رازشقایق - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

رازشقایق
زمان کنونی: 20-09-1395،10:34 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yas
آخرین ارسال: yas
پاسخ: 1
بازدید: 199

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: رازشقایق
ارسال: #1
10 رازشقایق
پست‌ها: 62
تاریخ عضویت: 07 بهمن 1390
اعتبار: 8
حالت من: انتخاب نشده
شقايق گفت: با خنده نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند و ريشه اش را بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت: اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست
و از اين گل که جايي نيست؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه - مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رومي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي
بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد
















چه رسم جالبی است، محبتت را می‏گذارند پای احتیاجت، صداقتت را می‏گذارند پای سادگیت، سکوتت را می‏گذارند پای نفهمیت، نگرانیت را می‏گذارند پای تنهاییت، ... و وفاداریت را پای بی کسیت، و آنقدر تکرار می‏کنند که خودت باورت می‏شود که تنهایی و بی‏کس و محتاج....!!!
14-12-1390 10:26 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان