سرمه "ناهيد سليمانخانی" - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

سرمه "ناهيد سليمانخانی"
زمان کنونی: 20-09-1395،10:33 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 87
بازدید: 3320

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
ارسال: #11
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل سوم

با اصرار امیر شروع به درس خواندن کردم، برای جبران کم کاری و عقب ماندگی چند ماه اخیر مجبور شدم شبها تا صبح بیدار بمانم و مطالعه کنم، اما تمرکز کافی نداشتم و به جای پنج دقیقه وقت برای یادگیری یک صفحه از کتاب، نیم ساعت وقتم هدر می رفت. سکوت ِ شک بر انگیز و ناگهانی پدر و مادرم بیش از مواقعی که جنگ و دعوا داشتند نگرانم میکرد. از رفتار سردشان مشخص بود هیچ مشکلی بینشان حل نشده و با کوچکترین بهانه ممکن بود دوباره با هم درگیر شوند. پدر کمتر از گذشته در خانه افتابی می شد. و مارد با شب دیر آمدن و حتا نزدیک صبح به خانه آمدنش کنار آمده بود. سارا خوشبخت ترین فرد خانواده بود که تحت هیچ شرایطی دست از شیطنت و بازیگشوشی بر نمیداشت. بیشتر ِ بدبختی ِمن از حساسیتم نسبت به جمع خانواده کوچکمان بود. از زمانی که امیر در قلبم جا باز کرد دوست داشتن و حساسیت نسبت به او هم بار اضافی بر مشکلاتم شد.
از زمانی که پدربزرگ فوت کرد و عمو قادر از ایران رفت گردهما یی شب جمعه ها فراموشی شد. وقتی مادربزرگ که فکر می کرد بین پدر و مادرم صلح برقرار شده، به مادر تلفن زد و برای شب جمعه دعوتمان کرد حدس زدم مهمانی به مناسب أشتی کردن پدر و مادرم می باشد. مادر پرسید: همه هستن یا فقط ما دعوت داریم مالارجون؟ تو زحمت می افتین به خدا... می خو این بیام کمکتون؟
‏گوشی راکه گذاشت و خبر مهمانی را داد به فکر افتا دم بنجشنبه چه لباسی زیر روپوشم بپوشم که اگر به بهانه کمک کردن از راه مدرسه به خانه مادر بزرگ بروم امیر خوشش بیاید.
‏مادرگفت: تو فکری؟ چیزی شده؟
- داشتم فکر می کردم مادرجون دست تنها از عهده اون همه کار برنمی آد. اگه اجازه بدین پنجشنبه از راه مدرسه می رم کمکش.
‏مادر رنگ به رنگ شد وگفت: بد عادت دی ها! اون بار دلیل داشت که گفتم برو.
‏- انگار شما باور نمی کنین من بزرگ شام! مامان داره هجده سالم می شه ها!
‏- خب که چی!؟ من به سن توکه بودم خان جون اجازه نمی داد یه قدم از سرکوچه مون دور بشم. دوره زمونه عوض شده، جو ونای امروز سرنترسی دارن و اهمیتی به رضایت بزرگ ترها نمی دن.
- من از چیزای دیگه می ترسم. مامان هیچ می دونین این مدت که با پدر قهر بو دین چه به روزگار دختر تون اومده؟
- ‏خیلی خب، بیشتر ا‏ز این زبون درازی نکن. حالا تاپنجشنبه. شاید خودمم با تو بیام، پیرزن بیچاره فکر کرده با یه مهمونی می تونه دل بچه هاشم به هم نزدیک کنه.
‏- سارا خودش سه چهار تا آدم لازم داره که مواظبش باشن! بدتر می ره توی دست و پای همه.
‏مادر هاج و واج نگاهم کرد وگفت: حواست به حرفها یی که بابات زد
‏باشه ها!
‏- کدوم حرفها؟
‏- منظورم این پسره، امیررو می گم. یه وقت نبینم باهاش گرم بگیری.
از خجالت آب شدم، سرم را زیر اندا ختم و به اتاقم رفتم. سفارش مادر
‏باعث شد به فکر بیفتم برای مهمانی شب جمعه با چهره ای متفاوت در میان جمع حاضر شوم.
‏تا پنجشنبه دو سه روز وقت داشتم. می دانستم امیر بیشتر از من خوشحال است که فرصتی برای دیدار در خانه مادر بزرگ پیش آمده و مطمئن بودم با برنامه ریزی زود تر از دیگران به محل دیدار خواهد آمد. بنجشنبه صبح با حال و هوای عجیبی از خواب بیدار شدم. با آنکه شب قبل تا صبح درس خوانده بودم انرژی عجیبی در بندبند وجودم موج می زد.
‏آن روز رفتار شیوا در دبیرستان غافلگیرم کرد. انگار توجه امیر به من حسادتش را تحریک کرده بودکه مرتب کنجکاوی می کرد و می خواست ازکارها سردر بیاورد. لابد امیر کزک به دستش نداده بودکه می خواست از طریق من اطلاعات کسب کند. زنگ تفریح که از احوال پدر و مادرم و مناسبت مهمانی مادر بزرگ پرسید حواسم را جمع کردم وگفتم:مگه ‏مهمونی مناسبت خاصی می خواد؟!
‏زنگ مدرسه که خورد به او پیشنهاد کردم همراه من به خانه مادربزرگ بیاید، اما تا فهمید برای کمک می روم تنبلی کرد وگفت: من مثل تو نیستم که به فکر آخر سال نیستی. هزار تا درس عقب مونده دارم. شب می بینمت.
‏از خدا خواسته سوار تاکسی شدم و یکراست به خانه مادر بزرگ رفتم. کوچه قدیمی بی هیچ دلیل خاصی به من احساس امنیت می داد. شاید دلیل آن همه آرامش خیال در خاطرات دوران کودکی ام و رفتار محبت آمیز پدر بزرگ پنهان بودکه بی نهایت نوه هایش را دوست داشت.
‏درکه زدم اختر خانم در را بازکرد. او مستخدم پیر مادر بزرگ بودکه در گذشته هر پانزده روز می آمد خانه مادر بزرگ را نظافت می کرد. از مادر بزرگ مشن تر، اما قدرت بدنی اش از جوانهای بیست ساله هم بیشتر بود. مادر بزرگ می گفت بدبخت هر چی کار می کنه جیرینگی می بره می ریزه تو دست و بال پسرش که یه احترام خشک و خالی هم بهش نمی گذاره.
‏چشمهای ریز اختر خانم از مغز سر تا نوک پایم حرکت کرد و چنان خندیدکه کم مانده بود تارهای صوتی اش را هم ببینم.
- ماشاءالله به قد و قو ارت، یهو استخوون ترکوندی ننه! قربون قد و با لات.
- سلام اختر خانم،کم پیدایی، خسته نباشی.
- چرا دم در وایسادی، بیا تو.
‏اختر خانم یکهو بندکوله پشتی ام را از سرشانه ام کشید.
- بده .به من این وامونده رو. واه واه چقدرم سنگینه، قلوه سنگ توش گذاشتی ننه؟
‏تا از راهرو رد شدم مادر بزرگ لنگان لنگان به در آشپزخانه رسیده بود.
- اومدی مادر، انگار ده ساله ندیدمت، بد عادتم کردی.
‏جلو رفتم و بوسیدمش.
- همیشه زحمتام گردن شما می افته، شرمنده ام.»
- ای مادر، آدم تا جو ونه بچه هاش مثه کفقر جلد هواکه تاریک می شه می آن آشیونه، همچی که مثه من پیر می شه و تنهایی دمار از روزگارش درمی آره، همه می رن سی خودشون و میشکی به داد آدم نمی رسه. نیگا به خودت نکن که باوفایی.
‏- اگه به من باشه دلم می خواد همیشه پیش شما باشم.
‏صدای جار وبرقی و تق و توقِ باز و بسته شدن در و پنجره ها خانه را پر کرده بود. مادر بزرگ روبه من کرد وکفت: حالاخوش خدمتیش گل کرده، نه که چند وقت غیبش زده بود. هی می گم امروز جارو پارو نکن، چاره اش نمی شه... لابد گرسنه هستی؟
‏- سیرم، تو مدرسه ساندویچ خوردم.
‏- پس برو روپوشت رو درآر و آویز ون کن به جا رختی که دم دست اختر نباشه، امروز هر چی گیرش اومده ریخته تو ماشین رخشوری.
هر چه به عصر نزدیک می شدیم شوق دیدار امیر بی تاب ترم می کرد. بعد ازظهر، به بهانه استراحت به اتاق پدرم رفتم. از آخرین باری که با امیر در آن اتاق صحبت کرده بودم چیزی نمی گذشت. از خودم و احساسم متعجب بودم. ذره های وجودم امیر را در اتاق حس می کردم. وقتی به یاد تاولهاش پشتش افتا.م د‏لم ضعف رفت. بازی سرنوشت من و او را با یک احساس همدردی ساده به هم نزدیک تر کرده بود و حس می کردم پیوند عاطفی من و او از شبی که زخمهایش را پانسمان کردم عمیق تر شده است.
هنوز هوا تاریک نشده بود که سر وکله عمه نیره و بچه های شیطانش، ایمان و افسانه، پیدا شد. صدای احوا لپرسی و روبوسی مادر بزرگ با عمه و بچه ها ورودی خانه را پر از شادی کرد. حدود یک ماه می شدکه عمه نیره را ندیده بودم. با آنکه بیشتر اوقات پشت پنجره بود و موقع مدرسه رفتن می شد با هم سلام و احوا لپرسی کنیم از خجالت اختلاف بین پدر و مادرم تظاهر می کردم نمی بینمش و سریع از جلوی خانه شان رد می شدم. هر چه مشکل پدر و مادرم بیشتر رو می شد رابطه من با عمه ها کمتر می شد. کار به جایی رسیده بود که ترجیح می دادم با هیچ کس رفت و آمد نکنم تا مجبور نباشم نیش و کنایه ها را تحمل کنم. تنها کسی که زبانش نیش نداشت و آزارم نمی داد مادر بزرگ بود و تنها کسی که از جان و دل دوستم داشت و به فکر آرامشم بود، امیر بود. ‏
مادر بزرگ پرسید: اکبر آقاکجاست مادر؟
‏عمه نیره پاسخ داد: یه عالمه ورقه آورده بود خونه صحیح کنه. وقتی می اومدم نصفش هم تصحیح نشده بود. تا شب نشده خود شو می رسونه.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:13 ب.ظ
 
ارسال: #12
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اکبر آقا استاد دانشگاه و از معدود مردان باسواد فامیل بود. با آن همه تحصیلات دانشگاهی و معلوماتش نه به دیگران فخر می فروخت و نه شعار می داد. جوانها را نصیحت نمی کرد و به قول مادر بزرگ آزارش به مورچه هم نمی رسید. او تنهاکسی بودکه امیر را به تیزهوشی و خلاقیت قبول داشت. هر موقع حرف امیر پیش می آمد چنان از او دفاع می کرد که همه چپ چپ نگاهش می کردند. در مقابل نگاههای ناباورا نه همه می گفت چیزی که توی مغز امیره هنوز به اندازه کافی پخته و جا افتاده نشده، درست مثل میوه که زمان لازم داره تا حسابی برسه. در آینده همه تون به وجود ‏چنین آدمی در خونواده افتخار می کفین!
‏از پله هاکه پایین آمدم وعمه نیره را دیدم، بغضم گرفت. انگار صد سال بود ندیده بودمش. چنان بغلم کرد و فشارم دادکه استخوانهای کتفم درد گرفت.گفت:بمیرم الهی که پوست استخوان شدی، خدا ازشون نگذره که زندگیتون رو چشم زدن.
‏سراغ کوله پشتی ام رفتم که اختر خانم در اتاق پدر بزرگ گذاشته بود. ایمان و افسانه ورجه وورجه کنان به دنبالم آمدند. و وقتی زیپ کیفم را باز کردم مهلت ندادند شکلات را از ته کیفم در بیاورم. چنان کیفم راکشیدند و دمر وکردندکه اختر خانم فریاد زد: وروجکا... همین الان اتاقو جارو کردم!
‏سر و صدای بچه ها با یک بسته شکلات قطع شد و هردو رفتندکنار اتاق نشستند. اختر خانم در حالی که از خستگی نفس نفس می زد سیم جار وبرقی را جمع کرد وگفت: خیر ببینی ننه، این جارو رو ببر بذار تو بستر. نفسم برید، اگه این بچه هان که تا شب همه جارو آشغال می ریزن. خوش به قدیما که یه مشت نخودچی کیشمیش جلوی بچه ها می ریختن، ‏نه پوست داشت و نه هسته.»
‏صدای پچ پچ عمه نیره و مادر بزرگ در اشپزخانه پیچیده بود. حس ناخوشایندی درگوشم زمزمه می کردکه دارند پشت سر ما حرف می زنند. برای آنکه مزاحم غیبت کردنشان نشوم پا ورچین از پله ها بالا رفتم و به اتاق پدر پناه بردم. تنهایی بهتر از بودن درکنار کسانی بودکه به جای همدردی آتش به دلم می زدند. ‏پشت میز پدرکه نشستم برای اولین باربه خودم اجازه کنجکاوی دادم و هوس کردم درکشو وکمد میز تحریر را بازکنم.کشو دست نخورده، پر ا‏ز پیامهای کوتاه و نشانی شرکتهای مختلف بودکه پدر برای کار به آنها مراجعه کرده بود. سر رسیدهای جلد چرمی چندین سالِ گذشته که از لای هرکدام بریده کاغذهایی بیرون زده بود. یکی از أنها را برداشتم و باز کردمش. عکس دوران نوجوانی مادرم از آن بیرون افتاد. عکس متعلق به دوران دبیرستان مادرم بود. جمله کوتاهی پشت آن نوشته شده بود.
به تنهاعشقم، نادر، تقدیر می کنم.
‏اشکم جاری شد. فکر کردم اگر همه عشقها با چنین پایانی به دشمنی ختم شود تکلیف من و امیر چه خواهد شدکه تازه اول راهیم!
‏صدای زنگ در آمد، .بعد صدای عمه نازنین در راهرو بیچید. اولین چیزی که از مادر بزرگ پرسید این بود: - عروس و پسرت کجان مادر؟ خوب سایه شون سنگین شده صبر کردن همه بیان بعد تشریف فرما بشن؟
‏مادربزرگ جواب داد: بزار از راه برسی ونفست جا بیاد، بعد شروع کن به لیچار بافتن. بچه های توکجان؟
‏عمه نیره آهسته گفت: خواهر، بیا بریم اتاق جلویی، اینجا تو راهرو صدا می پیچه، سرمه بالاست. طفلک می شنوه غصه میخوره، شیوا و امیر نمی آن؟
‏- شیوا تو راهه، امیرم که خودت بیشر می شناسیش. رأیش نباشه از اتاقش درنمی آد. دعای بی وقتیش اون پشته بوم و اتآق بالاست. چطور بشه بره سراغ مجتبی!
‏از جواب عمه دلم به هول و ولا افتاد. صداها قاطی شد و دور شدند.
‏سردرگم بودم آیا امیر می آید یا تا آخر شب باید چشم به راه بمانم!
‏به سمت آینه رفتم و صورتم را آرایش کردم. پنجره را باز کرم. هوای خنک و دل غمگین من و شب تاریک بر قلب و روحم سنگینی میکرد.. تنها و بی کس. لب تخت پدر نشستم و داشتم به تیره بختی خودم فکر میکردم که شیوا آمد و به جمع غیبت کنندگان پیوست. ساعت نزدیک هشت بود ، تصمیم گرفتم شماره تلفن خانه عمه را بکیرم. گوشی راکه برداشتم ترس برم داشت. اگر از پایین کسی گوشی را برمی داشت آبرو برایم نمی ماند. اما طاقتم تمام شده بود.دل به دریا زدم « شماره راگرفتم. دو بار زنگ خورد. تا گوشی را برداشت. سلام که کر‏دم کمی مکث کرد، انگار باور ش نمیشد چنان کاری از من سر بزند. پرسید: - چی شده سر مه؟
‏به تته پته افتادم.
- امیر...راستش من..چرا ساکتی؟
خندید:
- تا حالا صدات رو از توی تلفن نشنیده بودم ، خب...تعجب کردم.
- امشب می آی خونه مادرجون؟
سکوت کرد و من از خجالت خیس عرق شده بودم.گفتم: کاری ندارِ؟
- صبر کن ،گوشی رو نذار.
- من توی اتاق بابا هستم. می ترسم از پایین گوشی رو بردارن. سریع گوشی را گذاشتم.بدنم مثل کوره داغ شده بود و قلبم به شدت می تپید. در آن لحظه آنقدر به اواحتیاج داشتم که حتا به فکر واکنش پدرم هم نبودم.انگار همه مرده بودند و تنها من و او زنده بودیم. از احساسم وحشت کردم.
یک ساعت نکشید که صدای به هم خوردن در آمد. با عجله رفتم لای ‏در را بازکردم. صدای امیرکه با مادر بزرگ بلند بلند حرف می زد همه را به راهروکشانده بود. در را أهسته بستم و برگشتم روی تخت دراز کشیدم. برخلاف یک ساعت پیش که با شوق و ذوق با او تماس گرفتم حالا دلم نمی خواست ببینمش. آن همه اشتیاق و نیاز به دیدار او یکهو از سرم پرید. صدای هیچ کس نمی آمد. انگار همه به اتاق جلویی رو به حیاط رفته بودند، اما چند دقیقه بعد صدای قدمهای سنگین امیرکه داشت به سمت راه پله ها می آمد در راهروی طبقه پایین پیچید و بلند بلند به مادر بزرگ گفت:
- خودم برمیدارمش.امیر حرف می زد و از پله ها بالا می آمد...
- ‏یه هفته است می خوام بیام کیف پولم روکه توی اتاق مامان جا گذاشتم بردارم، ولی وقت نمی کنم.
‏هیجان زده پشت در رفتم. توی سرم انگار ارکستر منفرنی شروع به نواختن موسیقی آرامی کرد. آرام گفت:
- سرمه، بازکن منم.
‏او رهبر ارکستری بودکه با هماهنگی قلب و روحم را به تلاطم انداخته بود. آن همه دیداری که درگذشته داشتیم، چنان حسی را در وجودم زنده نکرده بود. خواستنی غریب و ناآشنا را تجربه می کردم و نمی دانستم علت آن همه سرسپردگی و نیاز با او بودن ازکجا سرچشمه گرفته. در راکه باز کردم متعجب نگاهم کرد و لبخند زد. وارد اتاق شد و در را ‏پشت سرش بست. به سمت پنجره رفت و من روی تخت نشستم ، از خجالت سرم را زیر انداخته بودم. برگشت و نگاهم کرد.
- چقدر تغییر کردی، سرمه چه خبر شده! به خدا دل و روده ام آمد توی دهنم تا خودم رو رسوندم اینجا. چرا تلفن رو قطع کردی؟ چون به لب شدم.گفتم چی شده که نمی تونی پای تلفن بگی!

‏همان طور که سرم پایین بودگفتم: - نمی دونستم یه زنگ کرتاه این هملاه گرانت میکنه. آمد نزدیکتر، سرم را بالا آوردم و دیدم به چشمهایم عاشقانه نگاه میکند. من پشیمان شدم و نزدیک بود بغضم بترکد، گفتم: معذرت میخوام.
کنارم نشست و گفت: با این وضعیت روحی دست ودلم به هیچ کاری نمیره،انگار افتادم توی یه باتلاق بزرگ...می ترسم تو رو هم بیچاره کنم.

- منظورت چیه؟ نه به اون حرفهای شیرین و شعرهای سوزناک ، نه به این کناره گیری ناگهانیت. میدونی چند وقته ندیدمت؟ پس بگو فقط میخواستی منودرگیر کنی و خودت کنار بکشی.
- این جوری فکر میکنی؟
- رفتارت آزارم میده امیر. یادته شعار میدادی عشاقی یعنی همیشه بودن، نه اینکه یه موقع هوس کنی باشی و یه موقع حوصله نداشته باشی رو نشون بدی! این حرفها از دهن تو در اومد و حالا داره زیر همه شون می زنی.
از گوشه چشمم تغییر رنگ صورتش را دیدم.وقتی شروع به حرف زدن کرد صدایش می لرزید: تو هیچ موقع نمیتونی احساس من رو نسبت به خودت درک کنی.ایراد از منه... تو راست میگی...عزیز دلم ، من باید خفه میشدم و هیچ حرفی به تو نمی زد.الان هم از حرفهایی که زدم پشیمون نیستم،فقط نگرانم..همین.
بلند شد به سمت تلفن رفت. گوشی را برداشت و چند بار پشت سر هم گفت: گوشی رو بگذارین...میخوام شماره بگیرم.
وقتی مطمئن شد از طبقه پایین به مکالمه گوش نمی دهند شماره گرفت.
- سلام خانم اصلانی ،شکوهی هستم. متاسفانه کار مهمی برام پیش اومده، دیر بشه عینی نداره؟ میخواین بذاریم برای فردا...پس با دخترتون هماهنگ کنین و به من خبر بدین.
منتظر جواب بود که برگشت و زیر چشمی نگاهم کرد.مثل برق گرفته ها به صورتش زل زده بودم و بدنم می لرزید. هرگز چنان حس حسادتی را تجربه نکرده بودم ،ان هم نسبت به دختر خانم اصلانی که نمیدانستم چند سال دارد و چه شکلی است. بدجوری آتش گرفته بودم.کنجکاوی هم آزارم میداد.
امیر پس از سکوتی طولانی گفت: باشه، فردا تماس میگیرم، بعد می آم خدمتتون، و گوشی را گذاشت.
نمیخواستم نگاهش کنم، چون می ترسدیم بی قراری ام را از عمق چشمانم بخواند، جلو آمد و بالای سرم ایستاد . با صدای آرامی گفت: امشب، زیباتر از همیشه می بینمت. داری با اعصاب امیر چی کار میکنی سرمه؟ به خدا داغونم کردی. حالا چرا تو سرتو بالا نمی آری؟ من که به قدر کافی بیچاره شدم، میخوام بیشتر نگات کنم و بدبخت تر بشم.
سرم را بالا بردم: ورق برگشت؟ آنقدر از دستت عصبانی هستم که خدا میدونه.
- برای چی؟ امیر بمیره و تو عصبانی نشی.
- از ساده لوحی خودم کفری ام که اختیار دلم رو به دست تودادم.
- من عاشق همین صداقت تو هستم. این که هرچی به ذهنت میآد بیان میکنی، خیلی قشنگه سرمه. پاکی تو آدم رو به یاد فرشته ها می اندازه.
‏صدای عمه از پایین پله ها به گوشم رسید. دستپاچه بلند شدم وگفتم: ای وای ، الآنه که مامانت بیاد بالا.
‏خونسرد نگاهم کرد وگفت: خب بیاد بالا! آسمون که به زمین دوخته ‏نمی شه، تو از چی می ترسی؟
‏عمه فریاد زد: کیفت رو پیدا کردی امیر؟ - ‏امیر لای در را بازکرد وگفت: دارم می گردم .
‏دوباره در را بست وگفت: امروز شمشیرت رو ازرو بستی عزیزم. امیر یه قلب داره که متعلق به توست. هرکار دلت می خواد با دل من بکن، امانگو از دوست داشتنم پشیمونی! خب، من اینجام چون تو خواستی بیام، دلم شور زد، چون تا حالا به من تلفن نزده بودی. به خاطر تو اومدم، چون از قومی که پایین نشستن و دارن غیبت می کنن خوشم نمی آد. چند روزه می خوام باهات حرف بزنم، جلوی خودم رو می گیرم نکنه حرفی از دهنم دربیاد و ناراحت بشی. همه زندگیم شده ملاحظه کاری. ملاحظه بابام، ملاحظه مادرم، ملاحظه داییم و ملاحظه مادرجون از همه مهم تره، چون قسم داده دیگه اسم تورو نیارم. خسته شدم از بس التماس کردم و تعهد دادم چنین و چنان می کنم و هیچ غلطی هم نکردم.
‏به سمت در رفت و من غرق در عوالم نگران کننده به کف اتاق خیره شدم.گفتم: برو دیگه، منتظر چی هستی؟
‏بدون لبخند و غریبانه خداحافظی کرد و رفت. دلم خون بود. از اینکه دل به مردی سپرده بودم که در دنیا یی از غرور غرق بود پشیمان بودم. با آنکه مرتب به من اظهار عشق می کرد در مواقعی که احتیاج به هم صحبتی با او داشتم حضور نداشت. وقتی نبود، دلتنگ بودم و وقتی بود، از لحظه رفتنش وحشت داشتم. هجوم احساسات تند جوانی و تمایل به سهیم بودن در عاشقانه ای که او می خواست مغزم را پاک فلج کرده بود. به نفعم بود همه چیز را فراموش کنم.
‏عمه ها داشتند پچ پچ می کردندکه وارد اتاق شدم. سلام کردم و لبخند زدم. عمه نازنین پبرسید: پس نادر و اعظم کجان؟ دیر نکردن؟
‏عمه نیره گفت: ‏چه خوشگل شدی سرمه، چی کار کردی عمه؟
‏مادر بزرگ از اشپزخانه صدا زد:‏سرمه بیا مادر، ضعف کردی... بیا یه لقمه غذا بخور.
‏شیوا روی صندلی اشپزخانه نشسته بود. به صورتم نگاه عجیبی کرد و گفت: تو اومدی کمک یا اینکه...
‏چشمم که به چشمش افتاد حرفش را قطع کرد. لبخند مشکوکی زد و گفت: ‏حسابی به خودت رسیدی!کیف امیر تو اتاق مامان پیدا شد یا تو اتاق دایی؟!
‏داشت قاه قاه می خندیدکه با بشقاب غذا از آشپزخانه بیرون آمدم. وارد اتاق که شدم عمه نیره گفت:آشپزی هیشکی به پای مادر نمی رسه. رامستی سرمه، تو با این همه سروصدا تونستی بخوابی عمه؟
‏عمه نازنین به صورتم زل زد وگفت: - صدای پایین بالا نمی ره، صدای بالا هم پایین نمی آد.
‏مادر بزرگ کنارم نشست و پرسید: - امیرکیفش رو پیدا کرد؟
‏عمه نازنین نوک زبانی گفت: شایدم اون بالا دنبال چیز دیگه ای می گشته!
‏مادر بزرگ حرف توی حرف آورد.گفت: برمی گرده یا رفت حاجی حاجی مکه.
چشمم به بشقاب عذا، ولی اشتهایم کور شد. عمه نیره گفت: حالا این چه اومد و رفتی بود که ما ندیدمش! میتونست بگه مادرش کیفش رو پیدا کنه.
مادربزرگ چند سرفه کرد و گفت: ببینمش میگم که پشتش صفحه گذاشتین. اینقدر بهش گیر ندین. این پسر رو شماها فراری دادین! همچی که اومد ودید دارین غیبت میکنین، در رفت.
شیوا با سینی چای وارد اتاق شد و پرسید: کله کی رو بار گذاشتین؟ اگه از امیر حرف میزنین فقط دارین خودتون رو خسته میکنین. داداشم یه مرد منحصر به فرده. به هیشکی شبیه نیس جز خودش، به حرف هیچ کس هم اهمیت نمیده، جز یه نفر.
عمه نیره گفت: فکر میکنم از شما حرف شنویی داره مادر، یه موقع تونستی نصیحتش کن. اکبر آقا میگه امیر نابغه است. هیچ موقع هم بی ربط حرف نزده که بگم عادتشه بی خودی از این و اون تعریف کنه.
با حرفهای شیوا و نگاههای پر معنی عمه ها آشفته شدم. بشقابم را برداشتم و به آشپزخانه رفتم . احساس خفگی میکردم. فکر کردم چه خوب شد که امیر رفت و ندید چطور افراد خانواده رفتارش را زیر سوال میبرند. کمی بعد شیوا به آشپزخانه آمد و گفت: غذاتم که نخوردی، معلوم هست چته سرمه؟
- من چیزیم نیست .تو چته که همه حرفاتو با گوشه کنایه می زنی؟
- با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد، ندیدی همه با اشاره حرف میزدن.
‏به صورتش خیره شدم وگفتم: ‏دنیای تو از دنیای من یک عالمه فاصله داره شیوا، خوش به حالت که منطقی هستی.
بعد بلند شدم و از راهرو به سرعت رد شدم. پله های حیاط راکه پایین می رفتم صدای قدمهای شیوا را پشت سرم شنیدم. هر دو لب حوض نشستیم. شیوا آهسته گفت: امیرکه وارد خونه شد خندون بود و ا‏ز درکه بیرون می رفت برج زهر مار... سرمه تو می خوای همه چی رو از من پنهون کنی، اما من خیلی چیزا می دونم.
‏- چی می دونی؟ یه جوری حرف می زنی انگار من و امیر با هم سر و سری داریم.
‏برگشت به چشمهایم نگاه کرد.
- ‏من خرم دیگه! امیر آدمی نیست که به خاطر کیف پولش راه بیفته بیاد اینجا و اون جوری از در بزنه بیرون.
‏با عصبانیت گفتم: خودت ببر و خود تم بدوز، اما این لباسی که می دوزی اندازه تن من نیست شیوا. پاتواز زندگی من بکش بیرون. دوستی ‏بی دوستی.»
- بگو ترسیدی و راحتم کن. آخه خره، من که اعتراضی به رابطه شما دو تا ندارم، فقط لجم می گیره که تظاهر می کنی هیچ خبری نیست.
- چرند نگو شیوا. سرمه سر راه نیفتاده که هرکی هرجور دلش خواست ازش حرف بزنه و راحت با دلش بازی کنه.
- اِ‏؟ این جوریه؟ نمی دونستم داداشی با معرفتم هرکی شده!
‏- منظورم توهین به امیر نیست. ا‏ز شماها لجم می گیره که همیشه تو نخ دیگران هستین.
‏پس از نگاهی طولانی و حرفها یی که بی صدا با چشمهایمان رد و بدل کر دیم، شیوا بلند شد رفت. وارد اتاق که شد از پشت شیشه دیدمش. او هم به من نگاه می کرد. خیلی کلافه بودم. تا پیدا شدن ستاره ها لب حوض نشستم و به تلفن نابه جایی که به امیر زده بودم فکر میکردم. ‏اختر خانم لب ایوان امد و پرسید: ‏تو نی ای ننه!که چی تو این تاریکی لب حوض نشستی، یه وقت بی وقتی می شی ها!
‏بلند شدم و از پله ها بالا رفتم. وارد راهروکه شدم صدای زنگ درامد. آن همه سرو صدایی که ازگفتگوی عمه ها و اختر خانم و مادر بزرگ بپا شده بود یکهو قطع شد. عمه نازنین گفت: نادر همیشه دوتا زنگ میزنه.
و با ورود پدرم در خانه سکوت برقرار شد. به چهارچوب در رسده بودم که پدر بعد از احوالپرسی با احتر خانم از راهرو گذشت و از کنارم رد شد.
عمه ها تک تک جلو آمدند با او روبوسی کردند. عمه نازنین پرسدی: اعظم کو داداش؟
شیوا دست دورگردن پدر انداخت و او را بوسید. اختر سینی چای را زمین گذاشت و بعد از شنیدن صدای زنگ فریاد زد: بچه ها، شلوغ نکنین، چه خبرتونه.
اختر خانم دوباره رفت و در را باز کرد.داشت با مادر احوالپرسی میکرد که پدر از شیوا پرسید: درسها خوب پیش میره؟ باید مثل همیشه امسال هم شاگرد اول بشی دایی جان، من به تو افتخار میکنم و از الان روی صندلی دانشگاه می بینمت.
دوباره سکوت شد. مادر از چهارچوب درتو آمد. تنها کسی که جلوی پایش بلند شد مادربزرگ بود عمه ها نیم خیز شدند و مادر گفت: تو رو خدا بلند نشین. جلو رفت و خم شد و هر دو رابوسید. مادربزرگ با صدای بلند گفت: سارا کجا رفتی مادر، بیا یه بوس به مادرجون بده بعد برو آتیش بسوزون.
‏مادر رو به مادر بزرک گفت: ببخشین که دیر اومدم. وظیفه من بود بیام کمکتون،اماسارا خودش هفت تاکنیز کمربسته می خواد. فکرکردم نیام تو دست و پاتون راحت ترین.
‏- اختر از سفیده صبح که اومد یه لنگه پاست تا حالا. نه که بگم واسه شماهاکاری کرده ها. این چند وقت که نبود زندگیم گند شده بود. یه روزه همه جا رو تمیز کرد. اتاقای بالاروگفتم یه روز دیگه بیاد تمیز کنه. کسی بالا نمی ره، یه سرمه می آدکه بچه خودش جمع و جور می کنه، امیرم که...
‏مادر بزرگ بقیه حرفش را قورت داد. شیوا حرف توی حرف آورد و گفت:زن دایی، چه عجب ما شما رو دیدیم!
- من باید گله بکنم یا تو؟ خوبه که اندازه سرمه دوستت دارم و یه سر نمی آی بپرسی مردی یا زنده ای.
‏از همان لحظه ای که نام امیر از دهان مادر بزرگ بیرون آمد، رنگ پدر مثل گچ سفید شد و نگاهش که غضبناک تر از همیشه بود روی صورتم خشکید. تا لحظه ای که سفره را پهن کردند لام تا کام حرف نزد. مادر و پدر با فاصله از هم نشسته بودند و تاکسی با آن دو حرف نمی زد جواب نمی دادند.
‏آن شب همه می دانستند أشتی پدر و مادرم ظاهریست و من در طول شب نگران لحظه ای بودم که پدر درباره امیر حرفی بزند و با آن همه تهدیدی که کرده بفهمد من و او در خانه مادر بزرگ با هم ملاقات می کنیم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:14 ب.ظ
 
ارسال: #13
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل چهارم

گریه های شبانه مادر تمرکزم رابه هم ریخت بود. از روز مهمانی مادر بزرگ و ملاقات کوتاهی که با امیر داشتم لحظه ای از یاد او غافل نشدم. نگاههای مرموز شیوا در دبیرستان بدجوری آزارم می داد. پنجره اتاق امیر بسته بود و بی خبری از او پاک گیجم کرده بود. کم کم داشتم باور می کردم که او موجودی غیرقابل اعتماد است و پشیمان بودم که با ساده لوحی احساس قلبی ام را به او بروز داده بودم. جنگ سرد شبانه پدر و مادرم ادامه داشت و به تنها چیزی که اهمیت داده نمی شد امتحانات آخر سال من بود. از نیمه های شب کتاب و پلی کپیهایم راکف اتاق پخش می کردم و تا سپیده سحر فقط وقت تلف می کردم. آفتاب که می زد خرت و پرتهای کف اتاق را زیر تخت هل می دادم و حرص می خوردم چرا یک شب دیگر از شبهای سرنوشت ساز به هدر رفته بود.
‏سارا هم از بی توجهی مادر به تنگ آمده بود و دائم بهانه جویی می کرد. از وقتی بیدار می شد نق می زد تا آخر شب. نیمه های شب با جیغ و داد از ‏خواب می برید و تا صبح زار می زد. تنها فریاد رس او من بودم که اگر لجبازی نمی کرد و رضایت می داد توی اتاقش بخوابم قصه کوتاهی سر هم می کردم تا دوباره بخوابد.
‏درگیر و دار امتحانات آخر سال و نیمه شبهایی که به قصد درس خواندن بیدار می ماندم یکی دو بار تلفن زنگ می زد. از ترس اینکه مادر از خواب بیرد سریع گوشی را برمی داشتم و بی اختیار به پنجره تاریک اتاق روبه رو خیره می شدم. کسی جواب نمی داد و کوتی را می گذاشتم. این بازی کم و بیش مر تب تکرار میشد. با آنکه تصمیم گرفته بودم فراموشش کنم دلم می خواست او پشت خط باشد.
شب امتحان ریاضی قهوه غلیظی نوشیدم وکتابها و پلی کپیهای ریاضی راکف اتاق چیدم. آن شب هوا خنک تر از شبهای دیگر و آسمان پر از ستاره بود. نسیم که از پنجره تو می زد هر دلباخته ای را عاشق تر می کرد. در میان تمرینها غرق بودم که تلفن زنگ زد. فکرکردم اگر یک بار دیگر زنک بزند همه اهل خانه زا برا می شوند.گوشی را برداشتم و بدون آنکه حرف بزنم به در اتاقم خیره شدم. خواستم گوشی را بگذارم که صدای امیر را شنیدم.
- بیداری سرمه؟
‏بلند شدم به پنجره اتاقش نگاه کردم. تاریک بود. پرسیدم:
- ازکجا زنگ می زنی؟
- خونه نیستم. شیواگفت فردا امتحان ریاضی دارین... می دونستم امشب بیدار می مونی. زنگ زدم بپرسم مشکلی نداری؟
- امیر، خواهش می کنم سر به سرم نزار. شب به خیر.
‏گوشی راگذاشتم. تنم خیس عرق بود. در همان چند لحظه کلی گله و ‏شکایت به مغزم خطور کرد. به خاطر لجبازی با او و شیوا که تصور می کردند بدون کمک آنها نمی توانم درس بخوانم تا صبح بیدار ماندم و تمرین حل کردم. نزدیک صبح چرت کوتاهی زدم و سر جلسه سرحال تر از همیثسه حاضر شدم. شیوا طبق معمول با لبخند به بچه ها و نگاه مغرورانه همیشگی اش، اولین نفری بود که از جلسه امتحان بیرون رفت. موقع بازگشت به خانه باز هم به یاد امیر و تلفن کوتاه شب گذشته افتا دم. در خانه عمه ها بسته بود. ازکنار دیوار به سمت خانه می رفتم که صدای امیر را از پشت سرم شنیدم. سلام کرد و پرسید: امتحانت رو خوب دادی؟
برگشتم. آن قدر خونسرد و بی خیال بودکه عصبانی شدم.
‏نزدیک تر شد و دستش را دراز کرد.
- ورقه رو از شیوا گرفتم. چرکنویست رو بده ببینم چی کار کردی.
‏- ممنون، راضی به زحمت تو نیستم.
‏همان طور که به چشمهایم نگاه می کرد زیپ کیفم را بازکرد.
- ادا در نیار، بدش به من.
‏آرام محتویات کیفم را بیرون آورد و لابلای کتابها راگشت. من مات به او نگاه کردم، مثل همیشه که در مقابل او و حرفها یی که می زد وکارهایی که انجام می داد واکنشی نشان نمی دادم. چند بار پرسید: مطمئنی دور ننداختیش؟
- تو از جون من چی می خوای؟
‏- تو په چیزیت هست که نمی خوای به من بگی. پس حرفها یی که شنیدم درسته!
- چه حرفها بی؟ معلوم هست چی می گی؟
‏به چپ و راستش نگاه کرد و أهسته گفت: منو باش که این همه دلتنگت بودم و دنبال فرصت بودم ببینمت. بیا، اینم از بخت سیاه من!
کتاب و دفتر هایم را با عصبانیت داخل کیفم گذاشت و زیپش را بست.
- فکرکن امروز هم منو ندیدی.
‏بدون خداحافظی رفت. تا چند لحظه وسط کوچه خشکم زد. در خانه شان که به هم خورد به خودم آمدم. حالم خیلی بد بود. از بی خوابی داشت از حال می رفتم. وارد خانه که شدم مادر از اشپزخانه صدا زد:
- اومدی سرمه... ناهار حاضره.
‏وارد اتاقم شدم و در را از تو بستم. بدون عوض کردن لباس روی تخت ولو شدم. از دست امیر دلخور بودم، اما وقتی دیدمش احساس کردم چقدر دلتنگش بودم. ضبط صوت را روشن و مدایش را زیاد کردم که مادر صدای گریه هایم را نشنود. صدای زنگ تلفن آمد. می دانستم مادر گوشی را برنمی دارد. امیر بود. هربار تصمیم می گرفتم به او فکر نکنم وارد قلبم می شد و وقتی به سمتش می رفتم بی رحمانه از من می مریخت. احساس تند وسرکش خواستن او هیجان عجیب و غریب و خطرناکی بودکه کم کم داشتم به آن معتاد می شدم.گرم تر از همیشه شروع به صحبت کرد.
‏- معذرت می خوام که عصبانی شدم... باهات خداحافظی نکردم که بقیه حرفام رو تلفنی بگم. هیچ وقت دلم نمی خواد با تو خداحافظی کنم. وقتی سلام هست چرا آدم بگه خداحافظ! سرمه، حرف زدن با تلفن خیلی راحت تره. وقتی به چشمات نگاه می کنم قاطی می کنم. جالبه که همه می گن من بی خیالم اما... بعدهاگه منو بهتر بشناسی متوجه می شی اون طور که می گن نیستم. چرا حرف نمی زنی تا صدای قشنگ روبشنوم؟ ها؟ یه ‏چیزی
- امیر، مامان هست.
‏- تا حرفا مو نزنم آروم نمی شم... سرمه آدم رو به یاد سیاهی می اندازه، سیاهی و تاریکی، تاریکی شب... تو منحصر به فردی عزیزم، حتا زلال اشکا تم باشکوهن... دیو ونه شدم نه؟ چرت و بپرتهایی که می گم آز ارت می ده؟
‏دلم لرزش خفیفی داشت. چشمهایم را بستم و حس عاشق بودن را با تمام وجودم لمس کردم. با خودم گفتم اگر این واژه ها دروغ باشند هم در این لحظه های سرد تنهایی دل بیمارم را شفا می دهند. کلمه های شیرین او سرچشمه ای از عشق و محبت مخفی در قعر وجودش بودکه مثل همیشه جسورانه از لبهایش جاری می شد و مهربا نانه روی تاو لهای دل زخمی من مرهم می گذاشت. اشکم درآمد. جلوی گوشی راگرفتم که صدایم را نشنود و نفهمد تا چه حد غمگینم. صدای او مثل خون دررگهایم جاری شد.
‏ماسر وابر تو فرو فکنده 1 ‏م، تاثت من شوی 1 ‏ز تو تاا وج تو، زندگی من کترده است
سایه را بر تو فرو فکنده ام، تا بُت من شوی
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است.
از من تا من، تو گسترده ای
با تو برخوردم ، به راز پرستش پیوستم
از تو به راه افتادم، به جلوه رنج رسیدم
و با این همه ای شفاف
مرا راهی از تو به در نیست
زمین باران را صدا می زند، من تو را.

- خواهش می کنم با احساسات من بازی نکن.
- من سگِ کی باشم که با احساس پاک و لطیف تو هم بازی بشم.
‏به سختی بغضم را فرو دادم.
- حالم خوب نیست. خسته ام امیر، حرفات رو بذار برای یه وقت دیگه.»
‏- حالا دیگه غیرممکنه گوشی رو بذارم. باید بگی چته. اگه از برخورد امروزم ناراحتی بگو تا ازت معذرت بخوام. باورکن نمی خواستم ناراحتت کنم.
- خب، فراموش می کنم.
- منو؟ نه ، این عادلانه نیست.
‏- تورو خدا بس کن. من اسباب بازی نیستم که هرموقع رأیت بود بیای سراغم و وقتی خسته شدی پرتم کنی تو سطل آشغال.
- داری محکومم می کنی؟ می دونم مجرمم سنگینه، اما اگه قاضی حضرت عشق باشه سرم بالای دار نمی ره.
- دست از سرم بردار. من نه معنی حرفا تو می فهمم و نه ازکارات سر در می آورم.
‏گوشی راگذاشتم و یادم آمد اولین بار نیست که رفتارش سردرگمم می کند. او از زندگی فقط بازی عشق ورزیدن را بلد بود و من تاسف می خوردم که دل به دیوانگیهای او سپرده بودم.
‏باگریه به خواب عمیقی فرو رفتم. عصر با صدای مادرکه بلند بلند از آرایشگرشوقت می گرفت از خواب پریدم. تلفنش که تمام شد فریاد زد: سرمه، تنگ غروبه، نمی خوای پاشی؟ سارا عصر ونه نخورده،گرسنه بشه لجبازی می کنه. من می رم آرایشگاه، بعد یه سرم می رم پیش مرجان، شش ماه پیش یه لباس سفارش دادم برای عیدکه با مرافعه بابات و گرفت و گیر مون عید مون هم از بین رفت، حتا وقت نکردم برم پرو.
سارا با عروسک بزرگش که یک سر وگردن ا‏ز خودش بلناتر بود از در اتاقش بیرون آمد. تا مادر را لباس پوشیده دید، جیغ و داد راه اند اخت. - منم می آم، منم می آم...
‏با آنکه از خستگی داشتم وا می رفتم، بغلش کردم و به آشپزخانه رختم سرگرم کردن اوکار سختی نبود، با یک قصه کوتاه ساعتها به فکر فرو می رفت و فوری عروسکش شخصیت اصلی داستانش می شد.
‏آخرشب، نه پدر آمد و نه از مادر خبری بود. سارا خوا بید. دلم شور مادر را می زد. دیر آمدن پدر و یا نیامدنش به خانه عادی شده بود، اما به یاد نمی آوردم مادر من و سارا را ‏تا آن موقع شب در خانه تنهاگذاشت باشد. همیشه هر جا بود تاریک نشده به خانه برمی گشت.
‏نیمه شب صدای پای او را از بیرون شنیدم. داشت از در راهرو تو می آمد که بلند شدم از لای در فگاهش کردم. انکارگریه کرده بود. اول به اتاق سارا سرک کشید، بعد تا چشمش به من افتاد با لکنت پرسید: ‏هنوز بیداری؟
- دلم شور می زد.
- برو بخواب، بی خود دلواپس شدی... من که بچه نیستم! و به اتاقش رفت.
‏تا نزدیک صبح خوابم نبرد. تاریک و روشن صدای پای مادررا شنیدم، اما آن قدر خسته بودم که نای تکان خوردن نداشتم. تازه چرتم برده بودکه ازگریه سارا ‏بلند شدم. صدا زدم:لاسارا، بیا اینجا ببینم مگه مامان نیست؟
سارا از لای در اتاقم تو آمد.
- ‏مامان خوابه.
‏دلم شور افتاد، بلند شدم رفتم از لای در اتاق نگاه کردم. دیدم مادر ‏خوابیده و لیوان آب و مقدا ری قرص روی میز کوچک کنار تختش ریخته. سارا پشت سرم بود و یکریز نق می زد. بغلش کردم. در را آهسته بستم و به اشپزخانه رفتم. با هزار ترفند راضی شد به خانه مادر بزرگ بیاید. برای مادر نامه نوشتم و روی در اتاق چسباندم.
‏از درکه بیرون می آمدم امیر از پنجره اتاقش سرک کشید. تا در را بستم و برگشتم مقابلم ایستاده بود.
‏سارا توی بغلم خودش را به خواب زده بود. امیر پرسید: می بریش مدرسه؟ مگه مامان نیست؟
بعد هم تا سرکوچه دنبالم آمد.
- بدش به من، سنگینه خدا نکرده کمرت درد می گیره. راستی امروز چی دارین؟
- کلاس رفع اشکال، چطور؟
‏- فکر نمی کنم به زنگ اول برسی، خودم اشکا لات رو برطرف می کنم.
سر خیابان ایستاده بودیم که نگاهمان به هم گره خورد. امیر گفت: بریم ‏خونه مادر جون
‏- ترجیح می دم برم مدرسه .
‏انگار نفسش تنگ شده بود. صورتش سرخ شد وگفت: دنبالت تا دم مدرسه می آم. سارا رو هم خودم می برم می گذارم خونه مادرجون، براش خوراکی هم می خرم، دلت شور نزنه.
‏وقتی سکوت کرد دلم به هول و ولای عجیبی افتاد. نزدیک خیابان اصلی بودیم. ایستا دم و لحظه ای به صورتش نگاه کردم، لبخند تلخی زد و گفت: منم بیکار نیستم.
‏- خیله خب، حالا می گی چی کار کنیم؟ - هرکاری دوست داری همون کار بهترین کاره.
- پس، می ریم خونه مادرجون. امیر، فکر می کنم این قضیه خیلی کش پیدا کرده.
‏سوار تاکسی که شدیم پرسید: کدوم قضیه؟ روشن تر حرف بزن.
- تو داری افسرده ام می کنی. از زندگی سیر بودم، با این کارای تو بدبخت تر شدم.
‏تا بناگوشش سرخ شد. به راننده که داشت از آینه نگاهمان می کرد خیره شد و أهسته گفت: بهتره سکوت کنی، هر حرفی رو هر جایی نمی زنن.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:14 ب.ظ
 
ارسال: #14
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
کلافه بودم و دلم می خواست همان روز تکلیفم روشن می شد. امیر با چهره ای غمزده تا دم در خانه مادر بزرگ هیچ حرفی نزد.
‏وقتی در زدیم مادر بزرگ از دیدنمان وحشت کرد. پرسید:شماها اینجا چی کار می کنین؟
‏امیر به سرعت داخل شد.
- بچه داره از دستم می افته.
‏تا سارا را در اتاق پدر بزرگ خوا باند و برگشت، مادر بزرگ وسط راهرو ایستاده بود و هاج و واج نگاهش می کرد. آن قدر خسته بودم که توان ایستادن نداشتم.کنار در اتاق وارفتم وکوله ام از دستم افتاد، امیر پرسید: چاییت حاضره یا برم دم کنم مادرجون؟
‏مادر بزرگ نگران بود. به اتاق پدر بزرگ نگاه کرد و پرسید: روشو اندختی؟
- تو این گرما روشو بنذازم که می پزه! حواست پرته یا هنوز خوابی مادرجون؟
‏- تو کوک شماهام، مگه حواس برای آدم می ذارین؟
‏امیر به مادر بزرگ نزدیک شد. موهایش را بوسید وگفت: هیچ اتفاقی ‏نیفتاده. فقط من و سرمه صبحانه نخوردیم. شما خوردی؟
‏مادر بزرگ که به آشپزخانه رفت، امیر آهسته گفت:بهش چی بگیم؟
سرم را به چهارچوب در چسباندم. چشمهایم از خستگی باز نمی شد. گفتم: - من بلد نیستم دروغ بگم، پیشنهاد تو بود بیاییم اینجا. خودت هر چی می خوای بگو.
‏- حالا صلاح نیست چیزی بهش بگیم.
‏مادر بزرگ با سینی چای و نان و پنیر برگشت. امیر بلند شد، سینی را از دستش گرفت و گفت: صدا می کردی بیام سینی رو از دستت بگیرم. چقدرم سنگینه!
‏- پدر صلواتی، فکرکردی نفهمیدم فرستا دیم دنبال نخود سیاه؟
‏امیر قاه قاه خندید. .
- مادرجون، امیرو نشناختی؟ من از هیشکی نمی ترسم، به خصوص از شماکه دلتون به نازکی دل پروانه است و تا حالا ازگل بالاتر به من نگفتین.
‏- آره، یه کله شقی درجه یکی. کله ات بو قورمه سبزی نمی داد دختر ‏داییت رو نمی دزدیدی.
‏- دلم پیشش گرو ست. ازش جدا بشم که می میرم!
- بشین صبحانه ات رو بخور و بگو ببینم قضیه چیه.
‏مادر بزرگ فنجانی چای دستم داد و گفت: بلد بودم صد اشو ضبط می کردم نشون بابا و ننه اش می دادم که می گن این پسره سال تا سال حرف نمی زنه.
‏نگاه امیر روی صورت من و مادر بزرگ جا به جا می شد. برای عوض کردن موضوع گفتم: امروز مامان کار داشت، سارا رو آوردم بذارم پیش شما که برم مدرسه.
- خب، امیر تو اینجا چی کار می کنی؟ بابا ننه هاتون می دونن شماها اینجایین؟
‏امیر می خوا سمت جواب بدهد که مادر بزرگ گفت: ‏توکه هیچی،کی اجازه گرفتی که دفعه دومت باشه؟
‏گفتم: مادرجون ببخشین، من دلم نمی خواد مزاحم شما باشم، ولی مجبور شدم سارا روبیارم، الانم که زنگمون خورده .
‏مادر بزرگ بلند شد سینی را برداشت و پرسید: هردو تون ناهار می مونین؟
‏امیر سینی را ‏از دستش گرفت.
- ‏بده به من مادر، راضی به زحمت شما نیستیم، اگه موندنی شدیم ساندویچ مهمون من.
‏چهره مادر بزرگ درهم رفت.
-‏خبه خبه، ساندویج هم شد غذا! از گلو تون پایین نرفته رودل می کنین. خودم واسه تون قیمه پلو می پزم.
‏مادر بزرگ و امیر به آشپزخانه رفتند.کمی بعد امیر برگشت و به دیوار تکیه داد. دستهایش در جیبهایش و گردنش راکج کرد.
- هنوز با من قهری؟ دلخوریت از چیه؟ تو تاکسی نشد بیرسم. از اون موقع دارم به حرفات فکر می کنم. سرمه، دوست دارم هر چی توی دلته بریزی بیرون که بفهمم از چی ناراحتی. به خدا نمی خوام سر سوزنی ناراحتت کنم.
‏- چوب که نیستم. به خدا دارم از دستت دیو ونه می شم، یعنی من باید ازت بخوام جایی می ری قبلش بهم بگی!کارای عجیب و غریبت آزارم می ده. به خدا فکرشم نمی کردم این طوری دلتنگت بشم.
‏نفس عمیقی کشید وگفت: ‏معذرت می خوام... حق با توست. آخه ‏فکرشم نمی کردم دلواپسم بشی... یعنی امتحان بدی هم نبود. و ناباورا نه نگاهم کرد.
‏- پس همه اش نقشه بود! می خواستی منو امتحان کنی.
‏جلوتر آمد.
- نه، سوء تفاهم نشه. من با هیشکی خرده حساب ندارم، با تو که هیچی! چرا فکر کردی به عمد تنهات گذاشتم! یهو بگو شکنجه گرم دیگه. من خواستم خودمو امتحان کنم، نه تو رو.
‏در حالی که از ناراحتی می لرزیدم اشکم جاری شد وگفتم: این رسم مردونگیه؟ اول منو درگیر کردی، بعد به فکر افتادی خود تو امتحان کنی؟
با کلافکی گفت: ا‏ی وای، چرا هر حرفی می زنم بد برداشت می کنی! بابا حساب دو دو تا چهار تاست. اون همه این ور اون ور می رفتم یک بار هم اعترافی نکردی. حالا این بار چه اتفاقی افتاده که عزیز شدم!»
‏- تو فقط می خواستی حواس منو از زندگی زهرماریم پرت کنی و بری پی کارت!
‏از سر طاقچه یک برک دستمال کاغذی آورد و مقابلم نشست. دستمال را گرفتم و با آن صورتم را پوشاندم. عصبانی بود، اما آهسته حرف می زد.
- نمی دونم از کجا این حرفا رو آوردی، فقط یک کلمه می گم... غلطه، همه اش غلطه، فکر می کردم این مدت منو شناختی... می خوای چی کارکنم که باورکنی دوستت دارم... بگو.
‏نگاهش پر از صداقت بود و من بی قرار تر از همیشه.
- دیگه نمی تونی بی خیال هر موقع اراده کنی راتو بکشی بری. می فهمی چی می گم؟ لجم گرفته که نسبت به وظایفت خونسردی.
‏- فکر می کنی برای چی دارم مثل سگ جون می کنم. می خوام میون بُر ‏بزنم که تورو از دست نام، حالا هی حرفای منو بپیچون و تحویل خودم ‏بده.
‏تا صدای مادر بزرگ در راهرو بیچید، بلند شد رفت دم پنجره ایستاد. مادر بزرگ با میوه خوری پر از خیار و انگور آمد.
- پا شو مادر، چرا وسط چارچوب نشستی؟ مگه نمی خوای بمونی؟ پاشو روپوشت رو درآر بزن به جالباسی چروک نشه.
‏امیر پشت به ما، رو به حیاط ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد. به مادر بزرگ گفتم: چیزی تنم نیست. لباسم راحته، مهم نیست چروک بشه.
- عمه هات هربار می آن این جا یه عالمه لباس جا می ذارن، همه شونو تا کردم گذاشتم توی کمد اتاق بغلی. پاشو یکی بردار بپوش. امیر، تو چرا ماتت برده؟
‏امیر صدای مادر بزرگ را نشنید. نمی دانم در آن لحظه به چه فکر می کرد. احساس کردم درکار خودش وامانده و من هم باعث دردسرش شده ام. دلم گرفت. با خودم گفتم: شاید همه اش هوسی زودگذر بوده. شاید هم داره عشق رو مشق می کنه برای کسب تجربه. ای خدا، چه کنم با این همه سرسپردگی؟ یعنی عاشقش شدم؟ چه غلطی کردم!
‏مادر بزرگ چند ضربه به پشتش زد. - پسرکجا یی؟ چرا ماتت برده؟
امیر برگشت.
- شما چیزی پرسیدی؟
‏- معلوم هست چتونه؟ آخرش نگفتین برای چی اومدین اینجا! توکه هیچی، این مدت معلوم شدکجا بودی؟ آخرش نازنین رو دق مرگ می کنی. ‏از راهرو بیرون رفتم و وارد حیاط شدم. هواگرم و خورشید از لابلای درخت کاج برسطح آب افتاده بود. لب حوض نشستم و به تصویر امیر در حوض نگاه کردم. بی اراده دستم را در آب فرو بردم. امواج دایره مانند چهره هردو مان را پرچین کرد و هر دو محو شدیم. در افکاری برزخی غرق بودم که با صدای او به خود آمدم.
‏- سرمه، تو می دونی عشق چیه؟
سؤآلش چندین بار در ذهنم جابه جا شد. جواب دادم: یعنی باید تعریفش کنم؟ احساس رو می شه با واژه ها تعریف کرد؟ تو خودت می تونی تعریفش کنی؟ تو می دونی با من چه کار کردی؟ داشتم زندگیم رو می کردم. تو اومدی وادارم کردی بهت فکرکنم. حالا احساسم به من می که خودت هم سرگردونی. شاید عشق از نظر تو چشم انتظاری و درد کشیدن باشه، اما از نظر من عشق یعنی همیشه با هم بودن.
‏کنارم نشست. پیشانی اش عرق کرده و صورتش پر از غم بود. زیر لب گفت: - حرفات پشتم رو لرزوند. تو فکر می کنی من چی هستم؟ یه آدم بی قیدکه هرروز یه سازی می زنه و داره تو روبازی می ده!با این سن وسال کم عقلت خوب می رسه. فقط نمی دونم چرا منو باور نمی کنی. دیروز که کم محلی کردی یه جور سوز وندیم، الان یه چیز دیگه می گی. نمی دونم، گیج شدم. راستش رو بگو، چی توی سرت می گذره.
- چی می گی امیر؟ انگار بدهکار هم شدم ها!
‏- یعنی تو از نقشه بابات خبر نداری؟ باورکنم که هیچی نمی دونی؟
سایه مادر بزرک به شیشه در ورودی راهرو افتاد. امیر بلند شد رفت آن
‏طرف حیاط. مادر بزرگ در را بازکرد وگفت:لاکجایین بچه ها؟گرمتون نشه. امیر چرا رفتی اون ور حیاط؟ امروز یه چیزیت هست ها!
- نه مادرجون، من چیزیم نیست.
‏- اگه چیزیت نبود ناغافل جا خالی نمی کردی بری اونجا که عرب نی ‏می اندازه.
- باز کی سوسه اومده؟ از من سر به راه تر سراغ داری؟
‏مادر بزرگ روی اولین پله نشست. >
- بیا ببینم پسر، بیا اینجا دوری نکن. امیر کنار مادر بزرک نشست. گوشه چارقدش را بوسید و گفت: فدای
‏چارقد ململ سفیدت بشم. یعنی من، با این سن وسال باید کنج خونه ور دل مامانم بشینم و پام رو از خونه بیرون نزارم! خوبه همچی ددری هم نیستم که همه جا پرکردن سر به خونه نیستم! والله کار نداشته باشم، ازکنار پنجره اتاقم یه وجب هم فاصله نمی گیرم.»
‏- پدر و مادرت گناهی نکردن که مرتب حرصشون می دی. مادر، تا بابا نشی نمی فهمی دلواپسی واسه اولاد یعنی چی. قدیما می گفتن صد تومن می دیم که یه شب پسر مون بیرون از خونه نمونه. تو شورش رو درآوردی. می ری و به هیشکی نمی گی کجا می ری!
‏- شما فکر می کنی من کجا می رم! نه، خدا وکیلی همه تون شکاکین وگرنه تو خط من نبودین.
‏- دوره زمونه خرابه مادر، دنیا پر ازگناه و آلودگیه. تدیدی چه جنگی بپا شد! یادته؟ همه اش از بی نمازی و بی صداقتی مردم بودکه تر و خشک با هم سوخت، مؤمن و مقدسا هم به پای گناهکارا سوختن. په نفر نبود که شب سرشو بذاره رو بالش و با خیال راحت بخوابه. از بی ایمونی آدما دعای هیشکی مستجاب نمی شد.
‏صورت امیر سرخ و برافروخته شد.
- تو تهران جنگ بود یا لب مرز! یکی دو تا بمب ناقابل توی تهر ون انداختن، نصفی از مردم سکته کردن، کسی جنگید؟ تهرونیا، یا اون بدبختا یی که لب مرز زیر آتیش دشمن بودن! زن و بچه شون جلوشون تیکه تیکه شد، اما سنگراشونو ترک نکردن. من یاد مه که مردم تهرون تا صبح تو خیابونا ویلون بودن نکنه دو تا آجر تو سرشون بیفته.
‏- خب مادر، جون عزیزه. می گی دو تا آجر، اما یه نصفه آجر هم أدمو می کشه. سخت گذشت مادر، تو اون موقع بچه بودی متوجه خیلی چیزا نشدی.
- ‏بچه نبودم مادرجون، خوب یاد مه عده ای کاسه لیس در اون موقعیت فقط به فکر پرکردن جیبشون بودن.
‏مادر بزرگ هاج و واج به او نگاه می کرد و من مات بودم آن حرفها کجا بودند که یکهو از دهان امیر بیرون ریختند. امیر به خودش آمد وگفت: - ببخشین، انگار صدام خیلی بالا رفت. - ‏عین اون جو ونایی که توی تلویزیون بودن حرف می زنی. امیر، مگه تو رفیق بسیجی داشتی؟
‏امیر خندید.
- نه مادرجون، منو چه به این حرفا! فهمیدن چیزا یی که گفتم زیاد هم سخت نیست. در ضمن اگه نگران مامانم هستین به خدا حتا نمی فهمه کی هستم وکی نیستم. فقط یه نفره که دلتنگ می شه. این رو هم امروز فهمیدم. از این به بعد هم غلط بکنم بی خبر جایی برم.
‏- دعای خیر مادر پشت سرت باشه، عاقبت به خیر می شی مادر.
امیر پرسید: سرمه توگرمت نیست؟ پاشو بریم تو.
هر دوبه اتاق رفتیم. مادر بزرگ پشت سرمان ازدر تو آمد گفت: دردتو می دونم. یه چیزی ص گم آویزه گوشت کن. کسی که زن می خواد باید دستش رو بزاره رو زانوش بگه یا علی! الکی عاشقم عاشقم که واهه زن نون و آب نمی شه!
‏امیر رنگ به رنگ شد و زیرچشمی نگاهم کرد. مادر بزرگ قندان را به طرفم هل داد وگفت: ‏خوب سر تو مثه کبکه کردی زیر برفا، اما اوناکه باید ‏بدونن همه چی رو می دونن. من مسئولم مادر، خدا اون بالا نشسته و همه رو می بینه. شما دو تا به هم محرم نیستین، می فهمی چی می گم امیر؟ گوشات می شنوه؟
‏امیر بلند شد و به سمت پنجره رفت. دستهایش را به چهارچوب تکیه داد، برگشت وگفت: شما هم مثل بقیه کج خیالین ، فکر می کنین آن قدر بی فکرم که با دست خالی یه همچی خریتی بکنم؟من باید لایق سرمه بشم، بعذ برم خواستگاریش.
- پس غلط می کنی الان دور و برش می پلکی.
‏سرم را زیر انداختم. دلم گر گرفته بود. هر حرفی از دهان امیر درمی آمد مثل خون در رگهایم می غلتید وگرمم می کرد. امیر با صدای بلندگفت: دیگه نمی آیم اینجا که شما اذیت نشین.
صدای اذان از مسجد محله بلند شد. مادر بزرگ تسبیح مرواریدش را دورگردنش آریخت و به سختی بلند شد. - می رم وضو می گیرم. سرمه، چاییتو خوردی وضو بگیر بیا اتاقی پدربزرگ. نماز اول وقت جوونارو حاجت روا می کنه.
‏امیر از پشت شیشه به مادر بزرگ که داشت لب حوض وضو می گرفت ‏نگاه کرد وگفت: بیچاره پیرزن یه عمر دلواپس بچه هاش بوده، حالا هم دلو اپس توست.»
‏- چرا دوستاتو به عمه معرفی نمی کنی؟ یعنی مامانت نباید بدونه تو با ‏کی رفت و آمد می کنی؟
‏- مگه من چند تا دوست دا‏رم!
- ‏یادت باشه اگه به هم تعهد بدیم، نمی تونی با من این طور رفتارکنی!
- هنوزم مطمئن نیستی؟ پس من ول معطلم دیگه!
‏جلوتر آمد و به چشمهایم خیره شد. در نگاهش دلواپس و اضطراب عجیبی دیدم. - اگه تعهدی درکار نیست چرا دلواپسم شدی و آن قدر قشقرق راه اند اختی؟
‏- من باید بشناست امیر. تا نفهمم کجا می ری و باکی هستی و چه کار می کنی هیچ تعهدی بهت نمی دم. دلوا پست شدم، چون ازت بی خبر بودم. این موضوع زیاد هم غیر عادی نیست
‏مادر بزرگ از حیاط برگشت و با صدای بلند گفت: ا ومدی یا نه؟
خواستم ازکنارش رد شوم که دستش را سر راهم کرد.
- لال بشم اگه یه کلمه دروغ بگم. من یه دوست بیشتر ندارم، اسمش مجتبی حمیدی، نام پدر محمد، مادر و خو اهر نداره که هیچ، دختر خاله و دختر عمه و هیچ دختر دیگری دور و برش نمی پلکه. خیابون ری،کوچه مهندس به دنیا اومده، پزشکی خونده و یه عالمه مرید داره، مجتبی یه بچه مسلمون واقعیه که پشتش می شه نماز خوند. خدا لطف بزرگی کرد که من و اون باهم رفیق شدیم.
‏صدای مادر بزرگ دوباره بلند شد.
- سرمه، وضوگر فتی؟ الآنه که
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:14 ب.ظ
 
ارسال: #15
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شیطون نماز ظهر مون رو بدزده ها! استغفرالله امروز امیر جای شیطون رو گرفته.
‏در نگاه هم غرق شده بودیم که سینی در دمتش لرزید.
- بر ثیطون ‏لعنت، این جوری نگام نکن. مُردم از دست تو...
دستی افشان، تاز سر انگشتانت صد قطره چکد،
هر قطره شئد خورشیدی
‏باشد که ‏به صد سوزن نور، شب ما رإبکند
‏روزن ، روزن
‏مابی تاب و نیایش بی رنگ
از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما
‏باشد که سرودی خیزد در خرر نوشیدن تو
‏بعد با صدای أهسته ای گفت: الانه که مادرجون بیرونم کنه. مگه چشمات می گذاره آروم باشم؟ سؤال دیگه ای نیس بانوی من؟
‏از نگاهای گرم و سوزان، از شعری که خواند، از هرم نفسهایش که به صورتم تازیانه می زد گیج و بی تاب شده بودم. آهسته گفتم: بذار برم امیر، بسکن دیگه.
‏مادر بزرگ شاکی شد: دست از سر این بچه بردار و آن قدر توگوشش نجوا نکن. بذار بیاد نمازش رو بخونه، کفرم رو درآوردی پسر. هر چی می گم برو حرف حالیت نمی شه.
‏امیر آه کشید و به سمت اتاق پدر بزرگ رفت. وسط چهارچوب در ایستاد وگفت: واجب بود سرمه رو تو شک بندازی؟ حالا فکر می کنه من چه کاره هستم که همه ازم گله دارن! از سر اذون تا حالا دارم توضیح می دم ‏که باورکنه خلافکار نیستم.
‏از سروصدای مادر بزرگ و امیر، سارا بیدار شد وگریه کرد. رفتم تو بغلش کردم. مادر بزرگ گفت: بروبراش یه چیزی بیار بخوره.
‏امیر وارد اتاق شد و از بغلم گرفتش.
- تو برو سر نماز، من می برمش آشپزخونه ازش پذیرا یی می کنم.
‏رفتم سرحوض وضوگرفتم. حرفهای امیر دلم را بدجوری شور انداخته بود. دلم می خواست در فرصت دیگری با او حرف می زدم و دوستش را بیشتر می شناختم. معمای رفتن ناگهانی و برگشتن به قول خودش شتابزده اثر در ذهنم حل نشده باقی مانده بود. مادر بزرگ قامت بست. طبق معمول سجاده مرا پشت سرش پهن کرده بود. نماز ظهر را بدون تمرکز تمام کردم. با عجله سجاده ام را تا کردم وکنار اتاق گذاشتم. رفتم آشپزخانه سارا را بگیرم که دیدم بغل امیر خوابش برده.گفتم: خدا کنه مریض نشه، هیچ وقت این قدر نمی خوابه!
‏- تنش که گرم نیست. خیالت راحت باشه، تورو خدا واسه این بچه دیگه نگران نشو. می برم می خوابونمش.
‏به اتاق مادر بزرگ رفت و بچه را خواباند. به حیاط که رفتیم پرسیدم: امیر، این دوستت که گفتی اسمش چی بود؟»
‏با تعجب پرسید: چطور؟
- چرا این جوری جوابم رو می دی. من نباید بدونم کیه؟ خب دلم شور می زنه، از حرفات فهمیدم باهاش رفتی جبهه! اگه خدایی نکرده کشته می شدی چی؟
‏- فکر می کنی شهید شدن به همین آسونیاست. و بعد خندید.
- ای بابا، ‏حالا که جنگ تموم شده چی رو می خوای بدونی.
- قراره همه چیز رو به هم بگیم یا نه؟
‏- برمی گرده به اون تعهدی که گفتی.
‏- اول باید به هم اطمینان پیدا کنیم. هر سؤالی از تو می پرسم با یه جواب دهنم رو می بندی. من خونه برم روی همه جوابای تو فکر می کنم. تو هنوز نمی دونی تنهایی چه فکرایی به سرم می زنه! رو بد کسی دست گذ اشتی، حواست هست یا نه؟
- اه، این جوریه؟ خب منم روی خیلی چیزا حساسم. حالا تو چی رو می خوای بدونی؟ اینکه چند سال پیش رفتم جبهه یا نرفتم؟ اگر مهمه یه روز باید درباره ای حرف بزنیم. جنگ تموم شده، حالا من باید جواب چی رو پس بدم. اگه صحبت رفتنه، آره، رفتم، نمی رفتم نمی فهمیدم جنگ یعنی چی.»
‏- چرا عصبانی شدی؟ یعنی من نباید نگرانت باشم؟
‏- بهتره نگران روحم باشی که کلافه شده. جسم فقط یه لباسه که فرسوده می شه و یه روزی مجبو ریم درش بیاریم بندازیمش دور. اونایی که به عشق الهی و حفظ حریم کشور رفتن جبهه و شهید شدن با من که از بچگی دلم پیش تو بود و جز رسیدن به تو هیچ هدفی نداشتم فرق داشتن. خیالت راحت باشه ، امیر آس و پاس هست، اما یه غلام حلقه به گوشه که تا آخر عمر در خدمت سرمه خانومه.
- خدا بگم چی کارت کنه که با دو سه کلمه دهن آدم رو می بندی. خب، می شه یه کم از مجتبی بگی، دلم می خواد بشناسمش. پدرش در تمام مدت جنگ خط ازل جبهه خدمت می کرد. مجتبی اون موقع دانشجوی پزشکی بود.مثل من اسیر عشق و عاشقی نبود و به چیزای دیگه فکر میکرد. موقع در خوندن یا موقع تفریح، موقع سر زدن به زخمیها، ... همه جا بهم بودیم. مثل برادر بزرگم میمونه. این حرفا رو به هیچ کس نگفتم. پیش خودمون باشه، حتا شیوا هم نمیدونه.
- با این پدر ِ سختگیری که داری این جور کارا جسارت میخواد. دلم واسه عمه م میسوزه.
- هیچ کدوم از افراد خونواده ام هم زبون من نیستن. تو هم اگه با اونای دیگه فرق نداشتی پایبندت نمیشدم. من فقط به عشق دو تا پنجره کوچه خوشبختی نفس می کشمو هم نفسی که وقتی همه جا تاریک می شه و فقط ستاره ها بیدار هستند در ِ قلبش رو روم باز میکنه.
مادر بزرگ تسبیح به دست میان چهارچوب در ظاهر شد.
- پسر چقدر روده درازی؟ به جای زبون بازی مثل بابات زرنگی کن و پولدار شو که از قافله عقب نیوفتی. از حرف زدن هیچ کاری درست نمیشه، مرد عمل باش بچه.
امیر لبخند زد و گفت: خدا رو شکر که خونه امیدمونو تو جنگ از بین نرفت. اگه این چند تا خشت قدیمی نبود من و تو کجا می تونیستیم همدیگه رو ببینیم ودرد دل کنیم.
گفتم: من از آینده می ترسم. دست خودم نیست. برای تو جنگ تموم شده، خونه مادرجون هم ممکنه تا صد سال دیگه خراب نشه، اما من به هیچی این دنیا اعتماد ندارم. دلگرمی من فقط تو و مادرجون هستین. به من بگو تا کی باید با حرفای قشنگو شعرای زیبات دلخوش باشم. این زنگی تغییر میکنه یا نه! تا آخر عمر که نمیشه با حرف و سخن و نگاه
‏کردن از پنجره زندگی کنیم.
‏چشمهایش به صورتم خشک شد. آه کشید وگفت: دارم سعی خودم رو می کنم ، اما سرعت بابات ازکاری که من قراره بکنم بیشتره. دایی جان نقشه خوبی واسه مون نکشیده. می ترسم یه روزی مجبور بشم توی روی بابات وبابام وایسم.
- از چی حرف می زنی؟ قبل از نماز هم یه اشاره ای کردی.
- دیشب تا صبح خوابم نبرد. دیروز عصر مامان یه چیزا یی گفت که حسابی به هم ریختم... اگه امروز نمی دیدمت و باهات حرف نمی زدم روانی می شدم. بابات تصمیماتی گرفته که با عقل سلیم جور درنمی آد. از یه آدم تحصیلکرده بعیده که بخواد به زور دخترشو شوهر بده. زندگی من و تو افتاده دست چهار تا آدم بی گذشت که جز کینه و بدبینی هیچ فکری توی سرشون نیست.
‏بدنم یخ کرد. ناباورا نه داشتم نگاهش می کردم که رنگ صورتش سرخ شد.
- من به هیچ قیمتی نمی حوام از دست بدمت. یه روزی از پابند شدن واهمه داشتم، حالا دیگه نمی تونم به جدایی فکر کنم.کاشکی با دایی می تونستم حرف بزنم، بی انصاف موقعی که بهش سلام می کنم نگام هم نمی کنه. اگه اجازه می داد برنامه های زندگیموبهش بگم می تونستم قانعش کنم.
‏زیر لب گفتم: ‏باورم نمی شه. ما با هم قرار مدار داشتیم. از وقتی بچه بودم بابا توی گوشم زمزمه می کرد تو باید مهندس بشی و با هم تو یه شرکت کار کنیم. چطور ممکنه همه چیز رو فراموش کرده باشه! امیر، تو مطمئنی؟ من به حرفای خاله زنکی اهمیت نمی دم. شاید مامانت رو هوا یه ‏چیزی گفته، تو چرا فکر منو خراب کردی؟
‏عصبانی شد.
- مامانم هیچ موقع به من دروغ نمی گه.
- أخه یه کم غیر عادی نیست که مامانت این قضیه رو بدونه، اما من که توی اون خونه زندگی می کنم بی خبر باشم! بابا کی مامانت رو می بینه که همچی حرفا یی بینشون رد و بدل بشه!
‏- این قدر بابام بابام نکن، تو از بابات یه مجسمه بی عیب و نقص ساختی و سجده اش می کنی، اما اینو بدون، دایی جز خودش به هیچی فکر نمی کنه. نه رضایت من و تو براشر مهمه، نه آبروی خونواده.
- تو خیلی عاقلی؟ امیر تو فکر می کنی هیچ عیب و نقصی نداری؟
- دارم، اما عیب و نقصم به کس دیگه ضرر نمی زنه.
‏- چرا، به من ضرر زده. اگه می جنبیدی تو همچی مخمصه ای گیر نمی افتادیم.
‏- أخه بی انصاف، تو ازکجا می دونی که من...
‏مادر بزرگ به ایوان آمد.
- چتونه؟ چرا دارین دعوا می کمین. نه به یک ساعت قبل که نمی شد تنها تون گذاشت، نه به الان که دارین شکم همدیگه رو پاره می کنین!
‏امیر بلند شد و به صدای بلند گفت: ا‏ز همین الان موضعش مشخصه، اول پدرش، بعد من
‏- مادرجون، شما می دونین بابام نقشه کشیده منو شوهر بده؟ امیر عصبانیم کرد، منم از بابام دفاع کردم
‏مادر بزرگ جلو آمد. به لب پله که رسید ایستاد. به هردوی ما نگاه کرد و گفت: یعنی تو این قضیه رو نمی دونستی مادر؟ بابات نقشه نکشیده... خب واسه هر دختری خواستگار می آد. امیر چرا قضیه رو پیح و تاب میدی؟ مگه برای سرمه نباید خواستگار بیاد؟
‏امیر برگشت و نگاهم کرد.گفت: بفرما، متوجه شدی خانوم؟ حالا بگو همه اش دروغ و توهمه.
‏انگار آب یخ روی سرم ریختند. آهسته گفتم: من از هیچی خبر ندارم. هیچ کس حرفی به من نزده.
‏امیر از پله ها بالا رفت. مادر بزرگ گفت: - وقتش نشده، بهت میگن مادر.
‏پشت سر امیر وارد راهرو شد و به اوگفت: - طاقت نیاوردی خودشون بهش بگن... پس بگو چرا آوردیش اینجا.
‏لب حوض غمزده و نگران نشستم و به آینده نامعلومم فکر کردم. به حوادثی که می خواست پیش بیاد. چشمهایم همه جا را تاریک می دید، از آفتاب خبری نبود. پلکهایم را بستم. زندگی درست شبیه به کابوسی وحشتناک شده بود. هر چه سعی کردم به زیبا ییها و عشقی که امیر صادقانه و بی ریا نثارم می کرد دلخوش باشم، نمی شد. تصمیمهای پدر زندگی من و امیر را متلاشی می کرد. دلم به حال امیر سوخت. به خودم گفتم: تو عاشق نیستی، آدم عاشق غیر ممکنه داد بکشه.
‏با صدای مادر بزرگ که دست سارا را گرفته بود و داشت به حیاط می آوردش به خودم آمدم. سارا پرسید: مامان کجاست؟
‏جلو رفتم و بغلش کردم. دلم به حال او سوخت. هنوز دست راست و چپش را یاد نگرفته بود و چنان سرنوشتی پیش رو داشت. صور تش را بوسیدم و شروع کردم به حرف زدن با خرس کهنه ای که مادر بزرگ به او ‏داده بود.
- آقا خرسه، صبحونه نخوردی؟ حالا وقت ناهاره.
‏مادر بزرگ با سینی صبحانه وارد ایوان شد.
- بیا مادر، تا ناهار حاضر بشه یه لقمه بذار دهنش دلش ضعف نره.
‏سارا نِق می زد و من بی حوصله تر از همیشه لب ایوان نشستم. سارا لقمه نان و پنیر را پس زد. نه نوازش می خواست و نه غذا، فقط بهانه مادر را می گرفت. امیر از راه پله ها آمد پایین و بدون آنکه نگاهم کند سارا را از بغلم گرفت. با حرفها یی که شنیده بودم در دلم آتش بپا شده بود. به نرده تکیه دادم. سرم داشت می تر کید. امیر داشت برای سارا قصه می گفت. با خودم گفتم: زندگی من و تو هم در حد یه قصه ناتموم دهن به دهن می گرده. خدایا، چرا خوشیها ناپایدارن! امروز من بدجور فکر و خیال به سرم زد. یه لحظه غم، یه لحظه شادی، یه لحظه عاشق، یه لحظه دلخور! اما الان حالم از همیشه بدتره، توقع نداشتم بابام آن قدر من رو احمق بدونه که این طوری در بی خبری نگهم داره. نکنه فکر کرده کودن و خرفت هستم! آره، از نظر اون فقط شیوا تیزهوشه!
‏امیر دست در دست سارا جلو آمد و پرسید: بهتر شدی؟ لعنت به من که آرامشت رو به هم ریختم. حق داری ازم متنفر بشی.
‏چشمهایم پر ازاشک شد.
- تو می شناسیس؟ هر چی می دونی به من بگو امیر.
‏سارا دستش رارهاکرد و آمد توی بغلم نشست. امیر آهسته گفت: تا تو نخوای، هیچ اتفاقی نمی افته. سرمه، بگوکه هیچی من و تو رو از هم جدا نمی کنه. من بدون تو..
‏بقیه حرفثن را ادامه نداد، آن قدر بغض داشت که از دیدن حالت ‏‏صورتش دگرگون شدم. سارا به گریه افتاد. اشکهایم را با دستهای کوچکش پاک می کرد و جیغ می کشید. صورتم سرخ و برافروخته شده بود. امیر هول شد. با چند قدم بلند به طرفم آمد.
‏- بس کن دیگه! هنوز که اتفاقی نیفتاده. این بچه داره سکته می کنه. غلط کردم، نباید بهت می گفتم.
- باید هر چی می دونی به من بگی. ازکجا معلوم منو بپسنده! فکر می کنی می تونن به زور منو شوهر آن، اونم به یه آدمی که تا حالا ندیدمش.کی هست؟ تو می شناسیش؟ لابد دیدیش و هیچی نمی گی. همه از قضیه خبر دارن جز من، اما من کی هستم که نظرم مهم باشه.
‏مارا گریه می کرد و من عصبانی بودم. امیر هول شده بود. یکهوگفت: شلو غش نکن سرمه، اگه آدم بی سر و پاپی بودکه دایی بهش اجازه نمی داد بیاد خواستگاری. مطمئنم همه شرایطش جفت و جوره.
- انگار تو هم بدت نمی آد از شرم خلاص بشی. همچی داری ازش دفاع می کنی که کم کم دارم بهت مشکوک می شم. نمی دونم قصدت از اون همه کار و تلاشی که برای به دست آوردن دلم کردی چی بود! حالا جلوم وایسادی و از خواستگارم تعریف می کنی؟ بچه گیر آوردی! هنوز هجده سالم نشده، اما عقلم می رسه، چه فکراکه در بارت نمی کردم.
‏امیر انگار در حوض آب جوش فرو رفته بودکه آن طور عرق می ریخت و نفس نفس می زد. تا آن روز ندیده بودم آن طور عصبانی شود. بدون آنکه متوجه باشم شمشیر برداشته و قلبش را هدف گرفته بودم. سفیدی چشمهایش پر از خون شده بود، طوری نگاهم کردکه تر سیدم.گفت: من می رم خونه. و بعد آمسته گفت: - نتیجه این همه حرف زدن این بودکه همه دیوارها روی سرمن خراب شد. مهم نیست. فقط ماتم چطور به چنین نتیجه ای رسیدی!
- همه دارن به شعور من توهین می کنن، تحملش برام سخته، تو نمی دونی توی دلم چه خبره، تا حالا کلاه سرت گذاشتن؟
‏- تو حالت خوب نیست. الان هیچ حرفی بهت نمی زنم. بهتره کمی فکر کنی.
‏مادر بزرگ وارد ایوان شد. پرسید: این بچه چشه؟ شما دو تا چتونه؟ خوبه دیوارای این خونه کلفته و همسایه ها صدا تون رو نمی شنون... عین زن و شوهرهای بی فرهنگ به جون هم افتا دین که چی؟
‏امیر از پله ها بالا رفت.
- مادرجون، من می رم بالا کمی استراحت کنم و بعد می رم خونه.
- لازم نکرده. سرمه پاشو دستای این بچه رو بشور، بعد بیا تو آشپزخونه سالاد درست کن.
‏دستهای سارا را در حوض شستم. به در و دیوار نگاه کردم و با خودم گفتم: همه چیزها یی روکه دوست دارم روزی به خاطره تبدیل می شن.
‏گنج اتاقی رو به حیاط کز کردم. مادر بزرگ دیس پلو را آورد و سفره را پهن کرد. آهسته گفت: طفلک امیر از غصه داغونه! چه کنم که نادر حرف حساب سرش نمی شه. یه بار با هزار سلام صلوات اسمش رو پیش بابات بردم، کاری کرد کارستون. نمی دونم کدوم حروم لقمه ای نادر رو طلسم کرده که می خواد زندگیشو به آ تیش بکشه! حالا چه وقت دوماد گرفتن نادره؟ والله امیر هیچی کم نداره. مؤمن، نجیب، سر به راه، آقا... فقط پول نداره. بابآش اگه به فکر بود و با نادر رفاقت داشت کار شماها گره ‏نمی خورد. پسره حسابی قاطی کرده، فکر می کنه همین الان آقا پشت در نشسته تورو عقدکس دیگه بکنه... نمی دونه که یه سیب بالا بره هزار تا چرخ میخوره.
‏امیر وارد اتاق شد. ‏
- مادرجون، با من کاری نداری؟ اجازه مرخصی می دی؟
‏سارا سبد سبزی خوردن را در سفره دمروکرد. وقتی آنها را جمع می کردم چشمم به امیر افتاد. غمگین تر از همه اوقات رنگ صورتش از ناراحتی کبود شده بود. نگاهم نمی کرد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:14 ب.ظ
 
ارسال: #16
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
‏مادربزرگ گفت: ‏جوونی کجایی که یادت به خیر. ماکه از جو ونیمون هیچی نفهمیدیم، اما شماها قدر این روزارو بدونین و دلواپس هیچی نباشین. تا خدا نخواد برگ ا‏ز درخت نمی افته.
‏امیر کنار سفره نشست.گفت:مادرجون، سیبی که گفتی کجا می افته؟ کاشکی جاذبه ای وجود نداشت و سیبه رو هوا می موند. والله سرگردونی بهتر از توی هچل افتادنه.
‏مادر بزرگ هاج و واج نگاهش کرد و از من پرسید: ‏تو فهمیدی چی گفت سرمه؟
‏- منظورش اینه که من دارم تو هچل می افتم.
‏امیر زیر چشمی نگاهم کرد وگفت: خدا بهت چشم داده. اگه شرایط خواستگارت خوبه که مطمئنم دایی بی گدار به آب نمی زنه، همه چی رو بی خیال شو و به فکر منم نباش. یه خاکی توی سرم می ریزم.
‏بغضم نزدیک بود بترکد که بلند شدم از اتاق بیرون آمدم. پله ها را دو تا یکی بالا رفتم و وارد اتاق پدر شدم. در را از تو بستم و دمرو روی تخت ‏افتا دم. آن قل ر دلم پر بودکه با یک شبانه روزگریه کردن هم سبک نمی شدم. بوی موهای پدر در لابلای درز و پرهای بالشش پر بود، به یاد آن همه عشقی که به او داشتم غمم صد برابر شد.
‏کمی بعد امیر داشت در را ‏از جا می کند، بلند شدم نشستم و صورتم را ‏با آستین روپوشم خشک کردم، امیر فریاد زد: باز نکنی دررو می شکنم سرمه. بازکن، آن قدر سر به سر من نزار. امروز دیو ونه ام کردی به خدا. ارواح خاک آقاجون بازکن تا نزدم به سیم آخر .
‏بلند شدم در را باز کردم. تا چشمم به چشمهایش افتاد اشکم سرازیر شد وگفتم: دست از سرم بردار، بذار به حال خودم بمیرم. من این زندگی رو نمی خوام. به خدا اگه بابا مجبورم کنه خودم رو می کشم.
‏دستهایم راگرفت.
- آروم باش، آسمون به زمین نرسیده.
- مگه نگفتی همه چی تموم شده.
- ‏من کِی گفتم؟ غلط کردم، بابا مگه امیر مرده؟ من ساکت نمی شینم، می آم با مامانت صحبت می کنم، مامانم می گفت زن داییت مخالفه. تو که این بابا رو ندیدی، ازکجا می دونی آدم خوبی نیس؟
‏دستهایم را به زور از میان دو دستش بیرون کشیدم.
- اینم داستان جدیدته؟ تاکی باید امتحان پس بدم؟من کدوم حرف تورو باور کنم، دیو ونه ام کردی مرد.
‏مقابلم نشست.
- فقط تو نیستی که باید امتحان پس بدی. همه توی این دنیا در حال امتحان شدن هستیم، توکه از دل من خبر داری، اما در افتادن با بابات کار آسونی نیست. سبک سنگین کن ببین من ارزشش رو دارم در مقابل بابات وایسی یا بهتره از خیر این زندگی لنگ در هوا بگذری.
- تو فقط برای عذاب دادن من به دنیا اومدی. از روزی که پا توگذاشتی تو حریم خلوت من، تا حالا یک قطره آب خوش ازگلوم پایین نرفته. دورادور که می بینمت باید آه بکشم. نزدیکت هم هستم هزار جور حرف ضد و نقیض می شنوم.
- به خدا اشتباه می کنی. من صادقانه حرف می زنم. هنوز اخلاق سگی من دستت فنیومده. اگه دلم رو بشکنی، تا آخر عمر نمی تونم کمر راست کنم.
- تو چی، تو چرا دل منو می شکنی؟
‏- من با طناب عشق تو به این دنیا آویز ون هستم، اما... هنوز حرف دلت رو به من نزدی، امیر حق نداره احساس تورو نسبت به خودش بدونه؟ همه چی باید توی گرفت وگیرکلمه هاگیرکنه؟ من انگار دارم توی مه راه می رم. مشخص نمی بینمت، قلبت رو برام بشکاف، همون طور که من جلوی پات تیکه پاره اش کردم.
‏- با این حرفا یی که می زنی نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم... من جز تو هیچکس رو نمی خوام.
- نشد، قرار بود به هم متعهد بشیم، درسته؟ تا حرف اصلی رو نزنی این اتفاق نمی افته. من هنوزم سردرگمم. بابا، چطوری بگم. این قشقرت به خاطر یه جمله راه افتاده، حرف دلتو بزن راحتم کن.
‏- اگه بابا بخواد به زور شوهرم بده گفتن این حرفا بی فایده است.
- من فقط یه سؤال کردم، یه جواب می خوام. نترس، باورکن هیچ اتفاقی نمی افته، از روزی که گفتم دوستت دارم تا حالا مرتب دارم بهت جواب پس می دم. امیر لایق حرفای قشنگ نیست؟ یادته یه روزی ازم پرسیدی ‏کجای زندکیتم؟ یه دقیقه نکشید جوا بت رو دادم، اما تو هی این دس اون دس می کنی!گفتن حرف دلت این قدر سخته؟
- یعنی تو هنوز نفهمیدی چقدر دوستت دارم! امیر، خجالت می کشم بگم که... تو همه زندگی منی. دل آدم دستمال نیست که هرلحظه جایی پرت بشه. تا آخر عمرم باهات می مونم
‏چشمهای او پر از اشک شد.کف اتاق دراز کشید وگفت: مرسی عزیز دلم. خدایا شکر.کمک کن قدر این همه خوشبختی رو بدونم.
‏از میان جیغ و داد سارا سرو صدای مادر بزرگ شنیده می شد که نگران غیبت من و امیر بود. به امیرکه آرام شده بود گفتم: مادرجون چه فکرا که نمی کنه. پاشو تا اون روش بالا نیومده بریم پایین. می دونی چند ساعته این بالا هستیم؟
- تو برو پایین، منم چند دقیقه دیگه می آم.
‏بلند شدم. موقع خروج از درگفت: تا آخر عمر با هم می مونیم، دیگه هیچی نمی تونه مارو از هم جد اکنه عزیز دلم.
‏امیر سرنخ کلاف ابراز عشق راکه تا آن روز شرم داشتم حتا به آن فکر کنم، در ذهنم بازکرد. عجیب بودکه آرام و راحت تر از همیشه احساسم را بیان کردم و با صدای آرامی گفتم: مطمئن باش دوستت دارم امیر.
‏ناگهان لای پلکهایش باز شد.
- سرمه، بیا پیشم.
‏با فاصله کنارش نشستم. لبخند عجیبی زد. - فکرکردی چی کارت دارم. خواستم بگم دارم روی پروژه مهمی کار می کنم.کاری می کنم که به وجودم افتخار کنی، فقط کمی به من مهلت بده.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:16 ب.ظ
 
ارسال: #17
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل پنجم

از صدای قیژ قیژ چرخ دستیها به خود آمدم. جار و جنجال استقبال کنندگان سرسام آور بود. به ساعتم نگاه کردم. سه ساعت و نیم میخکوب نشسته و به گزشته فکر کرده بردم. تلفن همراهم را از کیفر دراوردم ر تا روشنش کردم زنگ زد. شیوا بود.
‏- چرا تلفنت رو خاموش کردی؟ کی تا حالا دارم شماره می گیرم. صدامو داری؟
‏- حالم خوبه شیوا. کاری داری >؟
‏- صدات قطع و وصل می شه. زنگ زدم بگم دلواپس سارا نباش. از مدرسه آوردمش و ناهارش رو دادم. الان هم خوابیده. جون من تلفنت رو خاموش نکن. راستی امیررو دیدی؟
‏دکمه قرمز رنگ را فشار دادم. دلم شور می زد و فکرم آشفته بود. با خودم گفتم: یعنی رفته کجا؟ خونه شیوا که نرفته، لابد تا حالا رسیده خونه خودشون و توی اتاق خودشه. شایدم شیوا روز رسیدنش رو اشتباه کرده!
‏به اطلاعات مراجعه کردم و برسیدم: - ببخشید، پرواز فرانکفورت...- خیلی وقته نشسته. همه مسافرا رفتند.
‏- می تونم فهرست مسافر ارو ببینم.
- اسم مسا فرتون؟
- امیر شکوهی.
‏متصدی اطلاعات به صفحه نمایشگر رایانه خیره شد. چند لحظه سکوتش دلم را زیر ورو کرد. به لبهایش چشم دوخته بودم که گفت: دکتر... امیر... شکوهی، بله اومدن.
‏بدنم یخ کرد. افکار پریشان مالیخولیا یی پاک گیجم کرده بود. صبح که به فرودگاه می آمدم آن قدر عصبی بودم که اگر خودم رانندگی می کردم امکان نداشت تصادف نکنم. سوییچ که در دستهایم لرز ید فهمیدم قادر نیستم رانندگی کنم.تا سرخیابان رسیدم، هنوز مطمئن نبودم کارم درست است و آیا در آخرین لحظه از دیدنش منصرف خواهم شد یا نه. با آنکه شیوا قول داده بود مطمئن نبودم به او نگفته باشد به استقبالش می روم. فکر کردم طی این پونزده سال بارها اومد ایران و برگشت آلمان، یک بار هم دو کلمه باهآش حرف نزدم. طوری رفتار کردم که جرات نکنه حتا اسمم رو بیاره. یهو چه اتفاقی توی ذهنم افتاد که تصمیم گرفتم دلخوریهارمو دور بریزم.
‏شاید زخم غروری که به دست او شکست شده بود داشت التیام می یافت،یا شاید تنهایی تلنگری به خاطرات فراموش شده در ناخودآگاهم زده بود!
‏تاکسی فرودگاه در راه بندان گیر کرده بود. باران تندی می بارید. رعد و برق ناگهانی و بوی نم تلخ ترین خاطره دوران جوانی در آخرین پاییز پس از جد ایی من و او را به یادم آورد. پلکهایم روی هم افتاد و در سفری لحظه ای به دالان تنگ و تاریک خاطرات غم انگیزی رفتم که سالها از آن دوری کرده بودم. به آخرین ماههای زندگی شاعرانه خودم و امیر برگشتم.
‏بهار و تا بستان آن سال را با دید ارهای پشت سرهم به بهانه های کوچک، تلفنهای شبانه، شعرخوانی و نامه پرانی گذر اندیم. بازی شیرین عاشقی مجال فکرکردن به ناملایمات را نمی داد. سر خوش از قول و قرارها و تعهدات پی در پی که به هم داده بودیم در انتظار حوادث شیرین لحظه شماری می کردم، اما زمزمه های نگران کننده مادر در روزی گرم و سوزان تابستانی از خواب خوش یک ساله بیدارم کرد.
‏آن روزرفتار مادر با همه اوقات تفاوت داشت. از صبح که تک مضرابِ هر موقع وقت داشتی چند کلمه حرف دارم ک باید بهت بگم را زد. دلشوره گرفتم. آخر شب بعد از خوابیدن مارا به اتاقم آمد و لب تختم نشست. مدتها بود نه پدر و نه مادر، حتا لای در اتاقم را باز نکرده بودند. از نگاه مادر در آن شب تلخ فهمیدم موضوع پر اهمیت است که او را تا آن موقع شب بیدار نگه داشته بود.
‏پرسیدم:آاتفاقی افتاده؟ انگار می خواستین چیزی به من بگین.
- از صبح که دیدی، مثل فرفره کار کردم تا خونه تمیز شد.
- این روزا من فقط نگران رابطه شما و بابا هستم. مامان من بچه نیستم، ‏خیلی چیزا رو می فهمم و زجر می کشم، نباید می گذاشتین کار به اینجا بکشه. من همه اش منتظر شنیدن خبرای بد هستم. باور کنین خیلی به من سخت می گذره.
‏صورت مادر سرخ شد.
- تنبلی ات روگردن من و بابات ننداز. فکرکن ببین چی حواست رو پرت کرده.
‏- فکر می کنین نمی دونم رفتار مشکوک بابا زندگیمون رو به آ تیش کشیده؟ حالا هی به من کنایه بزنین که دهنم بسته بشه.
‏مادر عصبانی شد و سیلی محکمی به گوشم زد.
- ‏خجالت بکش و از خودت حرف درنیار.
‏اشکم درآمد.
- ‏دیوارای اتاقتون خیلی نازکن. شما فکر می کنین صدا تون بیرون نمی آد؟
‏- تورو چه به این حرفا؟!
- من جای شما بودم با جای قهر و دعوا مرافعه از راه صلح و دوستی کاری می کردم. شماها عاشق هم بودین.یادتونه؟
- ‏فقط یه نصیحت بهت می کنم دختر. اول و آخر عاشق شدن همینه.گویا عشق وقتی جاودانه می شه که به ازدواج نرسه. اول که با پدرت آشنا شدم نمی دونستم در زندگی آدمی عصبانی و سختگیر و مستبده. اون موقع خشونتش هم برام جالب بود، اما زندگی مشترک با آدمی از خودراضی مثل جهنم می مونه. بابات پدر خوبیه، اما متأسفانه احساسات منو درک نمی کنه و به خواسته هام اهمیت نمیده. با همه این حرفها یادت باشه اگه روزی ببینم به پدرت احترام نمی گذاری از محبت و پشتیبانی من محروم می شی.
‏و بلند شد و به سمت در رفت.
- ‏اگه پای سارا وسط نبود. خیلی وقت پیش ازش طلاق می گرفتم.
- نگفتین چی کارم داشتین؟
- یه خواستگار خوب برات پیدا شده. نترس... بابات بی گدار به آب نمی زنه،گرچه من باهاش مخالفت کردم، اما یک ساله داره تحقیق می کنه و مطمئنه که داماد مرد زندگیه. یادت باشه دور عشق و عاشقی رو خط بکش. مرد خوب کم پیدا می شه. اگه بابات تأییدش کنه به طور حتم مشکلی پیش نمی آد. آخه مردا همدیگه رو خوب می شناسن.
‏خواب از سرم پرید. دعا کردم قرص خواب مادر هرچه زود تر اثر کند که ساعت دونیم راحت با امیر حرف بزنم.
‏صدای زنگ تلفن که آمد سریع گوشی را برداشتم. تا سلام کردم از لحن صحبت کردنم حدس زد نگرانم. پرسید: اتفاقی افتاده؟ صدات می لرزه. قرار بود همه چی رو بگیم، شریک توی همه چیز... یادته؟
‏بغضم تر کید. امیر دستپاچه شد وگفت: تورو خدا کمی به فکر اعصاب من باش. چرا این جوری به هم ریختی؟
- هیچی دیگه ... همونی که ازش می ترسیدم... ازدواج با یه غریبه.
- پس حرفای مامان بیخود نبود. داشتم باور می کردم این یکی حرفش زاییده تصوراتشه.
‏- امیر این دست اون دست نکن. باید هرچه زود تر پاپیش بذاری.
- پای من مدتهامت وسطه، اما متأسفانه بابات منو آدم حساب نمی کنه. از طریق مامان براش پیغام فرستادم. فکر می کنی چی فرمودن؟گفت دخترم هزار تا خواستگار داره. پسرتو عددی نیست. برو نصیحتش کن هوای سرمه رو از سرش دورکنه. تا من زنده ام نمی گذارم انگشت امیر به تار موی ‏دخترم بخوره. مامانم که سنگ روی یخ شد هیچ، خودمم از چشم همه افتا دم، چون برای همه خط و نشون کشیدم اگه شده با بزرگتر از دایی بجنگم، سرمه رو به دست می آرم.
‏- تو رو خدا یواشی تر، می ترسم عمه بفهمه و آبروی من بره
- قرار ما عاشق بودن بود. بقیه ماجرا دست من و تو نیست. تا اون جایی که بتونم جلوی این قضیه وا‏می ایستم، بقیه با خدا ست.
- لابد اسم اینو هم امتحان می گذاری!
- برای من امتحانی بزرگ و برای تو تجربه ای بی نظیر. هر چیزی مقدمه می خواد و هر انتخابی قیمت خودش رو داره. من بابت انتخاب تو از جونم مایه گذاشتم.
- باید کاری می کردی که بابام باور کنه می تونی مثل خودش پول در بیاری. تنها راه رسیدن به من همینه امیر.
- گوش کن سرمه ، ساختار وجود من برای انجام هر نوع کاری برنامه ریزی نشده، نه می تونم یک شبه پولدار بشم و نه دلم می خواد تو روی بابات وایسم. من با هر نوع کینه توزی مخالفم. توی مرام من جنگ به مفهوم مرگ و نیستی و عشق ورزیدن و به آرامش رسوندنِ دیگرانه... این معنی واقعی انسان بودنه. برای رسیدن به روایت آرام زندگی سعی خودم رو می کنم که خلاف جهت معتقداتم عمل نکنم. سعی دارم رضایت پدرت رو جلب کنم، اما این کار در دراز مدت جواب می ده. با این سرعتی که بابات داره همه چی رو به هم میریزه جز خودت کس دیگه ای نمی تونه جلوی این قضیه وایسه. هنوز سر قول و قرار مون هستی؟ می دونی که من بدون تو می میرم. پس به هر قیمتی شده ردش کن. کافیه بفهمه دلت جای دیگه ای اسیر است.
- نمی دونم تاکی باید با ترس و لرز با هم حرف بزنیم.
‏- اونایی که پیش هم هستن هم ممکنه همدیگه روبه اندازه من و تودرک نکنن. این خیلی ارزشمند و قشنگه.
‏- حرفات مثل لالایی آرومم می کنه.کاشکی دنیا همین جوری ادامه پیدا می کرد و بدتر از این نمی شد. من به همین ارتباط ساده قانعم.
‏خندید وگفت: توقع من خیلی بالاست سرمه. من و تو باید یک وجود واحد بشیم. سهیم، سهیم، سهیم... بازم سهیم. متوجه شدی چی گفتم؟ از یکی شدن حرف می زنم.
‏نفسم بند آمد. داشتم فکر می کردم چطور واژه های ضعیف را پشت سرهم ردیف کنم تا لایق پاسخ دادن به او شوندکه حس کردم کسی گوشی را برداشته. از ترسم گوثسی راگذاشتم و به رختخواب خریدم. خدا خدا کردم شیوا به مکالمه من و امیر گوش نداده باشد. ضربان قلبم بالار فته بود. چراغ مطالعه را خاموش کردم و ملافه را روی صورتم کشیدم. دلشوره مثل خوره به جانم افتاده بودکه ناگهان در اتاقم باز شد و چراغ روشن. از قسمت توری ملافه چهره غضبناک مادرکه داشت به سمتم می آمد تا مغز استخوانم را سوزاند. ملافه راکه پس زد چشمهایم گرد و زبانم لال شد. هنوز جای سیلی دو سه ساعت قبل می سوخت. با خودم گفتم هر بلایی سرم بیاورد حق دارد، چون من به میم آخر زده ام، پس منتظر سیلی بعدی شدم. مادر فریاد زد: یعنی این قدر پست و حقیر شدی؟ امیر آدمه که باهآش نجوا می کنی؟ تف به روت بی حیا.
‏از خجالت صورتم را با دو دست پوشوندم وگفتم: مامان ببخشین.
‏هنوز داشتم معذرت خواهی می کردم که طعم سیلی دوم که محکم تر از اولی بود را چشیدم. با آن حرفها یی که مادر شنیده بود بخشیدن و چشم پوشی از خطای من غیرممکن به نظر می رسید. مثل برق گرفته ها به واکنش مادر خیره شدم. او به دیوار مشت می زدکه کتکم نزند.
- تو آبروی چندین ساله منو به باد دادی. پس بگو نازنین چرا هی پیغوم پسغوم می ده خواستگاری بیاد. لابد قضیه رو می دونه و خبر داره هرشب پشت تلفن با پسرش درد دل می کنی. خدا مرگت بده، پسره آسمون جل یه لاقبا جلوی همه خودش رو به موش مردگی می زنه، آن وقت... اگه با گوشای خودم نشنیده بودم باورم نمی شد زبون باز باشه! پسره نمک به حروم. یه بارگفتم مواظب رفتارت باش. ای خدا، ای خدا با این بدبختی چطورکنار بیام.
‏- مامان، دیگه از این غلطا نمی کنم، تورو خدا آروم باشین.
- مگه تو و اون بابای بی مسئولیتت می ذارین؟ دختر من؟ با پسر نامحرم؟ نادر حق داشت، منو باش که گفتم دخترم می خواد درس بخونه مهندس بشه. تو باید شوهر کنی که خیالمون راحت بشه. آدم بی خیال از همه جا یهو چشم باز می کنه می بینه از در و دیوار بدبختی ریخته. منو بگو که شبها قرص خواب کوفت می کردم و می کپیدم. آخه بچه، می دونی چند ساله دارم اخلاق تند باباتو به خاطر تو تحمل می کنم که وقتی می آن خواستگاریت نگن بابا ننه اش از هم جدا شدن.
‏در آن لحظه های سخت و طاقت فرسا انکارگوشهای مادرم نمی شنید. وقتی سکوت کرد و آمد بالای سرم ایستاد، وحشت کردم. دست زیر چانه ام گذاشت وگفت: هنوز این موجودات مرموز رو نشناختی. اول که می آن سراغ آدم از رومئو عاشق ترن. راست گفتن، از اون نترس که های و هوی داره. باید از این سر به توها ترسید. حالا صاف و پوست کنده بگو چند وقته مزاحمت می شه.
‏از ترس داشتم قالب تهی می کردم. هر حرفی می زدم و هر جوابی می دادم برای اوکه به شدت عصبی بود غیرمنطقی به نظر می رسید. با ترسی و لرزگفتم: مامان ببخشین، به خدا نمی خواستم ناراحتتون کنم.
‏وقتی به عدسی چشمهایش نگاه کردم نشناختمش. با صدای غمگینی گفت: باید جلوشوگرفت تا دیگه هوس مزاحمت به سرش نزنه.
- مامان، شما دارین اشتباه می کنین. به خدا اون مزاحم نیست... شما .نمی شناسینش.
‏- بی خود ازش دفاع نکن. نگو دوستش داری که می دونم اهل این حرفا نیستی. یه سنک رو دلت بذار و صبوری به خرج بده تا نجاتت بدم. شکر خدا که تحفه ای هم نیست.
بعد خم شد تلفن را برداشت وگفت: ببینم دیگه چطوری می خواد زیر پات بشینه.
‏از اتاقم که بیرون رفت تا چند لحظه بهت زده سرجایم ماندم. اتفاقا تی که مثل برق و باد از جلوی چشمم رد شده بود به طور حتم به همان جا ختم نمی شد. مطمئن بودم مادر به خاطر دلخوری از پدر هم که شده مسئله را بزرگ تر از آنچه بود لفت و لعابش می دهد که ثابت کند خانواده پدر غیرقابل اعتمادند.
فصل شش
هوای گُر تابستان از درز پنجره به سکوت اتاقم دویده و پیچیده دور اندامم.چشم هایم از لابلای چین پرده به پنجره نیمه بسته اتاق امیر چسبیده است.تا سایه او را پشت پنجره اتاقش دیدم بغضم ترکید.مادر داشت با سارا حرف میزد.
"واکسنت رو که زدیم بستنی خوشمزه میخوریم.حالا چرا بغض کردی؟"
صدای به هم خوردن در حیاط که آمد با عجله به سمت تلفن رفتم.امیر با اولین زنگ گوشی را برداشت.
"یهو چاقو بردار منو بکش دیگه!منظورت از این کارا چیه؟یه هفته است از کا رو زندگی افتادم به خدا."
"مامان اون شب همه حرفامون رو شنید.دیگه روم نمیشه تو چشماش نگاه کنم.تلفن اتاقم رو برداشته.نمی دونی این هفته چقدر بهم سخت گذشته."
"کاریت نداشت."
"سیلی خوردم.دردم نیومد،اما بیشتر از هر موقع ازش خجالت کشیدم.آخرشم آنقدر گفت و گفت که کجبور شدم قول بدم دیگه باهات حرف نزنم."
"حاضرم آسمون رو به زمین بدوزم و فقط یه نظر ببینمت.بازم به اونوقتا که می رفتیم خونه مادرجون.دلم میخواد از نزدیک ببینمت.مغزم فلج شده،تا حالا آن قدر هحساس تنهایی نکرده بودم.مامان با شیوا رفته خرید.هیشکی خونه نیست،جز امیر تنها و بی کس و دلتنگ.تو خلوت اتاقم جای تو خالیه.حاضرم همه عمرم رو بدم و تو اینجا باشی."
"حیف که می ترسم پام رو از دربیرون بذارم و مامان یا بابا شر برسن.بابا یه هفته است خونه نیومده.اما ممکنه یهو پیداش بشه."
"سرمه...در رو باز می گذارم."
ضعف شدید و هیجان اعضای بدنم را می لرزاند.وسوسه دیدن او که با یک هفته محرومیت تمام سلول های وجودم را مشتاق کرده بود در ذهنم
بیداد می کرد.با محاسبه ای سر انگشتی نتیجه گرفتم مادر زودتر از یک ساعت دیگر بر نمی گردد.شتابزده لباس عوض کردم و دسته کلیدم را برداشتم.کوچه خلوت و امیر میان پنجره اتاقش ایستاده بود.وارد شدم و در را پشت سرم بستم.داشتم از پله ها بالا می رفتم که با او روبه رو شدم.رنگش پریده بود:
"خوش اومدی...بریم بالا."
"باید برگردم خونه،می ترسم یکی بیاد و آبرومون بره."
"پشیمونی که اومدی؟خُب نمی اومدی که بهتر بود."عاجزانه نگاهم کرد و آهسته گفت:"فقط پنج دقیقه بیا بالا، مطمئن باش اتفاقی نمی افته."
قلبم به شدت می تپید.نخستین بار بود که از آن پله بالا می رفتم.وارد اتاق که شدم بی اراده به سمت پنجره رفتم و از آنجا به پنجره اتاق خودم نگاه کردم.آهسته گفتم:"روحم از بدنم پر میکشه.سوار بر رنگین کمان عشق به پنجره نیمه باز اتاقت پُل می زنه و لحظه ای که می بینمت قلبم از جا کنده می شه.از احساسم،هیجانم،نیازم به با تو بودن وحشت دارم.از روزهای سختی واهمه دارم که تو نباشی و من تنها بمونم.این هفته سخت و طاقت فرسا ثابت کرد دوری از تو مثل مرگ تلخه.امیر حالا دیگه من دلسپرده ام."
"من امانت دار خوبی هستم."
برگشتم.او داشت عاشقانه نگاهم می کرد و اشک من نم نم جاری شده بود.جلو آمد و به چشمهایم خیره شد.گفتم:"یه چیزی بگو،وقت تنگه،باید زود برگردم و معلوم نیست دوباره بتونم ببینمت!"
"هیس...بذار نگات کنم."
"با این کارات داری دیوونه ام میکنی،میتونی یک شعر برام بخونی...زود باش."
چشمم به عکس سهراب و احمد شاملو روی دیوار اتاقش افتاد،سجاده نیمه بازش هم ولو بود.آهسته گفت:"جایی که میشه نگاه کردِحرف زدن حرامه،حتا ممکنه واژه های پر معنی یک شعر هم نتونن احساس وافعی آدم هارو به هم منتقل کنن،اونوقت چی میشه!حتا جناب سهراب هم به حس من خیانت می کنه.پس بذار به عمق نگاهت فرو برم و احساسم رو آزاد بذارم تا هر طور دلش می خواد باهات درددل کنه."
گرمی نگاهش وجودم را آتش می زد.سرم را زیر انداختم."آرزو داشتم اتاقت را ببینم."
"حالا دیدی؟"
"نه،ندیدم.حواسم به خودته و جانمازت که اینجا افتاده."
"تا حالا دشت سجاده ام رو جمع نکردم.وقتی بازه ایمانم قوی تره.سجاده به صبوری دعوتم می کنه و سختی مهر استقامت یادم می ده.این همه سرم رو روش کوبیدم و یک بار هم اعتراض نکرد.فقط صیقلی شد و صیقلی شد و صیقلی...دشت سجاده تعبیر سهراب از سجاده است.او روح نماز رو در طبیعت جستجو میکنه،و جهان و شکوه این همه زیبایی رو بازتابی از قدرت الهی میدونه.قبله ام یک گل سرخ/جانمازم چشمه،مهرم نور/من وضو با تپش پنجره ها میگیرم/در نمازم جریان دارد ماه/جریان دارد طیف."
"به حرفات احتیاج دارم،اما مدتی باید دست به عصا راه بریم تا آبها از آسیاب بیفته."
"مجتبی میخواد پادرمیونی کنه،البته بعید می دونم دایی تحویلش بگیره،اما...هیچ موقع ناامید نمی شم."
پشت سرم از پله پایین آمد.جلوی در گفت:"صبر کن یه نگاه به کوچه بندازم."رفت بیرون و برگشت."برو خونه و محض خاطر من پنجره اتاقت رو نبند.در ضمن ممکنه چند روزی نباشم."
"دلم نمیخواد برم،نمی تونم ازت دل بکنم."
به دیوار پشت سرش تکیه داد."تا پشیمون نشدم و جلوت رو نگرفتم برگرد خونه."
با ترس و لرز وارد خانه شدم.با آنکه مطمئن بودم کسی خانه نیست به همه اتاق ها سزک کشیدم.تلفن زنگ زد.امیر بود.
"به کنار تپه شب رسید
با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست
دستم را در تاریکی اندوه بالا بردم
و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم
شهاب نگاهش مرده بود
غبار کاروان ها را نشان دادم
و تابش بیراهه ها
و بیکران ریگستان سکوت را
و او
پیکره اش خاموشی بود
نسیم اندوهی بر او وزید
تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علفها آمیخت
و ناگاه
از آتش لبهایش جرقه لبخندی پرید
در ته چشمانش،تپه شب فرو ریخت
و من در شکوه تماشا فراموشی صدا بودم."
"خیلی قشنگ بود.مثل همیشه گویای احساس تُرد و شکننده تو."
"اومدی قدم به تنهایی ام گذاشتی و عاشق ترم کردی.رفتی و تنهاتر شدم."
"عاشقی گرفتاری شیرینیه."
"اما یه عاشق واقعی نباید خودخواه باشه.تو به خاطر دل من تو دردسر بزرگی افتادی."
"دِلِ خودم چی؟هیچ منتی سرت نمی گذارم و خوشحالم که منو انتخاب کردی."
صدای باز شدن در که آمد گوشی را گذاشتم.مثل تشنه ای که با نوشیدن یک قطره آب عطشش بیشتر می شود هوس بیشتر بودن با او به سرم زد.بی تاب تر از همیشه،دلتنگ و غمزده روی تخت دراز کشیدم و چشمهایم را روی زندگی واقعی و دنیای بی رحم اطرافم بستم.ذهنم در ناخودآگاه به جستجوی تصویر اتاقش می گشت.گیج بودم و بی پروا،انگار دو سه سیلی محکمی که مادر ناجوانمردانه و بی هیچ دلیل منطقی به صورتم زد ترس را از سرم پرانده بود.حکایت عشق ما شبیه داستانهای شورانگیز بود و خیالپردازی من در انتهای داستان مرگ وصالی شیرین و پنهانی را منطقی می دانست.
صدای ناله سارا در راهرو پیچیده بود.مادر بدون دستپاچگی حرف می رد."صبر کن لباست را عوض کنم،آها...هیچی نشده،ببین کمی قرمز شده که یه چرت بخوابی و بیدار شی خوب میشه."
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:16 ب.ظ
 
ارسال: #18
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سارا که خوابید،خانه ساکت تر از همیشه شد.گیج و منگ از لای درز پرده به بیرون نگاه می کردم که صدای در آمد و سایه پدر کف حیاط افتاد.پی از یک هفته دوری از ترس دلم هوای دیدنش را نداشت.چیزی مگذشت که سکوت خانه در هم ریخت.سر و صدای مادر که داشت گناه خلافکاری من و امیر را به گردن نبودن او می انداخت و شکایت پدر که در تربیت من دقت نکرده،ستون های خانه را لرزاند.سارا در اتاقش گریه میکرد.دلم می سوخت که حتا یک نفر هم به فکر آرامش او نبود.تا به اتاق سارا رفتم پر در آورد و تا دستهایم را باز کردم به آغوشم پرید.آهسته گفتم:"چیزی نیست عزیزم،گریه نکن."
در فاصله ای که آتش بس دادند،سکوت وهم انگیز خانه به دلم چنگ زد.دلواپس سرو صداهای بعدی و واکنش پدر بودم.تصمیم گرفتم گناه را یک تنه به گردن بگیرم تا کار به جاهای باریک نکشد.تصور اینکه پدر با احمدآقا وارد گفتگو شود و امیر از پدرش کتک بخورد و قضیه کش پیدا کند حالم را خراب می کرد.از واکنش پدر که همیشه قاطعانه عمل می کرد وحشت داشتم.اهسته به اتاقم خزیدم.صدای پای پدر پس از چند دقیقه به اتاقم نزدیک شد.نفسم بند آمد،هم از او می ترسیدم و هم خجالت می کشیدم.از لای در به اتاقم سرک کشید و تو آمد.بلند شدم نشستم.سرم را پایین انداختم و سلام کردم.صدای بسته شدن در که آمد نفهمیدم چطور بالای سرم طاهر شد.مجبور شدم سرم را بالا بیاورم.چشمهایش پر از خشم و نفرت بود.سیلی محکمی که جواب سلامم بود،سرم را چنان چرخاند که حس کردم گردنم رگ به رگ شد.بلند شدم ایستادم و تا نگاهم به نگاهش افتاد تعادلم به هم خورد و عقب عقب تا دیوار رفتم.پدر نزدیکم آمد و به التماش افتادم.
"بابا،من کاری نکردم به خدا،ببخشین بابا..."
"مادرت کم بهانه می گیره که تو بی همه چیز دست گذاشتی روی خواهرزاده من.این دسته گلی که به آب دادی همه رو به جون هم می اندازه."
"باور کنین هیچ اتفاقی نیفتاده.کاری نکردم که انقدر عصبانی هستین."
"دیگه میخواستی چه کار کنی؟باباش بو ببره طبل رسوایی ما رو توی هفت آبادی می زنه.تمام عمرم دست به عصا راه رفتم که گزک دست خونواده ام ندم،اون وقت تو یه الف بچه و اون پسره نمک به حروم واسه من لیلی و مجنون شدین؟با این بی سپاسیت پای همه خواستگارا رو بریدی دختر.نازنین محاله بذاره یه نفر درِ این خونه رو بزنه."
اشکم بند نمی آمد.چهره پدر ناشناس تر از همیشه بود و من هزار حرف برای گفتن به او داشتم.
:بابا،من و امیر با هم حرف زدیم،همین...کارمون زیاد هم وحشتناک نیست.امیر خلافکار نیست.:
چشم های با نفوذ پدر به صورتم دوخته شد و تا مغز استخوان و رگ و پی ام را سوزاند."چی؟داری ازش دفاع می کنی؟نکنه وهم برت داشته می ذارم با هم ازدواج کنینوتو با این همه هوش و ذکاوت و زیبایی و خانمیت حتا نباید جواب سلام امثالِ امیرو بدی.می دونی ازدواج فامیلی فاجعه به بار می آره.اگه من و مامانت فامیل بودیم با این بگو مگوی ساده الان همه فک و فامیل لشکرکشی کرده بودن.با غریبه وصلت کردن کوچک ترین خاصیتش اینه که هر موقع دیدی نمیتونی بسازی جدا می شی و تو رو به خیر و مارو به سلامت می گی.تجربه نشونت می ده دنیا با منطق پیش می ره و احساس آدم هارو خاکستر نشین می کنه.دلم نمیخواد روزی زبونم لال پات به باتلاقی فرو بره که کسی نتونه نجاتت بده."
از اتاقم که بیرون رفت مغز سرم گُر گرفت و توی دلم مثل کوره داغ بود. نفس های آتش گرفته ام انگار از تنور بیرون می آمد.
نمیه های شب پرده را کنار کشیدم و به آسمان تیره شب خیره شدم که از پشت درختان سر به فلک کشیده حیاطمان پیدا بود.از زمزمه های درونم به ستوه آمده بودم.دلم می خواست سایه امیر را در قاب پنجره اتاقش می دیدم.
از اتاق خواب پدر و مادر صدای جنگ و دعوا نمی آمد،انگار جُرم سنگین من و امیر خطای یک هفته غیبت پدر را کم رنگ تر از همیشه کرده بود.
آفتاب که طلوع کرد با صدای جاروبرقی از خواب پریدم.از اتاقم که بیرون رفتم مادر سرحالتر از همیشه داشت نظافت می کرد.لبخند زد و گفت:"یه دوش بگیر و یه لقمه بذار دهنت تا چشات باز بشه،امروز هزار تا کار داریم."
داشتم هاج و واج نگاهش می کردم که گفت:"بجنب دیگه،چرا ماتت برده؟"
سارا جلو آمد و نوک زبانی گفت:"شب مهمون داریم."
پرسیدم:"مامان مهمون دارم؟کی قراره بیاد که شما از صبج به فکر نظافت خونه افتادین؟"
"کاریت نباشه کیه،کاری رو که گفتم بکن."
جلو رفتم.دکمه جارو برقی را زدم و گفتم:"از صداش کلافه شدم،دیشب تا صبح نتونستم بخوابم.اینجا چه خبره؟"
"بابات هیچی بهت نگفت؟"
"دیگه میخواستین چی بگه.شما من رو آدم بی شعوری فرض کردین و فکر می کنین هیچی سرم نمیشه."
"چقدر حرف می زنی دختر.حاضر شو باید بریم آرایشگاه.حموم نرفتی هم مهم نیست،می گم نورا سرت رو بشوره و درست کنه.با این وضع محاله بذارم خونواده داماد ببیننت."
"امگار گفتین زیاد موافق شوهر کردن من نیستین."
"واه واه،آدم جرات نداره انگشت تو دماغش بکنه.کی گزارش منو به تو داده؟"
"همون شب که این خبر مسرت بخش رو دادین گفتین به نظر من تو وقت شوهر کردنت نیست."
"گفتم که گفتم.دخترونی که کفتر پرونی می کنه لیاقت نداره بره دانشگاه.بابات آدم شناسه.صلاح تو رو بهتر از خودت می دونه،حتا منم نمی تونم رو حرفش حرف بزنم.وقتی می گه آدم خوبیه،یعنی بی بروبرگرد قبولش داره."
اختیار زبانم از دست رفت و گفتم:"شماها اگه بلد بودین یه فکری به حال آشفتگی زندگی خودتون می کردین."
دوباره از مادر سیلی خوردم.در حالی که سرم گیج می رفت مرا به سمت حمام هُل داد و گفت:"بلبل زبونی می کنی؟برو تو حموم خودتو بشور.جاروی من تموم شد بیا بیرون و لباش بپوش.فهمیدی چی گفتم."
شُرشُرِ آب با هق هق گریه هایم در هم آمیخته بود.یکی به دو کردن با پدر و مادرم جز حساس شدن آنها به امیر نتیجه ای نداشت.بی سر و صدا لباس پوشیدم و با مادر همراه شدم.آرایشگاه مثل همیشه شلوغ بود.مادر بدون هیچ حرفی نشسته بود و تظاهر می کرد دارد ژورنال مدل مو تماشا می کند.از سرو صدای زنهایی که جز لباش و مدل مو آرایش چشم و ابرو جرفی برای گفتن نداشتند سرسام گرفته بودم.دلم پیش امیر بود.نورا که انگار از همه چیز خبر داشت وقتی روی صندلی مقابل آینه نشستم لبخند زد و گفت:"مبارکه عروس خانوم."بعد سیم سشوار را دور گردنش انداخت و گفت:"خب،امتحانات چطور بود؟"
کمی بعد،وقتی مادر به دستشویی رفت،از فرصت استفاده کرد و پرسید:"چرا تو هَمی؟به هیسی مسیح یارو هم خرپوله و هم درس خونده.شکل و شمایلشم می بینی.مادرت که می گفت بابات خوب تیکه ای برات تور طده.امان از آسمون جلای پاپتی صفر کیلومتر.از این راه عاشق م یشن و دل دختره رو که بُردن می رن سراغ یکی دیگه.ما هم عین شما تا لقمه دهن گیر گیرمون می آد زود می بریمش کلیسا."
موهای سرم مثل دُم گربه که ابریشمی و لَخت شده بود.وقتی بلند شدم نورا از مادرم پرسید:"یه کم ابروشو نازک کنم؟دختره مثل بِه می مونه.این همه ابرو واسه چی خوبه؟"
منتظر جواب مادر نشدم.از نورا جدا شدم و به سمت مادر رفتم."مامان دست به صورتم بزنه جیغ می کشم.در ضمن چرا این موضوعِ پادر هوا رو به نورا گزارش دادین؟!"بعد به سمت در رفتم.
از در بیرون می رفتم که نورا فریاد زد:"واسه عروسیت موهاتو همچین شینیون می کنم که دهن همه وا بمونه."
لبخند های معنی دار مادر و آه کشیدن های مکررش دلم را به هول و ولا انداخته بود.به کوچه که رسیدیم رنگم خود به خود پرید.امیر که نبود کوچه بوی غربت می داد.ترچیح می دادم سال ها از پنجره به اتاق امیر نگاه کنم،اما در کوچه خلوتی که او حضور نداشته باشد قدم نگذارم.دلم بدجوری گرفته بود.ساعت ها و دقیقه ها بر عکس همیشه که زورشان می آید تکان بخورند،چهر نعل داشتند می دویدند و خیلی زود عصر شد و تاریکی به خانه هجوم آورد.صدای زنگ در که آمد مادر دست و پایش را گم کرد.به اتاقم رفتم.پدر آهسته به مادر گفت:"برو بهش بگو زیاد لِفتش نده."مادر که وارد اتاقم شد سر و صدای مهمانان در راهرو پیچید.در را بست و شروع کرد به سفارش کردن.
"سگرمه هاتو وا کم و هر وقت صدات کردم بیا تو اتاق.جوری رفتارنکنی که فکر کنن بی کلاس و فناتیکی.با همه تک تک احوالپرسی کن.سَرِتم پایین ننداز که نگن ضِدِ آدمی."
در مقابل توصیه های باریک تر از موی او فقط سر تکان دادم.با آنکه از فشار عصبی و غصه دلم داشت می ترکید تظاهر کردم خیلی خونسرد هستم.انگار مغزم طاقتِ آن همه ماجرا را نداشت که هیچ واکنشی نشان نمی دادم.
سرو صدای احوالپرسی و خوش و بش پدر با مردی جاافتاده که مرتب قهقهه می زد و سراغ عروسش را می گرفت با تعارف تکه پاره کردن مادر درهم شده بود که چند ضربه به در اتاقم خورد.مادر از لای در سرک کشید و گفت:"چای رو با احتیاط بیار.استکانا سرخالی باشن که تو راه نریزن.ریخت تو سینی عوضش کم.چرا عزا گرفتی؟پاشو برس به موهات بکش بیا بیرون.قوز نکنی ها؟لولو خرخره نیستن که."
بغض راه نفس کشیدنم را گرفته بود.جلوی اینه رفتم و از نیمرخ به پشتم نگاه کردم.وقتی مطمئن شدم لباسم عیب و ایرادی ندارد و سر وضعم مرتب است از اتاق بیرون رفتم.آشپزخانه از بخار کتری دم کرده بود.چای را با احتیاط ریختم و آرام وارد اتاق پذیرایی شدم.همان موقع چشمم به داماد افتاد که مقابل در نشسته بود.به نظرم ده سال از من بزرگتر بود او که بلند شد بقیه هم بلند شدند و تا سلام کردم همه با هم جواب سلامم را دادند.مادر به سمت راستش که زن جاافتاده ای نشسته بود و لبخند می زد اشاره کرد.جلو رفتم و سینی چای را مقابلش نگه داشتم.
پدرِ داماد با صدای بلند گفت:"نادر،تو همچی دسته گلی داشتی و من خبر نداشتم!."
زن جوانی که کنار داماد نشسته بود داشت زیر گوش او پچ پچ می کرد که سینی چای را به سمتش بردم.داماد به صورتم جوری زل زده بود که انگار داشت به موجود فضایی نگاه می کرد.فنجان چای را که برداشت سریع به آشپزخانه برگشتم.خیس عرق بودم و نفسم تنگ شده وبد.دلم پیش امیر بود.مطمئن بودم پدر به عمه نازنین خبر داده که خواستگار مورد نظر قرار است بیاید و همه شرایط برای ازدواج من مهیاست تا امیر موضوع را تمتم شده بداند و از من دل بکند.صدای قدم های مادر مثل پتک به مغزم کوبیده شد.وقتی برگشتم داشت لبخند می زد.
"خیلی آقاست.لباساشونو دیدی؟یکی از یکی قشنگ تر.حالا چرا وایسادی اینجا؟برگرد برو تو اتاق و رو مبل دم در بشین.سرتم پایین ننداز که داماد صورتت رو ببینه."
پشت سَرِ مادر از در اتاق پذیرایی تو رفتم و همان جا که گفته بود نشستم.داماد داشت زیر چشمی نگاهم می کرد که مادرش گفت:"سرمه خانوم وضعیت درست چطوره؟"
مادر گفت:"سرمه ماشاءالله هم باهوشه و هم درسخون.سرش از تو کتاب بیرون نمی آد."
خواهر داماد خندید و گفت:"ازدواج سدی برای ادامه تحصیل نیست،به خصوص که ما خانوادگی همگی دانشگاه رفته هستیم.مازیار آنقدر که به تحصیلات اهمیت می ده به مال و ثروت و پول جمع کردن فکر نمی کنه.عاشق درس و کتاب و قلم و دانشه.چاره داشت دکتراشم می گرفت."
پدر پرسید:"کی سد راه مهندس شده؟"
مادر گفت:"نادر،اجازه بده آقای داماد حرف بزنن."
مادر داماد گفت:"مگه طاقت می آرن!محمود عهم خدا نکنه رو دور حرف زدن بیفته."
پدر دوباره گفت:"این همه آدم چهار چشمی دارن عروس و داماد رو نگاه می کنن.شما توفع دارین سخنرانی هم بکنن؟"
تلفن زنگ زد.سارا با صورت شکلاتی و دست هایی که پر از پوست آدامس بود از در اتاقش بیرون آمد.پدر مشغول صحبت کردن با آثای خرسند و مادر گرم گفتگو با مادر داماد بود.خواهر داماد خندید و گفت:"ای وای،اون کوچولو که نمی تونه جواب تلفن رو بده،سرمه جان خواهرته؟"
"بله" و بلند شدم و خودم را به میز تلفن رساندم،پشت به اتاق پذیرایی گوشی را برداشتم.صدای امیر که پر از دلواپسی بود اشکم را در آورد.
"می تونی حرف بزنی؟"
تا صدای پا شنیدم گوشی را گذاشتم.مادر دست سارا را گرفته بود و داشت کشان کشان به سمت اتافش می برد.سارا نق می زد و مادر عصبانی بود.برگشت و گفت:"مهمونا دارن میرن."
به اتاق برگشتم.پدر داشت با آقای خرسند صحبت می کرد و مادر و خواهر داماد کنار هم نشسته بودند.داماد به سمت من آمد.آهسته گفت:"این طور که پیداست من و شما باید قراری بگذاریم بیرون از خونه با هم جرف بزنیم.امشب نوبت بزرگ ترا بود که بله رو از هم بگیرن."
مهمانان که رفتند.پدر شتابزده لباس پوسید و از در بیرون رفت.مادر به اتاق خوابش رفت و شروع کرد به گریه کردن.
تلفن دم به دم زنگ می زد،ولی جرات نداشتم گوشی را بردارم.سارا را به زور خواباندم و به خلوت اتاقم پناه بردم.آن شب من و مادر هر دو به دلیل نگرانی های خودمان تا صبح نخوابیدیم.
آفتاب تند تابستان از لای پرده کلفت اتاقم تو زده بود که بلند شدم پنجره را باز کردم.صدای سارا نم یآمد و مادر توی اتاقش داشت تلفنی درددل می کرد.هرچه فکر کردم یادم نیامد آنقدر با کسی صمیمی باشد که بی پروا سفره دلش را باز کند.یکریز حرف می زد و حرص می خورد.در طول روز از اتاقش در ینامد و کارِ خانه و غذا درست کردن گردن من افتاد.ناهار سارا را که دادم و خوابید رفتم از لای در اتاق نگاه کردم.اولین بار بود که سیگار لای انگشتش می دیدم.من را که دید فریاد زد" به چی نگاه می کنی؟"
"خیال می کردم شما از دود متنفرین."
"برو یه لیوان اب برام بیار."
سیگارش به ***** رسیده بود که لیوان آب را دستش دادم.جاسیگاری کنار تختش پر از ته سیگار و صورت خیس از اشکش میان دود غلیظ گم شده بود.با صدایی گرفته گفت:"شیشه قرمزه رو از توی کشوی میزم بده."
کشوی کنار تخت پر از آرام بخش و قرص اعصاب بود.گفتم:"اینارو با تجویز پزشک می خورین یا سَرِ خود هر موقع اوقاتتون تلخه میل می کنین؟"
سه چهار تا ازقرص ها را با یک لیوان آب بلعید."می گی چیکار کنم؟هنوز بچه های و سرد و گرم نچشیده.چه می دونی تو دلم چه خبره."
هم نگران مادر بودم و هم دلشوره همیر را داشتم.چشم هایم به عقربه های ساعت خشکیده بود دلم داشت زیرو رو می شد که تلفن زنگ زد.به سرعت گوشی را برداشتم،بعد آهسته رفتم از لای در اتاق نگاه کردم و برگشتم.امیر داشت سرفه می کرد.پرسیدم:"مگه سرما خوردی؟تو این هوای گرم بدجوری سرفه می کنی."
"به فکر من نباشی ها!مُردم هم مهم نیس."
"امیر دیشب..."
"حرف دیشبو نزن.به اندازه کافی اعصابم خرد هست.همه چی رو می دونم،خبر از کانال خونه ما رد می شه،به گوش تو می رسه."
"متاسفم،دلم نمیخواد ناراحتت کنم،خب این سرفه ها چیه که نمی گذاره راحت حرف بزنی."
"فکر کنم عصبی باشه.از دیروز تا حالا آن قدر سرفه کردم که گلوم زخم شده."
"تو که احساس منو میدونی.محاله جز تو به کسی جواب مثبت بدم."
"انتظار نداشته باش خونسرد باشم.این اتفاقات بدجوری رو اعصابمه."
"فکر می کنی من از این وضع راضی ام؟منو چه به شوهر کردن.اونم توی این موقعیت که بابا سَرِ ناسازگاری گذاشته و دمار از روزگار مامان درآورده."
"هیچ کس حق نداره اشتیاق منو نادیده بگیره.عشق من ناچیز و بی ارزش نیست.حتا تو هم اندازه اش رو درک نمی کنی.ناچارم برم مستقیم باهاش حرف بزنم."
"عاقل باش امیر.می ترسم کار خراب تر بشه.فکر نمی کردم یه خواستگاری معمولی این طور تو رو به هم بریزه.به نظرم تو قوی تر از این حرفایی."
"شرایطش مناسبه...به من حق بده نگران باشم."
"ما حتا با هم حرف هم نزدیم.پاش بیفته همه چیز رو بهش می گم تا خودش کنار بکشه."
"واسه تو آسونه،واسه من دردناک!سرمه میخوام ببینمت."
"نمیشه امیر،مامان وضع خوبی نداره."
"فردا عصر،خونه مادرجون.مرگ من بیا."
صدای ناله مادر که آمد گوشی را گذاشتم و رفتم از لای در نگاهش کردم.حتا در خواب هم آرامش نداشت.درِ اتاقش را بستم و به اتاقم برگشتم.آن روزها فکرم از چهار دیواری خانه بیرون نمی رفت و تصور اینکه پدر خانه دیگری داشته باشد در خیالم نمی گنجید.آنچه مسلم بود پای زن دیگری به حریم خصوصی پدر باز شده بود که مادر صبوری همیشگی اش را از دست داده بود.شوهر دادن من هم به اقتضای موقعیتی که هر لحظه خطرناک تر می شد به صلاح آنان بود.دست کم از شر من خلاص می شدند.
نفهمدیدم کی خوابم برد.زنگ ساعت نزده بود که صدای سارا در آمد.مادر با آن همه قرصی که خورده بود تا ظهر خوابید.برای ناهار ته مانده غذاهای روز قبل را گرم کردم و به سارا دادم.با زبان شیرین کودکانه پرسید:"مامان مریضه؟"
موهای فرفری اش را پشت گوشهایش زدم و گفتم:"نه عزیزم،خسته شده خوابیده."
"بابا داد می زنه...بابا بده."
نوازشش کردم."بابا خوبه،مهربونه و سارا خانم رو دوست داره."
سارا با اینکه کم حرف می زد،اما با هوش و ذکاوتش بیش از بچه های هم سن و سال خودش بود.او حس کرده بود روابط پدر و مادرمان مثل گذشته گرم و صمسمس نیست.آن طور که پیدا بود سارا را من باید بزرگ می کردم.
سینک ظرفشویی پر از ظرف های نشسته شبِ گذشته بود.سارا را فرستادم به اتاقش بازی کند و من مشغول شدم.تلفن که زنگ زد با ترس و لرز پریدم گوشی را برداشتم،امیر شتابزده گفت:"قرارمون یادت نره."
تا گوشی را گذاشتم مادر از چهارچوب در آشپزخانه تو آمد."کی بود سرمه؟"
دست و پایم را گم کردم."کی بیدار شدین؟غذا گرم کنم؟"
"گفتم کی بود؟"
"با اون همه قرصی که شما می خورین باید حسابی غذا بخورین.از فردا از روی کتاب آشپزی می کنم که غذای شب مونده نخوریم."
مادر دَرِ کابینت ها را یکی یکی باز و بسته کرد.بعد گفت:"به اون پسره بگو دارم شوهر می کنم که ازت دل بکنه.یه کار نکن خودم باهاش تسویه حساب کنم...اَه این پاکت سیگارم کو؟"
"مامان،شما که سیگاری نبودی!می دونی دودش برای سارا ضرر داره؟"
"گوش کن دختر،واسه من دکتر بازی در نیار.کتاب آشپزی رو بردار به چیزی یاد بگیر که خودت و سارا از گشنگی نمیرین.به منم کار نداشته باش،فکر کن بابا ننه نداری!"
مادر دنبال بهانه می گشت که دق دلی کارهای پدر را سر من خالی کند.فریاد کشید:"تو یه الف بچه میخوای پدر و مادرتو تربیت کنی؟دنبال چی هستی؟فکر کردی با این جفتک پرونی می گذاریم زن اون شارلاتانِ بی مصرف بشی؟حتا باباش هم قبولش نداره،اون وقت تو باهاش دل و قلوه ردو بدل می کنی؟دلت رو به چیش خوش گردی؟از قدیم گقتن خواهر زاده به داییش می ره.خب،اگه میخوای سرنوشتت مثل مادرت بشه،برو دنبال عشقت،همون طور که من رفتم و بدبخت شدم."
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:17 ب.ظ
 
ارسال: #19
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مقابلش روی صندلی آشپزخانه نشستم.چشم های پف کرده اش از پشت دود سیگار دل هر آدمی را می لرزاند،از ته دل به حالش تاسف خوردم.دود سیگار را در هوا فوت کرد و به صورتم خیره شد."این زندگی،درست بشو نیست.اون پسره نکبت دیده هوا پَسِه،اقتاد وسط که بیفته رو مال و منال بابات.خودش که عرضه نداره پول در بیاره،بابای پولدارش هم که نَم پَس نمیده،کی بهتر از تو!خوشگل،خوش آب و رنگ،خوش هیکل،با شخصیت و خونه دار.فکر کرده توی این آشفته بازار می تونه از آب گل آلود ماهی بگیره.اما کور خونده.آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمی شه.همین من یکی ساه بخت شدم بسه.مگه من نباشم و تو زن امیر بشی.به قد و هیکل و شکل و شمایلش نگاه نکن."
سرم پایین بود و زیر چشمی داشتم به صورت پر از غمش نگاه می کردم که سیگار دیگری با آتش سیگار قبلی گیراند."حرف بزن.این طوری مگام نکن.بگو تو دلت چه خبره."
"نمی خوام ناراحتتون کنم.اما طرز فکر من با شما فرق داره.چیزهایی که برای شما با ارزشه برای من ممکنه صدارزش باشه،الان هم بهتره به فکر سلامتی شما باشم."
سیگارش را با حرص در جاسیگاری خاموش کرد و گفت:"دروغ می گی.من تو رو نشناسم... می دونستم دارم با دیوار حرف می زنم.می رم اتاقم،زنگ تلفن رو خفه می کنم شاید بتونم کپه مرگم رو بذارم."
دلم پَر می زد سَرِ قراری که امیر گذشته بود حاضر شوم و چند لحظه ای به حرف های شیرینش دل خوش کنم.زندگی من و او با ریسمانی پیچیده از غم بی کسی و درد عاشقی در هم تنیده شده بود،بدون او توان رویارویی با ان همه مشکل را نداشتم.او مثل کوه محکم و استوار ایساده بود تا من احساس تنهایی نکنم،بیش از همیشه،دلتنگ بودم و عاشق.
بی حرکت روی تخت افنادم و در ذهنم او را مجسم کردم که چشم به راه درِ خانه مادر بزرگ ایستاده است و به سر کوچه نگاه می کند.
لحظه ها به کندی می گذشتند و من جرات نداشتم از خانه بیرون بزنم.صدای پای مادر خیالپردازی شیرینم را به هم ریخت.با سر و صدای سارا که از او عصرانه می خواست از اتاقم بیرون رفتم.مادر به اتاقش برگشت و من سارا را بغل کردم.زیر کتری را روشن کردم.سارا کفرش در آمده بود و جیغ می زد.لیوان چای را جلوی دستش گذاشتم پشت در اتاق مادر رفتم که آهسته با تلفن حرف می زد.تصور آنکه دارد با امیر گفتگو می کند تنم را لرزاند.صدا واضح نبود.نوک پا به آشپزخانه برگشتم.همان موقع صدای مادر را شنیدم که گفت:"سرمه،این بچه چشه؟"
"چایی شیرین میخواد.شما برو استراحت کن،خودم عصرونه شو می دم."
سارا با داد و فریاد گفت:"چاییش بده.مامان تو چایی بده."
مادر گفت:"مادر جونت زنگ زد و گفت امشب بری پیشش.چی شده یهو عزیز شدی؟"
انگار تمام وزن بدنم در کیسه ای پر از شن جمع شده بود که یکهو ترکید و از شکم تا نوک پنجه پاهایم فروریخت.در حالی که به لب های مادر چشم دوخته بودم و از رخوت گیج کننده ای مغزم گزگز می کرد پرسیدم:"شما نمی آین؟"
نگاه مادر مرموزتر از همیشه به چشم هایم دوخته شد."نیگاش کن...هینزندانی که یهو خبر آزادیش رو می دن داره تو دلش قند آب می شه."
"سارا رو ببرم؟"
"میخوای نصفه شب همه رو زابرا کنه؟"
مادر که به اتاقش برگشت از شادی نفهمیدم چطور به سارا عصرانه خوراندم.لباس راحتی،مسواک،دمپایی روفرشی هماهنگ با لباسم،کتاب شعر،برس موو حتا سنجاق سَرِ صورتی رنگم را که با بلوز گل بهی و دامن قرمزم خریده بودم همه را یکجا در کوله پشتی جا دادم و آماده رفتن شدم که مادر میان چهارچوب در اتاقم ظاهر شد.سکوتش کلافه کننده و نگاه کنجکاوش که روی سرتا پایم سُر می خورد آزاردهنده بود.ناخودآگاه دست و پایم را گم کردم و کوله پشتی از دستم کف اتاق پرت شد.مادر پرسید:"چیه؟انگار حسابی باروبندیل بَستی.سفر می ری؟"
"شما همه اش دنبال یه چیزی هستین که با من دعوا کنین.خودتون اجازه دادین برم.اگه پشیمون شدین زنگ می زنم به مادرجون می گم نمی آم."
"تو یه ریگی به کفشت هست که این طور به هول و ولا افتادی."
"شما تقصیر ندارین،از وقتی میونه تون با بابا شرآب شده نسبت به همه بدبین شدین."
مادر سرخ شد و دست راستش بالا رفت.اما میان زمین و هوا سرگردان ماند.برگشت و به سمت اتاق خودش رفت."رسیدی زنگ بزن.وای به حالت اگه یکی دیگه اونجا باشه.یادت باشه...پرسیدنش فقط چند ثانیه طول می کشه.زنگ بزنم از نازنین بپرسم امیر کجاست و بگه اونجاست مادرجون رو به عزای جفتتون می نشونم."
ناگهان همه شادیهایم به یاس و نومیدی تبدیل شد.بدنم بی حس بود.مادر برگشت،جلو آمد به صورتم زل زد."اگخ به خودم بود نمی گذاشتم پا توی خونه اش بگذاریريالولی می ترسم فکر کنه به خاطر پسرش دارم لجبازی می کنم."
از در که بیرون آمدم صدای مادر تا بیرون به گوش می رسید.
"که عاشق اون آسمون جُل شدی،می دونم مشکلت چیه،یه هفته تو خونه موندی زده به سرت."
در طول راه کلی گریه کردم.سر کوچه مادر بزرگ ایستادم و نفس عمیق کشیدم و به خودم یادآوری کردم به دیدار کسی می روم که از جان و دل دوستش دارم.
تا در زدم امیر در را باز کرد.نگاهمان با هزار اشتیاق به هم گره خورد و آن قدر سحر تماشای هم شدیم که یادمان رفت سلام کنیم.صدای مادر بزرگ را شنیدم."چرا نمی آین تو؟تو پاشنه در وای نستین خوبیت نداره."
از هیجان دیدار او کلافه بودم.به سختی از کنارش رد شدم.مادر بزرگ از در اتاق به راهرو سرک کشید."اومدی مادر؟"
"سلام مادرجون."
"دیر کردی.امیر پاک دیوونه شده.به زور نیگرش داشتم.داشت می اومد خونه تون."
رفتم پشت شیشه و به او که لب حوض نشسته بود خیره شدم.مادر بزرگ مچ دستم را گرفت و کشید."بیا بشین دو کلوم باهات حرف دارم،حواست با منه یا نه؟"
نفس مادر بزرگ تنگ شد.با روسری صورتی رنگش عرق پیشانی اش را خشک کرد و گفت:"دلم واسه این بچه خونه.دستش خالیه،اما دلش مثل آینه صافه.اگه به فکرشی یه کار کن ازت دل بکنه."
به چشم های خاکستری رنگش نگاه کردم و گفتم:"این یه دلخوشی رو هم شما میخواین از من بگیرین؟"
"این جوری پیش بره این بچه مریض می شه.امروز آن قدر سرفه کرد که از گلوش خون اومد.چند شبه تا صبح بیداره...می ترسه تو رو شوهر بِدَن. به روش نمی آره،اما داره پَرپَر می شه.دوره زمونه فرق کرده.اون موقع که جوون بودم کوچک ترا رو حرف بزرگترا حرف نمی زدن.تو عمرم جز چَشم هیچ جوابی ندادم.حالا که پیر شدم هم باید به بچه هام چشم بگم.
نازنین یه جوری التماس می کنه انگار من می تونم نادر رو راضی کنم.نیره می گه پادر میونی نکن که خوب بشه می گن قسمت بود و بد بشه سرت هوار می شن که تو کردی!قادرم که یه گندم خورد و از بهشت بیرون رفت.
انگار نه انگار مارد خواهر داره!بازم به اون وقت که آهن فروشی می کرد و آواره ولایت غربت نبود.انگار گوشت خوک خورده که مِثِه خارجیا بی غیرت شده.چند دفه خواستم زنگ بزنم بهش بگم پادرمیونی کنه،راستش از اَخم و تَخم بابات می ترسم حرف بزنم هر تیکه از گوشت هر دوتونو سَرِ یه سیخ کباب کنه."
مادر بزرگ حرف می زد و حواس من به امیر بود.ناگهان دست های استخوانی اش زیر چانه ام لغزید."حرفامو شنیدی مادر؟"
اشکم روی دست هایش چکید.امیر از میان چهارچوب در گفت:"به اندازه کافی دلش پُر هست،شما سر به سرش نذارین."
بغضم ترکید و سرم میان چین های دامن خالدار مادر بزرگ فرو رفت.دست مهربان او بر موهای سرم سُر م یخورد و من بی تاب تر از همیشه خودم را خالی کردم.
صدای امیر را شنیدم."امیر نمرده که این قدر دلتنگی.گریه نکن سرمه.داری دق مرگم می کنی به خدا.یه کار نکن سر به بیابون بذارم."صدایش نزدیک تر شد."دلم ترکید.حالا که فرصت حرف زدن داریم چرا گریه می کنی؟مادرجون،چی بهش گفتین که بغضش ترکید."
مادر بزرگ گفت:"کی گقت بیای تو اتاق؟این قدر هم زبون نریز.پسره جیا رو خورده آبرو رو قِی کرده.حجالت نم یکشی جلو چشم من از این حرفا می زنی؟"
"مادرجون...من که حرفی نزدم."
"نه خیر،حرفی هم بزن.من مسئولم مادر،حالیت هست چی می گم؟ هرکاری حساب و کتاب داره."
"ببخشین،نمیدونستم واسه عاشق شدن هم باید به همه حساب پس بدم!"
مادربزرگ عصبانی شد."برو بیرون تا به نازنین زنگ نزدم.می دونه اینجایی؟"یکهو سرم را بالا آوردم و گفتم:"امیر،مامانت می دونه اینجایی؟"
"هیچ کس نمی دونه کجام،چیه؟اینم ترس داره؟"
مادر بزرگ سرش را به چپ و راست تکان داد."چی بگم مادر،این پسر هیچی سرش نمی شه."
گفتم:"ای وای...قرار بود تا رسیدم به مامان زنگ بزنم."
امیر تلفن را آورد.گوشی را به دستم داد."بیا،ببینم خیالت راحت می شه تا دو کلام حرف بزنیم."
مادر بزرگ گفت:"نه که نزدی.پاک خل و چل شدی پسر.فقط تو یکی عاقل بودی که با این خاطرخواهی از دست رفتی."
شماره گرفتم.تلفن زنگ می زد و کسی گوشی را بر نمی داشت.هاج و واج به امیر خیره شدم."یعنی چه بلایی سرش آمده.امیر مامانم..."
بلند شدم،کوله پشتی ام را برداشتم و به سمت راهرو دویدم.امیر پشت سرم از اتاق بیرون آمد.
مادر بزرگ فریاد زد:"به منم بگین چی شده."
با امیر همزمان به در رسیدیم."سرمه.بگو چی شده؟چرا یهو پاشدی؟نگه قرار نبود امشب اینجا بمونی؟"
"تو نمیدونی امیر.مامان...ولش کن مادرجون بفهمه دلواپس میشه،دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه."
"یه جوری بگو که مَنِ بدبخت بفهمم چشه."
"مطمئنم خبری شده که مامان گوشی رو بر نمیداره."
ضربان قلبم تندتر از همیشه بود.در حیاط را باز کردم.امیر با صدای بلند گفت:"وایسا منم می آم."
تا مادر بزرگ به وسط چهارچوب در حیاط رسید من و امیر سر کوچه بودیم.فریاد زد:"پس منو بی خبر نذارین."
***
فصل هفت
امیر وارد اتاق خواب مادر شد و من سارا را بغل کردم.بوی دود همه جا رو پر کرده بود.امیر سرفه می کرد.فریاد می زد:"بچه رو ببر تو اتاق خودت و در رو ببند."
سارا گیج بود.جلوی چشمهایش را گرفتم و به اتاقم رفتم.صدای امیر را شنیدم که با آتش نشانی حرف می زد و نشانی خانه را می داد.زانوهایم سست شد.گوشی را گذاشت پشت در اتاقم آمد."هول نشو سرمه.خوشبختانه به موقع رسیدیم،حال مامانت هم خوبه."
جرات گریه کردن نداشتم.سارا به صورتم زل زده بود و قلب من از شدت اضطراب به سینه ام می کوفت.ماموران آتش نشانی با سروصدای زیاد و دادو بیداد همسایه ها وارد حیاط شدند.پرده ها را کشیدم و سارا را محکم در آغوش فشردم.کف رقیقی از زیر در تو زد.سارا وحشت کرده بود.ملافه تختم رو برداشتم،لوله کردم و زیر در گذاشتم.سارا بهانه مادر را می گرفت.صدای پزشک اورژانس را شنیدم که گفت:"خوشبختانه سوختگی به سر و صورتش آسیب نزده.شما پسرش هستی؟"
صدای امیر از میان همهمه ماموران به سختی به گوش می رسید."بله،پسرشونم."
"عجیبه که هنوز نفس می کشه!خوابه،فکر می کنم آرام بخش قوی خورده باشه."
امیر پشت در اتاقم آمد."سرمه،همراه مامانت میرم بیمارستان.مامانم اینجاست،دلواپس هیچی نباش.فقط از در بیرون نیا،باشه؟"
سارا را بغل کردم و کنار پنجره رو به حیاط نشستم.در تاریکی سایه عمه نیره را دیدم.هعمه نازنین که پشت در اتاقم آمد بغضم ترکید.گفت:"عمه ات بمیره سرمه جان،چه خطری از سرتون گذشت!خدارو شکر که سالمین."
صدای شیوا و عمه نیره در راهرو پیچید.شیوا به در نزدیک شد و گفت:"سرمه خوبی؟"
"هنوز زنده ام.مگه در حال مرگ باشم که تو سراغم رو بگیری."
"بعد حسابت رو می رسم.الان دستم بنده."
آن قدر در اتاق ماندیم که سارا کلافه شد و گفت:"میخوام برم دستشویی."
پشت در رفتم و گفتم:"می تونم بیام بیرون؟سارا میخواد بره دستشویی.بیرون براش امنه؟"
وقتی تایید عمه ها را گرفتم در را باز کردم.عمه نیره سارا را از بغلم گرفت.گوشی تلفن کف اتاق ولو بود،تا روی دستگاه گذاشتمش زنگ زد.سریع گوشی را برداشتم،امیر بود.
"سلام،تلفن اشغال بود!"
"گوشی رو زمین افتاده بود.مامان چطوره؟"
"زیر نظر یه دکتر با تجربه است."
"اگه تو نبودی چی میشد؟دست تنها هیچ کاری از دستم بر نمی اومد.خوب شد دنبالم اومدی."
"مامان اینا اونجان؟"
"همه وشن به زحمت افتادن.به خدا ازشوون خجالت می کشم.کی می آی؟"
"شاید فردا...نمی دونم،تا ببینم چی پیش می آد.راستی به مادرجون زنگ بزن،لابد تا الان دلش هزار راه رفته."
گوشی را گذاشتم و پاورچین به ته راهرو رفتم.از لای در نیمه بسته اتاق خواب مادر عمه نازنین را دیدم که خم شده بود و وسایل خیس و سیاهِ زیر تخت را بیرون می کشیدند.یک باکس سیگار خیس خورده و شیشه قرص های پر و خالی،نوار کاست مچاله شده و مجله سوخته همه جا ولو بود.از صدای جیر جیر در برگشتند نگاهم کردند.سرو صورتشان سیاه و لباس هایشان کثیف و خیس بود.سلام کردم و گفتم:"شرمنده،نمیدونم چطوری جبران کنم."
عمه نازنین گفت:"برو یه چایی دم کن تا گلومون وا بشه."
منظره اتاق تکان دهنده بود.با خودم فکر کردم اگه دیر می رسیدیم و مادر و سارا می سوختند چه فاجعه ای به بار می آمد!داشتم چای دم می کردم که عمه نیره از لای در حمام صدا زد."سرمه،عمه کجایی...یه چیزی بیار دور این بچه بپیچ،حوله پیدا نکردم."
به سمت کمد اتاق خودم رفتم و حوله بزرگی برداشتم.سارا را با حوله بغل کردم.عمه گفت:"گمونم ترسیده که صداش در نمی آد.سرشو گرم کن تا خودم رو آب بکشم بیام بیرون بگیرمش."
بچه را به اتاقم بردم و روی تخت گذاشتمش.از اتاقش خرس پشمالوی قهوه ای رنگش را برداشتم،با چند تکه لباس به اتاقم برگشتم.تلفن که زنگ زد گوشس را برداشتم.مادر بزرگ بود.
"دختر،مگه قرار نبود رسیدی خونه زنگ بزنی؟این تلفن هم که یکریز بوق می زنه.اونجا چه خبره؟نیره و نازنین هم که نیستن."
"ببخشین مادرجون،لابد سارا با گوشی ور می رفته."
"بر می گردی اینجا؟شام پختم."
"الان که دیر وقته،بعد می آم پیشتون."
شیوا آخر شب به خانه شان رفت،اما عمه نازنین و عمه نیره تا صبح کار کردند.اتاق مادر تمیز شده بود،اما آثار دود و سوختگی از در ودیوار پاک نشد.عمه ها وسایل سوخته را سر کوچه بردند و تا آنجا که می شد آنجا را نظم دادند.آفتاب که زد هر دو از حال رفتند.
در خیالات در هم و برهم سیر می کردم که زنگ در را زدند.پا برهنه از راهرو رد شدم و سریع در را باز کردم.اکبرآقا بود.سلام کردم و گفتم:"ببخشین عمواکبر،لابد دیشب شما هم نخوابیدین."
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:17 ب.ظ
 
ارسال: #20
RE: سرمه "ناهيد سليمانخانی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
"وظیفه ام بود بیام کمک،اما ترسیدم افسانه و ایمان بیان توی دست و پاتون."
نگاه مهربان اکبرآقا بغض را در گلویم خفه کرد.پرسیدم:"تو نمی آین؟"
"زود باید برم که افسانه و ایمان رو به مادرم بسپرم.به نیره بگین خیالش از بچه ها راحت باشه."
عمو اکبر داشت می رفت که سرو کله امیر پیدا شد،سلام و احوالپرسی کرد.عمو اکبر برگشت نگاهم کرد،بعد لبخند مشکوکی زد و ضربه ای به کتف امیر زد."موفق باشی پسر،ببینم چی کار می کنی."
اکبرآقا که رفت امیر داخل شد.آنقدر خسته بود که حس نداشت راه برود.گفتم:"لابد دیشب تا صبح بیدار بودی."
به صورتم خیره شد."تو حالت خوبه؟"
"تو که هستی حالم خوبه،بریم تو."
"باید برم دوش بگیرم و یه چرت بخوابم.کلید ندارم،مامان بیداره؟"
"تازه خوابیدن،دیشب تا صبح کار می کردن.بیا بریم تو امیر،به خدا اگه بذارم بری."
با دست به یقه پیراهنش اشاره کرد و گفت:"این جوری که نمی شه،خیلی کثیفم."بعد لبخندم را با لبخندی شیرین پاسخ داد و گفت:"بیام تو نمیتونی بیرونم کنی!"
روی صندلی آشپزخانه نشست و من فنجان چای را در مقابلش گذاشتم،چشمهایش از خستگی قرمز شده بود.در مقابلش نشستم و به صورتش نگاه کردم،آهسته گفت:"منو باش که دلم رو صابون زده بودم یه شب تا صبح باهات حرف بزنم.انگار زلزله اومد همه چی به هم ریخت."
فنجان را برداشت و گفت:"یه عکس از بچگیت گیر آوردم.اگه بشه بزرگش کرد خیلی خوب می شه."
"حالا چرا بچگیم؟می خوای عکسم رو بهت بدم؟پس بذار برم آرایشگاه،موهامو رو درست کنم و آرایش بکنم،بعد عکس بندازم و ..."
"اوه...تابلوی رنگ و روغن نمی خوام.خود واقعیتو میخوام.بدون آرایش و بدون ماسک."
"امیر،می دونی تو با همه فرق داری؟شاید همین متفاوت بودنت تا این حد جذابت کرده!"
به صندلی تکیه داد."پس نمی دونی تو چی هستی!فکر میکنی لنگه ات پیدا بشه؟"
"همیشه جلوت کم می آرم.تو خیلی مهربونی و خوب بلدی احساست رو به زبون بیاری.باور کن گاهی خجالت می کشم که نمی تونم جوابگوی این همه عاطفه و مهربونی باشم."
مسخ شده در عمق نگاهم فرو رفت و گفت:"وقتی نیستی دلتنگم وقتی هستی نگران لجظه ای که نیستی.زیر بار این همه دلواپسی دارم لِه می شم.فکرش رو هم نمی کردم روزی اینجور پا بندت بشم،حس دوست داشتن تو،اسارتی شیرین و دلچسبه."
فنجان چای را زمین گذاشت."کیف مامانم رو بیار ببینم کلیدشو آورده یا باید تا شب علاف باشم؟"
"همین جا حموم برو...پیراهن های بابا که بهت می خوره."
"می خوای بابات سرم رو ببره؟باد به گوشش برسونه اینجام از تو بیمارستان پرواز می کنه می اد سراغم!نمی دوم چرا از من متنفره."
"آدم باید دیوونه باشه که از تو متنفر باشه."
نگاه کنجکاوش به چشم هایم دوخته شد و گفت:"حتا اگه پدرت باشه؟"
وقتی کلید را برداشت و رفت از پشت شیشه نگاهش کردم.دم در برگشت،دست تکان داد و رفت.از اینکه داشت ترکم می کرد بی قرار بودم.دلم نمی خواست حتا لحظه ای از من دور شود.به آشپزخانه برگشتم و صندلی خالی او را جابه جا کردم.فکر او تمتم ذهنم را پر کرده بود.زیاد نگذشته بود که تلفن زد.گفت:"تنها نری بیمارستان؟زنگ بزن بیدارم کن."
"دوش گرفتی؟چیزی خوردی؟"
"تغذیه فقط از راخ شکم نیست.نگاه کردن خشک و خالی به تو روحم رو سیر می کنه."
"ای بابا،من بلد نیستم مثل تو فلسفه ببافم،اما می دونم معده خالی باید با غذا پر بشه."
"قاطی کردم...تقصیر خواستگارته که پاک خُل و چلم کرده."
گوشی را گذاشتم.با آنکه دلواپس مادر بودم واژه های شیرین امیر ذهنم را پر از امید به آینده کرد.روی تخت دراز کشیدم.از سنگینی بار عشق او نای جنبیدن نداشتم.وقتی چشم باز کردم دیدم ظهر شده.با عجله بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.عمه ها سارا را با خودشان برده بودند.تلفن زنگ زد.امیر بود.گفت:"می ام دنبالت،با هم می ریم ناهار می خوریم و از اونجا می ریم بیمارستان."
به بیمارستان که رسیدیم از شدت ناراحتی پدر را پشت در اتاق ندیدم.امیر رفته بود با سرپرستار چک و چانه می زد.آنقدر حرف زد تا پرستار بخش را راضی کرد برای چند دقیقه وارد اتاق شوم.
پدر رو به امیر گفت:"باز که اینجایی پسر!"
تازه متوجه پدر شدم و سلام کردم،بعد سراسیمه از در تو رفتم.صدای هیچ کس را نمی شنیدم جز ناله مادر که دلخراش بود.اشکم جاری شد.داشتم می لرزیدم که پرستار مچ دستم را گرفت و کشید."بسه دیگه،تمومش کن."بیرون که آمدم از پشت پرده اشک همه جا را تیره و تار می دیدم.امیر زیر بغلم را گرفت و با هم رفتیم روی صندلی کنار راهرو نشستیم.صورتم را با دو دستم پوشاندم.داشتم بی صدا اشک می ریختم که صدای خانم خرسند را شنیدم."گریه نکن دخترم،خدارو شکر که به خیر گذشت."
آقای خرسند پشت در اتاق کنار پدر ایستاده بود.مهندس خرسند داشت به طرفم می آمد که به امیر نگاه کردم و رنگم پرید.امیر نزدیک تر آمدو پهلویم ایستاد.مهندس خرسند سلام و احوالپرسی کرد و گفت:"خیلی متاسف شدم خانم سرمه...این قضیه برنامه ما رو هم عقب می اندازه."
رنگ امیر هم پریده بود.مهندس داشت نگاهش می کرد و منتظر بود به هم معرفیشان کنم که پدر جلو آمد."آقای مهندس،امیر پسر خواهر بزرگمه."
دست مهندس خرسند در میان زمین و هوا سرگردان مانده بود که آقای خرسند پدر را صدا زد و از ما دور شد.مهندس خرسند خونسرد و بی تفاوت به واکنش امیر برگشت نگاهم کرد و گفت:"فرصت کردین گفتگویی با هم داشته باشیم.می دونین که،حساب بزرگترا از ما جداست."
ناخودآگاه سرم به سمت امیر برگشت و صورت سرخ و برافروخته اش نگرانم کرد.مهندس خرسند به چهره او خیره شد و پرسید:"شما حالتون خوبه؟"
لبهای امیر که به شدت به هم چسبیده بود به سختی باز شد."خیر آقا،انگار حال شما بهتره که توی این موقعیت دارین قرار ملاقات می گذارین."
ترسیدم سر و صدا راه بیفتد.آهسته گفتم:"حالا وقت این حرفا نیست.خواهش می کنم بس کنین."
مهندس خرسند گیج بود.به سمت من برگشت و گفت:"جسارت منو ببخشین."
امیر گفت:"سرمه،جواب آقا رو بده."
داشتم مِن مِن می کردم و خجالت می کشیدم حرف دلم رو بی رودرواسی بگویم که امیر گفت:"ما با هم نامزدیم.متوجه شدین؟"
از وحشت آب دهانم خشک شد،داشتم فکر می کردم اگر مهندس خرسند به پدر قضیه را لو بدهد چه اتفاقی خواهد افتاد،که آهسته گفت:"این وسط من قربانی شدم.اون وقت شما عصبانی هستید؟"
پدر جلو آمد و گفت:"امیر،مهندس خرسند قراره همین روزا به جمع خونواده ما بپیونده."
امیر سر به زیر و آشفته حال گفت:"سرمه بریم خونه."
پدر آهسته گفت:"چی کار به سرمه داری؟تو برو خونه به مادرت بگو شام درست کنه،امشب مهمون داریم."
خانم خرسند که از قضیه خبر نداشت در حال تعارف تکه پاره کردن همراه پدر و آقای خرسند به سمت میز پرستاری رفت.مهندس نگاه زیرکانه ای به امیر کرد و گفت:"حادثه تکان دهنده ای بود،خوشحالم که اتفاق ناگواری نیفتاد."
امیر گفت:"آقای مهندس،مگه شما کار و زندگی ندارین؟مریض ملاقات ممنوعه.تا کی می خواین تو راهرو وایسین؟"
از رفتار امیر غافلگیر شدم.می ترسیدم فاجعه دیگری بار بیاورد.داشتم به او اشاره می کردم که مهندس خرسند متوجه شد و گفت:"مشکلی نیست.من به ایشون حق میدم چشم دیدن منو نداشته باشن."
امیر میخواست جواب او را بدهد که من پیش دستی کردم و گفتم:"راستش امروز،همه زحمت ها به گردن امیر افتاد.اگه امیر نبود،مامان الان اینجا نبود،الانم آن قدر خسته شده که ..."
امیر ادامه داد:"که هر حرفی ممکنه بزنه و هر کاری ممکنه بکنه."
مهندس با خونسردی نگاهش کرد و گفت:"درک دیوونگی شما کار سختی نیست.باید بگم خوشحالم که عاشق کسی نیستم و فکرم درست کار می کنه."بعد دستش را به سمت امیر دراز کرد و گفت:"آن قدر شعور دارم که حال شما رو بفهمم.مطمئن باشین محاله دست روی دختر مورد علاقه شما بگذارم."
رنگ امیر پرید.دستش میان دست مهندس خرسند و چشمش به صورت من بود.با لکنت گفت:"انگار باید معذرت خواهی کنم."
"منم اگه قلب دختری به خوبی سرمه خانوم رو در اختیار داشتم،نهایت سعی خودم رو می کردم کسی بهش نزدیک نشه."و رو به ن گفت:"خودم یه جوری قضیه رو ماست مالی می کنم خانم سبحانی."
از ما که دور شد،امیر نفس عمیقی کشید و گفت:"امیدوارم دیگه نبینمش."
خیابان شریعتی شلوغ تر از همیشه بود.با کلافگی در تاکسی نشسته بودم که چشمم به بیمارستانی افتاد که ماردم در آنجا بستری بود.دکتر آریان،پزشک با تجربه بیمارستان شریعتی،در شب خادثه آتش سوزی قرار بود با دکتر قادری،پزشک متخصص سوختگی شام بخورد که حضور ناگهانی مادر،هر دو پزشک را از دم در به قسمت اورزانس بیمارستان برگرداند.دیدار دکتر آریان و مادرم حوادث مهمی را در سرنوشت همه ما رقم زد.
در فکر و خیال خودم بودم که چشمم به پیرزنی افتاد که شبیه مادربزرگ بود.در ذهنم چارقد ململ سفید رنگ مادر بزگ را با شال کلفت او جابه جا کردم و در یک لحظه ایمان وافسانه را کنارش دیدم.
مادربزگ حوصله بچه داری نداشت،اما در مدتی که مادرم بستری بود به خاطر سارا شیطنت ایمان و افسانه را که از صبحِ زود به خانه ما می آمدند تحمل می کرد.زیاد که حرص و جوش می خورد و کسی اهمیت نمی داد دلش را به آینده از راه نرسیده خوش می کرد و می گفت:"بچه های شیطون بزرگ که بشن مظلوم می شن."
مدتها بود که با خودم می گفتم:کاشکی مادرجون زنده بود و می دید ایمان که از در و دیوار بالا می رفت حالا دانشجوی پزشکی شده و یک پارچه آقاست.به قول عمه نیره خاک هم روی سرش بریزن اعتراض نمی کنه.
ناخوداگاه یاد روزهایی افتادم که تا صبح با امیر نجوای عاشقانه داشتیم و صبح تا چشمم گرم می شد عمه نیره بچه ها را می آورد و از لای درِ حیاط می فرستاد تو و خودش می رفت.بچه ها از لحظه ای که قدم به خانه م یگذاشتند ورجه وورجه می کردند تا بعد از ناهار که مادر بزرگ به زور وادارشان می کرد بخوابند تا به عبادتش برسد.
با جبغ افسانه و سارا از خواب پریدم.صدای مادربزرگ که به بچه ها صبحانه می داد از آشپزخانه به گوش می رسد.گاهی سرشان داد می کشید و چند لحظه بعد قربان صدقه شان نی رفت.ظرف یک هفته ای که در خانه ما بود علاوه بر پذیرایی از سه بچه شیطانِ زبان نفهم،حرص و جوش می خورد چرا پدر به خانه نمی آید!گاه صدایش را از اتاق عقب ساختمان می شنیدم که مخفیانه به پدر زنگ می زد و نصیحتش می کرد.به التماس که می افتاد بغضم می گرفت و دعا می کردم نصیحت های مادر بزرگ به گوشش فرو برود.دو سه باری که پدر را پشت در اتاق مادر دیدم،سر سنگین جواب سلامم را داد و دو کلمه حرف اضافی هم نزد.مدیدن او داشت عادت می شد،اما ندیدن امیر زجدآور بود.
در حالی که تصور می کردم بهترین موقعیت برای دیدار من و امیر دست داده او به طور مرموزی از ملاقات با من طفره می رفت.شبها وقتی مادربزرگ میخوابید با زمزمه های شیرینش در رویای یکی شدن با او سر می کردم و به محض روشن شدن هوا از دلتنگی دوری از او دلم می گرفت.واژه های لطیف و شاعرانه ای که از پشت تلفن در گوشم زمزمه می شد و قلبم را تکان می داد روح زندگی داشت و انگیزه ای قوی برای ادامه آن شرایط سخت و طاقت فرسا بود.
طاقتم که تمان شد به بهانه شمع روشن کردن شب چهارشنبه از خانه بیرون کشاندمش.به محله مادربزرگ رفتیم،در طول راه ساکت بود.به سقاخانه که رسیدیم دو سه بسته شمع از ساکم در آوردم.یکهو خندید.گفت:"فکر کردی روا شدن حاجت بستگی به تعداد شمع هایی که روشن می کنی داره؟"
"تو همه اش واسه من فلسفه بباف.خوبه که این کارم باعث شد صدات رو بشنوم."
"من که شب تا صبح سر تو رو می خورم.بازم کمبود داری؟"
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
02-03-1391 08:17 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان