سرمه "ناهيد سليمانخانی" - صفحه 4 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

سرمه "ناهيد سليمانخانی"
زمان کنونی: 21-09-1395،05:18 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 87
بازدید: 3328

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
ارسال: #31
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل چهارده
نسیم شبانگاهی بدن نیمه عریان درختان را به هم می سایید. ستاره ها زیر مه رقیقی پنهان بودند و نجوای پرندگان در خاموشی طیبعت بی جان گردیده بود. به یاد یکی از شبهای بی ستاره افتادم که دور از چشم دیگران با امیر به نجوا نشسته بودیم. در اوهام و خیالات مسحور کننده لب حوض نشسته بودم. صدای پای شیوا میان نجوای جیرجیرکها به گوشم نرسید. کنارم آمد و نشست. پرسید:« هنوز بیداری؟»
از جا پریدم.« تویی شیوا! فکر کردم خوابیدی.»
« قصه این جیرجیرکها چیه که وقتی همه می خوابن سر و صدا می کنن؟»
« جیرجیرکها هم دنبال سکوت شب هستن.»
« آدمها هم توی تاریکی فکرشون به کار می افته. اگه مغز آدم زبون داشت چه واویلایی می شد.»
نگاهم به عمق تاریکی بود.« سفر به درون! و چه دنیای شگفت انگیزیه هیاهوی احساسات همیشه بیدار آدمها.»
« خیلی تحت فشاری... یه دکتر اعصاب بری بد نیست.»
« الان فقط به فکر دنیایی هستم که داره روی سرم خراب می شه.»
« فکر می کنی اگه امیر بود اوضاعت بهتر از این می شد؟»
جوابش را ندادم، چون هرگز به چنان چیزی فکر نکرده بودم، امیر تنها مایه دلخوشی من بود، اما هیچ کاری از دستش برنمی آمد که شرایط زندگی ام را عوض کند. پرسیدم:« با تو در تماسه؟»
« داشتم باور می کردم مرده و زنده اش برات فرقی نمی کنه.»
« فقط می خوام بدونم حالش خوبه یا نه. کار دیگه ای باهاش ندارم.»
« وقتی فهمید خونه فروخته شده، اوقاتش حسابی تلخ شد. گمونم اول آخرش باید برگردی خونه خودتون.»
« شیوا یادت باشه تو انتخابت خیلی دقت کن. اول همه جوانب زندگیش رو بسنج، بعد علاقه مند شو.»
« اینکه تو می گی بیشتر یه معامله است، یه معامله ناجوانمردانه با نفس.»
« خطر شکست روابط حساب شده که پیرو قوانین از پیش تعیین شده هستن خیلی کمه.»
« من تا حالا عاشق نشده ام، اما شنیدم که می گن عشق بی گدار به آب زدن و دریا دل بودنه.»
« می دونی شیوا، بهش حق می دم از این به بعد به فکر منافعش باشه، اما احمق نیستم که خیانتش رو نادیده بگیرم. ازدواج یا هر نوع رابطه احساسی امیر با دیگری برای پیمانی که با هم بستیم خیانت بزرگی محسوب می شه.»
کمی بعد هر دو به سمت اتاقهایمان می رفتیم که تلفن زنگ زد. شیوا گفت:« یعنی این موقع شب کیه؟»
« برو از اتاق مامانت گوشی رو بردار و با خیال راحت باهاش حرف بزن.»
به دلم برات شده بود امیر پشت خط است. با اینکه دلم پر می زد صدایش را بشنوم از ترس آنکه دلبستگی احمقانه ام مانع از عملکرد صحیح عقل ناقصم باشد جرات نکردم گوشی را بردارم. در هر دو اتاق باز بود. پچ پچ شیوا را می شنیدم. از تصور آنکه امیر از آن سوی دنیا به فکر من افتاده است هیجانزده بودم. وسوسه حرف زدن با او مثل دود غلیظی در ذهنم پیچیده و کلافه ام کرده بود. بلند شدم در را بستم و روی تخت دراز کشیدم. قلبم به شدت می تپید و دلم می خواست زمان سریع بگذرد تا بی تصمیصی آن لحظه ها به خاطرات پوسیده تبدیل و در چاه زمان مدفون شود. از آن همه جنب و جوش بیهوده ذهن و سردرگمی شبانه روزی کلافه بودم. به هر دلیلی حرف امیر پیش کشیده می شد تا چند روز به هم می ریختم و بی قرار می شدم. او درست شبیه روحی مستقل مرتب در جسمم شناور بود و ناخودآگاه به خلوت درونم پا می گذاشت.
از لای درز پرده کیپ تا کیپ کشیده شده نور خفیفی تو می زد. پس از ساعتهای طولانی غلت زدن یک ساعتی می شد که مثل مجسمه بی حرکت و ساکن به تشک چسبیده بودم. تنم خواب رفته بود. یک پهلو شدم و به ساعت روی میز تحریر نگاه کردم. برای اولین بار در زندگی نمازم قضا شده بود. تا بلند شدم نشستم شیوا از در اتاق تو آمد.« ساعت خودش را کشت... اومدم تو خفه اش کردم و هر چی تکونت دادم پا نشدی.»
« باید یه زور بیدارم می کردی. نخوندن این دو رکعت نماز از الان تا آخر شب بیچاره ام می کنه.»
« مست خواب بودی... قضاشو بخون، نون سنگک خشخاشی خریدم. چای هم کم مونده هفت جوش بشه.»
خنگ ترین آدمها هم از آن چهره برزخی می فهمیدند اتفاقی افتاده است. ترحم در نگاهش موج می زد.« پاشو بیا پایین صبحونه بخوریم، آه... نباید توی این قضیه دخالت می کردم، فقط همین رو می دونم که هر دو تاتون دیوونه هستین.»
« ارواح خاک مادرجون راستش رو بگو. تو هر چی بگی می پذیرم. تو رو خدا بگو چی گفت؟»
« فقط ناراحت توست، همین. آخرین جمله ای که گفت این بود که نمی تونم این همه صدمه رو که به روح سرمه زدم جبران کنم. تنها کاری که از دستم بر می آد اینه که بگم بره دنبال زندگی خودش و انگار نه انگار امیری توی این دنیا وجود داره... اسم مرجان را که آوردم فریاد زد: آره بهتره بهش بگی با این وضع ممکنه دست به هر کاری بزنم، چون از الان به بعد غلام زرخرید دایی قادرم. هنوز نه به داره و نه به باره همه جا دارن جار می زنن منو از بدبختی نجات دادن! امیر گفت: نمی خوام سرمه زجر بکشه. مرگ یکبار و شیون یکبار. بهش بگو امیر رو نفرین کن و برو دنبال زندگی خودت.»
سرم مثل چوب پنبه سبک شده بود. گیج و مات زده ولو شدم. شیوا جلو آمد، دست به گونه ام کشید و گفت:« چرا قسم دادی؟ می خواستی این اراجیف رو از زبون من بشنوی؟ به خدا امیر از ته دل حرف نمی زد. پسره زده به سرش. اگه فقط یه جو عقل توی سرت مونده باشه معنی حرفاش رو می فهمی. برای امیر هیچی تغییر نکرده، فقط شرایطش نامناسبه و نمی تونه برگرده ایران. مطمئنم به محض اینکه پاسپورت بگیره برمی گرده. طرز حرف زدنش نشون می داد راضی نیست یک لحظه خونه دایی قادر بمونه.»
اگر دو کلمه بیشتر حرف می زد از کوره در می رفتم. شیوا از حالت صورتم فهمید حالم خوش نیست. انگار قطع امید از امیر دیوار بلندی بین من و او ایجاد کرد. آهسته گفت:« معذرت می خوام، باور کن منم گیج شدم.» با صدای زنگ تلفن هر دو جا خوردیم. شیوا جواب داد و از طرز حرف زدنش فهمیدم باید به خانه برود. گوشی را گذاشت و گفت:« دلم نمی خواد برم، اما دستور از بالا صادر شده و مو لای درزش نمی ره، بابا بگه بیا یعنی با سر باید برگردم خونه.»
« یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟ از بابات خیلی دلخورم.»
واکنش شیوا حیرت انگیز بود. خیلی خونسرد پرسید:« درعمرت سرجمع پنج تا جمله با هم حرف زدین؟»
« اجازه بده علتش رو توضیح ندم. جوابش خیلی خصوصیه.»
« می تونم حدس بزنم. موضوع مربوط به رفتارش با امیر می شه. خب، می بینی که من همه چیز رو می تونم حدس بزنم. فقط یه خواهشی ازت دارم، گوشی تلفن رو بردار. من برسم خونه بهت زنگ می زنم.»
« منم یه خواهشی از تو دارم، زنگ بزن بهش بگو دیگه به اینجا یا هر جایی که هستم زنگ نزنه.»
بدین ترتیب رابطه من و امیر قطع شد.
شیوا که رفت من ماندم و دلشکستگی و تنهایی و یک دنیا غم و اندوه و عشق فنا شده ای که به سادگی فراموشم نمی شد. باور از دست دادن او سخت و دل بی قرار من چنان به آینده با او بودن امیدوار بود که به هیچ ترفندی تسلیم سرنوشت نمی شد.
هجوم افکار و احساست نگران کننده مغزم را به حالت انفجار انداخته بود و در آن کش و قوس سرکشی و دلدادگی عاشقانه، کم مانده بود از ته دل فریاد بکشم. تلفن که زنگ زد گوشی را برداشتم شیوا بود.
« سرمه، بی خود منتظر اختر خانم نباش که محاله برگرده تهران.»
« اختر خانم گفت عروسش چشم دیدنش رو نداره، اون وقت تو می گی برنمی گرده؟ یعنی اختر به من دروغ گفت؟»
« اختر دروغگو نیست، رفت که برگرده، اما دایی زیرآبش رو زد که وبال گردن کسی نشه.»
با خود فکر کردم برنامه ریزی پدر حرف نداره. خیلی راحت همه راهها را بست تا من به خانه برگردم، اما مرگ بهتر از زندگی کردن در خانه ای بود که یک غریبه در آن حضور داشت.
خورشید وسط آسمان بود که از پله ها پایین رفتم. از مسجد محله صدای اذان می آمد. نماز خواندم و دو سه لقمه غذای شب مانده خوردم به اتاق جلویی رفتم. خاطرات خوش مهرورزی مادربزرگ به من و امیر در ذهنم جان گرفت. با از دست دادن دو عزیز دلواپسی از دست دادن هیچ کس دیگری را نداشتم. انگار تمام انگیزه های زندگی به طور ناگهانی در وجودم مردند.
تا نزدیک غروب که رفتم باغچه را آب دادم ذهنم درگیر خاطرات تلخ و شیرین گذشته بود. لب حوض نشسته بودم که جیرجیرکها شروع به نغمه سرایی کردند. به اتاق که برگشتم نور مهتاب جز لچکی گوشه فرش لاکی نخ نما همه جا را روشن کرده بود. دراز کشیدم و صورتم را در آن نقطه تاریک قرار دادم. نفهمیدم چقدر طول کشید که ابر تیره رنگی روی ماه را پوشاند و همه جا تاریک شد. اتاق بدون نور جان می داد برای کشتن آنچه در گذشته ارزش داشت.
هوا داشت روشن می شد که شیوا زنگ زد.« امروز دیگه نمی تونی روم رو زمین بندازی. فقط نباید درس داشته باشیم تا بریم دانشگاه. می ریم کافی شاپ صبحونه می خوریم و حرف می زنیم چطوره. موافقی؟»
« امروز می خوام روزه بگیرم. به تنها چیزی که نیاز ندارم غذاست.»
« مرگ من امروز رو بی خیال شو. از فردا هر کار دلت خواست بکن. هشت در خونه منتظرتم.»
برای دل کندن از گذشته اولین قدم بی اهمیت شمردن زنگ تلفن بود. دور ریختن آن همه خاطره و هیجانات عاشقانه نیاز به گذشت زمان داشت و ورود به هر راه جدیدی دل و جرات می خواست.
افکارم درهم و برهم و تصمیمات شتابزده که مثل برق از ذهنم عبور می کرد و به آنی از سرم می پرید تا جلوی خانه عمه نازنین ادامه داشت. گیج و منگ، پیش از پیچیدن به کوچه تصمیم گرفتم به خانه خودمان نگاه نکنم. نظر کردن به پنجره اتاق امیر داغ دلم را تازه کرد. برای رهایی از آن همه تعلقات نیاز به زمان طولانی داشتم. دلتنگی عجیبی بدنم را سست کرده بود. بی اراده برگشتم و چشمم که به در خانه خودمان افتاد دلشوره گرفتم. شیوا در میان چهارچوب در بود. وقتی برگشتم پرسید:« به کجا زل زدی؟»
« تو نمی آی؟»
« زودتر بریم تا کسی از خونه ما بیرون نیامده.»
وارد محوطه دانشگاه که شدیم صورت جوانان پرشور و خنده رو و پر انرژی از دنیای درون به درم آوردند. تا عصر نفهمیدم چطور گذشت. شیوا نهایت سعی خود را می کرد که خوش بگذرانیم. نزدیک غروب بود که پرسیدم:« خیال نداری برگردی خونه تون؟»
« امشب هم می خوای تک تنها تو اون خونه درندشت بخوابی؟ هوا که تاریک می شه از هر گوشه اش یه صدا در می آد.»
« شرایط من تغییر نمی کنه. باید عادت کنم و می کنم. تو هم به فکر زندگی خودت باش.»
از هم جدا شدیم. در خیابانهای شلوغ و پر رفت و آمد وسط شهر آن قدر راه رفتم که پاهایم تاول زد. به ساعتم که نگاه کردم کلی وقت گذشته بود. از خستگی و گرسنگی به حالت مرگ افتاده بودم که سوار تاکسی شدم و یکراست به خانه برگشتم. کوچه باریک پر رفت و آمد در آن ساعت شب خلوت تر از همیشه بود و کنار سقاخانه پرنده پر نمی زد. شعله شمعهای برافروخته آن اطراف را مثل روز روشن کرده بود. با دین آنجا یاد امیر در ذهنم جان گرفت. جلو رفتم و دو سه شمع خاموش را با شعله شمع روشنی که بلندتر از بقیه بود گیراندم. آرزوی سلامتی برای او و یک سقف امن و آرامش روح کردم. تا خانه قدیمی راهی نبود. وقتی رسیدم تا خواستم کلید را در قفل فرو کنم در باز شد و با پدر روبرو شدم. دیدن او در آن ساعت شب چنان غافلگیرم کرد که یادم رفت سلام کنم. پدر اعتراض آمیز پرسید:
« هر شب این موقع می آی خونه؟»
به تته پته افتادم.« نه بابا. به خدا غروب نشده خونه هستم!»
« تا این وقت شب کجا بودی؟»
وقتی روبرویم قرار گرفت ازچهره خشمگینش وحشت کردم. سرم را زیر انداخنم و گفتم:« تو خیابونا سرگردون بودم.»
« تو مگه خونواده نداری که مثل یه ولگرد تو کوچه پس کوچه ها پرسه می زنی؟»
« کدوم خونواده؟ انگار یادتون رفته خونواده من مدتهاست از هم پاشیده.»
« کنایه نزن... فکر نمی کردم هنوز اثاث رو نبرده باشی!»
« مگه نگفتین تا اول مهر وقت دارم.»
کیفم را وسط راهرو پرت کردم و به آشپزخانه رفتم. بغض داشتم،اما دلم نمی خواست پدر ضعفم را ببیند. یک لیوان برداشتم و تظاهر به شستن آن کردم. صدای کشیده شدن پایه صندلی بر موزاییک آشپزخانه را شنیدم. برگشتم. پدر گفت:« چایی دم کن سرمه، خیلی خسته هستم.»
کتری را پر از آب کردم و روی اجاق گاز گذاشتم. پدر گفت:« می دونم برگشتن توی خونه ای که اون بیگانه توش زندگی می کنه سخته، اما به خاطر اینکه روش رو کم نه و دمشم رو کولش بذاره و بره لازمه برگردی پیش مامانت. سارا کوچیکه، اما تو می تونی از پسش بربیای. فهمیدی چی گفتم؟»
« بله فهمیدم. من باید مزاحم مامان و آقای دکتر بشم. منظورتون همین بود دیگه.»
پوست صورتش سرخ شد و گفت:« خوب بلبل شدی، نکنه اومدی اینجا که عروس داماد ماه عسل خوبی داشته باشن. تو هم طرف مامانت هستی؟ بشکنه این دست که اون همه جون کند و هیچ کس قدرش رو نفهمید.»
« جهت اطلاع شما باید بگم کار شما در بدترین شرایط بزرگترین صدمه روحی رو به من زد که تا آخر عمر نمی تونین جبرانش کنین. درست توی همین سن و سال من احتیاج به پدر و مادر دارم، به قول شما سارا هیچی حالیش نیست، اونی که سرگردون شده منم بابا.»
نزدیک بود اشکم سرازیر شود که برگشتم و پشت به او به سینک ظرفشویی تکیه دادم. کنترل آن همه دلتنگی، پس از تمام شدن همه رابطه های شیرین و دوست داشتنی کار سختی بود. پدر بلند شد و پشت سرم ایستاد. از هرم نفسهایش می شد فهمید به شدت غمگین است.
« تو هیچی نمی دونی بچه، موهات که مثل من شروع کرد به سفید شدن شاید یه کمی از بیچارگی امروز من رو درک کنی.»
برگشتم و با چشمهای اشک آلودم نگاهش کردم. در حال جابه جا کردن واژه ها در ذهنم بودم و نمی دانستم از کجا باید شروع کنم تا کار به جاهای باریک نکشد که یکهو گفت:« اگه دنبال موضوع می گردی باباتو آچمز کنی خیالت رو راحت می کنم. از همون روز که مادرت به این مزاحم... دکتر رو می گم که معلوم نشد چطوری سرراه زندگیمون سبز شد رو داد و حالام شده صاحبخونه، بابات در جا بازی رو به حریف واگذار کرد. پس زحمتت زیاد نیست. من در حال حاضر یه موجود پریشون حال هستم و انتقامجو که پاش بیفته دودمان دکتر و ایل و تبارش رو به باد می دم. یه روزی پشیمون می شی که از مادرت طرفداری کردی.»
« من طرف هیچ کدومتون نیستم. در ضمن، اگه شما از مامان فاصله نمی گرفتین دکتر جرات نمی کرد به مامان نزدیک بشه.»
« می فهمم، می دونم دلت از جای دیگه پره و معلوم نیست چرا من باید
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:23 ب.ظ
 
ارسال: #32
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تاوان خلافکاری و در رفتنن خواهر زاده نااهلم رو بدم!اون روزی که گفتم ازش فاصله بگیر همچی روزایی رو پیش بینی می کردم.»
«من دارم از دست شماها دق می کنم اون وقت شما بند کردین به قضیه رفتن امیر!با تصویری که از شما توی ذهنم جاغ افتاده خیلی برام سخته باور کنم فقط به فکر خودتون نیستین.»
«انتظار داشتی بسوزم و بسازم که آب توی دل تو تکون نخوره!سرمه،منم حق دارم چند سال بقیه عمرم وراحت زندگی کنم.»
«باشه،شما مراقب خودتون باشین که بقیه عمرتون خدایی نکرده به هدر نره،بقیه هم مردن به درک.کاشکی یه کمی هم به مامان حق می دادین که به فکر تنهاییش باشه و...»
آخرین کلمه ها در دهانم می چرخید که سیلی محکمی روی صورتم خوابید.اولین باری بود که پدرم انطور خشمگین شده بود.به یاد نداشتم هرگز روبه روی هم ایستاده و یکی به دو کنیم.در حالی که نگاهش پر از پشیمانی بود،خواست بغلم کند که از کنارش رد شدم.عصبانی تر شدو فریاد زد:«جوون به اون خوبی رو به خاطره او بی بته نمک به حروم رد کردی.حالا هم حقته برگردی تو اون خونه و مرتب چشمت تو چشم ناپدری باشه!همین دیروز محمود رو دیدم.می گفت چشم مازیار هنوز هم دنبالته،کافیه لب تر کنی و زندگیت این رو به اون رو لشه.نمی فهمم تو با کی سر جنگ داریبا این کارات فقط خودت ررو بدبخت می کنی.»
«مشکل شما و مامان حضور من بود.اما برنامه ریزیتون خراب از آب دراومد.من سر راه نیوفتادم که زن هرکی بشم.»
«چشماتو باز کن دختر...تا دیر نشده بجنب امیر رفت اونجا که عرب نی می اندازه.همین روزاسست که دست مرجان رو توی دستش بذارن وبرای همیشه توی آلمان بمونه.»
همانطور که داشتم از آشپزخانه بیرون می رفتم تصمیم گرفتم قائله را ختم کنم.«یه لطفی به من بکنید ودیگه اسمش رو نبرین.من فقط یه اتاق اجاره ای لازم دارم که شبها بتونم با خیال راحت سرم را روی بالش بذارم.کمکم میکنین یا می خواین استخون لای زخم اون بدبختا باشم؟»
«حرفشم نزن مردی و موندی باید برگردی پیش مامانت.»و از کنارم رد شد.
«خونه رو کی فروختین؟»
«یه زن و مرد جوون که ارث و میراث کلونی بهشون رسیده،خریدنش تا سر فرصت بکوبن و بسازن
پس از بیان همه دلخوریها هر دو آرام شدیم.مدتها بود با پدر تنها نمانده و آنقدر حرف نزده بودم.هم صحبتی با او خاطرات شیرین گذشته های نه چندان دور را به یادم می آورد،روزهای خوشی که جمع خانواده ای بود و مهر و عطفه پدری انگیزه ای محکم برای ادامه زندگی من.
به او نزدیک شدم و سرم روی سینه اش سر خورد«بابا امشب پیش من می مونین؟قول میدم صبح زود وسائلم روجمع کنم و اتاقتون رو تحویل بدم.»
حرارت دستش را که روی سرم حس کردم رویای پدر داشتن در قلبم جان گرفت.پدر پیشانی ام را بوسید و گفت:«چقدر سمجی تو دختر یه شب این ور اون ور چه فرقی در اصل قضیه داره؟
»«بابا بمونین..برم آشپزخونه یه املت مشتیی درست کنم با هم بخوریم؟»
اصرارم برای نگه داشتن پدر نتیجه نداد.آن قدر خسته بودم که طاقت ایستادن نداشتم.زانوهایم خود به خود خم شد و وسط چارچوب در نشستم.«من خیلی خسته هستم...شما برو دلت شور نزنه.»
پدر یکی دو تلفن زد بعد گفت:«به عمه ت زنگ زدم بیاد پیشت تنها نباشی.»
تا آن روز طعم حسادت را نچشیده بودم.وقتی پدر ترکم کرد و رفت،انقنر از زویا بدم آمد که اگرفرصتی دست می دادحاضر بودم به بدترین شکل بکشمش.
هنوز وسط چهارچوب در اتاق کز کرده بودم که عمه نیره در را باز کرد.بلند شدم و سلام کردم :«ببخشین عمه جون بابا نباید مزاحم شما می شد.»
«وسایلت رو جمع کردی؟»
«جمعشون می کنم.به بابا گفتم کارم نیم ساعت هم طول نمی کشه.»
«پس منتظر چی هستی؟»
«منتظر ملک الموتم بیاد جونم رو بگیره و خلاص بشم.باورکنین مردن برام آسون تر از برگشتن توی اون خونه شده.
عمه نیره جلو آمد و دست دور گردنم انداخت و هردو نستیم.انگار حدس زده بود تمام راهها به رویم بهسته شده است«کار دیگه ای می شه کرد؟دنیا دار مکافاته باید با یه چیزایی کنار اومد.»
در عمرم نسبت به هیچ کدام از عمه ها احساس نزدیکی نکرده بودم اما آن لحظه از بی کسی سرم روی شانه اش قرار گرفت و دردل کردم.«به چه
زبونی بگم نمی تونم اون مرد غریبه رو تحمل کنم.کنار اومدن با این قضیه خیلی برام سخته عمه جان
عمه زیر لب گفت:«مامانت نباید همچی کاری می کرد.تو کوچه نمی تونیم سربلند کنیم.همه پشت سرش بد و بی راه می گن.»
از حرف عمه چنشم شد،سرم را از روی شانه اش برداشتم و گفتم:«یادتون رفته بابا زندگیمون رو به هم ریخت؟اگه دنبال دلش نمی رفت این بلا سرمون نمی اومد.»
عمه با دلخوری گفت:«تو هنوز شوهر نکردی و خیلی چیزا ر ونمی فهمی.اگه زن احتیاجات شوهرش رو براورده کنه مرد هوایی نمی شه.»
پشیمان شدم که با دو سه کلمه حرفم سرنخ غیبت کردن رو باز کرده بودم.زنگ در را که زدند مثل برق گرفته ها از جا پریدم:«یعنی کیه؟»
«لابد اکبر آقاست.گفتم حالش رو داشت بیاد دنبالمون.تو رو خدا معطل نکن پاشو برو کیف و کتابات رو بردار بیا پایین که که بچه ها بیدار بشن کارمون زاره.»
عمه رفت در را باز کردو با اکبر آقا ببرگششت.پس از سلام واحوال پرسی اکبر آقا با همان متانت و وقار همیشگیی به سمت راه پله رفت .«وسایلت کجاس عمو؟»
«شما چرا!خودم می رم بالا می آرمشون.»
با لبخند پرسید:«چه خبر از دانشگاه خانم مهندس؟لابد حسابی سرت شلوغه که تو محله خودمون پیدات نمی شه!پاک یادت رفته خمونه تو در کوچه خوشبختیه»
«خوشبحال شما که سر کوچه هستین چون وسطای کوچه از خوشبختی خبری نیست.»
عمه رنگ به رنگ شد و گفت:«مگه نگفتم دیر وقته بجنب،حالا وقت این حرفاست؟پاشو لباست رو بپوش بریم تا بچه ها بیدار نشدن.فردا می آییم اتاقو خالی می کنیم.
اکبر آقا کیفش را کنار راه پله گذاشت و دستهایش را در جیبهایش فرو برد:«نیره،اون بچه ها از صبح انقدر ورجه ورجه می کنن که محاله به این زودی بیدار بشن چرا عجله می کنی؟»
«مگه خوابت نمی آد؟»
«خیر خانم انگار یادت رفته شبها تا نزدیکی صبح برگه صحیح می کنم.فرداهم کلاس ندارم.امشب کمک کمک می کنیم وسائل سرمه رو جمع و جور می کنیم.»
عمه مشکوک حرف می زد و گاهی نگاه عجیبی به صورتم می انداخت.به اکبر آقا که داشت از پله ها بالا می رفت گفت:«داداشم که زنگ زد گفت:سرمه تنهاست مجبور شدم بجه ها ور بزارم خونه آبجیم.الان هم عجله می کنم چون اگه احمد آقا سربرسه ببینه بچه ها اونجان دعواشون می شه و گناهش گردن ما می افته.»
اکبر آقا وسط راه پله بود برگشتو روی پله ها نشست.«می خوای ببرم برسونمت خونه و برگردم،می گفتی خودم می اومدم دنبال سرمه.»
عمه دستپاچه شد و گفت:«تا منو برسونی و برگردی صبحه»
اکبر آقا با خونسردی خندید وگفت:«برو یه چایی دم کن تا من از این خانم مهندس بپرسم واسه چی از کوچه خوشبختی گریزون شده.»
عمه نیره به آشپزخانه رفت و زیر لب گفت:«من بهت می گم سرمه از اولش هم لوس بود
صدای شرشر آب آمد.عمه داشت با خودش زمزمه می کرد.اکبر آقا هم سکوت کرده بود.سرم آنقدر سنگین بود که به دیوار تکیه دادم.اکبر اقا با نفس بلندی سکوت را شکست و به حرف آمد.«خاصیت خونه کلنگی اینه که سوراخ سنبه زیاد داره.یه اتاق اون ور حیاط ماست که سال تا سال درش باز نمی شه.از عهد بوق یه مشت تیر و تخته و خرتو پرت به درد نخور توش هست که به مفت خدا هم نمی ارزه.اگه خالیش کنیم و یه دستی به سر و رویش بکشیم می شه ازش استفاده کرد.صدای بچه هام اون ور نمی آد راحت می تونی درس بخونی،نظرت چیه؟»
داشتم فکر می کردم چطور عمه نیره همچین فکری به سزش نزده بود که اکبر آقا پرسید:به چی فکر می کنی؟
خودم را جمع و جور کردم و گفتم:«راستش حالم زیاد خوش نیست بخدا گیجم.»
چند پله ای را که بالا رفته بود پاورچین پایین آمد و کنارم نشست«هر چی از امیر شنیدی از این گوش بگیر از این یکی گوشت در کن.»
آهسته گفتم:«تو رو خدا عمو،دیگه هیچ حرفی ازش نزنین.برای من همچی تموم شدبرای اونم از خیلی وقت پیش تموم شده بودراستش، خجالت می کشم تو روی شما نگاا کنم.»
«به هر جهت خونه من قابل تو رو نداره در ضمن یه نصیحت مجانی بهت می کنم.هیچ وقت ندونسته کسی رو قضاوت نکن.حالا اگه تصمیم گرفتی تمومش کنی به خودت مربوطه اما اون جور که شما به هم دلبسته بودین با حرفی که الان می زنی جور در نمی آدبگذریم.دیوارها رو رنگ صورتی بزنم؟»
به چشمهای پر اط محبتش خیره شدم.به دلیل گنگ و ناشناخته ای از قبول پیشنهادش دلچرکین بودم.گفتم:«نمی خوام مزاحم کسی بشم. در ضمن اومدنم به خونه شما سروصدای همه رو در می آره.»
«عمه ات حرفی نداره.اونجا هم خونه خودته خیلی هم دلش بخواد بیای پیش ما زندگی کنی.»
«محاله بابا رضایت بده بیام خونه شما.امشب تاکید کرد برگردم پیش مامانم.»
صدای تق وتوق از آشپزخانه می آمد.اکبر آقا فریاد زد:چایی چی شد؟
عمه جواب داد:«یه عالمه ظرف اینجاست دارم جمع و جور می کنم.خدابیامرز مادرجون به همه ایراد می گرفت جز سوگلیش.»
اکبر آقا صدایش را تا آنجا که می شد پایین آورد و گفت:«امیر اونجا بمون نیست.لابد کارش گرفت و گیری داره که تا حالا برنگشته.»
عمه با سینی چای وارد راهرو شد.«این وقت شب هیچ وقت چایی نمی خوردی؟راستی شام خوردی؟»
اکبر آقا لیوان چای را به لبش نزدیک کرد و گفت«سزمه رو می بریم خونه خودمون»
عمه نیره در حالی که به من زل زده بود گفت:«چی می گی اکبر!داداشم رو نمی شناسی؟اگه به خودم بود این موقع شب خونه زندگیم رو ول نمی کرردم بیام اینجا.صد دفه گفت می بری می رسونیش در خونه.»
اکبر اقا خونسردتر از همیشه لیوان چای را سرکشید.«جواب همه با من.»
عمه لیوان چای خودش را در سینی گذاشت«ااکبر آقا من گیس ندارم دست نادر بدم.جواب اعظم و کی می ده!بفهمه سرمه اونجاست فکر می کنه کار نادر.»
میان زمین و آسمان سرگردان بودم و تکلیفم را نمی دانستم.عمو لبخند زد و رو به من گفت:ـ«این دست اون دست نکن.این موقع شب صحیح نیست بری در خونتون ممکنه خواب باشن.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:23 ب.ظ
 
ارسال: #33
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
از پله ها بالا رفتم.می دنستم پیشنهاد اکبر اقا دردسر دارد، اما چاره ای جز پذیرفتن نداشتم.هرجایی می رفتم بهتر از خانه خودمان بود.همان موقع صدای پچ پچ عمه را شنیدم:«این اشی را که پختی دهن همه رو می سوزونه.فکر من رو نمی کنی فکر خودت بقاش مرد!»
«نترس هیچ اتفاقی نمی افته.این بچه آزارش به یک مورچه هم نمی رسه.فقط یه جای دنج می خواد واسه درس خوندن که ما داریم.به خدا دلم به حالش می سوزه. دختره رو کردن تیکه والله بالله.از اینجا مونده از اونجا رونده.با این استعدادو هوشی که داره از دست میره.»
«خیلی خوب زبون نریز.خدابخیر کنه صدای مادرش درنیاد.»
«تو این موقعیت خونه نره به نفع مادرش هم هست.ماکه غریبه نیستیم.تو عمه اش هستی.»
تا آن روز هرگز خودم را به کسی تحمیل نکرده بودم.اما حاضز بودم هرکاری بکنم تا چشمم به چشم دکتر نیفتد.
سرکوچه اکبر آقا به عمه گفت«تو برو بچه ها ور بیار.اگه خواب بودن بغلشون نکنی از سرمه هم حرفی نزن.تلفن نادر رو لو ندادی که؟»
رنگ عمه پرید.اکبر آقا گفت:«باید فکرش رو می کردم که حرف تو دهنت بند نمی شه.خب لابد حالا کلی باید توضیح بدی.اخه خانم،شما بعداز این همه سال زندگی با من هنوز اخلاقم دستت نیومده!چرا هر اتفاقی می افته می ذاری کف دست خواهرت.»
به آن دو پشت کردم تا راحت حرف بزنند،اما دلم زیرورو می شد.از دور به دیوار حیاطمان نگاه کردم.دلم می سوخت که آن همه سال زندگی در آن خانه و خوشیهای کودکانه به تنفر تبدیل شده بود.اکبر آقا در خانه را باز کردساکم را از روی صندلی عقب برداشت و گفت:«تا سرو کله کسی پیدا نشده بریم تو.»
از راهرو که می گذشتم چشمم به اتاق آن طزف حیاط افتاغد و ناخودآگاه به سمت آنجا رفتم.اتاق متروک و شیشه های کدرش دلگیرم کرد، حتی در تاریکی هم می شد حدس زد سالهاست اتاق بدون استفاده مانده است.خاموشی چراغها و سکوت شب و آن اتاق دنج جان می داد برای من که داشتم به انزوا و تنهایی خو می گرفتم.
چشمم روی آجرهای پوسیده کف و دیوار چرخ می زد که صدای جیغ و دادافسانه و ایمان با بهم خوردن در حیاط در هم پیچید.عمه فریاد زد:«اکبر کجایی؟این دختره کجا رفت»
افسانه گفت:«خاله شیوا الان می اد اینجا.»
اکبر آقا از آشپزخونه بیرون آمد و از عمه که داشت مانتواش را به جالباسی آویزان ی کردپرسید:«شیوا داره میاد اینجا؟همه چی لو رفت نیره؟»
عمه نیره با عصبانیت گفت:«دست بردارتو که می دونی نمی شه چیزی رو از نازنین پنهون کرد.آأخرش می فهمید سزمه اینجاست.»
اکبر آقا از جیغ و داد بچه ها کلافه بود.توجیه خرابکاری عمه هم به قدر کافی آزارش می دادکه وجود مرا نادیده بگیرد.تا آن روز صدای بلند اکبرآقا رو نشنیده بوددم چه برسه به آنکه فریاد بکشد و به زمین و زمان بدو بیراه بگوید:«
مسبتو شکر خواهرزن!شد ما دست تو دماغمون بکنیم و تو خبر دار نشی!اگه تو شهرداری آأشنا داشتم بی بروبرگرد اسم این کوچه رو عوض می کردم و می ذاشتم کوچه فضولها.خدا پدرتو بیامرزهکه قسمم داد دختراشو از هم دور نکنم. »
آنطوز که پیدا بود در آن خانه جایی امنتر از همان اتاق متروک پیدا نمی شد.سروصداها خوابیده بودو عمه و اکبر آقا در آشپزخانه پچ پچ می کردند که وارد حیاط شدم.به طزف اتاق متروک رفتم وقتی دیدم قفل بزرگ زنگ زده ای بر در اتاق آویزان است از خیر دیدن داخل اتاق گذشتم و برگشتم لب حوض نشستم.هوا سوز پاییز داشت و روی آب حوض پر بود از برگهای خشکیده زرد و نارنجی و سوزنیهای فهوه ای رنگ درخت کاج.
صدای قدمها اکبرآقا به گوش رسید و بعد تصویزش بر سطح آب حوض افتاد«سرمه خانم ،چرا اینجایی؟ دلت گرفته؟»
در تاریکی حیاط اعضای صورتش را نمی دیدم.با حضورش و صدایش که با نرمش خاصی آرامم می کرد بی اختیار به یاد امیر افتادم.آهسته گفتم:«شما رو هم به ذحمت انداختم. دلم نمی خواست به خاطر من عصبی بشین.»
«می دونم اینجا هم مناسب روحیه تو نیست.حالت رو می فهمم.تو دلت می خواد تنها باشی و هیچ کس سزبه سزت نذاره.خب طبیعیه که آدم برای درس خوندن جای دنج رو ترجیح بده،اما...همیشه نمی شه تنها بود...»وبعدنشست و به صورتم خیره شد.«حاضرم هرکاری بکنم که احساس غریبی نکنی.من به نیره و کسای دیگه کار ندارم.تو و اون کسی که سفارشت رو کرده برام عزیزین.»
«شما خیلی مهربونین.»
«یه قولی به من می دی؟تحت هیچ شرایطی از اینجا نرو.من آدمی نیستم که موازی افکار خانواده حرکت کنم.اگه لازم باشه جلوی همه وامی ایستم.دلم می خواد بدون توجه به حرف و حدیثا و حرکات ناشایست اطرافیانت به درس بچسبی ومدرکت رو بگیری.هنوز نمی دونی مدرک کارشناسی ارشد رشته معماری چقدر با ارزشه.»
«برای من درس خوندن سخت نیست.چیزای دیگه رنجم می ده.»
«تو و امیر از مهرههای نایاب این دنیای پر از شگفتی هستین.»
صدای عمه بلندشد:«کجایی اکبر،سرمه...»
افسانه و ایمان خوابیده بودند وعمه داَشت با تلفن یکی از اتاقها پچ پچ می کرد.اکبر آقا چندبار سزفه کرد تا عمه از اتاق بیرون آمد.نگاههای مشکوکش آزاردهنده بود، اما کنار جمع خانواده و مذد مهربان و مهمانوازی که نسبت
دوری با من داشت احساس دلتنگی ام کمتر از شبهای پیش بود.دیوار به دیوار اتاق خوابشان اتاق کوچکی بود.اکبرآقا پتو و تشک اورد.از در و دیوار اتاق کوچک کتاب و جزوه بالا می رفت و
تنها منبع روشنایی چراغ مطالعه روی تنها منبع روشنایی چراغ مطالعه روی میز تحریر کنج اتاق بود.اگر رفتار عمه مشکوک نبود و نگاههایش مهربانانه بود،در همان جای کوچک هم به آرامش می رسیدم.به حرکات عمه حساس شده بودم و حس زیادی بودن آرامشم را پاک به هم ریخته بود.
اکبر آقا که دید دارم به در و دیوار اتاق نگاه می کنم لبخند زد و گفت:«خدا کنه تو این شلوغی خوابت ببره من که تو این اتاق خواب از سرم می پره.فکر کن...نویسنده ها هم با هم پچ پچ می کنند. »
زیر لب گفتمم:«من عاشق کتابم.اگه خسته نبودم تا صبح مطالعه می کردم.خوش بحالتون که این همه کتاب دارین.»
«همش درر اختیار تو...مال تو!من همشون رو خوندم.»
«کم کم داشتم باور می کردم ادما خوب نیستن...حتا خودم رو قبول ندارم.انگار همه یه جورایی ناجورن.اما شما با همه فرق دارین.از مهر و عاطفه سرشارین و بی ریا محبت می کنین.»
چشمهای اکبر آقا روی صورتم خشکید مشخص بود از ته دل نگران من است.آه کشید و گفت:«منم مثه بقیه ،اما راجع به ناجور بودن آدما مفصل باید با هم حرف بزنیم.تو خیلی بدبین شدی،تقصیری هم نداری.»
عمه جلوی در اتاق آمد و گفت:«می خواستی ورقه صححیح کنی اکبر؟»
شب سختی را گذراندم.صدای عمه و اکبر آقا از دیوار نازک اتاق گنگ و نامشخص به گوشم می رسید.هرگز در زندگی چنان تجربه تلخی نداشتم.باخودم فکر کردم قصه های زندگی هم متنوعند،اما چرا شیرینی زندگی من فقط در رابطه باامیر و احساس دوست داشتنش بود!مگر شادی دیگری در دنیا پیدا نمی شود؟هزاران چرا و اما و اگز در ذهنم تاب خوردند.
چشمم به سقف اتاق کوچک چسبیده بود که خوابم برد.
ساعت11 از خواب پریدم واز اتاق بیرون رفتم.عمه از آشپزخانه سرک کشید و گفت:«امروز نمی ری دانشگاه؟هر چی صدات کردم پا نشدی.»
«هنوز کلاسامون شروع نشده تا اول مهر تق و لقه بچه ها نیستن یا خوابن؟»
«بردم گذاشتم پیش نازنین که دو کلوم حرف بزنیم.»
حدس زدم باید موضوع مهمی باشد که دارد مقدمه چینی می کند.سرمیز مقابلش نشستم.داشت صغرا کبرا می چید و هنوز در حاشیه بودکه صدای باز و بسته شدن در آمد.عمه که هنوز به اصل مطلب نرسیده بودبا تعجب از در آشپزخانه به راهرو نگاه کرد و گفت:«اکبر تویی؟»
اکبر آقا چند بار یالله گفت و وارد آشپزخانه شد«ظهر بخیر خانم مهندس.»
بلند شدم سلام کزدم تا چشمم به صورت عمه افتاد وحشت کردم.چند لحظه قبل از آمدن اکبر آقا خونسرد بود،اما یکهو مثل گل انار سرخ شده بود.اکبر آقا خونسرد و متیین صندلی آشپزخانه را بیرون کشید و نشست.بدون توجه به تغییر چهره عمه رو به من کرد و گفت:«دیشب خوب نخوابیدی؟»
عمه پرسید:«تو از کجا می دونی؟»
«خوب معلومه دیگه.منهنم بودم میون اون همه تیر و تخته و کتاب خوابم نمی برد،چه برسه به سرمه که جاش عوض شده بودو...»
جمله اکبر آقا با نگاهی که به عمه نیره کرد نبمه تمام ماند.سکوت کرد ،اما پس از چند لحظه پرسید:«تو حالت خوبه؟چیزی شده نیره؟«
خوبم...چطور این موقع روز اومدی خونه؟»
«مگه دیشب نگفتم امروز صبح کلاس ندارم.کلاس عصر رو هم دادم به آقایی تا بیام خونه کمک کنم اتاق سرمه رو تر و تمیز کنیم.شما دو تا از عهده اش بر نمی آین،راستی بچه ها کجان؟»
«پیش نازنین.»
«مگه نگفتی نازنین اعصاب درستو حسابی نداره پس چرا مزاحمش می شی؟!
«اون وروجک ها می زارن اتاق تمیز کنیم.»
چشمم بر فنجان چایی روی میز خشکید و اعصابم از گفتگوی پر نیش و کنایه زن و شوهر خرد بود.
اکبر آقا پرسید"«کجایی سرمه؟بازم که تو فکری؟»
عمه گفت:ـ«لابد دوست نداره پیش ما بمونه.خوب عمه جون به قول قدیمیها جنگ اول به از صلح آخره.خالی کردن اون اتاق کار حضرت فیله رودرواسی نکن و حرف دلتو بزن که تکلیفمون رو بفهمیم.واسه خاطر تو نباشه من دست به خرت و پرت و عتیقه های اون ور حیاط نمی زنم.نکنه تو رودرواسی عموت موندی؟»
«نه عمه جان کجا بهتر از خونه شما...فقط نگران شما هستم.»
اکبر آقا در حال بیرون رفتن از آشپرخانه گفت:«تو اینجا میمونی و درست رو تموم می کنی.هروقت دلت رو زدیم و دستت به دهنت رسید می تونی از اینجا بری.اینو همه باید بدونن که از حالا به بعد سرمه خانم بزرگ ماست.»
به کمک اکبر آقا کلیه وسایل اتاق به حیاط منتقل شد و عصر نشده به درد نخورهایش سرکوچه ریخته شد.عتیقه های که عمه می گفت:تعدادی دیگ و قابلمه و سینی مسی قدیمی بود که به زیرزمین برده شد.آینه سنگی قدی هم کنار اتاق قرار گرفت.اکبر آقا در حین کار 4 طرف دستما بزرگی را گزه زده و روی سرش بسته بود.
عمه با یک سینی چای از در تو آمد و جارو وخاک انداز را از دستم گرفت و گفت:«واسه امروز بسه دیگه.هردوتون شدین حاجی فیروز.اکبر،دماغ سرمه رو ببین سیاه شد! »
عمه خندید.اکبرآقا برگشت و گفت:«برو چندتا دستمال خیس و خشک بیار در و دیوار رو گردگیری کنم تا بعد.رنگش باشه واسه 5شنبه،جمعه.در ضمن برو تو آینه به پیشونیت که مثل زغال شده نگاه کن بعد به ما بخند.»
لبهای عمه یکهو جمع شد و به سمت در رفت.
آفتاب داشت غروب می کرد که اتاق کم و بیش تمیز شد.اکبر آقا گفت:«
فکر اینجا موندن رو از سرت بیرون کن.این اتاق حالا حالا ها سرد و نموره!ببین چه بوی نایی میده.چند روز که در و پنجره باز بمونه هوا می خوره خشک میشه.حالا باید با همون اتاق کوچیکه بسازی.اونجا یه عیب بزرگ داره!صدای اتاق بغلی از دیوارش عبور می کنه،خوب تو میتونی گوشاتو پنبه بذاری»
باور اینکه زندگی با من هماهنگ شده باشد سخت و دشوار بود چون به بدعهدی دوران ایمان آورده بودم.چشمانم به کف اتاق خشکیده بود و در دنیای خود غرق بودم که اکبر آقا گفت:«تو زیر زمین چندتکه قالیچه نخ نما هست.بشورمش کار تو راه می اندازه.»
از آن همه خوش خیالی اکبر آقا متعجب بودم.بی اختیار لبخند زدم.او گفت:«قیافه ات عین خوابگردهاست.اگر مشکلی هست بگو دخترم.»
قاطعانه جواب دادم:«فکر کنم خودم رو بدست سرنوشت سپردم و مثل قایقرانی که پارویش شکسته خودم رو به جریان آب سپردم تا ببینم از کدوم ساحل سر در می آورم.»
می دونم توی دلت چه آشوبی بپا شده.خب امیر به تله افتاد و...»
در حالی که از خجالت داشتم شرشر عرق می ریختم جمله ناتمام اکبر آقا را با قاطعیت تمام کردم.«
دیگه نمی خوام به گذشته برگردم.خواهش می کنم هر چی می دونین رو فراموش کنین.»
نمی دونم اکبر آقا چه اصراری داشت فضای آشفته ذهنم را به جهت عشق از یاد رفته امیر برگرداند.من داشتم به زور خودم را ازمهلکه دلبستگی به او بیرون می کشیدمو او سعی می کرد اوضاع را به صورت گذشته برگرداند.گفتم:«نباید می رفت...وقتی رفت یعنی همچی تموم شد»
به صورتم خیره شد و گفت:«می دونی که امیر یه آدم معمولی نیست.امیر جسارت انتخاب داشت،اونم در شرایطی که یه کلمه ناموافق به پدرش کلی از برنامه های زندگی عقب می انداختش.اگه به خاطر تو نبود خودش رو به آب و آتیش نمیزد»
«عمو جان خواهش می کنم وضع روحی منو درک کنین.مطمئن باشین آنقدر احمق نیستم که شتابزده تصمیم بگیرم.»

«آخرش با چند تا خواستگار رنگ و وارنگ به زانو در می آرنت.من به فکر امیر هستم.»
«تو این شرایط نامناسب که نمی تونم دوام بیارم.شما فکر می کنین اومدن من به خونه شما همه چی رو حل می کنه؟»
اکبر آقا خلوص نیت داشت اما من به سرنوشتم بدبین بودم شب هنگام از شدت خستگی شام نخورده خوابید اما من تا صبح مثل مرغ سرکنده در تشک نمور و اتاقی که به اندازه تنهایی من غمگین بود از این دنده به آن دنده غلتیدم.نماز صبح را با اذان خواندم وصبحانه نخورده از خانه بیرون رفتم.هنوز به ماندنم در خانه اکبر آقا اطمینان نداشتم و بیش از هرچیز دلواپس واکنش پدرم بودم.خاطرم جمع بود که مادر ذره ای نگران وضع من نیست و همتن که موی دماغ او ودکتر نباشم کافیست.بازگشتم به خانه جز مزاحمت و درگیر شدن با دکتر آریان پیامد دیگری نداشت.تنها مورد نگران کننده برای من ندیدن سارا بود که باید فکری به حال دلتنگی ام و سرزدن به او می کردم.کافی بود ساعت ورود و خروج دکتر را می فهمیدم.
نزدیک ساعت 9 صبح چشمم به نور شمعهای سقاخانه محله مادربزرگ روشن شد.هرچه فکر کردم یادم نیامد چطور تاکسی سوار شده و به آنجا رسیده بودم.از هر جا ولم می کردند از آبسردار سز در می آوردم و کوچه آشنا!جتی زیر آفتاب روز هم نور شمعهای روشن به چشم می آمد.ناخودآگاه جلو رفتم وبه یاد عهد و پیمانم با امیر دل تپیدنهای شبی افتادم که کنار سقاخانه سرراهم سبز شد.به نیت پاک شدن همه خاطرات دست و پا گیر شمع خاموشی را با شعله شمعی دیگر روشن کردم و مثل آدمهای مسخ شده به سمت خانه مادر بزرگ رفتم.از دور زنی را دیدم که روی سکوی خانه نشسته بود.چادر گلدار زن آشنا بود.حرکت پاهایم خود به خود تند شد.جلوتر که رفتم اختر خانم را دیدم.
با اخم و ناراحتی به صورتم نگاه کرد و گفت:«بابات خوب تو چرتمون زد!پسر طلعت خانم و این کارا!»
کنارش نشستم گفتم:«بابام گفت خونه پسرت موندی!»
سر اختر خانم گیج گیج خورد:«کدوم پسر؟ بگو نامرد،بگو نامسلمون،عروسم بیرونم کرد ننه پسر هم رفت تو اتاق قایم شد یه وقت چشمش به چشمم بیفته.تو چی کار کردی؟سهمت رو دادن؟»
«سر در نمی آرم؟چی می گی اختر؟کدوم سهم؟!»
اختر خانم به تته پته افتاد.انگار پشیمون شده بود و نمی خواست حرفش را ادامه بدهد.به صورت کنجگاوش نگاه کردم و گفتم:«حرف بزن اختر من که به بابا چیزی نمی گم.فقط می خوام حقیقت رو بدونم.»
«چی بگم ننه!باورم نمی شه مال حروم از گلوی اون خدابیامرز پایین بره.طلعت خانم سه دونگ خونه رو واسه تو و سه دونگش رو هم واسه امیر گذاشت.خودم شنیدم به بابات گفت.چقدر خدا بیامرز حرص و جوش خورد و به بابات اصرار کرد،خدا می دونه.»
روی سکو وارفتم و به در حیاط خیره ماندم.اختر خانم نم نم اشک می ریخت و درددل می کرد.«فکر کردم آخر عمری عاقبت بخیر می شم.مادر جونت دم آخری دست من سپردت تا چشمش رو به دنیا واز بود فکر تو و امیر بود.»
اکه به صداقت اختر خانم شک داشتم حضم آن حرف آسانتر بود.قلبم داشت تیر می کشید و نفسم بند آمده بود.
اختر خانم به سختی بلند شدـ«به بابات نگی چی گفتما!نمی خوام فکر کنه دو بهم زنی کزدم.بخدا نمی دونستم همچی معامله ای باهات کردن!دلم می خواهد زنده بمونم و با چشمای خودم ببینم چطوری مال حروم از گلوشون پایین می ره.»
در کیفم رو باز کردم و هرچی پول اشتم در آوردم«بگیر اختر خانم من خونه عمه نیره هستم تونستی به من سر بزن.»
از هم جدا شدیم نای راه رفتن نداشتم.با پول خرده های ته کیفم بلیت اتوبوس خریدم و به خانه عمه برگشتم.در حالی که غمم گرفته بود چطور سروصداهای بچه ها و نگاه مشکوک عمه راتحمل کنم زنگ زدم.عمه نبود.چندت دقیقه پشت در ایستادم.می ترسیدم همسایه ها مرا آنجا ببینند.در حال و هوای رفتن و نرفتن به خانه خودمان دلم پر می زد و تردید بیچاره کننده ای به دلم چنگ انداخته بود.انگار همه فریادها در گلویم به بن بست رسیده بود که از دهانم بیرون نمی زد.
عمه نیره دستش را جلوی چشمانم بالا و پایین می کرد.
«سرمه چرا ماتت برده؟»
به خودم آمدم و گفتم:«سلام عمه»
«خیلی وقته اینجایی؟»
«تازه رسیدم بچه ها کجان؟»
«خونه نازنین دارن تو حیاط بازی میکنن.»
سابقه نداشت عمه نازنین به آن راحتی بچه ها را تحمل کند.لابد دسیسه ای در کار بودو حضور افسانه و ایمان مزاحمت ایجاد می کند.عمه در را باز کرد و با خودم فکر کردم لابد اینجا ماندنی نیستم که عمه کلید را به من نمی دهد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:23 ب.ظ
 
ارسال: #34
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
جلوی آشپزخانه بودیم که عمه پرسید:چایی دم کنم؟
زحمت نکشین بخوام خودم دم می کنم.
آخه یه مهمونی گفتن یه صاحبخونه ای گفتن.
به صورتش که نگاه کردم سرخ شد،انگاری برای حرفی که قرار بود بزند آمادگی نداشت.مانتوام را درآوردم و به جالباسی زدم،به اتاق کوچک رفتم و کتابی از ساکم درآوردم.تا از در بیرون آمدم عمه سر راهم سبز شد.
کارای دانشگاتو کردی؟
حالت برافروخته صورت عمه و بی قراری و التهابش مرا رنج می داد.تا آن روز عمه را آنقدر آشفته ندیده بودم. دلم می خواست هرچه زودتر بفهمم چه چیز باعث نگرانی او شده پرسیدم:
چیری شده عمه بگین راحت باشین.
می رم دو فنجون چایی دبش بریزم تو هم دستاتو بشور بیا آشپزخونه.
دلم به هول و ولا افتاد.حوصله درگیر شدن با هیچ کس را نداشتم.از حرفها و حدیثهای تکراری و نصیحت و توجیه هم خسته شده بودم،اما چاره ای نبود.باز هم باید صبورانه دل به حرف این وآن می دادم.وقتی روبروی عمه نشستم فنجان چای را برداشت و به صندلی تکیه داد.
سرمه آخرش می خواهی چه کار کنی؟
آنقدر من من کرد که مجبور شدم جواب تلنباز شده در ذهنش را خودم بدهم.
میدونم نباید مزاحم کسی باشم.فکر می کنید از این وضع خیلی خوشحالم!عمه جان.من الان نباید اینجا باشم اما روزگار داره یه جورایی همه ما رو متحان می کنه.اگه فرصت بدین یه جایی برای خودم دست و پا می کنم و از اینجا می رم.
عمه پرخاشگرانی گفت:مگر نامه فدایت شوم برایت نوشته بودیم.همینه دیگه 5 انگشتم عسل باشه تو دهنت گار می گیری.
بلند شدم بوسیدمش «آخه سوتفاهم نشه!شما و اکبر آقا بهترین آدمای این کوچه هستین.منظورم این بود که دلم نمی خواهد سربار کسی باشم.خوب...منم حقی دارم و بابا باید به فکر آسایشم باشه.»
ببین سرمه با اخلاق تند نادر من دل شیر داشتم که تو خونه ام راهت دادم.بفهمه اینجایی پوستم رو غلفتی می کنه.تمام سعی بابات اینه که بفرستت خونه خودتون.
بابا منو تو منگنه گذاشته تا ار مامان انتقام بگیره.من وسیله بدرد بخوری واسه این کار نیستم.عمه جان من 19سالمه چطور بابا به فکر آرامش من نیست؟
چشم مامانت 4تا طلاق نمی گرفت. حالا اینجوری خوبه که مردم هزار تا حرف نا مربوط پشت سرش می زنن؟کدوم زنی تو این سن و سال با 2 تا بچه که دم بخته می ره شوهر می کنه؟مامانت آبرو برامون نذاشته.تو محل نمی تونیم سر بلند کنیم.به خدا من و نازنین چاره داشتیم از این محل می رفتیم که مجبور نباشیم تو چشم در و همسایه نگاه کنیم.
خجالتزده بلند شدم وگفتم :در اولین فرصت بابا رو راضی می کنم جایی برام اجاره کنه.

داشتم از آشپزخانه خارج می شدم که گفت:«یه وقت فکر نکنی این حرفا رو زدم از خونه ما بری.صد سال هم اینجا بمونی آخ نمی گم.خداییش اکبر هم حرفی نداره.»
اشکم در آمد.دلم نمی خواست آن همه پریشان حالی و بیچارگی ام را به چشم ببیند و ترحم نگاهم کند.«
حالا کجا می ری بیا بشین چایی سرد می شه.»
«می رم بیرون یه هوایی می خورم و برمیگردم.چیزی نمی خواین سر راه بخرم؟»
بیرون رفتم و تا شب در کوچه و خیابان سرگردان بودم.سرراهم از چند باجه به خانه زنگ زدم.صدای مادر را شنیدم و قطع کردم.صدایش غمگین تر تز همیشه بود.نمی دانم می دانست خانه عمه نیره هستم یا از تخلیه خانه مادر بزرگ خبر نداشت.
هوا تاریک شده بود که برگشتم زنگ که زدم اکبرآقا در را باز کرد و گفت:«دیگه داشتم دلواپس می شدم.»
صدای بچه ها نمی آمد.اوقات اکبرآقا کمی تلخ بود اما مثل همیشه با متانت رفتار می کرد.
پرسیدم:«بچه ها کجان؟سرو صداشون نمی آد.»
«نمی دونم چطوری امشب زود خوابیدن!از صبح دمار از روزگار عمه ت در آوردن و دم آمدنت زوارشون در رفت.»
«عمه کجاست؟خوابه؟»
«خواب که نه.کمی سردرد داره دراز کشیده.من شام نخوردم و حسابی گرسنمه تو چی؟ اشتها ندارم«
به قول قدیمی ها کدوم سیری اشتهای چهل تا لقمه رو نداره.دور هم اشتهات باز می شه می رم نیره رو صدا بزنم.»
مثل غریبه ها روی صندلی آشپزخانه نشستم.اکبر آقا آمد و لبخند بی رنگی زد و«نیره خوابیده با هم غذا می خوریم.»
دستم نمی رفت در یخچال را باز کنم.حرفهای صبح دیوار بلندی بین من و عمه کشیده و فاصله عمیقمان را عمیق تر کرده بود.داخل قابلمه های روی اجاق نگاه کردم و زیرشان را روشن کردم.ظروف نشسته در سینک ظرفشویی را شستم و بعد پلو خورش مسما بادمجان را روی میز گذاشتم.
عمو اکبر گفت:«به به چه بویی!دستپخت نیره حرف نداره»
تا آن روز فکرش را هم نمی کردم عمه نیره اینقدر خوشبخت باشد.اکبر آقا خوش اخلاق و خوش رفتار و به قول مادربزرگ همه چیز تمام بود.چند تکه گوشت توی بشقابم گذاشت و گفت:«بخور دختر!آنقدر که نخوردی رودهایت خشک شده،نبینم بگی اشتها ندارم.تو خوری منم نمی خورم.»
بی اراده قاشق را در بشقاب پرت کردم و گفتم:«تو رو خدا انقدر به من توجه نکنین.همین جوری هم از این همه خوبی شما کلافه ام»
به صورت مهربانش نگاه کردم.نگران بود آهسته گفت«شامتو بخور.»
آشپزخانه را مرتب کردم.داشتم بیرون میرفتم که صدای پچ پچ عمه را شنیدم.صدای اکبر آقا نمی آمد.شاید یه شنونده بودن عادت کرده بود یا ملاحظه من را می کرد.
در اتاق کوچک بوی غربت می آمد.گرچه انبوه کتابهای چیده شده در کتابخانه گنجینه باارزشی بود و اگر دل و دماغ خواندنشان را داشتم سرگرم می شدم،اما با روحیه خراب و جنگ اعصاب آن شب و رفتار عمه و بدتر از همه دلسوزی اکبرآقا حس و حال باز کردن لای یکی از کتابها را هم نداشتم.تا نیمه های شب فکر کردم و غصه خوردم که هیچ کاری از دستم بر نمی آید.دم صبح تصمیم گرفتم به محض روشن شدن هوا سراغ پدر بروم و حق و حقوقم را بدهد.چشمم داشت گرم می شد که امیر را دیدم با طناب کلفتی از سقف آویزان شده.هر چه فریاد در گلو داشتم با صدای بلندی از دهانم خارج شد.دندانهایم کلید شده بود و از گلوی امیر روی صورتم خون می چکید.انگار بختک روی بدنم افتاده بود که حس نداشتم حرکت کنم،چشمهایم باز بود.تکان می خوردم.انگار داشت زلزله می آمد،اما من نای جنبیدن نداشتم.
صدای اکبر آقا را می شنیدم.تصویر امیر محو شد و صورت اکبر آقا را بالای سرم دیدم.فریاد زد«چته سرمه؟خواب بد دیدی؟کابوس دیدی؟بیدار شو دختر.»
خیس عرق بودم و دست و پایم فلج شده بودبه سختی جواب دادم:«
خوبم ببخشین»
اکبر آقا نفس عمیقی کشید و بالش زیر سرم را جابجا کرد:«خیله خب حالا بهتر شد!از بس فکر می کنی تو خواب هم آرامش نداری.حالا خوبی یا نه؟»
خوبم شما برین استراحت کنین.
تا اکبر آقا از اتاق بیرون رفت صدای عمه در راهرو پیچید:«اونجا چی کار می کردی؟رفتی بالا سر سرمه؟»
«هیس...صداتو بیار پایین ممکنه بشنوه،خواب بد دیده بود.»
عمه با صدای بلند گفت:«می گم که بشنوه همین مونده که هر شب مواظب شما دوتا باشم!خجالت نمی کشی نصفه شبی می ری تو اتاقش.»
«چرت و پرت نگو نیره بریم تو اتاق توضیح می دم.»
صدای به هم خوردن در اتاق آمد اما صدای عمه پایین نمی آمد.«فردا صبح بیرونش می کنم.همین مونده بیخ زیش تو بند بش!»
فریاد اکبر آقا را شنیدم باور کردم به سکته افتاده است«خفه شو زن،هزچی هیچی نمی گم بدتر می کنی؟تو حق نداری به اون دختر توهین کنی،سرمه از گل پاکتره والله نا سلامتی برادرزاده توست.دلت می آید این همه بد و بیراه پشت سرش بگی؟»
«همونی که گفتم...فردا عذرش رو می خوام تو هم حق نداری تعارفش کنی.»
از خوودم بدم آمد.عمه حق می دادم به هر دختر و زن جوانی مشکوک باشد،چون عمو اکبر خوب و با صفا بود و چه کسانی که غبط زندگی عمه را نمی خوردند!اما با آن همه وقارومتانت عمه به او شک داشت!خدا می دانست!
به سختی از زمین کنده شدم.وسایلم را مچاله کردم و در ساکم ریختم و آهسته از در اتاق بیرون رفتم.کفشهایم زا تا زسیدن به کوچه دست گرفتم و پا برهنه تا دم در خانه خودمان رفتم.همه جا امن و امان و کوچه آرامش غریبی داشت.هرکس زیر سقفی امن آرام خوابیده بود جز من که با رسوایی از خانه عمه بیرون زده بودم.دسته کلیدم را درآوردم و آهسته در را باز کردم.حیاط و راهرو تاریک بودو فقط نور ضعیفی از لامپ مهتابی آشپزخانه به وسط هال می تابید.نوک پا به سمت اتاق سارا رفتم و از لای در دیدم خرس سفید رنگی زا بغل کرده و زیر ملافه صورتی رنگش خوابیده.در اتاق خواب مادر برخلاف همیشه بسته بود.بی اراده بزگشتم به جا کفشی دم در نگاه کردم.یک جفت کفش کردانه براق روی جاکفشی و کتانی پسرانه ای هم کنارش افتاده بود.به سمت اتاقم رفتم و در را باز کردم.
خواستم کلید برق را بزنم که صدای پسری در تاریکی اتاق پیچید.« چی شده بابا؟می زاری یه چرت بخوابم یا تا صبح می خوای مواظبم باشی؟»
دستم از کلید برق کنده شد و مثل جن رده هابیرون پریدم.نفسم حبس شده بود.لحظه ای ایستادم و سعی کردم فکرم را جمع و جور کنم. آهسته در اتاق سارا را باز کردم و تو رفتم پشت در اتاق خزیدم و همانجا مچاله شدم .فکر اینکه غریبه ای در اتاقم روی تختخوابم و زیر ملافه ام سر روی بالشم گذاشته بود دگرگونم می کرد.همان موقع صدای باز و بسته شدن در اتاق خواب مادر را شنیدم.سینه خیز به سمت در رفتم و از لای در او را دیدم.در لباس خواب نقره ای مثل فرشته ها شده بود چهره پدر پیش چشمم آمد.اگر به جای آن غریبه در اتاق بود و غریبه کم سن و سال دیگری روی تختخوابم نبودو عمه و اکبرآقا دعوا نمی کردند و اکبرآقا تا آن حد آقا نبود و امیر نرفته بود یا خیلی زود برمی گشت و مرجان زشت و بدترکیب بود و....
نفهمیدم مادر کی به اتاقش رفت.صدای بسته شدن در که آمد بلند شدم پاورچین به آشپزخانه رفتم.سرم داشت از درد می ترکید.افکار مالیخولیایی و آدمهایی که با هم حرف می زدند گیجم کرده بودند.بی اراده در کابینتی که داروها در آن بود باز کردم.داروهای مادر دور از دسترس سارا کنار هم چیده شده بود.یکی از شیشه ها را باز کردم به نام دارو توجه نکردم .مهم نبود برای چه بیماری بود.مهم تعداد قرصا بودکه اگر یکجا خورده می شد برای همیشه از شر زندگی خلاصم می کرد.نه پیامی نه نامه ای نه دستخطی نه انگیزه آشکاری!مهم این بود که بود و نبودم اثری در این جهان پهناور نداشت.چیزی برای از دست دادن نداشتم.مهره به درد بخوری نبودم که مرگم باعث رنجش کسی بشود.
یک لیوان آب برای خوردن تک تک قرصها کافی نبود.اگر در آب حل می شدند تلخی آن فقط یک آن از گلویم پایین می رفت.آزاردهنده بود.همه را بلعیدم و همانجا کف آشپزخانه دراز کشیدم
پس از سالها دربه دری خواب سنگین چه آرامشی داشت!
فصل 15
تکانی شدید و گیجی لحظه ای حالت تهوع بوی مواد ضد عفونی کننده و سر و صدا...گردبادی از صدای خودم در ذهنم پیچید:هنوز زنده ام!
من زنده بودم!صدای وحشتناک و بلند جیغ مانندی توی گوشم پیچید.انگار چند قصاب حرفه ای با کارد کندی به جان گلویم افتاده بودند.اعضای بدنم مثل چوب پنبه بی حس و بی حرکت و زبانم تلخ وتند بود.تا آب دهانم را قورت دادم زد زیر دلم و نزدیک بود استفراغ کنم.
از لای پلکهای به هم چسبیده ومژه های خیس و چسبناکم تصویر محوی از دکتر آریان و مادر را دیدم.فکرم به کار افتاد و یادم آمد محتویات یک شیشه قرص را یکجا بلعیده ام تا از زندان زندگی بگریزم.دریغا که روحم با پرهای شکسته و بالهای زخمی توان پر کشیدن از قفس تنم را نداشت.هنوز هم اسیر و سرگردان دردنیای خاکی حضور داشتم،پس قائله ختم نشده بود.صدای دکتر مثل چکش به مغزم ضربه زد:« سفارش نکنم اعظم...آروم باش،خوب؟»
اشکم با فشار از گوشه چشم بیرون زد.مردی که بالای سرم ایستاده بود برایم دل می سوزاند اما یکی از مسیبان بدبختیهایم بود.
به هم خوردن درها و صدای پاهای سرگردانی که نزدیکم می آمدند و به سرعت دور می شدند،تن لخت و سنگین...همه جای بدنم فلج شده بودجز مغزم که ندا می دادمادرم ودکتر در اتاق حضور دارند.از صدای گریه مادرم احساس بیچارگی می کردم.هر چند دقیقه آهی بلند می کشید که انگاریک فلز نوک تیز قلبم را خراش می داد.از پشت پلک بسته ام فضای اتاق گاه تاریک و گاه روشن می شد. به نقطه ای شفاف در قعر وجودم متمرکز شدم و صدای قطار در گوشم پیچید.
وحشت زده چشمهایم را باز کردم.صورت اشک آلود مادر به من زل زده بود.چند بار پلک زدم تا شفاف تر ببینمش.هر لحظه که می گذشتبه صداها حساس تر میشدم.ضجه مویه مادر وحشتناک بود.لابلای هق هق زدنهای سوزناکش با جسم نیمه جانم گفتگو می کرد.«
ماغ که هیچ کاری نکردیم عزیزم...لابد اون نمک به حروم بلایی سرش آورد که پا به فرار گذاشته..چرا این بچه از زندگیش سیر شده..»
دکتر با صدایی آرام گفت:«داره هوش می آد اعظم...حرف نسنجیده نزنطفلک به قددر کافی صدمه خورده!»و از جلوی چشمم دور شد
دست و پایم را به سختی تکان دادم رخوت و بی حسی جانم را گرفته بود و پوست تنم گزگز می کرد.
پرستار جوانی بالای سرم امد.پرسید:«چطوری خوش چشم و ابرو!ببین چه قد و بالایی رعنایی داره...حیف تو نبود خوراک مار و موریونه های خاک بشی!»
پرستار سرمم را دستکاری کرد و از اتاق بیرون رفت.صداهای گنگ و نامفهوم از بیرون شنیده می شد.دکتر آریان پرونده به دست از در اتاق تو امد.بدون نگاه کردن به چشمهایم نبضم را گرفت.در پرونده چیزهایی یادداشت کرد،بعد رو به مادر که از در تو می آمد گفت:«بهتر شدی؟»
«چند بار این جمله را تکرار می کنی؟»
«تا وقتی ساکت بشی و لبخند بزنی این جمله تکرار می شه.»
«لبخند؟انتظار داری در این شرایط بخندم؟»
«شرایط برای سرمه سخت تر بوده.تو فقط واکنش این بچه رو دیدی و این همه به هم ریختی!هنوز نمی دانی تو دلش جه خبره.»
مادر با حالتی زار و نزار التماس می کرد.«چشمات رو باز کن عزیزم،دلم ترکید به خدا.»
دکتر آهسته گفت:«راحتش بذار تو رو خدا آبغوره بگیر اعظم.باید فکر این روزا رو می کرد.»
طاقت نیاوردم.گفتم:«بس کن مامان می بینی که دارم نفس می کشم.»
وقتی چشم باز کردم دکتر رفته بود.اما نگاه نگران مادر از صورتم کنده نمی شد.تا نگاهم به چشمهای پر از غم و اندوهش گره خورد سر درددل و گلایه کردنش باز شد.«
فکر نکردی با این کارت انگشت نما می شی دختر؟توقعم از تو بالاتر از این حرفها بود.خبال کردم پیش اون پیرزن بزرگ می شی!رفتی که مستقل بشی...ببین سر ازز کجا در آورده ای!»
«وای...هنوز چشام باز نشده نیش و کنایه هات شروع شد؟بذار به حال خودم باشم.کی گفت نجاتم بدین؟اگه نخوام زندگی کنم باید کی رو ببینم؟»
صدای مادر با بغض همراه شد.«دیشب تا حالا مردم و زنده شدم!آه دختر بی فکر این چه کاری بود که کردی؟باد به گوش عمه هات برسونه که خودکشی کردی صاف می رن می زارن کف دست بابات و اونم تا قیام قیامت از گولم پایین نمی آد.»
با دستهای بی حس گوشهایم را گرفتم.قطره های اشک مثل سیل بر صورتم جاری بود.لبهایم را به سختی بسته بودم که صدایم در نیاید.دکتر سراسیمه به اتاق آمد.«
معلوم هست چی کار می کنی؟پرستار رودرواسی نداشت بیرونت می کرد!سر و صدات تا ته راهرو می آد!»
صدای گریه مادر تا بسته شدن در دستشویی به گوش رسید.از لای پلکهایم دکتر را دیدم که که پشت سر مادر داشت از در بیرون می رفت.مادر پرسید:چرا یه دقه تو اتاق بند نمی شی؟
دکتر وسط چارچوب در ایستاد.برگشت و آهسته گفت«حضور من آزارش می ده.تو هم عاقل باش و به روش نیار چه اتفاقی افتاده!الان احتیاج به ارامش داره.»
مادر به دیوار پشت سرش تکیه داد و آه کشید.«نمی دونی چقدر نگرانشم.»
«هیچ اتفاقی براش نیفتاده.فقط صبور باش و به روحش سوهان نکش.»
با آنکه از چهره مادرم غم می بارید و دلم برای پریشان حالی اش ضعف می رفت از اقدام به خودکشی پشیمان نبودم.فقط دلم می سوخت که زحمتم نتیجه نداد.حاضر بودم به بدترین وضع بمیرم اماهر روز و هر لحظه شکنجه نشوم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:23 ب.ظ
 
ارسال: #35
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
چهره امیر از لحظه به هوش آمدنم پشت پلکم بود.میان پنجره اتاقش نشسته بود و نگاهم میکرد.تصور غلط
مادر از رابطه من و او توهین بزرگی به عفت و پاکدامنی ام بود.با خودم گفتم:آش نخورده و دهن سوخته!
خوبه که انگشتهای نجیب امیر فقط اشک چشم منو لمس کرده.تا آخر شب دکتر چند بار بالای سرم آمد.هر بار
خودم را به خوب زدم که چشمم به چشمش نیفتد.قسم پزشکی او کار دستمان داد وگرنه،نه من می خواستم زنده
بمانم و نه او از مزاحم خوشش می آمد.برای نجاتم از مرگ بیشتر از او متنفر شدم.تا صبح کلافه و سر در گم
بودم.هر چه هوشیار تر می شدم عمق فاجعه عملی که انجام داده بودم برایم آشکار تر می شد.شاید اگر میمردم
به نفعم بود،چون با اقدام به خودکشی باید جوابگوی پرسشهای زیادی می شدم.
با طلوع خورشید مادر از روی تخت همراه بلند شد و بالای سرم آمد.تا دست اش روی پیشانی ام قرار گرفت
اشکم جاری شد.خم شد وصورت ام را بوسید.
"چشماتو باز کن...می دونم بیداری"
افکار واحساسات ضد ونقیض و نیروهای خیر وشر درونی در حال کشمکش وسنجش حرکاتم بودند.حس گیج
کننده ای عذابم می داد و خودم را ملامت می کردم.
پرستار از در تو آمد.صبح به خیر گفت ودستگاه فشار خون را کنار تختم گذاشت.به مادر گفت"انگار نوزادتان
هنوز چشمهایش باز نشده"از حرفش خنده ام گرفت و چشمانم خود به خود باز شد.سر مادر از پشت سر
پرستار بالا آمد"سرمه خوبی مامان؟"
پرستار خندید."حالش از من وشما هم بهتره.ناز کش داره،ناز می کنه.میگن گل خوشکلا مال بهشتا.نمیدونم این
هلوی پوست کنده با این بر و رو چرا هوس جهنم کرده بود."
مادر با عصبانیت گفت"فقط چند تا قرص عوضی خورده...معده اش ضعیفه تحمل دارو نداره"
پرستار چشم وابرو آمد وگفت:"بله"
مادر عصبانی شد وگفت:"منظورتون از این بله ای که گفتین چی بود؟"
پرستار با خونسردی دستگاه فشار خون را جمع و جور کرد"هیچی خانم،مگه باید منظوری داشته باشم؟"
"احمق که نیستم خانم پرستار،تو بوق وکرنانکنین دخترم خودکشی کرده"
پرستار ایستاد وبا قیافه ای حیران نگاهش کرد.گفتم:"مامان خواهش میکنم بس کنین."
مادر دست بردار نبود."منو میشناسین خانم؟میدونین چه نسبتی با دکتر دارم؟وایساببینم،چرا سرت رو زیر
انداختی داری میری؟"
پرستار در چهارچوب در ایستاد وبرگشت.صورتش سرخ شده بود."اگه دو تا همراه مثل شما به پستم بخوره
تاشب روانی میشم.خانم عزیز،مگه من چی گفتم که اینطوری عصبانی شدین؟پرونده دخترتون دست منه.دکتر
دقیق کار چه میکنه...متوجه شدین؟"
مادر برگشت.آن قدر کلافه بود که راه می رفت و با خودش حرف میزد.چند دقیقه نگذشته بود که دکتر وارد
اتاق شد."سلام به دو خانم محترم"
مادر به سمت او برگشت و پرسید:"نمیشد توی پرونده اش ننویسی چه دسته گلی به آب داده؟"
دکتر گفت:"سرمه خانم که حالش خوبه.تو برای چی آبغوره میگیری؟"
"از دست تو کلافه ام.نمیشدبنویسی مسموم شده؟همه متلک بارمون کردن،حتی پرستار بخش هم صبح اول
صبحی کلی چرت و پرت گفت و از اتاق بیرون رفت"
"خانم.صد بار گفتم فضای پر تنش برای دخترتون خوب نیست."
مادر به تخت نزدیک شد.هر دو گریه می کردیم.دکتر آهسته گفت:"تنهاتون میذارم.اعظم جان،این قدر به
خودت و دخترت فشار نیار.هر روز صدها مورد خودکشی گزارش می شه که نصف بیشترش به مرگ
منتهی میشه.خدا رو شکر کن که سرمه زنده مونده"
دکتر که رفت،مادر شروع کرد."این همه آدم تو دنیا با بد وخوب میسازن و آخ نمیگن.اون وقت تو،با این
موقعیت وفهم وشعور چطور دست به همچین کار احمقانه ای زدی؟"
"مامان،فقط بگو این موقعیتی که توی سرم میزنی کجاست"
"خودت باعث شدی!همه چی دست خودته.دکتر آدم بدی نیست.می بینی چطور مراقبته."
"ترجیح دادم بمیرم و سرگردون نباشم.شما هنوز به عمق فاجعه پی نبردین"
"یعنی همه اش تقصیر ماست؟لابد تا سرت تو سنگ لحد بخوره می خوای دکتر رو به رخم بکشی و همه
گناهارو گردنش بندازی."
"هنوز چشمم باز نشده شروع کردین به سین جیم کردن"
"خوب دلم میسوزه.تا بچه دار نشی نمی فهمی چه آتیشی به دلم زدی"
"اگه یه روزی بچه دار بشم زندگیم رو به پاش میریزم مامان.می فهمین چی میگم؟"
مادر مثل ابر بهار گریه میکرد.دلم بیش از حد برای غمزدگی ونگرانی اش می سوخت.اما انگار عقل از سرم
پریده بود که جلوی حرف زدنم را نمی توانستم بگیرم.
"از گریه زاری خسته شدم.از دنیا حالم به هم میخوره،شما اگه سر حرف رو باز نمی کردین کار به اینجا و
این جور حرفا کشیده نمی شد.زندگیتون به خودتون مربوطه.خواهش میکنم زخم زبون نزنین تا مغزم استراحت
کنه."
وقتی بلند شدم نشستم انگار وزنه ای یک تنی وسط پیشانی ام جابجا شد.سرم گیج رفت و روی تخت افتادم.
دکتر از در تو آمد و با احتیاط به تخت نزدیک شد.از طرز نگاه کردنش زجر می کشیدم.برای آن همه عاطفه
که در چشمهایش موج می زد علت قانع کننده ای سراغ نداشتم.شاید می خواست واکنشم را بسنجد.وقتی دید
مثل آدم آهنگی نگاهش می کنم تصور کرد مغزم تکان خورده.برای لبخندی که می زد دلیل قانع کننده ای به
فکرم نرسید.
مادر گفت:نبضش کند میزنه عادل.مگه نباید هفتاد هشتاد تا بزنه؟"
دکتر خندید ودستش را کنار زد.مچ دستم را گرفت وگفت:"شما مدرکت رو از کدوم دانشگاه گرفتی؟"بعد
همان طور که دستم توی دستش بود و به چشمهایم نگاه می کرد گفت:"نبضش زبون درآورده و میگه برین
پی کارتون دست از سرم بردارین.چشمهای قشنگش هم هزار تا بد وبیراه نثار من میکنه که پا برهنه پریدم
وسط زندگیتون"
"میشه مرخص بشه یا امشب هم باید مهمون بیمارستان باشیم؟"
دکتر پرونده پائین تخت را برداشت و نزدیکم آمد.گفت:"زیادی حساسی اعظم.حیفم اومد دخترمون رو دست
دکترای بی تجربه بسپارم...حالش خوبه،میگم سرمش رو قطع کنن،اما توی خونه باید حسابی مایعات بخوره.
ضعیف شده که با دوسه روز مراقبت حالش جا میاد"
حرفهای دکتر ودلسوزی های پدرانه اش غافلگیرم کرد.برداشت غیر عادلانه وتنفر بی دلیل از او روحم را
دچار آشفتگی کرده بود.از خودم لج گرفت که چرا حضور او را تنها علت به هم ریختگی زندگیمان می
دانستم.افکار ضد ونقیض گیجم کرده بود که دکتر از ااتاق بیرون رفت.چند لحظه بعد پرستار آمد و سرمم را
قطع کرد.به مادر گفت:با احتیاط از تخت بیارینش پائین"
با هزار دردسر لباس پوشیدم و از تخت پائین آمدم.به خیابان که رسیدیم دکتر زیر بغلم را گرفت.مادر گفت
"خودمون با تاکسی میریم."به کمک دکتر روی صندلی عقب دراز کشیدم.دکتر بی هیچ عجله ای رانندگی
می کرد.وقتی به خانه رسیدیم گفت:"به پرستار سفارش می کنم زنگ زدی خبرم کنه.کاری داشتی فوری
تلفن بزن"
مادر زیر بغلم را گرفت.پرسیدم:"سارا کجاست؟"
"مجبور شدم گذاشتمش پیش نیره"
تا برگشتم نگاهش کردم رنگش پرید.پرسیدم:"عمه نپرسید چکار داری؟"
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:23 ب.ظ
 
ارسال: #36
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
می دونی که، خونوادگی مهربونن! نمی دونم چه خبر شده که چیزی ازم نپرسید.»
وارد اتاقم که شدم همه چیز مثل روزی که رفته بودم سر جای خودش بود. لحظه ای به آنچه در اتاقم دیده بودم شک کردم! با آن همه فشار عصبی بعید نبود توهم زده باشم!
مادر وسط راهرو فریاد زد: «می رم سارا رو می آرم.»
سروصدای سارا که در راهرو پیچید آن قدر دلتنگ دیدارش بودم که وقتی از در اتاقم تو آمد و روی تخت پرید مهلت ندادم حرف بزند. بغلش کردم. حس کردم بزرگ تر شده.
باانگشتان کوچکش پلکم را لمس کرد و گفت: «گریه کردی؟»
«نه عزیزم. حالا بگو این روزها چه کار می کنی؟»
«می رم عروسکای جدیدم رو می آرم.» و رفت. ذهنم بی اراده به رفتار آقامنشانه دکتر آریان معطوف شد. نمی دانستم اگر در جایگاهی غیر از شوهر مادرم قرار داشت هم می توانستم از او متنفر باشم!؟
سارا عروسک را روی تخت پرت کرد و گفت: «عمو عادل خریده... یه بازیهای خوبی بلده!»
داشتم فکر می کردم چطور با آن همه مشغله فکری و آن سن و سال حوصله این کارها را دارد که سارا گفت: «شبایی که عمو کشیک داره حوصله ام سر می ره. مامان با من بازی نمی کنه.»
در دلم به آن همه ساده اندیشی کودکانه سارا غبطه خوردم. شاید اگر من هم بی غرض و مرض حضور آن مرد غریبه را به جای پدرم می پذیرفتم تنفر و انزجار از او دمار از روزگارم در نمی آورد.
به هر جای خانه نگاه می کردم جای خالی پدر رنجم می داد. دیر آمدنها، بهانه جویی و ایرادهای بی دلیلی که وقتی عصبانی بود از در و دیوار می گرفت ذره ای از مهر و محبتم را نسبت به او کم نمی کرد. سارا که خوابید همه جا امن و امان شد. مادر پس از رو به راه کردن کارهای آشپزخانه به اتاقم آمد. «چطوری سرمه جان، بهتری؟»
«سارا کم بود پذیرایی از منم گردنتون افتاد.»
نگاه مادر به قعر وجودم رفت. چشمهایش پر اشک شد و گفت: «باید خبر می دادی خونه رو فروختن... باید می گفتی می خوای بیای خونه... باید...»
«مامان می شه این قدر باید و نباید نکنین!»
«لابد فکر کردی برای همیشه اتاقت رو دادیم به کس دیگه. سرمه، گیرم که همچی فکری کرده باشی، خودکشی دلیل محکم تری می خواد، حتا دیوونه ها هم به این آسونی دست به همچی کاری نمی زنن.»
«من اون شب یه آدم شکست خورده بی پناه و بی کس و کار بودم که همه درها به روم بسته بود. فقط کلید داشتم... می بینین؟ توقع من زیاد نیست. فقط یه چهار دیواری می خوام، همین! این اتاق آن موقع همه چیز من بود.»
سر مادر پایین افتاد. «بپرس اون پسر کی بود تا جواتب رو بدم. چیزی رو حل نشده باقی نگذار. یه بار دیگه همچی کاری کنی...»
یکهو از کوره در رفتم. «آن قدر این قضیه رو توی سر من نزنین. من روانی نیستم، عقلم خوب کار می کنه.»
«می دونی چیه... خدا نصیب نکنه. هر دختری خودکشی کنه مردم می گن لابد دامنش لکه دار شده، به خصوص که مدتی هوایی شده بودی و تو خونه بند نمی شدی. مردم می گردن دنبال یه موضوع که چرت و پرت بگن و سرگرم بشن.»
«دستتون درد نکنه... من هوایی شده بودم؟!»
گریه مادر تمامی نداشت، در حالی که از آن همه حرف کنایه آمیزش به تنگ آمده بودم گفتم: «مامان، شما قول بده حرف این قضیه رو پیش نمی کشی منم قسم می خورم پام رو از این اتاق بیرون نمی ذارم. سهم من از این دنیا همین چاردیواری دنج و کوچیکه. خب من نمی خواستم مزاحم شما باشم، اما سرگردون شدم... از حالا به بعد مجبورین تحملم کنین.»
«بی خود حرف رو عوض نکن.»
«دنبال چی هستین؟ به پیر به پیغمبر اتفاقی که شما فکر می کنین برای من نیفتاده. شما دختر پاکتون رو زیر سؤال بردین! فکر می کنین یه جو عقل توی سر دخترتون نیست که دست به همچی کارایی بزنه!»
مادر از اتاقم بیرون رفت. فرصت طلایی با هم بودن من و او داشت با یک مشت گله و شکایت به هدر می رفت. مادر باور نمی کرد همه تقصیر ها گردن من نیست. روی تختم دراز کشیدم و گذشته ها را پیش چشمم مجسم کردم. پلکهایم را بستم و به زمان از دست رفته عمرم که فقط با حضور امیر پر شده بود اندیشیدم. پس از رفتن او مشکلات پر رنگ تر شده بودند و من توان رویارویی با ناملایمات را نداشتم.
«عادل سفارش کرد...»
چشمم بی اراده روی صورت مادر خشک شد. او بقیه حرفش را قورت داد. تا سرم را زیر انداختم گفت: «دکتر آریان سفارش کرد سروصدا برات خوب نیست.»
وقتی نگاهش کردم دلم می خواست همه حرفهای دلم را به او می گفتم، اما امکان نداشت.
روزهای طولانی و شبهای بی ستاره دیرتر از معمول می گذشت. شاید چون دل و دماغ نداشتم از در اتاقم بیرون بیایم زمان دیر می گذشت. آن قد کسل و بی انگیزه بودم که اگر مادر التماس نمی کرد غذا هم نمی خوردم. احساس گرسنگی نداشتم و لقمه به سختی از گلویم پایین می رفت. پس از یک هفته استراحت که به اندازه یک سال تنهایی طول کشید چسمم مداوا شد، اما از آرامش درون خبری نبود. بی هیچ دلیلی فکرم به سوی امیر در آن سوی دنیا پرواز می کرد.
هر روز می گذشت بداخلاق تر می شدم، صبوری ام تا لحظه ای بود که اطمینان داشتم امیر برمی گردد! تصور آنکه روزی عکس او و مرجان را ببینم دیوانه ام می کرد. به ظاهر واکنشی به حرفهای مادر نشان نمی دادم، اما از درون متلاشی بودم.
دکتر آریان را از روزی که از بیمارستان برگشتم ندیدم. کنجکاوی مثل خوره به جانم افتاده بود و بی دلیل به حرکات مادر مشکوک بودم. مثل جاسوسها سایه به سایه تعقیبش می کردم و وقتی به اتاقش می رفت و در را می بست و با تلفن پچ پچ می کرد ضربان قلبم تند می شد. یک بار که پشت در بودم مچم را گرفت. از شرم خیس عرق شدم. البته به حرکت ناشایستم اعتراض نکرد و آن را به رخم نکشید. وقتی در مقابل حرکات غیر معقولم صبوری به خرج می داد تا چند ساعت روی بیرون آمدن از اتاقم را نداشتم. توجه بیش از حدش دست و پاگیر شده بود. احساس می کردم مرتب زیر ذره بین او هستم.
در همان روزها کم کم پای شیوا به خانه مان باز شد. چند روز یک بار می آمد با هم درس می خواندیم و بدن هیچ حرف اضافی می رفت. اواخر تابستان برای انتخاب واحد به دانشگاه رفتیم. فضای بیرون از خانه نه تنها شادم نکرد، بلکه ماتم گرفتم چطور چند سال به دانشگاه بروم و درس بخوانم. انگار انگیزه درس خواندنم هم امیر بود پس از رفتنش فقط جسمم جا به جا می شد و مغز پوکم کندتر از همیشه کار می کرد. نه حوصله شوخیهای بی مزه دوستان هم دانشگاهی را داشتم و نه حال درس خواندن را. تنها موردی که کنجکاوی ام را تحریک کرده بود. غیبت طولانی مدت دکتر آریان بود که در بیمارستان خودش را دایه مهربان تر از مادر نشان داده بود. هربار تصمیم گرفتم از مادر بپرسم کجاست، ترسیدم بحثمان به درازا بکشد و مادر فکر کند حضور او را پذیرفته ام.
سارا در پیش دبستانی ثبت نام شده بود. برای خرید لوازم التحریر و روپوش با هم رفتیم. وقتی برگشتیم با دکتر روبه رو شدم. بی اراده رنگم پرید. انتظار دیدنش را نداشتم. دست و پایم را حسابی گم کردم. دکتر پیشدستی کرد و لبخند زد. مات و مبهوت نگاهش می کردم که سلام کرد. سارا به پایش آویزان شد و او فوری بغلش کرد. سارا آن قدر هیجان زده بود که مهلت نمی داد دکتر حرف بزند. با کلام کودکانه گزارش خریدهایش را می داد.
مادر جلو آمد و در حالی که به صورتم خیره شده بود گفت: «حالا که بچه ها اومدن... بیا بریم تو چای و کیک بخوریم.»
از کنارشان رد شدم و به سرعت به اتاقم رفتم. در بسته بود، اما پچ پچشان را می شنیدم. با اینکه از دکتر خوشم نمی آمد دلم می خواست بفهمم در باره من چه می گویند. صدای گنگ مادر و دکتر با جیغ و داد و خوشحالی بیش از حد سارا درهم شده بود. در را باز کردم. پرسیدم: «چیه، چرا این قدر سروصدا می کنی؟»
«سرمه، بیا ببین چه چیزای قشنگی تو اتاقمه... همه رو عمو خریده.»
وارد اتاقش که شدیم دیدم در مقابل آن همه لوازم التحریر رنگ وارنگ و کیف و میز تحریر چیزهایی که من خریده بودم به چشم نمی آید. سر در نمی آوردم قصد دکتر از آن همه ولخرجی و ریخت پاش به دست آوردن دل مادر بود یا در رضای خدا به سارا محبت می کرد.
به سارا لبخند زدم و صورتش را بوسیدم. میزان توقع او در همان حد خلاصه می شد، اما مغز بتون آرمه من با هیچ ابراز محبتی تغییر موضع نمی داد. هر چه فکر می کردم دلم راضی نمی شد آن غریبه مزاحم را نادیده بگیرم.
سارا هیجان زده سراغ وسائل جدیدش رفت و من که از حضور دکتر در جمع خانواده دلخور بودم به اتاقم برگشتم. در را از تو بستم و به دیوار تکیه دادم. دکتر مثل تیغ ماهی که اگر در گلو گیر کند نه می شود درش آورد و نه پایین می رود، مزاحمی همیشگی بود که باید تحملش می کردم.
درمانده و غمگین به نقطه ای در کف اتاق چشم دوختم. حواسم نبود در می زنند. مادر و سارا همیشه بی خبر وارد اتاقم می شدند. صدای دکتر از پشت در به گوشم رسید.
«باز کن دخترم، چند لحظه بیشتر وقتت رو نمی گیرم.»
گیج و منگ آب دهانم را قورت دادم. دستم نمی رفت در را باز کنم. خودش در را باز کرد. تا نگاهم به چشمهای نگرانش افتاد ضربان قلبم بالا رفت. حوصله حرف زدن با هر کس به جز او را داشتم. می ترسیدم بابت نجات جانم منت سرم بگذارد. دکتر از کنارم رد شد و به سمت پنجره رفت. سرش را تا حدی بالا برد که تصور کردم دارد به پنجره بسته اتاق امیر نگاه می کند. وسط اتاق، هاج و واج ایستادم بودم که گفت: «چرا ایستادی، بشین دخترم.»
روی تنها صندلی اتاقم، پشت میز تحریر نشستم. چشمهایم روی کتاب نیمه باز خیره ماند. پشت دکتر به من بود و این پا آن پا می شد. حدس زدم برای مطرح کردن موضوعی که به من مربوط می شود تردید دارد. من از هر نوع بحثی گریزان بودم. برگشت و دستهای سرگردانش را در جیبهای شلوارش فرو برد. سنگینی نگاهش را حس کردم. صدایش آرام بود و بی هیچ دغدغه و نگرانی سر صحبت را باز کرد.
« مدتهاست دنبال فرصت می گردم با تو حرف بزنم. می گن در سن پیری آدم باید بازنشسته بشه و استراحت کنه، اما من وقت سر خاروندن ندارم. دلم راضی نمی شه بشینم دست روی دست بذارم تا عزراییل بیاد سراغم. از خدا خواستم در رختخواب نمیرم و تا آخرین نفس عمرم مؤثر باشم. از روزی که اون حادثه تلخ اتفاق افتاد فکری مثل خوره به جونم افتاده و نگذاشته آب خوش از گلوم پایین بره. توی اتاق عمل، وقتی دارم جراحی می کنم، وقتی تنها هستم، موقع رانندگی، وقت غذا خوردن، حتا موقع خواب دست از سرم بر نمی داره، مطمئنم دختر عاقلی مثل تو هیچ کاری رو بی دلیل انجام نمی ده...»
حرفش را قطع کردم. «حرفاتون تازگی نداره. نمی دونستم بعد از مامانم باید به شما جواب پس بدم.»
« نه... نه. نمی خوام فکر کنی من و مادرت پشت سرت حرف می زنیم. دلایل مادرت من رو قانع نکرد.»
کنجکاو شدم. پرسیدم: «مامانم به شما چی گفت؟»
«من آدم پیچیده ای نیستم. دلم می خواد حرفهامون رو بی پرده بزنیم و مثل دو آدم عاقل منطقی به نتیجه برسیم.»
«دکتر، جواب منو ندادین.»
«مامانت فکر می کنه رفتن پسر عمه ات باعث شده دست به خودکشی بزنی.»
«که این طور... پس مامانم پته من رو پیش شما ریخت رو آب.»
«فکر می کنی این موضوع تا چه حد اهمیت داره؟»
از خونسردی او کفرم درآمده بود. اما بیشتر از مادرم دلخور بودم که همسر از راه نرسیده اش را در جریان کارهای من قرار داره بود.
دکتر گفت: «فکر نکن می گم از دست دادن کسی که دوستش داری اهمیتی نداره. مطمئنم ارتباط شما دو نفر از سر بی عقلی نبوده... یعنی تو آدمی نیستی که بی گدار به آب بزنی.»
«متأسفانه نه مادرم منو می شناسه و نه شما تونستین با اطلاعات غلط اون به طرز فکر و راه و روش مورد علاقه ام آگاهی پیدا کنین. در ضمن... دلم نمی خواد حرفی از امیر بشنوم. بین من و اون هیچ نقطه مشترک فکری وجود نداره. خواستگاری امیر از من نباید باعث سوءتفاهم بشه. امیدوارم شما که زبون مادرم رو بلدین بهش اطمینان بدین من هیچ دلبستگی خاصی به امیر یا کس دیگه ای ندارم.»
دکتر جلوتر آمد و به صورتم خیره شد. «تو آن قدر عاقلی که به هیچ دلیلی فرصت زندگی کردن در این دنیای پهناور رو از دست نمی دی. سرمه جان...»
بلند شدم ایستادم. «زندگی کردن از نظر شما فرصت بزرگیه، چون آدم موفق و راحتی هستین، اما از نظر من یه جهنم بی در و دروازه است که مرتب باید توش بسوزم و دم نزنم.»
«باور نمی کنم همه امید تو از دست داده باشی. دیوونه هم نیستی که بگم نسنجیده اقدام به همچی کاری کردی. اقدامت صد در صد وابسته به حادثه خارجی بوده، نه درونی. تو خوب می فهمی چی کار باید بکنی. حرکاتت از روی جهل و نادانی نیست. در ضمن لوس هم نیستی که بخوای به این وسیله جلب توجه کنی.»
«حرفاتون تموم شد؟ برای چی خودتون رو به زحمت انداختین؟ وقتتون رو دارین هدر می دین که چیزی از زیر زبون من بیرون بکشین؟ شما نمی دونین حادثه ای که ازش حرف می زنین ممکنه حضور شما و اون غریبه دیگه باشه.»
«پسر من؟ غریبه پسر منه؟ پس بیخود نیست وجدانم معذب شده.» اعصابم به هم ریخته بود. دکتر با کفش میخ دار روی قلب و روحم قدم می زد و خونسرد به واکنشم چشم دوخته بود که بفهمد نسبت به کدام حرفش حساس ترم. سکوت او به دلیل تمام شدن بحثمان نبود، بلکه احساس کردم مقدمه چینی می کند و هنوز به اصل قضیه نرسیده است. نگاهم ناخودآگاه به چشمهای کنجکاوش افتاد که با خونسردی به صورتم زل زده بود. پرسیدم: «چی رو می خواین بدونین؟»
«جوابم رو گرفتم...متأسفم دخترم.»
«بحث من و شما مثل بحث من و مامانم هیچ موقع به نتیجه نمی رسه. شما برای من غریبه ای هستین که به آشفتگی زندگیم کمک کردین.»
«من با تو بحثی ندارم. اعظم هم بی خود به پروپات می پیچه. تو دختر خوبی هستی.»
جلوتر آمد و دستش را روی میز تحریرم گذاشت. «به من نگاه کن. چی می بینی؟ من یه هیولای دو سر هستم؟ آن قدر احمق نیستم که با انگیزه عذاب دادن تو وارد زندگیت شده باشم. دست کم به خاطر شغلم به من اعتماد کن! مطمئنم آدمی به مهربونی تو و با یه قلب به وسعت آسمان، می تونه ذره ای از مهر و عطوفتش رو خرج یه آدم تنها بکنه.»
«چرا باید به شما اعتماد کنم؟»
«تو برای من با کاوه هیچ فرقی نداری.»
«کاوه دیگه کیه؟»
«کاوه پسرمه، همون متجاوزی که اتاقت رو اشغال کرد و باعث شد به خودت صدمه بزنی.»
«خیله خب آقای دکتر... می خواین اعتراف کنم که فقط اون قضیه باعث نشد دست به خودکشی بزنم.»
«خیلی با هوشی.»
از نگاه مهربانش شکنجه می شدم. رفتارش چنان غافلگیرم کرده بود که در مقابل جوابهایی که به او می دادم شرمنده بودم. گفتم: «شما خیلی باهوشین، پس لابد متوجه شدین که دیگه تحمل این جو سنگین رو ندارم. شما برای من غریبه هستین و من عادت ندارم خیلی راحت جضور هر کسی رو بپذیرم.»
چشمهایش پر اشک شد. تا آن روز ندیده بودم مردی به این راحتی تحت تأثیر احساسات و به هم ریختگی افکارم قرار بگیرد. کلافه شم و گفتم: «انتظار نداشته باشین بابت نجاتم از مرگ ازتون تشکر کنم. من این دنیا رو دوست ندارم. شما با این کارتون هر دو تامون رو به دردسر انداختین.»
لبخند بی رنگی زد و گفت: «یه روزی حرفت رو پس می گیری. من و تو می تونیم برای همدیگه دوستان خوبی باشیم. مادر دلشوره داره، اما من بهش اطمینان دادم که تو هم سرسختی و هم محکم. با این اتفاقات عجیب و غریبی که برای تو افتاده هر کسی جای تو بود دوام نمی آورد.»
«دکتر من بچه دبستانی نیستم که راحت گول حرفاتون رو بخورم. شما و مامانم بی خود نگرانین. مطمئن باشین دیگه همچی حرکتی از من نمی بینین، چون تصمیم گرفتم زنده بمونم و موی دماغ شما باشم.»
دکتر از ته دل خندید و گفت: «پس بچرخ تا بچرخیم.»
وقتی از در بیرون می رفت نفهمیدم علت آن همه حرف چه بود و می خواست به چه نتیجه ای برسد. دستگیره را پیچاند و برگشت و به من نگاه کرد. «می گن زندگی کردن درست شبیه بازی شطرنجه. اگه بلد نباشی دیگران سعی می کنن به روش خودشون یادت بدن. اگه بلد باشی هم به روش خودشون سعی می کنن شکستت بدن، اما عاقل کسی است که دستش پیش حریف رو نشه. عزیزم حرف زدن با تو کلی به اطلاعاتم اضافه کرد خوشحالم حریف قدری دارم.»
سرم خود به خود به سمت پنچره چرخید و ناخودآگاه یاد امیر افتادم که حرفهای قلنبه سلنبه می زد تا خودش را فیلسوف و پر مغز نشان بدهد. در جواب دکتر گفتم: «با هیچ کس هم بازی نمی شم که واهمه شکست خوردن نداشته باشم. خسته ام... من وارد بازی نمی شم.»
«چه بخوای و چه نخوای درگیر می شی. منم مثل تو فکر می کردم، اما یهو چشم باز کردم دیدم نمی تونم بدون مادرت زندگی کنم. آن قدر شجاع هستم که دل به دریا بزنم... همیشه همین طور بودم. کاوه با همه بچگیش گفت کارت غلطه. گفتم درستش می کنم . الان هم روی حرفم هستم.»
چهره آرام چند لحظه قبلش آشفته شده بود، آن قدر ها که فکر می کردم بی رحم نبود. ساده لوحانه دستش را رو کرد و از در بیرون رفت. ناخودآگاه او را با پدرم مقایسه کردم، دکتر با همه صبوری و متانتش هرگز نمی توانست جای خالی پدرم را در خانه پر کند.
صدای به هم خوردن در و پیچیدن صدای پای مادر و دکتر در راهرو و سکوت ناگهانی خانه نشان می داد دکتر رفته و همه جا امن شده است. پس از رفتن او سارا هم خوابید. بعید می دانستم مادر دلیلی برای بیدار ماندن داشته باشد. ناخودآگاه ره زندگی مادرم گره کوری زده بودم و حالا به خاطر من باید از همسرش جدا می ماند. سماجت من در نشان دادن تنفرم از دکتر به مادر ثابت کرد تحمل دیدن او را ندارم. یا جای من در آن خانه بود یا جای دکتر. از خودم بدم آمد. نباید خودخواهانه به عقاید غیر منطقی ام می چسبیدم و زن و شوهر را از هم جدا می کردم. دلم می خواست باور می کردم مادر با دکتر خوشبخت نیست، اماوقتی خودم را جای او قرار دادم دیدم حق دارد عاشقش باشد.
شب هنگام ستاره های آسمان یکی یکی شفاف و شفاف تر شدند. نیمه شب که چراغ ها همه خانه ها خاموش شد مهتاب آسمان را یکپارچه نور کرد. نمی دانم چه روزی و چه ساعتی تختم را جا به جا کرده بودم که از پنجره اتاق امیر را می دیدم. نگاهم به بیرون پرواز کرده بود و حرفهای دکتر در ذهنم تاب می خورد. خواب از سرم پریده بود. دکتر بازی با کلمه ها را بلد بود و آن طور که من فهمیدم به هر وسیله ای می خواست به روحم نزدیک شود. صداقت گفتار او، نگاه دلسوزانه و صمیمی که ذره ذره داشت به ذهنم تحمیل می شد گیجم کرده بود. تا نزدیک صبح با خودم کلنجار رفتم. ستاره ها که کم رنگ شدند و هوا روشن شد از فشار عصبی سرم به دوران افتاده بود. باید راهی پیدا می کردم و از وسط زندگیشان کنار می رفتم. نور خورشید سخاوتمندانه بر عالم می تابید که خوابم برد.نزدیک ظهر با سروصدای سارا از خواب پریدم. بالشم خیس و مژه هایم نمناک بود. بلند شدم و خود را در آینه نگاه کردم. چشمم به صورت پف آلودم که افتاد بغضم ترکید. طاقت یک شب عذاب وجدان را نداشتم. دکتر بدجوری بر اعصابم تأثیر گذاشته بود. مردد بودم مثل گذشته از او کناره بگیرم و با مادر لجبازی کنم یا مثل یک دوست در جمع خانواده بپذیرمش. بی حرکت روی صندلی مقابل آینه با درونم به گفتگو نشستم. مگر جز ذره ای غبار مانند در جهان هستی بودم که برای زندگی دیگران تکلیف معین می کردم؟! اشکم سرازیر شد. بی کسی و تنهایی مغزم را پوک کرده و انسانیت از یادم رفته بود. با خودم گفتم: به کدام گناه نکرده نفرین شدم!؟
سرخورده و بی انگیزه دوباره به رختخوابم خزیدم. ملافه را تا روی صورتم کشیدم و پلکهایم را بستم. در خاطرات تلخ و شیرین گذشته دست و پا می زدم که در باز شد و مادر و سارا داخل شدند.
سارا ملافه را از روی صورتم پس زد و روی تخت پرید. مادر سینی غذا را روی میز کنار تختم گذاشت و گفت: «نصفه شب دلم شور افتاد، اومدم از لای در نگاهت کردم. چرا صورتت پف کرده؟ دیشب که خوب خوابیدی!»
تصوردات غیر واقعی من زاییده نابسامانی افکار و احساس گناهم بود که تا صبح با خیالات بیهوده پرپر زده بود. با آنکه مادر سعی می کرد حرفی از دکتر نزند، اما ناخودآگاه از دهانش پرید و گفت: «تقصیر عادله به خدا، هی به من می گه بذار به حال خودش باشه، نمی دونه من طاقت ندارم دخترم سر گرسنه رو بالش بذارم.»
سارا را بغل کردم. «از روزی که از بیمارستان برگشتم رفتارتون زمن تا آسمون فرق کرده. تو رو خدا نگران من نباشین. دیگه غیرممکنه فکر خودکشی به سرم بزنه... نمی دون چرا یه همچی کار احمقانه ای کردم.»
مادر به چشم و ابرو به من فهماند نباید جلوی سارا حرفی بزنم. داشت به سمت در می رفت که گفت: «پاشو سرت رو شونه کن و بعد از شستن دست و صورتت غذاتو بخور. به خودم بود غذات رو نمی آوردم توی اتاقت. دوست دارم همیشه با هم سر یه سفره غذا بخوریم، اما ... دستور از بالا صادر شده.»
«شما به عادل احتیاج دارین و من به تنهایی.»
وقتی از اتاق بیرون رفت دلم می خواست فریاد بکشم و داد و بیداد راه بیندازم. روحم کم مانده بود پوست بدنم را بشکافد و از زندان تنم آزاد شود. کمی بعد دوباره در باز شد و با لبخندی مرموز وارد اتاق شد. بدنم شدت پیچیدگی افکار مالیخولیایی سست شده بود. بسته کادو پیچ شده ای که در دست مادر بود در یک آن میان انگشتان سارا قرار گرفت. مادر گفت: «بدش به سرمه، مال تو نیست. باز نکن.»
سارا نق می زد. مادر بسته را از دستش گرفت و کنار دستم گذاشت. «این هدیه رو عادل برات خریده. گفت بهت بگم خیلی دوستت داره.»
خنده مضحکی بر لبهایم نشست. در حالی که به هیجان مادر خیره شده بودم گفتم: «به چه مناسبت برام هدیه خریده؟»
«دلش خواسته. مگه هر کادویی مناسبت می خواد!»
«مامان نکنه فکر کرده با این کاراش می تونه مثل سارا گولم بزنه!»
صورت مادر قرمز شد. در حالی که به سارانگاه می کرد بسته را میان دستم انداخت و گفت: «غصه نخور... هیچی به اندازه تو و سارا برام مهم نیست، حتا عادل. باور می کنی؟»
«باور نمی کنم، یعنی برام مهم نیست. شما آزادی هر کار دلت می خواد بکنی، اما انتظار نداشته باش منم تحویل بگیرمش.»
«بهش گفتم با این وضع نمی تونم باهاش زندگی کنم... اگه تو قبولش نکنی ازش جدا می شم.»
از کلمه جدایی تنم لرزید. انگار نسبت به هر نوع متارکه و دوری حساس شده بودم، به خصوص که مادرم با کراهت از آن کلمه ناخوشایند استفاده کرد. بدون آنکه بخواهم توجهم به هدیه جلب شد. داشتم فکر می کردم در مقابل آن همه از خودگذشتگی و ایثار مادر چه باید بگویم که بلند شد و از اتاق بیرون رفت. درآن چهار دیواری دلگیر، افکار مالیخولیایی به محض بسته شدن در به ذهنم آورد. نوعی کنجکاوی گیج کننده وادارم کرد بسته را باز کنم. عروسکی که دکتر برای سارا خریده بود، اسباب بازیها و لوازم التحرید گران قیمت، خرید لباسهای ماکدار برای مادر و ولخرجیهای وقت و بی وقتش نشان می داد با سلیقه خوبی که دارد باید هدیه گران قیمتی در آن جعبه باشد. حدسم به انگشتر جواهر می رفت که برای به زانو درآوردن من خریده بود تا برق نگینهایش، چشمان تیزبینم را کور کند. بعد فکر کردم شاید از دیدن هدیه او غافگیر شوم. چیزی خلاف تصورم در جعبه باشد تا بتواند احساسم را نسبت به سخنرانی و محبتهایش محک بزنم.
سریع چسب و کاغذ کادو را از روی جعبه کند.م تا چشمم به الله نقره ای ظریفی افتاد که زنجیر نازکش مثل پرکاه سبک بود دهانم از تعجب باز ماند. هر آدم عاقلی می فهمید هدیه دهنده قصد تظاهر کردن نداشته، اما چطور حال من از دیدن آن هدیه ارزشمند دگرگون شد. ارزش معنوی آن الله فراتر از همه انگشترهای جواهر نشان دنیا بود.
جلوی آینه رفتم، الله را به گردنم انداختم و با انگشتانم لمسش کردم. پلکهایم خود به خود روی هم غلتید. بدنم گزگز شد و اشکم درآمد. با خود گفتم: غریبه، دست از سرم بردار تا دیوونه نشدم! دلم می خواد بازم ازت متنفر باشم. هرکار بکنی نمی تونی خودت رو توی دلم جا کنی، چون پاتو جای پای بابام گذاشتی! از فکرم برو بیرون... از زندگی ام برو بیرون... نزدیک من نشو.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:24 ب.ظ
 
ارسال: #37
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل شانزده



نیمه اول مهرماه گذشت و من به فکر تنها چیزی که نبودم درس خواندن بود شیوا که فکر می کرد دلیل بیرون نرفتنم از خانه بی خبری از امیر است، هرروز زنگ می زد. اصرار می کرد حاضر شوم تا او دنبالم بیاید، اما من کوچک ترین انگیزه ای برای دانشگاه رفتن نداشتم. هربار در مقابل خواهش و تمنای او مجبور می شدم صدها دروغ به هم ببافم تا از زیر درس خواندن شانه خالی کنم. نمی دانم لجبازی با خودم بود یا قصد مچ گیری از دکتر آریان بود که آفتابی نمی شد. بست نشستن در خانه و پاییدن مادر که دلواپس منزوی شدنم بود و من مثل جاسوس از پشت در بسته اتاق خوابش گفتگوهای تلفنی اش با دکتر را پی می گرفتم تکرار بیهوده ای بود که خودم را هم خسته کرده بود.
دکتر یکی دو بار در هفته برای مادر خرید می کرد. بی سروصدا می آمد. کیسه های بزرگ میوه و سبزیجات و گوشت و مرغ در آشپزخانه ردیف می شد، بعد بی سروصدا می رفت. کنجکاو بودم بفهمم تا کی می توانند از هم جدا باشند. هربار به رفتار مرموز دکتر مشکوک می شدم چشمم به الله روی میز توالت می افتاد، تنها هدیه ارزشمندی که در ده سال گذشته گرفته بودم و همان موقع از هرگونه تصور بی رحمانه ای شرمنده می شدم. تصمیم گرفته بودم در اولین فرصت بابت آن از او تشکر کنم، اما انگار قسمت نبود، چون تا از در تو می آمد سردرد دل مادر باز می شد. حرفهایش همیشه راجع به بی اعتمادی نسبت به من و ترس از خودکشی دوباره ام بود که پاک اعصابم را به هم می ریخت. به همین دلیل ترجیج می دادم در اتاقم بمانم و جلوی دکتر آفتابی نشوم. از یک سو به چشم مهاجم مزاحم نگاه می کردمش و از سوی دیگر او را انسانی مهربان و پر عطوفت می دیدم. شب و روز مثل کلاف سردرگم بدون هدف و انگیزه ساعتهای گرانبها و ارزشمند تکرار نشدنی عمرم را هدر می دادم. کم کم داشتم به موجودی منزوی و مردم گریز تبدیل می شدم. مادر هر روز در آشپزخانه کار می کرد، اما لام تا کام حرف نمی زد. چهره غمگینش داد می زد از دستم خسته شده. یک بار که داشتم دزدکی به پچ پچ تلفنی اش گوش می دادم شنیدم شکایتم را به دکتر می کند.
«آخه عادل جان، تو نمی دونی توی دلم چی می گذره. راحت نشستی تو مطبت و با این تجویزی که کردی، معلوم نیست تکلیف من چی می شه... خب آره، می دونم تقصیر خودش نیست. والله اگه بهش سرکوفت بزنم... از ترسم هیچی بهش نمی گم. مگه نگفتی راحتش بذار... باشه، سعی خودم رو می کنم. تو خوبی؟ بمیرم الهی، به خدا شرمنده تو هم هستم... منم همین طور. معلومه که دلم تنگ شده... آره، می دونم... تو می گی عاقله یعنی هست دیگه... ممنونم عزیزم.»
خیس عرق شدم، باورم نمی کردم مادر تا آن حد به او وابسته باشد. پاورچین به اتاقم خزیدم و ملافه را تا روی صورتم کشیدم.
بیرون باران می بارید و دلم گرفته بود. خودم را که به جای مادر می گذاشتم بیشتر ناراحت می شدم. بعد از آن همه سال کشمکش و جنگ و دعوا با پدر حق داست عاشق دکتر باشد. او مردی با شخصیت و خوش برخورد، محترم و خوش قیافه بود. مهم تر از همه احساسات مادر را درک می کرد و پا به پای او برای من و سارا دل می سوزاند. برخلاف گذشته که تصور می کردم محبت و احساس مسئولیت او فقط انجام وظیفه ای است که با قسم پزشکی به او تحمیل شده، کم کم از کینه توزی و منفی بافی خودم شرمنده بودم. بارها از خودم پرسیده بودم اگر پای پدر وسط نبود و امیر هم نرفته بود باز هم تا آن حد نسبت به دکتر حساس بودم؟ و در پاسخ به خود وامانده بودم.
سرم را از زیر ملافه بیرون آوردم تا نفس تازه کنم که چشمم به پنجره افتاد. رگبار تندی می بارید. قطره های درشت باران شیشه ها را خط خطی کرده بود. بی اختیار نیم خیز شدم. قلبم به شدت می تپید و حال عجیبی داشتم. دلتنگ امیر و رفتار غیر منطقی خودم و روزگار بودم که به بطالت می گذشت و هیچ حادثه هیجان انگیزی رخوت آن را به هم نمی ریخت. آرزو کردم بغض آسمان در گلویم بشکند و سبک شوم. در حسرت قطره ای اشگ پرپر می زدم. مثل خوابگردها از تخت پایین آمدم و در تاریکی راهرو تند و سریع از پله ها بالا رفتم. روی آخرین پله در پاگرد نزدیک به در پشت بام ایستادم و به باران سیل آسا خیره شدم. دستگیره را چرخاند. باد شدیدی در را از جا کند. پابرهنه با چند قدم بلند تا وسط پشت بام رفتم. چشمهای نیمه بازم در تاریکی به پنجره اتاق امیر می چسبید. نفهمیدم چه مدت در آن ظلمت مه گرفته ایستادم و لباسم خیس آب شد و به تنم چسبید. رعد و برق شد و بغضم هم زمان با بغض آسمان ترکید. صدای گریه ام در هیاهوی رگبار پاییزی گم شد. جلوتر رفتم و به لب پشت بام که رسیدم جسم لرزان سفید رنگی در پشت پنجره بسته اتاق امیر دیدم. چند قدم عقب رفتم. کبوتر نیمه جانی جلوی پایم پرت شد. خم شدم و برداشتمش. تنش گرم بود و از بالش خون می چکید. سریع دامنم را دورش پیچیدم و از پله ها پایین رفتم. از آشپزخانه سبد بزرگی برداشتم و روزنامه ای کنار رادیاتور اتاقم پهن کردم، کبوتر را زیر سبد بزرگی گذاشتم. لباسم را عوض کردم و کنار سبد دراز کشیدم. در برزخی لحظه ای که مرز بین واقعیت و تخیل قابل تشخیص نبود امیر را دیدم که از پنجره اتاقم وارد شد. سر و صورتش خیس و پیراهنش به تنش چسبیده بود. زنجیری نقره ای رنگ از جیبش در آورد. آن را به دستم داد و لبخند زد. چشمم باز شد. از لای سوراخهای سبد به کبوتر نگاه کردم. چشمهای درشتش در اتاق نیمه تاریک می درخشید. بال خونینش نیمه باز، روی روزنامه پهن بود. پرهای سفید رنگ اطراف گردن و سینه اش بالا و پایین می رفت. بدجوری دل دل می زد. درست شبیه انسانی که تب دارد بی قرار بود.
تا طلوع صبح چیزی نمانده بود. به آنچه چند لحظه پیش دیده بودم فکر می کردم که رعد و برق شد. نفهمیدم چطور زمان گذشت و خوابم برد. وقتی تلفن زنگ زد از خواب پریدم. گوشی را برداشتم. شیوا بود.
فریاد زد: «خسته ام کردی دختر. کی می خوای سر عقل بیای؟ فردا مردی و موندی باید بیای دانشگاه. خجالت بکش، یه عالم آدم آرزو دارن
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:24 ب.ظ
 
ارسال: #38
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
قبول بشن و درس بخونن، اون وقت تو زورت می آد بیای سر کلاس!
‏کور مال گوشی را روی دستگاه تلفن گذاشتم و دوباره خوا بیدم. انگار کوه کنده بودم که تا آن حد خسته بودم. از روزی که امیر رفت، غیر از چند روزی که بیهوش بودم خوابم این طور سنگین نشده بود. اذان ظهر بیدار شدم. کبوتر داشت زیر سبد پَرپَر می زد، سبد را برداشتم، تکان می خورد، اما نمی پرید. از اتاقم بیرون رفتم. همه جا سرک کشیدم، هیچ کس در خانه نبود. از جعبه کمکهای اولیه مواد ضد عفونی کننده و مقداری پنبه برداشتم داشتم از در آشپزخانه بیرون می آمدم که زنگ زدند. ا‏ز پشت شیشه به بیرون نگاه کردم. دکتر از در تو آمد. نان بربری دستش بود و صورتش در بخار نان داغ گم شده بود. کفش و لباس اسپرت به تن داشت. از در راهرو که تو آمد وکلاه نقابدارش را برداشت لبخند زد و سلام کرد. به دستم خیره شد و پرسید:زخمی شدی؟
- ‏یه کبوتر زخمی پیدا کردم... بالش خونیه.
‏نان را به دستم دا‏د وگفت: ‏بذارش توی آشپزخونه. اینارم بده به من.
داشتم به صورتش نگاه می کردم که پرسید: خب، مریض کجا ست؟
تا به در اتاقم نگاه کردم با چند قدم بلند به آنجا رفت. پشت سرش میان چهارچوب ایستادم. کف اتاق نشست و کبوتر را از زیر سبد بیرون آورد پس ا ز معاینه شروع کرد به حرف زدن.
- نمی دونستم جراحی بلدی! چطوره بیای بیمارستان دستیار خودم بشی. به خدا جون می دی واسه اتاق عمل... راستی چطور شد رفتی سراغ رشته معماری؟ آها... جوا بش رو می دونم. آدما یی که روح حساس دارن می رن سراغ هنر. معماری هم هنره! فقط قالبش با هنرهای دیگه فرق ‏داره. رشته پزشکی دل سنگ می خواد و ‏وقت آزاد. جراحی که دست به چاقو می شه اگه یه کمی دلرحم باشه مریض از دست می ره.
‏داشتم به کارش که با دقت انجام می داد نگاه می کردم که سرش را بالا آورد. - بربری خشک شد، نمی خوای بذاریشی تو سفره؟
‏به آشپزخانه رفتم. نان را تکه تکه کردم. همان موقع صدای دکتر بلند شد.
- چایی داریم؟ دارم ازگشنگی می میرم. امروز صبح تو کوه هیچی نخوردم که اسید اوویک و چربیم پایین بیاد.
‏کتری داغ، چای دم کرده و دو فنجان در سینی کنار اجاق گاز دمرو شده
‏بود. انگار مادر پیش پای دکتر از خانه بیرون رفته بود.
‏تا دکتر آمد دم در آشپزخانه گفتم:
- چایی ریختم، سرد نشه.
- دستت درد نکنه دخترم، امروز با هم چه صبحونه ای بخوریم!
به سینی خیره شد: پنیر هم داریم؟
‏چنان غافلگیر شده بودم که برای چند لحظه به هیچ چیز جز حضور او در خانه فکر نمی کردم. دکتر به دستشویی رفت. از یخچال پنیر وکره و مربا را درآوردم و روی میز چیدم. روی صندلی مقابلم نشست. پرسیدم:شما می دونین مامان کجاست؟
- به مامانت گفتم امروز بره پیش خان جون. دیشب که زنگ زد آن قدر نگران تو بودکه دلواپسیش به منم منتقل شد.
‏فنجان چای را برداشت وگفت: مامانت گفت دیشب شام نخورده خوا بیدی. می دونی بدن که ضعیف بشه میکروبها فعال می شن؟! و بعد با صدای بلند خندید.
- جون به جونم کنن دکترم، کاشکی می تونستم شخصیت یک پدر دلسوز و مهربون رو هم داشت باشم.
‏بی دلیل از آن همه مهربانی که در نگاهش موج می زد کلافه بودم. خدا خدا می کردم بغضم نترکد. کمی چای نوشیدم و به چشمهای قهوه ای رنگش نگاه کردم.
‏گفتم: مامان نگران منه، من نگران مامان. کاشکی یکی پیدا می شد حالیش می کرد تنهایی از پس مشکلاتم برمی آم. نکنه شما سفارش کردین مواظبم باشه.
‏-دختر عاقلی مثل تو احتیاج به مراقبت نداره. امروز اومدم ازت بخوام تو بیشتر بهش توجه کنی. نگران دانشگاهته. خب بهش حق بده، مادر دیگه، اونم مادری که احساس گناه می کنه.»
‏همان طور که داشت کره روی تکه ای نان می مالید زیر چشمی نگاهم کرد.
- بهش گفتم بی خود دلواپسی، حتا دانشگاه نرفتن سرمه هم دلیل داره. لابد یه فکری توی سرش هست... شایدم داره سنگاش رو با خودش وامی کنه.
‏لقمه آماده را به طرف من گرفت.
- بربری و کره، محشره... نمی دونم درباره تو حدسم درست بوده یا نه! اگه اشتباه می کنم بگو.
- بهش فکر نکردم، یعنی فکرکردم، اما به نتیجه نرسیدم.
‏فنجان چای را سرکشید.
-باور نمی کنم سرمه خانم باشعور بدون فکر کردن کاری انجام بده. خب، می دونم کسی رو محرم نمی دونی، حق داری، توی این دنیا آدم نمی تونه حتا به چشم خودش اعتماد کنه، اما مطمئنم برای آینده ات برنامه ریزی کردی.
‏- شما این طور فکر می کنین؟
- مطمئنم تو مثل پسر من علاف نیستی. مادر و پدرت خوب تربیتت ‏کردن و آخرش راه درست زندگی کردن رو پیدا می کنی. سردرگمی الانت هم دلیل منطقی داره.
‏لحظه ای چشمهایم را بستم. سرم به شدت درد می کرد. دستم روی الله ‏نقره ای لغزید و أرام شدم. پرسید: سردرد داری؟
‏- هدیه تون خیلی قشنگه، ببخشیدکه فرصت نشد تشکرکنم.
خندید.
- فقط ارزش معنوی داره.
‏- دوستش دارم، ممنون.
- ‏منم تو رو دوست دارم... ممنونم که باهام صبحونه خوردی. باورکن به اندازه بچه خودم دوستت دارو. بچه ها و جوونها همه عزیزن، چه فرق ‏می کنه پدر و مادرشون کی باشه.
‏به صورتش خیره شدم.
- ‏حرف دلتون رو بزنین، چرا نمی گین مثل مامانم به سلامت عقل من شک دارین! لابد هر دوتون می ترسین دوباره خود کشی کنم.
- خیلی باهوشی، اما این بار اشتباه کردی. اگه همچی فکری می کردم می بردمت پیش روانکاو نمی ذاشتم از جلو چشمم دور شی. دلم می خواد هر چی توی اون سر خوشگلت می گذره بریزی بیرون. رودرواسی نکن. من از هیچی ناراحت نمی شم. اعظم مار گزیده شده، می ترسه تنهات بذاره، حتا به من ایراد می گیره که می گم بذار در اتاقش رو قفل کنه. اون به اندازه من تو رو نمی شناسه.
‏- یعنی شما من رو بیشتر از مامانم می شناسین؟
- احساس مادرانه و دلسوزیهای اعظم جلوی چشمش رو گرفته. نمی تونه قابلیتهای تو رو ببینه. مثل روز برام روشنه که تو بحران بزرگی رو پشت سر گذاشتی و به زودی وارد مرحله جدیدی از زندگیت می شی!- شناخت یک غریبه، اونم در همچین فرصت کوتاهی! شما مشکلات من رو نمی دونین، اون وقت ادعا می کنین خودم رو هی شناسین؟ جالبه!
- حرفهای اعظم با دغدغه های فکری من زمین تا آسمون فرق داره. من فقط دلشوره از دست رفتن وقت رو دارم. همین!
‏صدای بال بال زدن کبوتر از پشت در اتاقم می آمد. سراسیمه به آنجا رفتم. تا در را بازکردم دیدم پرنده پشت در خوابیده و بال مجروحش کف اتاق پهن بود. صدای دکتر را شنیدم که پشت سرم ایستاده بود.
‏- ببین زبون بته برای زنده موندن چه تلاشی می کنه! بالِش حالا حالاها خوب نمی شه ، با این همه دلش می خواد پروازکنه.
‏بی اراده برگشتم و لبخند زدم.
- شما من رو یاد کسی می اندا زین که عاشق شعر بود و حرفهای قلنبه سلنبه اش رو اغلب اوقات نمی فهمیدم.
- ‏اهل کوه هستی؟ راستش من خیلی تنبلم، اما اگه یه پای جوون داشته
‏باشم بدم نمی آد هفته ای دوبار تاکلکچال برم.
- همین جوری هم کلی از درسهام عقب موندم.
‏- پشتت باد خورده. مطمئنم بهترین آرشیتکت دنیا می شی
‏نفس راحتی کشیدم و رفتم کبوتر را بغل کردم. دکتر پرسید: ازکجا پیداش کردی؟
‏لحظه ای ارتباط دکتر با مادر را فراموش کردم. آه کشیدم وگفتم: از پشت پنجره بسته ای که هزارتا خاطره رو توی ذهنم زنده می کنه.
‏دکتر از چهارچوب در اتاق رد شد. به پنجره که رسید پرده راکنار زد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:24 ب.ظ
 
ارسال: #39
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 17
در کلاس بدون استاد هرج و مرج عجیبی راه افتاده بود. صدا به صدا نمی رسید و هرکس برای بقیه ی روز طراحی ارائه می داد. بچه ها شاد و سرحال به فکر تنها چیزی که نبودند درس و دانشگاه بود. نگاهم روی تک تک دانشجوها می چرخید. سرسام شدم و از شیوا پرسیدم: «انگار پنجشنبه ها از درس خبری نیست.»
«همیشه وقتی استاد نیست همین بساطه که می بینی. حالا قرعه به پنجشنبه افتاده و همه یه جورایی هوایی شدن.»
بچه ها گروه گروه به توافق رسیدند و کلاس خلوت شد. به شیوا گفتم: «تو به برنامه های خودت برس، فکر کن من وجود خارجی ندارم.»
شیوا لبخند زد و کتاب نیمه باز روی میزم را بست. «از جون این کتابا چی می خوای؟»
«تو که بهتر می دونی چقدر از کلاس عقبم. حالا حالاها باید جون بکنم تا به شماها برسم.»
‏«پاشو بریم یه هوایی تازه کنیم. یه نم بارون زده و کوه و دشت و صحرا تر و تازه شده. چمنها چون می دن واسه خر غلت زدن.»
‏«یعنی بریم کوه؟ اونم این موقع روز؟»
‏«فکر می کنی همه کله سحر می رن کوه؟ دوست نداری می ریم پارک قدم می زنیم.»
‏«اگه هوس کردی بری هواخوری با بچه ها برو. می بینی که همه شون راهی شدن. پاشو تا عقب نیفتادی.»
‏آن قدر درگیر بودم که نسبت به بچه های کلاس ذره ای احساس نزدیکی نمی کردم. دوستی ساده شیوا و آهو، در دو سه هفته ای که کلاسها شروع شده بود، به صمیمیتی عجیب تبدیل شده بود. آهو آن قدر نچسب و از خودراضی بود که بعید می دانستم با شیوا که خونگرم بود رفاقت کند. آن قدرها هم درسخوان نبود که شیوا را مجذوب کند. از روزی که کنار هم دیدمشان به رابطه شان شک کردم، اما مسئله برایم آن قدرها اهمیت نداشت که بخواهم بیشتر به آن بپردازم.
‏سه تایی از دانشگاه بیرون رفتیم. هنوز از پیاده رو به خیابان پا نگذاشته بودیم که آهو گفت: «آخ جون، بچه ها امید اومد!» و به آن سوی خیابان رفت. در حالی که نمی دانستم راننده اتومبیلی که آن طرف خیابان پارک کرده برادر آهوست، چشمم به صورت هیجان زده شیوا افتاد که داشت رنگ به رنگ می شد. پرسیدم: «تو می شناسیش؟»
‏«سال آخریه، نمی دونی چه مخیه. شاگرد اول دانشگاست.»
‏نفهمیدم در آن خیابان کم عرض و پر رفت و آمد که دور زدن ممنوع بود برادر آهو چطور جلوی ما سبز شد. شیوا داشت تعارف تکه پاره می کرد که امید پیاده شد و در عقب را باز کرد. «سلام، تا پلیس جریمه دوم رو ننوشته خواهش می کنم سوار شین.»
‏همراه شیوا که تا بناگوش سرخ شده بود و از دیدن امید در پوست خودش نمی گنجید روی صندلی عقب نشستیم. امید درست شبیه به راننده های حرفه ای با چند پیچ و تاب از لابلای اتومبیلها رد شد و قبل از خط عابر پیاده توقف کرد. آهو خندید وگفت: «ندیده بودم لایی بکشی امید. انگار حسابی دست و پاتو گم کردی.»
‏«هیچی نگو که هوا پسه. باید زود جیم شم وگرنه گیر یه مشت اوباش علاف می افتم که مغزشون قد یه گنجشک کار می کنه. الکی خوشا می گن امروز بریم شمال فردا هم برگردیم. انگار مغز خر خوردم.»
‏در مدتی که امید چرت و پرت می گفت حواسم به شیوا بود که چشم از آ ینه مقابل برنمی داشت. امید با خیال راحت رانندگی می کرد و آهو هم دست از نصیحت کردن برنمی داشت. امید با خیال راحت رانندگی می کرد و آهو هم دست از نصیحت کردن بر نمی داشت.
‏امید در حالی که یک چشم به روبه رو و یک چشم به آینه داشت گفت: «دانشگاه مکتب آدم سازیه، آدمهای مختلف با فرهنگهای متفاوت و یه دنیای مستقل از دنیای خونواده.»
‏آهو گفت: « ‏راستی امید، یادم رفت سرمه رو بهت معرفی کنم.» چشمهای امید برای اولین بار از آینه به صورتم دوخته شد. «سرمه خانم تا حالا کجا تشریف داشتن که زیارتشون نکردم!»
‏شیوا به جای من جواب داد: «سرمه تازه از سفر برگشته.»
‏امید داشت به شیوا نگاه می کرد که محکم به پهلویش زدم، شیوا دستپاچه شد و به صورتم نگاه کرد. با چشمهایش داشت التماس می کرد چیزی نگویم.
‏امید با سرعتی سرسام آور در خیابانهای شلوغ و فرعیهای تنگ و باریک رانندگی می کرد. بعد از عبور از یک سربالایی تند از وسط خیابان دربند سر در آورد. آهو خندید و گفت: «دیگه راه برگشت نداریم، می ریم دربند. ناهار می خوریم و چای می خوریم و...»
‏امید پشت حرفش را گرفت. «می لرزیم و سروکله مون می چاد و آب دماغمون راه می افته و یخ زده برمی گر دیم پایین... البته با یه عالمه قندیل.»
سرم پایین بود و داشتم نقشه می کشیدم به بهانه ای از آنها جدا شوم که پرسید: «تو فکر چی هستین سرمه خانم؟ درسای عقب مونده تون با من.»
‏تا سرم را بالا آوردم و چشمم به نگاه شیطنت آمیزش افتاد آهو گفت: «خوش به حالت سرمه، این آقای مهندس از خودراضی بابت هر ساعت تدریس کلی پول از مردم می گیره.» و خطاب به امید ادامه داد: «نالوطی، تو که گفتی وقت نداری. پس می خواستی منو دست به سرکنی!»
‏امید به تته پته افتاد. «یکی از شاگردام کارش تموم شده. اگه سرمه خانم قابل بدونن درسا رو با هم مرور می کنیم. البته افتخاری.»
‏حوصله شوخیهای آنها را نداشتم. به چهار دیواری اتاقم چنان عادت کرده بودم که هرجا ولم می کردند به قفس تنهایی ام پناه می بردم. شیوا از نگاهم فهمیده بود دل و دماغ هیچ کاری ندارم. لبخند ملتمسانه مسخره ای زد و زیر گوشم گفت: «چاره ای نیست، بده بگیم برگرد پایین،کمی دندون رو جیگر بذار و آبروریزی نکن.»
‏بی اراده چشمم به آینه افتاد و دیدم امید نگاهمان می کند. زیر لب داشت آهنگی قدیمی را زمزمه می کرد که به میدان دربند رسیدیم.
وقتی پیاده شدیم شیوا آهسته گفت: «مز احم... واسه چی می خوای بری خونه، اونا که نمی دونن کلاس برگزار نشده.»
‏جمله کنایه آمیزش مثل تیغ شمشیری زهرآگین به قلبم فرو رفت. تا آن روز شیوا چنان متلک جانانه ای به من نگفته بود. در حالی که دلم گر گرفته بود و تا مغر استخوانم می سوخت، زانو هایم سست شد. زبانم چنان سنگین شد که همان لحظه لال شدم. به در تکیه دادم و چند بار نفس عمیق کشیدم. انگار رنگم بدجوری پریده بود که امید در حال قفل کردن در چشمش به صورتم افتاد و پرسید: «حالتون خوبه؟»
‏آهو جلو آمد و پرسید: «نکنه قندت افتاده؟ امید در ماشین رو باز کن، توی داشبورت نبات داریم. زود باش، سرمه داره غش می کنه.»
‏امید چنان دستپاچه شده بود که نبات را از داخل داشبورت بیرون آورد و با عجله تکه تکه کرد. یک تکه را به سمت دهانم آورد. «اگه می دونی با نبات کارت راه نمی افته سوار شو بریم دکتر. آهو نبضش رو بگیر.»
‏در حالی که داشتم از حال می رفتم نگران به هم خوردن برنامه تفریحشان بودم. امید در عقب را باز کرد وگفت: «به خطرش نمی ارزه، سوار شین بریم درمونگاه.»
‏فقط سوار شدنم را یادم می آید. وقتی چشم باز کردم روی تخت درمانگاهی دراز کشیده و سرم به دستم وصل بود. صدای بچه ها از راهرو می آمد. امید از همه بلندتر حرف می زد.
‏«چش شد طفلک؟ شیوا خانم، سرمه سابقه بیماری داره؟» صدای شیوا را شنیدم. آهو پرسید: «تا کی باید اینجا بمونیم؟ امید دکتر چی گفت؟»
صدای لرزان شیوا به سختی می آمد. «خدا کنه زن دایی نگران نشه.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:24 ب.ظ
 
ارسال: #40
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل هفده

در کلاس بدون استاد، هرج و مرج عجیبی راه افتاده بود. صدا به صدا نمی رسید و هر کس برای بقیه روز طرحی ارائه می داد. بچه ها شاد و سرحال به فکر تنها چیزی که نبودند درس و دانشگاه بود. نگاهم روی تک تک دانشجو ها چرخید. سرسام شدم و از شیوا پرسیدم:« انگار پنجشنبه ها از درس خبری نیست.»
«همیشه وقتی استاد نیست همین بساطه که می بینی. حالا قرعه به پنجشنبه افتاده و همه یه جورایی هوایی شدن.»
بچه ها گروه گروه به توافق رسیدند و کلاس خلوت شد. به شیوا گفتم:« تو به برنامه های خودت برس، فکر کن من وجود خارجی ندارم.»
شیوا لبخندی زد و کتاب نیمه باز روی میزم را بست. «از جون این کتابا چی می خوای؟»
«تو که بهتر می دونی چقدر از کلاس عَقَبم. حالا حالا ها باید جون بکنم تا به شماها برسم.»
«پاشو بریم یه هوایی تازه کنیم. یه نم بارون زده و کوه و دشت و صحرا تر و تازه شده. چمنها جون می دن واسه خر غلت زدن.»
« یعنی بریم کوه؟ اونم این موقع روز؟»
«فکر می کنی همه کله سحر می رن کوه؟ دوست نداری می ریم پارک قدم می زنیم.»
«اگه هوس کردی بری هواخوری با بچه ها برو. می بینی که همه شون راهی شدن. پاشو تا عقب نیفتادی.»
آن قدر درگیر بودم که نسبت به بچه های کلاس ذره ای احساس نزدیکی نمی کردم. دوستی ساده شیوا و آهو، در دو سه هفته ای که کلاسها شروع شده بود، به صمیمیتی عجیب تبدیل شده بود. آهو آنقدر نچسب و از خودراضی بود که بعید می دانستم با شیوا که خونگرم بود رفاقت کند. آن قدر ها هم درسخوان نبود که شیوا را مجذوب کند. از روزی که کنار هم دیدمشان به رابطه شان شک کردم، اما مسئله برایم آن قدرها اهمیت نداشت که بخواهم بیشتر به آن بپردازم.
سه تایی از دانشگاه بیرون رفتیم. هنوز از پیاده رو به خیابان پا نگذاشته بودیم که آهو گفت:« آخ جون، بچه ها امید اومد!» و به آن سوی خیابان رفت. در حالی که نمی دانستم راننده اتومبیلی که آن طرف خیابان پارک کرده برادر آهوست، چشمم به صورت هیجان زده شیوا افتاد که داشت رنگ به رنگ می شد. پرسیدم:«تو می شناسیش؟»
«سال آخریه، نمی دونی چه مخیه. شاگرد اول دانشگاست.»
نفهمیدم در آن خیابان کم عرض و پر رفت و آمد که دور زدن ممنوع بود برادر آهو چطور جلوی ما سبز شد. شیوا داشت تعارف تکه پاره می کرد که امید پیاده شد و در عقب را باز کرد. « سلام، تا پلیس جریمه دوم رو ننوشته خواهش می کنم سوار شین.»
همراه شیوا که تا بناگوش سرخ شده بود و از دیدن امید در پوست خودش نمی گنجید روی صندلی عقب نشستیم. امید درست شبیه به راننده های حرفه ای با چند پیچ و تاب از لابلای اتومبیلها رد شد و قبل از خط عابر پیاده توقف کرد. آهو خندید و گفت:« ندیده بودم لایی بکشی امید. انگار حسابی دست و پاتو گم کردی.»
«هیچی نگو که هوا پَسِه. باید زود جیم شم و گرنه گیر یه مشت اوباشِ علاف می افتم که مغزشون قد یه گنجشک کار می کنه. الکی خوشا می گن امروز بریم شمال فردا هم برگردیم. انگار مغز خر خوردم.»
در مدتی که امید چرت و پرت می گفت حواسم به شیوا بود که چشم از آینه مقابل برنمی داشت. امید با خیال راحت رانندگی می کرد و آهو هم دست از نصیحت کردن برنمی داشت.
امید در حالی که یک چشم به روبه رو و یک چشم به آینه داشت گفت:« دانشگاه مکتب آدم سازیه، آدم های مختلف با فرهنگهای متفاوت و یه دنیای مستقل از دنیای خونواده.»
آهو گفت:« راستی امید، یادم رفت سرمه رو بهت معرفی کنم.»
چشمهای امید برای اولین بار از آینه به صورتم دوخته شد. « سرمه خانم تا حالا کجا تشریف داشتن که زیارتشون نکردم!»
شیوا به جای من جواب داد:« سرمه تازه از سفر برگشته.»
امید داشت به شیوا نگاه می کرد که محکم به پهلویش زدم، شیوا دستپاچه شد و به صورتم نگاه کرد. با چشمهایش داشت التماس می کرد چیزی نگویم.
امید با سرعتی سرسام آور در خیابانهای شلوغ و فرعیهای تنگ و باریک رانندگی می کرد. بعد از عبور از یک سربالایی تند از وسط خیابان دربند سردرآورد. آهو خندید و گفت:« دیگه راه برگشت نداریم، می ریم در بند. ناهار می خوریم و چای می خوریم و ...»
امید پشت حرفش را گرفت. « می لرزیم و سروکله مون می چاد و آب دماغمون راه می افته و یخ زده برمی گردیم پایین... البته با یه عالمه قندیل.»
سرم پایین بود و داشتم نقشه می کشیدم به بهانه ای از آنها جدا شوم که پرسید:« تو فکر چی هستین سرمه خانم؟ درسای عقب مونده تون با من.»
تا سرم را بالا آوردم و چشمم به نگاه شیطنت آمیزش افتاد. آهو گفت:« خوش به حالت سرمه، این آقای مهندسِ از خود راضی بابت هر ساعت تدریس کلی پول از مردم می گیره.» و خطاب به امید ادامه داد:« نالوطی، تو که گفتی وقت نداری. پس می خواستی منو دست به سر کنی!»
امید به تته پته افتاد. « یکی از شاگردام کارش تموم شده. اگه سرمه خانم قابل بدونن درسا رو با هم مرور می کنیم. البته افتخاری.»
حوصله شوخیهای آنها را نداشتم. به چهار دیواری اتاقم چنان عادت کرده بودم که هر جا ولم می کردند به قفس تنهایی ام پناه می بردم. شیوا از نگاهم فهمیده بود دل و دماغ هیچ کاری ندارم. لبخند ملتمسانه مسخره ای زد و زیر گوشم گفت:« چاره ای نیست، بده بگیم برگرد پایین، کمی دندون سر جیگر بذار و آبروریزی نکن.»
بی اراده چشمم به آینه افتاد و دیدم امید نگاهمان می کند. زیر لب داشت آهنگی قدیمی را زمزمه می کرد که به میدان دربند رسیدیم.
وقتی پیاده شدیم شیوا آهسته گفت:« مزاحم... واسه چی می خوای بری خونه، اونا که نمی دونن کلاس برگزار نشده.»
جمله کنایه آمیزش مثل تیغ شمشیری زهرآگین به قلبم فرو رفت. تا آن روز شیوا چنان متلک جانانه ای به من نگفته بود. در حالی که دلم گر گرفته بود و تا مغز استخوانم می سوخت، زانوهایم سست شد. زبانم چنان سنگین شد که همان لحظه لال شدم. به در تکیه دادم و چند بار نفس عمیق کشیدم. انگار رنگم بدجوری پریده بود که امید در حال قفل کردن در چشمش به صورتم افتاد و پرسید:«حالتون خوبه؟»
آهو جلو آمد و پرسید:« نکنه قندت افتاده؟ امید در ماشین رو باز کن، توی داشبورت نبات داریم. زود باش،سرمه داره غش می کنه.»
امید چنان دستپاچه شده بود که نبات را از داخل داشبورت بیرون آورد و با عجله تکه تکه کرد. یک تکه را به سمت دهانم آورد. « اگه می دونی با نبات کارت راه نمی افته سوار شو بریم دکتر. آهو نبضش رو بگیر.»
در حالی که داشتم از حال می رفتم نگران به هم خوردن برنامه تفریحشان بودم. امید در عقب را باز کرد و گفت:« به خطرش نمی ارزه، سوار شین بریم درمونگاه.»
فقط سوار شدنم را یادم می آید. وقتی چشم باز کردم روی تخت درمانگاهی دراز کشیده بودم و سِرُم به دستم وصل بود. صدای بچه ها از راهرو می آمد. امید از همه بلند تر حرف می زد.
«چِش شد طفلک؟ شیوا خانم، سرمه سابقه بیماری داره؟» و صدای شیوا را نشنیدم. آهو پرسید:« تا کی باید اینجا بمونیم؟ امید دکتر چی گفت؟»
صدای لرزان شیوا به سختی می آمد. «خدا کنه زن دایی نگران نشه.»
آهو گفت:« خب بهش زنگ می زنیم.»
شیوا گفت:« زنگ بزنیم چی بگیم؟ سرمه تا حالا جز خونه و دانشگاه و خونه مادرجون هیچ جا نرفته. به این کارا عادت نداره.»
امید گفت:« همونه که می گفت پیادم کنین.»
شیوا گفت:« رضایت بدیم ببریمش خونه. با این سه چهار تا سرمی که پایین تختش گذاشتن تا پس فردا اینجا مهمونیم.»
آهو عصبانی شد.« چی می گی شیوا؟ می خوای دستی دستی بکشیش؟ فشارش چهار بود!»
شیوا نفهمید با یک جمله نا به جا چه آسیبی به روح من رساند. از ضعف و حساسیتم لجم گرفت. نمی دانستم ازدواج مادرم و دکتر بیشتر بر اعصابم اثر منفی گذاشته بود یا پیمان شکنی امیر. نفهمیدم کی از حال رفتم و وقتی چشم باز کردم سایه مردی پشت پرده افتاده بود.
صدا زدم:« پرستار...»
تا دکتر آریان از پشت پرده سرک کشید، اشکم جاری شد. پرسید:« چی شده دخترم؟ حالا چرا گریه می کنی؟»
« حالم خوب نیست»
دستش روی پیشانی ام بود. «فشار خونت پایینه، قلبت مجبوره تندتر بزنه، همین... حالت خوب می شه.»
چند برگ دستمال کاغذی از جیبش درآورد و اشکهایم را پاک کرد. « عصبی شدی؟ ولش کن نمی خواد حرف بزنی. استراحت کن.»
«بریم خونه، مامانم نگران می شه.»
«اعظم بفهمه عصبی شدی کله من رو می کنه، چند بار گفت نیاز به دکتر اعصاب داری، ولی من مخالفت کردم.»
« حق با مامانمه، انگار احتیاج به روانپزشک دارم.»
«نمی گم کار روانپزشکا رو قبول ندارم، اما بهتر از همه عوارض داروهای اعصاب و مخدرهای قوی رو می شناسم. سرمه جان، با تلقین می شه کوه رو جابه جا کرد.»
دکتر کنار تخت نشست و با دستمال کاغذی اشک چشمم را پاک کرد. «همیشه آرزو داشتم خدا دختر به خوبی تو به من بده. من و تو می تونیم به هم کمک کنیم... این قدر غریبی نکن. باور کن با حرف زدن چیزی از دست نمی دی. خیلی توداری دختر. فکر کن من روانپزشک، حرف بزن ببینم چته.»
«چیزیم نیست. کمی سرگیجه داشتم و بعدش... راستی بچه ها کجان؟»
«به زور فرستادمشون رفتن. همه نگرانت بودن. به خصوص اون پسره، اسمش چیه؟ بِهِم معرفیش کردن ها!» بعد با نگاه مهربانش بر صورتم ثابت ماند. هر دو سکوت کرده بودیم، یکهو خندید. «خوشحالم که بهتر شدی.»
لحظه ای کوتاه فراموش کردم ناپدری ام کنارم نشسته. به او گفتم:« تا حالا این جوری ازحال نرفته بودم.»
آرام بند کوله پشتی ام باز کرد و کارتش را به درونش سُر داد. به چشمهایم خیره شد و گفت:« هر موقع کار داشتی مستقیم با خودم تماس بگیر. اعظم از اون مادرای دیوونه است که نمی شه دو کلمه باهاش حرفِ حساب زد.»
از حالت صورتش فهمیدم بیش از حد نگران مادر است. روی تخت نیم خیز شدم. «می شه بریم خونه؟ حال من خوبه به خدا.»
نبضم را گرفت.« عجله نکن، صبر می کنیم تا سرمت تموم بشه.»
یک ساعت بعد با رضایت و رغبت کنارش نشسته بودم و او آرام و بی دغدغه رانندگی می کرد. اولین بار بود که بی واهمه و دلواپسی در صندلی جلو می نشستم. افکارم به طور عجیبی تغییر کرده بود. تعجبم از این بود که چطور، کنار او احساس امنیت می کردم.
تا دم در هیچ حرفی نزدیم و من در دریای بیکران افکار ضد و نقیض و احساس شرمندگی دست و پا می زدم. صدای اذان مغرب از مسجد محله می آمد. دلم گرفته بود و نمی دانستم به مادر چه جوابی بدهم. دکتر پیاده شد و در را به رویم باز کرد.« به مامانت زنگ می زنم و سفارش می کنم حسابی مواظب غذات باشه.»
به صورتش خیره شدم، دلم می خواست بیشتر نگاهش کنم تا بیشتر باورش کنم. آهسته گفت:« مراقبت دیگه ای لازم نداری، فقط باید تقویت بشی، جسمی و روحی.»
بی اراده گفتم:« تو نمی آین؟»
نگاهش پر از سردرگمی شد.لحظه ای به چشمهایم خیره شد و بعد لبخند زد. دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و پرسید:« تعارف می کنی یا دلت می خواد بیام تو؟ نکنه نگران برخورد مامانتی؟ اما نه، باور نمی کنم ترسو باشی.»
««ممنونم که برای من وقت گذاشتین.
«نمی گم وظیفه، چون از دل و جون اومدم سراغت.»
با کلید در را باز کرد. «من پیش مامانت بودم که دوستات زنگ زدن، نگران چیزی نباش.»
انگار دکتر به مادر سفارشات لازم را کرده بود که وقتی وارد خانه شدم سین جیم نکرد. از نگاه معصومانه و چشمهایش که پر از اشک بود دستگیرم شد حسابی دلواپسم بوده. قبل از ورودم انواع و اقسام تنقلات و میوه روی میزم چیده بود. لباسم را درنیاورده بودم که با یک پارچ آب میوه از در اتاقم تو آمد. در حالی که به صورتش نگاه می کردم گفتم:« من حالم خوبه مامان، تا حالا این قدر سَرِ حال نبودم.»
تا آخر شب که در اتاقم استراحت می کردم تلفن چند بار زنگ زد. دکتر بود که حالم را از مادر می پرسید. تا نیمه های شب از فکر دکتر بیرون نمی آمدم. رفتارش با آنچه در ذهنم از او ساخته بودم مغایر بود. چه فکر ها و چه سوءتفاهمات و چه بداندیشی مخربی! چطور شد که از او در ذهنم غول بی شاخ و دم و سنگدلی ساخته بودم! یکهو یاد کبوتر زخمی افتادم. نفهمیدم کِی از زیر سبد درآمده و پرواز کرده بود که هیچ ردپایی به جا نگذاشته بود!
جمعه تا شب مطالعه کردم و شب هم تا صبح به کلنجار رفتن با خودم گذشت. سپیده که دمید و آفتابِ بی جان پاییزی بر برگهای خشکیده کف حیاط تابیدن گرفت مثل همیشه عزا گرفتم که بیرون نیامده باید چشمم به پنجره اتاق امیر می افتاد. آن روزنه خاطره انگیز نمی گذاشت فراموشش کنم. هنوز از در حیاط بیرون نیامده پدر امیر را دیدم. سرم را زیر انداختم و در را بستم. جواب سلامم را نداد. وسط کوچه رسیده بودم که پرسید:« خیالت راحت شد مارمولک؟»
نخستین بار بود که با من آن طور توهین آمیز و خشن حرف می زد. تعجب کردم و دلم به هول و ولا افتاد، کوچه خلوت تر از همیشه بود. بدون آنکه برگردم به راهم ادامه دادم. پشت سرم آمد. قدمهایم تندتر شد. فریاد زد:«تو یه الف بچه بلایی سر خونوادم آوردی که بهت ایول گفتم... وایسا کارت دارم.»
ایستادم، اما برنگشتم. تنم می لرزید و خیس عرق بودم. احمدآقا آمد و مقابلم ایستاد. «راستش رو بگو، کجاست؟ جواب می دی یا همین جا پشت و روت کنم؟»
مچ دستم را گرفت. «تا نگی امیر کجاست نمی ذارم بری، فهمیدی؟ اگه شده تا شب یه لنگه نیگرت می دارم تا مقر بیای.»
از ضعف داشتم وا می رفتم و کم مانده بود دوباره غش کنم. دستم را کشیدم و گفتم:« من چه می دونم پسر شما کجاست!؟»
«گوش بده ببین چی می گم. معلوم نیس اون نمک به حروم کجاس که عمه جونت جرأت نمی کنه بگه. شیوا هم که یه گندم خورده از بهشت بیرون رفته. حساب اونم می رسم، اما تو، تو که باعث و بانی همه بدبختیامونی باید بگی کجاس! حرف نزنی مادرتو به عزات می نشونم.»
گفتم:« خودت فراریش دادی، رفتن امیر به هیچ کس جز شما ربط پیدا نمی کنه.»
سیلی آبداری که احمدآقا به صورتم زد سرم را نود درجه چرخاند. چشمم داشت سیاهی می رفت که عقب عقب تا دیوار پشت سرم رفتم. خشم احمد آقا پایان نداشت. قصد داشت ضربه های سنگین تری به من وارد کند که پا به فرار گذاشتم. تا رسیدن به خیابان اصلی دویدم. قلبم داشت از گلویم بیرون می زد که تاکسی سوار شدم. راننده از آینه چندین بار نگاهم کرد.
جای انگشتان احمدآقا روی گونه ام جا انداخته بود. اگر دانشگاه می رفتم آبروریزی می شد. داشتم فکر می کردم چطور شیوا زنگ نزد حالم را بپرسد که راننده پرسید:«کجای یخچال؟»
سرم به دوران افتاد. کِی به راننده نشانی را داده بودم، یادم نمی آمد. کارت ویزیت دکتر را درآوردم.
تفکرات شب گذشته و خیال کنکاش در زندگی دکتر مثل طوفان در ذهنم پیچید. سنگینی دست احمدآقا باعث شد به یاد امیر و کتکهایی که از دست پدرش می خورد بیفتم، اشکم درآمد و به او حق دادم از خانواده اش فراری باشد، یک ضربه احمدآقا تا آن حد درد داشت، رسد به ضربه هایی که با قلاب کمربند به کمر امیر می زد.
کنجکاوی معذب کننده ای افکارم را مسموم کرده بود. دلم می خواست به حریم خصوصی زندگی دکتر وارد شوم و هر چه بیشتر و عمیق تر او را بشناسم. مقابل خانه ای بزرگ پیاده شدم. کوچه پیچ در پیچ با درختهای کهنه و پیر جای امن زیادی برای مخفی شدن داشت. در پشت یکی از درختان تنومند نزدیک به دیوار حیاط مخفی شدم و به پنجره بسته طبقه دوم که از پشت درخت کاج حیاط دیده می شد چشم دوختم. صدای غار غار کلاغها فضای آن صبحِ پاییزی را پر از اندوه کرده بود. پوست صورتم جز جز می کرد و دلم پُر بود. کافی بود کسی بپرسد حالت چطور است تا بزنم زیر گریه. لحظه ای از اینکه داشتم زاغ سیاه دکتر را چوب می زدم خودم را لعنت کردم، اما چیزی مثل خوره به جانم افتاده بود. دلم می خواست خوب بشناسمش تا با خیال راحت به او اعتماد کنم.
در فاصله یک ساعتی که پشت درخت پناه گرفته و به خانه دکتر نگاه می کردم هیچ کس از در بیرون نیامد. رفت و آمد مردم که بیشتر شد، از نگاههای مشکوک عابران کلافه شدم. کم کم داشتم از پیگیری قضیه منصرف می شدم که زن جوانی کلید انداخت و وارد خانه دکتر شد. در را که بست بدنم داغ شد. به پنجره نگاه کردم دیدم سر دکتر بیرون آمد. حال عجیبی داشتم. دلم می خواست باور کنم آنچه دیده بودم توهمی لحظه ایست و مادرم تنها زن زندگی اوست. با آنکه هرگز جای پدر را با او پر نکرده بودم، اما از اینکه مادرم گولِ ظاهر دکتر را خورده باشد نگران بودم. عزمم را جزم کردم تو برم و آن قائله مسخره را برای همیشه تمام کنم. زیاد معطل باز شدن در نشدم، چون با دومین زنگ پنجره نیمه باز طبقه دوم باز شد و سَرِ دکتر بیرون آمد. با تعجب پرسید:« تویی سرمه؟ اینجا چی کار می کنی؟»
تا خواستم از در راهرو تو بروم دکتر با لباس راحتی سر راهم سبز شد. بوی اودکلنش همه جا پخش بود. از جلوی راهم کنار رفت و پرسید:« مگه امروز کلاس نداری؟ چیزی شده سرمه؟ چرا حرف نمی زنی؟» آن قدر مضطرب بودم که یادم رفت سلام کنم. دکتر دستپاچه شده بود. گفت:«کفشاتو در نیار، بیا تو ببینم چی شده دختر؟»
به سمت راه پله رفت که از وسط هال شروع می شد. «بریم بالا، اینجا کمی سرده می ترسم سرما بخوری.»
صدای به هم خوردن ظرف و ظروف از آشپزخانه می آمد. از پله ها تند تند بالا رفت و من به دنبالش. تا آخرین پله که رفتم برگشت و گفت:« اینجا شلوغ پلوغه، ببخش که جلو می رم.» و به مبل مقابلش اشاره کرد:« بشین، حال مامانت خوبه؟ ساره چطوره؟ خبر می کردی جلوت گوسفند بکشم!»
با عصبانیت گفتم:« انگار حال شما بهتر از همه ماست.»
رنگش پرید و بلند شد آمد بالای سرم ایستاد. دستش روی پیشانی ام قرار گرفت. «عرق سرد! چرا نموندی خونه استراحت کنی؟» خم شد به گونه ام نگاه کرد. «صورتت چی شده؟ کسی بهت سیلی زده؟»
فریاد زدم:« من چیزیم نیست.»
اما او آن قدر باهوش بود که با یک نگاه به چشمهایم همه چیز را فهمید. مقابلم نشست. آرام و خونسرد در سکوت و نگاههای سنگینی که از آنها سر درنمی آوردم پیپش را از رویِ میز کنار دستش برداشت و داخل کیسه توتون فرو برد. پرسید:« صبحونه خوردی؟»
«خیر، اشتها ندارم.»
از اینکه فهمیده بود از زندگی خصوصی اش سر درآوردم و این جور خونسرد بود لجم گرفت و دنبال بهانه بودم با او درگیر شوم. دود غلیظ پیپ صورتش را مهتابی نشان می داد. بلند شد به سمت پنجره رفت و به بیرون خیره شد. «اومدی حالم رو بپرسی یا...»
بدنم کرخ شده بود. برعکس چند لحظه پیش که از شدت خشم داشتم پس می افتادم لَخت و سنگین شدم و نای جنبیدن نداشتم. دکتر به سمت راه پله ها رفت و با صدای بلندی گفت:« خانم سرلک، کجایی؟ چایی داریم یا نه.»
به نرده راه پله ها تکیه داده بود که زن جوان با روپوش آبی آسمان، مقنعه و پیش بند سفیدِ تور دار از پله بالا آمد.
«. آقای دکتر، کاری دارین؟ صداتون رو نشنیدم»
« نفهمیدی مهمون دارم؟ چایی داریم؟»
زن از پشت دکتر سرک کشید و لبخند زد:« سلام خانم.»
دکتر به من اشاره کرد و گفت:« دخترمه... تو یخچال شیرینی هم داریم.»
بدنم به لرز افتاد. حال آن لحظه را هرگز فراموش نمی کنم. مستخدم دکتر که هیچ شبیه مستخدم هایی نبود که تا آن روز دیده بودم از پله پایین رفت. از خجالت نمی توانستم سرم را بالا بیاورم. باز هم پیشداوری کرده بودم. از دست خودم کفری بودم و نمی دانستم دسته گلی را که به آب داده بودم چطور باید جمع و جورش می کردم. دکتر پرسید:« کدوم نامردی تو گوشت زده؟»
اشکم سرازیر شد. کف دست او بر روی گونه تبدارم سُر خورد. « تا نگی کی دست روت بلند کرده نمی ذارم پاتو از این خونه بیروی بذاری.»
تا سرحد مرگ شرمنده بودم و دلم می خواست زمین دهان باز می کرد و در آن فرو می رفتم. از جهتی انگار در چاه عمیقی بودم و تنها فریاد رسم او بود. یکهو بلند شدم و گفتم:«باید برم.»
دکتر شانه ام را فشار داد و گفت:« بشین، این یکی رو نمی تونم ندیده بگیرم. یا می گی کی زده تو صورتت یا همین الان زنگ می زنم از مامانت می پرسم! اشکالی نداره بفهمه اینجایی؟»
از پشت پرده اشک صورتش را مات می دیدم. با آن همه آشفته حالی حوصله جواب دادن به هیچ سؤالی را نداشتم. گفتم:« تهدیدم می کنین؟ من برای اینجا اومدنم دلیل داشتم. می تونم به مامان توضیح بدم.»
مقابلم نشست. « حالا که جوابت رو گرفتی. بهتره با هم رو راست باشیم. به هر دلیلی اینجا اومدی مهم نیست، اما اینکه کسی به خودش جرأت داده بزنه توی صورتت مهمه. فقط جوابم رو بده تا بی حساب بشیم. تا حالا هیچ کس به من شک نکرده بود! در واقع به کسی اجازه نمی دم در زندگی خصوصیم دخالت کنه، مگر اینکه دلیلش قانع کننده باشه. حالا موضوع رو قاطی نکن. اینکه سرزده اومدی اینجا یه چیز، صورت ورم کرده ات یه چیز دیگه ست. باید به من حق بدی نگرانت باشم. این مورد کم اهمیت نیست.»
«منم مثل شما خوشم نمی آد کسی توی زندگی خصوصیم دخالت کنه.»
«حالا وضع فرق کرده. تو به جوابت رسیدی، حالا نوبت منه. جواب منو بده تا عصبانی نشدم.»
«باید همه چی رو می فهمیدم تا بتونم بهتون اعتماد کنم.»
«تو هیچی از این دنیا و این زندگی نمی دونی. خب، خودم برات می گم. من یه آدم تنهام. زنم اون ور دنیاست، پسرم سرگردونه و در حال حاضر نمی دونم کدام گوری رفته. به مادرت علاقه مند شدم و به خاطر تو ازش فاصله گرفتم و دل مادرتو شکستم که تو ضربه نخوری! حالا تو بگو. بگو این همه بدبینی به خاطر چیه؟ مگه دنیا به آخر رسیده. من که هیچ نسبتی با تو ندارم آن قدر دوستت دارم، چه برسد به بقیه. توهین امروزت رو ندیده می گیرم. بار آخرت باشه که...»
مستخدم دکتر از پله ها بالا آمد. دکتر بلند شد رفت سینی را از دستش گرفت و گفت:« آشپزخونه رو جمع و جور کن و برو. یه مقدار از اون شیرینی رو بیار بالا، بقیه رو هم ببر.»
«آقای دکتر داروی مادرم تموم شده.»
«مگه نگفتم تا تموم نشده بگو.»
«آخه... روم نشد.»
«ای بابا، مردم دارن از پررویی می میرن، اون وقت تو... خیلی خوب، برو پایین رو جمع و جور کن و برگرد خونه.»
هر دو ساکت بودیم که در راهرو به هم خورد. دکتر بلند شد و سینی چای را برداشت روی میز کنار دستم گذاشت. «بخور تا سرد نشده. برم پایین شیرینی بیارم. آن قدر بداخلاقی کردم که خانم سرلک یادش رفت...»
«من شیرینی نمی خورم. اگه شما می خواین برم بیارم. دکتر... نمی دونم چرا تحملم می کنین. در مقابل آدمهای دور و برم رفتار شما شک برانگیزه.»
«تحملت نمی کنم، می خوام به یقین برسی و منو محرم بدونی. اگه چیز دیگه ای مونده که باید بدونی بپرس. تو آدم شکاکی هستی و من سمج تر از اونم که به راحتی دست از سرت بردارم. باید بگی کی بهت اهانت کرده.»
فنجان چای را برداشت و به دستم داد. به صورتم زل زده بود و من هیپنوتیزم شده لب باز کردم. « می گم، به شرطی که سؤال دیگه ای نپرسین.»
بلند شد رفت پایین. وقتی حوله گرم و نمناک آورد روی گونه ام گذاشت پرسیدم:« شما احمد آقا رو می شناسین؟ شوهر عمه ام رو می گم.»
صورت آرامش سرخ و برافروخته شد. «نمی خوای بگی چرا این عمل غیر انسانی رو انجام داد؟»
به پشتی مبل تکیه دادم. او رفت لب پنجره ایستاد و زیر لب گفت:« نتیجه کار احمقانه اش رو می بینه.» پیپش را برداشت و در حالی که توتونهای سوخته را در جاسیگاری خالی می کرد گفت:« کار غیر انسانی بی جواب نمی مونه. الان هزار تا سؤال به مغزم هجوم آورده، اما ترجیح می دم ازت نپرسم که کلافه نشی. فقط کافیه یه بار دیگه چنین کاری بکنه.»
بلند شدم. دکتر گفت:« امروز من بیمارستان نمی رم و هیچ کاری ندارم. می تونیم بریم قدمی بزنیم و نهار بخوریم و ...»
انگار سالها زیر خروارها خاک دفن شده بودم که بدنم تا آن حد کوفته بود. در مقابل او از شرم و خجالت داشتم آب می شدم. گفتم:« باید برم دانشگاه.»
بلند شد و سینی را برداشت.« حاضر می شم می رسونمت.»
دیوارهای هال پر بود از تابلوهای نفیس و قاب عکسهای قدیمی و عتیقه. دکتر که به اتاقش رفت متوجه میز کوچکی شدم که کنج اتاق قرار داشت. روی میز پر از عکس بود. پاورچین جلو رفتم، عکس من و سارا و مادر در قاب نقره ای وسط میز و کنارش عکس نوجوانی ده پانزده ساله و یک جلد قرآن مجید روی آن بود. صدای باز شدن در اتاق که آمد برگشتم و دیدم دکتر کت و شلوار پوشیده و مرتب کنار راه پله ها ایستاده است. داشت بند کفشش را می بست، کیفم را برداشتم. نزدیک راه پله ها که رسیدم از جیبش پاکتی درآورد.« این رو بده به مامانت.»
« به مامان بگم کجا شما رو دیدم؟»
خندید و پاکت را به جیبش برگرداند. «ولش کن، خودم بهش می دم.بریم؟»
نیم ساعته به دانشگاه رسیدیم. تشکر کردم. داشتم پیاده می شدم که پرسید:« از کجا فهمیدی امروز خونه هستم.»
« همین طوری اومدم سراغتون.»
«امیدوارم بازم همین طوری بیای پیشم... البته با نیتِ دیدن خودم. با من کار داشتی زنگ بزن.»
«مگه نگفتین هیچ کاری ندارین؟ خب پاکت رو ببرین بدین مامان.»
سرش را از شیشه بیرون آورد و با لبخندی شیطنت آمیز گفت:« گفتم کار ندارم که تو معذب نباشی. دلم می خواست امروز با تو باشم.»
وقتی رفت هر چه فکر کردم دیدم آمادگی رفتن به دانشگاه و سَرِ کلاس نشستن و جواب پس دادن به شیوا را ندارم. قدم زنان به سمت میدان انقلاب حرکت کردم. کمی بعد سوار اولین تاکسی شدم و گفتم:« پارک دانشجو.» نزدیک ظهر پارک پر از دستفروش بود. روی نیمکتی در مقابل یک از درهای سالن تئاتر نشستم و در حال سبک و سنگین کردن حوادث آن روز و گفتگو با دکتر بودم که عده ای ساز به دست از در مجموعه بیرون آمدند. در میان آن گروه یک نفر دست خالی بیرون آمد. از دور دیدم تا چشمش به من افتاد از گروه جدا شد. جوان لاغر اندام لبخند زنان به سمتم آمد. هر چه فکر کردم یاد نیامد کجا دیده بودمش. داشتم به مغزم فشار می آوردم که پیشدستی کرد و گفت:« سلام، نشناختین؟»
«باید شما رو بشناسم؟ قیافه تون آشناست، اما .... »
«بَه! دست شما درد نکنه، انگار همین چند روز پیش همدیگه رو دیدیم. برادر آهو هستم. دربند، درمونگاه، یادتون اومد؟»
«اوه بله، خیلی بهتون زحمت دادم، خوب شد دیدمتون که بابت اون روز معذرت خواهی کنم.»
«ای بابا، من نگران شما بودم و نمی دونستم چطوری باید حالتون رو بپرسم. این موقع روز اینجا چی کار می کنین؟»
«منم می خواستم همین رو از شما بپرسم.»
به سمت گروهی که کنار خیابان ایستاده بودند اشاره کرد و گفت:« اون علافا رو که می بینین ادعا می کنن دوستانم هستن. امروز تمرین داشتن، منو دعوت کردن پدر گوشم رو دربیارن.»
«پس شما به موسیقی علاقه دارین؟»
«موسیقی درست و حسابی، نه صدای دیگ و قابلمه! خب، شما اینجا منتظر کسی هستین؟ مزاحم نباشم.»
برای کوتاه کردن گفتگو مجبور شدم به دروغ بگویم:« منتظر یکی از دوستانم هستم.»
«خوشحال شدم.» و رفت. تا به گروه رسید چند بار برگشت و نگاهم کرد.
چند ثانیه بعد فراموشش کردم.
با آنکه کم کم داشتم به دکتر علاقه مند می شدم دلم نمی خواست زمانی که من هستم او هم خانه باشد. ارتباط او با مادرم غیر قابل تحمل بود و هرگز در ذهنم جا نمی افتاد. مجبور بودم مثل ولگردها در کوچه و خیابان وقت تلف کنم تا دکتر از مادرم دل بکند.
آن روز تا عصر روی نیمکت نشستم و وقت گذراندم. افکارم لحظه ای دور و بر خاطرات خوش و سرمستی ساعتهایی که با امیر گذرانده بودم می گشت و گاه به سمت دکتر و محبت بی ریاش پر می کشید. مردی که از او متنفر بودم کم کم داشت نقطه ای روشن و شفاف در زندگی پر از تاریکی من می شد که مرتب به روح بیمارم سرک می کشید و سعی می کرد جای خالی پدرم را پر کند.
هوا داشت تاریک می شد که وارد خانه شدم. مادر و سارا خواب بودند و راهرو پر از بوی اودکلنی بود که دکتر صبح زده بود. به جا کفشی نگاه کردم و نفس راحت کشیدم. در اتاق مادر بسته بود و صدای پچ پچ کردنش با تلفن تا راهرو می آمد. در اتاقم را محکم به هم کوبیدم تا مادر بفهمد به خانه برگشته ام.
آن شب و روزهای بعد مادر راجع به ملاقاتم با دکتر حرفی نزد و من هنوز در تردید بودم که دکتر تکیه گاه محکمی هست یا باید نیرنگ دیگری از دنیای بی رحم دور و اطرافم را تجربه کنم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:24 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان