سرمه "ناهيد سليمانخانی" - صفحه 8 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

سرمه "ناهيد سليمانخانی"
زمان کنونی: 13-09-1395،12:23 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 87
بازدید: 3301

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
ارسال: #71
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پنجره اتاق او رد شد.با خودم گفتم:بهتر هر کس شعر خودش رو بخونه.
بدنم سنگین بود تنها کسی که در آن وانفسای بی کسی و غم حرف دلم را میفهمید دکتر بود.
گوشی را برداشتم شماره گرفتم.با اولین زنگ دکتر گوشی را برداشت.
-معلوم هست کجایی سرمه؟حرف بزن ببینم چی شده؟
با غم و اندوه و بغض گفتم:بهت احتیاج دارم تنهایی دارم دق میکنم.
وقتی چشم باز کردم سرم روی زانوی او بود.نگاهمان بهم افتاد و او لبخند زد.
-با خودت چیکار کردی دختر؟
-من یه موجود وحشتناک دور از دسترسم.باور میکنین که یه غریبه توی وجودم مخفی شده که داره از پا درم میاره.دکتر ...من امیر رو کشتم.
-متعجبم که چطور اینهمه سال نتونستین این قضیه که زیاد هم بغرنج نیست رو حل کنین.
با صدای بوق ممتد چند اتوموبیل به خود آمدم.پاهایم از سرما گزگز میکرد.اتومبیل گل زده عروس و دامادی باعث راه بندان شده بود.بی اراده بیاد شب عروسی خودم افتادم.آن شب رضا نهایت سعی خود را کرده بود تا به قول خودش شب فراموشی نشدنی و رویایی با خاطراتی خیال انگیز و با شکوه برایم بسازد اما فقط دلمردگی و دلتنگی آن مجلس در خاطرم مانده بود.
خیلی جلوی راهش سنگ انداختم.رضا هم برای بدست اوردن من بی چون و چرا همه را پذیرفت.مهمترین قرار داد زندگی مشترکمان آن بود که از زندگی قفس نسازیم.آزاد و متعهد به ارزشهای انسانی به عهدمان پایبند باشیم و هر موقع به صداقت هم شک کردیم با توافق و بدون سر و صدا از هم جدا شویم.
این تعهدات کلیشه ای که اغلب راحت به زبان جاری میشود و ضامن اجرایی ندارد به زبان هر دوی ما جاری شد تا پیمانمان مستحکمتر از زوجهای دیگر باشد.
آسمان ابری و زمین پر از برف بود.هوای مه آلود شیری رنگ روز عروسی من و رضا جان میداد برای قدم زدن دو عاشق دل سپرده.
موقع پیاده شدن از اتوموبیل پاشنه کفشم توی یخ زدگی لب جوی آب گیر کرد و نزدیک بود با سر زمین بخورم.فیلمبردار فریاد زد:عروس خانم حواست به دوربین باشه.
زیر لب غر زدم:خوبه گفتم مراسم ساده میخوام!
رضا زیر بغلم را گرفت و گفت:لنگ بزنی مامانم فکر میکنه پاهات کوتاه و بلنده.
-تقصیر منه که پاشنه کفشم به جدول گیر کرد و شکست؟حالا بفهمه پاهام تابتاست چه اتفاقی می افته؟
-سیندرلای من دندون رو جیگر خوشگلت بزار تا کسی رو پیدا کنم بفرستمش دنبال کفش.
به هر جان کندنی بود تا در ورودی نوک پا راه رفتم.رضا به عکس من که عصبانی بودم لبخند از روی لبهایش محو نمیشد.قیافه مادرش که در
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:32 ب.ظ
 
ارسال: #72
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
حالت عادی با صد من عسل نمی شد نگاهش کرد تماشایی بود !راضیه جلو آمد و پرسید :« چی شده ؟ رضا ، امشب رو سنگین و رنگین برو گوشه ای بشین و جلف بازی در نیار .»
رضا سرخ و سفید شد و به من چشم دوخت .«جلف ندیده ! می بینی ، اینم از یه دونه خواهرم ! سر جدت امشب دست از سرم بردار و مثل مامان خون به جیگرم نکن .» بعد خیلی آرام یکی از دوستانش را صدا کرد و کفشهایم را به دستش سپرد . رو به راضیه گفت :« تو اینجا چی کار میکنی ؟ لازم نیست برنامه ریز باشی . برو بشین . زیاد هم دم پَر من نیا که حوصله تو یکی رو ندارم .»
پرسیدم :« شما با هم مشکل دارین ؟»
رضا همان طور که به مهمانان لبخند می زد گفت :« هیچ کاری به کارشون ندارم . تو هم فقط به خودمون فکر کن ، لبخند یادت نره .»
ازدواج شتابزده و اصرار بیش از حد او برای شروع زندگی پاک گیجم کرده بود ، اما از آنجا که به انتخاب دکتر شم نداشتم با خودم عهد کرده بودم به هیچ عنوان به نکته های منفی او توجه نکنم .
در نخشتین شب زندگی مشترکمان زیر سقف بلند یک خانه ویلایی که خیلی مدرن مبله شده بود ، بدون حضور پدر و دکتر و سارا دچار اندوه بی پایانی شدم . رضا مهربان و خونگرم ، برخلاف تصورم که او را بی تجربه و ساده لوح می پنداشتم تمام توانش را بکار گرفت تا شب خوبی را کنار هم بگذرانیم .من ، در حالی که تظاهر می کردم از رفتار حساب شده اش که فقط در فیلمهای سینمایی غربی دیده بودم لذت می برم لذت می برم از همان شب اول ، در کمال پریشان حالی در یافتم که خواشته های من و او در تضادند .
سفر سه روزه به اصفهان که پیشنهاد من بود ، در مقابل جدا شدنم از سارا عذاب آور بود ، اما پذیرفتم تا از زیر ماه عسل خارج از کشور شانه خالی کنم . دور شدن از خاک وطن ، از دوران نوجوانی که اول پدر و بعد امیر را از من دور کرد بزرگترین حساسیت و نقطه ضعفم بود که بر روحم اثر بدی گذاشته بود .
از سفر که برگشتیم همه چیز به حالت عادی برگشت . طبق قرارکه با رضا گذاشته بودم در طول روز پیش سارا بودم و نزدیک عصر به خانه بر می گشتم .
رضا سختکوش و خستگی ناپذیر بود و آخر شبها در حالی که من از خستگی کار روزانه داشتم از حال می رفتم ، او قبراق و سرحال تا دیر وقت برایم حرف می زد .
عادت کم خوابی شبانه او کم کم به نیز سرایت کرد و در شبهایی که کشیک داشت بی خوابی به سرم میزد و مجبور می شدم مطالعه کنم ..
یک ماه از ازدواجمان می گذشت که تصمیم گرفتم تعدادی از کتابهایم را از خانه پدری به خانه خودم ببرم .
هوا زودتر از قبل روشن میشد و رضا زود از خانه بیرون می رفت . بهار بود و گنجشکها پر سرو صدا روی شاخه درختهای تازه جوانه زده گله به گله نشسته بودند و جیک جیکشان فضای کوچه و خیابان راپراز هیاهو کرده بود . آفتاب نیمه جان بهاری همراه سوز و سرما از درز پنجره ها تو میزد .احساس کردم دلم گرفته . انگار زمستان آن سال هم در بی تصمیمی رفتن و نرفتن وامانده بود و باور نمی کرد کوله بار برف و سرما را باید بردارد و خانه دنیا را برای بهار خالی کند .
اخرین بار که شیوا را دیده بودم چند ماه می گذشت ، اما انگار سالها از او بی خبر بودم . وارد کوچه بن بست خوشبختی که شدم به پنجره اتاق امیر نگاه نکردم . خونسرد به سمت حیاط رفتم .انگار ذره ای از آن همه شور و شیدایی و سوز و گداز عاشقانه در دلم باقی نمانده بود . کلید انداختم و در را باز کردم . کف حیاط و روی آب حوض پر بود از برگهای خشکیده در ختان و سوزنی های کاج و میوه قهوه ای رنگش که با نوک تیز کلاغها سوراخ سوراخ شده بود . با احتیاط از پله ها پایین می رفتم که پاکت سفید رنگ خیس خورده ای لابه لای برگهای خشکیده توجهم را جلب کرد .
پاکت را برداشتم و خط شیوا را شناختم . پیام کوتاهش مثل دشنه به قلبم فرو رفت .« اینم به خاطر دوستی سابق که ادعاش رو داشتیم .»
لب حوض نشستم و پاکت چروکیده را با احتیاط باز کردم . چشمم که به خط امیر افتاد بی اراده به سمت پنجره اتاقش برگشتم . نرمی انگشتانش که بر صفحه کشیده شده بود را حس کردم . با خودم گفتم : دلم نمی خواد حتا در ذهنم به رضا خیانت کنم .
نامه را با پاکتش ریز ریز کردم و کف حیاط ریختم . از اینکه برای به دست آوردنش به شیوا التماس کرده بودم احساس شرمندگی کردم . آرزو کردم روزی ، حادثه ای من او را به هم نزدیک کند تا سو تفاهمها از بین برود.
جمع آوری کتابها و بسته بندیشان تا عصر طول کشید . نزدیک غروب به بیمارستان زنگ زدم و به رضا نشانی دادم . طولی نکشید که سراغم آمد . از پشت شیشه به چهره کنجکاوش خیره شدم . تو که آمد مثل همیشه صورتم را بوسید ، لبخند زد و پرسید : « این همون خونه اید که سالها توش زندگی کردی ؟ خونه خودتونه دیگه ؟!»
«اگه در دیوار و اشیا زبون داشتن شرح حال من رو برات تعریف می کردن . زندگی آدمها یه قصه پر ماجرا ست .»
پشت سرم از در اتاق تو آمد . « چه پنجرۀ خیال انگیزی ! هنوزم عمه هات تو همین گوچه زندگی می کنن؟»
همان طورکه به خرت و پرتهای کف اتاق ور می رفتم به چشمهای کنجکاوش خیره شدم . سکوت او و حالت مرموز صورتش نگرانم کرد . پرسیدم :«به چی خیره شدی ؟»
« به پنجره اتاق پسر عمه ات . اسمش چی بود ؟ دکتر شکوهی ... یادم اومد . » بی اراده لرزیدم . پرسیدم :« از کجا می دونی اونجا اتاق میره . کی گفته اون خونه عمه نازنینه .»
با حالتی تمسخر آمیز آهسته تکرار کرد :« امیر ... امیر ... محقق ، دکتر ، کاشف ، فیلسوف ، دانشمند . نفهمیدم چطور شب خواستگاری سرو کله اش پیدا شد و چرا یهو غیبش زد ! اگه اخلاق دکتر و روحیاتش دستم نبود به تعریف و تمجیدش از پرفسوره پر مغز فامیلت شک می کرد ! از کجا فهمیدم اون پنجره اتاق پرفسوره ؟ علم غیب ندارم . پدربزرگوارت گفت خونه خواهربزرگم روبه روی خونه ما .»
« بیا کمک کن کتابها رو ببریم تو ماشین . »
رضا ایستاده بود و انگار گوشهایش نمی شنید . چشم از پنجره اتاق امیر برنمی داشت .
گفتم :« رضا شنیدی چی گفتم ؟ این کار تنها سنگینند .»
« الان کجاست ؟»
« همون جا که باید باشه ، چه می دونم کجاست !»
برگشت .« عصبی شدی ؟»
« نه به اینکه هزار تا کار داری و نه به حالا که ایستادی و وقت تلف می کنی . خب بیا کمک کن زودتر جمع جور کنیم بریم دیگه .»
رنگش پریده بود . اهسته گفت :« تو یه چیزیت هست . مطمئنی چیزی رو از من مخفی نکردی ؟»
« منظورت چیه ؟»
دویاره برگشت و به پنجره خیره شد .« این خونه رو نگه می داری یا می خوای بفروشیش ؟»
رفتم جلوش ایستادم . چشمهایش از پنجره کنده شد و به نگاهم چسبید. گونه اش را نوازش کردم و گفتم :« انگار حوصله کار کردن نداری . می خوای بی خیال کتابها بشیم و بریم خونه ؟»
« می خوای این خونه زهوار در رفته کلنگی رو نگه داری ؟»
« ما که به پولش می تونی یه جای ترو تمیز بخری و اجاره بدی .»
« اتاق بغلی ، اتاق خواهرم بود . اتاق ته راهرو اتاق خواب بابا و مامانم خدا بیامرز ... آشپزخونه هم که ... هنوز بوی غذاهای مامانم یادم نرفته . راه افتادنم ، زمین خوردنم ، بزرگ شدنم ، همه توی این خونه اتفاق افتاد .»
در حال عبور از حیاط رضا دوباره حرف امیر را پیش کشید .« پرفسور تک پسره ؟»
سعی کردم خونسرد باشم ، اما انگار حرف او که می شد خود به خود عصبی می شدم . دوباره گفت :« جواب ندادی .»
«طاقت بیار از در بریم بیرون ، نمی بینی دستم سنگینه ... یه خواهر داره ، خب که چی ؟»
«خوشت اومد که فهمیدم اون پنجره مال اتاق پرفسوره !»
«گیرم که این طور باشه . نکنه به مسخره می گی پرفسور!»
در حیاط رو قفل می کردم که برگشت و گفت :« زنگ خونه عمه ات رو نمی زنی باهاش حال و احوال کنی؟»
« گفتم که با هم رابطه نداریم ، عروسی ما هم به خاطر بابا اومدن . نمی شه توی خونه با هم حرف بزنیم ؟»
اولین بار بود که رضا کنجکاوی می کرد به اسرار خانوادگی ما پی ببرد . وقتی پشت فرمان نشست ، گفت :« پس ماجرا هایی پس پرده دو خانواده هست ؟»
« رضا ، با من روراست باش . بهتره همین الان حرفشو بزنیم و تمومش کنیم . به جای حاشیه رفتن هر چی می خوای بپرس تا جواب بدم . قرار من و تو صداقت کامل همراه اعتماده . به چی شک داری ؟»
« به این که چطور شما دو تا اونن همه سال با هم بودین و با هم جفت و جور نشدین ! یه پای قضیه می لنگه ... قضیه چیه سرمه ؟نمی کشمت که ، بگو راحتم کن .»
ضربان نبصم بالا رفت . رضا تیز هوش تر از آن بود که گول ظاهر آرامم را بخورد . آهسته گفتم : « اون موقع که امیر از ایران رفت من بچه بودم ... یه جوری نگاهم می کنی که انگار می خوای غلطامو بگیری استاد ! ما و خونواده عمه نازنین از اولش هم رابطه تنگاتنگ و صمیمانه نداشتیم ، بعد هم بین مامان و بابا جدایی افتاد همه شون ترکمون کردن.»
« شایعات زیادی شنیدم . یکی می گه غیر قانونی رفت ، یکی می گه فرار کرد ، یکی می گه معاف بود و با قهر رفت و یه مدت کسی نمی دونست کجاست .تو چی می دونی ؟»
« باور کن من از حرفات سر در نمیارم .از کجا این اطلاعات رو گرفتی ؟»
لبخند مشکوکی زد و حرکت کرد . نزدیک به یک گلفروشی ترمز کرد و پیاده شد .وقتی برگشت دسته ای گل نرگس روی دامنم گذاشت . با آنکه جا خورده بودم ، اما لبخند زدم و عادی رفتار کردم . « ممنونم ، چه عطری داره . گل مریم نداشت ؟»
« اون شب پروفسور خیلی وقت گذاشته بود تا اون همه گل نرگس برات بیاره و سر تا پات رو گل بارون کنه . می دونست من اونجام ؟ بگو که همتون دستپاچه بودین ... بیشتر از همه دکتر هی حرف تو حرف می آورد که قضیه خواستگاری به بعد موکول بشه ... حالا دارم می فهمم چرا یهو غیبش زد ! همچی که من سر صحبت رو باز کردم ...»
« حالا دیگه باورم شد که حسودی .. شکر خدا که زن داره و اینجا زندگی نمی کنه که مرتب روی اعصاب تو باشه .»
« خوبه ... می بینم که تا دست روی نقطه ضعفت گذاشتم کلافه شدی .»
«هنوز چهار ماه نگذشته ... زود شروع کردی ... فکر می کردم تو با همه کسایی که می شناسم فرق دار ی .»
« اشتباه فکر کردی خانوم . وقتی پای کس دیگه وسط بیاد رضا می شه بی سرپا و لات . تو اون دختر شایسته ای که فکر می کردم نیستی .»
« ممکنه شایسته نباشم اما محاله توهین تو رو تحمل کنم . »
آن شب به عکس شبهای گذشته که تا صبح بگو بخند داشتیم رضا در طول و عرض هال راه فت و سیگار کشید . چند بار به بهانه خوردن آب تا آشپز خانه رفتم . آهسته از او پرسیدم :«نمی آی بخوابی ؟»
« تو بخواب ... من باید فکر کنم .»
وقتی صدای قدمهایش قطع شد نگران شدم . سرک کشیدم دیدم روی کاناپه دراز کشیده . پتویی برداشتم و بالای سرش رفتم . چشمهایش را بسته بود . آهسته پرسیدم :« خوابی یا خودت رو به خواب زدی .» بعد زیر گوشش زمزمه کردم :« شوهری که توی هال می خوابه به درد ...»
خندید و جمله ناتمامم را تمام کرد . « لای جرز می خوره . ببین ... در این مورد من یک شوهر عوضی و بی گذشت هستم . »
« عوضی نیستی ، فقط ... غیر منطقی هستی و غیر قابل پیش بینی ، مثل هوای بهار .»
« هر چی فکر می کنم می بینم اگه یه جو سلیقه داشت محال بود از تو بگذره .»
« اونهایی که گزار ش زندگیش . آمار عقل و درایتش رو بهت دادن نگفتن زنش دختر عمومه ؟»
به چشمهایم زل زد و گفت :« خوب که چی ؟ دست از سرت برنمی دارم عزیزم ، باید ته و تویی قضیه تو پروفسور رو بیارم که توی دلت نگی یارو هیچی نمی فهمه .»
« طوری حرف می زنی که هر کی ندونه فکر می کنه من یه دختر هرزه و ولگرد بودم که جنابعالی منت سرم گذاشتی اومدی خواستگاریم .»
دستش بالا رفت که به صورتم سیلی بزند ، اما نگاه من مانع شد . چشمهایش را بست و گفت :« کافیه بفهمم با هم سرو سری داشتین .»
« کمی به حرفها و کارهات فکر کن رضا ... دوست ندارم به اسم حسادت و علاقه توی قفس زندگیت بال و پرم بسوزه و ادای زنهای خوشبخت رو در بیارم .»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:32 ب.ظ
 
ارسال: #73
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل سی و یکم – صفحه 621 تا صفحه 651
روبه رو شدن با واقعیت سخت و دردناک، اما از سردرگم بودن و بخبری بهتر است. از آنجا که خلق و خوی انسانها در زیر زبانشان مخفی است با رد و بدل شدن چند جمله کلیدی رابطه من و رضا تیره و تار شد و سکوت جهنمی مرگباری بین من و او فاصله انداخت. قهر ناگهانی او سردرگمم کرده بود. نمی دانستم ابراز عشق افراطی روزهای اول آشناییمان را باور کنم یا این تغییر ناگهانی رفتارش را. علاقه من به او هر روز بیشتر می شد. در آن مدت هم از هر فرصتی برای آشتی با او استفاده می کردم، اما نتیجه نمی داد. تعداد شبهایی که در بیمارستان کشیک می ماند بیشتر شده بود. برای فرار از هجوم افکار مالیخولیایی بهترین راه مطالعه بود. روحم سرگردان و تشنه محبت بود، اما خانه خالی از او مثل تارهای عنکبوت مانع از هر نوع حرکت مثبت می شد.
هر روز صبح تا از خواب بیدار می شدم غمم می گرفت چطور دقیقه های کسالت بار و بی هیجان تنهایی را کنار هم بچینیم تا یک روز دیگر از زندگی مزخرفم پایان یابد و به مرگ نزدیک تر شوم. بی هیچ انگیزه و هدفی کتابهای درسی ام را مرور می کردم، انگار دنیا به طور عجیبی کش پیدا کرده بود که من از تنهایی زجر بکشم؛ حتی شیرین زبانی سارا هم از غم و رنجم کم نمی کرد. مثل همیشه، در بدترین شرایط روحی، تنها کسی که از رفتارم پی به درد دلم برد دکتر بود.
عصر روزی که به بهانه سرگرم کردن سارا به نقاشی یاد می دادم وارد اتاق شد و پرسید: " وقت داری با هم حرف بزنیم؟ اگه حوصله نداری رودرواسی نکن."
- "چطور بابا هنوز بیدار نشده؟"
- " بنده خدا درد می کشه و صداش در نمی آد. دیشب و امروز صبح مجبور شدم بهش آرام بخش قوی تزریق کنم تا کمی استراحت کنه. می دونی که آرتروز معالجه نمی شه."
روبه روی من نشسته بود و از در و دیوار حرف می زد تا خودم سر صحبت را باز کنم، اما من دلم نمی خواست حرفی از رضا بزنم. اگر لب تر می کردم گناه بدبخت شدنم گردن او می افتاد. کمی بعد پرسید: " رضاچطوره؟ تو کم حرف شده یا یه چیزیت هست؟"
همانطور که چشمم به ردیف کتابها بود گفتم:"پیر شدم دیگه ... از شر و شور جوونی افتادم."
- " دیروز که توی بیمارستان دیدمش خیلی تو هم بود. پرسیدم چته جوابم رو نداد. درست مثل تو که الان داری این شاخ و اون شاخ می پری."
نفهمیدم کی و چطور اشکم درآمد. دکتر با نوک انگشتش گونه ام را لمس کرد و گفت:"حیف این مرواریدهای شفاف نیست که بی خودی دور ریخته بشن."
نزدیک بود بغضم بترکد، اما جلوی خودم را گرفتم. " خودتون می دونین که، من خیلی لوسم."
- " زنگ می زنم بیاد ببینم چه اتفاقی بینتون افتاده، تو که حرف نمی زنی، شاید اون یه چیزی بگه."
- " خودتون رو به زحمت نندازین. مشکل ما با حرف زدن حل نمی شده، چون رضا وقتی ناراحته حرف نمی زنه که به نتیجه برسیم. فقط قهر و قهر و قهر."
- " مرد گنده که نباید قهر کنه. این خاله زنک بازیا چیه! قهر کردن بهانه ای برای فرار از جواب دادن و به نتیجه رسیدنه. لابد دردش یه چیز دیگره!"
- " حسادت ... می گه حسودم."
- " سر به سرت گذاشته. خیلی کارش زیاده. کار کردن تو بخش بیماریهای عفونی آدم رو داغون می کنه."
- " دیگه برام مهم نیست کجا کار می کنه کی می ره و کی برمی گرده. عجیبه ... با هر عاشقی روبه رو شدم دیونه از آب دراومد."
عصر به خانه برگشتم، تهیه شام و سالاد و سوپ یکی دو ساعت وقتم را گرفت. صدای باز شدن در که آمد مثل همه شبهای گذشته چای را دم کردن و برای استقبال از او به راهرو رفتم. گرچه او با سردی رفتارش هر شب زخم به دلم زده بود. اما تصمیم داشتم آنقدر به کارم ادامه بدهم تا دست از قهر و لجبازی بردارد. بر خلاف شبهای گذشته آن شب با دسته گل وارد خانه شد.
گل را گرفتم لبخند زدم. گفت:" از صبح تا حالا هیچی نخوردم. بوی غذات که خیلی عالیه."
- " آشپزخونه دانشگاه تعطیل بود؟ "
- امروز دانشگاه نرفتم. چندتا مریض شیمیایی داشتم که از بس وضعشون وخیم بود نفهمیدم چطوری صبحم عصر شد."
- بعد از این همه سال که از جنگ می گذره هنوز مریض شیمیایی دارین؟"
- " اثراتش تموم شدنی نیست. می رم حمام، بعد شام می خوریم."
- تا رفت حمام و برگشت غذا روی میز بود. قهر طولانی از آن قدر زجرم داده بود که آشتی ناگهانی اش را از ذوقم به حساب معجزه حرف زدن با دکتر گذاشتم. روبرویم که نشت لبخند بر لبانش بود. " راستی شب جمعه دعوت داریم."
- " کجا؟"
- " منزل یکی از دوستانم، همه کنجکاو هستند تو رو ببینند. فردا برو لباس بخر."
- " بیشتر لباسام رو نپوشیدم. برای چی لباس بخرم؟"
- " یه چیزی بگم بدت نمی آد؟! تو خیلی ساده می پوشی. بعضی جاها باید رنگهای گرم بپوشی و آرایش داشته باشی. من عاشق رنگ قرمز آتیشی ام. دلم می خواد تو چشم باشی."
با خودم فکر کردم اگر حسود هستی که توی چشم بودنم پدرت را در می آورد! هاج و واج نگاهش کردم. چهره ای دیگر از او می دیدم. رفتار متناقض او به شکم انداخته بود. گفتم: " نمی دونستم به رنگ لباس حساسی اگه زودتر نظرت رو گفته بودی بیشتر دقت می کردم. نگفتی کی دعوتمو کرده؟"
- " یکی از بچه ها که خیلی با دور و بریهامون فرق داره. با اینکه چندساله رفت و آمد می کنیم باهاش رودرواسی دارم. برای عروسیمون هم یک عده از دوستانم رو دعوت نکردم. متوجه وضعیت شدی یا نه؟"
- " پس خودت با من بیا خرید. حالا که این قدر وسواس به خرج می دی بهتر همراهم باشی."
با عصبانیت لیوانش را روی میز کوبید و گفت: " هزار تا مریض شیمیایی رو دستم مونده اون وقت تو انتظار داری باهات بیام خرید! کمی فکرتو به کار بنداز."
- " این طور که معلومه تو به سلیقه من اعتماد نداری، پس خودت هر چی لازمه بخر بیار من می پوشم."
- " می خوای پیله کنی سرمه؟"
- " پیله کنم؟! یک ماهه با من حرف نزدی، حالا هم اگه مجبور نبودی آشتی نمی کردی."
در برابر نگاه کنجکاوم از آشپزخانه بیرون رفت و من در افکار گوناگون غرق شدم. از پیچیدگیهای رفتاری او که یکی یکی داشت نمایان می شد، گیج شده بود. به اتاق نشیمن که رفتم صدایش را از پشت سرم شنیدم. " یه کادوی خوب برای سرمه عزیز. به دردت می خوره، امیدوارم خوشت بیاد."
روی کاناپه نشستم و بسته را باز کردم. " موبایل؟ چه ظریف؟"
در مقابلم نشست و گفت:" این جوری راحت تر همدیگه رو پیدا می کنیم."
به ثبات لحظه ها ایمان نداشتم، اما از آنجا که باید سعی خود را می کردم. دم را غنیمت شمردم و با خودم قرار گزاشتم. قرارداد سیاست به خرج دادن و تظاهر به اینکه همیشه حق با شوهر است، ساست عمل کردن به کارهایی که او دوست دارد و سیاست نشان دادن عشق و دلدادگی به شوهری که دوست دارد دروغ بشنود.
صبح روز بعد پرانرژی و سرحال از خواب بیدار شدم. رضا در چشم من کودک لوس و بهانه جویی شده بود که مرتب باید سرگرمش می کردن تا شیطنت از یادش برود. نزدیک ظهر تلفن زد و پرسید:"نرفتی لباس بخری؟ موبایلتم که خاموشه! همین امروز برو خرید کن که وقت برای عوض کردنش داشته باشی." گوشی را که گذاشتم فکر کردم: موضوع جدی تر از این حرفاست. معلومه به خاطر این معمونی لعنتی باهام آشتی کرده!
پیدا کردن لباس قرمز آتشی زیاد هم سخت نبود، باید چیزی می خریدم که تا آن روز تنم نکرده بودم! خوشبختانه در کنار لباس کفش و کیف مناسبی هم پشت ویترین بود.
هوا رو به تاریکی می رفت که به خانه رسیدم. آن شب رضا نزدیک صبح به خانه برگشت. آن قدر خسته بود که دو کلمه هم حرف نزد و یکراست به اتاق خواب رفت. نزدیک ظهر بیدارش کردم.
تا چشمهایش را باز کرد پرسید:"لباس خریدی؟ برو بپوش ببینمت."
وقتی لباس را پوشیدم به سرتاپایم خیره شد و با دلخوری گفت:" هم گشاده و هم یقه اش زیادی بسته است. بهد از صبحانه می ریم عوضش میکنیم."
- " رضا خواهش می کنم سعی نکن من رو عوض کنی. این لباس قرمز رو هم به خاطر تو خریدم. نه از یقه باز خوشم می آد و ن لباس چسبون دوست دارم."
- " وقتی میگم میریم عوضش میکنیم، یعنی حاضر شو، چک و چونه هم نزن."
- "مگه زنهای اونا چی تنشون می کنند که این قدر مته به خشخاش می گذاری!"
- گوش کن خانم مهندس خیره سر، من ده سال دوستی و آینده روشنم رو به خاطر سلیقه عوضی تو به خطر نمی اندازم. بالا بری، پایین بیای باهاشون هستم تا آخر خط!"
- " عجب! انگار لازمه بیام تا ببینم اونجا چه خبره که حضور من تا این حد ضروریه! من حوصله بیرون اومدن ندارم. از صاحب مغازه هم خجالت میکشم، بهتره خودت بری و با هر لباسی که می پسندی عوضش کنی."
- " من چه می دونم لباس به تنت چطوریه."
- " زنگ بزن با خانم یکی از دوستات برو که وارده!"
- " متلک می گی؟ فکر کردی رفیقام مثل من خل و چل هستن که اسیر زندگی مشترک بشن!"
انگار بدنم را در منگنه بزرگی چلاندند. سرم داغ شد و قلبم به تپش افتاد. به او نگاه کردم که معلوم نبود شوخی می کند یا جدیست.
پرسید: " چیه؟ چرا این جوری نگاهم می کنی؟"
- " اون همه دنبالم اومدی که حالا حسرت آدمهای مجرد و زندگی آزادشون رو بخوری؟ اگه از ازدواج با من ناراضی هستی رک و پوست کنده حرف دلت رو بزن تا فکری به حال آینده هر دومون بکنیم. من رو که می شناسی، دوست ندارم وقت کسی رو هدر بدم." و به اتاق رفتم.
رضا دنبالم به اتاق خواب آمد. لباس را گوشه ای گذاشتم و گفتم:"شاید بهتر باشه تنها بری مهمونی. یه بهانه ای بیار ... بین من و تو شکاف عاطفی عمیقی افتاده. من اونی که تو تصور می کردی نیستم."
- " این مدت کارم خیلی زیاد بوده ... بعد با هم حرف می زنیم."
- " فایده نداره ... ما زبون همدیگه رو نمی فهمیم."
- " سرمه جان، من با رفت و آمد با این آدمها به هدفم می رسم. می فهمی چی می گم؟"
لباس را به جالباسی زدم و به صورت رنگ پریده اش خیره شدم. " هدفی که زندگی مشترک و آرامش ما رو به هم بریزه ارزش این همه بگو مگو رو داره؟"
پس از لحظه ای سکوت گفت: " زندگیم به این برنامه بستگی داره."
- " پس لباس رو ببر عوض کن. هرچی بخری می پوشم به شرطی که هدفت به زندگی هر دومون مربوط بشه. دیگه هم نگو زندگیم."
بغلم کرد و خندید. دیوونه، زندگی من یعنی تو."
به خاطر او پذیرفتم برای عوض کردن لباس با هم برویم، اما درست وقتی داشتم در را قفل می کردم تلفن زنگ زد. رضا گفت: " ولش کن سرمه، هر کی باشه بعد هم زنگ می زنه."
- " ممکنه دکتر کارم داشته باشه. زود قطع می کنم."
گوشی را برداشتم. پدر بود که از شدت ناراحتی به لکنت افتاده بود. " بابا، این بچه تب کرده، به دکتر هم دسترسی ندارم. تنش مثه کوره داغه. دستم به دامنت ... من که از بچه داری سر درنمی آرم."
تا در راهرو را قفل می کردم رضا چندبار بوق زد. از نگرانی دست و پایم را گمر کرده بودم. رضا عصبانی بود. سرش را از شیشه بیرون آورد و فریاد زد: " خوبه گفتم وقت ندارم ... زودباش زن! چرا این دست اون دست می کنی؟"
- " سارا تب کرده، دکتر هم نیست. بیچاره بابا پاک دست و پاش رو گم کرده. زحمت خرید به گردن خودت افتاد."
سکوت رضا نشانه عصبانیتش بود. دم در که پیاده شدم سرش را از شیشه بیرون آورد و با کلامی تهدید آمیز گفت: " تنها می رم، اما هر چی بخرم بی برو برگرد باید بپوشی."
با عجله از در رفتم تو. وارد راهرو که شدم پله را دو تا یکی بالا رفتم. پدر تا چشمش به من افتاد نفس عمیقی کشید.
- " خدا رو شکر که اومدی."
سارا خیس عرق بود و هذیان می گفت. با هزار دردسر او را به بیمارستان رساندم. وارد اورژانس که شدم چشمم به پزشکی افتاد که شب عروسیمان دیده بودم. دکتر سلطانی جلو آمد و سارا را از بغلم گرفت.
- " سلام، چی شده؟"
- " نمی دونم، تب داره. هذیون می گه، بی قراره، دکتر دستم به دامنتون، یعنی چشه؟ "
در حالی که به شکم سارا ضربه می زد پرسید: " رضا کجاست؟ امروز ندیدمش." پس از معاینه سارا گفت: " آنژین شده، از کی تا حالا تب داره؟"
- " نمی دونم دکتر، باید از بابا می پرسیدم."
دکتر سلطانی نگاهم کرد و گفت: " به جای این بچه مراقب بچه بزرگتو باشین. استاد داره از دست می ره."
بی اراده به او نگاه کردم. " بله، خیلی کار می کنه."
- " دیروزش ازش پرسیدم چرا این قدر جون می کنی، دست زنت رو بگیر برو مسافرت نفسی تازه کن. رفقای نااهل دورش رو گرفتن... بهش چندبار گفتم صدای دهل از دور خوشه و با طناب هر آدمی نمی شه رفت تو چاه، آن قدر کانادا کانادا نکن. خدا کنه از فکرش بیرون بیاد."
داشتم هاج و واج نگاهش می کردم که گفت: " از من نشنیده بگیرین، لابد هنوز وقتش نشده که بهتون نگفته! کاری داشتین به پرستار بگین."
به صورت معصوم سارا خیره شدم و با خودم فکر کردم اگر حرفهای او درست از آب دربیاید سارا که جز پدر و دکتر کسی را ندارد، از همه ما بیچاره تر می شود . دلبستگی من به او نه از سر دلسوزی، بلکه به خاطر مسئولیتهایی بود که خانواده به دوشم گذاشته بود. سارا یادگاری از مادر و خواهر و زندگی موفقی بود که با ورود یک زن بیگانه از هم پاشید.
پرستاری که داشت به مریض تخت بغلی آمپول می زد. گفت: " نمی خوای تلنت رو جواب بدی!"
هنوز به زنگ تلفن همراهم عادت نکرده بودم. تا دکمه سبز رنگ را فشار دادم رضا فریاد زد: " چه عجب! کجایی؟"
- " بیمارستان، تو کجایی؟ "
- " جهنم. از وقتی رسیدم خونه مرتب زنگ زدم ببینم کجایی. یعنی آن قدر حالش بد بود که بردیش بیمارستان؟"
- " دکتر سلطانی معاینه اش کرد."
- " لابد گفت حالش وخیمه و دو سه روز باید بستری بشه! سلطانی شلوغش کرده. همون جا بمون، یه چیزی می گیرم می آرم بیمارستان بخوری. "
تا ارتباط قطع شد به یاد پدر افتادم و به خانه زنگ زدم. پدر از دکتر خبر نداشت. نگران شدم و از پرستار خواهش کردم دکتر را پیج کند. صدای متصدی اطلاعات که در راهرو پیچید سر و کله دکتر پیدا شد و تا چشمش به سارا افتاد رنگش پرید.
پرسید: " چی شده؟"
- " هول نشین، سلام. دکتر سلطانی معاینه اش کرد و براش دارو نوشت. گفت آنژین شده."
- " عجیبه، دیشب گلوش رو معاینه کردم، هیچیش نبود. کاشکی همون صبح که نق می زد دوباره معاینه اش می کردم. از بس بهونه می گیره باور نکردم مریض باشه. تو خسته ای، برو خونه استراحت کن. چشات از حال رفته."
- " صبر می کنم رضا بیاد. می ترسم برم خونه عصبانی بشه."
- " یعنی چه؟ نکنه باهات بداخلاقی می کنه! انگار باهاش دست به عصا راه می ری؟"
رضا وارد شده و با دکتر حال و احوال کرد. رو به من گفت: " رنگت پریده، چرا دست و پاتو گم کردی؟"
دکتر گفت: " تا بچه دار نشی، نمی فهمی دلواپسی و دلشوره یعنی چی."
رضا به سمت من برگشت. " پاشو برو خونه، برای چی بالا سرش قنبرک زدی؟"
- " اجازه بده بمونم، من که تو خونه کاری ندارم."
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:32 ب.ظ
 
ارسال: #74
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
- " گفتم برو خونه. این همه پرستار اینجا هستن."
به اشاره دکتر پشت دست سارا را بوسیدم و بلند شدم. جلوی در بیمارستان دکتر صدایم کرد. " نگرانت هستم. چرا حرف دلت رو به من نمی زنی؟"
- " از پسش برمی آم. شما فقط به فکر اون بچه باش و منو بی خبر نذار."
به خانه که رسیدم و چشمم به لباس قرمز رنگ پهن شده روی تختخواب افتاد، غمم گرفت با چه روحیه ای به مهمانی بروم. لباس را برداشتم و زیر و رو کردم. در ذهنم به دنبال انگیزه رضا از خرید آن لباس می گشتم که با یک جواب معما را حل کردم. فکر کردم لابد نتونستم خود واقعیم رو نشونش بدم. من و اون همدیگه رو نمی شناسیم و گرنه همچی چیزی برام نمی خرید !
سر و صدای عجیبی در حیاط پیچیده بود، معلوم نبود باران است یا تگرگ می بارد! همه جا یکهو تاریک شد و چند دقیقه ای سکوت مطلق و پس از آن صدای باران سکوت عصر گاهی را شکست. رضا که به خانه برگشت بعد از سلام پرسید: " لباست رو پوشیدی؟ از سلیقه ام خوشت اومد؟"
- " تو چطور فکر کردی ممکنه از همچی لباسی خوشم بیاد!"
دستهایم را گرفت و گفت: " خواهش می کنم بپوشش. نپوشی توی ذوقم می خوره."
- " برای تو می پوشم، اما انتظار نداشته باش جلوی یک عده ای غریبه با همچی لباس بدن نمایی ظاهر بشم."
لباس را که پوشیدم لبخند زد و گفت: " وای که چقدر خوشگل شدی، من هیچ مشکلی تو این لباس نمی بینم، شدی یه عروسک واقعی !"
- "موندم چطور می گفتی حسودی. تو ناراحت نمی شی دیگران به بدنم زل بزنن؟"
- " خیال می کنی دوستای من ندید بدید هستن؟ حالا می بینی همراهاشون چی می پوشن! ببین ... فقط فردا شب بپوشش، بعد آتیشش بزن. فردا شب باید خوشگل ترین زن مهمونی باشی."
- " به خدا سخته، هر کار بگی می کنم، اما این یکی ... هرگز."
- " باید باهاشون سازش کنی سرمه، اون طرف آب هیچکس به دادت نمی رسه جز همین چند تا آدم."
مثل برق گرفته ها تکون خوردم و یاد گفتگویم با دکتر سلطانی افتادم. پرسیدم: " اون طرف آب دیگه چه صیغه ایه؟ یکی از شرایط ازدواجمون این بود که هرگز از خونواده ام جدا نشم."
- " کدوم خونواده؟ دلت خوشه. من تصمیمم رو گرفتم. شب و روز دارم مثل سگ جون می کنم که پول و پله ای فراهم کنم. زندگی با دلار کانادا کار هر کسی نیست."
- با حرص گفتم: " مفت چنگ خودت و کسایی که آرزوشو دارن. من به همین زندگی ساده قانعم، مگه نعشم رو از کشورم بیرون ببری!"
با عصبانیت مچ دستم را گرفت و پیچاند. " اگه پروفسور پیشنهاد اون ور آب رو می کرد با سر قبول می کردی، اما رضای بدبخت باید به تو التماس کنه." بعد در اتاق را محکم به هم کوبید و فریاد زد: " من رو باش که می خواستم با یه مشت آدم باکلاس آشناش کنم تا بفهمه دنیا دست کیه!"
جلوی آینه قدی به اندامم در آن لباس زیبا چشم دوخته بودم به پوشیدن لباس باز عادت نداشتم و تا آن روز جلوی هیچ غریبه ای با چنان تن پوشی ظاهر نشده بودم. آخرین جمله رضا کودک درونم را به قلاب انداخت و کنجکاو شدم بفهمم چه کاسه ای زیر نیم کاسه او مخفی شده است. ادامه زندگی با رضا تا آن حد اهمیت داشت که برای رسیدن به یک نقطه مشترک فکری همه راهها را باید امتحان می کردم! حاضر بودم تا آن سر دنیا همراهش بروم به شرطی که حرف دلم را بفهمد و مجبور نباشم بر خلاف میلم هویت و فرهنگم را تغییر بدهم.
لباس آن قدر چسبان بود که به سختی از تنم درآمد. دلم سوخت که رضا به زیبایی من توجه نمی کرد و تنها چیزی که برایش اهمیت داشت نظر دوستانش بود.
از در اتاق بیرون آمدم و به همه جا سرک کشیدم. رضا رفته بود. شماره موبایلش را گرفتم. گله مندانه گفتم: " یه خداحافظی خشک و خالی می کردی بعد می رفتی! انگار هنوز باورت نشده متاهل هستی!"
- " متاهل هستم، اما متعهد نیستم، چون بود و نبودم به حال تو فرق نداره. خواهش می کنم رو اعصابم راه نرو که هزار تا کار دارم."
- " منتظرتم، لباس رو از تنم در نیاوردم تا بیای حسابی تماشام کنی."
- " منتظرم نباش. تا در خیالات خودت هستی و حاضر نیستی یک قدم به خاطر من برداری، همین آش و همین کاسه است."
- " دردت مهمونی فردا شبه؟ باشه، تو بردی."
- " به قول تولستوی همه در فکر تغییر دادن دنیا هستن، اما هیچ کس به فکر تغییر دادن خودش نیست."
فصل سی و دوم – صفحه 635
رضا از گلفروشی بیرون آمد. سبد گلی که سفارش داده بود را روی صندلی عقب گذاشت و لبخند زد. " خوبه؟ می پسندیش؟"
- " عالیه."
- " هر چقدر هم عالی باشه از تو خوشگل تر نیست. از آرایشگاه که در اومدی نزدیک بود ذوق مرگ بشم، حتا شب عروسیمون هم این قدر زیبا نشده بودی! حالا ببین وقتی مانتوات رو درآری چه حالی می شم! وای که با اون لباس آتیشی امشب همه آتیش میزنی عزیزم."
خانه بزرگ با دیوارهای بلند سنگی، سگی که واق واق می کرد، ردیف چراغهای روشن حیاط و دربان پیر کراوات زده که انگار عصا قورت داده بود فضای فیلمهای مرموز هالیوودی را در ذهن زنده می کرد. در حالی که مطمئن بودم شب خوبی در پیش ندارم دست در دست رضا که انگار شخصیت اول فیلم است و دارد قربانی زیبارویش را به کاخ ناشناخته ای می برد به پله های ورودی ساختمان نزدیک شدیم. پرسیدم: " تو این خونه چند نفر زندگی می کنن؟"
- " دو تا دخترهای دکتر امریکا زندگی می کنن. خودش هم دو سه ماه یک بار می ره سر و گوشی آب می ده و بر می گرده. زنش طفلک سرطان داره، چند وقت یک بار می ره به دخترا سر می زنه و بر می گرده. موهاش ریخته و بنده خدا چندساله کلاه گیس می گذاره."
همسر دکتر انگار ماسک روغنی به صورتش زده بود. تا رضا سلام کرد دکتر اصلان خندید. " خوش آمدین عروس خانم، افتخار دادین."
خانم دکتر اصلان به سختی چند قدم جلو آمد و صورتم را بوسید.
- " به به، رضا شنیده بودم خیلی خوش اقبالی، اما تا با چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم همچی فرشته ای رو تور زده باشی!"
دکتر اصلان گفت: " طاقت بیار پاشون از چهارچوب در رد بشه، بعد متلک بار رضا کن." و رو به من ادامه داد: خانم، زن من با هر کسی شوخی نمی کنه، اما از بس رضا می گفت من اهل زن گرفتن و این برنامه ها نیستم همه یه جورایی منتظر بودیم شما رو ببینیم."
مستخدم جوانی با موهای بلوطی روشن، پیش بند و کلاه چین دار سفید جلو آمد.
سلام کرد و گفت: " مانتو خواهش می کنم."
صدای غش غش خنده چند زن و مرد جوان در تالار پیچیده بود. رضا گفت: " مانتوات را دآر سرمه، مهمونا منتظر ما هستن."
دکتر اصلان دست رضا را رو کشید و گفت: " اینجا وایسی برات دست می گیرن. خوشت می آد بگن زن ذلیل و تا آخر شب ولت نکنن؟"
رضا برگشت چشمکی به من زد و همراه دکتر به سمت تالار رفت. وقتی مانتوام را در آوردم خانم دکتر به سرتاپایم زل زد و ماسک روغنی صورتش رنگ پریده تر شد. چندبار نفس عمیق کشیدم و همراه او وارد اتاق پذیرایی شدم.
رضا بادی به غبغب انداخت و بلند شد. " اینم خانم من که آن قدر مشتاق دیدنش بودن."
همه بلند شدند، یکی از آقایان گفت: " تقصیر خودته که عروسیت دعوتمون نکردی خسیس!"
رضا با خنده گفت: " مراسم ما به درد شما نمی خورد. بهتون خوش نمی گذشت و فحشم می دادین."
دکتر اصلان از سمت راست میهمانان را معرفی کرد. " دکتر آهنگ و رویا خانم، دکتر پسندیده و افسانه خانم، دکتر پیشرو و آزیتا جون و پروفسور نیکو معروف به بوتیمار که تا حالا هیچ کس دوست دخترش رو ندیده."
زیر چشمی دیدم رضا دارد رنگ به رنگ می شود. از حالت نگاه خانمهای حاضر در مجلس مشخص بود همگی دارند حرص می خوردند.
روی میز انواع و اقسام تنقلات چیده شده بود. صاحبخانه لبخند زد و پرسید: " چی میل دارین عروس خانم؟"
رضا گفت: " غریبه نیست دکتر، خودم ازش پذیرایی می کنم."
در ظاهر خانمها حواسشان پیش آقایان بغل دستی شان بود، اما چند لحظه یک بار نگاهشان به سمت من و رضا بر می گشت. صدای غش غش خانمها پس از سکوتی کوتاه بالا رفت. حضور من، رضا را هم معذب کرده بود. زیر گوشم زمزمه کرد: " باید می اومدی تا فک رفقام پیاده بشه."
رضا گیلاسش را برداشت.
خانم دکتر پرسید:"شما چی عروس خانم؟ گیلاستون رو بردارین."
کمی جابجا شدم و گفتم: " عادت به خوردن این جور چیزها ندارم، ممنونم."
دکتر اصلان گفت: " چه معصوم! خب همه از اول عادت ندارن، می خورن تا عادت کنن قناری کوچولو."
صورت رضا سرخ و برافروخته شد، با آنکه حرفها توی ذوقم می زد خوشحال بودم که حسادت رضا و تعصب مردانه اش گل کرده بود.
گیلاسها به هم خورد و جیرینگ جیرنگ صدا کرد.
بلند شدم به سمت مستخدم دست به سینه رفتم که کناری ایستاده بود.
صدای پروفسور پیر در جمع پزشکان جوان واضح بود. " کجا رضا؟ بشین لیوانت رو سر بکش ... لابد دنبال مستراح می گرده."
همراه مستخدم به دستشویی رفتم و هر چه در معده ام بود را بالا آوردم. مستخدم جوان حوله تمیزی به دستم داد و گفت:" اگه حالتون خوب نیست، تو اتاق عقبی استراحت کنین."
در اتاق دنج ته راهرو را که بستم صداها قطع شد. روی تخت کنج اتاق دراز کشیدم و چشمم روی در و دیوار اتاق چرخ زد. عکس جوانی دکتر اصلان و همسرش در قاب قدیمی و بزرگی به دیوار روبه روی تخت نصب شده و کنارش دو قاب عکس کوچکتر از دو دختر جوان با لباس و کلاه فارغ التحصیلی و دانشنامه های لوله شده به چشم می خورد. پلکهایم خود به خود داشت سنگین می شد که رضا در نزده تو آمد.
- " چته سرمه؟ تو که چیزیت نبود!"
جلوتر آمد و روی صورتم خم شد. " از بی غذاییه، شاید فشارت افتاده!"
صورتم را برگرداندم. " بوی دهنت حالم رو بدتر می کنه. زیاده روی نکن که شب بتونی رانندگی کنی."
- " گفتم یه امشبه رو صبوری به خرج بده و حالم رو نگیر، ببین چه فیلمی بازی کردی! تو هیچیت نیست فقط دنبال بهونه هستی کاسه کوزه همه ما رو به هم بریزی. همه فهمیدن از مشروب خوردن من دلخور شدی. مردم که خر نیستن."
- " گیرک که این طور باشه! خب به من حق بده. به این جور مهمونیا عادت ندارم . نه بابام مشروبخوره و نه دکتر."
پوزخندی زد و گفت: " هیشکی دکتر رو نشناسه من که می شناسمش! بابات هم محاله نخورده باشه. تو چشماتو بستی و هر چی رو دوست داری می بینی. منم که اهل دودوزه بازی کردن نیستم. اگه می دونستم زندگی مشترک این طوری دست و پام رو می بنده غلط می کردم زن بگیرم."
- " هرکاری گفتی کردم. این لباس لعنتی رو به خاطر تو پوشیدم، برخلاف میلم با اونا دست دادم و چشم غره های دخترکهای بزک کرده رو تحمل کردم. حالا تو بگو کاری مونده انجام بدم!"
بعد از سکوت مرموز و نگاههای مشکوک از اتاق بیرون رفت و من هم نیم ساعت بعد به تالار برگشتم. همه گرم صحبت و بگو بخند بودند و صدا به صدا نمی رسید. نزدیک تر که شدم دکتر اصلان پرسید: " بهتر شدین؟ فکر کنم چشم خوردین!"
لبخند زدم: " این حرفا چیه، فکر می کنم سردیم کرده. "
- " معده تون خالیه، آتشبان لعنتی هم نیومد که شام بخوریم."
یکی از آقایان گفت: " لابد هما دست و پاش رو بسته و تو اتاق خواب حبسش کرده، کلیدشم قورت داده."
دکتر اصلان گفت: " از هما هر چی بگی بر می آد. یک آپارتی دست و رو شسته ایه که خدا می دونه! "
بوتیمار با صدای خش داری گفت: " آره بابا، بهتره از فهرست مسافرای کانادا حذفش کنیم."
رضا گه گاه انگشتان دستم را فشار می داد که غریبی نکنم. خانمها پچ پچ می کردند و آقایان در دود سیگار برگ و پیپ گم شده بودند. خانم اصلان گفت: " هر موقع خواستین بگین تا شام رو بکشن. این طور که بوش می آد فرهاد بدبخت سوخت شد.!"
یکی از مهمانان گفت: " دل ضعفه گرفتیم، فکر نکنین با این هله هوله ها نعل می شیم شام نمی خوریم. من امشب تا خرخره می خورم. زود باشین یه لقمه کوفتی رو بدین زهرمار کنیم دیگه!"
در تمام مدتی که آنجا بودم دو کلمه حرف معمولی نشنیدم. معلوم نبود آن جماعت از خدا بی خبر به چه منظوری دور هم جمع شده بودند. مثل این بود که من و رضا را بهانه کرده بودند تا فرصتی دست بدهد و یک مشت مزخرف بار هم کنند!
سرم به دوران افتاده بود و گیج و منگ مثل تماشاچی بازی پینگ پنگ با هر گفته ناجوری به سمتی برمی گشتم. خدا خدا می کردم هر چه زودتر آن شب نحس خسته کننده تمام شود که یکی از آن آقایان شروع به خواندن ترانه رو حوضی مشمئزکننده ای کرد. صدای غش غش خنده آقایان بالا گرفته بود که در باز و مهمان جدیدی وارده شد. دکتر اصلان فریاد زد: " مرتیکه، حالا وقت مهمونی آمدنه. یهو می ذاشتی فردا می اومدی دیگه!"
دکتر آتشبان با قیافه ای عبوس جلو آمد و سلام و احوالپرسی کرد. رضا پرسید: " هما خانم رو چه جوری پیچوندی؟"
دکتر آتشبان با لحن بدی گفت: " دو روزه امونم رو بریده، الانم کولی بازی درآورد که نمی خوام بیام، تو هم نباید بری، منم گفتم می رم به جهنم که نمی آی."
وقتی متوجه حضور من شد خودش را جمع و جور کرد و نگاهش روی صورتم ثابت ماند. " گستاخی منو ببخشین عروس خانم، سلام عرض می کنم."
رضا بادی به غبغب انداخت و به او خیره شد. دکتر آتشبان گفت: " در انتخاب همسر دقت کنین دوستان، زن غرغرو، عین تیغ دو شاخه ماهی سفیده که اگه توی گلوی شهر گیر کنه نه پایین می ره و نه در می آد!"
یکی از آقایان گفت: " بپا تیغ ماهی تو گلوت گیر نکنه رضا، حواست باشه. آخر شب تنها می شی و خر بیار و باقالی بار کن."
شام که آماده شد انگار هیچ کس توان بلند شدن نداشت جز من و دکتر آتشبان که فرصت کمتری برای نوشیدن پیدا کرده بود! غذاهای متنوعی که با زحمت فراوان و در نهایت سلیقه پخته شده بود در بشقاب مهمانان که تمام شب دری وری گفته بودند و ترجیح می دادند بیشتر بنوشند و بکشند تا بخورند باقی ماند. آخر شب هیچ کس سرپا نبود.
رضا با آنکه مست بود تند رانندگی می کرد، اما به خواست خدا به سلامت به خانه رسیدیم. موقع پیاده شدن به من تکیه داد. تا وارد خانه شدیم به دستشویی رفت و استفراغ کرد.
از خستگی داشتم وا می رفتم. داشتم لباسم را در می آوردم که از در تو آمد و با لحن شلی گفت: " ممنونم عزیزم."
- " امشب روی کاناپه هال بخواب."
- "إ... مگه آنجا جای خوابه؟"
- " پس من می رم آنجا می خوابم."
لباس خوابم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم. خواب از سرم پریده بود. تا روشن شدن هوا فقط فکر کردم. به زندگی ناموفق، اخلاق تند رضا، نامهربانی و قهرهای وقت و بی وقتش، زخم زبان زدنش، تعصبات برنامه ریزی شده و شک و تردیدهای مسخره نمایشی و حسادتی که باورم نمی شد در وجودش باشد. بدتر و مهم تر از همه حرص پول در آوردن و چهار نعل کار کردنش! اما همه مشکلات اخلاقی او برایم قابل تحمل بود جز معاشرت با آدمهایی که در مهمانی حضور داشتند.
ساعت نزدیک هفت صبح بود که بلند شدم و صبحانه را آماده کردم. از لای در دیدم با کت و شلوار و کفش دمرو روی تختخواب ولو شده است. کفشهایش را در آوردم. غلت زد و ناله کرد. کراواتش را باز کردم و گفتم: " دیرت نشه رضا. می دونی ساعت چنده؟"
به سختی بلند شد نشست. " آخ سرم چه دردی می کنه. به این زودی صبح شد؟ "
وقتی از حمام برگشت نگاهی به من کرد و گفت: " ببینم، دیشت تو هال خوابیدی؟ خیلی بی انصافی."
در تاریکی پارک صدای خش خش برگهای خشکیده پیجید، بعد از چند لحظه صدای نفس زدن کسی ترساندم. تکان خوردم و بلند شدم. صدای زنی در تاریکی نزدیک و نزدیک تر شد. " خیلی وقته اینجایی؟" کنارم نشست. " یه ربع، بیست دقیقه ای هس که تو نختم، خمار خماری. چی زدی شیطون؟"
وحشت کردم و پا به فرار گذاشتم. زن فریاد زد: " وایسا ببینم ، خونه مونه داری... این وقت شب با این سوز سگ کش می میری ها!"
تا رسیدن به هیابان با تمام قدرت دویدم. نفسم داشت بند می آمد که یک تاکسی جلوی پایم ترمز کرد. با تردید سوار شد. " شریعتی، یخچال ... "
- " دربست می رم."
- " خیله خب، راه بیفت."
راننده با سرعتی سرسام آور حرکت کرد. وارد خیابان یخچال که شد خواستم کرایه تاکسی را از کیفم در بیاورم که دیدم کیف پولم نیست. جلوی در به راننده گفتم: " همین جا نگه دارین. کیف پولم رو زدن. باید برم از توی خونه پول بیارم."
راننده با غرغر گفت: " جون تو اگه بذارم پیاده بشی، گول این حرفا رو نمی خورم خانم."
گوشی تلفن همراهم به گردنم آویزان بود. شماره منزل را گرفتم. دکتر فریاد زد: " معلوم هست کجایی؟"
- " جلوی در... پول ندارم کرایه تاکسی بدم."
چند دقیقه طول نکشید که دکتر آمد. تاکسی که رفت دکتر به صورتم خیره شد و آه کشید. " انتظار نداشتم این طوری اذیتم کنی، به خدا صدبار رفتم اون دنیا و برگشتم."
- " معذرت می خوام. باید خودم رو پیدا می کردم. گمشده و سرگردون تر از همیشه هستم. تو رو خدا درکم کنین."
- " تونسی گمشده تو پیدا کنی؟"
- " بگم نه تعجب می کنین؟"
- " غیر از این بود تعجب می کردم. آخه کدوم آدم عاقلی یه صبح تا شب تو سوز و سرمای زمستون این ور اون ور می ره، با خودش می جنگه و همه رو بی خبر می گذاره! این طوری آدم نه تنها خودش رو پیدا نمی کنه بلکه دیگرام رو هم گم می کنه!"
وارد خانه شدیم. همه چراغها روشن بود. گفتم: " مغزم کشش حرفای پرمعنی شما رو نداره."
- " فهمیدی بچگی کردی یا نه؟"
- " مگه حرکات و رفتار بچه ها خودجوش نیس؟ از دست این سرمه و کارهای عجیب و غریبش خسته شدم. می خوام بگردم، کودک درونم، خود واقعی ام رو پیدا کنم."
دکتر چراغها را یکی یکی خاموش کرد. با ناراحتی گفتم: " ببخشین، مثل همیشه زابراتون کردم."
- " از دلواپسی داشتم دیوونه می شدم."
- " هنوز فکر می کنین تاریک نشده باید توی خونه باشم؟"
- " چه کار کنم که دست و دلم برات می لرزه، به من و سن و سال بالام رحم کن. کیف پولت رو کجا گم کردی؟"
- " گم نکردم. یه زن خیابونی ازم دزدید. اگه این کار رو نمی کرد به خونه برنمی گشتم."
- " لبات هم که کبود شده. لابد از صبح تا حالا هیجی نخوردیف صبح کی بیدارت کنم؟"
- " خودم بیدار می شم. باید برم لباس بچه ها رو سفارش بدم، بعد هم می رم سر خاک بابا."
وارد اتاقم که شدم نامه بلند بالایی روی تختم بود. خط دکتر را شناختم.
می دونم خسته ای دختر عزیزم! اما لازمه همین امشب به سوالات من فکر کنی، چون همیشه فرصت دیدن روز بعد وجود نداره! نمی خوام برنجونمت، اما کارهای امروزت از روی عقل نبود. لازم نیست به من جواب بدی، به خودت جواب بده ... چرا به من نگفتی می فرودگاه؟ اگه امیر رو دوست نداری چرا رفتی ببینیش؟ چرا جواب تلفنش رو ندادی؟ یک صبح تا شب کجا و چرا آوارده و سرگردون بودی؟ به نتیجه رسیدی یا فقط می خواستی منو بکشی!
آخرش گذشته ها رو دور می ریزی یا نه! بهتر نیست به جای فکر کردن دل به دریا بزنی و ملاقاتش کنی؟ آدمی به مهربونی تو چطور نمی تونه از گناه آدمی به خوبی امیر بگذره! فکر کن ببین تو عاشق امیر بودی یا براساس نیازهای دوران نوجوانیت به امیر وابسته شده بودی! چطوری عشق و کینه توی یه قلب کوچک جا می گیره؟!
خوابزده به رختخوابم خزیدم و تا صبح از این دنده به آن دنده غلتیدم. برای هر یک از سولات دکتر صدها جواب ضد و نقیض در ذعنم شکل گرفته بود. هوا هنوز درست روشن نشده بود که بلند شدم. از خیر استراحت کردن گذشتم و به آشپزخانه رفتم. تدارک ناهار را دیدم و راه افتادم. وقتی به خیاطی رسیدم کبرا خانم خندید و گفت: " لابد اومدی لباس بچه ها رو سفارش بدی!"
- " شرمنده، از بس گرفتارم حساب روز و ماه از دستم در رفته."
- "غصه نخور، هر چقدر تو سر به هوایی، شیوا خانم حواسش جمعه! اگه یادم نمی انداخت بچه هات شب عیدی بی لباس می موندن."
تلفنم زنگ زد. شماره ناآشنا بود. اهمیت ندادم. دوباره زنگ زد. جواب دادم. مردی که صدایش را نمی شناختم در جارو جنجال خیابان داشت فریاد میزد. " خانم سبحانی ... حمیدی هستم ... مجتبی حمیدی، دوست امیر."
دلم فرو ریخت. " چی شده دکتر؟ اتفاقی افتاده؟"
- " هول نکنین، موضوعی هست که باید حضوری خدمتتون عرض کنم."
- " امروز که وقت ندارم. فردا، شاید هم پس فردا."
کبرا خانم هاج و واج نگاهم می کرد. پرسید: " کی بود، خبر بد دادن؟ چی شده؟"
- " هیچی، یعنی نمی دونم ... حساب کتاب کردی؟"
- " باشه بعد، حالا تا حاضر بشه صد دفعه می بینمت."
تا رسیدن به بهشت زهرا به تلفن دکتر حمیدی فکر کردم. از وقتی پدر دار فانی را وداع گفت اول سر خاک او می رفتم و بعد به مادر سر می زدم. بغضم برای پدر بود و اشکم بر مزار پاک مادرم جاری می شد. تلفن بی موقع دکتر حمیدی باعث شد یاد مراسم خاکسپاری پدر بیفتم. حدود یک سال قبل، شاید هم بیشتر، برای نخستین بار امیر و دکتر حمیدی را کنار هم دیدم.
باران تند پاییزی چون سیل بر خاک گورستان جاری شده بود. دکتر با چتر بزرگی کنار من و سارا ایستاده بود. عمه ها زار می زدند و احمد آقا و اکبر آقا پس از سالها کناره گیری برای تسلیت گویی آمده بودند. قبرکن مشغول ریختن خاک بر جسد بی جان پدر بود. انگار روحم داشت با او دفن می شد. نوای شرشر باران با غم درونم سنفونی دردناکی ساخته بود که صدای شیوا را شنیدم.
- " سرمه جان، عزیزم... بمیرم الهی."
تا سرم را بالا آوردم نگاهم بر صورت خیس امیر افتاد که طرف دیگر قبر ایستاده بود و با غریبه ای صحبت می کرد. چشمم به امیر بود و دستم گرمی دستهای شیوا را حسی می کرد. وقتی برگشتم نگاهش کردم، غمزده و آشفته، به محض نگاه کردن به چشمهایم بغلم کرد و من پس از مدتها یک دل سیر گریه کردم.
قاری سوره الرحمن را تلاوت کرد و پدر زیر خروارها خاک نمور به ابدیت پیوست. جمع کوچک خانواده فاتحه خواندند و بلند شدند. ذهنم آن قدر درهم برهم و آشفته کار می کرد که نفهمیدم چطور سوار اتوبوس شدم. دکتر به راننده گفت: " جلو رستوران پیاده شون کن خیس نشن."
سرم روی شانه شیوا قرار داشت. جز او و بوی آشنایش همه به نظرم غریبه می آمدند. گاه در مقابل سلام و احوالپرسی و همدردیشان سر تکان می دادم و گاه از دیدنشان دنیا روی سرم خراب می شد. شیوا با دکتر احوالپرسی کرد. دکتر گفت: "من هم تسلیت می گرم دخترم، شما کی اومدین تو اتوبوس؟"
- " حال سرمه خوب نبود زود آوردمش."
جلوی رستوران شیوا به خاطر من پیاده نشد. آن قدر سنگین و لخت شده بودم که اگر به او تکیه نداده بودم روی صندلی ولو می شدم. حس نداشتم حتا پلکهایم را باز کنم. صدای دکتر حمید را نمی شناختم. وقتی به شیوا تسلیت گفت صدای امیر مثل تیر به قلبم فرو رفت.
- " مجتبی رو یادت می آد؟"
جرات نداشتم چشمهایم را باز کنم. امیر آن قدر نزدیکم بود که حتا گرمی نفسهایش را حس می کردم. از شیوا پرسید: " پیاده نمی شین؟ شیوا ... بیهوشه ...؟"
از روی چادر گرمی دستش را حس کردم. " فشارش پایینه. لابد سردش هم هست. ماشین دکتر بغل اتوبوس پارک شده. می رم سوییچ رو میگیرم بر می گردم."
چندبار سرفه کرد. شیوا قربان صدقه اش رفت و گفت: " خواهرت بمیره، درد و بلات تو سرم. باز عصبی شدی؟"
اشکم جاری شد، اما جرات چشم باز کردن نداشتم. چند دقیقه بعد صدای قدمهایش دلم را لرزاند. به شیوا گفت: " می تونی بلندش کنی؟ نکنه غش کرده؟"
از روی چادر زیر بغلم را گرفت و گفت: " سنگینیشو بده طرف من."
دلم می خواست فریاد بزنم، اما زبانم فلج شده بود. به کمک شیوا روی صندلی عقب دراز کشیدم. امیر چند بار سرفه کرد و گفت: " مثل کاه سبک شده!"
- " کاشکی بیدار می شد و با هم روبرو می شدن. حیفه نفهمه تو مراسم شرکت کردی."
- " این جور مواقع آدم نمی دونه چی باید بگه. گاهی درد آدم آن قدر سنگینه که واژه ها پوچ و بی معنی می شن و نمی تونن حرف دل آدم رو منتقل کنن. دلم می خواست یه چیزی بهش می گفتم که آروم بشه، اما ... خودت که بهتر می دونی دیدن من بدتر عصبیش می کنه."
هنوز سر جای اولم بودم که با هر نشانه ای از او یاد دوران جوانی می افتادم و ناخودآگاه وجودم یکپارچه کینه و نفرت می شد.
دم در خانه که رسیدیم شیوا کمک کرد پیاده شدم. چشمم به کوچه بود و زیر چادر بی صدا اشک می ریختم که با صدای بلند گفت: " دکتر شکوهی تشریف بیارین تو."
به سختی خودم را به راهرو کشاندم و نفهمیدم چطور حالم به هم خورد. شیوا شربت قند و گلاب آورده بود و به زور به خوردم می داد که چشمهایم را باز کردم. نگاهم که به چهره زرد و لبهای کبودش افتاد به یاد روزی افتادم که از خانه اش بیرونم کرد. دوباره اشکم سرازیر شد. شیوا پابه پای من اشک می ریخت. لابه لای ناله های سوزناکش گفت: " بد کردم، خر شدم، نفهمیدم، منو ببخش سرمه، به خدا نگاهت خنجر به قلبم می زنه."
به سختی لب باز کردم و با کلامی بغض آلود جوابش را دادم. " حالا دیگه من و تو هیچکس رو نداریم. من موندم و تو و یه آسمون بی ستاره. دیگه نمی خوام حرف گذشته رو بزنی."
دکتر جعبه دستمال کاغذی را دستم داد. " اشکات رو پاک کن .از رضا خبر داری؟"
- " چند روزه ندیدمش، انگار با سنجاق قفلی به اتاق عمل وصلش کردن."
- " کار زیاد دلیل نمی شه در مراسم خاکسپاری پدرزنش شرکت نکنه."
شیوا گفت: "امید هم لنگه رضاست... هر دو مون بد آوردیم."
و سر درد دلش باز شد. " هرکس ظاهر امید رو می بینه فکر می کنه علی آباد شهریه، اما خدا می دونه که نمی گذاره آب خوش از گلوی من بدبخت پایین بره. هر روز یه بامبول، هر شب یه جنجال. دیگه دارم باور می کنم جدا شدن از اون به نفعمه. بدبختی اینجاست که محرم رازی هم دور و برم نیست. فقط سرمه رو دارم که دل خودش از دنیا و زندگی پر از خونه ... هر بار امیر می آد امید بدتر می کند. منم مجبورم صبوری کنم و دندون سر جگر بذارم تا برگرده آلمان و نفهمه خواهرش از خودش بدبخت تره."
دکتر گفت: " بهش بگین یه فکری به حال سرفه هاش بکنه. اگه امشب می اومد اینجا خودم بهش می گفتم."
شیوا گفت: " گمونم سرما خورده. مامان که می گه آب به آب شده. ممنونم که به فکر شین. من خیلی بهش گفتم. همیشه می گه عصبی که می شم سرفه ام می گیره."
سارا نق می زد. شیوا بغلش کرد و به موهایش دست کشی. " امشب می آی خونه خاله؟"
دکتر گفت: " بمونین ... سرمه رو تنها نذارین."
- " می ترسم امید بیاد خونه و اوقاتش تلخ بشه."
دکتر بلند شد. " خیله خب، من با اجازه تون می رم بالا که شما با هم درد دل کنین. سارا، بیا بریم بالا، کتاب قصه ات نصفه کاره مونده."
دکتر که رفت با شیوا روی تخت دراز کشیدیم. هر دو کلی حرف داشتیم، اما شیوا یکراست سراغ امیر رفت.
- " امیر می خواست بهت تسلیت بگه، اما حالت خوب نبود و ... "
- " از خودت بگو، اوضاع چطوره؟"
- " چی بگم! تو بگو، گرچه با این همه غم و غصه مسخره است بپرسم حالت چطوره."
و بعد از گفتن نکته های باریک تر از موی زندگی خصوصی اش سکوت کرد. من پلکهایم را بستم و پس از مدتها دوری در آن روز غم انگیز، کنار هم به آرامش رسیدیم.
صدای دکتر که در راه پله پیچید شیوا بلند شد و نشست. " پاشم برم."
- " دخترا، چایی دم کردم. اگه برای خودتون ریختین یه فنجون هم برای من بریزین."
شیوا پرسید: " دایی تو بیمارستان فوت کرد؟"
- " تا رسوندیمش بیمارستان بردنش سی.سی.یو، ولی فایده نداشت. باورم نمی شه دیگه نمی بینمش. دیروز صبح با هم صبحونه خوردیم، با سارا بازی کرد، دستور غذای ظهر رو داد، اما انگار می دونست رفتنیه، چون وقتی دکتر داشت می رفت بیمارستان از حلالیت طلبید. دکتر
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:33 ب.ظ
 
ارسال: #75
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خندید و گفت عجله نکن پیرمرد،حالا چه وقت حلالیت طلبیدنه، سال دیگه موقع مکه رفتن از همه حلالیت می طلبیم. بابا هم گفت: من لیاقت ندارم خونه خدا برم، اما تو آنقدر خوبی کردی که از صد تا مکه رفته حاجی تری"
" کاشکی این غرور لعنتی رو زیر پا گذاشته بودم قبل از مرگش می دیدمش. نمی دونی مامان و خاله وقتی فهمیدن چه حالی شدن! تاج گل رو قبر رو دیدی؟ کاغذش رو خوندی؟"
" اگه تو زنده بونش می اومدن دیدنش بیشتر دلش خوش می شد. تاج گل بعد از مردن آدم فقط به درد قبرستون می خوره و بس. حقش بود خواهراش امشب اینجا می موندن و براش نماز می خوندن"
" گله نکن سرمه جان، راستی... اون نامه رو خوندی؟ خیلی دلم می خواست بپرسم، اما... ازت خجالت می کشم. کار احمقانه ای کردم"
" نخوندمش. چون وقتی به دستم رسید که با رضا ازدواج کرده بودم"
" چه بهتر که نخوندیش!"
شیوا رفت و من با هزار فکر و خیال تنها شدم. جمله چه بهتر که نخوندیش مدتها فکرم را مشغول کرد. کنجکاوی برای من که دلم نمی خواست به هیچ مردی فکر کنم کار احمقانه ای بود، اما تنها چیزی که هرگز از ذهنم پاک نمی شد نامردی عاشق سینه چاکم بود.
سرو صدای سارا از خواب صبحگاهی محرومم کرد. دکتر صبحانه را آماده کرده بود. تعجبم از آن بود که او پرانرژی و خستگی ناپذیر در مقابل هیچ مصیبتی سرخم نمی کرد. با لبخند از من پرسید:" از گشنگی هلاک نشدی دختر!"
" رضا زنگ نزد؟"
" چرا اینقدر دور وبرش را شلوغ کرده؟"
" هیچی از کارش نمی گه. من نمی دونم چرا اینقدر کار می کنه!"
" باید ازش بپرسی دخترم. نپرسی فکر می کنه بهش اهمیت نمی دی"
صدای زنگ بلند شد. دکتر لیوان چای را دستم داد. گفتم:" لابد رضاست"
دکتر به پیشوازش رفت. رضا آنقدر بلند بلند حرف می زد که صدایش تا ته آشپزخانه می آمد." زن من کجاست. بی معرفت یه زنگ نمی زنه بپرسه مردی یا زنده ای!"
" به موقع رسیدی، چای حاضره"
" میل ندارم. از خستگی دارم می میرم. چند شبه نخوابیدم"
" خب مرد حسابی نمی خوای چند دقیقه پیش ما بشینی تا زنت رو تحویلت بدم؟ این چند روز کجا غیبت زده بود؟"
رضا وارد آشپزخانه که شد جواب سلامم را نداد. یکراست به سمت روزنامه رفت و شروع کرد به ورق زدن. پرسید:" دکتر شکوهی هم اومد سرخاک؟"
دکتر جواب داد:" پس مجله پزشکی رو خوندی و می دونی اومده ایران!"
" گیرم بیاد می خونمش"
" هفته پیش یه کنفرانس در دانشگاه تهران تشکیل شد.راستش من رو دعوت نکردن وگرنه محال بود نرم. تو چی؟ دعوت داشتی یا نه؟"
رضا پس از سکوتی طولانی گفت:" بیکار نیستم که! حالا دکتر شکوهی از کجا تو این جلسه دعوت شد؟"
" دقیق نخوندم . مجله روی تلویزیون اتاقمه. بردار محاصبه اختصاصی دکتر رو بخون. این مرد نابغه است. آن قدرم با ظرفیت و بزرگ منش... اهل خودنمایی نیست. حتا وقتی ازش تعریف می کنن ناراحت می شه"
تعریف و تمجید از امیر رضا را عصبی کرده بود، حتا حرف زدنش با وقتی که وارد خانه شد فرق داشت. خیلی خوب می دانستم از در بیرون نرفته پوست سرم را می کند. داشتم لباس می پوشیدم که دکتر پشت در اتاقم آمد. " امروز یه عالمه کار دارم. حوصله سارا رو داری بابا؟"
" باشه می برمش پیش خودم. ناهار منتظرتونم"
به اتاق سارا رفتم و وسایلش را جمع کردم. سکوت رضا دلهره آور بود.
برای اولین بار دلم نمی خواست سارا را با خودم ببرم، چون مطمئن بودم حرفهای دکتر احتمال درگیری من و رضا را بیشتر کرده است. رضا به دنبال بهانه می گشت که قضیه شرکت نکردن در مراسم خاکسپاری پدرم را توجیه کند. با حرفهای دکتر تصمیم گرفتم هیچ گله و شکایتی از او نکنم و گزگ دستش ندهم.
دست سارا را گرفتم. داشتم از پله پایین می رفتم که دیدم دم در ایستاده، مجله پزشکی لوله شده را کف دستش می کوبد و خشمگین نگاهم می کند. " امروزم که می خوام استراحت کنم بچه دار شدیم!"
آهسته گفتم:" به جای کمک کردن طلبکار هم هستی؟ دوندگی مراسم بابا وظیفه تو بود، نه دکتر"
" آنقدر سرم شلوغه که اسم خانواده خودم رو هم فراموش کردم، مشکلات خانوادگی تو به خودت مربوط میشه ، نه من!"
دکتر از پله پایین آمد و گفت:" سرمه چی شده بابا؟ نمی بینی رضا خسته است، منتظر چی هستی؟"
رضا با لحن مظلوم ناله کرد:" داره سهمیه غرولند این چند روز رو یکجا تحویلم می ده"
دکتر رنگ به رنگ شد و گفت:" دختر گل من اهل غرولند کردن نیست. مجله هم مال خودت. یکی دیگه می گیرم"
تا بنا گوش رضا سرخ شده بود. در حال بیرون رفتن از در فریاد زد:
" زیادی گنده کردینش. اخلاق ایرونیه دیگه! انگار اونایی که از اون ور آب می آن روغن غاز دارن"
برگشتم به دکتر نگاه کردم، انگار فهمید حسادت رضا کار دستم می دهد. زیرلب گفت:" بیخود حرفش را پیش کشیدم. ببین حسادت چه به روز ادم می آره! پاک خودش رو باخت. چرا من ابله فکر می کردم تو با همه فرق داری رضا!"
جلو رفتم و گفتم:" همیشه همینطور بوده، اما شما خوب می دیدینش"
وقتی حرکت کرد با صدای لرزانی پرسید:" مجله رو خوندی؟"
لحظه ای دلم به حالش سوخت و از آن همه ضعف که در حرکاتش به چشم می خورد احساس دلتنگی کردم:" کی در این شرایط حال مجله خوندن داره! اون هم مجله پزشکی که ازش سردرنمی آرم!"
" پسر عمه ات افتخار جامعه پزشکی شناخته شده. مغز متفکر خانواده... تو سر من نمی زنینش؟ خوبه یه نفر تو فامیل یه خط درمیون هست که بقیه بهش افتخار کنن"
تصور کردم سکوت من باعث خجالتش می شود، اما اشتباه می کردم، چون عصبانی تر شد " من رو آدم حساب نمی کنی؟ چرا جوابم رو نمی دی سرکار خانم! نکنه او هم خودت رو گم کردی!"
" اگه می خوای دعوا راه بندازی برم خونه شیوا"
سارا ترسیده بود و گریه اش گرفت. برگشتم دیدم دارد مثل بید می لرزد.
گفتم:" صداتو بیار پایین، سارا سکته کرد!"
" نمی تونم... آرامش برام نذاشتین"
" تو و حسادت! تو هیچی از دیگران کم نداری رضا"
" حسادت به کی، فکر کردی شاخ غول رو شکسته که عملش رو در اختیار بیگانه گذاشته! پسرعمه ات یه آشغال وطن فروشه"
بی اراده فریاد زدم:" شما دوتا زندگی من رو خراب کردین!"
رضا ساکت شد و من از ترس آب دهانم را قورت دادم. زیرچشمی نگاهش کردم. انگار در جنگ غنیمت قابل توجهی بدست آورده بود.
نفس عمیقی کشید و آرام گفت:" که اینطور... آخرش دردت رو از زیر زبونت بیرون کشیدم"
چشمهایم پر اشک شد. آهسته گفتم:" حرف حسابت چیه رضا؟ اون تو، اونم امیر. هرکاری دلت می خواد و صلاح می دونی بکن!"
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:33 ب.ظ
 
ارسال: #76
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل سی و سه

نامهربانی های رضا غم های دیگرم را از خاطرم محو کرده بود و اهمیتی نمی دادم کنارم نباشد. تنها خاصیت ازدواج با او نجات از شر مزاحمتهای امید بود که پس از مراسم ازدواج ما غیبش زد و کسی نفهمید کجاست.
پس از تمام شدن مراسم شب هفت پدر، امیر جلوی مسجد با دکتر خداحافظی کرد. چشمهایم به شیشه جلو دوخته شده بود، اما گوشهایم خود به خود صدایش را می شنید. از گوشه چشمم که پر از اشک بود دیدم همدیگر را بغل کردند . دکتر گفت:" موفق باشی پسرم، کی برمی گردی؟"
" کار عقب مونده زیاد دارم. تا ببینم چی پیش می آد. فقط نگران شیوا هستم. نمی دونید امید کجاست. شیوا می گه مسافرته، اما معلوم نیست راست بگه. دلم می خواست می موندم و دو کلمه باهاش حرف می زدم، اما گرفتارم."
" آدم مهم همینه دیگه، حالا دیگه همه می دونن طرح اصلی پروژه متعلق به ذهن خلاق شماست"
شیشه را بالا کشیدم تا بقیه تعریف و تمجید های دکتر را نشونم. صدای امیر که در گذشته مثل خون جاری در رگهایم زندگی بخش بود. حالا خنجر به قلبم می زد. در مقابل آن همه سواد و معلومات بیش از حد بزرگوار و بی ادعا بود. چند ماه یکبار در جمع خانواده ظاهر می شد داغ دلم را تازه می کرد و به یادم می آورد تمام عمرم در آتش پیمان شکنی او سوخته ام.
همانطور که به آن دو نگاه می کردم به سمت ماشین آمدند. امیر جلو آمد و گفت:" دلم می خواست قبل از مرگ دایی رو می دیدم و ازش حلالیت می طلبیدم. نمی دونم برای تسلی خاطر شما چی باید بگم، متاسفم کلمه ضعیفیه. اینجور مواقع اگر آدم حرفی نزنه سنگین تره . من دیگه مثل گذشته بلد نیستم احساسم رو در قالب واژه های مناسب بنگنجونم"
بدون آنکه نگاهش کنم دستم را روی دستگیره بالابر شیشه لغزید. او چند قدم عقب رفت و گفت:" به دکتر صارمی سلام برسونین"
وقتی برگشت از زیر چشم نگاهش کردم. او همان امیری بود که سالها قبل وقتی درکنارش راه می رفتم احساس امنیت می کردم. با همان اندام مردانه و غروری که همیشه در راه رفتنش پیدا بود.
صدای دکتر را میان افکار پیچیده ذهنم، دورتر از همیشه می شنیدم.
مردم پدر همدیگرو می کشن و گذشت می کنن. کینه توزی هم حدی داره.
به خانه که رسیدم به کنج اتاقم خزیدم. آن شب غمگین تر از همه شبها بودم و تا صبح که رضا به خانه برگشت گریه کردم. رابطه ما خیلی زود سرد شده بود و به عکس گذشته حرفی برای گفتن نداشتیم. سکوت مرگبار خانه گذشت هر دقیقه را چندین برابر نشان می داد. حوصله کتاب خواندن هم نداشتم.
بعدازظهر شیوا زنگ زد و پرسید:" عصر چکاره ای؟ یکی دو جا باید سر بزنم، حالش رو داری بیام دنبالت؟"
سر ساعتی که قرار گذاشته بود جلوی در سوارم کرد. روی صندلی عقب چندین جعبه شیرینی و دو سه کیسه پر از لباس بچه و کلی خرت و پرت دیگر بود.
شیوا گفت:" یه سر میریم محک و بعد هم به موسسه نگهداری از کودکان معمول سر می زنیم."
" اگه گفته بودی منم یه چیزایی تهیه می کردم"
" اولین بار که رفتم و بچه های معلول بی گناه رو از نزدیک دیدم، تا دو سه روز غذا از گلوم پایین نمی رفت. با اون همه حرص و جوشی که از دست امید می خوردم، معلوم نبود بچه ما هم سالم به دنیا بیاد!"
" چند وقته دنبال این کارایی؟"
" از وقتی مطمئن شدم دیگه بچه دار نمی شم"
" تو چقدر خوشبختی که خدا چنین راهی پیش پات گذاشته"
" جای شکرش باقیه که امید که برگشت. دور از اون خیلی بهم سخت گذشت. باور می کنی وقتی برگشت از ترسم نپرسیدم کجا بودی!"
داشتم به سیه روزی خودم و او می اندیشیدم که پرسید:" تو چرا بچه دار نمی شی، دیر میشه ها!"
" هنوز زوده، ما حتا فرصت نکردیم ماه عسل بریم!"
با کنجکاوی پرسید:" اوضاع خوبه؟"
" مگه می شه دو نفر با دو فرهنگ متفاوت در این مدت کوتاه به تفاهم برسن!"
" نشد سرمه جواب صریح بده و منو نپیچون. یا آره یا نه"
" خودت که تجربه داری... هرچقدر هم آدم انعطاف پذیر باشه نمی تونه از پس تحمل عقاید طرف مقابل بربیاد"
" لجبازی می کنه؟"
" تقصیر خودمه که می خواهم همه چی بی عیب و نقص باشه. من زن کمال طلب و پرتوقعی هستم"
به موسسه محک که رسیدیم شیوا گفت:" من که دعا می کنم به جوونی بمیرم و راحت بشم. با وجود جهنمی که امید برام ساخته، هنوز دوستش دارم."
" شیوا من به مرامت و احساس قشنگت غبطه می خورم. عشق و دوست داشتن نعمت بزرگیه که نصیب هرکسی نمی شه. توامید رو از ته دل دوست داری و همین به زندگی دلگرمت می کنه"
" گاهی خل می شم با خودم فکر می کنم اگه درس نمی خوندم و دانشگاه نمی رفتم و با امید آشنا نمی شدم و باهاش عروسی نمی کردم. الان توی چه موقعیتی ممکن بود باشم!"
" این سوالات جز سردرگمی هیچ نتیجه ای نداره. به نظر من باید با موقعیت سازش کرد."
بعد از اینکه در موسسه محک کارمان تمام شد شیوا گفت:" یه چیزایی توی صندوق عقبه... باید بریم سمت شرق تهران"
" تو چه جاهایی رو بلدی؟"
" منم بلد نبودم. یه روز تو پارک نزدیک خونمون قدم می زدم که با یه خانم مسن آشنا شدم. او کمک کرد تا اینجوری بار دلم رو سبک کنم."
مرکز نگهداری از کودکان عقب مانده ذهنی در ورودی بزرگی داشت.
شیوا گفت:" من می رم دفتر موسسه تو هم خواستی بیا"
در حیاط چند کودک همراه مربی درحال رفت و آمد بودند. دیدن آن بچه ها دگرگونم کرد. با خودم فکر کردم: چقدر ناشکرم که قدر سلامتی سارا رو نمی دونم و بی خود از زمین و زمان ایراد می گیرم.
نفهمیدم کی شیوا سوار شد و تا وقتی پیاده شدم حرفی نزدیم.
وارد خانه می شدم که رضا جلوی رویم سبز شد. سلام کردم و گفتم:
"چه عجب امشب زود اومدی خونه!"
" موبایلت کو؟ چرا ماس ماسکت رو خاموش کردی؟"
تلفن همراهم را از کیفم بیرون آوردم. گفتم:" لابد دستم به دکمه اش خورده و خاموش شده"
" داشتم دیوونه می شدم"
" حوصله ام تو خونه سر رفته بود. شیوا اومد دنبالم با هم رفتیم بیرون"
" منظورت از بیرون کجاست؟"
" من از تو می پرسم کجا بودی؟ این همه شب چشام به در سیاه شد تو دم صبح اومدی خونه، یک بار اعتراض کردم؟"
" من جز بیمارستان و دانشگاه هیچ جهنم دره ای نمی رم"
" ما هم به موسسه خیریه رفته بودیم.همین... شماره تلفنش هم تو کیفمه"
" می مردی همون اول که پرسیدم جواب بدی!"
از رفتار خشن و طرز حرف زدنش مثل همیشه دلخور شدم. به اتاق رفتم و داشتم لباس عوض می کردم که از در تو آمد." امشب یه شب استثنائیه... شام میریم بیرون"
" چی شده؟ قراره بریم ماه عسل؟"
" گفته بودم که تقاضای اقامت دادم... درست شده. به زودی مهاجرت می کنیم"
انگار روی تخت پرتم کردند. رضا آمد بالای سرم و گفت:" نمی پرسی کی میریم؟"
سرم بالا آمد " رضا من و تو هیچی کم نداریم جز صمیمیت و همدلی که اونم به محل زندگیمون ربط نداره"
" این موقعیت گیر هرکسی نمیاد... کاشکی می فهمیدی"
" من از خونواده ام جدا نمی شم، راجع بع این موضوع با هم حرف زدیم و تو شرایط منو قبول کردی"
" فامیل به چه درد می خوره. فقط حساب ريال به ريال آدمو دارن. بقیه هم تو کوک روابط زن و شوهری و بچه دار شدن و نشدن و این حرفها هستن"
اولین بار بود که وقتی کنارم نشست چندشم شد. سرم پایین بود و داشتم فکر می کردم چطور می توانم در چنان شرایط سختی زندگی زناشوییم را نجات بدهم که رضا گفت:" راستی تا یادم نرفته شب جمعه نوبت ماست"
سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. رنگش مهتابی شدو گفت:" رفتیم خوردیم باید پس بدیم دیگه!"
" تعجب می کنم... این همه آدم حسابی و با شخصیت دورو برت هست و تو به یه مشت آشغال از خدا بی خبر چسبیدی! رضا چشماتو باز کن ببین با چه کسایی می خوای هم سفر بشی"
با نگاهی پر از عجز و ناتوانی به صورتم چشم دوخت و گفت:" ما اونجا خوشبخت می شیم. اینجا وضع همینه که می بینی. هرروز هم بدتر میشه. رفقای منم آدمای بدی نیستن. تو می خوای جلوی پیشرفت منو بگیری؟"
" هرجا می خوای برو اما توقع نداشته باش همراهت بیام"
" اگه قراره زنم باشی و دنبالم نباشی، همون بهتر که از هم جدا بشیم. حوصله ندارم خودم اون ور باشم و حواسم اینور باشه"
" اسم طلاق رو نیار... هرکار بگی می کنم"
از نگاه سرد و بی روحش دلم گرفت. حس کردم مثل گذشته دوستم ندارد، ولی تصمیم من برای ادامه زندگی جدی بود. با آن همه زجری که از جدایی پدر و مادرم کشیده بودم حتا اسم طلاق تنم را می لرزاند.
از اتاق که بیرون رفت با خودم فکر کردم مثل همیشه درگیری لفظی پیش آورده تا وادارم کند از غریبه هایی که دوستشان ندارم پذیرایی کنم. با آنکه بودن با آنها عذابم می داد تصمیم گرفتم به خاطر او شب جمعه از آنان پذیرایی کنم.
از در اتاق که بیرون آمدم داشت با تلفن حرف می زد. چهره خونسرد او که نه غمگین و نه شاد بود کنجکاوم کرد. گوشی را گذاشت و کیف و سوییچش را برداشت. بدون خداحافظی داشت از در بیرون می رفت که گفتم:" مگه قرار نبود شام بریم رستوران!"
" برو کنار که حوصله ندارم"
" کاشکی اون موقع که اصرار می کردی ازدواج کنیم مقاومت می کردم تا بیشتر معاشرت کنیم و اخلاقمون دست همدیگه بیاد"
" حالا هم چیزی رو از دست ندادی. غیر از اینکه مدتی همسر یه پزشک زحمتکش بودی که رگ و ریشه و وجودش و جونش به جون تو بسته بوده!"
" من برای یک عمر زندگی با تو عهد بستم!"
" تو فقط ادعای وابستگی می کنی، وگرنه همیشه مخالف من حرف نمی زدی! سرمه، مردم آرزو دارن برن اون ور آب! زن باید با شوهرش هماهنگ باشه. نه اینکه مرتب روبروی خواسته های همسرش قرار بگیره. کارهای من از روی حساب و کتابه. اجازه نمی دم با افکار پوسیده و به درد نخورت سد راهم بشی"
" خب چرا قبل از ازدواج نگفتی خیال مهاجرت داری! اون موقع می تونستم آزاده فکرکنم و تصمیم بگیرم، نه اینکه توی بن بست قرار بگیرم و مجبور بشم راهی رو انتخاب کنم که از عاقبتش خبر ندارم."
درحالی که مبهوت حرفهای من شده بود آب دهانش را قورت داد و گفت:" سخنرانیت تموم شد!"
" خودت بهتر می دونی ما هیچی از اون طرفیا کم نداریم"
" ببین چطوری کلافه ام می کنی. من بهانه نمی آرم. خوب فکر کن. نمونه اش همین پرفسور پیزوری فامیلتون... پسرعمه ات رو می گم. ببین چطوری همه تا کمر جلوش خم می شن. همه اش بخاطر اینه که خارج زندگی کرده. آدم بره اون طرف و برگرده کلی احترام برای خودش می خری"
بی اراده فریاد زدم:" باز که تو حرف اونو پیش کشیدی!"
" می خوام پوزش رو بزنم، فقط بخاطر اینکه به تو ثابت کنم از اون بالاترم"

فصل سی و چهار

بهار شروعی دیگر در زندگی من و رضا بود. برای رسیدن به صمیمیت توافق کردیم بحث و جدل نکنیم و از هم ایراد نگیریم. به عقاید یکدیگر احترام بگذاریم و به امنیت روانی محیط خانه اهمیت بدهیم، اما انگار داشتیم ادای زندگی کردن را درمی آوردیم. بدون آنکه متوجه باشیم با قراردادهای کلیشه ای نقش عشق و عاطفه و مهرورزی بین من و او هرروز کم رنگ تر و فاصله فکریمان بیشتر می شد. کار زیاد رضا ما دوتا را از هم دور کرده بود. او به تنها چیزی که اهمیت می داد پول جمع کردن بود. من هم هرچه پول دستم می رسید در راه خدمت به خلق خدا خرج می کردم.
دکتر تنها حامی من در امور خیر بود و دستم را برای هرنوع خرجی باز گذاشته بود. رضا از فعالیت های من و شیوا خبر نداشت و من از رفت و آمد های او سردرنمی آوردم. در واقع ما مثل دو غریبه بدون هیچ نوع کنجکاوی فقط چند ساعت آخر هفته را کنار هم زیر یک سقف زندگی می کردیم. نه اشتیاقی برای ارتباط نزدیکتر داشتیم و نه از هم دل می کندیم.
روزی مشغول رسیدگی به آشپزخانه بودم که تلفنی به دکتر شد. رفتار مشکوک او کنجکاوی ام را تحریک کرد. از او پرسیدم:" کی بود؟"
" یکی از دوستانم، تو نمی شناسیش"
" مطمئنین؟ دکتر چی شده؟ توروخدا جوابم رو بدین"
" چرا اینقدر دلشوره داری! خب دکتر شکوهی بود"
" چه کار داشت؟"
به سمت راه پله ها رفت و گفت:" ممکنه ناهار نیام خونه. عصر می رم مطب. سارا رو ببر، سر راه میام دنبالش"
پشت سرش از پله ها بالا رفتم. دیدم دارد چیزی یادداشت می کند.
همانطور که چشمش به نوشته بود گفت:" نگران نباش. اتفاق بدی نیفتاده. متوجه هستی که تا اسمش میاد بهم می ریزی؟"
" اگه نگین موضوع چیه از دلواپسی می میرم"
" این حساسیت کی تموم میشه؟ رفتارت مچت رو باز می کنه. اما زبونت می گه اسمش رو نیار. یه کاری تو ایران داره به من رو انداخته"
" خوشم نمی آد اینطوری باهام رفتار کنین. فکر می کنین من بچه ام؟! خوبه شوهر دارم و سرم به زندگیمه"
پایین پله ها ایستاد و گفت:" مدتهاست می خوام باهات حرف بزنم وقت نمیشه. تازگی نسبت به رضا بی تفاوت شدی، این موضوع خطرناکه"
" چرا ازم نمی پرسین چمه! هزار تا حرف توی دلم تلنبار شده و هیچ کس رو ندارم درد دل کنم. توقع داشتم ازم بپرسین خوشبختم یا نه!"
" یه دفعه ازت پرسیدم چرا با من درد دل نمی کنی گفتی می ترسم حرمت رضا پایین بیاد. کاشکی دستم می شکست این پسره رو برات تیکه نمی گرفتم"
" نگفتین کجا می رین؟"
" باید برم خونه حمیدی... توی ختم بابات اومده بود. سرخاک هم انگار بود"
" منم با خودتون ببرین. سرراه سارا رو به شیوا می سپاریم. دکتر حمیدی دوست صمیمی امیره"
" دکتر کدومه! اگه دکتر بود که به احتیاج به من نداشت!"
به هزار مکافات دکتر راضی شد همراهش بروم.
پلاک دوازده به علاوه یک درکوچه آبشار خانه ای کلنگی با دیوارهای بلند آجر بهمنی دودزده و درچوبی رنگ و رو رفته بود. از دوسه پله پایین رفتیم و به حیاط بزرگ و تر و تمیز با حوض بزرگی رسیدیم که انگار چند دقیقه قبل از ورود ما کاشیهای آن را شسته بودند. صدایی جز غار غار چند کلاغ پیر به گوش نمی رسید. وارد راهرو که شدیم نجوای چند نفر که آهسته گفتگو می کردند من ودکتر را به طبقه بالا کشاند. دو مرد جا افتاده کنار در اتاقی ایستاده بودند که با دکتر احوالپرسی کردند. پشت سر دکتر وارد اتاق شدم .پیرمردی رنگ پریده و سرم به دستش وصل بود. دکتر مشغول معاینه شد و من به عکسهای بدون قاب سر طاقچه خیره شدم. عکسهای سیاه و سفید از جبهه و جنگ بود. یکی دو تا از عکسها قاب داشت، اما شیشه نداشت. آلبوم رنگ و رو رفته بدون جلدی که روی میز افتاده بود توجهم را جلب کرد. عکس دکت حمیدی در سن جوانی کنار نوجوان بلند قد باریک اندامی توجهم را جلب کرد. قیافه جوان به نظرم آشنا آمد. نگاه کردم. چشمهایم را بستم و به ذهنم فشار آوردم. خاطرات مثل برق و باد در ذهنم جان گرفت. عقربه زمان دچار سردرگمی عجیبی شده بود. گاه پس می رفت و گاه به جلو کشیده می شد. آنقدر به ذهنم چنگ زدم تا به نتیجه رسیدم. نوجوان بدون لبخندی که کم حرف می زد و مرتب از مدرسه می گریخت تودار و مرموز رفتار می کرد و از دست پدرش کتک می خورداز جمع فراری بود. پاتوقش چهارچوب پنجره اتاقش بود و مرا دزدکی نگاه می کرد آنجا ایستاده بود. تا آن روز امیر را در لباس ارتشی مجسم نکرده بودم. دست او روی شانه دکتر حمیدی و در دست دیگرش تفنگی بزرگ بود. چنان به عدسی دوربین زل زده بود که انگار درهمان لحظه داشت به درونم سفر می کرد.
دکتر داشت شکم باد کرده آقای حمیده را معاینه می کرد که جلو رفتم و آهسته پرسیدم:" خوابه یا بیهوشه!"
" هنوز هیچی نمی دونم، اما مشخصه قادر به حرکت نیست که در خونه اش چهارطاق باز بود. خوبه همسایه ها بهش رسیدگی کردن وگرنه بدنش از بی آبی و بی غذایی خشک می شد"
چشمهایم روی دیوارهای دیگر اتاق سرگردان شد. چند مدال و سه پلاک فلزی پایین تخت آویزان بود. ناخودآگاه آه کشیدم و گفتم:" بیچاره بعد از اون همه خدمت ببین چطوری تک و تنها و بی کس مونده! دکتر متوجه شدین ناراحتیش چیه؟"
دکتر آهسته نجوا کرد:" یواش تر، ممکنه بشنوه. فکر کنم کلیه هاش از کار افتاده. ببین لبهاشم کبوده و هم پوستش زرده . باید دقیق بررسی بشه. با معاینه سرپایی نمی شه اظهارنظر کرد. کار رضاست، اما...
بهتره تو خودت رو وسط نندازی، چون نسبت به دکتر شکوهی حساسه. بذارش به عهده من"
دکتر به صورتم خیره شد " راه دستم نبود شماره موبایلش رو به امیر بدم. ترسیدم رضا تحویلش نگیره. آخه امیر چه می دونه اوضاع شما چطوریه!"
حرصم درآمد " مگه شما از اوضاع ما خبر دارین که کس دیگه ای باخبر باشه"
" چرا ناراحت شدی... من که می دونم تنها انگیزه رضا برای خارج رفتن رقابت با دکتر شکوهیه"
" پس به شما هم گفته قصد مهاجرت به کانادا رو داره. منو باش که فکر می کردم شما هیچی نمی دونین. خیلی جالبه که با دونستن نقشه رضا ساکت موندین!"
" من زندگی تورو خراب کردم، اما نمی خوام خرابترش کنم. فکرات رو بکن و تصمیم بگیر. منم ازت حمایت می کنم. حالا بهتره بریم"
دکتر کیف و وسایل معاینه را برداشت. با هم از اتاق بیرون آمدیم. به مردی که کنار در ایستاده بود گفت:" زنگ می زنم آمبولانس بیاد ببردش بیمارستان"
آمبولانس زودتر از آنچه تصور می کردم از راه رسید. همراه آقای حمیدی به بیمارستان رفتم. راهروها پر از بیمار و جنجال بچه ها در طبقه هم کف غوغا بپا کرده بود. تا آقا حمیدی با برگه ای که دکتر نوشته بود در بخش بیماران عفونی بستری شود چندبار شماره تلفن رضا را گرفتم که خاموش بود. سرپرستار بخش که چند بار من و دکتر و رضا را باهم دیده بود به محض دیدن خط دکتر خندید و پرسید:" خود دکتر آریان کجا هستن؟"
به او گفتم که دکتر خودش را زود می رساند بعد پرسیدم آیا می داند دکتر صارمی کجاست؟
رضا اتاق عمل بود. مریض را در اتاق سه تخته بستری کردند. مریضهای دو تخت دیگر نیمه بیهوش ناله می کردند. به تخت آقای حمیدی که نزدیک شدم لای پلکهایش کمی باز بود و به سختی نفس می کشید. از صدای خش دارش وحشت کردم. پرسید:" من کجام؟"
لبخند زدم " شما رو آوردیم بیمارستان"
" شما پرستاری؟"
" من دختر دایی امیر هستم، دکتر امیر شکوهی، یادتون هست؟"
چشم های گود افتاده حمیدی باز شد:" سرمه... سرمه هستی؟"
حیرت کردم. تصور نمی کردم مرا بشناسد. پرسیدم:" شما منو می شناسین؟"
چشمهای آقای حمیدی به سمت سقف برگشت و در نقطه ای ثابت ماند " انگار همین دیروز بود... قصه اش طولانیه"
کنجکاوی مثل خوره به جانم افتاد. نزدیکتر رفتم و روی صورتش خم شدم " شما از من چی می دونین آقای حمیدی؟"
با نگاهی پر از راز و دلواپسی به صورتم زل زد، اما پس از چند لحظه از حال رفت. از اتاق بیرون آمدم و به شیوا زنگ زدم.
" بازم زحمت سارا گردن تو افتاد.تو فرشته نجاتی شیوا. دکتر حمیدی رو یادته... پدرش مریضه، آوردیمش بیمارستان"
" محمد آقا چند ساله مریضه. گمونم شیمیاییه... چطوری تو از اونجا سردرآوردی؟!"
رضا را ته راهرو دیدم که پشت سرش چند پرستار پرونده به دست می آمدند. به سرعت وارد اتاق شدم و گفتم:" کاری داشتی زنگ بزن شیوا"
کیفم را روی صندلی بین دو تخت قرار دادم . داشتم فکر می کردم وقتی وارد اتاق شود و چشمش به من بیفتد چه واکنشی نشان می دهد که از در تو آمد. سلام کردم. پرستارها هاج و واج نگاهم کردند. یکی از آنها با اخم گفت:" اینجا چکار می کنی خانم؟ برو بیرون"
رضا سرخ شد و نزدیکم آمد. آهسته پرسید:" موضوع چیه؟"
" چند بار زنگ زدم تلفنت خاموش بود."
مات زده به مریض نگاه کردم. پرستارها از اتاق بیرون رفتند رضا با چند قدم بلند رفت در را بست و برگشت " می شنوم"
" آقای حمیدی یکی از دوستان دکتر آریانه"
" خب که چی؟"
" چرا اینجوری نگام می کنی. موضوع چندان پیچیده ای نیست. صبح با هم بودیم. مریضش رو آوردیم بیمارستان، حالا هم منتظرشم بیاد و من برم خونه"
پرونده آویزان بر تخت پایین را برداشت و همانطور که سرش پایین بود پرسید:" دوست دکتر آریان جه ربطی به تو داره؟ هنوز نفهمیدم چرا اینجایی!"
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:33 ب.ظ
 
ارسال: #77
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
«رضا بداخلاقی نکن توروخدا.مریض دیگه،چرا وایسادی؟معاینه اش کن!»
«من باید بفهمم زنم این موقع روزاینجا چی کارمی کنه یا نه؟انگارمدتی کاربه کارت نداشتم استین سرخود شدی!»
«صداتو بیارپایین.پرستارها پشت درن آبرومون می ره.»
«ازسرپرستاربپرس اقای حمیدی مریض کیه؟»
پرستارکه رفت پرسیدم:«به حرف من اعتماد نداری؟»
خانم رکنی برگشت و گفت:«مریض شماست.دکتراریان بستریش کرده.»
پس ازنگاه معنی داری به تخت اقای حمیدی نزدیک شد.پس ازمعاینه به پرستاردستوراتی داد و چیزهایی درپرونده یادداشت کرد.«من باید بفهمم این مرد کیه وتوازکجا می شناسیش.بروخونه تا بعد.»
همان موقع دکترازدرتو امد.صورتش برافروخته بود.سلام کردم.بدون انکه جوابم را بدهد پرسید:« مشکل اقای حمیدی چیه؟»
رضا گفت:«عفونت دستگاه تنفسی...جهازهاضمه هم باید مشکل داشته باشه.پوستش خشکه و تاول داره. براش دارو نوشتم اما فکرنمی کنم کارزیادی ازدستمون بربیاد.»
«نهایت سعیت رو بکن.هزینه اش هرچی باشه مهم نیست.همیشه امیدی هست.پس نگوکاری از دستمون برنمی آد.»
«ولی دکترشما بهترازمن اثرات گازخردل رو می شناسین.»
«به هرجهت نباید دست روی دست گذاشت.دردش رو که میشه کم کرد!»
رضا رنگ و روپریده به صورتم خیره شد.«هنوزکه اینجا وایسادی؟»
دکتربه رضانزدیک شد.«قبل ازاینکه وارد اتاق بشم حرفاتون رو شنیدم.رفتارت خوب نیست رضا.تو نباید با سرمه این طوری حرف بزنی.»
«که اینطور!پس شما هم فهمیدین به دخترتون نمیشه گفت بالای چشمت ابروست.دیدین چطوری عصبانی شد؟»
«چرا خودت رو به نفهمی می زنی!»
بینشان ایستادم و گفتم:«من می رم خونه.»
رضا با چندقدم بلند پشت سرم امد و گفت:«ازاین به بعد هرکارخواستی بکنی باید ازمن اجازه بگیری، روشن شد؟»
دکترعصبانی بود،عصبانی ترشد.«معلوم هست چته رضا؟»
«دکترخواهش می کنم به من ایراد نگیر.یادتون رفته ما زن وشوهریم؟»
«شوهرشی،اربابش که نیستی!امشب یه نوک پا بیا پیش من،بعدبروخونه.»
«ممکنه کارم تا صبح طول بکشه.»
«بنابراین تا صبح مجبورم منتظرت بمونم.قبل ازصحبت با من پاتو خونه نمی گذاری رضا.متوجه شدی یا نه؟»
«متوجه شدم،شما تهدیدم کردین.»
به خانه که رسیدم تا شب مثل کلاف سردرگم بودم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت.انگارنخ احساس من دردستهای نامهربان رضا طوری پیچ وتاب خورده بود که با کوچک ترین حرکت نامناسب او بیشتر دراین رشته گیرمی افتادم.هربارکه با او اشتی می کردم گره ای جدید برگره های کورارتباطمان اضافه می شد که ناخودآگاه من و او را ازهم دورترمی کرد.
آن شب ازدلواپسی تا صبح بیداربودم.هرچه ازاین دنده به آن دنده غلت زدم خوابم نبرد.تصورآنکه دکتردرمقابل رفتارتوهین امیزرضا سکوت کند ناممکن به نظرمی رسید.درانتظارورودش به اتاق خواب چشم به دربسته دوختم.دلم به حال خودم سوخت که احمقانه وبی دلیل به ناممکنی واهی دلخوش کرده بودم.
چزاغ خواب بالای سرم را خاموش کردم.تا عقربه های نامهربان ساعت درتاریکی اتاق ازچشمم مخفی شوند وگذشت زمان را ازیادببرم.غرق درعوالم دردآلود یا احساسی زخم خورده ازحوادث پیش بینی نشده دلهره آوردمرو خوابیده بودم که صدای بازشدن دررا شنیدم.بلند شدم نشستم و صبرکردم تا ببینم سراغم می آید!اما اوتا پشت درآمد و پس ازمکث کوتاهی بدون بازکردن درصدای دورشدن قدمهایش را شنیدم. در پارکینگ که بسته شد قهمیدم برای مدتی طولانی اورا ازدست داده ام.سکوت مرگبار،خانه را بلعید. من ماندم وتنهایی،من و بی کسی و هزارغم واندوه.وصل شدم به گذشته ها،بارشته ای مرموز وپاره نشدنی.من و خاطرات گذشته به هم پیوند جاودانه خورده بودیم
ازبالای تختم کتاب سهراب را برداشتم وبازکردم.میان دریای بیکران واژه های پرمعنی غرق شدم. همیشه زندگی من به همان منوال گذشته بود و تنها دوست من درلحظه های خوشی و ناخوشی سهراب بود. آن روز هم ازدوست می گفت.
بزرگ بود
وازاهالی امروزبود
وبا تمام افقهای بازنسبت داشت
ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صدایش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
وپلکهایش
مسیرنبض عناصررا
به مانشان داد
ودستهایش
صدای صاف سخاوت را
ورق زد
ومهربانی زا
به سمت ما کوچاند.
صبح با انعکاس اشعه خورشید براینه اتاق ازخواب پریدم.کتاب سهراب نیمه بازکنارتختم افتاده بود.صدای گنجشکها درهیاهوی آغازروزی دیگرگم شده بود.بلند شدم نشستم وبه دربسته اتاق خواب، دری که همیشه با دست خودم روبه تاریکی بازشده بود و دیگرحوصله بازکردن دوباره اش را نداشتم خیره شدم.دلمرده ترازهمیشه به سمت اینه رفتم.بدون نگاه کردن به چشمانم موهایم را برس کشیدم و ازدربیرون رفتم.رضا نبود و سکوت بی پرواترازهمیشه درگوشه و کنارخانه جا خوش کرده بود.لیوانی آب نوشیدم.تلفنم که زنگ خورد ازخودم پرسیدم:دیگرچه کسی مانده که به یاد افسرده زنی تنها باشد!
صدای دکترخواب را ازسرم پراند:«رضا دیشب خونه اومد بابا؟»
«اومد اما ندیدمش.»
«نمی پرسی چی شد؟»
«مطمئنم اگه لازم باشه خودتون میگین»
«این همه اطمینان به آدمی که با اشتباهش زندگیت روخراب کرده کاردرست درستی نیست.»
«رضا نبود یکی دیگه به زندگیم گندمی زد.»
«حق داری ازشرایط ناراضی باشی.اما حق نداری همه تقصیرهارو گردن سرنوشت و دنیا بندازی.رضا لوس وخودخواهه،اما آدم بدی نیست.آن قدربلندپروازوحسوده که اگه بهش اجازه ی رشد ندی پژمرده میشه.»
«تکلیف من چیه که به یه زندگی آروم و بی دغدغه قانعم.تاآخرعمرهم منتش رو بکشم بازم توقع داره بیشتردمش روتوی بشقاب بذارم.هرچی بیشتربه سمتش می رم بیشتربرام طاقچه بالامی گذاره.»
«ظرفیت آدما متفاوته.تو هم سبک سنگین کن ببین می تونی تحملش کنی یا نه.»
«صبرمی کنم ببینم دنیا کدوم رنگ تازه ای رو می خواد نشونم بده.»
«نکنه به خاطرمن و سارا نمی خوای همراه رضا بری!یه وقت ملاحظه مارونکنی»
«سفرخوشبختی روازم گرفت.چطورمی تونم نسبت به مهاجرت خوشبین باشم.اونم با آدمی که مرامش رو دوست ندارم.شما دوستای رضا رو نمی شناسی.ازشون حرف نزدم،چون نمی خواستم سفره دلم رو پیشتون بازکنم.ماباید با عده ای ازخدابی خبرهم سفره بشیم و اون وردنیا با همچی نخاله هایی رفت و آمد کنیم.»
«نکنه اون چندتاارازل و اوباش رو می گی که هرجا می رن افتضاع به بارمی آرن!اونا ازاینجا رونده و ازهمه جامونده شدن!هجیبه که رضا باهاشون می پلکه.»
«امروزبه ملاقات آقای حمیدی می رین؟»
«خیالت ازجانب اون پیرمرد راحت باشه.فقط کاری نکن که من ورضا مقابل هم قراربگیریم.»
«منظورتون اینه که تو بیمارستان افتابی نشم؟چشم.حالا که دور،دورِاقا رضاست.»
پس ازیک هفته قهروسکوت که اززندگی سیرم کرده بود رضا درشبی ازشبهای دلتنگی و دلواپسی با دسته ای گل رزسرخ به خانه آمد.تصورش هم ناممکن به نظرمی رسد که انسان ازچندشاخه گل به اوج خوشبختی برسد.اما او کاری کرده بود که بایک لبخند خشک و خالی مثل سگی که برای صاحبش دم تکان می دهد ازخوشحالی پردراوردم و به دست وپایش می افتادم.
درآستانه درخشکش زده بود تا به استفبالش بروم.من نیزمثل همیشه که با کوچک ترین نشانه مهرورزی او باورمی کردم درهای خوشبختی برای همیشه به رویم بازشده،فکرکردم ازااین پس سربه راه خواهد شد.نسیم شاخه های درختان را نوازش می داد و او لبخندبه لب میان درایستاده بود.جلورفتم و گلها را ازدستش گرفتم.
«زحمت کشیدی،دسته گل به چه مناسبتیه؟»
دررا بست و بغلم کرد.«به مناسبت اولین ضربه ای که تنم رو لرزوند.امروزسالگرد اولین دیدارمونه.»
برای فراموش کردم تمام فشارهای روانی که به روحم آسیب رسانده بود همان جمله کافی بود.دلم می خواست بدعهدی روزگاررا باورنمی کردم،اما ازآنجا که همیشه با چندکلمه گول خورده بودم و با گذشت زمان کوتاهی روی دیگرسکه مأیوسم کرده بود.همان لحظه به ساده لوحی خودم خندیدم.رضا گفت:« شام درست نکن.امشب یه شب استثناییه،شامش هم باید فوق العاده باشه.»
گلهارا که درگلدان گذاشتم توی دلم گفتم:کاشکی افراط نمی کردی و همیشه یک جوربودی.
کیف رضا روی سکوی آشپزخانه قرارگرفت و درش بازشد.به چشمهایم خیره شد و با غرورگفت:یه هدیه ناقابل برای تنها عشق زندگیم.
بسته ی کادوپیچ شده ازکیفش خارج کرد وگفت:خداکنه خوشت بیاد.
دستبندی جواهرنشان وزیبا با نگین های درشت یاقوت!درست اندازه مچ دستم بود.
«خیلی قشنگه.خیلی باسلیقه ای عزیزم.»
آن شب یکی ازبهترین شب های زندگی کوتاه من و رضا بود.ولی ازآنجاکه اعتمادی به استمرار آرامش لحظه های زودگذرنداشتم درزمان خوشبخت بودن هم انتظاراتفاقات بد دلواپسم می کرد.رضا بارها ثابت کرده بود می تواند بهترین شوهردنیا باشد،اما انگارچیزی مرموزبه زندگی ما سایه انداخته بود که به هیچ ترفندی سروسامان نمی گرفتیم.
یکی دوهفته خوشگذرانی همه دلواپسی های رنگ و وارنگ گذشته را ازخاطرم محوکرد.رضا دیربه خانه می آمد،اما تا صبح نمی خوابید،حرف ازاینده می زد و ازآینده و خوشبختی موهومی که قراربود برای من بسازد می گفت.
همان طورکه به دکترقول داده بودم حال آقای حمیدی را نمی پرسیدم،اما روزی که رضا خبرمرگ اورا با خونسردی به گوشم رساند نفسم بندآمد و ناخودآگاه اشکم جاری شد.زیرلب گفتم:چرا هیشکی به من نگفت!
رضا گفت:جنازه اش توی سردخونه مونده و هیچ کس تحویلش بگیره.
تنم می لرزید ورضا چشم ازصورتم برنمی داشت.جلوآمد و به چشمهایم خیره شد:آخرش نفهمیدم این پیرمرد کی بود که این قدرنسبت بهش حساسی.
«توبه یه مرده حسادت می کنی؟خوبه که سن بابام رو داشت.حمیدی جونش رو درراه نجات کشورو ملتش فداکرد.همین!تو هم باید بهش احترام بذاری.»
«نمی دونستم ازاین حرفای قلمبه سلنبه هم بلدی!نخوای واسه یه غریبه زندگی روبه کاممون تلخ کنی ها!»
«شهادت یه قهرمان ربطی به زندگی زناشویی من و تونداره که این قدربهم ریختی!»
نگاه آن روزش با همیشه فرق داشت.کلمه هاش روی موجی ازغم شناوربود.گیج وسست روی صندلی نشته بودم که رفت.همان لحظه به دکترزنگ زدم و پرسیدم:«دکترشما نباید به من می گفتی آقای حمیدی شهید شده؟»
«لابد تاخبرروشنیدی پیچیدی به پروپای رضا.نگفتم نسبت به اون حساسیت نشون نده.»
«باید ازهمون اول رک و پوست کنده همه چی روبهش می گفتم.»
«خیلی ساده ای دختر.فکرمی کنی مرده زنده حمیدی برای رضا فرق داره!زرنگ بودی می فهمیدی حرفش رو پیش کشیده تا به یه سرنخ جدید برسه و به دکترشکوهی ربطش بده!تازه دارم این موجود به ظاهراروم رومیشناسم.»
«اون طور که رضا آقای حمیدی هیچ کس رو نداره جنازه اش رو تحویل بگیره.»
«به امیرزنگ زدم و ماجرا روگفتم.خودش دکترحمیدی رو خبرمی کنه.»
«شما با هم درارتباط هستید؟»
«من و دکترشکوهی مرتب درتماسیم.تو هم بهتره به شوهرت بچسبی.»
«دارم نهایت سعیم رو می کنم،اما زندگی من توقالب تجربه های دیگران نمی گنجه.چون اخلاق شوهرم قابل پیش بینی نیست.»
برای بی کسی آقای حمیدی با آن همه سوزدل و آه تلنبارشده دروجودم فقط دوسه قطره اشک چکاندم. انگار چشمه اشکم خشک و دلم سنگی شده بود که درسخت ترین و بحرانی ترین شرایط فقط قلبم درد می گرفت.
دوسه روزبعددرمراسم تشییع جنازه شهید محمد حمیدی منفرد،دکترحمیدی که نه مشکی تنش بود و نه گریه می کرد را ملاقات کردم. تابوت آن مرد بزرگ که با پوشش پرچم سه رنگ ایران،برفراز دستهای جمعیت عزاداربه بهشت زهرامنتقل شد.مراسم با شکوه تجلیل ازآن شهید بزرگوارتا عصرطول کشید. موقع خداحافظی دکترحال امیررا ازدکترحمیدی پرسید.حمیدی برگشت به من خیره شد و گفت:چی بگم؟ خیلی حرفا رو نمیشه راحت گفت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:33 ب.ظ
 
ارسال: #78
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دکترکنجکاوشد و پرسید:سرفه اش بهترشده؟
درنگاه دکترحمیدی اندوه بی پایانی موج می زد.به دکترنگاه کرد و گفت:می گه بهترم.
«شما برمی گردی آلمان؟»
-نمی دونم صلاح چی بود که درلحظه های پایان عمرپدرم اورو تنها گذاشتم.همسایه ها که براش سنگ تموم گذاشتن.شما هم که خجالت زده ام کردین.امیربه من نگفت شما رو توی زحمت انداخته.
بعدروبه من گفت:مراتب تشکرمن رو به همسرتون ابلاغ کنین.دلم می خواست ازنزدیک ملاقاتشون می کردم.
-اگه می دونستم پدرتون بیماره و احتیاج به کمک داره یک لحظه هم تنهاش نمی گذاشتم.
-این جمعیتی که امروزدیدین ازفامیل به من نزدیک ترن.جمع خانواده تا وقتی دوروبرمون بودن که مادرم زنده بود و سفره ای پهن می شد.ازوقتی مادرم به رحمت خدارفت و پدربه بستربیماری افتاد هر موقع لازم می شد به سفربرم درخونه رو بازمی گذاشتم وهمسایه ها کارهای پدرراانجام می دادن.منم که یه سرداشتم و هزارسودا.متاسفم که نتونستم ذره ای اززحمت هاش رو جبران کنم.
-کاشکی دم آخری پیشش بودین.
دکترحمیدی بدون انکه نگاهم کندگفت:این قانون هستیه!هرکس پرقدرت تره بارروی دوشش سنگین تره. خانم سبحانی،اگرروزی خدا خواست و بارسنگینی جلوی راهتون قرارگرفت که هیچ کس جزشما قادربه برداشتنش نبود ازخدا تشکرکنید که شماروانتخاب کرده تامأموریت مهمی انجام بدین!هیچ سختی و مشکلی بی جهت نیست.آدمهای گرفتارسختی می کشن تابرای امتحان بزرگ الهی آمادگی پیدا کنن.
حرفهای دکترحمیدی تا چندساعت فکرم را مشغول کرد.ازسکوت دکترکه درراه برگشت کلامی با من حرف نزد حدس زدم او هم تحت تأثیررفتارآقا منشانه و جمله های پرمعنی دکترحمیدی قرارگرفته است. دم درکه پیاده شدم سرش را ازشیشه بیرون اورد و گفت:بهتره به رضا نگی امروزتومراسم تشییع جنازه حمیدی شرکت کردی.کاررو ازاین که هست خراب ترنکن تا ببینم خدا چی می خواد.
باشروع سال تحصیلی وفصل برگ ریزان برنامه های من و شیوا تغییرکرد.سر زدن به مراکزنگهداری ازکودکان بی سرپرست و معلولان وعقب ماندگان ذهنی رابه پیش ازظهرموکول کردیم که سارا مدرسه بود.عصرها هم وقتم به رسیدگی به درسهای سارا می گذشت.رضا بی سروصدا می امد و می رفت. من نهایت سعی خود را می کردم که محیط خانه ارام و دورازتشنج باشد.
روزی ازدربیرون می رفت که گفت:کم کم باید کاراتو بکنی.
نگاهم باعث شد بقیه حرفش را قورت بدهد.جلورفتم و پرسیدم:منظورت چیه؟
-خونه رو فروختم...نیازبه اثاث جمع کردن هم نداریم.
-چطوردلت اومد بی خبرکانون زندگی مشترکمون رو به هم بریزی!کی اینجا رو خرید که حتی نیومد خونه روببینه!
-اینجا رو دیده بود!
-گفتم که ازایران تکون نمی خورم.باورنکردی،خیله خوب،راه بازوجاده دراز.
-توبه خاطردیگران دنبال من نمی آی!اینه معنی عشق و عاطفه؟
-بی خود پای کسی رو وسط نکش!بهت گفته بودم که من اهل مهاجرت نیستم،ولی مانع پیشرفت تو نمی شم.می تونی بری عزیزم.فقط قبول کن که فروختن خونه کاردرستی نبود.با این کارت فقط من دربه در می شم.باید خونه رو پس بگیری.
-من خونه رو فروختم،می فهمی چی می گم؟پول وسایل رو هم گرفتم.
-پس من وسایل شخصی موجمع می کنم و برمی گردم خونه دکتر.
-توازمن بدت می آد سرمه،ازاولش هم با رغبت زنم نشدی.دنبال بهانه می گردی ازم فاصله بگیری، اما من بازیچه ی دست جنابعالی نمی شم.نکنه می خوای ازم طلاق بگیری؟
-کی گفته طلاق می خوام!اگه لازم باشه تا آخرعمرچشم به راهت می مونم و صدام درنمی آد.
ناگهان فریاد زد:دروغ می گی،قصدت جداشدن ازمنه.اگه قراره دنبالم نیای ترجیه میدم طلاقت بدم و قال قضیه رو بکنم که دلواپست نباشم.
-تو این کارو نمی کنی رضا.من و تو بهم تعهد دادیم...توادعا می کنی عاشقمی.
-می بینی که این کارومی کنم.نخوای بیای سرهفته طلاق نامه ات دم دره.
وقتی ازخانه بیرون رفت با دلی پرازاندوه و چمدانی رخت و لباس و چندجلد کتاب راهی خانه دکترشدم. حدیث آن لحظه های سخت و ملال آورکه همه انگیزه های زندگی را دروجودم کشته بود در کلمه ها نم نمی گنجد.خانه قشنگمان با تمام وسایل گران قیمت سرهفته تحویل داده شد.با حرفهایی که جسته و گریخته ازاوشنیده بودم دوروزبعد پروازداشتیم.
اخرشب دکترغمگین ترازهمیشه وبدون هیچ پرسشی بعدازشام همراه سارا به طبقه بالا رفت و من دراتاق عقبی طبقه پایین با یک جلد کتاب به رختخواب خزیدم.آن شب کابوس ها و دلواپسی های گذشته را به دست باد سپردم و فقط نگران دوری ازرضا بودم.خدا خدا می کردم سراغم نیاید و سروصدا راه نیندازد،چون ازواکنش دکترمی ترسیدم.
کتاب درمقابل چشمانم بازبود و فکرم کارنمی کرد.درعوالم پیچ درپیچ ذهنی غرق بودم که چند ضربه به در خورد.رضا منتظرجوابم نشد و تو امد.نفهمیدم کی ازراه رسیده بود.دررا بست و لب تخت نشست. کتاب راازدستم گرفت و نگاهش کرد.
پرسید:خواب زده شدی یا این کتاب جذابه؟
-دیرخوابیدن رو ازتویاد گرفتم.
-باورکن من آدم شری نیستم.می دونی چقدردوستت دارم؟
با بغض جواب دادم:منم دوستت دارم.نمی تونم ازت دوربشم رضا.
-کاشکی سیاست زن داری رو بلد بودم.
-دونفرکه همدیگه رودوست دارن باید ملاحظه ی همدیگه رو بکنن.
-می گن عشق مثل سرفه می مونه و نمی شه مخفیش کرد.توازاول هم دلباخته و بی قرارمن نبودی.
-لیاقت ندارم ادعای به این بزرگی داشته باشم.فقط می دونم با تو خوشبختم و اگه بری غصه می خورم.
-اگه به ادامه این زندگی علاقه داری باید دنبالم بیای.
-این قدرباید باید نکن.رضایت منم شرطه یا نه؟من مثل تو عقیده ام رو تحمیل نمی کنم.خونه رو که متعلق به هردوتامون بود بدون مشورت با من فروختی.خب،حالا مونده رفتن و دست ازپادرازتربرگشتن تو.منتظرت می مونم.فقط توروخدا به من اصرارنکن دنبالت بیام و بداخلاقی نکن.بذاراین دو روز رو خوش باشیم.
بلند شد به سمت دررفت و گفت:تا فردافرصت داری جوابم رو بدی.
ودررا بازکرد.دوباره برگشت و گفت:مجبورم نکن طلاقت بدم...من ازتو لجبازترم سرمه.
نفهمیدم کی دکترپایین آمده بود.رضا هم نمی دانست پشت سرش ایستاده.تا برگشت و دکتررا دید جا خورد:شما اینجایین؟
دکترلبخند تلخی زد:می دونی رضا،هرموقع سعی می کنم نشنوم گوشام تیزترمیشه.این طور که شنیدم داشتی برای دخترمن خط و نشون می کشیدی!
ازحالت صورت دکتروحشت کردم.آن قدرعصبانی بود که ترسیدم سکته کند.بلند شدم و گفتم:دکتر، توروخدا این قدرعصبانی نشین.باورکنین ما فقط داشتیم با هم حرف می زدیم.
-بروبشین سرجات و حرف نزن ببینم حرف حساب این مرد چیه؟
رضا سرخ و سفید شد.بادبه غبغب انداخت وگفت:دخترشما زنه منه یا نه؟
-نشد رضا،همین الان داشتی تهدیدش می کردی طلاقش می دی.
-اینوگفتم که همراهم بیاد.شما هم بودی همین کارومی کردی.من بدون سرمه پام رو ازایران بیرون نمیگذارم.
-تاچندروزپیش فقط دلتنگی دورشدن ازسرمه ازارم می داد،اما ازوقتی فهمیدم با چه گروهی می خوای هم سفربشی دلم به حالت سوخت.
-شما ازکجا همسفرای من رومی شناسی؟
-برای من هیچ کاری غیرممکن نیست.یادت رفته دریه محیط بسته و کوچیک همکاریم!
-یهوبگین توی بیمارستان جاسوس دارین دیگه!کسی که ادعای مؤمن بودن داره بین زن و شوهرجدایی نمی اندازه.
-مؤمن بودن ادعای بزرگیه و بارسنگینی روی دوش آدم می گذاره.ایمان واقعی به دورکعت نمازکه من می خونم نیست پسر.مؤمن باید ازخودگذشتگی داشته باشه.برای زنش ازجون مایه بگذاره و به صلاح اطرافیانش بیشترازنفع خودش اهمیت بده.اگرتوشیش ساله بوتیماررو می شناسی من اون پیرخرفت رو چهل ساله می شناسم.پیشرو و پسندیده و آهنگ هم سه دکترفاسدپاکسازی شده هستن که ازاینجا رونده و از همه جامونده شدن.نمی دونم چطوری به پستشون خوردی،اما بهت هشدارمی دم با طناب این جورآدما جات ته چاهه،پرفسورنیکو یه شیاد معلوم الحاله که با دارودسته های خلافکارکه تو قاچاق داروهای تاریخ مصرف گذشته هستن همکاری می کنه.ازگندوکثافتکاری این چندنفرهرچی بگم کم گفتم.حالا چه نقشه ای برای تو کشیدن خدا می دونه.فقط این روبدون که تو اولین کسی نیستی که گول حرفهای چرب و نرمشون رو خوردی!پس تادیرنشده ازخرشیطون پیاده شو و بچسب به زن و زندگیت.تو هیچی کم نداری رضا،بیخودی داری خودت رو به درودیوارمی زنی.
رضا چندقدم ازدکترفاصله گرفت.چندبارنفس عمیق کشید و با رنگ و روی پریده گفت:نمی دونستم امار رفقای من رو دارین.این اطلاعات دقیق ازکجا به دستتون رسیده؟
-توهنوزنمی دونی چی درانتظارته.سرمه رومی خوای ببری پیش یه مشت آدم گرگ سفت که به چشم ناپاکی معروفن؟همگی دله و هیزن.غیرتی بشی می زنی ناکارشون می کنی و کاردست خودت می دی. حرف من رو اویزه گوشت کن و سرمه رو باخودت نبر.
-با این وضع بهتره ازهم جدا بشیم.
-خجالت بکش و این قدرحرف جدایی رو نزن.نمی بینی این دختربهت دل بسته؟
-این جوری نمی تونم باهاش زندگی کنم.
-باشه،فقط یادت باشه اگه روزی پشیمون شدی و برگشتی قلم پات رو می شکنم و نمی گذارم قدم توی خونه ی من بگذاری.برو هرغلطی دلت می خواد بکن.اما دیگه حق نداری اسم دخترمن رو بیاری.
رضا شبانه ازخانه بیرون رفت.
بیماروناتوان روی تخت درازکشیدم و ازغصه تاصبح خوابم نبرد.هواداشت روشن می شد که تلفن همراهم زنگ زد.تمام استخوان های بدنم ازشدت درد قفل شده بودند.شماره ذوق زده ام کرد،اما قدرت تکان خوردن نداشتم.به خیال آنکه رضا ازسفررفتن منصرف شده با هزارامید وآرزودکمه سبزرنگ را فشاردادم و سلام کردم.رضا جوابم رانداد و مثل غریبه ها گفت:ساعت ده می آم دنبالت بریم دفترخونه تا همه چی رو تموم کنیم.
حال خودم را نمی فهمیدم.تا ساعت هشت صبح توی رختخواب پرپرزدم.باورنمی شد زندگی ناموفقش که به سختی وباهزاردردسرتا اینجارسیده بود به آن سادگی و با چندکلمه ویکی دوامضا تمام شود.درودیوار اتاق مثل زندان تنگ و غیرقابل تحمل بود.بلند شدم ازخانه بیرون زدم.دلم پربود احساس خفگی عجیبی می کردم.هوای ابری وریزش باران با حال و هوای آن روزم بود.قدم زنان زارزدم و برای سیه روزی خودم اشک ریختم.فکرکردم اگرذره ای به خوشبختی درآن طرف آب ایمان داشتم بی درنگ با اوهمراه می شدم.اما گفت وشنود اوودکترچشمهایم را بیشتربه حقیقت تلخ بازکرده بود و روا نبود بازهم خودم را گول بزنم.
ساعت نزدیک ده بود که به خانه رسیدم.رضا منتظرم بود.بی هیچ حرفی با هم به دفترخانه رفتیم و با توافق ازهم جداشدیم.تعجبم ازآن بود که ازقبل با سردفترهماهنگ کرده بود.با حضوردوشاهرغریبه و بدون هیچ معطلی درعرض نیم ساعت صیغه طلاق جاری شد!
وقتی ازاو جدا شدم،انگارنیمی ازوجودم را ازدست دادم.ازدرکه بیرون آمدیم سرخورده و غمزده داشتم به سوی خیابان اصلی می رفتم که صدایش را ازپشت سرشنیدم:بیا سوارشو می رسونمت.
برگشتم و با چشمهای اشک آلود به نگاه پرازخونسردی اش خیره شدم:دلم رو شکستی رضا.منتظرباش حادثه ای درزندگیت اتفاق بیفته!من به برگشت اعمال آدمها ایمان دارم.
رنگ به رنگ شد و گفت:مهرت رو تمام و کمال میدم.دیگه چی می خوای؟توصندوق عقب ماشینه. گذاشتم بیارم جلوی چشم دکترتقدیمت کنم که نگه نامرد و خسیسم.
-فکرکردی دنبال مهریه ام هستم؟توهرگزنمی تونی منوراضی کنی پول ارزش اون همه مهرومحبت من رو نداره.من برای توازجون مایه گذاشتم...متأسفم که منو نشناختی.
-نمی خوام کسی پشت سرم صفحه بگذاره.
-خاطرجمع باش دیگه دکتراسمت رو نمیاره.مهرم هم حلالت باشه.بخورنوش جونت.فقط یادت باشه که همه جوره راضی بودم باهات بسازم.
نفهمیدم تا کی درخیابان های شلوغ گشتم.چیزی ازدرونم فریاد می زد زندگی مزخرفم به باد فنارفته و دلبستگی به رضا روزگارم را سیاه کرده.به خانه برگشتمازپله ها بالارفتم دیدم دکترساکت و بی سروصدا روی صندلی ننویی نشسته است و پیپ می کشد.مقابلش نشستم و سرروی زانویش گذاشتم.من اشک می ریختم واوساکت بود.وقتی خوب گریه کردم و سبک شدم با صدایی لرزان گفت:منوببخش که زندگیت رو خراب کردم.رضا درست بشو نبود.شانس آوردی که خودش طلاقت داد چون اگه یه روزی خسته می شدی و طلاق می خواستی محال بود رهات کنه.
-نمی خواستم مهرطلاق توی شناسنامه ام باشه.راضی بودم تاآخرعمرتحملش کنم.من به بهانه هاش عادت کرده بودم.
سرم را بوسید:هیچی با گذشته فرق نکرده.الا اینکه اعصابت تحت فشاربوده.مدتی بگذره حالت جا می آد عزیزم.دیگه محاله بگذارم ازدواج کنی.
پس ازگذراندن یک ماه سخت و زندانی کردن خودم،دراتاق ته راهرو عاقبت باتلاش شیوادوباره وارد اجتماع شدم.
مدرسه ها تعطیل شد.دکتروادارم کرد به اروپا برویم.تمام نقاط دیدنی ایتالیا و فرانسه رابه من و سارا نشان داد.وقتی برگشتیم روحیه ام نسبت به گذشته تغییرکرده بود.
مدرسه ها که بازشد،دوباره سارا نیمی ازروزرا درخانه نبود.وقت اضافی را صرف سرزدن به افراد محتاج و امورخیریه می کردم.اعصابم هم آرام بود.هنوزپائیزتمام نشده بود که شنیدم رضا برگشته.با آنکه دلم پرمی زد ببینمش خبربازگشت او خاطرات تلخ جدایی من و اورا درذهنم زنده کرد.به توصیه دکترحنا جواب تلفنش را ندادم یالگرد پدرنزدیک بود و تصورآنکه درآن شرایط بتوانم با امیرروبه روشوم تنم را می لرزاند.ازآن همه کینه توزی خسته بودم و می ترسیدم کجرد بودنم امیررا وسوسه کرده باشد تا یک بار دیگرتجربه ی چندسال پیش را تکرارکند.
رضا هرروززنگ می زد و اصرارداشت همدیگررا ببینیم.با آنکه دلم میخواست اظهارپشیمانی اش را باورکنم به خودم نهیب می زدم که او همان مردیست که دست رد به سینه من زد و دلم را شکست.
یک هفته به سالگرد پدرمانده بود که شیواگفت:گمونم همین روزا سروکله امیرپیدا بشه.
سکوت کردم.با تعجب پرسید:چه عجب این بارتوی ذوقم نزدی!
-هرچی می گم اسمش رو نیارچاره ات نمی شه.
-نمی دونی وقتی فهمید طلاق گرفتی چه حالی شد!
-اگه لال می شدی و هیچی نمی گفتی به نفع هردومون بود.
چشمهای شیواپرازاشک شد:هفته دیگه می آد ایران...گفت می خواددرمراسم سالگرد دایی شرکت کنه. کاشکی می رفتی فرودگاه.
ناخودآگاه ازدهنم پرید:خداروچه دیدی،شاید رفتم.
-تا نری ونبینیش طلسم دلخوری هاتون شکسته نمی شه.
-حالا یه چیزی ازدهنم پرید.جارنزنی به همه بگی.
شیوا اشک چشمش راپاک کرد وقاه قاه خندید:هردوتون دیوونه هستین منوباش که ازهمه طرف شانس آوردم!شرهردیوونه،رفیق دیوونه،برادردیوونه،گروهی یه دیوونه خونه روپرمی کنیم.خودم هم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:34 ب.ظ
 
ارسال: #79
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
می شم رئیس دیوونه ی عالم.
از آن روز به بعد شبانه روز با خودم کلنجار رفتم تا امیر را ببخشم و روحم را از قفس تنگی که سالها در آن زندانی بود آزاد کنم.

کتاب فارسی سارا دستم بود.پرسید: چرا بقیه دیکته رو نمیگی؟ خسته شدم دیگه.
کلمه ها جلوی چشمم رژه می رفت و حواسم جای دیگری بود.دکتر از در اتاق تو امد و گفت: سارا خانم، تو که فارسی رو از حفظی، چرا به خاله زور می گی؟
- دوست دارم بابا بزرگ. اخه به همه هم کلاسیهام دیکته می گن، مامانشون هم نمره می ده و .. من...
سارا بقیه حرفش را نزد. کم مانده بود از غصه بی مادری او دق کنم که به اشاره دکتر بلند شدم از اتاق برون رفتم و بغضم را پشت د راتاق خالی کردم.
سارا به سنی رسیده بود که برای هر ماجرایی پاسخ قانع کننده می خواست. مرتب خودش را با بچه های هم سن و سالش مقایسه می کرد و از رنج بی مادر بودن و پدر نداشتن هر روز لاغرتر می شد.بی اشتهایی او نگرانم کرده بود و میدانستم مثل مادرش تودار و کم حرف است.
دکتر دنبالم آمد و پرسید: تعریف کن ببینم خونه شیوا چه خبر بود، خوش گذشت؟
شیوا گفت امیر برای مراسم سالگرد بابا میاد ایران.
حوله را با حرص روی مبل پرت کردم و گفتم: تصمیم گرفتم همه چی رو تموم کنم. احساس بدی دارم که اون همه سال قضیه رو کِش دادم. این وسط کسی که غصه خورد و بار اون همه صدمه روحی رو به دوش کشید خودم بودم. حالا دارم می بینم دنیا داره مسیر عادی خودش رو طی می کنه و اونقدر هم بیکار نیست وقتش رو به پای من هدر بده... این منم که سال ها جای خودم ایستادم و جم نخوردمو. از کوته فکری خودم به تنگ آمدم . آخه من چی رو تونستم عوض کنم! بعد از پونزده سال خجالت می کشم بگم که تنفر و انزجارم مثل اولین سالیه که امیر رفت و منو قال گذاشت!
- جسته گریخته تو بیمارستان شنیدم رضا دست به دامن این و اون شده تا پادرمیونی کنه دوباره بیاد سراغت و زندگیت رو بهم بریزه. حواست رو جمع کن، آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شه.نکنه جواب تلفنش رو بدی و زیر پات بشینه.
- همون بار اول که به قول و قرار مردی پر مدعا که زیر گوشم وزوز می کرد عاشقمه اعتماد کردم و اون طور پیمان شکست و خاکستر نشینم کرد باید می فهمیدم این سیکل معیوب تو زندگیم تکرار شدنیه. کم کم دارم طلسم و بسته شدن بخت و نیروهای منفی و شیطانی و بدبیاری و مزخرفاتی که خرافات می دونستم رو باور می کنم. به همین دلیل میخوام خلاق عقیده و احساس عمل کنم.
- سرمه جان میدونی چرا تاریخ دائم خودش رو تکرار میکنه؟
- سر در نمیارم از چی حرف میزنین. خب چرا؟
- چون بار اول به حرفاش گوش نکردیم.
- من بچه بودم و هیچ تجربه ای نداشتم. امیر به زور توی دلم جا باز کرد.
- حالا دیگه بزرگ شدی، پس بزرگ فکر کن.
- عشق امیر و بی قراری و دلتنگیهام همه اش خواب و خیال بود. این حس آزاردهنده پونزده سال از عمرم رو سوزوند. دلم میخواد وقتی اوضاع بهتر شد ازش بپرسم چرا؟ تو که میخواستی بری و برنگردی برای چی عشقت رو به من تحمیل کردی؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:34 ب.ظ
 
ارسال: #80
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ی 695 و 696
فصل سی و پنج
پشت چراغ قرمز متوجه دو سه تماس ناموفق از شیوا شدم . هفتاد ثانیه برای جوابگویی به او زمان اندکی بود ، چون بعد از ماجرای گم شدنم و بحثهای تلفنی که با هم داشتیم و مثل همیشه بی نتیجه مانده بود بعید می دانستم به سادگی قانع شود . اصرار همیشگی او و تکرار آن حرفها از حوصله من خارج بود ، اما از آنجا که جز او هیچ کس را محرم نمی دانستم هم صحبتی با او غنیمت بود .
دل به دریا زدم و شماره اش را گرفتم . سریع گوشی را برداشت و گفت : «چه عجب یاد من کردی !»
«ببخش عزیزم ، این روزها حواسم حسابی پرته . باور می کنی صدای زنگ تلفن رو نشنیدم !»
«انگار دیگه احساس مسؤلیت هم سرت نمی شه . کارای دو سه روز گذشته ات اعصاب همه رو داغون کرده . می دونی چه کارکردی سرمه ؟ »
«حق با توست ... پاک روانی شدم . زحمت سارا هم که گردن تو افتاده . »
«می دونی که من عاشق این بچه هستم ، خودش هم طفلک صداش در نمی آد ، اما تو آدمی نبودی که بیست و چهار ساعت سراغش رو نگیری .»
«مطمینم پیش تو بهش خوش می گذره .»
«دیشب کی رفتی خونه ؟»
«تا صبح تو خیابونا پرسه زدم ، آخرشم نتونستم خودم رو پیدا کنم .»
«آخه دیوونه، تو که تو خونه خودت هم تنها هستی ! »
«تنهایی رو همه جا می شه پیدا کرد ، اما من باید سنگام رو با خودم وامی کندم . به خدا از دست خودم خسته شدم .»
«این همه گذشته رو نبش قبر کردی بس نیست . فکر کردم به آرامش رسیدی ، سر عقل اومدی و دست از لجبازی برداشتی .»
«بحث من و تو هیچ موقع به نتیجه نمی رسه. چراغ الانه که سبز بشه . راستی ، تو شماره من رو به دکتر حمیدی دادی ؟ »
«دکتر حمیدی ! نمی دونستم اومده ایران ! »
«صبح زود زنگ زد و گفت کارم داره .»
«عجیبه ! با امیر صحبت کردم، ولی هیچی نگفت.»
«بالاغیرتت صدای این قضیه رو در نیار و به کسی حرف نزن تا ببینم چی کارم داره .»
«دل من که در و طاقچه نداره ، برو ببین چی کارت داره و خبرش رو به من هم بده . بی خبر نذاریم !»
با حرفهای شیوا دلهره گرفتم . کنار خیابان پارک کردم و شماره
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:34 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان