رمان افسون سبز - صفحه 6 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

رمان افسون سبز
زمان کنونی: 17-09-1395،02:11 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 64
بازدید: 1304

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: رمان افسون سبز
ارسال: #51
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
روز شماري مي کردم تا به ايران برگزدم. گاهي خودم به کارهايم م يخنديدم. مثل رابينسون کروزوئه که در جزيره اي متروک تنها مانده بود. تقويم فارسي به در يخچال نصب کرده بودم و گذشت هر ورز را با علامت ضربدر مشخص مي کردم. بليط هايمان براي آخرين روز ارديبهشت ok شده بود. بچه ها هم با ديدن شادي و خوشحالي من، شاد و بازيگوش شده بودند. هوا هم بهتر شده بود و از سرمايش کاسته شده بود و گاهي آفتابي مي شد. در همان روزها بود که با دختري به اسم نازنين آشنا شدم. يک روز که با بچه ها براي خريد به فرشگاه نزديک خانه رفته بودم، ديدمش، گوشه اي ايستاده بود و عصبي سر يک دختر بچه تقريبا دو، سه ساله فرياد مي کشيد. به زبان فارسي به دختر بچه ناسزا مي گفت و جيغ مي زد. هيچکس توجه زيادي به او نمي کرد. البته چند نفري با کنجکاوي به او خيره شده بودند. مي دانستم که کسي جلو نمي رود فقط ممکن است به پليس خبر بدهند. دلم سوخت، بچه هق هق مي کرد و مادر، عصبي فرياد مي کشيد. جلوتر رفتم و نگاهش کردم. شيرين و شايان هم ترسيده بودند. مادر بچه، دختر جواني بود در اوايل بيست سالگي، موهاي بلند و فردارش را بالاي سرش جمع کرده بود.
کاپشن گلدار و کهنه اي که زيپش تا نيمه باز بود، به ن داشت و شلوار جين گشاد و رنگ و رو رفته اي به پا کرده بود. صورتش خالي از آرايش بود. اشک در چشمان ميشي اش جمع شده بود و با تلنگري زير گريه مي زد. آهسته به طرفش رفتم و با لحن ملايمي گفتم:
- سلام، مي خواهيد من دخترتون رو نگه دارم تا شما خريد کنيد؟
با تعجب به تازه واردي که با او فارسي حرف مي زد، نگاه کدر. لحظه اي چيزي نگفت بعد با لحن مدافهانه اي گفت: لازم نکرده، تو بچه هاي خودتو جمع کن، مال من پيشکش!
بعد دست دخترش ار گرفت و به طرف در خروجي راه افتاد. حرفي نزدم و دنبال خريد خودم رفتم. ساعتي بعد که با بچه ها، از در فروشگاه بيرون مي آمد باز ديدمش، روي سکويي کنار در نشسته بود و به فصاي روبرويش زل زده بود. دخترش با تکه اي چوب بازي مي کرد. نمي دانم چرا نمي توانستم نسبت به او بي تفاوت باشم. له ياد تنهايي و غريبي دردناک خودم مي افتادم که دلم مي خواست با کسي حرف بزنم. دوباره جلو رفتم و نگاهش کردم. مشخصا افسرده و عصبي بود. گفتم:
- دوباره سلام. من دلم براي حرف زدن با يک هموطن خيلي تنگ شده، خونه مون به اينجا نزديکه، مي خواي بريم خونه ما و با هم حرف بزنيم؟ بچه ها هم با هم بازي مي کنند...
چند دقيقه اي چيزي نگفت. فکر کردم نشنيده است. مي خواستم راه بيافتم که صداي گرفته اش را شنيدم: باشه...
در کمال تعجب، همراه دخترش که فهميدم اسمش آيدا است دنبالمان راه افتاد. با خانه که رسيديم با کمي شک و ترديد وارد شد. گفتم: خيالت راحت باشه، هيچکس خانه نيست.
آمد تو و کاپشن خودش و دخترش را در آورد. بچه ها مشغول بازي با اسباب بازيهايي که اکثر اوقات کف اتاق ولو بود، شدند. منهم چايي درست کردم و با ظرفي بيسکوييت پيش مهمان نوظهورم آمدم. گفتم اسم من صباست. اين دو وروجک هم شيرين و شايان هستن...
ساکت نگاهم کرد. يک بيسکوئيت برداشت و با لحني غمگين گفت:
- من هم نازنينم، دخترم آيدا.
چند لحظه اي هر دو ساکت بوديم. بعد من سکوت را شکستم و گتفم:
- کجا زندگي مي کني؟
سري تکان داد و گفت: از اين لحظه خودم هم نيم دونم قراره کجا زندگي کنم.
با تعجب پرسيدم: چرا؟ قهر کردي؟
با لحني بي تفاوت گفت: با کي قهر کنم؟ من کسي رو ندارم باهاش قهر کنم.
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. با دو ليوان چاي برگشتم. کنجکاوي ام حسابي تحريک شده بود. مي خواستم بدانم چرا تنهاست. چاي را جلويش گذاشتم براي بچه ها هم چيپس و بيسکوئيت بردم. از نازنين که با
وليع داشت چاي مي نوشيد، پرسديم:
- چند وقته اينجايي؟
با دهن پر از قند گفت: دو، سه سالي مي شه.
با احتياط پرسيدم: باباش کجاس؟
بي خيال گفت: سر گور باباش!
خنده ام گرفت. نازنين هم خنديد. پرسيدم: پس تو اينجا تنهايي؟ آخه چطوري تحمل مي کني؟ چرا بر نمي گردي ايران؟
اخرين جرعه چايش را هم خورد و گتف: قصه اش درازه، فکر نمي کنم تو حوصله زرت و پرت هاي منو داشته باشي!
با اشتياق گفتم: تو که جايي نمي خواي بري، منهم بيکارم. تا شب هم شوهرم نمي آد. غذا هم مي ريم بيرون مي خوريم، مهمون من! تو برام تعريف کن. ديگه داشتم از بي همزبوني دق مي کردم. بچه ها هم که مشغولند.
نازنين با خنده گفت: پس يک چايي ديگه بهم بده. به اين شرط برات تعريف مي کنم که تو هم برام از خودت بگي.
همانطور که به طرف آشپزخانه مي رفتم، گفتم: باشه. من هم برات تعريف مي کنم. چاي را که جلويش روي ميز گذاشتم، شروع کرد. با صدايي که به زمزمه مي مانست، گفت:
- تا چند سال پیش فکر می کردم خیلی خوشبختم. با خواهر و برادم پیش پدر و مادمر زندگی می کردم و هیچ غصه ای نداشتم. مادر و پدرم هر دو تحصیل کرده اند، ولی با این حال خیلی خیلی با خاله ها و دایی ها و عمو ها و خلاصه فک و فامیل چشم و هم چشمی دارند. همین چشم و هم چشمی باعث بد بختی من شد.
پرسشگر نگاهش کردم. ادامه داد:
- تازه دیپلم گرفته بودم که دختر خاله ام با یک دکتر ازدواج کرد. یارو از اون پولدارا بود و عروسی مفصل و مهر بالا چشمای مادر منو کور کرد. اون موقع خواستگارای خوب زیاد داشتم اما هیچکدوم به پای امیر شوهر دختر خاله ام نمی رسیدند و مادرم هم حق به جانب می گفت تو باید با کسی ازدواج کنی که وضعش خیلی بهتر از امیر باشه تا چشمای خاله ات و دختراش چار تا بشه. خلاصه معطلت نکنم آنقدر همهء خواستگارا رو رد کرد تا اونی که دلخواهش بود، پیدا شد. پسر یکی از فامیل های دور پدرم، که بیست سالی بود خارج از کشور زندگی می کرد و ما دورادور از حالش خبر داشتیم. سعید، حدود بیست سال از من بزگتر بود. تو انگلیس درس خونده بود و توی یک شرکت کار می کرد. عکسش رو به ما نشون دادن، از قیافه اش همون لحظهء اول دلم به هم خورد. اما همه این حرفها یک طرف، پولدار بودن و عنوان و مقیم خارج بودن سعید هم یک طرف، و این تمام ذهن مادرم را مشغول کرده بود. اینطوری می تونست پیش خاله اینا به اصطلاح خودش رو سفید بشه و بگه دامادش هزار تا سکه مهر دخترش کرده، پونصد سکه بیشتر از دختر خاله ام و معامله تموم شد. منهم که او این جریان، حسابی جا افتاده بودم فقط و فقط قصدم رو کم کدرن ماه رخ، دختر خاله ام بود. پدرم هم مثل همیشه ساکت و صامت ناظر جریان بود. تو خونهء ما حرف اول و آخر را مادرم می زد و پدرم اطاعت می کرد. این شد که پدر و مادر سعید به نیابت از پسرشان آمدند خواستگاری و قرار عقد را در ترکیه گذاشتند. ما هم بی هیچ پرس و جویی قبول کردیم. چند وقت بعد معلوم شد آقا داماد صلاح ندیده پول بی خود خرج کنه و به ترکیه بیاد و قرار شد من با یک قاب عکس ازدواج نم و بعد کارهامو درست کنه و بیام انگلیس. اما مادر و پدرش سرویس طلایی چشمگیر و لباس و مراسم عالی و تمام و کمالی برام گرفتن و تمام انتظارات مادرم را برآورده کردن. بعد از عقد، دو سه ماهی طول کشید تا راهی بشیم. وقتی تو فرودگاه سعید رو دیدم، همون جا بالا آوردم. به خودش هم گفتم که حالم از قیافه اش بهم خورده، انگار عکسی که به من نشون داده بودن، مال ده سال پیشش بود. چیزی که من می دیدم، مردی جا افتاده در اواخر چهل سالگی بود. با موهای کم پشت و تقریبا سفید، صورت پر از چین و چروک، زیر چشمان گود افتاده و سیاه و غبغب آویزان، هیکلی که داشت رو به چاقی می رفت و لباسهای جوانهای بیست ساله!!!
آنقدر تو ذوقم خورد که تا چند هفته فقط گریه می کردم. از همون روز اول همه چیزمون با هم فرق یم کرد. هر کاری می کردم از نظر سعید دمده و املی بود. دایم بهم می گفت عقب مونده ای! ه رکاری هم که اون می کرد از نظر من وقیحانه و جلف بود. وقتی اینجا رسیدم و وضع زندگی و محل کارش رو دیدم، تازه فهمیدم چه غلطی کردم. کارم شده بود گریه کردن و سوال از خودم، چرا فکر نکرده بودم دارم چه می کنم؟ اصلا از خودم نپرسیده بودم مردی با اون سن و سال تو این بیست سال چطوری تنهایی شو پر کرده بود؟ مثل احمقها توی دام چشم و همچشمی مادرم افتاده بودم. دایم از خودم می پرسیدم من خام و بچه بودم مادرم چرا دخترشو دست و پا بسته تحویل مردی که جای پدرم بود، داده بود؟ پدرم چرا سکوت کرده بود؟ یعنی آنقدر زندگی ام برایشان بی اهمیت بود؟ می دانستم که یکی از اهداف مادرم از این ازدواج، سفر به خارج از کشور و پز دادن به فامیل ها بود.اما زهی خیال باطل، سعید با وجود من، هنوز با تمام دوست دختر هایش رابطه داشت و بی پروا و جلوی من با آنها لاس می زد و می بوسیدشان، وقتی اعتراض می کردم می گفت: اینها دلشون شیشه است و می شکنه، من زن گرفتم، شوهر که نکردم که! بعد هم می گفت تو هم آزادی، من و تو فقط زن و شوهریم، همین! حالم ازش به هم می خورد. تنم می لرزید و دائم داد می زدم و جیغ می کشیدم. اما بی فایده چون سعید بیشتر از من دور می شد. و بیشتر در بغل آن زنها می افتاد. از بس چشم و گوش بسته و بی خبر و بی راهنما بودم که همان اول کار، حامله شدم و باری به مصیبت هایم اضافه شد. برای زایمان آیدا، راهی ایران شدم. سعید می گفت خرجش اینجا خیلی زیاد می شه. وقتی رفتم ایران، کلی با پدر و مادمر دعوام شد. از وضع نابسامانی و عیاشی های سعید گفتم، هر چی می گفتم حرفم را انگار نمی فهمیدند.. راه حلهای مسخره و بچه گانه پیشنهاد می کردند. آیدا دو سه ماهه بود که برگشتم لندن، فهمیدم که در این چند ماه، به سعید نه تنها سخت نگذشته، خوش هم گذشته بود. تازه می فهمیدم که سعید هم به اصرار پدر و مادرش با من ازدواج کرده تا به اصطلاح، خاندان خوش نامشان منقرض نشود. دلشان می خواست عروسشان ایرانی باشد. فقط بدبختانه قرعهء این بد بختی به نام من خورده بود. تراژدی زندگی نکبت بارمان ادامه داشت فقط به جمع مان آیدا هم اضافه شده بود. بالاخره طاقت من تمام شد و کار هب طالق کشید. وقتی کار به اینجا رسید پدر و مادرم خودشان را کنار کشیدندو مصمیم گیری را به خودم محول کدند. مهریه ام را از طریق وکالتی که به پدرم داده بودم، در ایران به اجرا گذاشتم و از طریق سفارت ایران در انگلیس پیگیری کردم. سعید هم برای اینکه پشیزی به من پول ندهد به ایران فرار کرد. خیلی خنده دار شده بود. انگار جامون با هم عوض شده باشد. حالا اون ایران بود و من انگلیس، از ترس اینکه آیدا را از من نگیرند به ایران برنگشتم. حالا کجا هستند مرا که در کثافت دست و پا می زنم، بینند و عبرت بگیرند. خانواده هایی که در ایران دخترشان را به خارج مانده ها می دهند، دیگر از بقیه قضایا و بالایا خبر ندارند. فقط همین را می دانند که دخترشان رفته خارج و بهش خوش می گذره، ولی همه ولی معطل!
پوزخندی زد و ساکت شد. دلم خیلی برایش سوخت. چند لحظه ای هر دو ساکت خیره به بچه ها که با هم بازی می کردند، شدیم. آهسته پرسیدم:
- حالا چه کار می کنی؟
سرش را تکان داد و شانه ای بالا انداخت، با ناراحتی گفت:
- هیچی، از چاله در آمدم تو چاه افتادم. با یک سری دخترای ول افتادم، فکر می کردم واقعا دوستم هستند، دوست بودند اما نه اون دوستی که من می خواستم. همه شون دوست پسر داشتن و بدون اینکه با هم ازدواج کنن با هم زندگی می کردند آنقدر زیرگوش من خوندن و آنقدر من درمونده و بی کس و کار بودم که مجبور شدم با کسی که تو ایران شاید نوکرم هم حساب نمی شه، دوست بشم و زندگی کنم. بچه ام کوچک است و جایی بهم کار نمی دن که بشه آیدا را هم برد. کسی هم نیست که بهش اعتماد کنم و بچه رو بسپرم دستش، برای گذران زندگی مجبور بودم به کسی تکیه کنم. حالا هم که با هم دعوامون شده و آواراه شدم.
به اینجای صحبت که رسید، دستمالی از روی میز برداشت و اشک هایش ار پاک کرد. برایش خیلی ناراحت شدم. با ملایمت گفتم:
- حالا بیا بریم با هم نهار بخوریم. بعد شوهرم، فرید می آد با هم فکر می کنیم چه کار می شه برات کرد. غصه نخور...
آن شب با اصرار نازنین را پیش خودم نگه داشتم. فرید که آمد بطور خلاصه جریان را برایش گتفم. وقتی سر گذشت نازنین را شنید، سری تکان داد و گفت:
- از این جور آدمها اینجا فراوونه...
آهسته طوری که نازنین نشنود، گفتم: فرید، گناه داره. خواهش می کنم یک کاری براش بکن.
تلفن را برداشت و به چند نفر زنگ زد. با جند نفری صحبت کرد، بعد گفت که بروم و نازنین را صدا کنم. وقتی نازنین روی مبل جابجا شد، فرید گفت:
- خانم، شما می تونید صندوقداری کنید؟
نازنین با دودلی: آره، اما... آخه آیدا...
فرید فوری گفت: صاحب فروشگاه یک ایرانی است. یکی از دوستام معرفی اش کرده، می تونید بچه رو هم همراهتون ببرید. حقوقش هم بد نیست، یک آپارتمان کوچیک می تونید اجاره کنید و یک زندگی معمولی را اداره کنید. خوبه؟
نازنین از خوشحالی به گریه افتاد. به من نگاه کرد و گفت:
- صبا، دیدن تو دوباهر منو به قسمت و تقدیر معتقد کرد.
صبح زود، همراه فرید رفت تا سر کار جدیدش برود. فرید مقداری پول به نازنین قرض داد تا بتواند خانه ای اجاره کند و خیالش از بابت جا راحت شود. موقع خداحافظی نازنین دوباره به گریه افتاد. بریده بریده گفت:
- صبا جون، تو دوباهر منو به زندگی امیدوار کردی. خدا خیرت بده.
با ناراحتی گفتم: حیف شد به این زودی داری می ری...
نازنین در حالیکه آیدا را بغل می کرد، گفت: حتما بهت سر می زنم. این لطفت رو هرگز فراموش نمی کنم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:48 ب.ظ
 
ارسال: #52
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 38

از پشت شیشه های فرودگاه به آدمهایی که سرشون رو به شیشه چسبونده بودند، نگاه می کردم. تو نوبت ایستاده بودیم تا مدارکمون کنترل شود. مردم پشت شیشه ها، چشم م ی گرداندند تا آشنایشان را ببینند. دماغ و دهن هایی که پشت شیشه ها فشرده شده بود، خنده دار بود. آنقدر نگاه کردم تا صورت آشنای نسیم را دیدم. او هم مثل بقیه سرش را چسبانده بود به شیشه، و مدام خودش را بالا می کشید. انگار که آمده باشد به نمایشگاه، تا دیدمش با خوشحالی گفتم: نسیم....
دستم را تکان دادم. نسیم هم مرا دید. لحظه ای از پشت شیشه محو شد و دوباهر ظاهر شد. این بار سر مادر و مادر شوهرم هم به شیشه چسبیده بود. از دماغ هر سه معلوم بود حسابی گریه کرده اند. بالاخره کارمان تمام شدو لحظه ای بعد همه در آغوش هم اشک می ریهتیم. گاهی فکر می کردم اگر آدمها بلد نبودد گریه کننند چه مصیبتی پیش می آمد. شیرین و شایان اولش غریبی می کردند، ولی بعد انگار یادشان آمده باشد که اینجا کجاست به مادر بزرگ ها، خاله و پدر بزرگشان چسبیدند. از این بغل به آن بغل می رفتنتد. همه رفتیم خانهء ما، کلید را به مادر شوهرم داده بودم تا گاهی اگر فرصت کرد سری بزند و گلدانها را آب بدهد. برای همین خانه تمیز و آماده بود. همه با هم حرف می زدند و می خواستند برایشان تعریف کنیم آنجا چه می کردیم و چه طور بود؟ چرا به جای یک ماه، سه ماه ماندیم؟ کجا بودیم؟ و خلاصه هزار سوال و پرسش دور سرمان می چرخید. از دیدن همه چیزهای آشنا آنقدر خوشحال بودم که خواب از سرم رید. ولی بچه ها زود به خواب رفتند. تقریبا تا صبح با هم حرف می زدیم و دوباره و دوباره صورت همدیگر را می بوسیدیم. سر انجام اذان صبح، همه رفتند. من ماندم و فرید با خانه ای که به اندازه دنیا دوستش داشتم. پدر شوهرم نیامده بود و این برایم خیلی عجیب بود چون پدر فرید عاشق نوه هایش بود و به خاطر آنها هم که شده، انتظار داشتم بیاید. طرفهای بعد از ظهر بود که از خواب بیدار شدیم. حتی بچه ها هم تا آن موقع خواب بودند. سفر طولانی مدت در هواپیما حسابی خسته شان کرده بود. به فرید که خمیازه می کشید گفتم: راستی بابات چرا نیامد؟
سرش را تکان داد و گفت: خودم هم تعجب کردم. بهتره خودمون یک سری بریم اونجا، هان؟
سرم را تکان دادم و گفتم: باهش، بذار برای بچه ها یک چیزی درست کنم، بخورند. بعد برویم.
توی ماشین، با اشتیاق به خیابانهای شلوغ و درختانی که تازه سبز شده بودند، نگاه می کردم. انگار صد سال از ایران دور بودم. وقتی رسیدیم، مادر شوهرم حسابی غافلگیر شد و بعد فهمیدم چرا، پدر فرید مریض بود. روی تخت خوابیده بود و حسابی لاغر شده بود. با دیدن ما به زحمت بلند شد و با اشتیاق بچه ها را در آغوش گرفت و بوسید. اشک در چشمانش پر شده بود. با صدای لرزانی رو به فرید گفت:
- فکر کردم می میرم و دیگه نوه های گلم را نمی بینم.
چند دقیقه ای کنارش نشستم، گرم صحبت بودیم که متوجه شدیم، پدر جون خوابش برده است. وقتی از اتاقش بیرون آمدیم، مادر فرید دیگر طاقت نیاورد و بغضش شکست. فرید دستپاچه مادرش را بغل کرد و پرسید:
- چی شده مامان؟ بابا حالش خوب نیست؟
مادر شوهرم سرش را تکان داد و گفت:
- از وقتی شما رفتید از پا افتاد. چند جا بردمش، عکس و آزمایش های جورواجور، بالاخره به این نتیجه رسیدند که سرطان پیشرفتهء پانکراسه و بهتره حتی عملش هم نکنن، مثل اینکه فایده ای نداره. حالا، جلو چشم من داره آب می شه، حتی شیمی درمانی رو هم خونه انجام میده. جون نداره بلند بشه. همش می ترسیدم خدای نکرده بمیره و شماها رو نبینه. خودش هم مدام می گفت دوست داره شیرین و شایان رو ببینه.فرید آهسته روی مبل افتاد. دلم برایش سوخت. چشمان سبزش، دریای اشک شده بود. شیرین و شایان با ذوق دنبال هم می دویدند و جیغ می زدند. بلند شدم و ساکتشان کردم. مادر فرید هم کنارش نشسته بود و اشک می ریخت. فرید با صدای گرفته ای پرسید:
- درد هم داره؟
مادرش سر تکان داد و گفت: آره، دلم براش کبابه، شبها تا صبح بیداره و غلت می زنه...
شام همان جا خوردیم. بعد از شام از پدر شوهرم خداحافظی کردیم و راه افتادیم. مادر فرید اصرار می کرد شب را همان جا بمانیم اما فرید قبول نمی کرد. توی را، گرفته و ناراحت بود. دستم را روی دست که روی دنده بود، گذاشتم. در سکوت نگاهم کرد. گفتم: ناراحت نباش فرید، خدا بزرگه.
ولی می دانستم که ناراحت است و حق هم داشت. چند روز بعد، در دید و بازدید با دوستان و افراد فامیل گذشت. البته فرید هر شب به پدرش سری می زد و اکثر اوقات بچه ها را هم همراه می برد. د رهمان هفته اول که برگشته بودیم، الهام به دیدنم آمد. پسرش مثل نسخه ای از رضا بود. اصلا مو نمی زد. خیلی هم شیطان بود و زود با بچه های من انس گرفت. البته شیرین زیاد از حضور این مهمان تازه وارد خوشش نیامد و در بغل من پناه گرفت. الهام با روحیه ای شاد و خندان شروع به تعریف از بچه ها و آشناها کرد. با خنده گفت:
- آرش همچنان مجرد است. قبل از مراسم عقد و عروسی پشیمون شد و به قول رضا یک لگد زد زیر بختش! رضا هم هی سر به سرش می ذاره، اون روز بهش می گفت: آرش جون اگه عیب و علتی داری، خوب بگو! شاید نازایی! بیچاره آرش هم می شنوه و می خنده. فرشته دیگه راحت شده بچه هاش بزرگ شدن و مثل دو تا دوست جون جونی بهم چسبیدن، شوهر مهشید هم دوباره ازدواج کرده، اینبار با یک خانم به تمام معنا! جبران جلف بازیهای زن قبلی دکترو کرده!
ناخودآگاه با شنیدن اینکه آرش همچنان مجرد است، خوشحال شدم. نمی دانم چرا آنقدر مشتاق شنیدن اخباری از او بودم. شاید چون خواستگارم بود، شاید هم به دلیل اینکه همیشه ته دلم می دانستم پسر خوبی است و اینکه اشتباه بزرگی کردم که جواب رد به خواسته اش دادم. دوباره در دل به خودم لعنت فرستادم: بس کن صبا، آرش زندگی خودش رو داره تو هم زندگی خودت رو داری! چه مجرد چه متاهل راهش از تو جداست!بعد خودم را وادار کردم به حرفهای الهام گوش بدهم.
تا شب با هم حرف زدیم و به یاد گذشته ها افتادیم. وقتی الهام رفت، فرید هنوز نیامده بود. دلم شور می زد. بچه ها شام خورده و نخورده، خوابیدند. دیر وقت بود که فرید آمد. چشمانش سرخ بود. با دیدنش جلو رفتم و پرسیدم:
- فرید، پدر جون چطور بود؟ اونجا بودی؟
سرش را تکان داد و گفت: خیلی بد بود.
دیروز خودم هم دیده بودمش، در داشت و از شدت درد بیهوش می شد. غذا هم نمی توانست بخورد و فرید برایش سرم وصل کرده بود. فرید روی همان مبل خوابش برده بود. دلم نیامد بیدارش کنم، رواندز نازکی رویش کشیدم و خودم هم روی تختخواب دراز کشیدم، هنوز خواب و بیدار بودم که صدای زنگ تلفن هوشیارم کرد. بلند شدم و گوشی را از روی پاتختی برداشتم. خواب آلود گفتم:
- الو؟
صدای گریه مادر شوهرم در گوشی پیچید: صبا... احمد رفت.
لحظه ای آرزو کردم که ای کاش تلفن را فرید برداشته بود. اما فرید غرق خواب بود، آهسته در تلفن گفتم: الان می آییم.
برای اینکه وقتی فرید را بیدار می کنم، زیاد معطل نشود و اعصابش بهم نریزد، اول بچه ها را در خواب لباس پوشاندم. بعد ساک بزرگی را پر از وسایل ضروری و لباس کردم و بد با نوازش دست فرید را بیدار کردم. گیج نگاهم کرد و بعد در جایش نشست. با نگرانی پرسید: چی شده؟
دوباهر صدایم را گم کرده بودم. دهم باز و بسته می شد، اما صدایی خارج نمی شد. فرید با صدای گرفته ای پرسید: بابام؟...
سرم را تکان دادم و هر دو به گریه افتادیم.
وقتی به خانه شان رسیدیم. آمبولانسی جلوی در بود. فرید با عجله به طرف در آپارتمان دوید. یکی از همسایه ها، کنار مادر شوهرم بود و داشت به زور شربت به خوردش می داد، طفلک مادر جون تا ما را دید، بلند شد و دوباره به گریه افتاد. بچه ها را که هنوز خواب بودند در اتاقی خواباندم. برای آخرین خداحافظی وارد اتاق پدر شوهرم شدم. با اینکه همه چیز مثل همیشه بود اما سنگینی مرگ، اتاق را پر کرده بود.
صورت پدر جون درهم رفته بود. انگار با درد جان سپرده بود. چشمانش را بسته بودند. بدن نحیفش را جمع کرده بود. دستانش گوشه ملافه را چنگ زده بود. با توجه به این نشانه ها، معلوم بود که مرگ آرامی نداشته، چشمانم را بستم و برایش طلب آمرزش کردم. فرید هق هق کنان دست و پای پدرش را صاف کرد. بعد خم شد و پیشانی اش را بوسید. اشک هایم انگار منتظر اجازه من بودند، سرم را خم کردم و اجازه دادم تا صورتم را پر کنند.همان شب به مادرم و نسیم زنگ زدم و خبرشان کردم. صبح قرار بود جنازه را دفن کنند. وقتی آمبولانس رفت، مادر شوهرم به دختر هایش زنگ زد و به هر دو اطلاع داد. ولی آنقدر سخت که دلم برایس سوخت. همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که هنوز نمی توانستم باور کنم. صبح زود، همه دوستان و آشنایان و فامیل حضور داشتند. فرید با عجله دو اتوبوس کرایه کرده بود تا مردم را به بهشت زهرا ببرند. فامیلهای فرید را اصلا نمی شناختم. آنهام هم مرا نمی شناختند. شاید فقط در شب عروسی ام دیده بودمشان. مادر و پدرم با دایی و خاله و عمو ها، همه آمده بودند. نسیم با شوهرش آمده بود. حتی الهام و رضا هم بودند. یک سری از همکاران فرید هم حضور داشتند. پدر جان، از قبل برای خودش و خانمش دو قبر کنار هم خریده بود. که مادر شوهرم همیشه به شوخی می گفت: احمد می ترسه اون دنیا من از دستش در برم.
اواسط خرداد بود و هوا هم کم کم گرم می شد. همه دور گودالی که برای بلعیدن جسد، دهان سیاهش را باز کرده بود، حلقه زده بودیم. گیج بودم. شیرین و شایان پیش نسیم بودند. به دقت به صورت حاضران نگاه کردم. چند نفری اشک می ریختند. عده ای هم چنان به جنازه زل زده بودند، انگار چیز عجیبی می دیدند. چند نفری هم معلوم بود که فقط برای احترام آمده اند و خود مرده بیاد برایشان مهم نیست. داشتند با تلفن همراه حرف می زدند و دایم به ساعتشان نگاه می کردند. دوباره به مادر شوهرم نگاه کردم. انگار گریه اش بند نمی رفت. روپوش سیاهش جابه جا گلی شده بود. موهایش زیر روسری پریشان شده و گره روسری اش شل شده بود. روی صورتش جای خراش های قرمز به چشم می خورد. چشمانش پف کرده بود. تعجب می کردم مردی که به قول خودش انهمه اذیتش کرده بود باز هم آنقدر برایش عزیز بود. شالم ترمهء جنازه را کنار گذاشتند و آهسته و آرام در خاک گذاشتندش، بعد سنگها را روی گودال گذاشتند. انگار سنگ ها را روی صورت و بدن من می گذاشتند چون احساس درد در تمام بدنم پیچیده بود. زیر لب شروع به خواندن فاتحه کردم بالاخره روی قبر را پوشاندند و چمعی شروع به فاتحه فرستادن کرد. نزدک ظهر بود، فرید با تلفن در یک رستوران بزرگ جا رزرو کرده بود. خوب، ملتی که از صبح معطل مانده بودند حالا گرسنه و تشنه بودند. انگار با ریخت آخرین بیل خاک، همه چیز از یاد می رفت. شکم ها به قار و قور می افتاد و گلو ها خشک می دش. به پدرم نگاه کردم. گوشه ای ایستاده بودو در سکوت اشک می ریخت. لحظه ای کوتاه فکر کردم که اگر به جای فرید بودم، چه می کردم. از این فکر آنقدر ناراحت و دستپاچه شدم که سرم را تکان تکان دادم تا افکار شومم بیرون بریزد بعد به میان پدر و مادرم رفتم و دستم را در بازوانشان حلقه کردم. مادرم با تعجب نگاهم کرد. بعد زیر لب گفت: صبا، دستت رو در بیار زشته.
نمی دانم چرا زشت بود، اما اطاعت کردم. دلم می خواست همان جا به هر دویشان بگویم که چقدر دوستشان دارم. مادر فرید، تقریبا از حال رفته بود، به آن سو رفتم و در آغوش گرفتمش، با بی حالی نگاهم کرد و گفت:
- دیدید، عشقم رفت؟
و من می دانستم که تا آخرین روز عمرم، این جمله را به یاد خواهم داشت.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:48 ب.ظ
 
ارسال: #53
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 39

به سالگرد فوت پدر شوهرم نزدیک می شدیم. که یکهو همه چیز بهم ریخت. به خاطر فوت پدر جون، برای یکسالگی بچه ها تولد نگرفته بودیم، اما با گذشت یک سال از مرگ پدر فرید، قصد داشتم برای دو سالگی
شیرین و شایان جشن مفصلی بگیرم. بچه ها دیگر به راحتی حرف می زدند و شیرین زبانی می کردند. کم کم قصد داشتم بجه ها را به مهد کودک بسپارم و طرح ناتمامم را تمام کنم. اما یک شب تمام رویاهایم
خوشم از بین رفت. آن شب، میز شام را چیده بودم و منتظر فرید، با بچه ها بازی می کردم. شیرین و شایان اغلب زودتر غذایشان را می خوردند و می خوابیندند. آن شب وقتی فرید در خانه را باز کرد، بچه ها هر دو نیمه خواب بودند. هر دو را در تخت خوابهایشان گذاشتم و رفتم به آشپزخانه تا غذا را بکشم. از طرز سلام و احوالپرسی فرید، متوجه شادی زیادش شده بودم. کنجکاو بودم بدانم سبب این خوشحالی از چیست. خیلی زود جواب سوالم را گرفتم. فرید چند قاشقی خورد و بشقابش را پس زد. پرسیدم سیر شدی؟
فرید با خنده گفت: از خوشحالی نمی تونم غذا بخورم.
پرسیدم: چی شده؟ خیره...
فرید با خوشحالی دست هایش را به هم مالید و گفت: برایم دعوتنامه آمده...
دلم هری ریخت پایین و با نگرانی پرسدیم: از کجا؟ کی فرستاده؟
فرید همانطور که سالاد می خورد جواب داد:
- از انگلیس، دانشگاهی که براشون کار می کردم، از کارم خیلی راضی بودن، حالا برام دعوتنامهء کاری فرستادن با یک حقوق عالی و مزایای خوب. عالی شد؟
با دودلی پرسیدم: یعنی می خوای برای همیشه بری انگلیس؟
فرید با تعجب نگاهم کرد و گفت: یعنی چی می خوام برم؟ یعنی تو نمی آی؟
تمام آن روز های کسالت بار و ابری جلوی چشمم زنده شد. تنهایی، غربت، افسردکی... دیر آمدن های فرید، وجود مهشید... نه دیگه حاضر نبودم. با قاطعیت گتفم: نه، من دیگه نیستم.
و با این جمله زندگی هر دویمان ویران شد.
فرید نگاهی به من کرد و گفت: پس من تنها می رم.
باور جمله ای که شنیده بودم، خیلی سخت بود. یعنی، این شش، هفت سال زندگی، با هوا بود؟ شراکت در زندگی یعنی همین؟ تمام آن اذیت و آزار ها، شک و تردید ها، تعصبات بی مورد، کتک خوردن ها، تنهایی ها، ... آخرش این بود؟ با سردی گفتم: می تونی بری، اما بدون ما!
نمی دونم چرا چرا جریان اونطوری پیش رفت. انگار انتظار داشتم فرید بگوید خوب صبا جون به خاطر آسایش و راحتی شما می خواستم به انگلیس برویم، حالا که تو راضی نیستی، باشه، همین جا می مانیم. اما
اینطوری نشد و فرید در کمال خود خواهی، پیشرفت خودش را مقدم بر همه چیز می دانست. با شنیدن پاسخ رک و راست فرید، کاخ رویاهایم ویران شد. من با کی زندگی می کردم؟ واقعا فرید را نمی شناختم،
مردی که حاضر بود زن و بچه هایش را به خاطر زندگی و کار در خارج رها کند، چطور مردی بود؟ من تا به حال چطور با این مرد زندگی کرده بودم؟ چرا آنقدر از خودم مایه گذاشته بودم؟ ناگهان پرده ها از جلوی چشمم
کنار رفت و واقعیت زشت، بر جا ماند. وجود من و بچه ها برای فرید پشیزی ارزش نداشت. قسم خوردم که تا آخر ایستادی کنم. فرید باید انتخابش را می کرد یا ما و یا رفتن به خارج! دیگر کوتاه نمی آمدم. مردی که
فقط و فقط برای خودش و آینده اش برنامه ریزی می کرد، مستحق بد ترین مجازاتها بود. قسم خوردم که نگذارم راحت از شر ما راحت شود و نگذاشتم.
آن شب با بحث و دعوا به پایان رسید. فرید در آخر با صدای بلند اعلام کرد:
- من از فردا می رم دنبال کارهام، تو هم می تونی کاراتو بکنی و با من بیای. اگه نه، من می رم.
تا صبح بیدار بودم و راه حلهای مختلف را بررسی می کردم. در نهایت صبح، بعد از خروج فرید از خانه با بچه ها راهی خانهء مادر فرید شدم. مادر جون، وقتی ما را دید ا زخوشحالی پر در آورد. شیرین با لحن کودکانه اش گفت:
- سلام مامانی. ما اومدیم پش شما جوجوهاتون رو ببینیم.
مادر شوهرم برای بچه ها چند مرغ عشق کوچک خریده بود تا هر وقت آنجا می آیند سرشان گرم شود. وقتی بچه ها سرگرم مرغ عشق ها شدند، مادر شوهرم از من پرسید:
- چی شده صبا جون؟ چرا ناراحتی؟
با صدای گرفته ای گفتم: فرید دوباره می خواد بره خارج، اینبار برای همیشه...
مادر شوهرم نگاهی به من کرد و گفت: تو نمی خوای بری؟
سرم را تکان دادم، آهسته پرسید: چرا؟
انگار دکمه ای را در دهانم فشار داده باشند، دهانم را باز کردم و قصه سه ماه تنهایی و غربت و حسادت را برایش تعریف کردم. هر دو باهم اشک ریختیم. سر انجام مادر جون گفت: وقتی تو راضی نباشی، فرید هم نباید بره...
با گریه گفتم: ولی فرید گفته حتی اگه ما همراهش نیاییم میره...
مادر جون قاطع گفت: فرید غلط کرده...
ناراحت پرسیدم: اما اگه واقعا بخواد بره، ما باید چه کار کنیم؟
مادر فردی سری تکان داد و گفت: فکر نمی کنم فرید واقعا بدون شما جایی بره. من باهاش صحبت می کنم، اگر حرفهاش واقعا جدی بود. آنوقت باید بطور قانونی پیش بری.
با شنیدن حرفهاش کمی دلم آرام گرفت. اما نگرانی مثل خوره ای پنهانی به جان و وجودم افتاده بود. شبی که مادر جون به بهانه صحبت راجع به ارث و میراث فرید را به خانه اش دعوت کرد و خواست با او تنها صحبت کند، تا صبح چشم رویهم نگذاشتم. خاطرات روزهای خوبی که با فرید داشتم پیش چشمم رژه می رفت. به هر کجا که نگاه می کردم چهرهء معصوم بچه هایم با می دیدم که ممکن بود بی پدر بزرگ شوند. سر سجادهء نمازم، با گریه التماس کردم تا خداوند نگذارد زندگی ام از هم بپاشد. نگذارد بچه هایم بی پدر یا مادر بزرگ شوند.
تا صبح د راتاقهای خانه راه رفتم و فکر کردم.این خارج رفتن چه بلایی بود که دامن مرا گرفته بود؟ چرا فرید مثل هزاران هزار آدم دیگر نمی توانست در مملکت خودش، هب دنبال رویاهایش باشد؟ چرا این سه ماه به من آنقدر بد گذشت؟ هزاران چرا در مغزم می چرخیدند. فرید آن شب به خانه نیامد. از نگرانی و اضطراب داشتم خفه می شدم. جلوی چشمان منتظرم، سیاهی شب جایش را به سپیدی روز داد. کم کم صدای ماشین ها از ورای پنجره های خانه به داخل راه می یافت. بچه ها بیدار شدند و دل من همچنان می جوشید. سر انجام نزدیکی های ظهر، زنگ تلفن انتظارم را پایان بخشید. گوشی را به سرعت برداشتم. صدای مادر شوهرم خسته و عصبی در گوشی پیچید:
- صبا، هر کاری می تونی بکن! فرید واقعا قصد داره بره، با شما یا بی شما!

















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:48 ب.ظ
 
ارسال: #54
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 40

بعد از اينکه فهميدم فريد واقعا قصد دارد به خارج از کشور برود، ترس تمام وجودم را فرا گرفت. ترس از تنهايي، بي پناهي، مسئوليت بزرگ کردن بچه هايم به تنهايي و انگ طلاق. آنقدر ترسيدم که انگار فلج شده بودم. نمي توانستم حرکت کنم. فريد در سکوت کارهايش را انجام مي داد. زندگي عادي ظاهرا د رجيان بود. اما در پس پرده، فريد داشت فرار مي کرد. از تمام مسئوليت هايش استعفا داده بود و منتظر پذيرش استفايش از جانب من نبود. وقتش بود که کاري مي کردم. اولين کاري که به ذهنم رسيد انجام دهم، مشورت با نسيم بود.
براي ناهار دعوتش کردم و ازش خواهش کردم به کسي نگويد پيش من مي آيد. با تعجب و کمي نگراني قبول کرد. وقتي آمد بي مقدمه پرسيد:
- صبا، چي شده؟
شيرين که مثل يک طوطي کوچک همه چيز را مي شنيد و در ياد نگه مي داشت، گفت:
- هيچي خاله نسيم، بابام مي خواد بره...
عصباني نگاهش کردم و گفتم: فضول خانم، برو پي بازي خودت.
وقتي بچه ها سرشان به اسبابا بازي جديدي که نسيم برايشان آورده بود گرم شد. دوباره پرسيد: چي شده صبا، شيرين چي مي گه؟
با خنده اي عصبي گفتم: راست مي گه، فريد مي خواد بره.
نسيم بي قرار پرسيد: کجا؟
جريان را بطور خلاصه برايش تعريف کردم. نسيم هم با دقت گوش مي کرد. برايش تما ماجراي خارج رفتنمان و رفتار خودماني فريد با مهشيد و دوستانش را گفتم. تمام رنج تنهايي و غربت را براي نسيم تعريف کردم و در آخر اضافه کردم که فريد اينبار قصد دارد براي هميشه به انگليس برود با ما يا بدون ما، نسيم چند دقيقه اي چيزي نگفت. اما از قرمزي صورتش مي توانستم بفهمم که چقدر عصباني و ناراحت شده است. بالاخره منفجر شد:
- صبا! من از همون اول بهت گفتم اين مرد، مرد زندگي نيست. فريد فقط خودشو مي بينه ولاغير! چقدر بهت گفتم تا بچه نداري از اين مرد جدا شو، گوش نکردي. مدام طرفداريشو مي کردي، حتي وقتي کتک مي خوردي دلت نمي آمد از حقت دفاع کني، حالا دو تا بچهء بيگناه و معصوم هم دنبالت راه انداختي. ولي باز هم دير نشده. تو تحصيل کرده اي، مي توني کار کني و خودت خرج بچه هاتو بدي.
با صداي خفه اي گفتم: همه اش که پول نيست، بچه هام بي پدر بزرگ ميشن...
نسيم تقريبا جيغ زد: به جهنم! پدر نداشتن خيلي بهتر از پدر بد داشتن است. هر وقت من آمدم خونه شما، فريد داشته سر اين دو تا بچه داد مي زده، فکر مي کند اين بچه ها بيست ساله اند که بايد ادبشون کرد. مثل بچه ها با اين دوتا لجبازي مي کنه، نمي شه روي مبل بشينيد، دست به تلوزيون نزنيد، روي فرش چيزي نخوريد مي ريزه کثيف مي شه، پابرهنه تو آشپزخونه نياييد، حرف نزنيد، گريه نکنيد، داد نکشيد، چيزي نخواهيد! بابا اين دو تا فقط دو سالشونه نه بيست سال! اين بچه ها همين حالا هم عصبي و افسرده هستن، دقت کردم و ديدم هر وقت فريد مي آد اين دوتا مثل جوجه کز ميکنن يک گوشه که چشم باباي مهربونشون بهشون نيفته، آخه براي چي؟ مگه به جز بچگي چه گناهي دارن؟ تو خودت چي؟ تو اين هفت سال چي ديدي؟ پيشرفت کردي؟ تحصيلاتت تموم شد؟ مطب زدي؟ چي کار کردي؟ چي شد؟ به حز اينکه با رفتار و اخلاق فريد، با تمام فاميل و دوستات قطع رابطه کردي؟ ديگه چه کار کردي؟ تو هر مهموني و جشن و عروسي مدام در ترسي! مي لرزي، مواظبي کسي باهات حرف نزنه، مواظبي کسي روبروت نشينه، خودتو مچاله مي کني تا وجودتت نديده گرفته بشه، آخه براي چي؟ براي کي؟ تو اين قفس طلايي چقدر مي توني بپري؟ چرا فکر مي کني به تنهايي، آدم نيستي؟ چرا همش آويزون فريد شدي؟ يک لقمه نون بي منت خيلي خوشمزه تر از مرغ و فسنجون با ترس و منت ايراد و غرغر است.
ديگه بس کن صبا، خودتو جمع کن، اگه تا حالا دلت به خودت نسوخته به حال اين دو تا بچه رحم کن!
با گريه پرسيدم: چه کار کنم، التماس کنم نره؟ يا باهاش برم انگليس و دوباره تو يک وجب جا زنداني بشم و شاهد رقابت زن ها بر سر شوهرم باشم؟
نسيم محکم روي ميز زد. آنقدر محکم که شيشه ميز ترک خورد و دستانش قرمز شد. با صدايي که از شدت خشم مي لرزيد گفت: هيچکدوم! هيچکس از تو نخواسته که التماس کني و به زور جايي زندگي کني که دوست نداري. حالا که فريد مي خواد بره و براش مهم نيست که سر زن و بچه اش چي مي آد، بايد حقتو ازش بگيري، حقي که تو اين هفت سال به گردنش داري. مملکت قانون داره، همينطوري هم نيست که يکي بزنه زير قولش و يا علي مدد خداحافظ، ول کنه و بره. اين زن و بچهء بد بخت هم حق دارن.
با درماندگي گفتم: چه کار کنم؟
نسيم چشمانش را تنگ کرد و آهسته گفت: فريد به تو بدهکاره... بدهي شو بده و بعد هري... بره.
با کنجکاوي پرسيدم کدوم بدهي؟
نسيم با بيزاري چهره در هم کشيد و گفت: خاک بر سرت! مهريه ات رو مي گم، ديگه!
با گيجي گفتم: خوب اگه نده...
نسيم فوري گفت: مهريه مثل چک مي مونه. تا وقتي مهريه ات رو نده هيچ جا نمي تونه بره حتي قربون ننه اش! مي ري مهرتو مي ذاري اجرا، اگه داشت چشمش کور مي ده، اگه نداشت دندش نرم مي تمرگه سر جاش. تا وقتي مهريه ات را نده ممنوع الخروجه! مي خواي برو بپرس.
با خوشحالي گفتم: راست مي گي؟
نسيم سرش را تکان داد با خوشحالي دستانش را گرفتم و گفتم:
- دختر تو چقدر بلايي، بيچاره علي اگه به حرفت گوش نده!
نسيم با خنده گفت: اينطور هم نيست. فقط بايد به حرفت حق گوش کرد. چه زن چه مرد اگر زور بگن بايد جلوشان وايستاد!
چند دقيقه چيزي نگفتم، بعد پرسيدم:
- نسيم به مامان و بابا بگم يا نه؟
نسيم لحظه اي فکر کرد و گفت: فعلا حرفي نزن. مهرتو بذار اجرا، اگه فريد آدم شد که فبها، اگه نه خودشون مي فهمن.
با استيصال گفتم: بچه ها رو چه کار کنم؟ اين کار دوندگي داره.
نسيم فوري گفت: بچه ها رو بذار پيش الهام، منهم همراهت مي آيم.
پرسيم: مگه کار نداري؟
نسيم شکلاتي از توي ظرف برداشت و گفت: گور پدر کار!
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:49 ب.ظ
 
ارسال: #55
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
انگار آسوده شده بودم. خیالم راحت شد. نسیم راست می گفت حالا که فرید قصدا داشت برود باید اول حق مرا می داد بعد می رفت. نباید می گذاشتم به سادگی وجود مرا و هفت سال زندگی مشترکمان را ندیده بگیرد. همان شب، به الهام هم جریان را گفتم و خواستم کمکم کند. الهام با کمال میل قبول کرد که هر چند روز لازم باشد بچه ها را نگه دارد. می دانستم که او هم چنین روزی را پیش بینی می کرده است. صبح زود، با خروج فرید از خانه بچه ها را لباس پوشاندم و با ماشین راه افتادیم. خدا را شکر می کردم که فرید هنوز ماشین مرا نفروخته بود. البته سند ماشین به اسم خودم بود. اما فرید به بهانه اینکه مدلش قدیمی شده می خواست بفروشدش و می دانستم دیگر چیزی جایش نمی خرد. بچه ها را پیش الهام گذاشتم و به طرف خانه نسیم حرکت کردم. وقتی به دادگاه خانواده رسیدیم، از شلوغی قیامت بود. راهرو های دادگاه پر بود از زن و مردهایی که به دلایلی دیگر نمی خواستند با هم زندگی کنند و یا با شرایطی می خواستند با هم زندگی کنند و آمده بودند که قانون، گوش طرف مقابلشان را به زور باز کند تا حرفهایشان را بزنند. بعد از کلی پرس و جو به این نتیجه رسیدم که اقدام درستی دارم انجام می دهم، اما مشاوری که با من صحبت می کرد می گفت از طریق دادگاه خیلی طول می کشد تا مهریه به اجرا گذاشته شود. وقتی حرفهایش تما شد، نا امید پرسیدم:
- یعنی هیچ راهی نداره؟ اینطوری که شما می گید شش، هفت ماه طول می کشه، تا اون موقع شوهر من تو انگلیس حسابی جا افتاده!
مشاور که زن سالخورده و مسنی بود گفت:
- شما یک راه دارید که زودتر به نتیجه می رسه...
نسیم به جای من پرسید: چی؟
زن آهسته و شمرده گفت:
- باید از طریق محضری که ازدواج و عقد شما را ثبت کرده، اقدام کنید، اونطوری خیلی زودتر به نتیجه می رسید...
برق شادی در چشمان نسیم، مرا هم خوشحال کرد. توی راه، نسیم با نگرانی پرسید:
- تو کدوم دفتر ازدواج شما ثبت شده؟
سری تکان دادم و گفتم: الان نمی دونم. چون فرید محضر دار را به خونه دعوت کرد. ولی حتما توی قبالهء ازدواجمان نوشته، الان که خیلی دیر شده، فردا می رم دنبالش.
نسیم قاطعانه گفت: می ریم دنبالش!!
با تعجب نگاهش کردم، گفتم: چرا می خواهی با من بیای؟
نسیم مثل همیشه رک و پوست کنده گفت:
- چون می ترسم جا بزنی. اینبار من نمی ذارم. باید خیلی زودتر دنبالت راه می افتادم. ولی تو نذاشتی، حالا به خاطر این دو تا بچه، من نمی ذارم تو مثل یک کدو تنبل تو خونه منتظر تقدیرت بشینی.
تا آخر هفته همراه نسیم، تمام کارها را راست و ریس کردیم. اولش محضردار که پیرمردی مسن و جا افتاده ای بود، می خواست مانع این کار شود ولی وقتی نسیم از سیر تا پیاز زندگی ما را برایش تعریف کرد، نظرش عوض شد و حتی در تسریع کارها به ما کمک کرد. آخرین کارها که انجام شد، منشی محضر رو به من کرد و گفت:
- دیگه با شما کاری نیست.
نسیم پرسید: یعنی چی؟ دیگه ممنوع الخروج شد؟
منشی سری تکان داد و گفت: هنوز نه، ولی از این به بعد کار با ماست. این نامه فردا صبح به دست آقای افتخار می رسه. بعد از ابلاغ رسمی ما یک ابلاغ هم به اداره گذرنامه و نیروی انتظامی می دیم. اگر آقای
افتخار مهریه را پرداخت یا با شما توافقی کرد که هیچی، در غیر این صورت تمام اموال منقول و غیر منقلوش هم ظبط می شود تا نتواند بفروشد و زیرش بزنه.
لحظه ای ترس در تمام وجودم دوید، پرسیدم: یعنی همین فردا، نامه به دستش می رسه؟
نسیم فوری گفت: نترس، بالاخره که باید بفهمه، این بار تو دست پیش رو گرفتی که پس نیفتی.
آن شب تا صبح نخوابیدم. از هول و اضطراب داشتم خفه می شدم. فرید اما کاملا عادی و راحت به نظر می رسید. انگار اصلا برایش مهم نبود که قرار است دیگر ما را نبیند. تا رسید به خانه، غرغر هایش شروع شد. سر میز شام هم چنان جو سنگینی حاکم کرده بود که بچه ها نمی توانستند درست غذا بخورند. شیرین که هنوز هم نسبت به شایان جثه کوچکتری داشت، لیوان آب را برداشت تا بخورد اما لیوان آنقدر برایش سنگین بود که نتوانست نگهش دارد و لیوان روی زمین افتاد و شکست.، از صدای شکستن لیوان، همه از جا پریدیم. فرید با عصبانیت ضربه ای محکم روی دست شیرین زد، داد کشید:
- احمق، مگه کوری؟
شیرین لب برچید و زد زیر گریه، فرید با بی رحمی دست بچه را کشید و به زور به اتاق خوابشان کشید، شیرین جیغ می زد:
- بابا ببخشید.
اما فرید انگار کرد شده بود. آنقدر از وحشی گری فرید و گریه های شیرین و شایان ناراحت شده بودم، که بی اختیار بلند شدم. دنبال فرید دویدم و جیغ زدم:
- فرید، ولش کن.
فرید با خشم گفت: این بچه باید آدم بشه. تو لوسشون کردی، اما من ادبشون می کنم.
با خشمی که خودم هم از وجودش تعجب کرده بودم، به فرید حمله کردم، با دست محکم توی صورتش زدم. شیرین و شایان حالا از ترس جیغ می زندند. فرید با ناباوری دست شیرین را رها کرد و صورتش را مالید. با
صدایی که از شدت خشم و نفرت می لرزید گفتم:
- تو هم اگه می تونی لوسشون کن اما از جلوشون فرار نکن. کی داره دم از تربیت و مسئولیت می زنه، تو اگه خودت درست تربیت شدی باید بفهمی که زندگی مشترک فقط زور گفتن و داد کشیدن نیست. من دیگه از دستت خسته شدم، این آخرین باری باشه که دستتو رو این بچه ها بلند کردی. تویی که درای مارو ول می کنی و در می ری لازم نیست بچه ها را تربیت کنی. فهمیدی؟
فرید در کمال حیرت چیزی نگفت، رفت به اتاق خوابمان و در را بست. روی زمین زانو زدم و شیرین را محکم بغل کردم. شیرین تند تند می گفت:
- مامان ببخشید، دیگه لیوان رو نمی شکنم.
شایان هم سرش را روی پایم گذاشته بود. آنقدر در بغلم تکانشان دادم تا آرام گرفتند. برایشان لالایی خواندم تا خوابیدند. بعد برای خودم چای درست کردم و در آرامش و سکوت خانه نشستم. برای اولین بار بعد از
هفت سال، احساس رضایت سراسر وجودم را در بر گرفت.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:50 ب.ظ
 
ارسال: #56
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 41
وقتی فرید فهمید که من مهریه ام را اجرا گذاشته ام، با خونسردی کامل با قضیه برخورد کرد. نمی دانستم نامه کی به دستش رسیده، ولی چند شب بعد، سر شام خودش سر صحبت را باز کرد. از وقتی که گفته بود می خواهد تنها به انگلیس برود، دیگر رغبت نمی کردم با او صحبت کنم. شبها هم در اتاق بچه هاف می خوابیدم. از قیافه ای که روزی از دیدنش سیر نمی شدم، دلم بهم می خورد، بچه ها هم مثل من شده بودند وقتی فرید به خانه می آمد. خودشان را از دم دستش قایم می کردند.
آن شب وقتی شمام بچه ها را دادم و برای خواب به اتاق بردمشان، برگشتم و برای خودم غذا کشیدم. فرید، در سکوت داشت شام می خودر. وقتی دید که من هم پشت میز نشستم، گفت:
- پس بالاخره کار خودتو کردی....
همانطور که به روبه رویم خیره شده بودم، گفتم:
- کدوم کار؟
پوزخندی زد و گفت: مهریه ات...
به سردی گفتم: خوب وقتی تو می خوای بری، انتظار درای من چی کار کنم؟
فرید به تندی گفت: هیچی، انتظار دارم با من بیایی.
از خشم گر گرفتم. نگاهش کردم، گفتم: تو واقعا خیلی رو داری فرید، چرا همیشه از من انتظار داری از تو اطاعت کنم؟ چرا فکر می کنی فقط تویی که حق تصمیم گرفتن درای؟ چرا یک بار هم که شده به حرف من گوش نمی کنی؟
فرید به سردی گفت: همه از خداشونه برن خارج، تازه نه از کارشون مطمئن هستن، نه از خونه و زندگی اشون! ولی من که همهء اینها را دارم باید ناز خانمو بکشم تا بیاد خارج و خوشبخت زندگی کنه...
حرفش را قطع کردم: فرید، تو خوشبختی رو تو یک چیز هایی می بینی که من نمی بینم. من خسته ام، خسته ام از بس برای داشتن یک زندگی آرام و ساده جنگیدم. دیگه نمی تونم. اون کسانی که از خداشونه برن خارج، کسانی هستند که تو مملکت خودشون به جایی نرسیدن، چیزی هم ندارن که از دست بدن برای همین زور می زنن که برن اونور بلکه به نون و نوایی برسن که اکثرا هم نمی رسن، ولی ما چی؟ ما اینج خونه و زندگی و امکانات داریم، چرا باید بریم؟ چرا باید از همه عزیزانمون دور شیم؟
فرید با صدایی آهسته جواب داد: صبا، من تصمیم خودم رو گرفتم. من می رم چه با تو چه بی تو.
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: ما قبلا هم به این نتیجه رسیده بودیم. حالا اول مهریه منو می دی بعد می ری.
فرید با پوزخند گفت: باشه، مهرتو میدم و بچه هامو می برم. قبوله؟
دلم هری فرو ریخت. از چیزی که می ترسیدم سرم آمد. ولی خودم را نباختم. حرفی نزدم. آن شب را با هر بد بختی بود به صبح رساندم. تا صبح حرف فرید در مغزم تکرار می شد. بدون بچه ها نمی توانستم تصور زندگی داشته باشم. زندگی من خلاصه شده بود در وجود دو عزیز کوچکم، شیرین و شایان. صبح وقتی فرید رفت، بچه ها را لباس پوشاندم و به طرف خانه مادر شوهرم حرکت کردم.
وقتی رسیدم داشت از خانه بیرون می رفت، ولی با دیدن ما، با خوشحالی و خوشرویی در را باز کرد و همه با هم داخل شدیم. شایان با لحن زیبا و کودکانه اش گفت:
- مامانی، ما آمدیم. تو کجا می خوای بری؟
مادر شوهرم با عشق بچه ها را بغل کرد و گفت: هیچ جا عزیزم. وقتی شما اینجا هستید من جایی ندارم برم.
شیرین و شایان به سرعت به طرف قفس پرنده ها رفتند. مادر فرید برام چای ریخت و خودش مقابلم نشست و پرسید:
- چه کار کردی صبا، تونستی منصرفش کنی؟
با ناراحتی گفتم: نه این فکر افتاده تو سرش و به این سادگی ها در نمی آد.
بعد برایش جریان اجرا گذاشتن مهریه ام را تعریف کردم. آخرش دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم زدم زیر گریه و گتفم: حالا فرید میگه مهریه ام رو میده، اما بچه ها را با خودش می بره.
مادر جون با خنده گفت: صبا تو چقدر ساده ای! فرید بلوف زده.
با تعجب نگاهش کردم، ادامه داد: دختر مهریهء تو حدود پنجاه میلیون تومن پول می شه، فرید از کجا می خواد این پولو بده؟
با سادگی گفتم: خوب خونه و ماشین رو می خواد بفروشه و بعد بره خارج. با همون پول رو می ده.
این بار مادر جون به قهقه خندید. وقتی خنده هایش تمام شد، گفت:
- خونه و ماشین به نام احمد خدا بیامرزه. حالا کو تا توی انحصار وراثت تکیلف این مال و اموال روشن بشه...
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. پس تمام این مدت من در خانه پدر شوهرم زندگی می کردم و فرید به همه پز می داد که خانه و ماشین داد. پشت سر شوهر نسیم بیچاره حرف می زد که داماد گشنه گدا، نه خونه داره و نه ماشین، نگو خودش هم زیر سایهء پدرش حرف مفت می زده است. کم کم مفهوم حرفهای مادر شوهرم را متوجه می شدم، پس فرید به این سادگی ها نمی توانست مهریه ام را بدهد و این معنی اش این بود که نمی توانست به انگلیس برود و در نتیجه بچه ها را هم نمی توانست جایی ببرد. با نگرانی پرسیدم:
- مادر جون، انحصار وراثت چقدر طول می کشه؟
مادر شوهرم با لحنی تسکین بخش گفت:
- حالا که من می دونم فرید قراره با ارث و میراثش چه بکنه. مطمئن باش نمی ذارم حالا حالا ها به پول برسه. این پسر باید کمی تو فشار قرار بگیره. تازه فقط فرید نیست که از پدرش ارث می بره فرزانه و فرناز هم
هستن اونها هم باید بیان ایران، این کارها کلی طول می کشه. فرید هم می خواد زود بره انگلیس، بذار فشار بهش بیاد بلکه از خر شیطون پیاده بشه.
چند لحظه هر دو ساکت بودیم. مادر شوهرم به شیرین و شایان که مشغول خندیدن و دانه دادن به پرنده ها بودند، خیره مانده بود. بعد با صدایی که به زمزمه می مانست گفت: اگه آدم شد و سر زندگی اش موند که چه بهتر، وگر نه به این برکت قسم می خورم که نگذارم بچه ها رو از تو جدا کنه. مردی که حاضره بدون زن وبچه اش بره دیار غربت معلومه که چندان هم بچه هاشو دوست نداره، پس نمی تونه پدر خوبی هم براشون باشه. اینو بهت قول می دم که نگذارم فرید بچه ها رو از تو بگیره.
لحن صدایش جوری بود که دلم آرام گرفت. شانه هایم از زیر بار سنگینی که فرید رویشان گذاشته بود خالی شد.
آن هفته به آرامی سپری شد. اما اوایل هفته بعد ورق برگشت. فرید که تازه متوجه شده بود من با اجرا گذاشتن مهرم باعث ممنوع الخروج شدنش شده ام، مثل نارنجکی که ضامنش را کشیده باشند، منفجر شد.
آن شب، تلویزیون فیلم خنده داری داشت که من و بچه ها مشغول تماشایش بودیم. وقتی فرید در خانه را باز کرد هر سه مشغول خندیدن بودیم. از طرز ورود فرید، حس کردم که خیلی ناراحت است. مثل حیوانی که وقوع زمین لرزه را حس می کند، زود به بچه ها غذا دادمو در آرامش خواباندمشان، می دانستم دیر یا زود فرید منفجر خواهد شد. می دانستم که حتما فهمیده اثرات این اجرای مهریه چه بوده و برای همین عصبی است. حدسم درست بود، در تنهایی مشغول شام خوردن بودم که وارد آشپزخانه شد. مثل دیوانه ها بی مقدمه کنارم نشست و دستانش را محکم دور گلویم حلقه کرد. همانطور که حلقهء دستانش را تنگ تر می کرد، با صدایی که ترسناک شده بود گفت:
- همین فردا می ری و رضایت می دی، من حوصله جر و بحث با تو رو ندارم. من می خوام برم. حالا به هر قیمتی که شده...
به سختی نفس نفس می زدم. گلویم چنان درد گرفته بود که نمی توانستم نفس بکشم، اما با جرأت و جسارت غیر منتظره ای گفتم:
- قیمتش هزار تا سکه است، می دی بعد می ری!
فرید که انتظار این جواب را نداشت، دستانش را از دور گردنم باز کرد. به سرفه افتادم. چشمانم داشت از کاسه بیرون می زد. همانطور که سرفه می کردم و نفس نفس می زدم. فرید بلند شد و در کابینت ها را باز
کرد. بعد بشقاب های چینی را بیرون آورد و انگار که نمایشنامه ای درام بازی می کند، یکی یکی با ظرافت تمام آنها را به زمین می انداخت، صورتش ترسناک شده بود. رگ های گردنش برجسته و بیرون زده بودند.
صورتش به کبودی می زد. داد کشید:
- صبا، اگه شکایتتو پس نگیری، می کشمت، هم تو رو هم اون دو تا توله سگ رو، زنیکهء کثافت برای من دم در آورده، می دونم این آتیش از گور کی بلند می شه، اون نسیم بی شرف فضول، وگر نه تو از این عرضه ها نداشتی.با خشم گفتم: فرید خفه شو.
ولی فرید ساکت نشد حالا به لیوان ها رسیده بود. داد می زد:
- می کشمت، بعد هم خودم را می کشم. اگه جلوی راه من دیوار بشی، خوردت می کنم. فهمیدی؟ تو نمی تونی به زور منو نگه داری...
با عصبانیت بلند شدم و در آشپزخانه را بستم. بعد به طرف فرید رفتم و گفتم:
- مبادا اشتباهاً فکر کنی من می خوام جلوتو بگیرم. من از دیدن قیافت حالم به هم می خوره، تو دیگه واسه من مردی، تموم شدی، تو همون انگلیس مردی، اگه مهریه ام رو می خوام نه برای اینکه تو رو پشیمون کنم تا هنوز سایه نحست رو سرم باشه، فقط برای اینکه بفهمی از زیر بار مسئولیت فرار کردن به این سادگی ها هم نیست. می خوام بدونی که من و اون دو تا بچه هم حقی داریم. ما پوست پفک نیستیم که بندازی تو سطل آشغال و بری. من هفت سال با اخلاق گند تو و تعصبات کور و احمقانهء تو نساختم که حالا به همین راحتی بگی من دارم می رم. می فهمی؟ تو اگه منو بکشی هم باید دیه ام رو بدی، به همین سادگی ها ولت نمی کنم. حتی مردم هم دست از سر تو بر نمی داره.
فرید یک لیوان دیگر برداشت و به طرف من پرت کرد. لیوان محکم به بازویم خورد و به زمین افتاد. از خشم گر گرفتم. جلو رفتم و تا فرید بخواهد متوجه شود، دستش را با آخرین قوا گاز گرفتم، فریادش بلند شد. با مشت محکم توی صورتم کوبید. دوباره سوزش آشنا و درد تمام وجودم را فرا گرفت. مزهء خون توی دهنم دوید. فرید دستش را محکم گرفته بود و هنوز داشت به من ناسزا می گفت. بعد رفت به حمام تا دستش را باند پیچی کند. تا در حمام را بست، در را که شایان کلیدش را از روی بچگی، این طرف در گذاشته بود، فقل کردم. با سرعت به اتاق بچه ها رفتم و یک ساک پر از وسایلشان کردم. بعد رفتم به اتاق خواب خودم و یک چمدان کوچک را از زیر تخت بیرون آوردم. مقدرای لباس و وسایل مورد نیازم را در چمدان ریختم. مام مدارک و یک مقدار پول هم برداشتم. بچه ها را که حالا از صدای فریاد های فرید که می خواست در را باز کنم، بیدار شده بودند با سرعت سوار آسانسور کردم و در آپارتمان را قفل کردم. همهء این کارها در کمتر از نیم ساعت انجام شد. از اینکه آنقدر در فرار و بستن وسایل ماهر شده بودم خنده ام گرفت. همانطور که بچه ها را سوار ماشین می کردم، می خندیدم. نیمه شب بود و خیابانها خلوت، با سرعت می راندم. ناگهان شایان از صندگی عقب پرسید:
- مامان صبا، چرا دماغت اوخ شده؟
شیرین با عقل کودکانه اش جواب داد: خورده به در، آخه می دوید چشمانش ندید. چند لحظه ای هر دو ساکت شدند، بعد دوباره شایان پرسید:
- مامان صبا، کجا داریم می ریم؟ الان که همه جا تعطیله!
با خنده گفتم: خونه مامان ناهید هیچوقت تعطیل نیست.
آن شب، از خودم متنفر شدم. باعث شدم که پدرم، پدر عزیز و همیشه مقتدرم، مثل یک بچه، گریه کند. وقتی زنگ زدم، اصلا از قیافهء خودم خبر نداشتم، پدرم خودش دم در آمد. با دیدن من دستپاچه پرسید:
- صبا چی شده؟ بچه ها کجان؟
شیرین و شایان بی حال و خسته خودشان را دم در کشیدند. پدرم فورا بغلشان کرد و گفت: بیایید تو، آخه چی شده؟
مادرم هم که بیدار شده بود، جلوی در آمد. با دیدن من، با بغض گفت:
- صبا چی شده؟ باز فرید کتکت زده؟
با سر پاسخ مثبت دادم. پدرم با ملایمت بچه ها را در اتاق من خواباند و خودش پیش من آمد. دستش را با رنجی که فقط من حس می کردم، جلو آورد و روی صورتم گذاشت، با صدای گرفته ای پرسید:
- چرا؟
نشستم و در آرامش همه چیز را برایشان تعریف کردم. از اول زندگی و شک و تعصب بی جای فرید، از اطاعت محض خودم، از امیدی که موقع به دنیا آمدن بچه ها و اصلاح اخلاق فرید داشتم و از وجود مهشید و آن چند ماهی که در انگلیس بودم. بعد برایشان گفتم که فرید قصد دارد برای همیشه به خارج برود و من حاضر نیستم با او باشم. برایشان مو به مو شرح دادم که مهریه ام را اجرا گذاشته ام و فرید چه کرده و چه گفته، وقتی حرفهایم تمام شد، پدرم به گریه افتاد و من حسابی از خودم و وجودم متنفر شدم. مادرم با صدایی که از شدت خشم و بغض می لرزید گفت:
- صبا ناراحت نباش. تو هیچ کار اشتباهی نکرده ای، تا حالا ما وانمود می کردیم که از واقعیت زندگی شما خبر نداریم، اما حالا که تو به ما پناه آوردی، تا آخر پشتت هستیم. قدم خودت و بچه هایت سر چشمم. غصه نخور، این مرد باید بفهمد که زن گرفتن و بچه دار شدن بازی نیست که حالا خسته شده و می خواهد بره.
پدرم وقتی آرام گرفت با صدایی خسته فقط یک جمله گفت:
- چطور دلش آمد دست روی صورت قشنگ تو، بلند کنه؟
و دوباره هر سه به گریه افتادیم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:50 ب.ظ
 
ارسال: #57
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 42

فردای آن روز دوباره طبق معمول بعد از شکایت به پزشکی قانونی رفتم و این بار یک ماه طول درمان گرفتم. صورتم ورم کرده و زیر هر دو چشمم کبود شده بود. بچه ها اما بی خیال شاد بودند. پدرم هر روز به پارک می بردشان و برایشان بستنی و شکلات می خرید. تا آخر هفته خبری از فرید نشد، البته مادرش خبر داشت که چه اتفاقی افتاده و این بار اختیار کامل به من داده بود که هر کاری می خواهم بکنم، او هم از اصلاح شدن رفتار پسرش نا امید شده وبد و دلش برای من و بچه ها می سوخت. خودم هم اینبار می خواستم تا آخر خط بروم. دیگر از کارهای فرید خسته شده بودم. تا آ[ر هفته با چند نفر از همکارانم تماس گرفتم، می خواستم دوباره سر کار بروم و طرح نیمه تمامم را کامل کنم. از اینکه فرید مثل همیشه، سر وقتم نیامده بود احساس آسودگی می کردم. اما این آسایش خیلی طول نکشید. اوایل هفته بود که سر و کله اش پیدا شد. یک دسته گل بزرگ هم همراه آورده بود. پدرم از ناراحتی حتی باهاش دست نداد. مادرم به نسیم تلفن کرد تا بیاید و بچه ها ار پیش خودش ببرد. هر سه در سکوت نشستیم تا نسیم آمد و همراه بچه ها رفت. وقتی نسیم در را بست، پدرم با صدایی گرفته گفت: خوب، آقا فرید، چطور روت شد بیای اینجا؟ تو شرم نکردی اینطور زن بیچاره ات را زدی؟ زورت به صبا رسیده؟...
فرید ساکت سر به زیر انداخت. مادرم هم ساکت بود پدرم دوباره گفت:
- ما دخترمون رو لای زرورق بزرگ کردیم و دادیم به دستای بی رحم تو، انصاف بود؟ دلمون خوش بود که دامادمون دکتره، تحصیل کرده است! اما حیف، حیف از این دختر که ما بی پرس و جو دادیم به تو، تا حالا هر چی می گفتن که شعور و غیرت ربطی به تحصیلات نداره باورم نمی شد. ولی حالا می بینم که این حرفها همه اش چرت و پرته، این مش رحیم رو که با تو مقایسه می کنم واقعا می فهمم که شعور و تحصیلات هیچ ربطی به هم ندارن. کاش یکی مثل مش رحیم دامادمون بود.
فرید با پررویی گفت: خوب الحمد الله اون یکی دامادتون شما رو به آروزتون رسونده، مثل مش رحیم....
پدرم با خشم حرفش را قطع کرد و گفت: آره، راست گفتی، علی درست مثل مش رحیم غیرت و شرف داره. درست مثل اون احترام زن و بچه سرش می شه. مثل آدمایی نیست که با خونه و ماشین و مال منال
پدرشون پز بدن و از خودشون هیچی نداشته باشن. علی هر چی داره مال خودش و از زحمات خودشه، نه مثل تو که حتی یک قرون از خودت نداری و رجز هم می خونی و خدا رو بنده نیستی. از مردی فقط قلدری و وحشی گری بلدی؟ ببین فرید، من هم خیلی ها رو می شناسم که این طوری مرد هستن و کافیه یک انعام مشتی بهشون بدم که صورتتو بی ریخت کنن، اگه تا حالا نکردم چون این دختر نذاشته بفهمم به چه دیوی زندگی می کنه و داره چی می کشه. اما الان دیگه فهمیدم، اشاره کنه می دم صورتتو پیاده کنن، پاش هم وا می ایستم اگه تو مردی رو در این کار ها می بینی من هم بلدم هم پولشو دارم که دست خودم به وجود کثیفت نخوره. فقط منتظر اشاره صبام.
فرید از شنیدن حرفهای پدرم خفه شده بود. چند لحظه ای ساکت، سر به زیر داشت. بعد سر بلند کرد و گفت:
- من آمدم این جا که از صبا عذر خواهی کنم...
اینبار مادرم گفت:
- چندمین باره فرید؟ اون بار هم که صبا رفت خونه مادرت قول دادی دیگه دست روش دراز نکنی... یادت رفت؟ مگه این زن از تو چی می خواد؟
فرید دوباره با پررویی گفت: صبا می خواد جلو پیشرفت منو بگیره...
مادرم با لحنی محکم و قاطع گفت: شما اگه می خواستی اینجوری پیشرفت کنی چرا زن گرفتی؟ کسی مجبورت نکرد که! در ضمن برای اطلاعت هم باید بگم که زندگی زناشویی دو طرفه است. همون قدر که تو حق تصمیم گیری داری صبا هم داره. الان شما بچه دارید، تو زن داری، یالقوز که نیستی. ببینم مگه وقتی آمدید خواستگاری من ازت نپرسیدم که می خوای بری خارج یا نه؟ مگه بهت نگفتم که من نمی خوام دخترم رو به کسی شوهر بدم که بخواد بره خارج زندگی کنه، مگه تو نگفتی که جایی نمی خوای بری؟ مگه صبا حق پیشرفت نداشت که نگذاشتی کار کنه و طرحشو نیمه کاره ول کرد؟ فقط تو باید پیشرفت کنی؟ فقط تو حق اظهار نظر و تصمیم گیری داری؟ تو که خودت رو می شناسی بیجا کردی زن گرفتی و دختر عزیز کردهء مارو بد بخت کردی... حالا که دو تا طفل معصوم هم بد بخت شدن، چرا؟ چرا اینکار ها رو می کنی؟
پدرم آهسته از روی مبل بلند شد. مقابل فرید ایستاد و گفت:
- ما شما رو تنها می ذاریم تا با هم حرفاتون رو بزنید. اما فکر نکن به خاطر تو و یا ترس از اینکه دخترم بی شوهر بمونه این کارو می کنم. به خدای بالای سر قسم فقط بخاطر وجود نازنین اون دو تا بچه است. اما باز هم صبا خودش می دونه، اگه دیگه تورو نخواد بشمار سه، طلاقشو ازت می گیرم و روی سرم می ذارمش، شیر فهم شد؟
فرید سر تکان داد و مادر و پدرم از پذیرایی بیرون رفتند. برای اولین بار در زندگی ام بود که می شنیدم درم با چنین لحنی حرف می زد. اما چنان محکم و قاطع تهدید می کرد که جدی بودنش را می شد به یقین فهمید. حتی من هم که دخترش بودم، از ترس رنگم پریده بود و دست و پایم یخ کرده بود، چه رسد به فرید که مثل موش، خودش را جمع کرده بود.
چند لحظه ای که گذشت، فرید از جا بلند شد و گلها را روی میز گذاشت. بعد به طرف من آمد و روی زمین مقابلم زانو زد. سرم را چرخاندم تا نگاهم به قیافه اش نیفتد. چند لحظه ای هر دو ساکت بودیم، بعد پشت
دستهایم گرمایی را حس کردم. نگاه کردم، فرید داشت گریه می کرد. با بغض گفت:
- صبا، من خیلی اشتباه کردم. غلط کردم. تو ببخش.
با بی میلی گفتم: چقدر من ببخشم؟ بس کن، فرید، تو دیگه از چشمم افتادی، دیگه دوستت ندارم. نمی تونم تحملت کنم.
فرید با زاری گفت: صبا، یک فرصت دیگه بهم بده. ازت خواهش می کنم.
بعد خم شد و پاهایم را بوسید. به سرعت پاهایم را عقب کشیدم. آنقدر از دستش ناراحت بودم که واقعا نمی توانستم تحملش کنم. چند دقیقه ای راجع به اینکه اشتباه کرده و تاره فهمیده چقدر در حق ما ظلم کرده، سخنرانی کرد. پرسیدم:
- چه ضمانتی هست که دوباره اذیتم نکنی؟ چه جوری می شه به مردی که هر لحظه یک حرفی می زنه اعتماد کرد؟ چه جوری باور کنم که دیگه، من و بچه ها را آزار نمی دی، که مثل آدم سر زندگی ات می مونی؟فرید دوباره پاهایم را بوسید. با صدای گرفته ای گفت: دو هفته بهم مهلت بده، اگه راضی نبودی، برو.
پوزخندی زدم و گفتم: تو هفت ساله درست نشدی، تو دو هفته درست می شی؟ چی شد دیگه فکر خارج از سرت در آمد؟
فرید بلند شد و کنارم نشست، دستانش را به دور شانه هایم انداخت و گفت:
- من اگه جایی برم با تو می رم. با تو و بچه ها! اگه شما نیایید من هم نمی رم.
به مسخره گفتم: پس تو نبودی که می گفتی من می رم با شما یا بی شما؟ حتما من اشتباه شنیدم...
فرید گفت: من اینطوری گفتم که تو هم بیایی. فکر نمی کردم که....
حرفش را قطع کردم و گفتم: فکر نمی کردی که من هم بلد باشم مخالفت کنم، نه؟ فرید چیزی نگفت. صورتم را با دستانش به طرف خودش چرخاند، چشمان سبزش از اشک پر بودند. دوباره چشمانش جادویی شده بودند. آهسته گفت:
- صبا، منو ببخش. یک فرصت دیگه بهم بده، به خاطر بچه ها...
نمی توانستم حرفی بزنم. چشمانش جوری نگاهم می کرد، که نمی توانستم قبول نکنم.


* * * * * *

دو سه، هفته ای همه در آرامش بودیم. هم من و هم بچه ها احساس آرامش می کردیم. فرید واقعا مهربان و خوش اخلاق شده بود. تقریبا هر روز بچه ها را بیرون می برد، شبها زود به خانه می آمد و در کارها به من کمک می کرد. ام ابا وجود همهء این کارها، باز ته دلم نگران بودم. اواخر تابستان بود، و هوا هنوز گرم بود. کمکم داشتم باور می کردم که فرید واقعا از صرافت خارج رفتن افتاده است. مادر و پدرم و مادر فرید هم از این همه تعییر خوشحال بودند. تنها کسی که نوز بدبین بود، نسیم بود. آخرین هفته های تابسان بود که فرید حرف اصلی اش را پیش کشید. شب بود، بچه ها در ماشین به خواب رفته بودند. آن شب، فرید ما را به رستوران برده بود. اما از اول شب حس می کردم که حرفی می خواهد بزند که به دلایلی نمی تواند. وقتی بچه ها را سر جایشان خواباندم، فرید با کلافگی گفت:
- صبا می خواستم یک چیزی بهت بگم.
روی مبل نشستم و گفتم: خوب بگو.
فرید بعد از کمی مکث گفت: من تو این مدت به قولم عمل کردم. نه؟
سری تکان دادم و گفتم: خوب، درستش همینه. تو همیشه باید همینطوری باشی، نه یک هفته یا یک ماه...
فرید کلافه گفت: جواب منو بده.
گفتم: خوب آرهف تو این مدت خیلی خوب و خوش اخلاق بودی. حالا این حرفها برای چیه؟
فرید فوری گفت: خوب منم منظورم همینه اینه که تو هم شکایتتو پس بگیری، یعنی مهرتو اجرا نگذاری!
با شک و تردید پرسیدم: چرا این حرفو می زنی؟ تو تا تعهد کتبی ندی که نمی ری خارج و حق حضانت بچه ها رو به من ندی، من از مهریه نمی گذرم.
فرید با صدایی که از خشم می لرزید، گفت: پس می خوای دوباره شروع کنی؟ آره؟
لحظه ای ساکت نگاهش کردم. دوباره رگهای گردنش برجسته شده بود. رنگ صورتش به کبودی می زد. تازه می فهمیدم که دارد چه اتفاقی می افتد. فرید از مدت رفتار خوبی داشته تا من شکایتم را پس بگیرم و او بتواند راحت و بی دردسر به خارج برود. پس این محبت ها نقشه بود. ناگهان از سادگی و حماقت خودم خنده ام گرفت و با صدای بلند خندیدم. فرید با حص گفت: دیوونه هم که شدی!
آن شب در دل خدا را شکر کردم که به حرف نسیم گوش کردم و از شکایتم صرفنظر نکردم. در این مدت که رفتار فرید خوب شده بود، می خواستم اجرای مهریه ام را پس بگیرم ولی نسیم نگذاشته بود و حالا می دیدم که خواهر کوچکم چقدر بهتر از من، فرید را شناخته بود، فردای آن شب، خانه مادر فرید دعوت کند تا ا زمهریه ام بگذم. منهم ساکت منتظر بودم تا ببینم چه می شود. احساس می کردم خانه ام در باد است. بچه ها خوشحال از دیدن مادر بزرگشان با هم حرف می زدند. آن شب سر شام فرید، موضوع ارثیه اشان را مطرح کرد و به مادرش گفت:
- من با یک وکیل صحبت کرده ام، اگه منتظر بمونیم تا فرزانه و فرناز به ایران بیان، انحصار وراثت خیلی طول می کشه. وکیله می گفت، فقط من و شما اقدام کنیم کافیه، سه بار تو روزنامه آگهی می دن و اگه خبری از مدعیان احتمالی نشد تکلیف ارثیه را معلوم می کنند آن وقت ما خودمون سهم فرزانه و فرناز را بهشون می دیم.
مادر جون نگاهی پر معنا به فرید انداخت و گفت:
- من دلم نمی خواد تو خراب کردن زندگی تو دخالت کنم. تا فرزانهو فرناز نیان، خبری از مال و اموال نیست. این پنبه رو از گوشت در بیار! اگه این کارو بکنی من خودم صد تا مدعی برات می تراشم.
فرید که عصبانی شده بود، قاشق را محکم در بشقابش انداخت و گفت:
- تو رو خدا مادر مارو ببین، آخه تو مادر منی... چطور حاضر می شی من برم زندون؟ صبا هم پاشو کرده تو یه کفش، با هم دست به یکی کردین منو بد بخت کنین!
مادر جون عصبی گفت: نه خیر، ما نمی خواهیم تو رو بد بخت کنیم، تو خودت می خوای بد بخت باشی، از پدر خدا بیامرزت عبرت بگیر! چقدر لجبازی می کنی، چقدر بد اخلاقی، چقدر خود خواهی، اون خدا بیامرز به کجا رسیید که تو هم برسی. بابا جون، اگه الان زنت بگه می خواد بره آمریکا ادامه تحصیل بده و کار و خونه هم بهش می دن، تو پا میشی باهاش بری؟ خدا وکیلی میری؟
فرید ساکت سر به زیر انداخت. مادر جون ادامه داد:
- چطور انتظار داری زنت به همه حرفهای درست و غلط تو بی چون و چرا گوش بده؟ چرا تو به هیچکدام از خواسته های این زن بیچاره گوش نمی دی؟ چرا نگذاشتی ادامه تحصیل بده؟ اون موقع زبون درازت کجا بود که نگذاری کسی جلو پیشرفت زنت رو بگیره که حالا هی دم از پیشرفت می زنی؟
فرید عصبانی و ناراحت بلند شد. داد زد: بس کنید! چی شده که همه دلشون به صبا می سوزه؟ چرا یکی هم پیدا نمی شه که برای من دل بسوزونه؟
مادر فرید رک و پوست کنده گفت: برای اینکه نصف سال صورت تو کبود نیست!
فرید عصبی رو به من گفت: صبا، پاشو بریم.
بچه ها با ناراحتی از پرنده ها دل کندند و راه افتادند. توی ماشین، شایان خوابش برد و شیرین با لحن کودکانه اش گفت: مامان صبا، شایان همه جا خوابیده، من جا ندارم.
دستانم با دراز کردم و در آغوش خودم گرفتمش. موهای ابریشمی و سیاهش زیر دماغم بود. نفس عمیقی کشیدم و بوی خوب معصومیتش را در ریه هایم فرو بردم. فرید مدام غر می زد و لحظه به لحظه به سرعت ماشین می افزود. تقریا داشتیم پرواز می کردیم. شیرین را محکم به سینه ام چسباندم. رو به فرید کردم و گفتم:
- فرید آهسته تر برو. خطرناکه.
فرید اما، انگار دیوانه شده بود. همانطور که پایش را بیشتر رو پدال گاز فشار می داد، گفت: چرا می ترسی؟ مگه از زندگی با من سیر نشدی؟ خوب همه مون می میریم از شر همدیگر خلاص می شیم.
با ترس گفتم: اما بچه ها چی؟ اونا که گناهی ندارن...
عصبی خندید و گفت: چرا، گناهشون اینه که بچهء ما هستن.
ماشین پرواز می کرد و من از ترس به صندلی ام چسبیده بودم. شیرین، بدن کوچکش را به من چسبانده بود و از طپش قلب کوچکش می فهمیدم که ترسیده است. اما از ترس داد و فریاد فرید گریه نمی کرد. دستانم را در دستان کوچکش گرفته بود و فشار می داد. زیر لب شروع به خواندن آیت الکرسی کردم. به نیمه آیات رسیده بودم ه ماشینی از یک خیابان فرعی جلویمان سبز شد. دیدم که فرید محکم پایش را روی پدال ترمز فشار داد اما سرعتمان آنقدر زیاد بود که ماشین چند دور به خودش چرخید و چپ کرد. همه چیز انگار در خواب اتفاق افتاد، آنقدر سریع که چیزی نفهمیدم. تنها چیزی که یادم است این بود که نیرویی عجیب شیرین را از آغوشم کند، در باز شد و من با شدت به بیرون پرتاب شدیم. صدای شایان با ترمز ماشین در هم آمیخت. جیغ می زدم و خدا را به کمک می طلبدیم. لحظه ای بعد همه چیز دوباره در سکوت شب فرو رفته بود. کورمال کورمال، بدن کوچک شیرین را یافتم. آهسته در آغوشم کشیدمش، سرم را نزدیک صورت کوچکش بردم، پرسیدم:
- شیرین، مامان، حالت خوبه؟
صدایی شبیه زمزمه جواب داد: مامان من می ترسم...
از دماغ و گوش کوچک و ظریفش چند قطره خون بیرون زد. بدن کوچکش که در دستانم منقبش بود، شل و دستانم از ادرارش خیس شد. دوباره صورتم را نزدیکش بردم. دیگر نفسی نبود. مثل گیجها پرسیدم: جیش
داشتی؟
تکان تکانش دادم. موهای لخت و ابریشمی اش به اطراف تکان می خورد. مژگان بلندش روی صورتش سایه انداخته بود. خون دماغش روی لبهایش آرام گرفته بود. دستان کوچکش که در دستانم را گرفته بود، حالا آزاد و رها از طرفین افتاده بود. لای چشمانش باز بود و ترس زیادش را نشان می داد. باورم نمی شد به همین سادگی دخترم از دستم رفته باشد، داد کشیدم:
- شیرین، مامانی نترس، من اینجام...
از دور دست، خیلی دور دست صدای گریه بچه ای می آمد. چشمانم را روی هم گذاشم و از خدا خواستم که مرا هم ببرد.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:50 ب.ظ
 
ارسال: #58
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 43

چشم که باز کردم همه جا را سفید دیدم. فکر کردم حتما اون دنیا همه جاش سفیده، اما وقتی خواستم تکان بخورم، از شدت درد فهمیدم که هنوز روی زمین هستم. انگار با فعال شدن مغزم، تمام بدنم یاد شکایتهایشان افتاده بودند. تمام وجودم درد می کرد و گزگز می کرد. ناله ام بلند شد، زنی با لباس سفید جلو آمد و با ملایمت پرسید: خانم پورزند، حالتون چطوره؟
با این جمله انگار تمام خاطراتم به مغزم هجوم آوردند. وحشت زده صحنهء تصادفمان را دیدم، زیر لب به خدا التماس کردم که صحنهء آخرش یک کابوس زشت بوده باشد. دهنم خشک شده بود و صدایم یک جایی بود که نمی توانستم صحبت کنم. چند بار پلک زدم. هر بار چندین ستاره جلوی چشمم می رقصید. بالاخره صدایم فهمید که باید برگردد سر جایش و با گلویی خشک پرسیدم: دخترم کجاست؟
زن سفید پوش با مهربانی گفت: ناراحت نباش عزیزم...
با عجله پرسیدم: من کجام؟ پسرم کجاست؟
- اینجا بیمارستانه، شما هم الان دو، سه روزه اینجا هستید. شوهر و پسرتون حالشون خوبه، خوبه.
بعد آمپولی در سرمی که به دستم وصل بود، تزریق کرد. سعی کردم بنشینم، اما چنان دردی در سراسر وجودم پیچید که پشیمان شدم. به مدم نگاه کردم، یکی از دستانم توی گچ بود و از قرقره ای که به سقف وصل شده بود، آویزان مانده بود. آهسته پرسیدم: هیچکس از خانواده ام اینجا نیستند؟
پرستار با لبخند گفت: چرا عزیزم، پایین قیامته، اما شما تو بخش مراقبت های ویژه هستید و ممنوع الملاقات بودید. حالا دکتر باید شما رو ببیند اگه به بخش منتقل بشید، اجازه ملاقات هم به شما می دهند.
دوباره چشمانم را رویهم گذاشتم و به دنیای تاریک ذهنم رفتم. لحظه ای شیرین و شایان را دیدم که گریه می کردند و از ترس می لرزیدند. هر دو مرا صدا می زدند. اما من انگار نمی توانسم جلو بروم. هر چه می دویدم انگار که در فضا باشم ذره ای به جلو نمی رفتم. بعد محکم به زمین افتادم و وقتی از جایم بلند شدم دیگر بچه هایم آنجا نبودند. جیغ بلندی کشیدم. چشمانم را باز کردم. سراسر بدنم عرق کرده بود. این بار جلوی چشمانم مادر و پدرم و نسیم را دیدم که هر سه با نگرانی نگاهم می کردند. نمی دانستم چه مدت از زمانیکه پرستار را دیده بودم می گذشت.
با صدایی خفه پرسیدم: شیرین و شایان کجا هستند؟
نسیم جلو آمد و دستش را روی پیشانی ام گذاشت. چشمانش سرخ سرخ بود. آهسته گفت: خوبند عزیزم، تو استراحت کن.
صدای گریه آرام مادرم را انگار از زیر آب می شنیدم. داشتم خفه می شدم، دهانم را باز کردم، اما صدایی در نمی آمد. با تلاش زیاد دوباره پرسیدم:
- بچه ها...
نسیم فوری گفت: حالشون خوبه، نگران نباش.
تمام نیرویم را جمع کردم و گفتم: پس چرا مامان داره گریه می کنه؟ اگه حال همهء ما خوبه، پس چرا ناراحت هستید؟
نسیم با بغض گفت: از خوشحالی، خدا خیلی رحم کرد.
بعد به گریه افتاد. پرسیدم: نسیم راستشو بگو... من طاقتشو دارم. دارم دیوونه می شم. بچه هایم من کجان؟ اگه خوبن بیار تا من ببینمشون...
نسیم ساکت گریه می کرد. مادرم جلو آمد صورتش به نظرم شکسته شده بود. چشمانش از شدت گریه ورم کرده بود و به زحمت باز بودند. آهسته دستم را گرفت و دوباره به گریه افتاد. مادر خوددار و مقاوم من به گریه افتاد. دیگر مطمئن شدم اتفاقی افتاده، با التماس پرسیدم: مامان چی شده؟ تو رو به خدا، به هر کی می پرستید بچه های من کجان؟ چرا نمی آن پیشم؟ فرید کجاست؟
با هر سوال من، فقط سرش را تکان می داد، با تزریق آرام بخش دوباره به سرزمین خواب و بیداری پرتاب شدم. در محوطهء بزرگی تنها ایستاده بودم. سایه های دراز سیاهی اطرافم می لغزیدند. انگار آمده بودم خرید و گم شده بودم. ناگهان به یاد بچه هایم افتادم، اسمشان را فریاد می زدم، اما صدایم را فقط خودم می شنیدم. مثل مجسمه سر جایم خشک شده بودم، از تلاش برای حرکت کردن و فریاد زدن، عرق از سر و رویم روان بود. لحظه ای بعد دوباره خودم را در بیمارستان و روی تخت دیدم. این بار مادر فرید جلوی چشمم ایستاده بود. صورتش آنقدر غمگین بود که بی اختیار لرزیدم. وقتی دید چشمانم را باز کردم،به طرفم آمد و دستم را در میان دستان سردش گرفت. با صدایی که خش دار شده بود پرسیدم:
- مادر جون... شما به من بگید، بچه هام کجان؟
سرش را تکان داد. چشمانش پر از اشک شده بود. با صدایی که به زمزمه می مانست گفت: من در تمام این عمر دراز، اینقدر درمانده و بیچاره نشده بودم. هر چی فکر می کنم کجای کارم اشتباه بوده، کجا د رتربیت فرید کوتاهی کردم، در می مونم. می دونم که تا آخرین لحظه ای که زنده باشم خودم رو سرزنش می کنم، عذاب وجدان ولم نمی که، چرا شما از خانه من که می رفتید، این اتفاق افتاد؟ همه این سوار را می پرسند، نمی تونم بگم که تقصیر من بود. من با فرید دعوا کردم، من تا حد مرگ عصبانیش کردم. حالا همه از من می خوان که مثل یک کلاغ شوم، همه چی رو به تو بگم... تو حق داری بدونی.
با ترس پرسیدم: چی شده؟... خواهش می کنم بگید...
مادر شوهرم به گریه افتاد. اشکهایش پشت دستم را می سوزاند. با بغض گفت:
- شیرین...
آن لحظه نمی توانستم بفهمم چه احساسی در من بوجود آمده، فقط تمام وجودم درد گرفت. قلبم می سوخت. با بی حالی گفتم: شیرین مرده...
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:51 ب.ظ
 
ارسال: #59
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
مادر فريد خم شد و پشت دستم را بوسيد: چند لحظه ساکت ماند، بعد گفت: تقصير من احمق بود. صبا، دخترم، منو حلال کن، دارم ديوونه مي شم.
کلمات را به سختي به هم ربط مي دادم. بعد از کلي زحمت پرسيدم:
- شايان کجاست؟ فريد...
مادر جون، با پشت دست چشمانش را پاک کرد، آهسته گفت:
- شايان حالش خوبه، پيش اون دوستته که خودش يک بچه داره... فکر کنم الهام.
بعد با صدايي که سختي شنيده مي شد، آهسته گفت: فريد خوبه.
از دور مي ديدم که پدر و مادرم و نسيم همراه يک مرد سفيد پوش دم در اتاق ايستاده اند. بي طاقت فرياد زدم: فقط شيرين من زيادي بود؟... چرا شيرين؟ چرا من نمردم؟ سعي کردم در جايم بنشينم. وجود درد را نمي فهميدم. با تلقاي من، قرقره پاره شد و دستم محکم به لبه تخت خورد. بلند شدم و نشستم. همه جاي بدنم درد، مي کرد. نمي توانستم گريه کنم. از خشم پر بودم. مثل ديوانه ها فرياد مي زدم و هذيان مي گفتم. خودم هم نمي فهميدم چه مي گويم. چند لحظه بعد، پرستاري هراسان به سويم آمد و آمپولي را با سرعت به بازويم تزريق کرد. همانطور که جيغ مي زدم از حال رفتم.
وقتي دوباره چشمانم را باز کردم، صورت آرش را ديدم. انگار که توي مه ايستاده باشد. طرح صورتش مه گرفته و مبهم بود. سرم را تکان دادم. مي دانستم که اين هم يک روياست. صداي شيرين را شيندم که مرا مي خواست. با يک حرکت ناگهاني نيم خيز شدم. ولي شدت درد نگذاشت تکان بخورم. سايهء آرش جلوتر آمد. سرم را دوباره تکان دادم. ولي واقعا آرش بود. با صدايي گرفته، پرسيد:
- صبا خانم، حالتون چطوره؟
معني جمله اش به نظرم خيلي مسخره آمد. حالم چطور بود؟ انتظار داشت حال زني که تمام بدنش خرد و خاکشير شده و دخترش در آغوشش جان داده، چطور باشد. آنقدر مسخره بود که خنده ام گرفت. با صداي بلند قهقه مي زدم، اما قهقه اي که همراه اشک هايم روان بود. آرش کنار تخت روي صندگي که نمي دانم از کجا سبز شده بود، نشست. آهسته گفت:
بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آيد.
مثل ديوانه ها نگاهش کردم. متعجب بودم که چطور توانسته اين بيت شعر را حفظ کند. به نظرم خيلي سخت بود که آدم به غير از حرف زدن و خوردن و خوابيدن، کار ديگري هم بکند. آنهم کار بي معني مثل حفظ کردن شعر! باز هم بهش خنديدم. آرش با ملايمت گفت:
- نمي دونم اسمشو بايد چي گذاشت؟ تقدير، قسمت، اتفاق... اما شبي که تصادف کرديد شما رو به اين بيمارستان آوردن. جايي که من کار مي کنم. آن شب اتفاقا من کشيک بودم، که شما رو آوردن. صبا خانم، من خودم هم نمي دونم مي خوام چي بگم؟ فقط مي خوام بدونيد که خيلي متاسفم. خيلي خيلي ناراحتم. ولي مثل هميشه هيچ کاري از دستم بر نيم آد.
با دقت نگاهش کردم. از هشت سال پيش، که هر دو دانشجو بوديم، کمي تغيير کرده بود. رگه هاي نقره اي، به دلخواه خودشان ميان موهايش جا خوش کرده بودند. لاغر تر و جا افتاده تر شده بود. با صدايي که به زحمت در مي آمد گفتم:
- تو خيلي کارا از دستت بر مي آد.
با تعجب نگاهم کرد، ادامه دادم: من تا به حال نديده بودم آه کسي چنين دامن گير بشه... من ديگه چ يزي ندارم که از دست بدم. خيلي وقتي بود که احساس مي کردم خونه ام در باده و حالا باد همه چيز رو برده!
در ميان بهت و تعجب من، آرش به گريه افتاد. گفت:
- صبا، من اون موقع خيلي بهت علاقه داشتم. ولي وقتي فهميدم تو به يکي ديگه علاقمندي، پامو از زندگي ات کشيدم بيرون و برات آروزي خوشبختي کردم. به خداي بالاي سر قسم، که من لحظه اي از دست رنجيده نبودم که بخوام آه بکشم و به قول تو دامنگيرت بشه. فقط... فقط دورادور شاهد زندگي تو و فريد بودم و غبطه مي خوردم زني که مي توانست با من خوشبخت شود چطور با کس ديگري که خودش دوتش داد، بد بخت مي شد. حتي نتونستم به زندگي خودم سر و سامان ببخشم. دلم هنوز اسير بود. من فقط يک نظاره گر ساده بودم، فقط مي توانستم برايت دعا کنم. که خوشبخت بشي... اما از چند شب پيش که به بيمارستان آوردنت، با آن حال و وضع... دعايم را عوض کردم.
با درد نگاهش کردم. آرش اشک هايش را پاک کرد، آهسته گفت:
- از آن شب دعا مي کنم، خلاص بشي، از دست فريد آزاد بشي... راحت بشي.
چند روز که درست نفهميدم چند روز بود، بيمارستان بودم. وقتي مرخص شدم هنوز احساس درد و کوفتگي در بدنم داشتم. در مدتي که بيمارستان بودم، فريد را نديدم و اصلا برايم مهم نبود که مرده يا زنده است. حالت بي تفاوتي عجيبي داشتم. وقتي به خانه پدرم رسيديم، الهام را ديدم که همراه شايان و ارسلان پسرش، کنار در ايستاده اند. شايان، تا مرا ديد به طرفم ديويد، هيچ حسي نداشتم. آهسته خم شدم و بوسيدمش، الهام هم جلو آمد و بغلم کرد، او گريه مي کرد و من مثل يک تکه سنگ ايستاده بودم. داشتم فکر مي کردم که چقدر پسرش شبيه رضاست.
طي چند روز بعد، عده اي مي آمدند و مي رفتند. من اما در بي خبري مطلق بودم. گاهي شایان را می دیدم که کنار تختم ایستاده، اما نمی توانستم در آغوشم بگیرمش. ذهنم خالی شده بود. افراد فامیل، دوستان و آشنایان همه به دیدن من و برای تسلیت گفتن می آمدند، اما من مات و مبهوت نگاهشان می کردم. دایما در تلقا و کوشش وبدم که بشناسمشان، غروب یک روز پاییزی بود که تازه متوجه اطرافم شدم. شایان که روی زمین نشسته بود و آرام و بی صدا با ماشین کوچکش بازی می کرد. به محض اینکه دید چشمانم باز است، با شادی به طرفم آمد و پرسید:
- مامان صبا، شیرین کجاست؟ با من قهر کرده؟
نگاهش کردم، چشمان درشت و سبزش معصومانه منتظر جواب بودند. آهسته گفتم:
- نه، مامان. شیرین قهر نکرده ولی جایی رفته که نمی تونه بیاد پیش تو.
صدای قرآن به گوشم می رسید. صداهای مبهمی می شنیدم، انگار کسی گریه می کرد. در را باز کردم. یک روسری سرم کردم. دمپایی های ابری ام را پوشیدم و به طرف سالن راه افتادم. عده ای زن سیاه پوش اطراف سالن که خالی از مبلمان بود نشسته بودند. صدای گریه تبدیل به ناله ای کشدار شده بود. نسیم با دیدنم، به طرفم آمد. صورتش پف کرده بود. آهسته پرسید:
- حالت چطوره؟
سری تکان دادم و به طرف حیاط رفتم. نسیم دنبالم آمد. روی پله ها نشستم. هوا سرد شده بود. نسیم داشت حرف می زد و من اصلا نمی فهمیدم چه می گوید. بعد از مدتی، بلند شد و رفت داخل، منهم بلند شدم. صدای شیرین را می شنیدم که صدایم می کرد. دخترم می ترسید. از پله ها پایین رفتم و در را باز کردم. داخل کوچه را نگاه کردم. کسی نبود. ولی صدای شیرین هنوز می آمد، گریه می کرد و مرا می خواست. در را بستم و راه افتادم. تا سر کوچه رفتم ولی باز هم کسی نبود. ایستادم و نگاه کردم. مردم می آمدند و می رفتند، بعضی ها خیره نگاهم می کردند و بعضی ها سر در گوش هم چیزهایی درباره من، بهم می گفتند. برایم مهم نبود. دخترم صدایم می کرد هوا داشت تاریک می شد و شیرین از تاریکی می ترسید، باید پیدایش می کردم. در فکر بودم که اتوبوسی جلوی پایم ایستاد. در باز شد و چند نفری پیاده شدند. بدون فکر سوار شدم. صدای راننده را انگار از دنیای دیگری می شنیدم.
- آبجی، بلیط یادت رفت...
قسمت زنانهء اتوبوس تقریبا خلوت بود. چند نفری نشسته بودند. همان جلو، نشستم. روکش صندلی پاره بود و با ماژیک چیزهایی رویش نوشته شده بود. احساس می کردم همه نگاهم می کنند. اما نمی دانستم چرا. هنوز صدای گریه شیرین در گوشم بود. دو زن که پشت سرم بودند، داشتند راجع به من صحبت می کردند. من هم گوش می دادم انگار نه انگار که کسی دربارهء من حرف می زد. زنی که صدایش شبیه جیغ بود داشت می گفت:
- والله، آدم شاخ در میاره. خوب بعضی ها اینطوری می گردن که یکهو همهء دخترا رو می گیرن و بی دلیل شلاق می زنن... با لباس خونه، بی جوراب...
زنی که کنارش نشته بود و صدای گرفته و تو دماغی داشت، جواب داد:
- آره دیگه، اینا همه اش از فقره، البته زیاد به قیافش نمی آد این کاره باشه، شاید بد بخت دیوونه است.
اتوبوس گاه گاهی می ایستاد و عده ای سوار و پیاده می شدند. در یک ایستگاه چند پسر جوان که معلوم بود محصل هستند، سوار شدند. میله ها را گرفته بودند و بربر به من نگاه می کردند. بر خلاف همیشه، منم خیره نگاهشان می کردم. نمی دانسم چرا مرا نگاه می کردند. چند لحظه ای در گوش هم پچ پچ کردند. بعد یکی از پسر ها، با ایما و اشاره بهم گفت که در ایستگاه پیاده شوم و همراهشان بروم. آنقدر خنده ام گرفته بود که با صدای بلند به خنده افتادم. پسرک که هول شده بود، فورا پشتش را به من کرد و به طرف جلوی اتوبوس را افتاد. دوستانش هم دنبالش رفتند. هنوز می خندیدم، که زنی چادری که تمام مدت کنارم نشسته بود و زیر لب ذکر می گفت، با دست به شانه ام زد. برگشتم و منتظر ماندم. بیشتر صورتش با چادر پوشیده بود. با صدای جدی و محکم می خواست ارشادم کند:
- زشته اینطوری می خندی...
گیج و مات گفتم: چرا؟ چطور می شه...
نگاهی معنادار انداخت و حرفی نزد. منهم دوباره به روبرویم خیره شدم. آنقدر نشستم تا همه پیاده شدند. بعد اتوبوس ایستاد. راننده که داشت برای خودش آواز می خواند، تا مرا دید با تعجب پرسید:
- آبجی، تو که هنوز نشستی؟
گفتم: خوب چی کار کنم؟ این همه جای خالی...
با خنده گفت: بابا تو دیگه کی هستی... پاشو برو دنبال کارت. منکه آخر خط دو ساعت نگه داشتم پس چرا پیاده نشدی؟
گیج نگاهش کردم. نیم فهمیدم منظورش از آخر خط چیه. دوباره گفت:
- دِ؟ هنوز که داری بربر مارو نگاه می کنی. پاشو برو...
مثل احمق های کامل پرسیدم: کجا؟
راننده که دیگر داشت عصبانی می شد، داد زد: هر جا که دلت می خواد. به من چه؟
بعد رفت بیرون و چند لحظه بعد با مرد پیری برگشت. پیرمرد، با دقت نگاهم کرد و گفت: دخترم، خونه ات کجاست؟
در تمام عمرم سوال به آن سختی نشنیده بودم. نمی دانسم خانه ام کجاست، با صدایی خفه گفتم: نمی دونم.
پیرمرد گفت: بابا جون، همراه من بیا، بریم کلانتریف بلکه یادت بیاد و زنگ بزنی به خانواده ات تا بیان دنبالت.
مثل یک بره مطیع، دنبال پیره مرد راه افتادم. راننده اتوبوس کلی از پیرمرد برای کم کردن شر من از سرش، تشکر کرد. در کلانتری، هر چی افسر نگهبان از من می پرسید یادم نیمی آمد آدرس و شماره تلفن خانه پدرم چیست. تنها شماره ای که یادم بود. شماره الهام بود. افسر چند بار به شماره ای که داده بودم زنگ زد ولی تلفن اشغال بود. سر انجام، گوشی را به طرفم دراز کرد و گفت: بفرمایید آزاد شد. گوشی را با ترس گرفتم. صدای رضا از آن طرف خط می آمد. آهسته گفتم:
- سلام.
رضا با تعجب گفت: سلام. بفرمائید.
گریه ام گرفته بود. دست مثل دیوانه ها، با گریه گفتم: رضا، من صبا هستم.
رضا فوری گفت: صبا خانم... شما هستید؟ حالتون چطوره؟ دستتون چطوره؟ شایان حالش خوبه؟
بی صبرانه گفتم: رضا، من گم شدم.
چند لحظه ای ساکت ماند و بعد گفت: کجایی؟
دوباره با گریه گفتم: نمی دونم.
گوشی را به طرف افسر نگهبان گرفتم. نمی شنیدم چه می گوید. در افکارم غرق بودم. چرا باید این بد بختی ها سر من بیاید. چرا جگر گوشه من مرده بود. چرا شیرین؟ چرا من نمرده بودم؟ شیرین از تاریکی می ترسید... از تنهایی وحشت داشت. حالا بدن کوچکش زیر خروار ها خاک سیاه و سرد. تنها مانده بود. آنقدر اشک ریختم، تا نوازش دستی از جا پراندم. سرم را بالا گرفتم، پدرم بود. همراه علی شوهر نسیم و رضا آمده بودند. آهسته گفتم: بابا من گم شدم.
محکم بغلم کرد و گفت: هر جا بری من دنبالت می آیم. تو جگر گوشهء منی، تو عزیز منی.
خودم را در آغوشش رها کردم و مثل یک بچه کوچک به گریه افتادم. دلم می خواست زندگی ام به عقب بر می گشت. از انجایی که فرید به خواستگاری ام آمده بود. اما می دانستم که تمام این فکر ها بیهوده است. همه چیز تمام شده بود و پارهء تن من زیر خاک، تنها و در سرما خوابیده بود.

















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:51 ب.ظ
 
ارسال: #60
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 44

روزها از پی هم می گذشت و داغ من همچنان تازه بود. شب ها تا صبح بیدار بودم. از فکر اینکه بدن نحیف و کوچک دخترم، زیر خروار ها خاک سرد، تنها مانده، تمام وجودم می لرزید و درد می گرفت. در دل زمین و
زمان را نفرین می کردم. لباس سیاه تنم مثل پوست بدنم جزئی از وجودم شده بود. راه می رفتم و ناله می کردم، از خدا می خواستم مرا هم ببرد، اما افسوس کا دعا های من مستجاب نمی شد. از دیدن همه چیز خسته بودم، به خصوص از خودم. دلم می خواست نامرئی باشم که چشمم به قیافه و هیکلم نیفتد تا حداقل اطرافیانم کمتر رنج ببرند. شایان هم شبها درست نمی خوابید. هر چند ساعت یکبار با جیغ و گریه از خواب می پرید و مرا صدا می کرد. بدون داشتن هیچ احساسی در آغوشم می گرفتمش و تکانش می دادم تا به خواب رود. می دانسم که او هم در آ« تصادف لطمهء زیادی خورده، او هم آن شب ترسیده بود. بدن کوچکش بین تکه های مچاله شده ماشین گیر کرده بود و می دانستم که با کمک ماموران آتش نشان که آهن ها را بریده بودند، بیرون آمده بود. معجزه بود که حتی خراشی هم برنداشته بود. حتما از ترس و وحشت دل کوچکش آب شده بود. اما مهنم تقصیر نداشتم، حال خودم را نمی فهمیدم. تمام مدت به یاد شیرین بودم و عمر دو ساله اش که پر از درد و رنج بود. بچهء کوچکم همیشه در حال ترس بود. ترس از پدر و مادرش... تمام اینها برای سن کم او مصیبت بود. طفلک من، با زبان شیرینش سعی می کرد من و فرید را بهم نزیدک کند. صدای زیبا و لحن بچه گانه اش در سرم می پیچید: مامان صبا، تو بابا فرید رو دوست داری؟
وقتی جواب مثبت می دادم، لبهای کوچکش را جمع می کرد و می گفت: پس چرا با هم دعوا می کنید؟ چرا بابا تو رو می زنه؟
وقتی من جواب نمی دادم، لب بر می چید و می گفت: من اصلا شایان رو نمی زنم، چون دوستش دارم!
یاد چشمهای درش و مشکی اش می افتادم که وقتی فرید دعوایش می کرد، از وحشت گشاد و پر از اشک می شد. التماس می کرد تا فرید ببخشد و او را در اتاق تاریک حبس نکند...
تمام صحنه ها جلوی چشمم بود. به دنیا آمدنش، شر خوردن و دست و پا زدنش، دندان در آوردن و راه رفتنش، وقتی برای اولین بار « مامان » صدایم کرد... آه... شب و روزم شده بود. مرور خاطراتم، و دریغ و حسرت برای از دست دادن طفل عزیزم. چهلمین روز پر کشیدنش، از صبح همه خانهء ما جمع بودند. تمام فامیل و دوستانم آمده بودند. صلاح نبود شایان را همراه ببرم برای همین شایان را پیش الهام گذاشتم و ازش خواهش کردم نگهش دارد. پدرم دو اتوبوس اجاره کرده بود که ما ار به بهشت زهرا ببرد. گیج سوار شدم. هر کس از جلویم رد می شد، جمله ای برای تسلیت می گفت بدون اینکه بفهمم، تشکر می کردم. دلم داشت از جا کنده می شد. تا به حال مادر و پدرم مرا سر خاک بچه ام نیاورده بودند. بی طاقت به دریف قبر ها نگاه می کردم. کدام یکی، دلبند مرا در آغوش داشت؟ وقتی اتوبوس ایستاد به دنبال جمعیت راه افتادم. بالای سر سنگ سفیدی همه ایستادند. آهسته جلو رفتم. پایم می لرزید. دستانم بی حس شده بود. گلویم خشک شده و انگار گلوله ای میانش گیر کرده بود. به زحمت آب دهانم را قورت دادم و به سنگ سپیدی خیره شدم. اسم دخترم را رویش نوشته بودند. بین سال تولد و وفاتش فقط دو سال اختلاف وجود داشت. اشک جلوی چشمانم را تیزه و تار کرد. نوشته های سنگ، موج برداشت، زیر لب گفتم: فقط دو سال....
همه خیره خیره نگاهم می کردند. خاله ام از حال رفت. خنده ام گرفت. با صدای بلند خندیدم. « چرا او از حال رفته بود؟ مگر من مرده بودم؟ » نسیم به سرعت جلو دوید و دستم را گرفت. عصبی دستم را کشیدم، داد زدم: فقط دو سال....
حالا همه گریه می کردند. مادر جون کناری ایستاده بود. چشمانش مثل یک خط سرخ در صورتش پیده بود. شانه هایش یم لرزید. دورتر، خیلی دورتر، مردی تنها ایستاده بود. جلو تر رفتم. قلبم فشرده شده بود. شال سیاهم از روی موهایم لغزید، دامن لباسم آغشته به گل بود. مرد سر تا پا مشکی پوشیده بود. طرح صورتش به نظرم آشنا بود. برق سبز چشمانش از همان دور هم مثل میدان مغناطیسی، جذبم می کرد. از حرص می لرزیدم. با صدایی خشک و دورگه داد زدم: قاتل!...
آنقدر فریاد کشیدم که در میان بازوان پدر و مادرم از حال رفتم. آخرین صحنه ای که در ذهنم ماند بدون حضور آن مرد بود.
وقتی چشم باز کردم. هوا تاریک شده بود و من در رختخواب بودم. در اتاق خودم و در خانهء پدرم، کسی دور و برم نبود. سرم سنگین و مزهء دهانم تلخِ تلخ بود. صدای زنگ تلفن انگار از دور دست ها می آمد. منتظر شدم که زنگ تلفن قطع شود. ولی انگار به جز من کسی خانه نبود. به زحمت دستم را دراز کردم و گوشی را برداشتم. صدایم خشک و خش دار بود، به سختی گتفم:
- الو...
لحظه ای گذشت و صدایی از آن سوی سیم نیامد. دوباره گفتم: الو...؟
اینبار صدای گرفته و پر از غم فرید به گوشم رسید: صبا... سلام.
گوشی را با عجله سر جایش گذاشتم. بلند شدم و در جایم نشستم. نفس نفس می زدم. بعد با خودم فکر کردم« چته؟ چرا اینقدر مضطربی؟ فرید بود... کسی که نزدیک هشت سال باهاش زندگی کردی. چرا حالا آنقدر ترسیدی؟ » بلند شدم و لیوان آب را از کنار تختم برداشتم و سر کشیدم. دوباره صدای تلفن بلند شد. با وحشت از جا پریدم. دوباره به خودم نهیب زدم: « صبا آنقدر نترس، حتما فریده، نگذار بفهمه که ترسیدی، گوشی را بردار، ببین چی می گه، تو دیگه اسیرش نمیشی، مطمئن باش! »
تلفن را با اعتماد به نفس برداشتم، محکم گفتم: بله؟ بفرمائید.
صدای فرید بلند شد: صبا خواهش می کنم قطع نکن...
- خوب حرفتو بزن. چیکار داری؟
چند لحظه ای چیزی نگفت، بعد آهسته گفت: زنگ زدم بهت بگم که چقدر متاسفم. همه اش تقصب من بود. آن شب من خیلی...
اجازه ندادم ادامه دهد، فوری گفتم: خوب این حرفها هیچ فایده ای نداره، نه زمان به عقب بر می گرده و نه شیرین زنده می شه. اگه حرف دیگه ای داری بگو و قطع کن.
فرید با بغض گفت: خیلی حرف دارم. دلم می خواد حضورا بهت بگم. اگه اجازه بدی...
حرفش را قطع کردم: نه! اجازه نمی دم. دلم نمی خواد ببینمت.
- چرا؟
قاطع گفتم: همین که گفتم. هر حرفی داری همین الان بگو. حوصله کش دادن این ماجرا را ندارم.
فرید نفس نفس می زد، معلوم بود که گریه می کند. منتظر ماندم تا کمی آرام گرفت. بالاخره به حرف آمد: صبا، نمی دونم باید چی بگم. ولی باور کن همیشه عاشقت بودم. همیشه حتی وقتی با هم دعوا میکردم وقتی قهر می کردی عاشقت بودم. صبا، من نمی دونم بدون تو باید چه کار کنم... حالا تازه می فهمم تو برام چی بودی، تو همه چیز منی، صبا می دونم اشتباه کردم یک اشتباه جبران ناپذیر، ولی تو همیشه منو بخشیدی....
عصبی گفتم: آره برای همین به اینجا رسیدم. اگه همون اولش سفت وا می ایستادم و کوتاه نمی آمدم تو آنقدر گستاخ نمی شدی...
فرید آهسته گفت: آره، شاید حق با تو باشه. ولی می خوام بهت التماس کنم، یک فرصت دیگه بهم بدی. باور کن، به روح معصوم شیرین قسم می خورم که اینبار...
پوزخندی زدم و گفتم: چقدر راحت به روح شیرین قسم می خوری! خجالت نمی کشی؟ تو باعث مرگش شدی، بچهء من می توانست زندگی خوب و درازی دشاته باشه، تو نذاشتی. تو قاتل شیرین هستی، تو مسئول خراب شدن زندگی من و شایان هستی. چند بار تا حالا فرصت خواستی؟ چند بار تا حالا قول دادی که درست و حسابی به زندگی ات بچسبی؟ چند بار؟ دیگه ازت سیر شدم، از تو و از زندگی با تو بیزارم. دلم نمی خواد کاری کنم که شایان رو هم از دست بدم. از کجا معلوم چند وقت دیگه دوباره دیوانه نشدی و این بار شایان را به کشتن ندی؟ از کجا معلوم اصلا باعث مرگ خودم نشی؟ نه دیگه... من به اندازه کافی بهت فرصت دادم، گذشت کردم فقط به خاطر اینکه زندگی ام از هم نپاشه. تو مملکت غریب آنقدر اذیتم کردی، شب و روز با زنهای جلف و ناجور گذراندی، کتکم زدی، تنهام گذاشتی، حبسم کردی، حرفی نزدم، از تمام کارات چشم پوشی کردم تا زندگی مون از هم نپاشه، بخاطر بچه هام به ذلتی تن دادم. اون موقع بهانه ای بود که به خاطرش گذشت کنم ولی حالا بهانه ام زیر خروار ها خاک خوابیده...
فرید ملتمسانه گفت: به خاطر شایان، خواهش میکنم...
قاطعانه گفتم:
- نه! این بار به خاطر شایان گذشت نمی کنم. دلم نمی خواد بچه ام دائم در حال ترس باشه. نمی خوام بچه ام شاهد دعوا های ما و کتک خوردن های بیشتر مادرش باشه، نمی خوام برای انگام هر کار کوچکی بترسه و از ترس یک گوشه کز کنه و جنب نخوره. این بار به خاطر شایان دیگه نمی خواهمت. شایان احتیاج به چنین پدری نداره. اگه زودتر این کارو کرده بودم حالا شاید شیرین هم زنده بود و کنارم نشسته بود... دیگه نمی خوام اشتباه کنم. تو اشتباه زندگی من هستی، می خواهم از زندیگم پاکت کنم.
صدای ناراحت فرید را شنیدم: صبا هر چی می گی راست می گی. حق با توست. حالا می فهمم که چقدر در حق بچه هام ظلم کردم. دارم دیوونه می شم. دارم بیچاره می شم. یاد اون روزها می افتم که شیرین را می زدم و دلم آتش می گیره...صبا التماس می کنم بذار جبران کنم بذار در حق شایان پدری کنم. به خدا قسم می خورم...
با بی زاری گفتم: حرفات تموم شد؟ جواب من منفی است. گذشته ها گذشته. من دیگه نمی خوام ریختتو ببینم، چه رسد به زندگی!! بقیه حرفهاه هم باشه تو دادگاه.
ساکت شد و حرفی نزد. با جدیت گفتم: خوب، کاری نداری؟
فرید با عجله گفت: صبا من هنوز دوستت دارم. عاشقتم، تو هنوز عروسک منی، امروز از دور نگاهت می کردم. وقتی صورت سفید و موهای طلایی ات رو دیدم دلم لرزید. چشمهای عسلی و لبهای کوچکت هنوز منو از خودم بی خود می کنه. صبا، وقتی هیکل ظریفت تو دستای پدر و مادرت افتاد دلم برات ضعف رفت. من هنوز با همه وجودم تو رو می خوام. این بار هی چی تو بخوای همون می شه، من دیگه جایی نمی رم. خونه رو هم می فروشیم، می ریم یک جای دیگه، هر جا تو بخوای... باز دوباره با هم...
با بغض حرفش را بریدم: بس کن فرید. من دیگه بزرگ شدم. دیگه خام نمی شم. دیگه اینجا زنگ نزن. بقیه حرفها هم باشه برای دادگاه...
فرید عصبی گفت: دادگاه دیگه چه کوفتیه؟ من با تو حرف دارم، نه قاضی! من تو رو می خوام.
خسته گفتم: ولی من تو رو نمی خوام و به جز قاضی هم با کسی حرفی ندارم.
- پس شایان چی می شه؟ اون پسر من هم هست.
پوزخندی زدم و گفتم: تازه یادت افتاده که پسر هم داری؟ تکلیف او رو هم دادگاه مشخص می کنه یا به تو می رسه یا به من!! تا اون موقع پیش من هست چون نم خوام بلایی سرش بیاد.
خودم هم از قاطعیت خودم تعجب کردم. من هیچوقت در مقابل فرید محکم و قاطع نبودم. همیشه می بخشیدمش، دلم برایش می سوخت. با تعجب دریافتم که دیگر ذره از دوستش نداشتم. همه چیز با مرگ شیرین از بین رفته بود. هیچ احساسی در وجودم نداشتم، برای همین می توانستم آنقدر جدی و بی رحم باشم. فرید با ناراحتی خداحافظی کرد و تماس قطع شد.. آهسته تلفن را روی میز گذاشتم. همه چیز برای من تمام شده بود. بی اختیار چشمانم پر از اشک شد. خودم را می دیدم که با لباس عروسی گران قیمتم جولان می دهم. خدای من! چقدر آن سالها دور بود. بی اراده دست چپم را بلند کردم هنوز حلقهء گران بهایم روی انگشت چهارمم خود نمایی می کرد. بدون زحمت از دستم بیرون آوردمش، آنقدر لاغر شده بودم که حلقه ام برایم گشاد شده بود. در تاریکی، برق نگین هایش ترسناک بود. این حلقهء زیبا و گرانقیمت باب آنهمه نگین برلیان، نتوانسته بود مرا خوشبخت کند. با شدت پرتش کردم، به دیوار خورد و در تاریکی اتاق گم شد. احساس سبکی می کردم انگار که حلقه وزن زیادی داشت که حالا با آوردنش راحت شده بودم. سرم را روی دستانم گذاشتم و دوباره د رخاطراتم غرق شدم. به یاد آرش افتادم. از وقتی از بیمارسان مرخص شده بودم چند بار زنگ زده بود و تلفنی حالم را پرسیده بود. می دانستم که هنوز مجرد است.الهام برایم تعریف کرده بود که تا نزدیک عقد و عروسی هم رفته بود و بعد همه چیز را بهم زده بود. دوباره اشک چشمانم را سوزاند. یک بار هم که با خودم صحبت کرده بود خیلی در لفافه بهم گفته بود که من هنوز سر تمام حرفهامی هستم، حتی مصر تر از قبل، چون ایمان دارم که تو سزاوار خوشبختی هستی و مطمئن هم هستم که من می تونم خوشبختی رو بهت نشون بدم، در آخر مکالمه هم گفته بود: اگر باز هم قبولم نداری، مثل یک برادر روی من حساب کن! هر کاری داری فقط یه تلفن بزن، من همیشه آماده ام.
دوباره حسرت تمام قلبم را پر کرد.
با صدای بلند گفتم: لعنت به تو صبا، که زندگی چندین نفر را خراب کردی. تو و این طرز تصمیم گیری ات.
با تعجب صدای نسیم را شنیدم: صبا، با خودت حرف می زنی؟
آمد تو و چراغ اتاق را روشن کرد. دستم را بی اختیار جلوی چشمانم گرفتم. نور، چشمم را می زد. آهسته گفتم: کجا بودید؟
آمد و کنارم نشست. موهای مشکی و بلندش را در یک دستمال حریر مشکی زندانی کرده بود. صورتش خالی از آرایش بود و چشمانش طبق معمول سرخ و پف کرده نگاهم می کرد. با صدایی که از شدت گریه خش دار شده بود، گفت: سر خاک حالت به هم خورد، عمو نگذاشت کسی بیاد اینجا، همه خانهء عمو اینها بودیم. قیامت بود از شلوغی، بهتر که نیامدی.
پرسیدم؟ شایان کجاست؟
بلند شد و شانه کوچکی از روی میز برداشت و دوباره کنارم نشست، همانطور که موهایم را شانه می زد، گفت: الهی من قربون این شایان برم. آنقدر این بچه عاقله، انگار نه انگار فقط دو سالشه، الهام آوردش خانه عمو، بچه ساکت و آروم یک گوشه نشست، نه گریه کرد، نه بهانه گرفت. به خدا خیلی باید قدرشو بدونی.
با پوزخندی گفتم: هنری نکرده، به ام فقط همین کاو بلده، ساکت و آروم بشینه یک گوشه، کار دیگه ای بلد نیست.
دوباره اشک چشمانم را سوزاند. نسیم شانه را انداخت و آرام بغلم کرد. آنقدر در آغوش خواهرم زار زدم که دوباره از حال رفتم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:52 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نگارش رمان برای خواننده های عزیز لس آنجلسی maryam.azadeh 1 141 15-06-1395 04:48 ب.ظ
آخرین ارسال: novinmarketing
  رمان غزال | طیبه امیر جهادی Friga 6 740 23-04-1391 12:44 ق.ظ
آخرین ارسال: Friga

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان