سه هزارو یک شب "فروغ شهاب" - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
زمان کنونی: 15-09-1395،08:14 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 45
بازدید: 3953

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
ارسال: #1
سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 1
پدرم، حاج ملاباشی تبریزی، مردی دانشمند ودرویش مسلک، و آزاد منش بود. حسن شهرتش باعث شد که تربیت ناصرالدین میزرا، ولیعهد قاجار، به وی محول گردد. آشفتگی وضع مملکت، دسائس خارجیان و خیانت عده ای از رجال طماع و نزدیکان سلطان او را سخت نگران داشته بود و بر آن شد که شاهزاده ی جوان را، برای وظیفه ی خطیری که در پیش دارد آماده کند و از وی پادشاهی روشنفکر و بیدار و بلند همت بسازد.
برای نیل به این هدف، تنها به باسواد کردن ولیعهد، و آموختن آداب و رسوم اکتفا نکرد. بلکه از بین جوانان تحصیلکرده آن زمان، کسانی را که به علوم جدید، و وضع اجتماعی کشور های مترقی آشنایی داشتند به تعلیم و تربیت ولیعهد و خود بر طرز کار آنها نظارت می کرد.
نمی دانم پدرم کی وکجا با میرزا تقی خان امیر کبیر آشنا شد. اما می دانم که از اولین برخورد، دوستی عمیقی بین آندو بوجود آمد و پدرم دریافت که سر وسامان بخشیدن به هرج و مرج، و کوتاه ساختن دست اجانب، که تنی چند از رجال کوته فکر و جاه طلب را وسیله ی رسیدن به مقاصد شوم خود ساخته بودند،فقط از عهده ی آن سیاستمدار دوراندیش، و رادمرد وطن پرست و صدیق بر می آمد. و هم اوبود، که به نزدیک ساختن امیر با ولیعهد و تقرب او نزد پادشاه آینده ی کشور کمک می کرد.
هنگامی که ناصرالدین شاه به سلطنت رسید،حاج ملاباشی، به عنوان منشی و مشاور مخصوص، همراه او به تهران آمد، و در اداره ی مملکت، و انتخاب اطرافیان سلطان و سر و صورت بخشیدن به آشفتگی اوایل سلطنت ناصرالدین شاه ، یار و یاور امیر کبیر گردید. پدرم لباس روحانیون می پوشید و با عمامه ی بزرگ و سفیدو پیراهن و قبای شکری رنگه تمیز و عبای سیاه، قیافه ای با اباهت و حالتی واقعا روحانی داشت. طرز صحبت و رفتارش همه را مجذوب می ساخت. پدرم بر خلاف همه ی بزرگان آن زمان داشتن حرمسرا و زنان متعدد را، علامت بزرگی و اشرافیت می دانستند، در هیجده سالگی ازدواج کرد بود و تا پایان زندگی همسرش، به او وفادار ماند. ثمره ی ازدواج اول او، دو پسر به نام های میرزا محسن خان، و میرزا حسن خان بود که همدرس و همبازی فرزندان ولیعهد بودند.
ناصر الدین میرزا، از پدرم خواسته بود، که بر درس و تربیت شاهزاده ها نظارت داشته باشد، و برای آنها معلمهای شایسته انتخاب کند.
پسر ارشد ولیعهد، مظفر الدین میرزا، باهوش و مهربان،اما خجول و علیل المزاج بود، و اکثرا در کلاس درس و بازی بچه ها شرکت نمی کرد.
پسر دوم، مسعود میرزا، برخلاف برادرش، شرور و خودخواه و ظالم بود. معلمها را کتک می زد، رفتاری خشن و آمرانه داشت و از درس خواندن بیزار بود. مجلس درس برای او محل تفریح و اعمال زور و آزار رساندن به دیگران بود و از موقعیت خود نهایت سوء استفاده را می کرد و لذت می برد. تنها کسی را که اذیت نمی کرد و حتی از وی حساب می برد و می ترسید، میرزا محسن خان،همکلاس درس خوان و تیزهوش و با شخصیتی بود، که جرات بد رفتاری را با او نداشت و او امرش را هم اطاعت نمی کرد. مسعود میرزا، مختصر خواندن و نوشتن را به همت دوست جوان خود فرا گرفت. میرزا محسن خان خیلی زود از سایر بچه ها جلو افتاد بطوری که حضورش در کلاس درس شاهزاده ها فقط جنبه ی تشریفاتی داشت و پدرش بهترین استاد ها را برای به خانه آورد و طولی نکشید که در علوم ریاضی و نجوم و فلسفه و ادبیات، سواری و تیراندازی، سرآمد جوانان همسن و سال خود گشت.
میرزا محسن خان، بر عکس پدر، سیاستمدار و جاه طلب بود، و از آغاز جوانی، راه آینده ی خویش را انتخاب کرد. و گرچه در مسلک درویشان و دوست و دستیار ظهیر الدوله بود عبا و عمامه را کنار گذاشت و لباس درباریان را برگزید و به خدمت دولت در آمد.
اوضاع مملکت به همت و پشتکاری امیر کبیر سر و سامان گرفته بود و خزانه ی دولت احتیاجات فوری و مخارج را تامین می کرد. وطن پرستان حقیقی، به آتیه ی کشور خوشبین شده بودند. گویی روح تازه در ملت دمیده است. همه با دلگرمی و امیدواری خدمت می کردند. میرزا محسن خان از طرف امیر مامور رسیدگی به وضع ولایت و طرز کار حاکم بود و هر چند ماه به ماموریت تازه ای می رفت.
در چنین وضعی بود که ناگهان، امیر مغضوب شاه و تبعید شد. پدرم با وجود نفوذ زیادی که در شخص شاه داشت نتوانست اعتقاد او را به اینکه امیر قصد خیانت دارد، تغییر بدهد و بالاخره امیر به قتل رسید. این فاجعه، چان ضربه ای به او وارد ساخت که حتی تحمل دیدن سلطان را نداشت و بدون کسب اجازه و خداحافظی، پایتخت را به قصد تبریز ترک کرد. و تصمیم گرفت در زادگاه خود بماند و بقه ی عمر را در گوشه ی عزلت، به عبادت بگذراند..
اما ناصرالدین شاه که بعد از قتل امیر، دچار عذاب وجدان شده بود و گویی از خواب غفلت بیدار شده است، یکباره خود را در میان عده ای طماع و خائن به ملک و ملت، تنها دید. رفتن حاج ملا باشی، که نشانه ی اعتراض شدید او به رفتار شاه بود، سلطان را بی اندازه متاثر ساخت. مخصوصا که همه ی تلاشهایش برای برگرداندن کسی که از کودکی دوست و راهنمایش بود، بی نتیجه ماند و پدرم حتی به نامه های شاه جواب نمی داد.
این وضع در حدود یک سال طول کشید و بالاخره پدرم در مقابل اصرار و خواهشهای سلطان تسلیم شد و به تهران مراجعت کرد. اوضاع مملکت را وخیم و پادشاه جوان را سرگرم عیش و عشرت دید. شنیده ام که در اولین ملاقات به شاه گفته بود " از اینکه روزگاری، سمت معلمی شما را داشته ام، احساس شرمندگی می کنم. چون می بینم که لیاقت این مقام را نداشته ام و از عهده ی ماموریتی که به من واگذار شده بود برنیامده ام و نتوانسته ام از شما پادشاهی عادل دوراندیش بسازم!" و سلطان در جوابش گفته بود: " این منم که قابلیت شاگردی شما را نداشتم و به نصایح شما گوش ندادم. آنچه نباید اتفاق بیفتد، افتاد، و من در محاصره ی گرگهای درنده تنها مانده ام. تا روزی که زنده ام این جنایت بزرگ را فراموش نخواهم کرد و می دانم که اگر تمامی روز و شبهایم را صرف خدمت به خلق کنم، هرگز از زیر بار این ننگ خلاص نخواهم شد. از شما که همچون پدر، مورد علاقه و احترام من هستید، می خواهم که مرا تنها نگذارید. یاری و راهنمائیم کنید. چون زندگی برایم جهنم است و بناچار خود را گول می زنم! قبول کنید به دوستی و اعتماد شما بیش از پیش احتیاج دارم!"
ناصرالدین شاه برای دلجویی از پدرم، به میرزا حسن خان، لقب مظفرالملک، که به اسم فرزند ارشدش، مضفرالدین میرزا، نزدیک است، می دهد و شمشیر مرصع خود را نیز به وی می بخشد و او را به عنوان نایب الحکومه، به تبریز، نزد ولیعهد می فرستد.
مظفرالملک، در تبریز با دختر عموی خود، که وارث ثروت هنگفتی بود، ازدواج کرد و صاحب سه پسر شد: میرزا محمود خان، میرزا حمید خان و میرزا مجید خان.
برادرم مردی عاشق پیشه بود و بعد از تولد سومین فرزند دیگر توجهی به همسر خود نداشت و او را سرپرست خانواده و خانم بزرگ می نامید.. چندی بعد هم با دختر شانزده ساله ی زیبایی ازدواج کرد و او را به اندرون آورد و سرپرستی و تربیت او را به خانم بزرگ واگذار نمود. خانم بزرگ که خود در آن زمان بیش از بیست و پنج سال نداشت، موقعیت خود را با بزرگواری و مناعت طبعی که داشت، پذیرفت. با ملوس خانم، هوی خود، مانند مادری دلسوز و مهربان رفتار می کرد. بعد از آنکه پسرهایش کمی بزرگتر شدند، از شوهرش خواست که بچه ها در عمارت بیرونی زندگی کنند. بدین ترتیب آنها را خیلی کم می دید و در حقیقت، تنها دلخوشی خود را نیز از دست داد. اما دورا دور، مراقب تربیت آنها بود و معلمه و لله های فرزندانش را شخصا انتخاب می کرد و هر چند روز یک بار، آنها را به اندرون احضار نموده، از پیشرفتشان در درس و رفتار و کردارشان اطلاع حاصل می کرد و دستوراتی می داد.
مظفرالملک، از ملوس خانم صاحب فرزند نشد و آتش عشقش خیلی زود، فرو نشست. دیری نگذشت که همسر سومی اختیار کرد و به اندرون آورد. این زن، در طنازی و عشوه گری و بدگویی از این و آن، و اغفال شوهر ید طولایی داشت و بعد از اندک مدتی اندرون برادرم، که تا آن زمان محیطی آرام و دوستانه بود، مبدل به لانه ی فساد و دشمنی و کینه توزی گردید. ملوس خانم بیچاره در سن هیجده سالگی خودکشی کرد. خانم بزرگ از اطاق خود کمتر خارج می شد و همه ی وقتش را به عبادت می گذراند. اداره ی امور به دست تاج الملوک شیاد افتاد و از هیچ اهانتی نسبت به خانم بزرگ فروگذار نمی کرد. سپس پا را فراتر گذاشت و به کمک خواجه باشی مخصوصش، با میرزا محمود خان بنای عشقبازی گذاشت. بدین ترتیب، رابطه ی مادر و پسر قطع شد و محمود گاه و بیگاه که چشم پدر را دور می دید، به اندرون می آمد و با زن پدر خود خوش می گذراند. آن دو، حتی توطئه ی قتل برادرم را در سر داشتند. گریه و زاری نصایح مادر موثر واقع نمی شد و محمود که سخت دلباخته و تحت تاثیر تاج الملک قرار گرفته بود با مادرش نیز بنای بدرفتاری و اهانت گذاشت. خانم بزرگ، با کیاست کم نظیرش، مظفرالملک را وادار می کند که محمد را برای انجام ماموریتی به تهران بفرستد. محمود، اجبارا ماموریت را می پذیرد و ظاهرا برای مدت کوتاهی به تهران و خانه ی پدربزرگش وارد می شود.
پدرم که قبلا از موضوع اطلاع حاصل کرده بود با محمود مهربانی می کند و او را نزد ناصرالدین شاه می برد. شاه به محمود شغل و مقام می دهد و یکی از عموزاده های خود را به عقد او در می آورد. محمود به همسر زیبا و جوان خود دل می بندد. تاج الملوک را فراموش با یکی از نوکرهای مظفرالملک رابطه برقرار می کند و با او فرار می کنند.
مظفرالملک سه سال در تبریز به نیابت ولیعهد حکومت کرد، و هنگامی که به تهران احضار شد، خطه ی آذربایجان در امن و امان بود و هیچ دغدغه خاطری برای دولت نداشت. برادرم در تهران، با دوست دیرینش ظهیرالدوله، که داماد شاه بود، زمینهای زیادی در شمال شهر خریداری کرده، هر یک باری خود، خانه ی مجللی می سازند. بعد از قتل امیرکبیر، اوضاع مملکت مغشوش و خزانه ی دولت تهی شده بود و بیم آن می رفت که سراسر مملکت، مجددا به صورت ملوک الطوایفی در آید. مظفرالملک که لیاقت و کاردانی خود را در ماموریتهای متعدد به ثبوت رسانده بود، برای خواباندن غائله ی فارس به حکومت آن ایالت منصوب شد و چندی بعد با یکی از روسای عشایر فارس ازدواج کرد. این ازدواج که ابتدا جنبه ی سیاسی و متحد ساختن قبیه ای پرقدرت را با حکومت داشت، به عشقی واقعی مبدل شد و مظفرالملک تصور می کرد که تا پایان عمر با همسر زیبا روی و پاکدامن شیرازی اش زندگی خواهد کرد. داستان این عشق و زندگی پر تجملی که برای زنش در شیراز فراهم کرده بود، به افسانه های هزار و یک شب می ماند. ثمره ی این ازدواج، پسری به نام غلامرضا عزیزترین فرزند پدر بود. غلامرضا، از پنج سالگی در همه ی حکومتها، همراه پدرش می رفت و عنوان نایب الحکومه داشت. در غیبت پدر، بجای او به سلام می نشست و بارعام می داد. بعد از پدرش، غلامرضا لقب مظفرالملک گرفت و در بسیاری از نقاط مختلف مملکت حکومت می کرد.
زندگی زناشویی پدرم با مادر مظفرالملک و ظفرالملک بعد از بیست و شش سال با مرگ همسرش پایان گرفت. بعد از آن مدت پنج سال تنها می زیست. بالاخره عمویش، تنها اولاد خود مرحمت خانم را که دختری بسیار زیبا و برای آن زمان دارای تربیت و تحصیلات استثنایی بود، به او داد. من ثمره ی ازدواج پدرم با مرحمت خانم هستم. مادر من، خانمی بی نظیر بود و به گفته ی همه ی اقوام و دوستان، شخصیتی مسحور کننده داشت و هر که او را می دید تحت تاثیر رفتار و کردار او قرار می گرفت. هر جا سخن از فهم و شعور و خانمی و سادگی وبزرگواری می شد، بلافاصله، به عنوان مثال نام مادر من به میان می آمد. شاهزاده خانمهای اندرون همه طالب معاشرت و دوستی او بودند اما او که از تجمل پرستی و تظاهر گریزان بود دعوتها و میهمانیهای درباری را به سختی قبول می کرد، شنیده ام که حتی قبله ی عالم برای او احترام زیادی قائل بود و اجازه می داد که دخترهایش به خانه ی او بیایند و حتی شب هم بمانند. تا آنجا که به یاد دارم مادرم همیشه مشغول نوشتن بود. وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که کتاب مهمی را از عربی به فارسی ترجمه می کند. هر شب، داستانی را که ترجمه کرده بود، برای پدرم می خواند، نگاههای ستایش آمیز پدرم را که سرشار از عشق و تحسین بود، هرگز فراموش نمی کنم.
اولین معلم من مادرم بود. در پنج سالگی به راحتی می خواندم و می نوشتم و اشعار فارسی و عربی زیادی را از حفظ می دانستم. سپس معلمهای دیگری برایم گرفتند. شیخ دانشمندی به من فلسفه و الهیات درس می داد و معلمی دیگر تاریخ و جغرافی به من می آموخت. معلم خیاطی و گلدوزی هم داشتم. من خوشبخت ترین دختر روی زمین بودم. مادرم شیفته ی مولانا بود و بیشتر اشعاراو را از حفظ می دانست. هر گاه با صدای روحپرورش، مثنوی می خواند، تمامی وجود من، از عشقی ناگفتنی لبریز می شد و می لرزید. احساس می کردم که ملائک به خانه ی ما آمده اند و رقص کنان و ثناگویان دور بر مادرم می چرخند. بهترین همبازی من هم مادرم بود. با هم عروسک درست می کردیم و اسامی عجیب و غریب به آنها می دادیم. عروسکهای ثروتمند و عروسکهاس فقیر داشتیم همه با هم دوست بودند و ثروتمندان به فقرا کمک می کردند. در دوازده سالگی همه ی شعرای نامی فارسی و بزرگان ادب عربی را به خوبی می شناختم . با مادرم مشاعره می کردم. هر گاه شاهزاده خانمهای همسن من و یا دختران اقوام و دوستان در خانه ی ما بودند، به عادت همیشگی، با فرزندان خدمتکارها سر یک سفره غذا می خوردیم و همه با هم بازی می کردیم.
موجود دیگری، به اسم نازنین خانم، در کنار مادرم مرا در آغوش پر مهر و محبت خود پرورش می داد. نمی دانم اسم او به حقیقت نازنین خانم بود، یا به علت نازنین بودش این لقب را به او داده بودند. نازنین خانم، خواهر میرزا غلامرضای خوشنویس بود. چهره ای ملکوتی داشت و همیشه لباس آبی می پوشید. شوهر نکرده بود و وقتی برادرش ازدواج کرد، او را به مادربزرگم سپردند و همراه مادرم به خانه ی ما آمدند. از روزی که من چشم به دنیا گشودم، نازنین را فرشته ی نگهبان خود دیدم. مادرم با او به احترام رفتار می کرد و اجازه نمی داد مانند خدمتکار در حضورش بایستند. رتق و فتق خانه همه به دست او بود و مادرم می گفت وقت شما نباید تلف شود.
خانم بزرگ زن اول برادرم، نزدیکترین دوست مادرم بود. گاه اتفاق می افتاد که هفته ها در خانه ی ما می ماند و او هم در بازیهای ما شرکت می کرد و شادی ما تکمیل می شد. نمی فهمیدم چرا پدرم همیشه از او عذرخواهی می کرد و می گفت " از شما شرمنده ام."
اما ای دریغ، ناگهان مادرم بیمار شد. در اوایل بیماریش به زحمت از رختخواب بیرون می آمد. اما کم کم چنان ضعیف و رنجور شده بود که نمازش هم در رختخواب می خواند. یک سال درد کشید و با اینکه طبیب مخصوص قبله ی عالم هر روز به عیادتش می آمد ولی نه طبیب و نه داروهایی که از فرنگستان می آوردند، هیچ یک نتوانست مانع تقدیر شود. خانم بزرگ و نازنین شبها تا صبح کنار بسترش دعا می خواندند و با چشمان اشکبار از او پرستاری می کردند.
اگر عشق به تنهایی می توانست با مرگ مقابله کند، مادر من هرگز نمی مرد! آن همه عشق و آن همه تضرع به درگاه خداوند، بی اثر ماند. دست تقدیر به پدرم، به من به همه ی کسانی که عاشق او بودند رحم نکرد و او را از ما گرفت. روزهای آخر، دیگر ما را نمی شناخت و او که ظرف یک سال ناخوشی، سعی کرده بود ناله اش را در سینه حبس کند، دیگر قادر به پنهان کردن درد جانکاهش نبود. ما را نمی دید که چگونه در غمش گریه می کردیم. هر نفسش فریاد بود و از درد به...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:43 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خود می پیچید.
نمی دانم من هم همراه مادرم مردم و رفتم یا زنده بودم،اما نبودم.از آن روزهای مرگبار،چیزی به خاطر ندارم.نمی دانم کی و چگونه به دنیای زندگان بازگشتم.اولین چیزی که یک روز توجهم را جلب کرد قطرات اشک پدرم بود که از ریش بلند سفیدش بر روی آستینش می ریخت.سپس تبسم کرد و دست مرا گرفت و بوسید.من هم تبسم کردم و دستش را بوسیدم.مادرم آمد و هر دوی ما را بغل زد.باز نفهمیدم چه شد.فکر می کنم مادرم تنها رفت و مرا به پدرم سپرد.
کم کم پدرم و خانم بزرگه و نازنین خانم را می دیدم.پدرم صد سال پیرتر شده بود و چشمهایش در دو حفرهٔ بنفش و آبی فروریخته بود.نور ضعیفی از درون آن حفره ها به من می تابید.احساس کردم که همهٔ نگاه پدرم یک التماس شده است.حفره های آبی و بنفش،پر از اشک می شد و یکدفعه مثل آبشار نیازمند فرو می ریخت.
صدای خانم بزرگ که گویی از آن سوی وادی مرگ برگشته است،آهسته و دردمند به گوشم می رسید:به پدرت رحم کن،او به غیر از تو کسی را نداردوبیش از این رنجش نده،اگر به خود نیایی او را هم ازدست می دهی.پس من فقط برای پدرم مانده ام!بیچاره پدرم،بیچاره من.نمی خواهم رنجش بدهم.بیدار شدم.همهٔ هوش و حواسم لاجرعه به مغزم ریخت.مادرم رفته،پدرم تنها است و فقط مرا دارد.سلام پدر.حالم خوبست.شما هم باید خوب و سلامت باشید.ما هر دو باید دست یکدیگر را بگیریم و راه زندگی را تا آنجا که او رفته است طی کنیم.یک روز هنگام طلوع خورشید به او خواهیم رسید و او دیگر ما را ترک نخواهد کرد.
مادر بگو در این خانه چگونه بی تو زندگی کنم؟مادر آیا این عادلانه است که به این زودی تنها بمانم؟لااقل اگر خواهری داشتم هر دو با هم برایت گریه می کردیم.حالا من تنها مانده ام و همه انتظار دارند که خانم و بزرگتر این خانه باشم.اما قدرتش را ندارم،بلد نیستم.مادر تو چرا رفتی؟چقدر درد کشیدی.هرگز تا آخر عمر ناله های جانسوزت را فراموش نخواهم کرد.هر صدایی در جان من به نالهٔ تو تبدیل می شود.وزش باد در شاخه های درختان و گریهٔ نوزاد معصومه خانم و آواز مرغان و ریزش آب را فواره،همه نالهٔ جانکاه تو را به گوشم می رسانند.هر شب خوابت را می بینم.چه زیبا و دلفریبی!درست مثل زمان قبل از ناخوشی ات که چشمها را خیره می کردی.مادر دیشب چهره ات چنان می درخشید و تبسمت آنقدر شیرین و دلنواز بود که ای کاش هرگز بیدار نمی شدم.آرزو می کنم من هم به همان مرض عجیبی که تو را از ما گرفت و هیچ کس اسمش را هم نفهمید،مبتلا شوم و هرچه زودتر پیش تو بیایم.اما هر وقت این فکر را می کنم،از خودخواهی ام شرمنده می شوم.باید به خاطر پدرم زنده بمانم و بجای تو از او نگهداری کنم.مادر نمی دانی ظرف همین مدت کوتاه چقدر پیر و شکسته شده است.هر روز چند دفعه می آید اندرون و مدتی پیش من می ماند.هر شب با من شام می خورد.هر دو به خاطر یکدیگر غذا می خوریم.می دانی که شبها همیشه مهمان داشت و در بیرونی شام می خورد.شبهای آخر ناخوش ات،تا صبح در ایوان جلوی اطاقت قدم می زد و دعا می خواند و به محض اینکه کسی می رسید،اشکهایش را پاک می کرد.مادرم،تو رفتی و نشاط زندگی و آرام ما را با خود بردی.تو که نمی خواستی ما را اذیت کنی،مادر بگو مرگ چیست،زندگی چیست؟برای چه می آییم،
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:44 ق.ظ
 
ارسال: #3
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
چرا می رویم و کجا می رومی؟ تو حالا همه ی اینها را می دانی. از همه چیز خبر داری. ما هم اینجا دیگر زنده نیستیم. روح های سرگردانی شده ایم که حتی جرأت نگاه کردن به یکدیگر را نداریم.
دیروز پدرم گفت که مظفر الملک و ظفرالممالک تا چند روز دیگر می آیند تهران. فکر می کنم مأموریت جدیدی برای مظفرالملک در نظر گرفته اند. هر روز عده ی زیادی از دوستان و اقوام می آیند. خانمهای اندرون و شاهزاده خانمها خیلی مهربانی می کنند. یعنی به سبک خودشان مهربانی می کنند. فقط آنهایی که عزیزی را از دست داده اند می فهمند و همانها ساکت می نشینند و نصیحت نمی کنند.
مادر، من هیچ وقت جلوی دیگران گریه نمی کنم. مگر نه تو از گریه کردن بیزار بودی و آن را نوعی ضعف می دانستی؟ من هم سعی می کنم شجاع باشم و تو را آزار ندهم. اما شبها وقتی تو را در خواب می بینم و بیدار می شوم، دیگر دست خودم نیست. بیچاره می شوم. آرخ بی تو زیستن و از تو محروم ماندن خیلی طاقت فرسا است! بیچاره نازنین خانم دلم خیلی برایش می سوزد او هم سعی می کند شجاع باشد. ما همه در غم تو می سوزیم. مادر از خدا بخواه که به ما صبر عطا فرماید.
راستی مادر، من حالا با جانماز ترمه ی تو نماز می خوانم و پیشانی ام را بر مهر نماز تو می گذارم و بوی دلپذیر تو را می شنوم. همیشه بعد از نماز فوراً جانمازت را در همان بقچه ی ضخیم می پیچم که عطرش فرار نکند و همیشه بوی تو را نگهدارد.
قرار است امروز عصر تاج السلطنه بیاید اینجا. یک ماه از مرگ تو می گذرد و او تا به حال چهار مرتبه به دیدن من آمده است. دفعه ی پیش همراه اخترالدوله آمده بود و اصرار داشت مرا به اندرون ببرد اما من عذر خواستم.
تاج السلطنه به نظرم خیلی عوض شده. مثل این است که غم بزرگی دارد. او از همه ی خواهرهایش مهربان تر و فهمیده تر است. شاید امروز تنها بیاید. شاید می خواهد با من درد دل کند. همیشه برایش نگرانم. با همه تفاوت دارد. چقدر متواضع و انسان است.
× × ×
مادر مادر، تاج السلطنه دیروز آمد فقط دده خانم همراهیش بود. سه ساعت تمام با من صحبت کرد. مثل باران اشک می ریخت. می خواهند او را شوهر بدهند. قبله ی عالم تصمیم گرفته اند او را به پسر عمویشان که از قرار معلوم چندین سال از خود قبله ی عالم هم بزرگتر است بدهند. مادر برایش دعا کن. دست به دامان خدا بزن. یک کاری بکن. راستی مادر تو حتماً خدا را می بینی از او بخواه که تاجی را نجات بدهد. این دختر نازنین بدبخت می شود. چیزهایی می گفت که باید به تو بگویم. مرا ببخش اما تو باید بدانی.
می گفت: "بلایی به سرش بیارم که حفظ کنه. مردیکه ی احمق میخاد منو بفروشه. میخاد بره فرنگ و چون پول نداره، منو می فروشه که بره فرنگستون خوش بگذرونه. منم کاری می کنم که فرنگ رفتن از دماغش دربیاد."
پرسیدم: "چه کار می خواهی بکنی؟"
جواب داد: "دارم فکر می کنم. نقشه می کشم. وقتی تصمیممو گرفتم اول کسی که باخبر بشه تویی. می دونی که دوستی بهتر و صمیمی تر از تو ندارم. نمی دونی چقدر احساس تنهایی می کنم. توی اندرون از همین حالا همه صحبت از لباس عروسی می کنن، هیچ کس از حال من خبر نداره. من وسیله ی خوبی برای ارضای شهوتها و خودخواهیها شده ام. از پدرم گرفته تا کنیز و غلامهت همه دارن از عزای من می رقصن و شادی می کنن.
به او گفتم: "تاجی خانم خیلی برات نگرانم. مبادا خودت را از بین ببری."
تبسم حزن انگیزی بر لبهایش نقش بست و گفت: "نه، این کار را نخواهم کرد. یا شهامتشو ندارم، یا دلم بع حال مادر بیچاره م می سوزه. او چه گناهی کرده؟ من که نمی تونم اونو بدبخت تر از اینکه هست بکنم. تنها دلخوشیش تو زندگی من هستم. هیچ کسو نداره. اگه من نباشم عهد علیا اونو به کنیزی می کشه. می دونم. نه مطمئن باش خودمو نمی کشم. از این بابت آسوده باش."
دیگر سوالی نکردم و فقط او را دلداری دادم. موقع خدافظی آرامتر به نظر می رسید و یک بار دیگر گفت: "نصرا جانم آسوده باش، خودکشی کار آدمای ضعیفه، شایدم خیلی شجاعت میخاد. به هر حال من این کار رو نمی کنم!"
مادرم، چند روز گذشته است و من با تو حرف نزدم. به خاطر عروسی تاجی خیلی ناراحت بودم. اما یک لحظه از تو دور نبودم. امروز قبل از ظهر خواجه باشی خیلی شاد و خندان آمد و گفت: "حضرت آقا فرمودن خدمتتون عرض کنم، صدیق الحرم با یک دستخط قبله آدم فرمودن و میخان شرفیاب بشن." بعد از خواجه باشی چند بار چشمهای ریزش را بهم زد و گفت: "یه چیزایی هم دست فراشاست نمی دونم چیه."
گفتم: "حضور پردم عرض کنین خواهش می کنم تشریف بیارن."
خواجه باشی به طرف بیرونی دوید. من هم رفتم توی حیاط و کنار حوض ایستاده بودم که دیدم پدر و صدیق الحرم از دور پیدا شدند و پشت سر آنها خواجه باشی خودمان بقچه ترمه بزرگی را سر دست گرفته است. جلو رفتم به پدرم تعظیم کردم. صدیق الحرم سلام کرد وگفت: "سرکار خانم از طرف قبله عالم دستخطی برای شما دارم." و رویش را به طرف خواجه باشی کرد و گفت: "این بقچه هم لباس برای سرکار خانم است که انشاءالله به سلامتی در شب عروسی ولینعمتم سرکار تاج السلطنه بپوشند."
من مات و متحیر ایستاده بودم. نمی دانستم چه کنم. پدرم به دادم رسید. جلو آمد و گفت: "نصرت خانم اول دستخط قبله عالم را به زیارت کنید."
دستهایم می لرزید. خوشبختانه در پاکت بسته نبود. کاغذ را درآوردم و دادم به پدرم. پدرم می دید من خیلی دستپاچه هستم، نامه قبله عالم را به صدای بلند خواند:
"سرکار علیه نصرت خانم. یک دست لباس فرنگی برای شما فرستادیم که در شب عروسی فرزندم تاج السلطنه بپوشید و مایلم که دیگر هیچ وقت لباس عزا نپوشند."
زبانم بند آمده بود و نمی دانستم چه جواب بدهد، نگاه تضرع آمیز به پدرم کردم. خدا عمرش بدهد و سایه اش را از سر من کم نکند. دست انداخت دور شانه ام: "ناراحت نباش دخترم من جواب قبله عالم را می نویسم و از طرف تو اظهار تشکر خواهم کرد." سپس دستی به شانه صدیق الحرم زد و گفت: "بله قربان، خیلی هم کار داریم." و تعظیمی هم به من کرد و رفتند.
نازنین خانم بقچه را باز کرد. یک لباس اطلس آبی و سفید راه راه که با توری و روبان و مروارید تزیین شده بود و یک جفت کفش اطلس به همان رنگ و خیلی عالی فرستاده بودند.
مادر، من که تا به حال لباسهای نپوشیده ام و فکر نمی کنم هیچ وقت هم بپوشم، مگر در صورتی که مجبور باشم بروم عروسی چون حتما" قبله عالم دلگیر خواهند شد.
می خواهم همه عمر مثل تو لباس ساده بپوشم، راستی تو چقدر با همه خانمها تفاوت داشتی، تو از کجا آمده بودی؟
دیشب از پدرم پرسیدم که آیا حتما "باید به عروسی بروم؟ گفتند: "بله حتما"! می دانی که مجبوریم رعایا بعضی چیزها را بکنیم!"
پس مجبورم آن لباس قشنگه و عجب را بپوشم. خیال نمی کنم برای من مناسب باشد. مادر چرا مجبوریم؟ مادر یک هفته بیشتر گرفته است، می ترسم. مثل اینکه وقایع ناگواری در پیش است.
دیشب پدرم گفت: "امروز خواجه باشی مخصوص تاج السلطنه آمده اینجا و نامه ای برای تو آورده بود که از بس سرم شلوغ بود فراموش کردم همان موقع برایت بفرستم." و کاغذ را به من داد و گفت: "بخوان ببین چه کار دارد."
اطاعت کردم و نامه را گشودم، و به صدای بلند خواندم. نوشته بود: "نصرت خانم خواهش روز عروسی را از صبح بیا پیش من، دوست عزیزم نمی دانم بعدا" چه خواهد شد و کی و کجا با هم خواهیم بود. در آن روز شوم تو بیش از همه احتیاج دارم و منتظرم. قربانت تاجی."
پدرم در آن موقع قیافه متأثری داشت، چند لحظه ساکت ماند و بالاخره گفت: "مانعی ندارد ترتیب رفتنت را می دهم." بعد گفت: "مظفرالملک و ظفرالممالک هم فردا می آیند. به نازنین خانم دستور یده اطاقهای بالا را آماده کند. نمی دانم چه مدت می مانند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:44 ق.ظ
 
ارسال: #4
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
از قراری که می شنوم قبله عالم ماموریت مهمی برای مظفر الملک در نظر گرفته اند.
من گفتم:تاج السلطنه می گفت قبله عالم خیال مسافرت به فرنگ دارند.
پدرم جواب داد:صحبتش هست،دیروز هم با من مشورت می کردند.عرض کردم:قربان بستگی به میل مبارک و وضع مملکت دارد چنانچه مصلحت بدانید و شرایط لازم فراهم باشد بسیار خوبست.اما مثل اینکه قبله عالم از طرز صحبت کردن من خوششان نیامد چون بلند شدند و مدتی قدم زدند،بعد ایستادند و گفتند:وسایلشان را فراهم می کنیم.لازم است برویم.باید روابطمان را با کشور های اروپایی بهتر کنیم.خودم هم می خواهم فرنگستان را ببینم و تغییراتی در وضع مملکت بدهم.
بعد از این حرف ها من اجازه مرخصی خواستم و آمدم منزل.امروز هم تمارض کردم و نرفتم دربار،اما صدر اعظم و وزیر امور خارجه آمدند و سه ساعت تمام درباره سفر قبله عالم حرف زدیم.شاه مصمم هستند و می روند.
در این موقع به خودم جرات دادم و گفتم:تاج السلطنه آن روز می گفت:برای همینست که مرا می فروشند چون برای سفر فرنگ پول ندارند.پدرجان واقعا ممکن است قبله عالم تاجی را فدای این کار بکنند؟تاجی خیلی غصه دار بود و مدام گریه می کرد.
نمی دانم پدرم می داند تاجی را به کی می دهند یا نه.به من چیزی نگفت اما خیلی ناراحت به نظر می رسید.خدا به همه ما رحم کند خیلی می ترسم.گفتم:می خواهم استدعایی بکنم که امیدوارم مورد قبول واقع شود.
پدرم گفت:بگو جانم.
گفتم:بنده خیال ندارم آن لباس مسخره را روز عروسی بپوشم.به خدا اصلا به من نمیاد و به علاوه عادت به اینجور لباس ها ندارم.چکار کنم که قبله عالم ببخشن و اوقاتشون تلخ نشه؟
پدرم به فکر فرو رفتوقتی سرش را بلند کرد با تبسم محزونی به من نگاه کرد و گفت:می فهمم!تو دختر همان مادری.ناراحت نباش ترتیبش را می دهم خوشبختانه به خاطر این عمامه ما می توانیم خیلی چیزها را قبول نکنیم.به کسی که مطمئن باشم به گوش قبله عالم می رساند خواهم گفت که من اجازه نمی دهم که دخترم لباس فرنگی بپوشد.
از پدرش تشکر کردم و دستش را بوسیدم.
* * *

عروسی برگزار شد.عروسی بود یا عزا نمی دانم.اولین دفعه بود که بعد از مرگ مادرم با چنین تشریفاتی از منزل خارج می شدیم.جلودارها و سوارها دروبر کالسکه ما را احاطه کرده بودند.من جای همیشگی مادرم نشستم و نازنین خانم کنار من قرار گرفت بقچه ترمه محتوی لباس هایم را روی نشیمن مقابل گذاشتند که عصر،موقع جشن بپوشم.شهر را آیین بسته بودند و گه گاه آویز های بلوری جارهایی را که جلوی دکان ها گذاشته بودند و زیر آفتاب برق می زد از لابلای سواران می دیدم . به همه دیوار ها قالی و قالیچه آویخته بودند میدان توپخانه با ابهت زیادی تزئین شده بود و سر در الماسیه از پرتو خورشید و نور چلچراغ ها چنان می درخشید که چشم انسان خیره می شد قراولان و فراش های چماق به دست در دو سمت خیابان ارک صف کشیده بودند. جمعیت زیادی به تماشای رفت و آمد کالسکه ها
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:44 ق.ظ
 
ارسال: #5
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
و سوارها ایستاده بودند.
دور و بر اندرون خیلی شلوغ بود.سوارهای ما را در میدان توپخانه مرخص کردند و کالسکه ما جلوی در اندرون توقف کرد.همه جا را فرش کرده بودند و گلدانهای چینی بزرگ نارنج،دردوسمت قالیهایی که در خیابانهای باغ پهن شده بود،چیده بودند.بوی بهارنارنج،در فضا پیچیده بود وانسان را گیج می کردبه درختها فانوسهای رنگارنگ آویخته بودند.کنیزها و خواجه باشیها بدون هدف این طرف و آنطرف می دویدند و خود را مشغول نشان می دادند.جارو جنجالشان از هر سو به گوش می رسید.همه به من تعظیم می کردند و من خجالت می کشیدم،نازنین خانوم به عوض من جواب می داد و سلام می کرد.
یکسر به طرف اطاق تاج السلطنه رفتم.از داخل اطاق صدای حرف و همهمه می آمد.به محض ورود من همه ساکت شدند.من سعی می کردم مثل مادرم با مهربانی و ادب رفتارکنم و جواب تعارفات را بدهم.اما از خجالت خیس عزق شده بودم.تاجی نجاتم داد.به طرف من دوید و مرا بغل زد و بوسید.بعد خواهش کرد ما رو تنها بگذارند.انوقت مثل یک بچه کوچک خودش را به سینه من چسباند و به صدای بلند گزیه کرد:
می گفت:"الهی خدا مرگش بده.من نمی خوام زن این پیر مرد افلیج بشم.اصلا" نمی خوام شوهر کنم .هر چه التماس و تضرع کردم فایده نکرد.به هرکس می تونستم متوسل شدم اما هیچ کس به دادم نرسید.پدرم حاضر نشد حتی یکدفعه منو بپذیره و به حرفم گوش بده.می دونم همه اش زیر سر این مهد علیا است.تقصیر اونه.نمی دونم چرا انقدر از من متنفره.بالاخره منو بدبخت کرد.
نصرت جانم حالا که مجبورم کردن،من هم تلافی می کنم و آبروشونو می برم.نمی دونم اصلا آبرو دارن یا نه.فکر نمی کنم.
پرسیدم:چطور می خوای آبروشونو ببری؟چکار می خوای بکنی؟
سرش را نزدیک گوش من آورد و حرفی زد که از تکرارش خجالت می کشم.رنگم سرخ شد احساس کردم که خون چشمهایم را قرمز کرده است.باهزار زحمت گفتم:نه شما چنین کاری نخواهید کرد!
گفت:نصرت خانم تو منو نمی شناسی.من خیلی لجباز و یکدنده هستم.قسم خورده ام ابن کار رو بکنم و می کنم.همه می کنن.چه عیبی داره؟نمی دونم اینجا چه خبره.از مهدعلیای پیر سگدگرفته تا دخترهای 10 ساله همه دائم مشغولن سر خرها را می یارن و خجالت نمی کشن.این وسط فقط من یکی تا امروز از این کثافت کاریا نکرده ام.دلم می خواست درس بخونم نقاشی کنم،شعر بگم،فقط من باید فدا بشم.بله نصرت جانم باید تلافی کنم.باید همه بفهمن،آبروشون بره،باید آدمش هم حاضره.صد تومان و یکدست لباس براش فرستادم.وقتی از حمام در آمدم می یاد یعنی قبلا اونو می یارن و من به بهانه خستگی تنها می مونم.ترتیبشو دادم.
من مات و مبهوت ایستاده بودم و مثل بید می لرزیدم.گفتم:
پس با من چه کار داری؟
گفت"برای اینکه تو بهترین دوست منی و همه چیز و می فهمی.تو باید اینها ور بدونی .به مادر بیچاره ام که نمی تونم بگم از غصه دق می کنه.فکرشو بکن یه شب پدرم باهاش خوابید و من بیچچاره درست شدم.تازه حالا 30سالشه و دائم نماز و دعا می خونه و از اطاقش بیرون نمی یاد.به هر حال خواجه باشی خواست سرپیچی کنه
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:44 ق.ظ
 
ارسال: #6
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تهديدش كردم و گفتم مي دم سرتو ببرن. به خدا اگه قبول نمي كرد مي دادم سرشو ببرن. اصلاً دلم مي خواد سر همه ي كساني رو كه باعث بدبختي من شدن به دست خودم از تنشون جدا كنم و همين جا جلوي ايوون آويزون كنم. واي نصرت خانم ديونه شدم."
خواجه باشي بدبخت از ترس قبول كرد. خودش ترتيب همه ي كارها را داد. شنيدم پسره خوشگله!
گفتم: "چطور جرات مي كنه پا به اندرون بذاره؟"
گفت: "جرأت نمي خواد، چادر سرش مي كنه همونطور كه همه مي كنن. مهموناي چادري شب و نصفه شب ميان اندرون و يك سر مي رن توي اتاق خواهرام. به چشم خودم ديدم توي اتاق بعضي هاي ديگه هم مي رن. نصرت خانم جون تو خيلي ساده هستي. من از بچگي شاهد اين چيزا بودم. يك شب چادر يكي از آقا مهمونهارو كشيدم و در رفتم. از اون فرنگي مآبا بود. همه ديدن اما حضرت عليه زن قبله ي عالم مگه خجالت سرش مي شه؟ مثل اينكه اصلاً اتفاقي نيفتاده. خوب اگه واسه ي اونا خوبه چرا من نكنم؟"
در اين موقع خبر كردن كه حمام حاضر است. تاج السلطنه اجازه داد كه هر كس ميل داره بياد تو. يك مرتبه اتاق پر شد. هلهله مي كردند. مطربها شروع به نواختن كردند.
تاجي بلند شد و دست مرا گرفت و گفت: "بريم."
گفتم: "اجازه بدين من نيام حمام."
گفت: "تو را به خدا تنهام نذار!"
توي حمام قيامت بود. مطربها ساز مي زدند. رقاصه ها مي رقصيدند. صداي داريه و تمبك آدم را كر مي كرد. زنها و كنيزها به قدري شلوغ مي كردند كه چند مرتبه نزديك بود بيهوش شوم. شيريني و ميوه به همديگر پرتاب مي كردند و حرف هاي نامربوط و جلف مي گفتند. اين جريان سه ساعت تمام طول كشيد. تاجي گاهي مي خنديد و گاهي به فكر فرو مي رفت. بالاخره از حمام بيرون آمديم. مطربها قيامت مي كردند. فرياد هلهله فضا را پر كرده بود. از هر سو شاباش به سر عروس مي ريختند.
من ياد حرفهاي تاجي افتادم. كم كم خود را عقب مي كشيدم و با اختر الدوله خواهر بزرگش مشغول صحبت شدم. نزديك پله رسيديم. خانمي كه من نمي شناختم، از بالاي ايوان اشاره اي به مردم كرد و گفت: "ساكت شين، ببخشين حال عروس خوب نيست بايد كمي استراحت كنن، شلوغ نكنين." خانمها پراكنده شدند. شاهزاده خانم ها به اتفاق كنيزها به اطاق هاي خود رفتند. تاجي آهسته از پله ها بالا رفت، بعد برگشت و چشمش به من افتاد. تبسمي كرد و داخل اتاق شد.
من به اتاق اخترالدوله رفتم. عده اي هم دنبال ما آمدند. همه صحبت از لباس و بزك و جواهر مي كردند. اختر الدوله از من سؤال كرد: :"نصرت خانم شما چي مي پوشين؟"
جواب دادم: "يكي از لباس هاي مادرمو." ديگر حرفي نزد.
خانمها مشغول آرايش شدند. در هر گوشه اي عده اي به كاري مي پرداختند. چند نفر بساط وسمه را آماده مي ساختند. و در گوشه اي ديگر لعاب و چسب براي چسباندن مو درست مي كردند. چند نفر هم لباسهاي شاهزاده خانم را مي آوردند و تعريف و تمجيد شروع شد. لباس عروس و شاهزاده ها همه از پاريس رسيده بود.
به نظر من همه عجيب و غريب مي آمد. تعجب مي كردم كه چطور خانمها حاضر مي شوند خودشان را اينطور مسخره درست كنند. اين همه زرق و برق براي چيست؟
لباس اخترالدوله از اطلس صورتي رنگ بود كه گلهاي مخمل به همان رنگ داشت. آنقدر تور و روبان به آن كار شده بود كه باور نمي كردم كه بشود آن را پوشيد. اخترالدوله بالاخره خودش را در آن لباس مضحك جا كرد. چند نفر كشمكش كردند تا دكمه هاي پشتش را ببندند و توري و روبانها بجاي خود قرار گيرند. سپس نوبت به جواهرات رسيد. رشته هاي مرواريد و گردنبند هاي الماس به گردنش انداختند و بازوبندهاي زمرد و برليان به بازوانش بستند گوشواره هايي كه چشم انسان را خيره مي كرد به گوشش و انگشتريهاي متعدد به انگشتش كردند و بالاخره با آن ابروان وسمه اي به هم پيوسته يك دلقك مهيب از آب در آمد. آن همه سرخاب و سفيداب با ان موهاي فر زده ي عجيب حقيقتاً چندش آور بود.
من در گوشه اي ساكت نشسته بودم. چند بار شاهزاده خانم از من نظر خواست اما من اظهار بي اطلاعي از لباس و آرايش كردم. نزديك بود حالم بهم بخورد كه خواجه باشي تاجي نزديك من آمد و گفت: "خانم شما را مي خواهند." خوشحال شدم كه بهانه اي براي خارج شدن از آن اطاق پيدا كردم.
تاجي در حالي كه دستهايش را زير سرش گذاشته بود روي تخت دراز كشيده و چشمهايش را به نقطه ي نامعلومي دوخته بود. گفتم: "با من كاري داشتي؟"
يك مرتبه از جا پريد و با موهاي پريشان و سر و وضع آشفته به طرف من آمد و خود را در آغوشم انداخت. سرش را روي شانه ام گذاشت و با صداي بلند گريه كرد.
گفتم: " تاجي جان گريه نكن. تو كه خيلي شهامت داري گريه نكن. همه لباس پوشيده اند تو هنوز حاضر نيستي."
جواب داد: "نصرت جانم بعضي چيزها بيش از اينها شهامت مي خواهد. تحمل كاري كه كردم خيلي مشكله. خداي من تقصيرش به گردن كيه؟ نمي دونم. انتقام از كي گرفتم؟ پس احساسات من چي مي شه؟ مثل اينه كه خورد و له شده باشم. واي نصرت خانم چيكار كنم. اينم كه دردي دوا نكرد. نمي دوني چقدر خسته ام! چقدر چقدر."
نمي دانستم چه بگويم خودم هم گريه مي كردم. بالاخره گفتم: "تاجي جان چاره چيه من فقط مي تونم بگم متأسفم عزيزم، تو خيلي بزرگي اما چه فايده؟ اي كاش تو هم مثل بقيه بودي و اين همه احساس ظريف و روح بزرگي نداشتي. اما همه ي اين حرفها بيخوده، عجالتاً كه مثل يك گنجشگ كوچولو توي چنگال باز گرفتاري."
سرش را بلند كرد و گفت: "بيا فرار كنيم حاضري؟"
گفتم: "ايكاش مي شد مي دوني نميشه. پس مجبوري مثل يك قرباني تسليم باشي!"
"آره مي دونم، مي دونم. بگو بيان لباس تنم كنن. بريم ببينيم چي مي شه. قرباني! چه كلمه ي صحيحي. قرباني!"
خواجه باشي در زد و وارد شد. تعظيم كرد و گفت: " قربان نهار حاضره بفرمايين."
تاجي گفت: "حالم خوب نيست بگو غذاي مختصري بيارن اينجا. هنوز لباس نپوشيدم نمي تونمبرم سر نهار!"
خواجه باشي رفت و مشاطه ها آمدند. تاجي گفت: "من از اين چيزا نمي خوام. خودم بلدم صورتمو درست كنم. بفرمايين برين."
چند سيني بزرگ غذا آوردند و روي زمين گذاشتند. تاجي گفت: "دلم از بوي غذا به هم مي خوره اينارم ببرين." بعد گفت: "واي نصرت خانم لابد شما گرسنه اين!"
گفتم: "نه من هم ميل ندارم اصلاً گرسنه نيستم." سيني را پس داديم و لب تخت نشستيم.
چند نفر وارد اطاق شدند و لباس تاجي را آوردند.
تاجي گفت: "نصرت خانم خوش به حالت كه از اين لباسهاي مسخره نمي پوشي. نمي دوني چقدر از همه ي اينها بيزارم."
يكي از خانمها گقت: "قربان اين لباس يك چيز فوق العاديه. شنيدم پنج هزار تومن تموم شده. تازه مرواريدهاشو حضرت والا از اروپا فرستادن!"
تاجي لبخندي زد و گفت: "مرده شور مرواريدهاشو ببره، به چه دردم مي خوره؟ به هر حال بياين تنم كنين ببينم چه جوريه."
خانم ها لباس را باز كردند، واقعاً زيبا بود. اطلس زيبا و تورهاي خيلي قشنگ را خيلي با سليقه مخلوط كرده بودند و روي گلهاي برجسته ي توريها، مرواريد هاي ريز و درشت كار كرده بودند.
تاجي همانطور كه لباسش را مي پوشيد گفت: "راست گفتين، اين يك چيز ديگه است واقعاً قشنگه. اين فرنگيها چه سليقه اي دارن!"
چشم همه خيره شده بود. تاجي موهايش را بالاي سرش برد و گفت: "بايد موهامو اينجوري كنم با اين لباس بهتره." و واقعاً هم چقدر قشنگ شد. من كه به اين مسائل توجه نداشتم نمي توانستم چشم از تاجي بردارم.
تاجي با چند سنجاق بلند موهايش را روي سرش جمع كرد و گفت: "نصرت خانم عقيده ي شما چيه؟"
گفتم: "واقعاً كه خيلي عاليه. من هم فكر مي كنم با اين لباس موها بايد همينطور باشه."
تاجي گفت: "بزك هم نمي كنم."
خانمي گفت: "قربان عروس كه بي بزك نمي شه."
مي گفتم: "عروس هاي ديگه بله! اما اين يكي بزك لازم نداره!"
تاجي دوباره مرا بغل زد و بوسيد و گفت: "مرحبا فقط تو يك نفر مي فهمي!"
جعبه ي جواهرات را باز كردند.تاجي يك تاج برليان و يك جفت گوشواره را انتخاب كرد و گفت: "همين كافيه، گردن بند و انگشتر نمي خوام." و تاج را بالاي سرش گذاشت. خداي من چقدر خوشگل و برازنده بود.
گفتم: "هيچ ملكه اي به زيبايي شم نيست."
تاجي دانه هاي اشك را كه نزديك بود سرازير شود با دست پاك كرد و گفت: "حالا كمي استراحت كنيم!"
خانم ها رفتند. تاجي لب تخت نشست و به صداي خفيفي گفت: "قرباني!"
صداي همهمه ي جمعيت و مطربها بلند شد فهميديم ناهار تمام شده است.
نازنين خانم را خواستم كه لباس بپوشم. لباسم در اطاق مجاور حاضر بود. يك نيم تنه و چادر كمري مخمل آبي ساده كه مادرم چند بار پوشيده بود به تن كردم و يك چارقد نسبتاً نازك بدون آهار هم سرم كردم و مجدداً نزد تاجي رفتم.
تاجي گفت: "واي نصرت خانم چقدر خوشگل شدي اين لباسو مي شناسم، مرحوم خانم مي پوشيد و همه تعريف مي كردن."
خواجه باشي آمد و عرض كرد: "قربان، قبله ي عالم تا يك ربع ديگه تشريف مي يارن سر عقد."
تاجي گفت: "ما هم حاضريم!"
مهد عليا و اخترالدوله و ساير شاهزاده خانمها آمدند عقب عروس. چشمشان كه به تاجي افتاد گويي خشكشان زد. حسادت از قيافه ها مي باريد. مهدعليا جلو رفت و زير بازوي عروس را گرفت و راه افتادند. وارد تالار بزرگه شديم. بقدري شلوغ بود كه نمي شد راه رفت. همه مي خواستند عروس را ببينند. مطربها و خواننده ها ديوانه وار مي زدند و مي خواندند. از هر طرف صداي ماشاء الله ماشاء الله شنيده مي شد.
صديق الحرم با صداي نازكش فرياد زد: "قبله ي عالم..." همه يك مرتبه ساكت شدند. جمعيت به دو سمت تالار رفت و راه براي قبله ي عالم باز شد. تاجي دست مرا محكم در دستش كه مثل يك تكه يخ سرد بود و مي لرزيد گرفته بود. انگشتانش را فشار مي دادم و خودم هم حال خوبي نداشتم. اين همه سر و صدا و اين همه بدبختي!
قبله ي عالم به جلو و داماد به همراه حضرت والا ضل السلطان و اتابك اعظم از ميان صف خانمها به طرف ما آمدند. داماد پيرمرد كوتاه قد و لاغر اندامي بود كه با عصا راه مي رفت و كمي مي لنگيد. سينه ي لباس از نشانها مختلف جواهر پوشيده بود و حمايل آبي از شانه اش به پهلو رسيده، منگوله ي طلايي اش تلوتلو مي خورد و يك شمشير مرصع هم به پهلويش آويزان بود و روي زمين كشيده مي شد.
قبله ي عالم با خانمها خوش و بش مي كردند. گاهي دستي زير چانه ي خانمهاي جوان و خوشگل مي زدند و مي خنديدند. تقريباً نيم ساعت طول كشيد تا به ما رسيدند. چشمشان كه به تاجي افتاد گفتند: "به به چه عروس قشنگي." و بعد به طرف داماد برگشتند و گفتند: "چه لباسي، واقعاً عاليه اين چند تموم شده." و قاه قاه خنديد.
داماد جلوي تاجي تعظيم كرد دهانش از تعجب باز مانده بود. باورش نمي شد تاجي با اين زيبايي افسانه ايش به عقد او دربيايد. زبانش بند آمده بود. فقط چشم هاي درشت بي حالش مثل اين بود كه تاجي را مي بلعد.
تاجي سرش را پايين انداخته بود و انگشتهاي مرا به سختي مي فشرد.
يك مرتبه صداي كريهي به گوشم خورد. حضرت والا ظل السلطان جلو آمده بود و تاجي را بغل زده مي گفت: "به به عجب خوشگل شدي مثل يك تكه ي ماه شدي اگر خواهرم نبودي خودم مي گرفتمت." و در اين موقع آن چشمهاي احمقش به من افتاد و گفت: "تاجي اين ديگه كيه، عجب دلبريه، اسمش چيه؟"
تاجي با صداي لرزان گفت: "نصرت خانم، دختر حاج ملا باشي و خواهر مظفرالملك، دوست و خواهر عزيز منه." حضزت والا خواست دست به زير چانه ي من بزند خودم را عقب كشيدم و گفتم: "معذرت مي خوام."
سر تا پايم مي لرزيد. حال استفراغ به من دست داده بود. مي خواستم فرار كنم راه نداشتم. سرم گيج مي رفت. به زحمت روي پاهايم ايستاده بودم و جملاتي را كه حضرت والا درباره ي من مي گفت مي شنيدم اما درست نمي فهميدم.
وقتي عروس سر سفره ي عقد نشست ديگر قدرت ايستادن نداشتم. به هزار زحمت خود را از لابالاي جمعيت به طرف در كشيدم. در آن ميان نازنين را ديدم و دستش را گرفتم و گفتم: "بيا بريم من مريضم."
نازنين كه از رنگ و وضع من نگران شده بود بدون اينكه حرفي بزند، مردم را پس مي زد و بالاخره از تالار خارج شديم. ايوان بزرگ و پله ها و باغ مملو از جمعيت بود.
نازنين فوراً به خواجه باشي دستور داد كه كالسكه ي ما را جلوي در اندروني بياورند. نمي دانم چگونه به كالسكه رسيديم و سوار شديم. حالم خيلي بد بود. نازنين بيچاره سرم را روي سينه اش گرفته بود و گريه مي كرد.
فصل 2
وقتي به خانه رسيديم غروب بود. مرا به اتاقم بردن و نازنين لباسم را درآورد و به رختخواب رفتم. مثل اين بود كه همه ي وقايع را خواب ديده ام. صداي ظل السلطان قطع نمي شد: چه دوست فضولي داري، عجيب لعبتيه، اگر امر قبله ي عالم باشه خوبه، خيلي خوبه. ديگر چيزي به خاطر نداشتم، سخت مريض شده بودم و هذيان مي گفتم.
بالاخره يك روز متوجه شدم كه پدرم كنارم نشسته و دستم را گرفته است. خواستم بلند شوم پدرم دستم را گرفت و گفت: "طفلك بيچاره راحت باش."
سؤال كردم چه شده است؟ پدرم گفت: "از شب عروسي مريض شدي، خدا را شكر كه حالت خوب شد. خيلي نگران بودم. همه نگران بوديم. مي روم به شكرانه ي سلامتي تو دعا كنم. تو استراخت كن."
پدرم هر روز مي آمد. خيلي مأثر و ناراحت به نظر مي رسيد. مظفرالملك و ظفر الممالك هم چند دفعه به احوالپرسي ام آمدند. مظفرالملك خيلي خوشحال بود و با من شوخي مي كرد. هيچ وقت برادرم را اينطور سر حال نديده بودم. كم كم حال مزاجي ام خوب شد، ديگر تب نمي كردم. نازنين گرچه از سلامتي من اظهار خوشوقتي مي كرد، اما محزون به نظر مي رسيد. يك ماه بعد از عروسي بود كه
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:44 ق.ظ
 
ارسال: #7
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
یک شب پدرم آمد و بدون اینکه چیزی بگوید در گوشه ای نشست.معلوم بود موضوع مهمی آزارش می دهد.جرات دادم گفتم:"پدر جان خیلی ناراحت به نظر می آیین،دلم می خواست علتشو بدونم آیا اتفاقی افتاده؟"
یک وقت دیدم که پدرم،آن مرد بزرگ گریه می کند و اشک از ریشهایش مثل قطره های باران فرو می ریزد.خود را بهپایش انداختم و گفتم:"پدر،پدر چی شده.شما را به خدا بفرمایین،من نمی تونم شمارو به این حال ببینم چی شده؟"
پدرم با صدایی لرزان و ملایم گفت:"فرزندم نمی دانم چه بگویم و از کجا شروع کنم.می ترسم تو طاقت شنیدنش را نداشته باشی اما به هر حال باید بگویم سعی کن شجاع باشی شاید خداوند به ما رحم کند!"
قلبم از احساس شومی می طپید و بدون اینکه پدرم صریح گفته باشد فهمیدم .خود را به آغوشش انداختم و سرم را روی شانه اش گذاشتم و مدتی هر دو گریه می کردیم.در همان حال فکرم کار می کرد.صحنه ی روز عروسی،حرفهای قبله ی عالم و شاهزاده به یادم آمد.علت خوشحالی مظفرالملک و ناراحتی پدرم را فهمیدم.دلم به حال پدرم سوخت.در یک لحظه به بدبختی بزرگی که مثل یک بلای آسمانی بر ما نازل شده بود پی بردم.سرم را بلند کردم،اشکم را پاک کردم و گفتم:"پدر بزرگوار اینکه مهم نیست،جانم را به پای شما می دهم و هر طور صلاح باشه حاضرم.زندگی من ارزشی نداره،ارزش یک لحظه ناراحتی شمارو نداره."
پدرم که منتظر این عکس العمل من نبود،با تعجب به من نگاه می کرد.اما احساس کردم که فورا متوجه شد که من از روی انجام وظیفه ی فرزندی و علاقه ای که به او دارم این چنین تسلیم شدم.گفت:"نه فرزندم قضیه به این سادگی نیست.گرچه این موضوع به هست و نیست ما و آینده و زندگی برادرت بستگی دارد،مع الوصف من حاضر نیستم تو قربانی این مسائل بشوی.از روزی که قبله ی عالم به من گفتند همه ی کارها را آماده کرده ام که من و تو از ایران خارج شویم.می رویم به عتبات تا آبها از آسیاب بیفتدو و شاید در این مدت ظل السلطان به دختر دیگری برخورد کند و چهارمین زن عقدی اش ره هم بگیرد.در آن صورت نمی تواند به تو نظر داشته باشد."
گفتم:"پدر جان ممنونم که تا این حد به من مرحمت دارین اما این کار عملی نیست و نباید به خاطر من زندگی همه فنا بشه.من خیلی خوب می تونم تحملشو بکنم.رفتاری خواهم کرد که شازده از من حساب ببره و به من کار نداشته باشه.در این میان فقط دور شدن از شما و تنها ماندنتان برام سخته.پدر جان شما هم زن بگیرین که اینقدر تنها نباشین."پدرم خندید و گفت:"نصرت جان من به وجود تو افتخار می کنم.واقعا دختر بی نظیری هستی.باز هم درست فکر کن زود تصمیم نگیر.وسایل سفر آماده است هر چه تو بخواهی همانطور می کنم."
گفتم:"بنده تصمیمم را گرفته ام.به هیچ قیمت حاضر نیستم زندگی شما و آینده ی برادرهایم به خطر بیفتد.من که ازتاجی بیچاره بهتر نیستم.مطمئن باشین که آنچه عرض می کنم از صمیم قلب و عین حقیقته.با سرنوشت که نمی توان جنگید.شاید هم وجود من آنجا موثر باشه و بتونم عده ای رو از بدبختی نجات بدم،یا لا محاله شریک رنجشون باشم.پدر جان اطمینان داشته باشین که من هرگز یک خانم درباری نخواهم شد.بله تصمیمم را گرفته ام و ابدا هم ناراحت نیستم!"
پدرم بلند شو و مرا در آغوش گرفت و پیشانی ام را بوسید. چند قطره اشکش روی صورتم ریخت.اگر کمی بیشتر مانده بود مسلما نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم که پدرم گریه ام را نبیند.اما او به سرعت از اطاق خارج شد.
پدرم رفت و من مثل دیوانه ای دور اطاق می دویدم و فریاد می زدم.سرم را به دیوار می کوبیدم.مادرم را صدا می کردم.در یک لحظه تصمیم به خودکشی گرفتم.رفتم توی ایوان که خودم را پرت کنم.قیافه ی دردمند پدرم جلوی چشمم ظاهر شد.نه من حق چنین کاری نداشتم.پدر پیر مهربانم،پدر بیچاره ام چگونه تحمل کند!نه،نه.
به اطاقی برگشتم.روی مخده ای افتادم و آنقدر گریه کردم که دیگر اشکی باقی نماند.نشستم.مات و مبهوت به دور و برم نگاه می کردم.به یاد تاجی افتادم.کم کم خود را کوچک دیدم ،شرمنده شدم و با خود گفتم:"ما را قربانی می کنند،باید قربانی شویم."در این افکار بودم که نازنین خانم وارد شد و گفت:"نصرت خانم مگر خدای نکرده کسالت داری چرا به اینجال هستی؟"
متوجه شدم که موهایم آشفته دور و برم ریخته است.بدون توجه چارقد را برداشته بودم.گفتم:"نازنین خانم می دانی پدرم چکار داشت؟از قرار معلوم من باید زن حضرت والا بشم.روز عروسی ،منو که دید و رفتاری که کرد تنم لرزید.اما باور نمی کردم چنین بلایی سرم بیاد."
نازنین حیرت زده به من خیره شده بود.ابروانش را گره کرد و گفت:"بله می دونستم .اما این چه حرفیه.آقا قبول نمی کنن.خودت چی گفتی؟"
گفتم:"من چیزی نگفتم.پدرم تصمیم گرفته بود منو فرار بده،یعنی خودشم فرار کنه اما من فهمیدم فایده نداره.همه نابود می شن.ما که نمی تونیم با اونا در بیفتیم.پدرم،برادرم،همه بیچاره می شن.این بود که به پدرم گفتم من راضی ام و نباید به خاطر من همه ی خانواده تباه بشه.مهم نیست می تونم تحمل کنم."
نازنین جلو آمد و مرا بغل گرفت و دائم می گفت:"خدا خودت بچه مو نجات بده.این دیگه چه مصیبتی بود.چه خاکی به سرم کنم.من که طاقتشو ندارم.نه،نمی ذارم.می رم به آقا می گم نباید بذارن..."
گفتم:"نازنین جانم من طاقتشو ندارم.اصلا چه عیبی داره،مهم نیست،فکر تاجی رو بکن،من که از اون بهتر نیستم.دیدی چه بلایی سرش آوردن.تو را به روح مادرم اینجور نکن.اگر تو با من باشی دیگه غمی ندارم.وای نمازم دیر شد.جانمازمو پهن کن تا من برم وضو بگیرم."از پله ها رفتم پایین کنار حوض مشغول وضو گرفتن شدم.عکس خودم را توی آب می دیدم که با موج آب حرکت می کرد. به خودم خندیدم اما عکسم گریه می کرد.بالاخره رفتم بالا و به نماز ایستادم.ولی نماز نمی خواندم.سرم را روی مهر گذاشتم و نمی دانم چه مدت همانجا ماندم.مهرو جانماز از اشکم خیس شد.بوی معطر مهر چه مطبوع بود.دست های نازنین را دور شانه هایم احساس کردم.مرا بلند کرد.گفتم:"نازنین جونم چون مجبوریم این بدبختی رو تحمل کنیم باید کاری کنیم که پدرم خیال کنه من راضیم.نمی خوام اونو غصه بدم.وقتی از پیش من می رفت پشتش خم شده بود.مثل اینکه یکدفعه بیست سال به عمرش اضافه شد.نه او نباید بدونه که من راضی نیستم.تو هم قول بده به هیچ کس هیچی نگی.خوشحالی کن.بالاخره دخترت عروس شاه می شه،کم چیزی نیست.زن حضرت والا!همه آرزوشو دارن.دیر یا زود یک همچین چیزایی می شد یا خود قبله ی عالم یا حضرت والا.اینکه غصه نداره!بذار مظفر الملک به یک جایی برسه.تصدیق می کنی که آینده ی او مهمتره؟اون می تونه خیلی خدمت بکنه.همین الان هرجا به حکومت می ره واقعا به درد مردم می رسه.من افتخار می کنم.جریان پارسال همدان یادته؟شنیدی که چطور جلوی قحطی قلابی رو گرفت؟نه من نباید زندگی اونو به باد بدم.تازه خود پدرم چی؟معلوم نیست چه بلایی سرش بیارن."
نازنین با گوشه ی چارقد اشکش را پاک کرد و در حالی که تبسم تلخی بر لب داشت گفت:"حقا که دختر همون مادری. دور از جون هزار قرآن در میون الان انگار خود خانم داشت حرف می زد.به خدا یک حالی شدم.بسیار خوب خدا عاقبتتو به خیر کنه!حالا باید چکار کنیم؟"
گفتم:"هیچی.پدرم گفته هنوز سال خانم نشده اجازه بدن بعد از سال!"
در این حال مکرر خانمهای اندرون به دیدنم می آمدند و هر عید تحفه و هدایای زیادی از طرف حضرت والا می فرستادند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:44 ق.ظ
 
ارسال: #8
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
یک سال از مرگ مادر گذشت.مراسم سال با تشریفات زیادی برگزار شد.مهدعلیا و تمام شاهزاده خانمهای اندرون در مراسم شرکت کردند و از اول تا آخر ماندند.تاج السلطنه هم آمده بود .چند بار از دور به من تبسم کرد.کمی چاق شده بود و خیلی ناراحت به نظر می رسد .وقتی به من نزدیک شد آهسته گفت:«همین روزا تنها میام پهلوت»احترامی که خانم ها به من می گذاشتند علامت بدبختی و قیمت خریداری من بود همه از اکنون مرا همسر حضرت والا و یک خانم درباری می دانستند.و چون از وضع زندگی خانوادگی ما و موقعیت پدرم و و اینکه دختر با سوادی بودم اطلاع داشتند،تصور می کردم که نفوذ زیادی در دربار خواهم داشت.و به همین سبب به من احترام می گذاشتند .همه اینها را می فهمیدم و رنج می بردم.
چند روز بعد از مراسم برگزاری سال مادرم،یک روز پدرم به من گفت:« قبله عالم امر فرمودند در میهمانی بزرگ اندرون که هر سال به مناسبت سیزدهم فروردین در سلطنت آباد ترتیب داده می شود شرکت کنم،و فرموده اند به عروسمان بگویید از عزا دربیاید و دیگر غصه نخورد»
گفتم« امر فرموده اند که دیگر غصه نخورم؟»
پدرم با لحن تاثر آمیزی گفت:«مثل این است که دستور بدهند دیگر نفس نکش!»
برادرم از ماموریت تبریز مراجعت کرده بود .خیلی خوشحال و سر حال به نظر می رسید و مخصوصا نسبت به من مهربان بود و با ادب رفتار می کرد.هر دو دفعه که او را دیدم بیشتر صحبش در مورد ساختمان و معمارها و نقاشی های فرنگی بود که خانه اش را می ساختند.روزی به او گفتم:«آقای ظهیرالدوله و خود شما که هر دو درویش هستید.پس چر این همه تجمل درست می کنید؟»
احساس کردم که برادرم ناراحت شد.بعد از چند لحظه سکوت جواب داد:«بعضی چیزها لازمه شما نمی دونین.بعلاوه درویشی به قلب انسان مربوطه»
منظور برادرم را نفهمیدم و سکوت کردم.
برادرم گفت:« نصرت خانمامیدوارم که یک روز به شما ثابت شود که واقعا درویشم.خانه و زندگی و تجمل را فقط برای خودم نمی خوام.متاسفانه برای اینکه بتوانم به مردم خدمت کنم مجبورم خانه و زندگی حسابی داشته باشم..باید کسانی که به من ماموریتهای حسابی می دهند.کمی از من هم ملاحظه داشته باشند.خیلی ها کوته نظرند.»
صبح عید نوروز پدرم به اتفاق برادرهایم به اندرون آمدند.سال قبل عزادار بودیم و هیچ یک از مراسم عید نوروز در خانه ما برگزار نشده بود.پدرم فقط به عیدی دادان از طرف خودش و مادرم و من اکتفا کرده بود.اما امسال مجبور بودیم نمی شد همیشه عزادار بمانیم.
ظرفهای شیرینی و میوه و قابهای مملو از طلا روی طاقه شال چیده شده بود.نازنین خانم همه شیرینی ها را شخصا پخته بود و بساط هفت سین با همان سلیقه خاص مادرم چیده شده بود.برادرها و همسرهایشان به اتفاق بچه ها و همه افراد خانواده آمدند.هیچ کس به جای همیشگی مادر ننشست.همه محزون بودیم اما سعی میکردیم تاثر خود را پنهان کنیم.بغض گلویم را می فشرد و نمی توانستم حرف بزنم.نگاهم متوجه پدر شد و دیدم که گریه می کند.ناگهان با صدایی گرفته گفت:« گرچه موقع تحویل سال است و قاعدتا باید خوشحال و خندان باشیم،اما من دلیلی نمی بینم که غم خود را پنهان کنیم و به اصطلاح یکدیگر را فریب دهیم» و با صدای بلند گریه کرد.من احساس آرامش کردم و بی پروا به یاد مادر عزیزم ،به یاد سالهایی که در کنار ما بود گریستم.سپس پدرم قرآن را برداشت و بوسید و با صدای بلند شروع به قرایت کرد.همگی ساکت و سراپا گوش شدیم.
موقع تحویل سال فرا رسیدهمگی دست پدر را بوسیدیم.پدرم مدتی مرا در آغوش گرفته بود و اشکهایش قطره قطره به گردنم می ریخت.سپس موقع عیدی دادن شد.سالها قبل مادرم این کار را به عهده داشت.پدرم از من خواست که سکه های طلا را تقسیم کنم.اطاعت کردم و به همه عیدی دادم و به عادت معمول یک ظرف محتوی سکه های طلا را به نازنین خانم دادم تا بین مستخدمین اندرون تقسیم کند.نازنین خواست دستم را ببوسد خیلی ناراحت شدم.دستم را کشیدم و گفتم:« نه هرگز این کا ر را نکن» پدرم بلند شد و ما همه به پا خاستیم او و برادرهایم به سلام می رفتند و من باید به اندرون می رفتم.به اتفاق دو نفر از خانمهای مسن خانواده سوار کالسکه شدیم.
سوار ها اطرافمان را گرفتند و راه افتادیم.خانمها در طول راه شروع به نصیحت کردند.یکی می گفت:«نصرت خانم دعاهای من مستجاب شد دلم برات شور می زد.می ترسیدم بعد از فوت خانم که خدا غرق رحمتش کنه حاضر نشی شوهر کنی اما حالا شکر خدا یه چنین بخت و اقبالی بهت رو کرده باید خیلی خوشحال باشی.چرا سر و وضعت رو درست نمی کنی؟این جل کهنه ها چیه تنت می کنی؟چرا یه خورده به خودت دست نمی بری.نمی گم از حالا بند بنداز و بزک کن.آخه می دونی مردم عقلشون به چشمشونه.با این سر و وضعی که تو داری هیچ کس محلت نمی ذاره.زبونم لال خیال می کنن نداری یا عقلت نمی رسه.لابد خیال می کنن ما یادت ندادیم.دیگه نمی دونن از بس که گفتیم زبونمون مو در آورده!»
نفر دومی شروع کرد:«می دونی احترام السلطنه من می ترسم حضرت والا بهانه پیدا کنه و خدایی ناکرده کاسه کوزه ها بهم بخوره.اصلا فکر نمی کنم نصرت خانم شوهر داری هم بلد باشه. اونم این شوهر که اینقدر زنای خوشکل مثل ماه تابون دورش ریختن. نصرت خانم ...»
من یکه خوردم و گفتم :« بله چی فرمودین؟»
مطهرالدوله گفت:« به نظرم اصلا گوش نمی دادی ما واسه خودت می گیم.»
وقتی که دیدند به حرفهایشان توجهی نمی کنم از لباسی که در عروسی من می پوشیدند حرف زدند و بالاخره صحبت به درد و دل از شوهر ها و کلفت ها به میان آمد.آرزو می کردم که هر چه زودتر از آن کالسکه که جدارش مثل تابوت فشارم می داد پیاده شوم و هرچه باید بشود،بشود.خودم را به دست تقدیر شومی که در انتظارم بود سپرده بودم و می دانستم که از آن رهایی ندارم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:45 ق.ظ
 
ارسال: #9
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بالاخره به در اندرون رسيديم و پياده شديم. سرم گيج ميرفت، به زحمت راه ميرفتم. مطهرالدوله زير بازويم را گرفت از پله ها بالا رفتيم. همه جا سر راهمان پر از جمعيت بود. همه به من تعظيم ميکردند و من سعي ميکردم با خوشرويي جواب بدهم. به تالار بزرگ رسيديم. مهدعليا در شاه نشين روي مخده هاي ترمه نشسته بود. تا چشمش به من افتاد بلند شد. تعجب کردم. چون مرسوم نبود مهدعليا و شاهزاده خانمها جلوي پاي کسي بلند شوند. مطهرالدوله آهسته در گوشم گفت: "ميبيني چقدر بهت احترام ميذارن. از ترس حضرت والاست. همه ازش ميترسن. اونقدر که از اون ميترسن از قبله عالم ملاحظه ندارن."
مهدعليا جلو آمد و مرا بغل زد و به صداي بلند گفت: "به به عروس خودمون، قدم شما مبارک. امسال سال خوبيه مبارک باشه. خدا حفظت کنه. ماشاالله." بعد چادر مرا عقب زد و گفت:" بازم که اينا رو تنت کردي. چرا زر و زيور نميزني." و رويش را به سمت خانمي که کنارش ايستاده بود کرد و گفت: "آهاي بيار ببينم."
خانم تعظيمي کرد و جلو آمد و جعبه مخمل قرمزي را که در دست داشت باز کرد و جلوي مهدعليا نگهداشت. يک سينه ريز و يک گردن بند الماس در جعبه بود. مهدعليا آنها را به سر و سينه من آويخت و گفت: "حالا شدي يه چيزي." تعظيم کردم و گفتم: "مرحمت فرمودين، بنده قابل اين جواهرات نيستم."
مهد عليا خنديد و گفت: "قابل از اينا بهترشم هستي. خيلي بهت مياد." و رفت سرجايش نشست و مرا هم کنار خودش جا داد. دائم عده اي وارد تالار ميشدند و تعظيم ميکردند و وقتي جلوي مهدعليا ميرسيدند دستش را ميبوسيدند. چند نفر هم خواستند دست مرا ببوسند اما نگذاشتم.
مهدعليا و شاهزاده خانم ها فقط موقع ورود خانم امام جمعه بپا خاستند. با هيچ کس آنچنانکه با من رفتار کرده بودند نکردند. من علت را نميفهميدم. چند سال بعد دانستم که مهدعليا از سه زن اولي حضرت والا دلخوشي نداشت و براي تحقير آنها به من زياده از حد احترام ميگذاشت. ضمنا با بانو عظمي دختر بزرگ قبله عالم خورده حسابهايي داشت و همه اينها باعث خوشرفتاري با من شده بود.
مهدعليا به همه مهمانان يک سکه طلا عيدي ميداد. کم کم جمعيت بقدري زياد شده بود که هواي تالار قابل تنفس نبود. همه شيريني ميخوردند و بدون توجه روي زمين ميريختند. مهدعليا به من اصرار ميکرد چيزي بخورم اما عذر آوردم واجازه مرخصي خواستم. مهدعليا هم بلند شد وبا اشاره سر از مهمانان خداحافظي کرد و رفت.
ما هم خداحافظي کرديم و به خانه برگشتيم. بقيه ايام عيد به ديد و بازديدهاي معمولي گذشت. با اين تفاوت که آن سال عده بيشتري پيشدستي کرده به ديدن من مي آمدند و بيش از حد لزوم به من احترام ميگذاشتند. تنها محرم من نازنين بود و هرگاه ناراحتي داشتم با مهرباني و فهم و شعور خارق العاده اش آرامم ميکرد. اما از اينکه او هم نسبت به من مودب تر از سابق رفتار ميکرد ناراحت بودم. بالاخره يک روز به او گفتم: "نازنين جونم، من از تو انتظار نداشتم رفتارتو تغيير بدي. من هميشه همون نصرت کوچک تو هستم و تو بجاي مادر مني. اين منم که بايد به تو احترام بذارم. مگه خيال ميکني من عوض شدم؟ خواهش ميکنم ديگه اينکارو نکن. اگه تو هم با من رسمي بشي، من ديگه کسي رو ندارم تنها ميمونم!"
نازنين که گويي يک مرتبه متوجه اشتباه خودش شده بود مرا بغل کرد و سر و رويم را بوسيد و گفت: "نصرت جونم راست ميگي اما من فکر کردم روبروي مردم بايد احترامتو نگهدارم. نميشه که مثل بچه ها باهات حرف بزنم واسه خودمم سخته. اما آخرش که چي؟"
جواب دادم: "اتفاقا چقدر بهتره که تو به من احترام نذاري. بذار هر کس هر چي ميخواد فکر کنه. من بچه توام و بايد هميشه مثل بچه ات با من رفتار کني. قول بده. اذيتم نکن. تحمل اين کارهاي مسخره رو ندارم. ما که نبايد به خاطر ديگران عوض بشيم. قول بده!"
نازنين درحالي که گريه ميکرد گفت: "قربون خانمي و فهم و شعورت برم. چشم، هرچي تو بگي همونجور ميکنم!"
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:45 ق.ظ
 
ارسال: #10
RE: سه هزارو یک شب "فروغ شهاب"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 4

مرسوم بود ک خانواده ی سلطنتی همه ساله سیزده بدر را در سلطنت آباد بگذرانند.آن سال من هم رسماٌ دعوت شده بودم و اجباراً قبول کردم. روز سیزده به عادت معمول لباس بسیار ساده ای پوشیدم و به اتفاق نازنین خانم و خواجه باشی سوار شدیم. جاده ی سلطنت آباد را قرق کرده بودند و قزاقها دو سمت خیابانها ایستاده بودند. نزدیک ظهر رسیدیم. همه جا پر از فراشهای قرمز پوش و نوکر و غلام بود. جلوی حوضخانه ی بزرگ را فرش کرده، مخده های ترمه و مخمل چیده بودند و خانمها حلقه وار دور ظروف بزرگ شیرینی و میوه نشسته بودند. مطربها در گوشه و کنار مشغول نواختن و رقصیدن بودند.
باز تا مهد علیا چشمش به من افتاد از جای برخاست و مرا کنار خودش نشاند. دراین موقع تاجی را دیدم که به اتفاق دو تن از خواهرهایش در خیابان مقابل قدم می زد. او را از پشت سیاهش را دوروبرش ریخته بود. تاجی هیچ وقت چارقد به سر نمی کرد و عده ای از شاهزاده خانمهای جوان هم از او تقلید می کردند. وقتی به انتهای خیابان رسیدند و برگشتند متوجه شدم که شکم تاجی بزرگ شده است و لباسش خیلی تنگ به نظر می آید. نزدیکتر که رسیدند تاجی مرا شناخت و با شتاب نزدیک آمد و مرا صدا کرد و گفت: «نصرت خانم اگر مهد علیا اجازه می فرمان دلم می خواد بیایی با هم قدم بزنیم.»
مهد علیا رو به من کرد و گفت: «البته، البته.» اما معلوم بود زیاد راضی نیست. اجازه خواستم و نزد تاجی رفتم. تاجی طوری دست مرا گرفت و برد که خواهرهایش فهمیدند می خواهد با من تنها باشد. وقتی چند قدمی دور شدیم گفت: «می ترسیدم امروز نیایی. نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر باهات حرف دارم. اول بهت بگم که هرچی لباس ساده تر بپوشی برازنده تر می شیو بیشتر جلب توجه می کنی. خیلی از عقیده و سلیقه ات خوشم می یاد. هیچ وقت مثل بقیه نیستی همیشه با همه فرق داری.»
صدای فراشها از بیرون به گوش رسید. فهمیدیم که قبله ی عالم و همراهان نزول اجلال فرمودند. خانمها در دو سمت خیابان صف کشیدند و کنیزها پشت سرشان ایستادند. من و تاجی هم رفتیم و در جای خود نزدیک مهد علیا ایستادیم. سروکله ی قبله ی عالم و همراهان از دور پیدا شد. خیلی آهسته می آمدند. با خانمها حرف می زدند و سر بسر می گذاشتند. بعد از نیم ساعت نزدیک ما رسیدند. تعظیم کردیم. قبله ی عالم آن روز پیشانی مرا هم بوسیدند و فرمودند: «نصرت اعظم خیلی درویش شدی! اما حقیقتاً خوشگلی. چقدر مرا به یاد مرحوم مادرت می اندازی!»
به خودم اجازه دادم و عرض کردم: «قربان استدعا دارم.»
فرمودند: «بگو.» عرض کردم: «اجازه می خواهم همیشه همان کنیز بی مقدار «نصرت» باقی بمانم.»
فرمودند: «عیبی نداره، تو که خلعت لازم نداری، همیشه سوای همه لباس می پوشی. باشه عیبی نداره.» و به طرف تاجی رفتند و او را بوسیدند. سپس با انگشت به شکم او اشاره ای کردند و خندیدند. تاجی سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
حضرت والا جلو آمد و پیشانی ام را بوسید. خداوندا! چه بوی عجیبی می داد. گفت: «ببینم حالت بهتره؟ چاقتر شدی.» جواب ندادم و سرم را به زیر انداختم. خنده ی ابلهانه ای کرد و رد شد ولی شنیدم که با تاج السلطنه گفت: «این دوستت دختر عجیبیه. نکنه از ازدواج با من ناراضیه، شاید از من خوشش نمی یاد؟»
تاجی در جوابش گفت: «حضرت والا خوش آمدن یا نیامدن ما حساب نیست هرطور امر مبارک باشه.» حضرت والا جواب نداد و رد شد.
ناهار را در تالار کنار حوضخانه چیده بودند. سر سفره ی قبله ی عالم بیش از صد نفر نبودیم. بقیه ی مهمانها در باغ و تالارهای دیگر غذا خوردند. بعد از ناهار همه متفرق شدند. قبله ی عالم به خوابگاه تشریف بردند که استراحت کنند. اتابک هم اجازه ی مرخصی خواست و رفت. حضرت والا هم رفت که استراحت کند. شنیدم که دختر جوانی را همراه خودش برده بود. من و تاجی به گوشه ی خلوتی رفتیم و نشستیم. تاجی آهی کشید و گفت: «خوب نصرت جون خوشم آمد که لقب قبول نکردی. چقدر شهامت داری. وقتی پدرم انگشتشو زد به شکمم و خندید می خواستم سیلی بزنم توی صورتش. بیشرف، خودش می دونه چکار کرده.» گفتم تاجی جون خیلی نگران بودم تعریف کن ببینم شب عروسی چطور شد؟»
گفت: «روز عروسی تو زود رفتی. کار خوبی کردی. حتما ناراحت شده بودی. آخه من که تورو می شناسم. می دونم چقدر حساسی! از اینکه تورو در جریان اون کار خودم گذاشته بودم خیلی غصه خوردم. به هرحال ، پسره یه شاگرد مهتر بود . اما خوشگل و فهمیده به نظر می آمد. به خدا دلم می خواست به عوض این مردیکه ی بیشرف، زن اون می شدم. پسرک می ترسید. باورش نمی شد. خودم مجبورش کردم و هرطور بود کار تموم شد. خودم اصلاً احساس ناراحتی نمی کردم. عروسی و شام و همه چیز و خیلی خوب تحمل کردم. وقتی شابابام ما رو دست به دست داد و رفت، مهمونا هم کم کم رفتن و با جناب شوهر تنها شدیم. گفتم: باید یه چیزی رو بگم و جریانو تعریف کنم. باور می کنی، خم به ابروش نیاورد. پرسیدم: شما ناراحت نشدین، خیال ندارین غوغا راه بندازین. خندید و گفت: غوغا برای چی؟ اولاً که این چیزا خیلی عادیه و می دونم که شماها همتون خرابین! چشم و گوش من از این حرفا پره. تو هم این داستانو ساختی که من خیال کنم تا امروز دختر بودی. نه جونم ، من بچه نیستم. انتظارم نداشتم دختر باشی. از همه ی اینا گذشته بذار منم یه چیزی به تو بگم، از من کاری ساخته نیست. اما بالاخره ... یک کارایی می کنم. پس دختر بودن یا نبودنت برام فرقی نمی کنه. تنها چیزی که از تو می خوام اینه که هرکاری می کنی ملاحظه ی آبروی منو بکن. بقیه اش به من مربوط نیست.»
از تاجی سؤال کردم: «بچه چی؟»
جواب داد: «راستشو بخوای، وقتی فهمید من آبستنم خیلی هم خوشحال شد. اولاد دلش می خواست. خودم می دونم مال همون پسره است. قراره وقتی بچه دنیا اومد منو ببره فرنگ. پدرمم که همین روزا میره . نصرت جونم تو می دونی و خدا که من خیلی پاک بودم اما نگذاشتند. اصلاً پاکی یه چه درد می خوره؟ شاید واسه ی فقرا و بیچاره ها لازمه! من حالا درست یک فاحشه شدم. هر شب با یکی! عجالتاً با حکیم فرنگی خوشم. نمی دونی چه تیکه ایه... نصرت خانم جونم ببخش که این حرفارو به تو می گم. آخه خیلی بدبختم. اینکار توی ذانم نبود. تو که می دونی. وادارم کردن. مثل اینکه دستی دستی انداخته باشنم توی لجن. چه زندگی مسخره ای داریم. حالا هم آبستنم! از کی؟» و دستی روی شکمش کشید و گفت: «چه فرق می کنه که پدرش کیه در هرصورت من مادرشم و می دونم که اگه دختر باشه یه بدبختی مثل خودم می شه و اگه پسر باشه یه قرمساقی مثل بقیه»
من مات و مبهوت به سخنان تاج السلطنه گوش می دادم و نمی دانستم چه باید بگویم. مجدداً شروع کرد: «حالا تو هم عروس دربار شدی. یعنی می شی. چاره ای هم نداری. نمی دونم چه بسرت خواهد آمد ولی چه تفاوت می کنه؟ اصلاً ما که به حساب نمی یاییم.» و یک مرتبه با صدای روحپرورش زد زیر آواز و این مصرع را خواند: سر خم می سلامت شکنند اگر سبویی و بعد خندید و گفت: « من که هرکاری بخوام می کنم. اغلب روزا لباس مردونه می پوشم و سوار اسب می شم و می زنم به کوه و بیابون. هر شیم بالاخره یک مهمونی دارم. حیف که اون پسره روزعروسی دیگه حاضر نشد بیاد و کارش را هم ول کرد و رفت. پدر بچه مه اگه می آمد عاشقش می شدم. خلاصه این وضع زندگی و روزگار منه. حالا هفت ماهمه . خیلی چاق شد. هیچ لباسی به تنم نمیره اما احساس سنگینی نمی کنم. خوب بریم یه خورده بگردیم.»
به طرف شاهزاده خانمها که دور یک رقاصه ی جوان و خوشگل حلقه زده بودند رفتیم. دخترک لباس مخمل عنابی زردوزی شده مردانه ای پوشیده بود و گیسوان بلند سیاهش را دور و برش ریخته بود. به هر از انگشتهای پایش نیز انگشتری داشت و به ساق پای ظریفش زنگوله هایی طلایی بسته بود و دو زنگ هم در دست داشت. در عشوه گری و طنازی بی همتا بود. گویی بدنش استخوان ندارد. حرکاتش موزون و به یقین برای مردها شهوت انگیز بود. گاه چشمان سیاهش در پس پرده ی گیسوانش پنهان می شد و لحظه ای بعد همچون دو ستاره ی درخشان که از زیر ابر بیرون بیاید مست و خندان دل از حضار می ربود. همه چنان محو تماشای رقاصه بودند که کسی متوجه ما نشد. در هر گوشه ی باغ دسته ای مطرب خنیاگری می کرد. عکس رقاصه ها در حوضهای مرمر، لابلای شاخه های درختان منعکس بود گویی بر صفحه ی آسمان و نوک درختان می رقصیدند.
به گردشمان ادامه دادیم. از خیابانی به خیابان دیگر می رفتیم. زمزمه ی آبی که از فواره ها فرو می ریخت و آواز بلبلان و گه گاه ابیاتی از حافظ همراه با صدای خواننده ای از دور، ناگهان مرا به دنیای رویای فرشتگان کشانید. به سرزمینی رفتم که بدی وجود نداشت. خود را سبک احساس می کردم. مثل این بود که با دوبال سفید برفراز ابرها پرواز می کنم.
صدای تاجی مرا به دنیای واقعی بازگرداند: «نصرت خانم به چی فکر می کنی؟ مدتیه دارم نگاهت می کنم. مثل این بود که یکپارچه روح شدی. روی زمین نبودی. بگو به چی فکر می کردی؟»
مانند کسی که از خواب شیرینی بیدار شده باشد یکه خوردم و گفتم: «به چیز مخصوصی فکر نمی کردم. خودم هم نمی دونم شایدم اینجا نبودم. اما چند روزه یک فکری به کله ام زده. می دونی من تصمیم گرفتم نذارم برادرت به من دست بزنه. منظورمو که می فهمی؟» تاجی خنده ای کرد و گفت: «واقعاً چنین فکری کردی؟ مگه می شه. مگه اون حرومزاده ی بیشرف ولت می کنه؟ پس تو خبر نداری با کی طرفی! چقدر بچه ای نصرت جونم. من توی اینا بزرگ شدم. من می دونم چه خبره. بذار یه داستانی رو از پدرم برات تعریف کنم. وحشت آوره اما باید بگم و لازمه که تو بدونی. تازه پدرم آدم خوبیه. می گن پادشاه بزرگیه. می دونی من یه تایه ی خوبی داشتم اسمش افسر بود. اسم دخترشم که خواهر شیری من می شد اختر. دخترک ملوس مظلومی بود . همبازی بودیم و با هم درس می خوندیم. تو هم اونو دیده بودی یادته؟»
گفتم: «بله یادمه مثل اینکه دوسه دفعه بچگی دیده بودمش. بعد ما رفتیم تبریز و وقتی برگشتیم دیگه ندیدمش. کجا رفت؟»
تاجی گفت: «خوب می دونی چی شد؟ اختر دوازده سالش شده بود. یه روز داشتم توی حیاط، خوب یادمه، گرگم به هوا بازی می کردیم که پدرم سرزده وارد اندرون شد. یه خورده پهلوی ما وایساد. خواهرامم بودن. پدرم پرسید این دختر کیه؟ گفتم: «اختره. دختر تایمه.»
پدرم گفت: «خیلی وقته تایه خانومو ندیدیم. باید انعامی بهش بدیم.»
بعد رو کرد به اختر و گفت: «دختر بدو مادرتو بگو بیاد.» در همان بچگی از رفتار پدرم تعجب کردم. آخه می دونی پدرم همچین دست و دل واز نیست. چه موقع انعام دادن بود؟ خلاصه افسر خانم شاد و خرم آمد و تعظیم کرد. پدرم خودش رفت جلو و یه دونه لیره طلا از جیبش درآورد و داد به افسر و یه چیزی یواشکی بهش گفت که ما نشنیدیم. اما افسر خانم خوشحال شد و باز تعظیم کرد و گفت: «اگه قابل باشه افتخاره.» من بازم درست نفهمیدم. در این وقت پدرم رفت نزدیک اختر و یکدفعه با دو دستش دوتا پستونای دختره را که تازه نوک کشیده بود فشاری داد که نعره ی دختره بلند شد و مثل مرغ سرکنده پرپر زد. پدرم غش غش می خندید و هی بیشتر فشار می داد. من که فرار کرم رفتم توی اطاقم و افتادم زمین و زار زار گریه می کردم. یک وقت دیدم افسر خانم دخترشو بغل زده آمد توی اطاق. اخترو انداخت زمین و با مشت و لگد افتاد به جونش. اختر بیچاره هرچی فریاد می زد اون بدتر می کرد و می گفت دختره ی بیشعور آبرومو جلوی همه بردی باهاس افتخار کنی. خانم شمارا به خدا ببینین من چقدر بدبختم. همه ی بدبختیم زیر سر این دختره ی نمک نشناسه. حالا که اقبال بهمون رو آورده، خانم دردش می یاد. آخه من اینو به کی بگم؟ همه از خدا می خوان. شایدم قبله ی عالم صیغش کنن، شایدم بزنه و بچه دار بشه، تورو خدا حالیش کنین. توی این کله ی خرش فرو کنین که بدبخت اقبال بهت رو کرده که خودت و منو نجات بدی.
کاری که هرگز نکرده بودم آن روز کردم. رفتم جلو و چند سیلی محکم زدم توی صورت افسر و فحشش دادم و گفتم: «برو گمشو، دیگه حق نداری بیایی جلوی من. بروپدر سوخته ی قاتل. یا برو گمشو یا می دم پدرتو دربیارن.» افسر همونجور مات و متحیر به من خیره شده بود، که باز یک سیلی بهش زدم و با لگد از اطاق بیرونش کردم.
پرسیدم: «اختر چی شد؟»
جواب داد: «اختر؟ چی بگم همان شب پدرم فرستاد عقبش و فرداش نعششو بردن امام زده عبدالله.»
تمام بدنم می لرزید. نشستم روی زمین و مثل دیوانه ها به هر طرف نگاه می کردم. بجای آب از فواره ها خون می چکید. رقاصه ها و زنان درباری در نظرم مثل مرده هایی شدند که از گور برخاسته اند. بدنهایشان گوشت نداشت. بوی تعفن غلیظی فضا را پر کرده بود. جلادهای سرخپوش مرده ها را کتک می زدند و مرده ها فریاد می کشیدند و التماس می کردند.
وقتی تاجی خم شد و دستم را گرفت چنان یکه خوردم و ترسیدم که به صدای بلند گفتم: «نه به من دست نزن.» تاجی از وضع من نگران شده بود. بلندم کرد و گفت: «چی شده. ناراحت شدی؟ تازه این کوچیکشه. اگه بدونی چه چیزا دیدم. اگه بدونی!»
با صدایی که به زحمت از گلویم بیرون می آمد گفتم: «تاجی جونم من طاقت شنیدن این چیزا رو ندارم. بکلی دیوانه شدم. خیلی می ترسم. این ظلما چی میشه؟ کجا میره؟ یعنی خدا نیست؟»
تاجی جواب داد: «نه که نیست. خدا کیه؟ من خیلی وقته که زدم زیر همه چیز. می بینی که نیست. چرا خودمونو گول بزنیم؟ دارن تو فرشته رو می دن به یه دیو. پس چرا خدا نمی یاد نجاتت بده. از من قهر نکن، اما من دیگه به هیجی عقیده ندارم. نه نماز می خونم نه مذهب دارم، نه خودمو و دیگرانو گول می زنم.»
شازده شوهر محترمم خیلی عصبانیه که شابابام اون حکومتو داده به برادرت. میگه پدرت خیلی نمک نشناسه. آخه اون حکومتو به من قول داده بود. بالاخره قوم و خیش به چه درد می خوره؟ ناسلامتی من دامادشم. ببین چند ساله خونه نشین شدم. قرار بود من صدراعظم بشم. همه ی وعده ها دروغ بود. اگه پول من نبود که نمی تونست بره فرنگستون. چهارتا وعده ی دروغی داد و یه... را هم بست به ریش ما و خرش از پل جست. به کوری چشم همه، قبله ی عالم با اونهمه کبکبه و دبدبه، بازم محتاج پول منه. از این یک کار اتابک خوشم آمده، چنان جلوی خرجارو گرفته که نمی تونن دست از پا خطا کنن.
پرسیدم: « تاجی جون عقیده ی تو در باره ی اتابک چیه؟ پدرم خیلی ازش تعریف می کنه.»
تاجی جواب داد: «البته هیچ کس دیگه امیر کبیر نمی شه. من که اونو ندیده بودم. اما از چیزایی که ازش شنیدم، می دونم که یک نابغه بود و به درد اینجا نمی خورد. یعنی از سر ما زیاد بود. لابد می دونی که کشتنش، خیلی حیف بود! تمامش زیر سر این مهدعلیای پدر سوخته است. آخرش شابابامو مجبور کرد. یعنی پدرم باور کرد که امیر خائنه.» بعد صدایش را آهسته کرد و گفت: «خود شابابام دستور قتلشو صادر کرد. باور می کنی؟ خوب بگذریم، صحبت اتابک بود. اینم خوبه. پیداس چقدر خوشگل بوده. هنوزشم خوشگله! می دونی مهدعلیا عاشقش بوده اما اتابک قبول نکرده. یاد یه داستانی افتادم که همون افسر، تایه ام، برام تعریف کرده بود. خیلی عجیبه! می گفت: «وقتی اتابک نوزده سالش بوده یک روز با پدرش همراه شابابام میان اندرون. نمی دونم عید بوده یا یه عروسی. خلاصه چشم اتابک میفته به یک دختر جوون خیلی خوشگل. چند لحظه نگاهشون بهم دوخته می شه و هر دو عاشق می شن. آن روز می گذرد و اتابک کم کم عشقشو فراموش می کنه. چند ماه می گذره، یک روز اتابک هوس می کنه بره گردش. میگه است حاضر کنن و به اتفاق لله اش راه میفته و می ره طرف جاجرود. طرفای عصر ، هی لله اصرار می کرده که برگردن اما اتابک همونجور به تاخت می رفته. شب دیر وقت می رسن به دماوند. اتابک می گه شب همین جا می مونیم. چاره ای هم نبود. می رن توی مسجد و اتابک می ره توی شبستون و روی حصیر می خوابه. لله اش هم اسبارو می بنده به تیر ایوون و خودشم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
05-03-1391 12:45 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان