زخم ستارخان هنوز بهبود نيافته است - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

زخم ستارخان هنوز بهبود نيافته است
زمان کنونی: 16-09-1395،08:23 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Armin 2afm
آخرین ارسال: Armin 2afm
پاسخ: 2
بازدید: 174

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: زخم ستارخان هنوز بهبود نيافته است
ارسال: #1
زخم ستارخان هنوز بهبود نيافته است
پست‌ها: 1,079
تاریخ عضویت: 29 آذر 1391
اعتبار: 51
حالت من: انتخاب نشده
[عکس: sattarkhan4.jpg]
همان طوري که امام حسين(ع) زير بيرق يزيد نرفت و با او بيعت نکرد ستارخان نيز به پيروي از سالار شهيدان به مقابله با ظلم ظالم برخاست و زير بيرق بيگانگان و روسيه نرفت و با فرستاده کنسول روس بيعت نکرد.  
زندگي بزرگ مردان تاريخ را از هر جنبه که مورد مطالعه قراردهيم مي بينيم اقدامات و کارهاي آنان در جهت رسيدن به اهداف والاي انساني و خداپسندانه بوده است اين بزرگ مردان با ايثار و از خودگذشتگي و انفاق راه خود را يافته بودند و با توکل به خداي متعال به هدف خود نائل شدند براي همين هست که نام آنان در تاريخ به نيکي ماندگار شده است امام حسين(ع) يکي از بزرگترين اين مردها مي باشد او با ايثار و فداکاري و ايمان به خدا راه حق را يافته بود و نهايتاً در واقعه کربلا به هدفش که مقابله با حکومت ناعادلانه اموي و احياي ايدئولوژي حکومت اسلامي بود دست يافت....
















زیر بارون اگه دختری رو سوار کردین
به جای شماره بهش امنیت بدید
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نه به مقصد مرد نظرتان!!!
بگذارید زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت دید
احساس امنیت کنه نه احساس ترس
بیاید فارغ از جنسیت کمی هم

  مـَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد باشیم...
30-11-1391 12:10 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: زخم ستارخان هنوز بهبود نيافته است
پست‌ها: 1,079
تاریخ عضویت: 29 آذر 1391
اعتبار: 51
حالت من: انتخاب نشده
آخرین ویرایش در 30-11-1391 12:26 ق.ظ توسط Armin 2afm
ستارخان "سردار ملی"
 
ستارخان در جنبش مشروطه
شايد ما برای اينكه شجاعت و دلاوريهای نياكان خود را بياد آوريم و به آنها افتخار كنيم، عادت كرده‌ايم كه صفحات تاریخی قبل از دودمان قاجاريه را بگشاييم ، ولی در زمانی كه استبداد قاجار به‌همراه فقر و عقب‌ماندگی و شكست‌های پی‌درپی نظامی، كشور ما را شديدا تهديد می‌كرد ، خورشيدی رخشان به نام ستارخان، آسمان سياه كشور ما را به نور آزادگی، دلاوری و حماسه روشن ساخت.
در عصری كه محمد عليشاه تاج استبداد بر سر می‌گذاشت (1285 تا 1288 خورشیدی) و فرمان مشروطه مظفرالدين شاه زير پا گذاشته می‌شد ؛ شهر دلير تبريز به رهبری مردی به نام ستارخان ، پرچم آزادی و مشروطيت را برافراشت. چون آنان محمدعليشاه را كه زمان وليعهدی خود را در تبريز سپری كرده بود بخوبی می‌شناختند و از سفاکی و بیرحمی او آگاه بودند ، بدين جهت مردم تبريز به تلگرافخانه هجوم برده تا از وضع تهران مطلع شوند ، اما از تهران جوابی نرسيد و نگرانی‌های مردم هر لحظه افزايش می‌يافت. در اين موقع ستارخان به نزد رهبران مشروطه تبريز رفت و سخنانی ايراد كرد تا روح اميد و غيرت را در مردم بجوش آورد. او گفت: ای مردم و ای رهبران مشروطه شما فكر كرده‌ايد كه آزادی و مشروطه را به ما پيشكش می‌كنند ، مگر آنان را نمی‌شناسيد، آنان خيانت‌كار و دشمن ايران هستند؛ اما من حاضرم با 100 مجاهد، تهران را فتح كنم، و نهال مشروطه و آزادگی را با خون خود سيراب سازم.
مردم تبريز ساليان بسيار، ستارخان را می‌شناختند و از وطن‌پرستی و غيرتمنديش بخوبی آگاه بودند؛ از فردای آنروز ميدان سربازخانه تبريز، كانون مجاهدان شد و به انگيزش ستارخان و ساير رهبران مشروطه در يك سوی اين ميدان دفتری قرار دادند تا مجاهدانی كه خواهان فتح تهران و برافراشتن پرچم آزادی هستند در آن ثبت‌نام كنند، و در سوی ديگر صندوقی گذاشتند تا مردم با پول‌های خود مخارج مجاهدان را تامين نمايند.
آنچه كه تاريخ از آن روز در خود ثبت كرده است شبيه افسانه است، زنان و دختران گردن‌بندها و دست‌بندها و گوشواره‌های خود را به صندوق سربازخانه می‌دادند و پيران و كودكان در تسليم اندوخته ناچيز خود از هم پیشی می‌گرفتند؛ در اين ميان ستارخان با سخنان آتشين خود ، خون‌ها را در رگ‌ها بجوش می‌آورد. او با گفته‌های خويش دل‌ها را به آتش مي‌كشيد و در حاليكه تفنگش را در دست چپ گرفته بود و دست راستش را همراه با سخنانش تكان می‌داد ، با چهره‌ای برافروخته و چشمانی سرخ به يارانش چنين می‌گفت : ترحم، گرگ بيابان را خونخوارتر میكند ، اگر با تفنگ‌های خود ، سينه آنها را سوراخ نكنيم همه ما را پاره پاره خواهند كرد . بايد به جنگشان برويم و نابودشان سازيم.
بزودی سپاه آزادی با غرور و افتخار و در ميان شور و هيجان مردم به رهبری ستارخان و معاونت باقرخان، تبريز را به قصد تهران ترک گفت.
اما در اين ميان توطئه هولناک برعليه مجاهدين در دست اجرا بود، مجتهد شهر تبريز كه با محمدعليشاه پيمان نهانی داشت، مجاهدين و مشروطه‌خواهان را بهایی و كافر دانست و آنان را دشمنان دين ناميد و فرياد وامسلمانا برآورد. و خون و مال آنان را حلال و قتلشان را واجب شمرد. اين فتوا اثر عميقي در مردم داشت، مردان زورمند تبريز به استبداد پيوستند و از صف مجاهدان خارج گشتند و از آن ‌طرف لشكر استبداد از تهران به قصد فتح تبريز حركت كرده بود. ستارخان با اراده‌ای راسخ در حاليكه 150 نفر مجاهد به‌همراه داشت و انتظار رسيدن مجاهدان بيشتری را داشت، برای حركت و حمله به تهران لحظه‌شماری می‌كرد. ولی بزودی از اوضاع تبريز آگاه شد و به تبريز بازگشت؛ و پس از چندی لشكريان استبداد ، شهر را در محاصره گرفتند. و باز ستارخان در سخنانی تند و پرمغز به مجاهدان اندک خود چنين گفت: جنگ بزودی شروع می‌شود، از كشتن يا كشته ‌شدن نهراسيد، ما از تبريز دفاع می‌كنيم، و با قشون دولتی می‌جنگيم؛ و اضافه كرد:‌ در همان لحظه كه احساس میكنيد شكست نزدیک است و دشمن دارد شما را نابود می‌كند، همه نيرويتان را به‌كار اندازيد و باز هم ايستادگی كنيد، خواهيد ديد كه دشمن فرار می‌كند .
بزودی جنگ آغاز شد ولی مجاهدان كه سخنان حماسه‌ای ستارخان را در گوش داشتند ، لشكر استبداد را متوقف كردند؛ در همين زمان خبر به توپ بستن مجلس (1287 خورشیدی) به تبريز رسيد و لشكر استبداد روحيه‌اي تازه گرفت و آنها كه تشنه خون بابيان بودند، تشنه‌تر شدند؛ رهبران درس‌خوانده نهضت مشروطه در تبريز از ترس متواری شدند . تهران و تمام شهرهای ايران را ترسی مرگبار فراگرفته بود، مجلس به توپ بسته شده بود، استبداد سايه خود را بر سراسر ايران گسترده بود، مشروطه و آزادی مرده بود.
فقط فرياد يك نقطه كوچك از ايران، بنام محله‌های اميرخيز و خيابانی تبريز خاموش نشده بود. در حاليكه ترس از استبداد بر تمام شهرهای ايران حاكم بود ولی ستارخان از هيچ‌چيز نمی‌ترسيد.
و يك‌بار ديگر سخنان پرشور او ، مجاهدان را بجوش آورد. ستارخان چنين می‌گفت: اگر تهران شكست خورد ، دلیلی ندارد كه تبريز هم شكست بخورد، ما می‌جنگيم تا دوباره آزادی و مشروطيت زنده شود. يك‌بار ديگر مجاهدين بپاخاستند، آنان عاشقان ايران و آزادی بودند. نبرد، سه روز ‌خانه‌به‌خانه ادامه داشت ولی بار ديگر پيروزی نصيب مجاهدان شد. درحاليكه دشمن ، هر مجاهدی را كه دستگير می‌كرد او را به‌عنوان بابی، زنده در آتش می‌سوزاند يا به طرز وحشيانه‌ای به‌قتل می‌رساند. اما محله اميرخيز همچنان آزادی را فرياد می‌كرد . لشكر استبداد به حيله‌ای تازه متوسل شد، آنان كنسول روسيه را مامور ميانجيگری كردند و كنسول روس به‌همراه تنی چند از ريش‌سفيدان با خواندن آيه‌های يأس ، به محله‌ خيابانی نزد باقرخان رفتند و او را وادار كردند تا اسلحه را زمين بگذارد. پس از آن به محله اميرخيز نزد ستارخان رفتند و كنسول روس به ستارخان چنين گفت: دولت ايران مثل شيری قوی ‌پنجه است، اما شما مثل بره‌ای بی‌دفاع هستيد، كدام طعمه ديگری خواهد شد؟
ستارخان پاسخ داد: مسلما بره طعمه شير خواهد شد، اما شير درٌنده و نيرومند ، مجاهدان و مشروطه‌طلبان هستند و دولت ايران برٌه بی‌دفاع است . اما كنسول روس بار ديگر گفت: من آسايش و رفاه مردم تبريز را می‌خواهم، و می‌دانم كه شما و مجاهدين برای جان خود می‌جنگيد. اما ستارخان پاسخ داد: خير، ما برای ايران و آزادی و مشروطه می‌جنگيم.
 
بدين ترتيب كنسول روس در برابر پاسخ ستارخان، زبون و بيچاره شد. باقرخان چون ديد كه ستارخان تسليم نشده بار ديگر اسلحه به‌دست گرفت. در همين زمان سركردگان قشون دولتی اعلام كردند كه بر سر در تمام خانه‌های تبريز بايد پرچم سفيد نصب شود و هر خانه‌ای كه پرچم سفيد نداشته باشد به عنوان بهایی ‌بودن ، خانه‌اش غارت و اهالی خانه قتل عام می‌گردند. به‌جز محله‌های خيابانی و اميرخيز ، تمام تبريز در کفنی سفيد پوشيده شد ، اما ستارخان طی سخنانی انقلابی به ياران خود چنين گفت: می‌خواهيم از آتش دل‌ها، برای دشمن جهنمی سوزان بسازيم؛ اگر در برابر زورگو سر خم کنی، زورمندتر می‌شود. تبريز بايد بشورد ، بايد سرش را بالا نگه دارد.
به رهبری ستارخان، مجاهدان بر اسب‌های بيقرار خود نشستند و در زمانی كه سه ساعت از نيمروز گذشته بود و شهر مثل يك گورستان خلوت بود ، مجاهدان به سوی محله‌های تسليم ‌شده تبريز تاخت آوردند و ستارخان با شليك يك گلوله ، نخستين پرچم سفيد را هدف قرار داد، و با تمام وجود فرياد زد: به اميد پيروزی مشروطه و آزادی. پرچم‌های سفيد یکی پس از ديگری پايين آورده شد و شهر تبريز دوباره به خروش آمد؛ و پرچم آزادگی و افتخار را برافراشت. اين بار محمدعليشاه ، عين‌الدوله را والی آذربايجان و مامور فتح تبريز كرد، عين‌الدوله تبريز را محاصره نمود و راه‌های ورود آذوقه به تبريز را بست. مجاهدان با وجود گرسنگی و قحطی كه بر تبريز حاكم شده بود همچنان می‌جنگيدند، و در یکی از شب‌ها كه ستارخان در مقرٌ خويش نقشه جنگ را بررسی می‌كرد، مجاهدی زخمی را آوردند كه از مداوا امتناع می‌كرد. ستارخان به او نزديك شد و گفت: چرا نمی‌گذاری بر زخم تو مرهم نهند. مجاهد گفت: من يك دختر هستم و اينها نامحرمند، و از امثال من در صف مجاهدان زياد هستند. ستارخان بلافاصله به دنبال مادر و خواهر خود فرستاد تا او را مداوا كنند.
در اثر تداوم قيام تبريز شهرهای ديگر ايران هم قيام كردند اما طبق توافق پنهانی محمدعليشاه و دولت روس ، قوای روسيه برای فتح تبريز وارد آذربايجان شد. ستارخان كه بار ديگر مام وطن را در خطر می‌ديد، دستور ترک مخاصمه داد ، اما از سوی ديگر تهران به دست مجاهدان اصفهان، شيراز و رشت فتح شد (1288 خورشیدی)؛ و آنها از ستارخان و باقرخان خواستند تا برای افتتاح مجلس شورای ملی به تهران بيايند و مجاهدان تبريز اين درخواست را پذيرفتند و در ميان شور و غوغا و شادی مردم ، وارد تهران شدند . پس از چندی، دولت مشروطه ايران كه در آتش نفاق بين دو حزب اعتدال و دمكرات می‌سوخت، دستور به خلع سلاح مجاهدان داد و مجاهدان برخلاف دستور ستارخان با خلع سلاح مخالفت كردند و قشون دولتی، پارک اتابک را كه مقرٌ ستارخان و مجاهدان بود محاصره كرده و با آنان به جنگ پرداختند و بسياری از مجاهدان را كشتند و تيری هم به پای ستارخان اصابت كرد. با وجود آنكه دولت مشروطه در قبال جانفشانی‌ها و دلاوری‌ها و پايداری‌های ستارخان و مجاهدان، پاسخ آنها را با گلوله داد ، وليكن ستارخان گفت: اگر بهبود يابم ، بار ديگر در راه اعتلای وطن و آزادی، جانفشانی و مجاهدت خواهم كرد.
سه ماه پس از اين حادثه، تهران و تمام شهرهای ايران در غم از دست‌دادن او به سوگ نشستند. و ستارخان ، سردار بزرگ ملی ايران، و قهرمان آزادی و پرچمدار دلاور انقلاب مشروطه در سن 48 سالگی درگذشت. يادش گرامی باد.
 

 
در سال 1325 قمری/ 1276 خورشیدی انجمن ايالتی آذربايجان به واسطه رشادتهای ستارخان و همرزم او باقرخان به آنان لقب سردار ملی و سالار ملی اعطاء نمود.
 
               ...................................................................
 
 ستارخان سردار ملی
 
(وفات ستارخان در  25 آبانماه 1293 خورشیدی)
در بين مردانی که برای دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست به شمشير برده و آنرا پس از استبداد صغير دو مرتبه بازگردانيدند، ستارخان سردار ملی مقام اول را دارد؛ بحق او قهرمان مشروطيت ايران است.
ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. لوطيان تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند. با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند؛ چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند. پس از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه، لوطی ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت همديگر برخاستند. اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود.
محمدامين خياباني ديواني به زبان ترکی درباره وقايع لوطي های تبريز سروده که در عهد نادرميرزا مؤلف "تاريخ تبريز" با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است. ستارخان از لوطيان بومي نبود، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل محمدخانلو بود. خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاری در اطراف شهر به سر می برد. پنهانی به مشهد رفته و برگشته بود.
ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد. پس از بمباردمان مجلس، دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده معرفي مي کرد، قبول کرد. در محله اميرخيز با قوای دولتي جنگ نمود. با وصف شکست مجاهدين و سست شدن آنها، وی استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد.
ژنرال قونسول روس به وی بيرق روسيه داده و تضمين می کرد که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد، اما او میهن پرست تر از آن بود که این پیشنهاد را قبول کند . آنقدر مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قوای دولت را عقب راندند. اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلوای تبريز امری جدي است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهای باريکتر بکشد. اين بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و اسلحه خواست. ستارخان بدواً اردوی ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد.
پس از آنکه قشون روس وارد تبريز گرديد، وی به شهبندری عثمانی (قونسولخانه) پناه برد و بالاخره به طهران رهسپار شد. در پايتخت مشروطه پذيرایی گرم و باشکوه از وی به عمل آمد. ستارخان با شاه و نايب السلطنه در يک کالسکه نشسته، با جلال تمام وارد شهر گشت و در باغ اتابک منزل گرفت.
چون پس از فتح تهران به دست مليون، احتياجي به وجود مجاهدين نبود و اين جماعت با در دست داشتن اسلحه امنيت پايتخت را متزلزل می کردند، دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدين را جمع کند. مجاهدين تهران به منزل ستارخان سردار ملی جمع شده، بنای مقاومت را گذاشتند. در نتيجه تيراندازی ها تيری به پای او اصابت کرد و (بدين گونه پایی که در صحنه های آتش و خون دليرانه و بی تزلزل گام زده بود با تير دولت انقلابی از رفتار باز ايستاد و بنا به قول احمد کسروی "بدينسان يگانه قهرمان آزادی از پا درافتاد" - تاريخ هيجده ساله، ص 143) مجاهدين مغلوب شدند. در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد.
 
مرگ سردار ملی را عصر روز سه شنبه 25 آبانماه 1293 شمسي مطابق به 28 ذيحجه 1332 قمری نوشته اند. سردار هنگام پيوستن به جاودانگي 48 سال داشت. جسم بی روح وی را در مقبره طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ری به خاک سپردند. آرامــگـــاه ســـردار تا سال 1324 شمسي وضع حقيرانه ای داشت. در اين سال پس از ميتينگ طرفداران پرشور ستارخان بر سر قبر وی، يک آرامگاه موقتي ساخته شد. ولی يک سال بعد اين آرامگاه با خاک يکسان شد. بعدها به همت اميرخيزی و ديگران، سنگ قبری برای آرامگاه سردار تهيه شد که به قول سلام الله جاويد "اگر چه لايق آن مرحوم نبوده، ولی از هيچ بهتر است".
اين بود تاريخ زندگانی پرحادثه مردی که مشروطيت ايران را نجات داده است. در يک خانواده کوچک به دنيا آمد، در يک محيط فاسد تربيت شد، در يک ساعت بحرانی دست به اسلحه برد. چون مدافع مشروطيت بود او از يک حرکت مترقی دفاع کرد و نامش جاويدان شد....
درباره ستارخان خیلی چيزها نوشته و گفته اند. در خارج از آذربايجان او را به درستي نشناخته اند. در خود آذربايجان نيز چون مردم عادی نمي توانستند بر خود هموار کنند که يک نفر اسب فروش بر يک شهر بلکه بر يک ايالت فرمانروا باشد. درباره او برای کوچک کردن او قصه ها ساختند و پرداختند. اما حقيقت قضيه اينکه وی مردی شجاع و میهن پرست و نسبت به مشروطيت صميمي بود و چون از آن دفاع کرده، قهرمان مشروطيت به شمار رفته است و خالی از ضعف و نقص نبوده است. غير از آن هم نمی شد از وی متوقع بود و جوانمردی هایی هم داشته است.
دو برادر و يک برادرزاده او را سالداتها
ی روس به دار زده اند، یعنی در راه مشروطيت قربانی داده است؛ بنابراين سزاوار احترام است.
















زیر بارون اگه دختری رو سوار کردین
به جای شماره بهش امنیت بدید
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نه به مقصد مرد نظرتان!!!
بگذارید زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت دید
احساس امنیت کنه نه احساس ترس
بیاید فارغ از جنسیت کمی هم

  مـَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد باشیم...
30-11-1391 12:23 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  تحلیل منابع تاریخی پیرامون ستارخان و قیام آذربایجان Armin 2afm 0 217 30-11-1391 12:02 ق.ظ
آخرین ارسال: Armin 2afm

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان