زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
زمان کنونی: 16-09-1395،11:13 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: hedarey
آخرین ارسال: hedarey
پاسخ: 23
بازدید: 831

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
ارسال: #1
زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
پست‌ها: 23
تاریخ عضویت: 25 دى 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
میرزا عباس ، فرزند آقا موسی بسطامی در سال 1177 - 1213 هجری - در عتبات به دنیا آمد . در شانزده سالگی پدر را از دست داد و با مادر راهی ایران شد و نزد عموی خود دوستعلی خان به مازندران رفت و در ساری اقامت گزید.

میرزا عباس سواد نداشت اما آنچنان رنج برد تا خواندن و نوشتن را آموخت و بیشتر وقتش را صرف مطالعه در دیوان غزلسرایان بزرگ مانند سعدی و حافظ کرد تا آنکه در نتیجه مطالعه و ممارست خود نیز غزلهایی سرود و مسکین تخلص یافت

دوستعلی خان که خزانه دار شاه بود هنگام مراجعت از مازندران برادرزاده را نیز با خود به تهران آورد و به خدمت فتحعلی شاه معرفی کرد . مسکین ، غزلی را که در مدح شاه ساخته بود به عرض رسانید و پسند افتاد و به فرمان شاه برای خدمت نزد شجاع السلطنه والی خراسان عازم مشهد شد . شجاع السلطنه مقدم او را گرامی داشت و سمت منشی گری به او داد و پس از چندی ، مسکین به نام امیرزاده فروغ الدوله یکی از پسران شجاع السلطنه تخلص خو را به فروغی
تبدیل نمود.

همین که قاآنی به خدمت شجاع السلطنه به خراسان درآمد فروغی با او آشنا شد و پس از چند سال اقامت در مشهد هر دو به اتفاق شاهزاده به کرمان رفتند تا اینکه در سال 1212 - 1249 هجری - که شجاع السلطنه به تهران آمد فروغی نیز با او وارد تهران شد
فروغی تا آخر سلطنت فتحعلی شاه و بعد از چندی در دوره محمد شاه در تهران زیست و چند بار به خدمت محمد شاه رسید و از او نوازش ها دید و پس از مدتی به عتبات رفت
پس از مراجعت از عراق به واسطه استغراق در احوال و آثار عرفا مانند بایزید بسطامی و منصور حلاج ، تغییر حال داد و از مردم دوری گزید و زندگی را به درویشی و اعتزال گذرانید
داستان شوریدگی و غزلهای عارفانه فروغی به سمع ناصرالدین شاه رسید ، او را خواست و ملاطفت کرد و چندان شیفته او گشت که هر وقت غزلی میسرود بر وی میخواند و فروغی آن را تکمیل میک رد
فروغی همچنان با وجد و حال و دور از مردم زندگی میکرد و ماهی یک بار نزد شاه میرفت و غزل های تازه خود را به عرض میرسانید تا آنکه در سال 1236 - 1274 هجری در شسصت و یک سالگی - بعد از یک کسالت شدید در پنجاه ونه سالگی درگذشت .

سبک شعری فروغی :
فروغی یکی از بهترین غزلسرایان قرن سیزدهم است . در غزل از سعدی پیروی میکند . مضامین شعری او همان است که بارها پیش از او و پس از او در غزل فارسی تکرار شده است . اما روانیو شیوه بیان و سوز و گداز عرفانی که در اشعارش هست ، وی را در شاعری مقامی داد و موجب شهرتش گشته است و بعضی از غزل های او با آنکه مضمون نو و مطلب تازه ای ندارد به سبب زیبایی آهنگ و فصاحت بیان رواج و شهرت بسیار یافته ناد



کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟ کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟



غیبت نکرده ای که شوَم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را



با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را



چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد



تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را


بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را


مستانه کاش در حرم و دیر بگذری تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را


خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را


گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من چندین هزار سلسله در پا کنم تو را


طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را


زیبا شود به کارگِه عشق کار من هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را


رسوای عالمی شدم از شور عاشقی ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را





مردان خدا پرده ي پندار دريدند يعني همه جا غير خدا يار نديدند


هر دست که دادند همان دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند


يک طايفه را بهر مکافات سرشتند يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند


جمعي به در پير خرابات خرابند قومي به بر شيخ مناجات مريدند


يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند


فرياد که در رهگذر آدم خاکي بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند


همت طلب از باطن پيران سحرخيز زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند


زنهار مزن دست به دامان گروهي کز حق ببريدند و به باطل گرويدند


چون خلق در آيند به بازار حقيقت ترسم نفروشند متاعي که خريدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است کاین جامعه به اندازه هر کس نبریدند


مرغان نظرباز سبک سير فروغي از دامگه خاک بر افلاک پريدند






25-10-1391 06:38 ب.ظ
 
ارسال: #2
RE: زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی : غزلیات
پست‌ها: 23
تاریخ عضویت: 25 دى 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
غزل شماره ۱
صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را
که کسی نشکند این گونه صف اعدا را
نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن
کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را
گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس
ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را
بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس
که ندانست کسی قیمت این کالا را
حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش
که نخورده‌ست کس امروز غم فردا را
کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر
کز چه رو سوخته پروانهٔ بی‌پروا را
عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کرد
که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را
سیلی از گریهٔ من خاست ولی می‌ترسم
که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را
به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد
قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را



25-10-1391 06:40 ب.ظ
 
ارسال: #3
RE: زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
پست‌ها: 23
تاریخ عضویت: 25 دى 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
غزل شماره ۲
تا اختیار کردم سر منزل رضا را
مملوک خویش دیدم فرماندهٔ قضا را
تا ترک جان نگفتم آسوده‌دل نخفتم
تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را
چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمن
چون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را
دردا که کشت ما را شیرین لبی که می‌گفت
من داده‌ام به عیسی انفاس جان‌فزا را
یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر
خضر از حیا بپوشید سرچشمهٔ بقا را
دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی
کاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را
بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش
بندی به پا توان زد صبر گریز پا را
یا رب چه شاهدی تو کز غیرت محبت
بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را
آیینه رو نگارا از بی‌بصر حذر کن
ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را
گر سوزن جفایت خون مرا بریزد
نتوان ز دست دادن سر رشتهٔ وفا را
تا دیده‌ام فروغی روشن به نور حق شد
کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را



25-10-1391 06:40 ب.ظ
 
ارسال: #4
RE: زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
پست‌ها: 23
تاریخ عضویت: 25 دى 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
غزلیات
غزل شماره ۳
به جان تا شوق جانان است ما را
چه آتش‌ها که بر جان است ما را
بلای سختی و برگشته بختی
از آن برگشته مژگان است ما را
از آن آلوده دامانیم در عشق
که خون دل به دامان است ما را
حدیث زلف جانان در میان است
سخن زان رو پریشان است ما را
چنان از درد خوبان زار گشتیم
که بیزاری ز درمان است ما را
ز ما ای ناصح فرزانه بگذر
که با پیمانه پیمان است ما را
ز بس خو با خیال او گرفتیم
وصال و هجر یکسان است ما را
سر کوی نگاری جان سپردیم
که خاکش آب حیوان است ما را
شبی بی روی آن مه روز کردن
برون از حد امکان است ما را
گریبان تو تا از دست دادیم
اجل دست و گریبان است ما را
به غیر از مشکل عشقش فروغی
چه مشکل‌ها که آسان است ما را



25-10-1391 06:41 ب.ظ
 
ارسال: #5
RE: زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
پست‌ها: 23
تاریخ عضویت: 25 دى 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
غزل شماره ۴
در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را
آن‌جا که می‌رساند پیغامهای ما را
گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهان
خواهد کجا شنیدن داد دل گدا را
در پیش ماه‌رویان سر خط بندگی ده
کاین جا کسی نخوانده‌ست فرمان پادشا را
تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتم
تا سیر خود نکردم نشناختم خدا را
بالای خوش‌خرامی آمد به قصد جانم
یا رب که برمگردان از جانم این بلا را
ساقی سبو کشان را می خرمی نیفزود
برجام می بیفزا لعل طرب فزا را
دست فلک ز کارم وقتی گره گشاید
کز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را
در قیمت دهانت نقد روان سپردم
یعنی به هیچ دادم جان گران‌بها را
تا دامن قیامت، از سرو ناله خیزد
گر در چمن چمانی آن قامت رسا را
خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکین
بر عارضت نظر کن گیسوی مشک‌سا را
جایی نشاندی آخر بیگانه را به مجلس
کز بهر آشنایان خالی نساخت جا را
گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغی
ایزد به من ندادی طبع غزل‌سرا را
شاه سریر تمکین شایسته ناصرالدین
کز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را
شاها بسوی خصمت تیر دعا فکندم
از کردگار خواهم تاثیر این دعا را



25-10-1391 06:42 ب.ظ
 
ارسال: #6
RE: زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
پست‌ها: 23
تاریخ عضویت: 25 دى 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
غزل شماره ۵
نگارم گر به چین با طرهٔ پرچین شود پیدا
ز چین طرهٔ او فتنه‌ها در چین شود پیدا
کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالع
کی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا
هر آن دل را که با زلف دل‌آویزش بود الفت
کجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا
صبا کاش آن مسلسل سنبل مشکین بیفشاند
که از هر حلقه‌اش چندین دل مسکین شود پیدا
شکار خویشتن سازد همه شیران عالم را
گر از صحرای چین آن آهوی مشکین شود پیدا
کجا فرهاد خواهد زنده شد از شورش محشر
مگر شیرین به خاکش با لب شیرین شود پیدا
من از خاک درش صبح قیامت دم نخواهم زد
که ترسم رخنه‌ها در قصر حورالعین شود پیدا
نشاید توبه کرد از می‌پرستی خاصه در بزمی
که ترک ساده با جام می رنگین شود پیدا
نخواهد در صف محشر شهیدی خون‌بهایش را
اگر از آستین آن ساعد سیمین شود پیدا
دلم در سینه می‌لرزد ز چین زلف او آری
کبوتر می‌تپد هر چا پر شاهین شود پیدا
به غیر از روی او زیر عرق هرگز ندیدستم
که خورشید از میان خوشهٔ پروین شود پیدا
چنان گفتم غزل در خوبی رعنا غزال خود
که گر بر سنگ بسرایم از آن تحسین شود پیدا
سزد گر در بپاشد لعل او هر گه که در گیتی
ز صلب ناصرالدین شه، معین الدین شود پیدا
بلند اختر شهنشاهی که بهر جشن او هر شب
مهی از پردهٔ گردون به صد آیین شود پیدا
فروغی از دعای پادشه فارغ نباید شد
دعا کن کز لب روح الامین آمین شود پیدا



25-10-1391 06:47 ب.ظ
 
ارسال: #7
RE: زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
پست‌ها: 23
تاریخ عضویت: 25 دى 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
غزل شماره ۶
مکن حجاب وجودت لباس دیبا را
که نیست حاجت دیبا وجود زیبا را
تو را برهنه در آغوش باید آوردن
گرفتی از همه عضوت مراد اعضا را
ز پای تا به سرت می‌مکم چو نیشکر
به دستم ار بسپارند آن سر و پا را
هنوز اهل صفا پرده در میان دارند
بیار ساقی مجلس می مصفا را
ز گریهٔ سحری گرد دیده پاک بشوی
که در قدح نگری خنده‌های صهبا را
شبانه جام جهان‌بین ز دست ساقی گیر
که آشکار ببینی نهان فردا را
چه شعله بود که سر زد ز خیمهٔ لیلی
که سوخت خرمن مجنون دشت‌پیما را
کمال حسن وی از چشم من تماشا کن
ببین ز دیدهٔ وامق جمال عذرا را
دلش هنوز نیامد به پرسش دل من
مگر به دلها نشیند راه دلها را
سحر فرشتهٔ فرخ سرشته‌ای دیدم
که می‌نوشت به زر این سه بیت غرا را
ستاره درگه مولود شاه ناصردین
گرفت دامن اقبال مهد علیا را
ستوده پرده نشینی که فر معجز او
شکسته اختر پرویز و تاج دارا را
خجسته کوکب بختش به آسمان می‌گفت
که من خریدم خورشید عالم‌آرا را
فروغی آن مه تابنده سوی خویشتنم
چنان کشید که رخشنده مهر حربا را



25-10-1391 06:48 ب.ظ
 
ارسال: #8
RE: زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
پست‌ها: 23
تاریخ عضویت: 25 دى 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
غزل شماره ۷
زره ز زلف گره گیر بر تن است تو را
به روز رزم چه حاجت به جوشن است تو را
سزاست گر صف ترکان به یکدگر شکنی
که صف شکن مژهٔ لشگر افکن است تو را
توان شناختن از چشم مست کافر تو
که خون ناحق مردم به گردن است تو را
چگونه روز جزا دامنت به دست آرم
که دست خلق دو عالم به دامن است تو را
به دوستی تو با عالمی شدم دشمن
چه دشمنی است ندانم که با من است تو را
دلم شکستی و چشم از دو عالمم بستی
دو زلف پرشکن و چشم پر فن است تو را
به سایهٔ تو خوشم ای همان زرین بال
که بر صنوبر دلها نشیمن است تو را
کجا ز وصل تو قطع نظر توان کردن
که در میان دل و دیده مسکن است تو را
چسان متاع دل و دین مردمان نبری
که چشم کافر و مژگان رهزن است تو را
ز بخت تیره فروغی بدان که دم نزند
که تیره بختی عشاق روشن است تو را



25-10-1391 06:49 ب.ظ
 
ارسال: #9
RE: زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
پست‌ها: 23
تاریخ عضویت: 25 دى 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
غزل شماره ۸
گر باغبان نظر به گلستان کند تو را
بر تخت گل نشاند و سلطان کند تو را
گر صبح‌دم به دامن گلشن گذر کنی
دست نسیم، گل به سرافشان کند تو را
مشرق هزار پاره کند جیب خویشتن
گر یک نظر به چاک گریبان کند تو را
ای کاش چهرهٔ تو سحر بنگرد سپهر
تا قبله گاه مهر درخشان کند تو را
دور فلک به چشم تو تعلیم سحر داد
تا چشم بند مردم دوران کند تو را
چون مار زخم خورده، دل افتد به پیچ و تاب
هرگه که یاد طرهٔ پیچان کند تو را
در هیچ حال خاطر ما از تو جمع نیست
قربان حالتی که پریشان کند تو را
با هیچ‌کس به کشتن من مشورت مکن
ترسم خدا نکرده، پشیمان کند تو را
الحق سزد که تربیت خسرو عجم
میر نظام لشکر ایران کند تو را
جم احتشام ناصرالدین شه که عون او
هم‌داستان رستم دستان کند تو را
داند هلاک جان فروغی به دست کیست
هر کس که سیر نرگس فتان کند تو را



25-10-1391 06:49 ب.ظ
 
ارسال: #10
RE: زندگی نامه و اشعار فروغی بسطامی
پست‌ها: 23
تاریخ عضویت: 25 دى 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
غزل شماره ۹
کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهٔ چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی
میر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را
جم دستگاه ناصردین شاه تاجور
کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را
شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت
زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را



25-10-1391 06:49 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  اشعار شاعران درباره مرگ Sky Girl 11 266 07-07-1394 12:33 ب.ظ
آخرین ارسال: eli1992
  غم در اشعار فارسي... Sky Girl 34 944 21-03-1393 11:43 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl
  دل در اشعار فارسي Sky Girl 27 717 21-03-1393 11:13 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl
  زندگي در اشعار فارسي Sky Girl 20 572 28-02-1393 02:17 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl
  عشق در اشعار فارسي Sky Girl 26 720 11-12-1392 03:06 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان