سه هزارو یک شب "فروغ شهاب" - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
زمان کنونی: 14-09-1395،09:30 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 45
بازدید: 3943

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
ارسال: #11
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
همونجا دراز می کشه.یک وقت اتابک از صدای صحبت بیدار می شه و گوش می ده.می شنوه که مردی التماس می کنه که بچه ام داره می میره،تو که می گی اربابت طبیبه محض رضای خدا برو بیدارش کن و بگو بیاد بچه ام رو شفا بده.این کار خداست که امشب یک طبیب از تهرون اومده اینجا.تورو خدا برو بیدارش کن.لله که از گفته ی خودش پشیمون شده بود عذر می آورد که اربابم خسته است راه زیادی اومده،نمی شه بیدارش کنم.اتابک میاد توی ایوون و میگه عیبی نداره.بریم سر مریض و راه می افتن و می رن.وقتی می رسن خونه ی اون مرد و اتابک می ره بالا سر مریض،می بینه همون دختریه که چند ماه پیش،توی اندرون دیده بود.اتابک نبض مریضو می گیره،دختره نگاهش می کنه و جابه جا می میره!به این می گن عشق!خوش به حال اون دختر دهاتی!
تاجی که دید از شنیدن آن داستان منقلب شده ام سوال کرد:
راستی نصرت خانم اون رقاص خوشگله رو دیدی؟
گفتم:"بله،خیلی خوشگل بود و خیلی خوشگل هم می رقصید،چطور مگه؟"
لبخندی زد و گفت:"هیچی،آره جدا"خوشگل بود.بردنش برای شابابام."
سوال کردم:" تا کی اینجا می مونیم؟داره غروب می شه." جواب داد:"والله نمی دونم.تا وقتی که اجازه ی مرخصی بدن.به نظرم قبله ی عالم می خوان برنامه ی شیخ کرنا رو ببینن."
پرسیدم:"شیخ کرنا دیگه کیه؟"
گفت:"آخ،تو شیخ کرنا رو نمی شناسی؟نمی دونی چقدر بامزه است با مسخره بازی هر چی دلش می خواد به همه می گه و پدرمم از خنده روده بر می شه.به خود شابابامم متلکای آبدار می گه.خوب این یه رسمه.پادشاهان همیشه دلقک داشتن."
در این موقع خبر کردند که عصرانه حاضر است.همه مجددا به تالار رفتیم.قبله ی عالم و حضرت والا،کنارهم،روی مخده لم داده بودند.مطربها می نواختند.حضرت والا چیزی در گوش شاه گفت و خندیدند.قبله ی عالم صدیق الحرم را احضار کرد و دستوری داد.چند لحظه بعدهمان دخترک رقاص،که لباسش را تغییر داده بود و لباس مردانه ای از زری صورتی رنگ پوشیده بود وارد شد و با عشوه گری هر چه تمامتر،شروع به رقص کرد.قبله ی عالم هم به ضرب ساز دست می زد و چند بار سکه ی طلا برای رقاصه انداخت.
5
وقتی به خانه رسیدیم،دیدم کالسکه و سوارهای پدرم هم تازه از راه رسیده اند.پدرم با برادرم مظفرالملک در باغ اندرون قدم می زدند و صحبت می کردند.پدرم به طرف من آمد.تعظیم کردم گفت:"نصرت خانم می دونم که یک روز سخت دیگر را گذرانده ای مسلما"خیلی خسته هستی.مظفرالملک مانده است که از تو خداحافظی کند چون فردا به محل ماموریت جدیدش می رود."
احساس کردم که برادرم می خواهد با من حرف بزند اما پدرم با طرز رفتارش فهماند که لزومی ندارد.علاوه بر این من که می دانستم و تسلیم بودم.صحبتی نداشتم.خداحافظی کردم و به برادرم گفتم برایش آرزوی موفقیت می کنم.
سپس به اتاقم رفتم و مدتی با نازنین صحبت کردم.آنچه را که تاجی گفته بود را برایش نقل کردم.بعد گفتم:"نازنین جانم چه باید کرد.شما را به خدا یک فکری بکنین.من می دونم که قدرتشو ندارم."چشمهای نازنین پر از اشک شد و گفت:"خدا بزرگه.صبر داشته باش مثل اینکه روز به روز شجاعتت کمتر می شه.حالا نمی فهمم چرا تاج السلطنه این حرفها رو به تو می گه ،چه لزومی داره؟"
گفتم:"نه،اینطور نیست.آن طفلک به خیال خودش می خواد منو آماده کنه که اتفاقا هم خوبه.اینو از کتابه الف لیل یاد گرفتم که آدم هر چی دشمنشو بهتر بشناسه بهتر می جنگه.درسته از شنیدنش ناراحت می شم،اما بهتره بدونم با کی سرو کار دارم."
سه روز بعد خبر رسید که مهد علیا شخصا و رسما به خواستگاری می آیند.پدرم آن روز نزد من نیامد.حالش را خوب درک می کردم و برایش خیلی متاثر بودم.می توانم بگویم که رنج پدری تا حدی باعث تسلی من بود.چون می دانستم چقدر رنج می کشد،اما
خوب متوجه شده بودم که نمی توانست مرا نجات بدهد.آیا شهامتش را نداشت؟یا به خاطر فرزندی، فرزند دیگرش را قربانی می کرد؟به هر حال و به همه ی دلایل بیشتر دوستش داشتم و تصمیم در تحمل یا شجاعتم بیشتر شد.طوری رفتار می کردم که همه خیال کنن از سرنوشت خود راضی و خوشحالم.
دستورات لازم را برای پذیرایی از مهد علیا دادم مراقب کارها بودم.گرچه می دانستم همه چیز آماده شده است،مع الوصف به خواجه باشی دستورهایی می دادم.فلان شیرینی و یا فلان میوه را می خواستم.پدرم خود دستورات لازم را داده بود،اما می خواستم بداند که حالم خوب است و به این پذیرایی علاقمند هستم.
آن روز با تشریفات زیاد و به اتفاق چند نفر از خانم های جوان،من جمله زن برادرهایم که مسلما"به دعوت پدرم از صبح به خانه ی ما آمده بودند به حمام رفتم و سرو صدای زیادی راه انداختیم.چون پدرم معصم بود و بنا به رسم معمول نمی توانستیم مطرب داشته باشیم،چند خانم طثت می زدند و رنگ می گرفتند.همه به من تبریک می گفتند و من با خوشحالی جواب می دادم.گویی به کمال مطلوب خود رسیده ام.از حمام که در آمدیم لباسی را که قبله ی عالم فرستاده بودند
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:45 ق.ظ
 
ارسال: #12
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پوشیدم.گرچه خود را مانند عروسک مسخره ای می دیدم اما لاز بود که نقش خود را خوب ایفا کنم.
در حدود ساعت سه و نیم بعدازظهر بود که فریاد فراشها"دور شوید،کور شوید"بلند شد و چند دقیقه بعد صدیق الحرم و خواجه باشی خودمان به جلو و مهدعلیا و همراهانش به دنبال آنها وارد شدند.در حدود بیست نفر بودند.تعظیم کردم.مهدعلیا مرا بغل کردند و چند بار بوسیدند.به تالار رفتیم و همه نشستد.
مهدعلیا از پدرم جویا شدند و گفتند:"چرا حاج ملاباشی تشریف نمی یارن؟خدمتشان برسیم؟"
تالار با دسته گلهای قشنگ و انواع خوراکیها تزیین شده بود.مهدعلیا خوشحال شدند و گفتند:"عروس نازنین ما در خانمی و سلیقه نظیر نداره."
خانمهای دیگر هم به تبعیت از مهدعلیا هریک به نوعی از من تعریف و تمجید می کردند.چیزی که آزارم می داد تملق گوییهای آنها بود که مثلاً یک خانم مسن خودش را تا ایم حد پایین بیاورد و چیزهایی بگوید که در شأنش نباشد.
من همیشه از قیافۀ خواجه ها و مخصوصاً صدایشان متأثر می شدم.صدیق الحرم بارز ترین نمونۀ آنها بود.شنیده بدم یکی از اشراف شیراز او را که پسر یکی از رؤسای عشایر فارس و پسری بلند بسا لا و زیبا روی بوده.می دزدد و برای پیشکش کردن به ناصرالدین شاه اخته اش می کند.هنگامی که من او را دیدم در حدود بیست و پنج سال داشت.بسیار لاغر و سیاه چرده بود و به پیرزن هفتاد ساله ای می ماند.قدش کمی خمیده بود و به کمک عصا راه می رفت.اما صدایش چنلن دلخراش بود که هرگاه اورا می دیدم دعا می کردم که حرف نزند.
به هر حال صدیق الحرم وارد شد و به عادت معمول عصایش را پشتش گرفت و تعظیم کرد و صدایش مانند جیغ یک دختر بچۀ وحشتزده در فضای تالار پیچید:حضرت ملاباشی اجازۀ شرفیابی می خواهند!مهدعلیا فوراً از جای برخاست و تا دم در رفت و از قیافۀ پدرم وحشت کردم.به خوبی دیده می شد که چندین شب بی خوابی کشیده است.سرش را پایین گرفته بود و به کسی نگاه نمی کرد.مهدعلیا دستخط قبلۀ عالم را به او داد.دستهای پدرم می لرزید.پاکت را گرفت و از خانمها خواهش کرد بنشینند و بعد از دو سه جمله تعارفات معمول دستخط را گشود و با صدایی لرزان شروع به خواندن کرد.هر کلمه ای که از دهان پدرم خارج می شد،گویی به سقف اطاق اصابت می کند و مانند خروارها سنگ و آجر،بر سر من فرو می ریزد.فرمان محترمانۀ خرداری و اسارت من بود که پدر بیچاره ام باصدایی که از درد و رنج به زحمت شنیده می شد و می لرزید قرائت می کرد.سپس دستخط را به لبها و پیشانی اش نزدیک کرد و گفت:"باعث افتخار و سربلندی ماست.انشالله مبارک است."همه کف زدند و هلهله کشیدند.چدرم به من که مانند مجسمۀ بیروحی ایستاده بودم نگاه کرد.فهمیدم که از سرو وضع و لباس پوشیدن من تعجب کرده است.خودم را متبسم نشان دادم.پدرم هم تبسم تلخی کرد و اجازۀ مرخصی خواست و رفت.
بعد از رفتن پدرم،خانمها که همه رو گرفته بودند.چادرهایشان را به عقب انداختند و مجدداً دست زدند.مهدعلیا امر کرد که به میمنت و مبارکی نامزدی من شیرینی بخورند.
صدیق الحرم جلو آمد و جعبّمخمل قرمزی را که در یک سینی طلا گذاشته بودند مقابل مهدعلیا به زمین گذاشت.مهدعلیا گفت:"نصرت اعظم بفرمایین اینجا.جلو رفتم و ایستادم.مهدعلیا دست مرا گرفت و پهلی خودش نشانید.جعبه را باز کرد و یک گردبند زمرد از طرف قبلۀ عالم به گردنم انداخت.یک جفت دستبند الماس از طرف حضرت والا به دستهایم کرد.احساس می کردم که طوقهایبندگی ام را به دست و انگشتم کرد.همه کف می زدند و مبارک باد می گفتند.صدای ماشالله،احسن الخالقین از هر سوبه گوش می رسید.خواهر بزرگ حضرت والا،بانو عظمی،هم جلو آمد و یک جفت گوشوارۀ زمرد کرد و مرا بوسید.خلاصه غرق جواهر شدم.چقدر سنگین و تحمل نکردنی بودم.من اصولاً از جواهرات بیزارم بودم و همان موقع با خودم عهد کردم که هرگز در عمرم جواهر نزنم و خودم را مثل دلقکهای مسخره نسازم.
صحبت از عروسی شد.روز عید غدیر یعنی پانزده روز بهد تعیین شده بود.چون قبلۀ عالم علاقه مند بودند که که عروسی قبل از سفرشان به فرنگستان سر بگیرد.
بعد رفتن مهمانان فوراً تغیر لباس دادم.جواهرها را هم به نازنین خانم سپردم و گفتم که به پدر نشان دهد.خواجه باشی را نرد پدر فرستادم و استدعا کردم شام را در اندرونی بخورند.
پدرم آمد.خیلی دلتنگ به نظر می رسید.صحبت از ترجمۀ الف لیل کردم و گفتم:"خوشحالم که ترجمه تمام شده است.فرمودید از لحاظ انشاء فارسی هم ایرادی ندارد،امیدوارم این کتاب روز چاپ شود و نام مادر عزیزم را پشت آن بنویسند.پدرجان فکر می کنید این کار عملی خواهد شد؟"
پدر گفت:"من مانعی نمی بینم و نباید حق کشی شود.شاید بهتر باشد اسم مستعاری بگذاریم ولی به هرحال باید معلوم باشد که یک زن آن را ترجمه کرده است."
خوشحال شدم و گفتم:"پدرجان سؤالی دارم.واقعاً چطور شده است که شما با همۀ مردم تفاوت دارید؟حتی برادرم مظفرالملک مثل شما روشنفکر نیستند.هیچ کس نیست.و این برای من خیلی عجیب است."
پدر تبسمی کرد . گفت:"نصرت جان در جهان اتفاقی می افتد که یک برخورد ماده،همۀ سرنوشت انسانی را تغییر می دهد.علاوه بر این می دانی که مادر من موجودی بی نظیر بود.پدرم مرد خودخواه و جاه طلبی بود.ولی مادرم در مقابل اوتأثیر زیادی در من گذاشت.یادم هست که از سن ده سالگی متوجه این مسائل شدم.مادر را می پرستیدم.زن خارق العاده ای بود .همۀ عمرش به نیکی کردن گذشت.اصولاً بدیها را نمی دید و اگر می دید از صمیم قلب می بخشید.من مرد خوشبختی بودم که بعداز آن مادر،با خانم ازدواج کردم.می دانی که او هم در نوع خود زن فوق العاده ای بود.اما بالاترین سعادت من مادرت بود که طی 15 سال زندگی بهترین دوست،عالی ترین معلم و راهنما من بود.من نمی خواهتم ناشکری کنم.نمی دانم چرا خدا او را از ما گرفت.اما می دانم که مادرت به من عشق و گذشت و مهربانی آموخت.او فرشته ای بود که خداوند برای ارشاد من گناهکار فرستاد.او بود که به زندگی ما صورت دیگری بخشید.بدون اینکه حتی یک بار عقیده اش را تحمیل کند،همه خواستۀ او را با جان و دل انجام می دادند.او رفت و تو دختر نازنینم در همه حال دوست و غمخوار من بودی.من لیاقت چنین سعادتی را نداشتم و تو نوردیدۀ من را هم دست تقدیر با چنین بیرحمی از من گرفت.ناگفته نماند که دوستی و مصاحبت رادمردی همچون امیرکبیر را هم نادیده نمی توان گرفت.من فداکاری و سخاوت طبع را از او آموختم و به دوستی اش افتخار می کردم.اما مملکت ما لایقش نبود."
مجذوب سخنان پدرم و بزرگی روح او شده بودم.گفتم:"پدرجان تواضع و فروتنی را به حد رسالت رسانیده اید.خوشا به سعادتتان.بنده به سهم خودم افتخار می کنم و بهتر است در مقابل این همه عظمت ساکت شوم.کفر نباشد بنده شما را می پرستم و می بینم که هر کس معرفتی دارد شما را چون امام پیشوای بزرگی می داند.همین افتخار برای ما بس."
پدرم خندید و گفت:"تعارفات را کنار بگذاریم.برگردیم به واقعیت.از حال خودت بگو بر تو چه گذشت؟"
گفتم:"پدرجان باور بفرمایید که دیگر مثل روزهای اول نیست.خودم هم نمی دانم علتش چیه.ولی خیلی آرام شده ام.وحشتم از بین رفته است.احساس می کنم که یک دست مرموز قوی از من محافظت می کند.پدرجانم عشق شما و روح پاک مادرم بهترین مشوق و راهنمای من هستند.می دونم که هرگز تن به پستی نخواهم داد.می دونم که با کمال راحتی همه چیزو قبول خواهم کرد و آرزو می کنم که شما پدر بی نظیر و بزرگوارم آسوده خاطر باشین و غصه نخورین.بنده نباید جسارت کنم،اما خودتان بنده را عادت دادین که در حضورتان به راحتی حرف بزنم و می دانم که هیچ کس چنین سعادتی را ندارد.اینه که می خوام استدعا کنم از جهت بنده نگران نباشین.جای نگرانی نیست و همانطور که عرض کردم یقین دارم موفق می شم."
پدرم گفت:"نصرت جان من به وجود تو افتخار می کنم و کار من از این پس دعا کردن برای تو خواهد بود.به هر حال هر یک از ما سرنوشتی داریم و دست تقدیر هر چه بخواهد می کند.راستش را بخواهی زندگی افراد در مقابل سرنوشت یک ملت چندان مهم نیست.من برای وض مملکت خیلی نگرانم.شاه گاهی مانند بچه ها رفتار می کند و بسیار دهن بین است."
گفتم:"پدرجان عجالتاً نگران نباشین.شاید سفر فرنگ مؤثر باشه و قبلۀ عالم تغییر رویه بدهند."
آن شب تا دیرقت با پدرم صحبت کردم.مثل این بود که باید هر لحظه و هر نفس آن موهبت را با تمام وجود درک کنم و در اعماق روحم جای دهم.می دانستم که از آن پس چنین فرصتی کمتر دست خواهد داد.برخلاف انتظار خیلی خوب خوابیدم.ابداً به فکر ازدواجم نبودم.قیافۀ پدرم مثل یک نور آرامش بخش سراپایم را گرمیمطلوبی می بخشید و من مانند کودک خوشحالی به خواب رفتم و صبح هم برای ادای نماز بیدار نشدم.نازنین را سرزنش کردم که چرا بیدارم نکرده بود.گفت:"نصرت خانم به خدا دلم نیومد.مثل یک فرشته خوابیده بودی فکر کردم بعد از خستگی دیروز بهتره استراحت کنی.گناهش به گردن من.خدا می بخشه."
من شخصاً برای عروسی کاری نداشتم.آن روزها سعی می کردم بیشتر وقتم را در حضور پدرم بگذرانم و هرگاه تنها می ماندم کتاب می خواندم.شیرین ترین کتاب برای من نهج البلاغه است.با خواندن این کتاب روح تازه می گیرم و زندگی در نظرم کوچک و بی مقدار می شود.عجیب است که لابلای جملات آن همیشه قیافۀ مادرم را می بینم.
روزها می گذشت و هر روز آرامتر و مصمم تر می شدم.و به موضوع ازدواج با آن حیوان مهیب خو می گرفتم.هر شب مدتی با مادرم راز و نیا می کردم و از وی کمک می خواستم.تصمیم گرفتم روز عقد لباس عروسی مادرم را بپوشم و به هیچ وجه زیر بار مراسمی که برایم ناخوشایند بود نروم.یک روز با خانم بزرگ مشورت کردم.گفت:"من هم با تو هم عقیده هستم."تو به چند دلیل می تونی حرف خودتو به کرسی بنشونی. اولاً که دختر حاج ملاباشی هستی و علما زن و دخترهاشون از بسیاری از تشریفات معمول معافن.دوم این که می تونی به خاطر فوت مادرت زیربار خیلی چیزا نری.درسته که زن باید مطیع شوهرش باشه اما به نظر من در بعضی موارد خیلی هم مطیع نباشه بهتره و همه ازش حساب می برن."
گفتم:"خیلی ممنون خانم.شما همیشه راهنمای ما بودین.من تصمیمهایی برای زندگیم گرفته ام.چون نمی خوام واقعاً یک زن درباری باشم.این از عهدۀ من خارجه."
"چه تصمیماتی گرفتی؟"
"اول اینکه،نذارم شازده به من دست بزنه.با خودم عهد کردم .به پدرمم گفتم.به روح مادرمم قسم خوردم.دیگه چی بگم،همین دیگه.همین که مثل دیگران نباشم.به زندگی و خوشگذرونیهای اندرون دخالت نکنم و کارایی که خودم دوست دارم بکنم.خیال نمی کنم کسی بتونه منو وادار کنه که فقط یک عرسک باشم.این غیر ممکنه.کتاب می خونم،شاید معلم بگیرم درس بخونم.ترجمه کنم.خلاصه از این قبیل تصمیما."
خانم بزرگ گفت:"حق باتوء.البته که باید غیر همه باشی.اما نمی دونم چی بسرت می یاد."
گفتم:"خواهشی از شما دارم اینه که اولاً پدرمو تنها نذارین که خیالم ار بابت او راحت باشه.می دونم از این ازدواج ناراضیه و رنج می کشه.ثانیاً منو فراموش نکنین،که بعد از پدرم همۀ امیدم به شماست."
خانم گفت:"می دونم.من که هیچ وقت از مظفرالملک گلایه و شکایت نمی کنم.شاید اونم مجبور بود.به هر حال او مثل پدرش نیست.حضرت آقا واقعاً یه پیغمبرن،حسابشون با همه جداست."
گفتم:"یادمه که چنددفعه پدرم از شما عذرخواهی می کرد،علتش چی شوده؟"
خانم حندید و گفت:"ای بابا،من دیگه پیرشدم.اون حرفا مال جوونی بود.آقا از رفتار مظفرالملک ناراضی بودن و خیال می کردن من ناراحتم.نصرت خانم جون خودت که اینقدر پیش من عزیزی قسم که وقتی مظفرالملک ملوس خانمو گرفت اولش یه خورده رنجیدم.اما اون طفلک آنقدر دختر خوبی بود که مثل اولاد خودم دوستش داشتم.اصولاً هم من از اون زنایینبودم که خیلی هوس شوهر دارن.بعدم که سه تا پسر مثه دستۀ گل داشتم دیگه از من قبیح بود به شوهر فکر کنم.از مظفرالملک ممنونم که همیشه احترام منو نگهداشته و حتی هنوزم در کاراش با من مشورت می کنه."
گفتم:"شما فکر می کنین برادرم به ازدواج من با حضرت والا کمک کرده باشه؟"
خانم بزرگ گفت:"اتفرالله،هرگز!خودت که می دونی هر وقت اوضاع یه جایی خراب باشه،اونو می فرستن.الانم که لابد شنیدی وضع خوزستان و لرستان خطرناک شده.به هرصورت تنها کسی که عرضۀ اینجور کارارو داره،مظفرالملکه.خدا حفظش کنه.فقط ممکنه به خاطر دوستی با شازده خوشحال شده باشه.اینو نمی دونم،ازش برمیاد.اما به خاطر مأموریت گرفتن،هرگز!همچین آدمی نیست و احتیاجی به اینجور چیزا نداره!مقدر تو هم این بوده و کاریش نمی شه کرد.خدا عاقبشو بخیر کنه.تو خودت خیلی عاقلی ماشالله،با این سن کم همه چی رو بهتر از همه می دونی.مثل یک خانم پنجاه سالۀ پرتجربه می مونی.راستی نصرت خانم،خبرداری که قبلۀ عالم خبال داره از سفر فرنگستون برگشت،دوتا دختر عموهاشو بده به بچه های من؟احتشام الملوک،خیلی دختر خوبیه.اما از اون یکی،اون قمرالسلطنه،اصلاً خوشم نمیاد.مثل مار می مونه.اصلاًنمی فهمم چرا قبلۀ عالم دلال محبت شده.تا میگی چی،اینو میده به اون و اونو می ده به این.هر پسری رو گیر میاره فوراً یه شازده خانم بهش می چسبونه.اینم شد کار؟معزالممالک بدش نیومد.آخه می دونی خیلی جاه طلب و متکبره نمی دونم به کی رفته.اما صارم الممالک می گفت:"با ما مثل گوسفند رفتار می کنن.شاید من دلم نخواد با دختر عموی قبلۀ عالم ازداج کنم."
آهی کشیدم و گفتم:"هیچ کس از خودش اختیاری نداره.موضوع خرید و فروش و ارباب و رعیته!تازه پدرمم که همه خیال می کنن خیلی روی شاه نفوذ داره،مگه از عهد اش برمیاد؟اوناهر کاری بخوان می کنن!"
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:45 ق.ظ
 
ارسال: #13
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بالاخره ان روز شوم فرا رسید.چنان هیاهو و سرصدایی در خانه ما برپا شده بود که لحظه ای ارامش نداشتم.عده ای از خانم های خانواده از یک هفته قبل با بچه ها و کنیز ها و کلفت هایشان در خانه ما زندگی می کردند.انواع و اقسام شیرینی ها را می پختند اطاقها را سر و صورت می دادند.خیاطی می کردند و از همه بدتر شوخی های رکیک آن خانم ها بود که حالم را بهم می زد و مجبور بودم تحمل کنم.کم کم متوجه شدم تلاشم برای اینکه رتضی و خوشحال به نظر بیایم بی فایده است.پدرم به اصطلاح دستم را خوانده بود و او خود دیگر سعی نمی کرد رنجش را از من پنهان بدارد.
صبح عید قبل از انکه خانم ها متوجه شوند به همراه نازنین خانم به حمام رفتم.حمام خانه ما در قسمت جنوبی خانه واقع شده بود از ساختمان مسافت نسبتا زیادی فاصله داشت.وقتی بر میگشتیم جند نفر ما را دیدند و خبر به همه خانم ها رسید که عروس تنها به حمام رفته است.دخترعمویم سراسیمه به اطاق من امد و گفت"نصرت خانم این چه کاری بود کردی؟شازیم خیلی عصبانی شده می گن تو خوشت میاد به همه توهین کنی،نه.حالا که خودمونیم این کارا چیه می کنی؟به نظرم شازیم خیال دارن برن و برای عقد و عروسی نمونن."
خانم بزرگ به دادم رسید.اقدس الملوک را صدا زد و گفت:"چرا ذیتش می کنین.مگه نمی بینین حالش خوی نیست.من بهش گفتم که تنهایی بره حموم می دونید که چقدر ناخوش بود.تحمل اون سروصدا ها رو شلوغی رو نداره.حالا اگه می خواین اینو پیرهن عثمون بکنین میلتونه.من فکر نمی کنم شازده خانم یه همچین کاری بکنن.معنیش چی میشه؟این طفلک تفصیری نداره.خواهش می کنم ولش کنید."
اقدس الملوک سرش را به زیر انداخت و رفت خانم ها هم بعد از سرف صبحانه به حمام رفتند و دو سه ساعتی خانه ساکت شد.خوشبختانه مطرب هم که نداشتیم و پدرم هر نوع سروصدا و اینطور چیز ها را به احترام روح مادرم غدقن کرده بود.
یک بعد از ظهر ناهار دادند.خانمها انواع خوراکی و غذا ها را خورده بودند به سفره ها هجوم بردند دیگر کسی به من توجه نداشتودر اطاق خودم با خانم بزرگ غذای مختصری خوردیم.بعد از ناهار بزک کردن و لباس پوشیدن خانم ها شروع شد.یک وقت دیدم خانم امام جمعه،دختر قبله عالم به اتفاق چند نفر دیگر وارد اطاق من شدند بلند شدم و تعظیم کردم.با مهربانی مرا نشاند و به مشاطه ها دستور بند انداختن و بزک کردن مرا داد.چنان وحشتزده شده بودم که بی اختیار اشکم سرازیر شد.اما چون قبلا با خانم بزرگ تصمیم گرفته بودیم یکبار دیگر مرا نجات داد.جلو امد و گفت:"از مراسم سرکار علیه خیلی متشکرم اما نصرت خانم میل نداره بند بیاندازه و بزک کنه."و آهسته در گوش خانم امام جمعه چیزی گفت که او هم سری به رضایت تکان داد ومشاطه ها رفتند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:45 ق.ظ
 
ارسال: #14
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
موقع لباس پوشیدن شد.نازنین بقچه های ترمۀ مروارید دوزی شدۀ لباسهایم را آورد.همه هجوم آوردند که ببینند.وقتی بقچه ها باز شد همه تعجب کردند و هر کس چیزی می گفت.خانم امام جمعه نگاه ملامت آمیزی به من کرد و گفت:
_آخه این که نمی شه.معنی نداره.به خدا خیلی بد می شه.جواب برادرمو چی بدم.نمی گه شعورتون کجا رفته؟
این بار خودم با قیافه ای بسیار جدی گفتم:
_باید همین ها را بپوشم.من عهد کرده ام که روز عروسی لباسهای مادرم را بپوشم.بعلاوه آن لباس های فرنگی به من نمی یاد.من اونا رو دوست ندارم.
خانم گفت:
_آخه اینا چند سال مونده.این کار درست نیست.
گفتم:
_به هر حال یا همین که تنمه،یا لباسهای مادرم.دیگه حرف نداره.
خانم امام جمعه با اوقات تلخی از اطاق خارج شد و گفت:
_به من چه.جوابشو خودتون بدین.
لباس عروسی مادرم از پارچه اطلس سفید با گلهای مخملی سفید دوخته شده بود.یک پیراهن بلند ساده که به آن عربی می گفتند و یک نیم تنه و چادر نماز همه از همان پارچه.بعضی جاهاشم بر اثر مرور زمان کمی زرد رنگ شده بود و بوی مادرم را می داد.یک لحظه فکر کردم،کاش من هم همین الان می مردم،یا مثل او خوشبخت بودم و با مردی مثل پدرم ازدواج می کردم.
پدرم خواسته بود که عقد در منزل ما انجام شود.شاه هم با خوشحالی پذیرفته بود.ساعت چهار خبر تشریف فرمایی قبلۀ عالم و حضرت والا را دادند. خانم امام جمعه،با وجود اوقات تلخی چند دقیقۀ پیش،وارد اطاق شد و گفت:
_عروس خانم لجباز بفرمایین.قبلۀ عالم منتظرن!
من مثل بید می لرزیدم.دستهایم یخ کرده بود و دندانهایم به هم می خورد.خانم امام جمعه دستم را گرفت و به سمت تالار بزرگ راه افتادیم.به یاد عروسی تاجی افتادم و با خودم گفتم:
_آیا آن روز فکرش را هم می کردم که به این زودی چنین بلایی به سر منم بیاد؟
فریاد هلهله و شادی جمعیت بلند شد.همه کف می زدند.وارد تالار شدیم. حضرت والا با حمایل و نشانهای جواهر که معلوم نبود به خاطر کدام شجاعت یا خدمات برجسته اش به دست آورده بود،نزدیک در ورودی ایستاده بود.تا چشمش به من افتاد گفت:
_به به،عجب خوشگل شدی.حیف که خیلی لاغری.درستت می کنم.باید چاق و چله بشی.اما واقعاً که خوشگلی.مرحبا!
او حتی متوجه لباس من هم نشد.فقط مثل یک دیو مهیب به من نگاه می کرد.سر تا پایم می لرزید.نزدیک بود از هوش بروم.سرم گیج می رفت.کم کم همه چیز جلو چشمم محو شد.فقط آن صدای ناهنجار و کلمات زشت را می شنیدم.
قبلۀ عالم،به اشارۀ سر به میهمانان پاسخ می داد.به من که رسید،هنوز به حال تعظیم بودم.دست زد زیر چانه ام و سرم را بلند کرد و پیشانی ام را بوسید و گفت:
_به به،چه عروسی،شازده تماشا کن.این نصرت خانم ما،درست مثل یک فرستۀ آسمونیه!
در همین حال،یک بازوبند جواهر به بازویم بست و جواهر دیگری به سرم گذاشت و انگشتری درشتی به دستم کرد:
_عروس خانم،چه دستهای سردی داری.حالت که انشاءالله خوبه؟
بعد حضرت والا جلو آمد و مقداری جواهر به من بند کرد.یک وقت متوجه شدم که سر سفرۀ عقد نشسته ام.باورم نمی شد. تا آن موقع از خود بیخود بودم و خیال می کردم این مراسم برای شخص دیگریست و به من ارتباط ندارد.قبلۀ عالم در سمت راستم جلوس کرده بودند و حضرت والا سمت چپم قرار داشت.خانم امام جمعه،بالای سرم ایستاده بود و با چند نفر دیگه کله قند می سائیدند.صدای امام جمعه را از اطاق مجاور می شنیدم.نزدیک بود بلند شوم و فریاد بزنم و فرار کنم.خانم امام جمعه شانه ام را تکان داد و گفت:
_زود باشین.بله بگین.قبلۀ علمو معطل نکنین!
یک مرتبه به صدای بلند،فریاد زدم:
_بله،بله.
صدای هلهله در فضا پیچید.از هز طرف سکه های طلا روی سرم می ریختند.من گیج و منگ تماشا می کردم.عدۀ زیادی،مثل جانور،چهار دست و پا دوروبرم،روی زمین لابلای یکدیگر می خزیدند و سکه جمع می کردند.
حضرت والا،بوی عطر تندی میداد.دستم را گرفت و باز یک انگشتر به انگشتم کرد.دستم را رها نمی کرد.در همان حال دست انداخت گردنم و گونه ام را بوسید.دهانش بوی عجیبی می داد.قبلۀ عالم هم مرا بوسید و بلند شد.
خودم را در آئینه می دیدم.با آن جواهرها،مثل یک دلقک شده بودم.بی اختیار خندیدم.حضرت والا در گوشم چیزهایی می گفت که نمی فهمیدم.فقط می دانم که سخنانش مستهجن و متهوع بود.
صدای قبلۀ عالم را شنیدم که گقتند:
_سوار شویم.
همه به پا خاسته بودند.شلوغ شده بود.حضرت والا دستم را ول نمی کرد.مرا می کشید.خانم امام جمعه،بازویم را گرفت.حضرت والا دستم را رها کرد و گفت:
_تا شب که خدمتت برسم.
خانم بزرگ هم بازوی دیگرم را گرفت و راه افتادیم.از میان جمعیت رد شدیم. موقع رفتن و جدا شدن از پدرم و از آنچه دوست داشتم بود.رفتن به سوی سرنوشتی نامعلوم و بجایی که نمی خواستم!پدرم جلو آمد.خودم را در بغلش انداختم و با صدای بلند گریه کردم.بالاخره چند جفت دست مرا از پدرم جدا کردند و بردند.صدای مهد علیا در گوشم گفت:
_شکوم نداره،گریه نکن.
یک چادر زری بلند روی سرم انداختند.جواهرها و چادر چنان سنگینی می کرد که نمی توانستم راه بروم.سرم گیج می رفت.گفتم:
_احازه بفرمایین این جواهرها را باز کنم،سرم درد گرفته.
مهد علیا گفت:
_هر جور میلته.
خانمی جلو آمد و آن تاج سنگین را از سرم برداشت.خودم هم با عجله آن بازوبند و انگشتریها را در آوردم به آن خانم دادم.
سوار کالسکه شدیم.سوارها اطرافمان را گرفتند و به راه افتادیم.من بهت زده و بی اراده،ساکت نشسته بودم.مهد علیا و خانم امام جمعه متصل حرف می زدند.از اینکه قبلۀ عالم شخصاً در مراسم عقد شرکت کرده بودند،اظهار تعجب می کردند.مهد علیا می گفت:
_نصرت خانمه دیگه.خیلی عزیزه!
خانم امام جمعه می گفت:
_قبلۀ عالم خیلی خاطر حاج ملاباشی رو میخوان.احترامی که به ایشان می ذارن،به هیچ کس نمی ذارن.عروسای دیگه،همه رو تو اندرون عقد می کردن.فقط نصرت خانمو به خاطر پدرش،خونۀ خودشون عقد کردن.نصرت خانم چرا هیچی نمی گی؟
مهد علیا گفت:
_عروس که حرف نمی زنه.طفلکی خیلی خسته اس.کاش می شد یه خورده
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:46 ق.ظ
 
ارسال: #15
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بخوابه٬ لابد دیشبم نخوابیده. خانم امام جمعه گفت: اگه من برادرمو می شناسم که امشبم خواب خبری نیست!
بلاخره به خانه حضرت والا رسیدیم. شتری را که با گل و یراقهای طلا زینت شده بود دیدم. تیغه خنجری در نور چراغها برق زد. فریاد زدم: نه نه٬ نکشینش٬ نباید اونو بکشین. و از هوش رفتم.
وقتی چشمم را باز کردم٬ در رختخواب بزرگی خوابیده بودم. خانم بزرگ و نازنین کنارم بودند و گلاب به سروصورتم می پاشیدند. اطاق پر از جمعیت و سروصدا بود. بوی تند اسفند و دود غلیظ آن٬ هوای سنگین و خفه کننده ای ساخته بود. بهتر دیدم دوباره چشمهایم را ببندم.
نمی دانم چه مدت به همان حال بودم. از دور صدای ساز و آواز به گوش می رسید. اطاق خلوت تر شده بود. همه آهسته تر حرف می زدند. چشمم را باز کردم و با صدایی که به سختی از گلویم خارج می شد گفتم: خانم بزرگ جونم! خانم بزرگ دستم را گرفت و گفت: من اینجام٬ راحت باش. چه دست گرم و مطبوعی داشت.
پرسیدم: ساعت چنده؟
جواب داد: چیزی به نصف شب نمونده. نمیدونی چه هولی کردیم. الهی شکر که حالت خوب شد. می تونی بلند شی لباس راحت تر بپوشی؟
گفتم: بله می تونم و سعی کردم بلند شوم. اما سرم گیج می رفت٬ نمی توانستم روی پایم بایستم. به هر شکل بود لباسهایم را عوض کردند. یک پیراهن سفید بلند پوشیدم و مجدداً به رختخواب رفتم.
خانم بزرگ به زور آب مرغ به دهانم می ریخت. می گفت: از بی غذایی ضعف کردی. جان حضرت آقا بخور. سعی کن.
می ترسیدم. فکر می کردم حضرت والا به سراغم بیاید. گویی خانم بزرگ متوجه فکر من شد که گفت: خیالت راحت باشه. هیچ کس امشب اذیتت نمیکنه. حضرف والا چند دفعه فرستادن احوالپرسی. راحت باش. من و نازنین همین جا می مونیم. تو اینو بخور و راحت بخواب.
مقداری آب جوجه خوردم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
7
صبح خیلی زود با اولین بانگ خروسهایی که از دور به گوش می رسید بیدار شدم. بیش از حد معمول خوابیده بودم و احساس آرامش می کردم. کم کم وقایع چند روز گذشته و بالاخص شب قبل به خاطرم آمد. با عجله از رختخواب بیرون آمدم و نازنین را صدا کردم. صدای الله و اکبرش را از اطاق مجاور شنیدم. چند دقیقه بعد نمازش تمام شد و نزد من آمد. چشمش که به من افتاد خوشحالی قیافه اش نمایان شد و گفت: خدایا شکرت٬ الهی شکر که نذرم قبول شد و تو خوب شدی!
گفتم: نازنین جانم باید نماز بخونم. خواهش می کنم وسایلش را فراهم کنین بعد صحبت می کنیم.
نازنین رفت و چند لحظه بعد دختر جوانی با آفتابه و لگن طلا وارد شد و تعظیم کرد. گویی خورشید به درون اطاقم تابید. من تا ان روز دختری به آن زیبایی ندیده بودم. قدی بلند و اندامی موزون داشت. گیسوان صاف و بلندش مانند ابریشم سیاه پشتش ریخته بود. چشمهایش مانند دو قطعه زمرد می درخشید. دماغی نسبتاً بلند و اصیل داشت و لبان گلگونش متبسم بود. در همین موقع خانم بزرگ وارد شد. او هم مثل من در برابر آن زیبایی خیره کننده مبهوت مانده بود.
نازنین گفت: این صنوبر کنیز مخصوص شماست که به امر حضرت والا تازه از گرجستان رسیده. هنوز زبون نمی دونه اما کار خیلی خوب می کنه. امیدوارم نصرت خانم از او راضی باشن.
صنوبر٬ خوشگلترین دختری که در عمرم دیده یا شنیده بود٬ با دامن بلند پرچین و نیم تنه زر دوزی شده که طرز راه رفتن و همه حرکاتش به یک ملکه هزارو یکشب شباهت داشت٬ جلو آمد. لگن را روی میز کوچکی گذاشت و میز را کنار تختخواب من آورد. حوله سفیدی هم روی دستش اندخته و منتظر خدمت ایستاده بود. به اندازه ای تعجب کرده بودم که نزدیک بود بلند شوم او را بجای خودم بنشانم و من در خدمتش بایستم. آهی کشیدم و وضو گرفتم و هنگامی که خواستم به نماز بایستم٬ نازنین چادر بلند سفید مادرم را به کمک صنوبر به سرم انداخت و دیدم که جانماز مادرم را هم روی زمین پهن کرده است.
نماز خواندم. نمی دانم واقعاً نماز خواندم یا دچار اختلال حواس شده بودم. به هر حال نماز تمام شد. مجدداً صنوبر با سینی بزرگی وارد شد و آن را جلو من گذاشت. خانم بزرگ هم نشست. صنوبر٬ برای ما از قوریهای بزرگ نقره چای می ریخت. دستهای سفید و کشیده اش کمی می لرزید. ما عادت نداشتیم در ظروف نقره چیزی بخوریم. نازنین فنجانها را برد و مستقیماً از سماور برای ما چای ریخت و آورد. صنوبر همچنان کنار اطاق دست به سینه ایستاده بود. نمی توانستم نگاهش کنم. احساس شرمندگی می کردم. بعد از صبحانه سینی را برداشت و رفت.
به خانم بزرگ گفتم: خواهش می کنم جریان دیشب و بیهوش شدنم را تعریف کنین. هر چی شده بگین. به نظرم هر لحظه باید منتظر خبر تازه ای باشم. دیدن این دختر٬ صنوبر٬ خیلی منقلبم کرد. اون به کنیز شباهت نداره مثل شاهزاده های افسانه هاست. خدای من چه چیزها باید ببینم. چه جنایت ها می شه. ای کاش می تونست شرح حالشو بگه.
نازنین که روی قالی نزدیک در نشسته بود گفت: اتفاقً هم خیلی اصیله. دختر عمویش هم اینجاست. شنیدم وقتی صنوبر رو آوردن از شدت تعجب مثل دیوونه ها شده بود. من هنوز آن دختر عمو را ندیده ام اما اون حتماً فارسی بلده.می گن دو سه ساله اینجاس و خیلی خانمه و یک پسرمم از حضرت والا داره.
خانم بزرگ مشغول شرح واقعه شب گذشته بود که چظور حضرت والا عصبانی شده وبه بیرونی رفته بود که در اطاق را زدند. نازنین بلند شد و در را گشود. خواجه کوتاه قد و نسبتاً چاقی وارد شد. تعظیم کرد و گفت: قربان غلام حضرت علیه٬ سعید هستم. بعد خندید و گفت: غلام که چه عرض کنم٬ کنیزم. به هر صورت بنده خدمتگزار حضرت علیه ام. حضرت والا بنده را به حضرت علیه مرحمت فرمود که در خدمت باشم. مخصوصاً سفارش فرمودن که حضرت علیه را بخندونم. عرض کردم قربان سروجانم فدای قدمت خندوندن که کاری نداره. اینها را می گفت و می خندید. سعید مانند دختر جوان و سرخ و سفیدی بود و روحیه ای بشاش داشت. لباس مخمل قرمز پوشیده٬ کلاه پوستی سفیدی به سر گذاشته بود که قیافه اش را مضحکتر می ساخت. با او سلام و تعارف کردم و از مراحم حضرت والا تشکر نمودم.
سعید گفت: باعث افتاخار این بنده است که حضرت علیه احتیاج به خندیدن دارن والا هرگز بنده را انتخاب نمی فرمودن. همین امروز صبح این سعادت نصیبم شد. الهی شکرت! راستی حضرت والا خداوندی بعد از احوالپرسی فرمودن انشاءالله سر ناهار تشریف میارین. امروز پاتختیه. نمی دونین چه خبره! وای ببخشین بنده خیلی فضولم. قیامته!
ما به صدای بلند می خندیدیم. سعید واقعاً بامزه و شوخ طبع بود. بعدها فهمیدم که او نقاش خوبی است و صورت خیلی از خانمها را نقاشی کرده و از حضرت والا انعام گرفته است.
به سعید گفتم: از مراحم حضرت والا سپاسگزارم و البته سر ناهاهر حاضر خواهم شد و از پیشامد دیشب هم خیلی متاسفم. سعید خنده ای کرد و در حال تعظیم از اتاق خارج شد.
خانم بزرگ گفت: نصرت خانم شازده خیلی به تو احترام می ذاره من خبر دارم برای هیچ کس این کارا رو نمی کنه. حالا بلند شو لباس بپوش که کم کم شلوغ می شه و بده که حاضر نباشی.
لباس پوشیدنم تمام شده بود که سعید در زد و وارد شد.باز تعظیم کرد و گفت: حضرت علیه تاج السلطنه دارن تشریف میارن اینجا.
خوشحال شدم و به استقبال تاجی رفتم. روز پیش اصلاً او را ندیده بودم و به یادش نبودم. مرا بوسید و گفت: بمیریم الهی نصرت خانم. بخدا نمی تونم تحمل کنم. دیشب وقتی حالت بهم خورده بود من رفتم. بعد آهسته و با تبسم خاصی پرسید: چطور شد بخیر گذشت؟
گفتم: تا حالا که خدا کمک کرده٬ ببینم بعد چی می شه. امیدوارم بتونم نقشه مو عملی کنم. تاجی نگاهی به لباس ساده بنفش رنگ من انداخت و گفت: مرحبا نصرت خانم٬ لابد همین جور میایی؟
گفتم: خوب معلومه. ممکن نیست از او لباسا بپوشم. عجالتاً این یکیش که قبول شده.
رفتم توی اطاق و نشستم. تاجی خوشحال به نظر می رسید و گاهی مثل خواهرهای دیگرش حرف می زد و نگاهش خیلی شازده خانمی شده بود. احساس آرامش کردم و با خود گفتم: شاید هم بهتر باشه که او هم مثل بقیه بشود و احساس بدبختی نکند. آنقدر جواهر به خودش زده بود که چشم انسان خیره می شد. وقتی دید من به جواهرهایش نگاه می کنم گفت: به کوری چشم اونا. بذار از حسودی بترکن. شازده سیصد هزار تومان پولاینارو داده. ساخت روسیه است. و اشاره ای به بازوبند زمرد خیره کننده اش کرد و گفت: این یکی رو می خوان به پدرم پیشکش کنم. خوشش میاد. بالاخره باید انعام بهش بدم. و خنده ی بلندی کرد.
صنوبر وارد شد. تاچی فریاد زد و گفت: وای این کیه دیگه! خداجون عجب خوشگله! و رویش را به صنوبر کرد و گفت:آهای دختر ببینم اسمت چیه؟
نازنین گفت: قربان اون هنوز فارسی بلد نیست٬ اسمش صنوبره و حضرت والا اونو برای خانم سفارش دادن.
تاجی گفت: نصرت خانم من که زنم غش کردم. اینو از کجا آوردن؟ کجاییه؟ می فروشیش٬ بخدا می خرم.
گفتم: گرجیه. ولی تاجی جون می دونی که نمیشه. از اسم فروش حالم بد می شه. اما اگر می شد میگفتم همین الان مال تو.
تاجی به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت: می ترسم یه روز پشیمون بشی. به دلم اثر کرده. خدا کنه اشتباه کنم. آن روز من معنی حرفهای تاجی رو نفهمیدم. اما افسوس وقتی به منظورش پی بردم که کار از کار گذشته بود. شرح این ماجرا را بعداً می نویسم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:46 ق.ظ
 
ارسال: #16
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تاجی بلند شد و گفت: بریم همه منتظرن که عروس خانم بیاد. به نظرم پدرمم برای ناهار میاد. و به نازنین گفت: آن دختره رو نیارین. گرچه فایده ندارد و بلاخره می بینتش. چیزی هم آهسته در گوش نازنین گفت که من متوجه نشدم. تمام وقت به فکر پدرم بودم و با خود می گفتم: کاش پدرم هم امروز می آمد و می دید که حالم خوب است.
خواجه سعید به جلو٬ من و تاجی و خانم بزرگ به دنبالش و نازنین هم کمی عقب تر به راه افتادیم. همه جا پر از جمعیت و سروصدا بود. مطربها٬ رقاصها و دلقکها در گوشه و کنار به چشم می خوردند. یک رقاصه زیبا جلو ما میرقصید و یک نفر هم در حال راه رفتن دایره می زد و می خواند. به تالار رسیدیم. باز خانمها هلهله کشیدند ولی من مصمم بودم هیچ عکس العملی نشان ندهم و قوی باشم. جلو حضرت والا رسیدیم که روی یک مخده بزرگ لم داده بود. بدون اینکه به خودش تکانی بدهد گفت: یاالله عروس خانم بیا بنشین. تاج السلطنه٬ تو هم بیا همیجا پهلوی دوستت. شاید تا آن لحظه متوجه لباسم نشده بود. ولی یک مرتبه سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: می خوای همیشه همین جوری باشی؟
گفتم: چه جور؟
گفت: سوالت دیگه خیلی مسخره اس.همین سرو وضعتو می گم دیگه. انگار دختر یه بقال زن یه بقال دیگه شده. به قدری خشمگین شده بودم که بدون رعایت آداب و رسوم گفتم: من با دختر بقال فرقی ندارم و لباسم همیشه همین جوره٬ اگه خوشتون نمیاد آزادم بفرمایین. من نمی تونم درباری و مجلل باشم!
شازده خنده کریه بلندی کرد و گفت: تاج السلطنه می بینی؟ عجب دختر جسوریه. تا حالا هیچکس جرات نکرده این جور با من حرف بزنه!
تاجی گفت: قربان٬ نصرت خانم مثل هیچکس نیست٬ حساب اون با بقیه جداس. حضرت والا هم نباید اونو به چشم بقیه نگاه کنن.
شازده عصبانی شد و گفت: ادبش می کنم.
من از جا بلند شدم و گفتم: همین الان اجازه مرخصی می خوام.
در همین موقع صدای صدیق الحرم به گوش رسید: قبله ی عالم نزول اجلال فرمودند. حضرت والا بلند شد و به پیشوازش رفت. ما هم به سمت در تالار رفتیم. تاجی گفت: بنازم این شهامتو. من چرا این شهامتو نداشتم؟ مرحبا٬ ادامه بده موفق می شی!
تاجی پهلوی من ایستاده بود و از رفتار پدر و برادرش تنقید می کرد. به او گفتم: عقیده تو چیه که من الان به قبله عالم بگم که منو آزاد کنن؟
تاجی دستم را گرفت و گفت: مبادا چنین حرف بزنی؟ مگه نمیدونی میونه پدر و پسر خرابه! دشمن همدیگن! نه نه صبر داشته باش. امشبم خودتو بزن به ناخوشی تا بعد سر فرصت یه فکر حسابی بکنی. من می دونم تو بالاخره موفق میشی. نگرون نباش! هیس٬ رسیدن. مواظب باش!
شاه خرامان می آمد و من بر جای خود خشکم زده بود. بله٬ مجبور بودم بر خودم تسلط بیابم و آرام باشم. تعظیم بلندی کردم. شاه سرم را بلند کرد و بعد از یک نگاه طولانی٬ رو به پسرش نمود و گفت: شازده٬ به تو تبریک می گم. واقعاً دختر نازنینی گیرت آمده. امیدوارم قدرشو بدونی. ما به پدرش خیلی احترام می ذاریم. مادرشم که یادته٬ واقعاً خانم بود. می دونی اینا اهل علم و فضلند و احترامشون واجبه.حق داره لقب و خلعت نخواد. واقعاً برازنده است. با وجود این هدیه کوچکی از ما قبول کن و انگشتری زمردی از انگشت کوچک خودش در آورد و به انگشت من کرد. در این موقع متوجه تاج السلطنه شد. تاجی تعظیم کرد. شاه گفت: عجب جواهرایی زدی. این بازوبند آدمو خیره می کنه! تاجی بازوبندش را باز کرد و دو دستی به پدرش داد و گفت: پیشکش ناقابلیه!
شاه آن را گرفت و مدتی تماشا کرد و در جیبش گذارد و پیشانی تاجی را بوسید و سوال کرد: شازده کجاست؟ ممنونم. این میره توی خزانه٬ خیلی قیمتیه!
سپس شاه در صدر تالار روی نیمکت جلوس کرد و به حضرت والا هم اشاره نمود که بنشیند. او هم در سمت دیگر نیمکت نشست. ما همه ایستاده بودیم. دلم می خواست بنشینم. اما همه خانم ها ایستاده بودند. بالاخره شاه با اشاره سرودست اجازه نشستن داد. صدای خش و خش اطلس و مخمل فضا را پر کرد و خانمها دورتا دور تالار نشستند. شاه آهسته با پسرش حرف می زد. کاملاً پیدا بود که موضوع صحبت خوشایند نیست. چون رنگ شازده از سرخی به کبودی می زد و چشمان چپ و تنفر آمیزش وحشتزده به نظر می رسید.
خبر کردند که ناهار حاضر است. شاه برخاست و گفت: شما غذا بخورین. من باید برم کار دارم. انشاءالله که مبارکه. موقعی که از نزدیک من می گذشت به پسرش گفت: شازده٬ نصرت خانم رو به تو می سپارم. اون مثل اولاد ماست. سپس پیشانی مرا بوسید و رفت.
جمعیت هم به دنبال شازده به تالاری که سفره پهن بود رفتند. شازده مرا سمت راست خود نشاند و بعدها فهمیدم که چنین چیزی بی سابقه بوده است. همیشه خواهر بزرگش را در سمت راست و نزهت السلطنه را که زن اولش بود در سمت چپ قرار می داد. مهد علیا هم که انتظار داشت در صدر سفره بنشیند٬ بدون سر و صدا از مجلس خارج شد و به اندرون رفت.
شازده ران جوجه ای را برداشت و گاز زد و بعد میخواست من هم به آن گاز بزنم. امتناع کردم و گفتم: میل ندارم. خشمگین شد و آهسته گفت: نکنه از من بدت میاد؟
گفتم: حالم خوب نیست و میل به غذا ندارم. یک مرتبه بدون اینکه فرصتی بدهد دست انداخت دورگردنم و ران جوجه گاز زده را به زور داخل دهانم کرد که تاجی از سمت دیگر سفره به صدای بلند گفت: شازده داداش٬ سر قبله عالم اذیتش نکنین. بخدا مریضه!
شازده مرا رها کرد و مثل یک خوک کثیف مشغول خوردن شد. صداهای چندش آوری از دهانش در می آمد. روغن از انگشتانش روی دامن سرداریش می ریخت. قاشق شمشاد منبت را پر از شرت می کرد و با صدای عجیبی سر می کشید و مجدداً قاشق را پرتاب می کرد.
خانم ها از این طرف و آن طرف٬ گوشت و تکه های مرغ و قرقاول به یکدیگر پرتاب می کردند و صدای خنده به هوا بلند بود. مطربها می نواختند. رقاصه ای روی سفره لابلای قدحهای شربت و قابهای غذا با مهارت بی نظریر می رقصید. وقتی جلوی شازده رسید از پشت چنان خم شد که گیسوانش به سروصورت شازده ریخت. شازده موهای او را گرفت و سرش را تا سینه خود کشید و با دهان پر٬ دهان رقاصه را بوسید. دیدم که از غایی که در دهان داشت به دهان او داخل کرد. دخترک تعادل خود را از دست داد و در بغل شازده افتاد. شازده چنان مست شهوت شده بود که دامن او را بالا زد و دست راستش را داخل شلوار او کرد. دخترک وحشتزده شده بود و دست و پا می زد. بر هیجان شازده افزوده شد. خدای من چه قیافه مهیبی پیدا کرده بود! بالاخره شلوار رقاصه را پایین کشیده و با دهان پر می گفت: خفه شو٬ آروم بگیر دختره ***! داره خوشم میاد. نصرت خانم می بینی٬ می بینی!
سر دختر روی زانوی خواهر شازده و پاهایش روی دامن من افتاده بود. دیگر نفهمیدم. بی اختیار از جا بلند شدم و به تاجی گفتم: بیا بریم! مثل دیوانه ها می دویدم. جلو حوض بزرگه نزدیک بود خودم را به آب بیندازم. اما متوجه شدم که بیفایده است چون فوراً نجاتم می دهند.
به اطاقم رسیدم و افتادم روی تخت. نازنین با عجله دوید و آمد. او نمیدانست چه اتفاقی افتاده است. خیال می کرد باز مریض شده ام. گفتم: نترس حالم خوبه. خسته شدم٬ فرار کردم.
آخه چه جوری از سر ناهار فرار کردین؟
در همین موقع خانم بزرگ هم رسید و گفت: نازنین خانم سوان نکن نمی دونی چه وحشت آور بود! بعد به من گفت: اما نصرت خانم فکر نمی کنی چقدر به نفعت بود؟ حالا بهانه خوبی پیدا کردی که دیگه اون خوک ملعونو اینجا راه ندی و نقشه ای که داشتی حالا خیلی راحت عملی می شه. دیگه جرات نمی کنه به تو نزدیک بشه.
دیدم حرف درستی است. خوشحال شدم و نشستم و گرچه سرتاپایم مثل بید می لرزید و دندانهایم به هم می خورد٬ خندیدم و دست اندختم گردن خانم بزرگ و گفتم: راست می گین. متوجه این موضوع نبودم. خدایا شکرت. کار خدا بود که به این شکل منو نجات داد. دیگه از هیچی نمی ترسم. واسش یه کاغذ می نویسم و هر چی دلم بخواد میگم و خودمو خلاص می کنم. اگه بذاره برگردم خونه پدرم که چه بهتر! اگرم نزاره که می دونم دیگه ازش واهمه ای ندارم. سگ کیه که بتونه به من دست بزنه!
خانم بزرگ گفت: حق داری. بنویس همین فردا صبح بهش برسونن. عجالتاً استراحت کن. میخوای ما بریم کمی بخوابی؟
جواب دادم: نه. خوابم نمیاد. خیلی گرسنمه. نازنین خانم یه چیزی بده بخوریم.
نازنین رفت وکمی بعد٬ صنوبر آمد و روی میز کوچکی که کنار اطاق بود سفره انداخت و با ظرافت خاص خودش بشقابها و قاشق و چنگالها را برای دو نفر روی آن چید. چند دقیقه بعد نازنین برگشت و صنوبر را صدا کرد و هر دو با سینی های غذا آمدند. به اتفاق خانم بزرگ ناهار خوردیم. از دیدن ظرف پر از جوجه منقلب شدم. از ان روز به بعد هیچ وقت نتوانستم مرغ یا جوجه بخورم. به کمک خانم بزرگ نامه ای برای شازده نوشتم: حضرت والا روحی فداه از آنچه در چند روز اخیر اتفاق افتاده است بسیار متاسفم آنچه مسلم است اینست که این بنده برای همسری آن حضرت مناسب نیستم. امید عفو دارم و استدعا می کنم همانطور که حضوراً هم به عرض مبارک رساندم٬ بنده را مانند کنیزی آزاد بفرمایید که به خانه پدری مراجعت کنم و دعاگوی حضرت اقدس والا باشم. در صورتی که رای مبارک به غیر از این باشد٬ جسارتاً به عرض خاک پای مبارک می رساند که این بنده را به عنوان یک مهمان در اندرون قبول فرموده٬ از انجام هرگونه وظیفه٬ چه در امر زناشویی و چه سایر تشریفات درباری معاف دارند و اجازه فرمایند فقط به دعاگویی برای بقای ذات مقدس مشغول و مفتخر باشم.
بنده حقیر نصرت
نامه را پاکنویس کردم و در پاکت گذاشتم که تاج السلطنه وارد شد. از اینکه مرا سرحال می دید تعجب کرد و گفت: یقین داشتم ناخوش شدی و دوباره افتادی. الحمدالله که حالت خوبه. حالا چی می شه؟
علت خوشحالی ام را گفتم و نامه را دادم که بخواند. تاجی بعد از خواندن نامه به فکر فرو رفت و گفت: نصرت خانم خیلی برات می ترسم. تو از خیلی چیزا بی اطلاعی میترسم خدای نکرده یه بلایی سرت بیاره.
خانم بزرگ گفت: فکر نمیکنم چنین جراتی بکنن. بلاخره ملاحظاتی در کار هست. گرچه اینجور که می بینم ایشون رعایت هیچی رو نمی کنن٬ با وجود این٬ نصرت خانم راهی به غیر از این نداره و من مطمئنم موفق می شه.
تاجی دیگر حرفی نزد. چند دقیقه ای نشست و بعد خداحافظی کرد و رفت. خانم بزرگ گفت: من خیال داشتم برم منزل. اما ترجیح می دم پیش تو بمونم. شاید حضرت آقا تشریف بیارن دیدنت. دیگه خودت می دونی چطور رفتارکنی. اما نگرونی من اینکه شازده بیاد و خدای نکرده پیشامد ناجوری بشه.
گفتم: نمی دونین چقدر خوشحال میشم که تا وقتی تکلیف من اینجا روشن بشه٬ تشریف داشته باشین. اگر پدرم هم بیان کاری می کنم که متوجه چیزی نشن. البته اگه بخواست خدا بذاره برگردم پیش پدرم آن موقع دیگه همه چیز رو میگم. یعنی شما می گین. مشغول صحبت بودیم که سعید وارد شد. تعظیم کرد و گفت: حضرت آقا حاج ملاباشی می خوان تشریف بیارن اینجا.
گفتم: زود برو راهنمایی کن. و پرسیدم: خودشون تنهان؟ جواب داد: نخیر قربان٬ آقای مظفرالملک هم در خدمتشونن.
خودمان را برای پذیرایی از پدرم و برادرم آماده کردیم. به اتفاق خانم بزرگ به ایوان رفتیم. پدرم را دیدم که با برادرم از دور می آمد. به استقبالشان شتافتم و تعظیم کردم. پدرم دست انداخت دور شانه هایم و مرا روی قلبش فشرد. سپس پیشانی خانم بزرگ را بوسید و از این که نزد من مانده بود تشکر کرد. به همین ترتیب داخل اطاق شدیم. پدرم مرا کنار خود نشاند و گفت: شنیدم دیروز مریض شدی؟ گفتم: خیلی خسته کننده بود نتوانستم طاقت بیارم. اما به لطف خانم بزرگ دیشب خیلی خوب خوابیدم و امروز حالم خوبه!
مظفرالملک سوال کرد: چطور شماها توی اندرونین؟ بیرونی قیامته. شماها نمیرین؟
گفتم: ناهار اونجا بودیم اما من به بهانه سردرد فرار کردم. حضرت والا هم اجازه دادن. خیلی شلوغه بنده هم که اهل اینجور شلوغیا نیستم.
برادرم گفت: اجازه مرخصی می خوام. خیلی کار دارم. پس فردا حرکت میکنم. بعد رو به پدرم کرد و گفت: حضرت آقا شما پیش حضرت والا نمی رین؟
پدرم گفت: فکر نمی کنم موقعیت مناسبی باشه. فقط می خواستم نصرت خانم را ببینم٬ براش نگران بودم. الحمدالله که حالش خوبه. و به خانم بزرگ گفت: انشاءالله سرکار٬ نصرت را تنها نمی ذارین؟ زیاد ماندن ما هم اینجا جایز نیست. و نازنین را صدا کرد و یک کیسه پر از سکه های طلا به او داد و گفت: این را بین مستخدمین اندرون٬ هر کس که صلاح می دانید تقسیم کنید.آن سعید به نظرم خیلی زیرک آمد. نازنین خانم مواظب همه شان باشید.
نازنین تعظیم کرد و گفت: آقا خیالتون راحت باشه. ماشاءالله نصرت خانم خیلی عاقلن و همین یه روزه همه عاشقشون شدن. خدا حفظشون کنه. کیه که خانم منو دوست نداشته باشه؟
پدر و برادرم بلند شدند و خداحافظی کردند. پدرم موقع رفتن پاکت بزرگی به من داد و گفت : این هدیه ناقابلیه٬ امیدوارم روزی به دردت بخوره. عجالتاً بذار یک گوشه.
بعد از رفتن آنها پاکت را گشودم. قباله ملکی بود که پدرم در تبریز داشت و آن را به من بخشیده بود. گفتم: من ملک لازم ندارم. خدایا پدرم چقدر مهربونن! فکر همه چیزو می کنن. مثل اینکه بو بردن٬ یه خبرایی هست. شایدم واقعاً یه روز لازم بشه! نمی دونم.
سعید آمد و گفت: حضرت والا خیلی نگران سرکار علیه هستن. فرمودن انشاءالله در مهمونی عصر شرکت می فرمایین.
خانم بزرگ به جای من جواب داد: عرض کنین نصرت خانم مریضن و عذر خواستن. من اشاره ای به طرف نامه که روی میز بود کردم. خانم بزرگ از سعید پرسید: سعید خان حضرت والا خودشان مستقیماً با شما حرف زدن؟
سعید جواب داد: نه خیر قربان٬ خانم رفعت الدوله به بنده فرمودن.
خانم بزرگ گفت: پس پیغام خانم را به هر کس که باید برسانی برسان.
سعید رفت. ما در انتظار وقوع حادثه ساکت نشستیم. نازنین دستور قلیان برای خانم بزرگ داده بود. صنوبر با قلیان وارد شد. خانم بزرگ چند لحظه ای به صنوبر خیره شد و وقتی از اطاق بیرون رفت٬ گفت: مهلت نشد راجع به این دختر صحبت کنیم. من که تا به حال چنین چیزی ندیده بودم. چقدر خوشگل و برازنده اس. دلم میخواس بدونم اینو از کجا آوردن. نازنین گفت: این دختره گرجیه. تازه رسیده٬ هنوز هم زبون بلد نیست. خدا عقبتشو به خیر کنه. شنیدم دختر عموشم اینجاس و یه پسر قشنگ داره. سه سال پیش آمده. اون حالا خودش خانومه و کنیز و کلفت داره وهنوزم حضرت والا گاهی می فرستن عقبش. اما اینو هنوز ندیدن.
گفتم: نازنین خانم اینارو از کی شنیدی؟ وای خدا می ترسم٬ وحشت آوره ! من چی کار کنم٬ این چه بلایی بود به سرم اومد؟ راستی فکری کردم. از قراری که می بینم رسوندن کاغذ به دست شازده کار آسونی ام نیست. چه عقیده دارین٬ پاشیم بریم توی مهمونی و خودم بدم دستش.
خانم بزرگ گفت: پس کاشکی به سعید پیغام نداده بودیم!
گفتم: من دیگه از هیچی ملاحظه ندارم. می گه چطور شد اومد؟ می گم آمدم اینو تقدیم کنم و منتظر جوابشم تا تکلیفم معلوم بشه.
خانم بزرگ نگاهی به نازنین کرد و او هم مردد مانده بود.
من چارقدم را مرتب کردم و هر سه نفر به طرف عمارت بیرونی که برای مهمانی قرق شده بود راه افتادیم. هرچه نزدیکتر می شدیم سروصدای مطربها و خنده خانمها بیشتر می شد. سعید را دیدیم که با دونفر از خواجه ها مشغول صحبت بود. تا ما را دید جلو آمد و گفت: الهی شکر که حال خانم بهتر شده. خانم رفعت الدوله را پیدا نکردم. این حمیده خانم هم به همه جا سر زده. نمیدونم کجا تشریف بردن.
گفتم: پس خوب شد. دیگه لازم نیست بهشون بگین. خودم دارم می رم.
در تالار بزرگ همه بلند شدند و کف زدن و هلهله کشیدن از نو شروع شد. حضرت والا باز روی مخده افتاده بود و شکم بزرگش از خنده مثل مشک تکان می خورد. چشمش که به من افتاد قاه قاه خندید و گفت: عروس خانم کجا بودی؟ چند دفعه فرستادم عقبت. شوخی داری؟ منظورت چیه؟
گفتم: قربان اصلا شوخی ندارم. معذرت می خوام که حالم مساعد نیست و باعث دردسر حضرت والا هستم. شازده دستم را کشید به طوری که افتادم روی شکمش. چندش آورد بود. سعی می کردم خودم را نجات بدهم اما ولم نمی کرد. بلاخره به هر شکلی بود بلند شدم٬ و گفتم: گرچه ممکنه اوقات حضرت والا تلخ بشه اما بنده آمدم که اینو تقدیم کنم. و پاکت را گذاشتم روی زانویش.
گفت: این چیه؟ کاغذ برام نوشتی؟ بخون ببینم چی می خوای.
گفتم: قربان خودتون باید بخونین. چیزی نیست که جلو دیگران بخونم. حالا هم اجازه مرخصی می خوام.
گفت: صبر کن همین الان خودم می خونم. و پاکت را باز کرد و کاغذ را در آورد.
خواهرش که کنار او نشسته بود با کنجکاوی و تعجب به من و به کاغذ نگاه می کرد. شازده نامه را طوری گرفت که او نتواند بخواند. دور و بر ما همه ساکت بودند. شازده بعد از خواندن کاغذ چند بار پشت سر هم اوهوم اوهوم کرد و بلاخره گفت: عجب! مگه چی شده؟ چرا اینو از اول نگفتی؟ باشه باید روش فکر کنم. یا امشب یا فردا جواب می دم. امشب که نه. فردا پیش از ظهر خودم میام اندرون جوابتو می دم. بعد گفت: حالا چرا نمی نشینی؟ بمون. شایدم همینجا فکرشو بکنم و بهت بگم. خوشحال شدم و کمی دورتر نشستم.
مطربها آهنگ مخصوص روز پایتختی را می زدند و می خواندند: طوطی به سر درخت طوبی می گفت٬ بقیه شعر را نشنیدم به یاد دختر ظقرالممالک افتادم که اسمش طوطی بود و خیلی دوستش داشتم. فکر کردم شایدم همراه ممادرش همینجا باشد. دلم می خواست به کسی بگویم او را پیدا کند٬ اما کسی که بتوانم چنین ماموریتی را به عهده اش بگذارم نزدیکم نبود.
حضرت والا دستم را به طرف خودش کشید و گفت: بیا نزدیکتر نمی خورمت. نترس. کمی جلو رفتم و سرش را نزدیک آورد و گفت: نصرت خانم٬ اگه دختر حاج ملا باشی و خواهر مظفرالملک نبودی روزگارت سیاه بود. همین الان داده بود چهر میخت بکشن. خوب گوش کن من عجالتاً به تو کاری ندارم. نمی تونم بذارم برگردی خونه پدرت٬ همینجا می مونی تا گیسات رنگ دندونات بشه. یک کلمه هم به پدرت یا هر کس دیگه حرف نمی زنی. اصلاً با این سرووضعی که برای خودت می سازی چندان چنگی هم به دل نمی زنی. دست خواهر برادری بدیم اما مواظب باش کسی بویی نبره که آنوقت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. این جواب کاغذته. حالا مرخصی هر جا می خوای برو٬ به سلامت.
بلند شدم و تعظیمی کردم و از لابه لای جمعیت به سختی برای خودم راه پیدا می کردم. چند نفر پرسیدند: عروس خانم کسالت دارین؟ جواب نمیدادم و رد می شدم. خانم بزرگ را نزدیک در دیدم. خیلی مضظرب بود. گفتم: بریم حالم خوب نیست. دستم را گرفت و از پله ها سرازیر شدیم. نازنین هم به ما ملحق شد. آهسته گفتم: کار تمام شد٬ اگه خدا بخواد به خیر گذشت.
خانم بزرگ گفت: مواظب باش٬ مردم گوش می دن. بذار بریم اندرون. حالا هیچی نگو.
همه جا پر از جمعیت بود. همه جا با تعجب به من نگاه می کردند. بعضیها هم اصلاً مرا نمی شناختند. به اطاقم رسیدیم. خانم بزرگ گفت: خوب چی شد؟
همه جریان را تعریف کردم و گفتم: شما خیال می کنین قضیه به همین سادگی تموم بشه؟
خانم بزرگ آهی کشید و گفت: خدا داناس. نذر می کنم. من که می خواستم به امام رضا مشرف بشم٬ حالا دیگه واجبتر شد. امیدمون به خدا و رسولشه. شایدم خدا به دلش بندازه و سرقولش وایسه. اما آخه تکلیف تو چی میشه؟ اومدیم و سرقولش وایساد. تو
پایان صفحه 114
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:46 ق.ظ
 
ارسال: #17
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
چکار می کنی؟همهٔ عمرت همینجور توی یک اطاق منزوی می مونی؟" گفتم:"من؟ کاری ندارم بکنم.دعا به جون شما! عجالتا" نگران نباشین.به دلم اثر کرده که هیچ اتفاق بدی نمیفته.زندگی می کنیم.خدا بزرگه! هزار کار می تونم بکنم.اصلا" نگرانی نداره."
گرچه خودم زیاد راحت نبودم،باز سعی می کردم خودم را آرام و تا حدی خوشحال نشان بدهم.از وضع زندگی حضرت والا و سر وضع خانمها و خلاصه آنچه که ممکن بود باعث آرامش خیال خانم بزرگ و نازنین و در نتیجه پدرم بشود با شوخی و خنده حرف می زدم.
موقع نماز رسید.نماز خواندن در آن شب و با جانماز مادرم،لذت عجیبی به من بخشید، گویی دنیا یک مرتبه در آرامش و خوشبختی فرورفته بود و هیچ بدی وجود نداشت. حضرت والا و عروسی من،و همهٔ حوادث اخیر کوچک و بی ارزش به نظر می آمد.
مدتی به حال سجود باقی ماندم و صورتم را بر مهر نماز مادرم فشار دادم. بعد از نماز شام خوردیم.شام لذیذی بود.همه چیز لذت بخش به نظر می آمد.حتی احساس
تشویش قبل از نماز را هم نداشتم.از صمیم قلب خوشحال و آرام بودم و با همین وضع روحی به خواب رفتم.
آفتاب از پشت پرده ها تا انتهای اطاق رسیده بود که بیدار شدم.نمازم! وای نمازم!و از تخت پایین آمدم.ابتدا خیال می کردم در خانه و اطاق خودم هستم.تجمل اطاق و تختخواب و پرده ها،مرا به حقیقت برگرداند.وقایع دو روز گذشته در یک لحظه از نظرم گذشت.نازنین که شاید پشت در اطاق ایستاده نگران من بود،داخل شد و گفت:"دلم نیومد بیدارت کنم.گناهش به گردن من.لازم داشتی.این دو روزه هلاک شدی!"
سؤال کردم:"خانم بزرگ کجا هستند.ساعت چنده؟"
جواب داد:"خانم بزرگ دارن توی باغ قدم می زنن.گفتن هروقت شما بیدار شدین صداشون کنم.باید دو ساعت به ظهر مانده باشه."صبحانه آوردند به زحمت کمی نان و چای خوردم.گرچه خیلی خوابیده بودم،اما احساس عجیبی داشتم.به نازنین گفتم:" نمی دونم چرا دلم گرفته.دیشب خواب مادرم را دیدم.خیلی افسرده به نظر
می رسید.بگو خانم بزرگ تشریف بیارن.نازنین جونم مثل اینکه تو هم یه جوری هستی."
نازنین رفت و مدتی طول کشید تا همراه خانم بزرگ برگشت.هر دو مظطرب بودند. گفتم:"شما را به خدا چه خبر شده.چرا پنهون می کنین؟"
خانم بزرگ گفت:"نصرت خانم،باید خیلی شجاع باشی.می دونستم اون از خدا بی خبر به این آسونی ول کن نیست.ما اصلا" فکر اینشو نکرده بودیم.دوتا ماما فرستاده بود که تورو معاینه کنن.حالا چه خاکی به سرم کنم.آدم چه جوری این چیزا رو تحمل کنه؟"و زار زار گریه کرد.
اول چنان برآشفته شدم که نزدیک بود فریاد بزنم.یک لحظه به فکر فرار افتادم و گفتم:" بیاین همین الان از اینجا فرار کنیم.نازنین خانم یه فکری بکن."نگاه و تبسم تلخ خانم بزرگ مرا متوجه واقعیت کرد.اولا" که فرار غیرممکن بود و تازه اگر هم میسر می شد،
چه بهانهٔ خوبی به دست آن دیو می دادیم.چاره ای بجز قبول آن اهانت عظیم را نداشتم.گفتم:"گریه نکنین.علاجی نیست.تازه چه بهتر!بذارین بیشرفیها همه از طرف اون باشه.بگین بیان من حاضرم."نازنین با عجله از اطاق خارج شد.خانم بزرگ هم بدون اینکه حرفی بزند از در دیگری بیرون رفت.
بعد از چند دقیقه، نازنین دو نفر زن یهودی را به اطاقم راهنمایی کرد و در را بست و رفت.به آنها گفتم:"من حاضرم چه باید بکنم؟"
یکی از آنها که مسنتر بود جلو آمد و گفت:"سرکار خانم باس ببخشین.می دونین که تقصیر ما نیس." و شروع به کار کرد.دستهایش را بالا زد.شلوارم را درآورد.نمی دانم در آن لحظه چه حالی داشتم.مثل این بود که در دریایی از خورده یخ افتاده ام. اما فکرم هنوز کار می کرد.
صدای آن زن را می شنیدم که به دستیارش می گفت:"تماشا کن ماشاالله هزار ماشاالله مثل غنچهٔ گل محمدی میمونه.چشم بد دور چقدر قشنگه!یک مرتبه لگدی به سینهٔ آن زن زدم و گفتم:"برو گمشو.بس کن!"
زنک دستپاچه شد و گفت:"چرا منو می زنین؟گفتم که تقصیر من نیست." و بلند شد و با زن دومی خارج شدند.
بزرگترین اهانت را تحمل کرده بودم.دلم می خواست تنها بمانم.از شدت بیچارگی اشکم هم در نمی آمد.بعد از مدتی خانم بزرگ و نازنین آمدند.با دیدن آنها سیل اشکم سرازیر شد.خودم را در آغوش خانم بزرگ انداختم و مدتی همگی گریه کردیم.
نمی دانم آن روز چگونه گذشت.مثل این بود که آن حوادث وحشتناک را در خواب
دیده ام.احساس می کردم که یک مرتبه پیر شده ام.از خودم و دیگران خجالت
می کشیدم.جرأت نگاه کردن به کسی را نداشتم.ظهر ناهار آوردند.نمی توانستم غذا بخورم.بعد از ظهر چند نفر از خانمهای اندرون می خواستند به دیدنم بیایند.نازنین عذرشان را خواست.
نزدیک غروب سعید اجازهٔ ورود خواست.بعد از تعظیم گفت:"حضرت والا فرمودند شام را با سرکار علیه همینجا می خورن.اجازه می فرمایید وسایل را فراهم کنیم؟"
گفتم:"هر کار میخواین بکنین.حضرت والا اجازه لازم ندارن."
سعید که مسلما" از همه چیز خبر داشت،سری تکان داد و تعظیم کرد و خارج شد.
چند مستخدمه که آنها را نمی شناختم،با صنوبر آمدند و مشغول نظافت اتاقها شدند. در اطاق بزرگ مجاور،محل نشستن حضرت والا را با مخده های بزرگ مخمل قرمز مرتب کردند و سفره ای مقابل آن گستردند و ظروف طلا و نقره و بلورهای رنگین و قشنگ بر آن چیدند.
من مانند یک تماشاچی به رفت و آمد و تهیهٔ وسایل شام حضرت والا نگاه می کردم.
گرچه حدس می زدم این همه تشکیلات برای چه آماده می شود اما باز بیگانه بودم.
بالأخره سروکلهٔ حضرت والا پیدا شد.من تغییر لباس ندادم و حتی موهایم را هم مرتب نکردم.خانم بزرگ و نازنین گویی در انتظار پیشامد وحشتناکی بودند.با یکدیگر آهسته صحبت می کردند.آنها را می دیدم اما همه چیز برایم بی تفاوت شده بود.به پیشواز آن مرد خبیث نرفتم.مانند مجسمهٔ بیجانی کنار اطاق ایستاده بودم.حضرت والا بدون اینکه از رفتار من تعجبی نشان دهد،جلو آمد و گفت:"مثل اینکه آمادهٔ پذیرایی از ما نیستی. بیا بریم بنشینیم.میخوام باهات حرف بزنم."و دستم را گرفت و کشید و به سمت اطاق پذیرایی و مخده های قرمز برد و کنار خودش نشاند.
کاسه های بلورین به نظرم همه پر از خون می آمد.مرغها و ماهیها و غذاها،تکه های بدن انسان شدند که در خون خود غوطه ور بودند.بی اختیار با دو دستم جلو چشمهایم را گرفتم.دست حضرت والا مانند مار چندش آوری دور گردنم حلقه زد و سرم را به طرف خودش کشانید.آن صدای مهیب گفت:"دختر چته؟اینقدر از من بدت میاد؟به خدا میدم پوست از سرت بکنن.خیلی اهانت می کنی!"
به خودم آمدم.به یاد پدرم افتادم.فهمیدم که باید از خودم دفاع کنم.با صدایی خفه و لرزان گفتم:"خواهش می کنم ولم کنین منو آزاد کنین.من نمی تونم."
شازده با خشم گفت:"مزخرف نگو.تو زن منی.چرا ولت کنم.دیشب که اون کاغذو به من دادی اول ملتفت نبودم،بعد به فکرم رسید که شاید دختر نیستی.می خوای از زیرش دربری.تا صبح خوابم نبرد.اما حالا دیگه چه دردی داری؟این چه بازیه در آوردی، میخوای آبرومو ببری؟"
باز تکرار کردم:"خواهش می کنم.قسم میدم منو آزاد کنین."
سرم را نزدیکتر برد و گفت:"شوهر نمیخوای؟"
"نه"
"از من بدت میاد؟"
"نه"
"چرا لباس قشنگ نمی پوشی.زروزیور نمیزنی؟"
"دوست ندارم!"
"من از تو خیلی خوشم میاد.بسه دیگه.بیا آشتی کنیم.میدونی همین کارات بیشتر منو دیوونه کرده.برات احترام قائلم.نمیخوام اذیتت کنم."
خدای من آن بوی متعفن دهانش چقدر مشمئز کننده بود!یک جام شراب برداشت و نزدیک دهان من آورد و گفت:"از این بخور حالت جا میاد.آشتی می کنی."
فریاد زدم:"نه.ولم کنین.من شراب نمی خورم.ولم کنین."
خودش جام شراب را تا آخر سر کشید و گفت:"بسیار خوب،حالا که باید به زور باشه ما هم به زور می کنیم."چنگ زد پستانم را در مشتش گرفت و فشار داد و با دست دیگرش لباسم را کنار زد و خودش را روی من انداخت.با خشونت لباسهایم را پاره کرد.
هرچه می خواستم خودم را نجات بدهم نمی شد.سروسینه ام عریان شده بود. صورتش را به سینه ام می مالید.پستانم را گاز گرفت،فریادی زدم که بی اختیار سرش را بلند کرد و نگاهی وحشیانه به من انداخت.دستش به طرف پاهایم رفت.دامنم را بالا زد.شلوارم را پاره کرد و دستش را برد میان دو پایم که نفهمیدم چه شد.بازویش را چنان گاز گرفتم که خون جاری شد و فریاد کشید و بلند شد و سیلی محکمی به صورتم زد.از هوش رفتم.نمی دانم چه مدت بیهوش بودم.وقتی چشمم را باز کردم خانم بزرگ و نازنین دوطرفم بودند و گلاب به سروصورتم می زدند.یک لحظه متوحش شدم.خیال کردم کار خودش را کرده است.گفتم:"چی شد؟بگین چطور شد؟"
خانم بزرگ گفت:"به خدا هیچی نشده.بعد از اینکه فریادشو شنیدیم،پاشد و مثل پلنگ تیرخورده فحش می داد و می دوید.به ترکی و فارسی مخلوط فحش می داد. ما تورو بلند کردیم. الحمدالله کاری صورت نداده بود.چکارش کردی؟"
خیالم راحت شد.گفتم:"هیچی.به نظرم گازش گرفتم.دیگه نفهمیدم.حالا کجاس؟"
خانم بزرگ گفت:"گفتم که دوید و رفت.گورشو گم کرد.خدا عاقبتشو بخیرکنه."
پرسیدم:"مگه عاقبتش چی میشه؟همین امروز از اینجا میذارم میرم.هر چی می خواد بشه!"
خانم بزرگ گفت:"حالا عجالتا"آروم باش.فکرشو نکن.خدابزرگه.اگه دیدیم اوضاع خرابه، یک کلمه به گوش پدرت می رسونیم.باید حضرت آقا خودشون به این افتضاح خاتمه بدن."
گفتم:"نه اصلا" نباید پدرم باخبر بشه.نمی خوام.خودم درستش می کنم.یک کاغذ دیگه براش می نویسم و خواهش می کنم که منو ول کنه.راستی یه فکر خوبی کردم
می نویسم منو معلم بچه ها بکنه.لابد یک عالم بچه توی اندرون هست."
خانم بزرگ لبخندی زد و گفت:"عجالتا" آروم بگیر.پاشو نمازتو بخون و بگیر بخواب تا فردا صبح تصمیم حسابی بگیری."
مدت زیادی سر نماز بودم.با مادرم رازونیاز می کردم.بعد خانم بزرگ و نازنین به زور چند قاشق آب جوجه به من خوراندند.آن شب تا صبح خوابهای وحشتناک می دیدم:در جنگل انبوهی گم شده بودم.مرا با طناب بالای درختی بسته بودند.شیرهای درنده پایین درخت غرش می کردند.همهٔ آنها صورت آدمی داشتند و به شکل حضرت والا بودند.از وحشت فریادزنان از خواب پریدم.نازنین بغلم کرد،دلداریم داد و باز به خواب رفتم.
چند روزی به همین منوال گذشت.کم کم آرامتر شدم.تصمیم گرفتم به صنوبر درس بدم.کلمات فارسی را با لهجهٔ قشنگی ادا می کرد.و من از پیشرفت او لذت می بردم.
به خانم بزرگ گفتم:"صنوبر خیلی اصیل به نظر میاد.چطور ممکنه چنین دختری کنیز باشه؟دلم می خواست بفهمم اینو از کجا آوردن."
نازنین گفت:"من پرسیدم.می دونین اینارو پیشکش می کنن.این یکی سفارش مخصوص حضرت والاست واسهٔ شما."گفتم:"دلم می خواد فرارش بدم.خیلی براش نگرانم.خانم بزرگ بیایین بزرگواری کنین و این دخترو با خودتون ببرین و بعد یه فکری به حالش بکنین."
مشغول این حرفها بودیم که سعید آمد و گفت:"حضرت والا دارن تشریف میارن اندرون."
هنوز از وحشت این خبر به خودم نیامده بودم که صدای شازده را از ایوان شنیدم.از یک نفر می پرسید:"این کیه؟از کجا اومده؟"صدای نازنین جواب داد:"قربان این صنوبر کنیز گرجی نصرت خانمه."
شازده خندید و گفت:"عجب لعبتیه.چطور تا حالا ندیده بودیمش.مواظبش باشین."
سرتاپایم می لرزید.خواستم بروم جلو چیزی بگویم که خانم بزرگ مانع شد.شازده گفت:"همین جا باشه تا ما برگردیم،می خوام نصرت خانمو ببینم.الان برمی گردم. همین جا وایسا."و وارد اطاق شد و گفت:"کنیز خوشگلی داری!گرچه تو که از هیچی خوشت نمیاد.دختره مثل جواهره.به درد کنیزی نمی خوره!خوب نصرت خانم،حاجیه خانم،تکلیف ما با تو چیه؟خودت بگو.به خدا دلم به حال پدرت می سوزه والا
نمی دونی با تو چکار می کردم.حالا بگو تکلیف چیه؟"
به خودم جرأت دادم و گفتم:"قربان بنده هم دلم به حال پدرم می سوزه.استدعایی که دارم اینه که بنده رو آزاد بفرمایین،ممکنه همین جا به خدمت مشغول باشم،مثلا" به فرزندان حضرت والا درس بدم،با سوادشون کنم:یا هر خدمتی که رجوع بفرمایین!" جواب داد:"به دخترا که مطلقا" نباید درس بدی.خودت سواد داری کافیه.شاید به پسرا بد نباشه درس بدی.برای خودتم یه فکری کردم.چطوره شبها که بزم داریم تو همون کتاب قصه رو که ترجمه کردی برامون بخونی.میگن خیلی قشنگه.راستی خودت ترجمه کردی؟"
گفتم:"مادر مرحومم مدت ده سال زحمت کشیدن.بنده فقط چند صفحهٔ آخرشو تموم کردم.آخه ناتموم مونده بود."
مثل اینکه شازده به یاد کار مهمی افتاد که با عجله به طرف در رفت و گفت:"پس از امشب تو رسما" برامون کتاب میخونی،منم دیگه کاریت ندارم.همین جور بمون تا ترشیت بندازن."و از اطاق خارج شد.در باز بود.دیدم که صنوبر مثل یک مرده به ستون تکیه داده است.شازده رفت و دستش را انداخت دور گردن او کشان کشان با خودش برد.دیگر چیزی ندیدم.نازنین از در ایوان و خانم بزرگ از در دیگری آمدند.هر دو وحشتزده بودند و گریه می کردند.
گفتم:"ایکاش دیروز به فکر فراردادن صنوبر افتاده بودم.خدای بزرگ حالا چی میشه. چه بلایی سرش میاره؟"
روز بعد وقتی نازنین خانم وارد اطاق شد،دختر جوان دیگری آفتابه لگن آورد.نازنین گریه کرده بود.و سعی داشت که من متوجه نشوم.با صدایی گرفته گفت:"این گل غنچه کنیز تازهٔ سرکار علیه است.اهل همینجاس."سؤال کردم:"از صنوبر خبر داری؟"
جواب داد:"استدعا می کنم نپرسین.بعدا" میگم."سپس مکثی کرد و افزود:"به نظرم فرار کرده.حالا خداکنه گیرش نیارن!منم دلم براش شور می زنه."
احساس شومی به من دست داد.برای اولین بار فکر می کردم که نازنین حقیقتی را پنهان می کند.اما جرأت نداشتم سؤال کنم.می ترسیدم.گفتم:"نکنه صیغهٔ حضرت والا شده.راستشو بگو."
نازنین گفت:"همونه که گفتم.پیداش نیست.حتما" فرار کرده،والا معلوم می شد.حالا دو سه روز صبر کنیم ببینیم چی میشه.تازه هرچی ام که باشه کاری از دست ما برنمیاد.عجالتا"از خدا بخواهیم بهش رحم کنه.شمام دیگه لازم نیس از این غصه ها بخورین.خدا منو مرگ بده که این چیزارو نبینم.ببینین سه روزه اینجاییم،چی کشیدیم!"
گفتم:"نازنین جونم تورو به خدا قسمت میدم اگه چیزی دربارهٔ صنوبر میدونی به من بگو.بهتره هرچه زودتر بفهمم.به خدا دارم دیوونه می شم!خدایا خودت رحم کن! الان خودم میرم توی باغ اندرون،از همه می پرسم."و بلند شدم که بروم بیرون خانم بزرگ گفت:"نه،نصرت خانم اینکارو نکن.تو رو به روح مادرت قسم میدم آروم بگیر.حالا فرض کن صنوبر مرده.از مادر نازنین خودت که حیف تر نیست!"
گفتم:"حالا بگین مرده؟خبری دارین؟خدایا چقدر زجرم میدین.این مردن با مردن مادرم خیلی فرق داره.اصلا" موضوع مردن نیست.مهم اصل قضیه است."
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:46 ق.ظ
 
ارسال: #18
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خانم بزرگ گفت: " بله مرده تو که این جونور خونخوار رو می شناسی نمی دونم چه بلایی سرش آورده که گفتن صبح زود خاکش کردن. حالا ول می کنی؟ "
به نازنین گفتم: " فکر نمی کردم اینقدر خوب بتونی دروغ بگی."
نازنین گفت: " خدا خودش از تقصیرم بگذره. آخه چکار کنم؟ نصرت خانم، جیگرم کبابه. تو با این سنت چقدر باید بکشی؟ تازه سه روزه عقد شدی، به اندازه ی سی سال صدمه خوردی." و گریه کنان از اطاق خارج شد.
نمی دانستم چه باید بکنم. صنوبر چطور مرده بود؟اصولا مرده بود یا کشته بودنش؟ از این فکر چنان وحشتزده شدم که حال تهوع به من دست داد. فریاد زدم: " نازنین خانم!"
نازنین سراسیمه دوید گفتم: " لگن بده." اما قبل از اینکه لگن بیاورد استفراغ کردم. رختخواب و لباسهایم همه کثیف شد. خانم بزرگ و نازنین شانه هایم را مالش می دادند و سرو صورتم را تمیز می کردند. گفتم: " باید برم حمام. " نازنین رفت و برگشت و گفت: حموم حاضره اما می ترسم سرما بخوری."
گفتم: " اینطور که نمی تونم بمونم و بلند شدم و نازنین چادر ترمه ی ضخیمی انداخت روی سرم و رفتیم حمام. صغری، زنی که سرم را می شست، گفت: " مگه خدای نکرده مریض شدین. چرا استفراغ کردین؟"
گفتم: " چیزی نیست. حالم بهم خورد."
آب کثیف و متعفنی که از موهایم می ریخت، خیلی ناراحتم می کرد. دماغم را گرفتم و چشمهایم را بستم. بالاخره موهایم تمیز شد. وقتی صغری شروع به شستن بدنم کرد، دیدم که پستان راستم و وسط سینه ام همه کبود و سیاهرنگ شده است. از خجالت می لرزیدم. صغری خندید و گفت: " حیف این سر و سینه نیست؟"
از بدنم، از برجستگی پستانهایم، از سر تا پایم متنفر بودم. با تعجب به خودم نگاه می کردم. گویی برای اولین بار بدنم را می دیدم. دلم می خواست از نگاههای تحسین آمیز صغری فرار کنم. تا آن روز هیچ کس به غیر از نازنین مرا لخت ندیده بود. زن بیچاره از شدت ناراحتی سر بینه ی حمام منتظرم نشسته بود.شاید هم بهتر بود که او داخل حمام نشد و کبودیهای بدنم را ندید. تصمیم گرفتم که دیگر درباره ی صنوبر سوال نکنم و باعث رنج بیشتر آن دو موجود دوست داشتنی نشوم.
دو سه روزی با آرامش گذشت. بعضی اوقات خانمهای اندرون یعنی زنهای حضرت والا به دیدنم می آمدند. هیچ یک از سرنوشت خود شکایت نمی کردند. هر سه خانم دارای چند فرزند بودند وراضی به نظر می رسیدند. یک روز جوانترین آنها نزد من آمد و گفت: " نصرت خانم می دونین که قبله ی عالم دارن تشریف میبرن فرنگ و شنبه ی دیگه مهمونی مفصلی میدن؟ باید لباس تهیه کنیم. شما چی می پوشین؟
گفتم: " واالله اولا که معلوم نیست بتونم در مهمونی شرکت کنم و ثانیا اگرم بیام من که همیشه همین لباسهای ساده ی معمولی را تنم می کنم. از اون لباسهای فرنگی خوشم نمیاد و نمی پوشم." یک مرتبه به خاطرم رسید که درباره ی صنوبر از او سوال کنم. تنها بودیم و موقع مناسب. گفتم: " خانم افسر السلطنه یک خواهشی دارم. میدونین که کنیز من صنوبر گم شده. شنیدم مرده. شما خبر دارین که چه جور مرده و کی باعث شده؟ "
افسر السلطنه گفت: " شما حالا تازه آمدین اندرون چشم و گوش ما از این چیزا پره. چطور به گوشتون نرسیده؟ حیوونی رو توی باغچه ی زیر ایوون زنده زنده چال کردن. شازده هم بالای ایوون وایساده بوده و دستور می داده و تماشا می کرده. من که دختره رو ندیده بودم. نسیم از دور نگاه می کرده وقتی آمد و برایم تعریف کردد، به خدا مو به تنم سیخ شده بود. چی بگم، چکار می تونیم بکنیم؟ نمی دونم این چه جور موجودیه؟ میگن دختره یه چیز معرکه ای بوده. وای خدا مرگم بده. مثل اینکه بدکاری کردم گفتم، چه رنگ و رویی بهم زدین. خدا مرگم بده چه کاری کردم. یه خورده نبات بخورین. الان صدا می کنم براتون نبات داغ بیارن. "
گفتم: " خیلی ممنونم حالم خوبه، لازم نیست زحمت بکشین خیلی ضعیف شده ام. برای اینه نگرون نشین."
افسر السلطنه گفت: " پس من می رم. تو رو خدا نگین من بهتون گفتم. ممکنه به گوش شازده برسه خیلی بد میشه. "
گفتم: " مطمئن باشین به هیچ کس نمی گنم. از لطفتون متشکرم خوب شد گفتین. اصلا ناراحت نباشین."
خانم خداحافظی کرد و رفت. من بهت زده نشسته بودم. فکر کردم بهتر است نماز بخوانم که وقتی خانم بزرگ یا نازنین بیایند نفهمند که من جریان را می دانم. این را باید از همه مخفی کنم. سر نماز بودم که اول نازنین آمد و بعد هم خانم بزرگ. خانم بزرگ از صبح رفته بود به خانه اش سر بزند و من خواهش کرده بودم از حال پدرم جویا شود.
هر دو ساکت بودند تا نمازم تمام شد. سعی می کردم خودم را آرام و بی خیال نشان بدهم. از مهمانی قبله ی عالم حرف زدم و گفتم: " تصمیم گرفتم نرم مهمونی. به خدا نمی تونم برم. من که با این چیزا جور نیستم. باز دیگه صحبت لباس و جواهره، حوصله شو ندارم. وقتی هم آدم اینقدر ناجور باشه هم به خودش وهم به بقیه بد می گذره. فقط اگر مطمئن باشم که تاجی میاد هر جور باشه میرم، دلم خیلی براش تنگ شده. لابد نزدیک وضع حملشه. اصلا ازش خبر ندارم." نزدیک غروب سعید خان آمد و گفت: " حضرت والا فرمودند امشب با آن کتاب تشریف ببرین توی مجلس. ضمنا از سرکار خانم هم دعوت کردند."
خوشحال شدم که خانم بزرگ را هم دعوت کرده بودند. تنها نمی ماندم گفتم: " عرض کنید اطاعت می کنم و شرفیاب می شیم. " من یک پیراهن عربی چیت گل ریز سفید پوشیدم و چارقد بدون آهار و چادر نماز بلندی از پارچه ی لباسم سرم کردم. در موقع معین سعید خان آمد. به نازنین گفتم: " شما هم بیایین بهتره. اینجا تنها نمونین. " به محض اینکه از باغ اندرون خارج شدیم و چشمم به ایوان دست راستی افتاد نزدیک بود فریاد بزنم و برگردم. مجبور بودیم از کنار همان باغچه ای که صنوبر را در آن مدفون کرده بودند رد شویم. با خود می گفتم: " این همه شقاوت، این همه ظلم و جنایت را چگونه تحمل کنم. خدایا انتقام صنوبر را بگیر، خداوندا به من ناچیز قدرتی عطا فرما تا انتقام او را بگیرم. صنوبر قول می دهم، قسم می خورم که از این پس همه ی تلاشم برای همین خواهد بود. نمی دانم چه خواهم کرد. نمی دانم چگونه انتقام خواهم گرفت، اما می دانم که عمر من وقف تو خواهد شد. "
چنان سرگرم این افکار بودم که نفهمیدم چطور از کنار باغچه رد شدیم و در مقابل تخت بزرگی که در قسمت شمالی استخر قرار داشت رسیدیم.
همه ی صیغه های حضرت والا با البسه ی فاخر و زر و زیورهای خیره کننده دور تا دور تخت صف کشیده بودند. کنیزهای سیاه و سفید همه آرایش کرده پشت سر آنها ایستاده بودند.
بانو عظمی، خواهر والا، روی مخده ی بزرگ بالای تخت نشسته بود. این شاهزاده خانم در غرور و تبختر در دربار مشهور بود و همه از او می ترسیدند. لحظه ای مکث کردم که تصمیم بگیرم چگونه رفتار کنم. خانم بزرگ را جلو انداختم و خودم به دنبال او از پله های تخت بالا رفتیم. تعظیم کوتاهی کردم و بدون اینکه منتظر اجازه شوم در گوشه ای پهلوی خانم بزرگ نشستم.
بانو عظمی که مسلما از رفتار من خوشش نیامد، چنان وانمود کرد که ما را ندیده است." صنوبر، صنور پاک و زیبا اهانتها را با اهانت جواب خواهم داد. اینها در نظرم به اندازه ی یک پشه هم ارزش ندارند."
سر و صدای تشریف فرمایی حضرت والا بلند شد. خنده ی کریهش به گوش می رسید. به ترکی فحش می داد و چند نفر دائم می گفتند: " بله قربان، بله قربان."
دچار سرگیجه شدم درختها به اشکال مهیب در آمدند و دور من می چرخیدند و چشمهای چپ و از حدقه در آمده ی بانو عظمی و برادرش از لابلای شاخه ها مرا تهدید می کردند. سر و صدای ساز و آواز با فحشهای حضرت والا به هم آمیخت و دیگر نفهمیدم چه شد. وقتی به خود آمدم در رختخوابم بودم. قیافه های وحشت زده ی خانم بزرگ و نازنین کاملا بیدارم کرد. خواستم به آنها دلداری بدهم اما قدرت حرف زدن نداشتم فقط تبسم کردم. اشک از دو سمت صورتم روی بالشم می ریخت. خانم بزرگ اشکهایم را پاک کرد و گفت: " نصرت خانم ما از ترس مردیم، حالت که خوب بود چرا یه دفعه اینطور شدی؟ "
با صدای خفیفی گفتم: " صنوبر! "
نمی دانم خوابم برد یا نه و آن شب چگونه گذشت. صبح دیر وقت بیدار شدم. کمی احساس خستگی می کردم اما روی هم رفته حالم خوب بود و گویی روح تازه ای در من دمیده است. صبحانه ی مفصلی خوردم و به خانم بزرگ گفتم: " دوران وحشت تمام شد. دیگه مریض و ضعیف نخواهم شد. تصمیمهای خوبی برای خودم گرفتم. اول باید به دیدن پدرم بروم دلم سخت برایش تنگ شده و بعد از این اطاق میرم بیرون. با سایر خانمها و زنان اندرون معاشرت می کنم. هزار کار میشه کرد."
خانم بزرگ و نازنین با خوشحالی به حرفهایم گوش می دادند نازنین گفت: " حالا شدی خانم خوب. " خانم بزرگ گفت: " خیالمو راحت کردی انشاالله که دیگه تو رو مریض نبینم. خدایا شکرت."
تصمیم گرفتم در میهمانی قبله ی عالم هم شرکت کنم. اطاقهای من مبدل به کارگاه خیاطی شده بود. خانها می آمدند و درباره ی لباسشان با من مشورت می کردند. همه جا پر از پارچه های زر بافت و اطلس و مخملهای رنگ به رنگ فرنگی بود. یراقهای طلا و نقره روی زمین ریخته بود. ناگهان در خودم استعداد عجیبی سوای ابتکار می دیدم.. پارچه ها را جور می کردم، برای هریک تزئینات مناسبی در نظر می گرفتم به فکرم رسید که شاهزاده خانمهای کمتر از پانزده سال، همه لباس یک شکل صورتی رنگ بپوشند. برای این کار از پارچه های حریر زردوزی هندی استفاده کردم. حقیقتا مثل یک دسته حوری بهشتی شده بودند. همه از حسن و سلیقه ی من تعریف و تمجید می کردند. شاهزاده خانهایی که قرار بود لباس صورتی بپوشند، به پیشنهاد من قبول کردند که برای قبله ی عالم یک رقص دسته جمعی بکنند. یک زن یهودی که درآن زمان بهترین مربی رقص بود احضار کردیم که به آنها تعلیم بدهد.
وضع اندرون یکباره تغییر کرد. مثل این بود که بعد از یک عزای طولانی همه مجددا به نشاط زندگی بازگشته بودند. بعضی روزها که حضرت والا به اندرون می آمد و مدتی به تماشای لباسها و برنامه ی ما مشغول می شد دیگر از او واهمه نداشتم و به آرامی جواب سوالاتش را می دادم. عجیب آن بود که در چشمانش دیگر برق شهوت را نسبت به خودم نمی دیدم. معلوم بود بکلی از من چشم پوشیده است. با ادب و مهربانی حرف می زد.
هر گاه با خانم بزرگ و نازنین تنها می شدیم، می گفتند: " معجزه شده. نصرت خانم تو فرشته ای! " می گفتم: " من فرشته نیستم، صنوبر یک فرشته ی آسمانی بود شاید روح او در من دمیده. نمیدونم به هر حال هر چی باشه، از اونه."
روز مهمانی با خانم بزرگ و نازنین و همه ی خانمها و شاهزاده خانها و صیغه ها و کنیزها، در کالسکه ها سوار شدیم و به اندرون ارگ رفتیم. من یک نیم تنه و چادر مخمل سبز رنگ پوشیده بودم وقتی قبله ی عالم و حضرت والا و اتابک از مقابل صف ما می گذشتند، قبله ی عالم با تعجب به من نگاه کردند و گفتند: " به به! نصرت خانم، مثل فرشته ها شدی. خوشحالم که تو را سرحال می بینم. " به حضرت والا گفتند: " شازده می بینیم که از نصرت خانم خوب مواظبت کردی! خدا او را به تو ببخشد." یک لحظه نگاهم با نگاه اتابک تلاقی کرد. نگاهش مهربان و تحسین آمیز بود قلبم فرو ریخت گویی آتشی در درونم شعله ور شد، سرم را پایین انداختم و آنها از ما دور شدند.
تاجی را نیافتم، از حالش جویا شدم. معلوم شد وضع حمل کرده و دختری بدنیا آورده است.
سر شام قبله ی عالم مرا احضار کردند و پهلوی خودشان نشاندند. خیلی خوشحال بودند و بذله گویی می کردند. به دست خودشان یک سینه ی مرغ در بشقابم گذاشتند. مجبور بودم بخورم و به هر ترتیب بود آن گوشت لعنتی را خوردم. بعد از شام به تالار بزرگ آینه رفتیم. چشمم همه جا به دنبال اتابک بود. دیدم که اجازه ی مرخصی خواست و رفت. گویی چلچراغها همه خاموش شدند. مثل این بود که جلال و رونق مجلس پایان گرفت. قبله ی عالم مطربها را احضار کردند و به من گفتند: " نصرت خان شنیدم امشب دخترای شازده برامون می رقصن؟ "
گفتم: " بله قربان همینطوره. اگر اجازه بفرمایین."
قبله ی عالم گفتند: " البته، البته خیلی هم خوشحال می شیم بگین بیان."
اجازه خواستم و رفتم دخترها را صدا کنم. همه یک جا جمع شده منتظر بودند. خودم را سردسته ی آنها احساس می کردم. خنده ام گرفته بود. یک دسته مطرب آهنگ رقص را شروع کردند و هر پانزده دختر با آن لباسهای قشنگ، مقابل قبله ی عالم رقصیدند. منظره ای دلپذیر و فراموش نشدنی بود.
قبله ی عالم دائم می گفتند: " مرحبا، احسنت." خیلی خوششان آمده بود. یکدفعه بلند شدند و با آنها مشغول رقص شدند. حضرت والا هم با آن شکم گنده به آنها پیوست. برعکس پدرش که حرکات موزونی داشت، رقص حضرت والا بیشتر به جست و خیز یک جانور می ماند و باعث خنده ی خانمها می شد. اما او متوجه نبود. عرق از سر و رویش می ریخت، نفس نفس می زد و می خندید. نمی دانم چرا دلم به حالش سوخت. حیوانی بدبخت و منفور همه بود و به غیر از شهوت و خوشگذرانی چیزی نمی فهمید.
میهمانی به خوبی برگزار شد. شاه و میهمانان همه خشنود بودند. قبله ی عالم به دخترها وعده دادند که از فرنگ لباسهای مخصوص رقص برایشان بیاورند.
موقع خداحافظی باز قبله ی عالم مدتی سفارش من را به حضرت والا کردند و مرا بوسیدند و گفتند: " نصرت خانم تو واقعا باعث افتخار هستی. از خودت خوب مواظبت کن."
دو روز بعد قبله ی عالم به سفر فرنگستان رفتند. شنیدم حضرت والا از اینکه شاه اداره ی امور مملکت را به اتابک سپرده بودند خیلی دلتنگ شده بود.
شبی حضرت والا بدون خبر قبلی وارد شد. مشغول شام خوردن بودیم. به عجله برخاستیم و تعظیم کردیم. او هم سر سفره نشست و غذا خورد. بعد از شام به من گفت: " نصرت خانم کار مهمی با تو دارم." و با اشاره ی دست خانم بزرگ و بقیه ی میهمانانم را مرخص کرد. خیلی نگران بودم و فکر می کردم باز این دیوانه چه نقشه ای کشیده است.
به من امر کرد بنشینم و درست به حرفهایش گوش کنم. قلبم به شدت می طپید. منتظر واقعه ی تازه ای بودم. بالاخره به خودم جرات دادم و گفتم: " چه فرمایشی داشتین؟ "
حضرت والا سرفه ای کرد و گفت: " نصرت خانم، موضوع خیلی مهمه. اول دلم می خواد بدونم تو اصلا منو دوست داری یا نه؟ " نمی دانستم چه جواب بدهم. خدای من باز چه خیالی دارد؟بالاخره با صدایی گرفته جواب دادم: " قربان اگر از رفتار بنده آزرده شدین خیلی متاسفم و امیدوارم حضرت والا بنده را عفو بفرماین. بنده به طور کلی برای یک چنین زندگی آماده نبودم و این به هیچ وجه دلیل این نیست که بنده خدای نکرده به حضرت والا علاقه ندارم اما منظور حضرت والا رو نمی فهمم. "
شازده با تعجب به من نگاه می کرد. خندید و گفت: " خدا حفظت کنه. چقدر باهوش و زرنگی!چه بهتر! من نقشه هایی دارم و مقدماتشم فراهم کردم. از تو می خوام به پدرت بگی مخالفت فایده نداره . من کار خودمو می کنم. "
متحیر مانده بودم. منظورش را نمی فهمیدم . در آن لحظه فقط متوجه بودم که نباید از او سوال بکنم و بهتر است همانطور که او می خواهد با پدرم حرف بزنم. یقین داشتم پدرم مقصود او را خواهد فهمید. ضمنا خوشحال شدم که قضیه به شخص من مربوط نمی شد نفس راحتی کشیدم و گفتم: " هر طور امر حضرت والا باشه اطاعت می کنم."
شازده گفت: " فردا به دیدن پدرت میری و پیغام منو می رسونی....
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:47 ق.ظ
 
ارسال: #19
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نه شاید بهتر باشه که پدرت بیایند به دیدن تو ، ترتیبشو میدم . ان شا الاه خوب متوجه شدی، باید ماموریتتو خوب انجام بده. راستی آن شب مهمونی شاه بابا ، آن مردیکه ، اتابک ، نگاههای عجیبی به تو میکرد . اگه لازم بشه باهاش صحبت میکنی ؟"
گفتم :" قربان به سر مبارکتون قسم سر در میآرم ، عرض کردم هر طور امر بفرمایین اطاعت میکنم ، امیدوارم چیزی که باعث ناراحتی ذات حضرت اقدس والا باشه در بین نیست ، به هر حال بنده مطیع اوامر هستم ."
شازده گفت :" ببینم راستشو بگو . شاه بابا خودشم به تو نظر داره ، نه ؟ هی سفارشتو میکنه ، پهلوی خودش میشونه و ماچتم که میکنه ."
فریاد زدم و ففتم :" قربان این چه فرمایشی است ، قبله آدم به پدرم خیلی محبت دارن ، برای اینه والا بنده چه لیاقتی دارم که مورد توجه باشم ."
حضرت والا خندهای کرد و گفت :" تو چه لیاقتی داری ؟ لیاقت ملکه شدن. لیاقت همه چیز ، دلم میخواست یک شازده کوچولوی خوشگل مثل خودت برام میزاییدی . اونوقت بهت میگفتم چه لیاقتی داری ." این را گفت و برخاست و باز تاکید کرد که فردا ماموریتم را خوب انجام بدهم . سپس پیشانیام را بوسید و رفت .
بعد از رفتم حضرت والا ، خانم بزرگ نازنین با قیافهای مضطرب وارد شدند . خانم بزرگ گفت :" همه حرفاتونو شنیدم ، پشت در واستاده بودم ، تصمیم داشتم اگه بازم بخواد اذیتت کنه بیام تو و مانعش بشم ، بی شرف بی ناموس . بشینیم یه فکر حسابی بکنیم."
" اول از همه باید حضرت آقا رو خبر کنیم ، خیلی نگرونم ."
نازنین گفت :" همین الان میرم خبر بدم ."
خانم بزرگ گفت :" چه جوری میری ، من دلم میخواد نصرت خانمو فرار بدیم . اول که گفت فردا میری پیش پدرت خوشحال شدم ، اما پدر سوخته خائن ، این طفلکی را گروگان نگهداشته ، اما نصرت خانم راستی که مرحبا خدا حفظت کنه ، هیچ کس نمیتونست این جوری جواب بده و سرشو به طاق بکوبه ، همهاش نگرون بودم که مبادا عصبانی بشی و یه چیزی بگی ،ما شا الله ."
گفتم :" اولش که مقسودشو نمیفهمیدم و حواسم رفته بود پیش همین جریانا ، آخر سر متوجه شدم . همینش باقی مونده بود . ناکس میخواد به پدرش خیانت کنه ، واقعاً که از سگ کمتره ."
نازنین گفت :" اجازه بدین من برم ، نباید وقتو تلف کنیم .نگرون من نباشین ، از جریان صنوبر تا حالا سعید خان خیلی میونهاش با من خوب شده . نمیدونین چه دل خونی داره ، تمام درد دلاش پیش منه . الان میرم پیداش میکنم یهدونه از لباساشو میگیرم میپوشم و میرم پیش حضرت آقا ، شما کارتون نباشه ."
گفتم :" خوب اگه به سعید اطمینان داری ، چرا خودشو نمیفرستی ؟"
نازنین گفت :" اونو که میشناسان و اگه خبرش به یارو برسه حسابمون پاکه ، اما منو کسی نمیشناسه با لباس عوضی دیگه اصلا خطر نداره ، خیالتون راحت باشه . شب هم بر نمیگردم . ممکنه فردا توی کالسکه حضرت آقا قایم بشم و بیام !"
خانم بزرگ گفت :" نازنین خانم واقعاً نازنینی ."
نازنین رفت و ما نگران و پریشان حال نشستیم .
به خانم بزرگ گفتم :" شما فکر میکنین که اون نذاشت برم
خدمت پدرم ، برای اینکه میترسید برم برنگردم ؟ خودمم یک لحظه فکر کردم همین امشب فرار کنم، اما میدونین که نمیشه ، هزار جور ملازهه باید بکنیم ."
خانم بزرگ گفت :" خوب معلومه ، زندگی چند نفر دیگه به خطر میافته . خدایا خودت به ما رحم کن ! به هر حال غصه خوردن فایدهای نداره پاشو بخوابیم خدا بزرگه ، اجالاتا خوشحال شدم که نازنین رفت به حضرت والا خبر بده . چون فردا میفرستاد میگفت نصرت خانم ناخوشه و آقای بیچاره وحشت میکردن ، تا ببینیم چی میشه به امید خدا ."
آن شب تا صبح خوابم نبرد، به بیچارگی خودم که در چنگال آن دیو زندانی بودم گریه میکردم . از خدا میخواستم عمرم تمام شود . میگفتم پدرم پیر شده ، فرض کنیم از غصه من بمیره بهتر از این ننگه . با خدا و با روح مادرم راز و نیاز و استغاثه میکردم تا هوا روشن شد . برخاستم و رفتم سر حوض وضو گرفتم . همه جا ساکت بود فقط بانگ خروسها از دور به گوش میرسید . صبحی غم انگیز و خاموش بود . مثل این بود که خورشید هم سر بر نخواهد کشید ، شاخههای بید مجنون از نسیم صبحگاهی بر خود میلرزیدند . نمیدانم چه مدت کنار حوض مانده بودم و به سکوتی که گویی از اعماق قبر همه کسانی که تا دیشب زنده بودند و اکنون مرده اند بر میخاصت گوش میدادم . خانم بزرگ به سراغم آمد و مرا به اتاق برد . نماز خواندیم . صبحانه خوردیم و به انتظار نشستیم . ساعتها به کندی میگذشت . نمیدانستم نازنین موفق شده بود به خانه پدرم برسد یا نه . میترسیدم او را شناخته و دستگیر کرده باشند ."
بالاخره نزدیک ظهر بود که نازنین آمد خیلی خسته به نظر
می رسید . بدون اجازه نزدیک در ورودی نشست یا بهتر بگویم افتاد و بعد از چند دقیقه که مثل چند روز گذشت گفت :" آقا مریضن ، من اونجا بودم که از طرف حضرت والا پیغام آوردن ، همان طور که حدس میزادیم پیغام داده بود که شما مریضین ، اما من بهشون گفتم :" حضرت حضرت آقا کسالت دارن ،" اونا رو کردم تو اتاق آقا و خودم آمدم .
پرسیدم :" راستی پدرم رزیزن؟ چه شونه ؟ تو رو خدا راستشو بگو !"
نازنین گفت :" چند روزه که سرما خوردن و توی رختخوابن ، نگران نشین ، حالا سعید خانو میفرستم اجازه بگیره خودتون برین احوالپرسی ."
مشغول ناهار خوردن بودیم و من منتظر اجازه که حضرت والا آمد . هر چه اصرار کردیم غذا نخور . همان طور که در اتاق قدم میزد گفت :" نصرت خانم شنیدم پدرت مریضه ، باید بری احوالپرسی کنی ، اگه دلت خواست میطونی شب هم بمونی ، شاید خودمم شخصا سری بزنم و حال آقا رو بپرسم ."و بدون خداحافظی رفت .
به نازنین گفتم :" برای چند روز لباس ببریم ، میخوام اقلا دو سه روز خدمت پدرم بمونم و پرستاریشو بکنم ،" خبر کردند که کالسکه آماده است .
به محض اینکه خبر رسیدن مرا به پدرم دادند، همه کسانی که به عیادتش آمدهبودندن مرخص کرد . وقتی وارد اتاقش شدم به پشتی بزرگی تکیه داده بود و بازوابش را گشود . خودم را در بغلش انداختم . پدرم مرا نوازش میکرد .قطره های اشکمان به هم مخلوط میشد . لا به لای هق هق گفتم :" پدرم ، پدرم ، چه شده است ، چرا
ناخوش شودین ؟"
پدرم با صدای ضعییفش گفت :" سرما خوردم ، چند روز است که تب دارم . چه خوب شد آمدی . خیلی چشم به راهت بودم . چه خبر شده ، از جان ما چه میخواهند ؟"
گفتم :" خبری نیست . بنده نگران شده بودم حضرت والا فرستاده بود که اگر مایل باشین به اندرون تشریف بیارین ، ضمناً نازنین خانم وقتی دید بنده نگرانم آمد که اگر لازم باشه در خدمتتان بمونه ."
پدرم تبسمی کرد و چیزی نگفت . فهمیدم که همه چیز را بیشتر از من میداند . گفت :" صبح اتابک به دیدنم آمده بود . این مرد با تدبیر قبل از عزیمت قبله آدم ، حکم ولایت اصفهان را برای حضرت والا از ایشان گرفته و باید همین روزها به محل ماموریتش برود . امروز پیش از ظهر حکم به دستش رسیده و به همین دلیل تو را فرستاده که شاید رای اتابک را بزنیم. نمیدانستم که خائن هم هست . اتابک مصمم است که اگر از امر شاه سرپیچی کنه او را بزور هم شده به اصفهان بفرسته ."
گفتم پدر جان ، امیدوارم که هر چه زودتر حالتون خوب بشه ، عجالتا که برای کنیزی آمدهام و همینجا میمونم .:
به کمک خانوم بزرگ و نازنین پشتی را از پشت پدرم برداشتم و او را راحت خوابندم . موقعی که لباسش را عوض میکردیم متوجه شدم که خودش را به زور نگاه میداشت و مریض تر از آن بود که تصور میکردیم . طرف عصر بود که خوابت آمد حضرت والا آمده اند . قیافه پدرم متوحش به نظر میآمد . خواست بنشیند نگذاشتم . شازده وارد اتاق شد و چون چشمش به پدرم افتاد که حقیقتاً مریض است ،
گفت :" حاج ملا باشی خدا بد نده ، چی شده ؟"
پدرم گفت :" قربان چند روز است افتادهام ، خوب دیگر پیر شدیم و شاید وقت رفتن رسیده باشد ."
شازده گفت :" نه نه ، استغفر الاه ، سنع شا الله خدا شفا میدهد . ما با شما خیلی کار داریم . حالا وقتش نیست ." روی صندلی کنار رختخواب پدرم نشست و به من گفت :" نصرت خانیم پیغام منو رسوندی ؟"
گفتم :"ملاحظه میفرمایین که حال حضرت آقا مناسب نیست . ان شا الاه وقتی بهتر شدند به ارزشون میرسونم ،"
شازده مجددا رو به پدرم کرد و گفت :" به این حرامزاده بگین پاشو از کفش ما بکشه بیرون . چه گهها میخوره ! منصرفش کنین و بهش بفهمونین که صلاحشه مطیع من باشه ."
رنگ پدرم مثل گبچ سفید شده بود و به سخنان حضرت والا توجه نداشت . جلو رفتم و گفتم :" قربان حال آقا مساعد نیست ملاحظه میفرمایین ." بلند شد و گفت :" پس خودت میدونی، هر وقت مناسب بود حالیشون کن ،" و خداحافظی کرد و با عجله از اتاق خارج شد .
حال پدرم روز به روز بدتر میشد . کم کم هیچ کس را به غیر از من نمیشناخت . شبها پایین پایش مینشستم . اگر او چند لحظه به خواب میرفت من هم میخوابیدم . خانم بزرگ و نازنین هم دقیقهای غفلت نمیکردند . طبیب مخصوص قبله عالم روزی دو مرتبه میآمد اما هر روز از مداوای پدرم مایوس تر میشد .
ناخوشی پدرم دو هفته طول کشید و بالاخره یک شب هنگامی که سرم را روی سینهاش گذاشته بودم و گریه میکردم دستم را گرفت و فشار داد و لحظهای بعد دست بی جانش روی لحاف افتاد .
او هم رفت ، تنهایی و بی کسیام مانند کوه عظیمی بر قلبم سنگینی میکرد . خانه شلوغ شد . ختم گرفتند . مهد علیا و شاهزاده خانمها آمدند ، من ساکت در گوشهای نشسته بودم . پدرم را در قم کنار مادر به خال سپردند . روز هفتم به قم رفتیم و روز بعد به اندرون ، به زندانم بازگشتم . آنجا هم خانمها دسته داته به دیدنم میامدندن و تسلیت میگفتند . حضرت والا را فقط یک بار دیدم و بعد از آن دیگر سراغ من نیامد . اما گاهگاه صدایش را از دور میشنیدم که نزد یکی از خانمهای صیغهایاش میرفت .
برادرم ظفر الممالک برای رسیدگی به ارث و غیره به اتفاق زن اشان خوشحال شدم . از حال مظفّر الملک پرسیدم معلوم شد و تدبیر و قدرت ، شیخ خزعل را دستگیر کرده و همراه خود به خرم اباد برده است . در لرستان هم همه عشایر ساکت شده اند و سر و صداها خوابیده است .
طوطی دختر برادرم اصرار میکرد تا چند روز پیش من بماند من باطناً از این کار ناراحت بودم اما نمیتوانستم خواهش او را رد کنم . از طرفی چون حضرت والا پیش من نمیآمد تا هادی خیالم راحت بود.
بدین ترتیب طوطی ماند و ظفر الممالک و زنش رفتند .
بودن طوطی در آن موقع برایم تسکین بزرگی بود . دختری با نشاط و شیطان بود ،می کوشید که مرا سرگرم کند . صدای خوبی داشت ، دائم آواز میخواند . تصنیفهای ترکی و لری قشنگی بلد بود . با همه دختران جوان اندرون دوست شده بود . هر روز با آنها برنامههای جالبی ترتیب میداد . هر گاه خنده و مسخرگی زیاد از حد میشد
می گفت :" ببخشید عمه جان ، نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم ، من اصلا واسه رقازی و درقکی خلق شدم ،" و میزد زیر خنده .
اداهای همه را در میآورد ، صداها را چنان تقلید میکرد که همه تعجب میکردند . یک هفته به همین ترتیب گذشت ، تا یک روز که سر و کله حضرت والا پیدا شد . شاید صدای طوطی را از دور شنیده بود .
توری که واسط اتاق ایستاده بود و یک آهنگ ترکی میخواند خواست فرار کند .
شازده گفت :" کجا میری ، چرا فرار میکنی بخوان ببینم صداتم خوبه !"
طوطی چنان ترسیده بود که مثل یک مجسمه بیجان بر جای خشک شده بود .
شازده گفت :" تو هم از من میترسی ؟! " بعد از من پرسید :" این دختر کیه ؟"
جواب دادم :" ظفر الممالک "
وقتی دید طوطی قادر نیست بخواند گفت :" حالا کار دارم باید بروم ، دختر اسمت چیه ؟" طوطی جواب نداد ، شازده در حال خارج شدن از اتاق گفت :" همین جا بمونه."
همین جا بمونه یعنی منتظر صیغه شدن و احیانا یک بار خوابیدن با آن ابلیس کثیف بود . از خشم میلرزیدم . به خودم لعنت میکردم که چرا طوطی را نگهداشتم و پدر و مادرش را از خطری که متوجه فرزندشان بود آگاه نساختن .
طوطی از همه چیز بی خبر بعد از رفتن حضرت والا و مشاهده اضطراب من با خوشحالی خودش را به آغوش من انداخت و گفت :"
" عمه جان چه خوب شد ! من همینجا پیش شما میمونم .ای خدا جون خیلی خوشحالم . اما مثل اینکه شما دلتون نمیخواد !"
گفتم :" طوطی جونم تو نمیدونی چه خبره ، خیلی بچهای . من برای تو میترسم . باید نجاتت بدم ."و به نازنین گفتم :" تو رو به خدا تا دیر نشده یه فکری بکنین . سعید خانو صدا کن فورا طوطی رو از اینجا ببرن."
تازنین وحشتزده به ما نگاه میکرد ، او هم گویی بر جای خود خشکش زده بود . فریاد زدم :" زود باهسین معطل نکنی . " نازنین با عجله رفت و همراه سعید برگشت . به سعید گفتم :" فورا دستور بده کالسکه منو حاضر کنن و خودت همراه برادر زادهام برو ، باید بره خونهاش ."
سعید گفت :" حضرت والا فرمودن بعد از ناهار خانم کوچیکو ببرم خدمتشون چه جور برن منزل "
توری گفت :" عمه جان نگرون نباشین ، من بلدم از خودم دفاع کنم . خیلی زور دارم سگ کیه که بتونه به من دست درازی کنه ."
دیگر قدرت حرف زدن نداشتم و به ناچار باید منتظر حادثه غم انگیزی میماندما .
ناهار آوردند . خانوم آزت السلطنه هم آمده بود که با ما ناهار بخورد ، یک وقت متوجه شدم که همه اینها زیر سر این خانم است برای خود شیرینی وسیله تفریح برادرش را فراهم میکنه ، نمیتوانستم غذا بخورم . قیافه صنوبر به یادم آمد . آن روز هم همین خانم با ما غذا میخورد .
بعد از ناهار آزت السلطنه دست طوطی را گرفت و به بهانه اینکه میخواهد به او لباس و جواهر بدهد او را برد . و هر چه خواستم مانع شوم نشد .
به نازنی گفتم :" اقلا دنبالش برو ببین چکار میکنه . من تا امروز این زانو نمیشناختم که چه موجود کثیفیه . دیگه اینجا راهش ندین . نازنین برو . خانم بزرگ جونا یه فکری بکنین . شما رو به هر چی مقدّسه قسم میدم نذارین ." مثل دیوونهها حرف میزدم . خانم بزرگ سر نماز بود و میگفت الاه اکبر ، الاه اکبر ، اما رنگش پریده بود و لبهایش میلرزید .
نازنین رفت که از طوطی خبر بگیرد . مستخدمه آزت السلطنه راهش نداده بود . گفتم " امیدم فقط به خود طوطی است . دعا میکنم که از عهده آن بی ناموس بر بیاد . تا عصر از برادرزادهام خبر نداشتم ، گاه گریه میکردم و گاه به خدا متوسل میشدم و امیدوار بودک که او را نجات دهد .
طرف عصر سعید خان اجازه ورود خواست معلوم بود راه درازی را دویده است . نفس نفس میزد و عرق از سر و رویش جاری بود . گفت :" خانم خدا رو شکر کنین طوطی خانم فرار کرد ، بنده هم که الحمد الله خیلی دوست و رفیق دارم کمکش کردم .بردنش توی زیرزمین حضرت والا به خدا نمیدونین چه حالی داشتم اما نیم ساعتم نشد که دیدم طوطی خانم از زیر زمین دوید بالا و همین جور سر بی چادر توی باغ به طرف در میدوید . تفرم جلو و بردمش توی قراوولخونه . اونجا یه لباس پسرونه به تنش کردیم و فراریش دادیم . خانم ناراحت نباشین ، به سر خودتون به روح مبارک حضرت آقا راست میگم ! حالا عاقبتش چه بشه خدا میدونه ! هنوز که از حضرت والا خبری نیست . نکنه خام کوچیک بلایی سرشون آورده باشه، وای اگه بفهمن من کمک کردم چه پوستی از کلهام میکنعان.من به خاطر سر کار علیه که اینقدر ناراحت بودین کردم ، اصلا حال خودمو نمیفهمیدم ."
انعامی به سعید دادم و نفس راحتی کشید و گفتم :" سعید خان تا عمر دارم ممنون و مدیون شمام ، مرحبا ، خدا وضعت بده کار خیر کردی ، متشکرم !"
***
ده سالا بعد که بر سر ماجرای عذرا بالاخره از اندرون حضرت والا خارج شدم ، توری شوهر کرده بود و دو بچه داشت . روزی داستان رفتنش به زیرزمین و فرارش را برایم نقل کرد . گفت :" آن خانومه ، آهان عزت السلطنه منو توی اتاقش برد و لباس فرنگی خیلی قشنگ تنم کرد و یه گل سینهام زد به لباسم . یه جفت گوشوارهام گوشم کرد . بعد گفت :" طوطی جون ، به حرفای عمه خانمت گوش نکن ، اون نمیفهمه ، خودشو بدبخت کرده ، فقط به احترام پدرشه که حضرت والا هیچی نمگن و الا باید تا حالا هفت کفن میپوسوند . تو عاقل باش . دیگه حضرت والا که راست راستی لولو خور خوره نیست ! خانم میشی کنیز و کلفت پیدا میکنی ! " من گفتم :" من خودم خانومم ، کنیز و کلفت هم دارم ." فهمیدم خیلی بعدش اومد . از همون موقع بود که تصمیممو گرفتم . گفتم :" ببخشین منظور بد ی نداشتم . البته این چیز دیگه ایه . خانمه خوشحال شد و گفت :" دختر عاقلی هستی ، باریک الله . حالا میفرستن عقبت و مثل شازده خانوما میری پهلوی حضرت والا ."
گفتم :" البته که خیلی هم خوشحالم ." یه قیچی دم دستم بود ورداشتم و زیر چادرم قایم کردم . توی دلم خدا خدا میکردم که نفهمه ، همون وقت یه خواجه اومد عقبم ، با عزت السلطنه خداحافظی کردم و رفتم . منو بردن توی باغ بیرونی و از اونجا رفتم توی زیرزمین . از چند تا زیر زمین و هوزخونههای بزرگ و کوچک رد شدیم تا رسیدیم به یک در بسته . خواجه در رو یواش وا کرد و منو هل داد تو و در رو پشت سرم بست . دیدن آن بالا حضرت والا روی تشک خوابیده . گفت :" بیا جلو ، ناتر بیا ." من هم رفتم جلو . باز گفت :" ده بیا دیگه ، بیا جلو ببینم " همچین که رسیدم نزدیک یه دفعه مچمو کشید و افتادم روی شکم گندهاش . خندهای کرد که تنم لرزید و همینجور که میخندید گفت :" دیدی طوطی رو انداختم تو قفس ؟ حالا منم توری خودمو میکونم توی قفس." دیوونه شدم دیگه نمیفهمیدم چکار میکنم . دستمو آزاد کردم و یواشکی قیچی رو از زیر پیرهنم در آوردم . لاشو وا کردم و نوک تیزشو فرو کردم توی رونش . نمیدونین چه فریادی زد . همه انکارا انقدر تند شد که وقتی تونستم بلند بشم .تازه دیدم خون فواره زده بیرون قیچیام همونجا مونده بود . من دیگه نفهمیدم ، از داری که نزدیک بود پا گذاشتم به فرار و رفتم توی باغ و میدویدم که از دور سعید خانو دیدم . دویدم طرفش . اونم تا چشمش به من افتاد که بی چادر با اون لباس دارم توی باغ میدوم ، دوید آمد دستمو گرفت و برد یوو قراوولخونه .چند تا قراوول روی نیمکتای چونی خوابیده بودن . سعید خان منو بورد توی مستراح و گفت :" در رو ببندین ،و همین جا باشین تا براتون لباس بیارم که بتونین برین ."
مثل بید میلرزیدم . داشتم از ترس میمردم . خدا خدا میکردم که کسی نییاد مستراح . بالاخره سعید خان در زد و گفت :" بگیرین زود باشین بپوشین ."
لباسا رو گرفتم . پیرهنمو در آوردم . شلوار و سرداری تنم کردم . گیسام رو کردم زیر کلاه و پیرهن فرنگی رو گوله کردم و زیر سردارییم قایم کردم و در رفتم . هیچ کس متوجه من نشد . اگرم دیده باشنم لابد خیال کردن یه شاگرد فعالهای چیزی هستم . خونه خاله خانمم که میدونین پشت مسجد سپهسالار بود . تو کوچه که میدویدم داشتم از خجالت آب میشدم . فکر میکردم مردا چقدر راحتا اگه مردا میدونستن من دخترم چی میشد ؟ خلاصه رسیدم خونه ، در باز بود . از بیرونی رد شدم و رسیدم به اندرونی . بعد از ظهر تابستون بود . همه خواب بودن . یکسر رفتم توی زیرزمینی که میدونستم مادرم اونجاست .
مادرم از خواب پرید . عوام منو نشناخت . خودمو انداختم روش و زدم زیر گریه .مادرم ترسید . هی میگفت :" این چه ریختیه ! چی شده ؟ چه اتفگهی افتاده ؟ نصرت خانم چطوره ؟ گریه نکن تو رو خدا بگو ."
از اول تا آخر ماجرا رو برای خانومم تعریف کردم . اون هی میگفت :"ای ناکس ،ای بیشرف ،ای قاتل . خودم مرگم بده .ای بی ناموس .خدا جزاتو بده . به آتش جهنم بسوزی " بعدشم چند روز ناخوش شدم و همین که حالم بهتر شد با مادرم رفتیم بروجرد .بعدها فهمیدم که مادرم جریانو به پدرم گفته بوده و اون مارو فرستاد رفتیم ."
هیچ کس از ماجرای طوطی خبر دار نشد ، اما حضرت والا چند روزی ناخوش بود و ما نمیدانستیم چه کسالتی دارد . هیچ یک از خانمهای اندرون هم به عیادت او نمیرفت .
سعید میگفت هر روز حکیم باشی میاد و مدتی با هم تنها هستن . حسن خان ( پیشخدمت مخصوص ظل السلطان ) گفته حضرت والا خیلی
لاغر شدن و به همه فحش میدان ."
در حدود یک ماه از حضرت والا خبری نبود . هرج و مرج در اندرون خیلی بالا گرفته بود و صدای خنده و شوخی زنها از هر طرف شنیده میشد .
من کم کم به نوی احساس آرامش میکردم . هنوز خانه خودم را درست ندیده بودم . قفسم خیلی قشنگ بود . باغچههای پر از گل دور هوس کاشی بای و فواره واسط آن را خیلی دوست داشتم . به همه اتاقها سر زدم . وضع زندگی کنیزها را از نزدیک دیدم ، تا آن وقت نمیدانستم که من شخصا دوازده کنیز دادم که فقط دو نفر از آنها را دیدهام . بقیه از صبح تا شب بیکار و بی هدف میگشتند و با هم و یا با سایر مستخدمین جنگ و دعوا میکردند . تصمیم گرفتم به این وضع خاتمه بدهم . قبل از هر کار برای بچهها کلاس درس ترتیب دادم . سعید را مامور کردم که مقداری کاغذ و قلم تهیه کند و بالافاصله شروع نئه کار کردیم . به دخترهای جوان خیاطی و گلدوزی یاد میدادم . اتاقها مبدل به کارگاه شدند . سایر خانمها هم مطلع شدند و بعد از چند روز بر تعداد شاگردان افزوده شد . یک روز هم فکر کردم اگر دخترها از این راه برای خود اندوختهای فراهم کنند به مراتب بهتر خواهد بود و از آن پس در مقابل کارشان موز میگرفتند . این کار چنان باعث تشویق آنها شد که با جدیت بیشتر کار میکردند و نتیجه بهتر میگرفتند .
***
روزی خبر رسید که حضرت والا بهبود یافته اند و همه اندرون را به شام دعوت کرده اند .
خاطرات تلخ گذشته دوباره زنده شد . یاس و وحشتی که کم کم تخفیف یافته بود مجددا شعله ور گشت . احساس بیچارگی و بردگی میکردم.نمی دانستم چه واقع شومی در پیش است و قربانی بادی که خواهد بود . میخواستم فریاد بزنم و به خانمها بگویم بیایید همگی متفق شویم و دعوت را رد کنیم . اما نازنین آمد و گفت :" عدهای خواهش میکنند که در انتخاب لباس و آرایش کمکشان کنی و ضمناً حضرت والا امر کردند که کتاب هزار و یکشب را همراه ببرین و براشون بخونین " تا حدودی خوشحال شدم ، فهمیدم که مرا از حلقه بندگان خارج کرده اند .
چند تن از صیغهها با بقچههای بزرگ لباس نزد من آمدند . هر یک از آنها میخواست که زیباتر و خوش لباس تر از دیگران باشد . اتاق پر از زری و مخمل و اطلس شد . گلهای مصنوعی و جواهرات گوناگون همه جا پخش شده بود . گلی را به زلف یکی و سنجاق الماسی را به سینه دیگری نصب میکردم .
دختری از آن سوی اتاق فریاد میز ادد :" آن سینه ریز مال منه.!" گفتم :" این گل با لباس تو مناسب تره ."
چنان سرگرم بودیم که متوجه گذشت زمان نشدیم . وقتی خواجه باشیها برای بردن ما آمدند ، هنوز کار داشتیم ، همه آماده نبودند . من به عادت معمول لباس چیت شسته شده و چارقد بدون اهاری پوشیدم و به باغ بیرونی رفتم
تخت بزرگی کنار استخر برپا بود . حضرت والا بر پشتیهای ترمه تکیه داده ، خواهرش بانو عظمی در کنارش نشسته بود . وقتی نزدیک تخت رسیدیم . دیدم که شازده دستش را زیر لباس خواهرش برده و او را نوازش میکند و چشمهای بی حالت بانو عظمی حال عجیبی به خود گرفته اند ، میچرخیدندن و گاهی فقط سفیدی آنها نمایان میشد .
تا چشم شازده به من افتاد ، بدون اینکه تغییری در رفتار خود بدهد گفت :" یا الله نصرت خانم ، چطوری ؟ کتابتو آوردی ؟ خیلی تعریفشو شنیدم . بیا بشین ، اره همینجا ، پهلوی خودم حاجیه خانم !"
کمی دور تر نشستم و کتاب را روی زانوهایم گذاشتم . سه خانوم عقدی دگر هم امدندن و بعد از احوالپرسی و اجازه جلوس نشستند . در حدود دویست دختر جوان و زیبا با البسه فاخر و زار و زیورهای خیره کننده دور تخت حلقه زدند ، کمی دورتر کنیزهای جوان سیاه و سفید دست بر سینه ایستادند.
حضرت والا بلند شد دستهایش را پشتش گرفت و قدم میزد و زنها را تماشا میکرد . گویی از ارتش خود سان میبیند . در همین حال کلمات نامفهومی میگفت و غرشی میکرد . بعد از آنکه چند دفعه دور تخت گشت ، سه نفر از دختران را که من لباس پوشانده بودم انتخاب کرد و دستور داد که بیایند بالا . چشمهای آنها از خوشحالی میدرخشید و با عشوه و ناز از پلههای تخت بالا آمدند و منتظر فرمان خداوند خود ایستادند.
شازده از نزدیک آنها را برانداز کرد . یکی را پس فرستاد و مجددا دور تخت به راه افتاد و دو دختر دیگر انتخاب کرد . سپس در جای خود نشست و دستور داد تا مطربها شروع به نواختن کنند و شام بیاورند .
آنگاه رو به من کرد و گفت :" نصرت خانم چرا کتابو نمیخوانی ؟"
کتاب رو باز کردم و با صدایی که از خشم میلرزید شروع ابع خواندن کردم . اما صدایم میان همهمه زنها و سایر ساز و ضرب مطربها محو میشد ، حتی خودم هم نمیفهمیدم چه میخوانم . در دلم آرزوی مرگ میکردم که از این اسارت ننگین نجات یابم .
شازده به چهار دختری که انتخاب کرده بود و مثل مجسمه دست به سینه ایستاده بودند دستور داد که برقصند . مزار روز پاتختی در نظرم مجسم شد . چند بار فکر کردم کتاب را ببندم و اجازه مرخصی بخواهم اما جرأت نمیکردم .
خوشبختانه شام را آوردند . چند کنیز سیاهپوست سفره گستردند و ظرفهای غذا را روی آن چیدند . حضرت والا مشغول خوردن شد . ران جوجهای را به خواهرش داد و یکی هم در بشقاب من گذاشت . توجه زیادی به من نمیکرد،ران جوجه را زیر مقداری برنج پنهان ساختم و چنان وانمود کردم که شام میخورم .
شام با صداها و خندههای مشمئز کننده حضرت والا و دیگران تمام شد . آفتابه لگن آوردند ، دستهایمان را شستیم . کنیز بسیار خوشگلی که آب روی دست شازده میریخت یک پستانش را چنان از پیراهنش بیرون گذشته بود . حضرت والا چنگ زد و آن گوی عاج را گرفت و چنان فشار داد که فریاد دختر به هوا رفت . شازده ولم نمیکرد و پشت سر هم میگفت " پدر سوخته " و دندانهایش را بهم میفشرد . کنیز بیحال شده بود . آفتابه را رها کرد و افتاد . من بلند شدم و بدون اجازه با شتاب از تخت پایین رفتم و از میان زنها و کنیزها گریختم تا به اتاق خودم رسیدم . یک روز دیگر هم به پایان رسید بدون اینکه کسی را صدا کنم به رختخواب رفتم و بعد از آنکه مدتی گریه کردم خوابم برد.
از آن پس هر شب همان صحنه تکرار میشد و کار من خواندن کتاب بود و رفته رفته آرامتر میشدم . از هیچ چیز تعجب نمیکردم ، فقط خوشحالا بودم که تکلیف من با حضرت والا روشن شده است .
۸
بعد از جریان صنوبر ، نازنین گل غنچه را به خدمت من گماست . برعکس خواهرش سوسکی که کاملا سیاه بود و هیکل درشتی داشت ، دختر ظریفی بود و پست و چشمان قهوهای رنگش در نور آفتاب یا روشنی چراغ مثل طلا میدرخشید . از همان نظر اول فهمیدم که دختری باهوش و مهربان است و به او علاقه ماند شدم . ضمناً فهمیدم که نازنین ، او را برای تسلی خاطر من انتخاب کرده است . اما قلبم راضی نمیشد دختر دیگری را به جای صنوبر ببینم . این را نوی خیانت به روح او میدانستم . به همین دلیل تا روزی که تصمیم گرفتم موضوع صنوبر را از یاد ببرم یا وانمود کنم که او را فراموش کردهام به گل غنچه توجه نمیکردم و حتی با او حرف هم نمیزدم .
او حدود پانزده سال داشت و تقریباً هم سنّ و سال بودیم . کم کم در مقابل مهربانی بدون تظاهر و سکوت و آرامش او خل سلاح شدم و به او دل بستم . یک روز پرسیدم :" گل غنچه تو اینجا راحتی ؟"
با تعجب به من نگاه کرد و گفت : اینکه خدمت سرکار هستم خوشحالم ، اما وقتی سرکار را غصه دار میبینم خیلی ناراحت میشم . دلم میخواص میتونستم یه کاری کنم . اما از دست بنده که کاری ساخته نیست "
گفتم :" میخوام یه چیزی بهت بگم ، خودت نمیدونی که وجودت چه کمکی به من کرده ، اگه غیر از تو کس دیگرو آورده بودن ممکن نبود تحمل کنم ،حالا هم تصمیم گرفتم دیگه غصه نخورم ، فایدهای نداره ، دلت میخواد درس بخونی ؟"
جواب داد:" بنده قابل نیستم ، اما خیلی دلم میخواد سواد داشته باشم ."
گفتم :" از همین امروز شروع میکنیم ، راستی یه سؤال دارم ، چطور شد که خواهرت اینقدر سیاهه تو نیستی ؟ مادرت چه جوره ؟"
گفت :" مادرم که وقتی من دنیا اومدم سر زاااا رفت . عمرشو دعا به شما به نظرم پدرم سفید بوده یعنی شنیدم سفید بوده، مادرم اولش توی اندرون برادر حضرت والا بود و شازده خیلی دوستش داشتن ، بعدشم که مورد و نمیدونم چطور شد مرواری خانم ما دو تا رو ور میداره میاره اینجا و بزرگمون میکنه . یه چیزایی شنیدم اما درست نمیدونم . مثل اینکه خانم عفت الدوله راضی نبودن ما اونجا باشیم ، از ما بدشون مییومده . نمیدونم چه حسابی در کار بود ."
گفتم :" فکر نمیکنی شاید تو دختر شازده باشی ؟"
زبان غنچه به لکنت افتاد و گفت :" یه دفعه شنیدم که مروری خانوم داشت واسه یه نفر تعریف میکرد . اما من تا رسیدم حرفشو عوض کرد . چند دفعهام خواستم ازش بپرسم سرم داد زد و گفت :" من چه میدونم بابات کی بوده ؟ اصلا واسه تو چه فرقی میکنه ؟!"
راستی چه فرقی میکنه ؟ مادرم یه کنیز بوده منم یه کنیزم حالام که خدمت سرکار رو میکنم . چقدر با تموم خنما فرق دارین ! نمیدونین چقدر خوشحالم و افتخار میکنم ، تا روزی که سرکار بنده رو نگهدارین کنیزیتونو میکنم ."
گفتم :" گل غنچه جون من که اهل این حرفا نیستم ، اصلا از کنیز و غلام بدم میاد . باور کن تورو به چشم خوار نگاه میکنم . و خیلی دوستت دارم " چشمهای طلایی گل غنچه پر از اشک شد و گفت :" نمیدونم چی بگم ! خانم جون ، من تا حالا همچین حرفایی نشنیده بودم ، نمیتونم باور کنم که یه دفعه اینقدر خوشبخت بشم ."
گفتم :" باید باور کنی ، مگه خیلی سختی کشیدی؟"
جواب داد :" میدونین بیشترش از دسته سوسکیه ، اون خیلی با من بده. لابد نازنین خانم به شما نگفتن وقتی قرار شد بنده کنیزی تونو بکنم سوسکی چکار کرد ، نزدیک بود منو بکشه ، تمام لباسامو پاره کرد ."
پرسیدم :" چطور میخواست تورو بکشه ؟"
گفت :` دو دفعه شب اومد بالا سرم میخواست خفهام کنه ، حالا که توی اتاق نازنین خانم میخوابم دیگه نمیترسم . اما سوسکی باهام قعره و گفته من باعث مردن صنوبر شدم . حالا دیگه اونم به من بد شده . همه مسخرم میکنن یا فحشم میدان . منم دیگه نمیرم پایین . خدا به نازنین خانم عوض بده خودشون واسم غذا میارن بالا ، به خواجه سعیدم گفتن یه دغه تنهام نمیذارن . یکی از کنیزا با من خیلی دوسته ، اسمش مریمه ، نازنین خانم بهش گفته روبروی اونا یک جوری کنه یعنی اونم با من بد شده اما مواظب باشه بعضی وقتا که هیچ کس نفهمه یه خورده با همدیگه حرف می زنیم .
گفتم :" بسیار خوب ، منم به روی خودم نمیارم ، لازم نیست اونا بفهمن که تو درس میخونی . شایدم بهتر باشه ، به همه تون درس بدم ."
آن شب به نازنین گفتم :" امروز با گل غنچه حرف زدم و همه چیز رو فهمیدم . نازنین جونم ، الهی قربونت بشم ، تو راستی راستی آدم عجیبی هستی . حقش بود صدر اعظمی چیزی میشدی !"
نازنین گفت :" از روزی که اومدیم اینجا از گل غنچه خوشم آمد . خیلی دختر نازنینیه ! اصلا مثل بقیه کنیزها نیست . ته و توشو در آوردم . حیوونی بچه غلام حسین میرزاست . منتها چون مادرش سیاه بوده نگفتن مال اونه . نصرت خانم به جون خودت از خیلی شازده خانما خانم تره . منم فکر کردم این به درد شما میخوره . بعد از اون جریان آوردمش بالا . نمیدونین سوسکی پدر سوخته چه محشری به پا کرد . حسودیش میشد . میگفت :" چرا منو نمیبرین پیشخدمت خانم بهم ؟" چند دفعه نزدیک بود دختره رو بکشه . منم دیگه نذاشتم بره پایین . مریم و سعید قضیه رو میدونن و مواظبشن ."
گفتم :" حالا من خیال دارم به این چند تا که جوون ترن درس بدم . از فردا شروع میکنم ." نازنین گفت :" میترسم به گوش حضرت والا برسه . اگه دلت میخواد اجالاتا گل غنچه کافیه . میدونم که سوسکی خبر میده و ممکنه دردسر بشه ."
از روز بعد به گل غنچه درس میدادم و طولی نکشید که خواندن و نوشتن را یاد گرفت . او هوش و استعداد عجیبی داشت . در خیاطی و گلدوزی هم با سایر دختران تفاوت داشت. فوق العاده با سلیقه بود ، و ابتکار به خرج میداد گاهی از نگاهها و رفتارهای خصمانه سوسکی نست به او وحشت میکردم ، یک روز شنیدم که به او میگفت :" آخرش یه بلایی به سرت بیارم که اون سرش ناپیدا باشه ، خیال کردی خانم شدی ؟ خیال کردی میذارم از چنگم در بری ؟ حالا صبر کن ببین ."
به روی خودم نیاوردم ولی به نازنین گفتم :" برای گل غنچه نگرانم ، این سوسکی خیلی خطرناکه ."
نازنین گفت ؛" میدونم ، چکار میشه کرد ؟ اگه بفرستمش جای دیگه بدتر میشه . دیگه با خداست ما سعی خودمون رو میکنیم و چهار چشمی موزبشیم ، به دلت بد نعیار . ان شا الله هیچی نمیشه ."
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:47 ق.ظ
 
ارسال: #20
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
در اندرون والا حضرت متجاوز از ششصد ، هفتصد نفر زن و بچه زندگی میکردند . پسر بچهها بالاتر از شش سال به بیرونی منتقل میشدند و کسی از حال و کارشان خبر نداشت .
چهار نفر زنان گهدی هر یک خانه جدا و خواجه باشی و کنیزهای مخصوص به خود داشتیم ، بقیه یعنی صیغهها و کنیزهای پیر و جوان و سیاه و سفید و بچهها ، همه در باغ بزرگ اندرونی و تحت سرپرستی سهران آقا خواجه باشی کّل که در تمایی و بیدادگری زبانزد همه بود و در حدود چهل خواجه دیگر که ستاد فرماندهی او را تشکیل میدادند به سر میبرد .
در بین صیغهها و دختران جوان کسانی بودکد که روزی به علتی به اندرون آمده ، تصادفا سر راه حضرت والا قرار گرفته بودند و شازده با یک نظر دیدن گفته بود :" همین جا بماند ." اما لحظهای بعد موضوعی با ماهرویی دیگر توجه حضرت والا را جلب می کرد و دخترک به جمع فراموش شدگان میپیوست . اینها هم شبها در صاف صیغهها میایستادندن تا مگر مورد عنایت ذات اقدس والا قرار بگیرند .
بعضی از آنها هم افتخار همخوابگی پیدا کرده ، حتی صاحب فرزند هم شده بودند . حضرت والا همه فرزندان خود را نمیشناخت و بایید نیست گهگاه به یکی از دخترهای خودش نظر دوخته باشد .
هر گاه زندگی اندرونی چند روزی در آرامش میگذشت حضرت والا اظهار خستگی و دلتنیگی میفرمود و میگفت " حوصلهام سر رفته ، چرا یه کاری نمیکنین مگه عزا دارین ، چه خبره ؟"
اندرون به جنب و جوش میافتاد ، تا وسایل تفریح و سرگرمی تازهای برای حضرت والا فراهم شود ، یک روز هم خانمها تصمیم گیرفتند به کنیزهایشان لباسهای عجیب و شهوت انگیز بپوشانند و وادارشان کنند برای حضرت والا برقصند .گل غنچه من حاضر نشد در آن جاشن شرکت کند اما بقیه بردهها که در حدود دویست نفر بودند ملحق شدند .
آن شب به حضرت والا خیلی خوش گذشت و از آن ابتکار لذت برد با بعضی از کنیزها حرکاتی میکرد که از گفتنش شرم دارم . اصرار داشت اسم همه آنها و تعدادشان ر به طور دقیق بداند. سوسکی که لباسی از حریر نازک به تن داشت و اندام زیبایش کاملا عریان به نظر میرسید با بیشرمی جلو رفت و گفت " خواهرم گل غنچه نیومده ."
وقتی حضرت والا فهمید که او متعلق به من است گفت :" لابد اون سگ توله هم از خانمش یاد گرفته ." و من که هر شب منتظر بهانه ای بودم تا مجلس را ترک کنم ، بلند شدم به خانه خودم رفتم . دو روز بعد حضرت والا برای صرف ناهار به خانه نزهت السلطنه همسرش اولش رفت و من ، دو خانم دیگر هم احضار شدیم . شازده خیلی خوشحال ولی مودب و مهربان بود . از غذاها تعریف میکرد و میگفت :" از وضع اندرون خیلی راضیم ، اینجا خیلی بهتر از اندرون شاه بابام اداره میشه . باید بیایند یاد بگیرن . فقط پریشان که کنیزا رو دیدم فکر کردم چرا به فکر شوهر دادنشون نیستین ، مگه کنیزا دل نداران ؟ دارن هار میشن ."
نزهت السلطنه گفت :" قربان اتفاقا بنده میخواستم اجازه بگیرم و چند تا شونو شوهر بدیم . بعضیهاشون دارن پیر میشن ، خوشحالم که حضرت اقدس والا به این فکر افتادن ."
شازده گفت :" بله ، بله ، باید یه فکری براشون بکنیم ، اتفاقا کاکا سیاها و نوکرای بیرونی هم وضعشون تعریفی نداره ، خوب یه فکری میکنی . به سهراب ولدلزنا دستور میدم ترتیبشو بده. اگه یه عروسی گنده واسه هماشون بگیریم خیلی خوب میشه ." و دستهایش را بهم میمالید و میخندید و میگفت :" یه فکر حسابی میکنیم !"
هیچ یک از ما آن موقع حدس نمیزدیم که شازده چه نقشه شیطانی در سر دارد . عقیده و ابتکار او را پسندیده و تمجید کردیم . تاریخ عروسی هم تعیین شد و حضرت والا شاد و خندان خداحافظی کرد و رفت .
بدیهی است ابتشار چنین چیزی در اندرون چه غوغایی بر پا میکرد . حتی خود من هم خوشحال بودم و روزی به گل غنچه گفتم :"
چرا ناراحتی ؟ بالاخره شماها هم باید شوهر کنین و صاحب زندگی بشین ."
گل غنچه خودش را انداخت به روی پاهای من و گفت :" خانم جونم من نمیخوام شوهر کنم . اصلا به فکرشم نیستم . دلم میخواه همین جوری کنیزی تونو بکنم بکنم تا پیر بشم . شما رو به روح پدر و مادرتون قسم میدم یه کاری بکنین که همینجا بمونم ."
گفتم :" نه گل غنچه تو نمیفهمی ، قرار نیست که از پیش من بری . البته که همیشه همین جا میمونی ، امر حضرت والا رو که نمیشه اطاعت نکرد ، اینکه کار بدی نیست ."
گل غنچه جواب داد :" نمیدونم چرا میترسم ، به دلم اثر کرده که یه چیزی بد ی میشه .من که نباید جسارت کنم ،اما سرکار چطور باور کردین ؟ خانم جونم خیلی میترسم ، دست خودم نیست !"
او را دلداری دادم اما تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفتم و احساس شومی در دلم بیدار شد . مخصوصاً وقتی با خانم بزرگ و نازنین صحبت کردم و متوجه شدم که آن دو نیز نگرانند . فهمیدم که یک بار دیگر دستخوش ساده دلی و زودباوری خود شدهام .
به هر تقدیر مجبور بودیم لباس بدوزیم و عروسها را آماده کنیم . یک بار دیگر خانه من مبدل به کارگاه بزرگی شد و در هر گوشه عدهای به کاری مشغول بودند و من شخصاً نزارت میکردم . دو هفته وقت داشتیم و اگر چه از قیل و قال و گفت و شنودها که گاهی به فحاشی و کتک کاری هم میکشید خسته شده بودم مهلوسف شبهای آخر تا دیروقت کار میکردیم . بالاخره لباسها و جهیزیه عروسها آماده شد و روز عروسی رسید .
شنیده بودم که قرار است شازده خانمها و زنان اندرون شاهی هم دعوت شوند . اما روز موعود مانند روزهای عادی برگزار شد و از خارج مهمان نداشتیم . فقط کنیزها همه به حمام بزرگ رفتند و سر و صداها چند ساعاتی خوابید . آرایش آنها از بعد از ظهر شروع شد و نزدیک غروب در میان همهمه و داد و فریاد و گاه خنده یا گریه پایان گرفت . کنیزهای سفید که اکثرا گرجی بودند از زیر دست مشّاطهها هزار بار خوشگل تر و برازنده تر بیرون میامدندن اما سرخاب و سفید آب و آرایش دختران سیاه پوست آنها را به صورت دلقکهای مشمئز کنندهای در آورده بود . خودشان یکدیگر را مسخره میکردند و میخندیدند . اما وقتی خود را در آینه نگاه میکردند خندهشان مبدل به اخمی دردناک و غم انگیز میشد . عموما از اینکه ازدواج میکردند خوشحال و راضی بودند و وقتی لباسهای قشنگشان را پوشیدند و زر و زیورها را به خودشنا زدندن منظرهای بسیار تماشائی تشکیل دادند که به رویا بیشتر شباهت داشت تا حقیقت . برای گل غنچه یک لباس سفید ساده دوخته بودم و چون اجازه ننداده بود صورتش را بند بیندازند و بزکش کنند بین همه مشخص شده بود و بیشتر جلب توجه میکرد . هنگامی که خبر کردند همگی به تالار آینه برویم ، نزدیک من آمد و در حالی که اشک از دیدگانش جاری بود ، خودش را در بغلم انداخت و گفت :" خانم جونم من نمیرم ، نمیخوام برم . شما رو به خدا قسم میدم منو نفرستین من نمیخوام ."
سهراب آقا که ما را در آن وضع دید جلو آمد و تعظیم کرد و دخترک را به زور کشید و برد . فکر کردم در مجلس عقد و عروسی حاضر نشوم . اما با خود شاید اتفگهی بیفتد و گل غنچه به کمک من احتیاج داشته باشد و مصمم شدم در عروسی شرکت کنم ."
به تالار آینه رفتم . عروسها همه در یک سمت ایستاده بودند و خانه و صحبتشان صدای صدها گنجشک را به یاد میآورد . خانمها و زنان اندرونی در سمت دیگر تالار صف کشیده بودند و ما چهار نفر هنوز به شاهنشین نرسیده بودیم که حضرت والا به اتفاق بانو عظمی از در نزدیک به شاه نشین وارد شدند و چند دقیقه طول کشید تا همه متوجه آنها بشوند و سکوت اختیار کنند . شاهزاده و خواهرش حالتی بشّاش اما مرموز داشتند . مثل اینکه در توطئهای با هم شریک شده اند . هر چه بود خوشایند نبود و مرا سخت ناراحت میکرد .
حضرت والا نشست و اجازه داد همگی اطاعت کردیم . اما عروسها میتریدند بنشینند . صدای نازک خواجه باشی کّل چنان در فضا پیچید که اویزهای جارها به حرکت در آمدند .خواجه باشی کّل گفت :" حضرت اقدم والا فرمودن بنشینین ."
خش خش لباسها فضا را پر کرد . مدتی طول کشید تا همه کنیزها نشستند و قسمت ازم تالار را اشغال کردند .
حضرت والا دستور داد صیغه عقد جاری شود . بالافاصله صدای آخوندی از پشت در در قسمتی که کنیزها قرار داشتند به گوش رسید . معلوم بود که خطبهٔ عقد طبق دستور با سرعت بی سابقهای خوانده میشود . چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که اسامی دامادها و عروسها پیاپی و عجولانه خوانده شد و قبل از همه حضرت والا و خواهرش کف زدند . موقع هدیه دادن شد . حضرت والا امر کرد که عروسها با صف مرتب از مقابلشان عبور کنند به هر کدام یک اشرفی مرهمت کردند . بانو عظمی اشرفیها را از دست برادرش میگرفت و به عروسی که مقابلشان تعظیم کرده بود میداد و بعد از چند دقیقه حضرت والا خسته شد و کیسه اشرفی را به سهراب داد که بین بقیه تقسیم کند . ما هم به کنیزان خود هدیه دادیم . وقتی گل غنچه نزدیک آمد بانو ی عظمی گفت :" شازده داداش خطا نکنم این باید مال نصرت خانم باشد !"
شازده نگاهی به گل غنچه کرد و گفت :" مال کی هستی ؟"
گل غنچه با صدایی که گویی از ته چاه میآمد گفت :" کنیز سرکار نصرت خانم !"
شازده سری تکان داد و گفت :" عجب ! عجب !"
من انگشتر عقیقی را که همیشه به انگشت داشتم در آوردم و به انگشت گل غنچه کردم . نگاهی محزون اما سپاسگزار به من کرد و شک در چسمانش حلقه زد و به سرعت رد شد .
در اتاقهای بزرگ دو سمت تالار سفرههای شام آماده شده بود . شام خوردن هم با سرعتی غیر عادی و در سکوت محض پایان گرفت . به تالار بازگشتیم ، حضرت والا مست بود و به عادت معمول دستش را زیر شلیته خواهرش کرده و مشغول شد . ناگهان به صدای بلند گفت :" دامادا رو بیارین دست به دستشون بدیم ."
نگاههای همه متوجه در ورودی تالار شد و خانمها چادر نمازهایشان را بالا کشیدندن که رو بگیرند .
شازده گفت :" لازم نیست رو بگیرین ، اجازه میدم که هیچ کس رو نگیره ."
دامادها با البسه زری دوزی شده رنگ به رنگ وارد شدند ، غلامهای سیاه و سفید کنار دیوار صف کشیدندن . همه متبسم و خوشحال به نظر میرسیدندن و کاملا معلوم بود که همگی مشروب زیادی خورده اند و از شدت مستی به زحمت سر پا ایستاده اند .
ناگهان حضرت والا بلند شد و تلو تلو خوران نزدیک آنها رفت و فریاد زد :" کپی اغلیها یا الله منتظر چی وایسادین ؟ دها یاا الاه پدر سوختهها شروع کنین ! سهراب پدر سوخته مگه بهشون نگفتی ؟ زود باشین دستور میدم ." و یک مرتبه وازی شد ناگفتنی ! هر یک از آنها یکی از کنیزها را بغل زد و دیوانه وار به جانش افتاد . صدای ناله و فریاد کنیزها و گریه و التماس ، روز محشر را در برابر انسان مجسم میکرد . تازه در آن موقع به نقشه شوم و ابلیسی شازده پی بردم . خواستم فرار کنم به یاد گل غنچه افتادم و سر جای خود میخکوب شدم . خداوندا نمکی توانستم باور کنم ! آیا خواب میدیدم ؟! حضرت والا را دیدم که روی گل غنچه افتاده و لباسش را پاره میکرد . متوجه شدم که گل غنچه بی حرکت است و عکس العملی نشان نمیدهد ، یقین کردم مرده است ، شاید در آن لحظه خوشحالا شدم . نمیدانم ، اما به علت همین فکر بود که توانستم فرار کنم . به هر شکل بود خود را از آن جهنم بیرون کشیدم و تا خانه خودم مانند دیوانهها دویدم . خانم بزرگ و نازنین که گویی در انتظار واقعای شوم بودند بدار نشسته بودند . فریاد زدم :" گل غنچه را کشت !" و تازه سیل اشکم جاری شد . فقط میتوانستم بگویم گل غنچه و گریه مهلتم نمیداد حرف بزنم .
نمی دانم نازنین کجا رفت و خانم بزرگ چه کرد . روز بعد در اتاق خودم از خوبا بیدار شدم ، سرم به شدت درد میکرد . به شقیقههایم چکش میخوتد . چشمهایم درست نمیدید . جرأت نمیکردم بلند شوم یا حرف بزنم . دستهای مهربان خانم بزرگ پیشانی و موهایم را نوازش میداد .
نازنین داخل اتاق شد و پایین تختم ایستاد . سپس خمّ شد و پاهایم مالش داد و در همان حال گفت :" حالش خوبه ! فقط از ترس غاش کرده بود . خودم رفتم آوردمش . مثل اینکه نمیدونه چه اتفگهی افتاده هیچ چیز یادش نیست ."
گفتم :" پس چرا نمیاد اینجا ؟ پس بهش بگین بیاد اینجا . میخوام ببینمش که زنده است یا نه ."
نازنین تبسمی کرد و گفت :" نصرت خانم دیگه به ناذانین پیرت توهین هم میکنی ؟ من حالا دروغگو هم شدم ؟ حرفامو باور کن البته خیلی ترسیده و نمیتونه راه بره اما به جون عزیز خودت زنده و سالمه . به محضی که خودت بلند شدی برو ببینش ."
خیالم کمی راحت شد . به هر شکلی بود بلند شدم وضو گرفتم و نماز خواندم . وقتی خواستم به سراغ گل غنچه بروم نازنین گفت :" حالا باز خیالای عوضی نکنیها ! طفلکی میگه از خانم خجالت میکشم . بهتر چند روز ولش کنیم ."
قبول کردم و به سراغ گل غنچه نرفتم . خودم تا چند روز حال خوبی نداشتم و اغلب در رختخواب میماندم .
یک ماه گذشت تا اینکه یک روز گل غنچه لاغر و نحیف نزد من آمد . جرات نمیکرد مرا نگاه کند اما کم کم همه چیز به حال عادی برگشت . مدتها بعد شنیدم که همان شب لباس سفیدش غرق خون شده بود و بعد از رفتن حضرت والا و پایان گرفتن عروسی نازنین به کمک سعید او تا به اتاقش برده و تا صبح از او پرستاری کرده بودند . دو هفته بعد از آن گل غنچه سقط جنین کرده بود و همه برایش نگران بودند تا بالاخره بهبود یافت . اما دیگر هرگز در مواقعی که میدانست ممکن است با حضرت والا روبرو شود از اتاقش خارج نمیشد .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:47 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان