در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان" - صفحه 6 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
زمان کنونی: 15-09-1395،03:51 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 56
بازدید: 2515

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
ارسال: #51
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
باید همه چیز را آماده می کردو غیر از مهسا کسی را نداشت که کارهای اورا انجام دهد. مهسا با دیدن چشمان پر اشک خواهرش با نگرانی پرسید : (چرا چشات پر از اشک شد؟ مگه چی شده ؟)
مهیا گفت : ( مهسا جان وقتی مامان مرد من چکار کردم؟هان؟ جواب بده؟) مهسا گفت : ( خب معلومه ، همه ی مشکلات ما رو شونه های تو افتادو شب و روز کار کردی، بدون اینکه به فکر خودت باشی.) مهیا گفت : ( حالا نوبت تو که این کار را بکنی.)
مهسا گفت : (یعنی چی ، چیکارباید بکنم؟) مهیا گفت : ( که مشکلات بابا و مهدیه را به گردن بگیری.) مهسا گفت : ( مهیا چرا واضح تر حرف نمی زند؟ می دونی که من کمی خنگم.)
مهیا گفت : (مهساجان! ) و باز هم مکثی کرد و بعد از لحظاتی به خواهرش که منتظر نگاهش می کرد، نگاه کرد و گفت : ( نمی دونم چه جوری بگم مهسا، نمی دونم چجوری ، ولی باید بگم.) و دوباره بعد از مکث کوتاهی و قورت دادن بغضش، لب باز کرد و گفت : ( می دونی مهسا من بیمارم ، فکر می کنم دیگه کم مونده برم پیش مامان.)
با خروج این جمله مهیا از دهانش ، مهسا به ناگاه از جایش پریدو با صدای لرزانی گفن : ( تو داری چی می گی مهیا ؟ آوردی منو بیرون که چرت و پرت تحویلم بدی؟) مهیا با صدایی لرزان تر ازصدای خواهرش گفت : ( مهسا جان بشین، گفتم که تو دختر بزرگی شدی! تو باید با حقایق زندگی روبرو بشی.)
مهسا درحالی که به شدت می لرزید، با اشکهایی که به ناگاه پهن صورتش شده بود، گفت: ( بس کن مهیا! تو کهسالمی؟ تو که چیزیت نیست؟) و بلا فاصله با بغض سختی که به دور گلویش پیچیده بود، پشت به مهیا و رو به استخر ایستاد.
مهیا از جایش بلند شد و شانه های خواهرش را گرفت و گفت: ( مهسا جان تونمی بینی دیگه شبا کار نمی کنم ؟ از خودت نمی پرسی چرا؟ من...،من تومور مغزی دارم، می فهمی چی می گم؟ مثل مامان سرطان دارم. ولی تا حالا با هر سختی و جان کندنی بود، نذاشتم بابا بفهمه. فعلاً نمی دونم کی، شاید فردا ، یا شایدم یه ماه دیگه ، بالاخره مردنیم. فقط نگران شمام که بعد از من می خوایین چیکار کنین؟ ) مهسا به سوی خواهرش چرخید و با دیدن چهره پراشک او ، محکم در آغوشش کشیدو درحالی که از شدت گریه تمام تنش می لرزید ، گفت : ( نه مهیا نه، نگو که می خوای مثل مامان مارو ترک کنی، نگو. وقتی مامان رفت ما تو رو داشتیم ، ولی حالا هیشکیو نداریم.) و محکم تر از قبل او را درآغوش گرفت و سرش را بهروی شانه های او گذاشت . آن هم شانههایی که همیشه مشکلاتشان بهروی آن بود، بدون آنکه حتی ذره ای نیز خم شود.
مهیا در حالیکه اشکهای خواهرش را پاک می کرد.
گفت: ( ولی شما خدارو دارین ! همدگرو دارین!) مهسا گفت: ( نه مهیا نه ، حتی خدام دیگه مارو فراموش کرده ! آخه مگه می شه این همه بدبختی سر ما بیاد؟ مگه می شه این همه بدبختی سرما بیاد؟ مگه مادر حق کسی ظلمی کردم؟ مگه ما حق کسی رو خوردیم که باید مدام تقاص پس بدیم ؟ مامان بس نبود؟ بابا بس نبود ؟ حالا نوبت توئه؟ وای نه مهیا، بگو که دروغ گفتی! بگو که به سربه سرم گذاشتی! بگو، یگو مهیا! تورو خدا بگو که همه حرفات دروغه.) مهیا با بغض نشسته بر گلویش گفت : ( ای کاش دروغ بود، ای کاش به شوخی بچگانه بود، ای کاش همه اینا فقط به کابوس شبانه بود، ولی نیست مهسا ، نیست . همه حرفام حقیقت داره . مدتیه که می خوام بهت بگم، ولی نگران بودم که طاقت نیاری. مهسا جان می خوام تازنده ام یه کار خوب و آبرو مند انه گیر بیاری. درساتم یادت نره. بذار حداقل بابا با وجود تو به آرزو هاش برسه ، من که رفیق نیمه راه بودم . موظب مهدیه هم باش ، اون هنوز بچه است و نادون. موظب بابا باش که می دونم بعد من دق می کنه. ) مهسا با گریه گفت : ( پس برای چی اینهمه مدت اینقد کار کردی؟ دیگه نمی خواد از فردا سرکار بری. فقط باید استراحت کنی.) مهیا گفت : ( نه مهسا جان ! برای استراحت خیلی وقت دارم . ولی برای موندن هیچ وقتی ندارم . من حداقل باید بتونم خرج کفن و دفنمو کنار بذارم یا نه؟)
که با خروج این جمله از دهان مهیا ، مهسا در محوطه غم انگیز پارک ، جلوی نگاه دیگران به روی زمین افتاد و ضجه زد و ناله کرد : ( نه ، مهیا،نه ، دیگه ادامه نده . دیوونه ام کردی!)
مهیا که خود نیز نمی توانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد ، شانه هایش از شدن گریه به لرزش درآمد. ولی او برای خودش گریه نمی کرد ، برای خواهرانش گریه می کرد که بعد از او چه باید بکنند؟ برای پدرش گریه می کرد که بعد از او چه باید می کرد؟ و بالا خره شانه های مهسا را گرفت و بلند کرد و گفت : ( مهسا بچه شدی؟ این چه کاریه می کنی؟! همه دارن نگامون می کنن.مهسا جان بس کن.)
مهسا گفت : ( بذار نگامون کنن. بذار بفهمن ما چقد بد بختیم، بذار بفهمن که ما بهترین و عزیزترین کسمونو داریم از دست می دیم.آره مهیا! بذار بفهمن.)
مهیا درحالی که دست خواهرش را گرفته و بلندش می کرد گفت: ( پاشو مهسا جان ! پاشو بریم یه چیزی بخوریم تا حالت جا بیاد.) درحالی که خودش دچار سردرد وحشتناکی شده و به روی خودش نمی آورد. مهسا از جایش بلند شدو بازوی مهیا را میان دستانش گرفت و سرش را روی شانه ی او گذاشت. احساس می کرد که آن روز چه روز شومی برایش بوده است. احساس می کرد که آن روز بدترین روز زندگیش بوده است . چون مرگ مهیا برایش فاجعه ای بیش نبود.
با کشیدن آه بلندی روبه مهیا کردو گفت : ( آخه مهیا ما بدون تو دق می کنیم . تو همه امید ما هستی ! همه دلخوشی ما تو زندگی به توئه! اگه تو نباشی ما دیوونه می شیم.)
مهیا گفت : ( مگه بدون مامان دووم نیا وردیم ؟ مگه بدون مامان دق کردیم ؟ خب بدون منم می تونین . فقط باید مواظب اطرافت باشی که گول کسی رو نخوری. و اینو بدون ، من از اون بالام همیشه مواظبتونم.)
مهسا گفت : ( چه روز بدی بود امروز...) و چنان بازوی مهیا را میان دستانش گرفت که گویی همان ساعت مهیا می خواهد بمیرد و او را تنها بگذارد.
هر دو خواهر حرفهای بسیاری برای گفتن داشتند، ولی هیچکدامشان نمی توانستند حرفی را بر زبان بیاورند. هر دو غمگین بودند و هر دو بغض داشتند . یکی برای رفتن دیگری برای تنها ماندن و از دست دادن عزیزش.
مهیا ، مهسارا به کافه تریایی برد و برایش شیرینی و نسکافه گرفت . ولی مگر مهسا با بغضی که درگلویش چنبره زده و خفه اش می کرد ، می توانست چیزی هم بخورد / مهیا دستش را به روی دست خواهرش گذاشت و گفت : ( مهسا جان ازت یه کار مهمی می خوام که انتظار دارم این کار را حتماً برایم انجام بدی، قول می دی؟)
مهسا با بغض گفت : ( تو جون بخواه ، حتماً )
مهیا گفت : ( می دونی مهسا ! من یه دفتر چه خاطرات دارم که هنوزم دارم می نویسم، تو تا حالا ندیدیش. دلم می خواد روزی که مطمئن شدی که من دیگه زنده نیستم ، این دفترچه را به آدرسی که می نویسم ببری و به دست کسی که نوشتم برسونی. یادت باشه ، فقط بعد از مرگم! چون زودتر از اون اصلاً نمی خوام به دست اون شخص برسه .)
مهسا با نگاه غمگینی گفت : ( نمی دی منم بخونم؟) مهیا گفت : ( فعلاً نه . ولی هر وقت مطمئن شدی که برگشتی تو کارم نیست ، می تونی بخونی. ولی یادت باشه مهسا ! برام خیلی مهمه که به دست اون شخص برسه .) وبا نگاهی به چشمان خواهرش گفت : ( مهسا جان این یکی از وصیتای مهم من به توئه .) که اشکهای مهسا بدون هیچ تأ ملی با جمله ی آخر مهیا ، به روی گونه هایش سرازیر شد. به طوری که صورتش را میان دستانش پنهان کردو به شدت گریست . مهیا با مهربانی دستان خواهرش را میان دستهایش گرفت و گفت : ( مهسا جان تو با این کارات منو زودتر از موعد راهی اون دنیا می کنی. پاشو بریم که خیلی کار دارم . هیچ می دونی که مدتیه دیگه به دانشگاه نمی رم؟) و درادامه در حالی که به شدت بغض کرده و چشمانش به اشک نشسته بود، گفت : آدم که برای اون دنیاش مدرک لازم نداره ، درسته؟ فقط موندم چه طوری به بابا و مهدیه بگم. برام خیلی سخته ،خیلی سخت!) مهسا با نگاهی به خواهرش گفت : ( مهیا جان یعنی دوا درمون نداره ؟)
مهیا گفت : ( مگه برای مامان داشت که برای من داشته باشه ؟ یادته که ؟ ما همه زندگیمونو از دست دادیم اما مامان خوب نشد که نشد . پس مطمئن باش که هیچ امیدی نیست . ) ولی به مهسا نگفت که حتی در خرید دارو هایش هم به خاطر کمبود پول کوتاهی کرده است. و دوباره با نگاهی به او گفت : ( پاشو بریم مهسا سرم دار می ترکه .) که مهسا با شنیدن حرفهای خواهرش به یاد روزهای سختی که مادرش تحمل کرده بود افتادو دلش برای خواهرش که آنهمه فداکار بود و خواهری که آنهمه برایشان زحمت کشیده بودو خواهری که چیزی از جوانیش نفهمیده بود، خون شد و دوباره اشکهایش به روی گونه هایش سر خوردند.
مهیا دوباره خطاب به خواهرش گفت : ( مهسا دلم می خواد به هیچ کدوم از اقوام اجازه ندی که تو ختمم شرکت کنن. وقتی زمان زنده بودنم هیچکدوم به دادم نرسیدن ، بعد از مرگم اومدنشون فقط عذابمو زیاد می کنه، فهمیدی؟)
مهسا با یادآوری بی عاطفگی اقوام ، دندانهایش را از شدت خشم روی هم فشرد و گفت : ( حتماً مطمئن باش، از همشون متنفرم . شاید اگه اونا کمکمون می کردن و تو اینقد تو فشار نمی افتادی ، مریض نمی شدی. بهت قول می دم هر کدوم بیان با من طرفن.)
مهسا بعد از آن روز لحظه ای نبود با دیدن خواهرش چشمهایش به اشک ننشیند. او عاشق خواهرش بود و چه زود باید او را ازدست می داد. حاضر بود خودش به جای او بمیرد ، ولی برای او هیچ اتفاقی نیافتد. ولی افسوس که این امکان نداشت .
مهیا با وجود این که دردهای شدیدی امانش را بریده بود ، ولی بی وقفه کار می کرد و کار می کرد.
به علت اینکه مهیا هر روز صبح زود از خارج و شب دیر وقت به خانه باز می گشت ، پدرش نمی توانست بهبیماری او پی ببرد. ولی از اینکه مهیا روز به روز ضعیف و ضعف تر می شد نگران بودو مدام به او گوشزد می کرد که کمتر کار کند.
مهیا به همکارانش علت سردردهایش را میگرن گفته بود. هر زمان که به یاد سال پیش می افتاد که با همه مشکلاتش ، چقدر سر حال بود و عاشق ، غمش چندین برابر می شد . چهره ی شروین مدام جلوی دیدگانش بود و کنار هم نمی رفت . نمی دانست آیا کسی را برای کارهای منزلش استخدام کرده است یا نه؟ وقتی دانشجویانی را کهراهی دانشگاه بودند نظاره می کرد ، دلش به شدن می گرفت . او نیز روزی مانند آنها با تمام آرزو هایش سر کلاسهایش حاضر می شد و درس می خواند. ولی هر گز فکرش را هم نمی کرد که تمام آن تلاشهایش روزی بی ثمر خواهد ماند. به قدری بی تاب دیدن شروین بود که نهایت نداشت .
یکی از شبهای اواسط بهمن ماه بود. برف شدیدی از شب پیش شروع به بارش کرده و هنوز هم ادامه اشت . همه خیابانها پوشیده از برف بود و سوز وسرما بیداد می کرد. آن شب مهیا به علت نزدیک شدن عید ، و طولانی تر شدن کارهایش ، مجبور شده بود تادیر وقت در کارگاه بماند وکار کند. مطمئن نبود که آن سال عید و لحظات شیرین تحویل سال نو ، در کنار خانواده اش خواهد بود، یا نه؟
دراصل حتی به یک ساعت بعدش هم امیدی نداشت . ساعت یازده شب بود که پالتواش را پوشید و از محل کارش بیرون زد. مسیرش خیابانی خلوت بود که او باید تا خیابان اصلی را پیاده طی می کرد تا سوار اتو مبیلی می شد و خودش را به خانه اش می رساند. سرش مثال یک کوه بزرگ روی هیکلش که روز به روز مثال شمعی می سوخت و آب می شد ، سنگینی می کرد. تمام تنش از شدت فشار کار و بیماری به زق زق افتاده و امانش را بریده بود. از شدت سرما دستهایش یخ زده و پاهایش تیر می کشید . خسته بود و درمانده . غمگین بودو غصه دارو دلشکسته بود و بی پناه .
شروین مطابق هر شب که پس از خارج شدن از نشریه یا دانشگاه ، خیاباهنا را گشتی می زد و شامی می خوردو بابی خوصلگی به خانه اش بر می گشت ، آن شب نیز طبق معمول هر شب، بعد از خوردن شامی ، با افکار در هم و برهمش مشغول رانندگی به سمت خانه اش بود که ناگاه احساس کرد شخصی را که برای لحظاتی دید، اشتباه دیده است . با توقفی دنده عقب زد و با عجله بخار شیشه اتو مبیل را پاک کردو دوباره نگاهش کرد. با وجود اینکه باورش نمی شد ، ولی درست دیده بود مهیا بود. باناباوری و نجوا گونه زیر لب گفت : ( مگه امکان داره؟ مگه مهیا خارج نرفته بود؟ پس اینجا چکار می کنه؟ اونم این وقت شب؟ اونم تو این برف و سرما!)
مهیا چنان در افکار خود غرق بود که حتی متوجه اتومبیل شروین که ازکنارش گذشت ، نشد.
شروین ناخدا گاه حالش تغییر کرد و ضربان قلبش شدت گرفت . با نگاهی دوباره به مهیا اتو مبیلش را به آرامی به حرکت ردآوردو بوقی زد. ولی مهیا بدون هیچ توجهی فقط سرعت گامهایش را تند تر کرد . شروین دوباره بوقی زد. ولی باز هم مهیا به گمان این که مزاحمیست ، حتی سرش رابالا نگرفت و راهش را ادامه داد. شروین با دیدن بی تفاوتی مهیا ، با عجله اتو مبیلش را کناری پارک کرد و پیاده شد. مانده بود که او رابه چه نامی صدا بزند. ولی طبق عادت همیشگی اش با صدای بلندی گفت: (سایه!)
مهیا با شنیدن نام سایه و صدای شروین ، تپش قلبش به یکباره چندین برابر شد. چقدر به این لحظه اندیشیده بود. چقدر آرزوی چنین لحظه ای را کشیده بود؟ بدون هیچ تأملی توقف کرد. ولی هر چه کرد نتوانست به سمت شروین بچرخد. چون مطمئن بود که به محض دیدن چهره شروین ف به یاد حرفهای تلخ او خواهد افتاد. چون مطمئن بود بادیدن چشمهای شروین ، به یاد نابودی عشقش خواهد افتاد. همان لحظهتصمیم گرفت که اگر شروین رفتارش با او تغییر کرده باشد ، تمام حقایق زندگیش رابه او بگوید.
وشروین با وجود اینکه چند ماهی بود که آرزوی دیدن مهیا را داشت ، حتی اگر شده از دورو حتی شده به طور پنهانی، ولی خودش هم نمی دانست که چرا به یکباره بادیدن مهیا دوباره به یاد دروغهایش افتاد. به یاد حقه بازیهایش افتاد. به یاد کلک هایی افتاد که درآن دوسال به او زده بود. و مهمتر از همه به یاد این که نام مرد دیگری به روی اوست افتاد. با گامهایی آرام و محکم به سوی او رفت و با صدایی بلند و پر از طعنه گفت : ( این موقع شب اینجا چکار می کنی؟ نکنه داری دنبال طعمه جدید می گردی که رو اون بدبخت روانکاوی کنی! چرا دانشکده نمی ری؟ نکنه ولگردی تو خیابونام جزو رشته اته! جواب بده ، مگهتو خارج نرفته بودی؟) و در ادامه با نیشخندی گفت : ( حال نامزد عزیزت چطوره ؟ اصلاً اون بدبخت خبر داره که تو نصف شبی تو خیابونا ول می گردی؟ شایدم به اون بدبختم داری کلک می زنی؟ فردا بیا کتاباتو با اون لباساتو بردارو ببر، همه رو برات خریدم.)
مهیا بدون اینکه به سمت شروین بچرخد، ویا حتی نگاهش کند، سرش پایین بود و با تمام بغض به حرفهای نیش دار و تلخ شروین گوش می داد. چون خیلی خوب می دانست که اگر لب باز کند،بغضش دهان باز می کند و گریه امانش نمی دهد. با شنیدن جملات تلخ شروین و طرز سخن گفتنش ، دیگر نمی خواست به او بگوید که چند روزی بیشتر میهمان این دنیا نیست . دیگر نمی خواست که به او بگوید مردنیست .
مهیا با وجود این که آرزوی دیدن چهره شروین را داشت ، ولی باز هم کوچکترین حرکتی نکرد. چقدر بیمار بود، چقدر خسته بود، چقدر سردش بود، چقدر غمگین بود، چقدر گرسنه بود، چقدر ناامید بود. ولی شروین هیچکدام از اینها را نمی دانست . او به تنها چیزی که می اندیشید ، فقط غرور شکسته خود بود. چقدر دلش می خواست همان لحظه شروین او را سوار اتو مبیل گرمش کند و او را از این سرمای طاقت فرسا نجاتش دهد. چقدر دلش می خواست شروین د آن روزهای آخر عمرش، به او حرفهای قشنگ و امید بخش بزندو مرگش را زیبا کند. ولی او حرفهایش مثال دشنه تیزی بود که مدامبر روح وجانش ضربه می زد و او را به مرگ نزدیک و نزدیکتر می کرد.
شروین بدون ان که از افکار مهیا چیزی بداند، دوباره فریاد زد: ( چرا نگام نمی کنی؟ چیه خجالت می کشی به چشمام نگاه کنی و بگی ، ببخش شروین! اشتباه کردم؟ نه ! تو که اصلاً این چیزا حالیت نیست . مثل یه سایه یواشکی وارد زندگیم شدی و مثل یه سایه ام ، دزدکی از زندگیم زدی به چاک . ازت می خوام چیزایی رو که راجع به من نوشتی، بدی بخونم. می خوام ببینم چقد مسخره ام کردی؟ چقد بهم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:14 ب.ظ
 
ارسال: #52
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خندیدی؟ چقدر نوشتی این مرد هم مثل مردای دیگه عوضیه؟ تو چی سایه؟ تو چی؟ مطمئنا تو هم مثل ما مردا حقه باز . کلکی. درسته؟ جالا می دی تحقیقاتتو بخونم.، یا اول می خوای به نامزد عزیزت نشون بدی؟)
مهیا درحالی که سرش پایین بود، با صدای آرام و بغض آلودی گفت:(مطمئن باش به همین زودیا به دستت می رسه.)
شروین با شیدن جمله ی محیا باورش نمی شد که او واقعا چنین کاری را کرده باشد، عصبانیتش دو چندان شد و بدون این که در اختیار خودش باشد، بازوی او را محکم گرفت و چهره اش را به سمت خود چرخاند. ولی به یکباره نگاهش در نگاه خسته ی مهیا گره خورد و چهره ی معصوم و زیبای مهیا در قالب مقنعه ی سیاهش، دست و دلش را لرزاند و او را به یاد حرف زشتی انداخت که آن شب شوم، بر زبان آورده و نثار مهیا کرده بود. به ناگاه با یاد آوری آن شب و آن حرف نامربوط، از شدت خجالت و شرم رنگش سرخ شد و دستش با سستی به پهلویش افتاد. چقدر آرزوی دیدن این چشم ها را داشت؟ چقدر بی تاب دیدن این نگاه بود؟ ولی دست خودش نبود، عشق و نفرت در وجودش به یک اندازه بود. او حرف هایی را بر زبان می آورد که نمی خواست. ولی حرکت زبانش دست خودش نبود، از مغزش پیروی می کرد، نه از قلبش. با دیدن چشمان مهیا، آهی کشید و به زبانش آمد که بگوید:( هیچ می دونی تو با من چیکار کردی؟ آره می دونی؟ هیچ می دونی من هر شب آواره ی خیابونام؟ هیچ می دونی که بی تو اون خونه واسم مثل قفس شده؟ هیچ می دونی چه نقشه هایی واسه خودم و خودت نکشیده بودم؟ هیچ می دونی هر شب فقط تو اتاق تو و رو تخت تو می خوابم و به یاد تو آه می کشم؟)
ولی شروین هیچ کدام از این ها را بر زبان نیاورد. چرا باید بیش از این غرورش را پیش دختری که به مرد دیگری تعلق داشت، خرد می کرد؟ چرا؟ دوباره به حرف هایش ادامه داد و گفت:( شنیده بودم رفتی خارج پیش شوهرت؟)
مهیا بغض نشسته بر گلویش را قورت داد و گفت:( حتما اینم از سیروس شنیدی؟ درسته قراره برم. به همین زودیا.) شروین با شنیدن حرف مهیا دوباره اعصابش به هم ریخت و با صدای لرزانی گفت:( خوشبخت بشی! ولی بدون سایه خیلی پستی، خیلی پست.) مهیا دوباره به چشمان شروین خیره شد. به چشمانی که دو سال تمام فقط در آن مهربانی دیده بود و نجابت. مطمئن بود این آخرین دیدارش با شروین خواهد بود که باز هم با آن طرز نگاهش تمام وجود شروین را لرزاند.
در حالی که مهیا چشمانش پر از اشک شده و زیباییش را دو چندان کرده بود گفت:( مطمئنم یه روز از همه ی این حرفات پشیمون می شی؟ روزی که واقعا منو اون طوری که هستم بشناسی! ولی بدون شروین اون روز خیلی دیره! خیلی دیر.) و بلافاصله دستش را درون کیفش برد و حقوق دو ماهش را که همان شب از صاحبکارش گرفته بود، خارج کرد و به سمت شروین گرفت و گفت:( بیا از بابت بدهکاریت. یه موقع فکر نکنی فراموش کردم؟) شروین با نیشخندی گفت:( بذار تو کیفت. من از این پولا زیاد دارم. کادوی عروسیت از طرف من. ولی بدون سایه، هرگز نمی بخشمت، هرگز.)
مهیا با هر جان کندنی که بود، بغضش را قورت داد و گفت:( ممنون، ولی عروسی من کادو لازم نداره! ضمنا اگه دلت خالی نشده؟ سرم داد بزن، فحشم بده، هرچی فکر می کنی لیاقتمه بگو. اگه خواستی بزن تو گوشم. شاید اون طوری حرصت بخوابه! اگه با اینام ساکت نشدی؟ می تونی همینجا تو تاریکی خفه ام کنی. شاید با مرگم عقده هات خالی بشه. ولی فقط نگو که منو نمی بخشی، نگو!)
شروین سرش را با تاسف تکان داد و گفت:( برای کسی که با احساس دیگران بازی می کنه، مرگم کمه! می فهمی؟ مرگم کمه.) و با شتاب و با گام هایی بلند و تند از او دور شد، بدون این که در آن سرمای زمستان بگوید:( سوار شو تا برسونمت.) و قبل از این که سوار اتومبیلش شود، در حالی که پشتش به مهیا بود، با صدای بلندی گفت:( هرگز نمی بخشمت!) و بلافاصله سوار اتومبیل مدل بالا و گرمش شد و با سرعت از کنار مهیا گذشت. به طوری که تمام گل و لای خیابان را به سر تا پای اویی که خسته بود و بیمار، پاشیده بود و او را در آن سرما و تاریکی خیابان جای گذاشت.
مهیا با شنیدن حرفها و دیدن رفتار تند و تلخ شروین، ته مانده ی انرژیش نیز به پایان رسید. شروین حتی مرگ نیز او را خواسته بود. دیگر حال خودش را نمی فهمید. بعد از شنیدن جملات سوزنده ی شروین، سرما چنان بر استخواهنش سوهان می کشید که حتی فریاد بی صدای آنها را نیز می شنید. به یکباره افکارش با سرعت تمام او را به گذشته ها سفر داد. به همان گذشته هایی که...ولی دیگر حتی افکار گذشته ها نیز نتوانست او را سرپا نگه دارد و گرمش کند. که به ناگاه همانجا ر روی برفها از حال رفت و در گل و لای خیابان رها شد و دیگر چیزی نفهمید.
مگر این دختر چه کرده بود که باید به خاطر جرم نا کرده اش، این همه تحقیر می شد و ناسزا می شنید؟ مگر این دختر چه کرده بود که باید اینچنین عذاب می کشید و رنج می برد؟
مهیا مثل گنجشک بال و پر شکسته ای به روی برفها افتاده و هیچ تکانی نمی خورد. راننده ی اتومبیل ها به گمان اینکه او تصادف کرده است، از ترس این که مبادا دچار مشکلی شوند و به دردسر بیافتند، بدون هیچ توجهی به او، با سرعت تمام از کنارش می گذشتند.
در همان زمان شروین با اتومبیلش خیابانها را پرسه می زد و اشک می ریخت و فقط مهیا را مصبب آوارگیش می دانست. که چرا با او چنین کاری کرده است؟ مدام زیر لب با خود زمزمه می کرد:( سایه من که با کسی کاری نداشتم! سایه زندگیمو سیاه کردی؟ سایه قلبمو تا آخر عمر شکستی؟) به قدری اشک ریخت و گریه کرد، تا سرانجام دیگر هیچ حسی برایش نماند. و بالاخره هم اتومبیلش را در گوشه ای پارک کرد و پیاده شد و زیر بارش برف و باران، راه رفت و راه رفت و به مهیا که دوباره چه راحت او را از دست داده بود، اندیشید. فکر این که چرا حرف دلش را به او نزده بود؟ فکر این که چرا از احساسش به او چیزی نگفته بود؟
غافل از اینکه مهیا ساعتی است که در تاریکی و سرمای خیابان، بیهوش و بی حال بر روی برفها افتاده و کسی هم به او توجهی نمی کند. آن هم مهیایی که تمام وجود پدرش بود، مهیایی که تمام امید خواهرانش بود، مهیایی که تمام عشق شروین بود، مهیایی که زمانی هر مردی با دیدنش پا سست میکرد، مهیایی که اینک، بدون هیچ پناهی و گناهی، گوشه ای از این شهر بزرگ، در سرمای زمستان، در گل و لای یخ زده ی خیابان، افتاده و کسی هم توجهی به او نمی کند. آیا واقعا حق این دختر این بود؟
بعد از ساعتی مرد میان سالی که با اتومبیلش از آن مکان می گذشت، چشمش به جسم دختری افتاد کنار خیابان روی برفها افتاده بود. با عجله کنارش توقف کرد و سراسیمه از اتومبیلش پیاده شد و به سمت او دوید. هرچه صدایش زد، از او صدایی نشنید. با عجله سرش را روی قلب مهیا گذاشت و ضربان قلبش را شنید. با وجود اینکه غریبه ای بیش نبود، ولی بسیار خوشحال شد و فهمید که او هنوز زنده است. مرد راننده جسم یخ زده ی او را بلند کرد و به داخل اتومبیلش برد و باسرعت تمام به سمت نزدیکترین بیمارستان راند.
مهیا در آن روزها به علت بیماریش، شماره تلفن و آدرس منزلشان همیشه داخل کیفش بود. چون مطمئن بود که بالاخره یکی از همان روزها، در گوشه ای از خیابانهای آن شهر، یا خواهد مرد، و یا از حال خواهد رفت. پرسنل بیمارستان به محض دیدن شماره ی تلفن، با خانه اش تماس گرفتند.
مهسا و پدرش که از نیامدن مهیا بسیار نگران شده بودند، با شنیدن صدای زنگ تلفن به دلهره افتادند. مهسا که از بیماری خواهرش مطلع بود، با شنیدن سخنان کسی که پشت خط بود، سراسیمه به همراه پدرش با اتومبیل همسایه شان راهی بیمارستان شد.
وقتی منصور چشمش به مهیا که با رنگ و رویی پریده و بی حال روی تخت افتاده بود، افتاد. دیگر حال خودش را نفهمید. دوباره بعد از سالها به یاد روزهای سخت بیماری همسرش افتاد. به کمک مهسا با ناله و فغان به تخت دخترش که ماسک اکسیژن به روی دهانش بود، نزدیک شد و دست مهربانش را به روی صورت دخترک مظلوم و بی پناهش کشید و اشک ریخت. به گمان اینکه بیهوشی مهیا به خاطر خستگی و افتادن فشارش است، زیرلب نجواگونه خطاب به دخترش گفت:( آخه باباجان برای چی انقدر کار می کنی که به این حال و روز بیفتی؟)
منطور وقتی متوجه شد که دخترش در خیابانها و به روی برفها از هوش رفته و مدتی نیز گوشه ی خیابان مانده است، دیگر حال خودش را نمی فهمید. چنان گریه می کرد که شانه هایش به شدت می لرزید. مدام دست سالمش را به روی پاهایش می کوبید که چرا او را برای کمک به خانواده اش یاری نمی کنند؟ از مردی که مهیا را به بیمارستان رسانده بود، بسیار تشکر کرد و خود را تا آخر عمر مدیون او دانست.
مهسا که برعکس پدرش همه چیز را در مورد بیماری خواهرش می دانست، بی محابا اشک می ریخت و به دستان زحمتکش او بوسه می زد و قربان صدقه اش می رفت. آن شب تا خود صبح فقط به خواهرش خیره شد و اشک ریخت و به کارهای او اندیشید. به خواهری که هیچ فرقی با فرشتگان خدا نداشت، به خواهری که گلی بود از گلهای بهشت، که خدا تصمیم داشت، دوباره او را به بهشتی که جایگاهش بود، بازگرداند. مگر نه اینکه خدا گل چین است و همیشه گل ها را از روی زمین می چیند! مانده بود که چگونه بیماری مهیا را به پدرش بگوید؟
فردای آن شب وقتی مهیا به هوش آمد، خیلی بی حس و بی حال بود. چشمان زیبایش به اندازه ی یک بند انگشت گود افتاده و رنگ و رویش مثال مردگان بود. وقتی مهسا و پدرش را بالای سرش دید، با تعجب پرسید:( من اینجا چی کار می کنم؟!) منصور بوسه ای بر دستان دخترش زد و گفت:( مهیا جان خوبی بابا؟ چرا اینقدر کار می کنی که فشارت بیفته؟ دیشب تو رو تو خیابون پیدات کردن.)
مهیا باشنیدن حرفهای پدر، به یکباره همه چیز را به خاطر آورد.حرفهای شروین را، فریادهای شروین را، نگاههای پر از نفرت شروین را، و بالاخره هم رفتن شروین از کنارش را. که بلافاصله با یاد آوری تمام آن لحظات، اشکهای بی امانش به روی گونه هایش سر خورد و هق هق گریه اش فضای اتاقش را لرزاند. به طوری که حتی نگاه متعجب پدش را نیز به سوی خود کشاند.
بالاخره منصور فردای آن شب توسط پزشکی از بیماری دخترش مطلع شد. وای که خبر بیماری دخترش، برایش مثال زلزله ای بود.
اگر خبر مرگ خودش را به او می دادند، قبول مرگش برایش راحت تر از بیماری مهیای عزیزش بود. آن هم درست با همان بیماری که همسر عزیزش را از او گرفته بود و آن ها را به خاک سیاه نشانده بود. آن هم بیماری که خوب می دانست هیچ درمانی ندارد. آن هم بیماری که خوب می دانست دردش تا مغز استخوان انسان را می سوزاند. از شدت ناله های بی امانش، تمام فضای بیمارستان به لرزه در آمده و همه را آشفته کرده بود. به قدری غریبانه و سوزناک ضجه می زد که حتی اشک پرستاران و پزشکان را نیز در آورده بود. مدام زار می زد و از خدا گلایه می کرد و عاجزانه از او می خواست که مهیایش را از او نگیرد:( خدایا مهنازمو ازم گرفتی، بس نبود؟ پاهامو ازم گرفتی، بس نبود؟ زندیگیمو ازم گرفتی، بس نبود؟ مهیا رو دیگه نه، اونو دیگه ازم نگیر. اون عزیز کرده ی منه، اون مونس منه، اون همدم منه، اون زحمت ما رو زیاد کشیده، اون جوونه، اون آرزوهای زیادی داره، اون هنوز چیزی از زندگیش نفهمیده، خدایا منو به جای اون ببر، جون منو به جای اون بگیر، خدایا نذار داغ مهیا رو ببینم. خدایا دیگه نمی تونم، دیگه طاقت این یکی رو ندارم.)
گریه می کرد و سرش را به در و دیوار می کوبید. مهسا نیز به همراه پدرش خون گریه می کرد. او نیز مثال پدرش طاقت دیدن مرگ خواهرش را نداشت. عاقبت پدرش را به سمت محوطه ی حیاط بیمارستان برد، تا شاید او آرام بگیرد.
ولی آرامش منصور دیگر به پایان رسیده بود. باورش نمی شد که مهیا هم دارد می رود؟ باورش نمی شد که مهیا هم دارد آنها را ترک می کند؟ باورش نمی شد که مهیا هم دارد زجری را که همسرش کشیده بود می کشد؟ نه، هیچکدام از این ها باورش نمی شد. شانه هایش از شدت گریه چنان می لرزید که نهایت نداشت. اشک هایش چون چشمه می جوشید و به روی پاهای علیلش می ریخت. پاهایی که مهیا همیشه به هگام خستگی ، سرش را به روی آن ها می گذاشت و به حرفهای آرام بخش پدر، گوش می کرد. پاهایی که مثال تکه ای گوشت بی خاصیت، برای همیشه روی صندلی افتاده و او را در هیچ کاری یاری نمی داد. چنان روی ویلچیر مچاله شده و مثال مار زخمی به خود می پیچید، که در فضای بیمارستان نگاه همه را به سوی خود کشانده و دل همه را خون کرده بود.
مهسا با وجود این که خود بی تاب و بی قرار از بیماری لاعلاج خواهرش بود، ولی با دیدن بی تابی و اشک های بی امان پدر، برای آرام کردنش به سوی او رفت و شانه هایش را مالید، سرش را بوسه زد و نوازشش کرد. درست همان کارهایی را که همیشه مهیا می کرد. و بالاخره هم رفت و رو به روی پدر نشست و سرش را به روی پاهای او گذاشت و گفت:( بابا به قول مهیا هممون باید تسلیم سرنوشت بشیم.، با سرنوشت نمیشه جنگید! با سرنوشت هرچی بجنگی با تو لج می کنه و محکم تر زمینت می زنه. به طوری که دیگه نتونی از زمین بلند شی! بابا جان به مهیا فکر کنین که چند ماهه می دونه مریضیش چیه و داره درد می کشه، ولی نذاشت تا امروز شما بفهمین! فکر مهیا رو بکنین که با این حالش، چند ماهه داره از صبح تا شب کار می کنه.)
منصور با بغضی که بدجوری آزارش می داد، گفت:( مهسا اگه تو می دونستی، پس چرا به من احمق نگفتی؟) مهسا گفت:( آره بابا، می دونستم. ولی این خواسته ی مهیا بود. گفته بود فعلا به شما چیزی نگم. باور می کنین تو این مدتی که فهمیدم، خواب و خوراک نداشتم؟ دیدین که دنبال کار می گشتم! با خودتون فکر نکردین که چطور مهیا راضی شده من سر کار برم! مهیا یه ماه پیش همه ی وصیتاشو به من کرده...)
که منصور با حرف مهسا دوباره بی تاب شد. مگر دختر او چه گناهی کرده بود که باید این همه رنج و عذاب می کشید؟ با صدای بلندی سرش را رو به آسمان کرد و گفت:( خدایا آب شدن دخترمو می دیدم و چیزی نمی فهمیدم؟)
مهیا به مدت سه شبانه روز در بیمارستان بستری بود. ولی بعد از آن هرچه منصور به او اصرار کرد، او زیر بار نرفت که باز هم در بیمارستان بستری شود. و بالاخره هم با اصرارهای پدر، خطاب به او گفت:( بابا من دیر یا زود رفتنیم، پس لزومی نداره به خاطر من از کسی قرض بگیرین. چه خونه، چه بیمارستان، بالاخره باید برم. پس بهتره که در کنار شما بمیرم.)
بعد از آن روز مهیا دیگر نتوانست به سر کارش برود. بیماریش به قدری شدید و درد آور بود که حدی نداشت. به طوری که بدجوری طاقتش را از دست داده بود.
منصور حاضر بود به خاطر وجود مهیا تمام غرورش را زیر پایش بگذارد و از برادرانش پولی قض بگیرد، ولی مهیا زیر بار نمی رفت و مدام تکرار می کرد:( بابا اگه می خواین با آرامش بمیرم، این کارو نکنین. وگرنه هرگز نمی بخشمتون!)
و بالاخره هم یکی از همان روزها منصور رو به مهیا کرد و گفت:( مهیا جان بابا، ما پ.ل پیش خونه رو می تونیم بگیریم.)
و مهیا در جواب پدر گفت:( بابا اشتباهات گذشته رو تکرار نکنین، اگه شما در به در بشین، مطمئن باشین من اوندنیا عذاب می کشم، پس اصلا این فکر رو نکنین.)
منصور هر روز بالای سر مهیا می نشست و او را نوازش می کرد و اشک می ریخت. دختر عزیزش جلوی جشمانش درد میکشید و ذره ذره آب می شد، ولی او حتی نمی توانست کاری برایش انجام دهد.
مهیا درست بعد از شبی که شروین را در خیابان دید و آن حرفها را از او شنید، دیگر نتوانست از جایش برخیزد. آن شب شروین بدون این که بداند، ضربه ی نهایی را بر پیکر او وارد کرده و بدون اینکه بخواهد او را به سوی مرگ بیشتر هلش داده و بیماریش را شدیدتر کرده بود.
مهدیه مدام برای خواهرش اشک می ریخت و دل می سوزاند. او عاشق خواهرش بو. او جای مادرش را برایش پر کرده بود. مادر دومی که قرار بود، او را هم به همین زودی ها از دست بدهد.
مهیا دوباره موضوع دفترچه ی خاطراتش را به مهسا یادآور شد و آن را به همراه نامه ای برای شروین آماده کرد که بعد از مرگش مهسا آن را به دستش برساند. او بعد از آن شب با آن حال زاری که داشت، فقط توانست چند صفحه به دفتر خاطراتش اضافه کند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:15 ب.ظ
 
ارسال: #53
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
((فصل 7))

مهیا درست بیست روز بعد از شبی که شروین را دیده بود،در اسفند ماه یک سپیده دمِ سرد و غم انگیز،در حالی که چشمانش حتی اطرافش را نیز نمی دید،روی زانوان بی حس پدر،با دردو رنجی فراوان،چشمان زیبایش را برای هیشه به روی آن سه تن بست و آن سه تن را،برای همیشه ترک و برای همیشه در عزای خود نشاند.مهیا رفت!بدون این که حتی به یکی از آرزوهایش رسیده باشد و بدون اینکه شروین بداند.و
بادیدن مرگ مهیا،پدر و خواهرانش چه ها که نکردند.ولی مهیا دیگر رفته و هیچ بازگشتی نیز در کارش نبود. مهیایی که هیچ گاه ن سه را درهیچ شرایطی تنها نگذاشته بود،آن روز آنها را تنها گذاشت و رفت.
دو روز بعد از آن روز جسم بی جان مهیا که خواهرانش به روی جنازه اش افتاده و رهایش نمی کرد، خیلی غریبانه و در تنهایی،در ارزانترین محل بهشت زهرا،به خاک سپرده شد.و دختری با تمام آرزوهایش،به زیر تلی از خاک فرو رفت.دختری که با تمام عشقی که در وجودش شعله می کشید،دفن شد و با خاک هم آغوش گشت.بدون این که حتی به شروین بگوید که به حد پرستش دوستش دارد.روز دفن مهیا،منصور با آن پاهای علیلش،خود را از روی ویلچر به روی زمین پرتاب کرد و روی دختر عزیز دردانه اش خاک ریخت.روی تمام امید و آرزوی زندگیش خاک ریخت،روی عزیز کرده اش،روی ثمرۀ عشقش،روی زحمتکش خانه اش،خاک ریخت.وای که منصور چه مظلومانه می گریست.او دومین عشق زندگی اش را نیز دفن کرده و خیلی خوب می دانست که دختر جوانش تازه تن خسته اش به راحتی رسیده است.تازه شانه هایش از بار سنگین مشکلات آنها سبک شده است.
منصور داد می زد،ضجه می زد و گریه می کرد و با همسرش سخن می گفت:((مهناز جان خوب مهیا رو کنارت گرفتی!خوب زود از ما جداش کردی!چرا منو نبردی بی انصاف؟دلت به حال من نسوخت؟مگه من چه قد طاقت دارم؟معلومه اونو از همه امون بیشتر دوست داشتی!خودت رفتی بس نبود؟مهیای عزیز و گُلم بردی؟)
داد می زد:((خدایا آتیش گرفتم،خدایا سوختم.مهیا جان،بابا کجایی؟بابا از دست ما راحت شدی؟بابا خسته شده بودی مارو گذاشتی و رفتی؟مگه ما دل خوشی دیگه ای هم جز تو داشتیم؟)داد می زد و گل و لای مزار مهیا را بر سر و رویش می ریخت.سه موجودی که غریبانه می گریستند،همدیگر را در آغوش گرفته و مهیا را صدا می زدند و او را از خدا می خواستند.ولی او رفته بود و بازگشتی نیست در رفتنش نبود.مگر مادر بازگشته بود که او بازگردد؟
مهیا بدون این که شروین بداند،مرد ن هم با چه درد و رنجی که اصلاً قش نبود.
شروین بدون اینکه از مرگ مهیا آگاه باشد،فقط در حال و هوای خودش بود.او نیز از زندگی بریده و دیگر هیچ چیزی خوشحالش نمی کرد.عمه اش نجمه،بدون این که از چیزی خبر داشته باشد،چندین دختر را به او نشان داده بود تا برادرزاده اش برای عید آن سال سروسامانی بگیرد و از تنهایی دراید.ولی شروین هیچ کس را غیر از مهیا نمی خواست.
پشیمان بود از این که چرا آن شب با مهیا به آن گونه سخن گفته است.تصمیم گرفته بود که اگر بار دیگر مهیا را ببیند،آرامتر با او سخن بگوید شاید اصلاً او به دروغ به سیروس گفته بود که نامزد دارد!
و شروین آرزو می کرد که ای کاش دروغ گفته باشد.که در آن صورت کارهای دیگر مهیا را می بخشید و سعی می کرد که او را ارضی به ازدواج با خود کند.هر شب و هر روز چشمش در خیابانها به اطرافش بود که شاید قیافه ی آشنای مهیا را ببیند.هر شب همان ساعت از همان خیابانی که آن شب مهیا را دیده بود، رد می شد.و گاهی نیز توقف می کرد و ساعتها منتظر می ماندفکه شاید دوباره مهیا را ببیند.غافل از اینکه مهیا را فقط باید در بهشت زهرا جصست و جو کند،که آن هم نه خودش را،بلکه مزارش را.
در سر تا سر خانه ی منصور،بعد از مرگ دخترش،انگار که گرد غم پاشیده بودند.سه انسان،که هم درد هم بودند،کنار هم می نشستند و بی امان گریه می کردند.مهسا و مهدیه دیگر حتی حوصله ای برای خواندن درس نداشتند،ولی طبق وصیت مهیا که به آن ها سفارش کرده و گفته بود که هر گز درسشان را رها نکنند،مهسا با بی حوصلگی به دانشگاه و مهدیه هم به دبیرستان می رفت. و منصور هم هر روز با رفتن بچه ها،قاب عکس مهیا را که با ربان سیاهی تزیین شده و مهیا در تصویر،مثال همیشه به او لبخند می زد،از روی تاقچه بر می داشت و به روی پاهایش می گذاشت و های های گریه می کرد و گریه می کرد.تا سرانجام با بارش اشکهای بی امانش،تمامی سطح شیشه ی قاب عکس ،پر از اشکهایش می شد و عکس مهیا با خیس شدن شیشه ی قاب عکس،به چشم او تار می آمد.بلافاصله باتار شدن شیشه ی قاب،دستمالی بر می داشت و شروع می کرد به پاک کردن اشک هایش که روی شیشه ی قاب عکس،لبخند دخترش را محو کرده بود،آن قدر شیشه را می سایید و می سایید،تا سرانجام خیسی اشکها،از روی شیشه کنار می رفت و چهرۀ مهیا دوباره با آن لبخند قشنگش،به او خیره می شد.انگار که باز هم با آن خنده هایش به پدر نوید فردای بهتر از امروز را می داد،انگار که باز هم با آن خنده هایش به پدر می گفت:(بابا غصه نخور!این روزا خیلی زود می گذره و روزای بهتر از امروز می یاد.))
و منصور دوباره با یاد آوری تمام حرفها و خاطرات دخترش.هق هق گریه اش فضای خانۀ سوت و کورش را که مدت زمان زیادی بود،روی شادی را به خود ندیده بود،پر می کرد و شانه هایش را می لرزاند.مهیا عشق پدر بود.مهیا همه چیز پدر بود،مهیا با رفتنش آن هم با آن همه درد و رنج،وجود پدرش را آتش زده و از او فقط خاکسترش را بر جای گذارده بود.
بیست روز و اندی اط مرگ مهیا می گذشت که مهسا به ناگاه به یاد دفترچه ی خاطرات او افتاد.سراسیمه به سمت کمد مهیا رفت و در آن را باز کرد و لا به لای لباسهایش،چشمش به دفتری با جلد مخمل قرمز افتاد که روی جلدش با خط خوشی نوشته بود:(زندگی من.)
مهسا با دیدن دفترچه،چشمانش پر از اشک شد و آن را به سینه فشرد و با صدای بلندی گریست.به طوری که پدرش را به سوی خود کشاند.
منصور با دیدن مهسا به آن صورت گفت:(مهسا جان بابا،اون چیه؟)مهسا با بغض و گریه گرفت:(بابا دفترچه خاطرات مهیاست.)و منصور با شنیدن حرف مهسا،بلافاصله ویلچرش را به سمت مهسا راند و گفت:(بده به من مهسا جان ببینم.)
مهسا گفت:(بابا مهیا قبل از مرگش وصیت کرده بعد از این که خوندیم اونو برای یه نفر ببرم.)منصور پرسید:( برای کی بابا؟)
مهسا گفت:(آدرس و اسمشو نوشته،فکر کنم راجع به اونم توی دفترچه اش چیزی نوشته باشه.)منصور با اشتیاق گفت:(بخون مهسا،می خوام بدونم دخترم چی نوشته!)
ومهسا برای پدر و مهدیه،و همچنین برای دل خودش شروع به خواندن کرد.هنوز دقایقی نگذشته بود که با خواندن دفترچه ی خاطرات مهیا،اشک هر سه تن درآمد.تازه می فهمیدند که مهیای عزیزشان با عشق شروین رفته است .تازه می فهمیدند که مهیا به جای یک پیر زن ،برای مرد جوانی کار می کرده است.تازه می فهمیدند که آن شب مهیا بعد از خانه ی شروین گیر چه آدم کثیفی افتاده است.تازه می فهمیدند که مهیا با چه زحمتی برای رفاه آن ها کار می کرده است.تازه می فهمیدند که مهیا چه سختی ها که در زندگی کوتاه مدتش،نکشیده است!آری تازه خیلی چیزها را می فهمیدند که مهیا هیچگاه هیچکدامشان را برای آنها نگفته و بروزشان نداده و همه را به روی قلب خودش تلنبار کرده است!
مهسا دیگر از شدت گریه قادر به خواندن دفترچه نبود.دفترچه را به دست مهدیه داد و گفت:(تو ادامه بده،من دیگه نمی تونم)
و مهدیه هی خواند و هی خواند،تا بلاخره صفحات به پایان رسید.منصور با شنیدن خاطرات تلخ مهیا،حالش بد شد و به نفس تنگی افتاد.مهسا بلافاصله با مالیدن پشت پدر و دادن آب قند به او کمکک کرد تا از روی ویلچر به پایین بیاید و روی بسترش بخوابد.
با بسته شدن دفترچۀ خاطرات مهیا،شب نیز بارو بندیلش را جمع کرده و نوبتش را به روز داده بود.ولی اشکهای آن سه مظلوم،هنوز هم ادامه داشت.آن سه تازه مهیا را به آن صورتی که بود،شناخته بودند.که همۀ اینها درد و غمشان را صدچندان کرده بودو بار غصه هایشان را سنگین تر کرده بود.
بیست و نهم اسفند ماه بود،مهسا دفترچه ی مهیا را با کاغذ قشنگی کادو پیچ کرد و به سوی خانه ی شروین حرکت کرد.وقتی به منزل شروین رسید،هر چه زنگ زد،کسی جوابی نداد.به ناچار بسته را به دست سرایدار ساختمان سپرد و به او تأکید کرد که حتماً آن را به دست آقای سرخوش برساند.
شب عید بود،ولی آن سه تن هیچ دلخوشی برای آن شب نداشتند.مهسا و مهدیه به یاد سال گذشته افتاده بودند که مهیا ساعات قبل از تحویل سال نو،آن دو را برای گردش و تفریح به بیرون از خانه برده و کلی به آنها خوشش گذشته بود.در آن روز ها تمام کارهای مهیا هر روز جلوی چشمشان رژه می رفت و دلتنگیشان را دو چندان می کرد.مهسا با وجود آن که روز های متوالی اکثر خیابانها را به دنبال کار گشته و زیر پا گذاشته بود،ولی تا به آن روز هیچ کاری را نیافته بود و به سختی با حقوق ناچیز پدر سر می کردند.تازه پی به ارزش واقعی مهیا برده بودند که او در تمام طول ان سالها بدون اینکه اجازه دهد،آنها پی به مشکلاتش ببرند،بدون هیچ اعتراضی می خرید و می آورد.
درست همان روزی که مهسا برای دادن امانت مهیا به خانۀ شروین رفته بود،شروین باز هم همچون روزهای قبل،خیابانها را به دنبال دیدن مهیا چشم می گرداند تا شاید او را ببیند.فردای آن شب آغاز سال جدید بود و شروین به یاد عید سال پیش افتاده بود.به یاد پان یک هفته ای که مهیا به مرخصی رفته و او چه بی تابانه منتظر بازگشتنش بود و چه نقشه ها که برای آن چند روز تعطیلی باقی مانده،برای خودش و مهیا نکشیده بود.به یاد سفره ی هفت سینی افتاد که در این دوسال،هر سال مهیا به طور زیبایی برای او آماده کرده بود.به یاد کادوهایی افتاد که مهیا در این دوسال،هر سال به او داده بود.به یاد تولدش که مهیا برایش جشن گرفته بود،به یاد شبی که چهره یواقعی مهیا را دیده و او را برای همیشه اسیر خودش کرده.به یاد بلبل زبانیهایش،به یاد حاضرجوابیهایش،به یاد بامزه گی هایش،و به یاد تمام کار های خوب او افتاده بود.با یادآوری تمام آن خاطرات،آه بلندی کشید و چشمانش پر از اشک شد.شب عید بود و او با خودش می اندیشید که به امید چه کسی به خانه اش برود.ولی احساس نا آشنا و ناشناخته،او را با سماجت تمام به سمت خانه اش می کشید.آن هم احساسی که خودش هم نمی دانست که آن احساس چیست.و بلاخره هم بعد از ساعتی دور زدن و گشتن در خیابانها،فرمان اتومبیلش را چرخاند و به سمت خانه اش حرکت کرد.آرزو می کرد که ای کاش وقتی به خانه اش می رسد،مهیا در را به رویش بگشایید.ولی خیلی خوب می دانست که چنین چیزی امکان ندارد.
زمانی که ناامیدانه وارد پارکینگ ساختمان شد،چشمش به آقای وحدت افتاد که به سوی او می آمد.آقای وحدت به محض نزدیک شدن به شروین،بعد از سلام و تبریک سال نوگفت:(آقای سرخوش یه امانتی پیش من دارید،بفرمایین!)
شروین بعد از گرفتن بسته پرسید:(کی آورده؟)
آقای وحدت گفت:(خودشونو معرفی نکردند،دختر خانم جوانی بود حدوداً بیست ساله.گفتن حتماً به دستتون برسونم.)
شروین بعد از تشکری از آقای وحدت،با نگاهی دوباره به بسته ی درون دستش،سوار اتاقک داخل آسانسور شد و دکمه دو را فشار داد.با توقف آسانسور و ورود به پاگرد خانه اش،و دیدن تاریکی و سکوت اطراف آه بلندی کشید و وارد اتاقش شد.با ورود بهاتاق و دیدن تصویر خود در درون سطح آینه ی روی دیوا،دوباره چشمش به بسته ی درون دستش افتاد.با ابروهایی گره خورده و با نگاهی مشکوک،کاغذ دور بستع را باز کرد و چشمش به یک دفترچه و یک پاکت نامه افتاد.با نگاهی به روی جلد دفترچه،نوشته ی روی آن را خواند:(زندگی من.)بعد از آن هم نوشته ی روی پاکت نامه را خواند:(بعد از خوندن دفترچه،اگه مایل بودی در پاکتو باز کن و بخون.)
شروین به گمان این که کار یکی از دانشجویان دختر است،با بی تفاوتی آن را را به روی میز تحریرش پرتاب کرد و گفت:(دیگه حالم داره از این کارای بچه گانشون بهم می خوره!دست از سرم بر نمی دارن،معلوم نیست که کدوم دختر لوسی واسه ام دفترچه ی خاطراتشو فرستاده...)
و با بی حوصلگی لباسهایش را تغییر داد و طبق معمول هرشب کنار اتاق مهیا رفت و داخلش را که از وجود مهیا خالی بود،نگاهی انداخت.هنوز کتابهایی را که برای او خریده بود،گوشه ی اتاق چیده شده بود.هنوز لباس عروس روی جالباسی آویزان و خودنمایی می کرد.با کشیدن آهی بلند،روی تخت مهیا نشست و نگاهی به اطراف انداخت.احساس مس کرد هنوز هم آن اتاق بوی خوش او را می دهد.پتوی مهیار را برداشت و محکم به خود فشرد و زیرلب گفت:(مهیا کجایی؟دیونه ام کردی و رفتی!خیلی بی انصاف بودی!)
بدجوری بی تاب بود.حتی تکلیفش را با خودش نیز نمی دانست.با نامیلی از روی تخت مهیا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت و روی یکی از صندلی ها نشست و چشم دوخت به جایی که اکثراً مهیا آنجا می ایستاد و آشپزی می کرد و زبان می ریخت.با یاد آن روزها چشمهایش به اشک نشسه اش را به آرامی بست و بغضش را قورت داد.آن شب چقدر جای او را خالی می دید.حتی جای سفره ی هفت سین او را نیز خالی می دید.آرزو می کرد که ای کاش هرگز او را ندیده بود.چون قبل از ین که او را ببیند،فکرش آزاد بود و رها.دربند هیچ کس و هیچ چیز همی هم نبود،الا به فکر خانواده ی از دست رفته اش.ولی حالا فقط و فقط به دختری می اندیشید که با تمام وجود دوستش داشت.
با چشمانی که پر از اشک بود و با گلویی که پر از بغض،از جایش بلند شد و به سمت تلویزیون رفت و آن را روشن کرد،ولی حتی حوصله ی تماشای تلویزیون را نیز نداشت.به یاد شبی افتاد که سیروس با آمدنش موجب شد تا او به خیلی از چیزها پی ببرد و دختری را که گمان می برد،فرشته از فرشتگان خداست،بهتر پشناسد.با نگاهی به اطراف و کشیدن آهی بلند،زیر لب گفت:(سایه هیچوقت نمی بخشمت!هیچ وقت!نابودم کردی،غرورمو شکستی،عاشقم کردی و رفتی،نمی بخشمت،هرگز.)بعد از لحظاتی با این افکار پلک هایش سنگین شد و روی مبل خوابش برد و در عالم خئاب و بیداری،خواب عجیبی دید،خواب مهیا را.
مهبیا را در لباس سر تا پا سفیدی دید که بیشتر شبیه لباس احرام بود.
صورتش به قدری نورانی بود که شدت نور چشمان شروین را می زد.مهیا مثل همشه لبخند به لب،در حالی که بسته ی قرمزی نیز در میان دستانش بود،به شروین نزدیک شد و گفت:(سلام آقا!مثل اینکه امسال از عیدیم خوشتون نیومده که پرتش کردین روی میز.آخه آدم با کادو این طوری برخورد می کنه؟شایدم هنوز منو نبخشیدین آقا!آخه چرا آقا؟مگه من چیکارتون کردم؟)
و بلافاصله با نگاه مظلومانه و آرامی به کنار شروین رفت و روبرویش نشست و دستهایش را به زیر چانه اش قرار داد و خیره شد به چشمان شروین و گفت:(آقا احتمالاً الآن تو دلتون می گین،چه دختر پروییه این سایه!با وجود این که این همه فحشش دادم و از خونه ام پرتش کردم بیرون،بازم اومده و مزاحمم شده.آخه چیکار کنم آقا،با شنیدن بوی عید و بوی بهار،یهو دلم هم برای شما تنگ شد،هم برای این خونه،.یادتونه آقا هر سال شب عید چه هفت سینی براتون می چیدم!راستی آقا خیلی بی معرفتین؟مگه همیشه نمی گفتین من برای شما مثل ترانه هستم؟مثل ترانه ام دوستم دارین!پس چرا مدام به دیدن اون می رین،ولی به دیدن من نمیایین؟باور کنید وقتی از کنار خونه ام رد می شین،دلم پر می کشه که یه سری ام به من بزنین!آقا می شه امسال به جای این که بهم عیدی بدین،بیایین دیدنم؟به خدا با ترانه زیاد فاصله ندارم.)در ادامه ی صحبتهایش،با لبخند قشنگی گفت:((فقط اون بالا شهریه من پایین شهری.اگه فقط یه بار،فقط یه بار به دیدنم بیایین،می فهمم که باهام آشتی کردین.حالا آشتی آقا؟نه،مثل اینکه هنوزم با من آشتی نکردین!ولی خوب می دونم بلاخره با هام آشتی می کنین ،آخه شما خیلی مهربونین.)و با نگاهی به ساعت روی دیوار،به ناگاهاز جایش پرید و گفت:(ای وای آقا دیرم شده باید برم.ولی خواهشاً منتظرم نذارین.)
و به همان آرامی که به کنار شروین آمده بود،از کنارش دور شد و به سمت اتاقش رفت .ولی قبل از ورود به اتاقش،دوباره به سمت شروین چرخید و گفت:0آقا یادتون نره حتماً بازش کنین،می دونم خیلی براتون باارزشه،بازم می گم آقا،منتظرم نذارینا!)و با لبخند و تکان دادن دستی،به آرامی وارد اتاقش شد و از نظر شروین ناپدید گشت.
هنوز لحظاتی از ناپدید شدن مهیا نمی گذشت که به ناگاه شروین هراسان و پریشان از خواب بیدار شد.تمام تنش خیس عرق بود.گیج و منگ به اطرافش چشم دوخت،ولی هر چه گشت مهیا را ندید.قلبش چنان به تپش افتاده بود که احساس می کرد،هر آن امکان آن دارد که قلبش از قفسۀ سینه اش به پرواز در آید و زیر پاهایش ولو شود.گلویش از شدت تشنگی خشک شده و زبانش یبه کامش چسبیده بود.ولی او باز هم به دنبال مهیا همه جا را از نظر می گذراند.خوابش چنان برایش وافعی بود که نبود او را باور نمی کرد.حتی بوی خوش او را نیط می شنید.با صدایی که خود نیز آن را به خوبی نمی شنید زیر لب گفت:(خدایا چه خوابی بود که دیدم؟!چرا من سایه رو به این صورت دیدن؟!)دلش به شور افتاده و هیکلش به لرزه در آمده و گلویش از شدت خشکی آب می طلبید.با پاهایی سست و لرزان که حتی یاری کشیدن اندامش را نیز نداشتند،به سمت یخچال رفت و شیشه ی آبی برداشت تا همه را یکباره سر کشد و جملات مهیا را به کمک آن آب هضم ولی قبل از خوردن حتی قطره ای از آب باز هم به یاد حرفهای مهیا افتاد:(آقا چرا به دیدن ترانه می رین،ولی به دیدن من نمیایین؟فقط فرقش اینه که اون بالا شهریه و من پایین شهری!)
دوباره با یادآوری جمله ی مهیا نفسش به شماره افتاد و دلشوره امانش را برید.که به ناگاه شیشه ی آب از دستش رها شد و به روی زمین پرتاب کرد و صدتکه شد.با دیدن تکه های خرد شده ی شیشه،تشنگی را فراموش کرد و بدون خوردن قطره ای آب ،وارد اتاقش شد و و خود را بر روی تختش انداخت. ولی هرچه کرد خوابش نبرد.چهره نورانی مهیا یک لحظه هم از نظرش دور نمی شد.با بی تابی از روی تخت بلند شد و جلوی قاب آینه،تا لحظاتی به چهره ی رنگ پریده اش خیره شد.با دیدن گودی چشمانش فهمید که به تازگی با به اندازه ی چند کیلو وزن کم کرده است.به محض اینکه تصمیم گرفت از کنار چارچوب آینه دور شود .تصویر دفترچه ی قرمز رنگ،در سطح قاب آینه،توجهش را جلب کرد با تردید چرخی زد و تا لحظاتی مبهوت به آن دفترچه خیره خیره شد.و بلاخره هم با ناباوری به سمت میزش که دفترچه روی آن پرتاب شده بود،رفت و بازهم با تردید نگاهی به جلدش انداخت:(زندگی من!)
با دلهره و قلبی که ضربانش به شدت بالا رفته بود، جلد دفترچه را کنار زد و با دیدن نام مهیا که بالای صفحۀ اول دفترچه نوشته شده بود، برجایش میحکوب شد باورش نمی شد که بعد از چند ماه از مهیا خبری به او رسیده باشد.
بعد از لحظاتی به آرامی پشت میزش نشست و بدون اینکه در اختیار خودش باشد،هیجان خواندن آن دفترچه،به جانش افتاد.با تردید انگشتان لرزانش شروع به لمس نوشته های دفترچه کرد.مطمئن بود که جواب تمام سوالات بی جوابش، در لا هب لای تمام آن نوشته ها جا خوش کرده است..مطمئن بود که مهیا با فرستادن این دفترچه،حتماً حرفهایی برای گفتن دارد.نگاهش به روی کلمۀ درشت خاطرات مهیا ثابت ماند و زیر لب نجواگرانه با خود گفت:(سایه امیدوارم با فرستادن این دفترچه،به همۀ سوالات بی جوابم پاسخ داده باشی؟امیدوارم با این دفترچه،به همه ی خطاهای بزرگت اعتراف کرده باشی؟امیدوارم با فرستادن ای دفترچه،خاتمه بدی به همۀ دلتنگی هام؟
و بدون معطلی نگاهش به روی نوشته های دفترچه به گردش در آمد و به روی جملاتی که با خط خوش نوشته شده بود، به پیش رفت و به پیش رفت.
مهیا از سن سیزده سالگی شروع به نوشتن خاطرات زندگیش نموده و این چنین آغاز به نوشتن کرده بود ،از روز های خوش زندگی اش گفته بود،از روزهای بی خبری و نوجوانی،از روزهایی که غم برایش ناآشنا و بیگانه بودو ناشناخته بود از روزهایی که عزیز کردۀ مادر بود و نازپردۀ پدر،از روز هایی که نوجوان بود و زیبا و شیرین زبان و مورد توجه با استعداد و شاگردی ممتاز از روز هایی که با تمام عشق به روز های آینده،به سوی فراگیری خواسته ها و استعداد های تمام ناشدنیش،فردا و فردا های بعدی،هی آموخته و آموخته بود،بدون اینکه حتی کوچکترین خستگی به خود راه بدهد.که در همۀ آن روزها،مدام با تشویق پدر روبروبود و با قربان صدقه های شیرین مادر،از روزهایی گفته بود که یک سویش چهرۀ خندان پدر و یک سویش چهرۀ شاد مادر،از روزهایی که فارغ از هرگونه غمی بود و و از روزهایی که خود را با وجود پدری مهربان و مادری فداکار،خوشبخت ترین دختر روی زمین می دید.ولی افسوس و صد افسوس که گاهی اوقات عمر خوشی ها خیلی کوتاه می باشد و عمر ناخوشی،بلند و پایدار.
از آغاز غم هایش گفته بود که از سن هجده سالگی همچون عنکبوتی زهرآگین به او و خانواده اش چسبیده و رهیشان نکرده بود.از آشناییش با غم واقعی که در همان سن هجد سالگی گفته بود که با بیماری مادر و مرگ او،با کلام غم آشنا و آن را لمس کرده و با زمین گیر شدن پدر،به خوبی و با تمام وجود مزه ی تلخ آن را چشیده و مزه مزه اش کرده بود.تا به حدی که سوزش درد آن غمها،بار سنگین آن زندگی که مثال کشتی شکسته ای بود،به روی شانه های جوان و پ آرزویش افتاده و با گذشت زمان،پشت او را روز به روز خم تر و خم تر کرده بود.
از روزهایی گفته بود که با چه تلاش و کوششی،هم درس خوانده و هم کار کرده بوده است،برای پدر و دو خواهرانش،کخ چشمان تنها و بی پناهشان،فقط و فقط به دستهای پر سخاوت و با گذشت او دوخته شده بود.
از مردانی گفته بود که در محل کارهایش به خاطر زیبایی و جوانی و مونث بودنش،از او تقاضاهای نامعقول و شرم آوری می کرده و او را با حرفها و اعمال احمقانه و بهلوسانه شان مجبورند به ترک کاری می کرده اند که با زحمت بسیار و بعد از مدتها جستجو یافته و مشغول به آن کار شده بود.
از تک تک مکانهایی که در آنجاها کار کرده و پول درآورده بود،نوشته و یادآور شده بود که به خاطر تأمین مخارج تحصیل خود و خواهرانش،و همچنین معاش زندگی و اجاره خانه شان مجبور به کار شبانه روزی نیز بوده است.
از قبولیش بعد ازسه سال در رشته ی دلخواهش روانشناسی گفته بود که چقدر موجب شادی پدر عزیز و زمین گیرش شده و لبخند را بعد از مدتها به لبهای او نشانده بود.از عشق و علاقۀ شدیدش به پدر گفته و از بی معرفتی عمه و عموهایش که کوچکترین دست یاری به سمت آنها نداده و آنها را در میان آن همه مشکلات،رها کرده و به دست فراموشی سپرده بودند.
شروین با تمام علاقه،خط به خط آن نوشته ها را خواند و خواند،تا رسید به صفحه ای که یکی از روزها مهیا چشمش به طور اتفاقی به آگهی استخدامی با این مضنون((به یک بانوی میانسال،برای کارهای منزل،شبانه روزی نیازمندیم))افتاده و بعد از مخلفتها و اشکهای بی امانش پدرش سرانجام در آن خانه مشغول به کار شده و با آن همه کارایی،مستخدم خانه ی او شده بود.
از احتیاجاتش گفته بود که برایش چاره ای جز کار کردن در خانه ای که صاحبش مردی جوان و مجرد بود،نگذاشته بود،از روز ورودش به خانۀ شروین گفته بود که همان روز اول با دیدن این مرد،به علت مطالعات رشته ی تحصیلی اش،مطمئن شده بود که این مرد،قابل اطمینان و نجیب و چشم و دل پاک است و او می تواند به راحتی شب و روزش را در خانه ی او سپری کند،بدون این که هیچ واهمه ای از او داشته باشد.
یادآور روز هایی شده بود که به خاطر جلب رضایت شروین و برای رفاه و آسایش او از هیچ تلاش و کوششی کوتاهی نکرده و بدون اینکه به خود استراحتی بدهد،تمام آسایش او را فراهم می کرده است تا مبادا روزی این مرد از او ناراضی و اخراجش کند.از تغییر دادن قیافه اش به خاطر شرط شروین یاد کرده بود،که همان هم کلی موجب زحمتش شده بود و او را به دردسر انداخته بود.
شروین هرچه می خواند و هر چه پیش می رفت ،بدون این که حتی احساس خستگی و خواب کند،بیشتر تشویق به پیش رفتن و خواندن خاطرات مهیا می شد.هی خواند و هی خواند تا رسید به جملاتی که مهیا در مورد شکوفا شدن احساس قشنگش،نسبت به او نوشته شد بود.احساسی که مطمئن بود ،هیچ سرانجامی برایش نخواهئد داشت.چون او خدمتکار آن خانه بود و شروین ارباب آن خانه.یادآور شبی شده بود که شروین از او تقاضای برداشتن عینکش را کرده و خواهان دیدن چشمهای او شده بود.و مهیا باز هم برای لو نرفتنش،و همچنین برای از دست ندادن کارش،مجبور شده بود که باز هم دروغ دیگری بگوید.یک دروغ او موجب دروغ های بعدیش شده و او را به عذاب وجدان انداخته بود.
و باز هم از ناچاریش پفته بود که او محتاج بود،که خانواده اش محتاج بودند.که او به این مکان و به این حقوق محتاج بود و باز هم در کنار همۀ این احتیاج ها،او به سختی دلبسته ی صاحب این خانه بود و باز هم در کنار همۀ اینها،او در این خانه به راحتی می توانست به همۀکارهایش برسد.به دانشگاهش،به دوخت و دوز شبانه اش،و به خیلی از کارهای دیگرش.
مهیا در مابین جملاتش،مدان از پاکی و نجابت و مهربانی شروین گفته بود.که چگونه در همه حال با او مهربان بود و چون یک برادر، دلسوز.که همه کارها و اعمال این مرد او را به سختی پایبند آن خانه و صاحبش کرده بود.از نگرانی و دلهره اش برای ترک آن خانه گفته بود.از شبهایی یاد کرده بود که پشت عینک سیاهش به تماشای مهربانیها و شوق های کودکانه شروین ایستاده و او را سوای از تمام مردانی دیده بود که تا به آن روز با آنها مواجه شده و برایشان کار کرده بود.
شروین هرچه صفحات را ورق می زد و جملات را مرور می کرد،بیشتر احساس گناه و عذاب وجدان می کرد و بیشتر مهیا را می شناخت.
مهیا تمام لحظات و ساعاتی را که در خانه ی پدر،و یا در خانه ی شروین گذرانده بود و زندگی کرده بود،با آن قلم زیبا و خوانایش چنان به تصویر کشیده و به روی صفحات کاغذ پیاده کرده بود،که اگر حتی غریبه ای نیز آن نوشته ها را می خواند ،به راحتی می توانست هم گام با او در تمام آن لحظات و ساعات زندگی کند و مزه ی تمام آن تلخی ها را ببیند و بچشد.وشروین نیز آن شب از همان افرادی بود که همگام با مهیا تمام وجود مزه مزه می کرد و می چشید و می دید.
او فقط جمله به جمله می خواند و اشکهایی را که به روی چهرۀ غمگینش پخش می شد،با سر انگشتان لرزانش کنار می زد و دوباره نگاهش را به روی تمام آن نوشته ها به گردش در می آورد.
مهیا از شب هایی نوشته بود که به علت دوخت و دوز شبانه اش،پشت در اتاقش را با محلفه و متکا می پوشاند،تا شروین به بیداری او پی نبردو درمورد شب بیداری هایش کنجکاوی نکند.
از شب هایی می گفت که شروین او را در کنار خود می نشاند و مجبورش می کرد تا از روی کتابهای ابتدایی که او همه شان را از حفظ بود،بخواند و بنویسد.از شب هایی گفته بود که او با چه لذتی در کنار شروین می نشست و به اصطلاح خواندن و نوشتن می آموخت.از شب هایی گفته بود که با کوتاهی در درسهایش،شروین به او لغب تنبل خانوم را می داد و خنده اش را در می آورد.
از روزهای آشنایی شروین و شهرزاد گفته بود که چگونه هر شب با تعریفهای شروین از شهرزاد اشک بی امانش پهن صورتش می شد و قلبش از درد جدایی شروین،به درد می آمد.از شب جدایی شروین و شهرزاد گفته بود که این جدایی بلاخره بعد از مدتها خندۀ واقعی رابه روی لبانش نشانده و او را به آرامش خاصی رسانده بود.
از شبی که چهرۀ واقعی اش برای شروین لو رفته بود و او را به تعجب انداخته و خنده اش را از ته دل درآورده بود گفته بود از ترئیئش برای ماندن و رفتن از آن خانه یاد کرده بود،که آیا می تواند با چهرۀ وافعی اش باز هم به همان راحتی گذشته،در کنار این مرد زندگی کند یا نه؟آیا شروین همان مردیست که او فکرش را می کرده است،یا نه؟آیا باز هم این مرد قابل اطمینان هست یا نه؟آیا شروین همان مردیست که او فمکرش را می کرده است یا نه؟
و سرانجام از تصمیم نهاییش برای ماندن و آزمودن شروین گفته بود که بعد از آن باز هم او را پاک و نجیب و مهربان یافته بود از اصرارهای شروین برای بیرون بردنش از خانه گفته بود که همین بیرون برئنهاش،موجب نگرانی او می شده است.چون مدام در خارج از خانه نگران این بوده که مبادا روزی یکی از دوستانش او را به همراه شروین ببیند و حقایق زندگیش برای شروین روشن شود که در آن صورت هم شروین را از دست می داده و کارش را که او هیچ گاه این دو را نمی خواست.
از اشتیاقش برای روی که مدرک فوق لیسانسش را جلوی دیدگان شروین بگیرد و او را از میزان تحصیلاتش آگاه کند و تعجب و خندۀ او را از ته دلش درآورد،گفته بو از تصمیم نهاییش که بعد از گرفتن فوق لیسانس حتماً حقایق زندگی اش را برای شروین بگوید و خود را به طور واقعی به او بشناسد،گفته بود.
از روزهایی که مدام شروین با آب و تاب از عشق جدیدش و علاقۀ بی حدش به یکی از شاگردانش سخن گفته و عذاب و بغض او را دوچندان کرده و او را به سردردهای وحشتناکی دچار و اشکهای بی امانش را پهن صورتش کرده بود،گفته بود از علاقه ی بی حدش به شروین گفته و از دلیل نزدیک نشدنش به شروین و از ابراز نکردن علاقه اش،که یکی از دلایلش دلبسته بودن شروین به دختر دیگری بود و دیگری،حتی اگر شروین به کس دیگری بود و دیگری،حتی اگر شروین به کس دیگری نیز علاقه نداشت،هرگز او را در حد و اندازه ی خودش نمی دانست.چون او ارباب آن خانه بود و مهیا خدمتکار آن خانه.
و گذشته از تمام اینها مهیا خود را چنان غرق در مشکلات می دید،که نمی توانست اجازه دهد،هیچ مردی شریک مشکلاتش شود بخصوص مردی چون شروین که باید خوشبخت می شد و خوشبخت هم زندگی می کرد.
نزدیک سپیده دم بود و شروین هنوز هم بدون هیچ خستگی و با تمام اشتیاق،فقط می خواند و تمام وجودش،از بار تمام آن نوشته ها
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:15 ب.ظ
 
ارسال: #54
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پر از غم می شد . چگونه در تمام طول آن مدت ، نتوانسته بود پی به علاقه ی شدید این دختر نسبت به خودش ببرد ! مگر همه ی کارهایی را که او با تمام علاقه برایش انجام می داد ، نمی دید ؟ پس چرا آن همه کور بود و احمق .
با خوردن لیوانی آب ، دوباره شروع به خواندن جملات و صفحات دفترچه کرد . مهیا از یکی از هم کلاسیانش به نام سیروس یاد کرده بود ، که آن روزها از طرز نگاه و بیان جملاتش ، حس کرده و مطمئن شده بود که علاقه ی این پسر به او ، از حد یک دوست و همکلاس نیز فراتر رفته و فقط نام عشق را می توان به روی حرکات و جملاتش گذاشت . که او به هیچ وجه این را نمی خواست. چون از نظر مهیا سیروس فقط می توانست برای او یک همکلاس و یا یک دوست یا در حد یک برادر باشد . چون نگاه او به سیروس فقط در حد یک خواهر بود ، نه چیز دیگر ! و از همه ی این ها گذشته ، مگر او می توانست به مرد دیگری به جز شروین بیندیشد و نگاه دیگری داشته باشد ؟
برای او تنها عشق و تنها مردی که مطمئن بود هرگز و هرگز به او نمی رسد ، فقط شروین بود و بس .
از روز خواستگاری سیروس یاد کرده و نوشته بود که آن روز نمی دانست جواب او را چگونه بدهد که دلش را نشکند . و بالاخره هم آن روز بدون این که در اختیار خودش باشد ، آن دروغ احمقانه را بر زبان رانده و به او گفته بود که نامزد دارد و نامزدش هم در خارج از ایران منتظر فارغ التحصیلی اوست ، تا هر چه زودتر زندگی جدیدش را با او آغاز کند.
و باز هم از سیروس گفته بود که بعد از آن روز رفتار و نگاهش با او به گونه ی دیگری شده و با او فقط در حد یک همکلاسی برخورد کرده بود .
از مزاحمت پسری لات و بی سر و پا برای خواهرش نوشته و از درگیریش با آن جوان که موجب کبودی زیر چشمش و سوء تفاهم خنده دار شروین شده بود ، یاد کرده بود . از مقدار پولی که شروین در اختیارش گذارده و موجب نجات خواهرش از آن محله شده و او را تا آخر عمر مدیون خودش کرده بود ، نوشته بود .
شروین با خواندن جملات مهیا که هیچ زمان به کس دیگری تعلق نداشته است ، خنده با تمام قدرت به لبانش هجوم آورد و لبخند قشنگی را به چهره اش نشاند و موجب شد تا زیر لب با آه بلندی باخود بگوید : «سایه جان ای کاش همه ی این حرفا رو زودتر بهم می گفتی تا منم مثل تو این همه عذاب نکشم و اون شب لعنتی اون حرفای نا مربوط رو به تو نزنم . آخه دختر تو چرا اینقدر تو داری ؟!»
و دوباره با کشیدن آه بلندی که نشان دهنده ی آسودگی خیالش بود ، صفحات را جمله به جمله خواند و خواند ، تا سر انجام به جملاتی رسید که آن شب شوم را در میان جملات خود ثبت کرده و به تصویر کشیده بود . شبی که شروین با گل و شیرینی و لبی خندان وارد خانه شده و از مهیا تقاضا کرده بود که او هم برای انجام خواستگاری شروین از آن دختر ، به همراهش برود و او را در این امری که برایش خیلی مشکل بود، یاری دهد .
از شروین نوشته بود که آن شب چگونه با بیان و تقاضایش او را از خود بی خود کرده و اشک را به چشمانش نشانده و تمام وجود او را پر از غم کرده و او را به این فکر انداخته بود که فردای آن شب ، حتما ً آن خانه را برای همیشه ترک کند . چون مطمئنا ً هرگز طاقت دیدن شروین را در کنار دختر دیگری نداشت . از شادی بی حد شروین در آن شب گفته بود که با چه لب خندانی وارد حمام شد تا به سر و رویش صفایی بدهد . از رنگ و روی پریده ی خودش گفته بود که با ورود شروین به حمام ، اشک های او نیز برای صفای آن چهره ی بی رنگ و رو ، به صورتش هجوم آورده و دوباره او را به سر درد وحشتناکی دچار کرده بود . از سرنوشت شومش گفته بود که آن شب با آمدن سیروس مجبور شده بود که به جای صبح ، همان شب با چه خفت و با چه حال زار و دلی شکسته و جسمی خسته که دیگر روحی برایش نمانده بود ، آن خانه را برای همیشه ترک کند و دلش را برای تمام عمر در آن خانه ، بر جای بگذارد . آن هم دلی را که با حرف ها و حرکات تحقیر آمیز و باور نکردنی شروین ، هزاران تکه شده و هر تکه اش گوشه ای از همان خانه ای که روزی برایش همه چیز بوده و همه چیز ، پخش شده و مدام زیر پاهای شروین له شده و از میان رفته و دیگر حتی ذره ای نیز از آن دل باقی نمانده بود .
از خاطره ی تلخ آمدن سیروس در آن شب شوم نوشته بود که چگونه همکلاسی اش با آمدنش موجب زیر و رو شدن زندگیش ، و همچنین موجب شنیدن حرف هایی از شروین شده بود که هیچ وقت و هیچ زمانی انتظار شنیدنش را از مردی که همیشه برایش پاک بود و مقدس ، نداشته است . از نفرتی که بعد از سخنان سیروس در چشمان شروین لانه کرده و با تمام کینه و انزجار به تماشای او ایستاده بود ، گفته بود.
از زمان رفتن سیروس که شروین بعد از رفتن او حتی اجازه ی این را که مهیا از خودش دفاع کند و حقایق را به او بگوید نداده بود گفته بود ، از پاره شدن کتاب هایش به دست شروین گفته بود که چگونه و با چه صرفه جویی هایی توانسته بود آن کتاب ها را جلد به جلد بخرد و کنار بگذارد . از پاره شدن لباس عروس به دست شروین گفته بود که چه شب هایی را تا به هنگام سپیده ی صبح، به روی آن زحمت کشیده و به پایان رسانده بود تا شاید بتواند با اجرتش زخمی را از زخم هایش مداوا کند . از بی خبری شروین نوشته بود که با تمام این کار های کودکانه اش چقدر به او ضربه زده و چقدر به او خسارت وارد کرده است .
شروین با خواندن تمام آن جملات ، چنان بغضی درون گلویش چنبرک زده بود که احساس می کرد هر آن فشار آن بغض او را خفه خواهد کرد . چگونه توانسته بود به خود اجازه دهد ، در مورد دختری که هیچ کدام از آن حرف ها و اعمال حقش نبود ، آن گونه بتازد و هر چه را که لیاقت خودش بود ، به آن دختر بگوید ! چگونه نتوانسته بود با آن همه تحصیلات و تجربیاتش ، او را در کنار خود بنشاند و بدون این که به او بتازد و حرف نا مربوطی به او بزند ، از او بخواهد که حقایق زندگیش را به آن صورتی که بوده است بگوید !
ولی آن شب شنیدن این که مهیا به مرد دیگری تعلق دارد و در تمام طول آن دو سال به او فقط به عنوان سوژه ی تحقیقاتش نگاه می کرده است ، او را تا به سر حد جنون پیش برده و مانند دیوانه ها از خود بی خودش کرده بود.
بعد از لحظاتی با وجود تمام آن بغض ، دوباره شروع به خواندن کرد . مهیا در ادامه ی جملاتش یاد آور این شده بود که هیچ کدام از رفتارها و اعمال شروین به اندازه ی حرف شرم آور و توهینی که به او کرده و خطابش کرده بود ، برایش دردناک و سوزنده نبود . شروین حتی او را به اتاق خوابش نیز خوانده و او را به چشم یک زن هر جایی دیده و به او تهمت دزدی نیز زده . آن هم به اویی که حاضر بود بمیرد ، ولی دست به هیچ کدام از آن کارها نزند . مگر نه این که مهیا به خاطر خلاصی از دست همین مردان ، رو به کلفتی آورده بود ؟ پس چرا شروین بعد از دو سال او را این چنین خوانده و به او به چشم یک زن
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:15 ب.ظ
 
ارسال: #55
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
هر جایی نگاه کرده و حتی امنیت خانه اش را با رفتن او در خطر دیده بود .
و سرانجام از پایان ان شب گفته بود که شروین چه نامردانه او را در نیمه های شب از خانه اش رانده و او را در ان شب تاریک و سرد به گیر مردی انداخته بود که کارش شکار دختران فراری بوده است . مردی که او را به بیابانهای اطراف تهران کشانده و حرفهای نامربوطی را به او زده است . از گلاویز شدن با ان مرد کثیف نوشته بود که به هر جان کندنی بود از خود دفاع کرده و اجازه ی این را که ان مرد به او دست درازی کند را نداده و از ان بیابان گریخته بود .
شروین می خواند و ذره ذره زیر بار تمام ان نوشته ها اب می شد او چگونه توانسته بود با این دختر چنین رفتاری داشته باشد !چرا حتی به او اجازه ی سخن گفتن را نیز نداده بود ! مدام در ذهنش این جملات تکرار می شد که ای کاش قبل از ان شب مرده و ان طور با مهیا رفتار نکرده بود !
ان هم دختری که دو سال با تمام ان مشکلات در خانه اش پاک و نجیب زیسته و حتی یک بار هم به شروین از مشکلاتش چیزی نگفته و بروز نداده بود .
شروین همان لحظه قاطعانه با خود تصمیم گرفت که مهیا را پیدا کند و جبران همه ی رفتارها و حرفهای زشتش را بکند . او حاضر بود تمام هستیش را به پای مهیا بریزد ، ولی او شروین را ببخشد . اری او باید مهیا را پیدا می کرد . ولی دریغ و صد افسوس که دیگر مهیایی در کار نبود .
مهیا از بیماریش ، از سردردهایش ، و سرانجام از غده ی سرطانی که سرتاسر سرش را پوشانده بود ، گفته بود .
با خواندن کلمه ی سرطان دیوانه و سست شد . باورش نمی شد ، نه این یکی دیگر امکان نداشت . مگر می توانست باور کند که سایه ی عزیز او سرطان داشته باشد ! دیگر حتی طاقت این که بقیه ی ان خاطرات تلخ را بخواند را نداشت .
بعد از دقایقی دوباره دیدگان پر اشکش به روی جملات ثابت ماند و پیش رفت . مهیا از دردهایش که بسیار کلافه اش کرده بود ، گفته بود ، از این که مجبور بود قبل از مرگش از صبح زود تا به هنگام شب در یک کارگاه خیاطی کار کند ، گفته بود از این که درسش را که ان همه برایش زحمت کشیده و در اخرین لحظات به خاطر بیماریش رهایش کرده بود ، گفته بود . از این که هر شب مجبور بود ده شب با تنی خسته و بیمار از سرکار به خانه باز گردد ، گفته بود و سرانجام ازشبی که شروین را برای اخرین بار در سرما و یخبندان خیابان دیده بود ، گفته بود ان هم مردی را که ارزوی دیدارش را قبل از مرگش داشت . ولی شروین باز هم روح او را به بازی گرفته و باز هم به او توهین کرده بود باز هم بدون اینکه بداند مهیا مردنیست ، مهیا رفتنیست و مهیا دیگر ماندنی نیست . هرچه را که دلش خواسته بود ، در ان شب سرد و یخبندان بر زبان اورده و نثار اویی که خسته بود و بیمار و درمانده ، گفته و رهایش کرده بود .
از ارزوی ان شبش گفته بود ، ارزویی که ای کاش شروین او را سوار اتومبیل گرم و نرمش بکند و او را از ان سرمای طاقت فرسایی که استنخوانهایش را به درد اورده بود ، نجاتش دهد . ولی ان شب شریون بدون کوچک ترین توجهی به شرما و یخبندان ، او را زیر بارش برف و سرما رها کرده و خودش سوار اتومبیل گرم و نرمش شده و چنان با سرعت از کنارش گذشته بود که تمام گل و لای خیابان رابه سر تاپای او پاشیده و سرمای تنش را دو چندان کرده بود .
و باز هم از همان شب گفته بود که بعد از رفتن شروین دیگر هیچ رمقی برایش نمانده و به روی برفها کنار خیابان از هوش رفته و تا ساعتی هیچ کس به دادش نرسیده بود .
دیگر شورین نمی توانست خودش را کنترل کند . صدای گریه های بی امانش ، تمام فضای خانه اش را پر کرده و به لرزه دراورده بود . او با مهیا چه کرده بود ؟ ان هم با دختری که زمانی برایش یاداور ترانه بود و زمانی نیز تمام عشقش ، ان هم با دختری که عشقش در ذره ذره ی وجودش ریشه دوانده و بی طاقتش کرده بود . ان هم به خاطر یک انتقام احمقانه و افکاری کودکانه .
مهیا با نگفتن حقایق زندگیش ، و نوشتن تمام ان حقایق در دفترچه ی خاطراتش و همچنین فرستادن ان به شروین ، ان هم بعد از مرگش، بدجوری او را اتش زده بود . به طوری که سوزشش تا مغز استخوانهایش رسیده و بی طاقتش کرده کرده بود . اخرین جملات مهیا زیر نگاه پر اشک شروین به رقص در امده و سرش را به دوران انداخته بود .
شروین دوباره دست لرزانش را پیش برد و اخرین صفحه را نیز ورق زد . ان هم صفحه ای که جملاتش خیلی کج و معوج نوشته شده و نشان می داد که حال مهیا به هنگام نوشتن ان جملات بسیار خراب بوده است .
: امروز حالم خیلی خرابه ! به طوری که احساس می کنم دیگه چشام جایی رو نمی بینه . سرم مثل کوه بزرگی رو بدنم سنگینی می کنه . نفسم به شماره افتاده . ولی بازم دستای گرم بابا ، و بازم نوازشهای مهربان بابا ، امید زنده بودنو به من می ده . امید این که شاید بمونم ! امید این که شاید بازم بتونم سقفی براشون باشم ! ولی نه ! انگار که دیگه سقفم طاقتی نداره ! انگار که دیگه این سقفم نای موندنو نداره !
از شبی که شروینو دیدم و حرفاشو شنیدم ، دیگه نتونستم از جام بلند شم . فکر می کنم دیگه عمری برام باقی نمونده شاه ! فکر می کنم دیگه تاریکی شبو نمی بینم ! فکر می کنم دیگه ستارگان اسمونو نمی بینم ! فکر می کنم دیگه طلوع خورشید و نمی بینم ! ، فکر می کنم دیگه بهار و زمستونو ، پاییزو ، و تابستونو نمی بینم ! اره فکر می کنم دیگه هیچ کس و هیچ چیزی رو نمی بینم ! چقد دلم می خواد که شروین قبل از مرگم بدونه که من در حقش هیچ بدی نکردم . چقد دلم می خواد که شروین منو ببخشه . چقد دلم می خواد که شروین بدونه تنها مرد زندگیم فقط اون بوده و بس .
چقد دلم می خواد فقط یه بار ، فقط یه بار حتی برای یه لحظه قبل از مرگم صداشو بشنوم . صدای خنده هاشو ، یا حتی صدای توهیناشو . ولی نه ! بذار بدون دیدنش بمیرم . بذار با حسرتش بمیرم . خدایا چقد نگران پدرم ، که بدون من حتما دق می کنه . خدایا چقد نگران مهسا و مهدیه ام ، که بدون من در این دنیایی که هیچکس به فکر دیگری نیست ، چه باید بکنند . دختر خوبی نبودم که نیمه های راه رهاشون کردم . ولی خدا خودش می دونه که مرگ امانم نداد . چه کسی می دونه ، شایدم واقعا حکمتی در مرگ من باشه ! پدر ، مهسا و مهدیه ! هرگز فراموشم نکنین ، خدایا به قدری درد دارم که دیگه نمی تونم حتی کلامی بنویسم . مطمئنم دیگه اخرین صفحه از صفحه ی زندگیمه . مطمئنم که این ...
ولی انگار مهیا دیگر نتوانسته بود حتی کلامی ادامه بدهد و خاطرات دختری که تمام وجودش تلاش بود و کوشش ، در همین صفحه به پایان رسیده بود .
شروین با خواندن اخرین جملات مهیا که نیمه کاره مانده بود صورتش را در میان دستانش پنهان کرد و چه سوزناک گریست .
حال خودش را نمی فهمید ، باورش نمی شد ، نه اورش نمی شد . حتما این یکی هم از دروغ های مهیا بود برای تنبیه او .
مدام طول و عرض اتاقش را بالا و پایین می رفت . مدام روی تخت می افتاد . مدام می نشست و بلند می شد . بی تابیش چنان بود که نمی دانست چه کند ؟ که به ناگاه به یاد نامه ی مهیا فااتد و به سمت میزش دوید . نامه را با دستان لرزانش برداشت و تای ان را باز کرد و این چنین خواند :
شروین عزیزم ، مطمئن باش زمانی که دفترچه و نامه ام به دستت می رسه ، من دیگه زنده نیستم ، باور می کنی حتی روزگارم منو مثل تو از خونه اش بیرون انداخت ؟ باور می کنی شروین یکی از وصیتام به خواهرم این بود که این دفترچه و نامه رو حتما بعد از مرگم به دست برسونه چون دلم نمی خواست زمان زنده بودنم تو از احساسم ، از عشقم و این که چطور عشق تو منو خاکستر کرد ، چیزی بدونی و از روی ترحم به طرفم بیای .
چون من در این روزای اخر هیچ احتیاجی به ترحم تو نداشتم ، نه ترحم و نه دل سوزی شروین همیشه مطمئن بودم که اگه یه روزی تو پی به احساسم ببری ، حتما کلی بهم می خندی و مسخره ام می کنی و فوری می گی ؟ (سایه خانوم ، اخراج . تو پاتو زیادی از گلیمت دراز کردی ، من کجا و تو کجا ؟ ) چون حتم داشتم که تو ، نه منو در حد خودت می دونی ، و نه لایق خودت بالاخره هر چی باشه تو ارباب اون خونه بودی و من خدمتکار اون خونه .
و اون شب بعد از شنیدن تمام اون حرفات ، خدا رو شکر کردم که هیچ وقت و هیچ زمانی اجازه ندادم که تو پی به احساسم ببری چون اون شب با شنیدن حرفات ، مطمئن شدم که درست حدس زده بودم . من از دید تو فقط یه کلفت بودم ، نه چیز دیگه . ای کاش فقط همین بود ،ولی تو به من حتی به چشم یه دزدم نگاه کردی ! ولی شروین اینو بدون ، روزایی بود که من تو خونه ی تو واقعا به پول نیاز داشتم ، روزایی که کمد تو پر از پول بود ولی من با تمام احتیاجم ، حتی یه نیم نگاهم به اون پولا نمی انداختم . من اونطور که تو فکر کرده بودی بزرگ نشده بودم ؟ اونطور که تو فکر کرده بودی تربیت نشده بودم ؟ اخه من تربیت شده ی منصور و مهناز بودم ! زن و مردی که با وجود خیلی از کمبوداشون فقط به خوب تربیت شدن منو خواهرام فکر می کردن . شروین تو چطور تونستی اون حرف زشتو که حتی من از گفتنشم شرم دارم ، به زبون بیاری ؟ اخه تو منو توی مدتی که در کنارت زندگی می کردم ، چه جوری دیده بودی ؟ چه جوری شناخته بودی ؟ شروین من با وجود تمام مشکلاتی که تو زندگیم داشتم ، هیچوقت نشکستم ، هیچوقت ولی اون شب تو خونه ی تو بدجوری شکستم ، می فهمی ؟ بدجوری . اگه من دو سال به تو دروغ گفتم ، فقط به خاطر فقرم و مشکلاتم بود . نه چیز دیگه . که اونم هیچ ضرری به تو نمی رسوند . و اینم بدون اگه من به تو دروغ گفتم ، توام دوسال مدام به من دروغ گفتی ، اگه یادت رفته من بهت می گم .
تو بارها و بارها بهم گفتی که ما مثل دو تا دوستیم ! گفتی که سایه تو برام عین ترانه می مونی ، ولی دروغ گفته بودی شروین ، دروغ گفته بودی . من برات هیچ کدوم از اینا نبودم . من برای تو فقط یه کلفت بودم ، همین و همین . به قول خودت ادم وقتی حتی برای یه مدت کوتاه با یه گربه زندگی می کنه ، به اون گربه عادت می کنه و انس می گیره و هیچ ازاری بهش نمی رسونه . ولی من برای تو از اون گربه هم کمتر بودم . چون تو اون شب حال زار منو دیدی و بدون هیچ توجهی بیرونم کردی .
اخه شروین تو چطور از دلت اومد یه دختر جونو اونم اون موقع شب از خونه ات بندازیش بیرون ؟! اونم منی که بارها و بارها محبتمو با کارها و حرفام بهت نشون داده و ثابت کرده بودم . اونم منی که حاضر بودم به خاطرت ، حتی بمیرم . شروین من از تو برای خودم دنیایی ساخته و حاضر بودم که تا اخر عمر ، فقط با یاد تو و اون دنیایی که برای خودم ساخته بودم ، زندگی کنم . ولی تو با اون حرفا و حرکاتت ، دنیای زیبای منو بیرون کردی ! اگه امروز اجازه دادم این دفترچه رو بخونی ، فقط به خاطر این بود که منو بهتر بشناسی و بدونی که هیچ وقت به تو هیچ بدی نکردم .
شروین ازت می خوام این دفترچه رو بدی سیروسم بخونه و بفهمه که با اون حرفای بچه گانش با من چه کرد ؟ تا بفهمه که مهیا حتی برای کفن و دفنشم پولی نداشت ! شروین ازت می خوام هیچ وقت در مورد کسی عجولانه قضاوت نکنی و طناب دار و گردنش نندازی . نمی دونم تا به امروز موفق شدی به دختری که اون همه دوستش داشتی بگی که چه احساسی به اون داری یا نه ؟ ولی بگو شروین بگو ! نذار تو دلت بمونه ، که عشق پنهان ادمو خاکستر می کنه همونطور که عشق تو منو خاکستر کرد . شروین ای کاش همه ی اینا فقط یه خواب بود و یه کابوس . ای کاش می تونستم نفرت نگاهتو فراموش کنم . ای کاش می تونستم زهر حرفاتو از خاطرم ببرم . ولی مطمئنم که تا اخرین لحظه ی زندگیم اون نگاه پر نفرت و اون نیش حرفات همراهمه ! شروین حالا تو بگو ، من باید تو رو ببخشم یا تو منو ؟ بگو شروین ! بگو ؟
سایه دختری که به قول تو ، مثل یه سایه وارد این دنیا شد و مثل یه سایه هم از این دنیا رفت .
با اخرین جمله ی مهیا صدای گریه ی شروین همچو بمبی اماده ی انفجار ، در فضای کوچک اتاق خوابش منفجر شد و تمام ان فضا را لرزاند . به قدری بی تاب بود که اشکهای خون بارش تمامی نداشت . به اتاق مهیا رفت و باز هم پتوی او را در اغوش کشید باورش نمی شد ، نه باورش نمی شد . با صدای فریاد گونه ای گفت :
نه سایه ! نه می دونم اینم یکی از دروغاته ! می دونم بازم داری به من دروغ می گی ! می دونم داری تنبیهم می کنی ! می دونم داری بازیم می دی !
که با برخورد نور خورشید از لا به لای پرده ی اتاق به چشمانش از جایش پرید و سراسیمه و پریشان حال از اپارتمان خارج و به جای اسانسور از پله ها خود را دوان دوان به اتومبیلش رساند و با سرعت تمام به سوی بهشت زهرا می رفت . ولی باز هم باورش نمی شد . خودش هم نفهمید بعد از گذشت چه زمانی به دروازه های قبرستان رسید ولی با دیدن مناره های گورستان ، قلبش به شدت فشرده و اشکهایش ، بی امان به روی صورتش پخش شد ولی انگار هر چه گریه می کرد ، هیچ پایانی برای ان همه اشک نبود .
با ورورد به قبرستان ، به سمت اطلاعات بهشت زهرا راند . ولی با دیدن ساختمان اطلاعات ، تردید و دلهره به جانش افتاد . که اگر حرف مهیا راست بوده باشد چه ؟ که اگر او واقعا مرده باشد چه ؟ که اگر او واقعا ترکش کرده باشد چه ؟ ولی نه . امکان نداشت . به طور حتم این هم یکی از دروغ های بزرگ مهیا بود . او عادتش بود که همیشه سر به سرش بگذارد و با قهقهه ی بلندی بخندد .
با تردید پایش را از اتومبیل بیرون گذاشت و با پاهایی لرزان وارد اطلاعات شد و مرد میان سالی را پشت میز دید . با دلهره و لکنت زبان گفت :
مزار ... مهیا ... کرامتی ... رو می خواستم . و بلافاصله چشم دوخت به لبان ان مرد که بگوید :
نه پسرم همیچن نامی دفن نشده . همچین اسمی اینجا نوشته نشده .
ولی در کمال ناباوریش ان مرد شماره ی قطعه و مزار مهیا را نوشت و روبرویش روی میز قرار داد . باشنیدن نام قطعه ، تمام تنش یخ کرد و سرش به دوران افتاد و همانجا به روی زمین ولو شد . احساس می کرد تمام ان اتاق با وسایلش به دور سرش می چرخد و می چرخد . مردی که پشت میز نشسته بود . با اوردن لیوانی اب به او دلداری داد و سوالاتی از او پرسید . ولی شروین بدون هیچ جوابی گیج و گنگ از جایش بلند شد و به سمت قطعه ی مورد نظرش حرکت کرد .
به یاد تمام کارهای مهیا افتاد و اشک ریخت . به یاد مانه ی مهیا افتاد و اشک ریخت . به یاد نگاه مظلوم مهیا در ان شب شوم افتاد و اشک ریخت . به یاد بدن سرد و یخ زده ی مهیا در ان شب سرد و برفی افتاد و اشک ریخت . به یاد خنده هایش ، به یاد گریه هایش ، به یاد اداهایش و به یاد همه چیز و همه چیز افتاد و اشک ریخت .
به محض رسیدن به قطعه ی مرود نظر ، با پاهایی که یارای پیشروی اش را نداشت ، به ردیف مورد نظر رسید و چشمش به سنگ قبری افتاد که نام مهیا به روی ان حک شده بود :
مهیا کرامتی ، دختر ناکامم که غریبانه و با درد ، به دیار ابدیت شتافت .
با دیدن سنگ قبر مهیا ، سست شد و بی حس . دیگر نگاهش ، هیچ کس و هیچ چیزی را به جز ان سنگ قبر و اسم مهیا نمی دید . تازه باورش شده بود که حرفهای مهیا حقیقتی بیش نبوده است . تازه می فهمید که سایه ی عزیز او برای همیشه ترکش کرده است . به ناگاه با تمام وجود فریاد زد ، ضجه زد ، زار زد و با دو زانو به روی قبر مهیا فتاد .
اشکهایش چون باران بهاره صورتش را می شست و به روی قبر مهیا می ریخت و او را از امدنش اگاه می ساخت که برخیز و ببین چه کسی به دیدنت امده است ! که برخیز و ببین ، او نیز به همان اندازه ی که دوستش داتشی ف دوستت داشته است ! اری برخیز و همه چیز را ببین و باور کن .
شروین بدون این که به نگاه کسی اهمیتی بدهد و بیندیشد به روی قبر مهیا پهن شده و با تمام وجود می گریست . وای که با چه سوز و با چه دردی گریه می کرد . بهشت زهرا به علت ساعات قبل از تحویل سال نو ، شلوغ و پر ازدحام بود و دیدن شروین در ان حالت ، برای همه زیارت کنندگان قبور ، درداور بود و غم بار به طوری که حتی غم مرگ عزیزان خود را نیز ، به دست فراموشی سپرده و به تماشای او ایستاده بودند .
شروین گریه می کرد و مهیا را صدا می زد :
سایه ! پست من بودم . احمق من بودم . نفهم من بودم . هر چی که تو فکرشو بکنی . من بودم . سایه جان دختری رو که اون همه دوستش داشتم ، فقط تو بودی ، فقط تو بودی که لیاقت همسری منو داشتی . فقط تو بودی که می تونستی منو خوشبخت کنی . اره سایه ، فقط تو بودی . سایه جان ! اتیشم زدی و رفتی . منو سوزوندی و رفتی . اخه بی انصاف ، یعنی من اینقدر بد بودم که به من چیزی نگفتی و رفتی ؟ وای سایه تو که مهربون بودی ؟تو که هیچوقت نمی ذاشتی من غصه بخورم ؟ پس چرا بزرگ ترین غصه ی دنیا رو دلم کاشتی و رفتی ؟ سایه بدون تو نابود می شم ، که بدون تو می میرم .
شروین چنان خود را به سنگ قبر چسبناده بود و سخن می گفت که انگار خود مهیا را چسبیده و با او دردودل می کند .
بعد از گذشت ساعتی با صدای برخورد جسمی به سنگ قبر ، سرش را بالا گرفت و نگاهش به تصویر مهیا افتاد که همچون همیشه لبخند می زد . انگار که با ان نگاه خندان و بی زبانش به او می گفت :
شروین دیدی منو نشناخته بودی ؟ دیدی بهت دروغ نگفته بودم ؟
بی درنگ و بدون حتی لحظه ای تامل ، قاب عکس را برداشت و به سینه اش فشرد و ضجه زد :
سایه تو که بی وفا نبودی ؟ تو که سنگدل نبودی ؟ تو که رفیق نیمه راه نبودی ؟ خانومی خیلی دوستت داشتم . ولی تو هیچ وقت نفهمیدی !
شروین بدون این که حواسش به اطرافش باشد . با حالی زار به روی زمین ولو شده و ناله می کرد . در حالی که تمام لباسهایش خاک و گل بود ف فقط اشک می ریخت و با عکس مهیا سخن می گفت . برای او بعد از مهیا دیگر چیزی اهمیت نداشت . نه لباس خاکی اش ، نه نگاه پر ترحم دیگران و نه هیچ کس و هیچ چیز دیگر . او عیزی دیگری را نیز از دست داده بود ،عزیزی که برایش عزیزترین بود . عزیزی که با رفتنش او را نیز در کنار خود دفن کرده بود . دقایق و ساعات می گذشتند و می گذشتند ولی انگار برای شروین دیگر هیچ ارامشی وجود نداشت . که به یکباره با لمس دست شخصی سرش را به سوی او چرخاند و مردی را دید. با موهایی که به تمامی سفید شده و روی ویلچر بی تابانه می گریست و با مهیا سخن می گفت :
مهیا جان بلند شو بابا ! بالاخره اونی که می خواستی اومده . بالاخره اونی رو که دوستش داشتی اومده ! پاشو بابا جان ، عیدت مبارک ! عزیز بابا ، خوب عید امسال ما رو عزادار کردی و رفتی ؟ عزیز بابا پاشو که دیگه طاقتی برام نمونده . پاشو که دیگه دنیا رو بدون تو نمی خوام . پاشو بابا ، پاشو .
و گریه ی بی امانش حتی گوش فلک را نیز کر کرد .
با ضجه ها و سخنان دردنکا منصور ، در حالی که گریه های شروین شدت بیشتری پیدا کرده بود . سرش را همچو مهیا به روی پاهای او گذاشت و با بغض و گریه گفت :
خیلی دوستش داشتم ، خیلی . ولی اون هیچوقت نفهمید . همونطور که من نفهمیدم که چقد دوستم داشته ! دخترتون اینقد خانوم بود که من هیچوقت جرات نکردم بهش بگم که دوسش دارم و درست زمانی که می خواستم ازش خواستگاری کنم ، اون اتفاق احمقانه افتاد .
شروین مدام اشک می ریخت و برای منصور سخن می گفت و منصور نیز با یاداوری عشق دخترش به این جوان ، او را نوازش و دعوت به ارامش می کرد . در حالی که خودش نه ارامشی داشت و نه دیگر نوازش های مهربان مهیا را . نه ! با رفتن مهیا او دیگر هیچ چیزی نداشت . نه امیدی ، نه ارزویی و نه حتی نفسی دیگر برایش مانده بود .
او نیمی از وجودش را به همراه مهناز و نیمی دیگر از وجودش را به همراه مهیا دفن کرده و مثال روح سرگردانی به روی زمین باقی مانده بود . در حالی که شروین به همان صورت مچاله به ویلچر منصور تکیه زده و در حال گریستن و گفتن اسرار دلش بود ، چشمش
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:16 ب.ظ
 
ارسال: #56
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
به دو دختر جوانی افتاد که روی سنگ قبر مهیا افتاده و مظلومانه می گریستند و او را صدا می زدند و عید را به او تبریک می گفتند.
شروین روز دهم عید را برای مهیا که عزیزترین کسش محصوب می شد،بهترین مراسم چهلم را گرفت.در این چند روز روزهای بسیار سختی را گذرانده و به شب رسانده بود.در تمام طول این ده روز،بهادر که از مرگ مهیا بهتش برده و باورش نمی شد،یک سره کنارش بود.او بهخ وبی می فهمید و درک می کرد که شروین در چه حالی است و چه می کشد.چون در تمام آن مدت،او تنها کسی بود که به خوبی احساس او به مهیا را می دانست و از عشق او خبر داشت.با دیدن بی تابی شروین،دلش خون و اشکهایش پهن صورتش میشد و شروین را محکم در آغوشش می گرفت.دیگر مانده بود که با چه حرف و سخنی او را تسلی بدهد و آرامش کند.
مرگ مهیا برای تمام کسانی که او را می شناختند،غیر منتظره بود و باور نکردنی،که به شدت اشک همه شان را دراورده بود.
حال شروین چنان خراب و زار بود که همه را نگران خود کرده و مدام پزشک بالای سرش می اوردند.نوشته های دفترچه و نامه مهیا،با او کاری کرده بود که حتی،نفس کشیدن را هم برای خود حرام می دانست و زندگی را دیگر با هیچکدام از زیباییهایش نمی خواست.در آن ده روز یا بر سر مزار مهیا بود،و یا در اتاق او با عکسش سخن می گفت و اشک می ریخت.
یکی از شبها حال روحی اش چنان خراب شد که دست به دامن منصور شده و او را بالای سرش آوردند.منصور فکرش را هم نمی کرد که این مرد تا به این حد وابسته دخترش بوده باشد.با دیدن بی تابی او به یاد خودش می افتاد.او نیز زمان مرگ مهناز،درست همین حال و اوضاع را داشت و زندگی بدون مهناز را نمی خواست.ولی آن شب با دیدن شروین،مطمئن شد که حال او خیلی خرابتر از حال اوست.خیلی خوب می دانست که مهیا با نوشته های ان دفترچه و نامه،با احساسات این جوان چه کرده است!وقتی اشکهای بی امان این جوان را برای مهیا می دید،آرزو می کرد که ای کاش مهیا زنده بود و تمام این عشق و علاقه را،با چشمان خودش می دید.
آن شب با دیدن اشکهای بی امان شروین،حال منصور نیز خراب شد و او را نیز بستری کردند.
شروین همه کارهای مربوط به روز چهلم را به بهادر و سیروس که رنگی به رو نداشت و مسبب همه این اتفاقات را فقط به خاطر رفتار بچگانه اش می دانست،سپرده و از انها خواسته بود که از همه چیز بهترین را انتخاب کنند.او برای مراسم ختم مهیا همه را دعوت کرده بود.دلش می خواست همه انطور که مهیا بوده است،او را بشناسند.

پایان
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:17 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان