سرمه "ناهيد سليمانخانی" - صفحه 3 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

سرمه "ناهيد سليمانخانی"
زمان کنونی: 13-09-1395،05:05 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 87
بازدید: 3302

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
ارسال: #21
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خونسرد جواب داد:« دلت رو به همچین فرصتهایی خوش نکن.»
تا آخر شب از کنجکاوی رفتار و سکوت وقت و بی وقتش پرپر زدم. مادربزرگ از بخت بد آن شب نذر کرده بود جوشن کبیر بخواند. داشتم از خستگی پس می افتادم که چراغ اتاقش خاموش شد. من هم چراغ را خاموش کردم و خیلی زود تلفن زنگ زد.
« چشمم به پنجره اتاقت خشک شد.»
« مادر جون امشب دیر خوابید. طفلک هر شب یه نذری می کنه که اوضاع آشفته زندگیمون رو به راه بشه، اما انگار خدا از خونه ما رو برگردونده.»
« خدا از هیچ بنده ای رو بر نمی گردونه. ما آدما برداشتمون از همه چیز غلطه. اون جور می بینیم که خودمون می خوایم. واقعیت از چشمای خیلی از آدمها پنهانه. فردا برای صبحونه بیام اونجا خوبه؟»
در تمام آن سالها، امیر یک بار هم با من خداحافظی نکرد. همیشه به امید فردا بود و من در انتظار آخرین پرده از نمایشنامه زنگی خودم و او بودم. آن شب نیز با رویای صبح روز بعد، با هزار فکر و خیال آشفته خوابیدم. صدای الله اکبر مادربزرگ که بلند شد از خواب پریدم. وضو گرفتم و پشت سر او نماز خواندم. مادربزرگ داشت ذکر می گفت که به آشپزخانه رفتم و صبحانه مفصلی تدارک دیدم. در فاصله ای که مادربزرگ داشت نماز قضا می خواند به امیر زنگ زدم، قرار شد یک ربع بعد بیاید. به اتاقم رفتم و لباس عوض کردم. هوای دیدارش هیجان و سرمستی دوران جوانی را بیشتر کرده بود. صدای مادربزرگ را شنیدم که گفت:« چایی دم کردی؟» اوه... چه قدر خوراکی رو میز گذاشتی؟ مهمون داری مادر؟
از اتاقم بیرون رفتم. مادربزرگ لبخند زد و چشمهایش بر صورتم ثابت ماند. زیر لب گفت:« تو که صبحونه خور نیستی، منم که دندون ندارم رنگ و وارنگ بخورم... آهان، بگو چرا امروز کدبانو شدی!» بعد همان طور که فنجانهای چای را آماده می کرد گفت:« هیشکی نمی دونه این پسر چه جواهریه.»
با صدای زنگ مثل تیری که از چله رها شود دویدم به سمت راهرو و در یک چشم به هم زدن به حیاط رسیدم. صورت امیر پف داشت، اما چشمهایش مثل لبهایش می خندید. نگاهش مثل عاشقی بود که صبوری از دست داده بود. به سر تا پایم خیره شد و گفت:« خوب دیشب تو چرتم زدی! تا صبح کلافه بودم و نتوانستم بخوابم. آخه اون چه پیشنهادی بود؟»
مادربزرگ وارد حیاط شد.« بیاین تو، چتونه صبح اول صبحی این قدر بلند حرف می زنین.»
امیر دوید جلو رفت و گوشه چارقد مادر بزرگ را بوسید.« سلام مادر جون، دلم براتون یه ذره شده بود.»
« برو حقه باز. یه هفته ای هست که غیبت زده. الانم واسه خاطر دلت اومدی اینجا.» مادر بزرگ محکم به پشت امیر زد و ناگهان پیراهن آبی رنگش قرمز شد. لکه خون هر لحظه بزرگ تر می شد. دلم ضعف رفت و گفتم:« پشتت امیر!»
« چی شده؟»
مادر بزرگ به آشپزخانه رسیده بود. امیر برگشت و نگاهم کرد.« صورتی بهت می آد، انگار یه جور دیگه شدی!»
دوباره گفتم:« خبر داری پیراهنت خونیه؟»
رنگش پرید.« چند تا جوش داشتم... لابد ترکیده.»
« جون مادر جون بذار پشتت رو ببینم. بدجوری پیراهنت خونی شده.»
« فرصت بده بریم تو... حالا جلوی مادر جون حرفی نزنی ها؟»
حالم داشت به هم می خورد. حدس زدم باز هم از پدرش کتک خورده و علت غیبت یک هفته ای او همان زخمهای پشتش باشد. جلوی آشپزخانه گفتم:« لباست رو در بیار بشورم.»
« خواهش کردم حرفش رو نزنی.»
« اگه می خوای جلوی مادر جون حرفی نزنم برو از کمد بابا لباس بردار بپوش و پیرهنت رو بده ببرم خیس کنم. توضیح هم لازم نیست، خودم فهمیدم چه بلایی سرت آورده.»
با اصرار من به اتاق پدر رفت و از کمد او پیراهنی برداشت. پشت در بودم که پیراهن خونی را به دستم داد.« خیلی سمجی دختر.»
« اجازه بده بیام پانسمانت کنم.»
« لازم نیست.»
« خدا ازش نگذره...»
« خجالت بکش. ا... انگار نه انگار بابامه.»
از عصبانیت داشتم می لرزیدم، اما واکنش امیر غافلگیرم کرد. در را محکم به هم کوبیدم و به حمام رفتم. پیراهنش را در آب سرد خیس کردم و نشستم به لکه خونهای چسبیده بر پارچه خیره شدم. اشکم چک چک روی لباس می چکید که صدای مادربزرگ را از پشت در شنیدم.
«چایی آب حوض شد. چرا تو حمومی؟ حالا وقت رخت شستنه؟»
مثل فنر از جا پریدم. صورتم را شستم و از حمام بیرون زفتم. در به در به دنبال امیر می گشتم که از بالای پله ها صدای سرفه کردنش را شنیدم، پله ها را دو تا یکی بالا رفتم و در میان راه با او رو به رو شدم. نگاه غمگینش را به من دوخت. با گریه گفتم:« می دونی این یه هفته چی به من گذشت؟»
پلکهایش را چند بار باز و بسته کرد.« هر چی می گذره جدایی از تو برام سخت تر می شه. خودمم دارم اذیت می شم.»
« یعنی می خوای بری؟»
« راه دور نمی رم که!»
« آها... همون غیبتهای هفته به هفته. فکر کردم به خاطر من گذاشتی کنار.»
« تو راضی می شی من کارم رو ول کنم و مرتب پشت پنجره اتاقم بشینم؟ پس آینده مون چی؟ فکر می کنی واسه تفریح از خونه بیرون می رم.»
« یه بار درست و حسابی توضیح بده داری چه کار می کنی که دیگه ازت سوال نکنم. از این وضعیت دارم خسته می شم..»
با هم وارد آشپزخانه شدیم. مادربزرگ از پشت سرمان گفت:« شما کجا بودین؟»
امیر گفت:« آنتن تلویزیون جا به جا شده بود، رفتم پشت بوم درستش کردم.»
مادربزرگ به صورتش خیره شد و گفت:« آره جون خودت. فکر کردی پیر شدم هیچی سرم نمی شه. گوشام سنگینه، اما چشمام خوب می بینه. رفتم توی حموم پیرهن خونیت رو دیدم. می گی چی شده یا از مادرت بپرسم.»
امیر خونسرد روی صندلی نشست و گفت:« شما به کسی نمی گی من اینجام، چون همه دعواتون می کنن و هر موقع پیدام نکنن فکر می کنن پیش شما و سرمه هستم.»
آن قدر غمگین بودم که لقمه به سختی از گلویم پایین می رفت. سکوت خانه دلگیر کننده بود. امیر زیر چشمی داشت نگاهم می کرد که مادربزرگ گفت:« تا نیره بچه هاشو نیاورده پاشو برو امیر. جلوی دهن بچه رو که نمی شه گرفت. بفهمن اینجا بودی دودمان من رو به باد می دن.»
امیر لیوان چای را روی میز گذاشت و بلند شد. رفت و تنها شدم.
آن روز تا شب گریه کردم. هر چنگی که به پیراهنش می زدم با اشک و آه همراه بود. صد بار خودم را لعنت کردم که به علت غیبت او شک کرده بودم. شب داشتم پیراهنش را اتو می کردم که صدای خر و پف مادربزرگ در فضای خانه پیچید. اتو را از برق کشیدم و چراغ را خاموش کردم. امیر زنگ زد.
« شب به خیر.»
« امیر، می گی چرا زدت؟ اینو که می تونی بگی؟»
« از کارام خوشش نمی آد دیگه.نمی تونم اونی باشم که بابا می خواد. می دونی چیه، رابطه احساسی من و تو داره از مرز سادگی می گذره. وسوسه کلافه کننده ملاقات دیشب به من فهموند اون قدرها هم که فکر می کردم با اراده نیستم. اگر روزی خوای نکرده در مقابل تو دست از پا خطا کنم به هر دومون خیانت کردم... این جوری سرنوشتمون به خطر می افته. این حرفا رو نمی تونستم رو در رو بهت بگمك»
« راستش دلم می خواد مخفیانه ازدواج کنیم و بزرگ ترای بی فکر رو در مقابل عمل انجام شده قرار بدیم.»
« این حرفا از تو بعیده! کمی فکر کن. خواهش می کنم خودت رو دست کم نگیر. ما باید با سربلندی با هم ازدواج کنیم. کمی فرصت می خوام. به قول شیخ محمود شبستری: کسی کو عقل دور اندیش دارد ــ بسی سرشکستگی در پیش دارد.»
« چقدر باید صبر کنم، بگو راحتم کن.»
« اگه بگم یک سال ناراحت می شی؟ می خوام از ایران برم، البته نه الان، وقتش معلوم نیست.»
« چی می گی امیر؟ یک سال تو رو نبینم دیوونه می شم، کجا می خوای بری؟!»
« به خاطر آینده باید به این سفر برم.»
« نمی فهمم این کار چیه که تو کشود خودمون نتیجه نمی ده.»
« اگه نتیجه می داد دیوونه نبودم راه دور برم. تو فکر می کنی برام آسونه؟ جدایی از تو پوستم رو می کنه، اما وقتی با دست پر برگردم به وجودم افتخار می کنی.»
نرم نرم داشتم گریه می کردم که گفت:« فقط در صورتی که بمیرم بر نمی گردم. اون موقع هم توقع ندارم بشینی زاتوی غم بغل بگیری و برام اشک بریزی. در هر صورت باید به فکر آینده خودت باشی، حتا اگر امیری در کار نباشه.»
« ریز ریز می خوای گوشم رو پر کنی که دق نکنم. یه شب باهات حرف نزنم روانی می شم. تو که قصد سفر داشتی چرا به من نزدیک شدی! من دختر بی تجربه ای هستم و در عمرم جز تو به هیچ کس فکر نکردم.
در واقع نمی دونستم عشق چیه. حالا که بهت دلبسته شدم حرف از رفتن می زنی؟»
« به من اعتماد کن. من آدم بی سر و پا و نامردی نیستم که ولت کنم برم. کلی دردسر کشیدم تا نظر تو رو جلب کردم. مغزم تکون نخورده که راحت از دست بدمت.»
گوشی را که گذاشتم مادربزرگ میان چهارچوب در ایستاده بود. گفتم:« بی خوابی به سم زده مادر جون.»
فصل 8
تابستان داشت تمام می شد و به تنها چیزی که فکر نمی کردم آخرین سال تحصیلی و دیپلم گرفتن و ورود به دانشگاه بود. تنها دلواپسی ان در آن روزهای دلتنگی دوری از امیر بود که نمی دانستم چه موقع اتفاق خواهد افتادو اعتماد بیش از حدم به او باعث شده بود سوالی در رابطه با کارش نکنم. اگر هم می پرسیدم، از جوابهای گنگ و ضد نقیضی که می داد سر در نمی آوردم. احساسم به او متغیر بود. با تلفن که حرف می زدیم بی چون و چرا به ابربز عشقش پاسخ مثبت می دادم و اگر بحث دیگری پیش می آمد نتیجه موکول به بعد می شد. با هم که بودیم نگاهش هر نوع دلواپسی را از ذهنم دور می کرد و به روزهای خوش آینده امیدوار می شدم. در نبودش هم نه صدایی بود و نه نگاهی، گیج و منگ و سرگردان بودم. رابطه ما کم کم داشت از مرز دلباختگی و دلبستگی به سر سپردگی جنون آمیز کشیده می شد و هر دو نگران تنهایی و جدایی بودیم.
حال مادر بهتر شده و به بخش منتقل شده بود. زخمها و تاولهای زیرگردن و روی سینه او که با آتش سیگار و ملافه گر گرفته سوخته بود، مجموعه ای گوشت اضافه و پوست چروک خورده سفت شده بود.دکتر آریان، همان متخصص جراحی پلاستیک، پزشکی با تجربه بود که به طور تصادفی مادر را معاینه کرده بود. با موهای جو گندمی و قد بلند و شانه های پهن، خوش پوش و خوش بیان با کت شلوارهای مارک دار و بوی ادوکلن و کروات به دقت گره خورده اش که همیشه با رنگ پیراهن و کفش و کمربندش هماهنگی داشت هر بیننده ای را در نگاه اول جذب می کرد. با لهجه فارسی ــ انگلیسی و رفتار حساب شده و نگاه با نفوذ، انگار در تلاش ایجاد ارتباط با افراد جدید. نگاهش همیشه با لبخند توام بود. کم حرف می زد، اما یک جمله اش هزار معنی داشت. با آنکه پزشک بیمارستانی نبود که مادر آنجا بستری بود، اما معالجه او را به عهده گرفته و هر روز به عیادتش می آمد. گاهی اوقات از دستش در می رفت و مادر را با اسم کوچک صدا می زد. صمیمیت آن دو بدجوری نگرانم کرده بود، به خصوص که امیدوار بودم روزی پدر و مادرم با هم آشتی کنند.
روزی خارج از ساعت ملاقات به بیمارستان رفتم. در اتاق مادر نیمه باز بود و صدای حرف می آمد. پشت در که رسیدم صدای دکتر آریان را شناختم که داشت می گفت:« آرش باید یه روزی حالیش کنی.»
مادر پاسخ داد:« آن قدر درد دارم که نمی توانم فکرم رو جمع و جور کنم.»
« درد نداری عزیزم. مشکل تو ریشه روانی داره. سعی کن اون حادثه رو فراموش کنی.»
« باور نمی کنی که تنم همیشه جز جز می کنه؟ حتا یه لباس نازک هم تنم رو می خوره.»
« خب پوست حساسه، حالا حالاها باید خارش و سوزش رو تحمل کنی، اما درد... نه عزیزم. بهتره خوب به این مسئله فکر کنی. برای معالجه پوستت باید اطلاعات دقیق بهم بدی.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:17 ب.ظ
 
ارسال: #22
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
« وای عادل، تو چقدر مته به خشخاش می ذلری.»
« یعنی چی؟ درد علامت سوختگی شدیده. سوختگی تو به زیر پوستت آسیب نزده. کسی که از وسط آتیش بیرون آوردت خدمت بزرگی در حقت کرده. منم سعی خودم رو می کنم که حتا یه خال روی پوست تنت باقی نمونه.»
با آنکه حرف بی ربطی نمی زدند ناخودآگاه از صمیمیتشان مشمئز شدم و از خیر دیدن مادر گذشتم. به خانه که برگشتم انگار در دیگری از درهای جهنم به رویم باز شده. بدون اراده داشتم با خودم حرف می زدم که مادربزرگ پرسید:« مامانت رو دیدی؟»
« بله، خوب بود، سلان رسوند.»
« کاشکی یه روز منو می بردی می دیدمش.»
« دعا کنین زودتر مرخص بشه بیاد خونه.»
« من که همیشه دارم دعاش می کنم. بقیه هم دست خداست مادر.»
به اتاقم رفتم و سعی کردم با خواندن کتاب ذهنم را از تفکرات بیهوده منحرف کنم. اما حس غریبی به دلم چنگ می زد و بی قرارم کرده بود. با ورود به حریم عشق امیر به هر نوع رابطه احساسی حساس شده بودم. تصویر اینکه مادرم با دکتر آریان سر و سری داشته باشد تنم را می لرزاند.
نزدیک ظهر مادربزرگ وارد اتاقم شد. پرسید:« نخوابیدی مادر؟»
کتاب را بستم و گفتم:« شرمنده مادر جون که تمام زحمتها گردن شما افتاده.»
« ای مادر، کاری نمی کنم. از روزی که سارا می ره خونه نیره، کارم سبک تر شده.»
« از بابا چه خبر؟»
« امشب گفتم بیاد باهاش حرف بزنم. گرچه کسی به حرف من پیرزن اهمیت نمی ده. بیست سال زندگی رو یه شبه نمی شه دور ریخت. نمی دونم چی تو سرشه، انگار سحر و جادوش کردن.»
« اگه جدا شده باشن چی؟»
« غیر ممکنه... تازه، طلاق گرفتن که به این آسونیا نیست.»
تلفن زنگ زد و مادربزرگ گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی مختصری گوشی را به من داد.« امیره.»
مادربزرگ از اتاق بیرون رفت. امیر پرسید:« بیمارستان بودی؟»
« آره... صبح رفتم... و نزدیک ظهر برگشتم.»
« بریده بریده حرف می زنی. چته؟ چیزی شده؟»
« نه، چطور؟»
« حواست به من نیست، توی بیمارستان اتفاقی افتاده؟ نکنه بابات و دیدی؟!»
« پدر که مشکل ساز نیست. کاشکی می دیدمش... نمی فهمم تو چرا نسبت به بابام حساسی.»
از سکوتش فهمیدم دلخور شده. گفتم:« حوصله ندارم.حالم خیلی گرفته است.»
« خب حالا، دل من واسه تو تنگ شده، تکلیفم چیه؟ نیام اونجا؟»
« اگه بابات کتکت نمی زنه بیا.»
« واجب شد بیام. انگار یه چیزی هست.»
مادربزرگ خورش قورمه سبزی پخته بود. به آشپزخانه رفتم و یک بشقاب اضافی روی میز گذاشتم. همان موقع زنگ در به صدا در آمد. گفتم من باز می کنم، امیره.»
مادربزرگ صلوات فرستاد و گفت:« خدا به خیر کنه.»
در را که باز کردم امیر لبخند زد. سلام کردم و از جلوی در کنار آمدم. در را پشت سرش بست و گفت:« رنگت پریده!»
مادربزرگ به راهرو رسیده بود. آهسته گفت:« زود بیا تو کسی نبیندت.»
« ای وای از دست شما. آخه کی این موقع روز پشت پنجره اتاقشه که رد منو بگیره. تازه مگه حق ندارم بیام خونه داییم.» جلو رفت و مادربزرگ را بوسید.« به به، چه بوی قورمه سبزی خوشمزه ای می آد.»
مادربزرگ محکم به پشتش زد و گفت:« زبون نریز، نخورده از کجا فهمیده خوشمزه شده؟»
تا دست مادربزرگ از پشت امیر کنار رفت لکه های خون تازه را روی پیراهنش دیدم. آهسته پرسیدم:« پشتت چی شده؟ نکنه دوباره...»
آرام گفت:« ای بابا، والله به خدا دیگه هیچ کس کاری به کارم نداره. می خوای لباسم رو بالا بزنم ببینی؟»
مادربزرگ پرسید:« نازنین نپرسید کجا می ری؟»
« چرا... گفتم می رم اون ور.»
مادربزرگ ظرف خورش را محکم روی میز گذاشت.« پس دیگه از کول من پایین نمی آد. پسر من گیس ندارم دست نازنین بدم.»
داشتم قاشق چنگالها را در بشقاب می گذاشتم که امیر نشست و زیر چشمی نگاهم کرد.« مادر جون، امروز می خوایم یه ناهار بی دغدغه بخوریم. دروغ بلد نیستم بگم. مادرم از همه چی خبر داره... تازه مامان عاشق سرمه است.» کفگیر برنج را برداشت و پرسید:« فکر می کنی برای چی اومدم اینجا؟ تا سرمه نگه چشه نمی رم.»
به سختی یکی دو قاشق غذا خوردم. مادربزرگ گفت:« از صبح که رفت بیمارستان و برگشت این رو به اون رو شد.»
امیر گفت:« برو تو اتاق استراحت کن. من برات چایی می ریزم می آرم.»
مادربزرگ گفت:« چرا چایی رو بهونه می کنی. هنوز نه کتری جوش اومده و نه ناهارمون تموم شده. اگه من غریبه ام پاشین برین... لای درم واز بذارین شیطون تو جلدتون نره.»
وارد اتاقم که شدم پشت سرم تو آمد و در را بست. لب تختم نشستم. او کنار پنجره رفت و زیر لب زمزمه کرد:« تا حرف نزنی دست از سرت برنمی دارم.»
آهسته جواب دادم:« موضوع به تو مربرط نمی شه.»
« رابطه من و تو از مسائل دیگه جدا نیست. نباید ادای دوست داشتن رو در بیاریم. زیر مجموعه عاشقی هزار تا تبصره داره، اولیش اعتماد طرفین به همدیگه است. تو از چی ناراحتی؟»
« دلواپس بابا و مامانم. احساس می کنم همه رشته ها پاره شدن... می ترسم امیر.»
« حقیقت رو بپذیر... اونا از هم جدا شدن.»
بدنم یکهو خواب رفت. با لکنت پرسیدم:« کی؟ غیر ممکنه! محاله! تا همین چند روز پیش بابام رو پشت در اتاقش می دیدم.»
« پیش از آتش سوزی همه چی رو تموم کرده بودند. صداش رو در نیاوردن تا تکلیف تو و مهندس خرسند روشن بشه.»
بهت زده نگاهش کردم. انگار از قله کوهی بلند به پایین پرتم کرده بودند.چشمهایم را بستم و بغضم را فرو دادم. امیر گفت:« حرف بزن سرمه، چرا چشماتو بستی؟ سرمه، من معنی کاراتو نمی فهمم. حرفاتم که نصفه نیمه است. یا با من، یا نیستی. اگه هستی برای همه چیز باید شریک باشیم. بگو موضوع چیه.»
« نمی تونم امیر. بذار کمی فکر کنم. چی می شد که بقیه عمرشونم مثل گذشته با هم کنار می اومدن؟ چرا این بلا باید سر ما بیاد؟»
« قبول کن مثل بیشتر زن و شوهر ها فقط اسمشون توی شناسنامه همدیگه بود و ادای زندگی کردن رو در می آوردن، سرمه، تعهد واقعی توی قلب انسانها بسته می شه، نه روی کاغذ.»
« پس تکلیف ما چیه؟ سارا عاشق باباست. هیچ کس نمی تونهجای پدر رو براش بگیره.»
امیر خشکش زد. پرسید:« یعنی فکر می کنی مامانت... سرمه تو بدبینی. قصاص قبل از جنایت نکن که مسئولیت فکر آدم کمتر از اعمالش نیست.» سرم را پایین انداختم. امیر آمد کنارم نشست.« خواهش می کنم بذار هر کس خودش راهش رو انتخاب کنه.»
مادربزرگ از در اتاق تو آمد. سنگین شده بودم و پلکهایم به خوابی چندین ساله فرو رفته بودو صدای او انگار از قعر چاه بیرون می آمد. پچ پچ او و امیر نامفهوم بود. صورتم از ضربه هایی ملایم تکان می خورد. قطره های درشت باران بر سر و رویم می ریخت و حس نداشتم حرکت کنم. انگار نیمی از حواسم از کار افتاده بود. صدای امیر آرامش همیشگی را نداشت. فریاد می زد:« به خدا چیزیش نبود. روم به حیاط بود... نفهمیدم حالش بد شده.»
مادربزرگ با او دعوا کرد.« آخه پسر، خروس بی محل، نخود آش، کی گفت بهش بگی بابا ننه اش طلاق گرفتن. تو سر پیازی یا ته پیاز! من اینجا چی کاره ام. به وقتش همه چی رو می گفتم.»
از صدای پای امیر که داشت دور می شد دلم گرفت. به سختی پلکهایم را باز کردم و گفتم:« کجا می ری؟»
« داشتم می رفتم دنبال دکتر. یهو چت شد؟»
مادربزرگ گفت:« ضعف کرده. از بس خودخوری می کنه. تو هم که شدی قوز بالا قوز.»
تا آخر شب در اتاقم ماندم و فکر کردم. افکار پراکنده و مالیخولیایی، فشار عصبی و ترس از آینده مثل تیر در میان قلبم جا خوش کرده بود. از دردی نهانی آزار می دیدم و قدرت بیان آن را نداشتم؛ حتا امیر که تا آن حد به من نزدیک بود میزان آزردگی روحم را در نمی یافت. بلند شدم چراغ را خاموش کردم. چه فرقی داشت چه ساعتی از روز یا شب باشد. تاریکی اتاق با خاموشی زبان و سیاهی درونم هماهنگ بود. پرده ها را کشیدم و برگشتم روی تختم دراز کشیدم. تلفن که زنگ زد، انگار از خواب پریدم. یادم آمد محبویم در اتقش نگران من است. گوشی را برداشتم و صدای گرمش را شنیدم.
« زود خاموشی دادی! حالت خوبه؟»
« با این همه بدبختی اگه تو هم تنهام بذاری دق می کنم. دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم جز تو که اگه ترکم کنی در جا ازبین می رم.»
« با حرفات آزارم می دی. مجبورم برم، قرار بود درباره اش حرف نزنیم، یادته؟»
« آره، منم که کور و کر دنبالت هستم. تو هم یهو جا خالی می کنی و من می مونم و تنهایی! یه نمایشنامه پر از نکته های مبهم و شک برانگیز.»
« اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری این چنین
نیست!
و کلام تو در جان من نشست
و من آن را
حرف به حرف
باز گفتم
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.»
« هنوز نرفته شعر سفر می خونی بی انصاف! فکر نکن با این حرفا می تونی قضیه رو عادی جلوه بدی. رفتن تو یه فاجعه بزرگ توی زندگی منه.یک سال که هیچی، یک ماهش رو هم نمی تونم تحمل کنم. امیر من نسبت به کاری که می خوای دنبالش تا اون سر دنیا بری بدبینم. دلم روشن نیست به خدا.»
« داشت یادم می رفت، غروب کلاس دارم. اینجا تا ونک کلی راهه.»
« کی بر می گردی؟»
« یه هفته ای از شر من خلاصی. پرده ها رو هم کنار بکش. هنوز عصر نشده.»
« حوصله ندارم.آن قدر شب رو ادامه می دم تا بیای پیشم.»
یک هفته تمام، شبانه روز در اتاقم نشستم و به فاجعه ای که رخ داده بود فکر کردم.دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت. شیوا چند بار زنگ زد و حال مادر را پرسید. می خواست قرار بگذارد با هم به بیمارستان برویم. مرتب بهانه میآوردم که... « ممکنه مرخص بشه و بیاد خونه.»
جواب دادن به کنجکاویهای وقت و بی وقت او کار آسانی نبود. به جای پدر و مادرم من خجالت می کشیدم که با آن کارنامه عشق و عاشقی یکهو چنان کارهایی از آن دو سر زده بود! وقتی یاد فاجعه ی بعدی می افتادم که با همکاری مادرم و دکتر آریان قرار بود رخ بدهد آرزو می کردم بمیرم و چنان روزی را نبینم.
اواخر تابستان، در یک صبح گرم پدر بی سر و صدا به خانه آمد. پاورچین به اتاقش رفت و در را بست. مادربزرگ طبق معمول بعد از تعقیبات نماز صبح خوابیده بود، اما من بیدار بودم. کنجکاو شدم بفهمم او برای چه کاری به خانه آمده است. یکی دو ماه از آخرین بار که در بیمارستان دیده بودمش می گذشت. پشت در اتاقش لحظه ای ایستادم و بعد لای در را باز کردم. چمدان بزرگ قرمز رنگی را که در مسافرتهای تابستانی پر از رخت و لباس من و سارا و مادر می شد، روی تخت بود. اندام ورزیده و قد بلند پدر از پشت با امیر مو نمی زد. سرحال تر از همیشه کت و شلوار شیری رنگی پوشیده بود. صورتش تراشیده و بوی ادوکلنش در اتاق پخش بود. او داشت لباس های قدیمی کاور کشیده، کت و شلوارهای جدیدش، کروات و پیراهن های شده و لباسهای راحتی و روبدوشامبر زرشکی قدیمی که سالها بود به تن نمی کرد همه را در چمدان جای می داد. از تصویر آنکه بخواهد برای همیشه ما را ترک کند، بند بند وجودم لرزید. سرم گیج رفت و پشت در ولو شدم. پدر برگشت و به قاب چوبی در نگاه کرد. جلو آمد و پرسید:«چرا اینجا نشستی؟ فکر کردم خوابی، نوک پا اومدم تو که از خواب نپری.» دقیق به چشمهایم نگاه کرد و گفت:« چشمات گود افتاده، دلواپس مامانتی؟»
« لباساتونو کجا می برین؟»
« می رم مسافرت.»
« بابا، می دونی من چند سالمه؟»
پدر به سمت چمدان رفت و درش را بست.« تو با شعوری، مطمئنم موقعیت من و مامانت رو درک می کنی.»
داشت در چمدان را فشار می داد تا زیپش را ببندد که بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. با خودم گفتم: احمقی اگه فکر می کنی ذره ای به فکر شما دو تا هستن!
صدای مادربزرگ را که شنیدم شیر را بستم و لای در را باز کردم. کنجکاو حرفها نبودم و حقیقت را می دانستمع اما دلم می خواست در آخرین لحظه هایی که پدر خانه بود تصمیمش عوض شود و همه چیز به صورت اول برگردد. اگر چه بعید بود مادربزرگ بتواند پدر را راضی کند، اما من ناامید نبودم. صدای مادربزرگ اوج گرفت.
« سر پیری معرکه گیری! از موهای سفیدت خجالت نمی کشی؟ تو باید به فکر جهازگیری دخترت باشی پسر! اون وقت تازه فیلت یادهندستون کرده.»
صدای پدر می لرزید و آهسته حرف می زد، اما مشخص بود عصبانی شده.
« چند بار این مسئله رو مرور کردیم مادر، اگه قرار بود درست بشه تا حالا مشکلمون حل شده بود.اوضاع بدتر از ائنیه که شما خبر داری.»
« کدوم آدم عاقلی بعد از بیست سال خونه زندگیش رو به امان خدا ول می کنه می ره! بچه ات داره پر پر می شه. این دختر بزرگه و همه چی رو می فهمه، اما تو خودش می ریزه و لام تا کام حرف نمی زنه. اگه دق کنه خونش گردن تو می افته. بهت بگم، حرفم رو زمین بندازی شیرم رو حلالت نمی کنم.»
« مادر جون، تو رو به علی سر صبحی سر به سرم نذار. سرمه اگه عقل داشت دنبال اون پسره تن لش راه نمی افتاد و این ور و اون ور نمی رفت که توی دهن مردم بیفته. از همه کاراش خبر دارم، اما هیچی بهش نمی گنم تا خودش نتیجه کارش رو ببینه. تقصیر نداره ها. همه اش تقصیر مادرشه که نتونست این چیزها رو درست یادش بده. شمام که معلوم نیست با کی هستی! عوض اینکه جوونا رو نصیحت کنی بهشون پر و بال می دی هر غلطی دلشون خواست بکنن. این خونه جای من نیست. تا نرم قدرم رو نمی دونن! مونده بودم سرمه رو سر و سامون بدم که خواستگار به اون خوبی از دست رفت.»
« زمونه قدیم نیست که دختر رو چشم و گوش بسته بفرستن خونه بخت. این بچه عاقله، می خواد درس بخونه و واسه خودش کاره ای بشه.»
« اگه عقل داشت خام حرفای امیر نمی شد. الان کجاست؟ لابد این پشت مشتا وایساده ببینه من و شما چی می گیم. منم بلند حرفم رو می زنم که خوب بشنوه. امیر نه کار درست و حسابی داره و نه غیرت و مردونگی سرش می شه. از الان دارم اون روزی رو می بینم که سرمه کارمی کنه و امیر می خوره و می خوابه.»
« تو نمی شناسیش. باباشم قدر این بچه رو نمی دونه. این بچه کار می کنه، درس خصوصی می دهع درس هم می خونه، اما مثه بقیه کاراشو به رخ کسی نمی کشه. سرش به کار خودشه و کار به کار کسی نداره. فقط اکبر آقا فهمیده این بچه کیه.»
« خوبه والله ، دو تا تعریف کن مثل شما داشت دنیا رو قبضه می کرد. خب من هر چی می دونستم گفتم، می گی سرمه عاقل شده، باشه مادر جون، چند روز دیگه مادرش مرخص می شه می آد خونه. اونم نه تنهایی، با یه غریبه که معلوم نیست چه جوری سر راهش سبز شده. اون وقت دست سرمه خانم رو می ذاره توی دست آقا امیر بی کاره و بساط عروسی رو راه می اندازن.» بعد هم صدایش را بلندتر کرد که من بشنوم.« اگه پول و پله ای لازم داشتی بابا، رودرواسی نکن. حساب تو با مادرت سواست.»
مادربزرگ فریاد زد:« پولتو بزار تو اون یکی جیب. خوش به همون روزایی که قرض و قوله داشتی و اعظم بدبخت از اول برج تا آخر برج یه قرون دوزار می کرد تا بچه هاش گشنه نمونن.این بچه ها با خون دل اون زن...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:17 ب.ظ
 
ارسال: #23
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بدبخت بزرگ شدن. همه اش یکی دو ساله که پول توی جیبت بیشتر از خرجت شده و یهو یکی وبال گردنت شد و آتیش توی زندگیت انداخت!»
«مادرجون وارد جزئیات نشوٰ یه روز می آم خونه ات بیشتر با هم حرف می زنیم.»
«دیر می شه مادر، زنت جوونه، خوشگله، از چنگت درش می آرن، دیر می شه به خدا.»
«هرچی هست دیگه به درد من نمی خوره.»
«یادته بابای خدا بیامرزت گفت این خانواده با ما جور در نمی آنٰآب و آبکشی سرشون نمی شه. این دختر قرتیه و می خواد هر روز یه رنگ بپوشه... چی گفتی؟ خب راست گفتی و اعظم بیچاره رنگ ما شد. حالا تو دست از قنداق درآوردی و رفتی سراغ یکی دیگه! تازه بهش بهتون هم می زنی؟ خدا جای حق نشسته. پاشو می خوری. از آه مظلوم بترس مادر.»
«مادر به کی قسم بخورم که باور کنی ده ساله با هم کشمکش داریم و نذاشتیم کسی صدامون رو بشنوه. والله به پیر به پیغمبر خدا نگفته دو نفر باید به پای هم بسوزن. پس طلاق رو واسه چه موقع گذاشتن؟ من داشتم قربونی می شدم. این زن حرف منو نمی فهمه، موقعیتم رو درک نمی کنه. بهانه جو شده. چپ می رفتم راست می اومدم ازم ایراد می گرفت. آخه این که نشد زندگی.»
«حالا اون که پیدا کردی خوبه مادر؟ والله هوسهة بالله واسه پولت دنبالته. به فکر دخترت باش. نذار سایه ی ناپدری بالای سرش بیاد.»
«به درک هر بلایی سرش بیاد. کسی که حرف گوش نکنه بدبخت می شه. آن قدر پررو شده که جلوی خواستگارش آبروم رو برده. اون پسره به قول شما معقول که نمی شه دزد دستش داد حالا اسم دختر منو می بره!»
«چطور دلت اومد راپورت کارشو به بابای بی رحمش بدی که اون جوری کتکش بزنه. نازنین یه چشمش اشکه و یکیش خون. ناسلامتی تو داییش هستی.»
«زد که زد. باید کتک می خورد که عقلش بیاد سرجاش و لقمه ی گنده تر از دهنش برنداره. پسره ی آسمون جل ببین چیه که باباش آدم حسابش نمی کنه. دخترم رو که از سر راه نیاوردم. هرکاری از دستم بربیاد می کنم که دستش به سرمه نرسه، اما اگه خودش می خواد بدبخت بشه حسابش از من و این خونه زندگی جدا می شه.»
«حالا کجا شال و کلاه کردی؟ اثاثتو کجا می بری؟»
«این خونه زندگی مال بچه هاٰ منم با یه چمدون می رم پی کار خودم. شمام مادرجون، تو رو به اون قرآنی که می خونی به این زبون نفهم بگو عشق و عاشقی نون و آب نمی شه، کرایه خونه نمی شه، رخت و لباس و خورد و خوراک نمی شه، یه وقت به امید من نباشن ها!»
«تا حالا فکر می کردم تو با بقیه فرق داری. حالا می بینم تو از همه بچه هام یاغی تری. چشمم به تو روشن که خیال می کردم تو منی هفت صنار با قادر فرق داری.»
«آب پاکی رو روی دستت می ریزم. نادر همیشه نامرد بوده و هست. قادر پسر ارشدتون مرد و مردونه وایساده زندگیشو می کنه. قدرشو بدونین.»
«آره، اون تو ولایت خارجه که انقده زن و دختر خارجی ولنگار ریخته با زنش زندگی می کنه و تو توی کشور مسلمونی زن کدبانو تو ول کردی
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:18 ب.ظ
 
ارسال: #24
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
جمعه نحسی که تصمیم گرفتم در رابطه با او با مادر صحبت کنم فراموش نشدنی است . بعد از ناهار سارا خوابید . به مادر گفتم :« چایی دم کنم مامان یا می خواین استراحت کنین ؟»
متعجب نگاهم کرد و پرسید:« اتفاقی افتاده ؟»
« راستش ... می خواستم بگم من از این وضعیت راضی نیستم .»
« کدوم وضعیت ؟ خب شرایط زندگیمون فرق کرده ، تا هماهنگ بشیم یک کمی طول می کشه .»
« هر چقدرم طول بکشه نظرم نسبت به این آقای دکتر که مزاحم دائمیه تغییر نمی کنه . خسته شدم از بس می آد و میره .»
« بهتره سرت به کار خودت باشه و تو کار بزرگ تر از خودت دخالت نکنی ، هنوز عادل رو نشناختی ، فکر کری کم کِسیه ؟ »
« من به شما کار ندارم ، اما باید بگم ازش خوشم نمی آد.»
« گوش کن دختر ف اینجا خونه ی منه ، با هرکس هم صلاح بدونم آمد و رفت می کنم ، چه خوشت بیاد ، چه ناراضی باشی باید بهش احترام بگذاری ، فهمیدی ؟»
درحالی که به صورت برافروخته اش نگاه می کردم ، گفتم :« بله ، همه چی رو فهمیدم.»
از فردای آن روز دکتر آریان زمانی که مدرسه بودم به خانه مان می آمد . مادر از او حرف نمی زد ، اما گاهی که اسباب بازی یا کفش و لباس جدید سارا را می دیدم می فهمیدم آنجا بوده .
روش دکتر آریان ردخور نداشت . طوری افراد خانه را خوشحال می کرد که اعتراضی به آمد و رفتنش نمی شد . گویا فقط من از او خوشم نمی آمد .
معالجه مادر و عمل های جراحی پی در پی و پیوند پوست در فصل پاییز بهانه خوبی برای دیدارهای آن دو بود . مادر هر روز زیباتر می شد و به سر و وضعش بیشتر از گذشته می رسید . عجیب تر از همه اینکه مثل گذشته حسب دخل و خرجش را نداشت . کیف مادر انگار به بانک وصل بود ، هر چه خرید می کرد پولش تمامی نداشت . از بس حرص خرید می زد گاهی اوقات نگرانش می شدم که نکند دیوانه شده باشد . تنها پناهگاهم خانه مادربزرگ بود که در آنجا هم هیچ حرفی بین من و او رد و بدل نمی شد . یک بار پرسید :« سارا چطوره ؟»
« نگرانشم.»
« غصه خودتو بخور که مجبوری یه غریبه رو تحمل کنی . سارا که چیزی حالیش نیست . هر کی براش خوراکی و اسباب بازی بخره و سوار تاب و سرسره اش کنه می شه باباش .»
اواخر پاییز مادر تصمیم گرفت مهمانی بدهد . دو سه روز آخر هفته را با هم کار کردیم . صبح روزی که عصرش مهمان داشتیم مادر گفت :« واسه هردومون وقت گرفتم ، باید یکی دو ساعت زودتر به آرایشگاه بریم .»
ناچار با او همراه شدم . نورا آن روز با دقت بیشتری سرم را درست کرد . نوبت مادر که شد صدای سشوار نمی گذاشت پچ پچشان را بشنوم ، اما محور اصلی گفت گویشان نصیحت های خاله زنکی نورا به مادر بود .
« جوونی ، خوشگلی ، دکتر که حسابی به سر و صورتت رسیده . خب گناه نکرده که اونهمه زحمت کشیده . باید یه جوری جبران کنی . مگه نمیگی آدم خوبیه ، پولدارم که هست ، مهمتر از همه همین که کس و کار نداره که هر روز بخوان موی دماغت بشن یه دنیا ارزش داره .»
« سارا رو چی کار کنم . یه الف بچه با اینکه ماه تا ماه بابشو نممی دید لجبازی می کنه و بهونه نادر رو می گیره .»
چهره مادر با هر کلامی که از دهان نورا در می آمد تغییر می کرد . از آرایشگاه که بیرون آمدیم مادر مثل هنرپیشه های سینما شده بود . هر چه نگاهش می کردم روحم از او بیشتر فاصله می گرفت . برایم غریبه شده بود و من تنهاتر از همیشه فقط به امیر دلخوش بودم .
تا وارد کوچه شدیم مادر به پنجره نیمه باز اتاق امیر نگاه کرد و با حالتی تحقیرآمیز به صورتم زل زد .
« خراب شه این خونه که مرتب چشمت به پنجره اونجاست . یه خرده سرم خلوت بشه اتاقت رو عوض می کنم . »
وارد حیاط که شدیم پرسبدم :« حالا این مهمونی به چه مناسبت هست ؟»
« چه می دونم . یه مشت چترباز تنبل به پستم خوردن که فقط دنبال سفره پهن می گردن . والله گردنم گذاشتن ، وگرنه با این گردن چروک خورده محال بود جلوی کسی آفتابی بشم . پیغوم و پسغوم دادن حالا که رفتی جهنم و برگشتی باید ولیمه بدی . »
با اینکه شناختی از دکتر آریان نداشتم ، حرکات مادر باعث شده بود که نسبت به او حساس باشم . مادر داشت زیر چشمی نگاهم می کرد که پرسیدم :« برم سارا رو بیارم ؟»
« لازم نکرده ... همچی قیافه گرفتی که آدم بدش می آد نگات کنه .»
« مامان ، از من ایراد نگیرین ، این روزا حال و روز خوبی ندارم . برم دنبال سارا کمی حالم بهتر می شه . چند وقته خان جون رو ندیدم ، دلم براش تنگ شده . »
« همون که میری خونه مادرجون بسه ! خان جون منو میخوای چکار ؟»
« کنایه می زنین ؟ می دونین چقدر مادرجون حرص و جوش خورد و نتونست نظر بابا رو عوض کنه .»
« پس کلی خبر از این ور و اون ور تو سرت داری و یک کلمه بروز نمیدی ، به تو هم می گن دختر ؟ منو باش که عمرم رو به پای تو گذاشتم .»
« مامان هزینه جراحیها رو کی میده ؟»
یکهو در مقابلم ایستاد و به چشمهایم خیره شد . از نگاهش معلوم بود متوجه کنایه هایی شده که در مقابل جمله های تحقیرآمیزش گفتم . زیرلب گفت :« مگه فرقی هم می کنه؟»
به آشپزخانه رفتم و تصمیم گرفتم آن شب اعصاب مادر را به هم نریزم . ورود مهمانان جز دردسر چیز دیگری نداشت . مادر مصنوعی لبخند می زد ، اما آن قدر کسل و خسته بود که نا نداشت پذیرایی کند . مهمانان گفتند و خندیدند و همدیگر را دست انداختند و خوردند و رفتند . آخرین مهمان که دیرتر از بقیه رفت ، مرجان ، خیاط مادر بود که از اول شب تا آخرین لحظه ای که داشت خداحافظی می کرد چشم از من برنداشت . درگوشی با مادر پچ پچ می کرد و هر بار اتفاقی نگاهم به آن دو می افتاد می دیدم به من زل زده است . موقعی که از در بیرون می رفت به مادر گفت :« اعظم جان ، سعید رو چشم به راه نذاری ؟ کی به من زنگ می زنی ؟ »
مادر درحالی که سعی می کرد به من نگاه نکند گفت :« ببینم چی می شه .»
همه در حال نقشه کشیدن برای من بودند و من به فکر روزی که امیر برود و تنها بمانم .
آخر شب ، نور مهتاب از درز پرده به کف اتاق افتاده بود . مادر دور خودش می چرخید و این پا و آن پا می شد که چیزی بگوید . حدس زده بودم چه خیالی دارد . گفتم :« شما برو بخواب . من کمی جمع و جور می کنم و می خوابم ، ظرفها باشه برای صبح .»
نگاه خسته مادرم به صورتم چسبید :« لابد خودت متوجه مرجان شدی . برادرش سعید ، پسر خوبیه . شکلش هم بد نیست ، عکسش رو گذاشته روی میز عسلی دم پنجره . یه نگاه بهش بنداز تا بقیه مشخصاتش رو برات بگم .»
« خودتون باید جوابش رو می دادین .»
« اگه به امید امیر هستی بدون که محاله بذارم با فامیل بابات حتا قدم بزنی .»
سرم پایین بود که صدای به هم خوردن در اتاق خوابش را شنیدم . از کنار پنجره اتاق پذیرایی به خاموشی پنجره اتاق امیر خیره شدم که تنها امیدم در آن وانفسای غربت و بی کسی بود . عکس برادر مرجان را مچاله کردم و با پوست میوه ها در سطل آشغال کنار اتاق ریختم . به آشپزخانه می رفتم که صدای مادر را شنیدم . « تو دیگه چرا درد منو نمی فهمی ؟»
سکوت کرد و بعد گفت :« کجاش بچه است ؟باید دست و بالش رو بند کنم که هوایی نشه .»
کنجکاو شدم که بفهمم طرف مکالمه او کیست که از من جانبداری می کرد . به نظر می رسید مادر از جواب هایی که می شنید راضی نبود وگرنه تا آن حد عصبانی نمی شد .
« اگر دختر داشتی می فهمیدی نگهداریش چقدر سخته ! حرفشم نزن ، دانشگاه مال اون وقت بود که بابا داشت .»
قلبم به شدت می تپید . خدا خدا می کردم مادر طرف مکالمه را به اسم صدا بزند . دلم می خواست می فهمیدم چه کسی به سرنوشت من اهمیت می دهد که با وجود عصبانیت مادر آن طور منطقی برخورد می کند . همان موقع گفت :« عادل ، انگار بی خودی دلم را به تو خوش کردم!»
گیج و منگ به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم . فکرم جمع و جور نمی شد . با آن همه جنگ اعصاب و خستگی خوابم نمی برد . تا چشم هایم را می بستم قیافه ی تر و تمیز دکتر آریان جلویم ظاهر می شد . احساسم دچار دگرگونی عجیبی شده بود و به تردیدی وسواس گونه دچار شده بودم . دلم می خواست باور کنم او که غریبه ای بیش نیست می تواند دلسوز باشد ، اما نمی دانم چرا بی هیچ دلیل منطقی از او متنفر بودم .
فصل نه
هوا سوز زمستانی داشت . دانه های سفید برف شبیه به قطره های درشت باران شل و سنگین روی برگهای سوزنی درخت کاج وسط حیاط سنگینی می کرد .
راس ساعت هشت با امیر در میعادگاه همیشگی مان قرار داشتم . از هیجان دیدارش شب تا صبح نخوابیده بودم .
یلدای آن سال با همه سالهایی که اهل خانواده دور هم جمع می شدند تفاوت داشت . بی جهت دلگیر بودم و غمی به اندازه یک کوه بر قلبم سنگینی می کرد . بدون بیدار کردن مادر ، تاریک روشن هوا از خانه بیرون رفتم . به سر کوچه نرسیده صدای پای امیر را پشت سرم شنیدم . برنگشتم و به راهم ادامه دادم . سر کوچه کنارم رسید . با صدای دلنشینی گفت :« صبح بخیر.»
خندیدم :« چه تصادف جالبی . فکر کردم از دیشب رفتی خونه مادرجون .»
« نگو تصادف . بگو دو ساعت پشت پنجره سرک کشیدن . گردنم انگار رگ به رگ شده .»
« پنجره اتاقت مایه دق من شده . با اینکه می دونستم نیستی این دو هفته چشم ازش برنداشتم.»
کنار خیابان منتظر تاکسی شدیم . امیر گفت :« تو عصبی هستی ، منم رو به راه نیستم . بهت حق می دم ، این دفعه غیبتم طولانی شد .»
« تو حتا به من زنگ هم نزدی . خسته شدم از این موش و گربه بازی.»
« قرارمون این بود که فقط نامه بنویسیم ! انگار همه چی یادت رفته .»
« آره ، دارم خل میشم . اما امروز نمی تونی دست به سرم کنی . پای تلفن تا موضوع به اینجا می رسه شب به خیر می گی و گوشی رو میذاری . اما امروز باید حساب پس بدی ! فکر نکن با دو سه تا شعر و قربون صدقه رفتن راضی میشم.»
« هر چی بگی حق داری . من درگیرت کردم ، پای همه ناراحتیهات هم هستم .»
سوار تاکسی که شدیم قطره های درشت آب و یخ موهای صافش را به سر و صورتش چسبانده بود . با دستمال کاغذی صورتش را خشک کردم . برگشت نگاهم کرد . نگاهش در سرگردانی غریبانه ای گم شده بود . گفتم : « شیوا که گفت امیر زنگ زده گفته صبح زود خونه مادر جون ، از خجالت آب شدم . نمی دونم چطور اینهمه جسارت و شهامت داری ، اما خوبه کمی به فکر آبروی منم باشی .»
وقتی رسیدیم مادربزرگ با سر و صورت پف کرده در را باز کرد و لبخند زد : بازم به شما دو تا ... چرا وایسادین ؟ هوا سرده بیاین تو . بریم آشپزخونه یه پیاله چایی واسه تون بریزم گرم بشین .»
سینی چای را روی میز گذاشتم و کنار مادربزرگ نشستم . چشم های من و امیر به هم بودند که حس کردم مادربزرگ دارد نگاهمان می کند . امیر گفت :« لبات کبود شده ، سردته ؟»
برگشتم به مادربزرگ نگاه کرد . گفتم :« مادرجون چرا اخترخانم رو نمی آرین پیش خودتون ؟ این همه اتاق خالی می خواین چه کنین ؟»
امیر پشت حرفم را گرفت :« آره والله ، این جوری از تنهایی در می آین و کمک حال هم پیدا می کنین .»
مادربزرگ گفت :« خودم دیشب بهش گفتم خرت و پرتایی که لازمته وردار بیا اینجا ... کلی دعام کرد . خوب ، خروس نخونده اومدین اینجا چه کار ؟»
امیر خندید و گفت :« رک و پوست کنده ... من و سرمه اومدیم بریم بالا با هم حرف بزنیم .»
مادربزرگ رنگ به رنگ شد . « این حرف و حدیث شما کی تموم میشه ؟»
« قوا می دم امروز همه حرافامو بش بزنم و خلاص .»
« گوش بده امیر ، دفعه آخرت باشه که توی این خونه با سرمه وعده می ذاری . شما به هم نامحرمین . من یه عمر مواظب خودم بودم که ایمانم به باد نره ، اون وقت شما دو تا این جوری من رو حیرون کردین که نه می تونم بیرونتون کنم و نه جرأت دارم لب تر کنم به بزرگترهاتون راپرت کاراتون رو بدم .»
« مادرجون منظورتون کدوم کاره ؟ ازش بپرسین تا حالا انگشت من بهش خورده ؟ من که جز خدا و شما کسی رو ندارم ، می خوای در خونه رو به روم ببندی ؟ حرفی نیست .»
از پله ها ه بالا می رفتیم نمی دانستم موقع پایین آمدن چه روحیه ای خواهم داشت . نگاه مادربزرگ که تا پای راه پله ها دنبالمان بود دلواپسم کرد . امیر پشت سرم بالا آمد . پرسید :« می ترسی ؟ یه جوری راه می ری انگار ... ولش کن ، خودم فهمیدم ، حرف های مادرجون ناراحتت کرده .» و از کنارم رد شد و زودتر به راهرو رسید .
در اتاق پدر را باز کرد و ایستاد . پیشانی اش عرق کرده بود . تو رفتم و پنجره را باز کردم . برف و باران توأم ، ضرباهنگ ناهماهنگی بر قرنیز آهنی پنجره می نواخت . چند بار نفس عمیق کشیدم و گفتم :« دلم گرفته ، کاشکی آفتاب می شد . امیر ، من و تو اینجا چی کار می کنیم ؟ می دونم خبر بدی برام آوردی که خودت هم کلافه ای .»
مات نگاهم کرد و رفت لب تخت نشست . پوست صورتش کدر شده بود و لب هایش به کبودی می زد . نزدیک تر رفتم از بالای سرش به چشم های نگرانش خیره شدم .« می دونی چند وقته دلهره این روز رو دارم ؟ یه دفه جونم رو می گرفتی بهتر بود .»
« باور کن ... می ترسیدم بهت بگم .»
بغضم ترکید . کف اتاق نشستم و گفتم :« طاقت ندارم ، نمی تونم دوریت رو تحمل کنم ، تو نمی دونی با احساس من چه کار کردی !»
« کارم رو سخت تر نکن . به خدا اگه راضی باشم یک قدم از تو دور بشم . فقط به خاطر آینده مون تن به این سفر می دم . برای خودم هم دوری از تو مشکله ، اما دست خالی نمی تونم جلو بیام .»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:18 ب.ظ
 
ارسال: #25
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
یه پیاله چایی واسه اتون بریزم گرم بشین.))
سینی چای را روی میز گذاشتم و کنار مادر بزرگ نشستم. چشمهای من و امیر به هم بودند که حس کردم مادربزرگ دارد نگاهمان می کند. امیر گفت: (( لبات کبود شده، سردته؟))
برگشتم به مادربزرگ نگاه کردم. گفتم: (( مادرجون، چرا اختر خانم رو نمی آرین پیش خودتون. این همه اتاق خالی رو می خواین چه کنین؟))
امیر پشت حرفم را گرفت. (( آره والله، این جوری از تنهایی در می آین و کمک حال هم پیدا می کنین. ))
مادر بزرگ گفت: (( خودم دیشب بهش گفتم خرت و پرت هایی که لازمته وردار بیا اینجا... کلی دعام کرد. خوب، خروس نخونده اومدین اینجا چه کار؟))
امیر خندید و گفت: (( رک و پوست کنده ... من و سرمه اومدیم بریم بالا با هم حرف بزنیم.))
مادربزرگ رنگ به رنگ شد. (( این حرف و حدیث شما کی تموم میشه؟))
(( قول می دم امروز همه حرفامو بهش بزنم و خلاص. ))
(( گوش بده امیر، دفعه آخرت باشه که توی این خونه با سرمه وعده می ذاری. شما به هم نا محرمین. من یه عمر مواظب خودم بودم که ایمان به باد نره، اونوقت شما دوتا اینجوری من رو حیرون کردین که نه می تونم بیرونتون کنم و نه جرأت دارم لب تر کنم به بزرگ تر هاتون راپرت کاراتون رو بدم.))

(( مادر جون منظورتون کدوم کاره؟ ازش بپرسین تا حالا انگشت من بهش خورده؟ من که جز خدا و شما کسی رو ندارم، می خوای در خونه رو به روم ببندی؟ حرفی نیست.))
از پله ها که بالا می رفتم نمی دانستم موقع پایین آمدن چه روحیه ای خواهم داشت. نگاه مادربزرگ که تا پای راه پله ها دنبالمان بود دلواپسم کرد. امیر پشت سرم بالا آمد. پرسید: (( می ترسی؟ یه جوری راه می ری انگار- ولش کن، خودم فهمیدم، حرفهای مادر جون ناراحتت کرده. )) و از کنارم رد شد و زودتر به راهرو رسید.
در اتاق پدر را باز کرد و ایستاد. پیشانی اش عرق کرده بود. تو رفتم و پنجره را باز کردم برف و باران توأم، ضرباهنگ ناهماهنگی بر قرنیز آهنی پنجره می نواخت. چندبار نفس عمیق کشیدم و گفتم: (( دلم گرفته،
کاشکی آفتاب می شد. امیر، من و تو اینجا چی کار می کنیم؟ می دونم خبر بدی برام آوردی که خودت هم کلافه ای.))
مات نگاهم کرد و رفت لب تخت نشست. پوست صورتش کدر شده بود و لبهایش به کبودی می زد. نزدیک تر رفتم و از بالای سرش به چشمهای نگرانش خیره شدم. (( میدونی چند وقته دلهره این روز رو دارم؟ یه دفعه جونم رو می گرفتی بهتر بود. ))
(( باور کن ... می ترسیدم بهت بگم. ))
بغضم ترکید. کف اتاق نشستم و گفتم: (( طاقت ندارم، نمی تونم دوریت رو تحمل کنم، تو نمی دونی با احساس من چکار کردی!))
(( کارم رو سخت تر نکن. به خدا اگه راضی باشم یک قدم از تو دور بشم. فقط به خاطر آینده مون تن به این سفر می دم. برای خودم هم دوری از تو مشکله، اما دست خالی نمی تونم جلو بیام. ))

(( آن قدر دم از آینده زدی که زمان حالمون با بدبختی به گذشته تبدیل شد. از روزی که حرف سفر رو زدی تو رو از دست دادم. کی آینده رو دیده که تو با این قاطعیت ازش حرف می زنی؟ از کجا معلوم که آینده ای در کار باشه؟ تصمیم با هم بودن رو دو نفری گرفتیم، اما تصمیم جدا شدن رو تو داری به زور به من تحمیل می کنی، راضی نیستم یک قدم از ایران بیرون بگذاری امیر. ))
(( فرصت های طلایی برای من اون ور آب خوابیده. رفتن و برگشتنم یه مدت کوتاه طول می کشه، چرا شلوغش می کنی! ما در این مورد حرف زدیم. من با عده ای قول و قرار گذاشتم. طرحم رو فرستادم اون طرف و تأیید گرفتم. منطقی باش عزیزم، وقتی بر گردم نه بابام می تونه بهم زور بگه و نه دایی برام پشت چشم نازک می کنه! مادرم سرش رو بالا می گیره و می آد خواستگاری. تو هم با حرفهای دیگران شکنجه نمی شی. فکر می کنی نمی دونم مرتب بهت زخم زبون می زنن و کودن و بی مصرف بودنم رو به رخت می کشن؟))
(( خیال می کنی اون طرف آب چه خبره؟ چه کسی مهم تر از من که همین جوری می خوامت. دنبال تأیید دیگران نباش. الان وقتی نیست که بتونم تنهایی دوام بیارم.))
(( به من اعتماد کن. فقط نپرس چه جوری و با کی میرم. قول دادم، شاهرگم بره سر قولم هستم. به خاطر من طاقت بیار تا برم و برگردم.))
(( چشمهات دروغ نمی گه. به هیچ قیمتی نمی خوام از دست بدمت امیر... اذیتم کنی شوهر می کنم تا داغم به دلت بمونه.))

(( هر موقع حکم قتلم رو صادر کردی شوهر کن. به خدا حاضرم در حسرت داشتنت بسوزم و تو خوشبخت بشی.))
(( تو که می خوای بری نباید یکی دو هفته آخر غیبت می زد! با هر کسی چنین رفتاری می کردی ولت می کرد و دیگه اسمت رو نمی آورد.))
(( سفر عاشق سفر عادی نیست. آدم همه چیزش رو توی خونه و محله اش جا می ذاره. با مجتبی رفتیم خرمشهر، بهش نگفته بودم قصد سفر خارج از کشور دارم. پدرش وقتی شنید گفت کار خوبی نمی کنی، اما اینم امتحانه. شاید لازمه بری و بفهمی صدای دهل از دور خوشه. مجتبی عاشق نشده بفهمه وقتی دل آدم برای دختری به خوبی تو می ره تا آخر عمرش گرفتاره . گفت اگه نیای کاری می کنم ممنوع الخروج بشی. هر کی رفته و اومده از غربت اونجا نالیده. هر کس باید در وطن خودش زندگی کنه. درک حس من برای تو سخته، باید بودی و می دیدی. من پیش از این هم منطقه جنگی رفته بودم. پشت جبهه با خط خیلی فرق داره. اون موقع نوجوون بود بودم و هیچی نفهمیدم، اما این بار فرق می کرد، به محل استقرار گردان سیداشهدارفتیم. یه لشکر زرهی عراقی در مقابل پنجاه نفر پیاده نظام با تانکهای درب وداغون، سیم خاردارهای قطع شده، منطقه پاکسازی شده.... اما من زیر خاک مینهای عمل نکرده رو می دیدم. دور و برم پر از سنگر و خاکریز بود. وارد سنگری شدم و یه بغل پلاک فلزی پیدا کردم. سرم رو که برگردوندم سر یه شهید رو توی بغلم حس کردم.))
صورتش مهتابی رنگ شده بود و شرشر عرق می ریخت. حال عجیب آن لحظه را هرگز در او ندیده بودم، حتا زمانی که به من اظهار عشق می کرد. او از عشقی صحبت می کرد که با آن آشنا نبودم، اما حسش برایم جالب بود.
چشمهایش از کف اتاق کنده شد و به صورتم چسبید. (( خسته شدی؟))
(( موقع جنگ من بچه بودم و هیچی نمی فهمیدم. فقط خاموشیا و آژیر کشیدن یادمه و فیلمهایی که از خرابیها پخش می شد. حمله هوایی که می شد همه می ترسیدن و من مثل پرنده از قفس آزاد شده می پریدم تو حیاط.))
(( سید رسول، دوست مجتبی، مسئول تفحص اون منطقه است. می گفت تمام آن گردان قتل عام شدند. وقتی بهش گفتم من توی اون بیابون احساس تنهایی کردم گفت با خدای به این بزرگی از تنهایی حرف می زنی مؤمن... سرمه، فقط می تونم راز دلم رو به تو بگم. باور می کنی یه چاه بزرگ و عمیق توی بیابون دیدم که چند نفر سرباز دورش وایساده بودن و فریاد می کشیدن. یکیشون داد می کشید و می گفت تاوان این همه خون ریخته شده رو کی باید بپردازه.... می دونی، فقط این رو درک کردم که همگی دنیا رو سه طلاقه کرده بودن و فقط به فکر نجات مردم بودن و حفظ خاک وطن.))
(( این تخیلات بی جهت به ذهنت خطور نکرده. اینا همه اش کار خداست. تو باید می رفتی و می دیدی مردم چطوری جونشون رو در راه وطن دادن تا سرت رو نندازی زیر بری خارج.))
(( انگار یادت رفته دنیا روی پول می چرخه و تا امیر کاره ای نباشه هیچ کس آدم حسابش نمی کنه! حساب تو بابقیه جداست. به هر جهت ممنونتم که دست خالی قبولم داری، همین مرامت منو کشته که می خوام خودم رو به آب و آتیش بزنم.))
(( پاشو بریم پایین، الانه که مادرجون صداش دربیاد. ))

(( جبران می کنم، یه کاری می کنم که به وجودم افتخار کنی.))

امیر آجیل شب یلدا را آز آشپزخانه آورد و در قدح مرغی مادربزرگ ریخت. تنقلات دیگر را هم در سفره قلمکار روی میز مادربزرگ چید. از لحظه ای که اختر خانم وارد خانه شد با هم غریبه شدیم. امیر بیرون رفت تا برای مادربزرگ گل و شیرینی بخرد. من به مادر زنگ زدم و پرسیدم کی می رسد.
جواب مادر مأیوسم کرد. (( من که فامیل اونا نیستم. سارا رو می آرم دم در به دستت می سپرم و بر می گردم خونه. ))
(( خب اگه می گفتین نمی آین، منم نمی اومدم. الان هم دیر نشده. سارا رو نیارین... برمی گردم که امشب پیش هم باشیم. ))
(( برنگردی خونه! همون جا بمون و فکر من نباش. تو و سارا باید اونجا باشین که فردا پس فردا نگن از لجبازی نذاشتم پیش خانواده بابات باشین! فقط بالا غیرتت دم پر اون پسره پررو نپلک.))
امیر با دسته گل بزرگی از در خانه تو آمد. (( مادر جون سجاده تونو می خوام. پارچه خریدم دادم مامان براتون چادر بدوزه، یه سجاده و مهر و جانماز هم براتون گرفتم، سجاده کهنه خودتونو بدین به من.))
مادر بزرگ کنجکاو شد. به امیر خیره شد و پرسید: (( اینم قرتی بازی جدیدته؟))
(( می خوام مثل شمد بندازمش روم، بوی شما به من آرامش می ده.))
او داشت دست مادربزرگ را می بوسید که از در بیرون آمدم. اتاق پدربزرگ سرد و نمناک بود، اشکم بر
روی سجاده تا شده مادربزرگ می چکید که از در تو آمد.
« یادت باشه و واقعیت اون چیزی نیست که تو می گی، اون اتفاقیه که بعد از رفتنت می افته.»
« قبول دارم که به خاطر من باید با همه سرشاخ بشی، اما به قول یه بزرگی آن چیز که مرا نکشت قوی ترم می کند. عظمت عاشقی رو باید در سختیها جستجو کرد. حالا راستش رو بگو دختر، امروز قرار بود حال همدیگه رو بگیریم یا اومدیم دو کلمه حرف حساب بزنیم؟»
« از عاشقی درد و غمش نصیبم شد. »
« اگه پشیمونی همین الان تکلیف من رو روشن کن. به خدا اگه به خاطر تو نباشه قید همه چی رو می زنم و می رم یه جایی که چشمم به چشم کسی نیفته. تو هم اگه کسی رو پیدا کردی که بتونه به اندازه من دوستت داشته باشه زنش بشو.»
با ورود عمه نیره و بچه هایش جنجل شروع شد. امیر به سمت در رفت و گفت:« اول آمادگی رویایی با سختیها، بعد پذیرش تعهدات بزرگ. من و تو از همون روزی که به هم دل دادیم می دونستیم را سختی رو پیش رو داریم. شاید تو اول راه باشی، اما من برای رسیدن به اینجا خیلی سختی کشیدم و غیر ممکنه عقب نشینی کنم.»
عصر خانه مادر بزرگ شلوغ شد. از صدای جیغ و داد ایمان و افسانه و سارا و پچ پچهای کلافه کننده عمه ها سرسام گرفته بودم. حوصله کارکردن هم نداشتم. اکبر آقا، شوهر عمع نیره تنها مرد فهمیده خانواده کنار پدر

امیر نشسته بود و به جمع نگاه می کرد. از دور به آن دو نگاه کردم دلم سوخت که اکبر آقا در آن جمع ناهماهنگ تنها مانده. افکار او با هیچ یک از افراد خانواده جور در نمی آمد جز با امیر که ادعا می کرد با عواطف و احساساتش آشناست.
پدر آخر شب آمد. مادربزرگ تحویلش نگرفت، اما عمه ها چنان رفتار کردند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. امیر با احتیاط سراغم آمد و گفت:« بهتره تا کسی متوجه نشده بری بالا و یه زنگ به مامانت بزنی.»

اصرار امیر دلواپسم کرد. از اتاق پدر تماس گرفتم. تلفن چندبار زنگ زد، ولی کسی گوشی را برنداشت. بعید می دانستم مادر خوابش برده باشد. کم کم داشتم باور می کردم از خانه بیرون رفته که صدای دکتر آریان مثل هوار بر سرم خراب شد. به سرعت گوشی را گذاشتم و روی تخت وا رفتم. از مغز سرم تا نوک پایم گز گز می کرد. با خودم گفتم: نه، غیر ممکنه مامان من و سارا را از خونه بیرون کرده باشه که با دکتر آریان خلوت کنه! محاله یه غریبه رو بی دلیل وارد حریم خصوصی زنگیش کرده باشه! ای خدا! مامانم و این کارای زشت!
نفهمیدم چه مدت گذشت که امیر در را باز کرد. « سرمه تو اینجایی؟ مردم از دلواپسی. حرف بزن، چیزی شده؟»
« دعا کن بمیرم. به خدا طاقت ندارم. آخه مگه من چه گناهی مرتکب شدم.»
« حرف بزن، بگو چی شده، هنوزم توی فکر رفتن منی.»
« بپرس به فکر چی نیستم. دنیای من زیر رو شده امیر. فکر نمی کنم دیگه رنگ خوشبختی رو ببینم.»

« از فیلسوفی پرسیدن خوشبختی از نظر تو چیه، گفت همون حس که بین دو تا بدبختی به سراغم می آد. خیلی بده که تو قدر این لحظه ها که با هم هستیم و می تونیم با واژه های شیرین به همدیگه آرامش بدیم رو نمی دونی. من از نگاه کردن به تو سیر نمی شم، باور کنم به خودم بود یه لحظه هم پایین بند نمی شدم. اون وقت تو این بالا نشستی و ... چته؟»
« تو رو خدا نپرس چی شده، می خوام تنها باشم.»
« یعنی برم؟ ای نامهربون، امشب دل من از همیشه نازک تره.»
امیر با دلخوری پایین رفت. سرم گیج می رفت. دلم نمی خواست چشمم به چشم کسی بیفتد، اما مجبور بودم تظاهر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده است. پایین پله ها، عمه را دیدم که داشتند غذا ها را به اتاق می بردند. عمه نازنین پرسید:« چیزی شده سرمه جان؟»
امیر از آشپزخانه بیرون آمد. « سر به سرش نذارین، حالش خوب نیست.»
پشت سر امیر به اتاق رفتم، شیوا با نگاهی خیره به من و امیر چشم دوخته بود. امیر آهسته گفت:« اخمات رو واکن تو رو خدا. الان همه فکر می کنن من و تو دعوامون شده. »
شیوا آمد کنارم نشست. « از سر شب تا حالا تو نختم و حیرونم چطوری روح داداشم رو تسخیر کردی که تن به همچی کارایی می ده. امیر و سفر خارج! اگه بابا بفهمه پوست از سرش می کنه.»
« پس تو هم راضی به رفتنش نیستی؟ خب چرا جلوش رو نمی گیری؟»
صدای بهم خوردن قاشق و چنگال کلافه کننده بود. از لحظه ای که مهمانان دور میز غذا خوری نشستند تنها
کسی که حواسش به شام نبود امیر بود.
شیوا هم گه گاه به هر دوی ما نگاه می کرد و آه می کشید.
آخر شب امیر اشاره کرد به حیاط برویم. عمو اکبر در ظاهر داشت روزنامه می خواند، اما از پشت پنجره دیدم دارد به ما نگاه می کند.
به امیر گفتم:« عمو داره نگاهمون می کنه.»
« مهم نیست، دیگه دستمون برای همه رو شده.»
« خوشم می آد از هیشکی حساب نمی بری... اما کمی به فکر من باش.»
در حال که چشم به آسمان شفاف و پر ستاره دوخته بود گفت:« شب یلدای سال دیگه، زیر همین آسمون، دیدار دوباره مون رو جشن می گیریم.»
« آخ که اگه منم مثل تو خوشبین بودم این قدر اذیت نمی شدم. »
« هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان بر چیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.»
« اگر سهراب سپهری نبود تو چی کار می کردی امیر. توی این دنیا چیزی عزیز تر از سهراب داری؟»
همان موقع اکبر آقا چند ضربه به شیشه راهرو زد و وارد ایوان شد. چند پوشه پر از کاغذ دستش بود. «ببخشین.»
امیر برگشت. « عمو جان می بینین که هوای برفی امروز چطوری از لشکر ستاره ها شکست خورد. »
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:18 ب.ظ
 
ارسال: #26
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تا203
اکبر آقا خنديد و آهسته گفت:«انگار امشب قلب تو هم نوربارون شده.»
سرم را زير انداختم.عمو اکبر گفت:«مقداري نوشته پيش من داشتي. گفتم بيارم بهت بدم. اگه نديدمت...»
تا برگشتم و نگاهش کردم ساکت شد.امير گفت:«سرمه همه چي رو مي دونه عمو جان.»
«خب،راستش خيلي لذت بردم،به خصوص که در همه صفحه ها نام سرمه رو نوشته بودي.»
امير دست نوشته ها را گرفت و گفت:«ممنونم که وقت گذاشتين.راستش متوجه نبودم اسم سرمه رو همه جا نوشتم.»
«باعث افتخار بود. به چند تا استاد هم دادم خوندنش. نگفتم سرمه کيه،فقط گفتن بهت بگم که تو نابغه اي. در ضمن چند خط شعر برات نوشتم،بد نيست براي سرمه هم بخونيش.»
اکبرآقا که رفت امير کاغذها رو زير و رو کرد و شعر را پيدا کرد. چراغ ايوان را روشن کرد و شعر را خواند. با کنجکاوي داشتم نگاهش مي کردم که به صورتم خيره شد.
گفتم:«سردمه.»
امير پليورش را روي شانه ام انداخت، بعد گفت:«چه شعر جالب،معلوم نيست از کجا چنين چيزي پيدا کرده.بيا سرمه خانم،حالا بگو همه شعراي دنيا رو بلدي!
ديد مجنون را يکي صحرانورد
در ميان باديه بنشسته فرد
گفت او،مجنون شيدا چيست اين؟
مي نويسي نامه!بهر کيست اين؟
گفت مشق نام ليلي مي کنم
خاطر خود را تسلي مي کنم
چو ندارم من مجال کام او
عشقبازي مي کنم با نام او.»
سر و صداي بچه ها و عمه نيره که داشت با مادربزرگ خداحافظي مي کرد در راهرو پيچيد.گفتم:«بايد برم خونه اما...دلم اينجا مي مونه.»
عمو اکبر در راهرو را باز کرد.پرسيد:«ما داريم مي ريم،امير تو مي موني؟»
«بله عمو جان»
«پس سرمه هم مي مونه؟»
«دست به دلم نذارين عمو جان. مي بينين اخماش تو هم رفته!فکر مي کنه من سفره دلم رو پيش همه باز کردم.»
خجالت مي کشيدم به اکبر آقا نگاه کنم. جلو آمد و به صورتم خيره شد.
«هر آدم عاقلي به شما دو تا نگاه مي کنه مي فهمه همديگه رو دوست دارين.»
آخرين نگاه من به امير شبيه مسافري بود که از پشت قطار دست تکان مي داد براي سفري طولاني.
با مادربزرگ خداحافظي کردم و همراه عمو اکبر و عمه نيره به خانه برگشتم. سارا در آغوشم خوابيده بود. وارد خانه که شدم همه جا پر بود از بوي توتون پيپ بود. چتر مردانه نيمه باز کنار در راهرو و بوي ادوکلن مردانه ناآشنايي حکايت از آن داشت غريبه اي در خانه بوده است. انگار مادر به عمد شواهد حضور دکتر آريان را از بين نبرده بود که کم کم به حريم خانه تحميلش کند. مادر بيدار بود. پرسيدم:«مگه قرار نبود ديگه لب به سيگار نزنين؟»
«مهمون داشتم...سيگار که اين بو رو نمي ده.»
«به مهمونتون نگفتين ما بچه کوچيک داريم؟»
«حالا چرا اين موقع شب پيله کردي. تو خونه مادر جونت هيشکي سيگار نکشيد؟» و بعد پشت به من به اتاقش رفت.
آن شب دلتنگ تر از همه شبها بودم. دلم نمي خواست بخوابم. در اتاقم را از تو قفل کردم. پليور امير را از کوله پشتي ام درآوردم و روي بالشم پهن کردم. بوي ادوکلنش که لا به لاي بافت مخفي بود در فضاي اتاقم پخش شد. اشکم درآمد. چطور مي توانستم آن همه دلتنگي را يک سال تحمل کنم!
خوابم نمي برد. در را که باز کردم صداي خُرخُر مادر را شنيدم. شماره خانه مادربزرگ را گرفتم. امير بعد از اولين زنگ گوشي را برداشت. آن قدر بغض داشتم که فقط به سختي گفتم:«امير...من...»
«اي داد بيداد،تو هم مثل من خواب زده شدي!آه...امشب برعکس هميشه دلم نمي خواد حرف بزنم.»بعد به سرفه افتاد.
گفتم:«آخرش دنبال دليلش نرفتي؟»
«يه موقع مي گيره،وقتي مي گيره بدجوري مي گيره.ببخش عزيزم.»
«راستي پليورت رو به عمه ندادم...مي خوام نيگرش دارم.»
«اگه دوستش داري مال تو. مي دوني سرمه...من از خداحافظي کردن با تو پرهيز مي کنم. حالا بخواب و به چيزاي خوب فکر کن. شب به خير عشق من.»
بوي تند سيگار راننده توي دماغم زد. صداي بوق ماشين و زنگ موبايلم توأم شد. راننده پشت چراغ قرمز ترمز کرده بود و زير لب داشت ترانه اي قديمي را زمزمه مي کرد. چندبار در آينه نگاه کرد و پلک زد.«خوب خوابيدين؟رانندگي شغل پردردسريه.»
حواسم به راننده بود که تلفن همراهم دوباره زنگ زد.شيوا بود. پرسيد:«کجايي سرمه؟»
«تو شلوغي خيابون شريعتي. خيابونا تا دلت بخواد شلوغه.ببخش که سارا در اين ساعت که مي خواي استراحت کني قوز بالا قوز شده.»
«اين حرفا چيه،من که از خدا مي خوام هميشه پيشم باشه.راستي،امير زنگ زد.»
«من که نفهميدم کي اومد!»
«عوضش اون تو رو ديده.»
«فکر نمي کردم منو بشناسه. آخه سر راه ننشسته بودم.»
«لابد دنبالت گشته و پيدات کرده. امير تو رو با چشم بسته هم مي تونه پيدا کنه.»
دو کلمه بيشتر حرف مي زد بغضم مي ترکيد ديدن و نديدنش از مدتها قبل گيجم کرده بود. شيوا گفت:«امير مي گه اين دفعه آخره که مي آد ايران.»
دلم فرو ريخت. با اينکه هر بار که آمده بود تظاهر کرده بودم از او متنفرم. همين انتظار، دلم را گرم نگه داشته بود. بي اراده گفتم:«تمومش کن ديگه.»
«اِ...فکر کردم همه چي رو فراموش کردي.مگه نرفتي ببينيش؟هر بار خواستم باهات حرف بزنم همين فيلم رو درآوردي.هنوز دست بردار نيستي!بابا،مَردم مي زنن پدر همديگه رو مي کُشن،بعد از يکي دو سال همديگه رو مي بخشن...من بهش گفتم رفتي فرودگاه و الان اون بيچاره داره دنبالت مي گرده.»
«شلوغش نکن شيوا،مثل اينکه قرار بود حساب دوستي من و تو با دشمني ما دو تا جدا باشه.قضيه رو بزرگ نکن. اون منو تو فرودگاه ديده اون وقت مي گي داره دنبالم مي گرده...تو نبايد خبرچيني مي کردي. يه غلطي کردم و گفتم مي رم از دور مي بينمش...ببين چه مصيبتي درست کردي.»
«دوباره برگشتي سَرِ خونه اولت. غلط کردم، نبايد دخالت مي کردم.»
«امير به خاطر تو و مامانت از ايران دل نمي کنه. خيال نکن مي ره و پشت سرش رو نگاه نمي کنه.»
«اميدوارم...خدا از دهنت بشنوه.»
«دست گلي رو که آب دادي خودت درست کن.»
«آخ که نمي دونم اين خشم تو کي تموم مي شه.حالا چرا صدات مي لرزه؟»
«حال من خوبه.فکر مي کنم يکي دو ساعت طول بکشه تا برسم دَرِ خونه شما.»
«بچه تازه خوابش برده. برو استراحت کن،شب خودم مي آرمش.»
افکار پريشانم هر لحظه به سمت و سويي کشيده مي شد. فکر امير مثل يک آهن رباي قوي پانزده سال جذبم کرده بود،حتا در لحظه هايي که تنفر از او به آخرين حد ممکن رسيده بود روحش به نوعي در ذهنم شناور شده و داغ دلم را تازه نگه داشته بود. در خواب هم از فکرش غافل نشده بودم.هميشه حضور داشت و هميشه رنجم داده بود. عهد شکني او پس از آن همه سرسپردگي و عاشقي جنون آميز بزرگ ترين خيانت در حق من ساده دل بود. زخم غرورم تا ابد التيام نمي يافت!
راننده با صداي بلند گفت:«تو يخچال مي رين؟»
انگار از خواب پريدم:«بله،وسطاش پياده مي شم.»
وقتي شلوغي را ديدم ترجيح دادم پياده شوم. دو راهي قلهک چشمم به گلفروشي افتاد. از کنارش که رد شدم بوي گل نرگس بيرون زد. بي اراده وارد مغازه شدم و چند دسته نرگس شيراز خريدم. سالها بود حتا از اسمش هم فراري بودم. با نگاه کردن به گلبرگهاي آن و عطر گيج کننده اش ناخودآگاه به ياد امير افتادم و يک بغل گل نرگسي که در صبح روز بعد از آن يلداي خاطره انگيز در خانه مادربزرگ گذاشته بود. حقيقت انکار ناپذير عشق او زير خاکستر بدبيني و انزجار من دفن شده بود. گيج و بي اراده ديوانه وار به خاطر زجرآور پوسيده چسبيده بودم.
و حکايت عشق ما،دل سپردن مغرورترين مرد جهان بود که براي به دست آوردن دل ساده لوح ترين دختر دنيا نقشه کشيده بود.
صورتم در ميان گلهاي تر و تازه فرو رفت. پلکهايم بسته شد و کنار خيابان به ديوار تکيه دادم. عطر نرگس گيجم کرد و دلتنگ شدم. به ياد آن روز نحس که از دست دادمش چشمهايم پر از اشک شد.
صبح روز بعد از آن شب يلداي خاطره انگيز دلم بي قرار ديداري دوباره بود. تا صبح با امير حرف زده بودم،اما باز هم دلم هواي او را داشت. با حضور دکتر آريان در زمان غيبت من و سارا و حرفهايي که بين من و مادر رد و بدل شده بود دلم نمي خواست جلوي چشم مادر آفتابي شوم. انگار گناه او به پاي من نوشته مي شد که شرم حرکاتش دامنگيرم شده بود. ناخودآگاه حس مي کردم بايد راهم را از او جدا کنم. انگار او هم از خدا مي خواست کمتر در خانه باشم که به راحتي اجازه داد به خانه مادربزرگ بروم.
تا اختر خانم در را باز کرد فرياد زد:«طلعت خانم،بي خود نبود سَرِ ناشتايي لقمه از دهنت افتاد!بيا ننه،دم در بده.»
از در که تو رفتم از بوي گل نرگس گيج شدم.وسط راهرو از اختر خانم پرسيدم:«کسي اينجاست؟»
نگاه عجيب و ناآشناي اختر خانم کنجکاوم کرد. قبل از رفتن به آشپزخانه از پله ها بالا رفتم. مسخ شده به سمت اتاق پدر رفتم و تا در را باز کردم حدود پنجاه شصت دسته گل نرگس را در سطل پلاستيکي بزرگ زير پنجره اتاق ديدم. باد سرد از لاي پنجره نيمه باز به برگهاي نازک گلها مي وزيد و عطر مست کننده اش فضاي اتاق را پر کرده بود.بي اختيار جلو رفتم و صورتم را ميان انبوه گلهاي تازه فرو بردم. چشمهايم را بستم و با تمام قدرت نفس کشيدم.صداي مادربزرگ از پايين پله ها بلند شد.
«سرمه،کجا رفتي مادر؟»
پلکهايم بي درنگ باز شد و چشمم به کارت کوچکي افتاد که در ميان گلها بود. براي عزيز دلم،با يک دنيا عشق...مي دوني که از خداحافظي کردن دلم مي گيره،پس...مثل هميشه و براي هميشه سلام.
متن کارت را چندين بار مرور کردم و در ذهن شلوغم حرفها و احساسات شاعرانه شب گذشته را با جمله هاي روي کارت مطابقت دادم. باورم نمي شد جدايي ما آن طور اتفاق بيفتد. به دنبال پيامي ديگر يا چند خط نامه دور و اطراف را جستجو کردم. روي ميز تحرير پدر،گوشه و کنار تخت،حتا کمد لباسها را گشتم.نشاني از امير نبود.او رفته بود و من سرگردان تر از هميشه کنار گلها نشستم. بي تاب و بي قرار از حرکت غافلگير کننده او کارت را برداشتم و در جيب روپوشم گذاشتم. صداي مادربزرگ قطع نمي شد. انگار بو برده چه بلايي سرم آمده و دلواپسم بود،بلند شدم،اما انگار کمرم راست نمي شد. به سختي از راهرو عبور کردم و از پله ها پايين رفتم. زانوهايم سست و بي رمق بود. مادربزرگ هم مکدر بود. انگار لبخند از لبهايش پر کشيده بود که تا آن حد غمگين به نظر مي رسيد. با هم وارد آشپزخانه شديم.اختر خانم غمگين نگاهم کرد و به مادربزرگ گفت:«يه ليوان نبات آب سرد بهش بده،رنگش بدجوري پريده...سردته ننه؟»
مادربزرگ روي صندلي ولو شد. اختر خانم گفت:«وا!تو که بدتر شلوغ مي کني.پاشو خودتو جمع کن ببينم.اون پسره رو باش که نامزدشو دست تو سپرده.»
نفسم داشت بند مي آمد. پرسيدم:«امير تاکي اينجا بود؟»
چشمهاي مادربزرگ پر از اشک شد.«ديشب تا صبح که نتونست بخوابه...هوا که روشن شد رفت بيرون و برگشت،بعد رفت بالا...بعد هم که رفت.»
اختر خانم گفت:«برمي گرده ننه.اولش سخته،ولي بعدش عادت مي کني.دنيا همينه ديگه،خدا به همراهش.»
رمق نداشتم يک کلمه حرف بزنم.از آشپزخانه بيرون آمدم،کيفم را برداشتم و از در بيرون زدم.همه چيز از دست رفته بود و او به جاي آن همه عشق و عاطفه صدها شاخه گل نرگس برايم گذاشته بود. چه بي انصاف بود و چه راحت رهايم کرد!
زمان آهسته و بي دغدغه مي گذشت.با وجود آن همه درس سنگين و پُر کردن وقتم با مرور درس سالهاي گذشته کمبود حضور او مثل خوره به جانم افتاده بود. تلفني که شبها زنگ مي زد و بي قرارم مي کرد حالا به خواب هزارساله فرورفته بود. غربت کوچه و پنجره هميشه بسته اتاقش.نگاه مشکوک اطرافيان و گاه پرسيدن از غيبت او مثل نيش عقرب به قلبم فرو مي رفت و رنجم مي داد.اغلب شبها که بي خوابي سرم مي زد پالتو مي پوشيدم و به پشت بام مي رفتم.به ياد خاطرات خوش و شوريدگيهاي گذشته به پنجره اتاقش خيره مي شدم.گاهي مادر پشت سرم آهسته بالا مي آمد.صداي پايش را مي شنيدم،اما به روي خودم نمي آوردم.روياي نزديک شدن و همدلي مادر را مدتها بود از سرم بيرون کرده بودم. به ظاهر با هم زندگي مي کرديم،ولي در حقيقت تنها بودم.اگر درس نداشتم هم ترجيح مي دادم در اتاقم بمانم.پليور امير تنها يادگار به جا مانده از او را به مغازه عطر فروشی بردم.فروشنده بوی ادوکلن را با سختی تشخیص داد.آن را خریدم و همیشه به یاد او بویش را به مشام می کشیدم.
مادر آن قدر سرگرم بود که وقتی در اتاقم را باز می کرد،بوی ادکلن مردانه را تشخیص نمی داد!
بعد از رفتن امیر سختگیری مادر کمتر شده بود،طوری که چند روز یک بار به مادربزرگ سر می زدم. سارا که یک لحظه هم از مادر جدا نمی شد از اخلاق تندش به تنگ آمده بود و التماس می کرد او را همراهم ببرم.
نوازشهای مادربزرگ کمبود محبت سارا را جبران می کرد،اما کافی نبود.
از وقتی وارد خانه مادربزرگ می شدم به طبقه بالا می رفتم و ساعتخایم با فکر امیر می گذشت.روزی که از فشار شدید روحی کلافه بودم به اتاق عمه نازنین رفتم. به محض نگاه کردن به تختخواب یاد شبی افتادم که زخمهای پشت امیر را پانسمان کردم.روی تخت دراز کشیدم و بی اراده دستم به زیر بالش رفت. تکه کاغذی زیر آن بود. سحر نزدیک است و باید از این اتاق خاطره انگیز دل بکنم. افسوس که تو در کنارم نیستی.
وقتی رفتم پیش مادربزرگ او بغلم کرد و گفت:«اون روزا که می گفتم با هم پچ پچ نکنین واسه همین روزا بود. نبینم وابِدی مادر!این قدر این گوشه اون گوشه کِز نکن،آسمون که به زمین نرسیده.:
«من اعتراضی ندارم مادرجون.شما از من گله و شکایتی شنیدین؟»
«اعتراض می کردی بهتر بود.دلم شور می زنه...می ترسم این همه غم و غصه دلت رو بترکونه.ببینم،مگه تو نمی خوای بری دانشگاه.»
«نه.درس به هیچ دردی نمی خوره،پول مادرجون،با پول می شه همه چی خرید.حتا مدرک دانشگاهی.»
مادربزرگ سیلی محکمی به صورتم زد که بی درنگ اشکم جاری شد.
اختر خانم شتابزده از آشپزخانه بیرون آمد و بغلم کرد.«بمیرم الهی،طلعت خانم،شما دیگه چرا!نمی بینی مات شده؟بی وقتی شده والله!»
مادربزرگ فریاد زد:«تو حرف نزن،این دختر باید به خودش بیاد.همه به فکر خودشونن جز این بی زبون.من نمی ذارم جا بمونی. شده زندگیم رو خرجت می کنم باید بری دانشگاه.اون کله پوک رفت، به درک که رفت، بابای بی فکرت به مادرت ظلم کرد و او هر کار بکنه حقشه،تو چرا ازش دلخوری؟»
فریاد زدم:«از همه شون بدم می آد.»
«غلط می کنی،تقصیر مادرت نیست. از من که مادر شوهرشم بپرس. بذار شوهر کنی، می فهمی خیانت یعنی چی!بچه منه که باشه،خدا جای حق نشسته.»
فردای همان روز بی سروصدا رفتم ثبت نام کردم. مادربزرگ پول زیادی در کوله پشتی ام گذاشته بود. نزدیک غروب که برگشتم مادر گفت:
«مادرجون پیش پای تو زنگ زد. کجا بودی؟»
«رفتم کلاس ثبت نام کردم.»
«اون همه گفتم برو ثبت نام کن حرفم رو گوش نکردی!رفتی از مادرجونت پول گرفتی؟همین مونده که توی فامیل شایع بشه بهت پول نمی دم و از همه چیز محرومت کردم.»
«موضوع این نیست مامان،شما همیشه درباره من اشتباه می کنین.»
«راست می گی،من دخترم رو خوب نمی شناسم.»
«خودتون نخواستین منو بشناسین.اگه به من علاقه داشتین برنامه های
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:19 ب.ظ
 
ارسال: #27
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
زندگیم براتون مهم بود، می دونستین از چی بدم می آد و آزارم نمی دادین.»
مادر با صدای بلند گفت: «من آزارت می دم؟ چه کار به کار تو دارم؟»
«همین که این مرتیکه رو توی خونه می آرین اعصاب من به هم می ریزه، از کاراتون سردر نمی آرم. باور نمی کنم مادرم همچی کارایی رو جلوی چشم در و همسایه و فک و فامیل بابام انجام بده. من آبرو دارم مامان.»
‏مادر از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود. آهسته گفت: «لابد من آبرو ندارم، نه؟»
‏متأسفانه شما اهمیتی به این جور چیزا نمی دین... فقط انتقام از بابا براتون مهمه و بس! همین که عمه هام به ریش بابا بخندن شما آرامش پیدا می کنید.»
‏مادر به صورتم تف انداخت و گفت: «اخلاقت به بابای بی عاطفه ات رفته. من اگه چاره داشتم یک آن هم توی این خراب شده نمی موندم.»
‏به اتاقم رفتم و تا صبح فکر کردم. با حرفها یی که زدم خیال می کردم تا چند روز چشمم به دکتر آریان نمی افتاد، اما تصورم اشتباه بود. تنها خاصیت آن همه جار و جنجال آن بود که دکتر در مواقعی که خانه بودم آنجا نمی آمد. چند بار موقع خداحافظی کردن با مادر و سارا وسط حیاط دیده بودمش. سلام و احوالپرسی کرد و خسته نباشی غلیظی به من گفت. از کلاس و درسم هم پرسید. وقتی وارد خانه شدم از آن همه سماجت او به تنگ آمدم و به مادر گفتم: «حالا که این طوری خودشو به شما می چسبونه، بهتر نیست خونه رو عوض کنیم که مجبور نباشم چشم غره عمه ها رو تحمل کنم؟»
‏مادر سارا را به اتاقش فرستاد و آهسته گفت: «صداتو بیار پایین. ‏هر موقع آروم شدی مثل دو تا آدم منطقی با هم حرف می زنیم.»
‏با عصبانیت گفتم: «منطق شما با منطق من فرق داره. من می خوام با اعصاب آروم درس بخونم، چه کارکنم که از این آقا بدم می آد؟»
مادر گفت: «بعد با هم حرف می زنیم.» و به اتاقش رفت.

رفت و آمد علنی دکتر کار را خراب کرده بود. همسایه ها دچار سوء تفاهم شده بودند. عمه ها جواب سلامم را نمی دادند و شیوا سؤال پیچم می کرد تا بفهمد مادر با دکتر ازدواج کرده یا صیغه او شده یا همین طوری ارتباط دارند. در این سرگردانی تنها جایی که احساس امینت می کردم خانه مادربزرگ بود.
‏یکی دو ماه از رفتن امیر می گذشت که مهندس خرسند را درکلاس دیدم. جلو آمد و پس از سلام و احوالپرسی گفت: «شما اینجا چه کار می کنید؟»
‏در حالی که داشت چهارچشمی به دست چپم نگاه می کرد و منتظر جواب بود سؤالش را با سؤال پاسخ دادم. «شما اینجا چی کار می کنین؟»
«من اینجا فیزیک و ریاضی تدریس می کنم، خوشحالم که می تونم گاهی ببینمتون.»
‏خیلی رک گفتم: «بهتره مثل دو تا غریبه باشیم و گذشته رو فراموش ‏کنیم.»
‏رنگش پرید و گفت: «حس بدی دارم، روراست بگم، از اینکه امیر خان اون رفتار رو کرد دلخورم... نمی دونم چرا تا شما رو دیدم دوباره بدجنسیم گل کرد!»
«بدجنسی شما یه بار دیگه هم گل کرده بود. یاد تونه قول دادین به قول خودتون قضیه خواستگاری رو ماست مالی کنین؟»
‏«خواهش می کنم به من فرصت بدین از خودم دفاع کنم. باید این قضیه روشن بشه.»
‏یاد آخرین کتک مفصلی افتادم که امیر از دست پدرش خورده بود. تا سر حد مرگ از مهندس خرسند و ایل و تبارش و احمد آقا که دست بزن داشت متنفر بودم.
‏موقع تعطیل شدن کلاس خرسند جلوی راهم سبز شد. «کلاستون ‏تموم شد؟»
‏«شما از جون من چی می خواین؟»
«واجبه باها تون حرف بزنم.»
‏از آموزشگاه بیرون آمدم و او دنبالم راه افتاد. «خواهش می کنم اجازه بدین برسونمتون، ماشینم اون ور خیابونه.»
ازکنارش رد شدم و نفس عمیق کشیدم. هوا سرد بود، اما هیچ اشتیاقی برای برگشتن به خانه نداشتم. چند روزی می شد که از شیوا خبر نداشتم. دلم نمی خواست ببینمش، اما او دنبال فرصت بود که در رابطه با امیر با من صحبت کند. مواجه شدن با او که چند روز یک بار اتفاق می افتاد معضل کلافه کننده ای بود. در حالی که همه فامیل پدر ترکمان کرده بودند، شیوا ارتباطش را قطع نمی کرد تا در جریان اخبار خانه باشد. هربار همدیگر را می دیدیم از امیر می پرسید. وقتی جواب نمی دادم عصبی می شد. یک بار طاقتم تمام شد و با عصبانیت گفتم: «چرا فکر می کنی از امیر خبر دارم؟»
شیوا بغضش ترکید و من بی اراده بغلش کردم. اولین بار بود علت غم او و دلتنگی من یکی بود. پس از چند دقیقه که در آغوش هم گریه کردیم از هم جدا شدیم. شب به او تلفن زدم و حالش را پرسیدم. با بغض جواب داد: «مامان داره دیوونه می شه، اخه چه وقت سفر رفتن امیر بود؟ باور کن من هیچ مشکلی با شماها ندارم، فقط دلواپسم، همین.»
«نمی دونم کجاست. به چه زبونی بگم که باور کنی شیوا! دیوونه نیستم که... اگه می دونستم می گفتم تا از نگرانی دربیاین.»
«جون سارا راست می گی؟»
«چرا قسم می دی؟ برو توی اتاقش بگرد شاید یه چیزی، نامه ای یا پیغامی پیدا کنی. چطور ممکنه بدون هیچ حرفی و بی هیچ دلیلی بذاره بره!»
«تو که می دونی امیر از خداحافظی خوشش نمی آد. پیش از این هم بی خبر می رفت اما یه هفته بیشتر جایی نمی موند. داره سه ماه می شه که رفته و هیچ خبری ازش نیس. یه دفه زیرزبونی گفت می خوام یه سفر دور برم، باور نکردیم. بابا رفتنش رو گردن مامان می اندازه. مامان از چشم بابا می بینه... مرتب سر امیر یکی به دو می کنن.»
آن شب حرفهای شیوا دلم را زیر و رو کرد. چراغ اتاقم را خاموش کردم، ولی خوابم نمی برد. آن قدر این دنده به آن دنده شدم که نفهمیدم کسی وارد حیاط شد. در راهرو که باز شد و صدای پا آمد ترسیدم. فکر کردم دزد است. بدنم مثل بید می لرزید. پشت در اتاق ایستادم ولی جرات نمی کردم تکان بخورم. همان موقع صدای مادر را شنیدم.
«کفشاتو درآر، سر و صدا نکن بچه ها خوابن.»

صدای دکتر آریان را که شنیدم رعشه گرفتم. هر دو وارد اتاق خواب مادر شدند. کارد می زدند خونم درنمی آمد. آهسته در را باز کردم و وارد راهرو شرم. آن قدر عصبی بودم که از هیچ کاری خجالت نمی کشیدم. با خودم گفتم مرگ یک بار و شیون یک بار، باید مچشون رو بگیرم و قال قضیه رو بکنم.
‏صدای دکترکه با صلابت حرف می زد به گوشم رسید.
‏«اعظم جان، سرمه برای خودش خانم شده. هرگز گول من و تو رو نمی خوره. اینکه ازدواجمون رو ازش مخفی کردی یعنی به شعورش توهین کردی! چه بسا هزار جور فکر عوضی به سرش بزنه و من و تو رو خلاف کار بدونه. نمی حوام به شرافت من شک کنه. موش و گربه بازی تا کی؟ همون روزی که نامزد شدیم همه چی رو به پسرم گفتم و او خیلی راحت قضیه رو پذیرفت.»
‏«فرهنگ بچه تو با بچه من فرق می کنه. اون خارج به دنیا اومده و بزرگ شده اونجاست. سرمه روی پدرش خیلی حساسه، دلم نمی خواد از تو متنفر بشه و فکر کنه تو باعث به هم خوردن زندگیمون شدی.»
‏«می خوای خودم باهاش حرف بزنم؟ یه کادوی خوب براش می خریم و شام می ریم بیرون و جریان رو براش توضیح می دیم.»
‏مادر التماس کنان گفت: «نه عادل، حالا نه، بذار کنکور بده، خودم یواش یواش حالیش می کنم.»
‏برای اولین بار دلم به حال مادرم سوخت. تا صدای پای دکتر آریان که داشت به در نزدیک می شد در اتاق پیچید، پاورچین به اتاقم رفتم و در را از تو بستم.




آن شب، یکی از سخت ترین شب های زندگی نکبتبارم بود. وقتی دکتر رفت من و مادر هرکدام در اتاقهای خودمان تا صبح بیدار بودیم.
‏صبح با صدای جیک جیک گنجشکها بلند شدم به آشپزخانه رفتم. مادر روی صندلی نشسته بود. یک لیوان آب خوردم و به اتاقم برگشتم و لباس پوشیدم. وقتی می خواستم از در بیرون بروم مادر برسید: «کجا می ری؟»
«می رم کلاس. شب هم ممکنه برم خونه مادرجون.»
‏«سرمه... می دونی این پسره کجا غیبش زده؟»
‏«من ازکجا بدونم؟ خداحافظ.»
‏سر کوچه بغضم ترکید. از شدت آشفتگی شکل آدمهای سبک مغز شده بودم. ساعت هشت نشده بود که به خانه مادربزرگ رسیدم. اختر خانم تا در را باز کرد فریاد زد: «بیا خودش اومد، طلعت خانوم کجایی؟»
‏وسط راهرو خودم را به آغوش مادر بزرگ پرت کردم. او با لحنی مهربان پرسید: «باز چی شده؟ صبح اول صبحی چرا پریشونی دختر؟ نکنه امیر طوری شده؟»
‏«از بابام خبر دارین؟»
‏«تو دیگه بزرگ شدی مادر، هر موقع دلت تنگ شد برو شرکت ببینش.»
«مادرجون، می شه من بیام پیش شما زندگی کنم؟»
‏«چرا نمی شه مادر،کی از تو بهتر و عزیز تر!»
‏با جواب مثبت مادربزرگ و لبخند اختر خانم دلگرم شدم. نزدیک ظهر تاکسی گرفتم و یکراست به شرکت پدرم رفتم. پدر از دیدنم جا خورد. به خصوص که چشمها و سر و صورتم پف کرده بود. مثل غریبه ها با او دست دادم و روی صندلی کنار میزش نشستم. گفتم: «حساب دقیقه هاشم دارم که سراغ من و سارا رو نگرفتین! برای شما همه چی تموم شده، اما من و سارا به شما احتیاج داریم.»
«مشکلی پیش اومده؟ من هرماه خرجتون رو به حساب بانکی مادرتون می ریزم.»
به صندلی اش تکیه داد. نگاهش خیلی غریبه بود. به چشمهایش که نگاه کردم خود به خود اشکم درآمد. گفتم: «یعنی شما دلتون برای من و سارا تنگ نمی شه؟»
«راستش شرایط طوریه که نمی تونم بیام ببینمتون. چه خوب که اومدی شرکت. کاشکی سارا رو می آوردی می دیدمش. حالا چطور شده یاد بابات کردی؟»
«مگه می شه دختر پدرش رو فراموش کنه؟! تصمیم دارم با مادرجون زندگی کنم. دلم نمی خواد خرجمون رو اون پیرزن بده. لطف کنید پولم رو به حساب خودم واریز کنید.»
پدر بلند شد. دو تا دستهایش را روی میز تکیه داد و پرسید: «با مادرت حرفت شده؟ تو این قضیه هیچ کس مقصر نیست. نکنه یه وقت بهش بی احترامی کنی؟»
«از اونجا درمی آم که بهش بی احترامی نکنم. طاقت ندارم تو خونه ای زندگی کنم که یه روزی شما سرپرستش بودین... جاتون خیلی خالیه بابا.«
پدر نشست و با کنجکاوی نگاهم کرد. «این قدر احساساتی نباش. دنیا جای این چرت و پرتها نیست. منطق می گه دندونی که خرابه رو بکن بنداز دور. راستی، از اون فراری چه خبر؟»
عصبانی شدم. «شما به حرفهای من توجه نمی کنین؟»
«خیلی خب، صدات رو بیار پایین، انگار یادت رفته اینجا محل کار منه.»
بلند شدم. «ببخشین... معذرت می خوام که اومدم مزاحمتون شدم.»
پدر خودکاری از جیبش درآورد و گفت: «شماره حسابت رو بگو بنویسم.»
«امروز می رم بانک حساب باز می کنم و بهتون تلفن می زنم. کاری ندارین؟»
«آدمی که پول می خواد، گردن کلفتی نمی کنه. به مادرجون سلام برسون.»
ظهر به خانه برگشتم و وسائلم را بی سروصدا جمع کردم. کتابها و جزوه های درسی را در یک کارتن جاسازی کردم. اواخر شب که مادر خوابید با رژلب روی آینه مز توالت نوشتم: «میرم با مادرجون زندگی می کنم که مزاحم شما نباشم. جون شما، جون سارا.»

خانه مادربزرگ مامن خاطره انگیز و اتاق پدر بوی صمیمت و یکرنگی او در سالهای دوران کودکی ام را می داد. در مقابل التماس و خواهش و تمنای مادر که اصرار داشت به خانه برگردم واکنشی نشان ندادم. دو هفته تمام در اتاق پدر ماندم و با خیالبافی لحظه های تنهایی را به هم گره زدم. نه کلاس می رفتم و نه لای کتابها را باز کردم. موجودی منزوی، اهانت دیده و مردم گریز شده بودم حتی سارا هم از خاطرم رفته بود. بالا آمدن از پله ها برای مادربزرگ که زانو درد داشت سخت بود. هربار که از دم راه پله ها رد می شد صدا می زد: «کجایی سرمه، بیا سر پله ببینمت.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:21 ب.ظ
 
ارسال: #28
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
و هر بار که می دیدم با نگرانی به نرده تکیه داده از پله ها پایین می رفتم. او در آغوشم می گرفت و مرا دلداری می داد. کم کم با دل چرکینی دوباره به زندگی عادی برگشتم، ولی جای خالی امیر که قلب زندگی من بود نمی گذاشت یک نفس راحت بکشم.
‏مهندس خرسند مرتب در آموزشگاه می پلکید. برای گریز از مزاحمتهایش یک خط در میان کلاس می رفتم. شیوا از وقتی فهمید به خانه مادربزرگ کوچ کرده ام مرتب با من تماس می گرفت. یک بار با غرغر گفت: «خوش به حالت که یه جای خلوت گیر آوردی و چسبیدی به درس و کتاب. من بدبخت یه لحظه آرامش ندارم... تا تقی به توقی می خوره بابا و مامان سر امیر می پرن به جون هم و خونه می شه جهنم!»
‏تنها راه رهایی از تفکرات دلگیرکننده مطالعه شبانه روزی بود. انگار خواب هم با چشمهایم قهر کرده بود. هرچه بیشتر تنهایی می کشیدم سماجتم برای نشان دادن قابلیتهایم بیشتر می شد. نیرویی در درونم زنده شده بود و به جلو هدایتم می کرد. مادربزرگ وقتی پشتکارم را دید روزی به من گفت: «معجزه شده مادر، خدا وقتی یه چیزی رو می گیره یه چیز دیگه به جاش می ده.»
‏آرزو داشتم همه چیزم را با امیر عوض کنم، اما او حتی به من زنگ نمی زد. چند روز یک بار وقتی که برای سارا دلتنگ می شدم به خانه تلفن می کردم و هربار او از اسباب بازی جدیدش که دکتر آریان خریده بود حرف می زد. اسم آن مرد مزاحم ناخودآگاه تنم را می لرزاند و از مادرم بیش از پیش متنفر می شدم.
‏در گیرودار درس خواندن و کلاس رفتن روزی مادر پای تلفن حرف خانم خرسند را پیش کشید. «خلاصه مهندس بدجوری عاشق شده، با اون سابقه فکرش رو هم نمی کردم بتونه پدر و مادرش رو راضی کنه دوباره بیان خواستگاریت. یه چیزایی از مهندس گفت، انگار تو آموزشگاه تو تدریس می کنه.»
‏«آره، هر وقت می رم کلاس جلوم سبز می شه.»
‏«عمه هات چی؟ می آن، می رن یا ترک مادرشون رو کردن! لابد اونجا موندن تو واسه همه دردسر شده!»
‏«عمه هام همسایه شما هستن. می تونین از خودشون بپرسین که اینجا می آن یا نمی آن.»
‏«با اون گندی که برادرشون به زندگیم زد، همون بهتر که جلوم آفتابی نشن.»
‏«منم این بالا خودم رو از همه قایم می کنم. نمی فهمم کی می آد و کی می ره.»
‏«حالا این حرفا رو ول کن. بگو با خونواده خرسند کی قرار بذارم.»
«می شه اعصابم رو خط خطی نکنین... با این همه درس وقت گیر آوردین؟»
‏«آدم خوب کم گیر می آد.»
‏«زندگی شما نمونه بارز دو تا آدم خوب و باشخصیت بود، دیدین آخرش چطوری شد. همه بعد از مدتی زندگی مشترک از هم سیر می شن و ادای زندگی کردن رو درمی آرن. با معرفتاش به خاطر بچه تحمل می کنن و بی مسولیتها هم همه چی رو به خاطر دل هرزه شون به هم می ریزن.»
‏«فکر شو می کردم که رفتن اون پسره شیاد رو اعصابت اثر بگذاره.»
«اگه منظورتون امیره، بدونین که اون با همه آدمای دنیا فرق داره، به همین دلیل نمی تونم غیر از اون به کسی دیگه ای فکر کنم.»
«با رفتن به خونه مادربزرگت دست از قنداق درآوردی! اون موقع که پدر و مادر بالا سرت بود نمی شد جلوتو گرفت، وای به حالا که آستین سر خود شدی.»
‏نه می توانستم بحث را ادامه بدهم و نه سکوت جایز بود. آخرش اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد و من و مادر بی پرده به جان هم پریدیم. همه پرده ها دریده شد و آنچه نباید از زبانم جاری شد. مادر هم گفت و گفت و آن قدر نیش و کنایه زد که نزدیک بود از حال بروم.
فصل ده

زمستان سرد و پربرف آن سال در حالی گذشت که من فقط از پشت شیشه بخار گرفته منظره درختان سفیدپوش را نگاه می کردم. شب عید نزدیک بود و برعکس سالهای گذشته در خانه مادربزرگ هیچ جنب و جوشی نبود. شاید هم چون در اتاق را می بستم متوجه رفت و آمدها نبودم. بعد از رفتن امیر، شیوا مهربان تر شده بود. گاهی با هم تست می زدیم و چند شب یک بار به هوای درس خواندن تا صبح یاد گذشته ها می کردیم. حرف از امیر پیش می آمد اما من حرف توی حرف می آوردم که قضیه کش پیدا نکند. احساس من می گفت همه به نبودنش عادت کرده اند و فقط این من بودم که از جدایی رنج می بردم.
در آغاز بهار، سال تحویل غم انگیزی داشتیم. مادر انتظار داشت به خانه خودمان بروم اما هرچه فکر کردم دیدم به جنگ اعصابش نمی ارزد. آن سال من و مادربزرگ و اخترخانم سر سفره ای نشستیم که نه تخم مرغ رنگی داشت و نه سین هایش کامل بود. حتا دل و دماغ حرف زدن هم نداشتیم. من ساکت بودم، مادربزرگ قرآن تلاوت می کرد و اخترخانم زمزمه چند ماه پیش را سر داده بود که مهندس شمسایی جوابش کرده بود! وقتی تلفن زنگ زد به اخترخانم گفتم: «شما جواب بده. جز امیر هر کسی منو کار داشت بگو نیست.»
‏اخترخانم گوشی را برداشت. کمی بعد با لکنت گفت: «امیر آقا، شمایی؟»
‏پریدم گوشی را از دستش گرفتم. «امیر... تویی؟»
‏مادربزرگ به صورتم خیره شد. اخترخانم داشت چهارچشمی نگاهم می کرد.سنگینی نگاه کنجکاوشان کلافه کننده بود. آهسته گفتم: «قطع نکنی، می رم بالا.» و طول راهرو را دویدم. چند بار نزدیک بود با سر زمین بخورم. تنم می لرزید و هزار حرف در آن چند لحظه در ذهنم جان گرفته بود.گوشی را که برداشتم نفس نفس می زدم. امیر گفت: «به این زودی رسیدی بالا! به خودت رحم نمی کنی به من رحم کن.»
‏«می خواستی با مادرجون حرف بزنی؟»
‏«می خواستم سراغت رو از مادرجون بگیرم. کاشکی از خدا یه چیز دیگه می خو استم.»
‏«چی؟ ناراحتی با من حرف می زنی؟»
‏«داشتم فکر می کردم چطور می شه صدات رو بشنوم که آرزوم برآورده شد. خب اگه آرزو می کردم همین الان پهلوی هم باشیم می دونی چه اتفاقی می افتاد؟»
‏«یه خیالبافی شیرین. تو همه رؤیاهای من رو به هم ریختی... بدون تو هیچ دلخوشی ندارم. این همه وقت چطور دلت اومد من رو بی خبر بذاری؟ اون از رفتنت، اینم از سه ماه چشم انتظاری! تو همون عاشقی هستی که ادعا می کردی یک هفته هم نمی تونی ازم جدا بمونی!»
‏«آخه قربونت برم، من که نیومدم خوشگذرونی! باورکن وقت سر خاروندن ندارم. فکر می کنی بدم می آد روزی یک بار زنگ بزنم با هم درد دل کنیم.»
‏«دارم دق می کنم امیر... اینجا همه چی به هم ریخته. بابام که رفت پشتم شکست، تو که رفتی دلم شکست. من اون زن صبوری که تو می خوای نیستم. این جدایی خیلی به من صدمه زده.»
‏«اینجا دیگه نمی تونی ادعا کنی شاگرد اولی! ‏عشق تو دست دومه عزیزم. شروع کننده، انتخاب کننده، هر چی که تو دلت می خواد اسمش رو بذار، این من بودم که عاشق شدم، حالا هم اعتراف می کنم در انتخابم دچار اشتباه نشدم. من دنبال صبوری نبودم، دنبال شوریدگی و دیوانگی و عصیان عاشقی بودم، پس حرف دلت رو بزن و خلاصم کن... نکنه پشیمون شدی و روت نمی شه بگی! فقط خواهش می کنم گریه نکن که دلم به اندازه کافی خون هست.»
‏دلم داشت می ترکید. بغض کرده بودم و نمی دونستم چرا حرفهایی که آماده کرده بودم از ذهنم محو شد. سکوت کرده بودم که آه کشید و گفت: «حرف بزن سرمه، بگو توی سر خوشگلت چی می گذره؟»
‏«آخه تو چه می دونی اینجا چه خبره! سه ماهه یه تماس با من نگرفتی، تازه طلبکار هم هستی؟ می دونی چرا خونه مادرجون هستم؟ خبر داری مامانم یه مرد غریبه رو جانشین بابام کرده؟ از وقتی تو رفتی رنگ بابا رو ندیدم! ‏مادرجون مونس و همدم من شده و این اتاق که یه روزی توش قول و قرار گذاشتیم زندانمه. امیر، تو حتا نمی دونی توی دل من چه آشوبیه!»
‏«بمیرم الهی، گریه نکن. غلط کردم... تسلیم. اگه بگی برگرد، کارم رو نصفه ول می کنم و برمی گردم. تکلیفم رو روشن کن، نمی خوام هیچی تو رو به شک بندازه، برمی گردم ایران، تو هم برگرد خونه تون و دوباره روز از نو، روزی از نو. میون پنجره هامون می شینیم و همدیگه رو نگاه می کنیم و آه می کشیم. خوبه عزیزم؟»
‏«من که نمی دونم اونجا چه کار داری، فقط چشم به راهتم که برگردی.»
«تا حالا که خوب پیش رفته. از الان به بعد هم با خداست. از درس و دانشگاه غافل نشو. وقتت رو تلف نکن. یادت باشه که منم برگردم ایران بی کار نمی شینم. هدف من رشته پزشکیه. موفق هم می شم، مطمئنم... مثل اینکه وقتم داره تمام می شه.»
‏«امیر قطع نکن.»
‏«مواظب خودت باش و...»
‏تماس قطع شد و گوشی در دستم خشکید.گیج و منگ به حرفهای هول هولکی رد و بدل شده فکر کردم. هر چه سعی کردم یادم نیامد بحثمان از کجا شروع و به کجا ختم شد.
‏صدای اخترخانم از پشت در آمد. «سرمه، پاشو بیا سر سفره هفت سین، الآنه که سال تحویل بشه.»
‏سنگینی یک کوه بر قلبم فشار می آورد، حتا نمی توانستم فکرم را جمع و جور کنم. مادر بزرگ نگاهم می کرد. وحشت داشتم به چشمهایش خیره شوم. پرسید: «چیزی شده؟ امیر بود؟ حرف بزن دختر.»
‏«قطع شد مادرجون، نتونستیم زیاد حرف بزنیم.»

مادربزرگ با دلخوری چشمش را به خطوط قرآ ن دوخت و سوره والعصر را تلاوت کرد. دلم زیر و رو می شد و آرام و قرار نداشتم. تا رادیو حلول سال نو را اعلام کرد لیوان چای را برداشتم و بلند شدم. «سال نو مبارک، می رم بالا سر درسام. واسه شام صدام نکنین.»
‏در مقابل نگاه های کنجکاو و نگرانشان اتاق ‏را ترک کردم. از پله ها که بالا می رفتم فقط از اینکه او سالم بود خوشحال بودم.
‏بهار با همه زیباییهای طبیعی اش از راه رسیده بود و من مثل یک ماشین طراحی شده برای آموختن، از مرور درسها به جان کندن افتاده بودم. کارم از درک مطالب گذشته بود و به هر جا نگاه می کردم فرمول ریاضی و شیمی و معادلات هندسی می دیدم.

روز پیش از امتحان کنکور ساعت را کوک کردم. قرص خواب خوردم و خوابیدم. به مادربزرگ و اخترخانم سفارش کرده بودم پیش از طلوع آفتاب بیدارم کنند، اما از فرط دلواپسی و اینکه ساعت زنگ نزد یا کسی بیدارم نکند خودم از خواب پریدم. هیجان و وحشت عجیبی از جلسه امتحان داشتم. مطمئن بودم اگر شکست بخورم محال است دوباره سعی کنم.
‏موقع خروج از در مادربزرگ از زیر قرآن ردم کرد. اخترخانم هم ذکر مخصوصیی خواند و به چهارچوب در فوت کرد. با شیوا قرار گذاشته بودیم بعد از تمام شدن جلسه در خانه مادربزرگ همدیگر را ببینیم و جوابها را با کتاب مقایسه کنیم. همان طور که حدس می زدم جلسه امتحان رعب و وحشت عجیبی به دلم انداخت. خوشبختانه وقت کم نیاوردم. امتحان که تمام شد در حالی که از شدت خستگی روی پاهایم بند نبودم به خانه برگشتم. وارد خانه که شدم اخترخانم از آشپزخانه سرک کشید و پرسید: «شیری یا روباه؟»
‏مادربزرگ از اتاق بیرون آمد. «اومدی مادر؟ چی کار کردی؟»
«نگران نباشین، فکر می کنم قبول بشم.»
‏مادربزرگ صلوات فرستاد و اخترخانم گفت: «یه سفره بی بی سه شنبه نذر کردم، خدا رو شکر.»
‏دو سه دقیقه بعد، درحالی که روی تخت پدر از شدت خستگی وارفته بودم تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم و صدای امیر را شنیدم. بلند شدم نشستم. «تویی؟ آه...»
‏ ‏«یک ساعت پیش با مادرجون صحبت کردم. به حساب من زود تر باید برمی گشتی.»
‏«آره... تو چقدر دقیقی! خوب بود... حالا تا ببینم نتیجه چی می شه. تازگیا بداخلاق شدم، آن دفعه هم اذیتت کردم.»
‏کمی با هم صحبت کردیم و مثل دفعه پیش تلفن قطع شد.
‏عصر همان روز شیوا به خانه مادربزرگ آمد، حسابی سرحال بود. دلم می خواست مثل او فقط دغدغه قبول شدن را داشتم.
‏شیوا برای روزهای استراحت بعد از امتحان برنامه سنگینی تنظیم کرده بود که با روحیه من جور در نمی آمد. خرید کردن، پارک، ورزش گروهی، سینما و رستوران، بعضی روزما هم دید و بازدید با بچه های دوره دبیرستان که دل و دماغ دیدن هیچ کدامشان را نداشتم. فقط با دیدار همدیگر و خواندن رمان در اتاق پدر موافقت کردم. شیوا مبهوت نگاهم کرد و گفت: «خدا کنه هرچه زود تر امیر برگرده. سرمه... راستی تصمیم داری زن امیر بشی؟ می دونی امیر یه آدم عادی نیست؟»
‏«بیا همین الان این موضوع رو تمومش کنیم... دیگه حرف امیر رو نمی زنیم، باشه؟»
‏«نمی فهمم چرا سرت رو مثل کبک زیر برف کردی و فکر می کنی همه از دم خرن! کارای شماها تابلو ست. امیر به عمد تو رو توی دهن همه انداخت که کسی سراغت نیاد.»
‏«گفتم دیگه حرف ما رو نزن. هرکی هر چی بگه برای من مهم نیست، فقط نمی خوام میونه من و تو شکر آب بشه.»
‏«سرمه دیوونگی نکن، بهتره کمی با هم حرف بزنیم. من خیلی چیزا درباره امیر می دونم که تو نمی دونی.»
‏«عزیزم، دارم جدی حرف می زنم، دوستیمون جدا، فامیلیمون هم سر جای خودش، نمی خوام مرتب سر مسائل خصوصیون با هم اره بدیم، تیشه بگیریم. سر حرف باز بشه من هم نمی تونم طاقت بیارم و همه گله هام رو سر تو خراب می کنم.»
‏«ا‏ز دستش ناراحتی؟»
‏«تو نمی دونی امیر چطوری دیوونه ام کرده! بذار با یکی درگیر بشی، اون وقت می فهمی من چه حالی دارم. اگه سَرِ درد دلم باز بشه دلت خون می شه.»
‏شیوا خیلی کنجکاو بود از چند و چون ماجرا باخبر شود. گرچه دلم نمی خواست دوستی او را از دست بدهم، اما ترجیح می دادم رابطه احساسی و عاشقانه من و امیر تا ابد بین خودمان باشد. دلم می خواست آن همه شوریدگی و دلواپسی رنج آور و شیرین عشق متعلق به خودمان دو تا بماند. شبی که قرار بود نتیجه امتحانات را اعلام کنند تا صبح زیر آسمان دور حیاط راه رفتم و با ستاره ها نجوا کردم. آن شب اختر خانم هم مثل من خوابزده شده بود. شب از نیمه گذشته بود که از پشت شیشه اشاره کرد، به خیال اینکه امیر زنگ زده از راهرو به سرعت خودم را به تلفن رساندم و گوشی را از دستش گرفتم. شیوا بود.
‏«خوابت نمی بره سرمه؟»
‏«فکر کردم این من هستم که دلواپسی دمار از روزگارم درآمده.»
‏«نه بابا، هر چی جون کندم خوابم نبرد، تا صبح صد دفعه می میرم و زنده می شم، چی خیال کردی! قبول شدن کار آسونی نیست.»
‏«خدا کنه روزنامه گیرمون بیاد! شیوا، تو اگه امسال رتبت خوب نشد بازم درس می خونی یا یه رشته آشغالی می زنی؟»
‏«معلومه که درس می خونم. یه شال که چیزی نیشت، شده دو سه سال پشت کنکور بمونم خرخونی می کنم تا رشته مورد علاقه ام قبول بشم. تو چی؟»
«فقط امسال... رشته به درد بخور هم نمی رم. من مثل تو سمج نیستم.»
«سرمه... مرگ من، جون امیر، از داداشم خبر داری؟»
‏«اون همه حرف باد هوا بود دیگه!»
‏«فقط این یکی رو جواب بده. بی انصاف، به فکر اعصاب من و مامان هم باش.»
‏«خیلی رو داری... همین یه بار، به شرطی که به هیچ کس نگی با من تماس داشته.»
‏«خیالم راحت شد. حالا چی شد؟ می میری یه سوال دیگه هم جواب بدی؟»
«قرارمون فقط یک سوال بود، تا فردا.»
‏به یاد آخرین دیدار با امیر دوباره زیر سقف آسمان شب برگشتم و تا صبحدم به او و آینده ای که پا در هوا بود فکر کردم. با صدای اذان وضو گرفتم. نماز آن روز بیشتر از روزهای دیگر طول کشید. از در که بیرون آمدم هوا هنوز روشن نشده بود. تا اولین دکه روزنامه فروشی راه زیادی نبود. از دور دیدم جمعیت زیادی جمع شده اند. به هر جان کندنی بود روزنامه خریدم. در حالی که دستهایم می لرزید اوراقش را روی کاپوت اتومبیلی ولو کردم و به دنبال شماره کارت و نام فامیلم ستون حرف سین را به دقت نگاه کردم. چشمهایم تار می دید. یک بار تا ته نگاه کردم و اسمم را پیدا نکردم. برعکس از پایین صفحه به بالا نگاه کردم و تا چشمم به نامم و سایر مشخصاتم افتاد جیغ کشیدم. روزنامه را با عجله تا کردم و درحالی که از شادی در پوست نمی گنجیدم به خانه برگشتم. مادربزرگ ‏تسبیح به دست داشت و صلوات می فرستاد. با چشمهای خاکستری رنگش به صورتم خیره شده بود که فریاد زدم: «موفق شدم مادرجون.»
‏اخترخانم به آشپزخانه رفت و اسپند دود کرد و من به سمت راه پله ها رفتم. دفترچه کنکور را برداشتم و شماره ها را با هم مقایسه کردم. وقتی مطمئن شدم اشتباه نکردم کف اتاق دراز کشیدم. اخترخانم از پایین پله ها فریاد زد: «ضعف نکردی؟ بیا پایین چایی دم کردم.»
‏آن روز صبحانه را با اشتها خوردم. شیوا زنگ زد و وقتی فهمیدم او هم رتبه خوبی آورده به هم تبریک گفتیم. آن قدر سرحال بودم که می توانستم تا شب حرف بزنم. تلفن دوم را مادر زد.
«سرمه جان، چه کار کردی؟ روزنامه گیرت اومد؟ دکتر صبح زود رفت روزنامه بگیره، هنوز برنگشته.»
‏تا مامان اسم دکتر را آورد حالم بد شد. زود خداحافظی کردم و انگار همه انرژی های وجودم یکهو محو شد. تصمیم گرفتم بقیه تلفنها را جواب ندهم. گوشی را روی دستگاه کوبیدم و گفتم: «اخترخانم...»
‏منتظر تمام شدن جمله ام نشد. لبخند مرموزی زد و گفت: «می دونم ننه، خاطر جمع باش. تا امیرآقا نباشه گوشی رو بهت نمی دم.»
‏مادربزرگ داشت قرآن می خواند که اخترخانم جواب تلفن بعدی را داد و تا فهمیدم امیره پریدم گوشی را از دستش گرفتم. «سلام امیر، شاهکار کردم.»
‏«خدا رو شکر که صدای خنده های شیرینت رو می شنوم.»
‏مادربزرگ قرآن را بست و به سمتم آمد. گفتم: «امیر زود قطع نکنی.»
مادربزرگ گوشی را از دستم گرفت و گفت: «برو بیرون مادر، برو صدات می کنم.»
‏من و اخترخانم از در بیرون آمدیم. دلم شور می زد و می ترسیدم تلفن قطع شود. به اخترخانم گفتم: «من می رم بالا، حرف مادرجون که تموم شد داد بزن گوشی رو برمی دارم.»
‏از پله ها بالا رفتم و به اتاق پدر که رسیدم کنار تلفن دراز کشیدم. اخترخانم فریاد زد: «سرمه...»
‏سریع گوشی را برداشتم. «امیر، مادرجون چه کارت داشت؟»
‏«مادرجون په چیزایی گفت که دلم شور افتاد. انگار مهندس خرسند دست بردار نیست.»
«که این طور! پس مامان با مادرجون صحبت کرده!»
«همین جوری من شب و روز ندارم. مطمئنی که از پسشون برمی آی؟»
«خوب زودتر برگرد... به خدا از شب یلدا یک شب اون طرف تر برگردی روزگار تو سیاه می کنم.»
‏«تهدیدم نکن، تو که می دونی خودم از این وضع راضی نیستم. هربار که زنگ می زنم یه چیزی می گی و تا چند روز فکرم خراب می شه.»
‏با آن همه خوشحالی از دلخوری امیر دلم گرفت و بغضم ترکید. آن قدر حساس شده بودم که با کوچک ترین تلنگر او عصبی می شدم و اشکم درمی آمد. پرسید: «چرا گریه می کنی؟ والله، به پیر به پیغمبر کارم درست بشه و پولم رو بگیرم معطل نمی شم. باور کن کلی دردسر می کشم تا بهت زنگ بزنم.»
‏ارتباطمان که قطع شد دنیای پر از شادی ام تیره و سیاه شد. تصور اینکه ‏او برنگردد و تنها بمانم در ذهنم نمی گنجید. آن همه عشق و دلدادگی، حرفهای شیرین و دلچسب، واژه های عمیق عاسقانه و قول و قرارهای سفت و سخت مگر ممکن بود دروغ باشد؟ چشمهای او هرگز به من دروغ نگفته بود و دلسپردگی اش به من نیاز به اثبات نداشت. من و او در یکدیگر حل شده و وجودی واحد بودیم. من جسم خاکی و او روح زوال ناپذیری که همیشه در جسم من شناور بود. جدایی ما بی بروبرگرد به مرگمان می انجامید.
‏زنگ تلفن بعدی افکارم را درهم و برهم کرد. با خودم گفتم: «خدا کنه دیوونه نشم، این همه فکر و خیال چطوری در سرم جا می شه!»
‏گوشی را برداشتم. پدر بود. «تبریک می گم، اسمت رو توی روزنامه دیدم.»
«خسته هستم... مدتهاست یه خواب راحت و بی دغدغه نکردم.»
«حالا چه وقت خوابه! امروز هزارتا برنامه برات چیدم. حاضر شو می آم دنبالت.»
‏«حسش نیست. امروز باید استراحت کنم.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:21 ب.ظ
 
ارسال: #29
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
«ادا در نیار، حاضر شو می آم دنبالت با هم می ریم سارا رو برمی داریم و بعدش هم یه رستوران خوب... جایزه هم محفوظه.»
‏آن قدر اصرار کرد که برخلاف میلم مجبور شدم دعوتش را بپذیرم. رفتار پدر با گذشته فرق کرده بود، خیلی خشک و رسمی. در فاصله خانه مادربزرگ تا وقتی سارا را سوار کردیم دو سه کلمه بیشتر حرف نزد. سارا به محض دیدن پدر شروع به سخنرانی کرد و از ماجراهای خانه گفت.
‏«عمو یه خرس اندازه خودم خریده، رنگش سفیده،گفته همه خرسا رو برات می خرم. دیشبم برام کیک و بادکنک خرید.»
‏زیر چشمی به نیمرخ پدر نگاه کردم، پوست صورتش از شدت ناراحتی و فشار عصبی داشت می ترکید. تظاهر می کرد نسبت به حرفهای سارا بی تفاوت است، اما مشخص بود طاقت شنیدن آن حرفها و تحمل شادی سارا را ندارد.
‏خوش خدمتیهای دکتر آریان نه تنها برای پدر، بلکه برای من هم عجیب و شک برانگیز بود. انگار هیچ کار و زندگی دیگری نداشت جز رسیدگی به امور سارا!
‏با پدر قرار رفتن به رستوران داشتیم، اما وقتی جلوی در بزرگ قرمز رنگی توقف کرد پرسیدم: «اینجا کجاست؟»
‏لبخند زد و گفت: «پیشنهاد رویا بود که امشب توی خونه خودمون جشن بگیریم. خیلی وقته دلش می خواد شما دو تا رو از نزدیک ببینه.»
‏به تنها چیزی که فکر نمی کردم ملاقات با آن شوهر دزد مزاحم بود که زندگی همه ما را به هم ریخته بود! پدر بدون توجه به ناراحتی من در عقب را بازکرد و گفت: «سارا، بیا... بیا تو بغلم بابا.»
‏بدنم کرخت شده و میخکوب روی صندلی چسبیده بودم که در جلو را هم باز کرد. «معطل چی هستی؟ پیاده شو دیگه.»
‏از شدت ناراحتی نفسم تنگ شده بود. پدر حتا به اندازه یک گیاه هم برای من ارزش قائل نبود که نظرم را در رابطه با تصمیمی که گرفته بود بپرسد. گفتم: «من شرایط روحی مناسبی ندارم. خواهش می کنم بذارین برم خونه.»
‏«لوس نشو دختر. ناسلامتی واسه خودت مستقل شدی. همین که رفتی پیش مادرجون به همه ثابت شد که با مامانت مخالفی.»
‏«مخالفت با مامان دلیل بر موافقت با شما و کارهاتون نیست. شما من رو درک نمی کنین. دلم نمی خواد زن شما رو ببینم، از نظر من اون یه متجاوزه.»
«‏خجالت بکش و جلوی این بچه چرت و پرت نگو. یه نگاه به طبقه ‏دوم بنداز... داره نگاهمون می کنه.»
‏«خوبه که منم شما رو در مقابل عمل انجام شده قرار بدم؟ بازم به مامان که به من حق انتخاب داد!»
«معلومه که آقای دکتر از شلوغی خوشش نمی آد! چی بهتر از یه خونه مفت و مجانی و خلوت! دسپخت عالی و یه زن باتجربه و باسلیقه که از هر انگشتش یه هنر می ریزه.»
عصبانی بودم اما می ترسیدم خشمم را نشان بدهم. بهترین موقعیت برای خالی کردن عقده هایم بود. با احتیاط گفتم: «دارین از زنی تعریف می کنین که بعد از بیست سال طلاقش دادین!»
‏«دو مال کشمکش داشتیم. من نمی خواستم طلاقش بدم، خودش اصرار کرد.»
‏«توقع داشتین شما رو با این زن بی وجدان تقسیم کنه. منم بودم همین کار رو می کردم.»
‏سارا گیج شده بود. بغض کرد و کم مانده بود گریه کند، بعد خودش را به آغوشم پرت کرد. من مجبور شدم برخلاف میلم به خانه ای قدم بگذارم که دلم نمی خواست. همسر پدر بیش از آنچه تصور می کردم زیبا و خوش اندام بود. هم سن و سال من، اما کمی جا افتاده تر به نظر می رسید. پختگی رفتارش نشان می داد از آن هفت خط های روزگار است که چندین مار را بلعیده تا افعی شده.
‏زویا مثل دختربچه ای کم سن و سال با من رفتار کرد.کیف و روسری ام را گرفت، به جالباسی دم در آویزان کرد و گفت: «نادر، کفشای سمارا رو در بیار، مواظب باش چیزی از دهنش نریزه فرش لک بشه... آن وقت مجبوری عوضش کنی.»
‏پدر رنگ و رو پریده خم شد کفشهای سارا را درآورد و زیر چشمی به من نگاه کرد. انگار خودش هم تصور نمی کرد همسرش جلوی من چنان رفتاری بکند! در حالی که دلم برایش می سوخت شادی موذیانه ای از ته دلم سرک می کشید و دلم خنک شد. از پاگرد کوچک وارد راهرو بزرگ و از آنجا به اتاق پذیرایی درندشتی رسیدیم که در نهایت سلیقه مبله شده بود. پدر خشک و رسمی تر از همیشه رفتار می کرد. به سارا گفت: «دست به هیچی نزن و از جات تکون نخور.»
‏زویا بدون لبخند با نگاههای غیردوستانه از من و سارا پذیرایی کرد. در طول شب یک کلمه حرف اضافی با پدر نزد. یکی دو ساعت که گذشت سارا چرتش گرفت. زویا میز شام را از قبل چیده بود. سارا گیج خواب بود و به زور روی صندلی بند شده بود. من هم نتوانستم دستپخت گندش را تحمل کنم. با اولین لقمه حالم به هم خورد. به دستشویی رفتم و همه را بالا آوردم. زویا داشت میز را جمع می کرد که پدر پرسید: «بهتر شدی؟»
‏«خوب می شم. گاهی وقتا این طوری می شم و مادرجون چایی نبات برام می آره.»
‏زویا به آشپزخانه رفت. پدر گفت: «برو باهاش خداحافظی کن.»
«وظیفه صاحبخونه نیست که بدرقه بیاد! خوبه هم سن و سال خودمه و بحث کوچک تر و بزرگ تر هم مطرح نیست.»
‏زویا از پشت سرم گفت: «به سلامت.»
‏بدون آنکه برگردم خداحافظی کردم و از در بیرون آمدم. پدر عصبانی بود. از طرز رانندگی کردنش فهمیدم دلشوره برگشتن به خانه را دارد. مشخص بود رابطه اش با زن جدیدش چندان رو به راه نیست. از تصور اینکه برگردد به خانه و بینشان دعوا راه بیفتد دلشوره گرفتم. گرچه تا سرحد مرگ عصبانی بودم، اما به طرز جنون آمیزی پدرم را دوست داشتم. می دانستم او دنبال سراب خوشبختی ترک همه ما را کرده و به زودی می فهمد هوس زودگذرش ارزش به هم ریختن بیست سال زندگی و آوارگی ما را نداشته است.
آن شب به زور خوابم برد و رویایی زودگذر من و امیر را در کنار هم قرار داد. در عالم خواب و بیداری صدای اخترخانم را می ظنیدم، اما دلم نمی آمد چشم باز کنم و تنهایی ام را باور کنم. تنها آرزوی من ازدواج با امیر بودکه نمی دانستم چه موقع اتفاق خواهد افتاد.
‏به او گفته بودم اگر شب یلدا نیاید برای همیشه فراموشش خو اهم کرد. اما شب زنده داری غم انگیز و کلافه کننده اولین یلدا که بدون حضور او گذشت به من فهماند برای همیشه باید چشم به راه بمانم.
*****
ساقه های نازک و ظریف نرگسها در میان انگشتانم لِه شد. شلوغی خیابان شریعتی کلافه کلافه ا‏م کرده بود. زیگزاگ از میان اتومبیلها رد شدم و ا‏ز دوراهی به سمت خیابان یخچال می رفتم که تلفن همراهم زنگ زد. شماره شیوا روی دستگاه بود. ا‏ز دست هرکسی می شد در رفت مگر شیوا که اگر جواب نمی دادم محال بود از کولم پایین بیاید.
‏«جونم، سارا بیدار شده؟ من هنوز تو خیابونم، می تونم بیام دنبالش که تو زحمت نیفتی.»
‏«زنگ زدم بگم امیر با هزار قسم و آیه شماره تو رو از من گرفت. سارا هم هنوز خوابه. باید می گفتم شماره تو رو به امیر دادم.»
«قرارمون این بود رفیق؟ رفتی رو اعصابم... باور کن امروز از فکر و خیال سرم داره منفجر می شه. چرا اذیتم می کنی؟ تو که می دونی این وسط من قربانی شدم، چرا ‏طرف داداشت رو می گیری شیواجان؟!»
«ا‏ز اولش هم کله شق بودی! سرمه، تو خیلی چیزا رو نمی دونی. امیر بیشتر ا‏ز تو صدمه خورده. الان هم قصد مزاحمت نداره. بیچاره خیال کرده ورق برگشته.»
«جوری حرف می زنی که یکی ندونه فکر می کنه من بی وفایی کردم! می دونی چیه؟ من نباید می رفتم فرودگاه... پشیمونم.»
«واقع بین باش، می دونی چند سال از اون ماجرا می گذره! بس کن دیگه.»
آه کشیدم و گفتم: «تو زخم نخوردی که درد من رو بفهمی.»
«منم بی وفایی دیدم و بخشیدم.»
«من مثل تو نیستم شیوا، ما همه چیزمون با هم فرق داره. در مورد امیر همیشه سختگیر بودم. چون به قول خودت آدمی عادی و معمولی نبود. امیر هیچ کاری رو بدون علت انجام نمی داد. اون همه سرسپردگی و اون همه عشق و علاقه دروغ نبود که به بن بست برسه. من هنوز هم سردرگمم.»
زنگ زدن او به تلفن همراهم عجیب به نظر می رسید. ما از هر غریبه ای غریبه تر شده بودیم و آن همه رنجی که سالها بر دوشم سنگینی کرده بود با هیچ معیاری قابل سنجیدن نبود. آن همه چشم انتظاری، آن همه سرگردانی و غم، آن همه بی خبری و دلواپسی و شب تا صبح گریه کردن و پیمان شکنی او را نمی شد با مکالمه تلفنی رفع و رجوع کرد. کجا بود آن موقع که از ناامیدی و بی کسی دست به خودکشی زدم! او که طاقت نداشت اشکم را ببیند چطور روی آن همه خاطره شیرین خط کشید!
تلفنم زنگ می خورد و مات به شماره ی ناآشنایی که روی صفحه افتاده بود نگاه می کردم. انگشتانم بی حس شده بود. یک بار، دوبار، سه بار... تا ده بار زنگ خورد و قطع شد. مات و متحیر چشمم به گوشی خشکیده بود. هنوز هم از خیال او هیجان زده می شدم. انگار ریشه در جانم داشت که با آن همه مصیبتی که از دستش کشیده بودم خیال بیرون آمدن از جسم افسرده ام را نداشت. زیر لب زمزمه کردم: «چه روح سرکشی داری ای رویای دیرینه! رهایم کن و بگذار نفس بکشم. آزادم کن مرد!» و به دنیای گذشته برگشتم...
فصل یازده

دانشگاه بار دیگر من و شیوا را به هم نزدیک کرد. رشته معماری،کلاسهای مشترک و احساس دوست داشتن امیر پیوند من و او را هر روز محکم تر می کرد. باگذشت یک سال، بزرگ تر از آنچه تصور می کردم شده بودیم و مثل دوران دبیرستان با هم درگیر نمی شدیم. مسیر طولانی خانه مادربزرگ تا دانشگاه شلوغ بود. اغلب اوقات وسط درس وارد کلاس می شدم و از لحظه ای که روی صندلی کنار شیوا می نشتم تا تعطیل شدن کلاس با هم بودیم.
‏پاییز آن سال دلهره نیامدن امیر،گذشت زمان را برای من که بی قرار دیدارش بودم سخت تر از همیشه کرده بود. در حالی که ساعتهای ارزشمند زندگی را با غصه خوردن از دست می دادم، دلواپسی پیمان شکنی احتمالی او اخلاقم را تند و غیرقابل تحمل کرده بود. جز شیوا هیچ کس درد دلم را نمی فهمید.
‏مدتی بود فاصله تلفنهای امیر بیشتر شده بود. طاقتم که تمام شد تصمیم گرفتم در اولین فرصت تکلیفم را با او روشن کنم. آن قدر دلمرده بودم که حتا دلم نمی خواست از اتاق بیرون بروم. موجودی عصبی و تندخو شده بودم که هرکس نگاهم می کرد از ظاهرم می فهمید درون آشفته ای دارم. مادربزرگ هر صبح سر به سرم می گذاشمت و می گفت: «امروزم که از دنده چپ پا شدی!»
‏و من همیشه خسته بودن را بهانه می کردم و به زور لبخند می زدم که نفهمد تا چه حد آشفته هستم. لحظه های سخت و طاقت فرسای چشم انتظاری داشت پایان می یافت و منتظر بودم امیر تلفنی ساعت ورودش به ایران را اطلاع بدهد. مثل گذشته آن سال هم مادربزرگ مهمانی شب یلدا داشت. شب قبلش از شدت هیجان و هجوم افکار مختلف تا صبح نخوایده و کسل بودم. تلفن که زنگ زد مثل جن زده ها پریدم گوشی را برداشتم. صدای شیوا را که شنیدم وارفتم.
‏«سرمه، امروز تو خونه نمونی ها!»
‏«حوصله هیچ کاری رو ندارم. به خدا دیشب نتونستم یه چرت بخوابم. پام نمی ره از خونه در بیام.»
«بیای بیرون بهتره، به خدا تو خونه بمونی په دقیقه صد دقیقه می شه، پاشو بیا بیرون که زمان سریع بگذره. تو فکر می کنی نمی دونم یه هفته است مثل مرغ سرکنده بال بال می زنی! خیال می کنی نمی فهمم چشم انتظار امیری.»
‏«شیواجان، تو رو خدا دوباره شروع نکن.»
‏تا شب ساعتها مانده بود که هر دقیقه اش با انتظار تلخی که می کشیدم هزار سال طول می کشید. روی تخت از این پهلو به آن پهلو می شدم و کلافه بودم که سایه مادربزرگ روی صورتم افتاد. نیم خیز شدم. «سلام، با این پادردتون نباید از این همه پله بالا می اومدین.»
‏به چشمهای خاکستری رنگش چشم روختم که هر لحظه پرآب تر می شد. دلم تکان خورد. پرسیدم: «مادرجون، چی شده؟ شما دارین گریه می کنین؟!»
‏مادربزرگ شکوت کرده بود و عمیق به چشمهایم نگاه می کرد. دلم آشوب بود. کلافه شدم و اشکم درآمد. «حرف بزنین، چرا بی قرارین؟»
«وقتی می بینم این قدر ناراحتی عذاب می کشم... چشم به راهی پیر آدم رو درمی آره. مگه دستم بهش نرسه!»
‏«قرار بود تا شب یلدا برگرده ایران. قول داده مادرجون. تا شب پیداش می شه.»
‏دست مادربزرگ روی موهایم سر خورد. «حالا چند روز این ور اون ور بشه آسمون به زمین نمی رسه که مادر! تو دعاکن برگرده، یه ماه دیگه برگرده!»
‏«مگه قراره برنگرده؟ دلم ترکید مادرجون... تو رو خدا اگه چیزی می دونین به من بگین. سه ماهه به من زنگ نزده... می ترسم بلایی سرش اومده باشه. سابقه نداشت این همه وقت منو بی خبر بگذاره.»
‏با اصرار مادربزرگ رفتم پایین. باران تندی می بارید. از پشت شیشه اتاق منظره رویایی حیاط، باغچه و برگهای خشک و زرد و سرخ و نارنجی که بر سطح آب حوض شناور بود دلگیرم کرد. آب باران دنیا را شستشو می داد، اما چشمهای منتظرم یک قطره اشک برای چکیدن نداشت. درونم مثل کوره داغ بود. مادربزرگ با یک سبد کوچک پر از میوه از در تو آمد. سنگینی نگاهش از لحظه ای که چاقو به دست گرفتم تا زمانی که سیب پوست کنده را به دستش دادم روی صورتم بود. لبهایش لرزید وگفت: «نخواه که دنیا رو به کام خودت و بقیه تلخ بکنی. هر چی چشم به راهش بودی بسه دیگه.»
‏«شما یه چیزی می دونین مادرجون. چرا حقیقتو نمی گین؟»
«طاقت داری مادر؟ بگم امشب نمی آد خیالت راحت می شه؟»
‏سیب از دستم افتاد. دستهای مادربزرگ را گرفتم و پرسیدم: «نکنه بلایی سرش اومده؟ مادرجون، تو رو خدا هر چی می دونین بگین.»
‏«نترس، سالمه. پیرش دراومده از بس دنبال پولش سگ دو زده. دیروز زنگ زد و گفت یه جوری به سرمه حالی کن اومدنم عقب افتاده.»
‏صورتم را با دستهایم پوشاندم. نفس بلندی کشیدم و گفتم: «خدا رو شکر که سالمه.»
‏«بیچاره نازنین که شب و روز داره بداخلاقی احمد رو تحمل می کنه.»
بعد دست استخوانی مادربزرگ اشکم را پاک کرد.«بهش گفتم برگرد خونه، همین جا، توی همین خونه دستتون رو می ذارم تو دست هم. از دار دنیا همین دو تا خشت خرابه رو دارم، مال شما دوتا. اونای دیگه همه چی دارن.»
‏مغزم قفل کرده بود و مرز بین واقعیت و رویا را گم کرده بودم. نه احساس گرسنگی می کردم، نه حوصله حرف زدن داشتم. خسته بودم و دلم خلوت و سکوتی طولانی را طلب می کرد. به مادربزرگ گفتم: «می رم بالا شاید کمی بخوابم.» عجیب بود که تمام نقشه ها و برنامه ریزی برای شروع زندگی با امیر با همان چند کلمه به ظاهر ساده مادربزرگ دود شد و به هوا رفت.
‏نزدیک غروب صدای به هم خوردن در و سلام و احوالپرسی شیوا در راهرو پیچید. پچ پچ مادربزرگ را که شنیدم روی تخت دراز کشیدم و بالش را روی صورتم گذاشتم. در آن شرایط صلاح نبود با شیوا روبه رو شوم. سرم به دوران افتاده بود و همهمه ای گنگ از نامهربانی مادر و ناپدری مزاحم. پدر بی مسئولیت و نامادری سنگدل و مهم تر از همه بی معرفتی امیر که نقره داغم کرده بود در دلم غوغایی به پا کرده بود.
‏شیوا که بالش را از روی صورتم برداشت. خیس عرق بودم. پنجره را باز کرد و از سرما بدنم مورمور شد. تا ملافه را روی سرم کشیدم غرغر کنان گفت: «نشنیدی می گن غروب بخوابی بختک روت می افته.»
‏«به جهنم که کوه دماوند رو سرم خراب بشه. مگه غروب شده؟»
‏ملافه را پس زد و خم شد صورت اشک آلودم را بوسید. «بی خودی خودت رو اذیت نکن، امیر هر چی باشه نامرد نیست.»
‏پلکهایم خود به خود باز شد. «شیوا تو که چیزی نمی دونی. پس برو راحتم بذار.»
‏«تو مثل همیشه همه چیز رو گنده می کنی... یه روز دو روز این ور و اون ور که مهم نیست! بی خود واسه خودت سناریو ننویس.»
‏«پی به تو هم زنک زده! جالبه، به همه زنک زده جز من!»
‏«دیوونه، همین کارش نشون می ده ناراحته که به قولش عمل نکرده. به من زنگ زد سفارش تو رو کرد، فکرکردی دلش برام تنگ شده! خونه مون ماتم سراست. کارد به بابا بزنی خونش درنمی آد. گفته قلم پاش رو می شکنم اگه در این خونه رو بزنه. الکی الکی خودش رو آواره کرده که چی! خیلی برام عجیبه، آدم کله شقی که زورش می آد به مردم نگاه کنه، چطوری دلش رو به تو باخته! دیروز که با هم حرف زدیم حال اون هم دست کمی از تو نداشت. دلم به حال هردوتون سوخت و با خودم عهد کردم هرگز درگیر این جور مسائل نشم. قاطی شدن زیادی آخر عاقبتش همینه دیگه.» بعد کنارم نشست. به صورت خونسردش که نگاه کردم لجم درآمد. با آنکه عشق زندگی بی تنوعم را پر از هیجان کرده بود از آن همه چشم انتظاری خسته شده بودم.
‏شیوا پرسید: «داری به چی فکر می کنی؟»
‏«دعا می کنم روزی توی آتیش عشق په احمق تر از خودت بسوزی و راه فرار نداشته باشی تا بفهمی تو دلم چه آشوبی به پا شده.»
‏خندید. «اگه دعات مستجاب می شد امیر الان اینجا بود.»
‏دلم می خواست بلد بودم فریاد می کشیدم، اما همه دردها و غمها توی دلم تلنبار بود و نمی تو انستم دم بزنم.
‏شیوا گفت: «با این روحیه چطوری می خوای درس بخونی! سرمه، به خودت بیا، برای قبول شدن خیلی زحمت کشیدی. خاطر جمع باش که امیر برمی گرده.»
‏صدای اخترخانم آمدکه اعلام کرد چایی حاضره.
‏شیوا بالای سرم آمد و دستش دور بازویم حلقه شد. «پاشو یه دوش بگیر و بیا پایین.»
‏«حوصله ندارم شیوا، ولم کن بذار به حال خودم باشم.»
‏«یه بار دیگه بگی حوصله ندارم همچی می زنمت که تا یک هفته از جات بلند نشی. بی خیال امیر، داداشمه که باشه! یا اون احمقه که قول بی خودی داده یا تو منظورش رو درست نگرفتی. باید به فکر سلامتی ات باشی. پاشو یه دستی به سر و صورتت بکش و بی خیال شو. زمان همه چی رو حل می کنه.»
‏«خشم مادر بزرگ، من نمی دونم این هما منطق رو از کی به ارث بردی! شایدم فقط برای من معلم خوبی هستی.»
*****
اسفند آن سال، غصه جدیدی به غصه های دلم اضافه شد. مادربزرگ، تنها تکیه گاهم در زندگی با یک سرماخوردگی ساده عفونت کلیه گرفت و در عرض یک ماه کارش به دیالیز کشید.
‏یک بار دیگر افراد خانواده به هم نزدیک شدند. عمه نازنین هر روز و عمه نیره که بچه دار بود هفته ای دو سه بار به مادربزرگ سر می زدند. اغلب شبها پدرم تا صبح بالای سرش بیدار می ماند و دو روز در هفته برای دیالیز به بیمارستان می بردش. مادرم دو سه روز یک بار و عمو قادر و زن عمو مهتاج شبهای جمعه زنگ می زدند و حال او را می پرسیدند. اخترخانم، دوست با وفای مادربزرگ کمربسته در خدمتش بود، حتا چند بار پیشنهاد کرد به مادربزرگ کلیه بدهد. زن بیچاره با آنکه سواد درست و حسابی نداشت از حرفها و پیشنهادات نزدیکان مادربزرگ چیزهایی دستگیرش شده بود و اصرار می کرد در آن عمل خداپسندانه شرکت کند، اما مادربزرگ زیر بار عمل جراحی نمی رفت. پدر یک شب تا صبح با او صبحت کرد و به نتیجه نرسید. تنها کسی که از خدا می خواست کلیه اش در بدن مادربزرگ باشد من بودم که هیچ امیدی به ادامه حیات نداشت، به خصوص اگر او از دنیا می رفت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:21 ب.ظ
 
ارسال: #30
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
در مقابل پیشنهادم مادربزرگ ‏بغض کرد و گفت: «ساعت مرگ یک دقیقه هم این ور و اون ور نمی شه. فقط یه آرزو داشتم که فکر نمی کنم برآورده بشه. دلم می خواست دست تو و امیر رو توی دست هم می گذاشتم و با خیال راحت از دنیا می رفتم.»
‏مرگ مادربزرگ فاجعه بزرگی بود که اگر اتفاق می افتاد معلوم نبود سرنوشت من به کجا ختم می شد.
‏شبی پدرم پیش مادربزرگ بود. نزدیک طلوع خورشید صدای باز شدن در آمد. بلند شدم از در بیرون رفتم و عمه نازنین را دیدم که داشت وارد می شد. پرسید: «بابات رفته؟»
‏«نه عمه جان، هنوز بیدار نشده.»
‏«تا دیرش نشده صدا ش کن بگو من اومدم.»
‏پاورچین وارد اتاق شدم و تا خواستم پدر را صدا کنم چشمهای مادربزرگ باز شد. «سرمه، به نازنین بگو امروز نادر اینجا می مونه. نمی خواد صداش کنی. بچه م دیشب تا صبح بیدار بود.»
‏عمه نازنین بین چهارچوب در اتاق ایستاده بود. آهسته سلام کرد و جلو آمد: «مگه نادر نمی ره شرکت؟ بیدار نشه بگه دیرم شد!»
‏«دم صبح گفت امروز بی کارم پیشت می مونم. برگرد برو به زندگیت برس.»
عمه خم شد و صورت مادربزرگ را بوسید. گفت: «منم امروز بی کارم. چه بهتر که داداش اینجاست و می تونیم دو کلوم با هم دردل کنیم.»
صدای مادربزرگ انگار از ته چاه درمی امد. گفتم: «برو خونه ات بگو چشم!»
پدر غلت زد. زیر لب گفت: «می ذارین بخوابیم یا همه حرفاتونو باید بالا سر من بزنین! نازنین مگه گوشات سنگین شده؟ نشنیدی مادر چی گفت؟»
«فقط من یکی زیادی ام؟»
‏»ای بابا، چطوری می شه تو رو راضی کرد نازنین. شوهرت چه جوری باهات حرف می زنه که بی چون و چرا می گی چشم. گوش کن خواهر، واسه مادر شلوغی خوب نیست. اگه درد دل داری یه روز می آم خونه تون با هم صحبت می کنیم. الان صلاح نییت اینجا بمونی.»
‏عمه نازنین صورت مادربزرگ را بوسید و از در بیرون رفت. پدر گفت: «یه لیوان آب بیار قرص مادرجون رو بدم.»
‏وسط راهرو نرسیده بودم که با اخترخانم روبه رو شدم. «خجالت نمی کشه.گیساش یه دست سفید شده هنوزم نفهمه. همچی سفارش می کنه خبری شد زنگ بزن بگو لباس مشکیامو دربیارم که انگار عزراییل رو پیش پیش دیده!»
«راستش منم کنجکاو شدم... بابا سرش بره از کارش نمی زنه.»
«چه می دونم والله، خدا می دونه... شاید طلعت می خواد وصیت بکنه.»
به یاد روزهایی افتادم که مادربزرگ رو پا بود و من و امیر دور و برش می پلکیدیم. رفتن امیر، زندگی همه را به هم زده بود. تکرار آن روزهای خوش و هیجان انگیز هم کم کم داشت به رویایی دست نیافتنی تبدیل می شد.
‏چرتم گرفته بود که تلفن زنگ زد. «تنبل خانوم، نمی آی دانشگاه؟»
«حال مادرجون خوب نیست شیوا. دلم شور می زنه. با این روحیه خراب مگه می شه درس خوند.»
«شنیدم امروز دایی جان مرام گذاشته نرفته سَرِ کار... نکنه هوای دیدن بابات گرفتت؟ یا علی بگو و بیا بیرون. تو خونه بمونی کسل می شی.»
وارد حیاط که شدم پدر را دیدم که به فکر فرو رفته بود. از پشت بغلش کردم و گفتم: «مادرجون خوب می شه؟ امیدی هست؟»
‏«عمر دست خداست. بیچاره دم مرگش هم دلواپس توست.»
«منم دلواپس مادرجونم، در حقم هم مادری کرده و هم پدری.»
‏«ببین سرمه، نمی دونم تو خلوت تو و امیر چه اتفاقی افتاده که این پیرزن دیشب تا صبح التماس دعا داشت دست شما دو تا رو توی دست هم بگذارم.»
‏سرم زیر بود و از خجالت داشتم آب می شدم، پدر که سکوت کرد گفتم: «ببخشین، داره دیرم می شه.»
«دیدی که رفت و خوشبختانه شرش کم شد. خواستگار به اون خوبی رو رد کردی، اما من می گذارم به حساب قسمت! از این به بعد چشماتو باز کن، گول چرب زبونی مرد جماعت رو نخور. حیفی به خدا، مثل ماه می مونی و چند روز دیگه که مهندس بشی خواستگارهای باسواد سر راهت سبز می شن.»
‏نمفهمیدم منظورش چه بود. قدر مسلم پدر از رفتن امیر خوشحال بود و به هر ترتیبی می خواست او را خفیف جلوه بدهد.گرچه با تمام وجود عاشق پدرم بودم، اما با کمی اختلاف می شد رفتارش را به احمد آقا شبیه دانست. با این تفاوت که پدر دست بزن نداشت که من هم از خانه فراری شوم. به یاد خشونتهای وقت و بی وقت احمدآقا که افتادم به امیر حق دادم هفتاد اقلیم از خانه و کاشانه اش دور شود.
‏نزدیک امتحانات آخر ترم فکرم مثل همیشه این طرف و آن طرف سرگردان بود. با خودم عهد کرده بودم تا پایان امتحانات جز درس به چیز دیگری فکر نکنم، به شیوا هم سپرده بودم هیچ حرفی از امیر به میان نیاورد که تمرکزم به هم نریزد. با این همه باکوچک ترین حرکت شیوا که شبیه امیر بود فکرم پر می کشید سمت او. عادتهای شیوا، طرز بیان و غرور و خودخواهی هایش با امیر مو نمی زد. یک شب در میان که به خانه مادربزرگ می آمد تا با هم درس بخوانیم مثل آینه دقی تمام خاطرات تلخ و شیرین گذشته را پیش چشمم زنده می کرد. آفتاب که می زد او با دست پر و کلی اطلاعات می خوابید و من تا موقع رفتن به دانشگاه با خودم کلنجار می رفتم. نمی دانم آن همه تشابه اخلاقی کجا بودکه یکهو متوجهش شده بودم!
‏عید آن سال با همه سالهای دیگر فرق داشت. از وقتی مادربزرگ مریض شد برنامه زندگی همه تغییر کرده بود. تعداد دیالیز مادربزرگ که افزایش یافت، عمه ها و پدر حتا یک لحظه هم از او غافل نمی شدند. صورت مادربزرگ هر روز چروکیده و زرد و لبهایش کبود و خشکیده تر می شد. صدایش به سختی درمی آمد و هر روز رنجورتر از روز پیش شبیه به مجسمه بدون روح، فقط نفس می کشید و هیچ حرکتی نداشت.
‏سنگینی درسها و غصه بیماری مادربزرگ جلوه های زیبای بهار را در غباری از نگرانی فرو برده بود. مادربزر روزهای آخر عمرش را می گذراند. غم از دست دادن او بیشتر از هرکس به روح من صدمه می زد. آن شب حال مادربزرگ بدتر از همیشه بود. پدر کنار تختش نشست. نگران بود و از خستگی بعید می دانستم بتواند بیدار بماند. گیج و منگ، سرش لب تخت بود که ملافه ای برداشتم و تا زیر گردش کشیدم. پیشاپیش فاجعه از دست رفتن مادربزر را حس کرده بودم. دلم نمی آمد ترکش کنم. عاصی شدم از بس پدر گفت برو به اتاقت. نگاه غضب آلود و چشمهای سرخ رنگش که به صورتم افتاد وحشت زده بیرون رفتم وکنار چهارچوب در نشستم. دلم بدجوری شور می زد. انگار از در و دیوار خانه بوی مرگ می آمد، حتا بوی گلاب هم در فضا پخش بود. هرچه فکر کردم یادم نیامد سرشب چنان عطری در خانه پیچیده باشد. گاهی سرک می کشیدم و به صورت مادربزرگ نگاه می کردم که در آن تاریکی پوستش شیری رنگ شده بود. هربار نگاه می کردم آن نقطه از اتاق که او خوابیده بود روشن تر و صورت مادربزرگ شفاف تر از قبل به نظر می رسید. آخرین بار حس کردم از درز تمام در و پنجره ها زوزه باد داخل شد که در آن هوای گرم عجیب و غیر عادی بود. بدنم گزگز شد و یخ کردم. ناگهان نور شدیدی به سمت اتاق آمد، وحشت زده بلند شدم و از در فاصله گرفتم، صورت مادربزرگ مثل آینه برق می زد. جلو رفتم و نگاهش کردم، انگار داشت رؤیای شیرینی می دید. صورتش آرام و بی دغدغه و لبهایش خندان بود.
‏صدای اذان صبح که بلند شد اتاق تاریک شد و دیگر از آن نور خبری نبود. جرات نکردم جلو بروم و به وجود متبرکش دست بزنم. او به ملکوت پیوسته بود و من شاهد ماجرا بودم.
‏نماز صبح را با حال عجیبی خواندم. اخترخانم زودتر از همیشه بیدار شد. پدر خواب بود. صدای باز شدن در که آمد فهمیدم عمه نازنین آمده است.
از پله ها بالا رفتم. به اتاقم که رسیدم صدای جیغ و داد عمه ستونهای خانه را لرزاند. پدر داد زد: «کاشکی بیدار می موندم. خدایا این همه شب خوابم نبرد. آخه این چه خوابی بود که دیشب نذاشت دست مادرم رو بگیرم.»
‏عمه خودش را به در و دیوار می کوبید. صدای تنهاکسی که نمی آمد اخترخانم بود.
فصل دوازده

پس از مرگ مادربزرگ، خانه بزرگ و قدیمی او سوت و کور شد. برای مراسم تدفین صبر کردند تا عمو قادر به ایران بیاید. فاجعه مرگ او لبهای پرخنده اخترخانم را برای همیشه بست. پدر آشفته از آنکه موقع جان دادن مادربزرگ به خواب رفته بود احساس ندامت می کرد. عمه ها غمگین و بچه ها سردرگم بودند. مادر برای تسلیت گویی دو سه بار تا دم در خانه مادربزرگ آمد و تا فهمید پدر آنجاست داخل نشد.
‏اواخر هفته، وقتی پدر و عمو قادر از فرودگاه برگشتند جنجال بپا شد. دو برادر از دم در ورودی گریه کردند تا داخل خانه. وارد اتاق که شدند، عمو روی سجاده و پدر روی بالش مادربزرگ از حال رفتند. عمه ها گوشه اتاق کز کرده بودند و زار می زدند. اخترخانم هول شده بود و به سر و صورتشان گلاب می پاشید. بوی حلوا و گلاب گیج کننده بود. از بی تابی عمو قادر و پدر کلافه بودم. هرگز در خانواده این همه بی قراری ندیده بودم. با شیوا کنار چهارچوب در ایستاده بودیم و گریه می کردیم.
گ مادربزرگ همه را غافلگیر کرده بود، با اینکه مدتها مریض بود هیچ کس باور نمی کرد روزی برسد که از میان فرزندانش برود. چهره عمو با آخرین بار که دیده بودمش زمین تا آسمان فرق داشت. نیمی از موهای سرش ریخته و بقیه یکدست نقره ای بود. سبیل پرپشت جو گندمی درهم و نگاه افسرده ای که هزاران درد نگفتنی در خود پنهان داشت او را پر جذبه نشان میداد.
‏در آن هفته جهنمی از بس دوندگی کرده بودم پاهایم ذق ذق می کرد و زانو هایم از شدت خستگی توان نگهداری بدنم را نداشتم، سرم را به در تکیه دادم و به آشفتگی پدر و عمو قادر خیره شدم. عمو تا سرش را از روی سجاده مادربزرگ بالا آورد فریاد زد: «ای خدا، ببین این بچه ها چقدر بزرگ شدن! آخه چرا ما رو آواره غربت کردی خدا!»
‏پدر لب تخت نشسته و به گوشه ای خیره شده بود، عمه نازنین زبان به دهان نمی گرفت. عمو قادر را که دید داغ دلش تازه شد.
‏«کجا بودی داداش که ببینی یکبند دور مادرمون چرخیدم. در نبودت هزار تا اتفاق ناجور واسه ما افتاد. تو که بزرگ تر مایی قابل ندونستی یه زنگ به خواهرات بزنی! روی دنیا سیاه. باید مادر مون می مرد تا یاد خاک وطن کنی داداش؟»
‏پدر از اتاق بیرون رفت و عمو قادر را صدا زد. عمو پرسید: «نازنین چشه؟ انگار توپش حسابی پره. یکی نیست بپرسه تو چرا زنگ نمی زدی!»
پدر به من نگاه کرد و در حالی که دست عمو را گرفته بود و به سمت آشپزخانه می رفت آهسته گفت: «تقصیر نداره، بدبخت دلش پره. پسر نامردش چند وقته خونه زندگیش رو ول کرده رفته. معلوم نیست کدوم جهنم دره ای گم وگور شده که یه زنگ هم نمی زنه. هرروز با احمد کتک و کتک کاری دارن، همین روزاست که دیوونه بشه بیفته گوشه تیمارستان.»
صدای عمو قادر در اشپزخانه پیچید. «بین خودمون باشه، ازم قول گرفته جاش رو لو ندم!»
‏«مگه می دونی کجاست؟»
‏«با هزار مصیبت آوردمش پیش خودم،گول یه مشت از خدا بی خبر رو خورده بود.»
بدنم داغ شد. از کنجکاوی داشتم پس می افتادم. پاورچین به سمت راه پله ها رفتم و پشت ستون مخفی شدم تا حرفها را واضح تر بشنوم. پدر گفت: «منو باش که فکر می کردم همه این کارها نقشه است. این پسره نمی تونست شلوارشو بالا بکشه، اون وقت چطوری تونسته از کشور خارج بشه!»
‏«مدارکش رو همون از خدا بی خبرا نگه داشته بودن که ازش سوء استفاده کنند. چند تا رفیق اون طرفا داشت. تا بهشون زنگ زدم رفتن پیداش کردن.»
‏«کجا بوده، چه غلطی می کرده! چطوری پیداش کردی؟»
‏«قصه اش درازه. کلی خرجش کردم تا تونستم از چنگ اون یارو نجاتش بدم. تو مهندس اصلانی می شناسی؟»
‏«نه والله، تو عمرم همچی اسمی نشنیدم. خب این بابا که می گی چه کاره است؟»
«چی بگم والله، می گن عضو گروه فرار مغزهاست.»
«فرار مغزها؟ این پسره قد یه بچه هم حالیش نیست. مغز که هیچی، هم تو سرش پیدا نمی شه.»
«داداش، دقیق نمی دونم جریان چیه ولی هرچی هست بعدها معلوم می شه. وکیلم قاچاقی آوردش پیش خودم الان هم با اون پاسپورت جعلی محاله بتونه از آلمان بیرون بزنه! آلمانیها رو نمی شناسی نادر، عین فیلمهاشون که بچه بودیم و تو تلویزیون می دیدم مو لا درز کاراشون نمی ره.»
احساس کردم کسی پشت سرم است. شیوا بود. پرسید: «فالگوش وایسادی؟»
به سمت راه پله ها رفتم. پدر و عموقادر از آشپزخانه بیرون آمدند. بدنم انگار پر از کاه شده بود. بی حس و گیج از له ها بالا رفتم و روی تخت وا رفتم. شیوا پشت سرم آمد. «رنگت پریده سرمه، می شه بگی چی شنیدی که جنی شدی!»
«دست به دلم نذار شیوا... حالم خوش نیست.»
«حال کی خوبه که حال تو خوب باشه! دایی قادر و بابات چی می گفتن؟ به روح مادرجون قسم بگو چی شنیدی؟»
اشکم سرازیر شد و با بغض گفتم: «معلوم نیست چه بلایی سرش اومده که به عمو قادر پناهنده شده!»
رنگ شیوا پرید. «دروغ می گی!»
«از خودم متنفرم. کاشکی پاهاش رو زنجیر می کردم و نمی گذاشتم بره. اینکه پیش عمو قادره مهم نیست، جای شکرش باقیه که عمو به دادش رسیده اما... این مدت که ازش خبری نبود... کجا بوده، کجا خوابیده، چی خورده؟! ای خدا! سرمه رو بکش و راحتش کن.»
شیوا به صورتم خیره شد. پرسیدم: «چرا ساکتی؟ یه چیزی بگو. عمو می گفت مدارکش همه جعلی ان و محاله بتونه برگرده ایران. اون وقت من احمق فکر می کردم بی وفاست!»
‏«ماتم که چطور به من حرفی نزد!»
‏«عمو گفت سپرده به هیچ کس نگو اینجام.»
‏«چقدرم دهن دایی قادر چفت و بس داره! سرمه، یه خاکی توی سرمون شده که نگو و نپرس!»
‏«حرف بزن ببینم چی می گی!»
‏«مرجان... خدا می دونه چقدر دور و بر من می پلکید تا نامه هاش رو به امیر برسونم. دختره پررو بیغوم پسغوم می داد، اما امیر محلش نمی گذاشت. اون موقع که دهن همه ما بوی سیر می داد، مرجان هیز و پررو بود، چه برسه به حالا که...»
‏«درست حرف بزن بفهمم چی می گی.»
‏«اینجا که بود چند وقت یک بار به امیر بند می کرد، او هم می گفت ولش کن، اما من ازش متنفر بودم. وقتی رفت گفتم یه نفس راحت می کشیم. بیا، اینم از بخت بد داداشم. ببین از بی کسی به کی پناه برده! رفته تو لونه زنبور.»
داشتم بالا می آوردم. زیر لب گفتم: «این کارا رو کی کرد که من نفهمیدم!»
‏«جریان مال خیلی وقت پیشه. اون موقع هم چشم دیدن تو رو نداشت.»
*****
آه کشیدم و گفتم: «این هم بازی تقدیره! موقعیتی پیش آمده که امیر امتحانش رو پس بده، از دست من و تو چه کاری برمی آد؟ اگه نتونه جلوی مرجان مقاومت کنه، به درد زندگی هم نمی خوره.»
شیوا کنارم نشت و گفت: «به همین آسونی می ذاری از چنگت درش بیارن؟»
‏بغضم ترکید. گفتم: «کار من و امیر از این حرفا گذشت، اگه دست از پا خطا کنه برای همیشه فراموشش می کنم.»
‏وقتی شیوا رفت به تخت چسبیدم و فکر کردم. اواخر شب شیوا رختخوابش را به اتاق من آورد. گفتم: «بی خود اومدی اینجا، پاشو برو تو اتاق مامانت که بتونی بخوابی.»
چراغ خواب بالای سرم را روشن کرد. «خواب از سرت پریده؟ خب منم خوابزده شدم. ببین سرمه... من نباید آن قدر شلوغش می کردم. تو راست می گی. عشق واقعی محاله با این چرت پرتای خاله زنکی از بین بره. من داداشم رو خوب می شناسم. امیر تو عمرش جز تو به هیچ کی دل نداده!»
«تمومش کن شیوا، یا بخواب، یا برو بیرون بذار به حال خودم باشم.»
چراغ بالای سرم را خاموش و به او پشت کردم. مثل مرغ پر و بال شکسته ای که از ترس توفان گوشه ای پناه می گیرد کنار تخت مچاله شدم. درمانده و اسیر افکار ضد و نقیض، نمی دانستم باید از دست امیر دلخور باشم یا دلم به حالش بسوزد که بدون اراده به کام شیر فرو رفته بود.
‏صدای تق تق شماره گیر تلفن در آن وقت شب که همه خوابیده بودند کنجکاوم کرد. با آنکه نای جنیدن نداشتم، بلند شدم پاورچین پایین رفتم. صدای پدر و عمو قادر از پشت در بسته اتاق مادربزرگ به سختی شنیده می شد. پدر با دلسوزی احمقانه ای گفت: «برگرده ایران احمد هر تیکه از گوشتش رو روی یه منقل کباب می کنه.»
عمو قادر پرسید: «حرف حساب این بابا چیه؟ باور کن امیر پسر سر به راهیه! احمد از اولش هم عصبی بود و دست بزن داشت. پسره کلی بارشه، اون وقت بابای بی فکرش قدرشو نمی دونه. حالا خبر داره این بچه کجاست؟»
‏«اون فقط بلده همه رو به باد کتک بگیره، امیرو کار ندارم، همین خواهرمون هم کلی ازش گله داره. حالا خوبه که شیوا دعای بی وقتیشه وگرنه اونم قسر در نمی رفت.»
‏«بچه هامون خیلی خوبن داداش، دلم می خواد بیای اونجا مرجان و سامان رو ببینی، داداش باور کن تا پای بچه های ایرانی به اون ور آب می رسه از خود اون جاییها بی بند و بارتر می شن! خدا رو شکر که سامان نه گوشواره ای شده و نه خالکوبی کرده.»
‏«مرجان چه کار می کنه داداش؟ دانشگاه می ره؟ خبر داری سرمه و شیوا معماری دانشگاه تهران قبول شدن.»
‏عمو قادر به تته پته افتاد. «اونم مشغوله داداش... زبون آلمانی می خونه، کلاس می ره.»
‏«یعنی این همه وقت زبونش راه نیفتاده! آلمانی که از انگلیسی هم آسون تره.»
‏«راستش مرجان زن خونه شده. مادرش دست و دلش واسه ته تغاریش می لرزه. دلمون نمی خواد بذاریم بره تو یه مشت از خدا بی خبر! همون تلویزیونشون کلی اخلاق بچه ها رو خراب کرده. بگذریم خوب، حالا از خانم جدیدت بگو. خداییش انصاف نبود آفتابیش کنی که دل اعظم بشکنه. بعد این همه سال چطور دلت اومد طلاقش بدی! کاری می کردی کسی از کارت سر درنیاره که نه سیخ بسوزه و نه کباب! آبروریزی هم نمی شد که بگن زنت رفته دنبال شوهر!»
‏«والله چی بگم داداش. اعظم اهل این حرفا نیست. الان می خواد من رو بسوزونه برگردم خونه. می دونم همه کاراش بازیه. جونشه و جون من.»
«هرچی بگم تف سر بالاست و برمی گرده تو صورت خودمون، اما خوب کاری نکرد.»
‏صدای پدر لرزید. «حرفا رو نشنیده بگیر... اعظم بمیره هم شوهر نمی کنه.»
‏«یعنی این حرفها شایعه ست؟»
‏پدر چند بار سرفه کرد. از تن صدایش فهمیدم غافلگیر شده. در حالی که سعی می کرد حرف را عوض کند عمو قادر با سیاست حرف دکتر را پیش می کشید و ارتباطش با مادر را زیر ذره بین می برد تا حواس پدر از سؤالاتی که راجع به بچه های او می کرد پرت شود. پاهایم از شدت خستگی داشت ضعف می رفت و خدا خدا می کردم حرف امیر پیش کشیده شود که یکهو پدر گفت: «در حق امیر پدری کن داداش، اونجا راحت می شه رفت دانشگاه، مثه اینجا نیست که بچه ها باید از هفت خان رستم بگذرن! حالا که به تو پناه آورده همون جا سروسامونش بده. اوضاع پولیت هم که بد نیست. فکرک ن دو تا پسر داری.»
‏«والله به حرف آسونه. خودت دختر داری و می فهمی چی می گم. فکر نکن اونجا رفتیم بی بند و بار شدیم، جون موت قسم می ترسم سامان غیرتی بشه و امیر رو بیرون کنه.»
«مگه چیزی ازش دیدین؟ بچه پاکیه. من خودم همه جوره تضمین می کنم.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:22 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان