در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان" - صفحه 5 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
زمان کنونی: 21-09-1395،03:29 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 56
بازدید: 2522

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
ارسال: #41
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
( حالا چرا همش چشاتو رو میز دوختی؟ نکنه داری قاشقامو می شمری؟ ) مهیا گفت: ( حالا چرا مثل قحطی زده ها دارین می خورین؟ چتونه؟ نترسین از دستتون نمی گیرم. )
شروین گفت: ( هیچی، یه هفته است شام نخوردم! نگفتی پدرت چش بود؟ ) مهیا گفت: ( متأسفانه یکی از کلیه هاشو از دست داده بود. اگه به موقع نمی رسوندیمش، اون یکی رو هم از دست می داد. )
شروین گفت: ( تو از کجا فهمیدی؟ )
مهیا گفت: ( شانسی زنگ زدم و فهمیدم. خدا رو شکر الان حالش بهتره. ) شروین گفت: ( اگه پولی یا کمکی خواستی قایم نکنیا، حتماً به من بگو و همیشه رو من حساب کن. )
مهیا گفت: ( نه آقا، ممنون! چیزی لازم ندارم. )
ولی فردای آن شب شروین مبلغی پول داخل پاکتی قرار داد و خطاب به مهیا گفت: ( سایه بیا این پولو بفرست برای خانواده ات، می دونم خرج دوا و دکتر این روزا گرونه. )
مهیا گفت: ( نه آقا. ) شروین گفت: ( بگیر تعارف نکن. )
مهیا گفت: ( ممنون آقا، فراموش نمی کنم. راستی آقا چند روز دیگه عیده، می تونم برم مرخصی یا با اون بیست روز حساب می کنین؟ )
شروین گفت: ( ما که دیگه با هم غریبه نیستیم، این حرفا رو می زنی. حتماً برو! می دونم نگران پدرتی. ) و در ادامه سخنانش آه بلندی کشید و گفت: ( بازم باید تنها بمونم، چند روز می مونی؟ )
مهیا گفت: ( هر چند روز که شما بگین. )
شروین گفت: ( یه هفته ای برو و برگرد. ولی منتظرم نذاریا سایه. یه هفته نشه دو هفته؟ ) مهیا گفت: ( چشم آقا. )
آن سال برعکس سال پیش، شروین عیدی مهیا را فراموش نکرد. برایش دو عدد بلوز خوش رنگ و دو عدد شلوار جین خرید. به هنگام بازگشت به خانه چشمش به روسری خوش رنگی افتاد و آن را هم خرید. مطمئن بود که رنگش حتماً به چهره مهیا می آید. وقتی وارد خانه شد مثل سال گذشته باز هم کادویی را روی میز دید. با دیدن آن فهمید که باید کار مهیا باشد. از همان اتاقش با صدای بلندی گفت: ( سایه دستت درد نکنه، کادوی توام روی مبله برش دار. )
مهیا با دیدن آن همه کادو گفت: ( آقا چه خبره! بدعادتم نکنین، من نمی تونم جبران کنم و ازتون خجالت می کشم. )
شروین با لبخندی گفت: ( سایه خانوم سال جدید چه باادب شدی! ) مهیا گفت: ( آقا ما همیشه باادبیم. ) شروین گفت: ( سایه یادت باشه لباسایی رو که خریدم بپوشی. به خدا تو حیفی! تو باید بهترین لباسا رو بپوشی! ) مهیا گفت: ( آقا مگه با درآمد مستخدمی می شه از این جور لباسل پوشید؟ )
شروین با چهره ای عصبانی به سمت مهیا رفت و روبروی او قرار گرفت و گفت: ( سایه فقط یه بار دیگه این کلمه رو تکرار کنی اخراجت می کنم. من و تو مثل دو تا دوست داریم کنار هم زندگی می کنیم و تو، تو کارای خونه به من کمک می کنی، فهمیدی؟! دفعه آخرت باشه! )
مهیا گفت: ( آقا فقط موقع اخراج رضایت نامه یادتون نره! ولی آقا خودمونیم، کاش همیشه عید بود و شما اینقد ولخرجی می کردین. )
شروین گفت: ( سایه خانوم بعد از عید جدّیانه باید درس بخونی، فهمیدی؟ تنبلی ام بسه. )
مهیا گفت: ( چشم آقا. )
فردای آن شب قبل از آمدن شروین مهیا یکی از بلوز و شلواری را که شروین برایش خریده بود، پوشید و موهایش را نیز بافت و روی شانه هایش انداخت. خودش هم از کارهای خودش، سر در نمی آورد. شاید واقعاً داشت شروین را امتحان می کرد. با آن بلوز و شلوار و موهای بافته شده، مثال دخترکان شیطان دبستانی شده بود.
وقتی شروین وارد خانه شد، از دیدن مهیا جا خورد و بهتش برد. ولی فوری به خود آمد و از حالت بهت خارج شد و گفت: ( سایه چقد بلوز بهت می یاد! مثل بچه های وروجک شدی. ) مهیا گفت: ( آره آقا فقط یه توپ کم دارم. ) و بلافاصله کنار شروین رفت و کتش را از دستش گرفت.
شروین با دیدن کارهای مهیا احساس خوبی داشت. اگر روزی می توانست او را راضی به این کند که همسرش بشود، چقدر خوشبخت می شد. ولی هر بار رفتارهای مهیا با او، فقط ترانه را به خاطرش می آورد و بلافاصله جرأت ابراز احساساتش را از دست می داد. به یادش آمد که چه دخترانی را استخدام کرده و از همان روز اول چقدر برای او عشوه و ناز آمده بودند، تا او را به سمت خود جلب کنند. ولی او فقط از آنها بیزار شده و بلافاصله آنها را اخراج کرده بود. ولی این دختر اصلاً نه به فکر جلب توجه او بود و نه به فکر چیز دیگری. او فقط و فقط به فکر اضافه کردن حقوقش بود و بس. شروین مانده بود که با این دختر چگونه رفتار کند تا او پی به احساسش ببرد.
آن شب سر میز شام رو به مهیا کرد و گفت: ( سایه می خوام فردا با من بیایی بیرون، به کمکت احتیاج دارم. آخه می دونی می خوام برای عمه و پسرعمه ام عیدی بگیرم. مطمئنم می تونم رو تو حساب کنم! چون تو خوش سلیقه ای. )
ولی شروین دروغ می گفت، دلش می خواست شبی را با مهیا بیرون برود و مانند مردان عاشق کنار او قدم بزند و سخن بگوید.
مهیا با حرف شروین گفت: ( آقا پس قبل از این با کی می رفتین خرید؟ )
شروین گفت: ( دیگه سؤال نکن سایه خانوم، اینم جزو وظایفته یادت باشه. ) مهیا گفت: ( اگه جزو وظایفمه، چشم! ساعت چن باید بریم خرید؟ ) شروین گفت: ( ساعت شش میام دنبالت. )
آن شب شروین اولین قدم را برای بیرون رفتن با مهیا برداشت.
فردای آن شب ساعت شش بعد از ظهر بود که شروین به دنبالش آمد. زمانی که مهیا از خانه خارج شد و شروین را داخل اتومبیلش منتظر خود دید، با گامهایی تند خود را به او رساند و روی صندلی عقب نشست. شروین نگاهی به او کرد و پرسید: ( حالا چرا نشستی عقب؟ ) مهیا گفت: ( خب کجا باید بشینم؟ نکنه باید به جای شما رانندگی کنم؟ ) شروین گفت: ( مگه بلدی؟ )
مهیا گفت: ( مگه رانندگیم کاری داره! من شونزده سالم بود که رانندگی می کردم. ) شروین گفت: ( می دونم که راست نمی گی. ) مهیا گفت: ( تا حالا دیدین من بگم چیزی رو بلدم و بلد نباشم؟ می خوایین امتحان کنین؟ )
شروین برای این که باورش شود فوری ترمز کرد. البته بیشتر هدفش کشاندن مهیا به صندلی جلوی اتومبیلش بود. بلافاصله پیاده شد و گفت: ( بیا بشین، من که می دونم دروغ می گی! )
مهیا گفت: ( اِ آقا راستی راستی من باید رانندگی کنم؟ )
شروین با خنده گفت: ( چیه دروغ گفته بودی، دروغگو؟ )
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:10 ب.ظ
 
ارسال: #42
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مهیا گفت:(نه اقا اگه زودتر گفته بودین گواهینامه ام رو میاوردم.)
شروین با تعجب پرسید:(مگه تو گواهینامه ام داری؟!)
مهیا بطور مرموز نگاهی به شروین انداخت و گفت:(شما هنوز خیلی چیزا از من نمیدونید،من عادتمه،همیشه کم کم هنرامو رو میکنم،یادم باشه تو خونه نشونتون بدم.)
شروین گفت:(منتظرم ببینم دیگه چیا رو به من نگفتی؟)
مهیا لبخند زد وگفت:(عجله نکنین کم کم همه چیز رو میبینید.)
شروین گفت :(حالا چرا نمیای بشینی؟)
مهیا از اتوموبیل پیاده شدوپشت فرمون نشستوحرکت کردولی بلا فاصله بیاد روز هایی افتاد که پشت فرمون اتومبیل پدرش مینشستوبا او دور اطراف شهر دوری میزدند و گردشی میکردند.شروین واقعا دیگر در کار این دختر مانده بود.مهیا از افکار دور و درازش کنده شده و گفت:(نوار ندارین اقا اخه من عادت دارم موقع رانندگی حتما باید موزیک گوش یدم.)
شروین گفت:(چه عادت قشنگی!دیگه به چی عادت داری؟)
و بلافاصله یک نوار ملایم را داخل پخش اتومبیل قرار دادوتکیه زد به در و خیره شد به مهیاکه مانند تابلوی زیبای یک نقاشی کنارش نشسته بود.
مهیا در جواب شروین با لبخندی گفت:(عادت دیگه ام اینه که وقتی رانندگی میکنمسمت راست ماشینو میکوبم به درودیوار و سرنشین رو میکشم.)
شروین خندهی بلندی سر داد وگفت :(چه عادت وحشتناکی!)
مهیا گفت :(چیکار کنم دست خودم نیست اینم جزو یکی از عادتای منه.)
شروین گفت:(ترو خدا امروز روی این یکی عادتت خط بکش به خدا هنوز جوونم خیلی ارزو ها دارم.)
مهیا با نگاهی به شروین چشم بلند بالایی گفت و در ادامه پرسید:(خب حالا باور کردید من رانندگیم بلدم؟)
شروین گفت:(سایه تعجب میکنم چرا تا حالا ازدواج نکردی؟)
مهیا گفت :(من که قبلا به شما گفتم خاستگار ندارم،اخه میدونید که با این همه عیبی که دارم،کسی منو نمی پسنده.)وبا خنده قشنگی به سمت شروین که با حسرت به تماشایه او نشسته بودنگاهی انداخت و چشمانش به چشمان شروین خیره ماند ولی فوری صورتش را از او چرخاند و گفت:(چیه اقا به رانندگیم حسودیتون شده؟)اصلا شما اقایون عادتتونه ، دوست ندارین ما خانوما چیزی بلد باشیم، فقط می خواین همه کاره خودتون باشید و مدام دستور بدید،ولی کور خوندید اقا حالا دیگه زمانه عوض شده، حالا دیگه دور،دوره خانوماست و دستور بده فقط ماییم و ما.)
شروین گفت:(سایه چرا حرفو قاطی میکنی؟پرسیدم چرا تا حالا ازدواج نکردی؟)
مهیا خیلی با مزه گفت:(مگه دیوونه ام افسارمو بدم دست شما اقایون ! اگه کلفتیه خب اونو تو خونه شمام دارم انجام میدم.حد اقل در قبالش حقوق میگیرم.اما اگه شوهر کنم باید مدام مفت و مچانیدست به سینه ی اقا باشم و اوامر ایشون رو اجرا کنم. درسته اقا؟ولی بهتون قول میدم هر وقت از جونم سیر شدم.حتما شوهر میکنم.تازه شما که نه باغبون دارین،نه اشپز دارین نه راننده.)
شروین گفت:(سایه تو چرا انقدر از مردا بدت میاد؟)
مهیا گفت:(مگه مردام قابل خوش اومدنن؟یه مرد خوب تو دنیا وجود داره که اونم پدرمه،همین و همین.)
شروین پرسید:(پس من چی:)
مهیا گفت:(شما؟شما که از همه بدترین!ببینید چقدر تو خونتون از منه بدبخت کار میکشید؟تازه خرید عیدی واسه اقوامتون هم گردن من انداختید،رانندگی رو بگین که اونم مفت و مجانی به من تحمیل کردین.حتما امشب میخوایین یه شامی به من بدید و تو دلتون گفتید:(نه بابا مجانی که نمیشه باید یه کاری ازش بکشیم.)اصلا شما اقایون کارتونه،تا هستیم مثل خر ازمون کار میکشین.وقتی که مردیم ،میگین خدا رحمتش کنه ، زن کاری بود.
بلا فاصله خنده ی بلندی سر داد و میدان را دور زد.شروین با تکان دادن سرش گفت:(دختر تو اصلا قصه ام داری؟)
مهیا گفت:(غصه!اصلا غصه چی هست؟شما غصه رو برام معنی کن ببینم خوردنیه؟ پوشیدنیه ؟دور انداختنیه؟لطفا حسابی برام تفسیرش کنین.اگه پوله که خوشم میاد ،ولی اگه جنس مذکره واقعا ازش بدم میاد.)
شروین گفت خوشم میاد خیلی بی خیالی،هم راحت حرفاتو میزنی هم راحت گریه هاتو میکنی.ولی سعی کن یه ذره نظرتو نسبت به اقایون عوض کنی ،به خدا اونطورام که تو فکر میکنی بد نیستن.)
مهیا گفت:(چیه شمام مثل من برای خودتون سازمان حمایت ازمردان افتتاح کردین.ولی بدونین حریف من یکی نمیشین.)
شروین گفت :(من که سهله ،ازرائیل هم حریف تو یکی نمیشه.)
بعد از ساعتی شروین به کمک مهیا برای عمه و پسر عمه اش خریدی کرد و و دوباره به همراه او سوار اتومبیل شد و باز هم مهیا پشت فرمان نشست.شروین به محض جابه جاشدن روی صندلی گفت:(سایه خواهش میکنم وقتی بیرون میریم انقدر منو اقا صدا نزن،باور کن پیش مردم خجالت می کشم.پس اسم و فامیل رو برای چی گذاشتن!)
مهیایک تای ابرویش را بالا داد و گفت:(راستی اقا ترانه شما رو چجوری صدا میزد؟)
شروین گفت:(یعنی ترانه هر طور صدام میزده تو ام همون طوری صدام میزنی؟)
مهیا گفت شاید حالا شما بگین.)
شروین با مکثی به جلو خیره شد و به فکر فرو رفت.انگار که مشغول بازگشت به هفت سال قبل بودو تا حرف ها وصدای ترانه رابخاطر اورد .ترانه ای که در عنفوان جوانی ناکام پرکشیدهوبه اسمان
ها رفته بودبعد از لحظاتی به سمت مهیا چرخید و گفت:(ترانه هیچ وقت اسممو بدونه جان صدا نمی زد،وقتی باهام کار داشتیا وقتی میخواست چیزی بهم بگه میگفت:شروین جان!الهی فدات شم،اونو میگفت:شروین جان!الهی فدات شم،اونو میگفت:شروین الهی دور سرت بگردم ،بیا اینجا.شروین جان ،الهی خواهرت پیش مرگت بشه ،چرا غمگینی؟)
وشروین درست در میان یاد اوری جملات خواهرش بود که دیگرنتوانست خودش را کنترل کند.بغض یکباره دهان باز کرد و با صدای بلندی از گلویش خارج شدوجلوی چشمان متعجب مهیا شروع به گریه کردبه طوری که باعث شد مهیا پایش را روی ترمز بگزارد و بایستد.
مهیا که با بهت و حیرت به تماشای صورت پر اشک شروین نشسته بود بعد از لحظاتی گفت:(اقا واقعا منو ببخشید ،به خدا اصلا قصد تجدید خاطراتتون رو نداشتم.)
. شروین گفت :(نه سایه من هر وقت نزدیک عید میشه ،به یادشون میافتموبد جوری دلم میگیره نمیدونی با چه مظلومیتی رفتناگه تو ام مثل من تنها بودی و خدایی نکرده عزیزاتو تز دست داده بودی،همین احساس منوداشتیولی تو خونواده ای داری که عیدو منتظرت هستن ،وخوش حالی که عیدو کنارشون میگذرونی مهیا با یاد اوری خانه ای که در ان فقط غم بود و قصه سرش را کان داد و گفت:(راست میگین اقا مگه میشه دختر خوش بختی مثل من شما رو درک کنه!ولی خب فهمیدم که باید مثل ترانه دائم قربون صدقه تون برم ،اقا الهی فداتون شم حالاکجا بریم،اقا الهی که پیش مرگتون شم ما گشنه ایم!)
که با حرف اخرش صدای فریاد شروین را در اورد:(سایه خواهش میکنم دیگه این حرفو نزن،ترانه پیش مرگم شد برام کافیه تو دیگه بس کن.)
مهیا با شنیدن حرف شروین گفت:(اقا راستی اگه یه روز منم بمیرم مثل ترانه بعد از هفت سال برام گریه میکنین؟منکه فکر نمیکنم !مطمئنم بعد از اینکه مردم فوری یه اگهی به روزنامه میدینبا این مضمون .((به یک دوشیزه بدون عینک،برای کار های منزل نیازمندیم.که مهیا با این جمله اش جو موجود را تغییر داد و خنده شروین را در اوردو بلافاصله به
پیشنهاد شروین کنار رستوران شیکی نگه داشت.
ولی مهیا در تمام طول مدتی که در رستوران نشسته بودند،فقط به فکر مهسا و مهدیه بود.او چگونه میتوانست بدون ان ها بی خیال در ان جای دنج وراحت بنشیند و شامی بخورد؟اصلا غذا از گلئیش پایین نمی رفت .اومثال مادری بود که از بچه هایش دور افتاده و بدون ان ها هیچ چیز را نمی خواست .
شروین با دیدنش که با غذایش بازی می کرد گفت:(سایه چرا با غذات بازی میکنی؟تو که گرسنت بود نکنه با حرف های من اشتهات کور شده؟)
مهیا گفت نه اقا این طور نیست، منو که می شناسین بی خیالم گرسنه ام نیست .)
ولی او دروغ می گفت ،گرسنه اش بود،ان هم خیلی زیاد ولی نمی توانست چیزی بخورد.وجدانش به او اجازه نمیداد.چقدر دلش میخواست که او هم هرزگاهی می توانستپدر و خواهرانش را بیرون ببرد و کمی ان ها را بگرداند. ولی نمی توانست.
ان شب شروین تمام حرکات مهیا را زیر نظر گرفته بود قبل از امدن به رستوران ،مهیا مدام میگفت و میخندید،ولی با ورود به رستوران ،خنده هایش ته کشید و سایه غمی روی چهره اش پیدا شد که او اصلا دلیلش را نمی فهمید حتی زمانی که مهیا برای لحظاتی کوتاه نگاهش به شروین افتاد چشمان مهیا ار پوشیده از اشک دید .که این برای شروین علامت سوالی شد،که چرا مهیا به یکباره تغییر کردهوچهره اش به جای ان خنده ها پوشیده از غم شد.
مهیا نگران بود ،نگران از اینکه اگر روزی یکی از همکلاسی هایش اورا با شروین ببیند چه کند.
بعد از شام زمانی که ان دو از رستوران خارج شدند شروین رو به او کرد وگفت:(حالا تو بشین جای من،من بشینم جای تو.)
مهیا با چشم بلن بالایی گفت:(الهی که فدات شم چشم،حالا اقا مثل ترانه شدم؟)
وشروین در جوابش گفت:(تو همیشه برام مثل ترانه ای.)ولی او حتی خودش هم از گفتن اینجمله غمگین و خوشش نمی امد.
مثل ترانه،اما چاره ای نداشت او باید به مرور زمان روی مهیا کار می کرد و او را به سمت خود می کشید.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:10 ب.ظ
 
ارسال: #43
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 5
فردای آن شب، نزدیک هشت شب بود که زنگ در خانه به صدا درآمد. مهیا به گمان اینکه شروین است و خودش با کلیدش در را باز میکند، توجهی نکرد. ولی دوباره زنگ در به صدا درآمد. مهیا باز هم به گمان اینکه شروین کلیدش را فراموش کرده است، به سمت در رفت و آن را باز کرد و با دیدن بهادر جا خورد. ولی بیشتر از او بهادر از دیدن او هم جا خورد هم ماتش برد. به طوریکه به تته پته افتاد و گفت: " میبخشین، منزل آقای سرخوش؟ "
مهیا گفت: " سلام بهادر خان، خوبین ؟ بفرمایین! خوش آمدین، الان اقای سرخوشم تشریف میارن. "و از جلوی در کنار رفت.
بهادر با تعجب پرسید: " مگه شما منو میشناسین؟ "
مهیا گفت: " البته، مگه شما منو نمیشناسین؟ "
بهادر گفت: " نه، تا حالا ندیدمتون. ولی تعجب میکنم که شما منو میشناسین . از دوستان شروین هستین؟ "
مهیا گفت: " تا حدودی بله، بفرمایین براتون چیزی بیارم. "
بهادر گفت: " نه ممنون، زحمت نکشین."
مهیا گفت: " خواهش می کنم، تعارف نکنین. پسرخالشون هستین دیگه،درسته؟ "
بهادر واقعا تعجب کرده بود. گفت: " درسته، ولی شما از کجا میدونین من که تا حالا شما رو ندیدم! "
مهیا گفت: " چرا دیدین یادتون نیست. " و برای آوردن چای و میوه از او دور شد.
بهادر با دور شدن مهیا با نفس بلندی زیر لب گفت: " وای عجب دختری! این شروین خیلی ناقلاست، همیشه از همه چی بهترینشو انتخاب میکنه .صبر کن امشب حسابشو میرسم." و دوباره چشمش به مهیا افتاد که با سینی چای و شیرینی به سمتش آمد و گفت: " بفرمایین"
بهادر دوباره با تردید پرسید: " میبخشین از شاگرداشون هستین یا مهمونشون؟ "
مهیا گفت: " نه شاگردشونم، نه مهمونشون. من ماههاست که با ایشون زندگی میکنم. چطور منو ندیدین؟! "
بهادر با حرف مهیا ابروهاش خودبه خود بالارفت و با تعجب پرسید: " ماهها؟ یعنی شما ماههاست که با شروین زندگی میکنین؟ تعجب میکنم به شروین نمییاد از این کارا بکنه."
مهیا گفت: " کدوم کارا؟ " بهادر گفت: " این که با دختر جوونی هم خونه بشه. "
مهیا گفت: " ولی شما اون دفعه از این حرفها نزدین! "
بهادر گفت: " میبخشین کدوم دفعه ؟ آخه من اصلا شمارو به خاطر ندارم." و درست درمیان حرفهایشان بود که تک زنگ و باز شدن در ، توجه هر دو را به خود جلب کرد.مهیا به آرامی به سوی در رفت و با دیدن شروین گفت: " سلام، خسته نباشین! " و بلافاصله کیف شروین را از دستش گرفت.
شروین نیز با اشتیاق نگاهی به او انداخت و گفت: " توام همینطور." و بلافاصله با تعجب چشمش به بهادر که با شیطنت به آن دو نگاه میکرد افتاد و گفت: " به به! مهمونم که داریم. سلام بهادر، کی اومدی؟ چه عجب یاد پسر خالهات افتادی؟ "
بهادر با لبخند موزیانهای گفت: " ولله من که همیشه به یادتم. این تویی که حسابی سرت گرمه و همه رو فراموش کردی! تازه میفهمم که چرا دیگه یاد ی از ما نمیکنی؟"
شروین که به خوبی به اخلاق بهادر آشنایی داشت و مطمئن بود که او همان شب تا ته و توی قضیه را در نیاورد از آنجا در نمیرود. برای همین برای اینکه او را کنجکاوتر از آنی که بود کرده باشد.با لبخند فاتحانهای گفت:" خب ما اینیم دیگه! "
مهیا بعد از آوردن چای و میوه برای شروین گفت: " با اجازتون من توی اتاقم هستم، هر وقت لازم بود صدام کنین بیام میز شام و بچینم."
شروین گفت: " برو راحت باش! میخوام کمی با بهادر صحبت کنم."
به محض اینکه مهیا وارد اتاقش شد بهادر به سمت شروین هجوم برد و گفت:" آهای ابلیس! این خوشگلو از کجا تور زدی؟ دختره میگفت شب و روز اینجاست. تو از این کارام بلد بودی و ما نمیدونستیم؟ خوب پیش ما جانماز آب میکشی و حسابی مشغولی. دیدم از دیدنم چطوری جا خوردی؟ یادم باشه بعد از این هر از گاهی سرزده بهت سری بزنم تا مچتو به موقع بگیرم. بیچاره مادرمو بگو که از تو برای خودش چه امامزادهای ساخته؟مداممبرات دنبال یه دختر نجیب و آفتاب و مهتاب ندیده میگرده که بره خواستگاری و تو رو از تنهایی درآره. وای که چقد ما سادهایم؟"
شروین که از خنده ریسه رفته بود، گفت: " من که میدونم تو چرا مثل اسفند بالا و پایین میپری؟ چون تو رو خبر نکردم. خب منو که خوب میشناسی؟ تنها خورم." و دوباره قهقههای زد و با قیافهی فاتحانهای به بهادر خیره شد.
بهادر که کفرش درآمده بود،گفت: " بله بخند، اگه منم با یه دختر خوشگل شب و روزمو توی یک آپارتمان شیک و لوکس میگذروندم، میخندیدم. مثلِ منِ بیچاره نیستی که مدام زیر نظر مادرمم که کی میرم؟ کی برمیگردم ؟کجا میرم؟ اصلا با کی میرم؟ خوش به حالت والله، خیلی خوش شانسی! "
شروین با خنده گفت: " حالا مگه من خطایی کردم؟ "
بهادر گفت: " کم نه! چیه ترسیدی منم یه ذره دید بزنم فرستادیش تو اتاق؟ متوجه شدم بهش اشاره کردی که بره تو اتاق! اصلا تو عادتته از بچگی همیشه همه چی رو فقط برای خودت خواستی."
شروین با لحن با مزهای گفت: " خب ما اینیم دیگه، زرنگیم. حالا زیاد حرص نخور. سیر میشی و نمیتونی دست پختشو بخوری و بیشتر حسرت بخوری."
شروین اصلا اسم مهیا را بر زبان نمیآورد.تصمیم داشت فعلا بهادر را سرکار بگذارد و کلی بخندد به خوبی میدانست که بهادر هم اینک چه حالی دارد بعد از دقایقی کنار اتاق مهیا رفت و از همان پشت در گفت: " خانم نمیخوای به مهمون ما شام بدی؟ "
که بلافاصله مهیا از اتاقش خارج شد و میز شام را چید.بعد از چیده شدن میز غذا شرووین به آرامی کنار گوش مهیا گفت: " خودتم بشین با ما شام بخور."
مهیا که فهمیده بود شروین قصد اذیت کردن بهادر را دارد. فوری کنار آنها پشت میز غذا نشست و مشغول خوردن شامش شد.
شروین بهادر را زیر نظر گرفته و به خوبی می-دیدی که او چگونه مدام نگاهش به مهیاست. ولی مهیا برعکس او خیلی عادی مشغول خوردن شامش بود. بعد از لحظاتی بهادر با نگاهی به شروین گفت: " شروین شما هنوز ما رو به هم معرفی نکردین؟"
شروین با لبخند پر شیطنتی گفت: " مگه دو نفر و چند بار به هم معرفی میکنن؟ دفعهی پیش بهت معرفی کردم."
بهادر با تعجب پرسید:" شروین شوخیت گرفته؟ من کی ایشونو دیدم؟ اتفاقا همین حرفو خودشونم بهم گفتن. ولی آخه کی من دیدمشون که شما یادتونه ولی من خودم یادم نیست؟ یعنی من اینقدر گیج شدم؟ "
شروین گفت: " تو که از اولم گیج بودی. ولی یه ذره دقت کن حتما یادت میاد" بهادر گفت: " اتفاقا چند بار خواستم ازشون سوال کنم قبلا پیش تو کار میکرده یا نه؟ ولی راستیتش روم نشد. آخه بهشون نمییاد." مهیا گفت: " اتفاقا درست حدس زدین، من قبلا و همینطور الانم برای آقای سرخوش کار میکنم"
بهادر هر چه به مغزش فشار آورد و هر چه فکر کرد نتوانست به خاطر آورد که این دختر را کی و چه موقع دیده است!
شروین دوباره با شیطنت گفت: " حالا چه اصراری داری که قبلا دیدی یا ندیدی؟" بهادر گفت: " نه من باید بفهمم که قبلا ایشونو دیدم یا نه؟ آخه من اینقده گیج نبودم!" شروین با خنده گفت: " تو گیج نشدی! سایه خیلی تغییر کرده." که بلافاصله بهادر با بهت پرسید: " سایه؟ نمیخوای که بگی ایشون همون دختر عینک به چشم هستن؟"
مهیا گفت: " اگه عینک بزنم باور میکنین؟" و در حین جمعآوری وسایل روی میز گفت:" شما بفرمایین داخل سالن الان خدمتتون چایی میآرم."
به محض ورود بهادر و شروین به سالن بهادر با لحن پر از تردید و صدای آرامی پرسید: " شروین بگو که شوخی میکنی، بگو که منو سرکار گذاشتی." و شروین نیز با صدایی آرامتر از صدای او گفت:" جان تو راست میگم من خودمم تازه فخمیدم، اونم به طور اتفاقی." او بلافاصله گفت: " سایه به خاطر امنیت خودش و همینطور چون من تو آگهی گفته بودم که دختر جوون استخدام نمیکنم خودشو به اون شکل درآورده بود."
بهادر گفت:" حالا چرا این کارو انتخاب کرده؟ اصلا به کلاسش نمیخوره!" شروین گفت: " خودش میگه این کارو دوست داره، ضمنا زیادم بهش نگاه نکن، چشات خسته میشه. سر میز داشتم نگات میکردم، دیدم چطوری داشتی نگاش میکردی. روش حساب باز نکن که صاحب داره."
بهادر گفت:" حتما هم صاحبش تویی؟" شروین گفت: " شک نکن، ولی فعلا به کسی نگو! به توام زود تر گفتم فکرای بد نکنی. خودت که منو میشناسی من اهل اینجور کارا نیستم. اگه خدا بخواد میخوام به همین زودیا ازش خواستگاری کنم." و با مکث کوتاهی گفت: " بهادر من حدود یک سال و نیمه که دارم با این دختر زندگی میکنم|. فقط من میدونم که چه خانومیه اصلا نمیخوام از دستش بدم، البته اگه خودش قبول کنه."
بهادر گفت:" تحصیلاتش در چه حده؟ بهت میخوره؟"
شروین گفت: " اون مهم نیست، اون قابل حله، مهم ظاهر و باطنشه که حرف نداره. فقط تنها عیبی که داره ،اینه که نسبت به مردا خیلی بد بینه. میدونی بهادر، اصلا مثل دخترای دیگه نیست. آدم باهاش خیلی راحته."
بهادر گفت: " تو واقعا شب و روز با این دختره زندگی میکنی؟ خوب طاقتی داری والله من اگه بودم دو روزه دیوونه میشدم."
شروین گفت:" خب فرق منو تو ،تو همینه دیگه! من آدمم ولی تو آدم نیستی همین." بهادر گفت: " دیگه اینقدر خودتو تحویل نگیر!" که درست درمیان حرفهایشان مهیا با چای و میوه وارد سالن شد.و گفت : " اگه اجازه بدین من برم تو اتاقم."
بهادر گفت:" خیلی از دیدنتون خوشحال شدم ولی میشه لطفا یه بار دیگه به همون شکل قبلیتون در بیاین تا من باور کنم؟"
شروین گفت: " اونو ولش کن میخوام اگه سایه قبول کنه یه چیزی نشونت بدم که میدونم اونو دیگه اصلا باور نمیکنی. لطفا یه دقیقه صبر کن. " و بلافاصله کنار مهیا رفت و گفت: سایه خواهش میکنم رو حرفم حرف نیار و بدون که اینم جزو وظایفته!"
مهیا بِروبِر خیرهی شروین شد و گفت:" یعنی چی آقا؟ خودمو بکشم چی؟ اونم جزو وظایفمه؟ اینطور نمیشه آقا هر روز یه چیز تازه به وظایفم اضافه میشه اگه حقوقمو اضافه میکنین چشم گوش میکنم" شروین گفت:" سایه خواهش میکنم، میخوام جلوی این بهادر یه ذره تکنیکهای تکواندو رو نشون بدی. البته خودمم خیلی دلم میخواد دوباره ببینم. ولی میخوام یه ذره روی این بهادر رو کم کنی."
مهیا گفت:" اگه قراره روی شما آقایون کم بشه حتما پس یه چند لحظه اجازه بدین لباس مخصوصمو بپوشم."
شروین گفت: " باشه، پس زود باش." و بلافاصله به کنار بهادر رفت و گفت: " الان اگه این کاری که گفتم انجام بده تازه میفهمی که من با کی دارم زندگی میکنم و تازه میفهمی که این دختر ارزش همه چیز رو داره."
در همین موقع مهیا که موهاشو بالای سرش محکم بسته بود با لباس مخصوص تکواندو که هر روز آن را میپوشید و در خانه تمرین میکرد وارد سالن شد.
بهادر که واقعا دهانش از تعجب باز مانده بود با حیرت به تماشای او نشست و شروین نیز با دیدن مهیا با آن لباس و هیکل با تمام عشق و علاقه نگاهش کرد. دیگر نمیدانست چه بگوید.
مهیا دستهایش را بهم چسباند و جلوی آن دو تعظیمی کرد و شروع به انجام تکنیکهای تکواندو شد. بهادر و شروین محو زیبایی و کارهای این دختر جوان شده بودند و از جایشان جُم نمیخوردند. مهیا پرشهایی میکرد که آن دو هاج و واج فقط نگاهش میکردند و بالاخره هم بعد از انجام چند تکنیک ، تعظیمی کرد و با گفتن شب بخیر بلافاصله وارد اتاقش شد.
بهادر با نفس عمیقی گفت:" شروین واقعا تو با وجود این دختر توی خونه چیکار میکنی؟ به خدا اگه من به جای تو بودم، تا حالا تو بیابونا آواره و سرگردون بودم. عجب جاذبهای داره! "
شروین گفت: " حالا خیلی هنرای دیگه داره که همیشه از دیدنش تعجب میکنم. دلم میخواد فقط بشینی پیشش و ببینی چقدر قشنگ رانندگی میکنه! دکور این خونه رو که میبینی همه رو خودش ترتیبش و داده بهادر یه مرد دیگه چی میخواد، هان؟ چی میخواد؟"
شروین با حرفهایی که به بهادر میزد به او میفهماند که به هیچ عنوان روی مهیا حسابی باز نکند که حاضر نیست اورا با هیچ دختری عوض کند. البته اگه مهیا راضی میشد و او را بعنوان همسرش میپذیرفت.
درست یک روز مانده به تحویل سال نو مهیا خطاب به شروین گفت: " آقا خواهشا در نبود من حسابی مواظب خودتون باشین که خدایی نکرده یه موقع من بیکار نشم."
شروین گفت: " خیلی بی معرفتی سایه، فقط به فکر بیکار شدنتی." مهیا گفت: " پس چی فکر کردین آقا؟ هر مردی که کم میشه یکی به نفع ما خانوماست."
شروین سرش را با لبخندی تکان داد و گفت:" فردا ساعت چند میری؟" مهیا گفت:" صبح زود، فکر نکنم شما رو ببینم."
شروین گفت:" تلفن یادت نره " مهیا گفت: " ما که تلفن نداریم ولی اگه خرجشو بدین هر روز بهتون زنگ میزنم" شروین گفت:" آخه بی انصاف، تو نمیخوای به خاطر من حتی یک ریالم خرج کنی؟"
مهیا گفت: " نخیر آقا می دونین که من عادت به ولخرجی ندارم."
شروین گفت:" تو زنگ بزن خرجش با من."
صبح آن شب با وجود اینکه مهیا خیلی زودتر از روزهای پیش از خواب برخاسته بود ولی شروین از او زودتر بیدار شده بود و دلش نیامده بود تا او را نبیند.
به محض ورود محیا به خانهاشان پدرش و همینطور مهسا و
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:10 ب.ظ
 
ارسال: #44
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مهدیه از دیدنش بسیار خوشحال شدند . مهیا بعد از حال و احوال و بوسیدنشان گفت : «بچه ها بعد از ظهر می خوام ببرمتون بیرون کمی بگردیم ، البته با اجازه ی بابا .»


منصور گفت :«آره مهیا جان ! اگه برات زحمتی نیست کمی بچه ها رو ببرشون بیرون تا دلشون کمی وا شه. »


بعد از ظهر آن روز مهیا دو خواهرش را بعد از مدت ها برای کمی تغییر آب و هوا بیرون برد و کاری کرد تا به آن ها حسابی خوش بگذرد .


همیشه دلش برای خواهرانش که هیچ دلخوشی نداشتند می سوخت . مهسا که مدام یا باید به پدرش رسیدگی می کرد ، یا درس می خواند ، و یا کارهای خانه را انجام می داد . و مهدیه نیز دختر کوچک خانه که خیلی زود نوازش مادر را از دست داده بود ، باید پا به پای مهسا ، به پدر و کاهای خانه می رسید .


آن روز بعد از این که با هم به سینما رفتند و گشتی در خیابان های شلوغ تهران زدند ، شامی نیز در کنار هم خوردند و نزدیک نه شب به خانه بازگشتند .


مهسا و مهدیه ، مهیا را چون مادری مهربان و فداکار می دیدند . به قدری وابسته اش بودند که حدی نداشت . هر روز ، روز شماری می کردند تا روز جمعه از راه برسد و مهیا به خانه بیاید و روزی را با آن ها بگذراند .


مهیا نیز هر چه پول و محبت در چنته داشت ، نثار آن دو و پدر می کرد . حاضر بود حتی جانش را هم بدهد ولی آن ها را غمگین نبیند .


شب وقتی به خانه رسیدند ، مهیا شامی را که برای پدر خریده بود ، داخل سینی قرار داد و روی پاهای او گذاشت و با بوسه ای به روی گونه هایش ، گفت : « بابا ببخشین که دیر کردم ، خیابونا خیلی شلوغ بود .»


منصور گفت : « مهم اینه که به شما خوش گذشته ، همین .» و شروع به خوردن غذایش کرد .


صبح آن شب قبل از این که بقیه از خواب بیدار شوند ، مهیا از خواب بیدار شد و نمازش را خواند و مشغول آماده کردن سفره ی هفت سین شد . هدیه پدر و خواهرانش را نیز کنار سفره ی هفت سین قرار داد و عکس مادر را نیز کنار قرآن گذاشت . هر سال به هنگام تحویل سال نو ، جای خالی مادر در کنار سفره ی هفت سین ، اشک را به چشمان تک تکشان می نشاند . انگار که مهناز با رفتنش ، خوشبختی را از آن خانه برده و بد بختی را برای همیشه بر جای گذاشته بود .


با تحویل سال نو مهیا قبل از خواهرانش ، پدر را در آغوش کشید و بوسه ای به روی گونه های استخوانیش نشاند و هدیه ای را به دستش داد و گفت : « قابلتو نداره بابا !»


منصور که همیشه در مقابل محبت های مهیا چشمانش پر از اشک می شد ، آن روز هم با دیدن مهیا و محبتش ، دوباره چشمانش پر از اشک شد و او را محکم به خود فشرد و گفت : « بدون تو می میرم بابا ، همیشه مواظب خودت باش .»


مهیا دستی به روی صورت پدر کشید و گفت : « نگران نباشین بابا ، بادمجون بم آفت نداره !» و با چهره ای شاد و خندان به سوی خواهرانش چرخید و آن دو را نیز چون مادری مهربان در آغوش کشید و هدیه شان را به دستشان داد و سال خوبی را برای هر دوشان آرزو کرد . که با این کار ، لبخند را به لبان هر دوشان نشاند و خوشحالشان کرد.


بعد از ساعتی با یاد شروین وارد اتاقی دیگر شد و شماره ی او را گرفت . ولی بعد از شنیدن چندین بوق ممتد ، متوجه شد که او در خانه نیست . دوباره به کنار پدر رفت و خود را با او مشغول کرد . ولی تمام هوش و حواسش در پی خانه ی شروین بود که او به هنگام تحویل سال نو کجا و با چه کسی بوده است ؟


مهیا و مهسا در آن چند روز تعطیلی حرف های بسیاری را برای گفتن به هم داشتند . مهسا از دانشکده اش می گفت و از این که خیلی دلش می خواهد به همراه درس ، به کاری نیز مشغول شود . ولی باز هم مهیا با بهانه های جوراجور او را از فکر کار کردن در خارج از خانه بازداشت و گفت :«مهسا خانم، تو چرا عادت داری یه حرفو صد بار تکرار کنی ؟ وقتی می گم نه ، یعنی نه . حالا بگو ببینم بازم اون پسره مزاحمت می شه یا نه ؟»


مهسا که به خوبی به اخلاق خواهرش وارد بود و دلش نمی خواست که او را وارد مشکل دیگری بکند ، گفت :« نه» ولی او دروغ می گفت . هر روز پسری لات و بی سر و پا ، بر سر راهش سبز می شد و به او پیشنهاد دوستی و خیلی چیزهای دیگر می داد . که او با این حرف ها و حرکاتش به شدت موجب آزار و اذیت مهسا می شد .


مهیا با شنیدن پاسخ منفی مهسا گفت : « خلاصه هر وقت دوباره مزاحمت شد ، بهم بگو تا حسابشو برسم . این طور پسرا باید حسابی ادب بشن تا آدم شن و دیگه هوس مزاحمت به سرشون نزنه .»


یکی از همان روزهای تعطیل ، مهدیه که همیشه کنار خواهرش مهیا احساس آرامشی عجیب می کرد ، رو به او کرد و گفت : « آبجی کاش همیشه پیش ما بودی ، وقتی تو هستی من اصلا ً دلم تنگ نمی شه . ولی وقتی تو نیستی حوصله ام سر می ره .»


مهیا گفت : «می دونم مهدیه جان ، ولی می دونی که چاره ای نداریم . سعی کن از این حرفا پیش بابا نزنی که دلخور می شم .»


مهیا در آن چند روزی که در کنار خانواده اش بود ، تا آن جایی که از دستش بر می آمد ، کاری کرد تا کمی به آن سه خوش بگذرد . آن ها را بر سر خاک مادر برد ، پارک برد ، سینما برد . خلاصه حسابی آن ها را گرداند . به هیچ وجه اجازه نداد که پدر در روزهای تعطیل عید ، در خانه تنها بماند و غصه بخورد . همراهی پدر با آن ها ، واقعا ً برایشان مشکل بود ، ولی چاره ای نبود . او نیز احتیاج به هوای آزاد و تنوع داشت . هر چند که پدر نیز انگار سال ها بود که با مادر مرده و به آسمان ها پر کشیده بود . ولی مهیا تا آن جایی که از دستش بر می آمد و در توانش بود ، او را با صحبت های شیرینش ، سرگرم می کرد و می خنداند.


و بالاخره روز هشتم عید هم از راه رسید و مرخصی مهیا به پایان رسید . آن روز به قصد رفتنش به خانه ی شروین ، رو به پدر کرد و گفت : « بابا من امروز مرخصیم تموم شده ، دیگه باید برم .»


منصور نگاهی به دخترش انداخت و با آه بلندی گفت : «مهیا جان کی می شه ببینم تو درست تموم شده و از این کاری که من از روز اولم راضی به انجامش نبودم ، راحت بشی ؟ به خدا مهیا تو حیفی .»


و مهیا در جواب حرف پدرش ، فقط نگاهش کرد و به خیلی چیزها اندیشید . پدر در چه فکری بود و او در چه فکری ؟ او هر روز که می گذشت ، بیشتر از روز قبل نگران رفتن از خانه ی شروین و دل کندن از او بود . نمی دانست عاقبت چگونه و با چه دلی خانه ی شروین را ترک و از او جدا خواهد شد .


بعد از پوشیدن لباس هایش ، با بوسیدن پدر و خواهرانش به قصد ترک خانه ، به سمت در خروجی حرکت کرد . ولی مثال مادران همیشه نگران ، قبل از خروجش دوباره به سوی مهسا برگشت و به او خاطر نشان کرد که حسابی مواظب پدر و مهدیه باشد . همین طور دوباره به او گوشزد کرد که اگر باز هم کسی مزاحمش شد ، حتما ً به او اطلاع دهد و چیزی را از او مخفی نگاه ندارد . و بالاخره با تمام شدن حرف هایش از خانه خارج و راهی خانه ی شروین شد .


حال عجیبی داشت . اشتیاق دیدار شروین تمام وجودش را پر کرده بود . نمی دانست آیا شروین در خانه است یا نه ؟ وقتی به خانه رسید همه جا را تمیز و مرتب دید . در حالی که لبخندی به لب داشت با خود گفت : «نه بابا ! این شروینم کم کم داره مرتب می شه .»


نمی دانست آیا شام تهیه کند یا نه . وسایلش را جا به جا کرد و بالاخره شامی آماده کرد و میز غذا را چید و منتظر نشست .


ساعت یازده شب شده بود ، ولی از شروین خبری نبود . بعد از ساعتی همان جا روی مبل پلک هایش سنگین شد و خوابش برد . شروین همان روز اول عید ، به خانه ی عمه و خاله اش رفته و عید را به آن ها تبریک گفته بود . ولی بقیه ی روزها را در خانه مانده بود تا شاید مهیا به او زنگی بزند و حالی از او بپرسد . ولی انتظارش بی نتیجه مانده و مهیا هیچ تماسی با او نگرفته بود . که این شروین را بسیار پکر و دمغ کرده و به این فکر انداخته بود که آیا این دختر ، اصلا ً دلش برای او تنگ هم می شود یا نه ؟


روز هشتم عید بود که شروین به خانه ی یکی از دوستانش دعوت شده و بعد از اصرار های فراوان دوستش ، شب را نیز برای شام در کنار او ماند .


تقریبا ً ساعت دوازده شب بود که وارد خانه شد و با دیدن مهیا که روی کاناپه خوابش برده بود ، لبخند قشنگی به روی لبانش نقش بست و همان جا برای دقایقی به تماشای او ایستاد . بعد از لحظاتی که از تماشای او سیر نمی شد ، با کشیدن آه بلندی ، زیر لب با خود گفت : «دختره ی بی معرفت ، هیچ می دونی که چقدر دلم برات تنگ شده بود ؟ هیچ می دونی که چقدر هواتو کرده بودم ؟ ولی تو چه بی خیال گرفتی و راحت خوابیدی .»


به اتاقش رفت و به همراه پتویی برگشت و آن را به آرامی به روی مهیا کشید و بدون هیچ سر و صدایی دوباره وارد اتاق خودش شد و با خیالی آسوده به خواب رفت .


صبح روز بعد وقتی که مهیا پتو را به روی خود دید ، مطمئن شد که شب قبل شروین به خانه آمده است . با تکانی به خود و کش و قوسی به اندامش ، از روی کاناپه به زیر آمد و صبحانه ی مفصلی را آماده کرد و به انتظار او نشست . هنوز ساعتی از انتظارش نگذشته بود که شروین را در کنار در آشپزخانه خندان به تماشای خود دید . با زدن لبخندی به روی شروین از روی صندلی بلند شد و با صدای سر خوشی گفت : « سلام آقا ، سال نو مبارک !»


شروین وارد آشپزخانه شد و با لبی خندان گفت : « به به سایه خانوم ، چه عجب از خونتون دل کندین و به یاد این شروین بدبخت افتادین که بابا این بی چاره هم تنهاست و کسی رو نداره . خیلی بی معرفتی سایه ! حد اقل یه زنگ بهم می زدی !»


مهیا گفت : « چون می دونستم سرتون حسابی گرمه و احتیاجی به تماس من ندارین ، خودتون که آقایونو بهتر از من می شناسین . بنده خداها هیچ وقت نمی ذارن بهشون بد بگذره و وقتشون تلف بشه . من روز اول زنگ زدم ، ولی شما تشریف نداشتین .»


شروین گفت : « حتما ً زنگ زدی ببینی کی گوشی رو بر می داره !»


مهیا گفت : « نخیر آقا ، این چیزا که به من ربطی نداره ، فقط می خواستم عیدو بهتون تبریک بگم که دیدم نیستین . با نبودنتون خیالم راحت شد که تنها نموندین و جایی رفتین . حالا اون جا کجا بوده ، دیگه خدا داند و خودتون !»


شروین با خنده گفت : « به نظر خودت یه مرد مجرد کجاها می تونه بره که بهش خوش بگذره ؟»


مهیا گفت : « والا مرد مجردو نمی دونم ، ولی زن مجردو می دونم کجا می ره .»


شروین گفت : « جدی ! به مام بگو ببینم شما دخترای مجرد کجاها می رین که بهتون خوش بگذره؟»


مهیا با لبخند با نمکی گفت : « معلومه ، جایی که شما آقایونو کمتر ببینیم و حرص بخوریم .»


شروین دست هایش را خیلی بامزه به روی سرش گذاشت و گفت : « ای وای سایه ، سال عوض شد ، ولی تو هنوز عوض نشدی !»


مهیا گفت : « هر وقت شما آقایون عوض شدین ،منم عوض میشم . حالا بگذریم آقا ، امیدوارم امسال سال خوبی داشته باشین و به همین زودیا صاحب اهل و عیال بشین و سر و سامون بگیرین .»


شروین گفت : « باور می کنی سایه امسال هر کی منو دیده ، این دعا رو برام کرده !»


مهیا گفت : « خب برای این که چشمشون به موهای سفیدتون افتاده .»


شروین گفت : « بسه دیگه سایه ، لطفا ً برام حرف درست نکن . من کجای موهام سفید شده ؟! ولی سایه اتفاقا ً به فکرش افتادم که امسال حتما ً دیگه از تنهایی در بیام . به عمه ام تأکید کردم که دنبال یه دختر خوب باشه » و بلافاصله به مهیا چشم دوخت تا عکس العمل او را ببیند .


ولی مهیا با وجود این که با شنیدن حرف شروین دوباره غم بزرگی بر دلش خیمه زد ، ولی باز هم به روی خودش نیاورد و گفت : « کار خیلی خوبی کردین به عمه تون سپردین . ولی یادتون باشه اول باید منو ببینه . »


شروین گفت : « البته این دفعه قضیه یه ذره با دفعه ی قبل فرق می کنه . فکر نکنم اگه بخوام زن بگیرم با این شکل و شمایل تو ، کسی راضی بشه تو این جا بمونی ! خودت که خانوما رو بهتر می شناسی ؟ هیچ وقت دویت ندارن از خودشون خوشگل ترو ببینن ، اونم تو خونه ی خودشون . »


مهیا گفت : « گوشی دستم اومد آقا ! میترسین مثل دفعه ی پیش به هم بخوره و طرف بپره ! چشم آقا ، از فردا دنبال کار می گردم . » و بلافاصله از کنار شروین دور شد و باز هم او را به این فکر انداخت که باید با این دختر چه کند تا کمی احساس او را بفهمد ؟


روزهای تعطیل عید ، آن خانه بدون وجود مهیا برای شروین واقعا ً دلتنگ کننده و طاقت فرسا شده بود . تمام آن روزها در عالم تنهایی جدیانه با خود تصمیم گرفته بود که آن سال رفتاری از خود نشان دهد ، تا شاید مهیا را به خود علاقه مند سازد و با دیدن علاقه ی او نسبت به خودش ، جرأت این را پیدا کند تا از او خواستگاری کرده تا زندگی قشنگی را در کنار او آغاز کند .


روزها و ساعت ها با خود اندیشیده و نقشه کشیده بود که چگونه این دختر سرسخت را به راه آورد و چگونه حسادت او را برانگیزد . ولی آن روز باز هم مهیا به محض شنیدن تصمیم و قصد ازدواج شروین ، از یافتن کاری دیگر برای او سخن گفته و باز هم حسابی کفر او را در آورده بود .


فقط خدا می دانست که آن روز مهیا با شنیدن تصمیم جدیانه ی شروین در مورد ازدواجش ، به چه حال و روزی افتاد و چگونه در خود شکست و چگونه تمام وجود ش سست و به عزای از دست دادن او نشست .


شنیدن حرف های شروین برای او چون پتک سنگینی بود که بر فرق سرش فرود آمد و او را دچار سر درد وحشتناکی کرد که بدون معطلی به بهانه ای از کنار شروین دور شد و به اتاق خودش رفت . ولی به محض ورود به اتاقش ، همان جا پشت در به روی زمین سر خورد و در خود مچاله و با کشیدن آه بلندی زیر لب گفت : «قسمت منم اینه دیگه ، فقط باید خوشبختی دیگرانو ببینم و حسرت بخورم . » و بدون این که در اختیار خودش باشد ، چنان اشکی به روی صورتش غلتید که حتی شانه هایش را نیز به لرزه در آورد .


همان شب مهیا بعد از آماده کردن میز شام ، خطاب به شروین گفت : « آقا با اجازتون می رم اتاقم . »


شروین چهره اش را در هم کشید و گفت : « سایه تا کی می خوای جدا از من شام بخوری ؟ به خدا تنهایی از گلوم پایین نمی ره . حد اقل تا زمانی که زن نگرفتم ، نزار شبا تنهایی شام بخورم .»


مهیا گفت : « حالا از گلوتون پایین نمی ره ته بشقابو در میارین ؟ »


شروین گفت : « سایه خانم به جای این که مدام از اشتهای بنده بگی ، بشین . آخه چه لزومی داره هم تو تنهایی غذا بخوری هم من ؟ به خدا مسخره است ، هر کی ببینه خنده اش می گیره .»


و مهیا بعد از اصرار های فراوان شروین ، قبول کرد که از آن شب کنار شروین بنشیند و با او شام بخورد . و این اولین گامی بود که شروین برای نزدیکی به مهیا برداشت .


همان شب در حین خوردن غذا ، شروین رو به مهیا کرد و گفت : « می دونی سایه ، آدم قبل از ازدواج همش نگرانه که زوج مناسبی گیرش میاد یا نه ؟ آخه خودت که بهتر می دونی ، چشمم از شهرزاد ترسیده .»


مهیا گفت : « آقا شما انتخاب کنین ، من سه جلسه که باهاش بیرون برم ، می فهمم که به دردتون می خوره یا نه !»


شروین : « یعنی تو کمکم می کنی ؟ »


مهیا گفت : « خب مسلمه ! چون خیلی خوب می دونم که چه جور دختری به دردتون می خوره .»


شروین گفت : « دوست دارم دختری رو که انتخاب می کنم ، مثل تو باشه ، نجیب و پاک و خوشگل و خانم که از هر انگشتش هم یه هنر بریزه و مثل تو همه چی بلد باشه که دیگه به مستخدم احتیاجی نداشته باشیم . آخه دوست ندارم یه نفر مدام ما رو بپاد . البته خودت که می دونی ، تا تو هستی کسی زن من نمی شه .»


مهیا گفت : « ممنون آقا که از الان عذرمو خواستین ، فهمیدم که باید دنبال کار بگردم .»


شروین که با شنیدن حرف مهیا دوباره حسابی کفرش در آمده بود با لحن تندی گفت : « نگران نباش ! قبل از این که ازدواج کنم ، خودم یه کار خوب برات پیدا می کنم . فقط تو درستو بخون بقیه اش با من .»


بعد از ظهر فردای همان شب بود که شروین با نگاهی به مهیا گفت : « سایه خانم شما توی این خونه حوصله تون سر نمی ره ؟ »


مهیا گفت : « نخیر آقا ! من که عین شما بیکار نیستم حوصله ام سر بره . به قدری رو سرم کار می ریزین که دیگه فرصت این که حوصله ام سر بره رو ندارم .»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:11 ب.ظ
 
ارسال: #45
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شروین گفت: (ولی من حوصله ام حسابی سر رفته،برو حاضر شو با هم بریم سینما.)
مهیا با چهره ای که نشان می داد از حرف شروین بسیار تعجب کرده است،گفت: (چی گفتین آقا؟!با هم بریم سینما؟نه آقا،این کار اصلاً درست نیست.ضمناً خوبیتم نداره،مردم چی می گم؟) در حالی که بر عکس حرفهایش ،دلش لک زده بود که به همراه شروین از خانه خارج شود و گشتی در اطراف شهر بزند. ولی همیشه از این که روزی یکی از دوستانش او را به همراه شروین ببیند و دروغهایش لو برود،وحشت داشت.
شروین با حرف مهیا چینی میان ابروانش انداخت و گفت: (سایه خواهش می کنم ادا و اصول درنیار و این اُمُل بازیارم بذار کنار،من که بارها بهت گفتم تو برام مثل ترانه می مونی.گذشته از همه ی اینا،منو تو مثل دو تا دوستیم.حالا که اینطور شد اصلاً دلم می خواد امروز ببرمت بیرون و کمی بگردونمت،مگه بده؟)
مهیا آن روز خیلی تلاش کرد تا به همراه شروین از خانه خارج نشود،ولی شروین مثل کنه به او چسبید و به قدری سماجت کرد تا سرانجام مهیا را از رو برد و به همراه او از خانه خارج شد.آن روز بعد از این که با هم سینمایی رفتند و گشتی داخل شهر زدند،شامی نیز در کنار هم خوردند و نزدیک دوازده شب به خانه بازگشتند.
آن شب و آن روز چنان به هر دو خوش گذشته بود که هر دو با چهره هایی متبسم و شاد وارد خانه شدند و با هزاران افکار و آرزوهایی ناگفته،وارد اتاقهایشان شدند.
شروین رفتارهای مهیا را در همه جا زیر نظر گرفته و او را دختری می دید اجتماعی و خوش برخورد که بر عکس شغل و سوادی که داشت،خیلی با کلاس و محترمانه با دیگران برخورد می کرد.که این مدام باعث تعجب شروین می شد.
روزها می گذشت و شروین عاشق و عشق تر می شد،ولی از ترس مهیا چیزی از احساسش را بروز نمی داد و خیلی عادی و برادرگونه با او برخورد می کرد.از این که اگر احساسش را به او بگوید و او بگذارد و برود،همیشه نگران بود.مدام از خودش رفتارهایی نشان می داد که مهیا را به مردان خوش بین تر کند.ولی او مدام با خنده و شوخی از جنس خراب مردان سخن می گفت.وقتی شروین می پرسید: (یعنی منم بدم؟)
مهیا می گفت: (شما که سر دسته ی همه ی مردای بدین.)
مهیا هر شب کنتظر بود تا ببیند آیا شروین در مورد دختری با او سخن می گوید یا نه؟ولی هر شب می آمد و می رفت و شروین هنوز هم در مورد هیچ دختری با او سخن نگفته بود.تا اینکه بالاخره یکی از شبها مهیا دیگر طاقت نیاورد و پرسید:(راستی آقا عمه تون کاری کردن یا نه؟)
شروین با تعجب پرسید:(راجع به چه کاری؟)مهیا گفت :( خب مگه قرار نبود برای شما یه زوج مناسب پیدا کنن؟)
شروین با چینی به پیشانیش گفت: ( حالا چرا به جای من،تو عجله داری؟نخیر فعلاً مشغول دختریابیه.خودت که بهتر می دونی،من کمی سلیقه ام بالاست و هر کسی رم به این زودیا نمی پسندم.)
یکی از روزهای جمعه بود که مهیا برای دیدار از خانوده اش راهیه خانه شان شد.ولی سرتاسر آن روز مهسا را مدام در فکر و پکر دید.بالاخره مهیا طاقت نیاورد و مهسا را به بهانه کاری به گوشه ای کشاند و به آرامی پرسید: (مهسا جان چیزی شده؟)مهسا گفت: (نه، چطور مگه؟)مهیا گفت: (یعنی من خواهرمو نمی شناسم؟حالا لب باز من ببینم چی شده؟)
مهسا گفت: (آخه می ترسم عصبانی بشی.)مهیا گفت: (پس درست حدس زدم؟چیزی هست.بازم قضیه ی اون پسره ی بی سروپاست؟) مهسا به یکباره بغضش دهن باز کرد و با گریه گفت: (آره درسته،دیگه کلافه ام کرده.فهمیده من نه برادری دارم و نه پدر سالمی،هر روز مثل کنه می چسبه به من و مزاحمم می شه.دیگه اعصاب برام نذاشته.)
مهیا با چهره ای درهم گفت: (نگران نباش!من همون روز اول که بهم گفتی باید ادبش می کردم.ولی مهم نیست،خودم درستش می کنم.)
و فردای آن روز که صبح شنبه بود،از خانه خارج نشد.مهسا با دیدن خواهرش که در خانه مانده است پرسید: (پس مگه تو سر کار نمی ری؟)مهیا گفت: (چرا کمی دیرتر می رم،تو برو دانشگاهت دیر می شه.)
و بلافاصله با خروج مهسا از خانه،مهیا نیز با عجله مانتواش را پوشید و از خانه بیرون زد.ولی تا پایش را از خانه بیرون گذاشت.مهسا را ندید.سرتاسر کوچه را دوید تا به خیابان اصلی رسید. به محض رسیدن به خیابان اصلی،به ناگاه نگاهش به پسرکی حدوداً بیست و پنج ساله افتاد که سایه به سایه ،به دنبال مهسا بود.مهیا به آرامی شروع به تعقیب آن دو کرد.پسرک مثل کنه به مهسا چسبیده و مدام کنار گوش او ور می زد.و مهیا به خوبی می دید طفلک مهسا بدون حتی کلامی،سرش پایین بود و چیزی نمی گفت.مهیا به شدت عصبانی بود،ولی تصمیم گرفت فعلاً جلوتر نرود.چون دلش نمی خواست در محل زندگیشان آبروریزی کند.بدون اینکه صدایش در آید به همان صورت به دنبالشان حرکت کرد.
با رسیدن به ایستگاه اتوبوس،مهسا سوار اتوبوس شد. و آن پسرک لات و بی سر و پا نیز به دنبالش سوار اتوبوس شد.مهیا بلافاصله با سوار شدن به یک خودروی دربستی ،از راننده خواست تا اتوبوس را دنبال کند. درست در ایستگاهی که مهسا پیاده شد،پسرک هم پیاده شد.مهیا فوری با پرداخت کرایه ی راننده ،پیاده شد و سایه به سایه شان حرکت کرد. اتفاقاً مسیر مهسا بسیار خلوت و کم تردد بود و مهیا به این می اندیشید که طفلک مهسا هر روز در این مسیر خلوت،با این عوضی چه می کرده و چگونه این همه مدت را طاقت آورده است.
مهیا که با دیدن اعمال و حرکات آن پسرک بی سروپا،خون خونش را می خورد و از شدت خشم دندانهایش را به هم می فشرد،بالاخره در یک موقعیت مناسب دیگر طاقتش طاق شد و با صدایی که بیشتر به فریاد شبیه بود گفت: (آهای شازده پسر،عوضی گرفتی .اگه حرفی داری،من آماده ی شنیدنم.)
مهسا به محض شنیدن صدای خواهرش، قدمهایش سست و در جا میخکوب شد. شدت ضربان قلبش چنان شدت گرفت که دست و پایش را به لرزه انداخت.خواهرش را به خوبی می شناخت و مطمئن بود که برای این جوان،نقشه هایی کشیده است.پسرک با توقف مهسا،نیشخندی به لب نشاند و گفت: (خوشم اومد،بالاخره انگار حالیت شد که می خوامت؟)
مهیا که با حرکات پسرک جری تر شده بود،با صدای فریادی که بلندتر از قبل بود گفت: ( آهای بچه سوسول!با تو بودم.حرفی داری،بیا پیش من!)
252تا267
پسرک که تازه متوجه صدای مهیا شده بود،به سمت او چرخید و با لحن لات مآبانه ای گفت: (بله،فرمایشی بود؟)
مهیا بلافاصله با گامهایی تند و محکم خود را به او رساند و درست رو در روی او قرار گرفت و با صدای خشکی گفت: (فرمایش نه،دستور بود.آقا پسر،از همین ساعت و از همین دقیقه و از همین ثانیه،راهتو می کشی و می ری پی کارت! دیگه ام سر به سر دخترای مردم نمی ذاری،و گرنه بد می بینی بچه پر رو.)
پسرک که خط چاقویی نیز به روی یکی از گونه هایش خودنمایی می کرد،دوباره دهانش را برای مهیا کج و کوله کرد و سینه اش را به جلو داد و گفت: (مثلاً چه طوری بد می بینم خانوم خانوم؟اصلاً به تو چه مربوطه،مگه تو وکیل وصی دخترای مردمی؟اگه ناراضی باشن،خودشون زبون دارن.)
مهیا قدمی به او نزدیک شد و گفت: (آشغال عوضی،بلبل زبونی نکن! فوری گورتو گم کن تا خودم گمت نکردم؟از تو گنده تراشو نشوندم سرجاشون،تو که عددی نیستی بچه پررو!حالا دیگه گمشو.)
پسرک دوباره دهانش را کج و کوله کرد و گفت: (جدی! چه جوری؟ نشون بده مام ببینیم.هر چند خودتم خوشگلی و حاضرم جا تو با این دختره عوض کنم.)
مهیا بلافاصله یقه ی پسرک را گرفت و محکم تکانش داد و گفت: (پسره ی پررو گفتم گم شو،کاری نکن جنازه تو پهن زمین کنم.)
پسرک که رنگ و رویش سرخ شده و مردمک چشمانش از شدت عصبانیت دودو می زد گفت: (نه بابا،خیلی پررویی! شیطونه می گه رو تو کم کنم.)و به ناگاه مشت محکمی به صورت مهیا حواله کرد که مشتش درست با چشم مهیا برخورد کرد.مهسا با دیدن حرکت پسرک به سمت مهیا دوید و پسرک را محکم به عقب هل داد. ضربه ی مشت پسرک،چنان ناگهانی و کاری بود که مهیا برای لحظاتی غافلگیر و گیج و از خود بی خود شد.ولی بلافاصله به خود آمد و سرش را به چپ و راست تکان داد و با یک حرکت تند،به او حمله کرد و تا می توانست او را چپ و راست کرد.کم کم عده ی زیادی از مردم خیابان،به دورشان جمع شده و شروع به تشویق مهیا کردند.مهیا مدام با فریاد تکرار می کرد: (ترو خدا مهیا بسه دیگه،کشتیش.)
ولی مهیا که از شدت حال خودش را نمی فهمید،مدام می گفت: (نه مهسا،این طور آشغالا نباشن،؛بهتره.)
مردهای خیابان فقط تشویق می کردند و برایش دست می زدند و هورا می کشیدند.انگار که دیر زمانی با چنین صحنه ای روبرو نشده بودند. و شاید هم برایشان خیلی عجیب بود که دخترکی اینچنین بزن بهادر باشد.
مهسا از شدت هیجان و ترس در حال لرزیدن بود،بالاخره به خود جرأتی داد و به مهیا نزدیک تر شد و کشیده ی محکی به صورتش زد و با فریاد گفت: (بسه دیگه مهیا! بسه! می خوای خودتو تو دردسر بندازی؟برای همین هیچوقت بهت چیزی نمی گم؟)
مهیا با کشیده ی محکم و فریاد های مهسا به خود آمد و لباسش را مرتب کرد و به پسرک نزدیک تر شد و گفت: (این دفعه بهت رحم کردم،ولی مطمئن باش که دفعه ی دیگه رحمی تو کار نیست.)
و بلافاصله از کنار پسرک دور شد و به همراه مهسا راهیه دانشگاه او شد. ولی قبل از جدا شدن از خواهرش،به او گوش زد کرد که بعد از آن،دیگر هیچ چیزی را از او مخفی نکند.و در حالیکه چشمش بد جوری درد می کرد و بدجوری کبود شده بود،راهیه خانه ی شروین شد.
مانده بود که با این چشم کبود چگونه جلوی شروین ظاهر شود. تصمیم گرفت به محض ورود شروین به خانه،عینکش را به روی چشمانش بزند تا او متوجه کبودی زیر چشمش نشود.با وجود این که چشمش بدجوری درد می کرد ،ولی وقتی به کتک هایی که به آن پسرک لات و بی سرو پا زده بود،می اندیشید،خنده اش می گرفت و دلش خنک می شد.ولی با همه ی این ها باز هم نگران مهسا بود. نگران از این که مبادا پسرک بالاخره زهرش را به او بریزد.
آن روز چندین بار با خود تصمیم گرفت که از شروین مقداری پول قرض کند و خانواده اش را از آن محل نجات دهد.ولی نه غرورش اجازه می داد و نه روی آن را داشت که از شروین درخواست آن مبلغ پول را بکند.
آن شب قبل از ورود شروین به خانه،فوری عینکش را به چشمش زد.شروین به محض ورود به خانه،با دیدن عینک مهیا جا خورد و پرسید: (سایه چرا عینک زدی؟نکنه بازم نور اذیتت می کنه؟!)
مهیا گفت: ( این طوری راحت ترم آقا.)
شروین با تعجب پرسید: ( نمی فهمم،منظورت چیه که می گی اینطوری راحت تری؟نکنه من کاری کردم که تو برداشت بد کردی؟)
مهیا گفت: ( درسته آقا،اصلاً تقصیر شماست.دیگه می خوام پیش شما عینک بزنم،شما مدام آدمو نگاه می کنین.)
شروین که با شنیدن سخنان مهیا وا رفته بود،چهره اش درهم رفت و با صدایی که از شدت عصبانیت به لرزه درآمده بود،گفت: (دستت درد نکنه سایه،ازت توقع نداشتم.حالا دیگه در مورد منم فکرای بد می کنی؟)و با تأسف سرش را تکان داد و با اخمی که نشان دهنده ی حال درونش بود،وارد اتاقش شد و کتش را به گوشه ای پرتاب کرد و خود را به روی تختش انداخت. دیگر نمی دانست با این دختر چه کند و چگونه ب او بفهماند که همه ی مردان بد نیستند.بعد از ساعتی دوباره با همان اخمی که به چهره دشت،وارد سالن شد و گوشه ای نشست و بدون نگاهی به مهیا مشغول تماشای تلوزیون شد.حتی زمانی که مهیا برایش شربت آورد و روبرویش ایستاد،باز هم بدون هیچ نگاهی به مهیا شربتش را برداشت و به نقطه ی دیگری خیره شد.بدجوری دلش از دست مهیا شکسته و اعصابش به هم ریخته بود.
سر میز شام بدون این که نگاهی به مهیا بیندازد،با صدای سردی گفت: ( سایه بهتره از امشب تو شامتو تو اتاقت بخوری،این طوری راحتترم.وقتی به منم اطمینان نداری،بهتره دیگه اصلاً نه زیاد همدیگرو ببینیم،و نه صحبتی با هم بکنیم.)
مهیا گفت: (اتفاقاً خودم قبلاً شاممو خوردم،چون اون طوری راحت ترم.)
شروین که با حرف مهیا رنگ و رویش را باخته بود گفت: ( لطفاً از جلوی چشمم دور شو! نمی خوام دیگه حتی نگاهم به عینکت بیفته.وقتی تو بعد از دو سال به من تهمت ناپاکی زدی،وای به حال دیگران.)
مهیا گفت: ( آقا دیگه حرفو گنده اش نکنین،من کی همچین حرفی زدم؟ولی چَشم،می رم تو اتاقم.)
او به خوبی فهمیده بود که با حرفش شروین را بدجوری عصبانی کرده است،ولی چاره ای نداشت.مطمئن بود که اگر شروین کبودی چشمش را ببیند،تا ته و توی قضیه را در نیاورد،دست از سرش بر نمی دارد. چندین باربه زبونش آمد که به شروین بگوید،شدیداً به پول نیاز دارد. ولی باز هم زبانش نچرخید و چیزی نگفت از نگرانی نمی دانست که دیگر چه کند؟آن روز چندین بار با خانه شان تماس گرفته و مطمئن شده بود که پسرک دیگر مزاحم مهسا نشده است و سرآخر مهسا با خنده ای به مهیا گفته بود: (مهیا جان با اون کتکایی که تو بهش زدی،فکر کنم تا حالا از این شهرم فرار کرده باشه؟)
ولی مهیا مردها را خیلی خوب می شناخت و می دانست که آنها تا زهرشان را نریزند،آرام و قرار نمی گیرند.
آن شب هر کاری می کرد،از شدت دلهره و نگرانی خوابش نمی برد.عاقبت از روی تخت به زیر آمد و با بی تابی و تشویش تا نیمه های شب طول و عرض اتاقش را فقط راه رفت و فکر کرد که چه کند.
شروین نیز درست در همان ساعات در اتاقش اعصابش چنان به هم ریخته و مغشوش بود که نهایت نداشت. حرف مهیا بدجوری برای او گران آمده و عذابش می داد.مگر او چه رفتاری از خود نشان داده بود که مهیا دوباره ترجیح داده بود.باز هم به چشمانش عینک بزند؟هر چه فکر کرد،رفتاری را که زشت باشد،به یادش نیامد که انجام داده باشد.
ساعت سه ی نیمه شب بود و او هنوز در جایش تکان می خورد و به روزهای قبل می اندیشید که چه کرده و چه رفتار ناشایستی از خود نشان داده است؟و بالاخره هم برای خوردن لیوانی آب از اتاقش خارج شد و به آرامی به سمت آشپزخانه رفت.ولی با کمال تعجب نگاهش به مهیا افتاد که آن موقع شب توی آشپز خانه،پشت میز،روی صندلی نشسته و سرش را به دستانش تکیه زده و در فکر عمیقی بود.به طوری که اصلاً متوجه او نشد.
شروین تعجب می کرد که چرا مهیا در عرض یک شبانه روز،تا به این حد تغییر کرده است.کنار آشپز خانه رفت و به تماشای دختری ایستاد که به حد پرستش دلبسته اش بود.دیگر چه باید می کرد تا اعتماد او را جلب کند.
مهیا که اصلاً حواسش به شروین نبود،به این می اندیشید که چه کند و چگونه آن پول را تهیه کند؟او چون مادری بود که دخترش را در خطر می دید و در کمین گرگ.بعد از دقایقی از جایش بلند شد و به ناگاه سینه به سینه با شروین برخورد کرد. که همین برخورد موجب شد تا برای لحظاتی نگاهشان در هم گره بخورد.شروین که همان لحظه ی اول با دیدن کبودی چشم مهیا به وحشت افتاده بود،پرسید: (سایه چشمت چی شده؟)
مهیا گفت: (چیزی نیست آقا!)و با عجله از کنارش گذشت و وارد اتاقش شد. ولی شروین رهایش نکرد. با شتاب در اتاق او رفت و تلنگری به در زد و گفت: (سایه باز کن ببینم چی شده! کی چشمتو به این روز انداخته؟)
ولی مهیا نه جوابی داد و نه از اتاقش خارج شد.او دلش نمی خواست شروین چشمش را ببیند،ولی دیده بود.شروین با دیدن چشم مهیا آن هم به آن صورت،تا خود صبح خوابش نبرد.صبح هم،زودتر از مهیا از اتاقش خارج شد و درست روبروی اتاق او نشست و به در بسته ی اتاق چشم دوخت.
مهیا بی خبر از حال و روز شروین و بی خبر از این که او درست روبروی اتاق او نشسته است،ب هوا از اتاقش خارج و به ناگاه چشمش به شروین افتاد و همانجا کنار در اتاق بدون حرکت ایستاد. شروین از روی مبل کنده و به او نزدیک شد و گفت: (فقط بگو کار کیه؟ خودم خدمتش می رسم. اون کیه که فکر کرده تو کس و کار نداری؟!همین امروز حالشو جا می یارم.)
مهیا گفت: ( نه آقا خیالتون راحت،خودم خدمتش رسیدم.من این طوریم،ببینین اون دیگه چه جوریه!شاید الان تو بهشت زهرا باشه.من که همیشه می گم ما خانوما از دست شما آقایون روزگارمون سیاهه.)
شروین گفت: (سایه میشه گناه مردای بَدو به پای ما ننویسی؟به خدا من بد نیستم،حالا حاضر شو بریم دکتر.)
مهیا گفت: (دکتر برای چی آقا؟چیزی نشده!)شروین با عصبانیت گفت: (دیگه می خواستی چی بشه.کور بشی؟رفتی با مردم جنگیدی،بعدشم اومدی به من تهمت می زنی که تو رو دید زدم! آره بی معرفت؟)
مهیا گفت: (واقعاً می بخشین آقا،چاره ای نداشتم،نمی خواستم ناراحت بشین.راستیتش خواستم از یه دختری دفاع کنم،این طوری شد.)شروین گفت: ( می دونی دیشب چقد از حرفات عذاب کشیدم؟می دونی دیشب خواب به چشام نیومد؟هر چقد فکر کردم یادم نیومد چیکار کردم که تو در موردم اینطوری فکر کردی؟)
مهیا گفت: (خیالتون راحت آقا!من هیچ وقت در مورد شما یه نفر،فکرای بد نمی کنم،وگرنه الان این جا نبودم.)
شروین گفت: (خداروشکر،حالا چیکار کنیم،دکتر می ری یا نه؟)مهیا گفت: (نه بابا اینقدرام لوس نیستم.)و بلافاصله صبحانه را آماده کرد تا شروین بخورد و برود و او هم بتواند به دانشگاهش برسد.
آن شب وقتی شروین به خانه آمد،مهیا را مدام در فکر دید.عاقبت طاقت نیاورد و پرسید: (سایه چشمت چطوره؟دستش بشکنه کسی رو که چشم به این قشنگی رو به این روز انداخته.حالا تعریف کن ببینیم چطور شد دعوا کردی؟)ولی مهیا چنان در فکر بود که اصلاً توجهی به حرفهای شروین نداشت.
شروین با دیدن مهیا که بد جوری توی فکر بود دوباره پرسید: (سایه خانوم حواست کجاست؟با توام.)مهیا به شروین نزدیک شد و نگاهش کرد، نگاهی که انگار خواهشی از او دارد. به آرامی روبرویش نشست و گفت: (آقا از دیروز می خوام بهتون بگم ،ولی روم نمی شه!)
شروین گفت: (مگه ما دو تا با هم دوست نیستیم؟پس لزومی نداره از من خجالت بکشی!حرفتو بزن.هر چی تو دلت داری بریز بیرون.)مهیا گفت: ( ولی آقا اگه حرفمو زدم،خواهش می کنم سؤال نکنین.)
شروین گفت: (چشم!بگو گوشم با توئه.)
مهیا با مِن مِن گفت: (آقا من به یه مقداری پول احتیاج دارم.)
شروین گفت: (خب زودتر می گفتی،چقد لازم داری؟)مهیا گفت: (خیلی زیاده آقا،در قبالش شما هر ماه حقوقمو کسر کنین.)
شروین گفت: (مگه چقد می خوای؟)مهیا با مکثی گفت: (دو میلیون تومن.)
شروین با تعجب پرسید: (تو ابن همه پولو می خوای چیکار؟)مهیا گفت: (قرار بود سؤال نکنین.)
شروین نگاهی به چشم کبود مهیا انداخت و گفت: (سایه خانوم از دیروز خیلی مشکوک شدی؟روز شنبه که با اون حرفاتو با این چشم کبودت حسابی حال ما رو گرفتی؟حالام که دو میلیون تومن پول می خوای،نمی خوای بگی چی شده؟اصلاً قضیه از چه قراره؟نکنه با کسی درگیر شدی و می خوای بهش باج بدی!اگه این طوریه سایه به من بگو کمکت کنم.)
مهیا از روی مبل بلند شد و گفت: (ممنون آقا دیگه پول نمی خوام،خودم یه فکری می کنم.)و با عجله وارد اتاقش شد.
آن شب بعد از کلی فکر و خیال بالاخره تصمیم گرفت با صاحب تولیدی که از آنجا کار می گرفت،صحبت کند و از او درخواست پول کند.او باید پول را تهیه می کرد،چون نگران مهسا و مهدیه بود.
صبح زود وقتی برای تهیه ی صبحانه وارد آشپزخانه شد.چکی به مبلغ دو میلیون تومان را روی میز دید.باورش نمی شد،با خوشحالی آن را برداشت و نگاهش کرد و زمزمه کرد: (خدایا شکرت!) که بلافاصله چشمش به شروین افتاد و با صدایی که از شادی می لرزید،گفت: (سلام آقا،تا عمر دارم مدیونتون هستم.)
شروین با دیدن خوشحالی مهیا گفت: (کافیه یا کمه؟) مهیا گفت: (ممنون آقا،شما خیلی مهربونین.اگه اجازه بدین من یه هفته برم شهرستان پیش خانوادم .) شروین گفت: (باشه برو،ولی تلفن یادت نره!می دونی که دلم برات تنگ می شه.)
و مهیا در جوابش گفت: (به شرطی که تا من نیستم،از تنهایی فوری نرین زن بگیرین!می دونین که ازدواجتون باید زیر نظر من باشه.) شروین گفت: (پس سعی کن زود برگردی.)
مهیا سرتاسر آن هفته،به دنبال مکانی بود که مناسبشان باشد.و بالاخره هم خانه ای را که مناسبشان بود،اجاره کرد واین خبر خوش را به خانواده اش داد و با خوشحالی خواهرانش روبرو شد. که همین لبخند و شادی خواهرانش،برایش دنیایی می ارزید.
از شانس خوب مهسا بعد از روزی که مهیا پسرک مزاحم را ادب کرد،دیگر او چشمش به پسرک نیافتاد. انگار که پسرک بدجوری از مهیا ترسیده بود.
خوشبختانه روبروی خانه شان پارک با صفایی قرار داشت که منصور روزهایش را در آنجا می گذراند،که همین خارج شدن از خانه،کلی در روحیه اش تأثیر گذاشته و رنگ و رویش را تغییر داده بود.که مهیا همه ی این ها را از سخاوت و مهربانی شروین می دانست.
درست یک ماه از روزی که مهیا از شروین پول گرفته بود.می گذشت ولی شروین باز هم سر ماه حقوق مهیا را روی میز گذاشت و گفت: (سایه حقوقتو بردار.)ولی مهیا پول را نگرفت و گفت: (آقا دوستیمون سر جاش،حسابمونم سر جاش!منو بیشتر از این شرمنده ی خودتون نکنین.)و شروین هر چه به او اصرار کرد تا شاید مهیا حداقل نصف حقوقش را از او بگیرد،مهیا قبول نکرد که نکرد.
آن سال نیز مهیا امتحاناتش را با موفقیت به پایان رساند.آخرین روز امتحاناتش بود که به هنگام خداحافظی،سیروس بدون مقدمه به او پیشنهاد ازدواج داد.با وجود اینکه قبل از آن روز مهیا پی به علاقه ی سیروس برده بود،ولی باز هم با شنیدن پیشنهادش مبهوت شد وبا تعجب نگاهش کرد.مانده بود که چه جوابی به سیروس بدهد که قلبش را نشکند.
سیروس بعد از مکث کوتاهی دوباره چهره ی مهیا نگاهی انداخت و در حالی که قیافه اش مثل لبو سرخ شده بود،گفت: (مهیا دلم می خواد اول خوب فکر کنی،بعد جوابمو بدی.می دونم که تو خیلی بالاتر از منی،ولی عشق و علاقه که دست خود آدم نیست.باور کن خیلی وقته که می خوام بهت پیشنهاد ازدواج بدم،ولی از ترس تو جرأت ابرازشو نداشتم.امروز با تعطیل شدن دانشکده احساس کردم دیگه طاقت دوریتو ندارم.می دانم از نظر تو من هنوزم یه پسر بچه ی بی دست و پام،ولی بهت قول می دم که خوشبختت کنم.)
مهیا فقط به حرفهای سیروس گوش می کرد و به کلمه ی بالاتر که او مدام تکرارش می کرد،می اندیشید.
سیروس پسری بود از خانواده ای پولدار و مرفه،که اصلاً نمی دانست مهیا کیست! او چه می دانست مهیا چقدر گرفتار است و چقدر مشکلات دارد؟او حتی نمی دانست که مهیا مستخدم خانه ای است.مهیا در حالی که سرش پایین بود،گفت: (سیروس می دونم که تو پسر خیلی خوبی هستی،ولی اینو بدون که دیر اقدام کردی،چون من نامزد دارم.)
سیروس که با شنیدن حرفهای مهیا وارفته بود،رنگش از سرخی به زردی زد و با صدای لرزانی گفت: ( چی!تو نامزد داری؟دروغ نگو مهیا،دروغ نگو!)مهیا گفت: (دروغ نمی گم سیروس،باور کن.)
سیروس آب دهانش را به زحمت غورت داد و گفت: (پس چرا تا حالا من تورو با هیچ مردی ندیدم؟)مهیا با مکث کوتاهی گفت: (چون خارج از ایران زندگی می کنه.منتظره من درسم تموم بشه،برم پیشش.)
سیروس که از حرف های مهیا تمام انرژیش تحلیل رفته بود،گفت: (پس چرا تا حالا به کسی چیزی نگفتی؟)مهیا گفت: (لزومی ندیدم به کسی چیزی بگم،من یه سال بیشتر ایران نیستم،بهتره توام منو فراموش کنی،باور کن دختر خوب برای تو زیاده.می بخشی سیروس،اگه از احساست خبر داشتم،حتماً زودتر بهت می گفتم.حالا با اجازه دیرم شده،باید برم.)و از کنار سیروس که با غم و حسرت به تماشای او ایستاده بود،دور شد.
خودش هم نمی دانست که چرا دروغ به آن بزرگی را به سیروس گفته است؟اگر دروغش برملا می شد،آبرویش پیش سیروس می رفت،ولی خوب می دانست که اگر این دروغ را نمی گفت،سیروس دست از سرش بر نمی داشت.دانشگاهش را هم که نمی توانست رها کند،پس بهترین راه همین بود که دروغ بگوید. به خاطر حرف های سیروس دوباره سردردش شروع شد. به خاطر سردردهایش دوباره نزد پزشک رفته و به او گفته بودند که سردردهایش عصبی است.
آن روزها چون هدف شروین بالا بردن میزان تحصیلات مهیا بود،با سماجت به او چسبیده و به او پیشنهاد داده بود که امتحانات سه کلاس را با هم بدهد.و از طرفی با زیر بار نرفتن مهیا،کفرش حسابی درآمده و مدام او را تنبل خانوم صدا می زد.
یکی از روزهای گرم تابستان بود که بهادر بر سر نرفتن به خارج از کشور،با پدر و مادرش دعوای شدیدی کرد و با قهر از آن دو،از خانه خارج و بدون هدف وارد خیابانهای شلوغ شهر شد. بعد از مدتی رانندگی در خیابانها به یاد خانه ی شروین افتاد.آن دو علاوه بر رابطه ی فامیلی،از دوران کودکی دوست و رفیق هم نیز بودند. و از همان زمان طفولیت همه ی اسرار ناگفته شان را برای هم می گفتند.با به یاد آوردن خانه ی شروین ،فرمان اتومبیلش را کج کرد و به سمت خانه ی او راند.مطمئن بود که در آن ساعت شروین در خانه نیست. ولی پیش خودش فکر کرد که شاید سایه در خانه باشد و در را به روی او بگشاید.
ساعت پنج بعدازظهر بود که صدای زنگ در،مهیا را که مشغول مروارید دوزی بود،به خود آورد.با تعجب به آیفون نگاهی انداخت و با خود گفت: (یعنی کیه؟نکنه شروین زودتر از موعد اومده!)با این فکر به طرف آیفون رفت و با تردید پرسید: (کیه؟)از آن سوی آیفون صدای بهادر را شنید که گفت: (سایه خانم سلام،منم بهادر،شروین خونه است؟)
مهیا گفت: (سلام بهادر خان،نخیر نیستن،اگه میاین داخل،در رو باز کنم.) بهادر گفت: (اگه از نظر شما ایرادی نداره،بله در رو باز کنین.)
مهیا دکمه ی آیفون را فشرد و با شتاب وسایلش را جمع و جور کرد و در اتاقش را بست و با صدای زنگ در ورودی،به سوی در رفت و آن را باز کرد.بعد از سلام و احوالپرسی با بهادر به او تعارف کرد که بنشیند و خود برای آوردن چای و میوه به آشپزخانه رفت.
بهادر روی مبل جابجا شد و گفت: (واقعاً مزاحم شدم می بخشین.)مهیا گفت: (این چه حرفیه؟خونه من که نیومدین،خونه پسر خالتونه!) و با چای و میوه وارد سالن شد و با لبخندی گفت: (انگار توهمین؟با کسی حرفتون شده؟)
بهادر با تعجب گفت: (اگه روانشناسی می خوندین،حتماً موفق می شدین.)مهیا گفت: (از تعارفتون ممنون،ولی هر کس دیگه هم اگه جای من بود و این قیافه رو می دید،می فهمید که شما ناراحتین،اگه ازدواج کرده بودین،فکر می کردم حتماً با همسرتون درگیر شدین. ببینم شمام مثل آقای سرخوش دور ازدواجو خط کشیدین،یا دختر دلخواهتونو پیدا نکردین؟)
بهادر با لبخندی گفت: (مگه شروین دور ازدواجو خط کشیده؟)
مهیا گفت: (خب ایشون الان سی ودو سالشونه،ولی اصلاً به فکر تشکیل زندگی نیستن .بنده خدا عمه اشون دخترای زیادی رو بهشون نشون دادن،ولی می گن هیچکدوم به دلشون نمی شینه.)
بهادر گفت: (خب شاید کسی رو دوست داره؟)مهیا با تعجب پرسید: (کی؟آقای سرخوش؟امکان نداره،به تنها چیزی که فکر نمی کنن همین چیزا است.اتفاقاً همونطور که خودتونم می دونین،دخترای زیادی دوروبرشون هستن،چه توی دانشکده،چه توی محل کارشون،ولی انگار هیچکدوم به دلشون نمی شینه.می دونین که آقای سرخوش خیلی با سلیقه ان. همینطور خیلی سخت گیر.)
بهادر که به خوبی از احساس شروین به مهیا خبر داشت گفت: (البته تا اونجایی که من می دانم انگار شروین به یه دختری علاقه منده)
مهیا با تعجب پرسید: (خودشون گفتن؟) بهادر گفت: (خب آره،البته بهش نگین،خیلی ام فکرشو مشغول کرده.)
مهیا که از حرف بهادر ضربان قلبش بالا رفته و بی حس شده بود،گفت: (اگه این طوریه که خیلی خوشحالم.)
بهادر با خنده ای مرموز گفتک (رابطه اش تو خونه با شما چه جوریه؟آخه شروین با دخترای جوون خیلی سرد برخورد می کنه.)
مهیا که حس کرده بود بهادر نسبت به رابطه ی او و شروین حسابی کنجکاو است زیرکانه گفت: (از شما چه پنهان بهادر خان،این خونه بی شباهت به یه پادگان نیست.آقای سرخوش حکم یه سرهنگ و بنده هم ،حکم یه سرباز وظیفه رو دارم. و همیشه هم باید آماده به خدمت باشم تا به موقع غذاشون،چاییشون،میوه شون ،و دسرشون دیر به دستشون نرسه.خونه شون تمیز و مرتب باشه،خریدهاشون به موقع خریداری بشه.خلاصه این کارایی که گفتم،اگه به موقع انجام بشه که با من خوبن،در غیر اینصورت یا جریمه ام می کنن یا اضافه خدمت برام می زنن.)
بهادر که از خنده ریسه رفته بود گفت: (واقعاً راست می گین؟شروین این طوریه؟)
مهیا گفت: (پس چی!اصلاً من تو این خونه احساس می کنم ایشون بابابزرگ منه.چون مدام منو نصیحت می کنه و مدام از کارام ایراد می گیره.ولی چون همه ی اینا جزو وظایفمه،اعتراض نمی کنم.)
بهادر گفت: (واقعاً شما چرا این کارو انتخاب کردین؟اگه بخوایین من خیلی جاهارو سراغ دارم که براتون کار جور کنم.)
مهیا گفت: (اگه جرأت دارین اینو پیش آقای سرخوش بگین!فوری سرتونو از بدنتون جدا می کنه.حالا نگفتین با کی دعواتون شده؟)
بهادر گفت: (با خانواده،اصرار دارن برای زندگی بریم خارج از کشور،ولی من کشورای خارجی رو فقط برای گردش دوست دارم،نه برای موندن.) مهیا گفت: (خب شما نرین.) بهادر گفت: (آخه مامان بدون من جایی نمی ره.) مهیا گفت: (پس زودتر ازدواج کنین.)
بهادر گفت: (آره خودمم اتفاقاً همین فکرو کردم،در اون صورت دیگه دست از سرم بر می دارن.)
مهیا با خودش فکر می کرد،واقعاً بعضی ها به خاطر چه چیزهایی که با هم قهر و آشتی نمی کنند.
حول و حوش ساعت هفت و نیم شب بود که برق محله قطع شد.فوری مهیا خطاب به بهادر گفت: (بهادر خان شما از جاتون تکون نخورین تا من شمع ها رو روشن کنم.)و بعد از روشن کردن شمع ها مشغول سرخ کردن سیب زمینی ها شد.
بهادر از جایش بلند شد و به سمت مهیا رفت و گفت: (اگه اجازه بدین منم مرغارو سرخ کنم.)مهیا گفت: (اگه دوست دارین،باشه.)
آن دو زیر نور شمع،مشغول پخت و پز و صحبت و خندیدن بودند،که شروین به علت نبودن برق،بدون زدن زنگ در،در را باز کرد و وارد خانه شد و صدای خنده و صحبت دو نفر را از داخل آشپزخانه شنید.با تعجب به سوی صدا رفت و از چیزی که دید اصلاً خوشش نیامد. مهیا و بهادر را درکنار هم و در حال پخت و پز و بگو و بخند دید.آن دو چنان سرشان گرم گفتگو بود که حتی متوجه ورود او نیز نشده بودند.شروین همان جا بدون هیچ صدایی ایستاد و مشغول تماشای آن دو شد.احساس بدی به او دست داده بود.شاید احساس حسادت،خودش هم نمی دانست.
مهیا به سمت سماور رفت و مشغول دم کردن چای شد. بدون این که بداند بهادر به تماشای او ایستاده و شروین هم به تماشای هر دو.
مهیا به محض دم کردن چای،با لبخندی به سمت بهادر چرخید ولی ناگاه در تاریکی سالن چشمش به شروین افتاد و یک آن حادثه آن شب برایش تداعی شد وجیغ بلندی کشید و به عقب پرید.بهادر که از جیغ ناگهانی مهیا به وحشت افتاده بود،به عقب چرخید و چشمش به شروین افتاد و با تکان دادن سرش گفت: (ای وای شروین تو هنوز این اخلاق بچگیاتو ترک نکردی؟ نگفتی سایه خانوم می ترسه؟) و بلافاصله به سوی مهیا رفت و گفت: (شما بشینین براتون آب بیارم.)
مهیا با دیدن شروین گفت: (شما کی اومدین؟ما اصلاً متوجه نشدیم؟)
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:11 ب.ظ
 
ارسال: #46
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
لحظاتی فقط به مهیا خیره شد. اصلاً نمی توانست باور کند. با ناباوری دهان باز کرد و پرسید: (چی؟ کسی رو دوست داری؟ مگه نگفته بودی از عشق و عاشقی بیزاری؟)
مهیا گفت: (دست خودم نبود، می دونین که عشق همیشه بدون اطلاع سراغ آدم می یاد. در واقع در نزده می یاد.)
شروین دیگر حال خودش را نمی فهمید، احساس کرد پای بهادر در میان است. فوری پرسید: (اون شخص کیه؟)
مهیا گفت: (مگه شما به من گفتین اون دختر خانوم کیه که من به شما بگم؟) شروین گفت: (تو با من کار نداشته باش، تو بگو کیه؟ من نسبت به تو احساس مسئولیت می کنم. نکنه بهادره هان؟)
مهیا لبخندی زد و گفت: (بهادر؟ نه بابا من که در شأن بهادرخان نیستم. من همیشه از کسایی که از من بالاترن، دوری می کنم.)
شروین گفت: (مگه تو چته؟) مهیا گفت: (بگین چِم نیست؟)
شروین گفت: (اینو بدون، خیلی از مردا آرزوی همسری مثل تو رو دارن، اینقدرم خودتو دست کم نگیر.)
مهیا نگاهش کرد و در دل گفت: (پس تو آرزوی همسری مثل منو نداری؟) شروین که سکوت مهیا را دید، دوباره پرسید: (نمی خوای بگی کیه؟ دیگه داری عصبانیم می کنی؟)
مهیا گفت: (حالا که اصرار دارین بدونین، باشه می گم. سبزی فروش محلتون.) شروین با شنیدن جمله ی مهیا، مثل ترقه از جایش پرید و گفت: (تو چی گفتی؟ خجالت نمی کشی؟ نه واقعاً خجالت نمی کشی؟ آدم قحط بود رفتی عاشق سبزی فروش محله شدی!)
مهیا که به زور خنده اش را مهار کرده بود گفت: (چیکار کنم؟ شما که نه راننده دارین! نه باغبون دارین! نه آشپز! پس عاشق کی باید می شدم؟)
شروین با عصبانیت گفت: (خب حالا حتماً باید عاشق می شدی؟) مهیا که خنده اش گرفته بود، گفت: (مگه من آدم نیستم؟ مگه من دل ندارم؟) شروین گفت: (اگه قصد ازدواج داشتی خب می گفتی خودم یکی رو بهت معرفی می کردم، واقعاً که!)
مهیا گفت: چیکار کنم آقا، بسکه شما هی گفتین میوه و سبزی خوردن دوست دارین، منم هر روز رفتم مغازه ی سبزی فروش و بالاخره هم عاشق همدیگه شدیم. این روزا می خواد بیاد خواستگاریم. البته حالا که فهمیدم شمام قصد ازدواج دارین، خیالم از بابت شما راحت شده که تنها نیستین و راحت تر می تونم ازدواج کنم و از پیشتون برم.)
شروین با خط عمیقی که میان ابروانش انداخته بود، گفت: (من اجازه نمی دم، تو باید زیر نظر خودم ازدواج کنی. دیگه ام حرف نباشه.)
شروین اصلاً فکرش را هم نمی کرد که مهیا عاشق سبزی فروش محله شود. مهیا با دیدن سکوت شروین گفت: (خب من طرفو معرفی کردم، حالا نوبت شماست که بگین اسمش چیه؟)
شروین گفت: (تو با این کارت حسابی منو از خودت ناامید کردی. فکر می کردم دختر آینده نگری هستی، ولی با این کارت نظرم واقعاً راجع بهت عوض شد. می خوام فردا برم پیشش.)
مهیا بلافاصله گفت: (نیستش آقا!)
شروین با لحن تندی گفت: (حالا دیگه از رفت و آمدشم خبر داری؟) مهیا گفت: (مگه شما از رفت و آمد اون دختر خانوم خبر ندارین؟) شروین گفت: (حرف منو نزن، من مَردم، من با تو فرق می کنم!)
مهیا گفت: (جدی؟ بازم مرد بودنتونو به رخم کشیدین؟ ولی بدونین، همونطور که شما تا دو روز این دختر خانومو ندیدین، اخلاقتون اینقد بد شده، منم مثل شمام. الان یه هفته است درست حسابی ندیدمش، دلم واسش یه ذره شده! آخه چون بهادرخان هر روز خونه بودن، نتونستم زیاد برم پیشش.)
شروین دوباره با لحن تندی گفت: (این مزخرفات چیه داری می گی؟ پس روزا که من خونه نیستم جنابعالی دنبال عشق و عاشقی هستی، آره؟) مهیا گفت: (مگه شما برای عاشق شدنتون از من اجازه گرفتین؟!)
شروین گفت: (خواهش می کنم منو قاطی خودت نکن! این هفته باید اون پسررو ببینم. می خوام ببینم اصلاً لیاقت تورو داره یا نه؟)
مهیا اخم قشنگی کرد و گفت: (فکر کردین باید عاشق پسر سرهنگ می شدم؟ خب هم تیپ خودمه، والله شغلش از شغل من که بهتره. خداقل آقای خودشه و نوکر خودش. برای عاشق شدنم از اربابش اجازه نمی گیره.)
شروین با عصبانیت و صدای بلندی گفت: (بسه دیگه، می خوام بخوابم.) و با چهره ای دمغ و اخم کرده وارد اتاقش شد و با خود تصمیم گرفت به هر نحوی که شده است، جلوی ازدواج مهیا را بگیرد. چون در نظر شروین او حق اش خیلی بیشتر از اینها بود. حتی اگر قرار بود با او ازدواج نکند. او باید خوشبخت می شد و خوشبخت هم زندگی می کرد.
فردای آن شب، شروین با اخم وحشتناکی سر میز صبحانه نشست و گفت: (از خونه بیرون نمی ری، فهمیدی؟)
مهیا گفت: (چرا؟) شروین گفت: (دیگه نمی خوام میوه و سبزی هم بخری.) مهیا گفت: (چرا؟)
شروین گفت: (معلومه چون نمی خوام دیگه چشمت به اون پسرۀ سبزی فروش بیفته.) مهیا گفت: (کدوم سبزی فروش؟) شروین گفت: (به قول خودت سبزی فروش محلمون که خانم عاشقش شدن.)
مهیا گفت: (آقا شما چن ساله تو این محله زندگی می کنین؟)
شروین با اخم گفت: (چیه می خوای راجع بهش تحقیق کنی؟) مهیا گفت: (نه حالا شما بگین ببینم چن ساله اینجا زندگی می کنین؟)
شروین گفت: (نُه سال چطور مگه؟)
مهیا خیلی بامزه شروین را نگاهی کرد و گفت: (هیچی آقا، شما اصلاً تو محلتون سبزی فروش ندارین که من عاشقش بشم!) و بلافاصله با صدای بلندی خندید و گفت: (خیلی باهوشین آقا! مثلاً استاد دانشگاهین! بیچاره شاگرداتون، دلشونو به کی خوش کردن؟) شروین به محض شنیدن جمله ی مهیا با خوشحالی فنجان چایش را روی میز گذاشت و به سوی مهیا رفت و رو در رویش ایستاد و گفت: (آتیش پاره از دیشب منو سر کار گذاشتی؟ واقعاً که، تو دیگه کی هستی؟) مهیا پاهایش را بهم زد و گفت: (سرباز وظیفه ی شما، سایه خانوم، که یه هفته بود دلش لک زده بود برای سر به سر گذاشتن شما. ولی خودمونیم آقا، حالتونو خوب گرفتم، درسته؟)
شروین گفت: (تا حالا کسی حالمو اینجوری نگرفته بود. دفعه ی آخرت باشه، وگرنه این دفعه یه کتک حسابی از دستم می خوری.)
مهیا گفت: (جدی؟ لطفاً مواظب باشین شما از دست من کتک نخورین! می دونین که، کتک زدنم خیلی ملسه.)
شروین گفت: (آره والله!)
مهیا گفت: (ولی آقا باید قول بدین امشب راجع به اون دختر خانوم صحبت کنین. عکسشو ندارین آقا؟ حتماً خیلی ام خوشگله! آخه به قول خودتون شما خیلی سخت گیرین.)
شروین گفت: (خوشگله، ولی به پای تو نمی رسه. ولی باشه، امشب درباره اش باهات صحبت می کنم. اتفاقاً می خوام یه ذره منو راهنمایی کنی، راستی سایه خونۀ من برات مثل سربازخونه است؟ اون چه حرفاییه به بهادر زدی؟!)
مهیا گفت: (تقصیر خودشه، بس که کنجکاوه بدونه من و شما رابطمون تو این خونه چه جوریه؟ من طوری حرف زدم که خیالش راحت شد. گفتم شما اخلاقتون مثل بابا بزرگاست، گفتم شما فقط مثل سرهنگا به من دستور می دین. اونم حسابی خیالش راحت شد. آقا بدکاری کردم؟)
شروین گفت: (نه کار خوبی کردی. اصلاً این بهادر از بچگی عادت داره مدام تو زندگی مردم سرک بکشه. از روزی که تورو تو خونه ی من دیده، همش می خواد بدونه این جا چه خبره؟ دیگه بهت چیزی نگفت؟ منظورم راجع به اون دختره است.)
مهیا گفت: (جزو اسراره؟) شروین گفت: (نه، ولی دوست داشتم خودم بهت بگم.) مهیا گفت: (خیالتون راحت، فقط گفت شما به کسی بدجوری وابسته شدین، همین. نمی خوایین برین آقا؟ دیرتون می شه.) شروین گفت: (آخه یه هفته بود با تو درست و حسابی حرف نزده بودم، دلم برای زبون درازیت تنگ شده بود. فعلاً تا شب خداحافظ.)
آن شب شروین بعد از شام رو به مهیا کرد و گفت: (سایه فعلاً نرو تو اتاقت، می خوام باهات صحبت کنم. ازت می خوام کمی منو راهنمایی کنی.)
مهیا گفت: (چشم آقا، بفرمایین.) شروین بعد از کمی سکوت گفت: (سایه به نظر تو که یه دختری، اگه یه مردی عاشق یه دختری بشه، به اون دختر در مورد علاقه اش چه طوری باید بگه؟ چه طوری بگه که دوستش داره؟)
مهیا گفت: (منظور از اون مرد، شمایین دیگه، درسته؟) شروین گفت: (درسته، خودمم.) مهیا به شروین که به عشقش نسبت به دختر دیگری اعتراف کرده بود، نگاهی انداخت و به سختی بغضش را غورت داد و گفت: (تعریف کنین ببینم چه جور دختریه؟)
در حالی که شروین خیره ی مهیا بود، گفت: (اول این که خیلی خانوم و نجیبه. از اخلاقش نگو که خیلی تعریف داره، ضمناً خیلی ام با استعداد و مهربونه، در کنار همه ی اینا خوش برخورد و خوشگله، به طوری که عین ماه می مونه. باور کن هیچوقت از نگاه کردنش سیر نمی شم. وقتی به چشاش نگاه می کنم، دیوونه می شم و دنیا رو فراموش می کنم. ولی سایه هر کاری می کنم بفهمم احساس اون نسبت به من چیه، اصلاً بروز نمی ده! به نظرت من چکار باید بکنم؟ چی باید بهش بگم؟ چه طوری باید برخورد کنم؟ باور کن حاضرم جونمو بدم، ولی فقط بدونم اونم حتی یه ذره منو می خواد. سایه اگه فقط یه روز نبینمش، از دلتنگی می میرم. دلم می خواد شب و روزمو فقط کنار اون باشم. تصمیم گرفتم یه روز اونو به عمه ام معرفیش کنم. البته بعد از اینکه فهمیدم نظرش راجع به من چیه! حالا به نظر تو چه جوری باید بفهمم اون نظرش راجع به من چیه؟)
شروین که نمی دانست با بیان حرف هایش تمام زندگی مهیا را پوچ و بی معنی کرده است، مرتب از آن دختری که همان مهیا بود، تعریف می کرد و داد سخن می داد. به قدری گفت و گفت تا سرانجام مهیا احساس کرد دوباره سردردش که جدیداً دائمی شده بود، شروع شده است.
بعد از لحظاتی سکوت با صدای آرامی گفت: (آقا اگه اجازه بدین اول یه چایی بیارم، بعد از اون بشینیم فکرامونو بذاریم روی هم و ببینیم شما باید به اون دختر خانوم چی بگین.)
و بلافاصله از کنار شروین دور شد. دیگر حال خودش را نمی فهمید. بالاخره زمان ترک شروین از راه رسیده بود، بالاخره زمان آن رسیده بود که می دید شروین هم به کسی دلبسته است. به کسی غیر از او. و این او را تا به مرز جنون می کشاند. با آهی بلند سینی چای را برداشت و به سوی شروین رفت. ولی به ناگاه قبل از رسیدن به شروین، احساس سرگیجه و سردرد وحشتناکی به او دست داد و فقط این را فهمید که سینی چای از دستش رها و به سمت زمین پرتاب شد و خودش نیز در دستان شروین از حال رفت.
وقتی به خود آمد که شروین بالای سرش نشسته بود و با نگرانی صدایش می کرد. چشمانش را باز کرد و نگاهش به چشمان نگران شروین افتاد. در حالیکه سرگیجه ی شدیدی داشت، دستش را به سوی سرش یرد و با ناله گفت: (وای سرم!) و با نگاهی به شروین گفت: (می بخشین آقا، اصلاً نمی دونم چه طور شد.)
شروین گفت: (سایه تو چرا اینقد سر درد داری؟ چرا دکتر نمی ری؟)
مهیا گفت: (چیزی نیست آقا، قبلاً رفتم، گفتن عصبیه! اصلاً نمی دونم یه هو چی شد؟ تا حالا سابقه نداشت.)
شروین گفت: (تو که عصبی نیستی! پاشو، پاشو حاضر شو بریم دکتر.)
مهیا گفت: (نه آقا مگه چی شده؟ کمی سرم درد گرفته، همین.) شروین گفت: (شاید فشارت افتاده؟ شایدم ضعیف شدی؟ من می رم حاضر شم، توام زودتر حاضر شو بریم دکتر.) مهیا گفت: (نه آقا، مگه آدم برای هر چی می ره دکتر؟) و از یادآوری این که در آغوش شروین از هوش رفته است، با خجالت گفت: (تازه داشتم می یومدم راهنماییتون کنم که ببین چی شد!)
شروین با لحن خاصی گفت: (سایه نکنه از زن گرفتن من عصبی شدی؟) و به چشمان مهیا خیره شد تا عکس العمل او را ببیند.
مهیا فوری در جوابش گفت: (راستش آره آقا، آخه دارم کارمو از دست می دم.)
شروین که کفرش درآمده بود گفت: (واقعاً که! دختر خوب یه ذره ام به فکر زندگیت باش، یه ذره ام به دور و برت توجه کن. یعنی تو نمی خوای ازدواج کنی؟ من آدم خوب خیلی سراغ دارم که اگه تو یه اشاره کنی، من بهت معرفیش می کنم.)
مهیا گفت: (فکر کردین منم مثل شما حساب بانکیم پره که به فکر زندگی و دور و برم باشم؟)
شروین و مهیا با زدن چنین حرف هایی، بدون اینکه بدانند، جلوی روی هم سدی می کشیدند نفوذناپذیر. مهیا به فکر این که شروین عاشق دختری است و شروین به فکر این که مهیا اصلاً به این چیزها نمی اندیشد، سکوت می کردند و در خلوت خود فقط به هم می اندیشیدند.
فردای آن شب مهیا تصمیم گرفت خیلی بی خیال با شروین برخورد کرده و او را راهنمایی کند. مگر شروین چه گناهی کرده بود؟ مگر مهیا در خانه ی او به غیر از یک خدمتکار چه بود؟ پس شروین هیچ گاه نمی توانست به او جور دیگری نگاه کند. از نظر مهیا شروین اصلاً او را در حد خودش نمی دانست و این افکار همیشه عذابش را دو چندان می کرد. روزهای زیادی بود که مدام با خود تکرار می کرد که ای کاش هرگز عاشق نمی شد. که ای کاش، که ای کاش، که ای کاش. و مدام این که ای کاش ها، در مغز و ذهنش تکرار می شد و سرش را به درد می آورد.
آن شب سر میز شام در حالی که مهیا ظاهرش بی خیال و درونش آشوب بود، رو به شروین کرد و گفت: (آقا چرا رک و پوست کنده به اون دختر نمی گین دوستش دارین؟)
شروین گفت: (آخه اگه نه بگه چی؟ اونوقت دیگه نمی تونم باهاش روبرو بشم. گفتم که یکی از شاگردامه، هر روزم می بینمش.)
مهیا گفت: (خب تو چشاش نگاه کنین حتماً متوجه چیزی می شین.) شروین گفت: (ولی سایه از چشاشم چیزی نفهمیدم. اصلاً خوتو سایه، اگه یه روز عاشق بشی چه جوری به طرفت نشون می دی؟) مهیا گفت: (عاشق بشم! کی؟ من؟ امکان نداره آقا، من که حوصلۀ عشق و عاشقی رو ندارم. تازه آقا شما که باغبون ندارین من عاشقش بشم.)
شروین گفت: (حالا چرا حتماً باید باغبون باشه؟) مهیا گفت: (پس چی فکر کردین! فکر کردین باید عاشق پسر شاه بشم؟) شروین گفت: (چرا که نه؟ حالا چرا حوصله ی عشق و عاشقی رو نداری!)
مهیا گفت: (خب برای اینکه آدمو از کار و زندگی میندازه.) شروین گفت: (آخه سایه همه چی که تو زندگی کار نیست.) مهیا گفت: (برای شما بله، ولی برای افرادی مثل من نخیر. آدم گشنه چه می دونه عشق و عاشقی چیه؟)
شروین دوباره نتوانست از احساس سایه چیزی بفهمد. از این دختر در تعجب بود! مگر او قلب نداشت؟ مگر او احساس نداشت! با کشیدن نفس عمیقی گفت: (توام نتونستی راهنماییم کنی، باید خودم یه فکری کنم.)
هر ماه که می گذشت. مهیا از بابت کارش هیچ پولی از شروین نمی گرفت و به حساب بدهکاریش می نوشت. برای همین کار دوخت و دوزش را بیشتر کرده و شب ها کمتر می خوابید. ولی پولی که بدستش می رسید، خیلی ناچیز بود و واقعاً در مضیقه افتاده بود. با وجود این که شروین خیلی به او اصرار می کرد تا حداقل دو ماه یک بار حقوقش را کم کند، ولی مهیا قبول نمی کرد و زیر بار نمی رفت و می گفت: (نه آقا، می خوام بدهکاریم زودتر تموم بشه.)
به تازگی شروین دلش می خواست برای مهیا هدیه بگیرد، گل بگیرد، با او بیرون برود. دلش می خواست مهیا دیگر در خانه اش حکم خدمتکار را نداشته باشد. دلش می خواست او خانوم خانه اش، همسرش، همدمش، و یار و رفیق شبها و روزهای تنهاییش باشد. احساس می کرد زندگیش فقط با ازدواج با او خلاصه شده است، و بس. احساس می کرد حتی یک روز هم بدون او نمی تواند باشد. ولی مانده بود که چه کند؟ مهیا رفتاری را از خود نشان می داد که او جرأتش را نداشت که از احساسش نسبت به او سخن بگوید.
مهیا از این که آن سال فوق لیسانسش را می گیرد، خیلی خوشحال بود. تصمیم گرفته بود، به محض اینکه مدرک فوق لیسانسش را گرفت، آن را به شروین نشان دهد و او را غافلگیر کند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:11 ب.ظ
 
ارسال: #47
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
وقتي به اين مي انديشيد اگر شروين بفهمد او تحصيل کرده است آن هم در حد فوق ليسانس چه ميکند و چه ميگيو؟ لبخند قشنگي به لبش آمد و او را خندان مي دي. مطمئن بود که شروين از تعجب دهانش باز ميماند و شروع به تعريف از او ميکند: که سايه تو بازم کاري کردي که منو به تعجب انداختي
دلش ميخواست شروين راجع به او طور ديگري فکر کند نه به عنوان خدمتکار خانه اش. درست بود شروين بارها و بارها به او گفته بود که: ما دو نفر مثل دو تا دوستيم. تو برام مثل ترانه اي
ولي بازهم احساس ميکرد که نگاه شروين نيز به او همان نگاه ارباب است به زير دستش. غافل از اين شروين او را ديوانه وار ميخواهد و به عشق او شب و روزش را ميگذراند.
يکي از شب هاي آبان ماه بود که شروين بعد از خوردن شام، رو به مهيا کرد و گفت: سايه امشب دوست دارم تو ظرفارو بشوري، منم آب بکشم چطوره؟
مهيا گفت: چي شده آقا؟ مهربان شده ايد! ولي خب از قديم گفتن: سلام گرگ بي طمع نميباشد! حتما ميخواين تمرکز کنين و وقتي ياد گرفتين دم سايه خانومو بگيرين و بندازينش بيرون. نخير آقا خودم ميشورم
شروين گفت: ( سايه خيلي بي معرفتي! من فقط امروز مهبرون شدم؟ مگه جرات دارم نامهربون باشم؟ ميزني لت و پارم ميکني. شده تا حالا من يه حرفي به تو بزنم و تو برام مثال نزني! اصلا من امشب هوس کردم ظرف بشورم، برو کنار ببينم يا نه، تو بشور من آب ميکشم)
و بدون توجه به اعتراض مهيا کنار ظرفشويي ايستاد و آستين هايش را بالا زد و گفت: ( زود باش بشور، بده.) و با ديدن مهيا که بر و بر به او نگاه ميکرد گفت: ( چيه؟ چرا ميخندي؟)
از اينکه کنار مهيا بايستد و ظرف بشويد احساس خوبي داشت. با خود فکر ميکرد اي کاش روزي ميرسيد که سايه بعنوان همسرش کنارش ايستاده بود. اي کاشروزي ميرسيد که سايه يک ذره به مردان خوش بين تر ميشد. اي کاش روزي ميرسيد که سايه به احساسش پي ميبرد. او خبر نداشت که با اين افکار فقط کنار ظرفشويي ايستاده و دارد با آب بازي ميکند و ظرف هاي شسته نيز روي هم تلنبار شده است.
مهيا با ديدن ظرفهاي تلنبار شده گفت:( دستتون درد نکنه آقا، واقعا خيلي خوب شستين، خسته نباشين! بفرمايين بقيه رو خودم ميشور. واقعا ظرفشوي قابلي هستين.)
شروين با حرفهاي مهيا به خود آمد و گفت:( سايه خانوم دست از متلک گويي تون برنميدارين؟ واي بيچاره اون مردي که شوهر تو بشه. خوشبخت ترين مرد روي زمين ميشه! دختر خب دارم ميشورم ديگه!) مهيا گفت:( آقا من از امشب عادت کردم، از فردا شما بايد ظرفا رو آب بکشين، ولي به شرطي که از حقوقم کم نکنين.) به يکباره شروين هوسي کودکانه در قلبش جوانه زد و براي لحظاتي احساس کرد که دلش ميخواهد سر به سر مهيا بگذارد. با هجله مقداري کف درست کرد و روي صورت مهيا ماليد و به طرف سالن فرار کرد.
مهيا در حال پاک کردن کف صورتش گفت:( به به! چشمم روشن! پس همش نقشه بود تا منو کفي کنين. ولي مطمئن باشين با بد کسي طرف شدين) و بلافاصله يک کاسه کف درست کرد و به طرف شروين دودي.
شروين دستهايش را بالا گرفت و گفت:( تسليم سايه، غلط کردم) مهيا گفت:( من فلط ملط حاليم نيست. تا من اينو رو سر شما نريزم سايه نيستم. يک دو سه...) و به شروين نزديک شد. انگار که او هم آن شب هوس کرده بود سر به سر شروين بگذارد.
شروين بدون آنکه از جايش تکاني بخورد، همانجا ايستاد تا مهيا به او نزديکتر شود. وقتي مهيا نزديکتر شد گفت:( خيلي دلم ميخواد بريزم رو سرتون ولي ميدونم اخراجم ميکنين.) شروين گفت:( اگه دلت ميخواد بريز نترس، اخراج نميشي بجاش جريمه ميشي.( مهيا گفت:( جريمه م چيه؟) شروين گفت:( حالا تو بريز، بعد بهت ميگم.) و مهيا خيلي بامزه يک کاسه کف را به روي سر شروين خالي کرد. که با اين کارش تمام سر و صورت و لباس شروين کفي شد. مهيا که از شدت خنده شانه هايش مي لرزيد، گفت:( خب، حالا بگين جريمه م چيه؟)
شروين گفت:( جريمه ت اينه که فردا شب شام ميريم بيرون.) مهيا گفت:( واي چه خوب! کاش يه لگن مي ريختم، اونوقت حتما سرتاسر سال مي رفتيم شام بيرون.)
که درست در همين زمان زنگ در ورودي به صدا در آمد. مهيا با عجله براي باز کردن در خانه به سمت در دويد و تا شروين به او بگويد:( بپر کيه؟) مهيا در را باز کرد و بهادر را پشت در ديد. بهادر با ديدن شروين به آن صورت از خنده منفجر شد و گفت:( به به عجب سرباز خونه اي، مثل اينکه امشب جاي سرهنگ و سرباز عوض شده! شروين خان خوش ميگذره؟)
شروين که جلوي بهادر خجالت کشيده بود گفت:( چيه باز اومدي براي فضولي!)
بهادر گفت:( سايه خانوم امشب شما جريمه ش کردين؟)
مهيا با تعارف به بهادر که وارد خانه شود، گفت:( نخير، امشب بابابزرگ يه ذره شيطنت کرده بودن نوه شون هوس کردن کمي باهاشون شوخي کنن) بهادر باز هم با آن خنده هاي هميشگي اش گفت:(پاشو برو حموم بابا، آبروي هرچي مرده بردي! فقط مثل اينکه تا ما اينجاييم جنابعالي مثل برج زهرار ميشي!)
شروين با اشاره به بهادر گفت:( بشين ولي کلمه اي حرف اضافه نزن، الان ميام.) و بلافاصله به سمت حمام رفت.

فصل 6:
اواسط آبان ماه بود و مهيا با اشتياق فراوان درس هايش را ميخواند. خوشحال بود از اينکه بالاخره آن سال دانشگاهش به اتمام ميرسد و او کمي سبک تر و راحت تر از قبل ميشود. حداقلش اين بود که ديگر مشکل درس خواندن را نداشت. بعد از گذشت شب ها و روزها هنوز هم نتوانسته بود اسم دختري را که شروين دلبسته اش بود را بداند. چندين بار به شروين پيشنهاد داده بود که او را با آن دختر آشنا کند تا شايد بتواند به او کمک کند ولي هربار شروين طفره رفته و گفته بود:( فعلا زوده.)
مدتي بود که شروين با خودش تصميم گرفته بود که همه چيز را به مهيا بگويد. ديگر طاقت دوري و تظاهر را نداشت. يا مهيا قبول ميکرد و يا نه! حداقل تکليفش با خودش روشن ميشد. حداقل ميتوانست آنقدر اصرار کند تا مهيا را راضي کند. هرشب با اين تصميم وارد خانه ميشد ولي به محض ديدن مهيا فوري حرفهايش را غورت ميداد. مهيا به قدري از عشق و عاشقي مرد ها بد گفته بود که شروين حتي جرات ابراز احساساتش را نيز نداشت.
يکي از همان روزهايي که شروين مدام در فکر اين بود که چگونه از احساسش به مهيا بگويد، داخل اتومبيلش مدام با خودش تمرين کرد و مدام با خود حرفهايي را که بايد به مهيا ميزد تکرار کرد و بر زبان آورد. آن روز جديانه با خود تصميم گرفته بود که همان شب جراتي به خود بدهد و حرف دلش را به مهيا بگويد و يک جورهايي از او خواستگاري کند. چون ديگر هيچ طاقتي برايش نمانده بود.
ساعت هشت شب بود که به هنگام رفتن به خانه سبد گل زيبايي را به همراه جعبه اي کيک خريد و راهي خانه شد.
وقتي به جلوي درب آپارتمانش رسيد، بدون اينکه قفل در را مثل هميشه خودش باز کند، با دلهره انگشتش را به روي زنگ در قرار داد و آن را فشرد. دلش ميخواست آن شب مهيا برعکس شب هاي پيش خودش در را به روي او بگشايد. به محض باز شدن درب خانه گل و جعبه را به دست مهيا داد و گفت:( سلام به عزيز ترين بي معرفت دنيا.)
مهيا با لبخند آرامي گفت:( گل و شيريني! نکنه امشب ميخواين برين خواستگاري؟(
شروين گفت:( آره سايه، تصميم دارم تو رم با خودم ببرم. حالا تا من يه دوش بگيرم، زودي برو و حاضر شو.)
مهيا احساس کرد با حرف شروين ضربان قلبش بدجوري به جنب و جوش افتاده است. احساس کرد خون در رگهايش با قدرت تمام به سمت مغزش هجوم برده است. احساس کرد پاهايش ديگر حتي ياراي قدمي را نيز ندارند. احساس کرد شبي را که هميشه منتظرش بوده بالاخره از راه رسيده است. آري خيلي احساس هاي ديگر که نفسش را به شماره انداخت و بغض را به گلويش نشاند.
با صدايي که تحليل رفته بود گفت:( ولي من براي چي آقا؟)
شروين گفت:( ميدوني که من خجالتيم، ولي تو ماشالله از زبون کم نمياري، حالا برو ديگه سوال نکن. تا من برگردم بايد اماده جلوي در وايساده باشي!)
شروين براي آن شب در يک رستوران دنج جا رزور کرده بود و تصميم گرفته بود که همان شب از مهيا خواستگاري کند. تصميم گرفته بود به او بگويد که ديوانه اش است، بي تابش است و ديگر طاقت دوري اش را ندارد. خلاصه تصميم گرفته بود آن شب همه چيز را درمورد احساسش به او بگويد. با خودش فکر کرده بود که اگر مهيا به او پاسخ مثبت بدهد ديگر چيزي از خدا نميخواهد. از نظر او در وجود مهيا همه چيز يکجا جمع شده بود و فقط مانده بود تحصيلاتش که آن هم از نظر شروين قابل حل بود. اگر مهيا با او ازدواج ميکرد، مطمئنا براي او همه کسش ميشد. مادرش، پدرش و خواهرش. تصميم گرفته بود که اگر مهيا به او پاسخ مثبت بدهد بهترين جشن عروسي را برايش بگيرد. او را براي ماه عسل به يکي از کشور هاي اروپايي ببرد. و خيلي کارهاي ديگري را که او شايستگي اش را داشت، برايش انجام بدهد.
و مهيا غافل از تمام افکار شروين با سستي جلوي قاب آينه رفت و نگاهي به خود انداخت و اشک هايش را پاک کرد. دوباره آن سردرد لعنتي به سراغش آمده و امانش را بريد بود.
اگر مهيا ميدانست که شروين در چه فکري است، ديگر از از خدا هيچ چيزي نميخواست. ولی انگار روزگار بازهم به مهیا حسودیش شده بود انگار خوشبختی نمیخواست که مهیا به او برسد. انگار خوشبختی دلش میخواست که مهیا با تمام نفس به به دنبالش بدود اما به او نرسد. حالا که مهیا در دو قدمی خوشبختی اش بود، سرنوشت طور دیگری برایش رقم خورده بود. وای که ای کاش روزگار تا به این حد نامهربان نبود!
مهیا در افکار خود غرق بود که صدای زنگ در را شنید. به گمان اینکه همسایه شان چیزی نیاز دارد با عجله به سمت در دوید و در را بدون اینکه بپرسد کیست باز کرد و از دیدن شخصی که پشت در بود، بهتش برد و تمام تنش داغ شد و سرش گیج رفت. باورش نمیشد. نه باورش نمیشد. او اینجا چه میکرد؟ با دیدن آن شخص انگار که لال شده باشد فقط بر و بر نگاهش کرد. آری شخصی که پشت در بود، کسی جز سیروس همکلاسی اش نبود.
در همین موقع شروین نیز حمامش تمام شده و با اشتیاق مشغول خشک کردن موهای سرش بود که صدای زنگ در را شنید و از لای در نگاهش به بیرون انداخت تا ببیند کیست که چشمش به سیروس افتاد و با تعجب زیر لب گفت:( سیروس اینجا چیکار میکنه؟)
سیروس به محضاینکه مهیا را روبروی خود دید، گویی که جن دیده باشد از تعجب خشکش زد و با من و من پرسید:(مهیا تویی؟ اینجا چیکار میکنی؟ چیه توام مثل من تعجب کردی؟ حالا چرا از جلوی در کنار نمیری؟ میخوام بیام تو!)
مهیا با تعجب و دلهره گفت:( سیروس تویی؟ اشتباه نیومدی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ نکنه عوضی در زدی!)
سیروس یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:( ننخیر خانوم، عوضی نیومدم انقدرم دیگه گیج نیستم، مگه اینجا منزل شروین نیست>)
مهیا آب دهانش را به زحمت قورت داد و گفت:( درسته! ولی تو مگه آقای سرخوش رو میشناسی؟) سیروس گفت:( والا تا اونجایی که میشناسمه پسرداییمه، نکنه پسردایی توام هست؟ نگفتی تو اینجا چیکار میکنی؟ مهیا تو باید همه جا سرک بکشی؟ حالا چرا نمیری کنار؟ نکنه بازخواستت هنوز تموم نشده؟ اصلا تو عادتته، همیشه باید از آقایون بازخواست کنی.)
مهیا دوباره آب دهانش را قورت داد و گفت:( می بخشی، بیا تو، آخه اومدنت بدجوری غافلگیرم کرد. تا حالا اینجا ندیده بودمت؟)
سیروس گفت:( مگه تو همیشه اینجایی که منو نمیبینی؟ نکنه از شاگردای شروینی؟ هرچند که تو به استاد نیاز نداری خودت یه پا استادی! راستی از نامزدت چه خبر؟ نیومده ایران؟ هیچ میدونی خیلی دلم میخواد ببینمش؟ میخوام ببینم چجور مردیه که تونسته دل مهیا خانومو که به هیچ مردی نشون نمیده نرم کنه و بله رو ازش بگیره!)
شروین که با شنیدن حرفهای آن دو از تعجب خشکش زده بود با شنیدن نام مهیا و بخصوص اینکه نامزد دارد تمام تنش یخ کرد.
مهیا که نگران بود مبادا شروین تمام این حرف ها را شنیده باشد با تردید گفت:( حالا چرا نمی شینی؟)
سیروس با نگاهی به اطراف پرسید:(پس شروین کو؟) و دوباره با نگاهي به مهيا گفت:( هيچ ميدوني از ديدنت اونم اينجا، اونم اين وقت شب چقدر تعجب کردم؟ نگفتي ناقلا اينجا چيکار ميکني؟ نکنه پسردايي ما رو سرکار گذاشتي؟ بگو چرا ما رو محل نميذاري؟ نگو با بزرگان ميگرد، خيلي کلکي مهيا! خب حالا نگفتي اينجا اونم اين موقع شب اونم خونه يه مرد مجرد چيکار ميکني؟ نکنه اشکالاتي تو درسات داشتي؟ نکنه شروين معلم خصوصيته؟)
مهيا مطمئن بود که با آمدن سيروس همه چيز براي شروين روشن خواهد شد. ولي براي او چگونه روشن شدنش مهم بود نه چيز ديگر! باخودش فکر ميکرد که اي کاش همه چيز را قبل از آن شب به شروين گفته بود. که اي کاش بهنگام ورود سيروس شروين در خانه نبود! تمام تنش با ديدن سيروس مي لرزيد. که حتي اين لرزش در تن صدايش نيز شنيده ميشد.
سيروس دوبراه پرسيد:( حالا چرا منو ديدي هول کردي؟ چرا صدات ميلرزه؟ مگه ديو ديدي؟ تو که خدا رو شکر از هيچ کس و هيچ چيز نمي ترسي. نکنه شروين از دختري که اين همه تعريف ميکرد، تويي!)
سيروس با سکوت مهيا پرسيد:( نکنه بيچاره شروين رو سرکار گذاشتي؟( مهيا که بسيار کلافه بود گفت:( سيروس چقدر حرف ميزني! بس کن ديگه.)
سيروس گفت:( آخه شروين از دختري که توي خونه ش کار ميکنه براي ما خيلي حرف زده ولي هرچي فکر ميکنم تو نميتوني باشي! چون تو که به اين کارا نياز نداري. نه بابا، غير ممکنه تو باشي! مگه ميشه مهيا خانم مستخدم خونه مردم باشه؟ از محالاته!) که درست در میان حرفهای سیروس، شروین طاقتش را از دست داد و از حمام خارج شد. ولی مثال کسی که چیزی نشنیده باشد با خونسردی جواب سلام سیروس را داد و گفت:( سیروس کی اومدی؟) و بلافاصله با نگاهی به مهیا که رنگ به رو نداشت گفت:( سایه بهم معرفی شدین؟ ایشون پسر عمه م سیروسه) و در ادامه با نگاهی دوباره به سیروس گفت:( سیروس جان ایشونم همون دختریه که بهتون گفته بودم، سایه)
سیروس با تعجب یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:( سایه؟ ولی اسم ایشون مهیاست، نه سایه!) مهیا که رنگش به سفیدی گچ دیوار شده و تمام اندامش می لرزید، بعد از نگاهی به شروین، سرش را با خجالت پایین انداخت و چیزی نگفت.
شروین که خود نیز رنگش چون مردگان بود، بعد از نگاهی به مهیا و نگاهی به سیروس با صدایی که حال درونیش را نشان میداد، گفت:( ولی شما اشتباه میکنی سیروس! ایشون اسمشون سایه ست نه مهیا! مگه شما همدیگه رو میشناسین؟)
سیروس با نگاه آشنایی به مهیا رو به شروین کرد و گفت:( مگه میشه خوشگل ترین و زرنگترین و جسور ترین دختر دانشکده رو نشناسم؟ بیشتر پسرای کلاسو اسیر خودش کرده، اونوقت خانوم یواشکی رفته و نامزد کرده. حالا مهیا خانوم چرا اسمتونو عوض کردین؟) بعد رو به شروین کرد و گفت:( حالا راستشو بگو، بهش درس میدی یا واقعا توی خونه ت مستخدمه؟ ولی مطمئن باش مهیا صد تا مثل تو رو درس میده. آخه اون زرنگترین شاگرد دانشکده ست.)
شروین که از حرفهای سیروس بهتش برده بود گفت:( دانشکده؟) و با نگاه غریبی به سوی مهیا چرخید و گفت:( سایه این چی داره میگه؟ نکنه تو رو با یکی دیگه عوضی گرفته؟)
من هرکسی رم عوضی بگیرم دیگه این مهیای سنگدلو که چهار ساله منو اسیر خودش کرده عوضی نمیگیرم. پسر خوب ما پنج ساله با هم همکلاسیم. توی این چند سالم اینقدر سر به سر هم گذاشتیم که چشم بسته هم همدیگرو میشناسیم.)
و باز هم خطاب به مهیا گفت:( واقعا مهیا تو دوساله پیش شروین زندگی میکنی؟) و به ناگاه مکثی کرد و انگار که چیزی را به خاطر آورده باشد گفت:( فهمیدم مهیا، فهمیدم! نکنه طبق نقشه ای که پارسال با دخترای کلاس کشیدی تا روی یه مرد مجرد روانکاوی کنی و کتابی بنویسی، این شروین بیچاره رو انتخاب کردی؟ آره مهیا، درسته همینه، تو داری روی شروین بیچاره روانکاوی میکنی وگرنه تو که به شغل مستخدمی احتیاج نداری.)
سیروس با گفتن تمام این حرفها که بی اختیار از دهانش خارج میشد خبر نداشت که دارد شروین را به مرز جنون میرساند.
مهیا مثل افرادی که لال شده بود، به زور لب باز کرد و گفت:( سیروس بازم داری وراجی میکنی؟ این حرفا چیه میزنی؟ هیچم اینطور نیست.)
سیروس گفت:( ولی مهیا تو نباید شروینو برای تحقیقاتت انتخاب میکردی! اون مثل مردای دیگه نیست.)
شروین با بهت و حیرت به مهیا نگاه کرد و سرش را به علامت تاسف تکان داد و به سیروس گفت:( بیشتر توضیح بده ببینم.)
سیروس که از وابستگی شدید شروین به مهیا خبر نداشت و نمیدانست این حرفهایش چگونه شروین را زیر و رو میکند، شانه ای بالا انداخت و گفت:( هیچی، این مهیا خانم مدام عادت دارن از مردا بد بگن، پارسال تو دانشکده به دخترا گفت میخوام وارد زندگی مردی بشم و تحقیقاتی روش انجام بدم. میخوام ببینم چقد عوضی و خودخواه و ناقلان. همه دخترام تشویقش کردن که حتما این کارو بکنه. ما همه فکر میکردیم که داره شوخی میکنه، ولی امشب وقتی اونو تو خونه ی تو دیدم،مخصوصا وقتی فهمیدم مدتیه داره با تو زندگی میکنه، متوجه شدم اون جدی گفته، اگه نامزد نداشت فکر میکردم شاید با تو سر و سری داره. ولی چون نامزد داره و چند ماهه دیگه قراره به سلامتی ازدواج کنه پس این نمیتونه باشهريال در ضمن وقتی زرنگترین شاگرد کلاسه به معلم خصوصی ام احتیاج نداره. پس میمونه همون مورد آخری که همون چیزی بود که گفتم.)
مهیا فکرش را هم نمیکرد که شوخی احمقانه ای که سال گذشته سر کلاس با بچه ها کرده بود امروز اینگونه به ضررش تمام میشود، اگر خبر داشت که سیروس از اقوام شروین است خیلی زودتر از این ها حقایق زندگیش را به شروین میگفت. ولی افسوس که او هیچ چیزی نمیدانست. در این فکر ها بود که صدای شروین را که با تمسخر شنید:( سایه خانوم، نگفته بودین نامزد دارین، ترسیدین ازتون شیرینی بخوایم! واقعا که!)
مهیا دلش میخواست فریاد بزند و بگوید:( نه نه اشتباه میکنی، بخدا اشتباه میکنی) ولی همه حرفها در گلویش خفه و در همانجان مدفون گشت. او دلش نمیخواست که سیروس از فقر و مشکلاتش چیزی بداند. او دلش نمیخواست که سیروس و همکلاسیانش بعد از آن به حال او دل بسوزانند و به او ترحم کنند. نه، او تا به آن روز هیچگاه اجازه این را که احدی به او دل بسوزاند و ترحم کند را نداده بود. او در چشم سیروس شخصیت دیگری داشت که نباید آن شخصیت را از بین می برد. او مهر شروین را میخواست نه ترحم و دلسوزی او را . در تمام طول روزهایی که به همراه شروین از خانه خارج یشد همیشه نگران این بود که مبادا یکی از همکلاسیانش او را به همراه شروین ببیند و قضیه لو برود. ولی هرگز فکر این را که سیروس یکی از اقوام نزدیک شروین باشد را نمیکرد.
دوباره شروین با نگاهی پر از تمسخر به مهیا گفت:( نگفته بودی داری فوق لیسانس میگیری، نکنه ترسیدی به سوادت حسودیم بشه!)
مهیا بدون هیچ حرفی، همانند افراد مجرم، سرش را به زیر انداخته و حتی کلامی بر زبان نمیراند. چقدر برای روز که قرار بود مدرک فوق لیسانسش را به شروین نشان دهد، نقشه کشیده و ذوق کرده بود ولی افسوس و صد افسوس که سیروس با آمدنش علاوه بر اینکه همه نقشه هایش را نقش بر آب کرده بود، او را نیز بدجوری از چشم شروین انداخته بود. وای که بعد از این شروین در مورد او چه فکر ها که نمیکرد. شوک دیدار سیروس و نگاههای پر از تحقیر و پر از تمسخر شروین، دوباره سرش را به درد آورده و امانش را بریده بود.
بعد از لحظاتی سکوت که برای مهیا به اندازه قرنی گذشته بود، دوباره صدای شروین را شنید:( سیروس باهام کار داشتی یا همینطوری اومده بودی؟)
سیروس گفت:( هم اومده ببینمت هم میخواستم برای جمعه دعوتت کنم، آخه تولدمه) و بلافاصله با نگاهی به مهیا گفت:( مهیا خانوم شمام میتونین تشریف بیارین، همه دوستان هستند.) شروین در میان سخنان شروین با لحن سرد و خشکی گفت:( خب حالا که هم منو دیدی و هم دعوتم کردی، میتونی بری چون منو سایه میخوایم کمی باهم تنها باشم و صحبتایی با هم بکنیم.)
سیروس گفت:( یعنی میخوای منو بدون شام بفرستی خونه؟ یعنی ما نباید بفهمیم مهیا خانم دو ساله اینجا چکار میکنن؟)
فقط خدا میدانست که در آن لحظات مهیا در چه حالی بود و شروین در چه حالی!
شروین دلش میخواس که هرچه زودتر سیروس آنجا را ترک کند و تنهایشان بگذارد. چه نقشه های که برای آن شب نکشیده بود! با چه شور و شوقی به خانه نیومده بود؟ و حالا می شنید که سایه نامزد دارد و در تمام این مدت به او دروغ گفته و از او سواستفاده کرده است.
و مهیا خیلی خوب میدانست که با رفتن سیروس باید به خیلی از سوال ها جواب پس بدهد.
سیروس با لحن خاصی به هردو گفت:( چیه! نکنه میخواستین دوتایی با هم شام شاعرانه بخورین که بنده مزاحم شدم!) و با نگاهی به مهیا به حرفش ادامه داد و گفت:( مهیا خانوم، بهت نمیاد ازین کارا بکنی؟ نامزد عزیزتون خبر دارن؟ حالا راستشو بگو درباره پسردایی ما چی نوشتی؟ اگه یه موقع کمکی چیزی خواستی، حتما بگو، خجالت نکش، خودم هستم. من خیلی خوب می شناسمش و حسابی میتونم بهت کمک کنم.)
که به ناگاه با فریاد بلند شروین هردو از جایشان پریدند:( خفه شو سیروس، خفه شو، برو بیرون)
شروین چون خانه ای امن که به یکباره با زلزله ای نا بهنگام ناامن و ویران میشود، ویران شده و داربست وجودش ناامن گشته بود. سیروس که از رفتار غیر منتظره شریون ماتش برده بود و او را تا کنون به این شدت عصبانی ندیده بود، گفت:( چته شروین؟ چرا اینطوری شدی؟ بابا آبروی ما رو پیش مهیا بردی! الان فکر میکنه ما همه خونوادگی مث تو دیووونه ایم! چشم بابا، رفتم، دیگه چرا میزنی؟ نمیخوای شام بدی، خب نده!) و بلافاصله از جایش بلند شد و با لحن شوخی گفت:( شروین جان از شام و پذیراییتون واقعا ممنون، خیلی بهم خوش گذشت. خیلی ام لذت بردم، بیچاره مادر که همه ش دلش پیش توئه که الهی بمیرم، طفلی شروین، مدام تنهاست.) و بلافاصله با دیدن نگاه خشمگین شروین با گامهایی تند به سوی در خروجی رفت و زمزمه وار زیر لب زمزمه کرد:( بریم که هوا پسه)
مهیا به دنبال سیروس تا کنار در همراهیش کرد و با صدای آرامی گفت:( راجع به امشب تو دانشکده به بچه ها چیزی نگو.)
سیروس تعظیمی کرد و گفت:( چشم موذی خانوم، چشم. ولی بدون حنات دیگه پیش من رنگی نداره.) و با صدای بلند که شروین هم بشنود گفت:( چشم نامزدتم خیلی خیلی روشن که بیاد و ببینه خانومش چجوری با یه مرد، خلوت کرده و داره راجع به آقایون تحقیقات به عمل میاره. چه شغل خوبیه این روانشناسی، یادم باشه منم راجع به خانوما تحقیقاتی کنم و کتابی بنویسم.) و با تکان دستی برای آن دو حرفش را ادامه داد و گفت:( مطمئنم خیلی خوش میگذره.)
شروین که از شدت خشم نفسش به شماره افتاده بود و رنگ به رو نداشت، بافریاد بلندتری گفت:( خفه شو سیروس! خفه شو! نمیخوای بری؟ نمیخوای لال شی؟ نمیخوای گورتو گم کنی؟)
سیروس با خنده ای گفت:( نترس بابا! رفتم، مهیا خانم شمام به تحقیقاتتون ادامه بدین. ضمنا بنویسین شروین مرد خسیسی است و به کسی هم شام نمیدهد.) و با گامهای بلندی از در خارج شد و سوار آسانسور شد.
ولی او بیخبر بود از اینکه با آمدنش چگونه زندگی آن دو را زیر و رو کرده است.
شروین به محض خروج سیروس از خانه، انگار ه بی تابانه در انتظار چنین لحظه ای باشد، از جایش بلند شد و با گامهایی سنگین، خود را به مهیا که بلاتکلف و شرمنده کنار در خروجی ایستاده بود، رساند. مهیا با نزدیک شدن شروین تا قصد دور شدن از او را کرد، شروین بدون معطلی رخ به رخ اش ایستاد و با نفرتی که از نظر مهیا غیر قابل توصیف بود، به او خیره شد.
چقدر نگاهش با ساعتی پیش، نسبت به این دختر فرق کرده بود. احساس میکرد آن دختری را که آن همه دلبسته اش بود، دختری را که حاضر بود برایش جان دهد و بمیرد. دختری را که با تمام وجود به وجودش عادت کرده بود در تمام این مدت او را بازیچه ی خودش کرده و به او فقط به چشم یک موش آزمایشگاهی و موضوع کتابش نگاه میکرده است. و مهم تر از همه این ها اسم مرد دیگری که به روی مهیا بود، بیشتر از همه دیوانه اش میکرد. فکر ای که اسم مرد دیگر به روی مهیاست، نفسش را به شماره می انداخت و عرق داغی را به تمام تنش مینشاند فکراینکه مهیا همانسال فوق لیسانس روانشناسی اش را میگیرد و آن وقت او حدود یک سال مانند آدمهای احمق هرشب کنارش می نشسته و به او کتابهای دبستانی را یاد میداده است آتش به جانش می انداخت. فکر اینکه این دختر چقدر او را از پشت عینک سیاهش مسخره نکرده و نخندیده است! فکر این که چه روزها که با دوستانش راجع به او صحبت نکرده و نخندیده است! و چه فکرها که او را تا به سرحد جنون میرساند و دیوانه اش میکرد.
احساس میکرد از نجابتش، از پاکیش و از مهربانیش بدجوری سواستفاده شده است. به مهیا که با رنگی پریده کنار دیوار رو در رویش ایستاده بود خیره شد و خیره شد. ولی به ناگاه با فریاد بلندی که مهیا را به وحشت انداخت و تنش را لرزاند دهان باز کرد و گفت:( احمق، حقه باز، شارلاتان، نفهم، بی شعور، دروغگو.. فقط بهت بگم که حتی لیاقت این حرف ها رو هم نداری! تو، تو دختره ی بیشعور تمام ایت مدت داشتی روی من تحقیقات و روانکاوی میکردی؟ از کی نقشه داشتی وارد حریم زندگیم بشی؟ منو از کجا میشناختی؟ هان؟ جواب بده؟ من احمقو بگو...) شروین دلش میخواست فریاد بزند و بگوید:( که عاشقت بودم که میخواستم همسرم شوی، همدمم شوی، مونسم شوی، یار شب های تنهاییم شوی، که میخواستم با وجودت تنهاییم را پر کنی. آن هم منی که گمان میکردم فقط تو لیاقت همسری مرا داری. آن هم منی که گمان میکردم تو بهترینی.) ولی شروین هیچکدام از این حرفها را بر زبان نراند چون در گمانش وقتی اسم مرد دیگری به روی او بود چه لزومی به شکستن غرورش داشت؟ نه بهتر آن دید که از احساسش و عشقش چیزی به او نگوید.
دوباره با نفسی بریده به سمت مهیا چرخید و با صدایی مصمم تر و خشن تر گفت:( اونقدر بهت احترام و بها میذاشتم که تو این دوسال حتی یکبار حتی وقتی که تو نبودی، تو اتاقت سرک نکشیدم، و کنجکاوی نکردم، چون این کارو تجاوز به حریم زندگی تو میدونستم. ولی تو چیکار کردی! با اون قیافه معصومت منو بازی دادی، با اون قیافه گول زنت، از من یه مترسک ساختی)
و دوباره به ناگاه چنان فریادی کشید که مهیا تکان شدیدی خورد:( چقد منو مسخره کردی هان؟ چقد؟ با دوستات چقد از من گفتین و خندیدین؟ چقد؟ چقد؟ چقد؟)
شروین که تمام وجودش لبریز از خشم بود و نفرت، فقط مثال افراد دیوانه فریاد می کشید و هرچه را که دلش میخواست، نثار مهیایی که هیچ گناهی نداشت، میکرد. مهیا با چهره ای معصوم و گامهایی لرزان به سویش رفت و گفت:( به خدا دارین اشتباه می کنین.)
شروین با لبخند تمسخری فریاد زد:( خفه شو! اسم خدا رو نیار. اصلا معنی قسمو میدونی چیه؟) و بلافاصله به سوی اتاق مهیا رفت و وارد اتاقی شد که دو سال تمام حتی به آن نگاهی هرچند کوتاه نیز نینداخته بود. شروین اصلا حال خودش را نمی فهمید، انزجار و تنفر جلوی چشمانش را گرفته و مانند دیوانه ها شده بود.
به طرف کمد دیواری اتاق مهیا رفت و درش را باز کرد و چشمش به تعداد زیادی کتاب روانشناسی افتاد. با دیدن تمام آن کتاب ها گویی که تازه باورش شده باشد که حرف های سیروس حقیقت دارد، با نگاه پرتمسخری کتاب ها را برداشت و نگاهشان کرد. اگر موقعیت دیگری
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:12 ب.ظ
 
ارسال: #48
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بود، از سواد بالای مهیا بی نهایت شاد و خوشحال می شد. ولی با حرف های سیروس، فقط با تمسخر به آن کتاب ها نگاه می کرد و نیشخند می زد. و بالاخره هم با نگاهی که پر از نفرت و انزجار بود، به سمت مهیا چرخید و گفت: (دختر بی سوادی که فوق لیسانس روانشناسی می خونه! در مورد اینکه من خیلی چیزا رو در مورد تو نمی دونستم، راست گفته بودی. آخه لعنتی تو چقد به من دروغ گفتی؟ چقد؟)
چنان فریادی می زد که تمام تن مهیا را می لرزاند. او تا به آن شب هیچگاه شروین را به این حال و روز ندیده بود. دوباره صدای فریادش او را از جا پراند: (خودت بشمور که چقد به من دروغ گفتی! علیلی پات، انحراف چشمات، بی سوادیت، دانشجویت، روانکاویت روی من، نامزد بودنت. دیگه چه چیزایی رو به من نگفتی؟ در نبود من چه کسایی رو آوردی تو این خونه؟ هان جواب بده؟) و در حین گفتن تمام این حرف ها، کتاب های مهیا را که با هزاران امید و آرزو و با هزاران بدبختی توانسته بود تک تکشان را بخرد، پرتاب و خیلی راحت پاره می کرد.
مهیا با دیدن کتابهایش که جلوی چشمانش پاره و از بین می رفت، دیگر طاقت نیاورد و به سمت شروین دوید و با التماس گفت: (خواهش می کنم این کارو نکنین! ترو خدا این کارو نکنین! به خدا دارین اشتباه می کنین)
ولی شروین او را با تمام نفرت به سمت دیوار هل داد و گفت: (از جلوی چشمام گمشو! ازت متنفرم، ازت بیزارم، تو وجود منو مثل همین کتابا پاره پاره کردی و از بین بردی.)
آن شب تمام آرزوها و عشق مهیا نیز با آن کتاب ها پاره پاره می شد و به روی زمین می ریخت. آن شب تمام وجود و غرور مهیا نیز با آن کتابها خرد می شد و به زیر پاهای شروین می ریخت.
شروین بی خبر بود از این که با تمام این کارها، چه بلایی را دارد بر سر این دختر می آورد. او فقط دختری را می دید که با حقه بازی و دروغ و نیرنگ، وارد حریم زندگیش شده و به او دروغ گفته بود. او را مسخره کرده و به حرف هایش خندیده و از محبت هایش سوءاستفاده کرده و مسائل شخصی او را به بیرون از خانه اش درز داده بود. فکر این که این دختر چقدر از کارها و رفتارهایش را به دوستانش گفته و خندیده است، کلافه اش می کرد. فکر این که این دختر چقدر به او دروغ گفته و خندیده است، دیوانه اش می کرد. او حتی یک بار هم از مهیا نپرسید که علت این جا بودنت را بگو. او حتی لحظه ای نیز به او مجال صحبت کردن را نداد. او حتی دقیقه ای نیز به او اجازه ی این را که از خود دفاع کند، را نداد.
که در این هنگامه به ناگاه چشم شروین به لباس عروس افتاد که پشت در اتاق آویزان یود. دیگر او پوچ شد و خالی شد و مثال آهنی ذوب شد. باورش نمی شد، نه باورش نمی شد که مهیا واقعاً قصد ازدواج، با کس دیگری را داشته باشد. فکر این را که شاید در این روزها مهیا با آن مرد ساعاتی را در خانه اش تنها بوده باشد، تمام وجودش را می لرزاند و عرق سردی را به تنش می نشاند.
با چنین افکاری با تمام خشم و نفرت، به مهیا خیره شد. آن هم به مهیایی که فقط و فقط برای آرزوهای بر باد رفته اش، برای بیچارگیش، برای بیکاریش که مطمئناً از فردای آن شب شروع می شد، و برای شروین که از دستش داده بود، گریه می کرد.
شروین بعد از لحظاتی خیره شدن به مهیا با تمسخر نگاهش را از او کند و به لباس عروس دوخت و گفت: (به به، داری عروسم که می شی! یادت نره حتماً مارم دعوت کنی!) و بلافاصله با گامهایی بلند به سوی لباس عروس رفت و با تمام خشم آن را از روی دیوار کند و پاره، پاره کرد.
مهیا با دیدن عکس العمل شروین با شتاب به سویش دوید و با بغض و گریه ای که آهنگ صدایش را تغییر داده بود، گفت: (نه آقا خواهش می کنم به خاطر دو سال دوستیمون این کارو نکنین!)
شروین دوباره او را به کناری هل داد و با تمسخر گفت: (دوستی! چه کلمۀ قشنگی! چیه با عشقت خریدی؟ چن بار آوردیش تو خونه، هان؟ چن بار؟)
و با گفتن جملات پی در پی و تحقیرآمیزش، لباس عروس را پاره و پاره تر کرد. او بی خبر بود از این که مهیا به خاطر این لباس، چه شبها که تا نیمه های شب بیدار نمانده و به روی آن کار نکرده است.
مهیا خیلی خوب می دانست که از بابت آن لباس چقدر باید خسارت بدهد. ولی شروین هیچ کدام ز این ها را نمی دانست. او نمی دانست که با این کارها و حرفهایش، چه بر سر این دختر بی گناه و بدون پشت و پناه آورده است. نه، او هیچ چیز و هیچ چیز نمی دانست. او فقط با نفرت و انزجار هر چه را که دلش می خواست، نثار او می کرد و اجازه ی این را که مهیا حتی کلمه ای یا سخنی را بر زبان آورد را نمی داد.
و مهیا با بغض و گریه فقط یک جمله را تکرار می کرد: (باور کنین اشتباه می کنین! به خدا اشتباه می کنین!)
و بالاخره شروین بعد از تکه تکه کردن لباس عروس رو در رویش ایستاد و خیره به او در جوابش گفت: (آره اشتباه کردم، اشتباه کردم تو دخترۀ پستو استخدام کردم! اشتباه کردم تو دختره ی شارلاتانو استخدام کردم!)
ولی شروین حتی با تمام آن حرفها، هنوز هم دلش خنک نشده و آرام نگرفته بود. به مهیا نزدیکتر شد و باز هم نزدیکتر. تصمیم داشت آخرین ضربه را نیز به این دختر بزند. تصمیم داشت انتقام تمام این دو سال را از او بگیرد. تصمیم داشت غرور این دختر را زیر و رو کند. تصمیم داشت انتقام عشقش را که با دروغهای این دختر لگدمال شده بود، بگیرد. به چشمهایش که همیشه دیوانه اش می کرد، خیره شد و گفت: (تو که همۀ مراحل زندگی منو امتحان و روانکاوی کردی، فقط... فقط...) ولی انگار خودش نیز از بیان جمله اش شرم داشت و تردید. ولی وقتی دوباره به یاد تمام دروغهای مهیا افتاد، برای زیر و رو کردن روح او، و همچنین برای گرفتن انتقام از او، بالاخره جمله ی شرم آورش را که برای لحظاتی با تردید درون دهانش می چرخاند، با تمام کینه از میان لبانش بیرون راند و نثار مهیا کرد.
مهیا باورش نمی شد، نه باورش نمی شد که چنین جمله ی شرم آوری را از شروین شنیده باشد. آن هم از اویی که همیشه برایش پاک بود و مقدس. نه، دیگر طاقت این یکی را نداشت. بدون اینکه در اختیار خودش باشد، دستش با تمام قدرت بالا رفت و با تمام قدرت نیز به روی صورت شروین خوابید. ضربه اش آن چنان کاری و محکم بود که به یکباره به دنبال صدای ضربه ی کشیده، خون بینی شروین همچون آب شیلنگی به روی صورتش سرازیر شد.
شروین در حالیکه دستش را به روی صورتش می مالید، با نفرت و انزجار نگاهش را به او دوخت و گفت: (از خونه ام برو بیرون! برو گمشو! دیگه نمی خوام ببینمت.)
مهیا در حالیکه چون ابر بهار اشک می ریخت، با صدایی که پر از بغض و دلشکستگی بود، دهان باز کرد و با کلماتی که به زور ادا می شد، گفت: (حداقل از خواهر مرحومت خجالت بکش که همیشه منو به چشم اون مرحوم می دیدی!) ولی به ناگاه درد وحشتناکی در تمام مغز سرش پیچید و به شدت احساس سرگیجه و احساس تهوع طاقت فرسایی به او دست داد. که به دنبال آن درد وحشتناک، سراسیمه خود را به دستشویی رساند و هر چه را که خورده بود، بالا آورد. رنگش مثال گچ دیوار شده و دست و پایش به شدت می لرزید. حالش به قدری بد بود که همانجا درون دستشویی دست لرزانش را به روی دیوار گرفت و به آرامی به روی زمین سُر خورد. ولی هنوز دقایقی نگذشته بود که دوباره با تنی خسته و درمانده و دلشکسته، از جایش بلند شد و رو در روی قاب آینه ایستاد و نگاهی به خود انداخت. ولی یک آن با دیدن رنگ و رویش به وحشت افتاد چهره اش بیشتر شبیه مردگان بود تا زندگان. خودش هم نفهمید که تا چه مدت و چه ساعتی درون اتاقک دستشویی و روبروی قاب آینه ایستاده و مشغول تماشای چهرۀ بی رنگ و رویش بود.
در حالیکه با تنی بی حال و رنگی پریده از دستشویی خارج می شد، چشمش به شروین افتاد که روی مبلی نشسته بود و صورتش را در میان دستانش قایم کرده بود. با دیدن شروین آهی بلند کشید و بغضش را قورت داد و اشکی را که پهن صورتش بود. پاک کرد و با پاهایی لرزان از کنارش گذشت و به سمت اتاقش رفت. احساس می کرد توپ بزرگ و سنگینی را به تنش وصل کرده اند. احساس می کرد تمام اتاق با اثاثیه اش به دور سرش می چرخند. تنش به شدت درد می کرد و سردرد امانش را بریده بود.
با اشکهایی که گویی هیچ پایانی ندارند، ساکش را برداشت و لباسهایش را درون آن قرار داد و با بغض و گریه به کتابهایش که پاره شده بود، نگاهی انداخت. به خوبی می دانست که دیگر پولی برای خرید آنها ندارد. با چرخشی چشمش به لباس عروس افتاد که چیزی از آن باقی نمانده بود وای که با دیدن آن اشکهایش شدت گرفت و شانه هایش به لرزه درآمد. نمی دانست به خاطر از دست رفتن آن لباس تا چه مدت باید برای آن تولیدی مجانی کار کند و تا چه مقدار باید خسارت بدهد. از پشت اشکهای نشسته بر چشمانش به اتاقی که دو سال تمام در آن زندگی کرده بود، نگاهی انداخت و آهی کشید. هیچوقت فکرش را هم نمی کرد که روزی اینچنین از این خانه رانده شود، آن هم اینطور با خفت و خواری هر چه اشک می ریخت، باز هم گریه اش تمامی نداشت.
بالاخره بعد از ساعتی که زمانش را نمی دانست، ساکش را به دستش گرفت و از جایش بلند شد و باز هم به اتاقش نگاهی انداخت چه خاطره هایی را که از این تک اتاق برای خودش نساخته بود. چه شبها که در این تک اتاق تا نیمه های شب کار نکرده بود؟ چه روزها که در این تک اتاق درس نخوانده بود؟
و دوباره آهی کشید و با ساکی که در دستش بود، دل از آن اتاقک کند و بدون حتی نگاهی هر چند کوتاه به شروین، به سمت در خروجی رفت. ولی درست قبل از این که دستش دستگیره ی در را لمس کند، صدای شروین به گوشش رسید: (آهای دختر! اسمت چی بود؟ هر چند فرقی ام برام نمی کنه. در نظر من تو فقط تو این خونه یه کلفت بودی! همین، فقط یه کلفت! پس فرقی نمی کنه که اسمت چی باشه! سایه یا هر اسم دیگه ای! آدمای شارلاتان همیشه چن تا اسم دارن، و تو هم جزو همون افرادی، شارلاتان و شیاد.)
و در ادامه دستش را به سوی مهیا دراز کرد و با صدایی که پر از تمسخر بود، گفت: (کلیدا لطفاً! هر چن دیگه باید همه ی کلیدارو عوض کنم. چون با رفتن تو دیگه اعتباری نیست. منظورم اینه که خونه ام دیگه امنیت نداره. آخه از تو هیچی بعید نیست.)
شروین خودش هم نمی دانست گه چرا آن حرفها از دهانش خارج می شود، که چرا آن حرفها تکرار می شود. ولی با احساس این که این دختر بدجوری او را مضحکه ی خود کرده و غرورش را بدجوری شکسته است، قصد تلافی و له کردن تمام شخصیت او را داشت.
مهیا با شنیدن سخنان تحقیرآمیز شروین، دیگر از شدت بغض به مرز خفگی رسیده بود. به هر جان کندنی که بود، خود را سرپا نگاه داشت و دسته ی ساک را در میان انگشتانش فشرد و به سمت شروین چرخید. ولی به ناگاه نگاهش به پیراهن شروین افتاد که سرتاسر خون بود. هیچ زمان حتی فکرش را هم نمی توانست بکند که روزی چنین بلایی را بر سر شروین بیاورد، آن هم مردی را که آنقدر دوستش داشت.
شروین با دیدن رنگ و روی مهیا که چون مردگان بی رنگ و رو بود به وحشت افتاد. با دیدن او به آن حالت، احساس کرد که هر آن امکان دارد قلبش از سینه اش بیرون بزند و به پرواز در آید.
مهیا با چهره ای چون مردگان و با پاهایی سست و لرزان، به شروین نزدیک تر شد و رو در رویش ایستاد و مستقیم به چشمانش خیره شد. آن هم با چشمانی که مظلوم بود و پر از اشک، آن هم با چشمانی که همچون همیشه دل شروین را به لرزه درآورد، آن هم با چشمانی که شروین همیشه آرزوی دیدنش را داشت، ولی مهیا هیچ زمانی به این صورت به او نگاه نکرده و نگاهش را همیشه از او دزدیده بود. ولی آن شب مهیا با نگاه خیره اش، انگار که قصد داشت تمام زوایای چهرۀ شروین را به خاطر بسپارد. و همین طور قصد داشت تا شروین نیز چهرۀ مظلوم او را برای همیشه به خاطر داشته و هرگز آن شب و آن چهره را فراموش نکند که چگونه او را از خانه اش راند و چگونه او را خوار و ذلیلش کرد.
بعد از گذشت دو سال مهیا برای اولین بار نام شروین را بر زبان آورد. به طوری که قلب شروین در قفسه ی سینه اش به لرزه درآمد و به تکاپو افتاد. چه روزها و چه شبهایی که آرزو کرده بود مهیا نامش را بر زبان آورد، و هم اینک که او قصد رفتن و از او جدا شدن را داشت، برای اولین بار او را به نامش خوانده بود.
مهیا با بغض و اشک لب باز کرد و گفت: (شروین اگه من هر چی ام باشم، هر چی، ولی به قول تو دزد یا معشوقه ی تو اتاق خوابت نیستم. همیشه فکر می کردم تو با مردای دیگه خیلی فرق داری، ولی اشتباه می کردم. توام مثل بقیه ای! توام آخرش اتاق خوابتو نشونم دادی. آره درسته. من فقط یه کلفتم! همین، فقط یه کلفت که بدجوری از خونه ات انداختیش بیرون، بدجوری تحقیرش کردی، خیلی بد. فقط یادت باشه شروین، امشبو هرگز فراموش نکن. هرگز.) و آخرین نگاهش را به شروین انداخت و از در خارج شد و او را با تمام غصه هایش برای همیشه تنها گذاشت.
وقتی از در خارج و وارد کوچه شد، هوای سرد اطراف به صورتش خورد و به یادش آورد که در به دریش شروع شده است، بی کاریش شروع شده است، بی پولیش شروع شده است. جواب پدر و خواهرانش را چه باید می داد؟ آنها که غیر از او پناهی را نداشتند.
ساعت یک نیمه شب بود و او خسته و دل شکسته به سوی خانه شان قدم برمی داشت. مسیر، خلوت و اتومبیلی برای سوار شدنش نمی دید. ولی بالاخره بعد از دقایقی طولانی، اتومبیلی جلوی پایش ترمز و او بدون نگاهی هر چند کوتاه به چهره ی راننده، سوار شد و آدرس مسیر خانه شان را گفت. او غمگین بود و به هیچ وجه در حال و هوای خود نبود. چشمانش را بسته و فقط اشک می ریخت. و در این میان اصلاً متوجه زمزمه ها و لبخندهای معنی دار راننده به خود نبود. مردک با آن قیافه ی کریه و لبخندهای چندش آورش، مدام درون آینه نگاهی به او می انداخت و حرفهایی این چنین زیر لب زمزمه می کرد: (چرا عقب نشستی خانوم خوشگله، بیا جلو ناز نکن، من که می دونم بالاخره می یای جلو و ورِ دل من می شینی.)
ولی مهیا فقط گریه می کرد. گریه برای خودش که آنقدر بدبخت بود، گریه برای پدرش که تا عمر دارد باید به روی آن ویلچر لعنتی بچسبد، گریه برای مادرش که در جوانی پرپر شده و رفته بود، گریه برای خواهرانش که با تمام کمبودهایی که داشتند، همیشه خود را راضی نشان می دادند. و گریه برای مردی که ندانسته او را با بی رحمی تمام، از خانه اش به بیرون رانده بود. مگر او چه کرده بود؟ مگر او چه گناه بزرگی را مرتکب شده بود که مدام باید مجازات می شد؟ اگر امتحان الهی بود، پس چرا تمامی نداشت؟ پس چرا پایانی برای تمام غمها و غصه هایش وجود نداشت!
فکر اینکه بیکار شده است، فکر اینکه تمام کتابهایش پاره شده و از بین رفته است، فکر این که چه جوابی باید برای از بین رفتن آن لباس به مسئول تولیدی بدهد، گریه اش را شدیدتر کرد. به طوری که مرد راننده با صدای بلند و معترضی گفت: (اَه...، حوصلمو سربردی دختر! بیا بشین جلو ببینم دردت چیه؟ ما با خودمون چی فکر کردیم و چی شد! اگه از خونتون فرار کردی مهم نیست. نگران نباش خودم جا دارم، می برمت اون جا. باور کن بهت خیلی خوش می گذره!)
که به ناگاه مهیا با شنیدن حرفهای راننده، تازه به خود آمد. تازه چشمش به قیافه ی کریه او افتاد، تازه فهمید که چه اشتباهی مرتکب شده است، تازه فهمید که مسیرش تغییر کرده و در جای خلوتی است.
آری مهیا تازه همه چیز را فهمید. او که به اندازه ی کافی اعصابش به هم ریخته و آمادگی هر گونه دعوایی را داشت، با صدای بلندی گفت: (چیه همش زر می زنی؟ خفه خون بگیر و رانندگیتو بکن. مسیرتم عوض کن، وگرنه بد می بینی.)
راننده درون آینه نیشخندی به او زد و گفت: (چی چی هی داری بلغور می کنی؟ می دونم خوشگلی و نازت زیاده، ولی ناز نکن، بیا بشین جلو یه ذره با هم حال کنیم.)
مهیا با شنیدن جملات چندش آور مرد راننده دیگر حال خودش را نفهمید. از پشت سر موهای او را با تمام قدرت گرفت و به سوی خودش کشید و با فریاد گفت: (برو با مادر و خواهرت حال کن، آشغال عوضی.)
با چنان شدتی موهای او را می کشید که مرد راننده تعادلش را از دست داده و اتومبیلش به چپ و راست منحرف می شد. و عاقبت هم به ناچار پایش را به روی پدال ترمز فشرد و اتومبیل را متوقف کرد و با حرکت تندی سرش را از میان دستان مهیا رها و همچون حیوان درنده ای از درون اتومبیل پیاده شد. ولی تا قصد حمله به مهیا را کرد،
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:12 ب.ظ
 
ارسال: #49
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مهیا با شتاب از در دیگر اتومبیل به بیرون دوید.
همه جا تاریک بود و خلوت و وهم انگیز. مرد راننده خود را با یک جهش به مهیا رساند و گفت:( کجا خانوم خانوما؟ حالا زوده! فعلا با هم کار داریم.)
مهیا با اندامی که بهشدت می لرزید و با قلبی که خود را به شدت تمام به قفسه سینه اش می کوبید، عقب عقب رفت. از شدت عصبانیت به حد انفجار رسیده بود، تصمیم داشت تمام خشمش را به روی آن مرد راننده خالی کند. مردک به او نزدیک و نزدیک تر شد باز هم نزدیکتر.
مهیا دوباره گامی به عقب برداشت و با صدای لرزانی گفت:( آشغال عوضی راتو بکش و برو و مطمئن باش که طعمه امشب بدردت نمیخوره و تو گلوت گیر میکنه. حالا تا خدمتت نرسیدم گمشو!)
ولی بازهم مهیا با تمام شجاعتش در آن تاریکی و در آن خلوتی بیابان قلبش مثال قلب بچه گنجشکی بی تابانه خود را به قفسه سینه اش می کوبید. دوباره صدای بلندش در بیابان پیچید:( بهت گفتم گمشو! وگرنه بد می بینی.)
مرد راننده که وقیحانه و مشتاق به او خیره شده و در تاریکی شبانه، چشم هایش برق خاصی میزد، گفت:( اتفاقا طعمه امشبم خیلی ام خوردنیه! تا حالا همچین طعمه لذیذی گیرم نیومده بود.) و بلافاصله مانند حیوان درنده ای به او حمله کرد.
ولی مهیا با یک جهش ناگهانی جاخالی داد و به صورت آن مرد چنگ انداخت.
مردک با اشتیاق گفت:( نه بابا، مثل گربه های ملوس و وحشی میمونی، منو بیشتر مشتاق کردی، بیا جلو ناز نکن، خودم همین امشب رامت میکنم)
مهیا با تمسخر گفت:( برو عمه تو رام کن، برو همه کستو رام کن، فقط یادت باشه آشغال، که خودت خواستی...) و با جمله آخرش به ناگاه به مرد راننده حمله کرد، آن هم چه حمله ای! مردک که از ضربه های پی در پی مهیا شوکه شده شده بود، باورش نمیشد که این دختر چنین زوری داشته باشد. باروش نمیشد که تهدید های این دختر تا به این حد کاری باشد.
دقایقی میگذشت و آن دو در خلوتی و تاریکی بیابان به شدت با هم گلاویز بودند، مهیا دیگر حال خودش را نمی فهمید. هر چه نفرت از مردان در وجودش بود بر سر آن مرد خالی میکرد. به قدری مرد را چپ و راست کرد تا سرانجام سرتاپایش خون شد. مهیا خودش هم چند جای تنش خراش برداشت و زخمی شد. ولی مهم این بود که آن مردک نتوانسته بود به نیت پلیدش برسد.
و بالاخره مرد راننده با عجز و التماس و صدای بلندی گفت:( جون مادرت بسه دیگه، غلط کردم.)
مهیا با تمام خشمی که در وجودش لبریز بود یقه مرد راننده را گرفت و بعد از تکان های شدید، گقت:( یادت باشه آشغال، امسبو هرگز فراموش نکن. و اینم تو اون مغز پوکت فرو کن که همیشه زنا ضعیف نیستن) و با لگد محکمی به پهلویش او را به حال خود رها کرد و بدون معطلی به سمت اتومبیل آن مرد دوید.
در حالیکه تمام تنش درد میکرد، با عجله پشت فرمان اتومبیل نشست و پایش را به روی پدال گاز فشرد و با تمام سرعت از کنار مردی که به سختی زخمی و با چشمانی از حدقه در آمده به تماشایش نشسته بود دور شد.
نیمه شب بود و همه جا تاریک، چون قلب مهیا که با حرف های شروین از روشنایی به تاریکی مبدل گشته و زندگیش را زیر و رو کرده بود. در حالیکه با تمام وجود می گریست، خیابان های یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشت و پیش میرفت. صدای گریه هایش چنان سوزنده و دلخراش و بلند بود که حتی فضای کوچک اتومبیل را نیز به لرزه در آورد و اشک را به چشمان آسمان نشاند. به طوری که نم نم باران در آن هوای آبان ماه کم کمک شروع به بارش کرد و به ناگاه سیل آسا شد.
اگر شروین می فهمید که با راندن مهیا از خانه اش چگونه او را در خیابان های تاریک و خلوت شهر آواره کرده است، هرگز خود را نمی بخشید.
بعد از ساعتی مهیا خود را به کلانتری که در مسیر راهش بود، رساند و با گفتن وقایعی که برایش پیش آمده بود اتومبیل را در اختیار آن ها قرار داد و بعد از تکمیل پرونده و دادن مشخصات آن مرد، به کمک یکی از افیران با اتومبیل گشت خود را به خانه اش رساند. او واقعا دختر شجاعی بود. اگر آن شب نمی توانست از خود دفاع کند و در برابر آن مرد حیوان صفت دوام آورد، چه بر سرش می آمد؟ فقط خدا میدانست.
آن شب چه شبی بود برای مهیا. غروب آن شب حتی ذره ای نیز فکر این را که تمام آن بلایا بر سرش بیاید را نمیکرد. وقتی به خانه رسید، نزدیک صبح بود و پدر و خواهرانش در خواب بودند. به آرامی وارد اتاق خواهرانش شد و با نگاهی به آن دو آه بلندی کشید. تمام استخوان های تنش درد میکرد و سردرد کلافه اش کرده بود.
دوباره از اتاق خارج شد و با گرفتن وضو نمازش را خواند و کنار سجاده نشست و از خدا خواست تا کمکش کند. از خدا خواست تا به دادش برسد. از خدا خواست تا مرحمی شود برای قلب زخم خورده اش. و در کنار تمام دعاهایش اشک هایش پهن صورتش شد و شانه هایش به لرزه در آمد. با آهی بلند به پدرش که با نفس های آرامی در خواب بود نگاهی انداخت. به خوبی میدانست که تا پیدا کردن کار دیگری در مضیقه خواهند بود. خودش هم نفهمید که چه وقت و چه ساعتی همان جا کنار سجاده خوابش برد و خواب شروین را دید که مدام از او روی برمیگرداند و هرچه را که دلش میخواست به او میگفت.
آن شب بعد از رفتن مهیا، شروین پس از ساعتی به خود آمد. وقتی نگاهش به ساعت روی دیوار افتاد عقربه های آن را روی دوی نیمه شب دید. از این که آن موقع شب اجازه داده بود مهیا از خانه خارج شود، از خودش بدش آمد. بدون معطلی سوییچش را برداشت و از خانه بیرون زد. ولی او حتی مسیر مهیا را بلد نبود، هرچه گشت و هرچه خیابن ها را جستجو کرد، او را ندید. غافل از اینکه در آن ساعات و در آن لحظات، مهیا با مردی شرور و از خدا بیخبر، بخاطر حیثیتش گلاویز است.
وقتی بعد از ساعتی به خانه برگشت وارد اتاق مهیا شد و گوشه ای روی زمین نشست و مثال کودکان یتیم سرش را به روی زانوانش قرار داد و های های گریست و گریست. برای دروغ های مهیا که خیلی راحت او را گول زده بود، گریست. برای اویی که تعلق به دیگری داشت، گریست. و برای اویی که به او فقط به عنوان موضوع
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:13 ب.ظ
 
ارسال: #50
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تحقیقاتش نگاه کرده بود، گریست.
با دیدن کتابهایی که به دست او پاره شده بود، باز هم از خودش بدش آمد و کارش را بچه گانه دید. او که خود یک استاد دانشگاه و تحصیل کرده بود، چگونه به خود اجازه ی چنین کاری را داده بود؟ کتابها را تک به تک از روی زمین برداشت و لیست همه شان را نوشت. تصمیم گرفت فردای آن شب همه شان را تهیه کند. چشمش به لباس عروس افتاد که باز هم به او دهان کجی می کرد. بدون این که در اختیار خودش باشد، مهیا را در میان آن لباس مجسم کرد. وای گه چقدر زیبا شده بود.
با خودش اندیشید که حتی اگر مهیا به کس دیگری نیز تعلق داشته باشد، باز هم او حق انجام این کارهای زشت را نداشته است. لباس را یا حسرتی غیر قابل توصیف برداشت و داخل نایلونی گذاشت تا عین آن را روز بعد با سایز مهیا بخرد.
وقتی به یاد جمله ای که به مهیا زده بود افتاد، از شدت شرم و خجالت تمام تنش خیس عرق شد. چگونه به خود اجازه ی این را داده بود که آن حرف نامربوط را به او بزند، آن هم به دختری که آن همه از مردان بد می گفت. او با گفتن آن جمله به مهیا ثابت کرده بود که او نیز چون مردان دیگر، به مهیا نگاه دیگری داشته است. در حالی که به خوبی می دانست که هیچ گاه چنین نگاهی به مهیا نداشته است. نگاه او به مهیا تا مدتی برادرانه و بعد از ان نیز عاشقانه و پاک بوده است. ولی حرفی بود که زده و آبی بود که ریخته و دیگر نمی شد جمعش کرد.
به یاد حرفهای دیگرش افتاد و با اسف سرش را تکان داد. مگر او در طول این دو سال از مهیا دست کجی یا خطایی دیده بود که کلید خانه اش را از او درخواست کرده و آن حرفها را به او زده بود!
به لباسش نگاهی انداخت که سرتاسر خون بود. به بینی اش دست زد که درد شدیدی داشت. با نگاهی به قاب آینه خطاب به تصویر خود گفت: ( توام بالاخره از دست سایه کتک خوردی! ولی حقت بود. با اون حرف زشتی که بهش زدی، باید از این بدترم سرت می آورد. باید سر تو می کوبید به دیوار، تا شاید به خودت می اومدی و ادامه نمی دادی. لعنت به تو شروین، لعنت به تو!)
بدون تغییر دادن لباسش، همانجا پهن تخت مهیا شد که بوی خوش او را می داد. بوی خوش دختری را که دو سال تمام با خوشی در کنار او زیسته و به سر برده بود. آن هم تنها دختری که دریچه ی قلبش را به روی عشق باز کرده و تنها دختری که با یک نگاه او را اسیر خود کرده بود. نمی دانست بعد از آن شب بدون مهیا چگونه باید سر مند.
در حالیکه بغض سنگینی تمام وجودش را پرکرده بود، با خود زمزمه وار گفت: ( ای کاش هرگز ندیده بودمش، ای کاش هرگز استخدامش نکرده بودم.) وقتی فکرش را می کرد، تلخ ترین تجربه اش از استخدام یک دختر، سایه بود. با تمام این افکار بالاخره خوابش برد و خواب مهیا را دید که به پهنای صورتش اشک می ریخت.
فردای آن شب وقتی شروین صبح زود از خواب بیدار شد، ناخودآگاه مهیا را صدا زد: ( سایه صبحونه آماده است؟) ولیهیچ صدایی نشنیدو و تازه با دیدن اتاق مهیا بود که همه چیز را به خاطر آورد. هنوز چند ساعتی از رفتنش نمی گذشت که دلش بدجوری هوایش را کرده بود. با فکر به این که دیگر او را نمی بیند، گلویش پر از بغض شد و چشمانش پر از اشک.
بعد از ساعتی با بی حوصلگی لباسش را پوشید و بدون خوردن صبحونه راهیه محل کارش شد. آن روز سرتاسر ساعات کلاسهایش صحنه شب گذشته از نظرش کنار نمی رفت. مانند فیلمی که شب گذشته دیده باشد، مدام در ذهنش تداعی می شد و او را آزار می داد.
بالاخره هم زودتر از موعد از دانشگاه خارج و به سمت میدان انقلای حرکت کرد تا همه ی کتابهایی را که پاره کرده بود، از فروشگاه خودش بردارد. بعد از تهیه ی همه ی کتابها به چند فروشگاه لباس عروس نیز سری زد و درست شبیه همان لباسی را که پاره کرده بود، با سایز مهیا خرید و راهیه خانه اش شد.
امید اینکه مهیا را دوباره در خانه اش ببیند و امید این که همه ی ان اتفاقات، فقط یک کابوس شوم شبانه بوده باشد، او را وادار کرد تا با سرعت بیشتری رانندگی کند و خود را زودتر به خانه اش برساند. ولی وقتی با خانه تاریک و سوت و کورش روبرو شد، فهمید که آن کابوس، حقیقتی بیش نبوده است، و مطمئن شد که او مهیا را برای همیشه از دست داده است. با شناختی که از او داشت، مطمئن بود که مهیا بعد از شنیدن همه آن حرفها، دیگر هرگز به آن خانه بازنخواهد گشت. دوباره وارد اتاق شد و بدون خوردن حتی لیوانی آب خوابش برد و باز هم خواب مهیا را دید که کنار مردی قدم می زد. ولی هر چه می کرد صورت آن مرد را نمی توانست تشخیص دهد. غافل از این که مهیا بعد از شبی که از خانه ی او با آن وضع رقت بار رانده شد، به سختی بیمار شده بود.
صبح آن شب زمانی که منصور از خواب بیدار شد، چشمش به مهیا که کنار سجاده نماز خوابش برده بود، افتاد. تعجب کرد، چون مهیا در این دوسال تا به حال هرگز وسط هفته به خانه نیامده بود. نمی دانست که دخترش چه ساعتی به خانه آمده که او متوجه ورودش نشده است.
آن روز مهیا چنان بیمار شد که نتوانست به مدت ده روز از جایش برخیزد. پیامد طوفان آن شب، بیماری شدید مهیا بود، مدام سردرد آزارش می داد مدام افسرده بود، مدام غمگین بود، مدام دلتنگ بود، مدام دلشکسته بود، مدام در پنهان چشمهایش پر از اشک بود. کسی را نداشت که با او کمی درد و دل کند و کمی خود را سبک کند. به دروغ به پدر و خواهرانش گفته بود که دختر خانم اصلانی از خارج برگشته و دیگر احتیاجی به او ندارند، و او باید دنبال کار دیگری بگردد.
ولی منصور مهیا را آشفته تر و غمگین تر از این ها می دید. مدام کنار دخترش می نشست و او را نوازش می کرد و می بوسید و به او گوشزد می کرد که فعلا نگران کار نباشد و استراحت کند.
مهیا ده روز تمام، نه به دانشگاه رفت و نه به جستجوی کار. یک فکر مثل خوره به جانش افتاده بود که چرا مدتی است، او مدام دچار سردردهای شدیدی می شود. به یاد یکی از دوستانش در دبیرستان افتاد که او نیز درست همین حالتهای مهیا را داشت. با خود فکر می کرد که اگر مثل او شود، چه؟ نگران خودش نبود، چون بعد از بلایی که در خانه ی شروین بر سرش آمده و بعد از جدایی از شروین، دیگر حتی زندگی نیز برایش ارزشی نداشت. مردی که آن همه دوستش داشت، هر چه دلش خواسته بود به او گفته و او را با آن حال زار از خانه اش بیرون رانده بود. نگران خواهرانش و نگران پدرش بود که اگر او نباشد، چه می کنند. باز هم باورش نشد. تصمیم گرفت این بار نزد یک پزشک متخصص برود.
بعد از گذشت ده روز که حتی منصور نیز نگران حلش بود، یکی


از روزها صبح زود با بیحالی از جایش بلند شد و خطاب به پدرش گفت:«بابا امروز میخوام برم دانشگاه، اگه شد از اونجام میرم دنبال کار.» و با این نیت از خانه خارج شد. ولی شکی در وجودش ریشه دوانده و مدام موجب آزارش میشد. باید مطمئن میشد که آیا فکرش اشتباه است، یا نه؟ باید میفهمید که آیا ماندنیست، یا نه؟
حتی از رفتن به مطب پزشک نیز وحشت داشت. البته نه از خود پزشک، بلکه از جوابی که قرار بود به او بدهند. شاید هم همه آن افکاری که در ذهنش جاخوش کرده و او را آشفته کرده بود، توهمی بیش نبود و او هیچ نوع بیماری نداشت. ولی باید میرفت و مطمئن میشد. به اندازه تمام دنیا دلتنگ و دلشکسته و آشفته بود. همه گرفتاریها به یکباره به او هجوم آورده و از پای درش آورده بودند. با دیدن اتومبیلی که همشکل اتومبیل شروین بود، دوباره به یاد گذشتهها و حرفهای نیشدار او افتاد و قطره درشت اشکی در چشمانش حلقه زد. بلافاصله عینکش را به روی چشمانش زد و به تماشای عابرین و مغازهها پرداخت. هرچه با خود کلنجار میرفت و هرچه تلاش میکرد، نمیتوانست حتی کلمهای از سخنان تلخ شروین را به دست فراموشی بسپارد. چگونه شروین توانسته بود، آن حرفهای توهینآمیز را به او بزند؟ چگونه توانسته بود با او چنین رفتاری کند؟
با یادآوری اینکه در تمام طول این مدت شروین به او به چشم کلفت خانهاش نگاه میکرده است، تمام وجودش به گریه درآمد. چرا شروین باید آن حرف زشت را بر زبان میآورد؟ چرا شروین باید او را دزد خطابش میکرد؟ ولی باز هم با تمام این افکار و دلشکستگیهایش، چنان دلتنگ و بیتاب دیدنش بود که هیچ کجا طاقت ماندن را نداشت.
بعدازظهر بود و او هنوز هم با شکمی گرسنه و پاهایی خسته، در خیابانهای شهر آواره و سرگردان به پیش میرفت. بالاخره نزدیک غروب آفتاب بود که نزد پزشک مغز و اعصاب رفت و از بیماریش، و از سردردهایی که مدتی بود او را بدجوری آزار میداد، سخن گفت.
دکتر که مردی بود با محاسنی سفید و قیافهای مهربان، بعد از معاینهاش گفت:«دخترم اول براتون سیتیاسکن مینویسم تا شما انجام بدین، بعد از اون طبق جواب سیتیاسکن براتون دارو مینویسم. چون بدون گرفتن سیتیسکن از سرتون فعلا نمیتونم نظری بدم.»
چند روز بعد، مهیا بعد از گرفتن سیتیاسکن از سرش، بدون اینکه به پدر و خواهرانش چیزی بگوید، دوباره راهی مطب دکتر شد و جواب سیتیاسکن را جلوی دکتر روی میزش گذاشت و گفت:«دکتر واقعا سردردام عصبیه یا چیز دیگه است؟»
دکتر بعد از نگاهی به عکس مهیا، گرهای میان ابروانش افتاد و با مکثی گفت:«تنها اومدین؟»
مهیا با پرسش دکتر برای لحظاتی دلش لرزید. ولی فوری به خودش مسلط شد و با تردید پرسید:«مگه چیزی هست که باید به همراهم بگین؟ نگران نباشین آقای دکتر، من آمادگی شنیدن هر چیزی رو دارم!»
دکتر از روی صندلیش بلند شد و به سوی دختر جوان و زیبایی که روبرویش نشسته و شجاعانه سخن میگفت، گام برداشت و نگاهش کرد و به خاطر جوانی و زیباییش آهی کشید. ولی باز هم بعد از مکثی دوباره پرسید:«چرا تنها اومدین؟ پدری؟ مادری؟ بزرگتری!»
«برای چی دکتر؟ درد من که درمونی نداره! اینو هم من میدونم، هم شما. من کارای زیادی دارم که باید انجامشون بدم. آقای دکتر من این بیماری رو خیلی خوب میشناسم. آدمو به خاک سیاه مینشونه! ولی بازم جون آدمو میگیره. نه دکتر، نه، من مادرمم با همین درد سرطان رفت و ما رو به عزای خودش نشوند. باور کنین تمام زندگیمونو خرجش کردیم، ولی مادرم نموند و رفت. پس بدونین من وقتمو برای مداوا تلف نمیکنم. چون دوست دارم با همین قیافهای که دارم از این دنیا برم. فقط اگه میشه برام یه مقدار مسکن بنویسین و بگین که چقد وقت دارم.» وناخودآگاه اشکهایش به روی صورتش سرازیر شد.
در مدت این ده روز چقدر به او ضربه وارد شده بود، هم به روح و روانش، هم به جسم و جانش.
دکتر با کشیدن نفس بلندی گفت:«نمیتونم دقیق بگم. اگه زیر نظر قرار بگیرین و بستری بشین، شاید بیشتر زنده بمونین. ولی اگه مداوا نکنین، خیلی کم! همونطور که میدونین فقط خداست که از عمر ما آدما آگاهه و خبر داره. پس امیدوار باش دخترم، امیدوار باش.»
مهیا با سستی از جایش بلند شد و نسخه را از دست دکتر گرفت و از در بیرون رفت. شکش به یقین مبدل شده و زندگیش رو به پایان و نیستی بود. بهار زندگیش چه زود پاییز شده بود، چه زود!
چقدر برای دانشگاهش زحمت کشیده و با چه شور و شوقی شب و روز درس خوانده بود. ولی حتی یک سال هم نتوانسته بود از مدرکش استفاده کند. حتی نمیتوانست مدرک فوق لیسانسش را بگیرد و به پدر نشان دهد.
مثل افراد بیهدف و گنگ، از مطب خارج و وارد خیابان شد. آن هم خیابانی که مردمش همگی و درحال تکاپو بودند و همگی به فکر آینده. ولی او چه؟ او که آیندهای نداشت؟ او که امیدی نداشت؟ او که فردایی نداشت؟ هی راه رفت و هی راه رفت. نمیدانست به کجا برود که صدای نالههایش به گوش کسی نرسد. با نگاهی به اطراف با خود زمزمه کرد:«ای بدبخت، ریشهات بخشکه که ریشهمو سوزوندی. دستت بشکنه روزگار، که جز بدبختی برام هیچی نداشتی. کور شه چشمت که هیچوقت چشم نداشتی خوشبختیمو ببینی!»
نمیدانست از چه کسی شکایت کند؟ عقدههایش را بر سر چه کسی خالی کند؟ چه کسی را مقصر بداند؟ حتی جایی رابرای خلوت کردن با خود نداشت تا بگرید و داد بزند، فریاد بزند، ناله کند، شکایت کند، هوار بکشد و از درد به خود بپیچد. به یادش آمد که در خانه شروین هر وقت دلش میگرفت، حداقل مکانی برای گریستن و سبک شدن داشت. ولی امروز حتی جایی را نداشت که به حال زار خودش، پدرش که بدون او دق میکرد، به حال خواهران جوانش که بدون او امکان نابودیشان میرفت، بگرید. نه! او هیچ کجایی را نداشت.
از خستگی نای راه رفتن برایش نمانده بود. ولی باز هم راه رفت و راه رفت. بغض نشسته بر گلویش، چون کوهی پا برجا، در گلویش جاخوش کرده و انگار که میخواست او را زودتر از موعد مقرر خفه کند و از بین ببرد. دوباره با خود زمزمه کرد:«ای کاش حداقل روزای آخر عمرم، اینطوری از شروین جدا نمیشدم. ای کاش حداقل روزای آخر عمرم، کنار شروین بودم. ای کاش حداقل روزای آخر عمرم، چشامو با خوشی به روی شروین میبستم. ای کاش، ای کاش، ای کاش.»
در این فکرهای واهی بود که خود را روبهروی یک امامزاده دید و با اشتیاق وارد امامزاده شد. احساس میکرد جایی را برای گریستن و سبک شدن پیدا کرده است. احساس میکرد جایی را که به خدا نزدیکتر است، پیدا کرده است. آنجا محلی بود که خیلی راحت میتوانست به حال زار خود و عزیزانش بگرید و سبک شود.
گوشهای کنار ضریح نشست و گریه کرد و ناله کرد و ضجه زد. به خدا اعتراض کرد که چرا اینقدر زود! حداقل به او فرصتی میداد تا خواهرانش را سروسامانی بدهد، آنها هنوز کوچک و نادان بودند. پدر علیل و بیپناهش را چه کند؟ درحالی که به پهنای صورتش اشک میریخت، به ضریح امام چسبید و زیرلب نجوا کرد:«ای امام میدونم پشت هر کار خدا حکمتی هست، ولی تو مردن من چه حکمتی هست؟ نمیدونم! ای امام یا بهم شفا بده، یا مهلت. مهلت بده تا بتونم یه مقدار کار کنم و پولی برای کفن و دفنم کنار بذارم. مهلت بده تا برای مهسا یه کار خوب پیدا کنم. مهلت بده تا اونا رو آماده کنم. مهلت بده تا یه بار دیگه برای آخرین بار شروین رو ببینم. ای امام کاری کن که بعد از من به این سه نفر بد نگذره. کاری کن مرگ منو راحتتر قبول کنن.» به قدری با امامزاده حرف زد و گریه کرد که سرانجام زنهایی که دوروبرش بودند، از دیدن اشکهای سوزناکش به کنارش آمدند و دلیل گریههایش را آنهم به آن صورت سوزناک، جویا شدند. و مهیا در جوابشان فقط گفت:«دارم برای شخصی که بیماری لاعلاج داره دعا میکنم، شمام دعاش کنین، دعا کنین که راحتتر بمیره.» و باز هم گریه کرد و گریه کرد.
این دختر در همه حال تنها بود، حتی پدر سالمی نداشت که از دردهایش به او بگوید و سبکتر شود. به خاطر وضعیت زندگی و کارش حتی دوستی نیز برای خود نگاه نداشته بود. حتی شروین که آن همه دوستش داشت، با وضع بسیار بدی او را از خانهاش بیرون رانده بود. تحمل درد حرفهای شروین و دوری از او، از تحمل درد خودش نیز سختتر بود. اگر به شروین حقایق را میگفت، مطمئنا او کمکش میکرد. ولی با حرفهایی که آن شب شروین به او زده و از خود و از خانهاش رانده بود، دیگر دلش نمیخواست به او چیزی بگوید و دست کمک به سویش دراز کند. فقط دلش میخواست برای یک بار هم که شده، قبل از مرگش او را ببیند.
هوا سرد بود و تاریک که از امامزاده خارج شد. به قدری بیحس و بیحوصله بود که حدی نداشت. با وجود دوری راه و ترافیک شبانه بالاخره به خانه رسید.
منصور با دیدن چشمان قرمز و متورم دخترش، به وحشت افتاد و او را صدا زد و گفت:«مهیا جان بابا، بیا ببینم چی شده؟»
مهیا با بغضی که به سختی آزارش میداد، به آرامی به پدرش نزدیک شد و کنارش نشست. او در این لحظات فقط محتاج آغوش گرم و حرفهای امیدبخش پدر بود. دلش میخواست تمام غمهایش را به او بگوید و بگرید. ولی دلش نیامد به این زودیها از مرگش چیزی به پدر بگوید.
منصور او را در آغوش گرفت و محکم به خود فشرد و گفت:«چی شده بابا؟» مهیا که در آغوش پدر اشکهایش به آرامی بر صورتش جاری بود، گفت:«چیزی نیست بابا، اون لباسی که برای تولیدی دوخته بودم، افتاد توی کانال و از بین رفت.»
منصور او را بیشتر از قبل به خود فشرد و گفت:«فدای سرت بابا، میدونم که خیلی زحمتشو کشیده بودی، ولی کاریه که شده. حالا بابا رو نگاه کن ببینم، حتما همینه یا چیز دیگه است؟»
مهیا که با شنیدن صدای گرم پدر، و دیدن جسم نحیف او بغضش سنگینتر شده بود، همان جا در آغوش او گریههایش به اوج خود رسید و پدر را هرچه محکمتر به خود فشرد. گریههایش چنان سوزناک بود که حتی اشک منصور را نیز درآورد و موجب شد تا مهیا را از خود جدا کند و با صدای لرزانی بپرسد:«چی شده بابا؟ چرا اینطوری گریه میکنی؟ داری کم کم منو میترسونی!»
ولی مهیا هرچه کرد، نتوانست به چشمان پدر خیره شود و دروغ بگوید. خیلی خوب میدانست به همین زودیها پدر را باید ترک کند. چقدر دلش برای پدرش میسوخت، چقدر این مرد باید عذاب دوری عزیزانش را میکشید و دم نمیزد.
فردای آن روز با کلی دلهره و خجالت به کارگاهی که از آنجا کار میگرفت، سری زد و با کلی من و من خجالت به مسئولش اطلاع داد که کارشان از دستش به داخل کانال آب، افتاده و از بین رفته است. مسئول کارگاه بعد از اینکه کلی غر زد و کلی سرش منت گذاشت، سر آخر نیز به او تاکید کرد که یا باید پولش را پرداخت کند، و یا به مدت یک ماه برایشان مجانی کار کند. مهیا که چارهای جز قبول پیشنهاد کارگاه نداشت، پذیرفت. در ضمن چون دیگر هیچ وقتی برای جست و جوی کار دیگر نداشت، در همان کارگاه استخدام و قرار شد که از فردای آن روز مشغول به کار شود.
بعد از راست و ریس کردن کارش، نوبت به دانشگاهش رسیده بود. تصمیم گرفت برود و انصراف بدهد. چون دلش نمیخواست با غیبتهایش کسی دنبالش بیاید، و یا نامهای به در خانهشان فرستاده شود که موجب ناراحتی پدرش شود. برای این کار فردای آن روز را برای رفتن به دانشگاه انتخاب کرد. چون هیچ کلاسی نداشت و مجبور نبود با دیدن همکلاسیانش، بخصوص سیروس، برایشان توضیح دهد که چرا انصراف میدهد و چرا دیگر قصد رفتن به دانشگاه را ندارد.
دوباره با فکر به این که دیگر قصد رفتن به دانشگاه را ندارد، گلویش پر از بغض شد و چشمانش پر از اشک. حتی این آرزویش را هم نتوانسته بود به انتها برساند.
فردای آن روز با حسرتی که تمام وجودش را پر کرده بود، وارد حیاط دانشگاه شد و به تمام زوایای دانشگاه چشم دوخت. حتی تک تک آجرهای ساختمان دانشگاه را نیز از نظر گذراند. حتی به تمام برگهای درختانی که در فصل پاییز، مانند پاییز زندگیش رو به نیستی و فنا بودند، چشم دوخت. چه روزهای خوشی را در این چند سال، در این دانشگاه، اما با سختی گذرانده بود. ولی با همه آن سختیها، باز هم قانع و راضی بود. اما انگار انسان هر چه قانعتر باشد، باز هم زندگی بر وفق مرادش نمیچرخد. بغض شدیدی به گلویش هجوم آورده و به شدت گلویش را میفشرد. حتی نمیتوانست آنقدر زنده بماند که مدرک فوق لیسانسش را بگیرد و به یادگار نزد پدرش بگذارد. نه او دیگر هیچ فرصتی برای ماندن و زیستن نداشت.
به یاد همکلاسیانش افتاد، به یاد سیروس افتاد که چون برادر نداشتهاش دوستش داشت. چقدر دلش هوایش را کرده بود که سر به سرش بگذارد و لجش را درآورد. هرچند همین سیروس بود که زندگی او را با حرفهای بچهگانهاش زیر و رو کرده و او را از چشم شروین انداخته بود. ولی باز هم دوستش داشت و باز هم دلش برایش تنگ شده بود.
به هنگام دادن انصراف استادانش که او را شاگرد زرنگی میدانستند، اعتراض کردند. ولی او خیلی عادی در جوابشان گفت:«میخوام برم خارج از کشور، چون دارم ازدواج میکنم.»
و در دل به همه دروغهایش خندید. نمیدانست تا کی باید این همه دروغ بگوید و این همه رل بازی کند. دیگر حالش از همه این دروغها به هم میخورد. مگر نه این که، همین دروغهایش بود که او را در نظر شروین به یک دختر شارلاتان و شیاد تبدیل کرده بود.
بارها و بارها با خود تصمیم گرفته بود به شروین زنگی بزند و حقیقت را به او بگوید. ولی هربار وقتی به یاد حرفهای تلخ و نیشدار او میافتاد، دستش سست میشد و همه حرفهایش را به بعد از مرگش موکول میکرد.
به هنگام امضا اوراق، چنان بغضی به دور گلویش پیچید که آرزو کرد هرچه زودتر از همهشان دور شود و بگریزد. چون دلش نمیخواست هیچکدامشان بغض نشسته بر گلویش را بشنوند و اشک نشسته بر چشمانش را ببینند.
از فردای آن روز بدون اینکه به پدر و خواهرانش چیزی بگوید، هر روز صبح زود کلاسورش را برمیداشت و به جای دانشگاه، به کارگاه تولیدی میرفت و مشغول به کار میشد. کارش را بسیار فشرده انجام میداد. چون تصمیم گرفته بود با کار بیشتر، خیلی زودتر خسارت لباسی که شروین از بین برده بود، جبران کند و بعد از آن نیز اگر عمری برایش باقی ماند، مقداری پول برای کفن و دفنش کنار بگذارد. چون خیلی خوب میدانست به هنگام مرگش، پدرش برای کفن و دفن او به پول نیاز خواهد داشت.
هر بار با یادآوری روزی که پدر قرار بود او را به خاک بسپارد، چشمانش به اشک مینشست و دلتنگی امانش را میبرید.
هرشب به محض به خواب رفتن آن سه تن، در بسترش به آرامی اشک میریخت و به یاد شروین آه میکشید. دیگر به هیچ عنوان شبها نمیتوانست کاری انجام دهد، چون به سردردهای شدیدی دچار میشد. انگار با دور شدن از شروین دردهایش بیشتر و مرگش جلوتر افتاده بود. کارش فقط خوردن مسکنهای قوی بود و بس. چندید بار در محل کارش از حال رفته و دقایقی بعد به حال آمده بود. که در اینگونه موارد وقتی به خود میآمد، نگاهش به همکارانش میافتاد که یکی شانههایش را مالش میداد، یکی آب به روی صورتش میپاشید، یکی با نگرانی صدایش میکرد. خلاصه همگی گمان میبردند که او بیماری صرع دارد. مهیا دختری که آن همه جسور و شجاع و هنرمند بود، به قدری خسته و بیمار بود که نهایت نداشت. ولی باز هم هی کار میکرد و کار میکرد. مطمئن بود که اگر مدتی به خود فشار آورد، به طور حتم میتواند پولی برای کفن و دفنش کنار بگذارد. به دروغ به پدرش گفته بود که چون به پایان تحصیلاتش چیزی باقی نمانده است، فعلا به طور موقت در همان تولیدی مشغول به کار است. ولی مگر سردردها به او امان میدادند.
پدر و خواهرانش از اینکه او هرشب به خانه میآمد، خیلی راضی و خشنود بودند. ترجیح میدادند کمتر بخورند و کمتر بپوشند، ولی مهیا هرشب در کنارشان باشد.
منصور بارها و بارها با دیدن رنگ و روی دخترش با نگرانی از او پرسیده بود:«مهیاجان بابا، انگار مریض و حال نداری؟» و مهیا هربا بار در جوابش با لبخند کم جانی گفته بود:«آخه بابا به من میاد مریض بشم! نه بابا، رنگ و روم به خاطر فشار درسامه، میدونین که امسال سال آخرمه و باید حسابی درس بخونم.»
مهیا مطمئن بود که اگر پدر پی به بیماریاش ببرد، صددرصد از پای خواهد افتاد و عذاب و غصهاش چندین برابر خواهد شد. او به خوبی میدانست خواهرانش بعد از او سخت به وجود پدر نیاز دارند. هرچند پدر کاری از دستش برنمیآمد، ولی نفسی بود برای دختران و بزرگی بود بالای سرشان.
درست سه ماه از شبی که مهیا از خانه شروین خارج شده بود، میگذشت. دلش واقعا برای روزها و شبهایی که با شروین زندگی کرده بود، تنگ شده و بیتابی میکرد. ولی قلبش بدجوری از او شکسته و حرفهایی که هرگز از او انتظار شنیدنش را نداشت، شنیده بود. حرفهایی که از هرکس دیگری انتظار و توقع شنیدنش را داشت، الا از مردی چون شروین. در آن سه ماه مدام یادآوری همه آن حرفها، عذابش را بیشتر و قلبش را دلتنگتر و چشمانش را پر از اشک کرده بود.
آن روزها غم و غصه شروین نیز دست کمی از مهیا نبود. ولی حداقل او سالم بود و درد نمیکشید. شغل خوبی داشت و وضعیت زندگیاش عالی بود. او بعد از رفتن مهیا دیگر هیچ حوصلهای برایش نمانده بود. هرشب در اتاق مهیا میخوابید و خاطرات آن دو سال را در ذهنش مرور میکرد. باورش نمیشد که سایه مهربانش با او چنین معاملهای را کرده و از او به عنوان سوژهی تحقیقاتش، استفاده کرده باشد. بعد از بیست روز انتظار وقتی از مهیا خبری نشد، تصمیم گرفت کنار دانشکده او برود. چون قصد داشت که به او بگوید برای بردن کتابها و لباس عروسیش به خانهاش برود. به علت اینکه دانشگاه سیروس را به خوبی میشناخت، پس میتوانست بفهمد که مهیا کجا درس میخواند! بعد از تصمیمش چندین روز سری به دانشکدهی مهیا زد و به طور پنهان موقع خروج دانشجویان آنها را از نظر گذراند، ولی بین هیچکدامشان مهیا را ندید.
البته همه اینها، چه کتابها و چه لباس عروس، بهانهای بیش نبودند. او واقعا دلش برای مهیا تنگ شده و دلش پر میکشید تا او را دوباره ببیند. حتی اگر شده از دور، حتی اگر او به شروین دروغ گفته و از او سوءاستفاده کرده بود. دلش میخواست باز هم او را ببیند و برای از دست دادنش آه بکشد.
بعد از یک ماه وقتی شروین هیچنتیجهای برای دیدن مهیا نگرفت، با تردید و دودلی به سیروس زنگی زد و او را برای شبی، به شام شب به خانهاش دعوت کرد.
سیروس که از انصراف ناگهانی و ناپدید شدن مهیا بسیار پکر و دلخور بود، با تماس شروین با خوشحالی و لحنی طعنهآمیز خطاب به او گفت:«چیه دست و دلباز شدی؟ نه به اون شب که ما رو بدون شام فرستادی، نه به حالات که ما رو به شام دعوت کردی؟ راستی از مهیا چه خبر؟»
شروین به یکباره با شنیدن نام مهیا دلش لرزید و ضربان قلبش بالاتر رفت. مگر نه اینکه مهیا به کس دیگری تعلق داشت؟ مگر نه اینکه باید او را فراموش میکرد؟ مگر نه اینکه دو سال تمام بازیچه دستهای او بوده است؟ مگر نه اینکه دو سال برای او موش آزمایشگاهی بوده است؟ پس چرا مدام با یادآوری او آه میکشید و نگاهش همه جا به دنبال او میگشت؟ پس چرا مدام حتی با شنیدن نامش نیز قلبش به تپش خاصی میافتاد و ضربان قلبش بالاتر میرفت؟
شام شب بهانهای بیش نبود. چون او اصلا حوصله دیدن کسی را نداشت. فقط دلش میخواست از طریق سیروس بفهمد مهیا چه میکند. آیا ازدواج کرده است؟ آیا راجع به آن شب و حرفها چیزی به سیروس گفته است؟
آن شب شروین بیصبرانه منتظر ورود سیروس به خانهاش بود. مدام به عقربههای روی ساعت خیره میشد و طول و عرض اتاقش را بالا و پایین میرفت. وبالاخره هم ساعت نه شب بود که سیروس وارد خانهاش شد.
بعداز ورود سیروس آن دو بعداز کلی تحویل گرفتن هم، شامی خوردند و گپی زدند. و بالاخره هم شروین بعد از کلی مقدمهچینی و حرفهای متفرقه، رو به سیروس کرد و پرسید:«دیگه چه خبر؟ درسا چطوره آقای دکتر؟ با همکلاسیت مهیا خانوم چطوری؟ بازم سر به سر هم میذارین یا نه؟ مثل اینکه خیلی با هم صمیمی هستین؟ ببینم تحقیقاتشو راجع به من خونده، یا نه؟»
سیروس ناخودآگاه گرهای به ابروانش افتاد و با تعجب پرسید:«مگه توام ازش بیخبری؟ تعجب میکنم! امروز موقع اومدن به خونت گفتم، حتما از تو چیزی راجع بهش میشنوم؟ ولی انگار توام ازش خبر نداری!» شروین با بهت و حیرت پرسید:«مگه دانشکده نمیآد؟»
سیروس گفت:«نه!» و بلافاصله روی مبل جابهجا شد و دوباره خطاب به شروین گفت:«شروین راستش رو بگو! اون شب تو خونهات بعد از رفتن من چه اتفاقی افتاد؟ چون بعد از اون شب دیگه مهیا رو ندیدم. باور میکنی شاگرد به اون زرنگی اومده و انصراف داده!»
شروین با تعجب و ناراحتی گفت:«چی؟ انصراف داده؟ مگه میشه؟ مگه اون امسال نمیخواست فوق لیسانس بگیره؟»
سیروس گفت:«چرا! برای همینم هممون تعجب کردیم. زرنگترین شاگرد کلاس انصراف داده و گفته داره میره خارج. آخه میدونی که نامزدش خارج از ایران زندگی میکنه. قرار بود درس مهیا که تموم شد، بره پیشش. ولی مثل اینکه طاقتشون تموم شده و دیگه نتونستن دوری همدیگرو تحمل کنن. بیمعرفت بعد از پنج سال حتی نیومد یه خداحافظی از بچهها بکنه! شروین میدونی چند سال بود میخواستمش؟ ولی روزی که ازش خواستگاری کردم گفت نامزد داره و به همین زودیام قراره ازدواج کنه. باور میکنی وقتی این حرف رو زد، انگار تمام دنیا رو کوبیدن رو سرم؟ بعد از اون دیگه هیچی بهش نگفتم، به قول خودش تقصیر خودم بود که زودتر بهش نگفته بودم. ولی باور کن تو این پنج سال یه بارم اونو کنار هیچ مردی ندیدم. همه پسرای دانشکده ازش حساب میبردن. به هیچ کس رو نشون نمیداد. حتی با هیچ دختری هم به اون صورت صمیمی و دوست نبود. اصلا هیچ کس فکرشو نمیکرد این دختر تو خط شوهر و ازدواج باشه! مدامم از مردا بد میگفت و نمیخواست سر به تن هیچ کدومشون باشه. همیشهی خدا عجله داشت. هر روز با عجله مییومد و با عجله هم میرفت. همیشه با خودم فکر میکردم شاید برادر یا پدر متعصبی داره که از ترس اونا جایی وای نمیایسته! دختر خیلی عجیبی بود، ولی با همه اینا میخواستمش. چون خیلی خانوم بود.»
شروین یک تای ابرویش خود به خود بالا رفت و با تعجب پرسید:«مگه خونوادهاش تو تهران زندگی میکنن؟»
سیروس گفت:«معلومه! مگه به تو چیز دیگهای گفته بود؟»
شروین با صدای آرامی گفت:«نه.» و با خود اندیشید که آیا این دختر اصلا به او حرف راستی هم زده است یا نه؟ هرچه درمورد مهیا از سیروس میشنید، برایش تازگی داشت و اعصابش بیشتر از دست او خرد میشد. مخصوصا وقتی شنید مهیا درسش را نیمه کاره رها کرده و به خارج از کشور نزد نامزدش رفته است.
سیروس دوباره حرفش را ادامه داد و گفت:«خدا میدونه چقد دوستش داشتم، ولی اون مدام با من مثل پسربچهها رفتار میکرد. ولی از اینا گذشته تو دانشکده واقعا دختر تکی بود، از همه لحاظ!»
شروین با کشیدن آهی گفت:«سیروس اون شب راست گفتی که میخواست از یه مرد به طور مداوم تحقیقات و روانکاوی کنه؟» سیروس گفت:«آره به جون تو، مدام تو خط نقطه ضعف گرفتن از آقایون بود، تا همه رو یادداشت کنه. مثل اینکه میخواست یه کتاب دراینمورد بنویسه.»
شروین که از حرفهای سیروس چشمانش پر از اشک شده بود گفت:«سیروس دیگه بسه، دیگه ادامه نده.» سیروس وقتی نگاهش به چشمان پر اشک شروین افتاد، با تعجب پرسید:«نکنه توام دوستش داشتی، آره؟ شروین واقعا دو سال با تو زندگی میکرد؟»
شروین گفت:«آره سیروس، آره. خودت بگو بعد از دو سال من نباید عاشقش میشدم؟ اونم عاشق دختری مثل سایه! اون دختر مثل یه سایه اومد تو زندگیمو و مثل یه سایهام از زندگیم خارج شد. تازه اون شبی که تو اومدی، میخواستم ازش خواستگاری کنم. ولی وقتی تو اون شب اومدی و گفتی نامزد داره و هدفش از اینکه تو خونه منه، چیه! زندگیم نابود شد. میفهمی سیروس؟ نابود! همون شبم با دعوا از هم جدا شدیم.»
شروین آن شب بعد از حرف زدن با سیروس هم به نتیجهای نرسید و مطمئن شد که مهیا برای ازدواج به خارج از ایران رفته است. ولی هرکاری میکرد نمیتوانست او را فراموش کند. تمام گوشه و کنار خانهاش او را به یاد مهیا میانداخت و به یاد کارهای قشنگش که او را شیفته خود کرده بود.
روز جمعه بود و هوا بسیار سرد، مهیا آن روز احساس میکرد که دیگر چیزی به پایان عمرش باقی نمانده است. مدام درد داشت و مدام خواب مادرش را میدید که او را به سوی خود میخواند. تصمیم گرفته بود همان روز با مهسا درمورد بیماریش صحبت کند. با این تصمیم وارد اتاق بچهها شد و مهسا را درحال خواندن درسهایش دید. به آرامی کنارش نشست و دستش را به دور شانههای خواهرش گذاشت و بوسهای به گونهاش نشاند و گفت:«مهسا جان میخوام باهات صحبت کنم.» مهسا چینی به پیشانیاش انداخت و گفت:«مهیا جان بالاخره فهمیدی منم آدم شدم؟ بزرگ شدم؟ خانوم شدم؟ آره؟»
مهیا لبخند کمرنگی زد و گفت:«آره! آخه با دیدن گوشات، فهمیدم که دیگه میتونم رو تو حساب کنم.» مهسا خیلی بامزه یک تای ابرویش را بالا برد و گفت:«مهیا خانوم چشمم روشن، حرفهای تازه میزنی، پیشرفت کردی.» مهیا، مهسا را بیشتر از قبل به خود فشرد و گفت:«مهسا جان پاشو حاضر شو بریم بیرون، میخوام یه کمی با هم قدم بزنیم و صحبت کنیم.»
مهدیه فوری گفت:«آبجی میشه منم بیام؟» مهیا گفت:«نه مهدیه جان، تو پیش بابا بمون، میدونی که بابا تنهاست. یه روزم با تو میرم بیرون.»
مهدیه بدون هیچ اعتراضی گفت:«باشه، هرچی تو بگی.»
مهیا و مهسا بعد از پوشیدن مانتوهایشان، از خانه خارج و پس از طی مسافتی پیادهروی، سوار تاکسی شدند و به خواست مهیا به پارکی که در نظر داشت، رفتند. در تمام طول راه، مهیا با خود میاندیشید که چگونه به مهسا بگوید که مدت کوتاهی بیشتر میهمان آنها نیست. مهسا که با دیدن سکوت مهیا و سکوت پارکی که درختانش بدون بدون شاخ و برگ و بدون زندگی بودند، بیشتر سردش شده بود گفت:«مهیا خانوم چه عجب توام به فکر این افتادی که کمی با این آبجی کوچیکت بگردی!» مهیا گفت:«میدونم خیلی بهتون سخت میگذره! میدونم شمام دلتون خیلی چیزا میخواد که نداریم! ولی خب مهسا جان تو زندگی بعضی اوقات طوری میشه که آدم باید چشمش رو روی خیلی چیزا ببنده، قانون زندگه اینه.»
مهسا گفت:«مهیا جان مگه من چیزی گفتم؟ تو که بدتر از مایی! هم باید درس بخونی، هم باید کار کنی. من که همیشه مدیونتم.»
مهیا گفت:«چرند نگو مهسا، مدیون چیه! اگه توام بزرگتر از من بودی، مطمئنا همین کار منو انجام میدادی، درسته؟»
مهسا گفت:«معلومه، خب!» مهیا با دیدن نیمکتی کنار استخر گفت:«بیا همین جا کنار استخر بشینیم و کمی صحبت کنیم.» و بلافاصله دو خواهر کنار هم نشستند.
مهسا نمیدانست که مهیا میخواهد راجع به چه با او سخن بگوید که او را اینگونه از خانه خارج کرده است. بعد از سکوتی که بینشان بود، بالاخره مهسا لب باز کرد و پرسید:«مهیا جان یعنی صحبتات اینقد مهمه که نخواستی پیش بابا و مهدیه بگی؟»
مهیا گفت:«آره مهسا جان، همینطوره. دلم میخواد به حرفام خوب گوش کنی و همه رو انجام بدی. خودت که میدونی، تو بعد از من خانوم اون خونهای، دختر بزرگ اون خونهای، بعد از من تکیهگاه بابا و مهدیه تویی، بعد از من امید اون دو نفر به توئه. مهسا جان میخوام از فردا بگردی و یه کار خوب پیدا کنی، کاری که به دانشگاهت لطمه نزنه.»
مهسا با شوقی که در چشمانش دیده میشد گفت:«وای مهیا راست میگی؟! یعنی دیگه باور کردی که منم بزرگ شدم و میتونم کمکی به تو بکنم؟ شایدم، شایدم ناقلا میخوای ازدواج کنی و از پیش ما بری؟ آره مهیا جان خوب کاری میکنی، تو به فکر زندگی خودت باش، حالا نوبت منه.» مهیا آهی کشید و گفت:«کاش این طور بود که تو میگی! مهسا جان من از پیشتون میرم، ولی خونهی شوهر نه.» مهسا گفت:«نکنه بازم میخوای بری خونه خانوم صالحی، آره؟»
مهیا گفت:«کاش این طور بود، کاش میرفتم اون جا، نه مهسا جان اونجام نمیرم.» و بعد دوباره آه بلندی کشید و گفت:«مهسا جان فقط گوش بده، میخوام بدون سر و صدا و بدون هیچ حرفی فقط به حرفام گوش بدی. فکر میکنی برای چی آوردمت بیرون! برای این که راحتتر بتونم باهات صحبت کنم.»
مهسا گفت:«نکنه بورسیه گرفتی و میخوای بری خارج از کشور؟ وای مهیا چه خوب، آره همینه خودشه!»
مهیا گفت:«نه مهسا جان، نه.» و بلافاصله چشمانش پوشیده از اشک شد. گفتن اینکه میخواهد بمیرد، برایش خیلی سخت بود، خیلی سخت. شاید جان دادن برایش راحتتر بود، تا اینکه به خواهرش بگوید، دارد برای همیشه ترکشان میکند. ولی قبل از مرگ
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:13 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان