رمان افسون سبز - صفحه 5 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

رمان افسون سبز
زمان کنونی: 17-09-1395،09:52 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 64
بازدید: 1305

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: رمان افسون سبز
ارسال: #41
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 31

آن روز شهين خانم ديگر تعريف نکرد و من هم اصرار نکردم. مي دانستم که ناراحت شده و به حال خودش کذاشتمش، شام را که درست کرد رفت. من ماندم و بچه ها، تصميم گرفتم حمامشان کنم و بعد شير بدهم تا راحت بخوابند. به نوبت حمامشان کردم، صورت هاي کوچکشان از گرماي حمام، قرمز شده بود. چقدر دوستشان داشتم و جالب اين بود که هر دو را به يک اندازه دوست داشتم. شيرين، که وقتي به دنيا آ»ده بود کمبود وزن داشت، حالا مثل برادرش تپلي شده بود و دست و پايش را تند تند در آب تکان مي داد. تازگي ها انگار با هم حرف مي زدند، صداهايي در مي آوردند و بهم جواب مي دادند. خودم هم حمام کردم و آب را بستم. بچه ها را شير دادم، از خستگي و آرامش آب زود خوابشان برد. خودم هم خوابم گرفته بود اما فکر و خيال نمي گذاشت که خوابم ببرد. جلوي ميز توالت، روي صندلي کوچک نشستم و به خودم نگاه کردم. هنوز هم خيلي جوان و زيبا بودم. موهايم را خشک کردم و حالت دادم. نشستم و با حوصله آرايش کردم. دلم براي آرايش کردن تنگ شده بود. از وقتي بچه دار شده بودم وقت آرايش کردن را نداشتم. کارم که تمام شد در آينه نگاه کردم. صورتم زيبا شده بود و اين باعث شادي ام مي شد. لباسهايم را پوشيدم و روي تخت داز کشيدم، تا هب ياد فريد مي افتادم، صورت لاغر و تيرهء دکتر سلطاني پيش چشمم ظاهر مي شد و هزار سوال بي جواب در مغزم رژه مي رفت. فريد چه رابطه اي با اين زن داشت؟ چار به اسم کوچک صدايش کرده بود؟ ديشب کجا مانده بود؟.... براي فرار از افکار در همم يک کتاب برداشتم و سعي کردم روي نوشته هايش متمرکز شوم. چند صفحه اي خوانده بودم که صداي چرخش کليد در قفل در ورودي، تمرکزم را بهم زد. حتما فريد بود. زود بلند شدم و در اتاق خواب را بستم. چراغ را خاموش کردم و چشمانم ار بستم، دلم نمي خواست با فريد روبرو شوم. از حرکتش رنجيده بودم. چند وقتي بود که بهانه گير شده بود و کم حرف مي زد. سعي مي کرد تماس فيزيکي با من نداشته باشد و من دليلش را نمي دانستم، اما ناخودآگاه ناراحت م يدشم و منهم از فريد دوري مي کردم. در افکار خودم غرق بودم، که در اتاق خواب را باز کرد. روشنايي هال، در اتاق افتاد از ميان پلکهايم ديدم که در آستانه در ايستاده و من را نگاه مي کند. اتاق پر از بوي عطرش شد. دلتنگ بويش را به ريه هايم فرو بردم. قلبتم تند تند مي زد. تازه فهميدم دلم برايش تنگ شده است. آهسته آمد و روي تخت نشست.
همه حرکاتش نشان از دلتنگی داشت. خدا را شکر کردم که در تاریکی اتاق، لرزش پلک هایم دیده نمی شد تا بفهمد که بیدارم.
در تاریکی به من خیره مانده بود و متوجه بودم که نگاهم می کرد. مدتی بعد لباس هایش را عوض کرد و دراز کشید.
معلوم بود دلش برایم تنگ شده و ابراز محبتش گل کرده. با خواب آلودگی او را منع کردم.
اما اعتنایی به حرفم نکرد.
آن شب، حرفی راجع به اینکه کجا بوده و چرا اسم مهشید را آورده، نزدم. فرید هم حرفی نزد و مثل یک بچه، آرام در کنارم خوابید صبح که از خواب بلند شدم، خیلی دیر شده بود، فرید کنارم نبود.
با ترس به طرف اتاق بچه ها دویدم. یعنی دیشب بیدار نشده بودند؟ یا من خیلی خوابم سنگین شده بود؟ وقتی وارد اتاق شدم فرید را دیدم که شیرین را در آغوش گرفته و تکان تکان می دهد. شایان خواب بود ولی
شیرین چنشمان مشکی و درشتش را باز کرده بود و با کنجکاوی همه جا را نگاه می کرد. فرید تا مرا دید، لبخند زد و آمد به طرفم، آهسته گفت:
- ببین چقدر بامزه است. وقتی براش ادا در می آرم می خنده!
از اتاق خارج شدم، رفتم تا دست و صورتم را بشویم. ساعت حدود ده صبح بود و شهین خانم هنوز نیامده بود. موهایم را شانه کردم و یک بلوز و شلوار صورتی پوشیدم. فرید از این لباس خیلی خوشش می آمد، با
اینکه اول صبح بود ولی کمی آرایش کرم، دلم می خواست فرید ببیند که هنوز مرفت و آراسته ام. وقتی وارد آشپزخانه شم میز صبحنه چیده شده بود و فرید پشت میز نشسته بود، شیرین را روی میز گذاشته بود و داشت برایش شکلک در می آورد. چایی ریختم و روبرویش نشستم. فرید با دیدنم، شیرین را روی صندلی اشت گذاشت و با پا شروع به تکان دادنش کرد. با لبخند گفت:
- چقدر خوشگل شدی.
چیزی نگفتم. دوباره گفت: با من قهری؟
سرم را تکان دادم. چند لحظه ای هر دو ساکت بودیم، بعد فرید انگار چیزی یادش آمده باشد، نگاهم کرد و گفت: راستی صبا، صبح تو خواب بودی، شهین خانم زنگ زد. گفت امروز نمی تونه بیاد. چون پسر کوچکش
حال نداره.
با نگرانی پرسیدم: نگفت چرا؟
فرید شانه ای بالا انداخت و با قاشق کمی چای در دهان شیرین ریخت. آهسته گفتم:
- دیشب بچه ها بیدارت نکردن؟
فرید نگاه کرد و گفت: چرا، گریه کردن. اما دلم نیامد بیدارت کنم. خودم براشون شیر درست کردم.
برایم خیلی عجیب بود، چون فرید وقتی شبها بچه ها بیدارش می کردند کلی عر می زد و از جایش تکان نمی خورد. دوباره یادم آمد که پریروز چه الم شنگه ای راه انداخته بود و بی هوا اسم مهشید را برده بود، اما
صلاح ندیدم چیزی بگویم. می دانستم بهانه ای می آورد و از زیرش در می رود، برای همین بهتر بود اصلا حرفی نمی زدم تا حریم بینمان، پاره نشود. هنوز زندگی ام را دوست داشتم، وجود بچه ها این علاقه را بیشتر کرده رود. و دلم نمی خواست سر هر چیز کوچکی سر و صدا راه بندازم و از همان اول بچه ها را با دعوا و قهر آشنا کنم. باز هم من کوتاه می آمدم تا زندگی لرزانم ار در دستانم نگه دارم. فرزندانم پدر می خواستند و من هم این را می دانستم. صبحانه ام که تمام شد. شیرین را برداشتم تا شیر بدهم. خدارا شکر، شایان هنوز خواب بود. فرید در حالیکه با انگشت صورت دخترش را نوازش می کرد، گفت:
- راستی صبا. کارهام داره درست می شه. تو هم وقت کردی، برو اداره گذرنامه، پاسپورت بگیر.
گفتم: مگه نمی بینی؟ با این دوتا وقت ندارم برم دستشویی، چه برسه به گذرنامه!
فکری کرد و گفت: خوب من هم همرات میام. تو مدارکتو جور کن، یه روز با هم می ریم و پاسپورت می گیری.
- حالا قراره کجا بریم؟
فرید فوری گفت: گفتم که انگلیس. یک دوره تخصصی گذاشتن، اگر خوششون بیاد ممکنه همون جا برام کار درست بشه.
- خوب، تو این مدت کجا باید بمونیم؟ خرجمون از کجا در میاد؟
فرید با خنده گفت: یکی، دوتا از دوستام اونجا هستن، برام خونه اجاره می کنن، این مدت هم از طرف دانشگاه به من یک حقوق برای مخارجم می دن، در ضمن من اینجا پول دارم، تبدیل می کنم به پوند، از چی می ترسی؟
با ناراحتی گفتم: از خیلی چیزا، کشور غریب با دو تا بچهء کوچیک، هیچکس هم نیست کمکم کنه.
فرید خم شد و صورتم را بوسید، گفت: خودم نوکرتم. غصه نخورد آنقد بهت خوش می گذره که دیگه حاضر نمی شی برگردی. همه چیز اونجا هست. آزادی، رفاه، امنیت، تفریح... اگه قرار شد اونجا بمونیم. تو هم می تونی ادامه تحصیل بدی.
پوزخندی زدم و گفتم: مثل اینجا که گذاشتی ادامه تحصیل بدم؟
حرفی نزد. صدای شایان که از خواب بیدار شده بود، می آمد. فرید شیرین را از من گرفت و گفت: تو شایان رو شیر بده، منهم شیرین رو عوض می کنم.
می دانستم که این کارها ار برای خام کردن من، می کند، وگرنه فرید اهل این کارها نبود. گیج و دودل بودم. شایان شیر می خورد و با انگشت کوچکش صورتم را نوازش می کرد. نگاهش کردم، چشمان درشت و
سبزش، بی گناه به من نگاه می کرد. صورت کوچکش از تلاش برای شیر خوردن، غرق عزق بود. موهای نرم و طلایی اش به سرش چشبیده بود. سرم را با خنده برایش تکان دادم، یک لحظه نوک سینه ام را رها کرد و با دهان باز و خندان به من خیره شد. آنقدر از این حرکتش غرق لذت شدم که بی اختیار، محکم فشارش دادم. بیچاره! به گریه افتاد. دوباره سینه ام را در دهان گرسنه اش گذاشتم. چقدر بچه هایم را دوست داشتم. فرید، آن روز به مادرش و مادر من و نسیم زنگ زد و همه را برای شام دعوت کرد، وقتی بهش اعتراض کردم که با وجود بچه ها نمی توانم تهیه و تدارک ببینم، با خنده گفت:
- مخلصت، اینجاست خودم همه کار می کنم.
خنده ام گرفت. پرسیدم: یعنی اشپزی هم می کنی؟
قری به کمرش داد و گفت: نه، پول می دم به یک آشپز برام اشپزی کنه.
فهمیدم که می خواهد غدا را از بیرون بگیرد و خیالم راحت شد. اما کمی از این دعوت بی مقدمه نگران بودم. حتما فرید هدفی از این کار داشت والا با این عجله همه را دعوت نمی کرد. آن هم وسط هفته، پرسیدم:
- حالا چرا امشب همه رو دعوت کردی؟ مگه مطب نمی ری؟
همانطور که به طرف اتاق خواب می رفت، گفت: نه، مطب نمی رم. خیلی وقته فامیلی عزیزمون رو ندیدم، دلم تنگ شده...
در دلم گفتم:« مخصوصا برای باجناقت!!! »
بعد از ظهر، مادرم آمد. زودتر آ»ده بود که اگر کاری داشتم کمکم کند. پدرم هم آمده بود تا با بچه ها بازی کند. عاشق این دو بچه بود و ساعتها بدون اینکه صدای بچه ها بلند شود با آنها بازی می کرد. فرید هم وقتی دید من تنها نیستم رفت تا کمی خرید کند. بچه ها، سیر بودند و تازه عوض شده بودند. پدرم همه بالای سرشان بود و داشت برای اسباب بازیهای صداداری که برایشان خریده بود، باطری می گذاشت. مادرم، تادید تنها هستیم، پرسید:
- چه خبر شده، فرید امشب مهمونی گرفته؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم: خودم هم نمی دونم. مثل اینکه کاراش درست شده و قراره بریم انگلیس.
مادرم با ترس و ناراحتی پرسید: برای همیشه؟
دستش را در دست گرفتم و با لبخند گفتم: نه، این یک دوره یک ماهه است. بعدش برمی گردیم. حالا بریم ببینیم وضعیت چطوره، اگه خوب بود شاید موندگار شدیم.
حالت چهرهء مادرم با شنیدن این حرف در هم رفت. با صدایی خفه گفت:
- صبا، این کارو نکن. نه از جهت دلتنگی من و پدرت، برای اینکه غریبی خیلی سخته، اون هم با این دو تا بچه، می ری اونجا پدرت در میاد. شوهرت هم که بددله، فکر کردی دست از سرت بر می داره؟
حرفش را بریدم و گفتم: حالا که هنوز طوری نشده، ما بعد از یکماه بر می گردیم چون اینجا از فرید سند خونه می خوان که گرو بذاره. فرید تعهد خدمت داره.
مادرم سری تکان داد و گفت: از من گفتن بود. خود دانی!
می دانستم که نگران است. حالا که خودم مادر شده بودم، می فهمیدم مادرم چه احساسی نسبت به بچه هایش دارد. سالاد را درست کردم و در یخچال گذاشتم. تازه لباسم را عوض کرده بودم که مادر و پدر فرید از راه رسیدند. گل و شیرینی خریده بودند و با خوشحالی تا رسیند رفتند سراغ بچه ها، پدر فرید هم مثل پدر خودم، عاشق نوه هایش بود. تازه می فهمیدم که با وجود ظاهر بد اخلاق و عبوسش نسبت به بچه ها خیلی رئوف و مهربان است و اصولی مرد خوش قلبی بود. وقتی بچه ها را در آغوش می گرفت صورتش می شکفت. داشتند با پدرم درباره اینکه به هر کدام یک بچه می رسد و دعوا نمی شود، حرف می زند و می خندیدند. مادر فرید هم با خنده می گفت:
- اگر اینها چهار قلو بودند که دیگه عالی بود. من و خانم پورزند هم دستمون پر بود. مادرم با خنده گفت: آره، ولی وقتی ما می رفتیم، احتمالا صبا کارش به تیمارستان می کشید.
همه شاد و خوشحال بودند، به جز من که در دلم شور غریبی افتاده بود. مشغول میوه شستن بودم که فرید هم رسید و به جمع خنده کنندگان پیوست. فرید ، شام سفارش داده بود و قرار بود راس ساعت نه، از
رستوران شام را بفرستند. وقتی هم جای و شیرینی خوردند و دباره به سراغ بچه ها رفتند سرانجام نسیم و شوهرش هم از راه رسیدند. نسیم بعد از ازدواج کمی چاق شده بود. دلم برایش خیلی تنگ شده بود. چند لحظه ای در بغل هم ماندیم، بعد نسیم کمی عقب رفت و گفت: صبا، چقدر لاغر شدی...
با خنده گفتم: تو بر عکس، چاق شدی.
با نگرانی گفت: آهر، خیلی بد هیکل شدم، مثل فیل!
بعد جلو رفت و به پدرم که شایان را در بغل داشت گفت:
- دیگه نوبت خاله خانومه، شما خیلی بغلش کردید.
شایان که خاله اش ار شناخته بود، دستانش را باز کرده بود و می خواست خودش را در بغل نسیم بیندازد. علی، ساکت گوشه ای نشسته بود و چای می خورد. با دیدن پالتوی ضخیم نسیم تازه متوجه شدم که پاییز دارد جایش را به زمستان می دهد. با وجود بچه ها، اصلا فرصت نمی کردم از خانه خارج شوم یا به مهمانی بروم برای همین از وجود سرمای هوا بی خبر بودم. تهویه آپارتمان ما دست خودمان بود و هر وقت احساس سرما می کردیم درجه اش را بیشتر می کردیم. وقتی شام آوردند، همه دور میز نشستند و مشغول صرف شام شدند. سر شام، فرید اعلام کرد که قصد دارد برای گذراندن دورهء تخصصی عازم خارج شود. عکس العمها متفاوت بود. پدر فرید با رفتن ما موافق بود و دلیلش هم پیشرفت علمی فرید بود. پدر من ساکت بود و حرفی نمی زد و از این سکوتش پیدا بود که بر خلاف همیشه که سکوت علامت رضاست، مخالف رفتن ما است ولی نمی خواست چیزی بگوید که با دخالت اشتباه شود. شوهر نسیم هم موافق رفتن ما به خارج بود و می گفت بد نیست آدم همه جارو ببینه و برای پیشرفت فرید این کار رو لازم می دونست. اما بقیه مخالف بودند. مخصوصا مادر فرید، نمی توانست جلوی ناراحتی و عصبانیتش را بگیرد. اخم هایش را در هم کشید و با عصبانیت غرید:
- مگه جا قحطه که می خوای بری خارج؟ فکر من نیستی، فکر صبا باش. دست تنها چطور تو غربت این بچه ها رو بزرگ کنه؟
فرید با ملایمت گفت: مادر من، ما که برای همیشه نمی ریم. این دوره هم یک ماهه است.
بعد از شام همه مشغول حرف زدن و بازی با بچه ها شدند. من هم دل نگران گوشه ای نشسته بودم و شاهد گفتگوی بقیه بودم. به حال نسیم حسرت می خوردم. داشت با شوق و ذوق برای مادرم تعریف می کرد که دو سه ماه دیگر وام بانک مسکن را می گیرند و با پس انداز خودش و شوهرش خانه ای کوچک می خرند. آنقدر خوشحال بود که به حالش غبطه خوردم. من و فرید هیچوقت برای هدفی مشترک تلاش نکرده بودیم. از اول خانه، ماشین و پول زیاد داشتم و نمی توانستم لذت نسیم را تجربه کنم. با خوشحالی متوجه شدم که فرید و علی گرم صحبت شده اند. پدرانمان هموز مشغول بازی با شیرین و شایان بودند ولی مادر من و مادر فرید هر دو ساکت در فکر فرو رفته بودند. خودم هم هر وقت یادم می افتاد که قرار است ایران را ترک کنم، دلم می گرفت و نگران می شدم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:45 ب.ظ
 
ارسال: #42
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 32 قسمت اول
شهين خانم تا چند روز نيامد. پسرش آنفولانزا گرفته بود و تب داشت. مادرم صبحها براي کمک به من مي آمد و بعد از ناهار مي رفت. بعد مادر فريد مي آمد و بعد از شام فريد مي رساندش به خانه شان، واقعا بچه داري دست تنها برايم مشکل بود. بچه ها ديگر مي توانستند غلت بزنند، و چند قدمي هم روي سينه خودشان را مي کشاندند. شيرين زودتر از شايان سينه خيز حرکت کرد، همه کارهايش جلوتر از شايان بود. الهام هم يک پسر به دنيا آورده وبد که يک ماه و نيم از بچه هاي من کوچکتر بود و اسمش را ارسلان گذاشته بود. گاهي با هم تلفني صحبت مي کرديم و از حال بچه ها خبر دارم مي کرد. در آخرين باري که زنگ زد اخبارش باعث نگراني ام شد. همان روزهايي که مادمر پيش من بود، زنگ رد. خودم گوشي را برداشتم و زود صدايش را شناختم. با خوشحالي سلام و احوالپرسي کرديم.
الهام با خنده گفت: ازسلان خوابيده گفتم تا خوابه يک زنگ بزنم حالتو بپرسم.
با خوشحالي گفتم: لطف کردي، باز مال تو يکيه، مال من که دوستاست، اگه يکيشون خوابه اون يکي بيداره.
صدايش در گوشي پيچيد: آره به خدا حق داري. من که پدرم در آمده تو ديگه چي مي کشي.
پرسيدم رضا چطوره؟
- ای، بد نیست. یک کم حسودی می کنه، اما طبیعیه، تو چطور؟ فرید حسادت نمی کنه؟
با خنده گفتم: اون همیشه حسادت می کنه، به همه، حالا هم به بچه ها، برای من زیاد تازگی نداره. از برو بچه ها چه خبر؟
الهام چند لحظه ای چیزی نگفت، سر انجام جواب داد:
- خیلی وقته از کسی خبر ندارم. یعنی وقتشو ندارم. ولی افسانه رو تو خیابون دیدم، حالش خوب بود. آرش هم حالا مطب زده و تو بیمارستان جراحی می کنه. بعد یک لحظه ساکت شد و گفت: راستی شنیدی میمون خانم از شوهرش طلاق گرفته؟
نفهمیدم منظورش کیست، گیج پرسیدم: کی؟
الهام با خنده گفت: همون مهشید خانم اطواری! شوهر بد بختش دیگه نتونست تحملش کنه، طلاقش داد. چطور فرید بهت نگفته؟
انگار یک سطل آب سرد رویم خالی کردند. وا رفتم. الهام متعجب گفت:
- الو؟... چرا حرف نمی زنی؟
صدایم را به سختی پیدا کردم و گفتم: چرا طلاق گرفته؟
الهام با بی قیدی گفت:
- نمی دونم. ولی خوب معلومه دیگه، به همه محل می گذاشت جز شوهر خودش. راستی نسیم چطوره؟ نی نی نداره؟
با فکری مشغول و افکاری درهم گفتم: نه، تا حالا که نداشته.
کم یدیگر با هم صحبت کردیم، با بیدار شدن پسر الهام، گفتگوی ما هم به خداحافظی ختم شد. خبر جدید کمی باعث نگرانی ام شد. چرا فرید به من چیزی نگفته بود؟ باز مثل اهالو ها سر خودم را کلاه گذاشم، پیش خودم فکر کردم « حتما او هم موضوع رو ندونسته که بهم چیزی نگفته، اصلا به فرید چه ربطی داره، شاید اصلا خبر نداره...»
بچه ها خواب بودند. هوا سرد شده بود و داشت باران می بارید. از صدای برخورد باران با شیشه پنجره بیدار شدم.
فرید کنارم خوابیده بود. مثل بچه ها پتو را از رویش کنار زده و از سرما مچاله شده بود. پتو را که رویش کشیم، بیدار شد. تا مرا دید که کنارش نشسته ام، لبخند زد و گفت:
- صبح به خیر. چقدر زود بیدار شدی؟
نتوانستم خودم را نگه دارم، بی مقدمه پرسیم:
- تو می دونستی دکتر سلطانی طلاق گرفته؟
ناگهان چشمانش گشاد شد و راست در جای خود نشست. با صدایی خفه گفت:
- تو از کجا می دونی؟
- الهام چند روز پیش زنگ زد اون گفت.
فرید خمیازه ای کشید و با بی قیدی گفت: به من چه که طلاق گرفته، به جهنم! حالا تو چرا آنقدر ناراحتی؟
فرید به راحتی از کنار این مسئله گذشت و من هم دیگر حرفی نزدم. در آغوش فرید، هم چیز از یادم می رفت و فقط مست چشمانش می شدم. سر انجام، روز اول هفته شهین خانم آمد. هوا بارانی بود و خیلی سرد شده بود. بچه ها هم کمی آبریزش بینی داشتند که فرید می گفت چیز مهمی نیست. شهین خانم تا وارد شد شروع کرد به کار کردن. در این چند روز که نیامده بود، کارها روی هم جمع شده بود. کوهی لباس نشسته، اتاقها کثیف و پر گرد و خاک، خلاصه همه جا کثیف شده بود. هر چه اصرار کردم صبحانه بخورد، قبول نکرد. می گفت صبحانه اش را خورده. شیرین و شایان را در روروک هایشان گذاشته بودم، که با سرعت این طرف و آن طرف می رفتند. وقتی بهم بر خورد می کردند، با صدای بلند می خندیدند. همانطور که شهین خانم مشغول شستن ظرفها بود، پرسیدم:
- شهین خانم پسرت چطوره؟ حالش بهتر شد؟
برگشت و گفت: آره شکر خدا بهتر شده ، ولی خانم دکتر نمی دونی چه تبی کرده بود، فکر کردم زنده نمی مونه.
- خدا نکنه، خودت چطوری؟
شانه ای بالا انداخت و حرفی نزد. دوباره پرسیدم: شهین خانم، شوهرت هم سر کار می ره؟
ناراحت جواب داد: فعلا که داره می ره، یه جا نگهبان می خواستند، استخدامش کردند، ولی یه جا بند نمی شه. بالاخره یک ایرادی می گیره و ول می کنه.
پرسیدم: آخه چرا؟ همینطوری بی دلیل؟
حرفی نزد، منهم اصرار نکردم. چند لحظه ای هر دو ساکت بودیم، سر انجام گفتم:
- راستی آن روز حرفتون نصفه موند، بالاخره زن دایی دختر همسایه شدید یا نه؟
شهین خانم، خندید و گفت: ماشاالله خانم دکتر، چه یادت مونده.
بعد سری تکان داد و سینی برنج را گذاشت روی میز، نمانطور که برنجهارا پاک می کرد گفت:
- در عرض یک هفته، عقد و عروسی را انداختن و مو شدم زن کمال آقا، تا چند ماهی زندگی ام بهشت بود. آقا کمال، هر چی می خواستم برام می خرید و به هوای مو، چند ماهی کارشو تعطیل کرده بود. تو خونه هم نمی ذاشت زیاد خسته بشم و کار کنم، خودش کمکم می کرد. مادر شوهرم هم از وجود مو راضی و خوشحال بود و بین حرفهاش می فهموند که دلش برای نوه پر می زنه و پسر می خواد. همه بهم محبت میکدن و از طرفی پدر و مادرم هم به نوایی رسیده بودن و کمال آقا دستی به بال و پرشون کشیده بود ولی از اونجایی که ماه زیر ابر نمی مونه، یک روز صبح، همه چی عوض شد.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:45 ب.ظ
 
ارسال: #43
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
صبح جمعه بود و مون و کمال خواب بوديم که در زدند. چنان در را مي کوبيدند که هر لحظه ممکن بود بشکند. چادرم را نوک سرم انداختم و در را باز کردم، دو تا زند چادري پشت در بودند. يکي، پير و يکي جواي، معلوم بود که مادر و دختر هستند. مادره تا منو ديد جيغ کشيد:
- پتياره، روي زندگي بچهء مو خونه ساختي؟ چنان پدري ازت در بيارم که عبرت همگان بشه...
بعد هم منو هل دادن کناري و هجوم بردن تو، کمال که از سر و صدا بيدار شده بود. ميان اتاق ايستاده بود که اين دو تا زن، جيغ زنان وارد شدن. منم بهت زده دنبالشان مي آمدم. زن پيره تا چشمش افتاد به کمال، شروع کرد به جيغ و داد کردن. مرتیکه فلان فلان شده سر دختر مو هوو می یاری؟ اگه دلت به زنت نسوخت به بچه هات می سوخت! بی شرف، پدر تو و اون زن قرشمالتو در می آورم...
زن جوانتر هم با حرفهای مادرش گریه می کرد. مادره، هجوم برد سمت تلفن و گفت:
- الان زنگ می زنم کلانتری، بیان ببرنت، پدرتو می سوزونم...
اما کمال با صدایی محکم و لحنی قاطع گفت:
- بی خود شلوغش نکن، حالا خو فهمیدی... مو زن گرفتم. اگه هم بری شکایت کنی می تونی طلاق دختر تو بگیری و بری.
بعد رو کرد به زن جوانتر گفت:
- ماه منیر، می خوای بمونی و زندگی کنی، یا شکایت کنی و طلاق بگیری؟
در میان بهت ناباوری من و مادرش، ماه منیر با قاطعیت به مادرش گفت:
- خانم جون، گوشی را بذار سر جاش. مو زن کمال هستم و می خواهم باشم.
مادرش لحظه ای با تعجب به دخترش نگاه کرد و چیزی نگفت. ولی بعد گوشی را محکم روی تلفن کوبید و جیغ زنان گفت:
- خاک بر سر نالایقت، همون بهتر که زیر دست بمونی، بد بخت، تو که می خواستی اینطوری خر بشی خو چرا منو دنبالت کشوندی؟ چرا منو بی آبرو کردی؟
همونطوری که ناله و نفرین می کرد، به طرف در رفت و دخترش هم به دنبالش. لحظه ای دم در، نگاهم با ماه منیر تلاقی کرد. برق نفرت در چشمانش، دلم را لرزاند. قد متوسطی داشت، با موهای خرمایی، چشمانش بی حالت و قهوه ای بود. دماغش عقابی بود و لبهایش نشان از سرسختی صاحبش داشت. تقریبا ده پانزده سالی از مو بزرگتر بود. هیکلش رو به چاقی می رفت و پوستش داشت شل می شد. وقتی رفت، مون ماندم و دنیایی که روی سرم خراب شده بود. آنقدر ناراحت شده بودم که فورا چادرم را سر کردم و رفتم خونهء بابام. همون شب، کمال همراه مادرش و تاجی خانم، خواهرش آمدند خانه مان، کلی عذر و بهانه آوردند که ماه منیر زن ناسازگاری است و همان شب فهمیدم، آقا داماد، سه تا هم دختر داره، که دختر بزرگش چند سالی از مو کوچکتر بود. مادرم، خدا بیامرز خیلی ناراحت شد و به تاجی خانم گفت: دستتون درد نکنه، چرا به ما دروغ گفتید؟ دسته ما وضع درستی نداشتیم اما آنقدر درمونده نشده بودیم که دختر بچه سال و خوش قد و بالامون رو بدیم به یه مردی که زن و سه تا بچه داره... شما که می گفتی داداشت زن نگرفته و قبلا خاطر خواه شده و از این داستان ها، هیچ فکر نکردی یه روز ما حقیقت رو بفهمیم؟ تاجی و مادرش هر دو سر به زیر انداخته و چیزی نمی گفتند. اما آقام از ترس اینکه دست حمایتگر کمال از زندگی اش کوتاه بشه، زود میونه را گرفت و گفت:
- حاری است که شده، حالا دخترما زن کمال آقا شده، اما باید این دروغ رو جبران کنه...
کمال هم که منتظر فرصت بود فوری خم شد که مثلا دست آقامو ببوسه که پدرم نگذاشت و با چند تا النگو و یک قالی برای بابام اینها موضوع ختم شد و منم هم دوباهر برگشتم سر زندگی ام. ولی از اون روز دیگه آب خوش از گلوم پایین نرفت تا همین حالا، اون روزها از تصمیم ماه منیر متغجب بودم. فکر می کردم اگر خودم جاش بودم حتما طلاقم را می گرفتم. ولی سالها بعد فهمیدم که ماه منیر چطور با تصمیم اون روزش، انتقامش را از مون و شوهرش گرفت. ولی حیف که خیلی دیر فهمیدم.

















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:45 ب.ظ
 
ارسال: #44
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
شهین خانم، آهسته چشمانش را با پشت دست، پاک کرد. شایان را روی پا گذاشته بود و تکان تکان می داد، منهم داشتم شیرین را می خواباندم. همانطور که تعریف یم کرد، کارها را هم انجام می دادیم. هب شایان خیره شد و ادامه داد:
- کم کم فهمیدم که مادر شوهرم و تاجی خانم از حسادتشون این کارها را کرده بودند. آنقدر رابطه ماه منیر با کمال خوب بوده که حسودی می کردند به خصوص در این مورد که ماه منیر در این سالها نتوانسته بود
پسری برای کمال بیاورد، ولی همچنان برای کمال عزیز بود. و طی چند سال آنقدر بین زن و شوهر جدایی و تفرقه انداخته بودند که به راحتی توانسته بودند کمال را به ازدواج مجدد راضی کنند. اما ماه منیر با ---------- و تدبیری که داشت انتقام این کار را از همه گرفت و به همه ثابت کرد، برندهء واقعی میدان کیست. بعد از اینکه مو فهمیدم کمال زن و بچه دارد، زندگی واقعی ام شروع شد و بک خانه دو طبقه خرید که در هر طبقه یک زنش را ساکن کرد و از اینجا بد بختی های مو شروع شد. طبقه ای که متعلق به مو بود با وسایل نو و مجهزی که هر دفعه کمال در سفر هایش برایم می آورد، پر بود و همین باعث حسادت ماه منیر شد، اا حسادتی که حساب ده و با نقشه، تلافی می شد نه مثل موم بچگانه و خام! مون که از روز اول هم زیاد از شوهرم خوشم نمی آمد از قیافه و هیکل و رفتارش کلی ایراد می گرفتم از وقتی فهمیده بودم زن دیگری دارد، حسود و عصبی شده بودم. اگه یک ساعت از وقتی که متعلق به مو بود در طبقه بالا صرف می شد جیغ و دادی راه می انداختم که نگو و نپرس. دختران کمال هم مثل مادرشان، آب زیر کاه و خونسرد بودند و در مقابل مو، هیچ عکس العملی نشان نمی دادند. دختر بزرگه اسمش طاهره بود، بعدی طیبه و آخری مرضیه، هر سه شکل مادرشان بودند. پوست مهتابی و موی روشن داشتند. در مواقعش که کمال مسافرت بود، اصلا محل مو نیم گذاشتند و منو داخل آدم حسال نمی کردند. اگر ماه تا ماه هم کمال نمی آمد اینها در خانه ی مرا نمی زدند ببینند که مو مرده ام یا زنده، در عوض خانه ماه منیر می شد ستاد عملیاتی مادر و برادرانش. بچه اولم را که زائیدم در چشم کمال و مادرش عزیز تر شدم. بچه، پس روبد و درشت و سالم. کمال، آنقدر خوشحال بود که انگار پادشاهی اش، ولیعهد دار شده، و دیگر املاک و امپراطوری اش، بی صاحب نمی ماند!! اسم پسرم را مادر شوهرم به یاد پدر کمال، محمود گذاشت و منهم حرفی نزدم. حالا که فکر می کنم می بینم چقدر هوویم عاقل و سیاستمدار بود، بچه هایش محمود را به هوای بازی و کمک به مو، بالا می بردند و بچه را به وجودشان عادت می دادند. برای همین بیشتر وقتها پسرم بالا بود و کمال هم به هوای محمود، وقتش را طبقه بالا می گذراند و مون بی شعور و ساده، نمی فهمیدم چه کار باید بکنم و داد و بیداد را می انداختم و گریه می کردم. گره ای را که با دست می شد باز کرد مو می خواستم با دندان باز کنم. خو نمی دش. کمال هم حوصله اش از دست بچه بازیهای مو سر می رفت و با رضایت کامل بالا می ماند. خو، بچه بودم سن و سالی نداشتم، مادرم هم مثل خودم ساده و بی شیله پیله بود. آنقدر هم گرفتاری بچه داری و مراقبت از بابام و کار بود که وقت نمی کرد زیاد به مو سر بزند، اگر هم گاه گاهی می اومد نمی دونست باید چه کار کنم. حتی آنقدر نادون بودم که نمی فهمیدم پای خودم رو پوست خربزه است و صلاح نیست که بچه دار بشم. تقریبا محمود یک سال و نیمه بود که دوباره حامله شدم. وقتی فهمیدم آنقدر گریه کردم که از حال رفتم، بعدش هم هر کاری به ذهنم می رسید کردم که بچه سقط بشه، اما نشد. سفت چسبیده بود به زندگی و از دست مو هم کاری ساخته نبود.
دوباره شهین خانم به گریه افتاد و حرفش نیمه کاره ماند. از اتاق خارج شدم که دل سیر گریه کند و خجالت نکشد. عصر که می خواست برود. پولش را دادم، چند روز زودتر از موعد پول را دادم گفتم شاید بچه اش
مریض بوده، پول احتیاج داشته باشد، گرفت و تشکر کرد، موقع خداحافظی گفت:
- مو، امروز ناراحتتون کردم. ببخشید. خیلی حرف زدم.
دستم را روی شانه شا گذاشتم و گفتم، این چه حرفیه؟ من دوست دارم که گوش بدم. البته اگه خودت بخوای. فردا می یای؟
سری تکان داد و با خنده گفت: اگه زنده بودم، چشم.
چند دقیقه بعد از اینکه خداحافظی کردیم فرید آمد. از صورتش معلوم بود که سر حال است و کلی با بچه ها بازی کرد. بعد از شام، بچه ها از خستگی خوابیدند و من هم نفسی به آسودگی کشیدم. فرید در حالیکه چای می ریخت از توی آشپزخانه گفت:
- راستی صبا، فردا من نمی رم کلینیک، با هم بریم گذرنامه بگیریم، دیگه باید آماده بشی.
خسته و بی رمق گفتم: باشه مدارکم رو آماده کردی؟
فردی فنجان چای را مقابلم گذاشت و گفت: آره، همه چیز آماده است. کاری هم نداره. فردا مدارک رو تحویل می دی، چند روز بعد پاسپورت آماده است. بعد هم برایت تقاضای ویزا می کنم و دیگه همه چیز مرتب
است.فرید همینطور حرف می زد و من گیج نگاهش می کردم. خوابم گرفته بود از خستگی تمام بدنم درد می کرد. نم یدانم فرید چقدر حرف زد که فهمید من اصلا متوجه نمی شوم. با ملایمت بلند شد و به طرفمم آمد. همانطور که بغلم می کرد، گفت:
- مثلا اینکه خیلی خسته ای، بیا، من می گذارمت تو رختخواب.
بعد هم مثل بچه های کوچک که پدرشان بغلشان می کند، هب طرف اتاق خواب راه افتاد. هنوز درست و حسابی روی تخت نرسیده بودم که در آغوش فرید از حال رفتم
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:46 ب.ظ
 
ارسال: #45
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 33

تا اخر همان هفته، پاسپورت من و بچه ها چور شد و خوشحالی فرید کامل شد. با اینکه کسی حرفی نمی زد، حس می کردم همه نگران هستند. به اصطلاح آرامش قبل از طوفان در دو خانواده حاکم بود. اوایل هفته، نسیم آمد. توپش هم پر بود. چند ساعتی از آمدن شهین خانم می گذشت که در زدند. در را باز کردم، نسیم پشت در منتظر بود. دلم برایش خیلی تنگ شده بود، از وقتی ازدواج کرده بود و منهم بچه دار، خیلی کم از حال هم با خبر بودیم و گاهگاهی تلفنی با هم حرف می زدیم. د رفکر بودم که نسیم گفت:
- تا کی باید اینجا وایسم، تا تو خاطراتتو مرور کنی؟
با خنده گفتم: خوب بای تو دیگه، منتظر تعارفی؟
آمد تو و با شهین خانم بوبوسی کرد و لباسهایش را در آورد. بعد رفت دستهایش را شست و سراغ بچه ها رفت. شیرین و شایان با دیدن صورت آشنای نسیم، سر و صدا در می آوردند و می خندیدند. آن روز با شهین خانم داشتم لباسهای به درد نخور و وسایل اضافی را جمع و جور می کرد. می خواستم کم کم برای مسافرت آماده شوم. شهین خانم مشغول جمع کردن، لباسهایی بود که کنار گذاشته بودم. رفتم سراغ نسیم و با خوشحالی گفتم: چه عجب از این طرفها؟
ابرویش را بالا انداخت و گفت: چقدر تو رو داری! از وقتی ازدواج کردم تا حالا خونه ما آمدی؟
شرمزده سر تکان دادم و گفتم: حق داری، ولی با این دو تا وروجک نمی شه از جا تکون خورد.
بعد پرسیدم:
- علی چطوره؟
با خنده گفت: خوبه خوب. تو چطوری؟ فرید چطوره؟ از مهمانی اون شب هی می خوام ازت بپرسم اون حرفها راسته یا نه؟
با تعجب پرسیدم کدوم حرفها؟
- همون مسافرت خارج و بورسیه و این حرفها!
سرم را تکان دادم و گفتم: آره، چند روز پیش هم پاسپورت من و بچه ها آماده شد. فکر کنم تا آخر همین ماه بریم.
نسیم چند لحظه ای مردد نگاهم کرد س، سر انجام گفت:
- صبا من خیلی می ترسم.
فکر کردم در مورد زندگی خودش حرف می زدند، با نگرانی پرسیدم:
- چی شده؟
- هیچی، یعنی هنوز هیچی، ولی می ترسم تو بری اونجا و اذیت بشی. صبا، این مرد امتحانشو به تو پس داده، اون خوقع که بچه ها نبودن مدام بهانه می گرفت و اذیت می کرد حالا که میخش سفت هم شده، چه کار می کنه؟ اونهم اوجا که هیچکس نیست احوالتو بپرسه. اگه بزنتت چه کار می کنی؟... هان؟
خودم هم به این موضوع فکر کرده بودم ولی از وقتی بچه دار شده بودیم فرید کمتر به من، پیله می کرد و احساس می کردم دیگر مثل سابق نیست که غیرتی می شد و اذیت می کرد. با صدایی گرفته گفتم: نترس، اونجا هم پلیس هست، بعدش هم با این بچه ها من کمتر فرصت بیرون رفتن دارم برای همین چشم کسی بهم نمی افته که فرید بهانه بگیره...
نسیم با نگرانی واقعی گفت: تو نمی تونی همراهش نری؟ تو بمون، اگه به قول خودش این دوره یک ماهه باشه، خوب بر می گرده، یک ماه هم که هزار سال نیست، زود می گذره. سرم را تکان دام و نسیم با اصرار گفت: چرا؟ اگه می تونی تو نرو، برو پیش مامان تا فرید برگرده، مامان و بابا از خداشونه تو با بچه ها بری اونجا، تازه من و فلی هم هستیم تنها نمی مونی.
- می دونم، اما نسیم نمی شه من نرم. من هم می ترسم.
نسیم در چریان مهمانی کذایی الهام و رفتار دکتر سلطانی بود. آهسته گفتم:
- مهشید مثل اینکه طلاق گرفته، با اون اخلاق و رفتاری هم که داره، فرید براش لقمه چرب و نرمی است. مخصوصا حالا که با وجود این دو بچه من زیاد فرصت ندارم با فرید حرف بزنم و دنبال کحارشو بگیرم. فرید هم
چند وقته شبها دیر می آد و تازگی ها فهمیدم بعضی وقتها مطب هم نمی ره و معلوم نیست کجاست. خودش هم میگه این فرصت مطالعاتی به بعضی از همکاراش هم داده ده، از این می ترسم که مهشید هم جز اعزامی ها باشه، حالا تصور کن من هم همراه فرید نباشم...
نسیم دیگر چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه گفت:
- صبا، حالا که خدم ازدواج کردم می فهمم تو چی می گی، درسته این هم دلیل مهمی است که باید بری، اما صبا، مواظب ابش. خیلی مواظب خودت باش.
ناخودآگاه همدیگر را در آغوش کشیدیم، همان لحظه شهین خانم هم وارد اتاق بچه ها شد و با دیدن ما، لبخند زد و گفت:
- شما دو تا آبجی چند وقته همدیگرو ندیده بودید؟
نسم در حالیکه چشمانش خیس اشک بود، گفت: خیلی وقته شهین خانم، آخه من کورم!
شهین خانم با ترس واقعی گفت: راست می گی؟
با خنده گفتم: نه بابا اذیت می کنه.
نسیم بعد از ناهار رفت. آنقدر با شیرین و شایان بازی کرده بود که بچه ها خسته و بیحال بودند. وقتی نسیم و شیرین کنار هم بودند همه می فهمیدند شیرین شبیه کیست. درست مثل نسیم که کوچک شده باشد. شهین خانم بعد از شام درست کردن رفت. لباسهای اصافی و وسایل را هم با کیسه نایلون برد. می گفت در همسایگی شان خانواده ای زندگی می کند که میلی محتاج هستند. لباس و وسایل را برای آنها می برد و من در تعجب ماندم با وضعی که خود شهین خانم داشت چطور برای بقیه بذل و بخشش می کرد. شب، فرید زود آمد. سر حال و خوشحال بود. بچه ها خواب بودند. اول رفت سراغ بچه ها و هر دو را بوسید بعد وارد آشپزخانه شد و کنار من که مشغول سالاد درست کردن بودم، نشست. با مهبانی گفت: حال خانم خودم چطوره؟
نگاهش کردم. چشمان سبزش برق می زد گفتم: خوبم، تو چطوری؟ روزت چطور گذشت؟
لحظه ای صورتش را در هم کشید و گفت: روز گندی بود.
پرسشگرانه نگاهش کردم، ادامه داد: این دکتر سلطانی هم کاراش درست شده و می آد.
درست متوجه منظورش نشدم، پرسیدم: کجا می آد؟
فرید سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: انگلیس.
لحظه ای احساس کردم که وانمود می کند که ناراحت است و در واقع خوشحال هم هست. ساکت ماندم، فرید گفت: می دونم تو ازش خوشت نمی آد، اما خوب چاره چیه؟ اون اونجا یه فامیل داره، ماهم که خونه جدا می گیریم، تو غصه نخور! هر کاری کردیم با بچه ها، این نیاد نشد، مثل اینکه پارتی داره.
بعد برای اینکه موضوع را عوض کند گفت: صبا، بچه ها را هم بردار بریم شام بیرون، الان خیلی وقته خودتو زندونی کردی.
- آخه شام درست کردم.
فرید دستانم را گرفت و گفت: خوب فردا نهار بخور. پاشو، بریم هوایی بخوریم. یه کمی خرید کن. پاشو.
بچه ها را نیم خواب لباس گرم پوشاندم و راه افتادیم. اول رفتیم به یک مرگز تجاری بزرگ و چند دست لباس گرم برای بچه ها و یک پالتو برای خودم خریدیم. فرید هم یک بارانی برای خودش خرید. می گفتند انگلیس سرد و بارانی است. بعد به رستوران رفتیم و شام خوردیم. برای بچه ها هم صندلی مخصوص آوردند و منهم برای اینکه سر و صدا نکنند جلویشان چند سیب زمینی سرخ کرده گذاشتم که با اشتها خوردند. همه جا، مردم نگاهمان می کردند. وجود بچه ها باعث این توجه بود. حس می کردم فرید از این وضع زیاد راضی نیست. فرید آن شب گفت که تا دو هفته دیگر ویزاهایمان می رسد و برا آخر ماه بلیط رزرو کره است. خانه مان را به عنوان وثیقه برای بازگشتمان گذاشته بود و این اا حدودی خیال مرا راحت می کرد که حتما بر می گردیم. صبح فردا، بر خلاف روزهای دیگر بچه ها زود بیدار نشدند. دیشب، دیروقت خوابیده بودند و خسته بودند. شهین خانم که آمد هنوز خواب بودند. با خوشحالی هب شهین خانم گفتم: نهار داریم دیشب شام بیرون خوردیم، بیا، بیا بقیه داستان رو برام تعریف کن.
با خنده آمد تو و نشست. برایش چای ریختم و خودم هم نشستم. شهین خانم پرسید: بچه ها هنوز خوابن؟
سرم را تکان دادم و گتفم: طفلک ها از بس بیرون نرفته اند، دیشب خیلی خسته شدن.
شهین خانم، چایش را برداشت و سر کشید، بعد با صدایی آهسته شروع به تعریف کرد:
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:46 ب.ظ
 
ارسال: #46
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
بچه دوم هم پسر بود و اسمش را محمد گذاشتیم. حالا دیگه کمال به منتهای آرزویش رسیده بود و محمود و محمد شده بودند نور دو چشمش، هر وقت از سفر می آمد، ساکش پر از اجناسی بود که برای پسر ها آورده بود. به مو هم خیلی محبت می کرد. اینبار دیگه نگذاشتم محمد با دختر های ماه منیر بازی کند و محمود هم به هوای بچه تازه بیشتر پایین پیش خودم بود و اینطوری کمال هم پیش ما بود. کمکم داشتم یاد می گرفتم چطور با زندگی ام کنار بیایم و حق خودم و بچه هایم را از زیر پاهای ماه منیر و فامیلش بیرون بکشمح حالا دیگ مفهوم طعنه هایی که ماه منیر در لفافه بهم می زد می فهمیدم و سعی می کردم خودم و بچه هایم را از دم دستش دور نگه دارم. هیچوقت یادم نمی ره که چطور با ---------- رفتار می کرد، یک شب که کمال قرار بود پیش ماه منیر بماند با مو و بچه ها گذراند. اگر خود مو بودم چنان قشقرقی بپا می کردم که اون سرش ناپیدا بود. البته نه فکر کنی از روی عشق و دوستی شوهرم بود ها، نه! گفتم که من از همان اول از ریخت و قیافهء کمال زهره ام می رفت اما خو، هر چی هم باشه وقتی با یکی دیگه شریک باشی، حریص می شی و حسود. طاقت نداشتم لحظه ای از وقتی که کمال باید با مون و بچه هایم می گذراند، بالا پیش ماه منیر بماند. ولی، آن روز منیر حرکتی کرد که تازه دوزاری مو افتاد این زن چقدر خونسرد و خوددار است. صبح کمال بلند شد تا پیش ماه منیر و دختر ها برود. منهم اتفاقی رفتم، وسیله ای از محمود بالا جا مانده بود. وقتی کمال وارد شد انتظار داشتم ماه منیر جیغ و داد راه بندازد، خو، شوهرش دیشب تو بغل هوویش بود، شبی که متعلق به او و بچه هایش رود. ولی ماه منیر که آراسته و مربت نشسته بود، به دیدن کمال بلند شد و جلوی در آمد، با ملایمت و ناز گفت:
- خوش آمدید آقا. خسته نباشین.
بعد رو کرد به دختر هاش و آمرانه گفت: طیبه بدو چیایی بیار، طاهره پشتی پشت آقات بذار، مرضیه میوه و شیرینی بیار.
دختر ها از هر سو، پی فرمان دویدند. ماه منیر، وقتی با دهن باز منو دید با لبخندی که می دانستم به خاطر وجود کمال به مو می زدند، گفت: شماهم تشریف داشته باشید. و با این به اصطلاح تعارف، که از صد تا
فحش بدتر بود، عذرم را خواست.
ماه منیر، کم کم نقشه دراز مدتش را اجرا می کرد. آنقدر آهسته و آرام که هیچکس نمی فهمید. همون روزها سر مسئله ای با کمال حرفتم شد و مثل همیشه کش به کشمش فوری قهر کردم و رفتم خونهء آقام، این قهر کردند ها برای کمال عادی شده بود و برای مو استراحت، چند روزی می خوردم و می خوابیدم و بعد کممال می آمد دنبالم و می رفتم سراغ زندگی ام. اما اینبار وقتی برگشتم تقریبا خانه ام جارو شده بود و مثل مسجد خالی، وقتی هم که صدام در آمد کمال گفت: ماه منیر راست می گفت، تو که زن چند سال زندگی کرده ای، این وسایل رو برای صرفه جویی، بار جهزیه طاهره کردم. برای تو هم دوباره می خرم. البته خرید ولی دیگه اون وسایل نبود. همه دست دوم و به درد نخور، معلوم بود که گوش کمال از حرفهای ماه منیر پر است که اینطوری وسیله خریده بود. زبانم هم کوتاه شده بود و نمی توانستم حرفی بزنم چون خودم قهر کرده بودم. چند وقت بعد یک روز تاجی خانم و مادر شوهرم منزل ما مهمان بودند که بین ماه منیر و تاجی خانم دعوا شدو حرفهایی زده بشود که باز هم فهمیدم چقدر هالو هستم. از وقتی زن کمال شده بودم مادر و خواهر شوهرم طبقه بالا نمی رفتند و فقط پیش مو می ماندند. البته ماه منیر با ---------- کامل به دیدنشان می آمد و دختر ها ار هم می فرستاد پایین، آن روز هم، نیم ساعتی از آمدن مهمان ها می گذشت که ماه منیر آمد. یک ظرف پر از شکلات های خارجی هم همراهش آورده بود. تا نشست، تاجی خانم با پوزخند رو کرد به ماه منیر و گفت:
- چه عجب، اینقدر از آقا دادشتم برای ما هم آوردی، چطور دلت آمد از این شکلات ها بذاری؟
ماه منیر با تعجب دست و پاشو جمع کرد و گفت:
- اختیار دارین ما هر چی داریم مال شماست.
خواهر شوهرم چشمانش را تنگ کرد و با غیظ گفت: آره، جون خودت مثل همون پولایی که تو بانک خروار خروار رو هم گذاشتی، پولایی که آقا داداشم با جون کندن پشت فرمون اون کامیون در می آره تو مثل موش
بردار و به حساب خودت بذار، خوب؟ ما هم کور و کریم، نمی بینیم و نمی شنویم.
ماه منیر نمی دونم از ترس یا عصبانیت رنگش مثل گچ سفید شد. پاشد چادر نمازش رو به سر کشید و گفت:
- تاجی خانم، از شما انتظار نداشتم، مو با خوب و بد دادشتون ساختم، سرم هوو آوردید خانمی کردم و چیزی نگفتم، حالا هم که دارم براش زندگی جمع می کنم، حرف دارید؟ خوبه، تو ببندم تو پولاش؟ فکر کردید مو دوست ندارم مثل بعضی ها به قر و فرم برسم؟
تاجی خانم ظرف شکلات رو برداشت و طوری محکم در دست منیر گذاشت که ماه منیر چند قدم عقب عقب رفت. بعد گفت، خوبه، خوبه. این داداها رود در نیار، یعنی که خیلی زن خوب و به فکری هستی، فکر کردی خبر ندارم ننه و بابات از فرش به عرش رسیدن؟ اون بابای بیکار و علافت با اون داداشای معتادت از کجا آوردن دو طبقه رو خراب شدشون بسازن؟ همون خانم موشه هی جمع کرده و داده دست آقاش، که دو طبقه برای پسرای دزد و معتادش بسازه که فردای روز، اگه یک زن بد بختی حاضر شد باهاشون زندگی کنه، جا و خونه داشته بان. حالا بماند که سند دو طبقه هم به اسم دخترای موش موشک خانم است!! حالا بماندکه فرش و فریزر و یخچال و خلاصه زندگی شهین هالو رو هم جمع کردی زیرت! حالا به هر اسمی که بوده، بوده، ولی ما که می فهمیم! تو چشم نداری قرونی از پولای کمال خرج کسی غیر از خودت و اون فامیلای گشنه گدات بشه. نگذار دهنم وا بشه!
ماه منیر با همان خودداری و خنسردی همیشگی اش به طرف در رفت و در مقابل آنهمه توهین و داد و فریاد فقط یک کلمه گفت: حقشه! و رفت. همین یک کلمه چنان آنشی به جان خواهر و مادر کمال زد که تا چند
سات جلز و ولز می کردند و حقایقی از مه منیر را رو می کردند که سرم سوت کشید. تو همون سالها، بچه سومم هم دنیا آمد، اونهم پسر بود و اسمش را محسن گذاشتیم. اما از اون به بعد، زندگی ام از این رو به اون رو شد. مو که گرفتار سه با پسر بچه شیطون بودم، فرصت زیادی برای رسیدگی به کمال نداشتم و سود اصلی را ماه منیر برد. کمکم مهمانی هایی ترتیب می داد که برادرانش هم حضور داشتند، ساعتها کمال بالا می ماند و اگثر شبها همان جا می خوابید. مو هم از همه جا بی خبر، فکر می کردم واقعا از خستگی همان جا می ماند. مسافرت هایش هم کمتر شده بود و بیشتر اوقات تو خونه بود. صبح ها تا لیگ ظهر می خوابید و طرافهای غروب می رفت بیرون، به منهم نمی گفت کجا می ره، اما بالاخره ماه بالای ابر نمی مونه و سر انجام فهمیدم چه آتیشی تو زندگی افتاده، چند وقتی که کمال لاغر شده بود و اکثر اوقات کسل و بی حال بود. زیر چشماش گود رفته و دندانش سیاه دشه بود. مو احمق هم فکر می کردم از خستگی و کار زیاده، اما یه روز که رفته بودم به مادرم سر بزنمف زود برگشتم و دیدم کمال همراه برادران ماه منیر، تو خونه مو داشتن تریاک می کشیدن، همون جا از حال رفتم. محسن هنوز شیر می خورد که پدرش کامیون رو فروخت و خرج دود و دم و عیش و نوش خودش و اون برادر زنهای لات و بیکارش کرد. ماه منیر هم غمش نبود تو این سالها واسه هفت پشت جد و آبادش پول جمع کرده بود و دوتا از دختراشو شوهر داده بود. اما من ساده فقط یک سرویس طلا داشم که اون هم فروختم و زدم به زخم زندگی ام. تو یه روز از عرش به فرش رسیدیم و بد بخت شدیم، وقتی کمال بد بخت و معتاد و بی پول شد، ماه منیر رفت دادگاه و طلاق خواست. اول هم مهریه اش رو اجرا گذاشت که طبق نرخ روز حساب شد و رقم بالایی در اوج بی پولی کمال شد. کمال هم که هیچی نداشت حاضر شد در صورت بخشش مهریه، طلاق ماه منیر رو بده و داد. دیگه کمال پیر دشه بود و اعتیادش هم شده بود بلای جانمان، کمالی که پهنای شونه ش اندازه ارگاه بود حالا شده بود مثل یک جوجه مردند، اما ماه منیر سه طبقه خونه داشت و کلی پول تو حساب پس اندازش، هر وقت هم پول زیاد می آورد می کرد النگو و دست دختراش می کرد. بعد از اینکه ماه منیر طلاق گرفت ماه هم مجبود شدیم بریم یک آلونک اجاره کنیم. بعدش هم مو مجبور شدم کار کنم تا پسرام بتونن درس بخونن. الحمدالله محمود الان دانشجوست و نیمه وقت کار می کنه، محمد هم خرج خودشو در می آره، مهنم برای محسن، کار می کنم. کمال هم شده مثل یک بچه، که باید نگهش داشت. شهین خانم دوباهر چشمان خیسش را پاک کرد و با مظلومیت گفت:
- این هم زندگی مو! یک هووی نادون و ساده!!!
بغض گلویم را گرفته بود، آهسته بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. لحظه ای یاد مهشید افتادم و بدنم لرزید. سرم را روی دستم گذاشتم و دل سیر گریه کردم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:46 ب.ظ
 
ارسال: #47
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 34
از پنجره کوچک هواپیما به ابر ها خیره شده بودم. بچه ها، خواب بودند و فرید کنارم مشغول مطالعه بود. لحظه ای به بقیه مسافران نگاه کردم. هر کس مشغول انجام کاری بود. انگار فقط دل من بود که بی قرار می تپید. موقع خداحافظی در فرودگاه، مادر فرید گریه می کرد، نسیم هم همینطور، اما مادر من ساکت گوشه ای ایستاده بود و نگرانی و اضطراب در چشمانش موج می زد. از چند روز پیش یه یک یک دوستان و فامیل زنگ زده و خداحافظی کرده بودم. حتی شهین خانم هم ناراحت بود. هر چه می گفتم این مسافرت فقط یکماهه است فایده ای نداشت. انگار فقط خودم باور کرده بودم. حالا همه چیز تمام شده بود. مه غلیظی روی شهر را پوشانده بود. تا چند دقیقهء دیگر هواپیما می نشست و من وارد شهر غریبه ای می شدم که هنوز نمی دانستم برایم چه پیش خواهد آورد.
وقتی از هواپیما خارج و وارد سالن فرودگاه شدیم، فرید اطراف را نگاه می کرد انگار منتظر کسی بود. بچه ها خسته شده بودند و نق می زدند. از فرید پرسیدم:»
- کسی قراره بیاد دنبالمون؟
سرش را تکان داد و گفت: آره، بهروز گفته می آد فرود گاه.
با تعجب پرسیدم: بهروز دیگه کیه؟
- یکی از بچه ها، که چند هفته ای زودتر از ما آمده، همون که قراره برامون خونه اجاره کنه.
چند لحظه ای گیج و حیران ایستاده بودیم. سر انجام فرید به نشانهء دیدن یک آشنا لبخند زد و جلو رفت. بهروز هم سن و سال فرید بود. با ریش و سیبیل و موهای مشکی، چشمان درشت و نگاه نافذی داشت و
رفتارش از همان لحظه اول به دلم نشست. بعد از سلام و احوالپرسی، بهروز یکی از چمدان ها ار برداشت و گفت:
- خوب، بیایید من یک جا براتون پیدا کردم که نزدیگ خودمونه، اگه خوشتون نیامد می تونید عوضش کنید.
در بین راه، بهروز که جلو نشسته بود، برگشت و رو به من گفت:
- صبا خانم خوب شد شما آمدید، پریسا زن من هم خیلی احساس تنهایی می کرد. حالا الان می برمتون آپارتمان خودتون بعد برای ناهار میام دنبالتون، پریسا ناهار درست کرده.
با خستگی گفتم: راضی به زحمت شما نبودیم.
بهروز با خنده گفت: نه بابا چه زحمتی.
بالاخره تاکسی مقابل یک ساختمان بلند و کمی قدیمی ایستاد. احساس کردم آنجا مرکز شهر است چون خانه ها به هم چسبیده و اکثرا قدیمی بودند. بهروز جلو رفت و دکمه آسانسور را فشار داد. بعد گفت: اون
ساختمان روبرویی هم خانهء ماست. طبقه سوم هستیم.
فرید پرسید: خونه ما طبقه چندمه؟
- ششم.
جلوی در قهوه ای رنگی ایستادیم و بهروز با کلید در را باز کرد. با ورود به خانه، دلم گرفت. بوی نم در فضا می آمد. اثاثیه ارزان قیمت و کهنه ای را در خانه چیده بودند. خانه ای کوچک و فشرده بود با یک اتاق خواب و یک سالن نسبتا بزرگ و یک آشپزخانه خیلی کوچک. دستشویی و حمام هم یک جا بود. رویهم رفته، خانه تنگ و تاریکی بود که همان اول زد توی ذوقم!
وقتی بهروز رفت به فرید گفتم: این که لونهء موشه! می ترسم بچه ها اینجا سل بگیرن.
فرید با خنده گفت: یکماه که بیشتر نیست. اگه بخوای عوضش می کنیم اما برای همین هم کلی باید اجاره بدیم. پوند انگلیس هم می دونی که، خیلی گرونه.
به بچه ها شیر دادم و لباسهایشان را عوض کردم. سیستم حرارت خانه با پول کار می کرد، البته بهروز لطف کرده بود و قبل از آمدن ما، خانه را گرم کرده بود. بچه ها با کمی راحت شدند، خوابیدند. با فرید مشغول جا به جا کردن لباس ها و وسایل درون چمدان ها شدیم. چند بسته زعفران و پسته و نبات که نسیم برایم خریده بود را کنار گذاشتم تا هر زن بهروز بدهم. خوب، کلی در حق ما لطف کرده بودند. کمی از ظهر گذشته بود که بهروز دنبالمان آمد. در را که باز کردیم، با خنده گفت:
- خوب، حالا بفرمائید رستوران!!!
پسر خوب و خوش روحیه ای بود با لحنی خسته گفتم:
- ببخشید، آقا بهروز، اما بچه ها خوابیده اند. ما نمی تونیم بیائیم، از قول ما از پریسا خانم هم عذر خواهی کنید.
با ناراحتی گفت: نمی شه خانم دکتر، پریسا کلی تهیه و تدارک دیده، منتظر شماست.
بعد فکری کرد و گفت: اصلا یک کاری می کنیم. من می رم با پریسا و ناهار می آیم اینجا، خوبه؟
فرید به جای من جواب داد: با اینکه زحمت می شه، اما عالیه!
در فاصله ای که بهروز و پریسا بیایند، لباس عوض کردم و سر و صورتم را شستم و کمی آرایش کردم. شال ابرشمی هم که خیلی دوست داشتم روی موهایم انداختم. وقتی فردی وارد اتاق شد آماده بودم، فرید با دیدنم گفت:
- می خوای اینها رو بپوشی؟
نگاهش کردم و گفتم: عیبی داره؟
سری تکان داد و گفت: من این بهروز رو درست نمی شناسم، بهتره پوشیده تر لباس بپوشی.
خنده ام گرفت، بلوز آستین بلند و دامن بلند، شده بود لباسهای غیر پوشیده، اما چیزی نگفتم و به جای دامن، شلوار پوشیدم. نیم ساعتی از رفتن بهروز گذشته بود که در زدند. فرید در را باز کرد و بهروز با یک سبد پر از وسایل ناهار وارد شد. پشت سرش هم پریسا، دختر لاغر و قد بلندی بود با صورت سبزه و یک دنیا نمک، چشمان قهوه ای و کشیده ای داشت با گونه های برجسته و لبهای گوشتی، ابروهای نازک و کمانی داشت. رویهم رفته صورت زیبا و با نمکی داشت. رفتم جلو و سلام کردم. صورت هم را بوسیدیم. گفتم: باعث زحت شدم، باید ببخشید.
پریسا با خوشحالی گفت: این چه حرفیه؟ من دیگه داشتم برای دیدن یک هم زبون پرپر می زدم. به خدا آنقدر از دیدنتون خوشحالم که نگو و نپرس.
ناهار خوراک مرغ با سوپ درست کرده بود که با اشتها خوردیم. بعد از ناهار، دوباره بهروز رفت و از خانه شان تخمه و میوه آورد. بچه ها هم بیدار شده بودند و چهار دست و پا به جمع ما اضافه شدند. پریسا با دیدن بچه ها از خوشحالی پر در آورده بود. با خنده می گفت: هزار ماشاالله، آنقدر ناز هستن آدم نمی دونه کدوم رو بغل بگیره. بعد هم خم شد و هر دو را بغل کرد. شیرین و شایان هم با دیدن صورت ناآشنای پریسا گریه بلندی سر دادند. کمی بعد بچه ها مشغول بازی شدند و بزرگتر ها مشغول صحبت کردن، پریسا برایم تعریف کرد که ماه پیش آمده اند و اواخر این ماه به ایران بر می گردند. با خوشحالی و خنده گفت: خدا رو شکر دارم بر می گردیم.پرسیدم: چرا خوشحالی؟ این جا بهت بد گذشت؟
سری تکان داد و با لحن غمگین گفت: اکه جهنم هم می رفتم بهتر از اینجا بود. باز تو ایران می دونی که خانواده ات نزدیک هستن. حتی اگه هر ورز و هر هفته بهشون سر نزنی، دلت قرصه که با یک تلفن سراغت می آن، دم دستت هستن. تو ایران با همسایه ها، مغازه دار ها، اهل محل سلام و علیکی داری، بود و نبودت، مریضی و سلامتت، نداری و بد بختی ات براشون مهمه، اما اینجا انگار تو چشماشون شیشه کار گذاشتن، آنقدر سرد و بی تفاوت نگاهت می کنند که از وجود خودت خجالت می کشی. بهروز شبا دیر می امد، بچه ای هم نداریم که سرم گرم باشه، از تنهایی گاهی با خودم حرف می زدم. آخه مگه آدم چقدر می ره ویترین مغازه ها و بازار ها رو نگاه می کنه؟ باباخره هر چیزی تازگی شو از دست می ده و آنوقته که بدبخت می شی.
بهروز با شنیدن حرفهای پریسا با خنده گفت: بسه پریسا، آنقدر تو دل خانم دکتر رو خالی نکن.
بعد رو به من کرد و گفت: اونجوری هم که پریسا می گه، نیست.
فرید هم که مشغول پوست کندن پرتقال بود، گفت: من نمی ذارم صبا تنها بمونه.
پریسا با لبخند جواب داد، خدا کنه!
بعد از ساعتی، زن و شوهر رفتند و ما را تنها گذاشتند. آنقدر خسته بودم که پیشنهاد فرید را برای خرید، قبول نکردم و بد از خواباندن بچه ها، بیهوش افتادم. وقتی بیدار شدم صبح شده بود و آفتاب بی رمق و کم
جانی از لای پرده ها، وارد اتاق شده بود. بچه ها هنوز خواب بودند. اما فرید سر جایش نبود. بلند شدم و وارد سالن شدم، فرید در آشپزخانه مشغول چیدن لیوان و کارد روی میز بود. تا مرا دید، خندید و گفت:
- سلام. تا تو خواب بودی من رفتم یک کمی خرت و پرت خریدم. الان یک صبحانه ای بهت می دم که حظ کنی. بدو برو صورتتو بشور!
دست و صورتم را شستم و پشت میز نشستم. بوی قهوه فضای آشپزخانه را پر کرده بود. با دلتنگی گفتم: فرید چای نگرفتی؟
به یک پاکت سبز رنگ اشاره کرد و گفت: چرا، اینهاش. برای بچه ها هم از این غذاهای کمکی گرفتم. رویش نوشته لی ویتامین داره. یک مرغ هم خریدم. بقیه خرید ها باشد با هم برویم.
بعد از صبحانه، بهروز آمد دنبال فرید تا را هم به دانشگاه محل کارشان بروند و بهروز، فرید را معرفی کند. فرید با عجله لباس پوشید و رفت. وقتی در را بست، از جا بلند شدم و قوری را که پر از قهره سیاه و تلخ بود، در ظرفشویی خالی کردم. برای خودم چای درست کردم. لقمه های آخر صبجانه ام را می خوردم که شیرین و شایان چهار دست و پا از اتاق به سمتم امدند. دندانهای جلویشان مثل جوانهء گندم، سر زده بود و موقع آب خوردن با لیوان، تق تق صدا می کرد و دل مرا از شادی پر می کرد. برایشان از غذایی که فرید خریده بود، درست کردم، با اشتهای کامل خوردند. چند اسباب بازی جلویشان ریختم و خودم پشت پنجره رفتم. باز هم مثل دیشب مه غلیظی همه جا را پوشانده بود، شیشه ها عرق کرده بودند و چیزی پیدا نبود. یکهو، دلم گرفت. دلم برای خانه خودم که از پنجره اش شهر پیدا بود، تنگا شد. بغض گلویم را گرفته بود که صدای زنگ در، در خانه پیچید. با ترس و نگارنی جلوی در رفتم. پریسا بود. در را باز کردم و پریسا که سر و صورتش خیس باران بود، داخل شد. با خنده گفت:
- سلام، بیرون داره سیل می آد.
گفتم:
- سلام. این شهر هیچوقت آفتابی هم می شه؟
همانطور که کتش را در می آورد، جواب داد: والله، از وقتی ما اینجا آمدیم، یکی، دوباری، آفتابی شده، وقتی آفتاب در میاد، قیافه مردم دیدنی می شه، همه با عینک آفتابی و کرم ضد آفاب می پرن تو خیالان ها و پاک ها که مثلا آفتاب بگیرن. اگه اینها تو اهواز و آبادان بودن چیکار می کردن؟
با خنده گفتم: هیچی از زیر کولر گازی جنب نمی خوردن!
لحظه ای سکوت شد، بعد پریسا گفت: خوب، امروز می خوای چه کار کنی؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم: فعلا که هیچی. هنوز گیجم.
پریسا گفت: خوب بیا با هم بریم بیرون، بچه ها هم هوا می خورن.
دو دل گفتم: آخه بارون می آد. خیلی هم سرده...
پریسا فوری گفت: راهی نمی خواهیم بریم که، یک مرکز خرید چسبیده به خونه هامون، بیا، تا سر کوچه خیس نمی شی.
بچه ها را لباس پوشاندم و راه افتادیم. توی راه، افتادیم. توی راه، پریسا از وضع مواد غذایی و پوشاک و اینکه کجا اجناسش ارزان تر و بهتر است تعریف می کرد. خیلی زود به مرکز خرید رسیدیم. با اینکه جز مراکز مهم و اصلی شهر نبود اما به قدری بزرگ و وسیع بود که در چند ساعت هم نمی شد تمام مغازه هایش را دید. چیز هایی را که لازم داشتم خریدم. به کمک پریسا کمی از دلار هایی که همراهم بود تبدیل کردم. ناهار هم دوتا ساندویچ خوردیم و به خانه بر گشتیم. جلوی در خانه، پریسا گفت: خوب، صبا جون. من دیگه می رم. اگه کارم داشتی حتما خبرم کن.
با ناراحتی گفتم: کجا می ری؟ بیا بالا یک چایی با هم بخوریم.
اما پریسا قبول نکرد و گفت که باید برای شام، غذا درست کند.
بچه ها که خوابیدند. اشک در چشمانم حلقه زد. آنقدر دلتنگ بودم که دست و دلم به کاری نمی رفت. هوا هم جوری بود که احساس افسردگی و کسالت به آدم دست می داد. برای فرار از فکر و خیال، خودم هم خوابیدم
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:46 ب.ظ
 
ارسال: #48
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 35
دو هفته از آمدنمان می گذشت. دلم سخت تنگ شده بود. بر عکس من، فرید حسابی جا افتاده بود. صبحها زود بلند می شد و به دانشگاه می رفت و تا پاسی از شب همان جا می ماند. هوا هم آنقدر سرد و بارانی بود که نمی توانستم حداقل بیرون بروم. از بی همزبانی و تنهایی داشتم دق می کردم. پریسا گاهگاثی پیشم می آمد اما او هم کار داشت و زود می رفت. بهروز با اینکه همکار فرید بود، سر شب به خانه می آمد، هر وقت از فرید سوال می کردم که چرا او هم مثل بهروز زود به خانه نمی آید، حق هب جانب می گفت:
- اون آخرای کارشه، ولی من تازه آمدم. خوب باید هم با هم فرق داشته باشیم.
می دانستم که مهشید هم آمده است و همین باعث نگرانی ام شده بود. اما، حرفی نمی زدم. دلم برای لحظه ای گفتگو با فرید پر می زد. از دیدن در و دیوار کثیف آپارتمان تنگ و تارکمان، خسته شده بودم. تلفن
آپارتمان هم طوری بود که نمی شد با خارج از کور تماس گرفت. البته مادرم و مادر فرید زنگ زده بودند ولی با شنیدن صدایشان بد تر دلتنگ شده بودم. صبحها زود از خواب بلند می شدم تا قبل از رفتن فرید بتوانم چند کلمه ای با او صحبت کنم. اما دریغ از چند کلمه حرف درست و حسابی فرید آنقدر بی حوصله و سرسری جوابم را می داد که از حرف زدنم پشیمان می شدم. روحیه ام آنقدر کسل شده بود که حوصله بچه ها را هم نداشتم. با کوچکترن کاری، سرشان فریاد می زدم و بعد خودم به گریه می افتادم. از فکر اینکه فرید از صبح تا شب همراه مهشید چه کارهایی می کند و اینکه در مملکت غریب، بیکار و بی کس مانده بودم، آنقدر اعصابم تحت فشار بود که با کوچکترین تلنگری، داد و بی داد را می انداختم و بچه های نازنیم را کتک می زدم. شیرین و شایان هم از ترس جیغ و داد و گریه های عصبی من، تقریبا از صبح تا شب بی حرکت و آرام گوشه ای کز می کردند. بچه های نازنینم که نوز یکسالشان نده بود، متوجه اعصاب خراب مادرشان و بی توجهی پدرشان شده بود و از خودشان در مقابل من محافظب می کردند. اما باز به خودم دلداری می دادم که دو هفته دیگر بر می گردیم و این کابوس عذاب آور تمام می شود.
پریسا و بهروز، کم کم وسایلشان را جمع می کردند تا بر گردند. پریسا آنقدر خوشحال بود که حسودی ام می شد. قرار بود برای پایان هفته همهء همکاران بهروز را دعوت کند و به اصطلاح یک جشن خداحافظی بگیرد. من هم از اینکه یک مهمانی در پیش داریم خوشحال بودم با خودم فکر می کردم شاید بتوانم با فرید صحبت کنم و دوباره ازش خواهش کنم شبها زودتر برگردد. برای ماهم تنوع لازم بود، با اینکه به یک کشور خارجی آمده بودیم اما من هیچ جا را ندیده بودم و اگر بعدا کسی از من می پرسید لندن چطور جایی بود؟ هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.
سر انجام جمعه از راه رسید و من با شور و شوق مشغول لباس پوشیدن شدم. از صبح بچه ها را حمام کرده و خودم هم حمام رفته بودم. بچه ها، از اینکه من سر حال بودم، خوشحال بودند و شیطنت می کردند.
شیرین، چند قدمی می توانست راه برود اما بعد از چند قدم، می افتاد،ولی شایان هنوز می ترسید قدم از قدم بردارد، دستهایش را به لبه میز می گرفت و بلند می شد اما از جایش تکان نمی خورد. چند کلمه ای هم به زور می گفتند، البته من اصلا حوصلهء سر و کله زدن با بچه ها را نداشتم و پیشرفت حرف زدنشان اصلا خوب نبود.
فرید صبح که می رفت بهم گفت که خودش به خانه بهروز و پریسا می آید و من منتظرش نشوم. ساعت نزدیک هفت بود ه با بچه ها به خانه پریسا رفتم. وقتی زنگ زدم خودش با خوشحالی در را باز کرد و تعارف کرد ه داخل شوم. چند نفری آمده وبدند. تا ره حال هیچکدامشان ار ندیده بودم. بهروز با دیدن من و بچه ها به طرفمان آمد و بعد از سلام و احوالپرسی آهسته گفت:
- خیلی خوش آمدید، پس فرید کو؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم: گفت خودشت می آد.
بهروز با خنده گفت: من نمی دونم این فریدتو آزمایشگاه چقدر کار داره؟
بعد شایان را بغل کرد و گفت: بفرمائید، بیایید تا شما را به دوستان دیگر معرفی کنم.
روی مبلها سه زن و یک مرد نشسته بودند. بهروز به زن و مردی که کنار هم روی یک مبل نشسته بودند اشاره کرد و گفت:
- ایشون دکتر ایزدی هستند و سپیده خانم، همسرشون.
بعد رو به دو زنی که روی صندلی کنار هم نشسته بودند کرد و گفت:
- این خانم ها هم مقیم اینجا هستند و هموطن، خنم دتر ویده و یلدا صوفی.
هر دو دختر بلند شدند و با من دست دادند. بهروز با خنده گفت: ایشون هم خانم دکتر پورزند، همسر فرید آقا!
احساس کردم پوزخندی روی لب دو خواهر، شکل گرفت. اما خودشان را کنترل کردند و ساکت سرجایشان نشستند. زن، دکتر ایزدی کمی چاق و قد کوتاه بود و حجاب کامل داشت. خود دکتر ایزدی هم جوانی متوسط القامه بود با سری که کم کم داشت کچل می شد. به نظر آدمهای خوب و با شخصیتی می آمدند. اما ویدا و یلدا اصلا اینطور نبودند و کتی تظاهر به متانت هم نمی کردند. هر دو لباسهای تنگ و کوتاهی پوشیده بودند کهدختر بچه ها هم خجالت می کشیدند آن جور لباس بپوشند. با هر تگان کوچک بدنشان پیدا می شد.
ویدا خواهر بزرگتر بود، موهای کوتاه و پسرانه اش رنگ قرمز دوشن داشت. صورتش مثل پرهای طوطی، رنگارنگ بود. لبهای سرخ، گونه های قهوه ای و پلک های سبز و آبی. با اولین نگاه هر کس متوجه لنز بد رنگ و غیر طبیعی سبزش می شد. چشمانش درست مثل کورهای مادرزاد شده بود. خنده های بلند وقیحش حال هر کسی را بهم می زد. یلدا از خواهرش قد بلند تر و خوش هیکل تر بود. موهای بلندش ار فر کرده وبد و به رنگ شرابی در آورده وبد. او هم صورتش از آرایش زیاد، نگین شده وبد. لنزیهای یلدا، آبی بود و مثل خواهرش مصنوعی و بد ریخت به نظر می رسید. کنار دماغش جای عمل جراحی داشت و خندا هایش پر از عشوه و ناز وبد. با هر جمله سر و دستش ار تکان می داد و میان حرفهایش پر بود از تکه های انگلیسی، بعد با ناز می گفت: ببخشید به فارسی نمی دونم چی میشه!!!
هر بار این جمله را می گفت دلم می خواست موهایش را دور دستم بپیچانم و تکانش دهم و بگویم: مگه چند وقته اینجایی که زبون مادری ات رو فراموش کردی؟
چند لحظه ای که گذشت، بلند شدم و پیش پریسا که در آشپزخانه بود، رفتم، تا مرا دید گفت: خوب شد آمدی، دیگه داشت حالم به هم می خورد.
پرسیدم: از چی؟
با ابرو اشاره به دو خواهر رنگارنگ کرد و گفت: این دوتا نجیب خانم رو می گم.
آهسته پرسیدم: خوب چرا دعوتشون کردی؟
با سوالم انگار داغ دلش تازه شد و گفت: من دعوت نکردم. این دوتا از دوستای اون مهشید احمق هستن، وقتی از دکتر ایزدی دعوت کردم اونهم اونجا بودو خودش و دوستاش رو دعوت کرد. خجالت کشیدم بگم نه! حالا هم چشمم کور باید پذیرایی کنم.
نگاهی به اتاق کردم تا ببینم بچه ها کجا هستند هر دو مشغول بازی با زن دکتر ایزدی بودند که معلوم بود بچه دوست دارد. داتم کمک پریسا وسایل شام را آماده می کردم که زنگ زدند. لحظه ای بعد مهشید با دسته گل وارد شد. غرق در آرایش بود. موهایش را کوتاه کرده بود و انگار دماغش را هم عمل کرده بود.
دامن کوتاه همراه با بلوز آستین حلقه ای پوشیده بود. با دیدن من، لبخند زورکی زد و گفت: به به، صبا خانم حالتون چطوره؟
بعد با دیدن روسری سرم گفت: شمااینجا هم دست از این شال و کلاه بر نداشتید؟
با قاطعیت گفتم: این به قول شال و کلاه جزو اعتقادات منه، و هر جان برم همراهم هست. اما شما مثل اینکه منتظر فرصت بودید نه؟
پریسا هم با خنده گفت:ماشاءالله صبا خانم آنقدر خوشگله که باید هم موهاشو بپوشانه، وگرنه دکان خیلی ها تخته مشه!
مهشید پشت چشمی نازک کرد و حرفی نزد. با همه سلام و احوالپرسی کرد و کنار دوستانش نشست. ولی وجود شیرین و شایان را ندیده گرفت و حتی نیم نگاهی به طرفشان نیانداخت. چند دقیقه بعد از رسیدن مهشید، فرید هم آمد. اول آمد و با پریسا و من که نوز در آشپزخانه بودیم، سلام و احوالپرسی کرد، بعد به سراغ مهمانان دیگر رفت. نمی دانم چرا از فاصله کوتاه بین آمدن فرید و دکتر سلطانی آنقدر ناراحت شدم. انگار با هم آمده بودند و فرید منتظر مانده بود تا مهشید اول بیاید. احساس تهوع داشتم و سرم بد جوری درد گرفته وبد. پریسا، شام را کشید و همه را به سر میز دعوت کرد. از فرصت استفاده کردم و بچه ها را بردم به اتاق خواب تا شیر بدهم. شایان از گرسنگی کلافه شده بود و با دست یقه لباسم را می کشید. با بزرگتر شدن بچه ها، شیر من هم کم شده بود و دیگه به بچه ها غذا می دادم. کمی که به هر دو شیر دادم. لباسم را مرتب کردم تا از سر میز برایشان کمی گوشت مرغ بیاورم. در اتاق را که باز کردم خشکم زد. مهشید تقریبا داشت توی گوش فرید حرف می زد و فرید هم آهسته سر تکان می داد. با دیدن من، هر دو از هم فاصله گرفتند و با این حرکت دو خواهر زیر خنده زدند. احساس می کردم صورتم قرمز شده است. مهشید همراه دوستانش رفتند و سر جایشان نشستند، بغض گلویم را گرفته بود. فرید کنارم آمد و گفت: صبا چرا شام نمی خوری؟به سختی خودم را کنترل می کردم تا اشکم سرازیر نشود. بدون آنکه جواب فرید را بدهم، کمی غذا برای بچه ها کشیدم. در مدتی که بچه ها غذا م یخوردند، فکر می کردم که چرا فرید اینطوری رفتار می کند.اگر خسته و بی حوصله بود پس باید برای همه، همینطور باشد، نه فقط برای من! تصمیم گرفتم ازش بخواهم زودتر به خانه برویم تا کمی باهم صحبت کنیم. وقتی به اتاق پذیرایی برگشتم تقریبا همه شمام خورده بودند، پریسا برایم یک بشقاب پر، غذا کشیده ود. دختر خیلی ماهی بود و از اینکه زودتر از ما بر می گشت خیلی ناراحت بودم. مشغول خوردن غذا بودم که پریسا با صدای بلند گفت:
- خیلی خوشحالم که داریم بر می گردیم. دلم برای همه چیز ایران تنگ شده...
یلدا با طعنه گفت: حتما بیشتر برای هوای کثیف و ترافیکش؟... نه؟
پریسا با لحن کوبنده ای گفت:هر کسی لایق وطنش باشه برای همه چیزش دلتنگ می شه، اما خیلی ها این شانس رو ندارن!
بعد به طرف من برگشت و گفت: صبا، تو دلت تنگ نشده؟
لقمه ام را قورت دادم و گفتم: چرا، ولی ماهم انشاءالله یکی، دو هفته دیگه بر می گردیم.
فرید که داشت میوه پوست می کند با خنده جواب داد:
- خیلی هم به دلت صابون نزن صبا، چون ما یکی، دو ماه دیگه اینجا هستیم.
چنان از حرفش جا خوردم که غذا به گلویم پرید و به سرفه افتادم. صلاح ندیدم جلوی چشم منتظر بقیه حرفی بزنم، چون می دانستم حتما بحث و جدلی در پیش خواهیم داشت. وقتی میز غذا را همراه پریسا و خانم ایزدی جمع کردیم، کنار فرید رفتم و با استفاده از موقعیت آهسته گفتم: فرید؟ بریم خونه؟
نگاهم کرد و گفت: برای چی؟ به من که خیلی خوش می گذره. بریم خونه چی کار کنیم؟
گفتم: آخه خیی وقته من تو با هم تنها نبودیم، با هم حرف نزدیم، امشب که تو زود آمدی، گفتم...
حرفتم را برید و گفت: من حوصله ندارم بیام خونه به شکایت ها و غرغر های تو گوش بدم. اگه حرفی داری همین جا بزن.
ساکت شدم. این فریدید نبود که آنقدر مشتاق ازدواج با من وبد. این فرید حسودی نبود که از ترس نگاه بقه، زود از مهمانی ها دل می کند. این شوهر من نبود. همه مشغول صحبت و خنده بودند، ولی من فرسنگ ها دورتر از آنها بودم. بچه ها خوابشان می آمد و نق می زدند. فرید مشغول صحبت و خنده با مهشید و دو دوست اطواری اش بود. دلم خیلی گرفته بود. فرید که تازگی ها از ضحبت با من خسته بود حالا مشتاقانه به حرف های پوچ و جلف دختران رنگ و روغن خورده می خندید. با خودم فکر کردم « من اینجا چه می کنم؟ چرا نشسته ام و شاهر دلبری زنان دیگر از شوهرم و بگو بخند او با زنان غریبه هستم؟ یعنی من آنقدر حقیر شده ام؟» با عصبانیت بلند شدم و لباس بچه ها را پوشاندم. مهشید با خنده گفت:
- حالا کجا صبا جون؟ تازه اول شبه!
با نفرت گفتم: برای ما زنهای نجیب الان آخر شب و دیر وقته، شما رو نمی دونم.
چشمان پریسا از خوشحالی برق زد. فرید اخمهایش را درهم کشید و گفت:
- صبا، بشین با هم می ریم.
با غیظ گفتم: لزومی نداره تو هم همراه ما بیایی. الحمدلله خانه نزدیکه و من هم یادم نرفته که بچه دارم و بچه ها خوابشون می آد.
مهشید دوباره با ناز و ادا گفت: وای، شما چقدر بد اخلاقید!
پریسا این بار گفت: خوب شما ه ماگه شوهرتون با زنهای دیگه گرم می گرفت، بداخلاق می شدید.
دلم خنک شد. زن دکتر ایزدی هم به کمکمان آمد و انتقام این چند ساعت وقاحت رو گرفت و گفت: آخه، خانم دکتر از همسرشون طلاق گرفتن، چون مردهای ایرانی هم، طاقت ندارن زنشون با مرد غریبه بگه و بخنده. بعد با خنده گفت: البته هر کسی خودش می دونه و خدای خودش!
قبل از اینکه فرید حرفی بزند، ویدا با لحن وقیحی گفت: این حرفها دیگه دِمُده شده. الان قرن بیست و یکم است... تعجب می کنم شما با این طرز تفکر چطور آمدید لندن؟ خوب همون شهر خودتون می موندید...
اینبار بهروز بی طاقت گفت: ما نیامدیم که بمونیم. اگر هم آمدیم منظور چیز دیگه ای بوده که با عیش و نوش و خوش گذرانی زمین تا آسمون فرق داره.
دیدم اگ رآنجا بمانم حتما دعوا درست می شود، با صدای بلند از همه خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم. هوای سرد، باعث شد کمی سر حال بیایم. از حرف پریسا و خانم ایزدی حسابی خوشحال بودم. پس این اعتقادات فقط مربوط به من نمی شد. بچه ها به محض رسیدن به خانه، خوابیدند. به صورت های بیگناهشان که در خواب، معصوم تر به نظر می رسید نگاه کردم. چقدر این مدت اذیتشان کرده بودم و همه اینها تقصیر فرید بود. از ناراحتی و دلتنگی نمی توانستم بخوابم. تصمیم گرفتم سرم را با کتاب خواندم گرم کنم تا فرید بیاید. امشب باید با او صحبت می کردم، ساعت ها به کندی می گذشت و از فرید خبری نبود. الم پر از کینه شده بود. دلم می خواست زورم یم رسید و حسابی کتکش می زدم. از کتاب هم چیزی نمی فهمیدم، کتاب را به گوشه ای پرتاب کردم و در سکوت نشستم. ساعت حدود سه صبح بود که فرید در ورودی را باز کرد. در تاریکی زیر نظر داشتمش، فکر می کرد منهم همراه بچه ها خوابیده ام و آهسته و آرام حرکت می کرد. کمی که جلو آمد با صدای بلندی گفتم: چه عجب بالاخره تشریف آوردی!
آشکارا ترسید، زود گفت: چرا مثل جغد تو تاریکی نشستی؟
بعد کتش را در آورد و با صدایی آهسته پرسید: چرا همانجا نماندی؟ تو که بیداری...
با خشم گفتم: بله من بیدارم، اما تو دو با بچه هم داری که انگار یادت رفته، اونها از همون لحظه که رسیدن، خوابیدن.
فرید داشت لباسهایش را عوض می کرد، فرصت را غنیمت شمردم و گفتم:
- امشب چی می گفتی که یکی دو ماه دیگه قراره اینجا بمونیم؟
با بی حوصلگی گفت: همین که شنیدی، اینجا کارم یک کمی طول می کشه. بعد بر می گردیم. تازه ممکنه اگه تو این مدت از کارم راضی باشن، برام اقامت دایم بگیرن و خونه و ماشین در اختیارم بذارن. اون وقت برای همیشه بر می گردیم اینجا، برای بچه ها هم بهتره، تو هم می تونی ادامه تحصیل بدی و ...
طاقت نیاوردم و با خشم داد زدم: بس کن فرید. انقدر دروغ تحویلم نده. تو ایران هم می گفتی بیاییم اینجا، می گردیم و تفریح می کنیم. ادامه تحصیل بدم؟ خر گیر آوردی؟ تو همون ایران، داشتم ادامه تحصیل می دادم نذاشتی، حالا با دو تا بچه، تو مملکت غریب، ادامه تحصیل بدم؟ دیگه با این حرفها نمی تونی خامم کنی، تو فقط به فکر خودت هستی. تو این مدت که اینجا آمدیم شد یک روز زود بیایی دست زن و بچه ات رو بگیری ببری گردش؟ شد یک روز زود بیایی یک کمی با من حرف بزنی، با بچه هات بازی کنی؟ تا حالا فکر می کردم واقعا به فکر کاری و از بس مشغولی وقت نداری، اما امشب فهمیدم که چقدر ساده و هالو هستم. تو برای سه تا زن خراب و کثیف بیشتر وقت و حوصله داری تا زن ساده و بد بخت خودت!
فرید با شنیدن حرفهایم از جا در رفت و داد زد، این فکر ها، مختص یک مغز خراب و شکاکه، تو حسودی! به مهشید چون دکتر موفق و زرنگی است، حسودی می کنی. خوب، اگه عرضه نداری، چرا به مردم تهمت می زنی. از شنیدن حرفهای فرید آنقدر ناراحت شدم که فنجان روی میز را به طرفش پرت کردم، با صدایی که از شدت خشم می لرزید، گفتم:
- خفه شو! اگه من شکاکم تو چی هستی؟ تو که به یک سلام و احوالپرسی سادهء من با رضا پسر عموم زمین رو به زمان می دوختی، تو که به همه تهمت چشم ناپاکی می زدی، حالا برای من ادای آدمهای روشنفکر رو در نیار. تازه من هیچوقت تو بغل هیچ مردی نبودم و تو شک می کردی. اما این زنیکه کم مونده بوی پای تو بشینه. معنی عرضه رو هم فهمیدم! هر کیم بتون ه از شوهرش طلاق بگیره و با وقاحت و جلف بازی شوهر زن ساده و احمقی مثل منو، از چنکش در بیاره با عرضه است. اگه اینطوره من هم سعی می کنم با عرضه باشم به امتحانش می ارزه!
وقتی حرفم تمام شد. چند لحظه ای فرید چیزی نگفت بعد به طرفتم آمد و با مشت گره کرده محکم توی صورتم زد. شدت صربه آنقدر زیاد بود که محکم به زمین افتادم. احساس سوزش در تمام صورتم پخش شد.
آهسته گفتم:
- اگر کار مهشید آنقدر بد است که از تهدید من برای انجام همین کارها، ناراحت می شی، پس چرا ولش نمی کنی؟
بچه ها که زا سر و صدای ما بیدار شده بودند، گریان به طرفمان آمدند. فرید بی حوصله به شایان که با پایش چسبیده بود و از گریه می لرزید، نگاه کرد. بعد با کمال بی رحمی محکم تو صورت بچه زد و داد کشید: خفه شو، حوصله عرعر ندارم.
شایان از ترس و درد جیغ می کشید و شیرین هم به سکسکه افتاده بود. لحظه ای دلم برای معصومیتشان آتش گرفت. بچه های عزیز من زیر دست و پای والدین احمقشان افتاده بودند. در این گیر و دار، همسایه طبقه پایین که زن پیر و مسنی بود در زد و به زبان انگلیسی به فرید گفت اگر سر و صدای ما همان لحظه تمام نشود مجبور است با پلیس تماس بگیرد. فرید از ترس اینکه برایش سوء سابقه نشود، درست زود عذر خواهی کرد و بچه ها ار بغل کرد. ساعتی بعد، خانه در سکوت فرو رفته بود. اما من هنوز بیدار بودم و به بخت سیاهم لعنت می فرستادم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:47 ب.ظ
 
ارسال: #49
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
صبح یکشنبه، هوا کمی آفتابی بود. با اینکه با فرید حرف نمی زدم، اما ته دلم خوشحال بودم. تازه قدر آفتاب را می دانستم. یکشنبه ها فرید دیرتر سر کار یم رفت. آن روز هم خانه بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد. بی توجه به حضورش به آشپزخانه رفتم تا صبحانه آماده کنم. ناگهان با صدای داد و فریاد فرید از جا پریدم. وارد هال شدم تا ببینم چه شده است. فرید مثل بچه های کوچک با شیرین و شایان دعوایش شده بود. شایان می خواست روی مبلی که فرید نشسته بود، بنشیند، فرید هم سرش داد می زد که برود پایین، ناخودآگاه جلو رفتم، چشمان شیرین از ترس گشاد شده بود. شایان هم گریه می کرد. داد زدم: بس کن! یک امروز هم که خونه هستی اینطوری با بچه هات رفتار می کنی؟ خجالت نمی کشی مثل بچه های دو سه ساله رفتار می کنی؟....
فرید با عصبانیت به طرفم برگشت، چشمانش قرمز شده بود، با صدایی دورگه داد زد:
- تو خفه شو، با این بچه تربیت کردنت!
خنده ام گرفت چنان می گفت « بچه تربیت کردن » انگار بچه هایش بیست ساله بودند، چنان ناراحت بود که انگار بچه ها معتاد و دزد هستند. انگار نه انگار راجع به کودکانی حرف می زد که هنوز یسال هم نداشتند. با غیظ نگاهش کردم، گفتم: اگه تربیت کردن منو قبول نداری، بسم الله! بیا خودت تربیتشون کن.
فرید پوزخندی زد و گفت: خوب تو نمی ذاری. الان داشتم همین کار رو می کردم.
جلو تر رفتم، عصبی گفتم: تربیت معنی اش داد کشیدن و کتک زدن نیست. تربیت فقط یکساعت، دو ساعت نیست. بعدش هم کسی می تونه بچه تربیت کنه، که خودش تربیت داشته باشه.
فرید با خشم نکاهم کرد، بعد فریاد زد: حالا دیگه من تربیت ندارم؟ هان؟
- آره تو تربیت نداری وگرنه بلد بودی چطور باید با زن و بچه ات رفتار کنی، رفتارت رو در مقابل یک مشت زن خراب بلد بودی. آداب معاشرت با آدم های سالم و با شعور رو بلد بودی...
فرید لحظه ای حرفی نزد. بعد با دست محکم زد و سر شایان که از شدت گریه سکسکه می کرد. داد کشید: عرعر نکن بچه!!!
بعد رو به من گفت: تو هم خفه شو، می دونم کجات داره می سوزه، ولی به درک! تو هم عرضه داشته باش!
با جسارتی غیر قابل باور گفتم: عرضه نمی خواد، وقاحت می خواد. من اهل خود فروشی نیستم وگرنه بازارش خیلی داغه...
فرید هجوم آورد طرفم، با سرعتی باور نکردنی، بچه ها را برداشتم و خودم را داخل اتاق پرت کردم و در را قفل کردم. فرید چند لحظه ای با مشت به در کوبید، بعد از صرافتش افتاد. بچه ها، مثل جوج می لرزیدند و گریه می کردند. صدای فرید که تهدیدم یم کرد از پشت در می آمد. آهسته روی زمین نشستم، به بچه هایم که آب از دماغ و چشمهایشان روان بود خیره شدم « من کجای کار اشتباه کرده بودم؟ چرا از اول جلوی فرید ایستادگی نکردم؟ چرا اینجا مثل یک زن بد بخت، نشسته بودم و به وضع و حالم بی تفاوت بودم؟ این بچه ها چه گناهی داشتند؟ » مصمم شیرین و شایان را بغل کردم. آنقدر تکانشان دادم و در گوششان زمزمه کردم تا آرام گرفتند. بعد بلند شم و لباسهایشان را عوض کردم. لباس خودم را هم عوض کردم. تصمیم گرفتم حد اقل حالا که خودم می توانستم عوض شوم. این کار را انجام بدهم. باید بچه ها را بیرون می بردم. این دو طفل معصوم که گناهی نکرده بودند. در اتاق را آهسته باز کردم. شیرین و شایان از ترس خودشان را جمع کرده بودند. فرید هنوز مقابل تلویزیون نشسته بود و بی توجه به ما، مشغول میوه خوردن بود. بچه ها را بردم به حمام و سر و صورت های کوچکشان را شستم، موهایشان را شانه زدم. وقتی کارم تمام شد هر سه آماده بیرون رفتن بودیم. فرید که متوجه شده بود لباس عوض کردیم، با صدایی خفه پرسید: کجا؟
به سختی سعی کردم فریاد نزدنم. جواب دادم: تو که این دوتا رو هیچ جا نمی بری، حالا خودم به جهنم. بعد هم به تو چه که کجا؟ مگه من از تو می پرسم که کجا می ری و کجا می آی؟
فرید عصبی گفت: تو نباید هم بپرسی، چون به تو مربوط نیست. اما بیرون رفتن تو، به من مربوطه. الان هم لازم نکرده جایی بری، این دوتا توله سگ هم جایی نرن نمی میرن. بشین سر جاتف حوصله سر و کله زدن با تو یکی رو ندارم.
با پوزخندی گفتم: چرا؟ مگه تو در روز با چند تا زن سر و کله می زنی که حوصله من رو نداری؟
داد زد:
- دوباره که شروع کردی؟ این چرت و پرت های تو تمومی نداره؟
بی توجه به حرفهای فرید، دست بچه ها را گرفتم و به سمت در رفتم. هنوز دستگیره در را لمس نکرده بودم، که فرید از جا بلند شد و به طرفم هجوم آورد.داد زد:
- مگه کری؟ می گم لازم نکرده بری بیرون.
بعد در را فقل کرد و کلید را از روی در برداشت. بچه ها لب برچیده و آمادهء گریه کردن بودند. نفس عمیقی کشیدم. نمی دانستم باید چه کنم. زیر لب صلوات فرستادم بلکه کمی آرام شوم. می دانستم جر و بحث با فرید هیچ فایده لی به جز دعوا و مرافعه و ترسیدن بیشتر بچه ها ندارد. من زورم به فرید نمی رسید. پس بهتر بود حرفی نزنم تا حداقل بچه ها بیشتر از این ناراحا و عصبی نشوند. لباسم را در آوردم و دست شیرین و شایان را گرفتم و با خودم به تنها اتاق خانهء تنگ و تاریکمان بردم. هر دو ناراحت بودند. دلشان می خواست بیرون بروند به خصوص چون لباس پوشیده بودند. با اینکه به سختی قدم از قدم برمی داشتند اما ذوق راه رفتن هم داشتند. دلم برایشان سوخت. در دل به فرید لعنت فرستادم. چقدر فرق کرده بود، رزهای اول زندگی مان را به یاد آوردم... بعد به خودم نهیب زدم که حسرت خوردن را بس کنم. آنقدر با بچه ها بازی کردم و حرف زدم تا هر دو خسته و بی حال شدند، بعد غذایشان را دادم و هر دو را خواباندم. فرید هنوز داشت تلویزیون نگاه می کرد، انگار خیال نداشت بیرون برود، ناهار درست نکرده بودم و تمایلی هم به این کار نداشتم. کار کردن دل و دماغ می خواست که من نداشتم. دلم از غصه در حال انفجار بود، کسی را هم نداشتم تا برایش حرف بزنم. ناچار کنار بچه ها دراز کشیدم بلکه چند ساعتی را با خوابیدن بگذرانم. تازه داشت چشمانم گرم یم شد که احساس کردم کنارم خوابیده است. لحظه ای ساکت ماندم تا ببینم چه کار می خواهد بکند. فرید هم لحظه ای حرکت نکرد، بعد آهسته دستش را روی بازویم کشید. از شدت عصبانیت داشتم می ترکیدم. چرا آنقدر این مرد پررو بود؟ چه چیزی در دنیا باعث شده بود فکر کند هر کاری کند از جانب من قابل بخشایش است؟ با عصبانیت، صورتش را که حالا نزدیک به صورتم بود، پس زدم. چشمانم را باز کردم و با خشم نگاهش کردم. فرید که باورش نمی شد من از خودم رانده باشمش، آهسته گفت: نترس بابا، منم!!!
با صدایی خفه گفتم: دقیقا از همین می ترسم.
خنده ای کرد و گفت: لوس نشو، خوب ببخشید.
نیم خیز شدم. واقعا باورم نمی شد که من آنقدر در نظر فرید پست و حقیر شده باشم. بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم، فرید هم دنبالم آمد. در اتاق را بستم تا بچه ها بیدار نشوند. بعد با صدایی که می لرزید گفتم: تو واقعا منو آنقدر خر حساب کردی؟...
فرید پرسشگر نگاهم کرد، ادامه دادم: اونطوری نگاه نکن! تو هر کاری دلت می خواد می کنی و هر حرفی می خوای می زنی بعد هم هر وقت احساس نیاز می کنی می آی سراغ من؟ یعنی من از جنس پلاستیک بودم و خبر نداشتم؟
فرید ساکت نگاهم می کرد، صورتش در هم رفته بود. رفتم به آشپزخانه تا برای خودم چای درست کنم. فرید از بین در آشپزخانه گفت: خوبه حالا! چه نازی هم می کنه، نمی خوای نخواه! به درک!
بعد از چند دقیقه صدای در آپارتمان را که با شدت بسته شد، شنیدم. شیرین را که با صدای در بیدار شده بود و گیج و مات در هال ایستاده بود، بغل کردم. شیرین خواب آلو گفت: بابا... ددر...
آهسته گفتم: آره عزیزم، بابا رفت. ما هم می ریم بیرون بذار شایان هم بیدار بشه، میریم. وقتی هر سه آماده شدیم نزدیک غروب بود، اما باید بچه ها را بیرون می بردم، طفلکی ها افسرده و ناراحت بودند. آهسته دستگیره در را چرخاندم و آه از نهادم بلند شد. لحظه ای بعد همراه بچه ها هق هق می کردم. فرید در را روی ما قفل کدره بود کلید مرا هم همراهش برده بود. با هزار زحمت بچه ها را آرام کردم. هر کاری به فکرم می رسید کردم تا سرشان را گرم شود. بعد از شام، وقتی هر دو خوابیدند، در عالم خودم فرو رفتم. زیر لب گفتم: آه فرید، لعنت بر تو!... لعنت به من....
بعد دل سیر گریه کردم. آنقدر اشک ریختم تا خسته و کوفته شدم. چشمانم می سوخت فرید آن شب و فردا شب هم به خانه نیامد. شیر بچه ها تمام شده بود، احتیاج به مواد غذایی داشتم و کسی نبود به دادم
برسد. بچه ها هم از یک طرف نق می زدند و بهانه می گرفتند. چند بار به سرم زد که به پریسا زنگ بزنم تا به پدر و مادرم خبر بدهد ام باز پشیمان شدم. دلم نمی خواست آبروی فرید را پیش دوستش ببرم. روز سوم دیگر طاقتم تمام شده بود. کمی هم نگران فرید بودم، آخر کجا رفته بود؟ تو مملکت غریب کجا می خوابید، کجا غذا می خورد؟ نزدیک ظهر بود که دل به دریا زدم و شمارهء پلیس را گرفتم. آنقدر هول و دستپاچه شده بودم که هر چه انگلیسی بلد بودم از یادم رفت. با هزار بد بختی به ماموری که تلفن را برداشته بود، حالی کردم که در خانه زندانی شده ام و نمی دانم شوهرم کجاست، وقتی آدرس را پرسید، خنده ام گرفت. نمی دانستم کجا هستم! بهش گفتم که نمی دانم آدرس دقیق آپارتمان چیست، چند لحظه ای ساکت ماند و بعد ازم خواست شمارهء تلفن را اگر می دانم بگویم. شمارهء تلفن روی دستگاه نوشته بوده بود. آهسته و شمرده شمرده برایش خواندم. بعد از چند لحظه صحبت با شخصی که نمی دانستم کیست به من خبر داد که به سراغم می آیند. آمدن پلیس با آمدن فرید همزمان شد. داشتم از پشت در به سوالات مامور زنی که برایمان فرستاده بدند، جواب می دادم که صدای فرید را شنیدم. داشت برای پلیس بهانه می آورد که جایی گیر افتاده و نتوانسته به خانه بیاید. با زرنگی قضیه را ماست مالی کرد. با شرمندگی مصنوعی به پلیس توضیح م یداد که یادش رفته کلید مرا از جیبش در آورد و با خودش برده است. وقتی در را باز کرد، مامور پلیس هنوز نرفته بود، با دین من با ملایمت پرسید: حالتون چطوره؟
به زحمت کلمات را پیدا می کردم و حرف می زدم که جای تعجب داشت، چون من همیشه انگلیسی ام خوب بود. می دانستم که پلیس به کل قضیه شک کرده، اما برای فرید همانقدر ترس و تنبیه کافی بود. پلیس را مطمئن کردم که حالم خوب است و مسئله ای نیست. بعد از چند سوال و جواب و امضا، عاقبت مامور پلیس رفت. فرید وارد خانه شد و شروع کرد به غر زدن در باهر اینکه چرا من آنقدر کولی هستم و جارو جنجال راه انداخته ام. داشت برای خودش داد می زد که مصمم جلو رفتم. با غیظ گفتم:
- دهنتو ببند فرید.
لحظه ای ناباورانه به من خیره شد، ادامه دادم: فقط کافیه یک بار دیگه یادت بره که کلید منو سر جاش بذاری و یادت بره که در رو قفل کردی و یادت بره که سه نفر آدم رو تو خونه زندونی کردی، اون وقت من می دونم و تو و پلیس! فهمیدی؟
چند لحظه ساکت ماند بعد طبق معمول شروع به هارت و پورت و داد زدن کرد، با خونسردی گفتم: هر چی می خوای داد بزن، فحش بده، فریاد بکش، فقط حرفی رو که زدم یادت نره!!!
صبح فردا وقتی فرید رفت، بلند شدم و سراغ در ورودی رفتم. کلیدم پشت در روی فقل بود. با خوشحالی معجره محم حرف زند و قاطع بودن را تجربه کردم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:47 ب.ظ
 
ارسال: #50
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 37

عجیب ترین عید در تمام عمرم را در لندن در آن آپارتمان تنگ و تاریک و نمور گذراندم. پریسا تنها دوست و همزبانم رفته بود و با فرید هم قهر بودم. فرید هم بر عکس دفعه های پیش که به دست و پایم می افتاد و عذر خواهی می کرد، هیچ حرفی نمی زد. از آن شب سیاه، با خودم عهد کرده بودم که دیگر با فرید صحبت نکنم و قسم خورده بودم که تحت هیچ شایطی دست روی شیرین و شایان بلند نکنم. سر نماز، از خدا می خواستم که هر چه زودتر کاری کند تا به ایران برگردیم. دوسه باری مادرم و نسیم از ایران زنگ زده بدند، اما هر بار تا می امدم تعریف کنم که چه روزگار سیاهی دارم، پشیمان می شدم، می دانستم که آنها کاری از دستشان بر نمی آید و با حرفهای من فقط نگران می شوند. روزهایم را با کارهای مختلفی پر می کردم. سعی می کردم هر چقدر هم افسرده و بی حوصله هستم با بچه هایم کار کنم و به آنها آموزش بدهم. ساعتی تلویزون نگاه می کردم و کتابهایی که پریسا موقع رفتن بهم داده بود، می خواندم. بعد غذا درست می کردم و ساعتی هم بچه ها را به پارک نزدیک خانه می بردم. تمام ساعتهایم به ذکر گفتن و دعا کردن می گذشت. احساس می کردم فقط خدا با من است. تنهای تنها مانده بودم. فقط وقتی بچه ها را می خواباندم، می توانستم با خودم خلوت کنم و چند قطره ای اک بریزم. فرید اما کاملا سرگرم بود و از حال ما غافل، اصلا نمی پرسید چه می کنید، چه می خورید، کجا می روید. صبح به صبح چند پوندی روی میز می گذاشت و بی خداحافظی می رفت. نیمه های شب هم آرام و بی صدا بر می گشت و می خوابید. حدودا پنج هفته از آمدنمان می گذشت، اما فرید هیچ اشاره ای به زمان رفتنمان نمی کرد. دل تو دلم نبود که زودتر برگردیم. به روزهای آخر سال نزدیک م شدیم اما من اصلا در فکر عید و انداختن سفره هفت سین نبودم. تحویل سال، ساعت یک بعد از ظهر به وقت انگلیس بود. روز عید برای بچه ها چند تکه لباس و اسباب بازی خریدم تا حداقل آنها خوشحال باشند. بچه ها هنوز برای فهمیدن مفهوم عید و سفره هفت سین و دید و بازدید کوچک بودند. خودم هم اصلا دل و دماغ این کارها را نداشتم، فرید هم سرش به کار خودش گرم بود. ظهر برای بچه ها سوپ درست کرده بودم، وقتی غذایشان تمام شد، خوابیدند. هوا ابری بود و باران ریزی می بارید. پشت پنجره ایستادم و به شهر مه گرفته و همیشه ابری خیره شدم. برج کلیسا ها از میان مه دیده می شد. دلم خیلی گرفته بود. دوباره یاد عید های خانهء پدری ام افتاده بودم. الان نسیم چه کار می کرد؟ مادر و پدرم در چه حالی بودند؟ غرق در افکارم بودم که صدای چرخش کلید در فقل، از جا پراندم. در میان بهت و تعجب من، فرید با دسته ای گل رز وارد د. گلت ها را در پارچ کهنه ای در آشپزخانه گذاشت. بعد بارانی و کیفش را در اتاق گذتشت و به دستشویی رفت. منهم دوباره به پشت پنجره برگشتم. با خودم فکر کردم «یعنی چی شده که فرید آن وقت روز به خانه برگشته؟ » بعد پیش خودم گفتم « حتما مهمانی، جایی دعوت دارد.»
در افکار درهمم بودم که تماس دستی روی شانه هایم، ترساندم. به سرعت برگشتم. فرید بود. چشمان سبزش، خمار و براق شده بود. آهسته گفت:
- عزیزم، عیدت مبارک.
آنقدر با کسی فاسی حرف نزده بودم که همان چند کلمه باعث ترکیدن بغضم شد. فرید در آغوشم گرفت و پشت سر هم می گفت: گریه نکن صبا جون، معذرت می خوام.
اما من نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. فرید آنقدر در آغوشش تکانم داد، که آرام گرفتم. اما هنوز بغض گلویم را می فشرد. نمی توانستم حرف بزنم. فرید مرا روی مبل نشاند و گفت: من می رم چای دم کنم.مدتی بعد با سینی چای و کلوچه برگشت. بی هدف به فضای خالی زل زده بودم. فرید دستم را نوازش کرد و گفت: صبا؟
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. افسون چشمان سبزش مقاومت ناپذیر بود. آهسته گفتم:
- بله؟
با لحن ملامی گفت: منو ببخش. خیلی ازت غافل وبدم. هم تو، هم جوجه ها! دلم خیلی براتون تنگ شده...
با ناراحتی گفتم: ولی ما همین جا پیش تو بودیم، تو مارو نمی دیدی!
با صدایی گرفته جواب داد: می دونم، اشتباه کردم. امروز روز عیده. نگذار با هم قهر باشیم.
چند لحظه ای ساکت ماندم. بعد گفتم: فردی من فقط یک سوال ازت دارم و دلم می خواد بهم راستشو بگی...
پرسشگرانه نگاهم کرد، ادامه دادم:
- بین تو و مهشید چه رابطه ای هست؟ شاید می خواهی دوباره ازدواج کنی و روت نمی شه به من بگی. ببن اصلا رودربایستی نکن، من تحملشو دارم.
صورتش قرمز شد، بعد گفت: بین من و اون هیچ رابطه ای نیست. مطمئن باش. به خودت نگاه کن، ببین من آنقدر احمقم که بورو با این قد و هیکل، صورت و سیرت ول کنم و بچسبم به زنی که به خاطر بی بند و باری، شوهرش طلاقش داده و شکل میمون می مونه؟
آهسته گفتم: فرید قسم بخور. به جون بچه ها قسم بخور که راست می گی.
با تعجب نگاهم کرد، بعد گفت: به جون شیرین و شایان، بین من و مهشید هیچ ارتباطی نیست.
بعد به طرفتم آمد و گفت:
- صبا باور کن. تو عشق می.
پرسیدم: پس چار آنقدر از من دوری می کنی؟ چرا تو مهمونی بهروز، چسبیده بودی به مهشید و اون دوستهای عجیب و غریبش؟ چرا بچه ها را نمی بوسی؟ باهاشون بازی نمی کنی؟ واقعا نمی تونی بعضی روزا زودتر بیایی خونه با هم بریم بیرون؟ من دیگه از تنهایی و غربت خسته شدم، من فقط تورو دارم. ام تو هم پشت به من کردی؟ آخه چرا؟ من چی کم دارم؟ برات زشت شدم، چاق شدم؟ پیر شدم؟ چرا دیگه دوستم نداری؟فرید دستم را گرفت و آهسته پشت دستم را بوسید، با بغض گفت:
- این حرفها رو نزن صبا، من عاشق تو هستم. اگه هم تو این مدت کمتر بهتون رسیدم باور کن از کار زیاد بوده، می خوام طوری اینجا کار کنم که قبولم داشته باشن. اگه اینجا کار و حقوق خوب داشته باشم همه مون همین جا زندگی می کنیم.
با وحشت پرسیدم: یعنی دیگه نمی ریم ایران؟
فرید با خنده جواب داد: چرا تا آخر اردیبهشت بر می گردیم ایران، من اونجا سند خونه گرو گذاشتم. باید برگردم، اگه اینجا از کارم راضی باشن کارهامون رو تو ایران ردیف م یکنیم بعد بر می گردیم اینجا.
وقتی شنیدم که تا دو ماه دیگه بر می گردیم ایران، قلبم پر از شادی شد. همه اش وحشت داشتم که فرید نخوهد برگردد و من مجبور شوم تنها برگردم. از خوشحالی زیاد، نمی دانستم چه بگویم و چه کار کنم. باورم نمی شد.فرید هم بغلم کرده وبد و در گوشم حرفهای آرام بخش و عاشقانه زمزمه می کرد. فصر که بچه ها بیدار شدند فرید چند ساعتی با هر دو بازی کرد و بوسیدشان. بچه ها هم مثل من اول متعجب و بعد خوشحال شدند. با لحن بچه گانه شان فرید را « بابا » صدا می زدند و فرید هم در دلش قند آب می شد.
شب فرید ما را به یک رستوران ایرانی در قلب لندن برد. باورم نمی شد اما همه آنجا ایرانی بودند از گارسون تا آشپز و مهمانان و مشتری ها، همه ایرانی بودند و برای سال نو، جشن داشتند. از وقتی آمده بودم، تک و توک ایرانی هایی را می دیدم که هر کدام سر در لاک خودشان داشتند. ام هیچوقت اجتماع بزرگی مثل آن رستوران را ندیده بودم. به تک تک چهره هایشان دقت کردم تا شاید آشنایی ببینم. اما آشنایی در بینشان نبود. زن و مرد لباسهای مرتب و شیکی پوشیده بودند. زنان غرق در جواهرات که بیشترشان بدلی بود، با موهای درست شده و صورتهای آرایش کرده، این طرف و آن طرف می خرامیدند و با هم خوش و بش می کردندو عید را بهم تبریک می گفتند. اما از ورای ظاهر شادشان، می شد دلتنگی تک تکشان را فهمید. هیچ آرایشی نمی تواند غم غربت و تنهای و دوری از وطن را پنهان کند. تازه متوجه شدم که فرید از هفته ها قبل جا رزرو کرده و دوباره حسادت به جانم چنگ زد که برای چه کسی؟ نمی دانم چرا باور نمی کردم از هفته ها پیش فرید برای من و بچه ها جا رزرو کدره باشد. اما نمی توانستم متهمش کنم. لیست غذا پر از غذاهای ایرانی بود. دلم برای همه غذا ها تنگ شده بود و دلم می خواست از همه قاشقی بچشم. اما تصمیم گرفتم کباب سفارش دهم تا بچه ها هم بخورند. شام خوشمزه و عالی از کار در آمد. چند نفری هم با اینکه کاملا ناآشنا بودند عید را تبریک گفتند و کارتهای ویزیت برای آشنایی بیشتر به من و فرید دادند. در دلم به همه شان می خندیدم و می گفتم« ما دیگه اینجا نیستیم تا از خدمات خاص و ویژه شما استفاده کنیم. »
وقتی شاممان تمام شد، رستوران را که جای سوزن انداختن نداشت، ترک کردیم و قدم زنان وارد پیاده رو شدیم. هوا هنوز سرد بود و آسمان ابری، گاهی با خودم فکر می کردم مردم انگلیس چقدر صبور هستند. می دانستم که من اگر جای آنها بودم به تنگ می آمدم و رو به آسمان فریاد می زدم بس است دیگر آفتابی شو!
آخر شب هر کدام یک بچهء خواب در بغل داشتیم که به خانه رسیدیم. فرید در تاریکی، بچه ها را در رختخواب خواباند. وقتی وارد هال شدم بستهء کادوپیچی روی مبل نظرم را جلب کرد. فرید لباسش را عوض کدره بود و روی مبل لم داده بود، با خنده ای که در چشمانش بود نگاهم می کرد. پرسیدم:
- چای می خوری درست کنم؟
با لحن ملایمی گفت: نه، بیا بشین کنارم.
بعد بسته را از روی مبل برداشت و به طرفم دراز کرد. ادامه داد: عیدت مبارک. بسته را در دست گرفتم. فرید عجولانه گفت: بازش کن.
کاغذ طلایی و پر سر صدایش را باز کردم. جعبه بزرگی بود. در جعبه را برداشتم. یک پیراهن شب خیلی زیبا با مارک معروف به رویم لبخند می زد. نمی دانستم چه کار کنم. همانطور خیره به لباس مخمل مشکی مانده بودم که فرید به کمکم آمد و گفت:
- صبا برو بپوش ببینم اندازه هست یا نه؟
لباس ار از جعبه در آوردم. قسمت جلوی لباس سنگ دوزی شده بد. آستین نداشت و یک شال طلایی به عنوان پوشاننده سینه و بازو روی لباس بود. با خنده پرسیدم: با اخلاق تو، اینو باید کجا بپوشم؟
فرید هم با خنده گفت: اگه من بذارم، تو خودت اینو تو مجلس مختلط می پوشی؟
با کمی فکر گفتم: نه!
فرید خندید و گفت: پس خودت هم نمی خوای. اینو برای مجالس زنانه استفاده کن، و...
پرسیدم: و کجا؟
با شیطنت جواب داد: و برای خودم!
لباس را پوشیدم. انگار به تن من دوخته بودنش، شال طلایی را روی شانه هایم انداختم. لباس بی نهایت شیک و زیبایی بود. ناگهان هوس کردم کفشهای پاشنه بلندی که از ایران آورده بودم همراهش بپوشم. موهایم را بالای سرم جمع کردم و آرایش صورتم را که تقریبا از بین رفته بود، تجدید کردم. صدای فرید بی صبرانه از هال می آمد: صبا؟ پس چی شد؟ رفتی لباسو بدوزی؟
با قدم های آهسته وارد هال شدم. بعد ایستادم و نگاهش کدم. چشمهای سبزش با شیطنت می رقصید. سوت کوتاهی زدو به طرم آمد، با صدای خفه ای گفت: پشیمون شدم، مهمونی زنانه هم نپوش... فقط برای خودم!!!
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:47 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نگارش رمان برای خواننده های عزیز لس آنجلسی maryam.azadeh 1 141 15-06-1395 04:48 ب.ظ
آخرین ارسال: novinmarketing
  رمان غزال | طیبه امیر جهادی Friga 6 740 23-04-1391 12:44 ق.ظ
آخرین ارسال: Friga

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان