رمان افسون سبز - صفحه 7 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

رمان افسون سبز
زمان کنونی: 13-09-1395،07:57 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 64
بازدید: 1301

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: رمان افسون سبز
ارسال: #61
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 45

در آن روزهای تاریک و خاکستری، باز هم نسیم به دادم رسید. دستم هنوز توی گچ بود و شب و روزم شده بود زل زدن به فضای روبرویم، شایان هم کنارم، ساک می پلکید، به او هم توجهی نداشتم. تا اینکه نسیم به دیدنم آمد. روی صندلی نشسته و زل زده بودم به پرده های توری، شایان پیش مادرم بود. نسیم سلام کرد و روی تخت نشست. بدون اینکه نگاهش کنم جواب سلامش را دادم. چند لحظه ای ساکت ماند، بعد گفت: صبا، تا کی می خوای زل بزنی و همینطور بشینی؟
ساکت ماندم. ادامه داد: بابا جون، تو اینطوری داری شایان رو هم می کشی، این بچه هم ناراحته، شوخی نیست این دوتا با هم دوقلو بودن، خیلی سخته، بچه ای که از وقتی به دنیا آمده، خواهرش رو کنارش دیده، حالا نااگهان تنها شده، پدرش رو چند وقته ندیده، مادرش هم که محلش نمی ذاره، این بچه دائم تو فشاره، فکر می کنه گناهی کرده، که باعث شده شیرین ازش قهر کنه، فرید نیاد دیدنش و تو محلش نذاری، هی از ما سوال می کنه اگه به مامان صبا بگم ببخشید، خوب می شه؟ تو داری این طفل معصوم رو هم دستی دستی می کشی، یکی نیست به این بچه، دلداری بده، حالا اذیتش هم می کنی؟
می دانستم که حق دارد. برگشتم و نگاهش کردم. آهسته گفتم:
- نسیم خودم می دونم، اما چه کنم؟ دست و دلم به هیچ کاری نمی ره... یاد روزهایی می افتم که من فرید دعوا می کردیم، داد می زدیم و شیرین از ترس زیر پتویش قایم می شد. یاد روزهایی می افتم که تو انگلیس، از روی حرص و افسردگی کتکش می زدم...
به گریه افتادم. نسیم جلو آمد و بغلم کرد. آهسته گفت: می دونم، می دونم صبا، خوب ه رپدر و مادری گاهی با هم دعوا می کنن، گاهی بچه شون رو می زنن، تو نباید آنقدر خودت رو سرزنش کنی، صبا، اگه خیلی ناراحتی در مورد شایان این اشتباهات رو تکرار نکن.
سرم را تکان دادم و گفتم: سعی می کنم، اما تو مادر نیستی که بفهمی...
نسیم سرش را پایین انداخت و گفت: اما دارم مادر می شم، صبا و از همین حالا می فهمم چی می گی... خیلی سخته، می دونم. اما تو یک بچه دیگه هم داری. لحظه ای برایش خوشحال شدم. دستان همیدگر را گرفتیم، گفتم:
- تبریک می گم، نسیم.
نسیم هم به گریه افتاد. بعد از ساعتی اشک ریختن، هر دو انگار سبک شده بودیم، بعد نسیم گفت: صبا، مادر شوهرت زنگ زده بود، می خواست بیاد دیدنت، اون طفلک هم خیلی ناراحته...
پرسیدم: چی کار داره؟
نسیم جواب داد: خوب می خواد شایان رو ببینه، به هر حال نوه اش که هست، بعد هم در مورد مسئله تو و فرید می خواد صحبت کنه...
حرف نسم را قطع کردم: چه صحبتی؟ من دیگه نمی خوام ریخت اونو ببینم... حرفی نمونده.
نسیم ناراحت گفت: بچه نشو صبا، کار تو فرید نیمه کاره مونده، باید بالاخره یکسره بشه.
به سردی گفتم: هفته دیگه وقت دادگاهمونه...
نسیم گفت: خوب، مادر فرید در مورد همین می خواد باهات حرف بزنه، مثل اینکه با فرید حرف زده و می خواد مهریه تو کامل بده.
با ترس گفتم: یعنی شایان رو بگیره؟...
نسیم شانه ای بالا انداخت و گفت: خوب برای همین باید ببینیش، هر سوالی داری می تونی ازش بپرسی.
بلند شدم و به دنبال شایان رفتم. طفل معصوم ساکت کنار مادم در آشپزخانه نشسته بود. تا مرا دید، سرش را پایین انداخت. بغض گلویم را گرفت: آهسته گفتم:
- شایان، مامانی!
صورت کوچکش را برگرداند. چشمان سبزش برق می زدند، فوری گفت:
- بله مامان صبا؟
دستهایم را از هم گشودم و گفتم: دلم برات تنگ شده، بیا بغلم عزیزم.
مادرم با تعجب نگاهی به من کرد و بعد به نسیم خیره شد. شایان دوید و به طرفم آمد، محکم خودش را در آغوشم انداخت با لحن کودکانه اش پرسید:
- دیگه از دستم ناراحت نیستی؟
دماغ کوچکش را بوسیدم و گفتم: من اصلا از دست تو ناراحت نبودم. از نبودن شیرین ناراحت بودم.
آن روز کلی با پسر کوچکم حرف زدم. از ترس ها و نگرانی هایش با خبر شدم و سعی کردم دلداری اش بدهم. با خودم به حمام بردمش، بعد با ماشین بیرون رفتم و برایش لباس و اسباب بازی خریدم، چشمان قشنگش پر از شادی بود. خودم هم حالم بهتر شده بود. عشق شایان دوباره به زندگی امیدورام کدره بود. اواخر هفته بود که مادر جون آمد. بعد از اینکه با پدر و مادرم سلام و احوالپرسی کرد و شایان را در آغوش گرفت، پیش من آمد و بی حرف بغلم کرد. آهسته گفت: صبا جون، مادر، حلالم کن.
با بغض گفتم: شما که کاری نکردید مادر جون، شما همیشه در حق من لطف کردید...
نشست و گفت: صبا، من آمدم اینجا بهت یک پیشنهاد بدم.
پرسشگرانه نگاهش کردم. ادامه داد:
- من با فرید صحبت کردم. اون هم از این حادثه خیلی ناراحته و چند بار می خواست بیاد دیدنت، اما من منصرفش کردم. می دونستم چه احساسی داری. من با یک وکیل صحبت کردم. تو باید مهریه ات رو بگیری چون با وجود تمام این اتفاقات فرید هنوز سر حرفش هست و می خواد بره، مخصوسا بعد از تصادف می گه دیگه نیم تونه اینجا باشه. راستش منهم دیگه بهش اصرار نکردم. دسته که پسر خودمه، ولی آدم باید انصاف داشته باشه، من در این چند سال شاهد زندگی تون بودم و از حقیقت با خبرم...
مادر جون آهی کشید و چشمانش را با دستمال پاک کرد. ادامه داد:
- دردسرت ندم. تو خودت بهتر می دونی. ولی حالا که می خواد بره باید حسابی ادب بشه، بعد بره. چون تو مهرتو به اجرا گذاشتی و ممنوع الخروج شده، به هر دری می زنه و به هر کاری راضیه که تو رضایت بدی و بتونه بره. من با یکی از آشناها که وکیل هم هست صحبت کردم. در این شرایط پیشنهادی داد که بد هم نبود. گفت فرید باید در یک محضر سند محضری امضا کنه که سهم الارثش رو به جای مهریه به تو بخشیده. یعنی هر وقت که وضعیت ارث و میراث توی انحصار وراثت مشخص شد به جای فرید سهم رو به تو بدیم.
سرم را تکان دادم و گفتم: تکلیف شایان چی میشه؟ اگه ما جدا شیم چون دو سالش تموم شده دادگاه می دهدش به فرید...
مادر شوهرم با دست جلوی ادامه صحبتم را گرفت و گفت: راجع به این قضیه هم با وکیل صحبت کردم. وکیله می گفت، هیچکدام از والدین که حضانت بچه رو دارن، حق ندارن بچه را جایی ببرن که طرف دیه نتونه بچته رو ببینه، بنابراین فرید حق نداره شایان رو به خارج ببره، اما اگه الان بگی بچه رو می خوای، مهریه ات رو باید ببخشی. پس بهتره که مهرتو بگیری، فرید هم جون واقعا می خواد بره انگلیس، شایان رو بر می گردونه به خودت، اینطوری به هر دوشون می رسی، هم مهرت هم بچه ات. چی می گی؟
سرم را پایین انداختم. حرفهایش کاملا منطقی بود. مادرم که تمام مدت گوش می داد، آهسته گفت: خدا سایه شما رو از سر صبا و شایان کم نکنه، تو این موقعیت هیچکدوم از ما نمی تونست اینطوری به صبا کمک کنه، واقعا شرمنده امون کردید.
مادر جون با خجالت گفت: این حرف رو نفرمائید. من خیلی در این مورد کوتاهی کردم. به جز این اری از دستم بر نمی آمد. صبا هم برای من مثل فرزانه و فرناز می مونه، حتی شاید نزدیک تر من خودم سالها در سختی زندگی کردم، می دونم صبا چی کشید. حالا نمی خوام حقش پایمال بشه، اگه یک درصد هم امیدی بود من این حرف ها را نمی زدم، اما...
با ملایمت گفتم: مادر جون هر اتفاقی بیفته من هیچوقت محبت های شما رو فراموش نمی کنم. اما اصلا دلم نمی خواد فرید رو ببینم. فعلا نمی تونم. بنابراین به شما وکالت می دم تا هر طوری صلاح می دونید عمل کنید.مادر جون قبول کرد و پس از کمی بازی با شایان رفت. پدر و ماردم با وجود ناراحتی زیادشان حفی نزدند. نسیم هم که حال مرا درک می کرد، جلو آمد و گفت:
- صبا، من امروز می خوام شایان رو با خودم ببرم نمایش عروسکی، اجازه می دی؟
شایان با خوشحالی دور خودش می چرخید و دست می زد. با تکان سر موافقت خودم را اعلام کردم. دلم می خواست تنها باشم، سوار ماشین شدم و بی هدف توی خیابانها راه افتادم. دلم عجیب گرفته بود. تمام صحنه های زندگی ام جلوی چشمم رژه می رفت. مراسم خواستگاری، ازدواج، ماه عسل، حاملگی، زایمان، سفر خارج و تصادف. در تمان میدت، تصادف لعنتی از جلوی چشمانم دور نمی شد. دایم با خودم فکر می کردم اگر شیرین را از صندلی عقب پیش خودم نمی آوردم این اتفاق نمی افتاد. اگر با فرید لجبازی نیم کردم، اگر وادارش می کردم آهسته تر براند و هزاران اگر همچنان در سرم می چرخید.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:52 ب.ظ
 
ارسال: #62
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
همهء کارها به سرعت انجام شد. من یک وکالت حقوقی به مادر شوهرم دادم و او به عنوان وکیل من، سهم الارث فرید از پدرش را به جای مهریه گرفت. همهء کار ها رسمی و قانونی انجام شد تا بعدا ادعایی نشود.
در اولین جلسه دادگاه، فرید حاضر ندش. من هم تمام مدارک پزشکی قانونی که طی این چند سال طوماری قطور شده بود را ضمیمهء پرونده کردم. نهایت سعی خودم را می کردم تا شایان راحت نشود. اکثر اوقات نسیم، می بردش به خانهء خودشان، علی، شوهرش عاشق شایان بود و وقتی شایان آنجا بود می بردش به خانهء خودشان، علی، شوهرش عاشق شایان بود و وقتی شایان آنجا بود می بردش پارک و باهاش بازی می کرد. منهم خیالم راحت می شد. مادر فرید ترتیبی داده بود که وسایل خانه را بفروشد و پولش را به من بدهند. البته د رمورد این کار از من سوال کرده بود و من از او خواسته بودم که وسایل را بفروشد. طاقت دیدن هیچکدام از اثاثیه و وسایل را نداشتم. وسایل و لباسهای شیرین را هم با رضایت خودم، به یک زن مستحق که بچه دار بود، دادند. آلوم های عکس و جواهرات و لباسهایم را در چمدان به خانهء پدرم منتقل کردند. در موقع جمع آوری و بستن وسایل هم، به آن خانه نرفتم. طاقت نداشم خانه را بدون وجود دخترم ببینم. دخترم در همه جای آن خانه حضور داشت. نسیم به جای من همراه مادر جون رفته بود و در بستن و جدا کردن وسایل کمک کرده بود.
ظهر کی روز زمستانی سر انجام داستان زندگی ما به پایان رسید. همه چیز با توافق در کمال آرامش و در کمترین زمان ممکن تمام شد. وقتی مادر جون بهم خبر داد که جلسهء نهایی چه وقت است، از چند روز قبلش اضطراب داشتم. از دیدن فرید و عکس العملش وحشت داشتم. از جادوی آن چشمهای سبزش که همیشه مرا افسون می کرد، می ترسیدم. اما با رسین آن روز و تمام شدنش فهمیدم که هر چیزی پایانی دارد.
روز سردی بود. آسمان مثل دلم گرفته بود و نم نم می بارید. تا صبح چشم رویهم نگذاشته بودم. صبح همراه پدرم به محل قرار رفتیم. فرید و مادرش هم آمده بودند. با دیدن فرید همه ترس و وحشتم به پایان رسید. دیگر هیچ احساسی نسبت به او نداشتم کت و شلوار مشکی و خوش دوختی به تن داشت. کفش های چرم و دست دوزش از تمیزی برق می زد. صورتش اصلاح شده و موهایش مرتب بود. اما انگار چیزی را گم کرده بود. همان چیزی که من هم گم کرده بودم. صورتش شکسته و بی روح شده بود، لحظه ای نگاهمان در هم گره خورد. چشمان سبزش ملتمس به من خیره شده بودند.
اما دیگر آن خاصیت جادویی را روی من نداشتند. به آسانی از بند نگاهش رها شدم. نگاهی که بار ها اسیرم کرده بود. در سکوت و آرامش، خطبه طلاق جاری شد. رسید مهریه ام را امضا کردم. چند جای دفتر را هم امضا کردم. آن لحظه در این فکر بودم که چقدر این امضاها با امضاهای سر سفره عقد فرق دارد. شاهدان من پدرم و علی بودند. و شاهدان فرید، عمو و یکی از دوستانش، وقتی کارها به پایان رسید، با سرعت به طرفتم در رفتم. میان پله ها بودم که فرید صدایم کرد. برگشتم و نگاهش کردم. روی پله ها بودم که فرید صدایم کرد. برگشتم و نگاهش کردم. روی پله ها ایستاده بود، با صدایی که به زمزمه می مانست گفت:
- صبا، من خیلی اذیتت کردم. حلالم کن.
با نفرت نگاهش کردم و گفتم: اگر من بگذرم، خدایم نمی گذرد. صدای شکستن بغضش را شنیدم، بی اعتنا بیرون آمدم و سوار ماشین شدم. همه چیز برایم تمام شده بود. عصر همان روز، فرید با مادرش به دنبال شایان آمدند. وسایل شایان را در یک ساک کوچک گذاشته بودم. آنقدر به مارد جون سفارش کردم که آخرش خسته شد و گفت:صبا جون، نترس. من هم سه تا بچه بزرگ کردم.
با شنیدن این حرف بغضم شکست، با گریه گفتم:
- مادر جون، شایان امید من به زندگیه، نمی تونم بدون او زندگی کنم.
مادر جون آهسته گفت: می دونم، این دوری زیاد طول نمی کشه.
بی صبرانه گفتم: تا کی؟ آخه فرید کی می خواد بره... اگه قاچاقی ببردش چی؟ چه خاکی تو سرم بریزم؟
مادر جون دستم را گرفت و قرآن کوچکی را که همیشه در کیفش داشت در آورد. دستش را همراه دست من روی جلد قرآن گذاشت و با لحنی قاطع گفت:
- به این قرآن قسم می خورم که پسرت رو بهت برگردونم. غصه نخور. این یک کارو حتما می کنم. یک مدت تحمل کن. فردی دوباره داره برای ویزا اقدام می کنه، بلیط که رزرو کنه، دست شایان رو به دستت می دم.
و پسرم در میان اشک ها و دعا های بی پایانم رفت.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:52 ب.ظ
 
ارسال: #63
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 46
شايان را مي ديدم که کنارم ايستاده است، التماس مي کرد که دستش را بگيرم، من اما بي اعتنا به حرف هايش تند تند راه مي رفتم. همه جا تاريک بود. صداي گريهء شيرين در گوشم بود: مامان صبا، من که گفتم ببخشيد، به بابا بگو منو زنداني نکنه، مي ترسم! به سرعت قدم هايم اضافه کردم، دخترم مي ترسيد، بايد پيدايش مي کردم. باز صداي ضعيف شايان را شنيدم: مامان صبا، تو رو خدا دستم رو بگير. من گم مي شم ها! ولي من همچنان مي دويدم. بعد همه جا سکوت بود. سکوت و تاريکي، هنوز صداي گريه مي آمد، ام ديگر صداي شايان نبود.
داد زدم:
- شايان.... شايان، کجا رفتي؟ گم مي شي...
ولي باز صدايي نبود. چرا به حرف پسرم گوش نداده بودم؟ چرا دستش را نگرفتم؟ حالا گم شده بود. شيرين را پيدا نکرده بودم و شايان را هم گم کرده بودم. بغض گلويم را گرفت. داد زدم: شايان، ماماني، ببخشيد. برگرد...
صداي گريهء بلندي از دوردست مي آمد. لحظه اي بعد از خواب پريدم. . سرتاسر وجودم خيس عرق بود. در رختخواب نشستم. انگار داشتم خفه مي شدم. آفتاب از ميان پرده هاي تو، در اتاق افتاده بود. بلند شدم و رختخواب را مرتب کردم. لباس خوابم را عوض کردم و موهايم را پشت سرم بستم.
اولين صبحي بود که شايان کنارم نبود. بعد متوجه شدم اولين صبحي هم بود که ديگر زن فريد نبودم. وقتي صورتم را مي شستم در آينه به خودم خيره شدم. انگار منتظر بودم مهر قرمزي در صورتم خورده باشد و رويش نوشته باشند « مطلقه » اما خبري نبود. صورتم همان صورت قبلي بود. مثل سابق، ابرو هاي نازکم نامرتب شده بود، گونه هايم بيشتر برجسته شده بود چون لاغر شده بودم. چشمانم اما خالي از شور زندگي بود. انگار مسخ شده باشند. صورتم را خشک کردم و به اتاقم رفتم. در آينهء قدي اتاق، متوجه زني شدم که سر تا پا سياه به تن داشت. بلوز ساهش براي بدن لاغرش گشاد بود و استخوان هاي سينه اش از يقهء لباسش پيدا بود. گردن بلند و لاغرش از ميان يقه بيرون زده بود. جلو تر رفتم و به خودم خيره شدم. آهسته گفتم: صبا، ديگر آزاد شدي حالا مي تواني دنبال کارهايت باشي، مي تواني راحت باشي، راحت بنشيني و حرف بزني، سر کار بروي، زندگي کني.
بعد انگار زن توي آينه بهم پوزخند زد. صدايش را شنيدم که از درون آينه گفت:
- آره، حالا، آزادي! اما تکه از وجودت را زير خاک جا گذاشته اي! تکه دوم را هم از تو گرفته اند. زندگي مشترک معني اش اين است. تو نه ماه با خود حملشان مي کني، بعد با سختي و درد به دنيا مي آوردي و شير يم دهي، تر و خشکشان مي کني، مراقبشان مي شوي و بعد با يک حکم وجودت را فاکتور مي گيرند. بچهء مشترک، به مشترک پر زور تر مي سد و اينجا اشتراک به پاران مي رسد.
با بغض گفتم: ولي من نه ماه به دل کشيدم، من رنج زايمان را تحمل کردم، من شيرشان دادم، من شب ور روزم را برايشان گذاشتم، شب و نيمه شب با صداي گريه شان بلند شدم. اين من بودم که نوازششان مي کردم، برايشان لالايي مي خواندم. و آنقدر در آغوشم تکانشان مي دادم تا راحت بخوابند. پس سهم من کجاست؟ اين بچه، کمترين جزءاش را از پدرش دارد، اين بچه مثل دانه اي فقط کاشته شده، ولي اين دانه توسط من پرورانده شده و به دنيا آورده شده، توسط من از آب و گل در آمده، پس تکليف باغبان چيست؟ اگر دانه اي را باد در خاکي بيندازد و باغباني با زحمت و رنج به ثمر برساندش سهم اشتراک کدام يک بيشتر است، باغبان يا باد؟
پس اين چه عدالي است که زندگي مشترک را نصف مي کند؟ آيا ميوه اي که باغبان پرورده خون دل خورده، به باد مي رسد؟ باغبان بايد با خيالش زندگي کند؟ سهم من کجاست؟ چرا شايان را از من جدا کردند؟ کدام عدالتي حکم به سپردن فرزندم را به دست باد داد؟
زن درون آينه، خنديد و گفت: رو تو زياد نکن. همينکه بدون کشمکش و برو بياي چند ساله، طلاقت را گرفتي برو خدا را شکر کن. کد اشتراک تو ديگه باطل شده، ديگه نبايد انتظارات بيجا داشته باشي.
داد زدم: ولي اين انصاف نيست. انصاف نيست.
مادرم سراسيمه در اتاق را باز کرد، نگران پرسيد: صبا چي شده؟ چرا داد مي زني؟
دوباره اشک در چشمانم پر شد.
مادرم کنارم نشست و گفت: چرا نمي آي صبحانه بخوري؟
سرم را بلند کردم و گفتم: خدا کنه مادر جون يادش باشه به شايان شير کاکائو بده. صبح فقط شير مي خوره.
مادرم آهسته دستم را نوازش کرد و گفت: نگران نباش. حتما بهش شير مي ده، شايان خودش زبون داره به چه درازي. تو هم پاشو بيا صبحانه بخور.
يک هفته در رنج و کابوس شبانه گذشت. آخر هفته مادر جون، شايان را پيش من آورد و قرار شد چند ساعت بعد دنبالش بيايد. مثل ماهي که آب ديده باشد، شايان را مي بوسيدم و محکم در بغلم فشار مي دادم.
پسرم هم به من چسبيده بود و مدام مي گفت:
- ماماني، ماماني.
همان روز با خودم بيرون بردمش و برايش کلي اسباب بازي خريدم. بعد با هم به پارک رفتيم تا شايان حسابي خسته شد. وقتي مادر جون دنبالش آمد، خواب بود. از مادر فريد سراغ کار هاي فريد را گرفتم. اينکه چه
موقع مي رود. سري تکان داد و گفت: فريد هم حالت افسردگي پيدا کرده، به زحمت دنبال کاراش مي ره، اگه ولش کنم تا شب از رختخواب بیرون نمی آد. معینه پزشکی اش هم انجام داده و منتظر رسیدن ویزاشه.
منهم شاید برم...
با تعجب پرسیدم: کجا؟ همراه فرید می رید؟
سری تکان داد و گفت: نه مادر، گفتم برم یک سری فرناز رو ببینم. شاید از اونجا هم پیش فرزانه برم. الان نزدیک پانزده ساله بچه هامو ندیدم. هم یک دیداری تازه کنم هم وکالت بگیرم برای انحصار وراثت. به هر حال تو هم باید مهریه ات رو بگیری. مادرم با ملایمت گفت: هیچ عجله ای نیست خانم افتخار!
مادر جون سری تکان داد و گفت: نه ناهید خانم، هیچی تو این دنیا معلوم نیست. از کجا معلوم فردا از خواب بلند بشم؟ باید زود مهر صبا رو بدم، اگه بیفتم بمیرم دوباره دردسرش شروع می شه.
فوری گفتم: خدا نکنه مادر جون. انشاءالله صد ساله بشید.
به تلخی خندید و گفت: خدا نکنه دخترم. هر وقت چشمم به شایان می افته دلم یم خواد زودتر بمیرم بکله عذاب وجدانم کمتر بشه. هر وقت یاد شیرینم می افتم این دلم می خواد از سینه بیرون بزنه.
با بغض گفتم: این حرف مادر جون؟ شما همیشه به من لطف داشتید. این اتفاق هم تقصیر شما نیست.
وقتی مادر جون رفت دوباره نشستم و گریه کردم. به بخت سیاهم لعنت فرستادم. دلم برای شایان پر می کشید. وقتی مادر جون داشت می گذاشتش تو ماشین، بیدار شد و کلی گریه کرد. جیغ می زد و صدایم می کرد. با ساعتها صدایش در گوشم بود.

* * * *

اوایل هفته بود و من مشغول دوختن گوبلن بودم. مادر و پدرم خانه نبودند. البته قرار بود نسیم برای ناهار بیاید پیش من، تا تنها نباشم. در افکارم غرق بودم که صدای زنگ، در سراسر خانه پیچید. با بی حوصگلی بلند
شدم و آیفون را برداشتم، آهسته گفتم: کیه؟
صدای زنی در گوشم پیچید: باز کنید لطفا.
با تعجب گفتم: شما؟
زن با خنده جواب داد: فریبا هستم. چند لحظه اگر ممکنه...
- الان می آم دم در.
سراسیمه رفتم رم در، زن به نسبت جوانی با چارد دم در انتظار می کشید. با دیدن من، لبخندی زد و گفت: سلام، حال شما خوبه؟
پرسشگر نگاهش کردم. جواب دادم: سلام. خیلی ممنون. با کی کار دارید؟
زن نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: مگه منزل آقای پورزند نیست؟
سری تکان دادم، ادامه داد: خوب من با صبا خانم کار دارم، خودتون هستید؟
زیر لب گفتم: بله ولی من شما رو به جا نمی آرم...
با خنده گفت: خوب حق دارید، چون همیدگرو ندیدیم. میشه بیام تو؟
از جلوی در کنار رفتم، زن بدون تعارف داخل شد. به دنبالش را افتادم. پرسیدم:
- شما با من چکار دارید؟
لحظه ای ایستاد و نگاهم کرد و گفت: نگران نباشید... خیره...
وقتی وارد خانه شدیم، روی اولین مبل در هال نشست و چادرش را کنارش جمع کرد. کنجکاو روبرویش نشستم. فریبا نگاهی به اطراف اتاق انداخت و گفت: خونهء خیلی قشنگی دارید...
بعد به من خیره شد و فگت: من زیاد عادت ندارم حاشیه برم. می دونم شما هم حوصله این کار را ندارید. پس زودتر حرف اصلی رو می زنم و رفع زحمت می کنم. شما رو مهشید خانم معرفی کرده...
با دستپاچگی جواب دادم: مهشید؟ مهشید مگه انگلیس نیست؟
فریبا جواب داد: نه، تازه آمده، ولی فکر کنم دوباره برمی گرده.
دوباره وسط حرفش پریدم: خوب برای چی منو معرفی کرده؟...
فریبا خودش را در مبل جابه جا کرد و گفت: راستش، من الان چند وقتیه که برای برادم... یعنی راستش من مادر برادم هستم. از همون بچگی هم من مثل مادر مواظبش بودم. حالا هم که بزرگ شده و سنی ازش گذشته، باز نگرانش هستم.
وقتی نگاه کنجکاو مرا دید گفت:زن زرادم چند سال پیش به رحمت خدا رفت. برادم موند با دو بچهء کوچیک، ثروت و خونه و زندگی هر چه بخواهید داره، خودش هم دکتره، ما خیلی وقتی بود برایش دنبال یه زن مناست می گشتیم، تا اینکه مهشید خانوم که دختر دایی پدرم می شه، شما رو معرفی کرد. امروز هم خدمت رسیدم تا از نزدیک باهاتون آشنا بشم. مهشید خانم می گفت شما هم انگار از شوهرتون جدا شدید و دو تا بچه دارید. خوب بچه شما هم پدر می خوان و ...
فریبا خانم تند تند حرف می زد، اما من دیگر چیزی نمی شنیدم. مهشید می خواست بهم دهن کجی کنه! خدای من! چقدر از این زن نفرت داشتم. با صدایی که به زحمت سعی می کردم بلند نشود، گفتم:
- مهشید خانوم خدمتتون نگفت که من تازه از شوهرم جدا شدم؟
فریبا من منی کرد، بهش مهلت ندادم و گفتم:
- نگفت من حالا یک بچه دارم و بچه دیگرم زیر خاک تنها مونده؟ راستی چرا خود مهشید خانم رو برای برادرتون نمی گیرید؟
فریبا سری تکان داد و با تته پته گفت: آخه... آخه مهشید جون خودش قصد ازدواج داره...
تنم یخ کرد. آهسته گتفم: جدا؟ با کی...؟
فریبا جواب داد: درست نمی دونم، ولی انگار تو انگلیس باهاش آشنا شده، ما زیاد خبر نداریم.
با خشم گفتم: حتما هم خبر نداری که همین مهشید خانوم زندگی منو بهم ریخت... نه؟
فریبا وا رفت. هاج و واج نگاهم می کرد. دوباره گفتم: این خانم خیلی هم پررو هستند. حالا که زندگی منو خراب کرده برام دنبال شوهر هم می گرده که دیگه خیالش راحت بشه، نه؟ ولی بهشون از قول من بفرمایید دیگه زحمت نکشه. من از هر چی مرده بیزارم. خصوصا کسی که معرفش مهشید باشه. اشک ناخودآگاه جلوی دیدم را گرفت: با بغض گتفتم: بفرمایید، دیگه خوب اطلاعات جمع کردید. حالا برید و دیگه هم مزاحم نشید.فریبا به سرعت بلند شد گفت: من نمی دونستم شما تازه طلاق گرفتید. آخه مهشید می گفت دو سالی هست که با شوهرتون زندگی نمی کنید. ببخشید...
در را که پشت سرش بستم، بی حال روی مبل افتادم و گریه سر دادم. می دانستم که مهشید از قصد این کار را کرده، می خواست به من بفهماند که از همه چیز خبر دارد. می خواست غرور مرا بشکند.
وقتی نسیم در را باز کرد من هنوز در حال گریستن بودم. نسیم با ترس جلو آمد و سرم را از روی دستانم بلند کرد. با اضطراب پرسید: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
وقتی کمی آرام شدم برایش همه چیز را تعریف کردم. آنقدر عصبانی شده بود که می ترسیدم سکته کند. چند دقیقه ای به زمین و زمان ناسزا و بد بیراه گفت، بعد عصبی گفت:
- من حال این زنیکه رو می گیرم صبا، به خدا پدرشو در می آورم. احمق پدر سوخته برای تو شوهر پیدا می کنه؟
از دیدن قیافهء عصبانی اش خنده ام گرفت. آرام گفتم: ول کن بابا، این زن از اون آپاراتی هاست. بیخود دنبال دردسر نگرد. این کار رو هم کرده که دل منو بسوزونه. نسیم بی حال خودش را روی مبل انداخت و گفت: که موفق هم شد...
خونسرد گفتم: نه موفق نشد. چون من خیلی وقت بود که به جدایی فکر می کردم. فرید واقعا قابل تحمل نبود. من هم به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم خارج زندگی کنم. بنابر این خودم تصمیم گرفتم ازش جدا بشم، نه اینکه مهشید باعثش باشه. البته باعث تسریعش شد ولی اگر مهشید هم نبود باز من از فرید جدا می شدم، من اهل دروغ نیستم که گناه این اتفاق را به گردن کس دیگه این بندازم. الان هم فرید هیچ تعهدی نسبت به من نداره، اگه دلش بخواد می تونه با مهشید زندگی کنه...
نسیم شانه ای بالا انداخت و گفت: به درک! انگار خیلی تحفه است... خلایق هر چه لایق!
با اینکه حرفهای نسیم را قبول داشتم اما ته دلم، آرزو می کردم فرید دنبال مهشید نرود. دلم می خواست مهشید هم احساس دلشکستگی را، از نزدیک لمس کند. سعی می کردم به این افکام پر و بال ندهم، دلم نمی خواست باقیمانده زندگی را هم فکر فرید خراب کند. خودم به اندازء کافی فکر و خیال داشتم دیگر احتیاج به افکار مزاحم و اضافی نداشتم. فکر شایان لحظه ای رهایم نمی کرد. تمام این مدت در این فکر بودم که چه اتفاقی برایم می افتد؟ باید کجا می رفتم، چه می کردم؟ آیا به شایان می رسیدند، پسرم بی تابی نمی کرد؟ بهانهء مرا نمی گرفت؟ ذهنم پر از افکار سیاه بود... نکند شایان را به من ندهند؟ نکند وجود من باعث زحمت پدر و مادرم باشد؟ خدایا کارم چه می شود؟
دلم پر از رنج و درد بود.یاد شیرین هم دلم را به آتش می کشید، چنان حال و وضع بدی داشتم که هر لحظه برام به اندازه قرنی می کشید. زندگی ام شده بود حسرت خوردن و کابون دیدن. سر نماز با گریه از خدا می خواستم زودتر تکلیفم را روشن کند، زودتر راهی پیش پایم بگذارد. می دانستم که گاهی آرش زنگ می زند و از مادر و پدرم حال مرا می پرسد. اما هنوز دلم نمی خواست حتی با آرش صحبت کنم، قلبم خالی از هر حسی بود.
نزدیک چهار ماه از روزی که پسرم را از من جدا کرده بودند می گذشت. عصبی و تندخو شده بودم هر کاری می کردم نمی توانستم از فکر و خیالهای بد، دور شوم. اواخر هفته بود که با تلفن الهام، دیگر بی طاقت شدم. وقتی مادرم صدایم کرد تا تلفن را جواب بدهم. طبق معمول از پنجره به منظره حیاط خیره شده بودم. بی حواس گوشی تلفن را برداشتم، با افسردگی و بی حالی گفتم: بفرمائید.
الهام بود. چند لحظه ای حال و احوال کردیم و بعد مثل همیشه که الهام می خواست حرف مهمی بزند و مثل بچه ها خودش را لو می داد، با هیجان گفت:
- من زنگ زدم بهت بگم که....
منتظر ماندم تا حرفش را بزند. چند لحظه ای طور کشید تا دوباره الهام گفت:
- راستش نمی دونم چطوری بهت بگم... ولی تو باید در جریان باشی. چند روز پیش یکی از همکاران مشترک فرید و رضا را دیدم، صحبت کشید به فرید و حال و روزش، گفت که فرید بهش گفته قصد داره شایان رو هم
همراهش ببره، فکر کردم چرت و پرت می گه ولی می گفت بجه رو برده گذنامه تا به عنوان همراه در پاسپورت خودش وارد کنه، این چند روز هی با خود کلنجار رفتم بهت بگم یا نه! آخرش تصیمیم گرفتم بهت بگم تا اگه می تونی جلوش رو بگیری...
بقیه حرفهای الهام را نمی شنیدم. پس فرید می خواست پسرم را برای همشه از من جدا کند. شاید مادرش هم خبر نداشت، شاید هم خبر داشت و با هم سر من را کلاه گذاشته بودند. حالا باید چه خاکی به سر می کردم!!
اگر این حرفها واقعیت داشته باشد... تا من به خودم بجنبم شایان و فرید، انگلیس بودند.
صدای بوق گوشخراش تلفن از جا پراندم. به گوشی تلفن که در دستم معطل مانده بود، خیره شدم.« الهام کی خداحافظی کرده بود؟ » آهسته گوشی تلفن را سر جایش گذاشتم. بدنم یخ کرده بود. انگار حس از دست و پایم رفته بود. نمی دانستم باید چه کار کنم؟ از کجا باید شروع می کردم؟ اگر دیر شده باشد؟!...
ناخودآگاه گوشی تلفن را برداشتم و شماراه خانه مادر جون را گرفتم. بعد از چند زنگ، فرید گوشی را بداشت و من فوری قطع کردم. خیالم کمی راحت شد، پس هنوز نرفته بودند. ولی بعد چه می شد؟ آن شب دوباره با کابوس خوابیدم. صبح قرار بود شایان را پیش من بیاورند. از اذان صبح بیدار چشم به در داشتم. چند بار لباس عوض کردم، بی هدف د رخانه بالا و پایین می رفتم تا بالاخره پدرم با ملایمت گفت:
- صبا جون، بیا بشین، هنوز خیلی زوده.
اطاعت کردم و در سکوت نشستم. مثل آدم آهنی شده بودم. وقتی سر انجام صدای زنگ در بلند شدف ساعت نزدیک ده بود. سراسیمه جلوی در رفتم و قبل از اینکه کسی فرصت کند در را باز کند، در را گشودم.
شایان کوچکم را که جلوی در منتظر بود، در آغوش کشیدم و به مادر جون که می خواست برود اشاره کردم که صبر کند.همانطور که شایان در بغلم بود، جلو رفتم و سلام شدم. مادر جون انگار بیست سال پیرتر شده
بود، صورت همیشه خندانش، گرفته و پر از چین و چروک شده بود. با بغض گفتم: مادر جونف دیروز الهام بهم گفت فرید قصد داره شایان رو هم همراه خودش ببره... راست میگه؟
با مظلومیت نگاهم کرد و گفت: چی بگم مادر...؟ ولی تو غصه نخور...
بی صبرانه گفتم: مادر جون؟... غصه نخورم؟ من فقط شایان برام مونده... بدون شایان زندگی برام ارزش نداره. تما هفته چشم به در دارم که کی بچه را می بینم. روزها و شب های کسالت آورم رو فقط به امید دیدن شایان، می گذرونم. بجز انتظار کشیدن هیچ کار دیگه ای ندارم... حالا شما می گی فرید می خواد شایان رو ببره و من غصه نخورم؟
مادر جون با اندوه نگاهم کرد و گفت: عزیزم من این حرف رو نزدم. تو خیلی زود رنج شدی. البته بهت حق می دم ولی صبا جون من گفتم غصه نخور نه برای اینکه شایان رو ازت بگیرن. منظورم اینکه که خیالت راحت
اشه. تو مگه قرآن رو قبول نداری؟
سرم را تکان دادم. ادامه داد: خوب عزیزم، من به قرآن قسم خوردم، هر اتفاقی بیفته و فرید هر کاری هم بکنه من شایان رو بهت پس می دم. خیالت راحت باشه.
وقتی با شایان به خانه برگشتم، تا اندازه ای خیالم راحت شده بود، اما باز ته دلم شور می زد و از آن به بعد هراس از دست دادن شایان لحظه ای راهایم نکرد.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:52 ب.ظ
 
ارسال: #64
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
چشمهایم را باز کردم. همه چیز دور سرم می چرخید. دوباره محکم بستمشان، یک لحظه فکر کردم بعد از آن تصادف است و من هنوز در بیمارستان هستم. با سعی و تلاش زیاد، این بار آهسته و آرام چشم گشودم. بله، دوباره در بیمارستان بودم. این بار خیلی زود موقعیت خودم را درک کردم ولی نمی دانستم چرا آنجا هستم؟ چند لوله در دماغ و دهنم بود. سرمی به بازویم وصل بود و حالت دل بهم خوردگی شدیدی داشتم. تازه یادم افتاد که چه کرده بودم. پس نمرده بودم. از شدت ناراحتی، اشک در چشمانم جمع شد. زیر لب گفتم: ( پیام تایپیست: اگه یادتون باشه اول کتاب خودکشی کرد، این برای اون موقعس بعد خودکشی توی بیمارستانه.)
- خدایا، چرا منو نبردی؟ من خسته شدم، خسته...
اشک روی صورتم روان شد. هیچکس به جز من، در اتاق نبود. از وقتی که طلاق گرفته بودم و شایان را از من گرفته بودند، نزدیک پنج ماه می گذشت. بهار آمده و رفته بود بی آنکه من خبردار شوم. از تنهایی داشتم دق می کردم. دمل برای شایان تنگ شده بود. از روزی که از من جدایش کرده بودند، هفته ای یکبار با مادر جون به دیدنم می آمد و چند ساعتی با من بود. اما برای زنی که همه چیز را به جز فرزندش از دست داده بود این اصلا کافی نبود. هر چه از مادرجون می پرسیدم که چه وقت شایان را به من می دهند، جوابهای سر بالا می داد. کم کم به این نتیجه می رسیدم که کلاه گشادی سرم رفته، نه به مهریه ام رسیده بودم و نه به پسرم. هیچکدام را در دست نداشتم فقط وعده رسیدن به آنها را به من داده بودند. فرید هنوز ایران بود و آنطوری که مادرش می گفت داشت به انجام آخرین کارهاییش می پرداخت و من دیگر طاقتم تمام شده بود. این بی قراری از وقتی بیشتر شده بود که نسیم زایمان کرده بود. حالا یه دختر کوچک زیبا به جمع خانواده مان اضافه شده بود که به احترام من اسمش را شیرین گذاشته بودند. هر وقتب که در آغوش می گرفتمش، دلم برای شایان پر می کشید. در تمام این مدت مثل یک مجسمهء سنگی ساعتها می نشستم و خرس عروسکی شایان را در بغل می فشردم. دلم باری پسرم تنگ شده بود. چند بار خواستم پی طرح نیمه تمامم بروم اما نمی توانستم. دست و دلم به کار نمی رفت. مادر و پدرم هر چه برایم برنامه جور می کردند بی فایده بود. نه حوصلهء دیدن کسی را داشتم و نه دلم می خواست بدون شایان به مسافرت بروم. لهام چند بار به دیدنم آمده بود. ارسلان را همراهش نمی آورد، می دانستم که نمی خواهد مرا به یاد شایان بیندازد. اما اصرار های او هم برای ادامهء کار، بی فایده بود. من سنگ شده بودم. پدرم از دیدن رنج من ناراحت بود و رنج می کشید که بارها خدم را نفرین می کردم. این چه بخت سیاهی بود که من داشتم. سیاهی این بخت داشت آسمان دل همه خانواده ام را سیاه میکرد. به کاری که کرده بودم، فکر کردم. پشیمان بودم. می دانستم . می دانستم که حتما همه را به هول تکان انداخته ام. اما دست خودم نبود. از ناراحتی و افسردگی زیاد دست به این کار بچه گانه زده بودم. آخر، آن روز قرار بود شایان را ببینم ولی هر چه منتظر شدم نیاوردنش، هر چه به مادر جون زنگ زدم کسی تلفن را جواب نمی داد، بیچاره شده بودم. مثل یک معتاد که مواد به بدنش نرسیده باشد، به خودم می پیچیدم. هر چه مادر و پدرم دلداری ام می دادند، تسکینی برای روح زخم خورده ام نبود. آخر شب دیگر مطمئن شدم که شایان را با حیله و فریب از دستم در آورده اند. حتما فرید، پسرم را با خودش برده بود. دوباره به گریه افتادم. چشمانم را بستم و هق هق گریه را در گلویم خفه کردم.
نوازش دستی روی موهایم از جا پراندم. چشمانم را باز کردم. ماردم بود که با نگرانی نگاهم می کرد، وقتی دید که چشمم را گشودم با صدای بلند گفت:
- ای خدا صد هزار بار شکرت.
بعد رو به من کرد و گفت: دختر تو که مارو کشتی، این چه کاری بود کردی؟ تو مگه نمازخون نیستی؟ مگه خدا رو قبول نداری؟ می خواین اون دنیات رو هم سیاه کنی؟ بعد به گریه افتاد. پدرم و نسیم با شنیدن صدای مادرم داخل آمدند. نسیم دوید و صورتم را بوسید. خط سیاهی روی گونه هایش نشان از گریه اش داشت. به پدرم نگاه کردم. انگر موهایش یکدست سفید شده بودند. دو چین عمیق در صورتش راه باز کرده بود. پدر و سرحال و قوی من از دست من و اذیت و آزارهایم به چه روزی در آمده بود. زیر لب گفتم: خدا منو لعنت کنه.
پدرم جلو آمد، دستش را روی سرم گذاشت، آرام دستش را گرفتم و روی لبهایم گذاشتم، با بغض گفتم:
- شرمنده ام. زنده بودن من برای شما مایهء دردسر شده!
نسیم با گریه گفت: خفه شو صبا، خفه شو!
پدرم با خنده گفت: برای اولین بار با حرف نسیم موافقم.
بعد دوباره جدی شد و گفت: صبا، این کارها از تو و سن و سال و عقل و شعور تو بعیده! تو باید خیلی مقاوم تر از این حرفها باشی. من خیلی بیشتر از این ازت انتظار دارم.
صورتم را برگرداندم تا اشک هایم را نبیند. با صدایی گرفته گفتم:
- چقدر تحمل کنم بابا، منهم یک ظرفیتی دارم که خیلی وقته پر شده، منهم دل دارم، احساس دارم. شما فکر می کنید از هم پاشیدن یک زندگی خیلی راحته؟ فکر می کنید داغ جگر گوشه برای یک مادر خیلی
آسونه؟ فکر می کنید هشت سال زندگی با یک سراب، زود فراموش می شه؟... جدای از بچه رو می شه تحمل کرد؟
همه گریه می کردند، مادرم آهسته گفت: صبا جون، هد کدوم از اینها برای از پا در آوردن یک آدم عادی کفایت می کنه، اما تو دختر ما هستی، تو در بدترین شرایط خم به ابرو نیاوردی، نگذاشتی تا این اواخر من و پدرت از وضع و حالت با خبر باشیم. پس تو یک آدم معمولی نیستی، تو خیلی مقاوم هستی. حالا هم صبور باش، همه چیز درست می شه. الان دو روزه که افتادی تو بیمارستان، همه دکتر ها می گن زنده موندت یک معجزه است. اگه بابات پیدات نمی کرد، معلوم نبود چی پیش می اومد... ما فکر کردیم تو رفتی جایی، چه می دونم قدم بزن، بابات رفت از توی حموم حوله برداره که دید در قفله، نمی دونی چی کشیدیم تا در را شکستن، نمیدونی چه به سرمون آمد وقتی نیمه جون پیدات کریدم.
ماردم به هق هق افتاد و من باز شرمنده شدم. یاد حرف آرش افتادم. زیر لب زمزمه کردم:
- بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید.
چشم به در اتاق که بسته بود، دوختم. دلم می تپید و انگار دوباره منتظر معجزه بودم. در میان بهت و حیرت من چند ضربه به در خورد. پدرم با صدای بلند گفت: بفرمائید. در باز شد و معجزه اتفاق افتاد.
آرش همراه شایان کوچک و عزیزم وارد اتاق شدند. چند بار پلک زدم بلکه از خواب بیدار شوم، دیگر حوصله رویا دیدن نداشتم. اما خواب و رویا نبود. چون شایان، نزدیکم آمد و سر کوچکش را روی دستان آویزانم گذاشت. آرش هم جلو آمد و با صدایی که از خوشحالی می لرزید گفت:
رسید مژده ایام که غم نخواد ماند
چنین نماند و چنین نیز هم نخواد ماند
صبا خانم، مادر شوهرتان، شایان را همراه من فرستادند تا پیش شما بیارمش، گفتند از قول ایشون به شما بم ببخشید که کمی دیر شد. اما دیگه شایان رو به دست شما سپردن و گفتن بهتون بگم که حلالشون
کنید.آنچه می شنیدم باور کردنی نبود. از خوشحالی نمی توانستم حرف بزنم، با زحمت بلند شدم و نشستم، شایان را که سعی می کرد از تخت بیاید بالا در آغوش کشیدم. چندین بار بوسیدمش و به چشمان سبزش نگاه کردم که خیره به من مانده بود. چشمانش پر از اشک بود. با تعجب دریافتم که دوباره افسون چشمان سبزی مرا در خوود می کشند. این جادوی سبز حالا متعلق به پسرم بود. نمی دانستم چه باید بگویم، با لکنت گفتم:
- با اینهمه اذیت و آزاری که از جانب من دیدید، نمی دونم چطور حاضر می شید باز هم به دیدن من بیایید؟
حرفم نیمه تمام مانده بود، نمی دانستم چطور تشکر کنم، ام آرش پیش دستی کرد و قبل از اینکه من دوباره حرفی بزنم زمزمه کرد:
عشقت نه سرسری است که از سر به در شود
مهرت نه عارضی ست که جای دگر شود.
عشـــق تو در وجـــودم و مهـــــر تو در دلـــــــم
با شـــیر اندرون شـــــد و با جان به در شــــــــود
سرم را برگرداندم و با آرامش چشمان را بستم، به خودم قول دادم که این بار در مورد آرش عاقلانه تصمیم بگیرم. و یکبار دیگر رویش جوانهء امید را در قلبم حس کردم.

پایان

















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:52 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نگارش رمان برای خواننده های عزیز لس آنجلسی maryam.azadeh 1 141 15-06-1395 04:48 ب.ظ
آخرین ارسال: novinmarketing
  رمان غزال | طیبه امیر جهادی Friga 6 739 23-04-1391 12:44 ق.ظ
آخرین ارسال: Friga

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان