در سوگ فروغ (سیاوش کسرایی).....عمر کوتاه من و قرن و مرگ - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

در سوگ فروغ (سیاوش کسرایی).....عمر کوتاه من و قرن و مرگ
زمان کنونی: 13-09-1395،12:23 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 1
بازدید: 254

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: در سوگ فروغ (سیاوش کسرایی).....عمر کوتاه من و قرن و مرگ
ارسال: #1
در سوگ فروغ (سیاوش کسرایی).....عمر کوتاه من و قرن و مرگ
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad



من از مراسم تدفین خویش می ایم
که تا نظاره کنم رونق تولد خویش
کنار راه مرا یافتند خاک آلود درون دست چپم آفتابگردانی

میان کتفم یک خنجر مرصع بود
و خون گرم مرا در پیاده رو شب پیش
به هم در آمده با شاش عابران یک جا
نهال های جوان جرعه جرعه نوشیدند
نهالهای کنار پیاده رو اما
تمام شب نظری سوی من نیاوردند
شدند شاپرکان شگرف اندیشه
ز بیشه های خیالم رها و آواره
کجا دوباره فراهم شوند و گرد ایند
بهارهای بن خاک خفته می دانند
تمام شب به زمین ماندم و به ره نگران
و از فراز پریشیده موی من در باد
شب شتابگری همچو اسب مست گریخت
شکافت پهلوی دیوار قرن و قلعه قرن
چو موم در بر آتش به خاک راه چکید
میان پنجه غولی که سر کشید از خاک
قد بلند عروس زمان عروسک شد
همه مشایعت مرده را پذیرفتند
که بود در دل تابوت رازی از همگان
هزار چهره وحشت هزار گونه درد
به سوگ من چه گروهی فراهم آمده بود
نگاه کردم و دیدم که قفلهای گران
دریچ های گه را به چشمشان بسته است
دهان به ندبه ولی در دهان هیچ کدام
و پا به زیر بدنها چو چرخ می چرخید
و دستهای ورم آوریده همچو دو چشم
به هر طرف پی چیزی نجسته می پویید
به چهره ها همه تشویش ز آسمانها بود
زمین تو گویی از سقف خویش می ترسید
ولی توقف و گرما و تشنگی می کشت
چه رفته بود ندانم که در تمامی شهر
به جای سبز درختان چراغ قرمز بود
به زیر دیده خورشید نیمروزی مرگ
کشنده بود به تابوت تنگ و راه دراز
زبان به شکوه گشودم که صحن گورستان
چو جنگل تنکی از درخت آهن بود
دلم به سینه چو یک دارکوب سرگردان
به هر درخت
درخت خاطره نوک با وداع می کوبید
مرا به خاک نهادند همچو دانه سبز
بود که دایه مرگم دوباره بار دهد
چو ترمه و کفن از روی من کنار زدند
به جای کالبد من زبان مردم بود
زمانه ای است چو افسانه ها شگفت آلود
که عمر مرگ چو عمر حیات کوتاه است
به گرد من همه کودکان همبازی
پی گرفتن پروانه ها شتابانند
و من چو بیشه معصوم شاپرک خاموش
به نوک خنجری کنون درون باغچه ام
به کار کشتن یک آفتاب گردانم


















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

21-10-1391 08:32 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  آرش کمانگیر (اثر جاودانه سیاوش کسرایی) pajhan 1 252 25-12-1391 07:21 ب.ظ
آخرین ارسال: pajhan
  فروغ dream 0 151 23-11-1391 12:49 ب.ظ
آخرین ارسال: dream
  اشعار زیبا و برگزیده از فروغ فرخزاد Friga 119 3,883 21-10-1391 09:06 ب.ظ
آخرین ارسال: Friga
  شعر «دریغ و درد» از مهدی اخوان ثالث در سوگ فروغ Friga 0 161 21-10-1391 08:35 ب.ظ
آخرین ارسال: Friga
  شعر «تمام شب» از پوران فرخزاد در سوگ فروغ Friga 0 197 21-10-1391 08:29 ب.ظ
آخرین ارسال: Friga

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان