . به یاد مادرم و پدرم افتادم و گریستم . کدکی ام و زندگی چند ماه گذشته را در خاطرم مرور می کردم .مثل این بود که درباره شخص دیگری فکر می کنم . آن همه حادثه ،ان همه تجربه تلخ ، در مدتی چنین کوتاه غیر ممکن می نمود . گویی پنجاه سال بر عمرم افزوده شده است . تشویشی وصف نکردنی قلبم را می فشرد . با وجود گرمی هوا سردم بود و می لرزید . صدای گریه کودکی که از دور به گوش می رسید مرا به یاد سرنوشت شومم انداخت . آرزو می کردم مادر شوم ، بچه داشته باشم . اما از تص.ر اینکه شوهر جنایتکارم پدر فرزندم باشد وحشت می کرد م . همان بهتر که هر گز مادر نشوم . باید این آرزو را به گور ببرم .
سرو صدای چند فراش که صندوق ها را از ایوان می بردند مرا به خود آورد و متوجه شدم که هوا روشن شده است . به اطاق نازنین رفتم و بیدارش کردم . از شدت خستگی خواب مانده بود . خانم بزرگ هم از اطاقش ما را صدا کرد . او نمازش را خوانده بود . نازنین گل غنچه را صدا کرد و آفتابه لگن آوردند وضو گرفتم و نماز خواندم . صبحانه مختصری خوردم و لباس سفر پوشیدم .
خانم بزرگ هم آماده شد . قرار بر این بود که تا قم ما را بدرقه کند ، چون می خواستم به زیارت پدرو مادرم بروم و از آنها خداحافظی کنم .
فصل 9
عده ای از خانم ها اندرون از صبح به خانه من آمدند . حوصله پذیرایی و صحبت کردن نداشتم . کم کم همه اطاقها و حیاط پر از جمعیت شد . همه به خاطر رفتن من گریه می کردند و این موضوع برای من که می خواستم هر چه زودتر از آن خانه فرار کنم ، بسیار ناراحت کننده بود . وقتی هم خبر کردند که کالسکه حاضر است ، به ناچار مدتی به خداحافظی و دلداری دادن گذشت . چند مرتبه از زیر قرآن و قلعه یاسین رد شدم ، و عاقبت نجات یافتم . هنگامی که مقابل در اندون سوار کالسکه می شدیم هنوز زار و شیون زنها را می شنیدم .
وقتی کالسکه به راه افتاد و از در بزرگ باغ خارج شد ، در حدود سیصد سوار مار را احاطه کردند ، مطمئن شدم که رویای باور نکردنی کن به حقیقت پیوسته است . سرم را روی شانه خانم بزرگ گذاشتم و از شدت خوشحالی گریستم . طولی نکشید که بر اثر چند شب بیخوابی و حرکت گهواره ای کالسکه خوابم برد . هر گاه جلودارها فرمان ایست می دادند و متوقف می شدیم ،سراسیمه از خواب می پریدم و علت توقفمان را می پرسیدم .نازنین می گفت : لابد مانعی سر راه بوده نترسین .و خانم بزرگ سرم را محکم به سینه اش فشار می داد و می گفت : آسوده باش راست راتس داریم می ریم .
ومن جواب می دادم : به خدا هنوز باور نمی کنم ، می ترسم . و باز به خواب می رفتم . ظهر به حضرت عبدالعظیم رسیدیم .وسایل پذیرایی در باغ بزرگی آماده شده بود. ناهار مفصلی در چند اطاق چیده بودند . اجباراً دور سفره ای نشستیم و با بی میلی کمی غذا خوردم .عجله داشتم . دلم می خواست هیچ جا توقف نکنیم .هر کار به غیر از رفتن در نظرم اتلاف وقت می نمود . نماز خواندیم و به زیارت حرم مطهر رفتیم .همه جا را قرق کرده بودند . در حدود دو ساعت از ظهر گذشته راه افتادیم .
جاده تهران تا حضرت عبدالعظیم را به دستور حضرت والا آب پشی کرده بودند . اما از انجا به بعد ناهموار و خاکی بود و سوار ها در اطراف کالسکه چنان گرد و خاک می کردند که با وجود گرمی هوا ،پنجره ها ی کالسکه را بستم و خودمان را با بادبزن های حصیری باد می زدیم . عرق از سرو رویمان می ریخت و بیحال شده بودیم و توان حرف زدن نداشتیم .
طرف عصر مقابل قهوه خانه ای توقف کردیم . سعید برایمان چای آورد . سوار ها هم پیاده شدند و اسبهایشان را آب و خوراک دادند و مجددااً حرکت کردیم . نیمه های شب به قم رسیدیم . عده زیادی را از دور دیدیم که فانوس و لاله به دست داشتند و جمع کثیری پشت سر آنها به استقبال ما می آمدند .
سعید خان دم پنجره آمد و از طرف نایب التولیه و حاکم قم خیر مقدم گفت . خانم بزرگ به جای من پیغام تشکر آمیزی فرستاد . بالاخره بیرون شهر کالسکه ها و سوار ها وارد باغ بزرگی شدند و بعد از عبور از میا ن درختان سرو و چنار و پیج و خم خیابان های باغ ، به درون اندورن رسیدیم .سعید خان در کالسکه را باز کرد و
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:47 ق.ظ
 
ارسال: #22
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پیاده شدیم پاهایمان درد گرفته بود، به زحمت راه می رفتیم وارد اندرون شدیم چند کنیز سیاه پوست منتظر ایستاده بودند و همه با هم تا زمین خم شدند و تعظیم کردند و پیشاپیش ما به راه افتادند. از یک حیاط بزرگ عبور کردیم زنها ودختران نایبالتولیه از خانمهای پنجاه ساله تا دختر بچه های نه و ده ساله بزک کرده، به ترتیب سن صف کشیده بودند. با همه ی آنها سلام و تعارف کردیم. متوجه شدم که همه خانم بزرگ را همسر حضرت والا می پنداشتند. خوشحال شدم و نگران بودم که مبادا خانم بزرگ حقیقت را بگوید. اما او که می دانست این اشتباه به نفع روحیه ی من است، و وضع مزاجی ام اجازه ی آن همه تعظیم و تکریم و تعارفات بی معنی را نمی دهد، با خونسردی و متانت ذاتی خود، نقش خویش را به بهترین وجه ایفا کرد و من به عنوان برادرزاده ی او به راحتی با همه حرف می زدم و احساس آرامش می کردم.
نایبالتولیه زندگانی بسیار مجلل و زنان متعدد داشت که اکثر آنها بیش از چهارده سال نداشتند. همسر اولش حاجیه خانم زنی فربه و با ابهت بود و یک گل محمدی زیر گلویش به سنجاق چارقد سفیدش زده بود و مانند حکمران مقتدری بر قلمروی خویش فرمانروایی می کرد. در حدود چهل نفر زن و دختر جوان اطرافش در جنب و جوش بودند و برای خدمتگزاری به حاجیه خانم به یکدیگر سبقت می جستند. معلوم نبود کدام یک از آنها زن نایبالتولیه و کدام فرزندش هستند. کم کم متوجه شدیم که خانم چهل ساله ای دختر آقا و دختر نه ساله ای همسر و سوگلی ایشانست. سرخاب و سفیدآب و رففتار و گفتار دخترک وقیحانه و مشمئز کننده بود. کاملا به چشم می خورد که حاجیه خانم از او می ترسد. تا آن شب حرمسرای سلطان و شاهزادگان را را لانه ی فساد و هوسرانی می پنداشتم. احساس تاثری ناگفتنی به من دست داد. از سرنوشت شوم زن و جنایتهایی که بر او می رفت، منقلب شدم و از زن بودن احساس شرمساری می کردم.
به خانم بزرگ گفتم" خیلی خسته ام و خوابم میاد. نمی تونستم صبر کنم تا شام بدن. شما هم حتما خسته این یه کاری کنین، مثلا بگین توی راه غذا خوردیم و بریم بخوابیم"
خانم بزرگ بدون اینکه به من جواب بدهد به نازنین که کمی دورتر نشسته بود گفت" نازنین خانم، نصرت خانم خیلی خسته است، حالشم که می دونی خوب نیست ترتیبشو بدین که بره بخوابه"
حاجیه خانم یک مرتبه فریاد زد" وای خدا مرگم بده! مگه میشه شام نخورده بره بخوابه؟ به سر حضرت والا نمیشه. اوا خدا منو بکشه چه حرفیه؟ زهرا خانم بپر برو ببین شام چی شد."
اما من بلند شدم و گفتم" به خدا گرسنه ام نیست، اجازه بدین برم بخوابم" و رفتم طرف در. همه دویدند که نگذارند برم اعتنا نکردم و همراه نازنین از اطاق خارج شدم، چند نفر هم همراه ما آمدند و ما را به اطاقی که برایمان تعیین شده بود راهنمایی کردند. لباسم را عوض کردم و وضو گرفتم و نماز خواندم. نازنین برایم غذا آورد. کمی نان و پنیر و سبزی خوردم و در رختخوابی خوابیدم، که بوی عرق بدن و گل محمدی با هم مخلوط شده بود. بلافاصله خوابم برد و حتی متوجه آمدن خانم بزرگ هم نشدم.
صبح روز بعد قبل از همه بیدار شدم هوا هنوز تقریبا تاریک بود. رفتم که سر حوض وضو بگیرم بوی خوش گلها و نسیم صبحگاهی به هم آمیخته بود و حالتی رویایی داشت. چند دقیقه دور حوض
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:48 ق.ظ
 
ارسال: #23
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بزرگ قدم زدم، هوا هنوز به قدر کافی روشن نبود و فقط انبوه گلها را در باغچه همچون رنگهای مبهم می دیدم. سعی می کردم از عطری که به مشامم می رسید نوع گل را تشخیص بدهم. موقعی متوجه بازی بچه گانه ام شدم که خانم بزرگ و نازنین هم آمدند. هر سه کنار حوض وضو گرفتیم و مشغول نماز خواندن بودیم که اهل خانه بیدار شدند. از هر طرف و هر گوشه صداهای نا آشنا به گوش می رسید.
برای صرف صبحانه به تالار رفتیم. حاجیه خانم و ایل و تبارش منتظر ما ایستاده بودند. دور سفره نشستیم و بعد از تعارفات زیاد و احوالپرسی، حاجیه خانم به خانم بزرگ گفت: " چرا خانم کوچیک تا حالا شوهر نکرده، خیلی دلم می خواد بگیرمش واسه خانداداشم ماشاالله هزار ماشاالله مثل ماه می مونه. تقصیر سرکار علیه است."
خانم بزرگ در حالی که به زحمت جلوی خنده اش را می گرفت گفت: " والله خانم، نصرت جون نامزد داره. الانم داریم می ریم بروجرد که عروسی رو راه بندازیم."
در این موقع سعید خبر آورد که تا نیمساعت دیگر حرکت می کنیم.
حاجیه خانم اصرار و التماس که چند روز بمانیم و خوشبختانه جواب دادن به عهده ی خانم بزرگ بود و من دخالتی نداشتم. خداحافظی با اهل خانه مدتی طول کشید. نازنین به همه ی مستخدمین انعام داده بود و همه می خواستند دست خانم بزرگ را ببوسند بالاخره خلاص شدیم.
در باغ بیرونی سوار شدیم. حاجیه خانم هم سوار کالسکه ی ما شد و پهلوی خانم بزرگ نشست. نازنین و من هم روبروی آنها نشستیم. حرم را قرق کرده بودند. بعد از زیارت حضرت معصومه به آرامگاه خانوادگی خودمان رفتیم.
پدرم و مادرم کنار یکدیگر خفته بودند. قاری قرآن می خواند و من دیوانه وار گریه می کردم. مدتی روی قبر آن دو عزیزم افتاده بودم و التماس می کردم مرا هم نزد خود بخواهند و از زندگی طاقت فرسایی که دارم نجاتم بدهند.
خانم بزرگ و نازنین با اصرار زیاد مرا بلند کردند و از صحن خارج شدیم. یکی از کالسکه ها حاجیه خانم را به خانه اش باز گرداند، و ما سوار کالسکه خودمان شدیم. تصور جدایی خانم بزرگ برایم غیر ممکن می نمود، نمی توانستم قبول کنم. مثل کودک بیچاره ای گریه می کردم. خانم بزرگ می گفت: " اگه قرار نبود بری پیش برادرت که من نمی رفتم. حالا خیالم راحته. میدونم تنها نمی مونی. اینجور اشک نریز، نصرت خانم، جیگرم کباب میشه. حال منم از تو بهتر نیست. بیا عاقل باشیم. سختیها رو از آنچه هست سخت تر نکنیم. اگه من نمی گفتم می خوام برم تبریز به خدا به تو هم اجازه نمی داد. میدونی واسه ی رسوندن کاغذا بود، تا اینجا که بخت با ما یاری کرد. خیال می کنی واسه ی من آسونه؟ "
وقتی دیدم او هم نمی تواند جلو اشکش را بگیرد، به خودم قوت قلب دادم و تصمیم گرفتم بیش از این اذیتش نکنم. چند دقیقه ای به یاد خانه ی نایب التولیه و حاجیه خانم و خانداداشش و آنچه دیده و شنیده بودیم خندیدیم.
خانم بزرگ گفت: " از شوخی گذشته فکر می کنم با این جریانات ما دو نفر وظیفه هایی هم داریم. باید برای خنثی کردن نقشه های شازده فعالیت کنیم. " بعد سرش را آورد کنار گوش من و آهسته گفت: " قصد دارم قبل از رفتن به تبریز، برم اتابک رو ببینم و جریانو بهش بگم، شایدم اوصلاح ندونه من برم تبریز به هر صورت باید یه کاری بکنم. واقعا که علاوه بر بیشرفی خیلی هم احمقه. هیچ بیشعوری اینکار رو می کرد که اینجور به ما اطمینان کنه؟ می دونی نصرت خانم من شخصا با خود یارو هم چندان موافق نیستم، اما اقلا دیوونه نیست و تا حدی شعور داره. نه عزیزم موقع گریه زاری نیست. به نظر من خدا خواسته که ما از موضوع خبردار بشیم و جلوشو بگیریم. دل داشته باش که می دونم خیلی داری. تو دختر آن پدر و مادری. برو به امان خدا و سلام منو به برادرت و شازده خانم و همه ی عزیزان برسون."
در برابر عقل و منطق خانم بزرگ تسلیم شدم. تا دم کالسکه اش او را بدرقه کردم و با خوشحالی خداحافظی کردیم. باز به من توصیه کرد که متاثر نباشم و شجاعتم را از دست ندهم. با نازنین هم روبوسی کرد و سوار شد. کالسکه اش در میان عده ای سوار براه افتاد و ما هم سوار شدیم و حرکت کردیم.
به نازنین گفتم: " از اینکه شبها به خونه مردم بریم هیچ خوشم نمیاد. خیلی هم خسته کننده تره. عقیده ی تو چیه؟ "
نازنین گفت: " عقیده منم همینه. دیشب که خیلی سخت گذشت. ما که همه جور وسیله داریم لزومی نداره هم مزاحم مردم بشیم و هم اینقدر بهمون سخت بگذره. به سعید خان میگم ترتیبشو بده."
تمام وقت به یاد خانم بزرگ بودیم و از او صحبت می کردیم. جایش در کنار ما خالی بود. گذشت و فداکاری او برای هر کس که او را می شناخت اعجاب انگیز بود.
از بیابانهای بی آب و علف می گذشتیم، و گهگاه مقابل قهوه خانه مفلوکی توقف می کردیم و اسبها را خوراک می دادند. یا عوض می کردند. سعید از آبدارخانه ی خودمان چای و خوراکی می آورد. ما هم پیاده می شدیم و چند قدم راه می رفتیم و ساعتی بعد مجددا حرکت می کردیم.
طرف عصر به جلگه ی زیبایی رسیدیم که جویباری از میان درختان بید تا چشم انداز دور افق جاری بود و گهگاه زیر اشعه ی سرخ فام آفتاب غروب می درخشید. سعید که از شروع مسافرت مبدل به فرمانده پرقدرتی شده بود، چند نفر سوار را پیشاپیش برای جستن محل مناسبی جهت اطراق فرستاده بود. هنگام رسیدن ما به آن محل، در خدود بیست چادر افراشته شده بود و دور و بر آنها را آب پاشی و تمیز کرده بودند. هوایی خنک و مرطوب داشت و نسیم ملایمی می وزید. چادر من در وسط و بقیه را حلقه واردور آن قرار داده بودند. کالسکه ها یکی بعد از دیگری می رسیدند و مستخدمها و کنیزها را پیاده کرده کمی دورتر نگاه می داشتند و اسبها را باز می کردند و در مسافت نسبتا زیادی از محل چادرها به درخت می بستند.
کم کم هنگامی که نوکرها به فرمان سعید داخل چادرهایشان شدند، کنار جوی آب وضو گرفتیم و نماز خواندیم. بعد به اتفاق نازنین به چادرهای کنیزها سرکشی کردیم. آشپزها در هوای آزاد مشغول تهیه شام بودند. بوی کباب در فضا پیچیده بود و روی هم رفته همه چیز مرتب و رضایتبخش به نظر می رسید. همه خوشحال بودند و من احساس آزادی و خوشوقتی فوق العاده ای می کردم. شام بسیار لذیذ و مفصلی آوردند. مدتها بود با چنان اشتهایی غذا نخورده بودم. رختخواب نازنین را پهلوی رختخواب من آماده کردند. سر و صداها رفته رفته خاموش شد فقط صدای پای قرا و لانی را که دور چادرها گشت می زدند می شنیدیم.. گاهی هم شیهه ی اسبی به گوش می رسید و اسبی دیگر به او پاسخ می داد.
ناگهان آوازی ملکوتی در زیر سقف آسمان طنین انداخت بلا اراده در رختخوابم نشسته و زانوهایم را بغل گرفتم، سراپا محو ان آواز رحپرور شده بودم. هرگز چنین صدایی به گوشم نخورده بود جوانی که گویی عاشق بیقرار است مثنوی می خواند: بشنو از نی چون حکایت می کند و نازنین هم بلند شد و بالا پوشی روی شانه ام انداخت. دستش را محکم گرفتم و سرم را به سینه اش تکیه دادم. فهمید که گریه می کنم، چون مرا سخت به سینه اش فشار می داد. از خود بیخود شده بودم. آرزویی محال قلبم را می لرزاند. می خواستم به سوی آن صدا پرواز کنم. ابرها را بشکافم بر بالهای ستاره ای بنشینم و به پای آن جوان بیفتم. آرزو می کردم دهانش را غرق بوسه کنم و او در گوش من، و فقط برای من آواز بخواند.
شاید اگر نازنین مرا آنچنان محکم نگرفته بود، بی پروا به سوی صاحب صدا می دویدم. در آن موقع احساس کردم که از عقل بیزارم و می خواهم دیوانه باشم، می خواهم فرار کنم. در بیابانها سرگردان شوم، به آغوشی به غیر از نازنین پناه ببرم. در بازوان آن خواننده بمیرم. از نیستان تا مرا ببریده اند... خودم را نی کوچکی می دیدم که از نیستانم بریده اند. نی خوشوقتی بودم و لبهای معشوق مرا نوازش می داد. در حال بیخبری من هم زمزمه می کردم، به پیشواز آن آواز سحرآمیز می رفتم، و گاه بیتی را که خوانده بود تکرار می کردم، یا جمله ی بعدی را می خواندم، کم کم از حال پریشانی بیرون آمدم. مثل این بود که در دریای بیکران و آرامی شنا می کنم. موجهای کوچک گرمی بخش، تنم را نوازش می دادند. همه ی وجودم ثنا گویان به سوی ساحل پیش می رفت و در آن سوی ساحل جوانی که دلباخته ی من بود بازوانش را گشوده و مرا به سوی خود می خواند. لحظه ای از افکار شیطانی ام احساس شرمندگی می کردو و لحظه ای دیگر در میان امواج می رقصیدم.
به نازنین گفتم: " عجیب نیست که یکی از این نوکرها چنین صدا و سوادی داشته باشه؟ این شخص هر که هست یک نوکر معمولی نیست. دلم می خواست بدونم کیه و چرا نوکری شازده رو می کنه و از کجا آمده؟"
نازنین که معلوم بود او هم سخت منقلب شده است جواب داد: " منم تعجب می کنم اگه راستی می خوای بدونی این کیه، حتما سعید خان میدونه، فردا ازش می پرسم."
گفتم: " فرقی نمی کنه. باید بگم که این آواز نزدیکه دیوانه ام بکنه خودت میدونی که من هرگز توی این خطا نبودم. اما امشب یه چیزایی فهمیدم. مثلا فهمیدم که منم بشرم، یه زنم. نازنین جونم، چرا من باید از همه چیز محروم باشم. آخه چرا؟ تو فکر می کنی بتونم تا آخر همینجور زندگی کنم؟"
جواب داد: " نصرت خانم هر کس سرنوشتی داره نمی دونم چی بگم جیگرم واست کبابه، همیشه با خانم بزرگ همینو می گفتم، اونم برات خیلی غصه می خوره، اگه تو هم مثل سایرین بودی خوب بود. دردسر اینه که تو مثل هیچ کس نیستی. مگه خدا خودش کاری بکنه، مثلا اتفاقی بیفته و تو آزاد بشی."
سوال کردم: " مثلا چه اتفاقی؟ " و در همین حال چنان می لرزیدم که دندانهایم به هم می خورد و اشکم بند نمی آمد. گفتم: " اگه الان پاشم فرار کنم چی میشه؟ "
نازنین گفت: " می خوای برم بگم دیگه نخونه؟ "
فریاد زدم: " نه، نه، نه، بذار بخونه قول میدم دیگه از این مزخرفا نگم. بخوابیم بهتره. " نازنین اشکهایم را پاک می کرد و می گفت: " سعی کن بخوابی. "
گفتم: " تو هم بخواب. " و سرم را کردم زیر لحاف و گوشهایم را گرفتم اما ای دریغ صدا تا اعماق روحم می رسید . وبرای اولین بار احساس عجیب و ناشناخته ای به من دست داد. اما دیگر احساس شرمندگی نمی کردم. گاه ناله می کردم و می ترسیدم و گاه دست نازنین را محکم می گرفتم. چگونه خوابم برد نمی دانم.
صبح خیلی زود بیدار شدم گویی آواز شب گذشته هنوز هم در فضا پیچیده است. اولین بار درزندگی ام بود که میل نداشتم از رختخواب بیرون بیایم. حتی نمی خواستم نماز بخوانم با خود گفتم همه ی شب را نماز خوانده ام چیزی در وجود من تغییر کرده بود دیگر آن دختر بچه ی ساده لوح نبودم. قلبم سرشار از آوای عشق و اشتیاق بود و آرزو می کردم در آن صبح زیبا تنها باشم و به نغمه عشقی که در دلم بیدار شده بود گوش بدهم. نازنین در رختخوابش نبود وقتی صدای پایش را شنیدم که آهسته داخل چادر می شد، چشمهایم را بستم و مدتی به همان حال باقی ماندم. نازنین که به نماز ایستاد بلند شدم و از چادر بیرون رفتم. چند دقیقه ای قدم زدم. هوا هنوز کاملا روشن نبود. در آن سکوت صبحگاهی زمزمه ی جوی آب، خاطره ی آواز شب گذشته را برایم تجدید کرد.
دلم می خواست آب تنی کنم. کفشهایم را در آوردم و چادر و دامنم را جمع کردم و داخل جوی شدم. پاهایم مثل مرمر سفید شده بود. برخلاف جهت جریان آب می رفتم و حریر بلور سردی دور پاهایم چین می خورد و می لغزید و تا زیر زانوهایم بالا می آمد.
گاه بسوی مشرق می رفتم و انعکاس طلوع خورشید را در شیارهای آب تماشا می کردم. چند تکه ابر پراکنده در آسمان از نوازش خورشید، که هنوز سربر نیاورده بود، گلرنگ می نمودند. زمین و آسمان در حریر بنفش ارغوانی به هم دوخته شده بود. چادرها همچون هیولای شب بر زمین خفته بودند.
خم شدم و وضو گرفتم. دامن و چادرم در آب افتاد. سردم بود اما بیحرکت ایستادم. و بر فرش آب نماز خواندم و دعایم را بر امواج نشاندم و به سوی خورشید روانه ساختم.
از صدای نازنین به خود آمدم: " نصرت خانم کجایی؟ وای خدا مرگم بده چکار می کنی؟ سرما می خوری، مگه دیوونه شدی؟ " دستم را به نازنین دادم و از آب بیرون رفتم و پای برهنه تا چادردویدم. به کمک نازنین لباسم را عوض کردم. نازنین پاهایم را که سرد و بیحس شده بود خشک کرد و جوراب گرمی پوشیدم. بساط صبحانه چیده شده بود. سماور قل قل می کرد. مثل این بود که از گفتن همان چند جمله هم پشیمان است. مرا نگاه هم نمی کرد، به خوبی معلوم بود که احساس مرا درک می کند.
جنب و جوش در اطراف چادرها و سر و صدای کنیزها و داد و فریاد نوکرها و شیهه ی اسبها و کوبیدن لگدهایشان بر زمین، علامت رفتن بود. سعید آمد و گفت:: " کالسکه ی سرکار خانم حاضره."
چنان به آن مکان دلبسته بودم که با حسرت به طرف کالسکه رفتم. به غیر از چادر من که به زودی جمع می شد، اثری از اقامت...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:48 ق.ظ
 
ارسال: #24
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ما نمانده بود. جوی آب آرام می رفت. درختهای بید مرتب ایستاده بودند و شاخ و برگهایشان می رقصیدند.
با تبسمی از آن منظره ی دل انگیز خداحافظی کردم و چند لحظه ی بعد سوارها دورو برمان راگرفتند و رفتیم. با خود می گفتم: آیا خواننده ی دیشبی هم بین این سوارهاست؟ آیا دلداده ای از اهالی دهکده نزدیک بوده است و شب را در جمع نوکرهای ما گذرانده و با صدای مسحور کننده اش مرا تا به عرش رسانده بود؟
دیگر هرگز آن صدا را نشنیدم هر شب به امید شنیدنش ساعت ها بیدار می ماندم اما با نومیدی به خواب می رفتم و هرگز درباره اش سوال نکردم تنها رازی بود که همچون گنجینه ای برای خودم حفظ می کردم.
یک روز نازنین گفت:راجع به کسی که آن شب آواز می خواند از سعید پرسیدم گفت: هیچ کس نفهمید کی بود، و از کجا آمده بود"
بعداز آن شب و آن صبح فراموش نشدنی بقیه مسافرت یکنواخت و خسته کننده شده بود. مناظر اطراف، و اتفاقاتی که می افتاد هیچ یک جلب توجهم را نمی کرد. سرم را به گوشه ی کالسکه تکیه می دادم و خاموش بودم پ. نازنین هم مگر در موقع لزوم حرف نمی زد. هر شب در محلی اطراق می کردیم و هر صبح به راه می افتادیم.
یک روز ناگهان متوقف شدیم. سعید از کنار کالسکه چی پایین جست و در را باز کرد. و در حالی که تا نزدیک زمین خم شده بود گفت"خان سالار دارن تشریف میارن!"
سوارها کنار رفتند برادرزاده ام را دیدم که به طرف ما می آمد. چنان به سرعت از کالسکه بیرون رفتم که نزدیک بود زمین بخورم. سالار از اسب پایین آمد و تعظیم کرد.
گفتم:خجالتم ندین، چرا تا اینجا تشریف آوردین؟"
سالار گفت:" وظیفه ی ماست. به بروجرد خوش آمدین!"
جویای حال همسرش شدم گفت:" حالش مناسب نبود و در منزل منتظر سرکار هستند" کنار جاده چادر زده بودند و وسایل پذیرایی آماده بود. کمی استراحت کردیم و سالار هم با ما سوار شد. او اکنون در حدود بیست و دو سال داشت و بلند قدو رشید و بسیار خوش قیافه و بزرگ منش بود.
نازنین و سعید هم مقابل ما قرار گرفتند و راه افتادیم. از حال مادرش پرسید. گفتم:" تا قم همراه ما بودند و از آنجا به تهران بازگشتند."
سپس او از وضع برادرم و کارهایش صحبت کرد و گفت:" امنیت بی سابقه ای در این نواحی برقرار شده است. زورگویی و ااجحاف از میان رفته. عشایر لرستان مثل بره رام شده اند و به کار زراعت و آباد کردن مناطق دوردست مشغولند. مالیات دولت را به طیب خاطر می پردازند.و خودشان هم در رفاه زندگی کنند. حقیقتا به وجود پدرم افتخار می کنم."
نزدیک ظهر وارد شهر شدیم. مردم دردو سمت کوچه ها صف کشیده بودند و بعضیها دستمالهای رنگیشان را تکان می دادند. بالاخره از در بزرگی داخل باغ باصفایی شدیم و مقابل در اندرون توقف کردیم. احتشام الملوک، زن سالار را ندیده بودم. شاهزاده خانم جوان و بسیار زیبایی بود و تقریبا هم سن و سال بودیم. از اولین دیدار شیفته ی یکدیگر شدیم و مانند دو دوست دیرین یکدیگر را بوسیدیم. با وجود چادر نماز بلندش که تاروی زمین می رسید معلوم بود حامله است. به یاد تاجی افتادم و متاثر شدم. از قیافه ی بشاش احتشام الملوک خوشبختی می بارید. در چشم های قهوه ای رنگ قشنگش خنده موج می زد. به اشخاص و اشیا با حالتی عاشقانه نگاه می کرد و لبهای گلگونش همیشه متبسم بود. شنیده بودم که برادرزاده ام او را می پرستد. او به حقیقت قابل ستایش بود. خدمتکارها و کنیزها هم با خنده و خوشحالی خدمت می کردند. در آن خانه هوا آکنده از عشق و صمیمیت بود و من بدون دلیل احساس خوشبختی می کردم.
پرسییدم:"احتشام الملوک بچه کی دنیا میاد؟"
رنگش سرخ شد و گفت:" اوللا خواهش می کنم منو اشرف صدا کنین. بچه یک ماه دیگه!"
گفتم:"پس تو هم به من بگو نصرت!"
بی چون و چرا قبول کرد و چشم های خندانش از خوشحالی برق زد و گفت" نصرت جونم می دونین ما که از تهرون دوریم همیشه مترصد خبرا و اتفاقاتی که می افته هستیم خلاصه بگم فضولیم از همه ی چیزایی که درباره ی شما شنیده بودم احساس دوستی و حتی نوعی عشق براتون داشتم. از خبر فوت مادرتون و از ازدواجتون خیلی غصه خوردم. بعدشم که حضرت آقا مرحوم شدن. جدا تسلیت می گم. می بینم شما از بتی هم که من در خیالم ساخته بودم هزار دفعه بهترین. واقعا عاشقتون شدم. می دونین وقتی شنیدم که حتی شب عروسی هم حاضر نشدین لباسهای فرنگی فاخر بپوشین و جواهر بزنین از خودم خجالت کشیدم. آخه نمی دونین چه چیزایی به خودم آویزون می کردم! درست یک دکون جواهر فروشی بودم. از اون موقع همه رو گذاشتم کنار. از شما تقلید می کنم. حالا دیگه همیشه همین جور لباس می پوشم. اتفاقا سالارم خیلی خوشش میاد نمی دونین چقدر شما رو دوست داره و از آمدنتون خوشحاله."
در این موقع برادرزاده ام که ما را تنها گذاشته بود وارد اطاق شد و مرا بغل کرد و دستهایم را می بوسید و می گفت:" عمه خانم شما باعث افتخار ما هستین همیشه صحبت خانمی و بزرگواری شماست. حتی از راه دور هم روی همه اثر میذارین!" و به زنش نگاه کرد اشرف گفت:" خودم به نصرت جون گفتم که دارم ازشون تقلید می کنم."
گفتم:"این تقلید نیست، اخلاقمون به هم شبیهه."
سالار گفت:" خبر ازدواج شما برای همه یک فاجعه بود. خیلی متاسفم. خوشحالیم که ما را سرافراز کردین. اگر نمی آمدین حتما ما برای زیارتتون می آمدیم تهران. راستی چطور شد گذاشتند تشریف بیارین؟"
+جواب دادم:"داستانش مفصله، بعدا شرح میدم. من این مسافرت و خوشحالی دیدار شماهارو مدیون خانم، مادرتون هستم. حقیقتا که بی نظیرن. نمی دونین چقدر لطف و بزرگواری کردن.تمام این مدت حتی یک روز هم از من جدا نشدن. نقشه ی آمدن صنم خانم کشیدن و خوشبختانه موفق شدیم. خودمم باور نمی کردم. خدایا شکرت! الان که توی بهشتم و هیچ غصه ای ندارم. باید از اوضاع اینجا و کارای برادرم مفصل برام بگینو خبر دستگیری خزعل مثل توپ صدا کرد. اما دلم می خواد قبل از اینکه خوددشو ببینم، همه ی جریانو بدونم. واقعا که خان نابغه اند.هیچ کس باورش نمی شد که کار به این
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:48 ق.ظ
 
ارسال: #25
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مهمی، این طور ساده و بدون خونریزی انجام بشه.»
سالار گفت: «می دونین که بعد از کشته شدن امیر کبیر، وضع مملکت مغشوش شد. در حقیقت این همان چیزی بود که خارجی ها می خواستند. عشایر فارس و خوزستان و لرستان، همه دوباره قیام کردند. قائله فارس، که می دونین با کاردانی و همت پدرم، خاتمه پیدا کرد و قوای دولتی در کردستان هم خوشبختانه فاتح شدند. اما شیخ در خوزستان خیلی مقتدر شده بود. دُول اجنبی بهش کمک می کردند. می دونین که موضوع نفت برای اونا،اهمیت حیاتی داشت. دولت هم جرأت نمی کرد باهاش بجنگه. از طرف دیگه، "بیران وند" ها به خاطر قلعه ی "الشتر" از قوای دولتی نمی ترسیدند. هر حاکمی به آنجا می فرستادند، زنده برنمی گشت. فقط آدمی مثل خان می تونست چنین کاری انجام بده. وقتی والی این نواحی می شه، ابتکار عجیبی به خرج می ده. خودش و عمو جان می رن اهواز و خودشونو به عنوان دو تا تاجر معتبر معرفی می کنند و با تجار آنجا قراردادهای تجاری مهمی می بندند. خبر به گوش شیخ می رسه و علاقمند می شه آن ها رو ببینه. خان اول عذر میارن که کار داریم و باید بریم هندوستان. اما بالاخره آنقدر شیخ اصرار می کنه که قبول می کنن و به این ترتیب وارد قصر شیخ می شن. دو روز اونجا می مونن و از همه ی تشکیلات و زندگی شیخ، اطلاع پیدا می کنن و می فهمن که شیخ روزا می ره اردوگاهش کنار خلیج و شب ها در قصر سرگرم عیاشی و خوش گذرانیه. پدرم قشون و تجهیزاتشو در چند فرسخی اهواز مستقر کرده بود و دستور داشتند که سه روز بعد از آن که آن ها مهمان شیخ بودند شبانه حرکت کنند و شهرو بگیرند و چند نفر هم برای کمک داخل قصر بشن.
آن شب، موقعی که شیخ مست مست بوده و دوتا از سوگلی های فرنگیش تو بغلش بودند، عمو جان شش لولشو درمیاره و پدرم بلند می شه و دستای شیخ رو می بنده و یک دستمالم می بنده به دهنش. همه از ترس بهتشون می زنه. عمو جان می ره دم در قصر و می گه شیخ کشته شده، تسلیم بشین. قراولا باور می کنن. درهای قصر باز می شه و سربازایی که با لباس عوضی توی میدون بودن، می ریزند توی قصر، و جلو چشم همه، شیخو می برن خارج شهر. تمام این جریان 5 دقیقه هم طول نمی کشه. یعنی همین سرعت عمل باعث آن موفقیت بزرگ می شه.
بعد از آنکه شیخو می برن، قوای دولتی شبیخون می زنن و قشون شیخ فوراً تسلیم می شه. باور کردنی نیست! حکومت پانزده ساله ی شیخ و هرج و مرج خوزستان به این ترتیب خاتمه پیدا می کنه. کشتی های شیخ توقیف می شه و از خزانه و قشون او هر چه را که لازم بوده می فرستند تهران و حرمسرا و تعداد نسبتاً زیادی از افراد شیخ و سوارای شخصی اش، و خلاصه هر چه را برای زندگی پر تجمل شیخ لازم بوده همراه خودشون میارن بروجرد. خبر دستگیری شیخ، در سرتاسر مملکت می پیچه، و حتی باعث آرامش مناطق دیگه هم میشه که خودتون خبر دارین.
ولی قضیه لرستان به این سادگی نبود. گرچه دستگیری شیخ اثر داشت اما اونا، قلعه ی الشترو داشتند! پدرم از اینجا نامه ی مفصلی به سردار "بیران وند" نوشتند و مضار مخالفت با دولت و فواید دوستی، همه رو شرح دادند و گفتند: «چون اطلاع دارم که شما، یک
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:48 ق.ظ
 
ارسال: #26
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مرد استثنایی هستین این کاغذو می نویسم والا حمله می کردیم. و آنقدر کشته می دادیم و می کشتیم تا کار تمام شود. اما از شما انتظار دارم که عاقلانه فکر کنید و ببینید نفع هر دو طرف چیست. در آخر کاغذ هم از سردار وعده ی ملاقات می خوان و میگن هر جا که شما انتخاب کنید. فقط هر دو باید تنها به میعاد گاه برویم.
نمی دونم اطلاع دارین یا نه؟ نتیجه ی کاغذ خان این میشه که همون شب سردار فقط با دو سوار میاد اینجا و خودش تک و تنها وارد میشه. صحنه ی اون شبو، هیچ وقت فراموش نمی کنم. باور کردنی نبود. در حدود پانزده سال بود که اینها باقوای دولتی می جنگیدند! خلاصه سردار آمد و با پدرم روبوسی کردند. پدرم می گفتند:" منو شرمنده کردید." و سردار می گفت:"وظیفه ی من بود. چون من شخصا از چنگ بیزارم. فقط زیر بار زورگویی نمیریم! وقتی نامه ی شما را خواندم فهمیدم که شما با سایرین تفاوت دارین و می تونم اعتماد کنم. حالا هم برای انجام هر فرمایش حاضرم." نزدیک بود پدرم گریه کنن! نمی دونین چه صحنه ی عجیبی بود!
پدرم گفتند:" ما هم به غیر از صلح و صفا چیزی نمی خواهیم. باید همه با هم کمک کنیم و مملکتمون را حفظ کنیم. شیخ خزعل دست نشانده ی دولت انگلیس بود و به فضل خدا، عجالتا نقشه ی آنها برای تجزیه جنوب باطل شد. خوشحالم که با جوانمرد بی نظیری مثل شما رو به رو هستم و اطمینان دارم که میفق می شم و بدون کشت و کشتار و خنریزیهای غیر لازم سراسر لرستان را یکپارچه امن و امان می کنیم."
دو روز بعد پدرم و شیخ و چند هزار سوار وارد خرم آباد شدند. استقبالی که ازشون کردند برای هیچ پادشاهی نشده بود حالا هم داریم نتیجه اش رو می بینیم. ایل "شگوند" که می دونین خیلی قدرت دارن، مدتی به حال تعرض بودن. اما حالا هیچ معارضی در کار نیست و و-ضع لرستان واقعا تغیییر کرده و همه در رفاه زندگی می کنن. به شیخ هم بد نمی گذره. خان خیلی محترمانه باهاش رفتار می کنن و در بعضی امور هم ظاهرا دخالتش می دن."
سرگرم صحبت بودیم. که خبر کردند ناهار حاضر است. خانه ی سالار ساده و بی تکلف بود. خوشحال شدم که مهمان نداشتیم. احتشام الملوک شخصا رفت و نازنین خانم را آورد که با ما غذا بخورد. چهار نفری دور سفره نشستیم و ناهری بسیار عالی و لذیذ خوردیم.
عصر آن روز، عده ی زیادی از خانمها و بچه های خانواده و کسانی که نمی شناختیم به دیدنم آمدند. احساس می شد که همه به تماشای عروس شاه و حضرت والاظل سلطان آمده اند. از نگاه های تعجب آمیزشان لذت بردم. معلوم بود خانمهایی که خودشان را غرق جواهر کرده بودند خجالت می کشند و کم کم هر چه را که ممکن بود در می آوردند و در جیبشان می گذاشتند. روز دوم رفیتم به "توده زن" و قلعه ای را که برادرم بالای کوه ساخته بود تماشا کردیم. کنار آبشار چادر زده بودند و سفره ی مفصلی پهن شده بود. عصر به منزل برگشتیم و چون روز بعد عازم خرم آباد بودیم خیلی زود خوابیدیم.
احتشام الملوک از من قول گرفتم که بعد از دیدن برادرم مجددا نزد آنها برگردم و مدت بیشتری بمانم.
روز سوم خیلی زود راه افتادیم. حال احتشام الملوک مناسب نبود، اما سالار، سوار بر اسب، کنار کالسکه می آمد. دو مرتبه هم در چادر هایی که به دستور او آماده کرده بودند استراحت کردیم و ظهر هم با هم ناهار خوردیم و او به بروجرد مراجعت کرد.
************************************************** ************************************************** *****در حدود سه بعد از شهر بود که سوار ها و کالسکه ها متوقف شدند. سعید پایین پرید و مثل بچه ها جست و خیز می کرد و می گفت:" دارن میان، خدا جونم، دارن میان. حضرت خان دارن تشریف میارن. وای خدا جو ببین چه خبره!"
سوار های شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیده در دو سمت جاده به حال احترام صف کشیدند. برادرم را دیدم که سوار بر یک اسب سیاه بین دو سوار دیگر به طرف ما می آمد. وقتی نزدیک ما رسیدند هر سه نفر پیاده شدند. برادرم جلو آمد، سعید تا زمین خم شده در کالسکه را باز نگه داشته بود. برادرم داخل کالسکه شد و مرا بوسید. سپس با نازنین احوالپرسی کرد و از وضع راه و مسافرتمان و حال سالار و همسرش پرسید. بعد گفت:" دو نفر همراهان من ، سردار "بیران وند" و شیخ خزعل هستند. بهرته شما هم پیاده بشین و با آنها سلام و تعارف کنین."
امرش را اطاعت کردم و روبنده ام را برداشتم و پیاده شدیم. نازنین هم با روی باز پشت سر ما ایستاد.
سردار و شیخ، یکی بعد از دیگری، به من خیر مقدم گفتند. سخنان شیخ را که به عربی بود فهمیدم و من هم به همان زبان از وی تشکر کردم. متوجه شدم که شیخ با تعجب گوش می دهد و چند بار تکرار کرد:"مرحبا، مرحبا!"
اما از گفته های سردار که به لهجه ی محلی حرف می زد چیزی نمی فهمیدم و فقط صدای بم و رسای او را که در صحرا طنین انداخته بود می شنیدم. تا آن روز کسی را به قد و قامت و ابهت سردار ندیده بودم گرچه شیخ هم مردی بلند بالا و با شخصیت بود معهذا در مقبال سردار کوچک اندام به نظر می رسید.
سوارهای ل شال های ابریشمی سیاه رنگ بزرگی مانند عمامه دور سرشان پیچیده بودند و ریشه های آنها به صورتشان می ریخت، روی لباس بلندشان کمر مرصع بسته بودند و شمشیر های برهنه شان در نور آفتاب برق می زد. همگی به یک صدا فریاد می کشیدند و زمین و آسمان را به لرزه در آورده بودند. بر اسبهای سرکش و غول =یکرشان عملیات سوارکاری بسیار تماشایی انجام می دادند. گاه جنگجویان دلیری بودند و دشمنان را از پای در می آوردند و گاه با حرکات منظم تاخت و تاز می کردند و با مهارت به زمین می پریدند و از زیر شکم اسبها به سمت دیگر رفته با یک پرش سریع سوار می شدند.
من که تا آن روز چنین منظره ای ندیه بودم گویی خواب می دیدم.مبهوت شده بودم،سپس نوبت به سواران عرب رسید. اسبهای عربی با گردن کشیده و اندام باریک چنان نیزپا بودند و سریع می رفتند که عباهای سفید نازک سوارها مانند لک های ابر که از رعد و برق فرار کنند پراکنده شوند به نظر می رسید. و یا به شکل پر و بال پرنده های عظیمی که دسته جمعی کوچ کنند، به پرواز در می آمدند.
این پذیرایی بیش از یک ساعت طول کشید. همهمه و فریاد های شادی و صدای سم اسبها و برق شمشیرها و البسه ی رنگ به رنگ زردوزی شده، که هر لحظه به رنگی دیگر جلوه می کردند منظره ای چنان با شکوه و تماشایی تشکیل می دادند که احساس خستگی نمی کردم و قلبم از شادی می طپید. می دانستم که اگر بخواهم من هم می توانم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:48 ق.ظ
 
ارسال: #27
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آزاد در ميان آن مردان دلير بر اسبي سوار شوم و در دشتها بتازم. چادرم از سرم افتاده بود اما از اينکه در برابر مردها با روي بازايستاده بودم احساس ناراحتي نميکردم. گويي همه عمر آزاد و بي تکلف زندگي کرده ام! اولين بار بود که از زن بودن خجالت نميکشيدم.
با جلال و شوکتي شاهانه به راه افتاديم. عده اي از سوارها به صفوف منظم پيشاپيش ما و بقيه به دنبال کالسکه ها حرکت ميکردند. مردم در مسير ما دسته هاي گل پرتاب ميکردند. به همين ترتيب ميرفتيم تا به در بزرگ دارالحکومه رسيديم. ناگهان ديدم که چند شتر را با پارچه هاي زربفت و يراقهاي طلا براي قرباني کردن از مقابل ما عبور دادند. وقتي چشمم به خنجرهاي برهنه و مرداني که با بازوان ورزيده منتظر دستور بودند که شترها را بکشند، افتاد به سعيد گفتم: زود برو نگذار اين حيوان هاي بيچاره را بکشن. تو را به خدا عجله کن. نميتونم تحمل کنم. داره حالم به هم ميخوره.
سعيد از زير دست و پاي اسب ها و لابلاي جمعيت مثل يک گلوله توپ خودش را نزديک محل قرباني رساند و مانع کشتن شتر ها شد.
باغ بزرگ ديوانخانه هم پر از جمعيت بود. برادرم به اشاره دست به آنها تعارف ميکرد و جواب سلام ميداد. من هم به همه تبسم ميکردم و خوشحال بودم. از مستقبلين تشکر و خداحافظي کردم و وارد اندرون شديم. دو خانم جوان با عده ي زيادي کنيزهاي سياه و سفيد و البسه رنگ به رنگ به انتظار ما ايستاده بودند. يکي از خانم ها شيرازي و ديگري تهراني بود. وصف همسر شيرازي برادرم را شنيده بودم و ميدانستم که برادرم به او علاقه زياد دارد. اما خانم تهراني با زيبايي چشمگيرش بسيار محبوب و متواضع به نظر ميرسيد و معلوم بود که از زندگي خود راضي نيست.
قسمت شمالي ساختمان اندرون را که داراي پنج اطاق و زيرزمين بود براي اقامت من آماده کرده بودند. وقتي وارد تالار شدم چشمم از ديدن زر و زيورها و البسه فاخر زنان شيخ که متجاوز دويست نفر بودند خيره شد. همه به پا خاستند و صداي به هم خوردن النگوها و گردن بندها و زنگوله هاي طلا و جواهر که بعضي از آنها را به مچ پايشان بسته بودند در اتاق پيچيد. خانم جوان بسيار زيبا و بلند قدي با لباش عشايري لرستان همراه با چند زن لر ديگر کناري ايستاده بود. برادرم اول او را معرفي کرد و گفت: ميمنت خانم، همسر سردار و سرور همه ما.
ميمنت خانم با چنان خوشرويي و مهرباني برخورد کرد که گويي سالهاست يکديگر را ميشناسيم و دوست هستيم.
زنان شيخ همه عرب نبودند. عده اي ايراني و چند زن جوان فرنگي هم با لباسهاي نظير آنچه شاهزاده خانمها در تهران ميپوشيدند در بين آنها بودند و خوشبخت به نظر مي آمدند.
خانم هاي عرب درباره زندگي درباري و لباس و تجمل حرمسراهاي تهران از من سوال ميکردند و من به اختصار جواب ميدادم يا اظهار بي اطلاعي ميکردم. کاملا معلوم بود که از سر و وضع و لباس ساده من تعجب ميکنند. درصورتي که خانم سردار با نگاهي تمجيدآميز و مهربان به من مينگريست و علامت سوالي در قيافه اش نميديم. به کمک من آمد و موضوع صحبت را تغيير داد. مثل اين بود که ما دو نفر از کودکي با هم بزرگ شده ايم و از خصوصيات اخلاقي يکديگر به خوبي اطلاع داريم.
خبر کردند که بايد براي صرف شام برويم. شيخ و سردار هم همراه برادرم بودند. سردار نزديک من نشسته بود و سعي ميکرد به لهجه تهران صحبت کند. ازطرز فکر و استدلالش دريافتم که مردي دانشمند و سياستمدار است و از صميم قلب به برادرم احترام ميگذارد و دوستش دارد.
شام به آخر رسيد و کمي بعد ميهمانان رفتند. برادرم مدتي با من نشست و از اوضاع تهران و کارها و نتايج سفر شاه سوال کرد. از حال خانم بزرگ جويا شد و گفت: حقيقتا خانم بي نظيريه و من برايش احترام زيادي قائلم.
گفتم که از طرف حضرت والا مامور رساندن نامه اي به وليعهد شده است و من هم حامل نامه اي براي شما هستم.
برادرم گفت: پس به اين دليل اجازه مسافرت به شما داده. نامه خانم بزرگ که رسيد و بعد هم که خبر آمدنتان را شنيدم خيلي تعجب کردم. هزار جور حدس زدم. ميدانستم به هر حال يک موضوع غير عادي باعث شده است.
وقتي کاغذ حضرت والا را به او دادم و خواند، خشم و تعجب از قيافه اش مي باريد. گفت: نصرت خانم بد نيست شما هم اين کاغذ را بخوانيد. واقعا شازده ديونه شده. چي فکر ميکنه؟ به خدا اگر من به جاي قبله عالم بودم ميدادم او را دار بزنند و شرش را از سر همه کم ميکردم. متاسفم که خيلي دير متوجه شدم که چه موجود خبيث و پستي است!
نامه را خواندم لرزه بر بدنم افتاد. آن حيوان کثيف از برادرم خواسته بود که به کمک سردار و شيخ خزعل و به همراهي عشاير فارس به تهران حمله کنند و شاه را بگيرند و ملت را از شر او خلاص کنند.
به برادرم گفتم: خيلي ميترسم که بالاخره مرتکب جنايتي بشه و مملکتو به خاک و خون بکشه!
برادرم گفت: همه چيز امکان داره. جاي شکرش باقي است که هنوز به من اعتماد داره. گر چه نامه اش لحن آمرانه داره اما در حقيقت کمک ميخواد. بايد طوري جواب بدم که اعتمادش سلب نشه. خوشحالم که خانم بزرگ تصميم گرفت به اتابک خبر بده، زن خيلي عاقليه. اميدوارم موفق بشه و خيالمون را از آن طرف راحت کنه. عجالتا فکر نميکنم به غير از برادرش و من به اشخاص ديگري اطمينان کنه. با وجود اين نگرانم. مخصوصا براي اتابک خيلي ميترسم. ميدوني نصرت خانم يکي از مشخصات اشخاص بزدل و سبک مغز سوءظن داشتنه. ما بايد سعي کنيم آن اطميناني رو که شازده به ما داره حفظ کنيم. موضوع ديگري هم که مهمه اينه که نبايد هرگز قبله عالم از اين ماجرا اطلاع پيدا کنند. چون عکس العملش به ضرر مملکته. فقط اتابک با عقل و درايتي که داره همه اطراف و جوانب مسائلو در نظر ميگيره. عجالتا اميد ما همه به اعتماديه که شاه تا امروز به اتابک داره. گرچه اتابک خودش چنين اعتقادي نداره و گاهي هم از قراري که مرحوم پدرمان ميگفتند اظهار نگراني ميکرده. به هر حال عجالتا که بر اوضاع مسلطه. لابد ميدونين که حضرت والا از همين ماموريت من هم ناراضي بود و اتابک قبله عالم را راضي کرد.
باور کن کار خيلي مشکلي بود و به فضل الهي تا امروز که موفق شده ام. راستي نصرت خانم من از دخالتي که در امر ازدواج شما کردم وجدانا ناراحتم. باور کن تا آن زمان هنوز آن ديوانه را درست
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:48 ق.ظ
 
ارسال: #28
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نمی شناختم، چون همسه در مأموریت بودم. خیال می کردم این وصلت به نفع خود شما و خانواده است. اما من خودم را نمی بخشم چون اطلاع دارم که خیلی ناراحتین. انسان گاهی در بن بست قرار می گیره و نمی دونه چکار می کنه."
گفتم:"شاید همینطور که می گین در اصل صحیح نبوده. و مسلماً شما صلاح همه را در این امر دیدین. شاید هم عیب از خود بنده است که نمی تونم به تجملات ظاهری دلخوش باشم. به هر حال الان که اینجا هستم خوشبختم و آرزو می کنم همیشه در خدمتتون باشم. البته تحمل بعضی چیزا سخته، اما همینقدر که شازده برام احترام قائله و به چشم دیگری به من نگاه نمی کنه، باید خدا را شکر کنم. لابد اطلاع دارین که شغل بنده فقط کتاب خوندنه که آن را هم گوش نمیده، فقط تظاهره!"
برادرم بلند شد و در حالی که در اطاق قدم می زد گفت:"میمنت خانم، همسر سردار ممکنه دوست خوبی برای شما باشه. با سواد نیست اما خیلی فهمیده و باهوشه. در بسیاری از کارها باهاش مشورت می کنیم. عجیب عاقل و با سیاسته. خود سردار هم واقعاً مرد بزرگ و قابل احترامیه. ما مثل دو برادر به همدیگه علاقه داریم و با هم کار می کنیم. امیدوارم اینجا به شما بد نگذره و مسلماً وجودتان خیلی موثره. حالا دیگه باید بخوابین خسته تون کردم. اگر کاری داشتین که رودرواسی نمی کنین؟"
تشکر کردم وقول دادم که به هیچ وجه ملاحظه نکنم و کاملاً راحت باشم. بعد از رفتن برادرم نازنین آمد و مرا به اطاقی که برای خوابیدنم در نظر گرفته شده بود راهنمایی کرد. گل غنچه کنیز جوان ومهربانم مشغول بستن پشه بند توری روی تخت بود و از خوشحالی آواز می خواند و می رقصید. آن شب خیلی ناراحت خوابیدم و تصمیم گرفتم که نه به گذشته فکر کنم و نه به آینده. فقط از آزادی به دست آمده شکرگزار باشم و راحت زندگی کنم.
روز بعد خبر دادند که یک هفته میهمان شیخ هستیم. صندوقهای مملو از پارچه و زر و زیور و اشیاء نفیس را برای هدیه دادن قبلاً آماده کرده بودیم.
شیخ تخت روان مخصوص خودش را برای بردن ما فرستاده بود. من تا آن روز سوار تخت روان نشده بودم. از دیدن تجمل آن اطاقک پوشیده از زریهای جواهر دوزی شده و پرده های حریر، با ریشه های مروارید، چشمم خیره شده بود. چهار غلام سیاهپوست که لباسهای زربفت قرمز پوشیده و جواهرات گرانبها بر کلاه و لباس و دست و پای آنها می درخشید، تخت روان را حمل می کردند.
به اتفاق خانم سردار و نازنین در آن تخت روان جای گرفتیم و زنهای برادرم و چند خانم دیگر، در تخت روانهایی که دنبال ما می آمدند سوار شدند.
بیش از سیصد سوار عرب با البسه فاخر دور و بر ما را احاطه کرده بودند. اسبهایشان از سنگینی پوششهای گران قیمت و یراقهای طلا و مرصع به زحمت راه می رفتند.
از پشت تپه ای پیچیدیم و ناگهان با منظره ای رویایی و باورنکردنی روبرو شدیم. شهر بزرگی که از چادرهای بزرگ و کوچک ساخته شده بود تا دور دست افق ادامه داشت. فقط کنبدها و مناره های مساجد، با مصالح ساختمانی و کاشی کاری های زیبا ساخته شده بود. از خیابانهای وسیع و بازارهای پرهیاهو و دکاکین پر از اجناس مختلف می گذشتیم. نمی دانستیم کدام سمت را تماشا کنیم. هر لحظه با منظره ای تازه و شگفت آور روبرو می شدیم. به میدان وسیعی رسیدیم که یک استخر بزرگ کاشی با فواره ای بلند در وسط آن تعبیه شده بود و باغچه های پر از گل به میدان، زیبایی و عظمت خاصی می بخشید.
در مسجد در دو ضلع میدان و درهای کاخ در دو ضلع دیگر آن قرار داشت. داخل باغ بزرگ و مصفایی شدیم که یک جوی آب کاشی سبزرنگ در بین گلهای رنگارنگ از وسط خیابان اصلی می گذشت.
زنها و دختران شیخ به استقبال ما می شتافتند. از تخت روان پیاده شدیم و به اتفاق آنها به حرمسرای شیخ رفتیم.
صدها دختر جوان با لباسها و جواهرات گرانبها، دو سمت راهرو صف کشیده بودند و تا زمین خم شده تعظیم می کردند.
کتاب هزار و یکشب و زندگی پر تجمل خلیفه هارون الرشید در نظرم مجشم شد. خود را غریب احساس نمی کردم. وصف آن همه تجمل و جاه و جلال را مکرر در آن کتاب خوانده بودم. علاءالدین و چراغ جادویی اش و چهل دزد بغداد را که پشت تجیرها پنهان شده بودند می دیدم. یکایک داستانهای باور نکردنی صورت حقیقت گرفتند.
در عالم رویای شگفت آوری پیش می رفتیم تا به تالار بزرگی رسیدیم که به جای دیوار پرده های زری آبی رنگ مروارید دوزی شده و ریشه های طلا داشت. مخده های جواهردوزی به همان رنگ دور تا دور چیده شده بود و میزهای کوچک عاج یا چوبی مرصع مقابل آنها قرار داشت و انواع خوراکیها روی آنها به چشم می خورد. بوی مشک و عنبر هوا را غلیظ کرده بود. شیخ وارد شد و به دنبالش چند غلام بچه زیبا روی گرجی غرق در جواهر، دلقک بازی در می آوردند و معلق می زدند و می خندیدند، تا به همین شکل جلو ما رسیدند. شیخ، خیرمقدم گفت و از اینکه دعوتش را پذیرفته بودم سپاسگذاری کرد و رفت و دلقکهایش هم به دنبالش خارج شدند. همه چیز رویایی و افسانه می نمود. کنیزکان ماهرو با لباسهایی که به خواب و خیال بیشتر شباهت داشت وارد شدند و با رقص و آواز ما را سرگرم کردند.
شام خبر کردند. در حدود پانصد نفر زیر یک چادر و دور یک سفره نشستیم. چند کنیز روی سفره و لابلای ظرفهای غذا می رقصیدند اما در حقیقت مأمور پذیرایی از میهمانان بودند.
به میمنت خانم گفتم:"باور کردنی نیست. مثل اینکه خواب می بینم. شیخ زمستان کجا زندگی می کنه و این شهر و قصر چطور میشه؟"
جواب داد:"شیخ زمستونا توی قلعه فلک الافلاک زندگی می کنه. البته دیگه به صورت یک قلعه نیست. یک شهر شده و بالای قلعه که سابقاً اطاقای کوچک و قراولخانه بود تالارای خیلی بزرگ ساخته و نمی دونین چه خبره. اینجا فقط برای چهار ماه، و موقتیه. مراقبت از این شهر و تحت نظر گرفتن اوضاع خیلی سخته. نمی دونم توجه کردین یا نه که دورتادور شهر تقریباً محاصره است. محافظت قلعه آسونتره. اما شیخ اینجا رو دوست داره و به محض اینکه سرما تموم میشه چادرا رو میزنی و شهر آماده میشه."
روزها به اتفاق میمنا خانم و چند نفر از رنان شیخ می رفتیم بازار و جاهای دیدنی را تماشا می کردیم. شبها هم که همیشه سرگرم بودیم و بسیار خوش می گذشت. شب آخر ضیافت باشکوهی ترتیب دادند و برادرم و سردار و عده ای از سران عشایر و زنهایشان هم دعوت شدند. شبی فراموش نشدنی بود و تا نزدیک صبح رقصهای عجیب و غریب و نمایشات بسیار جالب، تماشا کردیم.
شیخ و خانمها جواهرات گرانبها و دو کنیز و دو غلام بچه به من هدیه کردند و به نازنین و همراهانم نیز هدایای زیادی دادند. برادرم گفته بود که ما هیچ هدیه ای را رد نکنیم. ما هم همه را با خوشرویی و امتنان پذیرفتیم و بالاخره از مهمانداران خود خداحافظی کردیم.
***
گرچه از اولین روز برخورد با میمنت خانم شیفته سادگی رفتار و مهربانی او شده بودم، اما هر روز به عظمت روح او و ادراک و استدلال بیمانندش بیشتر پی می بردم. زنی بسیار مقتدر بود و دوش به دوش شوهرش در اداره امور قبایل و آبادانی و پیشرفت عشایر خدمت می کرد و حتی در بسیاری از کارهای مهم و مخصوصاً رفع اختلافات مورد مشورت برادرم نیز قرار میگرفت. به حقیقت نمونه یک انسان کامل بود و همه او را می پرستیدند.
زنان عشایری، از کودکی با سواری و تیراندازی و شکار آشنا می شدند، میمنت خانم در این فنون دست کمی از شوهر خود و یا سایر مردان قبیله نداشت.
معلم سواری من شد و هر روز ساعتها در دشت های خرم اسب می تاختیم وبه خانواده های کشاورزان سرکشی می کردیم. کم کم به قبایل دور دست می رفتیم و اتفاق می افتاد که چندین روز نزد آنها بمانیم. بدین ترتیب از نزدک با زندگی عشایری آشنا شدم و کم کم لهجه های مختلف آنان را یاد گرفتم و مثل آنها لباس می پوشیدم و لذت می بردم.
در این بازدیدها بود که دیدم زن در قبایل لرستان برده و وسیله ارضای شهوت مرد نیست بلکه عضو مهم خانواده و در همه حال شریک شوهر است و در کارها به او کمک می کند. چند تن از سران عشایر که اغلب خویشاوندان میمنت خانم بودند به وسیله او از من خواستگاری می کردند. و این موضوع باعث تفریح و خنده ما می شد.
من شخصاً آرزو می کردم که آزاد بودم و می توانستم در میان آن مردم پاکدل زندگی کنم. با این فکر واقعیت زندگی ام در نظرم مجسم می شد. به یاد حضرت ولا و "صنوبر" می افتادم و به اسبم مهمیز می زدم و تاخت می کردم تا میمنت خانم سیل اشکم را نبیند. گاهی هم وسوسه می شدم و با خود می گفتم:"فرار می کنم و به جایی می روم که دیگر نشانی از من نیابند. و به دنبال این فکر در رویاهای شیرینی فرو می رفتم. گاه چوپان می شدم و شبها زیر سقف آسمان نی می زدم. از نیستان تا مرا ببریده اند! آوازه خوان آن شب که بود و کجا رفت؟ کسی چه می داند شاید شبی در کنار جوی آبی به او برخورد کنم! شاید او هم عاشق من بوده و آن شب برای من آواز می خواند. شایر مرا صدا می کرد، اما من شهامتش را نداشتم! نه بهتر است درویش بیخیالی باشم و تنها در بیابانها بگردم و فقط بگویم: یا هو!
میمنت خانم پرسید:"نصرت خانم مثل درویشان، یاهو می کنین. چی شده؟"
جواب دادم:"به خاطر آزادی!"
میمنت خانم سکوت کرد و مرا به حال خودم گذاشت.
یک روز هم به اتفاق تابیرون شهر و قلعه فلک الافلاک رفتیم. مشغول تعمیر و اصلاحاتی در قلعه بودند و نتوانستیم داخل آن را ببینیم. قلعه، هیولای هولناکی سر به آسمان کشیده بود.
گویی کوه و بیابان همه را زیر سایه خود دارد. ناله و فریاد قرنها رنج و شکنجه از آن برمی خاست. اسارت خودم را با زندانی شدن در آن قلعه، مقایسه کردم. با خود گفتم:"اگر کسی به کارم کار نداشت، این را ترجیح می دادم."
از سال و ماه خبر نداشتم و نمی خواستم بدانم. اواخر تابستان بود و هوا رو به سردی می رفت. نمی خواستم باور کنم که خوشبختی ام تمام می شود. تصور بازگشت به زندگی قبلی ام را هم نمی کردم.
چند بار از میمنت خانم خواهش کردم که مرا به قلعه الشتر ببرد. بالاخره یک روز گفت:"می ترسم از راهش خسته بشین."
فهمیدم که از تازه کار بودن من در سواری نگران است. مهمیز به اسبم زدم و از تپه بلندی که پشت ما بود به تاخت بالا رفتم و آهسته پایین آمدم. دوستم به صدای بلند می خندید و شجاعتم را تحسین می کرد. سپس گفت:" فکر می کنم حالا دیگه می تونیم بریم الشتر." بالاخره یک روز، صبح زود آماده رفتن به قلعه شدیم. برادرم و سردار و شیخ پیشاپیش ما می رفتند. از دشتهای خرم و بیشه هایی که درختهاشان با شروع پاییز رنگ سحرآمیز گرفته بودند، گذشتیم و به دامنه ی کوه بلندی رسیدیم. از جاده های باریک و پرپیچ و خم و لابلای صخره ها بالا می رفتیم. میمنت خانم جلو من می رفت. مهارتش را در سواری می ستودم و سعی می کردم ترس به دلم راه ندهم. جرأت نداشتم به پایین نگاه کنم. گویی دره های عمیق زیر پایمان، برای بلعیدن ما، دهان گشوده اند. می ترسم پای اسبم بلغزد و به قعر آن دره های هولناک بیفتم. این حالت چند دقیقه ای بیش نپایید. به خودم نهیب زدم و گفتم:"از چه می ترسی، تو که هزار بار آرزوی مرگ کرده ای. نگاهم را متوجه آسمان کردم و هر لحظه منتظر بودم که قلعه را بالای سرم ببینم. اما به غیر از صخره های عظیم و کوه بلندی که از آن بالا می رفتیم چیزی نبود. فقط صدای سم اسبها و غلطیدن سنگها و افتادنشان، در دل کوه می پیچید. قافله ما آرام و بیصدا پیش می رفت. با وجود تصمیمی که گرفته بودم، گهگاه دچار ترس و سرگیجه می شدم. باور نمی کردم که کابوس پایان بگیرد. هرگاه تکه سنگی از زیر پای اسبی رها می شد و صدایش به گوشم می رسید، بی اختیار خدا را به کمک می طلبیدم. در آن موقع همراهانم مبدل به اشباح خبیثی می شدند که مرا همراه خود به دنیای ناشناخته و سهمناکی می کشانند، سرم گیج می رفت، می خواستم فریاد بزنم اما صدا از گلویم خارج نمی شد.
نمی دانم آن خواب ترسناک چقدر طول کشید. هوا گرم بود وقرص خورشید بالای سرمان می تابید. ناگهان به دشت سرسبز و خرمی که گفتند قله کوه است رسیدیم. گویی فرشی زمردین بر کرانه آسمان گسترده اند. پیاده شدیم و پایم راکه بر زمین نهادم احساس آرامش کردم. میمنت خانم فهمید که خیلی ترسیده ام. گفت:"اگه قبلاً به شما می گفتم حاضر نمی شدین بیایین. عوضش حالا سوارکار ماهری شدین. کمی استراحت می کنیم و بعد میریم پایین.
پرسیدم:"پس قلعه کجاست؟"
جواب داد:"همین جا زیر پای ماست، آخه قلعه زیر کوهه. درش پشت اون تخته سنگ بزرگیه که از دور می بینین. فقط باید از پله ها بریم پایین، دیگه ناراحتی نداره. می دونم خوشتون میاد." سردار می گفت:"روزی که خان و شیخ اومدن قلعه رو ببینن باور نمی کردن. برای ما یک چیز معمولیه اما واقعاً جالبه!"
باز سوال کردم:"این قلعه چطور زیر کوه ساخته شده؟ نمی فهمم."
گفت:"این قلعه که مثل قلعه های دیگه نیست. میگن این کوه اولش آتش فشان بوده. مثلاً هزاران سال پیش یه نفر آمده این بالا و کشفش کرده. هیچکس یادش نیست. بعد کم کم درستش کردن تا به این شکل درآمده. می دونین نصرت خانم هر چی من بگم فایده نداره. باید به چشم خودتون ببینین. تا حالا هیچ حاکمی نتونسته بود اینجاها حکومت کنه. به خاطر همین قلعه بود. فقط برادر شما که راستی خدا حفظشون کنه،اول حاکمی هستن که پا به این قلعه گذاشتن.
سردار اولش تصمیم نداشت تسلیم بشه. آخه می دونین برای ما، لرا این ننگه! خیال داشت بده از همین جا به سرشون شلیک کنن. اما خان، که ماشااله خیلی واردن، اول خبر گرفتن شیخو اینجا پخش کردن و اونو همراه خودشون آوردن. کی می تونست باور کنه که شیخ با آن همه کبکبه و دبدبه تسلیم بشه. بعد خان یه کاغذ به سردار نوشتن و وعده ملاقات گذاشتن. من خیلی می ترسیدم. به سردار می گفتم:"دارن گولت می زنن، نرو. به پای خودت می افتی توی چاه. اما سردار اول دفعه بود که به حرف من گوش نکرد و رفت.
هیچ وقت یادم نمیره که وقتی برگشت خونه، می گفت:"عجب مردیه، حقیقتاً که مرد بزرگیه! ازش خیلی خوشم آمد. باهاش دست برادری دادم. من می گفتم از کجا می دونی دروغ نمی گه. سردار می گفت: من این آدمو می شناسم. حرفاش حسابیه و می دونم که پای قولش وامیسه.
حالا می فهمم که حق با سردار بود و برادرتون راست راستی خیلی بزرگه. خوشحالم که دیگه جنگ و خونریزی تموم شده. سه سال پیش برادرم و سه تا پسرعموهام و برادر کوچیکه سردار به دست حاکم پیشی کشته شدن. بعدش خان تشریف آوردن و همه چیز تموم شد. خدا سایه شونو از سر ما کم نکنه. خودتون که دیدین همه جا امن و امانه و ایلات دارن خوب و خوش زندگی می کنن. خیال می کنین دستگیری شیخ کار آسونی بود؟ یک قطره خون ریخته نشد و حالام ببینین باهاش چه جور رفتار می کنن!"
نوکرها برایمان چای و خوراکی آوردند و نیم ساعتی بعد آماده رفتن شدیم. فضای نسبتاً بزرگی را با شیشه های الوان مفروش کرده بودند. نوکری یک گوشه آن را بلند کرد و پله های سنگی تراشیده شده نمایان گشت.
سردار و همراهانش قبل از ما وارد قلعه شده بودند. میمنت خانم جلو افتاد و گفت:"کم کم روشنتر میشه." و خودش به چابکی از پله ها پایین می رفت. من دنبالش می رفتم و نازنین و بقیه هم پشت سرمان می آمدند. پله ها به طور مارپیچ در دیوار سنگی کنده شده بود. بعد از مدتی به فضای کوچک و مسطحی که نور ملایمی از اطاق آن به زمین می تابید و چند دالان در اطرافش قرار داشت. داخل دالان سمت راست شدیم و لحظه ای بعد در مقابل منظره ای
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:49 ق.ظ
 
ارسال: #29
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تا 224
شگفت آور مات و مبهوت ایستادیم. تالار وسیعی بود که از شیشه های رنگی سقف روشنی می گرفت. تالار در نهایت ذوق و سلیقه تزئین شده بود. مبلهای فرنگی قدیمی که دسته و پایه های طلایی داشت. نظیر آنهایی که در کاخ سلطنتی یا در بیرونی حضرت والا دیده بودم، در چند گوشه ی تالار چیده شده بود. یک پیانوی بزرگ هم در گوشه ای قرار داشت. اگر در آن باز نبود نمی توانستم حدس بزنم که پیانو است چون خیلی بزرگتر از آن بود که در قصر گلستان دیده بودم و تاجی آن را می نواخت. این مثل یک میز بود. از میمنت خانم پرسیدم: " کی پیانو می زنه؟"
جواب داد: " اینو تازه آوردن خیلی دلم می خواست بلد بودم و می زدم. سردار میگه معلم میاریم یاد می گیری. "
نور سقف تالار که از شیشه های الوان به درون تالار می تابید به آن مکان حالتی رویایی می بخشید. قسمتهای طلایی میز و صندلیها و قابهایی که به دیوار نصب شده بود و چلچراغها و ظروف گرانبها، همه مانند اشیایی که از جواهرات گوناگون ساخته شده باشند، در پرتو آن شیشه های رنگین و شمعهای چلچراغها، هر لحظه رنگی تازه و شگفت انگیز می گرفتند. قلبم به شدت می طپید، نفسم بند آمده بود و قدرت حرف زدن نداشتم. دست میمنت خانم را فشار می دادم و از گوشه ای به گوشه ی دیگر می رفتیم و درباره ی هر چه می دیدم سوال می کردم. میمنت خانم می گفت: " می دونین درست کردن این قلعه چند قرن طول کشیده. هزارها نفر اینجا کار کردن. جد بزرگ سردار از تهرون و اصفهان کارگر آورده. هنوز همه شونو ندیدین خیلی مفصله. طویله ها اون طرف قلعه است. اسبا رو با طناب می برن پایین اگه خسته نمی شین بریم جاهای دیگررو ببینیم. " از چندین اطاق سنگی کوچک و بزرگ که همه از شیشه های رنگی نور می گرفتند و اثاث همه ی آنها فرنگی و بسیار زیبا بود گذشتیم. در اطاق آخری، میمنت خانم پرده ی مخمل سنگینی راعقب زد و باغی که خیلی بزرگ به نظر می رسید نمایان گشت. برادرم و سردار روی نیمکتی که کنار حوض سنگی قرار داشت نشسته بودند و صحبت می کردند. هیچ یک از درختها و گلهایی که در آن باغ کاشته شده بود نمی شناختم.
خانم سردار گفت: " اینا مخصوص هوای اینجاس و از جاهای دیگه آوردن. درسته که همه جا بادگیر داره اما گل و گیاه آفتاب لازم داره. اینا همیشه سبز و خرم می مونن. "
تخته سنگ بزرگ و گودی را وسط باغ قرار داده بودند و آب زلالی مانند آبشار از سنگ بالایی در آن می ریخت و ماهیهای قرمز بزرگ و کوچک در آن حوض زیبا شنا می کردند.
با تعجب پرسیدم: " آب اینجا از کجا میاد؟ "
خانم جواب داد: " اینجا آب فراوونه. از برفای بالای کوه به داخل نشست می کنه. براشون راه درست کردن و حالا آبشار عظیمی از کمر کوه می ریزه پایین که خیلی تماشاییه. راهش سخته اگر نه که می بردمتون اونجا. اسبا هم سخت از اونجا میرن پایین. "
گفتم: " میمنت خانم، نکنه منو جادو کردین. چیزایی که می بینم باور کردنی نیست. "
خندید و گفت: " راستی هم که باور نمیشه کرد. به خاطر همین قلعه ا س که کسی نمی تونه با ما در بیفته. از قدیم و ندیم هر حاکمی اومده اینجا دخلشو آوردن تازه قبیله های دیگه هم جرات نمی کنن با خونواده سردار مخالفت کنن اما عوضش بین برادرتون و شوهرم چه جور مثل دو برادر پهلوی همدیگه نشستن من که لذت می برم. "
ما هم رفتیم و روی نیمکت دیگری مقابل آن دو نشستیم، برادرم گفت: " قلعه رو دیدین؟ تماشایی و عجیب نیست؟ "
گفتم: " من که قدرت تمجید شو ندارم، فقط می دونم که دلم می خواست همیشه توی این قصر جادویی بمونم. " سردار گفت: " متعلق به خودتونه، ای کاش این افتخارو به ما می دادین. "
سوال کردم: " چطور شد که این جا رو به سبک فرنگی تزئین کردین؟ جواب داد: " واله این فکر مرحوم پدرم بود. چون یه دفعه رفته بود فرنگستون و قصرای اونجا رو که دیده بود، این اثاثو خرید و آورد خود منم سال گذشته رفتم ـ به غیر از حضرت خان هیچ کس نمی دونست ـ و آن پیانو را برای خانم آوردم که تازه رسیده من بچه بودم که پدرم رفت فرنگ وقتی برگشت یک مهمون اروپایی همراهش آورد که دو سه ماهی اینجا موند. شنیدم که درباره ی این قلعه یک کتاب نوشته. به هر حال مرحوم پدرم عقیده داشته که اگر قلعه رو این طور درست نمی کردن خسته کننده می شد چون می دونین که ما تقریبا نه ماه سال اینجا زندگی می کنیم. فقط تابستونا کوچ می کنیم."
آن شب را در قلعه ماندیم و در تختخوابی که نظیرش را ندیده بودم خوابیدم. نازنین می گفت " به خدا دلم می خواست همین جا قایم می شدی و دیگه نمی رفتیم اونجاها. اما مزخرف میگم می دونم که نمیشه. "
روز بعد، از راهی که آمده بودیم برگشتیم و من به هیچ وجه احساس ترس نمی کردم. راه به نظرم کوتاهتر و آسانتر می آمد. هوا تاریک بود که به شهر و منزل رسیدیم. از میمنت خانم خواهش کردم تا روزی که آنجا هستم با من باشد و او با کمال مهربانی دعوتم را پذیرفت.
شش ماه تمام در نهایت خوشبختی گذشت و بالاخره آن سعادت غیرمنتظره هم پایان گرفت.
روزی که برادرم با قیافه گرفته به اندرونی آمد و قبل از آنکه داخل اتاق بیاید چند دقیقه ای در ایوان قدم زد. فهمیدم خبر بدی دارد و نگران است. بالاخره آمد و نشست و گفت: " نصرت خام، حضرت والا شما را به اصفهان احضار کرده است و چند نفر را برای رساندن نامه به خرم آباد فرستاده اند. " دنیا برسرم خراب شد یک لحظه به فکر خودکشی افتادم. میمنت خانم که وضع مرا دید دستم را گرفت و گفت: " نمی دونم دوری شما را چه جوور تحمل کنم همیشه فکر می کردم زنهای شهری از ما خوشبخت ترن اما وقتی دیدم شما از زندگی اینجا لذت میبرین، فهمیدم که اشتباه می کردم. حتی روزای اول فکر می کردم برای دلخوشی ما و از روی ادب اینجور رفتار می کنین. اما کم کم متوجه شدم که غم بزرگی دارین و " واقعا دوست دارین مثل ما زندگی کنین. البته چیزایی هم درباره ی شوهرتون شنیدم که غصه ی شما رو بهتر می فهمم. اما نصرت خانم شما خیلی بزرگین به نظر من یه فرشته ی آسمونی هستین که بیخود روی زمین افتادین طبیعیه که باید این همه غم داشته باشین من معنی انسانیت و بزرگواری رو از شما فهمیدم شما یه قربونی هستین فکر می کنم خدا شما را روی زمین فرستاده مثل پیغمبرا که مردمو خوشبخت کنین. یعنی راه خوشبختی را بهشون نشون بدین. من فقط فهمیدم که باید قدر خوشبختیمو بدونم. همه ی پیغمبرا قربونی شدن. نمی دونم چی دارم میگم خیلی چیزا برام روشن شده سرنوشت شما این بوده نمی تونین ازش فرار کنین اگه میشه غصه نخورین. بعد از این به یاد شما درس می خونم. یه کوره سوادی دارم اما کافی نیست. درس می خونم، کتاب می خونم، سعی می کنم لایق خواهری شما باشم. اگه بچه پیدا کنم عشق شما رو بهشون یاد میدم که شما رو بشناسن. "
بعد خندید و گفت: " راستی قول میدم دیگه شکار نکنم. "
نمی دانم سخنان خانم سردار خودخواهی ام را ارضا می کرد یا مرا متوجه ساخت که از سرنوشت رهایی نداریم. آرامتر شدم و فکر رفتن را قبول کردم. از ضعفی که نشان داده بودم شرمنده شدم و به نوبه ی خود قول دادم که شهامتم را حفظ کنم. قرار گذاشتیم لااقل به وسیله ی نامه از حال یکدیگر با خبر شویم. میمنت خانم، باز خندید و گفت: " پس باید فورا شروع به درس خواندن بکنم."
روز حرکت، خانم سردار و همسران برادرم با من سوار شدند. برادرم و شیخ وسردار هم با اسب کنار کالسکه می آمدند و متجاوز از هزار سوار هم به دنبال ما می آمدند. به اندازه ای متاثر بودم که خودم را گول می زدم و می گفتم: " حتما برمی گردم، بله مجددا " نزد عزیزانم باز می گردم."
نزدیک ظهر به محلی رسیدیم که چادر بزرگی میان سبزه زارها زده بودند. چادر از بیرون و از داخل زردوزی شده بود و ریشه های طلا و مروارید داشت. میمنت خانم گفت: " از حضرت خان اجازه گرفتم که چادر مخصوص منو براتون بزنن و اقلا این روز آخر مهمون خصوصی من باشین. "
نمی دانستم چه جواب بدهم و چگونه از آن همه لطف و صفا سپاسگزاری کنم. برای اینکه آنها را بیش از حد نگران نکنم از گریه خودداری می کردم اما بغض گلویم را می فشرد.
میمنت خانم دستم را گرفت و گفت: " بفرمایین ناهار بخورین." انواع خوراکیها و بره های کباب شده روی سفره چیده بودند. متوچه شدم که هیچ کس حوصله ی غذا خوردن ندارد پیشقدم شدم و به هر شکلی بود کمی غذا خوردم تا دیگران هم بخورند. بالاخره ناهار به پایان رسید و موقع خداحافظی شد. میمنت خانم مثل یک بچه ی کوچک گریه می کرد. من هم دیگر سعی نکردم جلو خودم را بگیرم. دیدم که برادرم از چادر خارج شد. مسلما نمی خواست تاثرش را نشان بدهد. عاقبت بعد از خداحافظی و اشک ریختنهای زیاد، سوار کالسکه ای که حضرت والا فرستاده بود شدم و از شیشه ی عقب سوارها را نگاه کردم تا در خم جاده ناپدید شدند. شش ماه زندگی افسانه ای، مانند خواب کوتاهی پایان گرفت.
به بروجرد و خانه ی سالار رسیدیم. از دیدن آنها بینهایت شاد شدم. احتشام الملوک دختری به دنیا آورده بود و نامش را عذرا که اسم خانم بزرگ بود، گذاشته بود. پنج روز هم در بروجرد ماندم. من که می دانستم هرگز لذت مادری را نخواهم چشید، دیوانه وار به آن کودک زیبا و دوست داشتنی دل بسته بودم. اینک اجبارا بایستی او را ترک کنم و غم او را هم بر بار سنگین رنجهایم بیفزایم. پدر و مادرش قول دادند که در اولین فرصت به اصفهان بیایند و من به این وعده دل خوش کردم و از آنها نیز جدا شدم.
یک بار دیگر نازنین کنار من نشست و سعید مقابلمان قرار گرفت و در میان گرد و خاک سوارها به راه افتادیم. از هر شهر یا دهکده ای که عبور می کردیم، حاکم و کارمندان دولتی به استقبالمان می شتافتند و پذیرایی می کردند.
متوجه شدم که احترام و محبت آن مردم به خاطر حضرت والا نیست، بلکه آوازه ی قدرت و عدالت برادرم همه جا ما را بدرقه می کند. بنا به خواسته ی برادرم شبها را در خانه ی حکام می گذراندیم، مگر وقتی که هنگام غروب با شهر بعدی فاصله ی زیادی داشتیم و در آن صورت چادر می زدند و اطراق می کردیم.
در آن شبها به یاد خواننده ی ناشناس می افتادم و آرزو می کردم یک بار دیگر آن صدای روحپرور را بشنوم. باید اعتراف کنم که حتی خاطره ی آن آواز و آنچه آن شب بر من گذشته بود، حالم را دگرگون می کرد و خوابهای آشفته می دیدم.
به اصفهان رسیدیم، جمع کثیری به استقبال آمده بودند. بیرون شهر پیاده شدیم و باز در چادرهایی که کنار رودخانه زده بودند نیم ساعتی استراحت کردیم. به سعید گفتم موقعی که به شهر می رسیم دستور بدهد سوارها از دو سمت کالسکه کنار بروند. گوشه ی پرده ی پنجره را پس زدم. از میدان شاه و از مقابل مسجد شاه و مسجد شیخ لطف الله گذشتیم. تماشای کاشی کاریها و عکس گنبدها و ستاره ها در آب استخر بزرگ میدان جلوه ی خیره کننده ای داشت. خیابان چهار باغ و جویهای کاشی آبی که در دوسمت آن جاری بود، و درختهای چنار کهن، و درویشهایی که در تنه ی آنها منزل کرده بودن، و بوته های گل سرخ در میان جویبارها مناظری بس دلپذیر داشتند. از پل بزرگی گذشتیم و به خیابانی رسیدیم که درختهای بلند آن سر بهم می سائیدند. وارد باغی شدیم که نظیرش را ندیده بودم، گویی به بهشت رسیده ایم. محو تماشای گلها و درختان و خیابان بندیهای باغ بودم که کالسکه متوقف شد. پیاده شدیم.
خانمها و صیغه ها و کنیزها همه در حیاط بزرگ منتظر ورود من بودند و از خوشحالی فریاد می زدند. بعد از روبوسیهای طولانی به داخل عمارت رفتیم. از همان نظر اول مجذوب معماری و تزئینات کم نظیر آن شدم. دیوارها با رنگهای چشم نواز نقاشی و تذهیب کاری شده بود. شاه نشین تالار را با ظرافت بی مانندی آینه کاری و نقاشی کرده بودند. نمی توانستم چشم از آنها بردارم. چیزی نگذشت که ورود حضرت والا را خبر دادند. قلبم فرو ریخت آن قیافه ی کریه را فراموش کرده بودم. همگی به پا خواستیم و شازده نفرت انگیزتر از همیشه یکراست به طرف من آمد. تعظیم کردم که شاید از بوسیدنم صرف نظر کند. اما با دو دستش صورتم را بالا گرفت و گونه هایم را بوسید. نقش بر گونه هایم باقی ماند و مانند سم کشنده ای آزارم می داد. صدایش، آن صدای گوش خراش بلند شد: " ماشاء الله چشم بد دور، نصرت خانم سفر بهت ساخته خیلی خوشگلتر شدی." باز تعظیم کردم و ساکت ایستادم. شازده نشست و اجازه ی نشستن داد. در اصفهان متکبرتر از تهران شده بود و کاملا معلوم بود در رفتار و گفتار، از پدرش تقلید می کند. ولی از آنجا که مقلد خوبی نبود، بیشتر به دلقک تهوع آوری می ماند، واثری از بزرگی در او دیده نمی شد. دستش را روی زانوی من گذاشته بود و فشار می داد و در همان حال چشمهایش را به من دوخته بود.
تمام بدنم می لرزید. در فکر بودم که خودم را چطور خلاص کنم. از تصور اینکه مجددا به دام آن سرنوشت بیفتم و صحنه های گذشته تکرار شود وحشت کرده بودم ضمنا نمی توانستم جلو دیگران عکس العملی نشان بدهم. هیچ راهی به عقلم نمی رسید. فقط دعا می کردم و از خدا می خواستم کمکم کند. در همین موقع کنیز زیبایی چای آورد و جلو شازده خم شد. دخترک در حدود شانزده سال داشت و پستانهایش از زیر پیراهن حریر سبز رنگش نمایان بود. اندامی موزون و هوس انگیز داشت، و چشمهاس سبز درشتش مرا به یاد صنوبر انداخت. همانطور که حدس می زدم حضرت والا دستش را از روی پای من برداشت و به بهانه ی قند برداشتن دستی به سینه ی دختر کشید و پستان چپش را محکم فشار داد و پرسید: " اسمت چیه؟" کنیز با عشوه ی زیاد جواب داد: " سوسن کنیز حضرت اقدس والا."
" اهل کجایی؟"
" اهل اسلامبول" و تبسمی کرد که دندانهای سفید و قشنگش نمایان شد.
" امشب می فرستم عقبت ناز نکنی ها!" و نگاه تمسخر آمیزی به من کرد. سپس از حال و کار برادرم جویا شد و گفت: " انگار افاده ی داداشت زیاد شده. چه خبره؟"
گفتم: " برادرم همیشه همان جان نثار و خدمتگزار هستن و بنده را مامور رساندن عرض بندگی کردن."
به جای جواب" هوم" کرد و چای را هورت کشید و چند دقیقه ی بعد بلند شد و رفت.
از اینکه به ای سهولت خلاص شدم شکر خدای را بجای آوردم و نفس راحتی کشیدم. از خانمها خداحافظی کردم و به اتاق نازنین منزل خود رفتم.

صحن حیاط خانه ی من با سنگهای مرمر شفاف زرد رنگ مفروش شده بود و جوی آب سبز روشنس از وسط آن می گذشت. ساختمانی یک طبقه با ایوان منقش و گچ کاریهای زیبا و ستونهای مرمر در ضلع شمالی حیاط قرار داشت. و چندین اطاق در ضلع غربی. تنها گل و گیاه آن حیاط دو پیچک یاس بود که

از دو ستون اطراف پله بالا می رفت و پای هر یک از چهار ستون دیگر بوته ی گل سرخ کاشته بودند. حیاط خانه ی من در مجموع به یک عبادتگاه شباهت داشت. چند دقیقه کنار جوی مرمر سبز ایستادم و به آبی که آرام و بی صدا می گذشت خیره شدم. سکوتی چون دعای سحرگاهی بر آن خانه حکمفرما بود. آرامش و خوشوقتی عمیقی وجودم را فرا می گرفت. گویی در آن لحظه چشم به دنیا گشوده ام و گذشته ای وجود نداشته است و آینده همچون نمازی ممتد جلوه گر شد.
نازنین از بالای ایوان صدایم کرد. به خود آمدم از پله ها بالا رفتم و داخل اطاق بزرگی شدم که دیوارهایش با گچ کاریهای طلایی و نقاشیهای بدیع تزیین شده بود. جارها و گلاب پاشها و تنگهای بلورین صورتی رنگ، در طاقچه ها و رفه هایش چیده بودند و یک چلچراغ عظیم به همان رنگ از سقف آویزان بود.
یک قالی ابریشمی همه ی سطح اطاق را پوشانده بود و مخده های مخمل صورتی رنگ مروارید دوزی شده دور اطاق چیده بودند. تزیین شاد آن اتاق به حجله ی عروس خوشبختی می ماند و با آرامش بهشتی و سادگی حیاط هماهنگ نبود. رفه و طاقچه های آن اطاق هم پر از ظروف بلوری و جار و غیره بود.
به نازنین گفتم: " این خونه مثل بهشته. چقدر قشنگه. انشاالله اینجا بهت خوش بگذره. یعنی راحت تر از تهرون زندگی کنی. به دلم اثر کرده که ناراحتیهای تهرونو اینجا نداری!"
گفتم: " خودمم همین احساسو میکنم. خیلی از اینجا خوشم آمده.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:49 ق.ظ
 
ارسال: #30
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
به امید خدا ببینیم چی میشه."
از روز بعد متوجه شدم که خانم های اندرون در اصفهان متکبرانه تر از تهران رفتار می کنند و خودشان را ملکه می دانند. تعداد خواجه باشی ها و کنیز ها هم چند برابر شده بود. دیدن همسران رسمی حضرت والا تا حدودی با تشریفات درباری صورت می گرفت. به همین دلیل لازم نبود به بازدید کسانی که به دیدنم می آمدند بروم. حتی شنیدم پذیرفتن آن ها نیز برایشان افتخار بزرگی محسوب می شد. ولی می دیدم که از سادگی رفتار و طرز لباس پوشیدن من تعجب می کنند.
دو خواجه باشی و دوازده کنیز به خدمتکاران من اضافه شده بود. به نازنین گفتم:"ما به این همه مستخدم احتیاج نداریم. به سعید بگو به عرض برسونه و همه شونو بفرستیم برن. به غیر از سر و صدا کردن فایده ای ندارن.
نازنین گفت:"صلاح نیست چسزی بگیم. چند روز صبر کنین تا بفهمیم اوضاع از چه قراره."
یک روز هم حضرت والا به دیدنم آمد و مدتی نشست. از وضع لرستان و شیخ، بالاخص قلعه الشتر سوالاتی کرد و در مقابل جواب های من یا "هوم" می کرد یا می خندید. از کاغذی که به برادرم نوشته بود چیزی نپرسی. اما از حرف هایش فهمیدم که جواب دریافت کرده و منتظر نتیجه است. رفتارش با من مودبانه تر از سابق بود. موقع رفتن گفت:"نصرت خانم باید شبا بقیه کتابو برام بخونی خیلی بامزه بود، کیف می کردم."
گفتم:"قربان در خدمتگزاری حاضرم."
از آن پس هر شب در مجلس بزم حاضر می شدم و بدون توجه به آنچه در اطرافم می گذشت داستانی از هزار و یک شب می خواندم و گاهی از اوقات متوجه می شدم که حضرت والا با دقت گوش می دهد و بقیه هم ساکت نشسته اند و توجه می کنند. یک شب هم حضرت والا چند بار پشت سر هم می گفت:"مرحبا،مرحبا. چه قشنگ کتاب می خونی." زبانم به لکنت افتاد و نتوانستم ادامه بدهم.
شازده گفت:"چی شد باقیشو بخون. چرا می ترسی؟"
به هر زحمتی بود چند صفحه ای خواندم و وقتی حضرت والا مست و مدهوش در بغل خواهرش افتاد، به خانه خود بازگشتم.
عمارت هفت دست حقیقتا بی نظیر و تماشایی بود. بعضی روزها با اجازه قبلی به تماشای قسمتی از کاخ می رفتم. نقاشی ها و طلا کاری ها و تزئینات تالار ها و اطاق ها زیباتر از حد تصور من بود و ساعت ها مجذوب آن ها می شدم. آب نماهای مرمر پله پله با آب زلالی که مانند پرده ای بلورین از حوضی به حوض دیگر می ریخت، و نغمه دل انگیزی که از آن آبشارهای شفاف کوتاه برمی خواست، روح انسان را تازه می کرد.
یک روز چنان نشاطی به من دست داده بود که چند گل محمدی چیدم و در حوض اولی انداختم و به دنبال آن ها می دویدم، و رقصیدن و افتادنشان را لابلای موج های کوچک تماشا می کردم و از خوشحالی دور خود می چرخیدم و می خندیدم. ناگهان حضرت والا سر رسید. و چون هرگز مرا آن چنان شاد و هیجان زده ندیده بود، خنده بلندی کرد و گفت:"به به، به به. پس خانم کوچولو بلده بازی کنه. ناز و کرشمه هات فقط واسه منه؟" و یک مرتبه با همان حالت سبعانه وحشت آورش به طرف من پرید و بازوانش را گشود. و من مانند کسی که خود را در معرض حمله یک جانور خطرناک ببیند فریاد زدم وپا به فرار گذاشتم. تا چند دقیقه صدای پا و فحش هایش را می شنیدم و دیوانه وار می گریختم. تا سرانجام روی پله های خانه ام به سختی زمین خوردم. پیشانی ام به لبه تیز پله اصابت کرد و از هوش رفتم.
وقتی به هوش آمدم متوجه شدم که چند نفر مرا بلند کرده اند و می برند. خون از سر و صورتم جاری بود و همه بدنم درد می کرد.
صدای حضرت والا را هم شنیدم که می گفت:"چی شده، چی شده؟"
دیگر چیزی نفهمیدم ولی ناگهان از دردی عجیب به هوش آمدم. طبیبی پیشانیم را بخیه می زد. دستهای نازنین را گرفتم فشار دادم و فریاد زدم. نازنین گفت:"نصرت خانم جون تکون نخور. بمیرم الهی، خدا مرگم بده. تکون نخور بذار کارشونو بکنن." به خودم می پیچیدم. یک نفر شانه هایم را محکم گرفته بود و طبیب با بی رحمی سوزنش را در پوستم فرو می کرد و بیرون می آورد. کشیده شدن نخ را در مغزم احساس می کردم. دردی هولناک و کشنده بود و ساعت ها طول کشید. چند دفعه مردم اما باز زنده بودم و فریاد می زدم. بالاخره طبیب و نازنین رهایم کردند. استخوان های سرم تیر می کشید. مغزم همچون کوه آتشفشانی در حال انفجار بود. جلو چشمم پر از گلوله های آتش بود. از جان سختی خودم متعجب بودم. آرزوی مرگ می کردم.دعایی از اعماق وجودم به آسمان ها و به سوی پ در و مادرم برخاست.
التماس می کردم که بر بیچارگی ام رحم کنند و نجاتم بدهند.
نازنین عرق سر و صورتم و اشک هایم را پاک می کرد و پشت سر هم می گفت:"خدا مرگم بده چه بلایی سر بچه ام آمد. خداوندا نجاتش بده..." و از سعید که پایین اطاق ایستاده بود می پرسید:"آخه بگو چی شده چرا حرف نمی زنی. مگه تو همراهش نبودی؟" مثل این بود که صدای نازنین از خیلی دور به گوشم می رسید. گفت:"ناراحت نباش بعد برایت می گم."
گل غنچه با یک سینی آمد و آن را به نازنین داد. از بوی آب جوجه حالت تهوع پیدا کردم اما نازنین که آن روز ظالم به نظرم می رسید به هر شکل بود چند قاشق از آن مایع متعفن را در گلویم ریخت.
چشم هایم را بستم که خیال کنند به خواب رفته ام. بعد از مدتی واقعا خوابم برد.
چراغ ها روشن شده بود که بیدار شدم. دردم کمتر و حالم روی هم رفته بهتر بود. نازنین را صدا کردم. خوشحال شد و گفت:"الحمدالله یه خورده خوابیدی.بهتری؟ حالا یه چیزی می خوری؟"
گفتم:"بله خیلی گرسنمه." باز آب جوجه به حلقم ریختند و به زحمت همه اش را فرو دادم.
سعید آمد و گفت:"حضرت والا چند دفعه فرستادن احوالپرسی."
نازنین به جای من جواب داد و گفت:"بگو انشاالله خوب می شن. خیلی درد دارن، همه تنشون مجروحه."
کم کم بهتر شدم. در رختخوابم می نشستم و تیمم می کردم و نماز می خواندم. روزها و شب ها گذشت. طبیب هر روز می آمد و از بهبودیم اظهار خوشوقتی می کرد. روزی هم بخیه ها را کشید. آن درد طاقت فرسا را هم تحمل کردم و عاقبت بلند شدم.
از آن پس زندگی یکنواخت و خسته کننده ای داشتم. حتی می ترسیدم از اطاقم خارج شوم. نازنین و گل غنچه لحظه ای از من جدا نمی شدند. سعید اغلب اوقات مثل سگ پاسبان دم در می ایستاد.
یک روز در حالی که نگاهش متوجه بیرون بود گفت:"دارن
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:49 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان