رمان افسون سبز - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

رمان افسون سبز
زمان کنونی: 19-09-1395،03:36 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 64
بازدید: 1307

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: رمان افسون سبز
ارسال: #11
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل دهم قسمت دوم

در پزشکی قانونی خانم دکتر جوانی صورتم را معاینه کرد. وقتی مشخصاتم را خواند و فهمید من هم دکتر هستم، با تاسف سری تکان داد و گفت:
- خانم دکتر شما چرا؟
چیزی نگفتم، او هم ادامه نداد. برایم یک هفته طول درمان نوشتند و روانه ام کردند. مدارک را پیش خودم نگه داشتم سرانجام جلوی خانه مان از تاکسی پیاده شدم. هر چه اصرار کردم، راننده کرایه ای نگرفت، گفت:
- خواهر من، برای دل خودم ای کار را کردم. به خدای بالای سر که تا اسروز دستم را روی ناموس و بچه ام بلند نکرده ام. وقتی هم امثال شما را میبینم، دلم آتش می گیرد. خواهر من، ضعیف نباش. نگذار بهت زور بگویند. یا حق.و جلوی چشمان حیرت زده من، بدون اینکه کرای بگیرد رفت. باز هم گریه ام گرفت. زیر لب به خودم فحش دادم: صبا، خاک بر سر، آبغوره گیری ات شروع شد؟ بس کن. زر نزن!
زنگ را زدم. دعا می کردم نسیم خانه باشد و خودش در را باز کند. از آیفون صدایش آمد، کیه؟
- نسیم، من هستم. خودت بیا جلوی در، به کسی نگو من هستم.
با خنده گفت:
- خدا خیرت بدهد، کسی خانه نیست، بیا تو.
خدا را شکر کردم که پدر و مادرم نیستند. رفتم تو، سر پله ها نسیم منتظرم بود. تا مرا دید فهمید که اتفاقی افتاده، فوری دستم را گرفت.
- چی شده صبا؟
با ناراحتی گفتم:
- هیچی، حالا بیا تو تا برات تعریف کنم.
وقتی در اتاق نسیم را بستم. خیالم راحت شد و تمام ماجرا را برایش تعریف کردم.
من گریه می کردم و نسیم فحش داد، من اشک ریختم و نسیم داد زد. من ساکت ماندم و نسیم به گریه افتاد. سر انجام هر دو ساکت شدیم، نسیم پرسید:
- حالا چه کار می خواهی بکنی؟
شانه ای بالا انداختم:
- هیچی منتظر می مونم تا سر عقل بیاد.
نسیم با حرص گفت:
- کدو عقل، دلت خوشه ها!!
پرسیدم:
- از صبح تا حالا خیلی بهت زنگ زدند، نبودی. با عمو اینها رفته اند شمال. چند روزی بر نمی گردند.
- خدایا شکر، وگرنه حسابی بد می شد.
نسیم با عصبانیت داد کشید:
- بد می شد؟ بد شده، چطور حاضر می شی با خفت و خواری زندگی کنی صبا؟ الان که بچه نداری، ول کن. مگه آدم قحط است.نخواستی ازدواج کنی هم، می روی سرکار، راحت زندگی می کنی. حیف از تو نیست؟
بی حوصله گفتم:
- حالا که چیزی نشده، بی خود بزرگش می کنی، تا دری به تخته ای خورد که نمی شه طلاق گرفت.
نسیم لب هایش را جمع کرد و گفت:
- وافعا خاک بر سر شده ای. هر کی ندونه فکر می کنه تو دایم از پدر و مادرت کتک می خوردی، عادت داری. تویی که حالا از گل بالاتر نشنیده ای، چرا این حرفها را می زنی؟
- بس کن، نسیم. حوصله ندارم.
همان شب فرید زنگ زد، اما نسیم بهش گفت که من حال ندارمو خوابیده ام. واقعا هم حال نداشتم. تا آخر شب مدام فکر می کردم و گریه ام می گرفت. نفهمیدم کی خوابم برد که با نوازش دستانی روی صورتم بیدار شدم. چشمانم را باز کردم، در تاریکی صورت فرید را دیدم که روی من خم شده و مرا می بوسد و نوازش می کند. از صدای نفسهایش معلوم بود که گریه می کند. نیم خیز شدم. از خشم داشتم منفجر می شدم. این مرد مجبور بود آنقدر تند برود که بعدش گریه کند؟
با صدایی گرفته گفتم:
- بس کن فرید، خجالت بکش.
فرید همانطور که گریه می کرد گفت:
- از خجالت دارم می میرم صبا. باورم نمی شد که من اینکار را کرده باشم. آباژور کنار تختم را روشن کردم، آن را بالا آوردم و با حرص گفتم:
- پس خوب نگاه کن تا باور کنی.
صورتم را با دستانش گرفت، چشمان سبزش غزق اشک بود. صورتم را بوسید جایی که حالا کبود شده بود را چندین بار بوسید. اما چه فایده که دلم از دستش شکسته بود و با هیچ بوسه ای ترمیم نمی شد. دستانم را گرفت و بوسید، گفت:
- صبا جان اشتباه کردم، غلط کردم. صبا، بیا، بیا تو هم بزن توی صورتم.
صورتش را جلو آورد، با انزجار رویم را برگرداندم و گفتم: مگر ما حیوان هستیم، پس این زبان را خدا برای چه داده است؟
- آخه، تو خیلی بد جوابم را دادی، حرصم را در آوردی...
- تو هم خیلی بد با من حرف زدی، از این به بعد وقتی بد حرف بزنی بد جواب می شنوی.
فرید با ناراحتی گفت:
- صبا تو باید مرا درک کنی، وقتی عصبانی هستم باید درست جوابم را بدهی خودت می دانی که چقدر عاشقت هستم...
سرم را بر گرداندم و گفتم:
- بس کن فرید، عاشقی ات را هم دیدم. در ضمن یاد بگیر عصبانیتت را کنترل کنی. دفعه بعدی وجود ندارد فرید، من خسته شده ام، می خواهم راحت زندگی کنم، آرامش داشته باشم.
فرید با تعجب واقعی گفت:
- مگر حالا راحت زندگی نمی کنی، چی کم داری؟ من که هر چی بخواهی برایت فراهم می کنم.
فوری گفتم:
- خیلی چیز ها کم دارم. یک شوهر منطقی کم دارم. یک گوش شنوا کم دارم. یک شریک و همدرد کم دارم. زندگی همه اش پول و وسایل راحتی نیست، زندگی تفاهم است فرید، من از تو می ترسم. می ترسم با تو حرف بزنم، می ترسم با تو بیرون بیایم، می ترسم با تو به مهمانی بیایم، می ترسم راجع به کاری با تو مشورت کنم. اصلا رفتار واقعی ام یادم رفته، فرید. این من نیستم.
فرید دستم را گرفت با لحن مشتاقی گفت:
- ببین صبا، یک چیزی را باید بهت بگم. هر چی می خواهی اسمش را بگذار، غیرت، تعصب... املی، هر چی. من روی تو تعصب دارم. دلم نمی خواهد کسی نگاهت کنه.، باهات شوخی کنه. وقتی خواستگار های قدیمت را می بینم، قلبم فشرده می شه می خواهم خودم را بکشم. می خواهم چشمی که تو را نگاه کنه در آورم.
با بیزاری گفتم:
- فرید بس کن. من همیشه فکر می کردم این حرفها مال آدمهای بی سواد و جاهل است. از تو انتظار نداشتم. من از تو چیزی نمی خوام به جز حقم را، دلم می خواهد کار کنم. به درد دل مردم برسم. آن روز هم رفته بودم دنبال کار طرحم، آنقدر این در و آن در زدم تا طرحم را توانستم در بیمارستان لقمان بگیرم. بد است؟ خودت را بگذار جای من، با خستگی وارد شده ام، زنگ زده ای به جای اینکه حال و احوالم را بپرسی، با آن لحن تند می گویی کدام گوری بودی؟ این طرز حرف زدن اگر خوبه چرا از جوابش ناراحت می شی؟ اگر بده، چرا خودت ان طوری حرف می زنی؟
فرید به سردی پرسید:
- پس همه کار هایت را کردی حالا به من می گی؟
- خوب گفتم تا چیزی معلوم نشده، بی خودی چیزی نگویم. خواستم غافلگیرت کنم. حالا چی می شه طرحم را بگذرانم، منهم دلم می خواد مطب بزنم، کار کنم.
فرید چیزی نگفت و امید در دلم شکوفه زد که شاید این بار چیزی نگوید و به خیر بگذرد. آن شب آنقدر التماسم کرد تا دوباره به خانه اش برگشتم. تا صبح نوازشم می کرد و دست و پایم را می بوسید. تمام مبل ها را روی ایوان گذاشته بود. وقتی پرسیدم با اندوه گفت: تو روی این مبل نشسته بودی که من... دیگر دلم نمی خواد این مبلهارا ببینم.
بعد با حسرت نگاهم کرد و با آن چشم های سبزش در چشمانم خیره شد دستانش را دراز کرد و پرسید: مرا می بخشی؟
بعد از کمی فکر، دستم را به طرفش دراز کردم و در دل بخشیدمش، افسون چشمانش دوباره مرا در خود کشید.

















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:29 ب.ظ
 
ارسال: #12
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل یازدهم
چند ماهي بود که گوش شيطان کر، سر کار مي رفتم. صبح ها فريد مرا مي رساند و عصر ها دنبالم می آمد. شب هایی که کشیک داشتم، فرید هم در بیمارستان می ماند. باز با این شرایط هم راضی بودم، احساس می کردم وجودم برای عده ای، هر چند ناچیز، مفید است.زندگی ام هدف پیدا کرده بود. کارم هم که تمام می شد آنقدر خسته بودم که فقط دلم می خواست بخوابم، و بنابر این اصلا وقت رفت و آمد نداشتم و خدا را شکر به دلیل رفت و آمد کمتر، فرید هم بهانه گیری اش را کنار گذاشته بود و آرامش بر زندگی مان حکم فرما شده بود.
یک روز که خسته از سر کار به خانه آمدم، فرید هم ماشین را پارک کرد و آمد خانه، داشتم ظرف های صبحانه را می شستم، که وارد آشپز خانه شد و دستهایش را انداخت دور گردن من، نگاهش کردم و گفتم:
- فرید، نکن دارم ظرف می شورم.
با آن زبانی که همیشه خامم می کرد گفت: الهی من بمیرم که تو با آن دستهای قشنگت ظرف نشوری.
- لوس نشو.
- نه به جون تو، لوس نشده ام. می گم، صبا...
- بله؟
- جانم. میگم یک چند روزی بریم کلاردشت؟
- برم نمی آد. اما من که الان مر خصی ندارم.
- چرا؟
- آخه پنج شنبه کشیک دارم.
- خوب با دکتر نورالهی صحبت کن، جایت کشیک بدهد. تو بعدا جبران کن.
- باشه، اگه قبول بکنه. اما مطب تو چی می شه؟
- هیچی، فدای سرت می شه. چهارشنبه راه می افتیم، شنبه یک شنبه هم بر می گردیم.
- انشاءالله.
فرید از خوشحالی بغلم کرد و روی هوا بلندم کرد. تمام کف ها ریخت روی سر و صورتش. می خندید و مرا هم به خنده می انداخت.ت وقتی بهانه ای دستش نمی دادم، زندگی ام بهشت بود. خصوصا اگر مهمانی نمی رفتیم و کسی هم به خانه مان نمی آمد. اسفند ماه بود و هوا سوز سرما داشت. از خانواده هایمان خداحافظی کردیم و صبح زود چهار شنبه راه افتادیم، هوا سرد بود و فرید به هر بهانه ای در آغوشم می کشید تا گرم شوم. بخاری ماشین را روشن کرده بود، اما هنوز سردم بود. در افکارم غرق بودم، حس می کردم که فرید نکاهم می کند،، برگشتم و نگاهش را متوجه خودم دیدم، به رویش خندیدم، او هم خندید و گفت:
- الهی فدات شم، خانومی، وقتی می خندی دیوانه می شم!
با خنده گفتم:
- لوس نشو فرید.
دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
- به خدا راست می گویم صبا، قبل از اینکه با تو آشنا شوم، اصلا نمی فهمیدم غیرت و تعصب چی هست؟ خوردنی است یا پوشیدنی، اما از وقتی تو را دیدم، واقعا دیوانه شده ام. حتی درست اسمت را نمی دانستم اما دنبالت همه جا می آمدم، مبادا کسی مزاحمت شود.
با ملایمت گفتم:
- فرید جان، من هم تو را دوست دارم. اما اصلا مراقبت نیستم. من اگر تو را دوست دارم با همین خصوصیات دوستت دارم. دلم نمی خواهد عوض شوی. دلم می خواهد آزاد باشی و در آزادی کامل مرا دوست داشته باشی، نه اینکه اسیرت کنم و آزارت بدهم، تا به عشقم وادارت کنم.
فرید با ناراحتی پرسید:
- یعنی من تو را به عشقم وادار می کنم؟
- نه ولی مدام اذیتم می کنی، حق و حقوقم را ندیده می گیری. ببینم اگر مردی مرا نگاه کند گناه من چیست؟ ثانیا تو خودت اصلا هیچ زنی را نگاه نمی کنی؟
فرید گفت:
- نمی گم نه، چون دروغگو می شوم. ولی من که منظوری ندارم... همینطوری چشمم می افته، دیگه با نگاه کسی را دنبال نمی کنم. اما مرد هایی که تو را نگاه می کنن، از روی هیزی و پستی نگاه می کنن.
با تعجب پرسیدم:
- تو از کجا می فهمی؟ شاید آنها هم مثل تو فقط نگاهشان به من می افتد.
فرید با حرص گفت؟
- نه خیر من از چشمانشان متوجه می شوم.
دیگر چیزی نگفتم، فرید هم ساکت شد. گاهی دستهایم را نوازش می کرد، گاهی بی خودی می خندید. حدودا نزدیک چالوس بودیم که کنار یک رستوران، فرید ماشین را نگه داشت. پالتوی زیبایی که برایم هدیه گرفته بود را بالا نگه داشت تا بپوشم. آهسته زیر گوشم گفت: صبا، گاهی به خودم حسودیم می شه. می شه لطفا عینکت رو بزنی، چشمات صبحها یک جوری می شود.
خندیدم و پرسیدم: چه جوری؟
- دیوانه کننده، صد بار گفتم ریمل نزن.
- بابا من ریمل نزدم.
- پس خط نکش.
- خط هم نداره...
- چه می دانم. پس....
- پس چی؟ می خواهی چشمانم را کور کنم تا دیگر راحت شوی.
فرید با حرص گفت:
- صبا دیوانه نشو. اگر چیزی به چشمهات نمالیدی، پس چرا اینطوری است؟ موژه هایت داره تو هم گره می خوره، چشمات همیشه عسلی است، صبحها سبز و آبی است. خدایا من رو بکش تا راحت شوم. حد اقل عینک آفتابی ات را بزن تا خون به پا نشه. موهایت را بگذار تو، اینجا دهات است. همه راننده هستند.
موهایم را پوشاندم و عینکم را به چشم زدم. اما باز هم فرید دست بر نمی داشت.
- صبا عزیزم، روسری ات را اینطوری نکن، انگار صورتت را قاب کرده اند.
عصبانی شدم و بر گشتم داخل ماشین نشستم. دنبالم آمد.
- پس چرا رفتی تو ماشین؟ مگر گرسنه نیستی؟
عصبی گفتم:
- چرا بودم، اما اشتهایم کور شد. این کار های تو عصبی ام می کند.
دستم را گرفت و گفت:
- خیلی خوب ببخشید. بیا دارم از گرسنگی می میرم.
نشستیم و فرید سفارش صبحانه کامل داد. داشتیم صبحانه می خوردیم که متوجه شدم فرید رگهای گردنش متورم و چشمانش قرمز شده است. دور و برم را نگاه کردم تا متوجه شوم باز چی شده، پسر جوانی پشت میز روبه روی ما نشسته بود و چای می خورد. اگر می دانست این آقای به ظاهر شیک و خوش تیپ که کنار من نشسته چه اخلاقی دارد، مطمئنا به من زل نمی زد. اما پسرک احتمالا روحش هم خبر نداشت که فرید چقدر غیرتی است و با آن قیافه ساده روستایی اش، خیره خیره مرا نگاه نمی کرد. قبل از این که صبحانه ام را کامل بخورم، فرید بلند شد و پول را حساب کرد، ناچارا من هم بلند شدم و رفتم توی ماشین، بعد از چند لحظه فرید آمد و شست پشت فرمان، ده دقیقه بی حرکت همان جا نشست تا سر و کله پسرک پیدا شد، سوار موتورش شد و راه افتاد. فرید هم ماشین را روشن کرد و دنبالش افتاد. هر چی التماس کردم، دست بر نمیداشت. آنقدر تند می رفت که زهر ترک شده بودم. موتوری هم سر لج افتاده بود و مدام ویراژ می داد. سر یک پیچ تند، فرید که از موتوری جلو افتاده بود ناگهان ترمز کرد، موتور محکم به پشت ماشین ما خورد و پسر از روی موتور پرت شد وسط جاده، فرید اما اصلا اعتنا نکرد، گاز داد رو رفت. زبانم بند آمده بود، دستهایم می لرزید. دوراهی مرزن آباد و کلاردشت بودم. قبلا از دیدن جاده و مناظرش لذت می بردم، اما آن لحظه هیچ چیز جز آن پسر که وسط جاده افتاره بود، نمی دیدم. به فرید نگاه کردم، خونسرد رانندگی می کرد، انگار نه انگار که با کسی تصادف کرده، معلوم نبود آن بد بخت مرده است یا زنده! با صدایی که می لرزید گفتم: فرید، نگه دار، برسانیمش بیمارستان. شاید بمیره.
با عصبانیت گفت:
- آی به جهنم که بمیره پسره هیز، پدر سوخته انگار نه انگار که به زن مردم زل زده روداری هم می کنه.
ملتمس گفتم:
- يعني براي هيزي، مستحق مرگ بود؟ تو دکتر نيستي؟ قسم نخوردي که براي نجات جان مردم تمام تلاشت را بکني؟ حالا کمک کردن پيشکشت، جان مردم را نگير.
هي من گفتم و فريد محل نگذاشت. سر انجام وارد حسن کيف شديم، ابتدا شهر زيباي کلاردشت، ويلاي ما که پدرم برايمان خريده بود در منطقه خنکي به نام رودبارک بود. چشم اندازه زيباي جنگل رود خانه، هميشه باريم آرام بخش بود. اما ان روز وقتي رسيديم به ويلا و در را باز کرديم، غم عالم را در دل داشتم، صورت روستايي پسرک پيش چشمم بود. خدايا، الان چند نفر منتظرش بودند؟ مادر و خواهرش، چقدر نگران بودند؟ زن
داشت؟.... فکر نکنم. اما بلاخره اين پسرهم عزيز خانواده اي بود. حالا چه کنم؟
فريد در کمال آرامش، چمدان را در اتاق خواب گذاشت و شومينه را روشن کرد. لباسهايم را در آوردم و کنار شومينه نشستم. فريد روبه رويم نشست، دستانش را روي موهايم کشيد و گفت: صبا جان، ترو به خدا نگران نباش. الان مي روم ببينم پسره ديوانه مرده يا زنده است. تو تا استراحت کني بر مي گردم.
اشک از چشمانم سرازير شد. خدايا اين چه بد بختي بود که من داشتم؟ تا فريد بر مي گردد مشغول پخت غذا شدم. کمي آذوقه از تهران آورده بودم. در دلم دعا مي کردم که پسر زنده باشد. زندگي ام فقط آه مادر اين پسر را کم داشت. به اندازه کافي خودم بد بختي داشتم. همانطور که سيب زميني را پوست مي کندم، از شدت گيجي و پريشاني حواس دستم را بريدم. خون از انگشتم روي پيشخوان آشپز خانه که از سنگ مرمر سفيد بود، روان شد مثل بهت زده ها به خون قرمز به سنگ سفيد زل زده بودم. چقدر به نظرم زيبا مي آمد. دستم مي سوخت. با خودم فکر مي کردم کاش رگ دستم را بريده بود و راحت مي شدم. مخصوصا اينجا که ديگه دست کسي به من نمي رسيد، چاقو را به مچم نزديک کردم. اما بعد ناگهان به خدم آمدم.
در دل گفتم:
- صبا، خاک بر سرت. اين دنيا که بد بخت هستي کاري نکن که آن دنيا هم بد بخت باشي. خدايا، توبه! دارم ديوانه مي شوم.
تا پاسي از شب نگذشته، سر و کله فريد پيدا نشد، ديگر ديوانه شده بودم. از شدت اضطراب تمام ناخن هايم را بدون آنکه متوجه باشم، جويده بودم زير لب به خودم و بخت بدم لعنت مي فرستادم. از خدا مي خواستم که فريد و آن پسر هر دو سالم باشند. از پشت پنجره به مهي که تا بالاي ساختمان را گرفته بود خيره شدم. شهر مثل يک سينه ريز پر از برليان مي درخشيد. چايي که وليلاي ما قرار داشت از سطح شهر بالا تر بود. هوا بوي تازگي مي داد و خيلي سرد بود. يک لحظه لرز کردم، داخل اتاق شدم و کت پشمي و سورمه اي فريد را که در ماه عسلمان از کيش خريده بوديم، ديدم. کت را پوشيدم بوي ادکلن فريد و بوي بدنش گيجم کرد. دلم برايش تنگ شد. به حال خودم خنده ام گرفت. انگار هر جه بيشتر عرصه را برايم تنگ مي کرد بيشتر دوستش داشتم. کت ار محکم دور بدنم پيچيدم و روي تخت خواب دراز کشيدم. نمي دانم ساعت چند بود که با نوازش دستان فريد بيدار شدم. داشت رويم پتو مي کشيد. بلند شدم و نشستم. آهسته گفت:
- سلام بيدارت کردم؟
خواب آلود گفتم:
- سلام ساعت چند است؟
- نزديک سه است. شام خوردي؟
- نه تو چطور؟
بي حال گفت:
- نه بابا پدرم در آمد.همين الان رسيدم. از خستگي دارم مي ميرم.
بلند شدم، سرم گيج مي فت. نمي دانم از گرسنگي بود يا از ترس، رفتم در آشپز خانه و زير غذا را دوباره روشن کردم. فريد دست و صورتش را شست و پشت ميز نشست. برايش غذا کشيدم و روبرويش نشستم.
بي صبرانه پرسيدم:
- چي شد؟ کجا رفتي؟ چرا يک زنگ به من نزدي؟
هيچي، رفتم آنجايي که تصادف شده بود، از گاسگاه سوال کردم. برده بودنش چالوس بيمارستان. رفتم آنجا، سر و مرو گنده نشسته بود داشت کمپوت کوفت مي کرد. پدرم در آمد تا توانستم جوري که بهم شک نکنن،
ردش را پيدا کنم.
- فريد!!!
آن چند روزي را که در شمال گذرانديم، از بد ترين روز هاي عمرم بود. هوا سرد و باراني بود و فريد هم مدام غر مي زد که چرا هوا باراني است، چرا سرد است، چرا همسايه کناري سرو صدا راه مي اندازد و... شبها
سر نماز از خدا مي خواستم که پسره شفا پيدا کند و طوري نشود. وقتي بر گشتم تهران، صبح يکشنبه بود. هوا بوي عيد مي داد، در خانه پدر که بودم اين ماه را خيلي دوست داشتم. مادرم از پانزده اسفند ماش
خيس مي کرد تا براي شب عيد، سبز شود. شب قبل از عيد برايمان تخم مرغ مي پخت تا به سليقه خودمان رنگ کنيم. سر سفره هفت سين براي من و نسيم هديه مي گذاشت. بعد از تحويل سال ديد و بازديد ها شروع مي شد که به دليل پر جمعيت بودن هر خانواده، تا بعد از سيزده بدر طول مي کشيد. بعد از پايان تعطيلات هم، من و نسيم پولهايي که به عنوان عيدي از فاميل گربته بوديم را در حسابمان مي گذاشتيم، البته تا قبل از هجده سالگي مادرمان اين کار را برايمان مي کرد. اين دومين عيدي بود که در خانواده فريد بودم. سال گذشته چندان تعريفي نداشت. چون فريد سرماخوردگي را بهانه کرد و به جز خانه پدر و مادر هايمان هيچ جا نرفتيم. اما آن سال با هم قرار گذاشتيم که عيد خوبي داشته باشيم. بعد از اينکه از سر کار برگشتم مشغول کار هاي خانه شدم که تلفن زنگ زد. از وقتي با فريد ازدواج کرده بودم، هر وقت تلفن زنگ مي زد بي خودي از جا مي پريدم، گوشي را بر داشتم اما بر خلاف انتظارم صداي الهام در گوشي پيچيد.
- سلام بي معرفت، چه عجب زن سعدي خانه پيدايش شد.
- سلام الهام، حالت چه طوره؟
همانطوري که گوشي زير چانه ام بود وارد آشپزخانه شدم و شروع کردم به تميز کردن.
- حالم بد نيست، تو کجايي؟ الان يه هفته است دنبالت مي گردم.
- خير است انشاالله. چند روزي رفته بودم شمال.
پرسيد:
- با فريد؟
- پس انتظار داشتي با کي مي رفتم؟
- خوب خوش گذشت؟
در دلم به الهام خنديدم « خوش گذشت؟... زهر مار شده بود»
- اي بد نبود. تو چطوري؟ از بچه ها چه خبر؟
- از کي خبر مي خواهي بگو تا برات بگم.
- الهام اگر کاري نداري پاشو بيا اينجا، منهم تنها هستم.
- اِ؟ چه عجب يادت افتاد يک تعارف بکني، کم کم داشتم به آدم بودنت شک مي کردم.
- لوس نشو، پاشو بيا، شام اينجا باش.
ساعتي بعد سر و کله الهام پيدا شد. دلم برايش خيلي تنگ شده بود. اما از ترس فريد کسي را دعوت نمي کردم، چون مطمئن بودم حرفي توش در مي آورد. جلوي الهام چاي و شيريني گذاشتم و خودم نشستم. الهام به اطراف نگاهي انداخت و گفت:
- صبا تو خونه به اين بزرگي وهم برت نمي داره؟ اين زمين فوتبال به چه درد تو مي خوره فقط مدام بايد تميزش کني.
با خنده گفتم:
- خوب اين خانه اهدايي پدر فريد است، نميشه بفروشيمش. تعریف کن ببینم از بر و بچه ها چه خبر؟
الهام با دهن پر از شیرینی گفت: افسانه، بالاخره وقتی دید دیگه بوی ترشی تمام بخش رو پر کرده ازدواج کرد.
از جام پریدم: راست می گی؟
- دروغم چیه؟
- با کی؟
- با یک پسری...
- لوس نشو، می دانم با یک پسری، منظورم اینه. کی هست، من میشناسمش؟
دستش را تکان داد و گفت؟
- نه بابا خود افسانه هم نمیشناسه، چه برسه به تو، انگار با خودش قرار گذاشته اولین خواستگاری که زنگ زد، زنش بشه. پسره مهندس مکانیک است. وض مالی اش بدتر از دکتر ها، آس و پاس، قیافه کمی بهتر از افتضاح، هیکل تقریبا از خانواده فیل سانان، و تا دلت بخواد داش مشدی.
با ناراحتی گفتم:
- راست می گی؟ حیف افسانه...
- بله دیگه، همه که مثل شما شانس نمی آرن، شوهر خوشگل و خوش تیپو پولدار و عاشق پیشه نصیبشان شود.
در دلم به الهام خندیدم. نمی دانست همین آقای کامل داشت ریز ریز خفه ام می کرد. الهام هم گناهی نداشت از بس من حفظ ظاهر کرده بودم و تا به حال پشت سر فرید یک کلمه هم بد گویی نکرده بودم، همه فکر می کردند شوهر من همه چیز تمام است. الهام داشت می گفت: فرشته و دکتر یعقوبی هم بر گشته اند دست از پا دراز تر و یک دوقلوی پسر که رو دستشان مانده و به بالاترین پیشنهاد حاضرند بفورشندشان....
خنده ام گرفت گفتم: الهام خدا خفه ات کنه با این حرف زدنت، فرشته دوقلو زائیده؟
با خنده گفت:
- یه پس، دکتر یعقوبی دو قلو زائیده! خوب فرشته زائیده دیگه! آمده زرنگی کنه که با یک تیر دو نشان بزند که ... بگذریم. آرش، عاشق همیشه مومن هم همچنان یک لا قبا داره می چرخه و هر چی خواستگار براش می آد رد می کند و به یاد تو آه می کشه.
- گم شو!
- باور کن، بد بخت. تقریبا یکی از نرس های بخش رفته خواستگاریش اما چون خونه و ماشین نداشده آرش جوابش کرده، بگذریم، الهام را که می شناسی اون هم داره شوهر می کنه.
کمی فکر کردم، پرسیدم:
- کدوم الهام؟
الهام با ناز و ادا گفت:
- همون که خیلی دختر نازنین و ماهی است. خانم و محجوب و خوشگل است. خوشگل و خوش هیکل است...
تازه فهمیدم خودش را می گوید. از خوشحالی پریدم و در آغوش گرفتمش، داد زدم:
- راست می گی؟ الهام چقدر تو دار شدی؟ حالا کی هست؟
با خنده گفت:
- دوباره همان سوال مسخره را پرسیدی؟ فکر می کردم آنقدر از علم پزشکی سرت می شه که بفهمی معمولا جنس مونث با چه جنسی ازدواج می کنه، اما باز هم برای این که نگی جلوی پیشرفتت را می گیرم، می گویم یک پسری است.
- برو گمشو، احمق. زود باش بگو کی هست؟
برای اولین بار الهام با خجالت سرش را انداخت پایین و زیر لب گفت: رضا
با خوشحالی گفتم:
- رضا؟ راست می گی؟
در یک لحظه تمام خاطرات دوران تحصیلم جلوی چشمانم رژه رفت. رضا یکی از هم کلاس های خودمان بود که فامیلش پزشکی بود. پسر شوخ و مهربانی بود که لبخند یک لحظه هم از روی لبهایش دور نمی شد.
خودش با خنده می گفت: چون فامیلم پزشکی است، تو روزنامه اشتباهی نوشته بودند رضا پزشکی ما هم فکر کردم پزشکی قبول شدیم، مجبور شدیم بشیم پزشک! اولی باری که برای تشریح جسد، وارد سالن تشریح شدیم هم رضا، باعث شد از خنده روده بر شویم تا استاد سرش را بر می گرداند رضا فوری گفت: مواد لازم، یک عدد جسد، نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچک که در فر جا بگیرد. چند برگ جعفری، نمک و فلفل به میزان لازم... بعد سرش را مثل زنها می چرخاند و با ناز و ادا می گفت: بینندگان عزیز، ابتدا چند برش عرضی و طولی اینجا و آنجا می دهیم و چند سیر درون برش ها می گذاریم تا بوی بد جسد، مشام حساستان را ازار ندهد...
آنقدر می خندیدم که اشک در چشمانمان جمع می شد. در عین حالی که خیلی شوخ بود. فوق العاده مودب و متین بود و هیچ وقت از حد خودش خارج نمی شد. تا آن موقع هیچ اشاره ای نکرده بود که از الهام
خوشش می آید. همانطوری با خودم فکر می کردم که صدای الهام را شنیدم:
- چیه؟ چرا آنقدر تعجب کردی؟
- آخه رضا تا حالا هیچ اشاره ای به این موضوع نکرده بود.
- خود خفه شده اش هم ببین چطوری تعریف می کنه، می گه داشتم می رفتم دستشویی یکهو بر خوردم به خانم ناصری، هول شدم مجبور شدم ازش خواستگاری کنم که خجالت بکشه و از سر راهم دور بشه که بتونم برم دستشویی!
الهام تعریف می کرد و من می خندیدم. برایش خیلی خوشحال بودم. رضا پسر خیلی خوبی بود که داشت تخصص داخلی می گرفت. با آرش هم دوست صمیمی بود. الهام برای شام نماند، ولی منتظر شد تا فرید آمد و هر دوی مارا برای جشن عروسی اش دعوت کرد. سر نماز از خدا خواستم که الهام و رضا را خوشبخت کند و فرید را هم سر عقل بیاورد. آمین.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:30 ب.ظ
 
ارسال: #13
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل دوازدهم
عروسی الهام و رضا نصف شکون و جلال، عروسی ما را نداشت اما یک دنیا صفا و صمیمیت داشت. عروسی را در خانه عمه الهام گرفته بودند ساختمان قدیمی و دو طبقه بود که آدم فکر می کرد هر لحظه ممکن
است خراب شود. طبقه بالا مجلس زنانه و پایین مردانه بود. فرید با کلی غرغر و اهن و تلپ حاضر شده بود بیاید. نسیم هم همراهمان آمده بود البته الهام، مادر و پدرم را هم دعوت کرده بود ولی آنها عذر خواهی کرده بودند و نیامدند. وقتی شام را خوردیم، یکی از خانمهایی که در بین طبقات در رفت و آمد بود، با صدای بلند گفت: خانم دکتر افتخار؟
از جا پریدم و گفتم:
- بله؟
- شوهرتان فرمودند، دم در منتظر هستند.
نسیم با تعجب نگاهم کرد و گفت: یعنی چی؟ این مرد شش ماهه است؟
بعد هم با پررویی به آن خانم گفت: به آقای دکتر بفرمائید، خواهر زنشان گفتند تشریف داشته باشید یکی، دوساعتی بعد با هم می رویم.
با ترس به نسیم گفتم: نسیم حوصله داری، الان جنجال به پا میشه.
نسیم زمزمه کرد: نترس، بدبخت! هیچ طوری نمی شه. یعنی چی فرید هر وقت می ره جایی تا شام از گلوش پایین می ره، بلند می شه بره؟ این شوهرت آداب معاشرت بلد نیست؟
بعد هم گرم صحبت با سودابه یکی از بچه هایی که هر دو می شناختیم، شد. فرشته هم کنار من نشسته بود، برای این که حرفی زده باشم پرسیدم:
- خوب فرشته جون، چطوری با بچه داری؟
با خنده سری تکان داد و گفت: ای، بدک نیست. البته سخت است چون دوقلو هستند همه کارشان با هم است. با جای دوتا دست، چهار تا احتیاج است.
پرسیدم:
- الان کجا هستند؟
- پیش مادرم. البته مادرانمان، یکی پیش مادرم یکی پیش مادر شوهرم. تو چرا کوچولو نمی آری؟ الان دیگه وقتشه ها!
- آره، تو فکرش هستم. اما فرید خیلی دوست نداره.
- اینها همه حرف است. یکی که بیاری عاشقش می شه.
یکی از خانمها فرشته را صدا زد و رشته صحبتمان قطع شد.نزدیک سه سال بود که ازدواج کرده بودم. اما از همان روزهای اول فرید بهم گفته بود که فعلا بچه دار نشویم تا کمی با هم بگردیمو دستمان باز باشد. البته خودم هم با رفتی سر کار فعلا وقت را نداشتم اما همیشه ته دلم بچه ها را دوست داشتم و آرزویم این بود که سکوت خانه بزرگمان را یک کوچولوی نازنازی بشکند. تو فکر بودم که نسیم با آرنج زد تو پهلوم: باباجون پاشو، شوهرت الان مجلس رو بهم می ریزه دوباره صدامون کرده...
مانتو و روسری پوشیدم و با مهمانان خداحافظی کردم. دم در حیاط فرید عصبانی داشت رژه می رفت. کت و شلوار شیک نوک مدادی اش را خودم به عنوان هدیه تولد برایش خریده بودم. از دور به او خیره شدم واقعا مرد جذاب و زیبایی بود. دسته ای از موهای خرمایی اش در صورتش ریخته بود. چشمان سبزش مثل تیله می درخشید. چانه مربعش نشان از سرسختی اش بود. قد بلند و هیکل پرش نظر هر بیننده ای را جلب می کرد. فقط وای از درونش. وقتی رسیدیم دم در، رضا برای خداحافظی دم در آمد. دکتر حسینی هم کنارش بود. آرش تا مرا دید سرش را پایین انداخت و سرخ شد. قیافه اش اصلا تغییری نکرده بود. زیر لب سلامی کرد و کمی عقب تر ایستاد. نسیم اما با جسارت سلام و تعارف گرمی با آرش کرد و شروع به احوالپرسی کرد. از ترسم فورا رفتم کنار فرید ایستادم تا بداند که من داخل صحبت آنها نیستم. از رضا به خاطر جشن گرمشان تشکر کردیم و بیرون آمدیم. وقتی نسیم سوار ماشین شد با سردی گفت:
- فرید آقا ما سه نفر هستیم، بد نبود اگر نظر ما را هم می خواستید.
فرید با عصبانیت پرسید: نظر شما؟
- بله، نظر! می دانید که منظورم چیست؟ همان که آدم های دیگر هم ممکن است داشته باشند.
بعد رویش را برگرداند به سمت پنجره و ساکت شد. فرید از توی آینه گردن کشید و گفت: بله، می دانم نظر چیست، همان که به آن خانم دادید تا به بنده ارسال کند نه؟
قلبم مثل گنجشک می زد. خدایا کاری کن دعوایشان نشود. از همان روز اول زیاد فرید را تحویل نمی گرفت، فرید هم دل خوشی از او نداشت. برای اینکه بحث ادامه پیدا نکند، گفتم: چقدر عروسی گرمی بود. الهام
چقدر خوشگل شده بود...
اما نه نسیم و نه فرید جوابم را ندادند. در سکوت، نسیم را به خانه رساندیم و خودمان به طرف منزلمان حرکت کردیم، کمی که دور شدیم، فرید گفت:
- صبا این خواهرت می خواهد لج مرا در آورد؟
- نه بابا هنوز شامش تمام نشده بود...
- من شام را نمی گویم. اون مرتیکه را می گویم. نسیم می دونه که من از این مرتیکه بیزارم، می ره باهاش چاق سلامتی می کنه.
در دل خدا ر ا شکر کردم که تقصیری را به گردن من نیانداخته است. گفتم:
- ببین فرید تو عقایدت را فقط به من می تونی تحمیل کنی، نه خواهرم. نسیم یک دختر بزرگ است، نزدیک بیست و پنج سالش است، اگر دلش بخواهد می تواند با هر کسی سلام و تعارف بکند و به ما مربوط نیست.در کمال تعجب فرید دیگر بحث را ادامه نداد و به خیر گذشت.
چند روز بعد، ظهر که از سر کار برگشته بودم و در آشپز خانه مشغول بودم. زنگ در به صدا در آمد. لحظه ای فکر کردم شاید فرید است و بعد از این فکر ترسیدم. منکه کاری نکرده بودم. از عروسی الهام به بعد هم ما جایی نرفته بودیم، تو این فکر ها بودم که صدای مادر فرید به گوشم رسید: صبا جان، در را باز کن.
در آپارتمان را باز کردم. احتمالا سرایدار در را برایش باز کرده بود.
- سلام مادر جون خوش آمدید.
مادر فرید، بر خلاف همیشه که مرتب و آراسته بود و توالت ملایمی می کرد، آن لحظه آشفته بود و لباسش چروک خورده بود. در چشمانش غم زیادی به چشم می خورد. تا وارد خانه شد، روی اولین مبل، ولو شد.
همانطور که به طرف آشپز خانه می رفتم پرسیدم:
- مادر جون چای میل دارید؟
با لحنی غمگین و عصبی گفت: نه مادر بیا بشین زیاد مزاحمت نمی شم. مطیعانه نشستم، پرسیدم: اتفاقی افتاده؟ انگار ناراحت هستید.
سری تکان داد و آهی کشید.
- نه مادر جون، اتفاقی نیافتاده، تو زندگی امثال من هیچوقت اتفاقی نمی افته. مثل همیشه سخت می گذره.
پرسیدم:
- چی شده مادر جون؟ پدر جون خدای نکرده مریض هستند؟ چیزی شده؟
ناراحت گفت:
- نه صبا جون، احمد تا منو کفن نکنه، مریض نمی شه. آنقدر دلم گرفته بود که مجبور شدم بیام اینجا، تورو به خدا منو ببخش، مزاحمت شدم.
فوری گفتم:
- این چه حرفیه مادر جون، شما صاحبخانه هستید. چرا دلتان گرفته؟ از فرناز و فرزانه خانم چه خبر؟
صورتش در هم رفت. صبا جان از تو چه پنهان، سر همین با احمد حرفم شد. دلم داره پر می کشه برای نازگل، نوه ام را تاحالا ندیده ام، حالا دختره برام دعوت نامه فرستاده، خودش و شوهرش یک روز در میان زنگ می زنند دعوتم می کنند، هم مرا هم احمد را، آقا که هیچوقت جایی نمی ره، مرا هم نمی گذا جنب بخورم.
یک دستمال از روی میز برداشت و اشک هایش را پاک کرد. پرسیدم:
- آخه چرا؟ت... از نظر مالی که...
- دست به دلم نگذار که خونه. کاش از نظر مالی بود. حساب آقا سرریز شده از بس که اسکناس توش چپانده... نه بابا دلت خوش است، می گه دوست ندارم بری خونه داماد بمونی. میگه از محمد خوشش نمی آید
هیز است!!!!!
دود از کله ام بلند شد. چطور پدر فرید همچین حرفی زده بود؟. مادر فرید تقریبا شصت سالش بود... وای خدای من، پس با بالا رفتن سن هم دردشان دوا نمی شد. مادر فرید داشت می گفت:
- مردک دیوانه شده آخر عمری، مرا هم دیوانه کرده، یک عمر عذاب و شکنجه ام داد، آنقدر غریب بودم، آنقدر تو سری خور بودم جیک نزدم... حالا هم که موهام سفید شده و نوه و عروس و داماد دارم باز هم دست از سرم بر نمی دارد.همینطور می گفت و اشک می ریخت در دلم به تمام مردان بددل و شکاک لعنت فرستادم. واقعا نمی فهمیدند با این بددلی هایشان با روح و جسم زنشان چه می کنند؟ گناه زن بیچاره که در عین پاکی و خوبی در کنارشان زجر می کشید، چه بود؟ آیا درک نمی کردند که زنها هم دل دارند، روح دارند، شعور دارند؟ نمی دانم شاید نمی فهمیدند چه می کنند، اما حالا که خودم زن یکی از این مرد ها شده بودم، می فهمیدم که این زنان چه می کشند، بار گناهی نکرده را بر دوش داشتند، شانه های ظریفشان در هم می شکست. خود من همیشه در ترس و اضطراب بودم. خصوصا توی جمع، مدام مراقب بودم که چه می گویم و کجا می نشینم. می ترسیدم کسی با من حرف بزند و احوال پرسی کند. هراس داشتم که چشمانی به صورتم بیفتد. نگران بودم مبادا کسی مقابلم بنشیند و با من حرف بزند. فرید اعتقاد داشت نصف گناه هیزی مردان، به گردن زنان است. معتقد بود اگر کسی مرا نگاه کند کرم از خود درخت است. و من رفتاری کردم که نگاه ناپاک را به خودم جلب کنم. درک نمی کرد که اولا شاید نگاهی از روی دیدن باشد نه دید زدن ثانیا اگر نگاه ناپاکی است گناه از ناپاکی دل بیننده است و نه رفتار زن، توی این افکار غوطه ور بودم که صدای مادر فرید، مرا به خود آورد: صبا جان، ببخیشد تو را هم ناراحت کردم. مادر جون تو که از فرید راضی هستی نه؟
تا آن روز نه به پدر و مادر خودم و نه به مادر فرید حرفی راجه به اخلاق تند و سوءظن های فرید نزده بودم. دلم نمی خواست همه با فرید چپ بیافتند و به او بی احترامی کنند. در ضمن از این می ترسیدم که والدینم
اقدام شدیدی بکنند و یا پدرم خدای نکرده سکته بکند. با لحنی که سعی می کردم قانع کننده باشد، گفتم:
- بله راضی هستم فرید مرد خوبی است.
- خوب خدا را شکر من که چشم و گوش بسته زن احمد شدم و به جز این سه بچه در این چهل سال هیچ دل خوشی نداشتم. در تمام سالها، دم نزدم با خوب و بدش ساختم تا بچه هام بی مادر بزرگ نشوند و حداقل آنها خوشبخت باشند.
پرسیدم :
- یعنی به زور زن پدر جان شدید؟
سری تکان داد و گفت: به زور که نه، از روی حماقت و بچگی شدم. یک روز برایت مفصل تعریف می کنم، سرت را به قدر کافی درد آوردم.
بلند شدم و همانطور که به طرف آشپز خانه می رفتم، گفتم: این چه حرفی است مادر جون الان برایتان چای و شیرینی می آورم، شما هم اگر دلتان خواست برایم تعریف کنید، خیلی دوست دارم به زندگی آدم ها
گوش بدهم.
دو چای خوش آب و رنگ ریختم و با یک بشقاب شیرینی آمدم مقابل مادر شوهرم نشستم. با سختی از روی مبل بلند شد و گفت، صبا جان من بروم دست و صورتم را بشورم. اصلا نفهمیدم چطوری از خانه آمدم بیرون، همینطور نامرتب زدم بیرون، این مرد برای من اعصاب نگذاشته است.
بی اختیار دست چپم را بالا آوردم و به حلقه گران قیمیتم خیره شدم. حلقه پلاتین با نگین های درشت برلیان که با یک ردیف باگت از هم جدا می شد.
آیا گران بودن حلقه ام می توانست تضمینی برای خوشبختی ام باشد؟ به نظر خودم دیگر هیچکس نبودم. نه صبا بودم و به کس دیگری که میشناختم، فقط یک زن ضعیف بودم که برای دل خوشی شوهرش و آرامش کاذب خودش مدام خودش را در درون سر کوب می کرد. زنی که به هر چیزی اعتقاد داشت حالا اعتقادش را از دست داده بود. افکارش نامنظم بود و در واقع دیگر خودش نبود. تمام آرمان هایش رنگ باخته بود. دیگر خودم هم نمی عهمیدم چه چیزی برایم مهم بوده و روی چیزی حساس بوده ام. شده بودم عروسک جانداری که به میل فرید، می خوابید، می خورد، کار می کردو عشق می ورزید. دیگر شخصی جدا و منحصر به فرد به حساب نمی آمدم.، شده بودم افکار فرید، اعتقادات فرید، تعصبات و دلخوشی های فرید!! در این افکار بودم که مادر شوهرم آمد و خودش را روی مبل انداخت.
گفتم:
- چای تان سرد شد مادر جون.
- خیر ببینی صبا جان ببخشید مزاحم شده ام. ولی راحت شدم. توی آن خانه حتی اگر احمد هم نباشد احساس خفقان می کنم. انگار هوا سنگین است. چایم را برداشتم و گفتم: خوب برایم تعریف کنید چطور شد
که زن پدر جون شدید؟
سرش را با حسرت تکان داد چایش را با طمانینه مزمزه کرد و آه بلندی کشید خودش پیش من بود ولی فکرش به سالهای دور پرواز کده بود. در چشمانش برق حسرت و ندامت را می دیدم.لحظه ای در دل آرزو کردم من مثل او نباشم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:30 ب.ظ
 
ارسال: #14
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 13

پدر و مادرم تبریزی بودند. پدرم که همه بهش می گفتند آقا، تو بازار فرش فروشی داشت. مرد خوب و مهربانی بود و به خانواده اش خوب می رسید.من
تنها دختر خانواده بودم، سه برادر بزرگتر از خودم هم داشتم. از همان کودکی به دلیل شغل پدرم، در تهران زندگی می کردیم. مادرم هم زن ساده و با
گذشتی بود که بعضی اخلاق های پدرم را ندیده می گرفت. آن موقع ها مرد ها حاکم خانه بودند، روی حرفشان کسی حرف نمی زد. مشورت و تفاهم و
نظر خواهی اصلا معنی نداشت. پدرم هم گاهی با دوستانش به اطراف تهران می رفتند و بساط مشروب پهن می کردند. حالا که فکر می کنم می بینم
زن ها چقدر بد بخت و زیر دست بودند. وقتی پدرم مست و لایعقل می آمد خانه، مادرم اصلا حرفی نمی زد که باعث دعوا شود، مثل یک برده برای پدرم
حوله نگه می داشت. رختخوابش را پهن می کرد. آب خنک می آورد تا آقا بهشون بد نگذره، تازه با این همه خدمت، چند سال بعد فهمیدم پدرم زن دیگری هم دارد. آن زمان مردها برایشان مهم نبود زن اولشان بساز و قانع باشد یا نه، زشت باشد یا زیبا، پسر داشته باشد یا نه، وقتی دستشان به
دهانشان می رسید یک زن دیگر می گرفتند که به اصطلاح خودشان همه بفهمند فلانی وضعش خوب است. پدر ما هم همینطور بود. با اینکه مادرم از
زنان زیبای آذری بود و سه پسر برایش آورده بود و با خوب و بد پدرم می ساخت، باز هم پدرم سرش هوو آورده بود. البته ما بروی خودمان نمی آوردیم،
پدرم هم هر وقت شب را آنجا می گذراند می گفت برای خرید فرش به شهرستان رفته، هرگز هم هووی مادرم را ندیدم و خواهر های ناتنی ام را هم
همینطور، آخر آن زن که اسمش هم نرگس بود دو دختر از پدرم داشت.
زندگی آن وقتها با حالا خیلی خیلی فرق می کرد. این روزها جوانها مدام می پرسند زنهای قدیم چطور بچه بزرگ کرده اند؟ یا قدیم حوصله شان سر
نمی رفت، نه تلویزیونی بود نه ویدئویی.... حالا که خودم پیر شده ام می فهمم که آن زمان ها اولا هر خوانواده ای در حد متوسط، کلفت و دایه داشت و
همانها بچه ها را بزرگ می کردند در ثانی خانه ها بزرگ بود و حیاط درندشت داشت. از صبح بچه ها برای خودشان توی حیاط بازی می کردند شب هم
آنقدر خسته بودند که یه گوشه می افتادند. زنها هم اگر چه تلوزیون و ویدیو نداشتند اما چون وسایل راحتی دیگر هم نداشتند مثلا ماشین لباسشویی و
جارو برقی و پلوپز و گاز فردار و امثال اینها، برای کارهای خانه، تا شب باید دوندگی می کردند. چون یخچال و فریزر نداشتیم، باید برای غذای هر روز
همان روز خرید می کردیم، لباس ها را با دست می شستیم، خانه را با جارو دستی جارو می کردیم و همه این کار ها دیگر وقتی برای سر رفتن حوصله
باقی نمی گذاشت. برات گفتم که سه تا برادر بزرگتر از خودم داشتم ولی چون ته تغاری بودم و تنها دختر خانه، عزیز برادر ها و پدرم بودم و از گل بالاتر به
من نمی گفتند، البته نه فکر کنی هر کاری می خواستم می کردم ها، نه! ولی در حد خودم برای آن زمان مثل ملکه ها زندگی می کردم. حق بیرون
رفتن تنایی را نداشتم، اما کسی بهم کاری نمی داد، برایم عروسک و لباس های زیبا می خریدند و پدرم برای این که با سواد باشم برایم معلم سر خانه
گرفته بود که البته یک زن بود. برای خودم می چرخیدم و با عروسک هایم خاله بازی می کردم، آن وقتها از سیزده، چهارده سالگی برای دختر ها
خواستگار می آمد. مخصوصا اگر وضع خانواده دختر خوب بود. آن طوری که بعد ها مادرم بهم می گفت برای من هم خواستگار های طاق و جفت زیاد می
آمد و می رفت. اما پدرم که خیلی مرا دوست داشت، همه را رد می کرد. می گفت:
- منیژه هنوز خیلی بچه است، وقت عروسک بازی اش است.
من که اصلا متوجه این رفت و آمد ها نبودم و در عالم خودم بودم. برادر هایم پشت سر هم زن گرفتند و خودشان صاحب زندگی شده بودند. من هم کم
کم بزرگ می شدم و به قول مادرم استخوان می ترکاندم. صورتم شکل مادرم بود، ابرو های نازک و پیوسته و چشمان میشی، پوست سفید و لب های
قرمز و باریک، موهایم پر پشت و مشکی بود و تا زیر کمرم می رسید. خانواده ما جزو خانواده های مذهبی به حساب می آمدند با این که پدرم گاهی
مشروب می خورد اما نماز و روزه اش سر جا بود و ماه های رمضان و محرم خرج می داد و برای عید های مذهبی چراغانی می کرد و شیرینی پخش
می کرد. از وقتی یادم می آمد روز قبل از نیمه شعبان آقام تو بازار ناها می داد و مادر در خانه مولودی می گرفت. زندگی من هم در یکی از همین
مولودی ها عوض شد. تازه وارد شانزده سال شده بودم هیکل و صورتم به اندازه کافی زیبا شده بود که هر کس بعد از دیدنم سعی می کرد از میان پسر
و برادر و پسر خاله و دایی اش برایم شوهر پیدا کند. روز قبل از نیمه شعبان، مادر برای ناهار رسم هر ساله اش بود ولی آن سال بخت من در همان
مولودی باز شد و سرنوشتم تغییر کرد. از قبل از ظهر خانمها دسته دسته می آمدند و روی پتو هایی که مادرم با سلیقه ملافه کرده بود، می نشستند.
چادر هایشان را بر می داشتند و غرق در طلا و جواهر و لباس های گرانقیمت برای همدیگر پشت چشم نازک می کردند. آن سال یکی از همسایگانمان
با خانمی آمده بود که ما تا به حال ندیده بودمیش، وقتی وارد شدند و سلام و احوالپرسی می کردیم به آن خانم اشاره کرد و گفت ایشان خواهر شوهرم
هستند، پیش من مهمان بود با هم مزاحم شدیم. مادرم با احترام خوشامد گفت و آنها هم در گوشه ای نشستند. وقتی خانمی که قرار بود برای خواندن
مولودی بیاید، آمد، همه ساکت شدند و منهم گوشه ای نشستم. آن خانمی که همراه مریم خانم همسایه مان آمده بود، تمام مدت به من خیره شده
بود. سرم را پایین انداختم تا نگاهم با نگاهش تلاقی نکند. زن ریز نقش وسیه چرده ای بود با هیگل لاغر و تر که ای، تا آرنجش النگو و دستبند داشت و
تقریبا در هر انگشتش یک انگشتر با نگین دشت خودنمایی می کرد. وقتی که مجلس تمام شد و می خواستند بروند، دوباره خیره خیره به من نگاه کرد و
در جواب خداحافظی من با ناز و ادا گفت: خداحافظب عزیزم، انشاالله به زودی همدیگر را می بینیم.


* * * * * * * *

مادر شوهرم با ناراحتی دستمالی را که در دستش مچاله بود، بالا آورد و چشمانش را پاک کرد. دلم خیلی برایش سوخت. آهسته گفتم، مادر جون آنقدر
غصه نخورید، انشاالله همه جیز درست می شه.
سری تکان داد و با زهر خندی گفت: آره مادر، بعد از مرگم دیگه همه چیز درست می شه.
- خدا نکنه، خوب می گفتید....
- هیچی دیگه مادر، خواهر شوهر مریم خانم که اسمش افسر المولوک بود از فردا هی آمد و رفت و پاپی من شد. آنقدر فیس و افاده داشت که هر دفعه
بیشتر ازش بدم می آمد. می آمد و با تکبر به پشتی ها تکیه می داد، دستان پر از انگرشترش را در هوا می چرخاند و می گفت: احمد من درس دکتری
خونده، فرانسه رفته، قد و بالاش ره که نگو، خانه و ملک هم تا بخواهید داره... فقط می خواهم زنش را خودم انتخاب کنم. وقتی وارد خانه تان شدم
نظمش به دلم چسبید، دخترتان را که دیدم فهمیدم زن احمد را پیدا کردم. ابروهایش قجری است. مثل شازده ها می ماند. پدر خودم شازده بود، اما فعلا
---------- طوری است که بهتر است برای پسرم از شازده ها زن نگیرم، اما منیژه خانم هم شکل شمایل شازده ها را دارد و هم شازده نیست. قرار شد
با پسرش بیاید خواستگاری، یک پسر دیگر هم داشت که به قول خودش در فرنگ ماندنی شده بود. در احمد چند سال قبل فوت کرده بود اما آنقدر ثروت
برای زن و بچه هایش گذاشته بود که تا آخر عمر بنشینند و کار نکنند. روزی که قرار بود افسر خانم با پسرش بیاید خانه ما، هیچوقت یادم نمی روزد. پدر
و مادرم مدام پچ پچ می کردند، میوه و شیرینی را کلفتمان چیده بود و در اتاق پنجدری گذاشته بود. پدرم چند قالیچه ی ابریشم و گل ابریشم دوزی شده
از مغازه آورده بود و رویهم انداخته بود که چشم مادر داماد را بگیرد. من ساده دل و بچه اما هنوز در فکر عروسک هایم بودم، آقا داداشم که از همه بزرگ
تر بود هم آمده بود. وقتی که میهمان ها آمدند، مادر آمد پشت در اتاقم و صدایم زد تا چای بریزم و ببرم. البته چای را سکینه کلفتمان زیخته بود و مرتب
چیده بود تو سینی، تا دم اتاق هم همراهم آمد و بعد سینی را داد دستم، پشت در اتاق تازه دست و پایم لرزید و هول شدم. تازه دوزاری ام افتاد که این
میهمانها کی هستند و چه می خواهند. به هر ترتیب داخل شدم و چای تعارف کردم. احمد، بر خلاف انتظارم بسیار زیبا و شیک پوش بود. آنقدر نگاهش
قشنگ بود که دلم را لرزاند... آخ که اگر یک فرصت دیگر بهم می دادند تا دوباره بهش جواب بدهم... افسوس، افسوس که دیگر گذشته ها گذشته است
و من احمق، خام آن چشمهای سبز شدم.
با ورود فرید، مادر شوهرم اشکهایش را پاک و صحبتش را قطع کرد، تا فرید وارد شد بی اختیار بلند شدم و رفتم به آشپزخانه، تا مادر و پسر تنها باشند.
در حینی که ظرف می شستم به حرفهای مادر فرید فکر می کردم. حالم بد شده بود، سرم درد می کرد. خدای من، من هم خام آن جشمهای سبز
شده بودم؟ منهم ساده بودم؟ شاید منهم چند سال دیگر افسوس می خوردم. وای بر من! دوباره به خودم امید دادم که فرید مثل پدرش نیست و من
اشتباه می کنم. من زندگی ام را دوست داشتم، خودم با عقل و منطق و چشم باز، فرید را انتخاب کرده بودم. وضع و زمانه هم فرق کرده بود. مطمئن
بودم که من می توانم کاری کنم که زندگی ام طبق دلخواهم شود. من تحصیل کرده بودم، سی و سالم هم کم نبود. به خودم نهیب زدم که من مثل مادر
جون نیستم و فرید هم پدرش نخواهد بود. مادر فرید شب پیش ما ماند، صبح زود همراه فرید از خانه بیرون رفت. به من نگفت که کجا می روند. شب قبل
موقعی که برایش آب می بردم تا قبل از خواب بخورد به من گفت از حرفهایمان به فرید چیزی نگویم و اصلا خودم را به آن راه بزنم که یعنی نمی دانم
مادرت برای چه پیش ما آمده، منهم قبول کردم. برای همین هیچ سوالی نپرسیدم. آن شب کشیک داشتم و باید صبح غذایی برای شب فرید درست
می کردم. البته بیشتر اوقات فرید شبهایی که من کشیک داشتم به بیمارستان می آمد، اما با اوضاع پدر و مادرش شاید دیر وقت بر می گشت و بهتر
بود غذا در خانه آماده باشد.
آن روز بیمارستان خیلی شلوغ بود. کشیک بخش زنان داشتم و تا اوایل شب مدام سر پا بودم، از فرید هم خبری نشده بود و کمی نگران بودم. بعد از
شام به پاویون رفتم ت اشاید یک چرت کوتاه بزنم، نمی دانمچقدر گذشته بود که صدای بلندگو و زنگ تلفن همزمان بیدارم کرد. تلفن را برداشتم و خواب
آلود گفتم: الو؟
- دکتر پایین یک مورد اورژانس پیش آمده، رزیدنت زنان هم پیدایش نیست، اطفا خودتان را برسانید.
- آمدم.
به حالت دو وارد بخش شدم. زائویی را آورده بودند که وقت زایمانش رسیده بود، ام ب توجه به وخامت حالش باید سزارین می شد و با این حال و روز
شوهر زن بد بخت رضایت نمی داد که زنش را سزارین کنند. به حف هیچ احدی هم گوش نکرده بود. وقتی من رفتم، زن بیچاره از درد به خود می پیچید.
با توجه به صحبتهای ماما و پرستارها هر لحظه ممکن بود نوزاد خفه شود و جان مادرش را هم بگیرد، از اتاق معاینه خارج شدم یکی از پرستار ها به مرد
عصبی که در داهرو قدم می زد اشاره کرد و نجوا کنان گفت:
- خود کله شقش است.
سری تکان دادم و به طرف مرد رفتم. مرد تقریبا کوتاه قد و لاغر اندامی بود با سری طاس و سبیلهای از بنا گوش در رفته، که مدام دست مشت کرده
اش را به کف دست دیگرش می کوبید. بسمالله گویان به طرفش رفتم با قاطعیت گفتم:
- آقای فیضی؟
با تعجب نگاهی به سر تا پای من انداخت و با تعجب گفت: فرمایش؟
با ملایمت گفتم:
- من دکتر پورزند هستم، وضع خانمتان خیلی وخیم است. حتی الان هم ممکن است برای نجات جان بچه تان دیر شده باشد، اما با یکدندگی شما
شاید خانمتان هم از دست برود.
ساکت به من خیره شد. انگار که من عربی حرف می زدم. دوباره گفتم:
- چرا رضایت نمی دهید زنتان را سزارین کنیم؟
چنان نگاهم کرد که انگار کفر گفته ام، با صدای بلند داد زد:
- من باید رضایت بدم که نمی دم...
صدایش هر لحظه بلند تر و کلامش بی ادبانه تر و جاهل مآبانه تر می شد:
- اصلا شما را سننه؟ زن مثل کاسه چینی می مونه اگر سزارین بشه مثل کاسه بندزده بی ارزش می شه و...
متعجب پرسیدم:
- یعنی یک خط کش ده سانتی ارزش زندگی یک انسان را داره؟
با بی قیدی گفت: برو بابا دلت خوشه ها، همشیره! انسان انسان راه انداختی. این هم ناز و اداشه، یکمی صبر کنید خودش می زاد!!!!!!
- دِ؟ یعنی این همه آدم دکتر و متخصص دروغگو نفهم هستند، بجز شما؟ فقط شما یکی می فهمیدید که نچرخیدن بچه چرند است و اینها همه ناز و ادا
است؟
یکهو هجوم آورد طرفم و داد زد: اصلا به تو چه ضعیفه؟ مگه چهار تا بچه ای که پس انداخت این ادا و اصول ها را در آورد؟ مثل بچه آدم می آوردمش
بیمارستان و پنچ دقیقه بعدش می زائید و فردا صبح هم خلاص! من می دونم یا تو؟
کله ام سوت کشید. این مرد چه موجودی بود؟ انسان بود؟ از جنس ما بود...؟ اگر بود این حرفها چیست که می زند و اگر نبود... زن بد بختش تا به حال
چهار شکم زائیده بود و باز هم جان داشت؟ چند روز درد می کشید تا حضرت آقا دلش به رحم بیاید؟ اشک در چشمانم حلقه زد با بغض گفتم:
- اصلا ما اشتباه کردیم نظر بی شعوری مثل شما را پرسیدیم. از احترام زیادی، آدمهای بی جنبه فکر می کنند خبری است. اصلا این موضوف هیچ ربطی
به شما ندارد... بر گشتم و به سمت اتاق عمل دویدم. از پشت سر داد کشید:
- دست به زری بزنی، زندگی ات را به هم می ریزم.
آن لحظه فکر می کردم که بلوف می زند، ولی یک هفته بعد از اینکه، آن زن را سزارین کردیم و بچه اش را مرده بیرون کشیدیم، فهمیدم مردک واقعا زندگی ام را خراب کرده است.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:31 ب.ظ
 
ارسال: #15
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 14
چند روزی بود که فرید پشت سر هم تلفن می زد خانه و تا بر می داشتم می گفت:
- صبا خانه ای؟ کاری نداشتم، فقط می خواستم حالت را بپرسم.
اگر هم تلفن اشغال بود تا گوشی را می گذاشتم، زنگ می زد و سوال جواب می کرد که با کی حرف می زدم و چرا، اگر برای خرید کوچکی بیرون می رفتم باید کاملا توضیح می دادم که به کدام بقالی رفته ام و مثلا چی خریده ام.
هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم این کار های فرید برای چیست. یک چیز دیگر هم برایم خیلی عجیب بود، این هم آن که تا فرید از مطب به خانه می آمد، مزاحمتهای تلفنی شروع می شد. تا وقتی من تنها بودم اصلا کسی زنگ نمی زد ولی تا فریدپایش را در خانه می گذاشت، تلفن یک ریز زنگ می زد و هر کدام که بر می داشتیم کسی حرف نمی زد.
در بیمارستانی که من کار می کردم، چند پزشک دیگر هم بودند که طرحشان را می گذراندند. حالا یه هنوز مشغول به تحصیل بودند یا برای گذراندن طرحشان آن جا می آمدند. در بین این دکتر ها، پسری بود به نام
نیکویی منش که واقعا مانند اسمش، منش نیکویی داشت و به همه بدون توجه به جنس و سن و سال، کمک می کرد از دکتر گرفته تا خدمتکار، این آقای دکتر داشت تخصص جراحی عمومی می گرفت و هنوز مجرد
بود. چند وقتی بود که فرید پیله کرده بود که چرا هر جا تو می روی، نکویی هم دنبالت است. چه دلیلی دارد که دایم مواظب توست؟ هر چه برایش دلیل می آوردم که این دکتر برای همه اینطور مراقب و نگران است، به خرجش نمی رفت. یکروز که خسته و هلاک از سر کار آمده بودم و داشتم لباس هایم را عوض می کردم، تلفن زنگ زد. حدس می زدم که فرید باشد. گوشی را برداشتم و منتظر شدم تا فرید اول حرف بزند، بعد از چند لحظه صدای الهام در گوشی پیچید.
- الو؟ الو؟
- تویی؟ الهام، سلام.
با خنده گفت:
- زهر مار، چرا خفه شدی؟ ترسیدم.
گفتم:
- هیچی، فکر کردم فرید است.
با تعجب پرسید:
- خوب، مگر با فرید حرف نمی زنی؟
- چرا، ولی خواستم اول او حرف بزند. بگذریم، چطوری؟ رضا چطور است؟
- خوبیم، رضا هم خوب است. خودت چطوری؟ کار و بارت چطوره؟
- ای می گذره، تو چه خبر؟
- هیچی، خبر ها پیش توست! چه کار کردی، دوباره دیوایه شدی؟
با تعجب پرسیدم:
- چی میگی؟ چی کار کردم؟
- سودابه می گفت کودتا کردی و مریض را بدون رضایت شوهرش زیر تیغ کشیدی.
- آهان! خوب آره، زن بد بخت داشت می مرد، البته نوزادش از دست رفت. آن شب از بد شانسی من بد بخت، رزیدنت و اتند زنان هم هر دو گم وگور شده بودند. مسئولیت افتاده بود گردن من البته سر بزنگاه رزیدنت
سال بالایی رسید و اون هم تایید کرد، اما خوب همه از چشم من دیدند. اگر زن بیچاره می مرد که خیلی بد تر بود.
- رئیس بیمارستان چی گفت؟ شنیدم مردک شکایت کرده.
- نه بابا، همش هارت و پورت بود. یه کم داد و بیداد راه انداخت که دکتر عزیز زاده زد تو دهنش، حالشو جا آورد. مردیکه اصلا براش مهم نبود زنش بمیره فقط می خواست شکم زنش بخیه نخوره، بعضی ها آنقدر خود
خواه هستند که حال آدم را به هم می زنند.
الهام با هیجان گفت: تازه کجاشو دیدی؟ من که تو دهات بودم یک چیز هایی دیدم که پیش این فاجعه است.
او هم شروع کرد به تعریف کردن اینکه زنها در آن روستا واقعا از همه چیز عقب هستند و بعضی هاشان در چهل سالگی بچه دهم یا دوازدهمشان را می آوردند. اصلا از کنترل فرزند خبری نیست، چون عده ای از مردم روستا اعتقاد داشتند که روشهای جلوگیری بر خلاف دین اسلام و خواست خداوند است و آن قدر عقاید خرافی شان با دینشان در هم آمیخته بود که حاضر نبودند ذره ای در عقایدشان عقب نشینی کنند و به الهام هم به چشم دشمن دین خدا نگاه می کردند. خنده ام گرفت برای اولین بار از این که طرحم را در تهران می گذراندم، خوشحال شدم، بعد از کمی حرف و تعریف سر انجام الهام گفت که باید برود چون بوی سوختگی غذایش بلند شده بود، موقع خداحفظی گفتم:
- به امید دیدار، عزیزم. خداحافظ.
تا گوشی را گذاشتم، فرید در را باز کرد، انگار پشت در منتظر بود. سلام کردم. با خم و تخم جالم را داد و رفت به اتاق خواب، تا لباس هایش را عوض کند.
منهم رفتم به آشپزخانه تا سالاد درست کنم. برای اینکه به دست فرید بهانه ای ندهم، غذایم را صبح زود درست می کردم تا بعد از ظهر که بر می گردم، همه چیز مرتب و آماده باشد. مشغول پوست کندن خیار ها
بودم که فرید مثل برج زهر مار وارد شد یک صندلی را بیرون کشید و رو برویم نشست، با صدای گرفته ای پرسید:
- با کی حرف می زدی؟
گفتم:
- با الهام، چطور مگه؟
همان لحظه تلفن زنگ زد و فرید بلند شد و به طرف تلفن ر فت، طبق معمول در آن طرف خط کسی حرف نزد و فرید با عصبانیت گوشی را روی دستگاه کوبید، دوباره برگشت سر جایش نشست.
- صبا راستش را بگو، من که همه چیز را می دانم.
از تعجب خشکم زد، پرسیدم: باز تو دیوانه شدی؟ چی را می دانی؟ دوباره چی شده؟
- ببین صبا هم من هم تو می دانیم که تو با الهام حرف نمی زدی، این دروغ ها را تحویل من نده. گفتم که من همه چیز را می دانم.
- خوب پس اگر می دانی، چرا می پرسی؟ گفتم که با الهام حرف می زدم، باورت نمی شه زنگ بزن بپرس.
با حرص داد زد:
- اِه؟ خر گیر آوردی؟ حتما به الهام سپردی که اگر من زنگ زدم بگوید با تو حرف می زده...
با بی حوصلگی گفتم:
- بس کن فرید دیگه شورش رو در آوردی ها! هی من هیچی نمی گم تو رو پیدا کردی. مگر من دختر تو هستم که باید بهت حساب پس بدم؟ تازه ولله به خدا من با پدرم اینطوری که به تو حساب پس می دهم، آره و بله به جا نمی آوردم.
فرید جواب داد:
- خوب برای همین آنقدر ول و ددری شدی دیگه! اگر بابات خوب تو رو تربیت کرده بود هر روز دلت یک جا نبود.
از شدت عصبانیت داشتم منفجر می شدم، اما باز هم خودم را کنترل کردم در این زندگی یکی باید کوتاه می آمدتا همه چیز خراب نشود، بلند شدم و گوشی تلفن را آوردم و به دست فرید دادم، دفتر تلفن را هم
جلویش باز کردم باز کردم با صدایی که از شدت خشم می لرزید گفتم:
- بیا زنگ بزن، آقای شکاک، آقای بددل.
فرید بی رودربایستی شماره را گرفت و منتظر ماند. بعد از چند دقیقه گفت:
- بفرما خانم، اصلا کسی خانه نیست.
گوشی را از دستش کشیدم و از حفظ شماره ها را گرفتم. در دلم دعا می کردم الهام گوشی را بر دارد، اما کسی گوشی را بر نمی داشت. تلفن را قطع کردم و گفتم:
- خوب که چی؟ تو هر فکری می خواهی بکن، من مسئول فکر مریض تو نیستم.
- جدی؟ این دفعه را اشتباه کردی، شاهد دارم. کسی که همه چیز را برایم تعریف کرده و حالا می بینم که راست گفته.
بلند شدم و از آشپزخانه بیرون آمدم. خسته بودم. از این همه شک و بیبینی فرید خسته شده بودم. معلوم نبود دوباره چه خوابی برایم دیده، برای این که خودم را مشغول کنم تلویزیون را روشن کردم، ولی فرید آمد و تلویزیو را خاموش کرد. با عصبانیت گفتم: تو چت شده؟ چرا هی تهمت می زنی، چرا اذیتم می کنی؟
فرید بی تفاوت گفت: اصلا از اولش هم اشتباه کردم، گذاشتم بری سر کار!
با ترس پرسیدم:
- منظورت چیه؟
خونسرد گفت:
- منظورم اینه که از فردا لازم نکرده بری بیمارستان.
ناراحت گفتم:
- پس طرحم چی میشه؟ امتیازم را از دست می دم، لوس بازی در نیار...
- همین که گفتم.بابا جان من دلم نمی خواد زنم بره سر کار، زوره؟ اصلا قانون گفته زن باید با اجازه شوهرش بره سر کار، خوب منهم اجازه نمی دم.
با غیظ گفتم: این قانون خیلی چیز های دیگر هم گفته، چرا آنها را اجرا نمی کنی؟
- مثلا چی گفته که اجرا نکردم؟
- اینکه مهریه عندالمطابه است، خوب من این مهر رو الان می خواهم، اینکه بنده در این خانه وظیفه ای ندارم و اگر کاری می کنم می توانم در ازایش مزد بگیرم، و مهمتر از همه اینکه تو نمی توانی جلوی کار کردن مرا بگیری، مگر اینکه کار با شئونات جامعه همخوانی نداشته باشد و یا کار آبرومندی نباشه، خیلی هم شهر هرت نیست.
فرید با لجاجت گفت:
- فعلا که شهر هرته. از فردا نمی ری، وگر نه میام بیمارستان و آبرویت را می برم مهریت ات را هم می خوای، چشم. برای کار خانه هم حقوق می خواهی، باز هم چشم. اصلا منهم همین را میگم، تو که احتیاج
مادی نداری، پس خانه بمان.
بحث را ادامه ندادم و بدون خوردن شام، خوابیدم. صبح دیر از خواب بیدار شدم، فرید رفته بود، با سستی بلند شدم و یک لیوان شیر برای خودم ریختم. فکرم خیلی درگیر بود. نمی دانستم باید چه کار کنم. بروم، نروم؟ می دانستم که فرید وقتی گفته آبروریزی می کند این کار را می کند، اما برایم خیلی سخت بود که نروم، چند ماه بیشتر از طرحم نمانده بود، حیفم می آمد، تصمیم گرفتم بروم، هر چه باداباد! آن شب کشیک داشتم، تا ظهر مدام در بخش سر پا بودم، ظهر برای کمی استراحت وارد پاویون شدم، صدای موبایلم از داخل کیفم می آمد. با تامل گوشی را از کیفم در آوردم و جواب دادم، صدای فرید تو گوشم پیچید.
- صبا، کجایی؟
خونسرد گفتم:
- بیمارستان، می خواستی کجا باشم؟
با عصبانیت داد زد:
- مگه نگفتم دیگه نمی خوام بری؟
- گفته باش، منهم گفتم می خوام بیایم.
فرید با حرص گفت:
- خیلی خوب، پس بعدا گله ای نکن. ارتباط قطع شد. دلم شور می زد، بعد از ناهار تو بخش می چرخیدم و کار های جزیی را انجام می دادم، دکتر نکویی منش هم بالای سر مریض هایش بود. وقتی مرا دید، سلام کرد و شروع کردیم راجع به بیمار تازه عمل شده اش حرف زدن، همیشه از اینکه اطلاعاتش به روز بود تعجب می کردم، سرانجام آن روز طاقت نیاوردم و سوال کردم:
- دکتر، شما چطور این اطلاعات را به دست می آورید؟
با خجالت سر تکان داد و گفت:
- این طور ها هم نیست، اما با چند مجله خارجی مشترک شده ام، و این مجلات برایم خیلی مفید بوده است.
با کنجکاوی پرسیدم: ممکنه یه من هم اسمشان را بگویید؟
- حتما، بفرمائید بالا، اتفاقا چند تاش الان همراهم هست. امشب کشیک دارم گفتم فرصت خوبی برای مطالعه است.
پشت سرش راه افتادم، او وارد پاویون آقایان شد و من همانجا پشت در منتظر ماندم. از دور در انتهای راهرو شبحی دیدم که با سرعت به طرفم می آید و همزمان با دکتر نکویی به من رسید. فرید بود که واقعا مثل دیو شده بود، صورتش کبود و چشمانش قرمز شده بود، بی توجه به حضور دکتر نکویی با صدایی گرفته گفت:
- پس حدسم درست بوده، بگو چرا خانم دل نمی کنند، برای طرح و کار و این حرفها نیست.
با عجله گفتم: الان جای این صحبتها نیست، بفرمایید پایین با هم حرف می زنیم.
اما فرید دست بردار نبود، رو کرد به دکتر نکویی گفت:
- ببین آقای محترم، من اصلا حوصله بحث ندارم. فقط دارم بهت می گم پاتو از کفش من در بیار وگر نه بد می بینی، این حرفها هم تهدید نیست بهت گفته باشم.
از خجالت سرخ شدم، دکتر نکویی منش با گیجی نگاهی به فرید انداخت و گفت:
- ببخشید، به جا نمی آرم شما؟
فرید پوزخندی زد و گفت:
- حق داری، من هم بودم به جا نمی آوردم. حالا می بینم این آقای فیضی درست گفته، واقعا دستش درد نکنه والا من مثل برف سرم را کرده بودم زیر برف ها! دستش را گرفتم و با خودم کشیدم، تو راه پله ایستادم، صدایم از شدت عصبانیت می لرزید: فرید این حرفها چیه می زنی؟ دیوانه شدی؟ اینجا خونه نیست که هر حرفی را بزنی، اینجا محل کار من است.
فرید با صدایی که لحظه به لحظه اوج می گرفت گفت:
-اِ؟ پس باید دید کار تو اینجا چیست، آن هم در پشت پاویون آقایون!
آهسته گفتم:
- منظورت چیه؟ خوب بپرس تا بهت بگم، قرار بود دکتر نکویی چند تا مجله بهم بدهد.
داد زد:
- آن هم در پشت پاویون آقایون نه؟
خسته و بی حوصله گفتم:
- گمشو، دیگه از دست این حرفهات خسته شدم.
فرید یکهو شروع کرد به داد کشیدن: تو غلط کردی که خسته شدی، این منم که خسته شدم. همین الان وسایلت را جمع کن، راه بیفت وگرنه به خدا می کشمت.
همان لحظه دکتر عزیز زاده، رئیس بیمارستان سر رسید. دست فرید را گرفت و گفت:
- آقای محترم، یواش تر، اینجا بیمارستان است نه رینگ بوکس، ساکت باشید. بعد با چشمان پرسش گرش به من خیره شد، با خجالت گفتم:
- ایشون شوهرم هستند، آقای دکتر.
تعجبش بیشتر شد اما حرفی نزد. فرید با لحن بدی گفت:
- ببین دکتر، من نمیخوام زنم بیاد سر کار، باید کی رو ببینم؟ دکتر عزیز زاده با صبوری دست فرید را گرفت و دنبال خودش کشید:
- بفرمائید، بفرمائید تو اتاق من یک چایی می خوریم و صحبت می کنیم شما هم تشریف بیاورید خانم دکتر.
باهم رفتیم به اتاق دکتر عزیز زاده و نشستیم، دکتر رو به فرید پرسید:
- خوب شما چرا نمی خوای خانمتان سر کار بیایند؟
فرید عصبی و ناراحت گفت: به دلایلی که خودش هم می دونه.
عصبی و ناراحت گفتم:
- نه من نمیدانم توضیح بده.
می خواستم حرف های احمقانه اش را کس دیگری هم بشنود، دیگر آبرویی نمانده بود که از ریختنش بترسم. دکتر عزیز زاده با ملایمت پرسید:
- خوب دلیلتان را بگوئید، شاید ما هم قانع شویم.
فرید بعد از کمی مکث گفت:
- چند وقت پیش آقایی به مطبم آمد و خیلی چیز ها بهم گفت در واقع او چشمانم را باز کرد. حالا درست نیست بگم چه چیز هایی گفت ولی در مجموع حرفهایش راست بود.
با قاطعیت گفتم: نه فرید، خواهش می کنم بگو چی گفت، دلم می خواد جلوی دکتر عزیز زاده هم بگویی تا قضاوت کنند.
دکتر عزیز زاده هم در ادامه حرفهایم گفت: خوب خانم پورزند خودشان می خواهند شما این صحبت را باز گو کنید، مطمئن باشید پیش خودم می ماند.
فرید با حرکتی نمایشی داستانش را بلند کرد و گفت: خوب، خودتان خواستید. چند وقت پیش مردی به مطبم آمد و گفت زن من که همین خانم باشند در بیمارستان روابط عاشقانه ای با دکتر نکویی پیدا کرده و اصلا
فضای بیمارستان را به گند کشیده اند. منهم که باور نکرده بودم ازش مدرک خواستم، او هم گفت خودش دیده که دکتر نکویی یاد داشتی به زنم داده که او هم آن را در کیفش انداخته، گفت اگر کیف زنت را بگردی
حتما پیدا می کنی، همان روز کیف صبا را نگاه کردم و این را پیدا کردم. فرید تکه کاغذی از جیب پیراهنش در آورد و جلوی دکتر عزیز زاده گذاشت.
- از آن روز هم وقتی توجه کردم مدام مزاحم تلفنی داریم که وقتی من خانه هستم حرف نمی زند، امروز هم که خودم شاهد بودم.
دکتر عزیز زاده با ملایمت پرسید: ممکنه اسم آن آقا را هم به ما بگویید؟
فرید با کمی تردید گفت: فیضی.
هر چه فکر می کردم یادم نمی آمد فیضی کیست. اصلا برایم آشنا نبود، اما خدا را شکر دکتر عزیز زاده از من باهوش تر بود، ناگهان گفت:
- حالا فهمیدم!
بعد با خنده رو کرد به فرید و گفت: یک سوء تفاهم شده، نمی دانم خبر دارید یا نه؟ این خانم شما چند وقت پیش زن همین آقای فیضی را بدون رضایت شوهرش، سزارین کرد. البته بچه از دست رفته بود و اگر کمی
دیر می جنبیدند زن بیچاره هم می مرد، این آقای فیضی خیلی عصبانی و ناراحت شد و کلی داد و بیداد راه انداخت. الان هم حدس می زنم این کار را کرده تا به اصطاح انتقام بگیرد. شما چرا این حرفها را باور می
کنید؟
فرید که جا خورده بود گفت:
- دکتر پس آن کاغذ را چی می گید؟
کاغذ را روی میز دکتر عزیز زاده برداشتم، آدرس خانه دکتر نکویی بود که زیرش هم نوشته شده بود ساعت چهار و نیم، دکتر عزیز زاده کاغذ را گرفت و گفت:
- کاری نداره الان ازش می پرسم، شما همین جا تشریف داشته باشید تا من بر گردم.
دکتر عزیز زاده در را بست و ما را تنها گذاشت. رویم را برگرداندم تا چشمم به فرید نیفتد. بعد از چند دقیقه بر گشت، همان طور که می نشست گفت:
- دکتر نکویی ما واقعا مرد پاک و مهربانی است. تا کاغذ را نشانش دادم گفت: بیچاره آقای فیضی حتما از جیبش افتاده. وقتی سوال کردم گفت که فیضی آدرس خانه اش را گرفته تا مسئله ای را که به قول خودش در بیمارستان نمی توانسته در خانه به دکتر نکویی بگوید، بنده خدا آدرس خانه اش را داده و زیرش هم نوشته ساعت 4/5 یعنی وقتی که از بیمارستان به خانه می رسیده، حدس می زنم این کاغذ را هم همان فیضی نامرد تو کیف خانم دکتر انداخته، عجب مردمانی پیدا می شوند. فرید با پررویی گفت: در هر حال من تا وقتی که این دکتر نکویی اینجاست نمی خواهم زنم در این بیمارستان کار کند.
دکتر عزیز زاده با حوصله گفت: ببین آقای محترم، خیلی بد است که آدم بی دلیل به کسی تهمت بزند. این دکتر نکویی واقعا پسر خوب و چشم پاکی است، تا سه ماه دیگر بیشتر اینجا نیست طرحش تمام می شود و می رود پی بخت خودش، خانم شما هم که در این چند وقت که اینجا هستند واقعا نشان دادند که زن جدی و متینی هستند. گناه داره که شما بدون مدرک به ناموس خودتان تهمت بزنید.
فرید اما بی توجه به حرفهای دکتر عزیز زاده، دوباره گفت:
- من نمی دونم! روی این آقا حساسیت پیدا کردم، دوست ندارم صبا اینجا باشد.
دکتر عزیز زاده رو به من گفت:
- خوب خانم پورزند، شما هم برای این که اعتماد شوهرتان را جلب کنید، این مدتی که دکتر نکویی اینجاست بیمارستان نیایید، من هم سعی می کنم کارتان را درست کنم.
حرفی نداشتم بزنم، آنقدر از حرفهای فرید خجالت زده شده بودم که همانطور به موزائیک های کف اتاق ماتم برده بود، وقتی فرید خداحافظی کرد، ساکت پشت سرش بیرون آمدم، مثل بره ای که همراه قصاب راه می رود. تا دم ماشین دنبالش آمدم و ساکت و مطیع سوار شدم. تو راه فرید مدام حرف می زد و می خواست یک جوری از دلم در بیاورد، وعده وعید می داد که اگر طرح نکویی تمام شود می توانم برگردم سر کار و از این حرفها، اما بار حرفها و تهمت هایش آنقدر سنگین بود که نمی توانستم شانه هایم را راست کنم.
در دل دعا کردم که یا خدا صبرم دهد یا جسارتی که بتوانم از افسون آن چشمهای سبز رها شوم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:31 ب.ظ
 
ارسال: #16
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 15

آن روز بعد از رفتن فرید، مادرم زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی از من خواست تا به آنجا بروم، پدرم کمی سرما خورده بود و مادرم که از کوچکترین ناراحتی بابا نگران می شد می خواست مطمئن شود چیز مهمی نیست. ظرف های صبحانه را شستم و به طرف خانه مادرم راه افتادم. از وقتی شروع به کار کرده بودم خیلی کم بهشان سر می زدم و بیشتر تلفنی حالشان را می پرسیدم اما حالا که دوباره خانه نشین شده بودم، وقت زیادی داشتم. نسیم هم خانه بود، او هم سرما خورده بود و حال نداشت. نسیم هم صبح ها در یک درمانگاه کار می کرد. اما آن روز نرفته بود. وقتی در را باز کردم و وارد حیاط سرسبزمان شدم، ناگهان دلم برای همه چیز تنگ شد. یک نفس عمیق کشیدم. بوی کاج و چمن ها در هم قاطی شده بود. دلم برای دیدن مادرم پر می کشید. در را که باز کرد محکم بغلش کردم. یک لحظه آرزو کردم هنوز دختر خانه باشم. مادرم که انگار فکر مرا خوانده بود، مرا عقب زد و با دقت به چشمانم خیره شد.
- صبا خوبی عزیزم؟
- آره مامان شما چطورید؟ بابا چطوره؟
- اِی... شکر خدا. پدرت هم نگران نباش یک کم سرما خورده چیز مهمی نیست.
پشت سر مادرم وارد خانه شدم. نفس عمیقی کشیدم و بوی خوب امنیت را در ریه هایم فرو بردم. پرسیدم:
- مامان نسیم هم خانه است؟
- آره بلا گرفته همه را مریض کرده با این سرما خورده گی اش!... می خوای تو اول برو پیش نسیم، چون پدرت خواب است.
ضربه کوچکی به در زدم و وارد شدم. صحنه ی آشنایی که همیشه موقع سرماخوردگی نسیم می دیدم، دوباره جلوی چشمم بود. نسیم همیشه موقع سرماخوردگی یک کلاه گنده پشمی و سیاه سرش می گذاشت، دور تا دورش پتو می پیچید و دستگاه بخور زیر دماغش می گذاشت. آن روز هم دقیقا در همان حالت نشسته بود و با آواز یکنواختی ناله می کرد. آن وقتها هر وقت از ش می پرسیدم درد داری که ناله می
کنی؟ می گفت نه درد ندارم، فقط وقتی ناله می کنم احساس می کنم حالم بهتر می شه. با خنده گفتم:
- سلام نسیم خانم، خدا بد نده.
با لحن خنده داری گفت: بد نبینی آبجی، حالم خیلی گنده.
رفتم جلو و دستم را روی پیشانی اش گذاشتم و با یک دست نبضش را گرفتم. تب نداشت خودش دهنش را هم باز کرده بود و می گفت: آآ...
ته حلقش هم هیچ تورم و قرمزی دیده نمی شد با خنده گفتم:
- پاشو پاشو، جلو قاضی و معلق بازی؟ هیچ مرگت نیست.
فوری گفت:
- خودم می دونستم چیزیم نیست، دنبال تو نفرستادم که!
مانتو و روسری ام را در آوردم و روی صندلی انداختم. نسیم هم کلاه مسخره اش را انداخت گوشه ای و پتو ها را کنار زد، بعد پرسید:
- از شوهر گل اخلاقت چه خبر؟
آهی کشیدم و گفتم:
- هیچی مثل همیشه آسه می رم آسه میام که گربه شاخم نزند.
با افسوس سری تکان داد: صبا چرا آنقدر لیلی به لالاش می گذاری؟ تو باید یک برخوردی بکنی تا حساب کار دستش بیاد. آنقدر کوتاه نیا.
بی حوصله گفتم:
- تو هم از دور دستی بر آتش داری. اگر من صدام در بیاد و یک وقت باد به گوش بابا برسونه، خدای نکرده ممکنه سکته کنه.
نسیم چشمانش را باریک کرد و گفت:
- گمشو! گناه بی عرضگی خودت رو گردن بابای بی چاره ننداز. من حرفم این نیست که با دعوا و مرافه فرید را سر عقل بیاری تو باید، با ---------- حریم شخصی ات را به فرید بشناسانی تا بداند تا یک جایی می تواند پیش روی کند. مثلا غیرت و تعصب برای مرد خیلی هم خوب است اصلا اگر مردی غیرت نداشته باشد آدم حالش به هم می خوره. اما این هم حد داره، نه اینکه دیگه هر کی از بغل تو رد بشه آقا از جا بپره که چی شد؟ کی بود؟ کجا رفت؟ بعدش هم غیرت مرد وقتی قشنگ است که زنش رو در پناهش بگیره، نه اینکه زن بد بختش دایم در ترس و اضطراب باشه. مرده شور همچین غیرتی را ببرند.
گفتم:
- حالا از این حرفها بگذریم، فرید برای من مثل یک درد مزمن است که بهش خو کردم. تو خودت چطوری؟ خبری نیست؟ دیگه داری بوی ترشی می گیری ها...
نسیم سر تکان داد و گفت:
- ای بی خبر هم نیستم. یک بابایی است که چند وقتی است گیر داده و ول هم نمی کند. تا قسمت چی باشد.
همان لحظه مامان هم آمد داخل اتاق و روی تخت نسیم نشست. با هیجان گفتم:
- راست می گی؟ کی هست؟ چی کاره است؟ تو هم خوشت آمده؟ نسیم با ادای مخصوص به خودش گفت: هر چی بگم کم گفتم کله طاس، شکم گنده، قد کوتاه، صورت پر از زگیل و آبله، دماغ کوفته... وضع کار و
بارش هم بد نیست بنا است. از ازدواج قبلی اش هم سه تا بچه دارد...
نسیم می گفت و مامانم غش غش می خندید.
بی صبرانه گفتم:
- درست حرف بزن نسیم، مامان شما بگو، این دیوانه که سرماخوردگی کاملا عقلش را زایل کرده...
مامانم با خونسردی همیشگی گفت: خوب نسیم راست می گه.
دیگه از عصبانیت داشتم می ترکیدم: منو سر کار گذاشتید؟
نسیم با خنده گفت: خوب وقتی آنقدر خوب سر کار می ری، حیف است که بی کار بگردی.
بی صبر گفتم:
- لوس نشو.
مامانم به کمکم رسید و گفت: نسیم دست بردار، صبا جان داره دروغ می گه. پسره خیلی خوش قیافه و خوش قد و بالاست، فوق لیسانس صنایع داره، وضعش هم ای بدک نیست. از همه بهتر اخلاقش است، نماز خون و روزه بگیر است. خانواده استخوان داری هم داره، فقط خدا زده پس کله اش، بیچاره از این نسیم بلا گرفته خوشش آمده، این هم هی اذیت می کنه و می خندد.
صدای پدرم بلند شد: ناهید جان... ناهید خانم کجایی؟
همیشه از طرز صدا کردن پدرم لذت می بردم. چنان با عشق مادرم را صدا می کرد که همه لذت می بردیم. بلند شدم و به طرف در دویدم.
- سلام بابا جون.
پدرم که از دستشویی خارج می شد با صدای من متعجب برگشت:
- به به... عزیز دلم، صبا جان چه عجب روی چشم ما قدم گذاشتی. فرید جان چطور است...؟ چه خوب کردی آمدی. بیا ببینمت.
رفتم جلو و پدرم را محکم در آغوش گرفتم.
- صبا جان می ترسم سرما بخوری.
گفتم:
- نه بابا، من مدام در معرض بیماری های مختلف هستم. بادنجان بم آفت نداره.
پدرم هم الحمدلله مشکل خاصی به جز همان سرما خوردگی نداشت. به درمانگاه تلفن کردم و به فرید گفتم که من خانه مادرم هستم که شب بعد از مطب بیاید دنبالم. قبول کرد و قرار شد برای شام بیاید. تا شب هی با نسیم حرف زدیم و خندیدیم.
مامان مدام می گفت: الهی شکر، دوباره صدای شماها تو این خونه پیچید.
طرف های غروب، رضا پسر عمویم آمد خانه مان، صدایش تو راهرو می پیچید، شنیدم که به مادرم می گوید، از این طرف ها رد می شدم گفتم حال عمو جان را بپرسم. دیشب بابام گفت حال ندارند. گفتم احوالی
بپرسم. مامانم رضا را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. من و نسیم توی آشپز خانه بودیم و من داشتم سالاد درست می کردم. مامان با دسته گل بزرگی که رضا خریده بود وارد شد و گلها را در یک گلدان گذاشت. بعد هم به ما
گفت:
- شما هم بیایید رضا را ببینید. بد است، ناراحت می شود.
تا مامان رفت بیرون به نسیم گفتم: تو برو، من نمی آم. سر و وضعم درست نیست.
نسیم پرسید:
- چیه؟ از فرید می ترسی؟
با ناراحتی گفتم:
- دروغ چرا، آره، می ترسم از راه برسه و یک فکری بکنه . من نیام بهتر است.
نسیم دستانش را بلند رد و در هوا فرود آورد یعنی خاک بر سرت.
یک نیم ساعتی سر خودم را با کارهای آشپز خانه گرم کردم تا بلکه رضا برود. آخرین ظرف ها را هم شستم و آب کشیدم که صدای خداحافظی رضا با مامان و نسیم را شنیدم. در دل خدا را شکر کردم که ناگهان صدای زنگ در بلند شد. چند لحظه بعد مادرم با فرید وارد شدند. از آشپزخانه بیرون آمدم و به فرید سلام کردم، به سردی جوابم را داد و بعد رفت پیش پدرم، میز شام را به کمک نسیم چیدم. موقع غذا خوردن هم فرید
کنار من ننشست. نسیم زیر چشمی نگاهش می کرد و آهسته سر تکان می داد. سر شام بابا گفت: کاش رضا را هم برای شام نگه می داشتیم.
مامان جواب داد، والله من که خیلی اصرار کردم، خودش نماند. نسیم با زیرکی گفت: همان بهتر که نماند و گرنه صبا باید ت آشپزخانه شام می خورد. فرید که متوجه منظور نسیم نشده بود، یک چشم غره به نسیم رفت. مامان بی خبر از همه جا از من پرسید: راستی صبا، تو چرا
نیامدی رضا را ببینی، فهمید تو اینجا هستی، خیلی بد شد.
زیر لب گفتم: سر و وضعم مناسب نبود.
در راه برگشت به خانه، فرید اصلا با من حرف نزد. با سرعت تمام رانندگی می کرد. با این که می دانست خیلی از سرعت وحشت دارم باز هم موقع عصبانیت، مثل دیوانه ها رانندگی می کرد. با توجه به تجربیات قبلی ام می دانستم هر چه اعتراض کنم وضع بد تر می شود، برای همین ساکت ماندم تا به خانه رسیدیم.
فرید تا پایش به خانه رسید شروع کرد به غر زدن، برای این که بهانه ای دستش ندهم ساکت ماندم، ول کن قضیه نبود، بلند شدم برای اینکه حرفهایش را نشنوم به آشپز خانه رفتم، صبح کمی چای روی زمین ریخته بود که حالا لک بد رنگی روی سرامیک ها انداخته بود، یک سطل آب برداشتم و با جارو آشپز خانه را شستم. فرید همچنان داشت غر می زد و به زمین و زمان فحش می داد، برای این که اعصابش کمی آرام بگیرد دو لیوان شیر گرم کردم و وارد هال شدم. وقتی لیوان شیر را جلویش گذاشتم با غیظ گفت:
- بله دیگه شوهری که آنقدر بچه باشه باید هم جلویش شیر بگذاری...
با حرص گفتم:
- منظورت چیه فرید؟ از وقتی آمدیم داری غر می زنی دوباره چی شده؟
فرید از عصبانیت نیم خیز شد و با صدایی که از خشم دو رگه شده بود، داد زد، تو چی فکر می کنی؟... واقعا بچه گیر آوردی؟ با آقا رضا توی خانه خودتان قرار می گذاری فکر می کنی من نمی فهمم...
حرفش را قطع کردم:
-خجالت بکش، چی داری می گی فرید؟ چرا چرت و پرت می گویی؟ کدوم قرار؟ رضا آمده بود حال پدر را بپرسد، تازه من اصلا از آشپز خانه در نیامدم که رضا مرا ببیند. سلام و خداحافظی هم نکردم، باز تو واسه خودت قصه می بافی؟
داد زد:
- من قصه می بافم؟ اگر این چیز هایی که تو می گی راست است، چرا تا من آمد رضا رفت؟ چرا زن و بچه اش همراهش نبودند؟ از اینهمه روز، چرا امروز که تو آنجا بودی، آمد عیادت بابات؟
آهسته گفتم:
- تو واقعا دیوانه ای! به من چه که چرا رضا امروز آمد آنجا، مردم که نمی دانند شوهر من روانی است. بد بخت از آنجا رد می شده گفته احوالی هم از عمویش بپرسد. لیوانهارا برداشتم و به طرف آشپز خانه راه افتادم.
نزدیک در آشپزخانه بودم که فرید از روی مبل خیز برداشت به طرفم، داد زد:
- من روانی ام؟... نه خیر تو زیر سرت بلند شده....
تا آمدم جوابی بدهم. فرید از پشت محکم هلم داد توی آشپز خانه، لیوان ها از دستم رها شد. یک لحظه خودم را دیدم که روی کف خیس آشپزخانه سر خوردم و همزمان با لیوان ها افتادم روی زمین، صحنه مثل فیلم آرام جلوی چشمانم شکل گرفت. پایم از زیرم در رفت و با پشت روی لیوانهایی که زودتر از من روی زمین خرده شده بودند، افتادم. انگار چندین چاقو در بدنم فرو کرده بودند، آنقدر از شدت درد شدید و ناگهانی بود که
نفهمیدم از کدام ناحیه ی بدنم است. سرم را که بلند کردم وحشت کردم. سرامیک های سفید آشپز خانه غرق خون بود. یک لحظه ترسیدم که نکند فرید زخمی شده، آما فرید آن اطراف نبود. احساس ضعف کردم. سرم گیج می رفت. باور نمی کردم این همه خون با سرعت از بدن من خارج شده، خواستم بلند شوم، اما از شدت درد فلج شده بودم. خونها حالا مثل حوضچه شده بود و به سمت چاهک آشپزخانه راه گرفت. چشمان سیاهی می رفت. آخرین فکری که از ذهنم گذشت این بود که دوباره باید آشپزخانه را می شستم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:32 ب.ظ
 
ارسال: #17
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل شانزدهم

وقتي چشمانم را باز کردم دو چشم سبز و نگران ديدم که به من دوخته شده بودند. سرم را با بيزاري برگرداندم. صداي فريد انگار از دور دستها به گوشتم مي رسيد:
- خدايا شکرت... صبا... صبا جان؟
جواب ندادم. يعني دلم مي خواست داد بزنم برو گمشو، اما اصلا جون نداشتم. انگار سرم زير آب باشد، فقط دهنم باز و بسته مي شد اما اصلا صدايي از حنجره ام خارج نمي شد. سرم سنگين بود و در تمام بدنم
احساس مورمور مي کردم. پاهايم بي اختيار مي لرزيد و با اينکه تابستان بود احساس سرما مي کردم.
صداي فريد دوباره بلند شد.
- عسلم جوابم را بده... اگر باهام حرف نزني خودم را از اين پنجره مي اندازم پايين ها...
يک لحظه جلوي چشمانم سياه شد و دوباره از حال رفتم. وقتي چشمانم را باز کردم نمي دانستم چه وقت است. اما سرو صداي داخل اتاق زياد بود. سرم را چرخاندم، چند شبح اطرافم حلقه زده بودند، اما قيافه
شان را نمي توانستم تشخيص بدهم. اما يکي از اشباح بقيه را کنار زده، نزديک تر آمد. روپوش سفيد پوشيده بود، داشت فشارم را مي گرفت. بعد چيزي داخل سرمم، تزريق کرد و حرفهايي که برايم نامفهوم بود، زد، دوباره همه جا تاريک شد. خدايا سرم چرا آنقدر درد مي کند؟ چرا آنقدر گيجم؟ دهانم خشک شده بود، براي قطره اي آب، پر مي زدم. اما هنوز هم صدايم را پيدا نکرده بودم. اصلا شايد لال شده ام؟... واي دارم ديوانه هم مي شوم... شايد کور شده باشم؟ چرا هيچي نمي بينم، همه جا پر از ستاره است که توي سياهي خاموش و روشن. مي شوند. صداي گنگي در سرم مي پيچيد مثل وقتهايي که مي رفتم استخر و سرم را زير آب نگه مي داشتم.
وقتی دوباره توانستم چشمانم را باز کنم، مادرم را دیدم که دستهایم را در دستهایش گرفته بود و اشک می ریخت. تا دید چشمانم را باز کرد، خیلی نرم و آهسته گفت:
- االحمدالله. عزیزم چطوری؟ درد داری؟
با تعجب دریافتم که لال نشده ام، صدایم را پیدا کرده بودم.
- سلام مامان چی شده؟
- مادر تو که همه مارو نصف عمر کردی. تو باید بگی چی شده؟
خواستم سرم را تکان بدهم، اما سر تکان دادن همان و اتاق دور سرم چرخیدن همان، به اطراف نگاه انداختم. خدایا شکر کور هم نشده بودم، روی تخت در بیمارستان بودم. اطراف اتاق و روی میز پر از سبد گل و
دسته های گل بود. نسیم هم مثل یتیم ها گوشه ای کز کرده بود و از دماغ و چشم سرخش معلوم بود یا گریه کرده با می خواهد گریه کند.هرچی فکر کردم یادم نیامد چرا آنجا بودم. دوبار ترسم برم داشت. نکند
فراموشی گرفته ام؟ اما با ورود فرید به اتاق، همه چیز یادم افتاد.
فرید بدون اینکه از حضور مادر و نسیم خجالت بکشد. خم شد و صورتم را بوسید. سرم را با نفرت برگرداندم، این حرکت از چشمان تیز بین مادرم پنهان نماند، قیافه اش مثل علامت سوال شده بود، اما آن لحظه چیزی نگفت و با نسیم از اتاق خارج شدند. فرید روی تخت کنارم نشست و دستم را گرفت. دستم را کشیدم، چشمانم را بستم تا قیافه اش را نبینم. نفسش را کنار گردنم حس می کردم، بوی ادکلن ملایمش در دماغم پیچید. زیر گوشم زمزمه کرد:
-الهی من بمیرم که نبینم تو اینجایی... صبا چشمات رو باز کن...
جوابی ندادم در دل گفتم این مرد عجب مایه ای دارد، چقدر بی چشم و رو است. فرید نرمه گوشم را بوسید و دوباره گفت: صبا من تو این دنیا جز تو هیچکس را ندارم. التماس می کنم چشمات رو باز کن. آخه من که
عمدا اینکار را نکردم. اصلا فکر نمی کردم این طوری بشه... خوب به من حق بده!!!! تو هم به من گفتی روانی، یادت رفته؟ خوب، خوب منهم از جا در رفتم. اصلا متوجه نشدم کف آشپزخانه خیسه، صبا اشتباه کردم، دوباره عصبانی شدم. تو خانمی کن، منو ببخش... صبا غلط کردم، خواهش می کنم... صبا؟
زیر لب زمزمه کردم:
« خدایا، منو از این ذلت نجات بده. خدایا کاری کن از عشق این مرد، خلاص شوم.» دوباره مثل احمقها بوی تنش مستم کرد. چشمانم را باز کردم. چشمان سبزش، ابری بود. چقدر با این قیافه، خواستنی می شد، در دل به خودم فحش دادم. ای بد بخت! باز هم می خواهیش؟
فرید تا دید من چشمانم را باز کردم لبخند زد. پرسیدم: چرا من هنوز بیمارستان همستم؟ الان چند روزه من اینجام؟
سرش را با ناراحتی تکان داد و باصدای گرفته ای جواب داد: سه روزه که اینجایی.
پرسیدم:
- چرا؟ چی شده که من خبر ندارم.
فرید با بغض گفت:
- هیچی، فقط این را بدان که خدا خیلی دوستت داشته که هنوز زنده ای. البته خدا مرا هم خیلی دوست داشته، اگر بلایی سرت می آمد هیچوقت خودم را نمی بخشیدم. پات لیز خورده بود افتاده بودی روی لیوان
های شکسته، ته لیوان پشت ران پایت فرو رفته بود، یکی از رگهای اصلی ات پاره شده، دکتر می گفت خدا رحم کرده نخاعت صدمه نخورده اگر لیوان شکسته یک کمی بالا تر فرو رفته بود شاید فلج می شدی.
دهانم خشک شده بود. واقعا این بلا ها سرم آمده بود؟ برای همین آنقدر احساس ضعف داشتم. فرید ادامه داد: پایت حدود بیست تا بخیه خورده، زخم فوق العاره عمیق بود. باید چند وقتی راه نری تا زخمت سر باز
نکنه.دکتر امروز گفت فردا صبح می تونی بیایی خونه...
ساکت ماندم. خسته بودم. با اینکه این سه روز هیچ حرکتی نکرده بودم، اما خسته بودم. صبح، فرید رفت دنبال کار های ترخیص من و تصفیه حساب بیمارستان، مادرم پیشم بود. مدام قربان صدقه ام می رفت و
نوازشم می کرد.
- صبا جان، تو باید بیای خانه ما، تو که نمی تونی راه بری، فرید هم که خانه نیست منهم باید به نسیم و پدرت برسم، اگر تو بیایی پیش خودم، خیالم راحت تر است.
- آخه مامان ، باعث زحمت می شم.
- وا؟ این چه حرفی است میزنی. تو همیشه عزیز منی، دختر منف در ضمن تا مرخص بشی دسته دسته فامیل میان دیدنت. مگر می تونی بری خونه خودت؟
پرسیدم:
- به فرید گفتی؟
- آره مادر، او هم حرفی نداره. طفلک این سه روز مثل گندم که وری آتش باشه، هی می پرید این طرف آن طرف، آخه صبا چی شد که افتادی؟
باز هم دلم نیامد با گفتن حقیقت، دلش را به درد بیاورم، سرم را انداختم پایین و زیر لب گفتم: آشپز خانه خیس بود، دمپایی من هم لیز، لوانها اول افتاد، بعد خودم هم لیز خوردم.
پدرم آمد دنبالم، لنگ لنگان با تکیه به مادرم و پدرم سوار ماشین شدم. فرید غیب زده بود. جلوی خانه مان که رسیدیم تازه فهمیدم برای چی زودتر از بیمارستان خارج شده، دو گوسفند چاق و پروار جلو خانه بسته
شده بودند. یک مرد قوی هیکل هم که حدس زدم قصاب باشد داشت به زبان بسته ها آب می داد. تا پدرم ماشین را نگه داشت، فری به مرد اشاره کرد. قصاب گوسفند ها را یکی یکی زد زمین و سر برید. چشمانم را بستم تا جان کندن حیوانها را نبینم. وقتی چشمانم را باز کردم جوی باریکی از خون جلوی در راه گرفته بود. یک لحظه یاد خودم افتادم که در آشپزخانه غرق خون افتاده بودم. فرید جلو آمد دستم را گرفت: صبا جان،
پایت را روی خون بگذار. با اکراه روی خون رفتم. فرید آهسته زیر گوشم گفت: الهی من درت بگردم، زیبا رو، خدا را شکر که باز هم سر پا شدی. اگر طوری می شدی من می مردم.
زیر لب گفتم: برو کنار فرید، نه این کارهات را خواستم نه اون وحشی بازی ها را.
اتاق خودم را مادرم دوباره مرتب کرده بود با این تقاوت که تخت اتاق را با تختی دو نفره عوض کرده بودند، احتمالا می خواستند به فرید بفهمانند که پذیرای او هم در مدتی که من آنجا همستم، هستند. روی تخت دراز کشیدم. فرید مدام دور و برم می چرخید و با کلمات عاشقانه سعی می کرد آنچه برایم اتفاق افتاده بود را حادثه ی سهوی قلمداد کند. آن شب با درد شدید به خواب رفتم، فرید برایم مسکن تزریق کرد تا بالاخره توانستم بخوابم. صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم. به محض بیداری، فهمیدم فرید رفته، در عوض نسیم مثل مامور عذاب بالای سرم نشسته بود. در مدتی که بیمارستان بودم می دانستم منتظر فرصتی است که با هم تنها باشیم تا او از چند و چوند ماجرا سر در آورد. برای همین فوری چشمانم را بستم.
نسیم با حرض گفت:
- صبا دیدم بیداری، چشمات رو باز کن ببینم!
چشمانم را باز کردم. از عصبانیتش خنده ام گرفته بود نسیم فوری گفت:
- زهر مار و هرهر! همه را کشتی که دیوانه، اگر فرید سادیسم داره تو حتما مازوخیسم داری.
دوباره خنده ام گرفت. نسیم با عصبانیت گفت:
- وقتی که چلاق شدی، بیشتر می خندی. قیافه ات را دیدی؟ انگار یک ماه اسهال بودی، زیر چشمات یک انگشت گود رفته و سیاه شده، قافه ای شده عین گرسنه های اتیوپی، حالا هی بخند. چی شد که خوردی
زمین؟ دوباره با عرید دعوات شده بود؟
همانطور که می خندیدم، زدم زیر گریه، نسیم هول شد و آمد جلو، بغلم کرد، مثل بچه ها تکانم می داد.
- صبا جان، چی شده؟ پس حدسم درست بوده نه؟ دوباره سر چی دعواتون شد؟ به خدا قسم این دفعه حال این مرد را می گیرم، خودم به بابا می گم، اینجا برای تو جا زیاد است، چرا شکایت نمیکنی ازش؟ آخه
منتری معجزه بشه؟
نسیم یک ریز حرف می زد و من گریه می کردم. درد دل مرا فقط نسیم می دانست. چون پیش بقیه حرفی نزده بودم کسی نمی دانست چه در دلم می گذرد، خیلی احتیاج داشتم که کس دیگری جز خودم فرید را
محکوم کند.
- پس چرا لال شدی؟ گفتم سر چی حرفتون شد؟
مختصر و مفید برایش تعریف کردم که همه ماجرا مربوط به عیادت رضا از بابا بود در آخر اضافه کردم:
- البته تقصیر خودم بود که افتادم. آشپزخانه را شسته بودم، دمپایی ابری هم پایم بود. خوب معلوم است که می خورم زمین... خدا رحم کرد که....
نسیم با نفرت گفت:
- خفه شو، خفه شو بد بخت ذلیل شده! مرتیکه هلت داده داشتی می مردی، می گی تقصیر خودت بوده؟ البته که تقصیر خود خرت است نفهم، بیشعور، تو مستحق بد تر از اینها هم هستی. شده ای مثل زنهای
حرمسرا، آن بیسواد ها که از ترس جیک نمی زنند. خیر سرت تو دکتری، تحصیل کرده ای، دستت تو جیب وامونده ی خودته، یک بابا داری که مثل کوه پشتته، معطل چی هستی؟ موندی چی بشه؟... تا بچه نداری
ولش کن! مردشور اون قیافه و عنوان و ثروتش را ببره، به خدا اگر جای تو بودم با افتخار زن مش رحیم می شدم و زن فرید نمی شدم. با خنده ام گرفت. مش رحیم، پیرمرد چلاق و نیمه کوری بود که گاهی برای کار
های باغبانی به خانه ما می آمد. مرد زحمتکشی بود، آنقدر مودب و محجوب بود که ناخودآگاه دوستش می داشتی. یک زن پیر هم داشت که بچه دار نمی شد، اما مش رحیم باهاش زندگی کرده بود و به خاطر بچه دار شدن، زنش را طلاق نداده بود و هوو سرش نیاورده بود. پیرمرد نازنینی بود که هر وقت به خانه ما می آمد، مخصوصا وقتی من و نسیم کوچک بودیم برایمان قصه های واقعی و جالبی تعریف می کرد.
نسیم از اتاق بیرون رفت و من در افکارم غرق شدم. چرا ما آدمها فکر می کنیم شعور به تحصیلات ربط داره؟ البته تحصیلات در بالا بردن شعور انسانها بی تاثیر نیست، اما الزاما کسی که تحصیلات داره با شعور نیست و کسی که شعور داره هم شاید تحصیل کرده نباشد. چرا بعضی از ما دختر ها فکر می کنیم اگر کسی که به خواستگاری ما می آید قیافه و پول و تحصیلات داشته باشد، خوشبختی ما تضمین می شود؟ چرا من احمق خام شدم؟ این نشان می داد که با وجود تحصیلات منهم شعور زیادی نداشتم که ملاک ازدواجم آنقدر احمقانه و بچه گانه بود. در طول دوران نامزدی مان هیچوقت از فرید نپرسیدم هدفش چیست، چه انتظاری از زن و زندگی اش دارد؟ چه چیز هایی برایش اصل و مهم است. فقط با هم به گردش و مسافرت می رفتیم و خرید می کردیم. تازه، اگر ماجرایی پیش می آمد که از تعصب کور و افراطی فرید نشات می گرفت من چشمانم را روی واقعیت می بستم. من دیوانه! من ساده! من بچه! این خاکی بود که خودم بر سر خودم ریخته بودم، حالا باید درستش می کردم. باز هم ناخداآگاه به یاد آرش افتادم. نمی دانم چرا اینقدر مطمئن بودم که آرش خیلی ملایم و مهربان اسست. ته دلم می دانستم هرگز به زن آینده اش از گل بالاتر نمی گوید، باز هم قلبم پر از حسرت شد. چرا آنقدر احمق بودم؟ چرا ملاک ازدواجم آنقدر بچگانه بود؟ با رنج زیاد دریافتم که با این افکارم هیچ چیز درست نمی شود و زندگی من فقط به جلو می رود و ممکن نیست به عقب برگردد. یک هفته باید می خوابیدم و حرکت نمی کردم. از بی حوصلگی داشتم می مردم، نسیم باهام سرسنگین بود، فرید هم که تاشب مطب بود. روزهای اول دایم می امدند عیادتم، خاله، دایی، عمو، عمه، بعد کمکم عیادت کنندگان کم شدند و من ماندم و هزار تا فکر و خیال. در طول این مدت مادر ففرید دوبار به دیدنم آمده بود، اما پدرش فقط تلفنی حالم را پرسیده بود. آخرین باری که مادر فرید به دیدنم آمد، با مادر خودم دست به یکی کرده بودند و مدام تو گوش من می خواندند که یک بچه می تواند سر مرا گرم کند و اینکه کمکم سن من بالا می رود و هزار جور حرف دیگر. خودم هم چند وقتی بود به این موضوع فکر می کردم. نزدیک چهار سال بود که من و فرید ازدواج کرده بودیم، فعلا هم موضوع کار کردن من منتفی شده بود، بهترین وقت برای بچه دار شدن بود از طرفی امکان داشت وجود یک بچه، حساسیت فرید را کمتر و دلش را نسبت به من گرمتر و اعتمادش را بیشتر کند اما از جانبی هم می ترسیدم که نکند فرید با وجود بچه هم دست از رفتار افراطی اش بر ندارد و آن وقت یک کودک بیگناه به جمع عصبی و سردرگممان اضافه می شد.
از وقتی از بیمارستان مرخص شده بود. با فرید قهر کرده بودم و به جز دو سه کلمه باهاش صحبت نمی کردم و پیش خودم راهش نمی دادم. به خیال خودم می خواستم متنبه شود شاید دست از کارهایش بردارد.
کارهایش مثل فیلم هر شب جلوی چشمانم بود، اما فرید بازهم از رو نمی رفت و هر شب می آمد خانه ما و کنار من می خوابید، مدارم ناز مرا میکشید و بدون اینکه به قهر من اهمیت بدهد با من حرف می زد و
حرفعای عاشقانه می زد. بعضی وقتها دلم برایش می سوخت چرا طرز تربیتش او را تا این حد شکاک و بد دل بار آورده بود، با اینکه خودش هم می دانست اما حاضر نم یشد پیش یک مشاور برویم، بلکه مشکل حل
شود. مدام حرف خودش را تکرار می کرد. که من طبیعی هستم همه مرد ها اینطوری هستند، از انکه زنشان را نگاه کنند و با زنشان خوش و بش کنند، ناراحت می شوند. در تمام مدتی که من استراحت مطلق
داشتم، خودش مرا حمام می برد و وقتی هم که خانه بود مرا تا دستشویی بغل می کرد. اصلا هم از وجود پدر و مادرم خجالت نمی کشید گاهی واقعا مرد شیرین و مهربانی می شد. اما طبیعی است که گاهی این روند بهم می خورد چون ما در جزیره زندگی نمی کردیم و منهم از زیر بته عمل نیامده بود و فامیل داشتم. کسانی که اصلا ذره ای فکر نمی کردند فرید در تمام مدت که آنها پیش من بودند، حرص می خورد و ثانیه
شماری می کند تا بروند و بعدش هم با من دعوایش می شود. از وقتی که مادرم هم موضوع بچه دار شدن را پیش کشیده بود بیشتر بهش فکر می کردم، آن موقع به نظرم این تنها راه حلی بود تا زندگی مارا نجات دهد.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:33 ب.ظ
 
ارسال: #18
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 17 قسمت اول

چند روزی بود که حال نداشتم. سرم سنگی بود و مدام خوابم می آمد. دلم بهم می خورد اما استفراغ نمی کردم. شک کرده بودم که حامله ام اما باور نمی کردم. ماه پیش در این مورد با فرید صحبت کرده بودم. آن شب زوتر از مطب آمده بود تا مرا به رستوران ببرد. از وقتی دوران نقاهت را پشت سر گذاشته بودم و به خانه خودم برگشته بود، احساس افسردگی شدیدی داشتم. بیشتر اوقات خواب بودم و در بقیه موارد هم که بیدار بودم بدون دلیل خواصی گریه می کردم. این بود که فرید تقریبایک شب در میان، مرا بیرون می رود تا مثلا حالم جا بیاید. آن شب تا در را باز کرد، صدایم زد:
- صبا... خانمی آماده ای؟ بعد هم وارد اتاق خواب شد. روی تخت دراز کشیده بودم و بی هدف به فضای خالی زل زده بودم. فرید تا مرا دید، کنارم نشست و پیشانی ام را بوسید.
- چطوری؟ بلند شو دیگه میز رزرو کردم.
- حال ندارم.
بوسیدم و گفت:
- چرا عزیزم؟ بیا بریم بیرون، حلت سر جا می آید.
بی حوصله گفتم:
- نه فرید اصرار نکن. حوصله ندارم.
دستش را زیر کمرم انداخت و بلندم کرد: پاشو دیگه،لوس نباش. بعدش هم می رویم مظفرایان، مامانم میگه یک سرویس جواهر جدید آورده که انگار برای آن لباس سرمه تو ساخته اند، پاشو دیگه...
طبق معمول اشکم سرازیر شد. اگر ازم می پرسیدند چرا گریه می کنی، خودم هم نمی دانستم. فرید تا دید گریه می کنم، محکم بغلم کرد و زمزمه کرد:
- آخه چی شده؟ ترو رو خدا گریه نکن، دلم ریش می شه. آخه تو چی می خوای که نداری؟
بدون مقدمه گفتم: یک بچه!!!
بر خلاف انتظارم قهقه زد و گفت: منکه اصلا حرفی ندارم، اگر تو حالت اینطوری خوب می شه باشه...
خجالت کشیدم، زیر لب گفتم، خجالت بکش فرید.
با خنده گفت:
- دِ؟ خودت گفتی، منکه نگفتم.
- اِ... لوس نشو دیگه فرید، اصلا غلط کردم.
همانطور که کتش را در می آورد، گفت: نه، حرف مرد یکی است. خودت گفتی...
هرکه خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه.
خنده ام گرفت، گفتم: من که هنوز خربزه نخوردم...
* * * * * * *
خدایا چقد حالم بد بود. ضعف داشتم. گشنه ام بود. دلم بهم می خورد. همه درد و مرض ها را داشتم. با حال زار و نزار رفتم داروخانه سر کوچه و یک تست حاملگی خریدم. هنوز ناشتا بودم و می توانستم آزمایش کنم، نوار تست نشان می داد که حدسم درست است و میزبان یک کوچولو شده ام، یکی، دو ماهی بیشتر تا عید نمانده بود. طبق محاسباتم، کوچولو باید تابستان دنیا می آمد. شادی عجیبی زیر پوستم دوید. انگار به زندگی امیدوار شده بودم.
صبحانه را با اشتهای کامل خوردم. انگار حالا که می دانستم حامله ام تکلیفم روشن شده بود و هوسس غذاهای جورواجور می کردم. از فریزر چند تکه گوشت بیفتکی در آوردم، می خواستم بگذارمشان توی ماکروفر که زنگ زدند.مادر شوهرم بود، می گفت دو روزه که تلفن می زند و کسی جواب نمیده، برای همین نگران شده، تعارفی کردم بیاید تو و او هم آمد.
- صبا جان مزاحمت شدم، ببخشید اما دلم طاقت نیاورد.
- خیلی خوش آمدید مادر جون.
وقتی گوشتها را دید گفت: از الان ناهار درست می کنی؟
خنده ام گرفت از خجالت سرم را پایین انداختم. آهسته گفتم: خیلی گرسنه ام بود.
با خنده گفت:
- وای مادر، مگه صبحانه نمی خوری؟ خیلی کار بدی می کنی ها! تو که ماشاالله خودت دکتر هستی، می دانی که صبحانه لازم ترین وعده غذا است.
یک لحظه احساس ضعف کردم، روی صندلی افتادم. مادر فرید که هول شده بود دوید جلو و دستم را گرفت.
-اِ.... صبا جون چی شده؟ چرا حال نداری، پاشو پاشو خودم ببرمت یک دکتر درست و حسابی، این فرید چیزی حالیش نیست.
با لبخند گفتم: نه مادر، چیزی نیست از دست این...
فوری گفت: فرید؟
با عجله گفتم:
- نه بابا، از دست بچه فرید!
چند لحظه چیزی نگفت، بعد انگار فهمیده باشد چی گفتم، محکم در آغوشم کشید و گفت: وای، مبارکه، مبارکه، خدایا چه صبح خوبی، چه خبر خوبی بهم دادی آرزوش رو داشتم.
بعد با کمی مکث گفت: فرید می دونه؟
سرم را به علامت نفی تکان دادم.
با بی قیدی گفت بهتر که نمی دونه حالا بعد بهش می گی بعد مانتو و روسری اش را در آورد، آمد توی آشپزخانه و پرسید:
-چی دوست داری صبا جون، تا درست کنم.
-آخه، زحمت میشه.
صمیمانه گفت:
-این حرفها چیه می زنی مادر جون؟ تو ضعف داری ، باید بخوری تا جون بگیری. گوشتها را یکی یکی در آورد و کوبید بعد در روغن داغ انداخت. آشپزی مادر فرید عالی بود، هر وقت در خانه شان میهمان بودیم غذا هایی درست می کرد که من دوست داشتم و الحق که دست پختش خوب بود. همانطور که سیب زمینی پوست می کند، سری تکان داد و گفت: اِی... جوانی کجایی که یادت بخیر، وقتی یاد خودم می افتم که سر فرزانه حامله شدم و مادر شوهرم چه جوری باهام رفتار می کرد، دلم خیلی می سوزه....
با کنجکاوی پرسیدم: راستی مادر جون آنروز حرفهایتان نیمه کاره ماند. بقیه اش را برایم تعریف نکردید.
با لبخند گفت: می ترسم سرت درد بگیرد...
مشتاقانه گفم:
- نه من خیلی دوست دارم بشنوم.
مادر فرید گوشتهارا توی بشقاب چید و سیب زمینی سرخ کرده هم اطرافش ریخت، بعد بشقاب را گذاشت جلوی من و خودش هم نشست.
- بخور عزیزم سر می شه.
گفتم:
- شما هم بفرمائید میل کنید.
- نه ممنون، من صبحانه کاملی خوردم. اشتها ندارم.
بعد دوباره رفت تو حال و هوای سی چهل سال پیش و دیدم که چشمانش برق خاصی زد.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:33 ب.ظ
 
ارسال: #19
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 17 قسمت دوم
گفتم که افسر خانم مدام می آمد خواستگاری. آخه پدرم جواب درستی بهشان نمی داد. نه ردشان می کرد و نه قبول می کرد. از وقتی که با احمد آمدند خواستگاری، نظرم راجع به ازدواج عوض شد. دلم می خواست پدرم قبول کند و من و احمد با هم عروسی کنیم. عاشق آن چشمهای سبز و خمارش شده بودم. داداشهام مخالف نبودند، مخصوصا خان داداشم که یک روز از کارش زده بود و رفته بود تحقیق درباره ی احمد و خانواده اش، می گفت خانواده محترم و خوشنامی هستند. احمد با مادرش در یک خانه خیلی بزرگ زندگی می کرد و از خودش مطب داشت. وضع مالی شان خیلی خوب بود و خلاصه هر آنچه که باید داشته باشد، داشت. آقام هم کم کم داشت راضی می شد. بالاخره پیغام داد که بیایند و صحبت های اصلی را بکنند. شب جمعه ای بزرگتر های فامیل جمع شدند که مهر و شیربها را تعیین کنند. از همان روز، عمه ام با پدرم قهر کرد. آخر سالها بود که مرا برای پسرش می خواست و پدرم هر بار با بهانه ای آنها را از سر باز می کرد و می گفت اخلاق آقا طاهر، شوهر عمه ام خوب نیست و شاید پسرش هم همان تحفه باشد. بهر تقدیر بزرگتر ها نشستند و بریدند و دوختند و ما هم تن کردیم. مهریه ام ده هزار تومان بود. آن موقغ مثل حالا سکه مهر نمی کردند. یک قطعه زمین هم در لواسان پشت قباله ام انداختند. عقد و عروسی رد یک روز بود. درست یادم است در شهریور ماه و عید مبعث بود. خانه مادر شوهرم دو طبقه بود، البته مجزا نبود و بهم راه داشت، آشپزخانه هم مشترک بود، دستشویی و حمام هم در آخر حیاط که مثل باغ بود، قرار داشت. مادر شوهرم طبقه بالا که کوچکتر بود را دست ما داره بود، وسایلش آورده بود طبقه پایین و جهاز مرا در طبقه دوم، پهن کرده بودند. همه چیز را افسر خانم با سلیقه خودش چیده بود و اصلا نظر مرا در مورد خانه خودم و چیدن جهاز خودم نپرسیده بود، اما من به دلیل سن کمی که داشتم خجالت می کشیدم حرفی بزنم و نظری بدهم. حالا می بینم که همین کوتاه آمدن من، بزرگترین اشتباهم بود. بعد از عروسی، کم کم می فهمیدم مادر احمد، چه جور زنی است. با اینکه خودش مرا پسندیده بود و پاشنه در خانه مان را کنده بود، اما باز به من حسادت می کرد. به هر کاری که احمد برایم می کرد حسادت می کرد و با جملاتی دو پهلو، ینش می زد و اشکم را در می آورد.
بعد از چند ماه که از زندگی مشترکمان گذشت، مادر و پدرم تصمیم گرفتند به تبریز برگردند و همان جا زندگی کنند. مادر می گفت دیگر خیالش از من راحت شده و برادر هایم هم هستند که مراقب من باشند. از آن موقع دیگر از زندگی روی خوش ندیدم وا واقعا پدرم در آمد. افسر خانم که حالا به تبعیت از احمد او را عزیز صدا می کردم، کم کم عنان زندگی مرا هم به دست گرفت و در هر کاری چه کوچک چه بزرگ حرف آخر را او می زد. من فقط شده بودم بازیچه ی دست پسرش تا شبها از تنهایی درش آورم. حتی اجازه نم یداد دست به جهزیه ی خودم بزنم. تمام چینی های گرانقمت مرا در گنجه خودش گذاشته بود و درش را قفل کرده بود. منهم آنقدر خجالتی و ساده بودم که جیک نی زدم. به احمد هم چیزی نمی گفتم. دلم نمی خواست بین او و مادرش را بهم بزنم. تمام دلخوشی من در آن خانه احمد بود. تقریبا ده سال از من بزرگتر بود و خیلی دوستم داشت. وقتی خودش بود، کمتر اذیت می شدم، البته به تناسب توجه احمد فردایش نیش و کنایه می خوردم. مادر شوهرم با مردم و همسایگانش طوری بر خورد می کردم که همه فکر می کردند فرشته ای است که از آسمان به زمین افتاده اما همین فرشته در خانه و دور از چشم مردم، تبدیک به ابلیس می شد. اولین درگیری که با عزیز پیدا کردم، باعث شد که دیگر علنا شمشیرش را از رو برایم ببندد. احمد صبحهای زود می رفت بیرون و تا بعد از اذان بر نمی گشت. یک روز صبح که احمد رفته بود توی رختخواب غلت می زدم و سعی می کردم دوباره بخوابم که دیدم مادر شوهرم پاورچین پاورچین وارد شد. عادت زشتی داشت که هر وقت دلش می خواست سر زده وارد اتاق می شد. چه احمد بود و چه نبود. هیچوقت ورودش را اطلاع نمی داد و یا در نمی زد. انگار حق مسلمش بود که هرجا می خواهد برود. اصلا فکر نمی کرد که یک تازه عروس و داماد ممکن است در وضعیت مناسبی نباشند، برایش مهم نبود. خلاصه، فکر کرد من خواب هستم، از کیسه ای که همراه داشت، یک بطری کوچک در آورد و زیر لب وردی خواند و کمی از مایع درون بطری را روی لباسهای احمد پاشید. بعد یک قطه فلزی را از زیر لباسش در آورد و توی کفش من انداخت. دیگر طاقت نیاوردم. این کار ها را اصلا ندیده بودم و مثل مادر معتقد بود که نکبت می آورد. بلند شدم و با صدایی که از شدت خشم می لرزید گفتم:
- عزیز خنم چی کار می کنید؟
یک لحظه رنگش پرید، اما فورا به خودش مسلط شد و حق به جانب گفت:
- هیچی خانم خانما، آمدم بگم لنگ ظهر است. تشریف بیاورید صبحانه میل کنید، سماور سوخت!
همانطور که حرف میزد، به سمت کفش من میرفت تا آن چیزی که انداخته بود را بردارد. اما من زودتر پیش دستی کردم و کفشم را برداشتم. فوری گفت:
- چته دختر؟ دیوانه شدی؟!
- نه خیر، می خوام بدونم چی تو کفش من انداختی.
- من؟
- بله خودم دیدم که طلسم انداختی توش.
قطعه فلزی را در آوردم و جلوش گرفتم: بفرمایید، چرا این کار ها را می کنید؟ مگر من چه بدی به شما کرده ام که جادو و جنبل می کنید؟
یکهو قرمز شد و شروع کرد به جیغ زدن.
- دختره پر رو و یک وجبی به من می گی جادو گر؟ پدرت را در می آرم.
با ترس گفتم:
- عزیز، من کی گفتم جادوگر، گفتم جادو و جنبل، پس ای طلسم چیست؟ آن چی بود که روی لباسهای احمد پاشیدید؟ هان؟
چشمت روز بد نبیند صبا جان، یک الم شنگه ای راه انداخت که بیا و ببین. وقتی احمد آمد، اول کشیدش به طبقه پایین بعد از نیم ساعتی فرستادش بالا، اصلا فکرش را نمی کردم ماجرا به این جا بکشد. مادر احمد، دست پیش را گرفت تا پس نیفتد. از چشمان احمد، آبش زبانه می کشید. مثل دو کاسه خون قرمز قمرز بود. آمد جلو و در جواب سلام من، محکم زد توی گوشم، گریه ام گرفت با مظلومیت گفتم:
- چرا می زنی؟ مگر من چه کرده ام؟
داد زد: به مادر من می گی جادوگر و دمامه؟ اون بیچاره که برای سلامتی ات دفته داده دعا نوشتن؟ این مزد دستش است؟
احمد می گفت و من از تعجب خشکم زده بود. این حرفها چی بود؟ من کی این حرفها را زده بودم که خبر نداشتم. اما اصلا فرصت دفاع پیدا نکردم احمد در را روی ن قفل کرد و از پشت در گفت: از این به بعد به مادر من توهین کنی، زیر کتک سیاه و کبودت می کنم. حالا هم اینجا بمون که حرف دهنت را بفهمی و بزنی.
هر چی التماس می کردم که به حرف من هم گوش کند، اعتنا نکرد.
یک روز کاسل بدون آب و غذا نگهم داشتند. احتیاج به دستشویی داشتم، اما هر چی داد می زدم و التماس می کردم، دلشان به دحرم نم یآمد. بالاخره بعد از یک روز، احمد در را باز کرد و گفت: برو پای مادرم را ببوس و عذر خواهی کن. ایندفعه می بخشمت اما بار دومی وجود نداره.
با گریه و دلی شسکته رفتم و از مادر شوهرم که مثل ملکه ها روی صندلی نشسته بود و برایم ابرو در هم کشیده بود، عذر خواهی کردم. دلم خیلی گرفته بود، هیچکس هم نبود که راهنمایی ام کند، کمکم کند، این ماجرا باعث شد که دیگر مادر شوهرم همان احترام کمی را که قبلا به من می گذاشت، نگذارد و درست مثل خدمتکار شخصی اش با من رفتار کند. سر سفره مجبور بودم هر لحظه بلند شوم و خرده فرمایشات خانم را انجام دهم. با اینکه وضع مالی شان خوب بود اما خسیس بودند. دونه دونه لوبیا و عدس را حساب می کرد و می ریخت تو غذا، برای هر نفر یک تکه گوشت کوچک می انداخت و آنقد برایم کم غذا می کشید که همیشه احساس گرسنگی می کردم. سر غذا هم آنقدر دستور می داد و در مورد اینکه زن بد است همه ی غذایش را مثل گداها بخورد، هر کی ببیند فکر می کند از قحطی در رفته می گفت، که همان غذای کم را هم کاسل نمی خوردم.
باز هم این کار ها برایم قابل تحمل تر از تهمت ها و حرفهای زننده اش بود. با این کار ها اصلا آشنا نبودم و نم یدانستم چطور باید برخورد کنم. مدام احمد را پر می کرد و به جان من می انداخت، احمد با اینکه دوستم داشت ولی تحت تاثیر مادرش مرا کتک می زد یا زندانی می کرد.
یک روز که هوا سرد بود، یک روز که هوا سرد بود، عزیز خانم بهم گفت که سرما خورده و حال نداره، پول داد به من و گفت برم سبزی بخرم. منهم سبد را برداشتم و رفتم تا سبزی بخرم، جلوی سبزی فروشی دعوا شده بود و مرد سبزی فروش سرگرم تماشا بود، برای همین تا مشتری ها را راه بندازد کمی طول کشید. وقتی رسیدم خانه، مادر شوهرم هم تازه رسیده بود خانه، تعجب کردم که اگر سرما خورده پس چرا بیرون رفته و اگر می خواسته بیرون برود چرا خودش سبزی نخریده، سلام کردم و زنبیل را جلوی آشپزخانه گذاشتم. با لحن مخصوص به خودش گفت: علیک سلام! از سر زمین سبزی آوردی آنقدر طول کشید؟
جواب ندادم. حوصله بحث نداشتم. اما عزیز ول کن نبود.
- شاید هم قرار مدار داشتی، آنقدر دیر کردی.
با ناراحتی گفتم: عزیز خانم این حرفها چیه می زنید؟ شما خودتان مرا فرستادید سبزی بخرم... حالا می گید قرار داشتم؟
قری به سر و گردنش داد و گفت: می خواستم امتحانت کنم. حدسم درست از آب در آمد. خوب جوانها را به جون هم می اندازی.
خشکم زد. این بار دیگه چی تو سرش بود. با گریه سبزی ها را پاک کردم و شستم. وقتی سبزی را در سبد ریختم تا آبش برود، دوباره وارد آشپزخانه شد و گفت:
- به تو یاد ندادن چطوری سبزی پاک کنی؟ پای این ها پول رفته نه علف خرس! همه سبزی ها را حیف و میل کردی، آخر تو چرا آنقدر اسراف می کنی دختر؟
ساکت ماندم. نمی دانستم باید چه جوابی بدهم.
صدایش در گوشم پیچید:
- برو، برو بالا، خودم آشپزی می کنم. دستپخت تورو هیچکس نمی تونه بخوره.
غروب که احمد در را باز کرد، مادرش مثل شاهین پرید و جلو و دست احمد را گرفت برد به اتاق خودش، می دانستم که دوباره داره تو گوشش می خونه، گریه ام گرفته بود. هر لحظه برایم مثل یک سال می گذشت. سر انجام احمد به طبقه بالا آمد، تا وارد شد، اول چادر مرا برداشت و از وسط پاره کرد. بعد هم دستش را انداخت دور گردنم و گفت:
- دختره پتیاره، ناز و ادای می آی، سرت دعوا راه بیوفته؟ می خوای خون بپا کنی؟ همانطور که گلویم را فشار می داد گفت: یک بار دیگه پاتو بگذاری بیرون، سرت را می برم.
داشتم خفه می شدم، در دل آرزو کردم احمد دستانش را محکم تر فشار بدهد تا بمیرم. خسته شده بودم، اما نمی دانم چه شد که دستانش را برداشت. آن شب دیگر ادامه نداد، از فرصت استفاده کردم و جریان را برایش تعریف کردم. در تمام مدتی که من حرف می زدم سرش پایین بود و چیزی نمی گفت، وقتی حرفهام تمام شد، سر بلند کرد و گفت:
- چه کنم، او هم مادرم است. وقتی پدرم مرد او ما را بزرگ کرد، خیلی زحمت ما را کشیده، نمی توانم دورش بندازم.
با ملایمت گفتم: آحمد آقا، من که نگفتم از مادرت دست بکش، می گم آنقدر زود باور نکن، تو اول میری پیش مادرت، حسابی پرت می کنه بعد می آی منو کتک می زنی، چرا اول با خودم حرف نمی زنی؟ چرا از من سوال نمی کنی که واقعیت چیست؟ من خسته شدم از این زندگی، حق آشپزی ندارم، حق بیرون رفتن ندارم، حق ندارم با شوهرم تنها غذا بخورم. حق ندارم با شوهرم گردش بروم. حق ندارم خونه برادر هام بروم، حق ندارم به وسایل خودم، دست بزنم. دایم تهمت می شنوم همیشه گرسنه هستم، هی کتک می خورم. ماردت خودش مرا پسندید و آمد خواستگاری، زور که نبود، پس چرا حالا آنقدر اذیتم می کند.
بر خلاف انتظار احمد نوازشم کرد و قول داد که کمی از دخالتهای مادرش کم کند. بهم گفت فردا بغد از مطب با هم می رویم گردش، تنها و بدون مادرش، وقتی می خوابیدم دلم پر از امید و روشنی بود.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:33 ب.ظ
 
ارسال: #20
RE: رمان افسون سبز
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
فصل 18

مادر شوهرم آن روز بيشتر از آن تعريف نکرد و گفت که براي ناهار بايد برود خانه، چون پدر شوهرم نگران مي شود، ازش قول گرفتم که به فريد نگويد حامله ام تا خودم هر وقت خواستم بهش بگويم. قبول کرد و رفت. مادر فريد، زن خيلي مهربان و باوقاري بود. انصافا در اين چهار سال و خرده اي، در زندگي ما به جز قصد خير دخالت نکرده بود. هميشه پشت سرم ازم تعريف مي کرد و دايم به فريد ياد آوري مي کرد که چقدر خوش شانس است که با من ازدواج کرده، خلاصه براي من واقعا حکم يک مادر دوم را داشت و خيلي دوستش داشتم.
براي آخر هفته، الهام، من و فريد را براي حضور در مهماني اش دعوت کرده بود. چند نفر ديگر هم دعوت داشتند از جمله خانم دکتر سلطاني که صبحها با فريد يک جا کار مي کرد و شوهرش، دکتر خراج که دوست ديرينه رضا بود. فريد طبق معمول ناز و ادا آمد و بهانه آورد که چون دکتر حسيني هم هست نمي آيد. منهم براي اينکه بهانه اي دستش ندهم، دنبالش را نگرفتم و چيزي نگفتم. ممکن بود اصرار من باعث شک فريد شود. اما در کمال تعجب چهارشيبه شب، نظرش عوض شد و گفت که فردا مي رويم. حالا چي باعث شده بود که راي فريد عوض شود، نمي دانم. به هر حال براي من که مدتها بود طبق نظر فريد زندگي مي کردم، فرقي نمي کرد. پنج شنبه حاضر شديم تا به خانه الهام و رضا برويم. سر راه فريد سبد گل زيبايي خريد و به دست من داد. به اصرار فريد شب قبل، سرويس جواهر گرانقيمتي که ساخت جديد مظفريان بود و به قول مادرش به لباس سرمه اي من خيلي مي آمد، خريدم تا براي مهماني استفاده کنم. سرويس زيبايي بود و از طلاي سفيد و برليان و ياقوت کبود که با هماهنگي کنار هم چيده شده بود و روي سينه و دست، به صورت يک هفت قرار مي گرفت. آرايش ملايمي هم کرده بودم تا فريد اعتراض نکند. وقتي آرايش نمي کردم غر مي زد که مخصوصا آرايش نمي کنم که کم سن و سال به نظر برسم و همه فکر کنند ازدواج نکرده ام. وقتي هم آرايش زنانه مي کردم مي گفت آنقدر غليظ آرايش کردي که نظر همه را جلب مي کني. به هر ترتيب رسيديم، فريد ماشين را پارک کرد و هر دو وارد شديم. براي خانه جديد الهام که ما تا به حال نرفته بودم، يک سکه خريده بودم. الهام با ديدن من با خوشحالي گفت: واي، فکر کردم نمي آي، صبا چه خوب کاري کردي آمدي، بعد رو به فريد گفت: خيلي خوش آمديد. سر افراز فرموديد.
رضا هم دم در آمد و ما را ره داخل راهنمايي کردند. خانه نقلي و جمع و جوري بود که سالن پذيرايي و هالش روي هم اندازه هال خانه ما نبود، اما به زيبايي دکور شده بود و وسايل خانه با هم هماهنگي داشت. مهمانان ديگر هم آمده بودند و با هم مشغول صحبت بودند، ورود ما لحظه اي گفتگو ها را قطع کرد. چند نفري را مي شناختم و چهره چند نفر از جمله خانم دکتر سلطاني و شوهرش برايم تازگي داشت. الهام همه را به هم معرفي کرد و ما در گوشه اي کنار هم نشستيم. وقتي با فريد جايي مي رفتيم هميشه معذب بودم. در دلم دعا مي کردم کسي مقابلم ننشيند، کسي نگاهم نکند، لباسم مرتب باشد، کسي با من صحبت نکند. چند لحظه اي که گذشت فريد بلند شد و بين خانم دکتر سلطاني و شوهرش نشست و گرم صحبت شد. چند دقيقه بعد آرش روي صندلي کناري من نشست، دلم فرو ريخت. واي خدايا، اين چرا اينجا نشسته است؟ به بهانه کمک به الهام بلند شدم و به آشپزخانه رفتم، رضا داشت از آشپزخانه خانه خارج مي شد. تا مرا ديد، گفت: صبا خانم شما زحمت نکشيد، بفرماييد چيزي ميل کنيد.
- خيلي ممنون، مي خواهم ببينم الهام کاري دارد يا نه؟
وارد آشپزخانه شدم و نفسي به راحتي کشيدم. الهام داشت برنج آبکش مي کرد، کمکش روغن داغ کردم تا روي برنج بدهد. کارش که تمام شد، گفت:
- چرا آمدي اينجا، لباست خراب مي شه. چطوري؟
- اِي... مي گذره تو چطوري؟
- خدا را شکر طرحم تموم شد، حالا مي تونم مطب بزنم.
- خوش به حالت.
- تو چرا ادامه ندادي؟ اگر رفته بودي ديگه تموم شده بود ها!
الهام از چيزي خبر نداشت، منهم حرفي نزدم. در عوض پرسيدم: ني ني کوچولو نداري؟
يکهو صورتش باز شد، آهسته گفت: چرا تو چي؟
خنده ام گرفت، با صدايي آهسته گفتم: منهم چرا.
الهام دستم را فشار داد و گفت: واي چه بامزه، خدا کنه يک دختر و پسر بياريم، بعدا فاميل بشيم.
با خنده گفتم:
- اووووه! تا آن موقع کي مرده کي زنده است. چند وقتته؟
جواب داد:
- ده هفته، تو چي؟
- منهم تقريبا دوازده هفته.
الهام با خوشحالي گفت:
- واي، پس نزديک هم هستيم. ويار داري؟
- نه خيلي تو چي؟
- آره بابا مردم از بس عق زدم. رضا هم هي مسخره بازي در مي آره ميگه بالا نياري ها هنوز هفت ماه بايد نگهش داري، بعد بالا بياري!
خنده ام گرفت: پرسيدم: رضا چطوره راضي هستي؟
با لبخند جواب داد: آره خودش نيست خداش هست. رضا پسر ماهي است. در همه کاري کمکم ميکنه، از ظرف شستن تا غذا پختن، مدام هم منو مي خندونه، اصلا اهل دعوا و مرافه نيست.
در دل گفتم: خوش به حالت.
الهام گفت: بيا بريم، بد است اينجا باشيم، مثل کنيز مطبخي ها! بيا ديگه.
از آشپزخانه خارج شدم، از دور ديدم که فريد با دکتر سلطاني که بعدا فهميدم اسمش مهشيد است، گرم صحبت و خنده است و دکتر خراج شوهر مهشيد هم نبود. فريد تقريبا چسبيده بود به مهشيد و آهسته چيزي تعريف مي کرد که مهشيد خانم ريزريز مي خنديد. از عصبانيت داشتم منفجر مي شدم. فريد که به همه عالم و آدم شک داشت چطور شده بود که خودش آنقدر راحت با زن مردم مي گفت و مي خنديد؟ اين کار براي او عيب نداشت اما براي ديگران حتي در حد يک سلام و احوالپرسي ايراد داشت؟ از رضا پرسيدم دکتر خراج کجاست، آهسته گفت:
- رفت، سرش درد مي کرد، عذر خواهي کرد. حالا شايد براي شام برگردد.
مهشيد زن کوچک اندام و لاغري بود با موهاي وز کرده و صورت تکيده، دماغ بزرگي داشت و رنگ پوستش تيره تيره بود. رژ لب صورتي پر رنگي هم زده بود که با رنگ پوستش اصلا تناسب نداشت و تو ذوق مي زد. اما مجسمه ي عشوه و ناز بود. براي هر حرفي سر و دستش را که پر از النگو بود در هوا مي چرخاند. چشمانش را ريز مي کرد و موقع خنده با حالتي مصنوعي سرش را به عقب مي انداخت.
فريد بي توجه به من مشغول تعريف کردن و خنديدن بود. آنقدر عصبي شدم که بي توجه به پيامد هاي بعدش، روي صندلي کنار آرش نشستم و بي مقدمه پرسيدم:
- خوب اوضاع کار چطور است، آقاي دکتر؟
آرش با تعجبي که اصلا نمي توانست پنهانش کند، با تته پته جواب داد:
- مي گذره خانم دکتر شما چطور؟ شنيدم ديگه به بيمارستان نرفتيد...
سرم را تکان دادم و گفتم: بله، يک سري مشکلات پيش آمد که...
آرش با لبخند کوچکي گفت: خوب خدا کند مشکلابتان حل شوند.
با حسرت گفتم: من که فکر نمي کنم.
رضا هم همراه الهام کنارمان نشستند و همه با هم شروع کرديم به حرف زدن، رضا که هميشه شوخي مي کرد گفت: به به دوستان قديم!
آرش با خنده و حسرت گفت: ولي فقط دوستان قديم.
رضا جواب داد:
- اينهم از سرت زياد است عزيزم، شما اگر يک عمل کني و تغيير جنسيت بدي، باور کن حاضرم خودم بگيرمت. اينطوري که نمي شه، راست راست مي گردي.
آرش از خجالت سرخ شد والهام فوري گفت: رضا باز تو شوخي کردي؟
رضا با حالت خنده داري، بين انگشتانش را گاز گرفت و گفت:
- نه چه شوخي ؟ حضرا آقا الان بايد نوه داشته باشت، پس اگر تا به حال وارد دنياي زيباي مرغها نشده حتما علت پزشکي دارد. مگر نه آرش جون؟
بعد بدون انکه منتظر جواب شود، ادامه داد: اما اين مسايل در دنياي امروزه حل شده است، مگر مايکل جکسون سياه نبود؟...حالا سفيد شده به کسي چه ربطي داره. خوب اين آرش هم ما تا حالا فکر مي کرديم مَرده
... حالا مي ره زن مي شه، به کسي چه ربطي داره؟ خودم هزار هزار مهرش مي کنم، محجوب، تو دل برو، دکتر، با شخصيت! آشپزي هم که خوب الهام هست.
الهام با آرنج زد تو پهلوي شوهرش و خودش گفت: خوب صبا جون، حالا چه تصميمي داري؟ نمي خواي امتياز مطب بگيري؟
دل به دريا زدم و راستش را گفتم: فريد زياد خوشش نمي آيد من کار کنم.
همان لحظه احساس کردم رويش سه جفت شاخ روي سر آن سه نفر شاهد هستم. آنقدر بهت زده شده بودند که لحظه اي کسي چيزي نگفت، بعد رضا زير لب گفت:
- اصلا به دکتر افتخار نمي آيد هنوز تو غار زندگي کنه!
بعد رو کرد به سمت فريد و با صداي بلند گفت: جناب دکتر افتخار هر وقت دل و قلوه دادنتان تمام شد به اين طرف مجلس هم افتخار بدهيد.
آخي! دلم خنک شد. مي خواستم از رضا براي گفتن اين حرف تشکر کنم. آرش همان لحظه بلند شده بود با پيش دکتر يعقوبي برود، زير لب گفت:
- حيف از طلا که خرج مطلا کند کسي!
فريد با چشماني شرر بار به رضا و بعد به من خيره شد. الهام ميز شام را چيده بود و همه را به شام دعوت کرد. با اينکه چند جور غذاي مختلف و لذيذ پخته بود، اصلا ميلي به شام نداشتم. مهشيد مدام ناز مي کرد و عشوه مي ريخت نه تنها براي فريد، بلکه براي همه آقايان، شوهر بيچاره اش هم احتمالا براي اينکه شاهد نباشد، سردرد را بهانه کرده بود. شام که تمام شد فريد طبق معمول بلند شد و اشاره شرد تا حاضر شوم، از خدا خواسه مانتو ام را پوشيدم. موقع خداحافظي اصلا با مهشيد خداحافظي نکردم. دم در رضا با صدايي آهسته و لحني شوخ، به فريد گفت:
- آقاي دکتر، واقعا سليقه تان افتضاح است. اما براي سرگرم کردن خانم ميمون واقعا ممنون شما هستيم. نه تنها من، بلکه آقايا حسيني و يعقوبي خصوصا خراج، مديون شما هستند.
فريد با صدايي که به زور از گلويش خارج مي شد، گفت: شما انگار خيلي با مزه هستيد.
رضا بي اعتنا گفت: خوب بله، همه که خوشگل نيستند، بعضي ها هم با مزه هستند.
فريد که در مورد خودش روي کلمه خوشگل حساسيت داشت، از شدت خشم چيزي نگفت. با همه خداحافظي کردم و سوار شدم. فريد طبق معمول مواقع عصبانيتش، با آخرين سرعت رانندگي مي کرد کمر بند ايمني را بستم و ساکت نشستم. چشمانم را بسته بودم تا کمتر بترسم. وقتي رسيديم خانه، من در سکوت لباسهايم را عوض کردم و جواهرات را در جعبه چيدم، فريد اما هنوز با کت و شلوار عصبي بالا و پايين مي رفت. هر لحظه منتظر بودم حرفي بزند تا حالش را جا بياورم. انتظارم زود به پايان رسيد و فريد با صدايي گرفته گفت: خوب انگار خيلي بهت خوش گذشت.
با خونسردي جواب دادم: من هم در مورد تو همين حدس را زدم.
فريد با فرياد پرسيد: منظورت چيه؟
بر گشتم و در چشمانش خيره شدم، شمرده شمرده گفتم:
- فريد خواهش مي کنم خودت رو به نفهمي نزن، همه امشب فهميدند به جز تو، حالا من مثل تو عکس العمل نشان نمي دم باورت شده که پسر پيغمبري؟
داد کشيد:
- نه خير، همه امشب فهميدند که جنابعالي هنوز چشمت دنبال خواستگار قديمي و پر و پا قرصت است.
بل خونسردي گفتم:
- جدي؟ عجب رويي داري فريد، دست پيش را مي گيري پس نيفتي؟
اگر يک آقا مثل تو که امشب به مهشيد خانم، چسبيده بودي، تنگ دل من بنشينه و صحبت کنه منهم هي هرهر و کرکر کنم، تو خوشت مي آد؟ تو چرا فکر مي کني من هالو هستم فريد؟ تازه اين دفعه را من ديدم شما که هر روز صبح تا بعد از ظهر پيش هم هستيد حتما گل مي گيد و گل مي شنويد.
يکهو فريد پريد طرفم، چشماش به حالت غير طبيعي گشاد شده بود، داد کشيد:
- چه زري داري مي زني؟
حسابي حرصم گرفته بود، براي اولين بار داد کشيدم:
- همان زري که تو هر دفعه بي دليل مي زني، من با دليل مي زنم. زنکه... فريد نگذار دهنم باز شه.
فريد دستش را بلند کرد و محکم تو صورتم کوبيد. سوزش و درد زيادي ناگهان تمام وجودم را در بر گرفت. چشمانم تار مي ديد و خون از دماغم روي لباسهايم مي ريخت. از ترس اينکه مبادا به مهمان نو ظهورم صدمه بزند، همانطور با لباس خواب از خانه دويدم بيرون، سوئيچ را از روي جا کليدي قاپيدم و با حالت دو از پله ها پايين آمدم. قلبم وحشيانه کوبيد، سرم درد مي کرد و اشک بي اختيار از چشمانم سرازير بود و با خون دماغم قاطي مي شد. ماشين را از پارکينگ در آوردم و با سرعت راه افتادم، از توي آينه فريد را ديدم که پشت سرم مي دويد، با وحشت پايم را روي پدال گاز فشار دادم و دنده را عوض کردم. چند خيابان را که رد کردم تازه فهميدم با چه وضعي از خانه بيرون آمدم. بدون مانتو و روسري و پابرهنه! خدايا چه خاکي بر سر کنم؟ اگر پليس جلويم را بگيرد چه کار کنم؟ حالا کجا بروم؟ از صندلي عقب شالي را که در ماشين جا گذاشته بودم برداشتم و روي سرم انداختم. لباس خواب نازکم مانع از ورود سرما نمي شد و داشتم از ترس و سرما مي لرزيدم. بخاري ماشين را روشن کردم. خدايا با اين سرو وضع کجا بروم؟ در يک لحظه تصميم گرفتم اول بروم کلانتري، لباس خوابم، بلوز و شلوار ساتن بود و برايم مهم نبود که کفش پايم نيست، اصلا بهتر، بگذار همه بفهمند که آقاي دکتر افتخار چه به روز زنش آورده! با اين فکر وارد کلانتري محله مان شدم، سرباز دم در با ديدن من فکر کرد خواب مي بيند، چشمانش را ماليد، با سرعت نزد افسر نگهبان رفتم. با ديدن من آنقدر شوکه شد که نزديک بود سکته کند. با صدايي متعجب گفت: خانم، ببخشيد، چي شده؟
بطور خلاصه ماجرا را برايش تعريف کردم و گفتم تقريبا دو سال پيش هم اينجا پرونده داشتم. کاغذ و قلمي بهم داد و من ماجرا با نوشتم، خودش هم زيرش وضع ظاهري مرا توضيح داد. بعد هم رو به کرد و گفت:
- خانم دکتر، من واقعا متاسفم. اگر بخواهيد همين امشب شما را به پزشکي قانوني معرفي مي کنم.
گريه ام گرفته بود. با بغض گفتم: لطف مي کنيد.
نامه اي براي پزشکي قانوني نوشت و امضا کرد. بعد با کمي ترديد گفت:
- مي خواهيد شما را تا آنجا برسانيم؟
سر تکان دادم و بلند شدم. تازه متوجه شد که کفش پايم نيست. آهسته گفت:
- خانم دکتر يک لحظه صبر کنيد.
برگشتم و منتظر ماندم. در کمدش را باز کردم و يک جفت دمپايي کهنه در آورد و جلوي پايم گذاشت. بدون حرف پوشيدم و راه افتادم. جلوي پزشکي قانوني ماشين را پارک کردم و دزدگير را زدم. از وضع خودم خنده ام گرفته بود. پيراهن خواب آلاگلي با دمپايي که حد اقل سه شماره برايم بزرگ بود، واقعا که ديدني شده بودم. پزشک کشيک، صورتم را با دقت نگاه کرد. با پنبه الکي خون هاي صورتم را پاک کرد. زير گفت: بي انصاف، ببين چه کرده.
بعد از کمي معطلي، نتيجه را تايپ شده به دستم دادند. سخ هفته طول درمان نوشته بودند. هنوز خودم صورتم را نديده بودم، ولي با توجه به مدت طول درمان حتما خيلي بد جوري شده بوده، سوار ماشين شدم و راه افتادم. با صداي بلند از خودم پرسيدم: خوب صبا خانم، حالا کجا مي خواهي بروي؟
به ساعت ماشين نگاه کردم، نزديک دو صبح بود. اين ساعت اگر به خانه خودمان مي رفتم، پدرم در جا سکته مي کرد. اصلا با اين سر و وضع اگر کسي مرا مي ديد سنکوپ مي کرد. چه رسد به پدرم! در يک لحظه ياد مادر شوهرم افتادم. بهترين کار همين بود. چون اگر خانه کسي به جز آنها يم رفتم، دوباره فريد پشت سرم چرت و پرت مي بافت و خيالات بيجا مي کرد. خانه مادر شوهرم تقريبا نزديک بود، براي خودم زمزمه مي کردم و با صبر و حوصله رانندگي مي کردم. در دل به وضعم خنده ام گرفته بود. انگار هيچ غمي نمي داشتم و داشتم به شب نشيني مي رفتم. جلوي آپارتمان پارک کردم، اگر داخل پارکينگ مي رفتم، حتما سرايدار بيدار مي شد و صلاح نبود با آن قيافه مرا ببيند. دلم ضعف مي رفت و سرم از درد داشت مي ترکيد. داخل آسانسور تلفن را برداشتم و شماره داخلي خنه شان را گفتم، بعد از چند زنگ مادر فريد گوشي را برداشت. با لحن خواب آلودي گفت:
- بله؟
دوباره گريه ام گرفت، با صداي خفه اي گفتم: مامان جان، من هستم صبا.
بنده خدا با نگراني گفت: صبا جان تويي؟ چي شده؟ الان کجايي؟
- الان پشت در خانه شما تو آسانسور هستم، لطفا در را باز کنيد.
- باشه مادر بيا تو.
تا در آسانسور را باز کردم، ديدم در را باز کرده و توي راهرو ايستاده، تا مرا ديد، دويد به طرفم: چي شده صبا؟ فريد کجاست؟ چي شده؟
آهسته گفتم: هيس مادر جون الان همه بيدار مي شن. بگذاريد بيام تو، براتون تعريف مي کنم.
به آهستگي وارد خانه شديم، مادر شوهرم در را بست و مرا به اتاق مهمان راهنمايي کرد. در را پشت سرمان بست و چراغ را روشن کرد. يک لحظه به صورت من خيره شد و بعد با صدايي که از وحشت مي لرزيد گفت:
- الهي من بميرم. چي شده؟ صورتت چي شده؟... تصادف کرديد؟ فريد کجاست! بگو مادر دارم سکته مي کنم.
جلو رفتم و بغلش کردم آهسته گفتم: نترسيد، مادر جون تصادف نکرديم. ببخشيد اين وقت شب مزاحم شدم. چاره اي نداشتم. براي فريد هم نگران نباشيد سرو و مرو گنده خونه است، حتما تا حالا هفت پادشاه را خواب ديده است.
با ترس پرسيد:
- پس چي شده؟ پس چرا تو با اين وضع آمدي بيرون؟ با لباس خواب، دمپايي.. صورتت چرا کبود شده؟...
بعد انگار که بهش وحي شده باشد، پرسيد: دعواتون شده؟
با تکان آهسته سر، تصديق کردم. حالت مادر فريد از تگراني به ترس و بعد به عصبانيت تغيير کرد: فريد زده تو صورتت؟
باز هم سر تکان دادم. يکهو مادرش با صداي بلند گفت: غلط کرده، پسره ي احمق، بي شعور...
نگران گفتم:
- مادر جون، يواش. الان پدر جون بيدار مي شه.
دوباره داد زد:
- آي به درک که بيدار ميشه. آي فريد پدر سوخته، به خدا شيرم را حرامش مي کنم.
نشستم روي تخت و موهايم را که اطراف صورتم ريخته بود، جمع کردم. نمي دانستم چه بايد بگويم. مادر فريد که تازه يادش افتاده بود من حامله ام با نگراني پرسيد:
- ضربه اي به شکمت که نخورده، هان؟
- نه خدا را شکر.
بنده خدا با ناراحتي پرسيد:
- آخه چي شد؟ چرا اينکار را کرد؟ تو که مي گفتي رابطه ات با فريد خوب است...
با بغض گفتم:
- خوب، دلم نمي خواست شما نارحت شويد. من مشکلي با فريد ندارم. اين اوست که با همه مشکل دارد.
- قبلا هم تو را زده؟
بغض گلويم را گرفت. سر انجام مي توانستم راز دلم را به زني عاقل و سرد و گرم چشيده بزنم. دلم مي خواست ساعت ها گريه کنم و او مرا آرام کند. انگار فکرم را خواند، کنارم روي تخت نشست و محکم بغلم کرد. آهسته گفت:
- به خداوند بالاي سر، اگر فريد باز هم دست رويت بلند کند، خودم طلاقت را مي گيرم. مي آي پيش خودم زندگي مي کني، پسره پدر سگ!
اولين بار بود که مي ديدم عصباني شده، از طرفي هم خوشحال بودم که کسي هم حق را به من مي دهد. برايش تعريف کردم که باز هم کتکم زده بود، گفتم که فريد هلم داده بود که پايم با شيشه خورده ها، مجروح شد. من مي گفتم و او اشک مي ريخت. از تعصب کور و افراطي فريد برايش تعرف کردم. از شک و ترديدي که خانه نشينم کرده بود، گفتم. وقتي همه چيز را از دلم بيرون ريختم، هوا روشن شده بود. مادر فريد آهسته پرسيد: مادر و پدرت مي دانند؟
ترسان گفتم:
- نه، اگر مي فهميدند ديگر نمي گذاشتند بر گردم خانه، ممکن بود پدرم سکته کند.
با تاسف سري تکان داد و گفت:
- حق هم دارند، اگر داماد من هم چنين حيواني بود، محال بود بگذارم دختر لحظه اي باهاش سر کند. حالا هم چيزي نگو، گناه دارند، ناراحت مي شوند. بگذار فريد بيايد به خدا دمار از روزگارش در مي آورم. احمق خر!
- خودتان را نارحت نکنيد، مادر جون. به خدا نمي خواستم اينجا هم بيايم، اما راهي نداشتم، خانه هر کدام از فاميلها که مي رفتم علاوه بر آبروريزي، فريد هم دوباره بهانه پيده مي کرد تا به من تهمت بزند، راهي به جز خانه شما نداشتم.
با بغض گفت:
- اين حرفها چيست که مي زني صبا جان، اينجا خانه خودت است. تو از فريد براي من عزيز تري، حالا هم غصه نخور، اصلا به کسي خبر نده اينجايي، بگذار اون فريد بي شعور يک ذره دنبالت بگرده، يک کمي بترسه برايش بد نيست. تو هم همينجا مي موني تا تکليفت روشت بشه، بايد از فريد تعهد کتبي بگيري، فهميدي؟ سوئيچ ماشين را هم بده تا جايي که فريد پيدايش نکند پارک کنم. آنقدر بگرده تا بميره.
خنده ام گرفت، طوري برايم دل مي سوزاند که هر کي نمي دانست فکر مي کرد مادر خودم است. از چنين مارد دلسوز و مهرباني، داشتن چنان پسري خيلي بعيد بود. تازه صبح، در رختخواب دراز کشيدم تا بلکه بخوابم. اما آنقدر افکار مختلف به ذهنم هجوم آورده بود که نمي توانستم بخوابم. واقعا چه کار بايد مي کردم؟ ولش مي کردم؟ طلاق مي گرفتم؟... تکليف اين بچه چه مي شد؟ بچه بي پدر! نه، دلم نمي آمد فرزندم بي پدر بزرگ شود. شايد اين بار با دخالت مادرش، سر عقل بيايد و مثل بقيه آدمها زندگي کند. با اين آرزو به خواب رفتم.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

15-04-1392 06:37 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نگارش رمان برای خواننده های عزیز لس آنجلسی maryam.azadeh 1 141 15-06-1395 04:48 ب.ظ
آخرین ارسال: novinmarketing
  رمان غزال | طیبه امیر جهادی Friga 6 740 23-04-1391 12:44 ق.ظ
آخرین ارسال: Friga

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان